تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Reza Farmand Poems | مجموعه اشعار رضا فرمند

صفحه  صفحه 19 از 30:  « پیشین  1  ...  18  19  20  ...  29  30  پسین »  
#181 | Posted: 26 Apr 2015 14:45 | Edited By: anything



امروز، در کتابخانه‌ی ژرژ پامپیدو
جان‌ ژوزفین Joséphine را از واژه‌ها و نگاره‌ها می‌مکیدم.
پیشتر، چشمانم را از پایکوبی‌ِ‌ وحشی‌اش پُر کرده بودم.

ژوزفین، از تن‌اش فوران کرد؛
از میسوری Missouri، سَررفت
از آمریکا سر رفت؛
و سرفرازانه، روبروی زندگی ایستاد و گفت:
به من نگاه کن!

ژوزفین
جشن اندام‌اش را در شانزه‌لیزه بر پا کرد
و برهنگی‌ِ شاداب‌اش را به چشم‌های پاریس گشود.

زیبایی‌اش هنوز از دیوارهای قرین بیستم آویخته است!
و بوی تن‌اش هنوز در زبان فرانسه رهاست!
*
برهنگی ژوزفین
از کدام کلیسای باستانی پاریس کم ارج تر است؟
کدام بنای باستانی این شهر
از برهنگی ژوزفین، پاک‌تر و با شکوه‌تر است؟
***
در راهپیمایی بزرگِ واشینگتون
ژوزفین همگامِ کینک بود و در کنارش فریاد زد:
روزی خواهد آمد که رنگ‌ها با هم دوستی کنند
و کینک، سرافراخته در کنارش سخنرانی کرد
*
ژوزفین از پوست‌اش برخاست
و مهربانی را به آنسوی رنگ‌ها برد.

زنده باد پاریس که، همواره، اتاقی خالی
برای دیوانگی‌ها داشته است!
*
امروز‌ام یکسر از آن ژوزفین شد
واژه‌هایم در همه‌ی صحنه‌ها نگاه‌اش می‌کنند!

پاریس ژوئیه ۲۰۰۴



Joséphine Baker :
ژوزفین باکر را نخستین ستاره‌ی سیاه‌پوست می‌نامند. او در سال ۱۹۰۶ در سنت لوئی میسوری St. Louis, Missouri زاده شد. کودکی‌اش به سختی و نابسامانی گذشت. در سال ۱۹۲۵ به پاریس آمد و با رقص بی مانندش غوغایی به پا کرد. او به هنگام اجرای برنامه در تأتر شانزه‌‌‌‌لیزه دامنکی از پَر یا از موز می پوشید (در واقع با کاستیوم اگزوتیک، هنرنمائی می کرد) و تقریباْبرهنه می رقصید. باکر در کنار رقص، خوانندگی هم می کرد و امروز از خوانندگان کلاسیک فرانسه نیز به شمار می رود.به هنگام اشغال پاریس، ژوزفین پارکر با صلیب سرخ پاریس و جنبش پایداری بر نازی‌ها همکاری تنگاتنگ داشت و گاه به عنوان مامور سری جنبش پایداری عمل می کرد.
در سال ۱۹۶۱ فرانسه با دادن لژیون افتخار Legion d'Honneur پُر پرستیژترن نشان خود به وی از وی قدردانی کرد. ژوزفین باکر از کوشندگان جنبش آزادی‌های مدنی نیز بود؛ و نابرابری جنسیتی را بر نمی‌تافت و هرگز در کلوپ‌های ویژه‌ی سفید‌پوستان برنامه اجرا نکرد. وی که در اروپا هنرمندی شناخته شده بود در آمریکا حتی اجازه نمی یافت که با همسر سفیدپوست‌اش در هتل اقامت کند. ژوزفین پارکر زندگی خصوصی یگانه‌ای نیز داشت: چندین حیوان خانگی داشت. پنج بار ازدواج کرد. و ۱۲ کودک از قاره‌ها و ملیت‌های گوناگون را به فرزندی پذیرفت که به آنان لقب « قبیله‌ی رنگین کمان» داده بود. وی با این کار می خواست ثابت کند که همه‌ی انسان‌ها علی رغم رنگِ‌ پوست و گرایش‌ دینی می توانند با هم زندگی کنند.


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#182 | Posted: 26 Apr 2015 14:49



تو با دستهای کودکی‌ات به صدای نازک‌ات آویختی
و از آن بالا آمدی!
چیزی نمانده بود که به فراموشی‌های پاریس بیقتی ادیت
چیزی نمانده بود!
*
امروز از خیابان پرشیب بلویل بالا آمدم؛
از آستانه‌ی زادگاه‌ات گذشتم؛
و هم اینک! در کنار خانه‌ی نوجوانی‌ات
به یادت آبجویی می نوشم.

از بلویل به پیگال، از پیگال به شانزه‌لیزه
در صدای‌ات پناه جستی! چاره‌ای نداشتی!
*
بی پناهی کودک را با جهان هم نمی توان آکند!
و هراس‌هایش، گاه، از مرگ، خالی‌تر است.
بیهوده نیست که صدای‌ات ناگهان بزرگ شد
بیهوده نیست که صدای‌ات هنوز می‌گرید!
*
چه می خواستی به مادرت بگویی که نتوانستی؟
چه می خواستی به پدرت بگویی که نتوانستی؟
چه می خواستی به جهان بگویی که نتوانستی؟
چه پرسش‌هایی هنوز در آوازت می‌موید؟
چه هراس‌هایی در جان‌ات صدا شده است؟
*
چه خوب که از آوازت بیرون نیامدی!
چه خوب که از آوازت بیرون نیامدی!
*
هنوز که هنوز است، گوشهای زندگی سنگین است، ادیت!
هنوز که هنوز است، گوشهای پاریس سنگین است، ادیت!
*
اگر آنروز مسیو لوپ‌لِه Leplée ۲از پیگال نمی‌گذشت؛
و اگر گوش‌اش هوش نداشت؛ و اگر هوش‌اش دل نداشت؛
چه میکردی ادیت؟ براستی چه میکردی؟

پاریس ژوئیه ۲۰۰۵



Edith Piaf :
دیت پیاف، بزرگترین خواننده‌ی فرانسوی شهرتی جهانی دارد. و با اینکه نزدیک به نیم‌قرن از فوتش گذشته هنوز هم در سراسر دنیا به ترانه‌هایش گوش می‌کنند. لحن صدای‌اش بسیار غم‌انگیز است و درون‌مایه‌ی ترانه‌هایش به بخشهای پرسایه‌ی زندگی می پردازد: عشق‌ها و آرزوهای سوخته، تراژدی‌های گوناگون انسانی. می توان گفت که ادیت پیاف به یک‌معنا از زندگی خودش می خواند؛ چرا که خودش پیش از به شهرت رسیدن سرگذشتی نابسامان و بسیار تلخ داشته است. در این معناست که می گویند که وی ترانه های فرانسوی را شخصی کرده است.
ادیت پیاف که نام واقعی‌اش Edith Giovanna Gassion است، در سال ۱۹۱۵ در محله فقیرنشین بلویل زاده شد؛ سرپرستی شایسته نداشت و در کودکی از این دست به آن دست شد. مادرش خواننده‌‌ی خیابانی بود و گهگاه خودفروشی هم می‌کرد و ادیت را عملن رها کرده بود. پدرش هم که نمایشگر دوره‌گرد بود در همان زمان به جبهه رفته بود. پس از بازگشت از جبهه پدرش او را که دو سال داشت به پیش مادر خودش در نرماندی می فرستد؛ مادری که مدیر گروهی زن سکس‌فروش بود. در این خانه در واقع زنان‌ سکس‌فروش به نوبت از ادیت نگهدای می کنند. ادیت از ۸ سالگی به پدرش می پیوندد و با او به شهرهای گوناگون اروپا سفر می‌کند و در یایان نمایش‌هایش کلاه‌گردانی می‌کند. رفته رفته در کنار پدر به خواندن آغاز می کند و تاثیر صدای گیرا و پرقدرتش را روی شنوندگان تجربه می‌کند. در پانزده سالگی از پدرش جدا می‌شود و به کار خوانندگی در خیابان‌های پاریس می‌پردازد. و بیشتر در بلویل، محله زادگاه‌اش و یا پیگال می‌خواند. در این دوره هم وی سختی بسیار می‌کشد: تنگدستی می‌کشد؛ در هتل‌های بسیار ارزان زندگی می‌کند و بخشی از در آمدش را به جاکش‌ها می‌دهد تا او را در پیگال به حال خود بگذارند.
در ۱۹سالگی رویدادی خوش زندگی‌اش را دگرگون می کند. مردی به نام لوئی لوپله Louis Leplée که مدیر کاباره‌ای در شانزه‌لیزه است به هنگام گذر از پیگال از سر اتفاق صدای ادیت پیاف را می شنود. و چنان تحت تاثیر صدایش قرار می گیرد که همانجا از وی برای کار دعوت می کند. و بدین ترتیب ادیت پیاف متولد می شود. نام مشهورترین ترانه‌اش Non, je ne regrette rien (نه، از هیچ‌چیز پشیمان نیستم/ نه، افسوس چیزی را نمی خورم) است که شهرتی جانی دارد و در بسیاری از زبان‌های اروپائی ضرب المثل شده است. ادیت پیاف در سال ۱۹۶۳، در سن ۴۷ سالگی بر اثر مبتلا به سرطان درگذشت. گفته می شود که ۴۰ هزار پاریسی در مراسم خاکسپاری‌اش شرکت کردند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#183 | Posted: 26 Apr 2015 14:51



امشب به یاد سیلویا Sylvia می نوشم؛
و جز گام‌های بزرگ او را
در این خیابان تنگ نمی شنوم!

امشب از خیابان باستانی اودئون Odéon
چند بار بالا و پائین رفتم؛
و به کتابفروشی قهوه‌ای سیلویا دست کشیدم

سیلویا، با تنهاترین واژه‌ها دوستی کرد؛
و به گرسنه‌ترین پرسش‌ها تا بخواهی کتاب خوراند.
*
سیلویا، سرمایه‌اش را،
پشتیبان اولیسس Ulysses کرد
کتابی که جهان انگلیسی به آن پُشت کرده بود

سیلویا، زندگی‌اش را چون فرشی قرمز
زیر پای واژه‌های تازه‌ی قرن گشود.
و دارائی‌اش را پُشت و پناهِ نویسندگان کرد.

امشب به یاد سیلویا می نوشم؛
و جز گام‌های بزرگ او را
در این خیابان تنگ نمی شنوم!

پاریس ۱۹ ژوئیه ۲۰۰۵




Sylvia Beach :
سیلویا بیچ در شکوفایی و رشد ادبیات سده‌ی بیستم سهمی ارزنده داشته است. او در سال ۱۹۰۲ با خانواده‌اش از آمریکا به پاریس کوچ کرد. و در سال ۱۹۱۹ در خیابان اودئون پلاک ۱۲ 12 Rue de l'odeon کتابفروشی «شکسپیر و کامپانی» را گشود. کتابفرشی سیلویا بیچ بزودی پاتوق غول‌های ادبی زمان به ويژه آمریکایی های مهاجر در پاریس شد. سیلویا بیچ به یاری همکارش آدرین مونی‌یر Adrienne Monnier که در همان خیابان کتابفرشی داشت پروژه‌های ادبی مشترکی را پایه‌ریزی کرده و پیش می بردند.
سیلویا در نهایت خوشرویی با نویسندگان برخورد می کرد و در هر زمینه آنان را یاری می کرد: کارشان را می خواند و نظر می داد؛ به بهای ناچیز برایشان کتاب قرض می داد؛ برایشان حتی تایپیست هم دست و پا می کرد.
از نویسندگان پرآوازه‌ای که به کتابفرشی سیلویا رفت و آمد داشتند از جیمز جویس، الیوت، همینگوی و پل والری می توان نام برد. سیلویا بیچ بود که برای نخستین بار شاهکار جیمزجویس، اولیسس را منتشر کرد. این کتاب در آن زمان در انگلستان و آمریکا غیر اخلاقی قلمداد شده بود، و چاپش، شدنی نبود. می گویند که چاپ همین کتاب بود که سبب ورشکستگی سیلویا بیچ شد. کتابفروشی «شکسپیر و کامپانی» در سال ۱۹۴۱ برای همیشه بسته شد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#184 | Posted: 27 Apr 2015 15:16

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#185 | Posted: 27 Apr 2015 15:17



جفت‌ها یکدیگر را از هجوم زندگی پاس‌ میدارند.
*
جفت‌ها جور دیگری با زمان کنار می‌آیند
و اگر بپرسی که زندگی چیست،
زود به روی هم نگاه می‌کنند!
*
جفت‌ها در واژه‌های هم می‌آسایند؛
در چشم‌های هم می‌آسایند
و نگاه‌هاشان در فضا یکی‌ می‌شود.
*
جفت‌ها پروایی از زمان ندارند
چرا که چشم‌هاشان از هم پُر است
*
جفت‌ها زندگی یکدیگر را نرم می‌کنند
و آنقدر واژه‌های هم را جابه‌جا می‌کنند
که راه‌های بوسه‌ها و پُرسش‌هاشان باز بماند.
*
جفت‌ها به واژه‌های هم می‌کوچند؛
و پالونه‌ی پیشامد‌های تلخ و ناگوار هم می‌‌شوند!
*
جفت‌ها یکدیگر را از هجوم زندگی پاس‌ میدارند.

کپنهاک، ژانویه ۲۰۰۷

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#186 | Posted: 27 Apr 2015 15:18 | Edited By: anything



۱
شعر من، بخشی از جهان تو می شود
و مرزهایش را چندین واژه جلو می برد.
و بلندی های شعر تو
چشم‌انداز مرا بازتر می کند

تو، گیره‌ای در شعر من می یابی
و چند پا فراتر می روی
و من، رنگی در شعر تو می یابم
و آن را با رنگهای شعرم در می آمیزم

من اگر نبودم، شعر تو بیگمان
چند پنجره کمتر داشت
و تو اگر نبودی،
من، بیگمان، در کلمه، کمتر می دویدم
و دستم به سرشاخه‌ی بلند کنونی نمی رسید.

تو، هنگام سرودن، بی که بدانی
واژه‌های مرا به خوردِ پندارت می دهی
و من، واژه های تو را
ما یکدیگر را زیباتر می کنیم!
***
تو اگر گوهر یگانه‌ی معنایی را
از ژرفای جان‌ات بیرون کشیده باشی
زندگی آنرا خواهد دید.
و درخشش را به همه نشان خواهد داد

شاعری، بوکس‌بازی، اسب‌دوانی نیست!
شاعر نمی نویسد که اوَل شود
شاعر می نویسد که با دردش کنار بیاید
با پُرسش هایش کنار بیاید

۲
هر شعر خوب
در اوج دانایی و برنائی‌اش زاده می شود
شایسته نیست که آنرا همراهی کنی
و چون دَبوس، کنارش بایستی
همینکه بادیگارد شعرت شوی
به آن توهین کرده‌ای.

شعرت اگر کودن زاده نشده باشد
جغرافیای نازک دلها را
در حافظه‌ی شگف‌اش خواهد داشت.
شعرت اگر کودن زاده نشده باشد
فوت و فن هر نبرد کلامی را خواهد دانست
و دهها بار جانانه‌تر و زیباتر از تو
از خود دفاع خواهد کرد

کپنهاک، ۲۰۰۳

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#187 | Posted: 27 Apr 2015 15:19



در آغوش من
بوسه، بوی نان و آرامش
بوسه، بوی کودک و فردا نمی دهد
در آغوش من، هیچ نیست! هیچ!

در آغوش من
‌واژه‌ ها دست همدیگر را گم می کنند!
روز ها، دست همدیگر را گم می کننند!
و نان، کهربای آرزوها نیست!

در آغوش من
چهره‌ی زمان، روشن نیست
و پرنده‌ی قرن، پی در پی بر گوراَم می نشیند.

در من، همه‌ی سخن ها، همه‌ی چشم‌براهی ها
و همه‌ی خواهش ها، سرانجام، به شعر فرو می ریزد
بیرون از شعر، با من قراری نگذار!

هان! واژه های من، گرداگردِ نان حلقه نمی زنند!
دستهاشان، از یاد ها و پُرسش ها پُر است.
واژه های من سودائی‌اند
در خوشی، در هماغوشی، آب نمی شوند؛
و جز به شعر، راست نمی گویند!
*
من عشق‌ام بیناست، هشیار است
در پیمان ها، در سخن ها و در بوسه ها
چشم از دریچه‌ی گریز بر نمی دارد.
هشدار! من بی در و پیکر‌ام!
و زندگی‌ام چون پُرسشی خالی است.
آینده‌ات را ازمن دور نگه‌دار!
و هنگام بدرود
واژه‌ها و خنده‌هایت را با خود ببر!

با شاه‌کلیدِ بهانه
من می توانم همه‌ی مهربانی ها و دوستی ها را بگشایم
و از دام هر قرار و پیمان بگریزم.
در من نمان ای زن!
زندگی‌‌ات را به واژه های من نسپار!
واژه های من، رام و سربه‌راه نیستند
و از قانون بزرگِ نان سر می پیچند
واژه های من، برای تو آینده نمی شوند
واژه های من، از پیمان ها می گریزند
و سر انجام، در سکوت با شعر در می آمیزند.

در آغوش من، بودن، سامان دیگری دارد
سررشته‌ی زندگی، در دستم نیست
پندارم، تارو پود خود را دارد.
*
شادی من ناب نیست
و نگاه‌‌ام، همواره، پشتِ لحظه ها
و پشتِ رویداد ها و سخن ها و پرسش ها سرگردان است.

به تردید‌ت اعتماد کن ای زن!
در آغوش من، هیچ نیست! هیچ!

کپنهاک، ۲۰۰۳

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#188 | Posted: 27 Apr 2015 15:21



کوچولوی وحشی من!
آپو...آپولو۱ Apollo کجایی...!
وای...نازم! اومدی به من سلام کنی!
چشاتو چرا اینقدر می مالی؟ بیدارت کردم؟
حیونی...! همه‌اش ده ساعت خوابیدی!
شش ساعت هم که پس از شام خواهی خوابید.
چقدر کم خوابی آپو!
اینقدر چشاتو نمال! خودت و کور می کنی آ...!

خوب خوابیدی خوشگل‌ام!
وای... ببین چه قوس و کمانی به کمرش می ده
- وقتی دهن دره می کنه!
آفرین! آفرین نازم! داری بند کفشامو باز می کنی!
*
وروجک! باز که خونه را رو گذاشتی رو سرت!
توپ دستمال کاغذی را تو باز کردی؟
مگه دستمال کاعذی بازیچه‌ ست؟
وای... سیم بلند‌گو را هم که تکه‌تکه کرده‌ای!
مگه من هزار بار نگفتم که با سیم های کامپیوتر بازی نکن!
مداد ها و خودکارها را هم که پخش و پلا کرده‌ای
مگر من به تو...کجائی آپو!
*
تاق...!!!
وای... بمیرم! دردت گرفت!
گفتم که جولوی درِ حمام، نشین!
برو کنار نازم! می خوام در و باز کنم!
*
آفرین خوشگل‌ام! داری خشکم می کنی!
خشکِ خشک‌ام آپو! نمی خواد پاهامو بلیسی!
گفتم بسّه آپو! غلغلک‌ام می یاد!
برو کنار! نازم! عجله دارم!
*
توی قدم هام ندو آپو!
گیچ‌ام! زیر پام له می شی آه...!
گفتم توی قدم هام ندو!
*
آپو! از زیر تخت به پاهام حمله نکن!
دارم دنبال جورابام می گردم
برای بازی با تو نیست که دور تخت می گردم
آپو! گفتم به پاهام حمله نکن! هزار تا کار دارم!
*
منکه درخت نیستم اینطوری از من بالا می ری، نازنین!
مواظب پنجه هات باش! خونین و مالینم‌ می کنی آپو!
دارم غذا می پزم آپو!
حتمن باید رو شونه‌هام بشینی!
نگاه کن چه لمی هم داده، انگار رو مبل نشسته!
اینقدر گردن نکش آپو!
می افتی تو ماهی‌تابه جلز و ولز می شی آ...!
*
آپو!‍ روی میز غذا نیا!
گفتم روی میز غذا نیا! برو کنار!
گفتم برو کنار آپو!
*
باز که یه راست اومدی بغل من!
بغل من که تخت‌خواب نیست، آپو!
منکه نمی گذارم آسوده بخوابی! بدبخت!
برو توی تخت‌خواب خودت! برو! برو! برو!
باز که امدی بغل من!
*
آپو برو کنار...! دارم کتاب می خونم
کمی آروم بشین آپو! برو کنار آپو!
کتاب، بازیچه نیست آپو!
آپو گفتم برو کنار! ورق نزن.
برو با اسنو۲ Snow بازی کن!
از اتاق بیرون‌ات می کنم آ...!.

بیرون! بیروون!
گفتم: بیروووون!!!!!!!
Uddddddddd!!!!!!!
اگه نری با تفنگ‌ آبی شلیک می کنم آ...!
*
اینقدر به در پنجه نکش!
خوب، حوصله‌ات سر رفت؟
می خوایی بیایی تو!
باشه! بیا تو. ولی باید آروم باشی آ...!
*
از جلوی مونیتور برو کنار آپو!
بیا کنار این موش، بشین!
آپو، گفتم که از جولوی مونیتور برو کنار!
هیچی نمی تونم ببینم!
آفرین پسرک خوبم! آفرین!
باز که داری می ری جولوی مونیتور!
***
باز که دیوونه شدی آپو!
اینقدر اینور و آنور ندو! خودت و زخمی می کنی آ...!
از وقتی که پا به این خونه گذاشتی
هیچ جونده‌ای اینجا پیداش نمی شه، ناز شست‌ات!
تو را خدا بیا و بگیر و بخواب آپو!
گفتم که اینقدر خودت و هلاک نکن!
بیا بشین آپو!
اینقدر روی میز ها و مبل ها نپر!
تو که پرنده نیستی آپو! می افتی و پات میشکنه آ...!
بیا نازم! بیا بخواب! آفرین! آفرین
وای چه موهای نرمی!
باز که دست‌‌نزده فیرفیرت بلند شد!
*
تو چرا نمی خندی آپو؟
تو چرا لب های درست و حسابی نداری آپو؟
تو چرا کتاب نمی خونی آپو؟
تو چرا حرف نمی زنی آپو!
*
روی گلوم نخواب آپو!
غلغلک‌ام می آد! برو اون ورتر!
غلت می زنم له‌ات می کنم آپو!
هر طرف می چرخم
باز که صورتت و به صورت‌ام می چسبونی!
***
بیدارم کردی! نیمه شبه آپو. برو اون‌ورتر!
اینقدر ملچ و ملوچ نکن!
الان چه وقتِ حمام کردنه؟
نمی خواد منو بلیسی آپو!
بس کن آپو! بس کن!
من گربه نیستم آپو!
من گربه نیستم!

کپنهاک، ۲۰۰۵



۱- آپولو، Apollo ،بچه‌گربه‌‌ی شکولاتی در عکس، گربه‌ای است برمه‌ای Brumese cat. این گربه از نامی‌ترین و گرامی‌ترین گربه های نژادی ست. یکی از تفاوت های بنیادی گربه‌ی خانگی با گربه‌ی نژادی در این است که گربه‌ی نژادی شناسنامه دارد و تبارش روشن است. دیگر اینکه سرشت هر گربه‌ی نژادی کم و بیش شناخته‌ شده است. گربه‌ی برمه‌ای، برای نمونه، بسیار خونگرم است و با همه می سازد؛‌ از آن گربه هایی نیست که تنها به هنگام گرسنگی به آدم نزدیک می شوند.
۲- اسنو Snow ،گربه‌ی‌ جوان با خالهای پلنگی، گربه‌ای است بنگالی‌ Bengal cat. این گربه کمی بزرگتر از گربه های معمولی است؛ سرشتی مستقل دارد. گربه‌ای که من داشتم، برای نمونه، اجازه نمی داد ناخنهایش گرفته شود؛ دوست نداشت بغل گرفته شود؛ زود می خواست پائین بیاید و هر وقت خودش می خواست می آمد و کنارم می نشست. روی قفسه های بلند کتاب بیشتر احساس آرامش و آسودگی می کرد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#189 | Posted: 27 Apr 2015 15:22



۱
شمس و مولوی از پس هفتسد قرن
الله الله گویان
واژه های پوکِ معاصر را
گِردِ خود و خدا و هیچ
می چرخانند.

۲
چوب ها را موریانه ها پوک می کنند
و واژه ها را شاعران عارف!

۳
عرفان
پُرسش ها را می بندند
و جان ها را به هیچ می گشاید.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#190 | Posted: 27 Apr 2015 15:22



جوان افغان پناهجو را گویی
از زیر آسیاب بلا‌ها بیرون کشیده‌اند:

گام‌هایش راه را نمی بیند،
واژه‌هایش شکسته‌است؛
و چشم‌هایش
چون دو کودکِ همزادِ بی پناه شده
سرشار وحشت است.

دکتر:
- «هنوز هم در سراَت صدای آدم می شنوی؟»
- «...مادراَم با من حرف می زند...»
- «چه می گوید؟»
- «...می گوید به پیش من که بیایی آسوده می‌شوی...»
- «مادراَت کجاست؟»
- «...در بمباران کشته شده است...»
**
گفتار‌ها، ناگهان در نگاه‌ها یکی می شود.
و پیله‌ی ستبر سکوت
همه را در خود، فرو می پوشاند

دکتر با دستهای کاردان‌اش، پرونده را می بندد
وَ تکان صندلی‌ها
جمله‌ی واپسین نشست را بلند می گوید
**
در سرسرای تیمارستان
آینده، با همه‌ی شگفتی‌هایش
در بدن خوشاب پرستار
از نگاه‌ِ ماتِ جوان
دور
می شود.

کپنهاک، اکتبر ۲۰۰۲

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 19 از 30:  « پیشین  1  ...  18  19  20  ...  29  30  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Reza Farmand Poems | مجموعه اشعار رضا فرمند بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites