تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Reza Farmand Poems | مجموعه اشعار رضا فرمند

صفحه  صفحه 20 از 30:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  29  30  پسین »  
#191 | Posted: 27 Apr 2015 16:34



من چیزی ندارم که به چشم‌های تو بیاموزم؛
من چیزی ندارم که به زیبایی تو بیاموزم؛
و شعر من نمی‌خواهد از پوستِ تو سفیدتر و لطیف‌تر شود.
*
شوخی نیست، عشق است، گنجینه‌ی ایماژ است!
شوخی نیست، عشق است، گنجینه‌ی هماغوشی‌ست!
شوخی نیست، عشق است، کیمیای فراموشی‌ست!
*
عشق، در پرواز حل می‌شود؛ عشق نمی‌‌اندیشد
عشق، در شتاب حل می‌شود؛ عشق نمی‌اندیشد
عشق، در یار حل می‌شود؛ عشق نمی‌اندیشد
*
عشق، وحشی‌ترین پرنده‌‌‌‌ی رویاهاست؛
پرنده‌ای نیست که زود به لانه بر‌گردد!
***
از ژرفای خون و واژه‌هایم
چون بهاری شگفت سَر می‌زنی
عطرهای زندگی‌ام گیچ می‌شوند.
*
پُر از شتاب و برهنگی‌ام:
چرا که ویرانه‌های زمان را دیده‌ام!
چرا که ویرانه‌های زبان را دیده‌ام!
*
واژه‌هایم را چون گل و پولک به سرو روی‌ات می‌پاشم
پُر از کودک‌ام کرده‌ای از شوق‌ام نهراسی؟
*
من عشق را با شطرنج بازی نمی‌کنم
و دلم را در حرکت‌ِ واژه‌ها پنهان نمی‌کنم
کنار مهره‌ها و احتیاط‌‌ها با من قرار نگذاری؟
*
من از موش و فال و دعا گریخته‌ام؛
معنی مرا را در کتابِ‌ مندرس ناموس نجویی؟
***
من نمی‌خواهم کسی تو را به من معنا کند
من نمی‌خواهم کسی مرا به تو معنا کند!
تو مرا هاله،
هر جور که می‌خواهی معنا کن!
*
تویی که به هوس‌هایم فرمان می‌دهی!
من‌ام که به هوس‌هایت فرمان می‌دهم!
و همکناری ما سرشار خواهر است؛
سرشار آب و ماه و گیاه
دست دیو و دد از بوسه‌های ما کوتاه!
*
پیکرهامان یکدیگر را خوب نیاموخته‌اند!
هوس‌هامان یکدیگر را خوب نیاموخته‌اند!
و واژه‌هامان یکدیگر را خوب نشنیده‌اند!
*
نگذاشتند خواهر تن هم باشیم!
نگذاشتند دوستِ تن هم باشیم!
نگذاشتند با بوسه‌های هم بزرگ شویم!
نگذاشتند در نوازش هم بیاساییم؛
نگذاشتند با عشق هم بزرگ شویم!
*
من چشم‌ام کمبودِ خنده‌ی تو را دارد!
من چشم‌ام کمبود رقص تو را دارد!
من چشم‌ام کمبود برهنگی تو را دارد!
من آغوش‌ام کمبود آغوش تو را دارد!
در این برهوت سیاهِ عزا و دعا،
من بی‌تو کی‌ام هاله؟
*
من در پاک‌ترین واژه‌ها هم، دستِ تو را نمی‌توانم بگیرم!
من در پاک‌ترین هوس‌ها هم روی تو را نمی‌توانم ببوسم!
*
پرنده‌های تن‌ات را شکار کرده‌اند!
شتاب‌های تن‌ات را شکار کرده‌اند!
بی‌‌پرهای تو من چگونه می‌توانم اوج بگیرم؟
بی‌شتاب تو من چگونه می‌توانم بال بگشایم؟
بال من است هاله که در تو بسته‌اند!
***
همه چیز را از نو بیاغازیم:
از آب، از آفتاب، از آهو، از کبوتر،
از هوس؛ از برهنگی
و از واژه‌هایی که به قله‌ی پُرسش رسیده‌اند!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#192 | Posted: 27 Apr 2015 16:36



تا این شهر، شهر شود
تا این شهر شایسته‌ی زیستن شود
ایمان باید در زیبایی تو باسواد شود!
*
اینان غیراز این‌که بیابان را خوردنی کنند کاری نمی‌کنند
اینان غیراز این‌که سنگ را نوشیدنی کنند کاری نمی‌کنند
اینان غیراز این‌که مرگ را در خیابان‌ها دیدنی کنند کاری نمی‌کنند
***
عشق‌ات لال است هاله!
خواهش‌ات لال است!
چون طوماری‌ عتیق پیچیده‌ای!
و در ژرفای واژه‌ها بسته‌ای! بسته‌ای!
با تو چه کرده‌اند هاله؟
*
با واژه‌های شاد نمی‌توانم از تو بگذرم
با پُرسش‌های پاک نمی‌توانم از تو بگذرم
و با گشودن پروانه‌های هوس‌ها
سخن‌هامان را نمی توانم به آسمان ببرم.
*
زیبایی سفیدت مات مانده است؛
و چشم‌های خسته‌‌ات پُر از پرندگان پَربسته ‌است
با تو چه کرده‌اند عروس جنگل و باران،
عروس اَرَسباران؟
*
دریا‌ی‌ات را شعرم بوئیده‌است
ژرفای‌ات را با با خاشاک‌های سخن، پنهان مکن!
موج بزن تا زندگی را زیباتر کنی!
*
تو بزرگی هاله! تو پُرپری!
شاهپرهایت را شعرم لمس کرده است
پَر بکش تا ایران را ببالانی!
*
باید پَر بکشیم و به ستاره‌ی خود برسیم!
باید پَر بکشیم و به قله‌ی خود برسیم!
***
هاله یادت هست؟
در محله‌های خاکی تبریز همینکه پیکرمان پر زد
هوس‌هامان را چیدند؛ آسمان‌امان را بستند
و راه‌ها و خنده‌هامان را سرسختانه از هم جدا کردند
یادت هست که با گل‌ها و پروانه‌ها بازی می‌کردیم
و در شاخه‌های درختان، مهمان میوه‌های هم می‌شدیم؛
و بوسه‌های کال همدیگر را می‌مزیدیم.
من هیچ چیزی را بیشتر از تو دوست نداشتم، هاله؛
و می‌توانستم با تو تا بهشت بازی کنم
یادت هست که از سایه‌‌های عزا بیرون آمدند
و جای بوسه‌هامان را با آب هزاران دعا شستند؟

پروانه‌ی من تو بودی هاله!
فوّاره‌ی من تو بودی!
و تنها نگاه تو بود که پرنده‌ام می‌کرد!
*
عصر مستِ بهار تهران را یادت هست
که ناگهان چون دیوی به هیجان بازی ما دویدند
و ما را در پشتِ چشم‌هامان بستند
یادت هست کز آن پس نگاه همدیگر را از دور می‌بوسیدیم؟
و سکوت همدیگر را به امید واژه‌ای می‌نوشیدیم؟
*
کوچه‌های تابستان را یادت هست
که پُرسش‌های داغ بلوغ‌امان بی‌پاسخ می‌ماند
و از کهربای دلکش اندام هم می‌هراسیدیم؟

پرهای تن مرا تنها تو می‌توانستی باز کنی‌ هاله!
و غنچه‌‌های تن تو را تنها من می‌توانستم بشکوفانم
من هنوز جانم پُر از پَرهای بسته ‌است!
تو هنوز تن‌ات پُر از غنچه‌های نشکفته ‌است!
*
من همه‌ی واژه‌ها را به جستجوی تو گشته‌ام
از سایه‌های سکوت بیرون بیا
حرفی بزن، هاله! سکوت نکن!
*
من دلم برای تو پُر از صلح است
من دلم برای تو پر از مادر است
من دلم برای تو پر از شعر است
من دلم برای تو پر از قصه است
من دلم برای تو پر از آب است
من دلم برای تو پر از ماهی‌ست
من دلم برای تو پر از کودک است
من دلم برای تو پر از بازی‌ست
من دلم برای تو پر از رود است
من دلم برای تو پر از ارَس است
***
سکوت‌ات برگ‌ها را بسته است!
سکوت‌ات پرنده‌ها را بسته است!
*
سکوت، پیچیده‌ترین سلاح غریزه است
واژه‌ای که زنان در پستوهای هراس پرورده‌اند.
*
سکوت، هنوز هم سخت‌ترین سلاح‌ها،
برای شکستن دل است
موریانه‌های سکوت می‌توانند
نازک‌ترین رشته‌های عاطفه را
در پنهان‌ترین گوشه‌های دل بپوسانند

من اما مهرم را به واژه‌ها پرت کرده‌ام
و از اینکه تو با آن‌همه واژه
این کلمه‌ی خالی را تکرار می‌کنی در رنجم.
***
چون تابلويی سکوت‌ات را به دیوار شعر نخواهم آویخت!
چون طبلی سکوت‌ات را کنار آرامش‌ات نخواهم نواخت!
من به یاری شعرم سکوت‌ات را خواهم دوید
من به یاری شعرم سکوت‌ات را خواهم نوشت
***
چنان شتابناک زیستم‌اش که خالی شد؛
و از کنار زندگی‌ام برگشت!
اکنون! بهاری در جانم سرگردان می‌چرخد
اکنون! بهاری پشتِ دلم مانده‌است!
*
پاکی‌ام آیا گول و کودن بود؟
در عشق، همه‌ی حرکت‌ها را نباید با دل کرد؟
برای دیدن‌اش همه‌ی شطرنج‌ها را دور می‌زدم
و در تراس پاک‌ترین واژه‌ها چشم‌به‌راه‌اش می‌ماندم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#193 | Posted: 27 Apr 2015 16:37



این روز‌ها ردّی از خون شعر
در سکوتِ باغ‌ها و بیشه‌ها به جا می‌گذارم.
این روز‌ها آسمان‌ام خمیر می‌شود.
*
این روزها لبخندم ابری‌ست!
سکوت‌ام ابری‌ست!
و گام‌هایم به هیچ راهی نمی‌اندیشد!
*
این روزها، برکه را با دریا
و درخت را با جنگل نمی‌توانم بیامیزم
*
این ‌روزها از زیباترین آرزوهایم شسته می‌شوم
این روزه‌ها شعرم خیس است!
ای روزها شعرم چو زق زق زخمی‌ بیداراست!
*
این روزها دست‌های پرسش‌ها
ماه‌های جان‌ام را از ریشه می‌کند؛
مادران جان‌ام را از ریشه می‌کند!
***
هاله از شتاب‌ام افتاد!
هاله در برهنگی‌ام گم شد!
***
من چون کسی که واژه‌هایش را باد برده باشد گیج‌ام
من چون کسی که مادرش او را نشناخته باشد گیج‌ام
من چون کسی که ناگهان از قله‌ای به درّه‌ای افتاد باشد
و زنده مانده باشد مات‌ام!
به شتاب‌ام آیا باید شطرنج بیاموزم؟
نه!‍ نه! نه!
بیرون شطرنج، وحشی‌ترم؛ زیباترم!
هرچند تنهاترم!
***
شعر، نوعی برهنگی‌ست!
شعر، نوعی شتاب است!
با فیل که دوست می‌شوی نباید خانه‌ای بزرگ بسازی؟
با شعر که دوست‌ می‌شوی چرا باید از شتاب بترسی؟
*
من هر چه داشتم به روی سخن ریختم
تا شعرم آسوده‌تر به زیبایی‌ات بیاندیشد
من از سرود‌هایی که تو آنهمه می‌ستودی فرود آمدم
تا به دیدنم یک کلمه نیز سربالا نکنی
نمی‌خواستی باورت کنم؟
من از همه‌ی ترانه‌های دلخواه‌ات برهنه‌تر بودم، نبودم؟
*
دلم برایت رسیده بود؛
در تب و تابِ افتادن به دامن‌ات بودم.
*
ای کاش هزاران بار از روی تن‌ات می‌نوشتی!
ای کاش هزاران بار از روی هوس می‌نوشتی!
ای کاش هزاران بار از روی دل‌ات می‌نوشتی!
ای کاش هزاران بار از روی من می‌نوشتی!
***
در جنگل‌های اَرَسباران
یادت هست که ناگهان چرخیدی
روسری‌ سفیدات را دور سرت پیچاندی
و به بلندترین شاخه‌ای که می‌توانستی پرت کردی:
«بگذار ببینم به کدام شاخه‌ی بدبختی گیر می‌کند»
و سپس از شاخ و برگی شبنم‌پوش تاجی برای خودت ساختی:
- «من عروس جنگل‌های اَرَسبارانم!»
و من گفتم: با این پَساکی که پوشیده‌ای به الهه‌ها بیشتر می‌مانی
و تو خندیدی: « راست می‌گویی آقای شاعر
ولی امروز دوست دارم عروس باشم تا الهه،
شما هم لطفن اعتراض نکنید!»
*
چقدر اَرَسباران را دوست داشتی!
چقدر چشم‌هایت را روی جنگل‌ها، روی مِه سبز
روی قله‌ها اوج می‌دادی
چقدر شش‌هایت را با هوای پاک کوهستانی مست‌ می‌کردی!
با درختان چه خواهرانه بودی!
با چشمه‌ها چه کودکانه بودی!
با آهوان چه مادرانه بودی!
*
یادت هست که مستانه ‌زمزمه کردی:
«در اَرَسباران، سبزه سبزه‌تر؛ پرنده پرنده‌تر؛
درخت ‌درخت‌تر، و آب، آب‌تر»
و من گفتم: در ارسباران، لاله لاله‌تر است
بنفشه بنفشه‌تر، عشق، عشق‌تر
و خواب، خواب‌تر!
*
یادت هست که در پراگ از روی نقشه‌ی توریستی
به خانه‌ی سابق کافکا رفتیم و در زدیم
فقط به خاطر اینکه بتوانیم نمایی از داخل خانه را ببینیم
- «ببخشید! آقای کافکا خانه است؟»
و در برابر هاج و واج مردی که در را باز کرده بود
خنده‌ی چشم‌هامان را پنهان کردیم؟
*
یادت هست که روی پُل بلند و پهناور شهر
روبروی عکس مایاکوفسکی و لیلی‌بریک ایستادی
و غمگین شدی؛
عکسی که نقاشی خیابانی روی زمین کشیده بود؟
*
عصرهای پراگ را یادت هست
که در بلوار بزرگ شهر با آنهمه زوج قدم می‌زدیم
و تو گفتی: «این بلوار بوی عشق می‌دهد؛
پراگ باید شاعرانه‌ترین پایتخت جهان باشد!»
و من گفتم چنین هم هست!
*
یادت هست که چقدر از دیدن پاریس هیجان‌زده‌ بودی
روی برج ایفل یادت هست که گفتی:
«کاش پرنده بودم‌؛ اینجا آدم هوای پریدن می‌کند»
و من گفتم اتفاقا سد سال پیش خیاطی که ریاضی‌اش
از شما ضعیف‌تر بود همین کار را کرد
از پارچه، پَری برای خودش دوخت و پرید
و برج ایفل حتی خم نشد تا نگاهی به آن نگونبخت بیندازد
و تو سکوت کردی!
*
پرلاشز را یادت هست؛ گور هدایت را
همینکه پول گلفروشی را دادیم؛ چشمایت تر شد.
گفتی‌: «باور نمی‌کنم که می‌خواهم از گور هدایت دیدن کنم.
حسّی‌ مقدس دارم!»
*
اما از همه بیشتر مونمارت را دوست داشتی
و موج مردم را که مثل سمفونی رنگینی
از گوشه‌ای به گوشه‌ی دیگر می‌رفتند
در مونمارت چقدر مست و سبک‌پا شده بودی
چشمایت پُر از پرنده بود؛ حرفایت پُر از پرنده بود
و خنده‌هایت می‌خندید.
***
در زیر پوستِ پندارم موج می‌زنی،
و همینکه واژه‌ای را برمیدارم می‌ریزی!
***
همه‌اش به این می‌اندیشیدم که آیا می‌توانم گلدان واژه‌هایت شوم؟
همه‌اش به این می‌اندیشیدم که مباد زیبایی‌ات
در زندگی‌ام خراش بردارد!
پروازکنان صدایت می‌کردم تا‌ خود را ببالانی
همپروازت می‌خواستم دیوانه!
*
کودکان بازیگوش حرف‌هایت را دوست‌ داشتم
دویدن ناگهان‌‌ات را روی جمله‌هایم دوست داشتم
و شَم‌ تیز شعرت می‌ستودم
من تو را با شعرم دوست داشتم هاله! دیوانه!
***
با خنده‌های شیرین، هاله چو فرفره‌ای رنگین
در واژه‌ها می‌چرخید
که من از شوق پیچیدن به پرهایش شتاب‌‌ گرفتم
و همه چیز پرپر شد.
*
پرهای زیبای‌اش را یک‌یک از واژه‌ها بیرون می‌کشید
که دست و دلم به شوق دیدن پروازش وزید
و همه چیز پرپر شد.
*
هاله از شتابم افتاد
هاله در برهنگی‌ام گم شد!
***
هاله، ماهِ خویش بود!
هاله، پَری زخمی دریای خویش بود!
*
واژه‌هایش بوی هوش و خون می‌داد؛
بوی خاک و بهار، بوی‌ آینده‌ای لطیف

واژ‌ه‌هایش بوی مادر می‌داد؛
بوی شیر، بوی شعر، بوی تبریز؛
بوی آهوان و اَرَسباران

واژه‌هایش پُر از کودک بود؛
پُر از پرندگان وحشی
پُر از چشمه‌های کوهستانی
*
من دلم را گشودم و شعرم پَر زد
من شعرم را گشودم و دلم پَر زد
من دلم را به فرمان شعرم گشودم
شعرم آیا اشتباه کرده است؟
*
هاله، ماهِ خویش بود!
هاله، پَری زخمی دریای خویش بود!

کپنهاک، ۱ اوت ۲۰۰۷



نکتــه :
اَرَسباران Arasbaran یکی از منطفه‌های بسیار سحرانگیز و دلگشای آذربایجان شرقی‌است. این منطقه دارای کوه‌های سر به فلک ‌کشیده‌ی سخت‌گذر، جنگل‌های یگانه؛ چراگاه‌های سرسبز و رودهای خروشنده ‌است. این منطقه همچنین به گوناگونی جانوران و گیا‌هان‌اش شهرت دارد. شهرستان‌های اهر، کلیبر، ورزقان و جلفا در این منطقه قرار دارند. از جمله دیدنی‌های تاریخی و پُرآوازه‌ی ارسباران، قلعه‌ی بابک است.


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#194 | Posted: 27 Apr 2015 16:38



زندگی به آسانی آب است
و آب، آسان نیست!

زندگی به آسانی نان است
و نان، آسان نیست!

زندگی به آسانی آسودن است
و آسودن، آسان نیست!

زندگی به آسانی خندیدن است
و خندیدن آسان نیست!

زندگی به آسانی بالیدن است
و بالیدن آسان نیست!

زندگی به آسانی کوچیدن است
و کوچیدن، آسان نیست!

زندگی به آسانی عشق است
و عشق، آسان نیست!

زندگی به آسانی هماغوشی‌ست
و هماغوشی، آسان نیست!

زندگی به آسانی شعر است
و شعر، آسان نیست!

کپنهاک، فوریه، ۲۰۰۶

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#195 | Posted: 27 Apr 2015 16:39



اکنون در می یابم که من همیشه با شعرم زیسته‌ام!
نفس‌هایش را امشب، ناگهان در گلوگاه‌ام
و پاهایش را لابه‌لای واژه هایم حس کردم
*
اکنون در می یابم که من همیشه با شعرم زیسته‌ام؛
و در واژه‌هایم، او را همه جا برده‌ام
در بندرعباس که مرا در شرکتی به میزی بسته بودند
من شعرم را در کِشوها و لابه‌لای پرونده‌ها
پنهان کرده بودم:
در هر فرصتی می نواختم‌اش؛ می بوسیدم‌اش
و دیوان‌های شعر را پاره‌پاره به خوردش می دادم.
شعرم اگر گرسنه باشد؛
من نمی توانم با چشم و گوش و هوشم در کارم بنشینم
شعرم اگر گرسنه باشد؛
من وقتم را در سکوت می جَوَم.
*
شعرم هرچه خواست به او داده‌ام
او را با دلکش‌ترین چشم‌انداز‌ها تنها گذاشته‌ام؛
با هشیارترین ماهیچه ها در آمیخته‌ام؛
نازترین لُمبرها را با هوس‌اش آشنا کرده‌ام.
و برای‌اش هر لب، هر پستان
و هر نازخندی را بایگانی کرده‌ام.
*
شعرم هرچه خواست به او داده‌ام
او را به ژرفای شگرفترین شعرها برده‌ام
با تیزترین شعرها در میدان های بزرگ دَوانده‌ام
و چشم هایش را
به دیدن الماسهای خوش‌بُرش ایماژ عادت داده‌ام.
*
شعرم هرچه خواست به او داده‌ام
پُرسش‌هایش را در ژرفای مرگ و زندگی گردانده‌ام
چشم و دلش را روی ریسمان جسارت به اوج برده‌ام
و هر واژه‌ای را که می خواست
همان دم برای‌اش، در خیابان ها و کتاب ها جُسته‌ام
*
اکنون در می یابم که من همیشه با شعرم زیسته ام
حتی آن زمان که من و یارم، تن‌هامان را
در بستر، در ساحل، در آب،
در سبزه‌‌های خلوت بیشه ها و جنگل‌ها یکی می کردیم
من، شعرم را در سکوت به همراه می‌بردم.

پس از همکناری نخستین، در آن شب نرم و سفید،
هنگامیکه دستم را، پیش از خواب، مهرورزانه بوسید
و آنرا روی مادگی‌‌اش لغزاند
من دستِ دیگرم را پنهانی روی مادگی شعر گذاشتم.
همیشه همینطور بوده است
گاه، با شعر و یارم همزمان سخن گفته‌ام؛
و بیشتر به سخن شعرم گوش کرده‌ام.
*
اکنون در می یابم که من همیشه با شعرم زیسته‌ام!
نفس‌هایش را امشب، ناگهان در گلوگاه‌ام
و پاهایش را لابه‌لای واژه‌هایم حس کردم

کپنهاک، ۲۰۰۵


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#196 | Posted: 27 Apr 2015 16:39



من و همسرم، همدیگر را در شبِ شعری دیدیم
و چندین شب با واژه‌‌های هم پای‌ کوبیدیم.
*
همسرم، پندارهای تازه‌ام را آبستن می‌شود؛
و آن‌ها را در رفتارش رشد می‌دهد
و من، پای نهال هر اندیشه‌اش
با همه‌ی واژه‌هایم بیدار می‌مانم.
*
همسرم
پیچش ایماژ‌ها و بُرش واژه‌ها را در شعر می‌بییند
و هر فورم تازه را در رمان و داستان درمی‌یابد
*
شب‌های نخست همخوابی، بدخواب می‌شدیم؛
و چون پیکره‌های زنده به هم می‌خوردیم:
یا بازوی‌ او زیر سر من به خواب می‌رفت
یا ران من در گرمگاهِ مادگی‌اش عرق می‌کرد
و من از ترس اینکه بیدارش کنم جُم نمی‌خوردم
رفته‌رفته، ولی همبدن و همخو شدیم.
*
پس از همکناری نخستین، در آن شب نرم و سفید
همسرم بوسه بوسه به من گفت:
«هر وقت بخواهی دوباره هماغوشی کنی
نگران خواب‌ام نباش!»
و همینکه تردیدم را در سکوتم شنید؛ سر فراگوش‌ام آورد:
«هماغوشی در خواب ‌و بیداری شیرین‌تراست!»
و من دیدم که به هزار زبان می‌شود «دوستت‌ دارم» گفت
*
همسرم ملافه‌ها را زود‌‌ زود می‌شوید
می گوید: «ملافه باید بوی تازگی بدهد؛
بوی ملافه‌ی تازه، اشتهای هماغوشی را بیشتر می‌کند!»
*
من و همسرم به آسانی هوس‌های هم را بو می‌کشیم؛
دستان من، به هنگام، روی موها و گونه‌‌هایش می‌لغزد
و لب‌های او، به هنگام، آتش‌های پُرکشش و نرم را
در جان‌ام بیدار می‌کند
*
همسرم، عاشق محیط زیست و طبیعت است
و رخت‌هایش را دوست‌تر دارد که در هوای آزاد بیاویزد
من چهار طبقه پائین می‌روم
و آنها را روی ریسمان همگانی همسایگان پهن می‌کنم
*
در کارهای خانه،
چهار دست عاشقانه از هم پیشی می‌گیرند.
هر بامداد، از خریدِ نانِ تازه‌ی چاشت که برمی‌گردم
قهوه و بوسه آماده است.
*
کودکان نازم خوب بار می‌آیند
از زاد روزاشان، دوراندیش‌ام کرده‌اند
دخترک‌ام، این هوشِ نرم، جهان را،
واژه به واژه، نما به نما به خویش می‌کشد.
دخترک‌ام، یکپارچه پُرسش گرم؛
یکپارچه آفتابِ آزاد است.
*
پسرک‌ام، گاه، در تنگدلی‌هایم آفتابی می‌شود
و مرا خندان‌خندان تا بیشه‌های آسمان، می‌دواند.
*
همسرم به گونه‌ی هر زنی که بخواهم درمیاید
گاه، بینیی نازک دارد، پوستی سفید؛
و اندامی یک هوا از من بلندتر
گاه، لبی خوش‌بُرش، پوستی شکلاتی
و اندامی یک هوا از من کوتاه‌تر
همسرم، به هر سان،
همیشه جوان و دوست داشتنی‌ست!
***
امشب، پُرسشی با دست‌های زبرش، واژه‌هایم را می‌فشرد؛
همسرم نیز بیدار مانده‌است.
من با ویسکی، پرسش‌هایم را نرم می‌کنم؛
و همسرم با زیرپوش کام‌انگیزی که خود دوخته است
برهنگی‌اش را پرستارانه بر هوس‌ام می‌تاباند؛
به این گمان که با هماغوشی‌اش آرام می‌شوم.

پاریس، کریل(Creil)، ژويیه ۲۰۰۳

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#197 | Posted: 27 Apr 2015 16:56



شنل شعرم را پوشیده‌ام
دکمه‌های مرگ و زندگی را به آسانی
باز می‌کنم و می‌بندم

شنل شعرم را پوشیده‌ام
سکوت که می‌کنم آینده و گذشته با هم در می‌آمیزند

شنل شعرم را پوشیده‌ام
با خیل واژه‌هایم در بازار شهر پرسه می‌زنم
و زیبایی‌ زنان را سرمی‌کشم
*
شنل شعرم را پوشیده‌ام
هر سوی شهر، سرشار پولکِ واژه
و هر زنی پُر از خوشه‌های ایماژاست!
*
شنل شعرم را پوشیده‌ام
اکنون یک قدم که در زمان بردارم می‌میرم
اکنون نوشخند بانویی می‌تواند زیباترین گل زمان باشد.
اکنون می توانم هرچه خواستم به هر زنی که خواستم بگویم
اکنون می توانم پیش از سلام با لبخندی
از زنی ناشناس خواستگاری کنم.
*
شنل شعرم را پوشیده‌ام
لبریزم! بیتاب‌ام! بیتاب‌ام! لبریزم!
سرشار شهاب‌های مرگ‌ام
اکنون می‌توانم روبروی شبِ دریا بایستم
و با شعرم بلند گریه کنم!

سوئد، هلسینگبورگ ۲۰۰۶

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#198 | Posted: 27 Apr 2015 16:57



پنجره‌ی بزرگ سفر با تو همه جا می رود؛
چون دوستی که تمام نمی شود
*
سفر که شتاب می‌گیرد زندگی کوچک می‌شود
و تو می‌توانی آن را به هر سويی بچرخانی و تماشایش کنی.
*
همینکه گام برداری سفر به راه می‌افتد
سفر، شیفته‌ی چهر‌ه‌های تازه است
سفر، همیشه جوان است!
*
سفر که شتاب می‌گیرد بند ستبرعادت پاره می‌شود
و تو به ناگهان پرواز می‌کنی
*
سفر، پُرسش‌های سخت زندگی را
از پنجره‌ی قطار بیرون می‌اندازد؛
و یا آنها را در هواپیما، نرم و سبُک می‌کند

سفر، در نگاه‌ها و گام‌ها می‌تپد
و چون کودکی روی منظره‌ها می‌دود

سفر، زندگی را می‌چرخاند؛ می‌چرخاند
و یادهای پرت و دوردست را به دسترس شعر می‌آورد
*
پنجره‌ی بزرگ سفر با تو همه جا می رود؛
چون دوستی که تمام نمی‌شود.

سوئد‌، ۲۰۰۶

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#199 | Posted: 27 Apr 2015 16:58



کودک از همه‌ی پُرسش‌ها پیش‌می‌افتد
هیچ شتابی نمی‌تواند کودک را پشتِ سر بگذارد
هیچ راه‌ِ دشواری نمی‌تواند به پای کودک بپیچد
*
کودک از شگفتی آینده چه کم دارد؟
کدام سخن آینده را کودک در نمی‌یابد؟
بلندترین اندیشه‌های مادر را کودک به آسانی خم می‌کند
*
کودک، از پُرسش‌های خودش بالا می‌رود؛
و پاسخ‌های خودش را می‌جوید.
کودک از همه‌ی آرمان‌های ما بلندتر است
و از همه‌ی پاسخ‌های ما سرشارتر

کودک را نباید از خود آکند
با کرانه‌های خود نباید کودک را در میان گرفت
در برابر کودک، راه باید شده راه!
*
من کودکی ندارم!
با این‌همه، از نگاهِ کودکان، بارها تَرَک خورده‌ام!
*
چشم‌های کودک را نمی توانی که نخوانی!
همه‌ی سخن‌ها در برابر کودک سکوت می‌کنند
همه‌ی گام‌ها در برابر کودک درنگ می‌کنند
گام‌های کودک می‌اندیشند!
گام‌های کودک فرزانه‌اند!

کپنهاک، ۲۰۰۶

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#200 | Posted: 27 Apr 2015 16:58



واژه را نشاندم
و آنقدر نگاه‌اش کردم که شکافت!
*
هر راه‌ِ کوچک واژه، روزی بزرگراه می‌شود
و از هر پُرسش ساده، روزی چشمه‌ای سرمی‌زند.

هیچ چیز بسته‌تر از واژه‌ها نیست!
هیچ‌ چیز گشاده‌تر از واژه‌ها نیست!
*
واژه، جهان را بزرگ می‌کند
از واژه‌‌هاست که خدایان می‌گذرند و آدمیان را دور می‌زنند
با واژه، هر راه‌ای را به هر کجا می‌توان کشید!
*
همه‌ی بلندی‌ها، پستی‌ها،
همه‌ی سرافرازی‌ها، سرشکستگی‌ها در واژه‌ است
*
واژه‌ها را چنان باید چید که به راه‌ بیانجامند
واژه‌ها را چنان باید چید که به اوج بروند.
*
واژه‌ها اگر دُرُست چیده شوند
سرزمینی می‌سازند؛ بزرگراه‌ای به سوی آزادی
*
واژه‌ها اگر رها گردند؛
فرزانه‌ترین دوست‌ها را برمی‌گزیند!
*
واژه را نشاندم
و آنقدر نگاه‌اش کردم که شکافت!

کپنهاک، مارس ۲۰۰۷

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 20 از 30:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  29  30  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Reza Farmand Poems | مجموعه اشعار رضا فرمند بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites