تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Reza Farmand Poems | مجموعه اشعار رضا فرمند

صفحه  صفحه 22 از 30:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  29  30  پسین »  
#211 | Posted: 4 Jun 2015 09:58


در اینجا زندگی گویی
هر چه را که می‌بایست آموخته است!
*
در اینجا، زندگی به ساحل زنان رسیده است؛
و همه‌ی وقتش را صرف خودش می‌کند!
در اینجا، زندگی در پیکر زنان به اوج رسیده‌است!
*
در اینجا
واژه را گویی از آزادی ساخته‌اند.
زن را گویی از آزادی ساخته‌اند.
هوا را گویی از آزادی ساخته‌اند.
در اینجا
خدا را هم گویی از آزادی ساخته‌اند!
*
در اینجا زندگی گویی
هر چه را که می‌بایست آموخته است!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#212 | Posted: 4 Jun 2015 10:00


با شامپانی چنانکه با دوستِِ فرزانه‌ای
کنار پنجره‌ی دریا نشسته‌ام؛
و هر قطره‌ی سخن‌اش به دلم می‌نشیند.
*
شامپانی‌ آبی آگاه است!
شامپانی از شعری خوب چه کم دارد؟
شامپانی از زنی لطیف چه کم دارد؟
*
در کنار پنجره‌ی دریا
لیوان‌ام را که بالا می برم
دهان واژ‌هایم باز می‌شود
*
با شامپانی چنانکه با دوستِِ فرزانه‌ای
کنار پنجره‌ی دریا نشسته‌ام
و هر قطره‌ی سخن‌اش به دلم می‌نشیند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#213 | Posted: 4 Jun 2015 10:02


هولوکاست،
یعنی مرگ می‌اندیشید؛ کینه می‌اندیشد؛
و هنوز می‌توان در کوره‌های کوراندیشی
زیباترین معناها، معنای انسان را سوخت
*
هولوکاست،
یعنی انسان، با دندان‌های بمب و توپ و گلوله،
سَروحشی‌ درندگان است
*
به موهای زنان نگاه می‌کنم
مثل موی گوسفند چیده‌اند
چگونه می‌شود که نوازش را در موها ندید؟
چگونه می‌شود که کودک را در مادر
و مادر را در کودک ندید؟
پس خط قرمز انسان کجاست؟
*
در آشویتس Auschwitz
همینکه به بلوکی وارد می‌شدم
روشنی خروجی‌اش‌ را می‌جستم
*
آشویتس یعنی:
هنوز می‌توان معنای انسان را دگرگون کرد!
هنوز می‌توان کرامت انسان را به شماره‌ای مبدل کرد؛
و ستاره را هنوز می‌توان هر جور که خواست معنا کرد!
*
آشویتس، کشتارگاه معنا بود
در آشویتس نمی‌گذاشتند که زندانیان
در واژه‌هاشان راست بایستند؛
و در آرمان‌هاشان هواخوری کنند
*
-« لطفن نام‌هاتان را روی چمدان‌هاتان
روشن‌تر بنویسید
ما تنها می‌خواهیم شما را جا به جا کنیم

چندین روز در واگون‌های باربری راه آمده‌اید
خسته‌اید! گرسنه‌اید؛ تشنه‌اید!
پیش از همه، خوب است که دوش گازی بگیرید!

به آشویتس، به کارخانه‌ی مرگ خوش آمده‌اید!
تنها راه فرارتان اینجا از دودکش کوره‌هاست!»
*
می‌گویند فرق انسان با حیوان در سخن گفتن انسان است
فرق بزرگترش باید در دروغ گفتن‌اش باشد.
***
پدر ماکسیمیلیان Maximilian
جان‌اش را به محکومی بخشید
و معنای انسان را از آشویتس فراری دارد
پدر ماکسیمیلیان نگذاشت که معنای انسان را بسوزانند
*
چقدر باید زیست
چقدر باید پایکوبی کرد تا هولوکاست فراموش شود؟
در کراکو Cracow زنان نمی‌گذارند که آشویتس
بلندتر از زندگی‌ سخن گوید.
*
هولوکاست، سیاه‌ترین لکه‌ی تاریخ است
هولوکاست را باید با همه‌ی آژیرهای بلندِ انسانی آمیخت
و فراموش کرد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#214 | Posted: 4 Jun 2015 10:03


کِشتی، سنگین‌سنگین
در مرمر کبود دریا پیش می‌رود
کاش تابستانم روشن بود!
کاش سفرم پَر می‌زد!

۲
در کراکو Cracow*
از راهبه‌ای سپاهپوش خواستگاری کردم
گفت: ببخشید آقا! راه‌اتان را گم کرده‌اید؟

۳
زنان، خدا را بزرگوارانه آرام می‌کنند:
سنگ و شمشیر و شلاق‌اش را
با زبان خوش از او می‌گیرند؛
گرد و خاک واژه‌هایش را پاک می‌کنند
و او را از بیابان‌ها به شهر می‌آورند

۴
قدرت برهنه، واژه‌ها را زیر تانگ‌ها له می‌کند
و انسان را با گام‌ها و گلوله‌ها معنا می‌کند.

۵
در پیکر زنان، هوشی ژرف
زندگی را از دسترس قدرت، دور نگه می‌دارد!

۶
از راه‌های نازکِ اندام‌اشان،
زنان، زندگی را از مرگ‌های آشویتس گذر می‌دهند.

۷
زن، پُر از راه و چراغ است؛
زن، پُر از نرم‌ترین هشیاری‌هاست!

۸
سخت است همسایه‌ی آشویتس باشی!
کراکو Cracow با جشن‌های فراوان‌اش
کاری جز تمرین فراموشی آشویتس ندارد!

۹
با چشم‌های کور ایمان است که هلوکاست دیده نمی‌شود!

۱۰
باران، معنی خود را می‌داند
جنگل، معنی خود را می‌داند
دل من‌است که پُر از پُرسش‌های خیس است!

۱۱
گاه باید دسته‌گلی به خاک عشق گذاشت
کمی سکوت کرد و سپس گذشت.



:Cracow
کراکو، یکی از باستانی‌ترنی و فرهنگی‌ترین شهرهای لهستان است. این شهر تاریخی که همسایه‌ی آشویتس است، سده‌ها پایتخت لهستان بوده است. بسیاری از کسانی‌ که از سراسر دنیا برای دیدن اردوگاهِ آشویتس به لهستان می‌روند در این شهر می‌مانند؛ از این روست که کراکو در تابستان‌ها از لملمه‌ی توریست‌ها آکنده است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#215 | Posted: 4 Jun 2015 10:04


در زاکوپانه،
مزّه‌ی لهستان را می‌چشم
مزّه‌ی زندگی‌ آزاد شده را!
*
زنان لهستانی، پیشاپیش زبان و زمان راه می‌روند!
*
زنان چه زود آزادی را می‌آموزند!
زنان چه زود آزادی را می‌آموزانند!
*
در زاکوپانه،
خُرد و کلان با گام‌های هشیار
جنگل‌های کوهستانی را بزرگ می‌دارند.
*
در کافه‌ها، زنان و مردان
آوازهاشان را به هم می‌آمیزید
آرمان‌هاشان را به هم می‌آمیزند
و لیوان‌های شراب و آبجوی یکدیگر را پُرمی‌کنند
*
در زاکوپانه،
مزّه‌ی لهستان را می‌چشم
مزّه‌ی زندگی‌ آزاد شده را!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#216 | Posted: 4 Jun 2015 10:05 | Edited By: anything


همیشه می‌گویم:
پیش از آنکه چنین کنم باید شعری بخوانم
پس از آنکه چنان کنم باید شعری بنویسم
کارهایم را همیشه به فردای شعر می‌گذارم

۲
زیبایی باید بزرگ و فروتن باشد
مگرنه چند خطی‌ست که اتفاقی
دُرُست نوشته شده است!

۳
من چون دفتر پُربرگی از سکوت
در تاریکی‌ها و شتاب‌ها ورق می‌‌خورم
و شعر، خود به خود نوشته می‌شود!

۴
من، گاه، خودم را خوب نمی‌ببینم
و همینکه شعر پَر می‌زند
جای خالی واژه‌ها را حس می‌کنم

۵
با شعر دیگر نمی‌توان کاخی بیرون شعر ساخت!

۶
هرچه واژه‌هایم را بالاتر انداخته‌ام
روی شاخه‌ی شعری نشسته‌اند

۷
من در آب‌نمکِ کسی نمی‌خوابم!

۸
آرامش به هنگامی‌ست که پُرسش‌ها سیراب است
آرامش به هنگامی‌ست که پُرسش‌ها پُر از پَر خواب است

۹
در پشتِ کوهِ ایمان، آدم را با چند دعا بمب می‌کنند

۱۰
گاه، نمی‌توان مشت‌ِ بسته‌ی واژه‌ها را پیدا کرد
مشتی که آرزوها را سخت چسبیده‌ست!

۱۱
پُرسش‌هایی که پاسخی می‌یابند از واژه‌ها پَرمی‌کشند
پرسش‌هایی که پاسخی نمی‌یابند گردِ واژه‌ها می‌چرخند
و همینکه به تعداشان افزوده شد استرس آغاز می‌شود

۱۲
آدم اگر در پرتگاهِ خودش نایستاده باشد
با تلنگری نمی‌افتد

۱۳
امروز از نگاه همسایه افتادم
چرا که به هیچ واژه‌ای تکیه نداده بودم

۱۴
من دلم را در شاخه‌های شعر می‌رویانم
تا هر که خواست بچیند

۱۵
من هیچ‌گاه نتوانسته‌ام شعرم را
چون سگی، ملوس کنم؛ نوازش کنم

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#217 | Posted: 4 Jun 2015 10:15


ماهی‌ها، دل‌های شناور دریای‌اند
من اگر نان‌ام سنگریزه‌ی دغدغه نداشته باشد
وقت‌ام، هیچ‌گاه، بیرون آب نمی‌افتد.
*
قطره‌ها چه خوب به هم می‌آمیزند
و دریا را معنا می‌کنند!
در پنجره‌ی کشتی به گوهر دریا می‌اندیشم.
دریا همیشه جوان است!
*
دریا، همیشه خود را می‌شوید
دریا، دوست خود است و چشم‌اش
در همه‌ی قطره‌ها باز است
*
در گره‌ِ سختِ واژگان‌ام
به سرانگشتان زمان می‌اندیشم
در گره‌ِ سخت واژگان‌ام
به سرانگشتان آب می‌اندیشم!
*
ماهی‌ها، دل‌های شناور دریای‌اند
من اگر نان‌ام سنگریزه‌ی دغدغه نداشته باشد
وقت‌ام، هیچ‌گاه، بیرون آب نمی‌افتد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#218 | Posted: 4 Jun 2015 15:28 | Edited By: anything


✿˙·٠·● مجمــوعه شعــرهای اروتیــک ●·٠·˙✿

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#219 | Posted: 4 Jun 2015 15:53 | Edited By: anything


در دورانی که
پنجره‌اش به آسمان مریخ
گشوده می‌شود

به زبانی می‌نویسم که
واژگان‌اش آلوده‌ست.

و شگرفترین آثارش
سرشارِ سراب‌های عرفان است.





به این جزیره، به این سروده‌های هوس
خوش آمده‌اید

در این جزیره
بگوئید، بخندید، دست‌افشانی کنید؛
و بانگِ نوشانوشتان را به آسمان برسانید!

در این جزیره آسوده باشید
چرا که در آیین‌اش ناموس، آزادی‌ست!
و شادخواری، زیبا و پاک!
اینجا، مرزهای لذت‌اتان را گسترش دهید

در این جزیره
افسردگان آن ماتم‌سرا خوش باشید!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#220 | Posted: 4 Jun 2015 15:56



۱
شب‌های سفید؛ شب‌های نازک
شب‌های مخملی؛ شب‌های کهربایی
شب‌های لطیف‌ترین آزادی‌ها
شب‌های نرم و تر و نسیانی
شب‌های جدا شده از جهان
شب‌های مرگ‌های شیرین

۲
شب‌های سراسر پیکر، دست
شب‌های سراسر پیکر، دهان
شبهای ماه و موج
شبهای مدِّ بی خودانه‌ی تن
و جزر دلپذیر نفس‌ها
شبهای جدا شده از جهان
شب‌های مرگهای شیرین.

۳
شب‌های هم‌هوسی، هم‌کامی
شبهای ادامه‌ی کلمه در تن وَ نرمیِ سفید در سخن
شب‌های همسرایی‌ِ آتش و آب
شب‌های جدا شده از جهان
شب‌های مرگهای شیرین.

۴
شب‌های هوسبازی، شب‌های همنوازی
شبهای شادخوابی در نازترینِ بسترها
و تن‌آسایی در سیراب‌ترینِ هوس‌ها
شب‌های جدا شده از جهان
شب‌های مرگهای شیرین.

۵
شب‌های شرمپاک؛ شبهای هم‌ پذیریِ بی‌مرز
شب‌هايی که هیچ هوسی ناشایا نیست
شبهای پیکر‌های کمانی؛ شبهای رهایی
شبهای جدا شده از جهان
شبهای مرگ‌های شیرین.

۶
شب‌های دو کبوتری از شبنم
دو پرسش گرد و گستاخ و نرم
شب‌های خزیدن گربه‌ای وحشی در پنجه‌ها و دندان‌ها
شب‌های هوسبازی در مرزهای نازکِ درد.
شب‌های جدا شده از جهان
شب‌های مرگ های شیرین.

۷
شب‌های ژرف، شبهای دریایی
شب‌های شتاب‌های تر و درنگ‌های مرجانی
شب‌های آب شدن در صدفی پُر از زمان های نرم.
شب‌های جدا شده از جهان
شب‌های مرگهای شیرین.

۸
شب‌های پاکِ آهویی
شب‌های جشن خواهش‌ها
شب‌های پُرکشش آتشبازی
شب‌های خجسته‌ی غم‌پردازی
شب‌های جدا شده از جهان
شبهای مرگهای شیرین

۹
شب‌های نازتابی، خوش‌رفتاری
شب‌های گوش‌ سپردن به حرف همه‌ی هوس‌ها
و کامه‌ی هر خواهش را مشتاقانه شیرین کردن
شب‌هایی که همه‌ی کلمه‌ها آری‌‌ست
و حرف و نگاه و نوازش و سکوت، یکسان است
شب‌های رام؛ شب‌های کام
شب‌های جدا شده از جهان
شب‌های مرگ‌های شیرین.

۱۰
شب‌های همسانی، همسويی
شب‌های همسفری تا کرانه‌ی هوس‌ها
شب‌های همبدنی، همجانی
شب‌های جدا شده از جهان
شب‌های مرگهای شیرین.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 22 از 30:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  29  30  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Reza Farmand Poems | مجموعه اشعار رضا فرمند بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites