تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Reza Farmand Poems | مجموعه اشعار رضا فرمند

صفحه  صفحه 27 از 30:  « پیشین  1  ...  26  27  28  29  30  پسین »  
#261 | Posted: 5 Jul 2015 11:04


واهمه
طغیانِ رودِ کلمه است

واهمه
کورموشِ بزرگی‌ست که پی در پی
در خرمن خیال گم می شود

واهمه
پُرسشی است که خرمنِ کلمه را در نفسی می تاراند.

واهمه
کژدمِ سئوالی است کز پیکر کلمه تُند می دود

واهمه
هنگامی است که لقمه‌ی جهان
در گلوی کلمه گیر می کند

واهمه
پایکوبی دیوان بر سقفِ کلمه است

واهمه
هیولايی ست کز ساقِ نازکِ کلمه تاب می خورد.

واهمه
تصادفِ مرگبار کلمه با زندگی است.

واهمه
کرمی است در برگِ کلمه که پیله‌ی مرگ می تند

واهمه
تنهایی است
غار هولناکِ هیولای مرگ!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#262 | Posted: 5 Jul 2015 11:05 | Edited By: anything


کلمه
مرگ را مثلِ کور‌مورِ تنهایی در جنگل‌اش محو می کند

مورچه‌ی مرگ، از مرمرِ عمارتِ عظیمِ کلمه
همواره فرو لغزیده است

دریچه‌ی باور ما را دستی
همواره به روی مرگ می بندد

ما از کلمه پُرايم
شعرایم
الماسِ چشمِ غرورایم!
لحظه لحظه آینده‌ایم!
مرگ
چگونه با ما بستیزد!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#263 | Posted: 5 Jul 2015 11:05


امروز
از آینده بیرون نیامدم،
در زمین بیکران‌ِ کلمه
کاریزِ جاودانِ زمان را می جستم.

امروز
بهار کلمه
تمامِ دانه‌های پُرسش را رویانده بود.

امروز
از پنجره‌ی کلمه
به شطِ خروشانِ لحظه خیره شدم.

امروز
جهان کلمه‌ای بود
و حقیقت خود را نمی توانست
پشتِ هیچ پُرسشی پنهان کند.

امروز
از آینده بیرون نیامدم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#264 | Posted: 5 Jul 2015 11:07


عادت
چه زود! چه زود!
رنگِ حقیقت می گیرد.

پوستوار پنهان‌اش
چه زود! چه زود! ستبر می شود.

چه زود! دردا چه زود
انسان، به مجسمه‌ای زنده تبدیل می‌شود.




جسارت
در نخستین جهش، مرگ را واپس می نهد.
جسارت، بمبِی‌ست پنهان در کلمه.

جسارت
دشتِ بایری‌ را با فشاندن چند کلمه
سبز می کند؛
مال تو می کند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#265 | Posted: 5 Jul 2015 11:07


با کار زیبا می شوی
و می رسد آن لحظه‌ای که بتوانی
با دستهای بلندِ کلمه، آسمان و ستاره‌ ها را
در نفسی به میل خود مزیّن کنی.

با کار زیبا می شوی
و می رسد آن لحظه‌ای که بتوانی
روی دوشِ چند کلمه
دست‌ات را به ماه بچسبانی.
کلمه‌ای را در لحظه‌ای بدرخشانی
و سکوتِ ژرفی را با چند کلمه به هلهله مبدّل کنی.

با کار زیبا می شوی!
و می رسد آن لحظه‌ای که بتوانی
ریسمان‌ِ کلمه رابا چرخشی
به کنگره‌ی آینده پرت کنی.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#266 | Posted: 5 Jul 2015 11:08


هنوز نفس می کشم
و سرم روی شانه‌ی کلمه است
و کلمه، چه عطوفتی دارد
انگار مادریست که در من حلول کرده‌است.
در خنده، مواظب‌ام است
در گریه، مواظب‌ام است

در نومیدی،
فصل ها و منظره ها را به میل و دلخواهِ من
تغییر می دهد
و در تنهائی،
دُرُست روبروی من می نشیند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#267 | Posted: 18 Jul 2015 20:28

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#268 | Posted: 18 Jul 2015 20:29


کوچه‌های کلمه، بن‌بست می شود
باید مواظب باشم!

شعرم می رود که در جهشی خون شود
باید مواظب باشم!

زهرِ کینه‌های دیرین‌ام دارد به جوی رفتارم می ریزد
باید مواظب باشم!

وای...!
شعرم، اکنون
سیمای کامل خود را می خواهد
و آرزو‌ هایم هر لحظه را تهدید می‌کند
باید مواظب باشم!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#269 | Posted: 18 Jul 2015 20:31


ز حادثه باید بزرگتر باشم
و همچو «لحظه» از پذیرفتن، سرشار!
مرگ باید باشم تا ز سایه های یأس نترسم

لحظه را هرگز نباید تنها بگذارم!
و پنجره‌ی واژه را هرگز نباید
یک لحظه نیز ببندم!





ما بوسه هایمان را
نمی شمردیم
امّا روی کُرُون*هامان
درنگ می کردیم.



* واحد پول دانمارک

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#270 | Posted: 18 Jul 2015 20:32


میلِ سفیدِ کوچکی که
بر آن ادرار کرده بود؛
سی دقیقه‌ی بعد
در بهتِ من آبیِ روشن شد.

اکنون! جنین سرکش طفلی
در واژه هایم رشد می‌کند.





بی اعتنایی‌اش...
از دیوار باستانی چین ستبر تر است
بی اعتنایی‌اش...
از جنس نیستی‌ست
جایی که می توان پنج قاره انسان را
زنده زنده مدفون کرد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 27 از 30:  « پیشین  1  ...  26  27  28  29  30  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Reza Farmand Poems | مجموعه اشعار رضا فرمند بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites