تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Reza Farmand Poems | مجموعه اشعار رضا فرمند

صفحه  صفحه 29 از 30:  « پیشین  1  ...  27  28  29  30  پسین »  
#281 | Posted: 19 Jul 2015 12:06 | Edited By: anything


اینجا، هر لحظه‌، ناگهان
از سلولِ آبیِ نگاهی
به سلولی دیگر پرت می شوم.





امروز، آفتاب
مبهوتِ هلهله‌ی سبزی بود
و شاخه‌های درختان
از برگ های انسان یکباره سبز شد

تقویم‌ام را باید نگاهی کنم!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#282 | Posted: 19 Jul 2015 12:09


می ترسم ...
فصل ها را دوره دوره تمام کنم.
می ترسم...
تمامِ پنجره‌ها را در لحظه‌ای بگشایم

می ترسم ...
با جهان نتوانم روزی در میخانه‌ای بنشینم
می ترسم...
جهان بزرگ نباشد و راهها تمام شود

می ترسم ...
روزی از خود چنان گذر کنم که نمانم!
می ترسم ...می ترسم...
یک شب از دفتر بزرگ ِپنداراَم
تصویر آسمان و زمین را دیوانه وار خط بزنم

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#283 | Posted: 19 Jul 2015 12:10



امروز، هیچ کلمه‌ای پناه‌ام نداد!
امروزبه آب گفتم سنگ، به سنگ گفتم آب

امروز، شاخ و برگِ درختان را
با حرف و باد اشتباه گرفتم.

امروز، مشت‌ام را همچو کلوخی
به سوی شیشه راها کردم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#284 | Posted: 19 Jul 2015 12:11



۱
مهاجر
جمله‌ی کم‌رنگی‌ست که هر کسی آنرا
به میل خود تفسیر می‌کند

۲
مهاجر
بازیچه‌ای‌ست از قطعاتِ کلمه
در دستِ کودکِ مطبوعات
او، گاه‌، بی سر
و گاه، بی دست و پاست.

۳
مهاجر
باید
تابلوهای سترگِ فرهنگ‌اش را
در فرصتِ اندکِ دیداری
به دیوارهای سخن بیاویزد

۴
مهاجر باید از هرچه هست
برای وجودِ خود شاهد بیاورد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#285 | Posted: 9 Aug 2015 12:35

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#286 | Posted: 9 Aug 2015 12:37




و اندرای* اساطیری عظیم،
این وسعتِ شگرفِ باور هندو
مانندِ قرن های فراموشی؛
در کشتزارِ باور مردم، آسوده می چرد.
اینجا کجاست؟

زخمی عمیق با زق زقِ مداوم خود
آوازهای کهنه‌ی خود را در گوشِ باد می خواند
و باد... صرصرکنان مشامِ مشمئز‌اش را می گیرد

شب، این تیره‌سنگِ عظیم
گوئی که قرن هاست
بر روی پیکر بیجان شهر فتاده است.
و روز...!
آه... اینجا
من روز را هرگز ندیده‌ام
من روز را هرگز ندیده‌ام
حتی، در باغ های گل!

شب، از گردش زمین نمی روید!
شب، آنسوی بی پناهی و تنهايی‌ست
شب، آنسوی یأسِ همیشه،
شب،آنسوی ماندن است
شب، از گردش زمین نمی روید!
آی...خواهر هندو
من پیکر کبودِ تو را خواهم گریست.

وقتی سکوت می کنی؛
حس می کنم حیات؛
در قعر چشمهای تو تحلیل می رود
حسم می کنم که نبض زمان دیگر نمی زند.
باید سکوتِ تو را خواهر
در صد هزار قصیده بگریم
باید سکوتِ ترا فریاد کنم، فریاد.

اینک
تا ساقه هاس عصیان سربرزند به اوج؛
هر سوی را که مدفن امّید های توست
با پنجه‌های احساس‌ام می کاوم؛
تا رودِ زهر کینه‌ی خود را
در پای بذر عقده‌های تو بگشایم.




* اندرا یا ایندره، یکی از خدایان قوم هند و ایرانی که مورد پرستش هندوان و قوم میتانی بود. در نزد هندوان وی پادشاه دیوان (خدایان) سلطان رب النوع رع، آورنده‌ء بارانهای فراوان و حامی آریاييان است (فرهنگ معین- جلد ۵)

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#287 | Posted: 9 Aug 2015 12:40



کوهسار لحظه‌ های «بودن» را تا قله های ابر
تا اوج های ستاره و تنهایی می پیمای‌ام
در خویشِ خویشِ خویش ورق می خورم؛
مانند یاد و باد و نگاه!

فرود
می‌آیم
مانندِ بهمنِ فریاد.
وَ برمی‌آیم؛ ناگاه
چون شعاع کهکشان امید
تا اوج های فتح.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#288 | Posted: 9 Aug 2015 13:05 | Edited By: anything



از قله های برفپوشِ تنهایی‌ام
گلوله‌ی یادی، دردی
می غلتد؛
می غلتد؛
می غلتد؛
وَ بهمنِ سکوت
فر
و
د
میاید،
روی ساقه‌های نازک لبخندم.



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#289 | Posted: 9 Aug 2015 13:08



ماه را به من دهید!
من مسافر تمام سنگ های تیره‌ام.

آب را به من دهید!
من پُر از نهال و دانه‌های «رفتن»ام.

راه را به من دهید!
در میان کوره‌راههای بی نشان درد، مانده‌ام.

کینه را به من دهید!
خشم را، سالهای سال
لحظه لحظه در سکوتِ خود نوشته‌ام.

گریه را به من دهید!
روی موجِ بغضِ بی‌امانِ خوش
تا کرانه‌های بحر یادهای دور رفته‌ام.

اولین شکوفه‌‌های سینه را
غنچه های بوسه را به من دهید!
خواب‌های خشکِ دشت‌های تفته را
از سراب تا سراب گشته‌ام.

چشمه های شهدِ جاودانِ عشق را به من دهید!
هر دهان من در هزار راه بی نشانِ عمر
برکه برکه، شوکرانِ حسرت و سکوت
سر کشیده است.

صبح را به من دهید!
در ظلام سنگگون بیکران خستگی
قرن های قرن،
پابه پای بردگان و کودکان راه رفته‌ام.

راز را به من دهید!
شاهراز بی نشان عشق را ربوده‌اند.

ساز را به من دهید!
سنگ گشته‌ام.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#290 | Posted: 9 Aug 2015 13:16 | Edited By: anything



به چشمِ «لحظه» خیره می شوم:
به گسترای هرچه هست.

ببین چگونه ناگهان
هزارپاره می شوم!

ببین چگونه ناگهان
زمین، هوا، ستاره می شوم!







می بخشید! می بخشید!
آشنای عزیز! می بخشيد!

بگذارید بار مهربانیِ خود را
از روی شانه‌های خسته‌اِتان بر‌دارم.

می بخشید! می بخشید!
آشنای عزیز! می بخشید!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 29 از 30:  « پیشین  1  ...  27  28  29  30  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Reza Farmand Poems | مجموعه اشعار رضا فرمند بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites