تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mehdi Faraji Poems | اشعار مهدی فرجی

صفحه  صفحه 5 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#41 | Posted: 18 Mar 2015 21:13



دنبال من میگردی و حاصل ندارد
این موج عاشق کار با ساحل ندارد

باید ببندم کوله بار رفتنم را
مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم...داغ دوری! پخته ام کرد
عمری که پایت سوختم قابل ندارد

من عاشقی کردم تو اما "سرد" گفتی :
از برف اگر آدم بسازی دل ندارد !

باشد ولم کن باخودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد
موجی که عاشق میشود ساحل ندارد





ارومیه

من و تو دور شدیم اینقدَر چرا از هم‌ ؟
غریبه باهم‌، دشمن به هم‌، جدا از هم‌

اگر به هم نرسیدیم بی‌خیال شدیم‌
ولی جدا که نکردیم راه را از هم‌

که برنگردی و دیگر نگاه هم نکنی‌
بپاشی اول بازی زمینه را از هم‌

تمام اینهمه مثل کلاف سردرگم‌
ولی به سادگی قهر بچه‌ها از هم‌

تو هم شکسته‌ای و مثل من پر از زخمی‌
چه شد، من و تو به هم خورده‌ایم یا از هم‌ ...؟

اگر قبول نداری نگاه کن به عقب‌
جدا شده جایی ردّ پای ما از هم‌

چه در میانه‌ی این راه اتفاق افتاد
فرار کرد خطوط دو ردّ پا از هم‌

چقدر فاصله داریم ما دو تا با هم‌
چقدر فاصله داریم ما دو تا از هم

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی
غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایـــی
     
#42 | Posted: 18 Mar 2015 21:15


میخانه‌ 2

صبح‌، وقتی واژگون شد آخرین پیمانه‌ها
راه‌، پرپیچ است از می‌خانه‌ها تا خانه‌ها

حیف‌! وقتی‌که اذان توی اذان گم می‌شود
من من‌ِ تصنیف کفرآلوده‌ی مستانه‌ها

دور می‌گیرند گرداگرد تو دیوارها
دور می‌گردند بالای سرت پروانه‌ها

گریه یا خنده‌ست در سمفونی اندام تو،
بی صدا بالا و پایین می‌نوازد شانه‌ها

من تواَم وقتی تو من هستی، چه فرقی می‌کند
این‌چنین گم می‌شود گاهی مسیر خانه‌ها

روز و شب مال تمام مردم دنیا ولی
ساعتی از گرگ و میش‌اش مال ما دیوانه‌ها





مباد شوروشری دیگر دوباره راه بیندازی
مرا دوباره بپیچانی به اشتباه بیندازی

مباد شایبه ای موهوم ترا به وسوسه وادارد
که بر همیشه ی پّرهیزّم خش گناه بیندازی

تو از قبیله ی قاجاری به چشمهای تو مشکوکم
رسیده ای که امیری را زچشم شاه بیندازی

نشانه های خیانت را شناسنامه چه میداند ؟
برادرم شده ای شاید مرا به چاه بیندازی

پلنگ زخمی مغرورم! گُدار دره سزایت بود ؟
که گفته پنجه خون آلود به سمت ماه بیندازی ؟

هنوز در شب این صحراستارگان شگفتی هست
که از شکوه بلنداشان سر از کلاه بیندازی!

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی
غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایـــی
     
#43 | Posted: 18 Mar 2015 21:17


امشب تک و تنها به تو دل می بندم
لبخند بزن ، حرف بزن ، می خندم

تنها که شدیم ، بعد با یک بوسه
پرونده ی لب های تو را می بندم !

*
تنهایی مان کمی خیابان کم داشت
یک کوچه و یک بوسه ی پنهان کم داشت

من شانه به شانه ی تو راه افتادم
این منظره چند قطره باران کم داشت !





چاپ دوم میخانه

حدّ پروازم نگاه توست بالم را نگیر
سهم‌ام از شادی تویی با اخم حالم را نگیر

راه سخت و سبز بودن با تو را آسان نکن‌
جاده‌های پیچ در پیچ شمالم را نگیر

کیستی‌؟ پاسخ نمی‌خواهم بگویی هیچ‌وقت‌
لذّت درگیری حل سؤالم را نگیر

من نشانی دارم از داغ تو روی سینه‌ام‌
خواستی دورم کن از پیشت‌، مدالم را نگیر

خاطرت آسوده با ببر نگاهم گفته‌ام‌
با همین بازیچه‌ها سر کن‌، غزالم را نگیر

زندگی تنها به من قدر تو فرصت داده است
بیش از این‌ها خوب باش از من مجالم را نگیر

خسته از یکرنگی‌ام می‌خواهم از حالا به بعد
تا ابد پاییز باشم‌، اعتدالم را نگیر

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی
غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایـــی
     
#44 | Posted: 18 Mar 2015 21:20



ابری بیار از دور _ پر باران _ پرستو جان !
عطری بیفشان بر حیاط خانه شب بو جان !

من میهمان دارم، مبادا خاک برخیزد
حالا که وقت آبرو داری ست جارو جان !

اینقدر بی تابی نکن پیراهن نازم!
هی روی پیشانی نیا با شیطنت! «مو» جان !

*
وقتی تو می آیی در و دیوار میچرخند
انگار چیزی خورده باشد خانه، بانو جان !

عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم
این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان !

این چشمها این شیشه های عمر من؛ ای جان !
میبندی و انگار عمری مرده ام..کو جان ؟

کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کشتی
گیرم که روزی بازگردی نوشداروجان !





بوسه ی دیشب به این سو

می ایستم پای تو با جان و تنم من
پامیگذارم روی قلب آهنم من

یک عمر-تنگاتنگ-بوی بودنت را
حس کرده ام بین تن و پیراهنم من

ازکودکی باخویش گفتم "عاشقی کن"!
خواندم الفبای تو را در دامنم من

ای شمع!میخواهم که رازی را بگویم :
از بوسه ی دیشب به این سو...روشنم من

دریا...تویی،صحرا...تویی،جنگل تویی...تــــــو
ماهی...منم،آهو...منم،تیهـو منم...مـــــن

در باز بود و آسمان پروانه بازار
اما مگر از این قفس دل میکنم من ؟؟؟

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی
غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایـــی
     
#45 | Posted: 18 Mar 2015 21:45


بهاریه (٢)

دیده بوسی ها که پیغام بهاری می دهند
یک دقیقه حال، ساعت ها خماری می دهند

عید، اینطوری بدون تو محرم می شود
روزها بوی غریب سوگواری می دهند

شهر، منهای تو _ قبرستان بگویم بهتر است_
کوچه هایش حس آدم را فراری می دهند

زنگ پشت زنگ، هفده ساله ها سر می رسند
دور از چشم تو عکس یادگاری می دهند

عید، عید باب طبعم نیست وقتیکه به من
جای سبز چشم های تو هزاری می دهند





بین رسیدن و نرسیدن ...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌

یک آسمان پرندگی‌ام دادی و مرا
در تنگنای «از تو پریدن‌» گذاشتی‌

وقتی که آب و دانه برایم نریختی‌
وقتی کلید در قفس من گذاشتی‌

***

امروز از همیشه پشیمان‌تر آمدی‌
دنبال من بنای دویدن گذاشتی‌،

من نیستم‌... نگاه کن‌; این باغ سوخته‌
تاوان آتشی است که روشن گذاشتی‌

گیرم هنوز تشنه‌ی حرف تواَم ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی‌ ؟

***

آلوچه‌های چشم تو مثل گذشته‌اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی‌ ؟

حالا برو، برو که تو این نان تلخ را
در سفره‌ای به سادگی من گذاشتی

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی
غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایـــی
     
#46 | Posted: 18 Mar 2015 21:48


کفش هایم کجاست ...

کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم
مدتی بی بهار طی بکنم دوسه پاییز دربه در بشوم

خسته ام از تو از خودم از ما، ما ضمیر بعید زندگی ام
دونفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفر در غبار سرگردان یک نفر مثل برگ در طوفان
می روم گم شوم برای خودم کم برای تو دردسر بشوم

حرفهای قشنگ پشت سرم آرزوهای مادر و پدرم
حیف خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

پدرم گفت دوستت دارم پس دعا میکنم پدر نشوی
مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است
نیستم در حدود حوصله ها پس صلاح است مختصر بشوم

دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست
گاه گاهی سری بزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم





قبول کن

شوق پر کشیدن است در سرم قبول کن
دل شکسته ام اگر نمی پرم قبول کن

اینکه دور دور باشم از تو و نبینمت
جا نمی شود به حجم باورم قبول کن

گاه پر زدن در آسمان شعرهات را
از من - از منی که یک کبوترم قبول کن

در اطاق رازهای تو سرک نمی کشم
بیش از آنچه خواستی نمی پرم قبول کن

قدر یک قفس که خلوتت بهم نمی خورد
گاه نامه می برم - می آورم - قبول کن

هی نگو که عشقمان جداست شعرمان جداست
بی تو من نه عاشقم نه شاعرم قبول کن

آب ...

وقتی آب این قدر گذشته از سرم
من نمی توانم از تو بگذرم قبول کن

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی
غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایـــی
     
#47 | Posted: 18 Mar 2015 21:53


می خواهی چه کار ...

دوستت دارم پریشان، شانه می خواهی چه کار ؟
دام بگذاری اسیرم ، دانه می خواهی چه کار ؟

تا ابد دور تو می گردم ، بسوزان ! عشق کن !
ای که شاعر سوختی ، پروانه می خواهی چه کار ؟

مـُردم از بس شهر را گشتم ، یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار ؟

مثل من آواره شو، از چار دیواری درآ !
در دل من قصر داری ، خانه می خواهی چه کار ؟

خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می خواهی چه کار ؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن!
گریه کن ! پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار ؟





قهوه خانه ...

این مست های بی سر وپا را جواب کن
امشب شب من است ،مرا انتخاب کن

مهمان من تمامی اینها و ... پای من
قلیان وچای مشتریان را حساب کن

تمثال شاعرانهءدرویش را بکن
عکس مرا به سینهءدیوار قاب کن

هی!قهوه چی!ستاره به قلیان من بریز
جای ذغال،روشنش از آفتاب کن

انگورهای تازهءعشقی که داشتم
در خمره های کهنه بخوابان،شراب کن

از خون آهوان بده ظرفی که تشنه ام
ماهیچهءفرشته برایم کباب کن

از نشئه خلسه ای بده از سُکر،جرعه ای
افیون ومی بیار،بساز وخراب کن

دستم تهی است هرچه برایم گذاشتی
باخنده های مشتریانت حساب کن ...

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی
غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایـــی
     
#48 | Posted: 18 Mar 2015 21:55


دلگیر بودم ...

دلگیر بودم از خودم و دنیا ، دیگر چقدر ثانیه بشمارم
کاری مفید باید می کردم ، آتش زدم دوباره به سیگارم!

دنیای احمقانه ی ترسوها ، دنیای مترها و ترازوها
دنیا طویله ای ست ازین بوها ، حیران این فریفته بازارم

خندیدم و جنونزده ام خواندند ، سنگم زدند و از خودشان راندند
آن عاقلان که دوستشان دارم ، افتاده اند در پیِ آزارم

شعری نوشتم از دلِ پُر دردم ، دستی زدند و زندگی اش خواندند
مردان زبان گشوده به تحسینم ، زن هایشان شدند هوادارم!

در خاطرات شان همه من بودم، مداح هرچه سروِ چمن بودم
آنها به رختخوابِ پری رویان، من با غمی عمیق سر و کارم!

دیروز عشقِ دخترکان بودم؛ فردا مثالِ نقض زبان بودم
هرکس به هر طریق که عشقش بود، حلاج کرد وُ بُرد سرِ دارم!

شب های شعر خلع سلاحم کرد ، تشویق های کور تباهم کرد
یک روز سوژه ی «دگر اندیشان»،یک روز نُقلِ محفلِ دربارم!

مانند قصّه بال و پرم دادند،گفتند: حیف! «نشئه» و «زن باره» ست
لب می گزند و غمزده ای تنها، در ازدحام این همه غمخوارم

***

مَردُم هنوز در تبِ مشتاقی
من ماندم و حکایت من باقی

فالی زدم به حافظه ی «یاغی»
گفتم سرت سلامت ای ساقی

این چند سطر آخر الحاقی
از او که اُخت با نَفَس اش دارم :

« از شش جهت محاصره ی دردیم، تسخیر رعشه های شبانگردیم
بس کن رفیق خانه به دوشِ من! آتش بزن دوباره به سیگارت!!! »

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی
غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایـــی
     
#49 | Posted: 18 Mar 2015 21:57


سئوگلی توپراق

اگر پس لرزه ها واکرده از وحشت دهانت را*
دوباره سجده گاهم می کنم مُهر لبانت را

دوباره روی خاکت اشک می ریزم مگر پس داد
رشیدانی که پس دادند با جان، امتحانت را

اگرچه "منزوی" بودند، در گفتن قوی بودند
به فتح پارس بردی "شهریار"ان زبانت را

به خاکت تاخت روزی رومی و تازی ولی حاشا
اگر گم کرده باشی گنج شیرینِ بیانت را

اگر دل خواستم "عاشیق"هایت قصه سر دادند
اگر جان خواستم تقدیم کردی روح و جانت را

به خواب ناز رفتم مرزدارانت نخوابیدند
علم کردیم در مشروطه ها "ستار خانت" را

به فتح آسمان رفتیم اگر دریاچه ات خشکید
لباس بزم خود کردیم روزی بادبانت را

اگر تو گوشتم را خورده باشی! نوش جانت باد !
نمی بیند ولی بیگانه خواب استخوانت را

وطن! قلب تو؛ سنگ آذرین داغ می لرزد
تماشا کن شکوه و غربت آتشفشانت را

وطن! کو "میرزا" و "رستم" و "نادرقلی خان" ات ؟
به دست آرشی ای کاش بسپاری کمانت را

وطن! کو غیرت بیگانه سوز شیرمردانت ؟
بغل کردند از هر سمت آذربایجانت را

اویان! "آچ قوینو نو اوغلون گلیر ائی سئوگلی توپراق"!*
به روی سینه گرمت بخوابان قهرمانت را

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی
غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایـــی
     
#50 | Posted: 18 Mar 2015 22:03


در این مقابله جز باختن نمی خواهم

نه ... روبروی تو بازنده اند حالا هم
قمار بازترین مردهای دنیا هم

زمین زدم ورقی را شروع شد بازی
ولی به قصد - فقط - روبروشدن با هم

اگرچه می دانستی - اگر چه می دیدم
در این مقابله جز باختن نمی خواهم

طنین قهقه ات در تبسمم می ریخت
هجوم زلزله ات در غرور گهگاهم

سیاه و سرخ گره خورده بود و پیدا بود
جنون دست تو در تک تک ورقهاهم

در این نبرد، فقط بی بی دل ات کافیست
برای کشتن پنجاه ویک ورق باهم

بدست داشتی آن قدر دل که می لرزید
دل سیاه ترین برگه های بالا هم

مرا به باخت کشاندی ولی نیفتادم
به این امید که روز خداست فردا هم

شروع می شود این بازی تمام شده
اگر زمین بزنی برگ آخرت را هم





به پای خودمان ...

خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان
انتخابی است که کردیم برای خودمان

این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند
غم نداریم ، بزرگ است خدای خودمان

بگذاریم که با فلسفه شان خوش باشند
خودمان آینه هستیم برای خودمان

ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم
دو مسافر یله در آب و هوای خودمان

احتیاجی به در و دشت نداریم اگر
رو به هم باز شود پنجره های خودمان

من و تو با همه ی شهر تفاوت داریم
دیگران را نگذاریم به جای خودمان

دیگران هر چه که گفتند بگویند ، بیا
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی
غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایـــی
     
صفحه  صفحه 5 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mehdi Faraji Poems | اشعار مهدی فرجی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites