تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

ابن حسام خوسفی

صفحه  صفحه 1 از 20:  1  2  3  4  5  ...  16  17  18  19  20  پسین »  
#1 | Posted: 9 Jun 2016 17:13




ابن حسام خوسفی





مولانا محمد بن حسام‌الدین حسن بن شمس‌الدین محمد خوسفی شناخته شده به اِبنِ حِسام شاعر ایرانی زاده شده به سال ۷۸۲ یا ۷۸۳ هجری در روستای خوسف در منطقه قُهستان و در گذشته به سال ۸۷۵ هجری است. خاندان او تا نُه پشت اهل فضل و علم و ارشاد بوده‌اند؛ و نیای او شمس‌الدین زاهد، به پارسایی و عبادت معروف بوده‌است. وی به گفته دولتشاه سمرقندی «از دهقنت نان حلال حاصل کردی و گاو بستی و صباح که به صحرا رفتی تا شام اشعار خود را بر دسته‌بیل نوشتی». آرامگاه وی در شهر خوسف از توابع بیرجند امروزی بر بلندای یک تپه و در کنار رودی و در میان دشت باصفائی واقع است. دیوان او شامل اشعاری در قالب‌های قصیده، ترجیع‌بند، مسمط و ترکیب‌بند است.
از آثار او می‌توان به دیوان اشعار، خاوران‌نامه، رساله نثراللآلی، دلایل النبوة و نسب‌نامه اشاره کرد.
او در قصیده از انوری، ظهیر فاریابی، خاقانی شروانی و سلمان ساوجی تأثیر گرفته‌است. از مهم‌ترین آثار او خاوران‌نامه است که به تقلید از شاهنامه فردوسی سروده شده‌است. ابن حسام حلقه‌ای حلقات ادبیات شیعی خراسان است و برخی دیگر از حلقه‌ها سلیمی تونی (م ۸۵۴) و آذری اسفراینی و لطف‌الله نیشابوری (م ۸۱۲)هستند. دیوان ابن حسام خوسفی توسط احمد احمدی بیرجندی تصحیح و منتشر شده‌است.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#2 | Posted: 9 Jun 2016 17:20




غزل شماره ۱


به امیدی که بگشاید ز لعل یار مشکلها
خیال آن لب میگون چه خون افتاده در دلها

مخسب ای دیده چون نرگس به خوشخوابی و مخموری
که شبخیزان همه رفتند و بربستند محملها

دلا در دامن پیر مغان زن دست و همت خواه
که بی سالک نشاید کرد قطعاً قطع منزلها

سبکباران برون بردند رخت از بحر بی‌پایان
نمی‌یابند بیرون شو گرانباران به ساحلها

نظر ابن حسام از ماسوی بردند و او را بین
«مَتی ما تَلقَ مَن تَهوی دَع الدنیا وَ اهمِلها»

ز حد بگذشت مشتاقی به جام بادهٔ باقی
«اَلا یا ایُّها الساقی ادر کَاساً وَناوِلها»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#3 | Posted: 9 Jun 2016 17:23 | Edited By: nazi220




غزل شماره ۲


ای سهی قامت گلبوی صنوبر بر ما
سایهٔ سرو قدت دور مباد از سر ما

هیچ نقاش چو رخسار تو صورت ننگاشت
آفرین بر قلم صنعت صورتگر ما

روی تو اختر سعد است و مرا از طالع
روی آن نیست که تابنده شود اختر ما

جرعه‌ای زان لب شیرین به لب ما نرسید
تا لبالب نشد از خون جگر ساغر ما

خود همین نام تمامم که پس از من نامی
ننویسند به جز نام تو در دفتر ما

زیور مدّعیان گر به مثل سیم و زر است
لؤلؤ نظم خوشاب است زر و زیور ما

مدتی بر سر کویت بنشست ابن حسام
که نگفتی به چه باب است فلان بر در ما

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#4 | Posted: 9 Jun 2016 17:24




غزل شماره۳


نقاب سنبل تر برشکن تجلّی را
بسوز زآتش عارض حجاب تقوی را

به باد رایحهٔ زلف عنبرین برده
هزار دفتر تعلیم و درس و فتوی را

تسلی دل عاشق به جز جمال تو نیست
جمال خویش برو جلوه ده تسلی را

لبت خلاصهٔ انفاس عیسوی دارد
دمی به ما بنما معجزات عیسی را

دوای دیدهٔ من کن ز سرمه قدمت
که آن غبار به از توتیاست اعمی را

به هر چه حکم کنی بر سرم خریدارم
مطیع رای توام همچو بنده مولی را

ز بهر شورش مجنون صبا پریشان کن
شکنج طرّهٔ آشفته‌کار لیلی را

ز نقش خامه صورت نگار ابن حسام
برند اهل حقایق رموز معنی را

صفای عالم باقی کسی به دست آرد
که پشت پای زند زخرفات دنیی را

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#5 | Posted: 9 Jun 2016 17:25




غزل شماره ۴



مران به عنف خدا را ز آستانه مرا
مکش به تیغ جدایی به هر بهانه مرا

نخست طایر گلزار قدسیان بودیم
محبت تو جدا کرد از آشیانه مرا

مقیم صومعه بودم به عالم لاهوت
کشید عشق به کوی شرابخانه مرا

چه حکمت است که صیاد کارخانه غیب
ز زلف و خال تو بنهاد دام و دانه مرا

کرانه می‌کنی از من کجا روا باشد
بکشت محنت این درد بی کرانه مرا

مرا میانه غم بر کرانه می‌مانی
گناه چیست ندانم در این میانه مرا

ز لعل خود به صبوحی خمار من بشکن
که در سر است خمار می شبانه مرا

زمانی ای دل غمدیده با زمانه بساز
زمان زمان بنوازد مگر زمانه مرا

فسون ابن حسامم به توبه می‌خواند
به گوش در نرود هرگز این فسانه مرا

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#6 | Posted: 9 Jun 2016 17:34 | Edited By: nazi220




غزل شماره ۵


ای کعبهٔ جان خاک سر کوی تو ما را
محراب دل اندر خم ابروی تو ما را

هر بار که پای از سر کوی تو کشم باز
پابست کند باز سر موی تو ما را

در راه تو خون دل عشاق سبیل است
گو چشم تو خون ریز به یرغوی تو ما را

جز نقش تو در دیده خیالی که در آید
از سر ببرد نرگس جادوی تو ما را

در مملکت حسن ز هر وجه که خوب است
در چشم نیاید به جز از روی تو ما را

زان روی که از سلسله اهل جنونیم
زنجیر کند حلقه گیسوی تو ما را

افتاده چشم سیهت ابن حسام است
زان روز که افتاده نظر سوی تو ما را

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#7 | Posted: 9 Jun 2016 17:40




غزل شماره ۶



ای به سر کوی تو مسکن و مأوی مرا
خاک درت خوش‌تر از جنت اعلی مرا

روی توام در نظر فکر توام در ضمیر
بهتر از این چون بود صورت و معنی مرا

گوشه‌نشینان کنند دعوی هر قبله‌ای
قبلهٔ ابروی توست کعبه دعوی مرا

دانهٔ خال تو شد راهزن زهد من
عشق تو بر باد داد خرمن تقوی مرا

من که شدم کشتهٔ آن بت عیسی سرشت
بو که حیاتی دهد از دم عیسی مرا

خاطر مسکین به هجر چون ره تسکین برد
گر ندهد مژده‌ای وصل تسلی مرا

گر شود ابن حسام در غم عشقش تمام
بس بود این دولت از دنیی و عقبی مرا

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#8 | Posted: 9 Jun 2016 17:43




غزل شماره ۷


مهوَّسان ز پی خاطر مهوَّس ما
به ذکر دوست مزیّن کنید مجلس ما

خیال آن رخ رشک پری و غیرت حور
برون نمی‌رود از سینهٔ مسَوَّس ما

نهال قامت و چشم تو باغبان چون دید
برفت -گفت- طراوت ز سرو و نرگس ما

به مجلسی که تو باشی چراغ گو بنشین
بس است شمع خیال تو در مجالس ما

به جای بادهٔ گرم زهر می‌دهی نوش است
به شرط آن که تو باشی امیر مجلس ما

ز کنه وصف تو ابن حسام دور افتاد
کجا رسد به تو اندیشهٔ مهندس ما

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#9 | Posted: 9 Jun 2016 17:44




غزل شماره ۸


ای غافل از بلای دل مبتلای ما
جز مبتلا کسی نرسد در بلای ما

ممکن نباشد از سر کوی تو رفتنم
آری مقیّدست به زلف تو پای ما

حجاج اگر به کعبه بیت الحرم روند
ابروی توست قبله حاجت روای ما

ما معتکف به کوی توایم از سر صفا
موقوف آنکه سعی کنی بر صفای ما

دانم که درد عشق نباشد دوا پذیر
زحمت مکش طبیب ز بهر دوای ما

روز ازل که شادی و غم قسم کرده اند
شادی جان ما که غم آمد عطای ما

ابن حسام را ز دعا وصل تست امید
یا رب قرین کنی به اجابت دعای ما

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#10 | Posted: 9 Jun 2016 17:44




غزل شماره ۹


ای کعبه تحقیق سر کوی تو ما را
محراب دعا قبله ابروی تو ما را

آن زلف کمند افکن و آن غمزه خونریز
بستند و بکشتند به یرغوی تو ما را

هرچند ز بیراه به راه آوَرَدَم دل
از ره ببرد غمزه جادوی تو ما را

من معتقد پیر مغانم که در این راه
ارشاد طریقت بکند سوی تو ما را

از ظلمت گیسوی تو بیرون نتوان رفت
گر مشعله داری نکند روی تو ما را

دی چشم تو با غمزه به تاراج دل آمد
بردند سراسیمه به انجوی تو ما را

بر پای دل ابن حسام است کمندی
زان طرّه که بسته است به یک موی تو ما را

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 1 از 20:  1  2  3  4  5  ...  16  17  18  19  20  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / ابن حسام خوسفی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites