خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

اشعار حکیم نزاری


صفحه  صفحه 17 از 20:  « پیشین  1  ...  16  17  18  19  20  پسین »
andishmand زن #161 | Posted: 10 Oct 2019 22:32


شماره ۱۶۰

تا دور آفرینش و تا عمر عالم است
پیوند عشق و عاشق و معشوق با هم است

گر سرّ این رموز بدانی وجود عشق
پیش از سرشتن گِل حوا و آدم است

آدم تویی به نقد و گر ناقدی تو را
آغاز آفرینش عالم همین دم است

نه امّتان دور کمال پیمبریم
نه مصطفی ز مبدأ فطرت مقدم است

پس هر که راست آمد و بر جاده میرود
هم فطرت مقدّم فرخنده مقدم است

گو سقف آسمان و بساط زمین نباش
ماییم و سدّ عشق که جاوید محکم است

یکباره از وجود برون آی و محو شو
در عین عشق هر دو جهانت مسلم است

در معرض رضا سپر تیر عشق باش
عشاق را جراحت معشوق مرهم است

گر عاقلی نصیحت ضدان نکن قبول
پرهیز کن که صحبت ضدان جهنم است

دیوان آدمی صفت اند اهل روزگار
خود خاصه در زمانه ی ما آدمی کم است

در چشم دیو مردم از اکرام فارغی
آنجا که آدمی بنی آدم مکرّم است

هر جا که چند خر به فَرس بر سوار شد
ره باز ده که موکب صدر معظم است

ترتیب مسکرات محال است اگر حسود
نقضی کند مرا چه تفاوت که را غم است

در هر سخن ز رمزْ نزاری چو بنگری
صد نکته خوب تر ز دگر نکته مُدغم است




ناگهان رسیدی و خوشبختی شیشه عطری بود
که از دستم افتاد و در تمام زندگیم پخش شد
      
andishmand زن #162 | Posted: 10 Dec 2019 13:43


شماره ۱۶۱

آن را که در فراق صبوری مسلم است
آه از دلش که سخت تر از سنگ محکم است

بیچاره من که از تف دود دلم ز حلق
بر هر نفس که می‌رود آهی مقدّم است

گر سینه ام نه کورهٔ آهنگرست چیست؟
کز سوز اندرون نفسم آتشین دم است

هرشب خیال روی تو در چشم های من
چون عکس روز بر سر دریای قلزم است

دربند عشق دوست به دربند چون بود
دربند چه معاینه باب جهنم است

گویند هولناک بود روز رستخیز
یعنی شب فراق به تشویش از آن کم است؟

از غم اگر بمرد کسی در فراق دوست
آن کس به اتفاق منم وان غم این غم است

خرّم وجود آنکه ببیند تو را به خواب
یا خود بدان رسد که وصالش مسلم است

یادآور از نزاری محنت کشیده کو
هر جا چنان که هست به یاد تو خرّم است





ناگهان رسیدی و خوشبختی شیشه عطری بود
که از دستم افتاد و در تمام زندگیم پخش شد
      
andishmand زن #163 | Posted: 10 Dec 2019 13:43


شماره ۱۶۲

هر که را جانی‌ست با جانان ماست
جان ما چون او شود او جان ماست

هر دو عالم گر یکی بینی به او
آن یکی سرچشمه ی حیوان ماست

چشمه ی خضر و زلال زندگی
جمله در حرف سخنگویان ماست

در صفات نیستان گر آیتی
هست حمدالله آن در شأن ماست

آفتاب چرخ با آن فرّ و زیب
پرتو یک ذره از احسان ماست

آفتابی چون شود در ذره محو
این چنین کآثار آن برهان ماست

گاه سلطانی گدای کوی او
گه گدای کوی او سلطان ماست

گرچه ما هم از گدایان رهیم
هر کجا سلطان سری دربان ماست

هر که خواهی باش اصلا هیچ نیست
گر برون از عهدهٔ پیمان ماست

یک اشارت بس اگر گوید به رمز
داغ ما دارد نزاری آنِ ماست






ناگهان رسیدی و خوشبختی شیشه عطری بود
که از دستم افتاد و در تمام زندگیم پخش شد
      
andishmand زن #164 | Posted: 10 Dec 2019 13:44


شماره ۱۶۳

ابرِ نیسان دیده ی گریان ماست
دوزخ سوزان دل بریان ماست

چون ز درد سینه میگرییم زار
هرکجا دردی‌ست در دیوان ماست

سر ز جایی عاقبت بیرون کند
جنبشی کاندر میان جان ماست

گر مسلمانی‌ست این گر کافری‌ست
قبلهٔ ما هم رخ جانان ماست

عشق اگر نیک است اگر بد عاشقیم
یار اگر خوب است اگر زشت آن ماست

بندهٔ دیوانگان صادقیم
گرچه گردون بندهٔ فرمان ماست

کس نمی‌داند چو ما دیوانگی
کآیت دیوانگی در شأن ماست

ما نزاری نیستیم او کیست هیچ
قطره‌ای از بحر بی‌پایان ماست





ناگهان رسیدی و خوشبختی شیشه عطری بود
که از دستم افتاد و در تمام زندگیم پخش شد
      
andishmand زن #165 | Posted: 10 Dec 2019 13:48


شماره ۱۶۴

جهان پرفتنه از جانانهٔ ماست
فلک سرمست از پیمانهٔ ماست

تپان مرغ دل اندر بر ملک را
به بوی دام کاه و دانهٔ ماست

اگرچه از همه اکوان برون است
چو هست اندر درون هم خانهٔ ماست

خردمندان نه مرد این حدیثند
در این ره عقل کل دیوانه ی ماست

اگر تو طالب گنج نهانی
بیا کین گنج در ویرانهٔ ماست

به شب خورشید اگر حاضر ندیدی
بیا بنگر که در کاشانهٔ ماست

چه خورشید آن که خواهد شمع گردون
که گوید کمترین پروانهٔ ماست

عیان مطلوب و ما محجوب هیهات
حجاب از نفس نامردانهٔ ماست

برادر کآشنای کوی او نیست
برادر نیست او بیگانهٔ ماست

نزاری نقد وقت خویش را باش
سخن های دگر افسانهٔ ماست





ناگهان رسیدی و خوشبختی شیشه عطری بود
که از دستم افتاد و در تمام زندگیم پخش شد
      
andishmand زن #166 | Posted: 10 Dec 2019 13:50


شماره ۱۶۵

فراق دوستان کاری عظیم است
چه می‌گویم که دردی بس الیم است

اگر چه دوست با ما نیست یک دم
وصالش مونس و هجران ندیم است

اگر هجران، خیالش همنشین است
وگر وصل، اتصالش مستقیم است

به جز او هیچ دیگر دوستان را
به حمدالله نه امّید و نه بیم است

دورویی شرط مردان نیست اما
چه می خواهی دل ما خود دو نیم است

نیارم طاقت یک نکتهٔ خضر
برو گو مدعی گر خود کلیم است

تو هم بر جهل خود می‌باش محکم
مسلم گشته را دل ناسلیم است

ترا باد آن همه تا چند گویی
که در فردوس الوان نعیم است

مقاماتی که مردان راست درعشق
برون از حد فردوس و جحیم است

ندیده‌ست آن ممالک انقلابی
که ملک عاشقان ملکی قدیم است

تو خواهی ملحدم خوان خواه مشرک
اگر ناحق نداند حق علیم است

به نزد مدعی خود حق و باطل
به یک نرخ است و سودایی عظیم است

به نادانی نزاری را گروهی
چنان دانند کو مردی حکیم است

ولی من خویشتن را نیک دانم
ز حکمت ها دلم اندک حلیم است






ناگهان رسیدی و خوشبختی شیشه عطری بود
که از دستم افتاد و در تمام زندگیم پخش شد
      
andishmand زن #167 | Posted: 10 Dec 2019 13:51


شماره ۱۶۶

دریغ نیست وجودم که در عذاب الیم است
دریغ صحبت یاران و دوستان قدیم است

بسی مفارقت افتد میان اهل مودت
ولی شماتت اعدا ز هر کنار عظیم است

چو در حضور بود خاطر از فراق نترسم
قتیل تیغ بلا را ز تیر مرگ چه بیم است

گرم دو دیده بدوزند روی دوست ببینم
که اندرون مصفا چو دست پاک کلیم است

حجاب عقل محال است عشق را که بپوشد
چنان که نافة در جیب و طبل زیر گلیم است

مگر صفا ز گریبان یوسفم به در آید
که بوی پیرهن است آن که می دمد نه نسیم است

به بوستان همه کس مایل تفرج و بر ما
نه بوستان که جهان بی وجود دوست جحیم است

مزید دولت آن مقبلی که بخت مطیعش
بر آستانه صاحب دلی چو خاک مقیم است

رقیب را که چنین منع می میکند ز حبیبم
دگر رقیب نمیخوانمش که دیو رجیم است

چرا صبور نباشم مشنّعِ متهتّک
محل راز نداند که مرد عشق حلیم است

ز سنگ خون بچکد گر به دوست باز نمایم
که در فراق چو خون میخورم خدای علیم است

ز دوستان به ملامت نه ممکن است ملالت
دوای درد نزاری خلاف رای حکیم است


ناگهان رسیدی و خوشبختی شیشه عطری بود
که از دستم افتاد و در تمام زندگیم پخش شد
      
andishmand زن #168 | Posted: 10 Dec 2019 13:57


شماره ۱۶۷

مرا جانانه ای نامهربان است
ببرد از من دل و در قصد جان است

به صد دل دوست میدارم ز جانش
به حسن خویشتن مغرور از آن است

که داند عاقبت هم رحمت آرد
که در احکام فطرت کس ندانست

مگر هم در کنار آید چو با او
اگر جان است و گر دل در میان است

به لب شیرین تر از آب حیات است
به غمزه آفت خلق جهان است

به رشک آمد صدف در قعر دریا
از آن دردانه ها کش در دهان است

خجل گردد قمر از ماه رویش
که نیکوتر ز ماه آسمان است

سرش با ناتوانان در نیاید
نزاری عاشق تنها از آن است

نزاری از غم نادیدن او
به صد زاریّ و زار و ناتوان است




ناگهان رسیدی و خوشبختی شیشه عطری بود
که از دستم افتاد و در تمام زندگیم پخش شد
      
andishmand زن #169 | Posted: 10 Dec 2019 13:58


شماره ۱۶۸

رمضان میرسد اینک دهم شعبان است
می بیارید و بنوشید که برغندان است

ور بمانیم به روزی که نشاید خوردن
ساقیا باده بگردان که فلک گردان است

آن گه از صحبت نا اهل توان رست که می
آشکارا بخورندی که چه خوش دوران است

راستی مجلس با مشغله بی ترتیب
گر بهشت است به نزدیک خرد زندان است

باده پنهان خور و از عربده جویان بگریز
گوشه ای گیر که عیشی به فراغت آن است

گرت از رفتن و آوردن می باری هست
سهل باشد که نه دردی است که بی درمان است

من به نوک مژه نقبی بزنم تا سر خم
خم هم سایه که در زیر زمین پنهان است

من کی از ماه قدر دست بردارم یک ماه
که میان من و او صحبت جانا جان است

نکند توبه نزاری و اگر نیز کند
شیشة توبه که بر سنگ زنند آسان است




ناگهان رسیدی و خوشبختی شیشه عطری بود
که از دستم افتاد و در تمام زندگیم پخش شد
      
andishmand زن #170 | Posted: 10 Dec 2019 13:59


شماره ۱۶۹

این تویی که هوس باغ و سر بستان است
بی وجود تو جهان بر دل من زندان است

هیچ بر جان منت رحم نباید زنهار
دل سنگین تو گویی مگر از سندان است

قادری گر بزنی، حاکمی ار بنوازی
چه کنم بر سر مملوک خودت فرمان است

تو که بر مسند آسایش و نازی نخوری
غم درویش که در بادیه سرگردان است

عاقلان گر به همین داغ گرفتار آیند
آتش عشق بدانند که چون سوزان است

غیرتم می کند از مردم نادان که مرا
متهم کرد به نادانی و خود نادان است

صورتی داشته باشد به همه حال کسی
که دل از دست نداده ست ولی بی جان است

به مداوای طبیب از دل ما درد حبیب
نتوان برد که دردی ست که بی درمان است

هر شبی را که به پایان برسد روزی هست
جز شب عاشق مهجور که بی پایان است

خبر روز قیامت که شنیدی رمزی ست
پیش مشتاق که مشتق ز شب هجران است

یار می آید و تو در قدمش می افتی
وز تو برخواسته فریاد قیامت آن است

بر سر آتش تیز است نزاری و به شرح
نیست محتاج که دود سخنش برهان است




ناگهان رسیدی و خوشبختی شیشه عطری بود
که از دستم افتاد و در تمام زندگیم پخش شد
      
صفحه  صفحه 17 از 20:  « پیشین  1  ...  16  17  18  19  20  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / اشعار حکیم نزاری

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا