| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 5 از 77:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  77  پسین »  
#41 | Posted: 8 Oct 2010 05:27
مهدی قسمت 3

وقتی رسیدم خونه، همه جمع بودن و خونه شلوغ شلوغ بود. من که حال و حوصله هیچکی رو نداشتم رفتم پیش مامان و بابا و خوش آمد گفتم و رفتم تو اتاقم.
اون روز تا دیر وقت مهمان میرفت و می اومد، خیلی خونه شلوغ پلوغ بود، من هم از اینکه دوران خوشیم تمام شده بود خیلی حالم گرفته بود، برای همین اون روز همه اش تو اتاقم بودم، تا اون روز گذشت و زندگی یکنواخت ما دوباره شروع شد
یواش یواش تابستان تمام شد و مدرسه ها شروع شد. یک روز بعد از اینکه از مدرسه برگشتم و خیلی شهوت بالا زده بود فیلم سکسی که از دوستم گرفته بودم رو گذاشتم تو کامپیوترم و شروع کردم به نگاه کردن و جق زدن، هنوز خواهرام از مدرسه نیومده بودن و خیالم راحت بود تا وقتی اونها بیان بدون ترس از اینکه کسی بخواهد تو کارهام فضولی کنه مشغول جق زدن بودم که یک دفعه با صدای و درد پس گردنی پریدم هوا و نگاه کردم دیدم مامان است که شروع کرد به دعوا کردن من که اینکار چیه میکنی خجالت بکش این چیه داری نگاه میکنی و یک کشیده هم خوردم و مامان سی دی رو ورداشت و شکست و گفت: دیگه تکرار نشه
من که بدجور زد حال خورده بودم وقتی زهرا و زینب هم از مدرسه برگشتن برای نهار خوردن سر سفره نرفتم و گفتم: من سیرم ولی خیلی گشنه بودم از عصبانیت بود که دوست نداشتم چیزی بخورم از اون روز دیگه تو خونه جق نزدم چون از مامان مثل سگ میترسیدم
و تصمیم گرفتم هر کاری میکنم تو مدرسه باشه برای همین تو مدرسه با رفیقام به هم ورمیرفتیم ولی چون بیشتر بچه ها هنوز به بلوغ جنسی نرسیده بودن فقط بازی میکردن ولی من سعی میکردم خرشون کنم و ترتیبشون رو بدم ولی بدبختی رفیقام زیاد خوشکل نبودن برای همین تیز کردم برای بچه خوشکله کلاسمون یک روز زنگ ورزش بود و داشتیم لباس ورزشی میپوشیدیم که بریم تو حیاط ورزش کنیم دیدم بهترین فرصت است چون کامبیز بچه خوشکله کلاسمون اهل ورزش نبود و میماند تو کلاس که درس بخوانه برای همین وقتی همه رفتن تو حیاط رفتم پیش کامبیز و گفتم: پاشو بیا اینجا کارت دارم اون که از من مثل سگ میترسید چون بچه شر کلاس بودم اومد پیشم من شلوارم رو کشیدم پایین و بهش گفتم: کیرم رو بخور، اون که ترسیده بود کمی عقب رفت و گفت: من اهل این کارها نیستم که سریع پریدم گرفتمش و گفت: وقتی بهت میگم بخور بخور و به زور انداختمش زمین و کیرم رو بردم جلو صورتش، هر کاریش کردم کیرم رو نخورد منم یک کشیده زدم تو گوشش و گفتم: بهت میگم بخور یعنی بخور، کامبیز که گریه اش گرفته بود دهنش رو باز کرد و من هم کیرم رو کردم تو دهنش و بعد از یه کمی حال کردن با دهنش به زور شلوارش رو از پاش کندم و با یه تف درکونش کیرم رو کردم تو کونش از درد به خودش میپیچید و گریه میکرد منم که شهوتم بالا زده بود هیچی حالیم نبود و حسابی کردمش و آبم رو هم ریختم تو کونش و بعد لباسم رو پوشیدم و رفتم با بچه ها فوتبال بازی کنم، ده دقیقه بعد بود که دیدم ناظم از بلندگو دفتر صدام زد رفتم دفتر، ناظم تا من رو دید یک کشیده محکم خواباند زیر گوشم که برق از کلم پرید و حسابی فهش بهم داد و زنگ زد خونمون من که گریه ام گرفته بود وقتی مامان اومد هم از ترس هم از کشیده ای که خورده بودم زدم زیر گریه، مامان اول یه کم قربون صدقه من رفت و گفت: برو دم دفتر ببینم دیگه چه کار کردی؟ و خودش رفت پیش آقای ناظم و مدیر مدرسه و بعد از کمی صحبت اومد بیرون و تا به من رسید یک کشیده زد تو گوش من و گفت: پسر بیشعو بیا این هم پروانده ات، حالا ببینم جواب بابات رو چی میخوای بدی؟
منم همینطور که گریه میکردم و به گوه خوری افتاده بودم رفتیم خونه وقتی رسیدیم خونه سریع رفتم تو اتاقم و از ترس اینکه بابا چه بلایی سرم میاره داشتم میمردم
اون روز سر نهار بابا ازم پرسید مدرسه چطوره ؟ خوبه؟ و بعد رو کرد به مامان و گفت: مهدی درس میخونه؟ من که زرد کرده بودم که حالاست که مامان همه چیز رو به بابا بگه و بدبخت بشم
که دیدم مامان گفت: حاجی این مدرسه که میرفت خیلی دور بود امروز رفتم پروانده اش رو گرفتم که بیارمش همین مدرسه تو محله خودمون ثبت نامش کنم. من با تعجب به مامان نگاه میکردم ولی تو دلم خیلی خوشحال بودم که بدادم رسیده
فردای اون روز مامان منو برد به مدرسه تو محله خودمون و ثبت نامم کرد و بهم گفت: اگر یکبار دیگه ببینم کسی رو اذیت کردی یا کسی از دستت شکایت کرد خودم سرت رو میکنم. منم بهش قول دادم که دیگه هیچ کس رو اذیت نکنم و تا یک هفته ای هم جلوی خودم رو گرفتم ولی دیگه طاقتم تمام شده بود برای هم سعی کردم با یکی از بچه های خوشکل کلاس رفیق شدم و یواش یواش شروع کردیم به دست مالی کردن هم دیگه تا یک روز که میدونستم مامان رفت هیأت قرآن خوانی به دوستم کامران گفتم: بیا خونه ما با هم بازی کنیم اون هم بعد از مدرسه رفتیم دم خونشون و به مامانش گفت و اومد خونه ما و من و کامران رفتیم تو اتاق من و شروع کردیم به بازی کردن و بعد کامران رو روی تخت خواباندم و زیپ شلوارش رو کشیدم پایین و کیرش رو در آوردم کیر کوچولوی داشت شروع کردم به خوردنش خیلی بهم حال داد بعد ازش خواستم که اون هم مال من رو بخوره بعد از اینکه حسابی کیر هم دیگه رو خوردیم لخت شدیم و من کرم مرطوب کننده ورداشتم و دم سوراخ کونش مالیدم و بهش گفت: چهار دست و پا بشه تا بتوانم کیرم رو بکنم تو کونش او هم قبول کرد، کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و یواش یواش فشار دادم اول دردش گرفت ولی بعد کمی بازی با کیرش یواش یواش خوشش اومد و من هم کم کم شروع کردم به تلمبه زدن، هر دوتامون داشتیم حال میکردیم که یکدفعه مثل سری قبل دردی پس گردنم حس کردم و با برگرداندن سرم دیدم وای مامانه
مامان با داد و بیدا گفت: سریع لباستون رو بپوشید و بعد کامران را فرستاد خونشون و گرفت منو حسابی کتک زد و با عصبانیت رفت دنبال کارهای خودش و تا فردا با من هیچ حرفی نزد
فردا صبح که میخواستم برم مدرسه مامان مریم گفت: امروز نمیخواد بری مدرسه زنگ زدم برات اجازه گرفتم. منم با تعجب پرسیدم برای چی؟ که با یک چشم غره گفت: باید با هم بریم دکتر
من و مامان رفتیم دکترعمومی. مامان برای اینکه خودش راحت باشه من رو برد یک دکتر خانم و وقتی رفتیم داخل مطب به دکتر گفت: پسر من 13 سالشه ولی مدادم دنبال برقرار کردن ارتباط جنسی است میخواستم اون را چک کنید. ببیند مشکلی نداره؟ خانم دکتر هم به من گفت: لخت شو من هم خیلی راحت سریع لخت لخت شدم. خانم دکتر که کمی خنده اش گرفته بود گفت: برو روی تخت پشت پرده نه اینجا و بعد اومد و حسابی من رو معاینه کرد و بعد به مامان گفت: مشکلی نداره بهتر است ببرینش پیش روانشناس، اون بهتر میتواند به شما کمک کنه و آدرس یک روانشناس رو به مامان داد
مامان هم بعد از اونجا من رو برد پیش اون روانشناسی که خانم دکتر معرفی کرده بود اون هم یک خانم سن و سال دار بود. وقتی رفتیم بعد از کلی معطلی وقتی نوبت ما شد رفتیم داخل مامان مشکل رو براش گفت خانم روانشناس هم از من خواست که برم بیرون از مطب و بعد از چند دقیقه دیدم مامان اومد بیرون و به من گفت: برو داخل
منم رفتم داخل مطب. خانم روانشناس یک صندلی راحتی نشونم داد و گفت: بشین و بعد شروع کرد به حرف زدن اول سئوالات روزمره و بعد یواش یواش سئوالاش سکسی و سکسی تر شد که چطور با خودت و میری؟ نشونم بده و بعد خودش کیرم رو گرفت و گفت: حالا بیشتر لذت میبری یا وقتی خودت بهش ور میرفتی؟ که منم گفتم: حالا بیشتر حالا میده، بعد گفت: دوست داری کیرت رو بکنی تو کون یک پسر یا دختر؟ که منم سریع گفتم: دختر و بعد گفت: تو کوسش یا کونش؟ منم که با بازی کردن خانم روانشناس با کیرم خیلی حشری شده بدم گفتم: کوسش. دوباره خانم دکتر گفت: دیگه دوست داری باش چکار کنی منم که خیلی از خانم روانشناس خوشم اومده بود گفتم: خوردن کوس و خوردن کون یا نوازش پستون و بازی با سر سینه که خانم روانشناس پرید وسط حرفم و گفت: مرسی پسرم دیگه بسه و بعد زنگ منشیش رو زد و گفت: به مامانم بگه بیاد داخل و خودش هم رفت پشت میزش و وقتی مامان اومد تو بهش گفت: پسر شما به بلوغ زود رس دچار شده فکر کنم تجربه روابط جنسی هم داشته برای همین است که نمیتواند خودش رو کنترل کنه و برای اینکه برای خودش و شما مشکل ساز نشه بهش اجازه بدهید خودش رو ارضاع کنه ولی به اندازه که به خودش ضرر نرسونه
بعد از مطب روانشانس برگشتیم خونه مامان خیلی تو فکر بود و نمیدونست باید چکار کنه، هم میخواست به حرف دکتر گوش کنه هم اینکه من زیاده روی نکن برای همین منو صدا کرد و گفت: مهدی بیا ببرمت حمام کارت دارم. منم رفتم حوله ام رو برداشتم و رفتم تو حمام دیدم مامان هم با لباس اومد داخل و گفت: حالا لخت بشو. منم لخت شدم بعد صابون بهم داد و گفت: بدنت رو کفی کن منم اینکار رو کردم و بعد دیدم گفت: بیا بشین لبه وان و شروع کن جق زدن که خودت رو خالی کنی. منم به یاد خانم روانشناس یک جق حسابی زدم تا آبم اومد. بعد مامان رو کرد به من گفت: از این به بعد هر وقت خواستی کاری کنی به خودم میگی میارمت حمام جلوی خودم کارت رو میکنی و میری بیرون. اگر ببینمه که دوباره جایی خراب کاری کردی پوست سرت رو میکنم، منم چون هم ازش میترسیدم هم چاره ای نداشتم قبول کردم
این جریان یک هفته ای ادامه داشت تقریبان یک روز در میان همین کار رو میکردیم تا هفته بعد وقتی رفتم حمام، مامان هم داشت نگاه میکرد هر کاری کردم آبم نمی اومد که مامان دیگه خسته شد گفت: زود باش دیرم شد کار دارم. منم گفتم: خوب نمیاد باید چه کار کنم شاید مثل خانم روانشانس اگر شما برام اینکار رو بکنی آبم زودی بیاد. اول با عصبانیت بهم نگاه کرد ولی بعد از کمی فکر کردن گفت: باشه بیا جلو و شروع کرد برام جق زدن چند ثانیه نگذشته بود که خالی شدم
این روال هم یک هفته ای ادامه داشت یواش یواش فکر کنم مامان از این کار خوشش اومده بود چون دیگه با عصابنیت بهم نگاه نمیکرد و بعضی وقتها خودش منو صدا میزد و میبرد حمام و برام جق میزد تا یک روز هر چی جق زد آبم نیومد که دیدم مامان با کمی نگرانی گفت: مهدی مشکلی برات پیش اومده که دیگه ارضاء نمیشی؟ که من گفتم: نه مامان. برای جق زدن و اومدن آب آدم باید به چیزی فکر کنی به صحنه ای که دیدی یا چیزی که لمس کردی. مامان گفت: پس تا حالا چطور آبت می اومد منم گفتم: خوب به فکر نوازش خانم دکتره یا هیکلش بودم که می اومد حالا دیگه یادم رفته و نمیاد
مامان گفت: خوب حالا چکار کنیم؟ که منم با ترس و لرز گفتم: میشه من شما رو ببوسم و صورتتون رو نوازش کنم؟ مامان که تعجب کرده بود، گفت: یعنی با اینکار میاد؟ خوب بیا منو ببوس. منم شروع کردم به نوازش لوپهای درشت مامان چون توپل و یه کمی چاق بود مامانی و بعد تند تند لباس رو میبوسیدم و یواش یواش هر روز بوسیدنم رو بیشتر و بیشتر میکردم تا به لب گرفتن رسیدیم، مامان همیشه با حجاب بود و من فقط صورتش رو میدیدم و از نوازش کردنش و لب گرفتن ازش لذت میبردم، یواش یواش به جایی رسیده بودیم که تو خونه هم اجازه داشتم مامان رو ببوسم یا ازش لب بگیرم مامان هم دیگه با من خیلی مهربون شده بود و همیشه قربون صدقه ام میرفت
یک روز بابا اومد خونه و گفت: میخواهد برای خرید و تجارت برود به تایلند و 10 روزه میاد
بعد از رفتن بابا یک روز که رفته بودیم با مامان تو حمام در حالی که صورت مامان رو نوازش میکردم بهش گفتم: مامانی میتوانم یک خواهش ازت بکنم؟ مامان که با من خیلی مهربون شده بود و یکی یه دونه اش بودم گفت: بگو پسرگلم. منم گفتم: میشه بقیه بدنت رو نوازش کنم؟ مامان با مهربونی گفت: نه پسرم نمیشه این کار خوبی نیست ولی بعد از اصرار فراوان من گفت: فقط همین یکبار. من که سر از پا نمیشناختم شروع کردم از بالا به نوازشش اول گردنش بعد دستهاش و بعد سینه های بزرگ و نرمش ولی خیلی سریع دستم را از روی سینه هاش برداشت به چند ثانیه هم نرسیده بود دستم رو گذاشتم رو نافش کمی بازی کردم ولی از روی این هم لباس که تنش بود سخت میشد حال کرد بعد که اومدم برم پایین تر که مامان گفت: دیگه پایین تر نمیشه. منم سریع دستم رو بردم رو سینه هاش و شروع کردم به مالیدنش تا اومد جلو منو بگیره دیگه تحریک شده بود و نمیتوانست بعد از ربع ساعتی مالش احساس کردم مامان یک لحظه لرزید، فهمیدم که ارضاع شده و بعد از اون دیگه مامان نزاشت غیر صورتش به جایی دست بزنم
یک ماهی گذشت
یک روز بابا زودتر اومد خونه و به مامان گفت: مریم خونه بالا رو مرتب کن ( چون خونه ما دو طبقه بود. طبقه بالا یعنی برای مهمان بود) لباسهای من رو هم ببر بالا و دیدم کمی با هم حرف زدن بعد بابا رفت بیرون
من و خواهرهام رفتیم ببینم که چه خبره که دیدم مامان چشمهاش پر اشک است منم تا این صحنه رو دیدم رفتم بغلش کردم و بوسیدمش (اصلان حواسم به خواهرهام نبود) و از مامان پرسیدم چی شده
که مامان گفت: هیچی ولی من و زهرا خیلی اصرار کردیم تا مامان به حرف اومد و گفت: حاجی یک خانم جوان رو صیغه کرده برای دو سه ماهی. و بعد به ما گفت: بیان بریم بالا رو تمیز کنیم ما هم با مامان رفتیم و تمیز کردیم و دیگه بابا تواین مدت همه اش اونجا بود خیلی کم به ما سر میزد
بعد از دو سه هفته ای بود که یک روز مامان منو صدا زد و گفت: مهدی بیا بریرم حمام. منم قبول کردم و رفتیم حمام بعد از کمی نوازش مامان و بازی کردن اون با کیرم. مامان گفت: مهدی نمی خوای دوبار بقیه بدن مامان رو نوازش کنی؟ من که هم تعجب کرده بودم هم خیلی حال کرده بودم گفتم: من که آرزوم است. و شروع کردم به مالیدن سینه های مامان و انقدر مالیدم تا مامان ارضاع شد و بعد بهش گفتم: مامان اجازه دارم دستم رو ببرم لای پای شما رو هم نوازش کنم؟ مامان هم گفت: چون پسر خوبی بودی فقط این یکبار. منم از خوشحال بویدمش و دستم رو بردم از روی دامنش گذاشتم روی کوسش و احساس کردم تا دستم خورد بهش آبم اومد
از اون روز به بعد مامان بهم اجازه داده بود که از روی لباس نوازشش کنم غیراز کوسش رو منم هر وقت مامان نزدیکم بود یا بغل میکردم با سینه هاش ور میرفتم یا داشتم ازش لب میگرفتم
یکروز که از پشت مامان رو گرفته بودم و با سینه هاش بازی میکردم احساس کردم مثل اینکه کسی داره نگاهمون میکنه سرم رو چرخاندم و اطراف رو نگاه کردم که دیدم زهرا داره از لای درب ما رو نگاه میکنه و وقتی فهمید منم دیدمش اومد بیرون مامان که حواسش به زهرا نبود فقط داشت حال میکرد با صدای زهرا که پرسید دارید چکار میکنید برق از سرش پرید و سریع منو عقب زد
و گفت: هیچی. زهرا هم گفت: خودم دیدم مهدی داشت سینه های شما رو میمالوند. که مامان گفت: خوب بچه است اشکال نداره. با این حرف زهرا هم که یک دختر توپل و گوشتی بود اومد جلو و دست منو گرفت و گذاشت رو سینه اش و گفت: برای منم بمال، منم شروع کردم به حال کردن و مالیدن که مامانم با عصبانیت گفت: زهرا زشته خوب نیست این چه کاری است که میکنی؟ که زهرا هم گفت: مهدی بچه است اشکال نداره
مامان که دید خراب شده. گفت: پس لطفان برید تو اتاق که زینب نبینه زشته. زهرا هم دست منو گرفت و رفتیم تو اتاق من ودرب رو بستیم. زهرا لباس و روسریش رو در آورد و لباسهای من رو هم در آورد و شروع کرد به ساک زدن خیلی حرفه ای بود و بعد دولا شد و گفت: بکن تو کونم. منم کیرم رو گذاشتم دم سوراخش و فشار دادم دیدم چه راحت رفت تو، فهمیدم خواهرم هم مثل خودم خیلی شهوتی است و تا حالا حسابی کون داده. بعد از کمی تلمبه زدن آبم اومد و ریختمش تو کون زهرا
زهرا که دید من آبم اومده گفت: مهدی بیا تو هم بیا کوس منو بخور تا منم ارضاع بشم. منم که عاشق کوس بودم مخصوصان کوس توپل و نرم، سرم رو کردم لای پای زهرا و شروع کردم به خوردن که از صدای زهرا مامان اومد تو اتاق و گفت: دارید چه کار میکنید و وقتی منو دید دارم کوس زهرا رو میخورم، گفت: این کثافت کاریها چیه پاشو پسرم مریض میشی. که من سرم رو از لای پای زهرا در آوردم و گفتم: مامان من عاشق کوس خوردنم و زهرا هم گفت: آه آه مامان چکار داری بزار حالمون رو بکنیم و بعد از چند ثانیه خوردن آب زهرا هم اومد. مامان هم با دیدن این صحنه ها خیلی بد جور حشری شده بود برای همین اون روز جای اینکه من از مامان لب بگیرم راه به راه مامان ازم لب میگرفت تا شب شد و مامان موقع خواب گفت: شب بیا پیش من بخواب. منم از خدا خواسته رفتم تو اتاق مامان و بابا و کنار مامان دراز کشیدم مامان روسریش رو در آورد و با یک لباس استین بلند یکسره وگشاد بود منم به محض اینکه کنارش دراز کشیدم دستم رو گذاشتم رو سینه هاش و شروع کردم به نوازش که احساس کردم خیلی نرمتر از روزهای دیگه است و متوجه شدم کورست نبسته، عشق کردم و حسابی مالیدمشون مامان هم حسابی حشری شده بود. من به مامان گفتم: میشه دستم رو از زیر لباست بکنم تو و بزار رو سینه هات؟ مامان که خیلی تحریک شده بود گفت: باشه ولی باید یک لحظه چشمهاتو ببندی که من لباسم رو بدم بالا که دستت رو بکنی زیرش و منم چشمهامو بستم مامان لباسش رو داد بالا و دستم رو گذاشت روی سینه هاش منم وقتی سینه های مامان رو حس کردم چشمهامو باز کردم دستم رو سینه هاش بود ولی هیچی پیدا نبود چون ملافه رو انداخته بود رو بدنش منم سر سینه هاشو گرفتم و میمالوندم مامان هم که شهوتی شده بود فقط آه و اوه میکرد منم دیدم بهترین فرصت است دستم رو مستقلیم بردم تو شورتش کوس مامان خیس خیس بود و هیچ مقاومتی نکرد بعد از مدتی بازی با کوسش، به مامان گفتم: لباست رو در بیار و بشین رو صورتم میخوام کوست رو بخورم و خودم هم لباسم رو در آوردم مامان که خیلی شهوتی شده بود و دوست داشت ببینه این کاری که منو زهرا کردیم چه حالی میده سریع پاشد نشست رو صورتم منم شروع کردم به خوردن اون کوس بزرگ و خوشمزه مامانم بعد از کمی خوردن دیدم مامان فقط میگفت: فدات بشم بخور عزیزم بخور و بعد با یک لرزش فهمیدم آبش اومد و کمی هم از کوسش سرازیر شد که من داشتم کوسش رو با لیس میزدم که دیدم مامان گفت: نه مهدی دیگه نخور ولی من توجه نداشتم هرچی مامان میگفت: نکن داره جیشم میگیره و یکدفعه یک آهی کشید و دیدم دهنم داره پر میشه از آب گرم که فهمیدم مامانم داره جیش میکنه تو دهنم منم از ترس اینکه جای بریزه و کثیف کاری بشه دهنم رو چسبوندم به کوسش و مامان رو هم فشار دادم طرف خودم. ماشاالله هرچی هم میخوردم تمام نمیشد و یواش یواش کم و کمتر شد تا تمام شد و بعد مامان که شل شل شده بود از روی صورتم بلند شد و چهارتاق باز کنارم افتاد رو تخت منم به خوردن کوس مامان ادامه دادم و متوجه شدم که مامان دوباره داره تحریک میشه، پس به کارم ادامه دادم تا دوباره کوس مامان خیس شد منم پاشدم و رفتم دستشویی صورتم رو شستم و برگشتم و روی مامان خوابیدم مامان چون توپلی بود مثل یک تخت نرم نرم بود سرم رو گذاشتم روی سینه هاش و سرش رو میخوردم و با اون یکی بازی بازی میکردم، مامان که بدجور تحریک شده بود با دستش کیرم رو گرفت و کرد تو کوسش. من دیگه تو آسمونها بودم باورم نمیشد من داشتم مامانم رو میکردم، خیلی لذت بخش بود هیچ کوسی کوس مامانم نمیشد، انقدر لذت میبردم که بعد از کمی تلمبه زدن آبم اومد و همه آبم رو ریختم تو کوس مامان و همان جا روی مامان خوابیدم.
صبح بیدار شدم، دیدم مامان نیست یک نگاهی به ساعت کردم دیدم ساعت 10 صبح بود. از جام پریدم سریع لباسم رو پوشیدم و بدو بدو رفتم بیرون از اتاق و داد زدم مامان چرا بیدارم نکردی مدرسه ام دیر شد! که دیدم زهرا و زینب که تو حال نشسته بودن و داشتن تلویزیون نگاه میکردن، زدن زیر خنده و گفتن: خنگه امروز جمعه است، (حسنی مکتب نمیرفت وقتی که رفت آدینه بود)
با این حرفشون یک نفس راحت کشیدم و پرسیدم مامان کجاست؟ که زهرا گفت: رفت خونه حاجیه معصومه خانم هیأت داشتن ( حاجیه معصومه زن پنجاه و دو سه ساله ای بود که تو محله نقش بزرگ خانمها رو بازی میکرد و همیشه مسئول راه انداختن هیأت های قرآن خوانی یا سفره های ابوالفضل بود) زهرا گفت: مهدی بیا صبحانه ات رو بخور بزار برات چای بریزم. که من گفت: نه صبر کن باید برم حمام. که زهرا گفت: منو زینب هم میایم، که زینب گفت: منم نمیام زشته با مهدی بریم بزار بعد از اون میریم. منم که حوله ام رو برداشته بودم رفتم طرف حمام، زهرا گفت: مهدی در رو قفل نکن بزار منم حوله ام رو بردارم بیام. زینب رو ولش کن.
من لخت شدم رو رفتم زیر دوش که دیدم زهرا هم اومد تو حمام و لخت شد و بعد اومد کنار من زیر دوش و منو تو بغلش گرفت و می فشورد و بعد شروع کرد ازم لب گرفتن و بعد نشست رو دو زانو و شروع کرد به ساک زدن و هی قربون صدقه کیر من میرفت و میگفت: قربون داداشم برم عجب کیر کلفتی داری تا حالا کیر به این کلفتی نخورده بودم از این به بعد مال خودمه به هیچ کس نمیدمش و بعد از کلی ساک زدن و تحریک کردن من گفت: داداشی بیا میخوام بهت صبحانه کوس بدم بخوری، بیا کوس خواهری رو بخور که دیوانه کوس خوردنت هستم. هر چی گفتم: بزار خودم رو بشورم بعد. که گفت: نه بیا حال کنیم بعد خودم میشورمت. منم قبول کردم و زهرا رو نشوندم لبه وان و خودم رفت لای پاش و شروع کردم به خوردن که متوجه صدای زهرا شدم که میگفت: داری به چی نگاه میکنی دوست داری حمام کنی بیا تو. با شنیدن این حرفها سرم رو از لای پای زهرا در آوردم و نگاه کردم و دیدم که زینب دم درب ایستاده و داره به من و زهرا نگاه میکنه. رو کردم به زهرا و گفتم: دیوانه چرا در رو نبستی؟ که زهرا بلند شود و همینطور که میرفت به طرف زینب، گفت: خواهر کوچولو مون میخواهد نگاه کنه تو چکارش داری؟ و بعد رفت دست زینب رو گرفت و آورد جلو و گفت: بیا خواهری از نزدیک نگاه کن. و با هم اومدن جلو و به منی که کف وان نشسته بودم گفت: مهدی پاشو زینب میخواهد کیرت رو ببینه. منم پاشودم و ایستادم. زینب با تعجب به کیر شق شده من نگاه میکرد. زهرا کیر منو گرفت و دست زینب کوچولو رو گذاشت روش و بهش میگفت: خواهری ببین داداشی چه کیر خوشکلی داره و زانو زد و شروع کرد با دست زینب با کیر بازی کردن و بعد خودش یک لیس به کیرم زد و به زینب گفت: بیا با هم بستنی داداشی رو بخوریم و شروع کرد به خوردن و لیس زدن و بعد سرش رو عقب کشید و سر زینب رو جلو اورد و گفت: بخورش خواهری، زینب که 11 سالش بود و کلاس پنجم دبستان و این اولین کیری بود که میدید براش جالب بود، برای همین به حرف زهرا گوش داد و شروع کرد به بازی کردن و خوردن و لیس زدن، خیلی خیلی ناشی بود همه اش دندان میزد به کیرم، منم چون خواهر کوچولوم بود و میدونستم این اولین بارش است درد و اذیت شدن کیرم و تحمل میکردم و لذت میبردم زهرا رفت نشست سرجاش لب وان و گفت: مهدی تو هم بیا مال منو بخور. منم به زینب گفتم: بزار برم کوس زهرا رو بخورم تو هم لباست رو در بیار و بیا تو وان با
     
#42 | Posted: 8 Oct 2010 14:26
مهدی قسمت 4
و خودش لباس زینب رو در تنش در آورد و رفت تو آشپزخانه که نهار رو بکشه....
من و زهرا کمک مامان سفره رو پهن کردیم و همه نشستیم سر سفره که نهار بخوریم من روبروی مامان نشسته بودم و از دیدن مامان لذت میبردم مامان چون یک زن چاق و توپلی است سینه های بزرگش افتاده بود و شکمش همه کمی روی کوسش رو گرفته بود ولی چون چهارزانو نشسته بود کوسش قشنگ پیدا بود و من داشتم از دیدنش کیف میکردم و نهارم رو میخوردم
مامان به حرف اومد و گفت: رفته بودم هیأت و با حاجیه معصومه صحبت کردم و جریان باباتون رو بهش گفتم اون هم گفت: بهتر است که باباتون رو از خودمون دور نکنیم که یواش یواش دلش رو بده به اون زن جوان و ما رو ول کنه. ما هم که بچه بودیم فقط سر تکان دادیم. مامان هم حسابی برای خودش حرف زد و خودش رو خالی میکرد و بعد رفتیم پای تلویزیون نشسته بودیم که من با دیدن کوس مامان دوباره تحریک شده بودم رفتم لاپای مامان نشستم و شروع کردم به خوردن کوسش که زینب اومد کنار و گفت: داری چه کار میکنی؟ منم گفتم: کوس مامانی رو میخورم تو هم دوست داری امتحان کنی؟ تا مامان اومد بگه نه، سر زینب کوچولو تو کوس مامان بود و داشت میخورد، منم که تحریک شده بودم رفتم سراغ کوس زهرا و حسابی که خوردم و وقتی زهرا ارضاع شد برگشتم سراغ مامان که زینب با کوسش بازی میکرد زینب رو بلند کردم و کیرم رو گذاشتم دم کوس مامان و شروع کردم به گاییدن مامانم و بعد آبم رو هم ریختم تو کوسش دیگه خیلی خسته شده بودم تمام توانم تمام شده بود برای همین رفتم تو تختم که بخوابم که دیدم زینب هم اومد تو بغلم دو نفری خوابیدیم
وقتی بیدار شدم عصر بود دیدم صدای بابا و مامان می اومد رفتم تو حال و بعد به هوای آب خوردن رفتم سراغ یخچال و با یک سلام از کنار مامان و بابا رد شدم، و میشنیدم که مامان داشت میگفت: حاج کاظم از امروز باید این دختره رو بیار تو خونه هر کاری هم خواستی بکنی باید پیش خودمون باشی. من که کنجکاو شده بودم بدون صدا تو آشپزخانه داشتم گوش میکردم. بابا به مامان گفت: تو میخوای اون بنده خدا رو من بیارم که اذیتش کنی. مامان هم قسم خورد که نه بخدا من تو رو درک میکنم که دوست داشته باشی یک زن جوان رو بکنی ولی تو مرد خونه ما هستی و باید همیشه در کنار ما باشی و اگر هم کسی رو دوست داری بکنی بهتر از که بیار تو خونه خودمون بکنی. بابا که کمی رام شده بود و به حرفهای مامان فکر میکرد یکدفعه متوجه من شد که تو آشپزخانه داشتم به حرفاشون گوش میدادم و با عصبانیت داد زد که پدرسوخته تو اینجا چکار میکنی؟ که مامان پرید وسط حرفش و گفت: بچه رو چکار داری؟ مهدی جان بیا برو بالا و زن بابات رو بیارش پایین. منم سریع و سر رفتم بالا و درب زدم یک دختر 24 ساله با قد بلند و لاغر و دهاتی اومد دم درب منم بهش گفتم: بابا گفته بیایید پایین. اون هم چادرش رو سرش کرد و پشت سر من اومد پایین درب باز بود رفتیم داخل
مامان تا ما رو دید پاشد و اومد جلو دست انداخت دور گردن زن بابا و شروع کردن به بوسیدنش و گفت: مهین جان خوش اومدی و راهنمایش کرد به طرف مبل، منم یواش رفتم تو آشپزخانه یک گوشه نشستم که ببینم چه میشه.
مامان مهین رو کنار خودش نشاند و رو به بابا گفت: حاج کاظم مثل اینکه زن ظریف مریف دوست داری. خوب بزار ببینم اندامش چطور است. و رو به مهین گفت: عزیزم چادر رو وردار میخوام هیکلت رو ببینم و بعد خودش چادر مهین رو زد کنار و دستش رو گذاشت روی سینه های کوچک مهین و یه کم مالیدش و بعد دستش رو برد طرف دکمه های لباسش که بازشون کنه و گفت: عزیزم بزار لباست رو در بیارم که ببینم چی داری که حاج کاظم رو تحریک میکنه. مهین که جرات نداشت حرف بزنه چون هم سنی نداشت هم یک دختر دهاتی بیشتر نبود و مامان من یک زن جاافتاده و زن حاج کاظم بود.
مامان لباس مهین رو در آورد و شروع کرد به خوردن سینه های کوچک مهین، بابا هم داشت به کیرش ور میرفت خیلی بدجور تحریک شده بود، راستش مامان هم با دیدن بابا کمی تحریک شده بود برای همین به مهین گفت: پاشو لخت شو حاج کاظم میخواد کیرش رو بکنه تو کوست و خودش رفت نشست لاپای بابا و زیپ شلوار بابا باز کرد و کیرش رو در آورد و شروع کرد به ساک زدن بابا که اولین بارش بود که کسی داشت براش ساک میزد خیلی حال کرده بود (حاج کاظم فقط سکس سنتی بلد بود یعنی فقط کردن کوس و کون همین) مامان بعد از اینکه کمی برای بابا ساک زد مهین را صدا زد ، مهین که لخت شده بود رفت جلو مامان بهش گفت: زود باش برای حاجی ساک بزن و خودش شروع کرد به لخت شدن و رفت پشت مهین نشست و شروع کرد به مالیدن کوس مهین و بعد مهین رو از لاپای حاج کاظم بلند کرد و لباسهای حاج کاظم رو درآورد و حاجی رو خواباند روی زمین و مهین رو بعکس روی بابا خواباند که بتواند براش ساک بزنه و کوسش جلوی صورت حاجی باشه مامان سرش رو گذاشت کنار بابا و شروع کرد به لیس زدن کوس مهین و از بابا خواست که اون هم لیس بزنه بابا که خیلی شهوتی شده بود و هیچی حالیش نبود شروع کرد به لیس زدن و بعد مامان مهین رو از روی بابا بلند کرد و گفت: بشینه روی کیر بابا و خودش هم نشست روی دهن بابا. بابا که حالا داشت مزه یک کوس بزرگ و نرم و میچشید خیلی حال کرده بود و مهین رو از روی کیرش بلند کرد و مامان رو گذاشت روی مبل و کیرش رو گذاشت تو کوسش و شروع کرد به تلمبه زدن و در همین حین بود که بابا متوجه من شد و دوباره با عصبانیت گفت: پدرسوخته اینجا چکار میکنی داری به چی نگاه میکنی بیا برو تو اتاقت تا نزدمت. که مامان گفت: چکار بچه داری تو کوست رو بکن و بعد صدای من زد که مهدی جان پسرگلم بیا اینجا منم رفتم کنار مامان. بابا که داشت شاخ در می آورد ولی چون خیلی خیلی شهوتی بود جرات نداشت به مامان چیزی بگه و مامان رو کرد به من و گفت: عزیزم چرا لباست رو در نمیاری یک حالی به مهین جون بدی، که تا بابا اومد بگه نه برو گمشو تو اتاقت من لخت شده بودم و داشتم پستونای مهین رو میخوردم که مامان به بابا گفت: حاجی جان بچه را چکار داری بزار برای خودش حالش رو بکنه مهدی دیگه بزرگ شده، منم مشغول تلمبه زدن تو کوس مهین بودم که بابا آبش اومد و شل افتاد روی مبل مامان هم رفت کنار و شروع کرد به قربون صدقه رفتنش و نگاه کردنشون به من که داشتم جلوی بابا و مامان کیرم رو کرده بودم تو کوس زن بابام، که یکدفعه زینب که از خواب بیدار شده بود و لباس تنش کرده بود اومد و مستقیم رفت تو بغل بابا بشینه، بابا تا اومد یک چیزی جلوی کیرش بگیره زینب روی پاش نشسته بود. بابا به زینب گفت: دخترم پاشو من لباس بپوشم بعد بشین رو پای بابای و تا پاشد که لباس بپوشه زینب دست کرد و کیر بابا رو گرفت و داشت باش بازی میکرد. بابا که دیگه نمیدونست باید چکار کنه به زینب گفت: دختر کوچولی بابا داری چکار میکنی منو ول کن میخوام لباس بپوشم. زینب هم با لوس کردن خودش گفت: بابای دوست دارم با کیرت بازی کنم. بابا که دیگه نمیدونست باید با زینب چکار کنه. مامان دست بابا رو گرفت و به طرف خودش کشید و گفت: بیا بشین پیش من. بابا هم افتاد رو مبل. مامان هم دست کرد لای پای بابا و گفت: عزیزم پاتو باز کن و به زینب گفت: بیا با کیر بابای بازی کن. زینب هم شروع کرد به بازی کردن و خوردن کیر بابا و یواش یواش بابا رو تحریک کرده بود چون دیگه هیچی نمیگفت فقط آه و اوه میکرد.
منم که دیگه آبم داشت می اومد ریختم تو کوس مهین و بعد مامان رو کرد به من و مهین گفت: پاشید بریم حمام و سه نفری رفتیم حمام، همینطور که داشتیم میرفتیم تو حمام مامان رو کرد به زینب و گفت: عزیزم چرا کوست رو نمیدی به بابای که برات بخوره
من و مامان و مهین رفتیم حمام و دوش گرفتیم و من تو حمام از مامان پرسیدم راستی زهرا کجاست که مامان گفت: عصر رفت خونه خاله سوسن
بعد از حمام وقتی رفتیم تو حال . . .
     
#43 | Posted: 12 Oct 2010 07:47

مادرزن جان
سلام به همه ی دوستان خوبین اسمم ؟ 19 سالمه بچه ی مازندران. می خوام یه خاطره از سکس خودم با مادرزنم براتون تعریف کنم بزارید از مادر زنم بگم یه زنی 40 ساله با کونی بزرگ و کس تپل که یه خال مو روش نداره با این که سه تا بچه زائید اما بدنش خوش فرم بود از حالتش خارج نشوده بود.
من تو سن 17 سالگی نامزد کردم این داستان مربوط میشه به 18 سالگی یعنی سال 1388 دلیل ازدواج خیلی زودم این بود که پدرم آرزو داشت زوردتر دامادیم ببینه بخاطر همین زود ازدواج کردم
اوایل نامزدیم خیلی زیاد خونه مادر زنم میرفتم چون عمل کرده بود رحمش بسته بود اونا هم بخاطر آخرین داماد بودم من خیلی دوست داشتن جلوم راحت بودن 2 تا خواهر زنم دارم یکی از یکی خوشکل تر با ادب تر پدر زنم نقاش ساختمان 10 سال با مادر زنم اختلاف سن داره چند یالی هم هست که از مردانگی افتاده از بحث خارج نشیم داشتم میگفتم من خیلی خونه مادرزنم می رفتم اونم پیشم راحت بود با هم شوخی های بدنی می کردیم یا اون به کونم دست میزد جلوم لباس راحت می پوشید اوایل حسی نسبت بهش نداشتم تا اینکه نظرم عوض شد روزها که پدر زنم خونه نبود پیشه من با تاپ شلورک تنگ میگشت شب که پدر زنم میومد با بلوز دامن. یه روز وقت نهار بود که سفره پهن کردم من کنار سفره نشسته بودم که مادر زنم زنم وسیله های ناهار می آورد که یه چیزی نظرم به خودش جلب کرد مادر زنم که خم میشد وسیله ها روی سفره بزاره سینه هاش آویزون میشدن عین هلو بودن سفید سفید یه لحظه کیرم راست شد داشت شلوارم پاره میکرد که مادر زنم کیرم دید یه چشمک بهم زد خندید من میگی قرمز خون شدم از خجالت رفتم دستشوئی دستم شستم برگشتم دیدم همه سر سفره نشستن غذا رو که خوردیم کمک کردم وسیله هارو جمع کردیم بعد شستن ظرف ها خانمم گفت که با دوستش قراره برن تولد شب میاد خونه مادرزنمم گفت من میرم حموم حمومشون تو اتاق خواب بود مادر زنم رفت تو اتاق من صدا زد رفتم تو دیدم شلوارش در آورده با یه شرت توری بهم پشت کرده بهم گفت که میشه بند کرستم باز کنی عین آفتاب پرست رنگ عوض میکردم از خجالت مرده بودم گفتم باشه کیرم دیگه داشت شلوارم پاره میکرد رفتم جلو بند کرستش باز کنم یهو یه فکری به سرم زد یه خورده خه خه کردم تا بند باز نشه یواش از پشت کیرم به کونش میمالیدم چیزی نمی گفت کونش خیلی بزگ بود سر کیرم لای کونش بود بند باز کردم برگشت من تو بغلش فشار داد بوسم کرد رفت تو حموم رفتم نشستم پای ماهواره زدم شبکه HUSTLER داشت یه فیلم سکس میداد کیرم داشت شرتم پاره میکرد تو حال خودم بودم که مادر زنم صدام زد ؟جان بیا پشتم کیسه بکش گفتم باشه کیرم بد جور راست شده بود گفتم چیکار کنم چیکار نکنم کیرم گذاشتم لای شرتم ولی بازم معلوم بود رفتم تو مادر زنم گفت شلوارت در بیار خیس میشه گفتم نه خوبه از این اسرار از من انکار که بالاخره شلوارم در آوردم کیر شق شده ی من دید خندش گرفت بهم گفت این چیه که داره شرتت پاره میکنه ماله منه من از خجالت آب شدم سرم انداختم پائین که مادر زنم اومد جلو دستش گذاشت رو کیرم بغلم کرد داغ کرده بودم منم دیدم موقعیت جوره در مورد علاقم با هاش صحبت کردم که چقدر دوسش دارم اونم بهم گفت من خیلی دوست داره آزروی بزرگش با هام سکس کنه خلاصه لبش گذاشت رولبام از هم لب میگرفتیم زبونم تو دهنش میچرخوندم اون تو فضا بود کم کم اومدم پائین تر روی گردنش طوری می خوردم که ناله میکرد سرم فشار میداد سینه هاش کردم تو دهنم مک میزدم میخوردم ناله میزد اومدم پائین رو کسش خیلی تپل بودن زبونم گذاشتم لاش گشیدم یه ناله کرد لرزید که ارضا شده بود یکم کسش خوردم پاشد گفت نوبت منه کیرم کرد تو دهنش شروع کرد به ساک زدن خیلی خوب ساک میزد تقریبا 5 دقیقه کیرم خورد بعد خابوندمش کف حموم کیرم کردم تو کسش خیلی تنگ بود مادر زنم یه جیغی زد که فکر کنم بچه همسایشون بلند شد کیرم تو نگه داشتم یکم عادی بشه آروم شروع کردم عقب جلو کردن سرعتم زیاد کردم عین سگ داشتن تلنبه میزدم صدای ناله هاش زیاد شدن میگفت جرم بده پارم کن جون کیر دامادم .... کلی حرف های سکسی از کس کردن خسته شده بودم بهش گفتم برگرد می خوام بکنم تو کونت که گفت نه نمیشه من تا حالا به پدر زنت از کون ندادم درد داره گفتم نه من آروم میزارم دردت نیاد قبول کرد رفتم از روی میز آرایش کرم آوردم زدم سر کیرم یکمی هم زدم به سوراخ مادر زنم او دو انگشتی کردم تو کونش از جاش پرید گفت نمی ذارم گفتم تحمل کن دردش زیاد نیست کلی زبون ریختم تا خم شد دو انگشتی کردم تو کونش هی عقب جلو میکردم دیدم سوراخش باز شد سر کیرم گذاشتم دم سوراخش یواش هل دادم تو که سر کیرم رفت تو تمام تنش سفت شد گفت در بیار مردم در آوردم دوباره گذاشتم تو تا نصفه کیرم کردم تو از درد ناله میزد دو دقیقه کیرم تو نگه داشتم تا سوراخش کامل باز بشه یواش یواش تلنبه میزدم دیگه ناله نمیکرد میگفت محک بکن جرم بده چه کیری داری ماله منه منم محکم میکردم وقتی شکمم میخورد با کونش شالاب شالاب صدا میداد با کف دستم میزدم رو کونش کونش سرخ شده بود وحشیانه میکردمش خیلی سریع تلنبه میزدم که احساس کردم آبم داره میاد بهش گفتم دارم میام کجا خالی کنم برگشت دراز کشید رو زمین گفت خالی کن تو کسم منتظر نذاشتمش کیرم کردم تو کسش آبم خالی کردم توش میگفت جون داغه دارم میسوزم بی حال شدم افتادم روش یه 5 دقیقه رو هم بودیم بلند شدم دستاش گرفتم بردمش زیر دوش آب سرد تنش شستم فرستادمش بیرون رو تخت ،خودم هم دوش گرفتم اومدم کنارش خوابیدم بهم گفت باید قول بدی هر موقع خونه خلوت شد با هم سکس کنیم گفتم چشم تا باشه از این قول ها امید وارم خوشتون اومده باشه بای .............


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#44 | Posted: 13 Oct 2010 13:22

ختم مادربزرگ و کردن خاله
توی خاطره قبلی، جریان کون دختر خالم رو تعریف کردم که در مراسم ختم مادر بزرگم موفق شدم افتتاحش کنم و حالا شب بعد از اون اتفاق، که این‌بار با مادرش یعنی خاله جونم حال کردم.
اول یه مختصر از خودم و خانواده خاله بگم: خاله فاطمه که من بهش میگم خاله فاطی الان 51 سالشه ولی خیلی سرحال و شادابه. یه خورده چاقه ولی هیکل خوش فرمی داره و مثل دخترش کون و سینه نازی داره و هر مردی رو شیدا می‌کنه. این خاله یک دختر داره که همون مریم جون منه و سه تا پسر. شوهرش بسیجی فعال داره ولی باحاله و خودش هم همیشه توی جلسات روضه و دعا و از این حرفاست و لی هیچ وقت چادرنمی‌پوشه.
من با یکی از پسرهای خاله فاطی که یک سال از من بزرگتره خیلی صمیمی‌ام و از دوران کودکی با هم بودیم. اگه اشتباه نکنم کلاس پنجم بودم که یک بار توی زیرزمین خونه خاله وقتی داشتیم با سعید واسه همدیگه جلق می‌زدیم، خاله یهو سر رسید و در حالی که کیر ما توی دست همدیگه بود، حسابی هردومون رو کتک زد و کلی فحش خوردیم. این جریان خیلی منو ناراحت کرد و هیچ وقت فراموشم نشد و همیشه در پی انتقام بودم.
روزها و سال‌ها گذشت و من بزرگ شدم و کتک خاله جون رو فراموش نکردم و فقط با گاییدنش می‌خواستم انتقام بگیرم. چند بار به بهونه‌های مختلف خودمو بهش می‌مالیدم و یه دستی بهش می‌کشیدم ولی فایده‌ای نداشت و منو راضی نمی‌کرد تا این‌که مادربزرگ فوت کرد.
توی داستان قبلی توضیح دادم که مراسم ختم تا چند روز تو خونه ما برگزار شد. اون روزی که مریم، دختر خاله رو کردمش، تازه فهمیدم که بهترین فرصت برای انتقامه ولی باید زمینه‌اش فراهم می‌شد. روز سوم که از مسجد برگشتیم خاله فاطی بی حال بود و غش و ضعف می‌کرد. اوه ... راستی ... اینم بگم که مادربزرگم به خاطر بیماری چند سال آخر رو پیش همین خاله زندگی می‌کرد.
خاله هم مثل مادرش فشار خون داشت. اون روز از غروب حالش بدتر شد و فشارش بالا رفت. منم که از امدادگر‌های فعال هلال احمر هستم و همیشه یه کیف امداد توی خونه دارم، فشارش رو گرفتم و بعد قرص و داروشو دادم و بردمش توی اتاق خودم و گفتم همین‌جا استراحت کن و دیگه حق نداری بیای توی مراسم. بعد از شام که مهمونا می‌خواست برن، چون خاله خوابیده بود دیگه بیدارش نکردن و شوهرش و بچه‌هاش رفتن خونه و فردا دوباره برگشتن. یه سری از لاش خورا هم که خونه ما آویزون شدن. از سر شب همه آدمای خونه از فرط خستگی مثل جناز افتادن و هرکی یه گوشه خوابید. منم رفتم تو اتاقم و بعد از چک کردن ایمیلم رفتم روی تخت که بخوابم که دیدم خاله بیدار شده و داره تکون می‌خوده. حالشو پرسیدم و گفت خیلی بهترم فقط گرسنه‌ام. آروم رفتم و یه کم غذا آوردم و خورد و دوباره دراز کشید. خیس عرق بود و کلافه شده بود و ترسیدم که شاید قلبش باشه، ولی بعد خودش گفت که به خاطر گرماست. رفتم دامنشو از توی ساکش آوردم و بهش دادم و گفتم شلوارتو در بیار و اینو بپوش که خنک تره و همون‌جا زیر پتو لباسشو عوض کرد. یه پیرهن مشکی توری هم پوشیده بود که اگه دقت می‌کردی سوتینش از زیرش پیدا بود. همین لحظه بود که یه لکه ابر اومد روی سرم و دیدم که الان بهترین فرصته. رفتم کنارش نشستم و باهاش حرف می‌زدم و بهش دلداری می‌دادم و با یک تکه مقوا بادش می‌زدم که خنکش شه. قطره اشکش دوباره سرازیر شد و با دستمال پاکش کردم.
اینجا دیگه از فنون امدادگری و پزشکی استفاده کردم. گفتم پاشو بشین که یه کم شونه‌هات و پشتت رو ماساژ بدم که سر حال شی. اولش من سرپا بودم و با دست شونه‌اش رو می‌مالیدم. بعدش نشستم پشتش و از روی شونه تا کمرشو ماساژ می‌دادم. یواش یواش شل شد و داشت لذت می‌برد. این بار خوابوندمش و شروع کردم کل بدنش رو ماساژ دادم.
از روی شونه‌اش شروع کردم و آروم اومدم به سمت پایین. ر سیدم به کمرش. خیلی آروم و آهسته کمرش رو می‌مالیدم و خاله فاطی هم آروم زیر دستم خوابیده بود. رسیدم به کونش. با بغل دستم به آرومی روی کونش ضربه می‌زدم و مثل ژله می‌لرزید. با همون ضربه‌های مداوم رونش رو ماساژ دادم و دوباره رفتم روی کونش. ضربه‌هامو آروم کردم و دستمو گذاشتم روی کون نرمش. وقتی که چیزی نگفت جرات من بیشتر شد. به آرومی دستمو روی کونش می‌لرزوندم. یه دستم روی کمرش بود و با اون دستم دامن رو بالا زدم و رون‌های سفیدش توی تاریکی اتاق نمایان شد. چون‌که توی خونه شلوغ بود و ترسیدم که کسی بیدار نشه، در اتاق رو بستم و خودم هم رفتم زیر پتو کنارش خوابیدم. از زیر پتو دامن رو بالا زدم. محکم توی بغلم گرفته بودمش و گردنش رو بوس می‌کردم. دست راستمو گذاشتم زیر گردنش و دست چپ رو بردم زیر پیرهن و سینه‌اش رو گرفتم. کیرم راست شده بود و داغی کونش رو روی کیرم احساس می‌کردم. با هزار مکافات و جون کندن تونستم شرتشو در بیارم. دست چپمو آوردم پایین و گذاشتم لای پاهاش. کسش مثل اجاق داغ بود. لاله گوشش تو دهنم بود و انگشتم روی کسش. انگشت میانی رو کردم توی کسش و عقب جلو می‌کردم. این‌قدر این کارو حرفه‌ای انجام دادم که داشت غش می‌کرد ولی از ترس جمعیت جیک نمی‌زد. شلوار و شورتمو تا نصفه کشیدم پایین و در این لحظه کیرم با پوست نازش برخورد کرد و یهو یه تکون خورد. برگشت و پشتشو به من کرد. کیرمو گذاشتم لای چاک کونش و داشتم می‌سوختم. سینه‌هاشو محکم فشار می‌دادم و خودمو بهش چسبونده بودم. چون تپلی بود با زحمت کیرمو به سمت سوراخش هدایت کردم. سرشو که دم سوراخش احساس کرد دستشو آورد عقب و منو کنار زد و گفت خاله جون الان نه. گفتم چرا؟ گفت آخه دردم می‌گیره و نمی‌تونم ساکت باشم و با سر و صدام آبرو ریزی می‌شه. منم گفتم چشم خاله. کیرمو گذاشتم لای پاهاش. کسش مرطوب شده بود و این رطوبت اندک کار عقب جلو کردن کیر منو راحت تر می‌کرد. بعضی وقت‌ها هم سر کیرم به کسش برخورد می‌کرد. بعد از کلی فعالیت آبم اومد و لای پاش خالی کردم. چند برگ دستمال آوردم و تمیزش کردم و پاشدم رفتم دستشویی و دستمالا رو همونجا توی توالت انداختم و آب ریختم روش که اثر جرم از بین بره. وقتی به اتاقم برگشتم خاله خوابش برده بود. دامن و پتو رو درست کردم و منم روی تختم خوابیدم.
این اتفاق باعث شد که رومون به هم باز شه و بعدا راحت تر تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.
حالا دیگه دوتا کس تپل مپل و گوشتی (خاله فاطی و مریم دخترش) مال من بودند و مدت زیادیه که با هیچ دختری دوست نشدم و هروقت کارم لنگ باشه یه سر به خونه خاله یا دختر خاله می‌زنم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#45 | Posted: 15 Oct 2010 04:49
من و دامادم

.اسم من نرگس یه زن پنجاه ساله هنوزم که هنوز سر پا و سرحالم از اون زنایی هستم که شهوتم نخوابیده و هر چقدر می دم سیر بشو نیستم چون بدن پر و هیکلی دارم هر کی منو می بینه برام سیخ می کنه حتی دامادم نا کس هم دخترمو می کنه هم منو دلش می خواد کیر شوهرم خوابیده و زیاد برنامه نداریم ولی من طاقت نمی ارم و هر طور شده خودمو خالی می کنم یه شب دخترم با شوهرش اومدند خونه ما و شب هم موندن به دامادم حال می دادم جلوش پاهامو باز می ذاشتم خشتک شلوارمو عمدا پاره کرده بودم و کوسم معلوم بود ولی پیش شوهرم و دخترم تابلو نمی کردم موقع خواب شد جای شوهرم و دامادمو یه طرف انداختم و جای خودم و دخترم رو هم طرف دیگه شوهرم زود خوابید رفتم اشپزخونه اب بخورم برقو که رو شن کردم چیزی رو دیدم که خواستم از حال بیفتم دامادم با شورت رو برو اشپز خونه خوابیده بود و کیرشو ریخته بود بیرون عجب کیریم داشت راست و کلفت بیست سانتی می شد برق رو خاموش نکردم رفتم پیش دخترم خواب خواب بود دوباره رفتم اشپزخونه دیدم پلکهای دامادم تکون خورد فهمیدم بیداره جلو در نشستم که مثلا دارم کاری می کنم کوسمو قشنگ معلوم کردم اب کوسم راه افتاده بود زیر چشمی دامادمو نیگا می کردم اون هر از گاهی چشمشو یه کم باز می کرد و لاپای منو دید می زد دل زدم دریا رفتم پیشش پتو رو گرفتم گفتم احسان جون سرما نخوری یعنی اینکه می دونم بیداری و دستمو زدم از کیرش دستم که به پتو بو د گرفت و چشماشو باز کرد ولباشو غنچه کرد لبمو بردم جلو و یه بوس ازش کردم و بلند شدم رفتم پیش شوهرم و دخترم مطمئن شدم که خوابن رفتم بیرون و احسان هم دنبالم امد رفتیم زیر زمین احسان تا رسید منو بغل کرد و دست انداخت لای پام دستان قویی داشت خیلی حال می کردم کیرشو در اورد از نزدیک واقعا کلفت بود نشستم زیر پاش و انداختم دهنم یه ساک حسابی برش زدم تو زیر زمین یه مبلی بو د منو بلند کرد و گذاشت رو مبل شلوارمو در اورد شورت نداشتم پاها مو برد بالا و از هم باز کرد خودم سوراخ کونم رو می دیدم احسان سر پا کیرشو نزدیک کوسم گرفت گفت می بینی گفتم اره کیرشو ذره ذره کرد تو کوسم تا حالا رفتن کیر تو کوسمو رو ندیده بودم خیلی حال داد ته کیر احسان قشنگ چسبید به کوسم وبا سوراخ کونم خایه های داغشو حس می کردم کشید بیرون و دوباره تا ته کرد تو کوسم و شروع به تلمبه زدن کرد چه تلمبه ای می زد خودم تکون می خوردم احسان گفت مادر زن دوست دادم مادر زن دارم می گامت مادر زن کیرم تو همه جات مادر زن کیر خر تو کوست و همه اینها رو وبا جووووون قبول می کردم واخخخخخخخو اوففففف می کردم ابم داشت می اومد گفتم ااححححححححسسسسسا وخالی شدم احسان محکمتر ضربه می زد اونم با خیال راحت ابشو تو کوسم خالی کرد حال کردم که تابه حال این جوری حال نکرده بودم بعد یکی دو دقیقه احسان شلوارمو تنم کرد وبلند شدیم رفتیم خوابیدیم و بعد اون هر موقع کیردلم می خواد به احسان جونم می گم ومحتاج هیچ کس نیستم.
     
#46 | Posted: 15 Oct 2010 15:13

مهدی و خواهر
مهدی هستم29 سالمه داستانی رامی خواستم براتون تعریف کنم که باعث تغییر در زندگی من شد
من کلاً شخصی حساس و دقیق هستم وبه تازه گی هم استخدام رسمی شدم مدرکم فوق لیسانس کامپیوتر ه در تمام این مدت همیشه درسام و کارم مهم ترین مسئله فکری من بود و از مسائل وجریانات اطرافم خیلی با خبر نبودم یکی از این بی خبری هام بزرگ شدن خواهرم مهدیه بود که 17ساله شده بود ومن اصلاً توجهی به اون نداشتم روز گار بهم همین منول می گذشت که یه روز من به طور اتفاقی با چند سایت سکس خانوادگی بر خوردم که داستانهای خواهر و برادر بود جندتا شا که خوندم خوشم اومد.
باور کنید که تا به حال اونطور در مورد مسئله سکس زوم نکرده بودم خلاصه به مدتی بین کارام دنبال داستان سکس هم می گشتم وداستانهای خوبی هم پیدا کرده بودم که موضوعات مختلفی
د رمورد نحوه سکس با خواهر و یا برادر بود در یکی از روز های تعطیل بود که در خونه بودم مشغول خوندن یکی از داستان ها شدم وقتی تمومش کردم یه احساس دیگه داشتم که در این حال مهدیه را دیدم که موشکافانه برندازش کردم و راستش یه لحظه شهوت بسیاری در وجودم بیدار شد و وقتی به مهدیه نگاه می کردم فوران می کرد.
مهدیه دختری بود که 17 سالش می شد و قدش 155 متوسط متمایل به لاغری کم ، فرم سینه هاش برجسته شده بود به اندازه دوتا گردو می شد و همیشه هم با تاب وشلوارک می گشت وهیچ محدویتی در پوشش نداشت .
بعداز این مسائل دیگه به یه چشم دیگه نگاهش می کردم و توجهم بهش یواش یواش بیشتر می شد حتی چندین بار به عمد سینه هاش را فشار داده بودم و می گفتم مهدیه توهم بزرگ شدی بغلش می کردم اون هم خوش می امد ولی بیشتر از این کارها دیگه نمیتونستم کاری بکنم با این که احساس می کردم که مهدیه هم پا می ده ولی باز هم جرآت نمی کردم وروم نمی شد .
مدتی به همین منوال گذشت و همیشه افکاری منو مشغول می کرد و به دنبال طرح نقشه کاملی بودم که بدون رودرواسی عملیش کنم .واسه همین هم فکری به ذهنم رسید و اون این که چند تا از داستانها را تو کامپیوتر خونه یه جای که سریع دیده بشه گذاشتم اولش یه داستان بود که یه خواهر وبرادر می رن واسه استخدام به اصفهان صبح فایل کپی کردم رو دیسکتاپ گذاشتمش و
(مای رسنت داکیومنت ) را هم چک کردم که فایل وردی نباشه و اگه کسی بازش کرد و بخونه متوجه بشم خلاصه شب شد و اومدم خونه وبعداز یک ساعت رفتم سراغ کامپیوتر وچک کردم و باورم نمی شد که فایل باز شده بود و مهدیه خونده بودش واسه اینکه حشریش کنم سه داستان دیگه گذاشتم تو کامپیوتر و داستان قبلی راپاکش کردم چند مدت همش کارم این بود که داستان جدید تو کامپیوتر می گذاشتم ومهدیه هم می خوند راستش احساس می کردم که مهدیه دیگه رفتارش با من عوض شده و خودش را به من می چسبوند.
یه روزما تنها بودیم که من می خواستم برم حموم مهدیه هم منو دید دارم می روم با یه متلک به من گفت که
می ری حموم من هم چون مسئله را می دونستم( چون داستانی بود یه خواهر برادر با هم حموم می کردن) بدون رودرواسی گفتم خوب شما هم تشریف بیاورید .
مهدیه-آخه !
گفتم آخه نداره بیا حموم دیدم تردید داره دستشا گرفتم وکشیدمش تو حموم سریع لباسما در آوردم وبه مهدیه هم گفتم تو هم در آر و اون هم لباساشا شروع کرد به در آوردن در اون چند لحظه که مهدیه لباس در می اورد باور کنید ار شدت شهوت آبم اومد جلوم هم سیخ شده بود ومهدیه هم دیکه لخت شده بود وفقط یه سینه بند بود ویه شورت تنش و به من هم نگاه می کرد خندش می گرفت رفتیم تو حموم گفتم چرا می خندی گفت که اگه خودت نگاه کن می خندی راستم می گفت کیرم داشت می ترکید .
گفتم خوب این بیچاره که تابه حال زن لختی را ندیده .
مهدیه –خوب حالا که می بینه ؟
،بعدش رفت شیر آب را باز کرد رفت زیر دوش وخودشا خیس کرد .
منهم کاملا ً منگ گیچ شده بودم یعنی مهدیه خودش می خواهد .
واسه اطمینان خاطر گفتم خوب چی باید بکنم
دیدم مهدیه شورت و کورستش را درآورد و لخت جلو خم وراست می شد و این قدر اینکار می کرد که به خدا شهوتم چندبرابر شده بود
گفت زود باش .
منهم بغلش کردم وبوسش کردم وبا کسش وکونش بازی کردم اونقدر بهش حال دادم که دیگه جیغ می کشید
بعدش برش کردوندم وکیرمو با کونش میزون کردم فشار دادم کونش خیلی تنک بود به زحمت نوک کیرم میرفت توش اونقدر رفت و برگشت زدم وصابونی کردم که بعد از سه چهار دقیقه کیرم را کاملاتو کونش می کردم و می کشیدم بیرون مهدیه هم اولا درد داشت و لی همرا با لذت ولی بعد چندی اصلاً تو حال خودش نبود و ناله می کرد اونقدر محکمتر می کردم که دیگه کونش باز باز شده بود و خودش میگفت که بکنم تو کونم
وقتی آبم هم اومد همرا تو کونش خالی کردم .
بعد از این برنامه دیگه مهدیه را هر وقت دلم یا دلش می خواست می کردم اصلا باورم نمی شد که دختر 17 ساله اینقدر بتونه شهوتی و حالده باشه همه مدل سکس می کردیم مامان و بابا هم از صمیمت من ومهدیه خوشحال بودند چون یکی دوبار که ماموریت داشتم اجازه گرفتم که واسه تفریح مهدیه اون را هم ببرم که مخالفتی نکردند وخوشحال هم شده اند در این ماموریتها که تا در کیش و شمال وغرب شرق بود وهمیشه در هتل بودیم وتادلتون بخواد مهدیه را از کون می کردمش .
تقربیاً بعداز سه چهار ماه دیگه مهدیه کاملا دیگه رو فرم افتاد بود کونش بزرگ شده بود کمرش باریکتر و
قد ش هم بلند شده بود هر روز هم خوشگل تر می شد
بعداز شش ماه نتونستم خودما نگه دارم پردهشم زدم و از کس هم می کنمش الان هم چند وقته که تو ی یه اتاق می خوابیم
علت هم اتاقیمون هم چون ما باهم خیلی مسافرت رفیتم و باهم بودیم باعث شد که که همیشه باهم باشیم صمیمیتی ما اونقدر زیاد که حتی مامانم به شوخی می گیه اگه کسی نشاناستون فکر می کنه که زن و شوهرین


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#47 | Posted: 16 Oct 2010 03:41

دختردایی حشری
یه روز از سر کار که اومدم خونه فقط پدرم خونه بود گفت دارم میرم سر کار اگه خونه ای سیما میاد اینجا جای که نمیخواهی بری؟ گفتم خستمه میخوام بخوابم سیما میشد دختر دایی ام. من و سیما بعضی وقتها یه حال کوچیکی میکردیم چند بار برام جلق زده بود چند بار لا پایی حال کرده بودیم حتی یکبار سر کیرمو گذاشتم در سوراخش نوکش که رفت داخل از درد نگذاشت دیگه بکنم از اون روزها خیلی گذشته بود ولی هنوز شهوت تو چشاش بازی میکرد .

خلاصه بابام رفت سر کار من هم رفتم که بخوابم مادرم مسافرت بود و سیما تا بعد از ظهر که بابام میومد خونمون میموند آخه محل کارش نزدیک منزل ما بود سیما نوزده سال سن داشت و هیکلش هم میانه بود .لباسامو دراوردم و با یه شرت روی تخت دراز کشیده بودم تو فکر هیچی جز استراحت نبودم خواب و بیدار بودم که صدای باز شدن قفل درب اومد بابام تو راه سیما رو دیده بود و کلید خونه رو داده بود بهش.خلاصه اومد داخل مثل اینکه میدونست که خوابم خیلی یواش امد داخل که بیدار نشم اومد تو اطاقم خودمو به خواب زدم روی کمر خوابیده بودم بعد رفتم رو دست راستم و پشتم به در بود احساس کردم پنج دقیقه ای توی در بود و به من نگاه میکرد بعد رفت ربع ساعت نشد من کم کم داشت خوابم میبرد که احساس کردم درب اطاق باز شد بعد بسته هنوز پشتم به در بود آره سیما بود امد بالای سرم و صدام میکرد حوصلشو نداشتم جوابش بدم دست گذاشت روی شونه ام و تکونم داد و گفت بیداری منم به حالت خواب برگشتم روی کمرم که خیال کنه که خوابم و بی خیال بشه ولی بعد از چند ثانییه باز صدام زد محلش نزاشتم مگه ول کن بود تکونم داد باز محل نزاشتم ملحفه ای که روم بود کنار رفته بود و بدنمو میدید با خودش می گفت چه خواب سنگینی داره حتما خیلی خستش بوده حالا که وقت خوبی گیرمون امده آقا خوابه چکار کنم؟ باز صدام زد .

وقتی دید که بیدار نمیشم بیخیال شد و رفت بیرون منم گرمم شده بودو ملحفه رو از روم پس زده بودم تقریبا داشت خوابم میبرد که دیدم باز درب باز شدو اومد داخل به خودم گفتم باز پیله اومد.بالای سرم ایستاد و صدام کرد دوباره صدام کرد دست گذاشت روی شونم تکونم داد من فقط برگشتم روی دست راستم صورتمو بوسید صدام زد وقتی حرکتی از من ندید لباشو گذاشت رو لبام بوسید رومو کردم اونطرف با خودش گفت خوبه حالا حالاها دایی نیاد و این هم بیدار نشه من خوشکم زد گفتم بعد از اون سالها میخواد با من چیکار کنه دلمو زدم به دریا گفتم خودمو در اختیارش قرار میدم ببینم میخواد چیکار کنه دستشو گذاشت روی کولم همزمان که صدام میکرد من و برگردوند روی کمرم چیزی روم نبود و شرتم هم معلوم بود دستشو گذاشت روی شکمم صدام زد فایده ای که نداشت هی می گفت بیدار نشه منم خوابه خواب اومد پایین تر دستشو گذاشت رو کیرم تکونی داد بیدار نشدم خیالش جمع شد که خوابم دستشو یواش اورد کنار پام که کیرمو لمس کنه یک دفعه فکری به نظرش رسید که یک باره شرتمو از پام در بیاره همین کارو یواش یواش کرد ما هم خودمونو دادیم دست تقدیر تو بیداری که نتونستیم خوب بکونیمش شاید خجالت میکشید ولی حالا خودش اومده جلو پس نا مردی که حالشو بگیرم گذاشتم هر کاری که دوست داشت بکنه.

خلاصه بعد از در اوردن شرتم بادستش کیرمو گرفت بهش میگفت شق شو زود باش بلند شو دیگه معلوم بود که خیلی حشرییه گیرمو کرد تو دهنش شروع کرد مکیدن خیلی محکم میمکید داشت از جا کنده میشد خوب که ساک زدو بلندش کرد بلند شد و شلوارشو از پاش دراورد به خودم گفتم می خواد چه اتفاقی بیافته که یک باره دلشو زد به دریا اومد و نشست روی کیرم چشممو مقداری که متوجه نشه باز کردم وای چی میدیدم تمامی لباساشو در اورده بود گرمای کسشو روی کیرم حس میکردم کسش خیس خیس شده بود با خودم گفتم زمانی که بچه تر بودی از درد سوراخت نزاشتی دیگه بکنمت ببنم حالا میخوای چکار کنی با دستش کیرمو گرفت و بلندش کرد گذاشتش دم سوراخش بعد نشست روش وای چه حالی داد انگار که توی کسش بود نه توی کونش همانطور که خوابیده بودم خوب برای خودش حال کرد تا موقه ای که داشت آبم میومد کونشو محکم روی رونام فشار میداد کونش چه عمقی داشت همانطور که کونشو روی کیرم چرخ میداد احساس کردم آبم داره میاد یه دفعه آبم با فشار تمام خالی شد تو چه حال عجیبی بود خیلی با حال بود وقتی فهمید آبم اومد از روم بلند شد با خودش گفت چه حالی داد بعد کیرمو کرد تو دهنش و بقیه ابو کشید تو حلقش وگفت اگه بیدار بود بهتر می شد امد پهلوم دراز کشید بعد از یک ساعت باز دستش رفت سراغ کیرم پشتشو کرده بود به من ومیخواست کیرمو باز بکنه داخل کیرم باز بلند شده بود میخواست خودشو تو اون لحظه از دادن خفه کنه منم دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم یکی از پاهاشو اوردم بالاگفت بیدار شدی ببخشید گفتم بیدار بودم حالا نوبت منه گفت خوب بکن باشه اومدم بکنم تو کونش که یه باره از جاش پرید وگفت اونجا نه من جا خوردم اخه اوپن نبود بهش گفتم پس اولین بار ابمو کجا ریختم گفت توی این عزیزم نزدیک بوداز ترس سکته کنم بهش گفتم تو کست گفت اره خیلی حال داد نه دیگه هیچی جلو دارم نبود تا وقتی که میخواست بره سر کار دو دست دیگه هم کردمش بعد از اون قرار شد که تا وقتی مادرم از مسافرت بیاد و موقعییت جور باشه بیاد خونمون ............................


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#48 | Posted: 16 Oct 2010 04:50

من و خواهرم
مدتي بود با خوندن اين داستان ها مخصوصا خانوادگي نظرم نسبت به خواهرم عوض شده بود.من دو خواهر دارم كه يكي 28 و ديگري 30 ساله هست .خواهر بزرگتر ازدواج كرده و دومي خونه. پدر و مادرم با هم كار ميكنند و من كه ديپلم داشتم و در خونه اكثرا پاي كامپيوتر بازي ميكردم يا در اينترنت اين داستان ها رو ميخوندم.خواهرم هم هميشه خونه بود.با خوندن اين داستان ها اكثرا با شرت خواهرم جلق ميزدم يا بعضي مواقع وقتي خواب بود جوري كه نفهمه ميومدم نزديكش و كونش رو كه از رو شلوار زده بود بيرون ميديدم و جلق ميزدم و سريع ميرفتم بيرون.

تا اينكه به خودم كم كم جرات دادم.نميتونستم سينه و كونشو ببينم و خودمو كنترل كنم.يادمه يك روز كه از بيرون امدم خواهرم حموم بود يهو فكري به ذهنم رسيد امدم به بهانه اينكه داخل حموم چيزي دارم در زدم .خواهرم گفت چيه گفتم يه چيزي ميخوام بر دارم گفت خودت بيا بردار رفتم داخل.در داخل حموم بسته بود ولي خواهرم از پشت شيشه يه جورايي به صورت تار ديده ميشد .معلوم بود كه لخته لخته و من كه كيرم راست شده بود يه نگاه به سبدحموم انداختم ديدم شرت و سوتينش انجاست سريع گزاشتم رو كيرم شروع به جلق كردم و خاهرم رو كه به صورت تار بود ميديدم.يهو صداش امد كه رفتي .من چيزي نگفتم و سوتين رو انداختم درو بستمو رفتم.رفتم بيرون و با خودم گفتم برم داخل به زور بچسبم بهش ولي خايشو نداشتم.ان روز گذشت و من نقشه هاي متعددي ميكشيدم.

اكثرا خواهرم رو ديد ميزدم و با اين كارا ميگذشت روزهام.يك روز قرار بود براي عيد ديدني به خونه خالم بريم.داييم ماشين داشت و گفت با هم بريم ولي تعدادمون زياد بود.داييم گفت يه جوري خودتونو جا بديد من رفتم عقب سريع نشستم بعد خواهرم امد نشست و بعدشم زنداييم و مامانم و دوسته زن داييم و جلو هم شوهره دوست خالم با پسرش نشست.عقب جا نبود و در بسته نميشد كه يهو خواهرم از جاش بلند شد كونشو گزاشت رو كيرم و به زن داييم گفت بياين اينور تر بشينيم.زن داييم هم نگام كرد گفت اي بابا اينجوري كه سخته كه .بعد به من گفت سختت نيست منم كه از خدا ميخواستم گفتم نه خوبه راهي نيست و حركت كرديم.داشتم ديوونه ميشدم كيرم راست كرده بود ولي شلوارم لي بود و نميشد حسي كرد خواهرم درست رو كيرم قاچ كونش بود و هيچ كسم نميتونست تو ان شلوغي به من نگاه كنه.منم از رو مانتو چند بار بوسيدم خواهرمو(البته نه اونطوري كه بفهمه)تا اينكه دايم به سرعت گير رسيد و ترمز كرد خواهرم يهو رفت جلو و منم كه خواستم بگيرمش يهو سينشو گرفتم ولي سريع ول كردم .ديگه ديوونه شدم سينه هاش خيلي بزرگ بود باورم نميشداينقدر بزرگ باشه خواهرمم هيچي نميگفت ولي بهم گفت اگه دوبار ترمز كرد محكم منو نگهداراكه ميوفتم.من تو راه هي فشارش ميدادم خواهرم فكر ميكردم فهميده ولي چيزي نميگه .نميتونستم خودمو نگه دارم دستمو اروم بردم طرفه سينه هاش دستام ميلرزيد و اروم گزاشتم رو سينه هاش خواهرم كه مشغول صحبت بود و جوري بود كه اصلا فكر به اين كار من هم نميكرد دستم فقط رو سينه هاش بود و هيچ حركتي نميكردم .داشتم نگاه ميكردم به دستم هي ميخواستم بمالمش ولي جرات نداشتم كه يهو داييم ترمز كرد منم يهو سينه هاي خواهرمو گرفتم خواهرم يهو از جاش بلند شد ولي من هنوز سينه هاشو گرفته بودم .داشتم لذت ميبردم.سينه هاش نرم بزرگ بود يه فشار محكم دادم و ديگه ماشين اروم شد ول كردم .خواهرم كه فهميده بود يه خورده رفت به سمت جلو كه يهو دوباره دايم رو دست انداز رفت و خواهرم رفت كونش هوا.من دوباره سينشو گرفتم و كيرمو چند بار محكم زدم به كونش كه يهو ابم ريخت تو شلوارم و ديگه ولش كردم.البته بگم كه اين كارا زياد علني نبود و در چند ثانيه اتفاق ميوفتاد و جوري هم بود كه خواهرم نميتونست چيزي بگه.رفتيم خونه خاله و موقع برگشت شد.داييم گفت همونجوري كه نشسته بوديد بشينيد خواهرم امد دوباره ولي فاصله گزاشت و فقط رو زانوهام نشست .منم برا اينكه ديگه تابلو نشه باهاش كاري نكردم فقط از رو مانتوش چند باري بوسش كردم و تموم شد.تا اينكه يه روز عصر خواهرم بهم گفت مياي موهامو اتو كني منم رفتم ديدم بهترين راه برا مالوندنشه بهش گفتم اينجا نه بريم تو ان اتاق خنك تره رفتيم انجا بهش گفتم كمرم درد ميكنه نميخواد بشيني وايسا ا اتو كنم .خواهرم يه شلواره مشكي نازك تنگ با يه تاپ پوشيده بود و كونش داشت منو ديوونه ميكرد.همينطور پشتش بودم و داشتم موهاي پشتشو اتو ميكردم .يواش كيرمو در اوردم و انداختم بيرون (فقط كافي بود برگرده تا ابروم بره ولي جرات كردم)يواش نزديكش كردم و اروم زدم به كونش ولي سريع كشيدم عقب.عرق كرده بودم و دستوپام ميلرزيد دوباره زدم اين بار محكم خورد و فهميد و رفت يكم جلو من انگار بيشتر خوشم امد و رفتم جلوتر و دوباره زدم به كونش اينبار هيچ كار نكرد به بهانه اينكه اينور موهاشم بگيرم يكم كشيدم موهاشو تا رفت دردشو حس كنه سيريع كيرمو گذاشتم لاپاش گفتم اگه چيزيم گفت راستشو بهش بگم .ولي چيزي نگفت ولي فهميده بوديه خورده عقب جلو كردم خواهرم داشت هي به جلو ميرفت يكدفعه گفت خوبه ديگه بسه منم گفتم نه اينجاش مونده و زياد تر كردم عقب جلو كردنمو كه يهو ابم امد.دستمو گزاشتم جلو كيرم و ابمو ريختم تو دستم ولي نگاه كردم ديدم لا شلوارش ابم هست و گفتم بيخيال .يكم موهاشو اتو كردم و در رفتم.از كرده خودم هم پشيمون بودم هم راضي.و با خودم گفتم ميشه اينو راحت كرد تا اينكه دو روز گزشت و يه روز عصر از خواب پاشدم ديدم كسي خونه نيست امدم تو راهرو ديدم خواهرم خوابيده .كيرم زارتي رفت بالا.امدم كنارش خوابيدم با خودم گفتم اگه چيزي گفت ميگم نميتونم خودمو نگه دارم برا همين مجبور شدم و يه جوري خرش ميكنم.كنارش دراز كشيدم ديدم يهو چشش باز شد دوباره بسته شد فهميدم بيداره ولي زده خودشو به خواب. شهوتم بيشتر شد دستم گزاشتم رو كونش يكم جلو عقب كردم ديدم چيزي نميگه.دامن پاش بود يواش كشيدم پايين با هزار بدبختي با دستاي لرزون و عرق و داغي بدنم شرتشم كشيدم پايين كونه گوندش جلوم بود .سفيد نبود و لي روشن بود لاي كونشو باز كردم شهوتم زده بود بالا و با خودم گفتم بيدارم شد شد به زور ميكنمش.كيرم گزاشتم رو سوراخ كونش يكم فشار دادم ديدم سفت كرد خودشو فهميدم نميخواد توش بزارم.دوباره فشار دادم خودشو باز سفت كرد دستمو گزاشتم رو كسش و اروم مالوندمش .كسش يكم پشم داشت و معلوم بود يه دو هفته اي نزده.كيرمو گذاشتم لاي پاش تاپشم دادم بالا سوتينشو از پشت دراوردم و دستمم انداختم زير سينش و مالوندمش.واقعا باورم نميشد من اين كارارو بلد باشم و الان دارم رو خواهرم انجام ميدم.چند تا تف انداختم دوباره فشار دادم دمه كونش باز شدني نبود.فهميدم درد داره و خواهرم نميخواد بزارم و همون لاپا هم زيادمه .خواستم اذيتش كنم و هي كيرمو ميزاشتم دمه سوراخ كونش و فشار ميدادم يهو كيرم احساس كردم داره ميره تو خواهرم خودشو سفت كرد و كشيد خودشو به سمت جلو من محكم گرفتمش تو بغلم و دوباره فشار دادم بازم نميرفت اينبار گذاشتم از پشت رو كسش و يواش فشار دادم خواهرم ترسيد كه نكنه ميخوام جدي پارش كنم خودشو كشيد به سمت جلو و اينور انور كرد خودشو يعني نزاري يه وقت .دوباره گزاشتم دمه سوراخ كونش اينبار سفت نكرد از ترس اينكه كسش نزارم هيچ كاري نكرد.معلوم بود تا حالا كير تو كونش نرفته كه خودشو واداد چون نميدونست چه دردي در انتظارشه.كيرمو كه يكم هل دادم داخل كونش يهو يه ناله اي كرد و محكم بالشترو فشار داد.كيرمو بازهم فشار دادم و تو رفت خواهرم بغض گلوشو گرفته بود و يهو زد زير گريه ولي هيچي بهم نگفت صداي گريش خونهرو پر كرده بود منم شهوتم بيشتر شد و فرو كردم يهو داد زد ااااااي و گريش بيشتر شد من جلو عقب كردمنو شروع كردم واقعا دست خودم نبود و حاليم نبود چيكار ميكنم.چند بار عقب جلو كردم ابم امد ريختم تو كونش و رو خواهرم خوابيدم و كيرمو كشيدم بيرون خواهرم هنوز ناله ميكرد چند بار رو كونش كيرمو جلو عقب كردمو پا شدم رفتم حموم .خودمو شستم امدم بيرون ديدم خواهرم داخل يكي از اتاقاست درو بسته .امدم بيرون موهامو اتو كردم كه خواهرم دروباز كرد اخما توهم رفت تو حموم.منم زدم بيرون باورم نميشد اينجوري كرده باشمش.

شب وقتي برگشتم باز تو اتاقش بود و چند روزي اصلا باهام حرف نميزد و تا اينكه چند ماه گذشت و دوباره به همون شكل يه روز وقتي خواب بود رفتم بالاش ولي اينبار گريه نكرد و به زور طاقت اورد.باهاش حرف هم زدم گفتم حال ميده نميتونم طاقت بيارم و انم هيچي نگفت و ساكت بود يهو بهم گفت زودباش كارتو تموم كن گمشو برو بي حياي كثافت از دسته تو يه خواب راحت ندارم همش ميترسم بياي سراغم .خيلي راست كردي برو زن بگير چرا با من.منم لج كردم بد محكم كردمش كه گريش باز درامد و وقتي از روش بلند شدم و رفتم بيرون هنوز صداي گريش ميومد و من ديگه باهاش كاري نداشتم.ان الان ديگه راحت ميگرده چند باري لخت از جلوم رد شد.يه بار جلوم لباسشو داد بالا سينش افتاد بيرون و ان يه تلو از داخل سوتينش پيدا كرد انداخت بيرون .تا اينكه يك روز از بيرون امدم ديدم يعني زود امدم خونه ديدم صدا مياد رفتم طرف اتاق خواهرم ديدم يه پسره از كون داره ميكنتش رحم هم نميكرد اشغال و خواهرم هي گريه ميكرد كه احسان يواشتر ولي انم مثل من حاليش نبود.كاراي خواهرم علني شده بود و جلوم سوپر ميديد ولي ديگه من باهاش حال نكردم .چون همونطوري كه دوست داشتم كرده بودمش و برام ديگه لذتي نداشت . داستان بعديم سكس من با دختر خالمه كه خيلي زيباست بزودي منتشر ميكنم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#49 | Posted: 16 Oct 2010 20:21
تازه سربازيم تمام شده بود يک روز رفته بودم خونه دوستم وقتي داشتم بر مي گشتم سر کوچه که رسيدم مامان ام رو ديدم که از يک 206 پياده شد چون کوچه ما طولش کم از سر کوچه راحت مي شد ديد يک مرد هم همراهش بود ديدم دست مامان ام رو گرفت و رفتن تو خونه من گيج شدم و تعجب کردم چون تا اون موقعه مامانم رو نديده بودم که با مرد غريبه دست بده ولي حالا …. کنجکاو شدم آروم آروم رفتم سمت خونه و در رو باز کردم و با احتياط و بي سر و صدا رفتم تو خونه و مواظب بودم مامانم نفهمه که ببينم جريان چي ؟ ديدم در اتاق مامانم نيم باز ديدم اون مرده داره مامانم لخت ميکنه و مامانم هم داره اون لخت ميکنه من که داشتم شاخ در مياوردم بعد ديدم مامانم ميگه ماني کوچکه رو بده ميخوام بخورمش و اون يارو هم کيرش از شرتش در آورد و داد دست مامانم و اونم با يک حرکت کير ماني رو تا ته کرد تو دهنش وساک ميزد که بعد 2 دقيقه ماني گفت بخواب رو تخت و مامان خوابيد رو تخت و بعد سر مامان رو از رو تخت کشيد به لبه تخت و دوباره کيرش کرد تو دهن مامانم البته ايندفعه ماني تخماش رو هم همراه با کيرش تا ته مي کرد تو حلق مامانم و دست چپش زير سر مامان گرفته بود و دست راستش رو فک مامان رو گرفته بود و انقدر تو دهن مامانم تلبه ميزد و کيرش رو تا ته ميکرد تو حلق مامانم که مامانم سرخ کرده بود و داشت خفه مي شد که ماني آبش اومد و همه رو تو حلق مامانم و تو دهن صورتش خالي کرد و تخماش و کيرش رو رو صورت مامان مي ماليد و بعد کيرش با موهاي طلاي مامانم خشک کرد بعد گفت ندا اون کيف من رو بده يک هديه با حال برات دارم بعد يک جعبه رو در آورد و يک وسيله پلاستيکي رو از توش در آورد و کرد تو کس مامانم و يک دستگيره بهش بود و با قشار زياد دستگيره رو بالا کشيد و مامانم يک جيغ بلند کشيد و ديدم اين وسيله کس مامانم رو تا ته باز کرده بود و کاملا از دم در هم من مي تونستم داخل کسش رو ببينم بعد گفت ندا بيا بشين رو کيرم و مامانم کونش رو با دو تا دستش گرفت و سوراخش رو باز کرد و نشست رو کير ماني و يک جيغ بلند ديگه زد و شروع کرد به بالا پايين رفتن وجيغ زدن که من ديگه داشت آبم مي اومد وماني گفت ندا پاشو تا آبم نيومده مامان پاشد و ماني اون وسيله رو از تو کس مامان در آورد و کيرش کرد تو کس مامانم و شروع کرد دوباره تلمبه زدن و به مامان گفت مي خوام يک يادگاري برات بذارم ندا مامانم گفت آخ جون بذار ولي … شهاب چي و ماني گفت مهم نيست وقتي من و تو ازدواج کنيم ديگه هيچکس نمي فهمه حتي شهاب راستي يادم رفت بگم مامانم 5 سال از بابام جدا شده و اينو که گفت قند تو دل مامانم آب شد و گفت باشه و ماني مثل کس نکرده ها مامانم رو گذاشت رو ميز و کيرش تا ته مي کرد تو کس مامانم و با سرعت زياد طوري که از زمين پاهاش جدا شده بود وانگار داشت ميپريد و تمام وزنش رو انداخته بود رو کيرش و مي گذاشت تو کس مامانم بعد از 15 يک ربع ماني آبش رو تو کس مامانم خالي کرد و گفت اينم از يادگاري من بعد مامانم گفت من هنوز سير نشدم گرسنم کير مي خوام ماني گفت نه ديگه بريم حموم مامانم هم که هنوز از کير سير نشده بود کير ماني رو کرد تو دهنش و چهار دست و پا و کير به دهن رفت تو حموم اتاق مامانم و در رو هم از شانس خوب من نبستند من آروم اومدم تو اتاق مامان و داشتم يواشکي نگاه مي کردم که ديدم ماني مي خواد کيرش از دهن مامانم به زور در بيار و مامان نمي گذاشت و گفت ندا شاش دارم بذار در بيارم که مامان کير ماني رو با دست محکم گرفت و از دهنش در آورد و گفت بايد تو دهن من بشاشي و ماني رفت تو ماني بالاي سر مامانم و مامان دهنش باز کرد و ماني شروع کرد شاشيدن تو دهن مامانم و به صورت و هيکل مامانم و من هم از اين کار خيلي خوشم اومده بود دوست داشتم که اين کار با من هم مي کرد چون من دو جنسي هستم و قرار چند وقت ديگه هم عمل کنم دوست داشتم الان جاي مامانم بودم بعد از اينکه مامان شاش ماني رو خورد من که ديگه خيلي حشري بودم اومدم بيرون و رفتم اتاق خودم ولي صداهاي که از حموم اتاق مامان مي اوم نشون مي داد که مامان و ماني خيلي حال مي کنن بعد از 1 ساعت يک صداي جيغ بلند اومد و من آروم رفت پايين دم حموم که ديدم مامان از کسش داره خون ميرزه و مي خنده و ماني هم همين طور و ماني گفت بالاخره به آرزوت رسيدي کس و کونت يک سوراخ شد و گفت بيا بشورمت و راستي فردا بيا مطب تا بدوزمت تازه من فهميدم که بله مامان مخ يک دکتر زنان زده که دوخ و دوز هم ميکنه يو اشکي از خونه اومد بيرون تا ماني بره بعد از اين که ماني رفت رفت خونه ديدم مامان رو تخت خوابيده سلام کرده اونم با خنده سلام کرد گفت شهاب من خوردم زمين پام درد ميکنه زنگ بزن شام از بيرون بيارن من تو دلم گفتم آره ديگه راست ميگه ماني زمين زدتش اونشب گذشت و مامان اصلا از تخت بيرون نيامد و فردا صبح هم گفت بيا با هم بريم دکتر زنان که درباره تزريق هورمون براي تو صحبت کنيم و بعد من هم برم براي پام دکتر و من گفتم باشه مامي من ميرم ماشين رو روشن ميکنم شما بيا پايين گفت من پام خيلي درد ميکنه برو ماشين روشن کن بعد بيا کمکم من رو بيار پايين من ماشين رو روشن کردم و رفتم کمک مامان هنوز از جاش بلند نشده بود من که ديدم اينجوري و مي دونستم که مامان جر خورده و نمي تونه از جاش جم بخوره و چون هيکلش رو فرم و قلمي و سنگين نبود رفتم و بغلش کردم و گذاشتمش تو ماشين و رفتيم وقتي رسيدم مطب ديدم بله مامانم ما رو برده مطب دکتر ماني مامان رو بردم تو و منشي دکتر ما رو در جا برد تو مثل اينکه از قبل سفارشها بهش شده بود بعد دکتر گفت خانم منشي من کار دارم بايد برم شما مي توانيد بريد و به بقيه مريضها بگويد فردا بيان اين مريضها رو که معاينه کنم ميرم شما بريد و بعد دکتر ماني آمد کنار من و شروع کرد صحبت راجع به عمل تغيير جنسيت و هورمون درماني و مراحلش و گفت من بايد شما رو معاينه کنم گفتم خوب آقاي دکتر معاينه کنيد بعد گفت اينجوري نميشه که گفتم پس چطوي گفت شما بايد کاملا لخت شيد تا من کاملا بدن شما رو ببينم و نظر بدم براي هورمون درماني و عمل و مقدار هورموني که بايد به شما تزريق بشه گفتم آخه .. که ديدم مامانم گفت هرچي دکتر ميگه گوش کن بعد من رو جلوي مامانم دکترماني ما را لخت مادر زاد کرد و يکم کيرم کوچيکم رو دست مالي کرد بعد گفت بچرخ و پنج شش باري زد به کونم و گفت بدنت هم مناسب مي خواهي از امروز هورمون درماني رو شروع کنيم من تا آمد فکر کنم مامانم گفت بله آقاي دکتر ماني به من گفت پس برو رو تخت اون اتاق بخواب تا من بيام و وسايلم رو آمده کنم آمدم برم اون اتاق پشت در صبر کردم و شنيدم که مامانم به ماني گفت هورمون زياد بهش بزن مي خوام ودختر که ميشه سينه هاش بزرگ و حشري کننده باشه که من کلي حال کردم رفتم تو اتاق بعد ماني با آمپول اومد و گفت راستي دوست داري دختر شدي اسمت چي باشه منم گفتم ليلا و گفت ليلا خانم اول 1 آمپول بيهوشي بهت ميزنم بعد هورمون بعد از اينکه آمپول زد 2 دقيقه بعد از هوش رفتم و وقتي بهوش اومد ديدم تو خونه خود مون هستم و رو تخت مامان کنار مامان خوابيدم و فهميدم دکتر با 1 تير 2 نشون زده هم هورمون به من زده . هم مامان رو دوخت ودوز کرده و پرستار مطبش رو گذاشته بود خونه ما تا به مامان کمک کنه بعد از 10 روز مامان حالش خوب شد و من هم احساس درد درسينه هام مي کردم و سينه هام يکم برجسته شد بود اون شب هم کنار مامان خوابيدم شب خواب بودم که احساس سرما کردم و متوجه شدم لخت لختم هم من هم مامان البته مامان من رو لخت کرده بود من هم خودم زده بودم به خواب که ببينم مامان چي کار مي کنه ديدم اومد و شروع کرد به ساک زدن کيرم و بعد پاشد و کير من رو گذاشت تو کسش و شروع کرد به بالا پايين رفتن که من بي اختيار با دستام دور کمرشو گرفتم و کمکش کردم اونم هيچي نگفت و من آبم رو تو کسش خالي کردم و اون گفت پسرم ديدم حيفه اين کير کس و کون نديده بريده بشه و مي خواستم اين شبهاي آخر يک حالي بهش بدم و من گفتم مرسي مامي و گفتم پس مامي ميخوام کونت بزارم و گفت باشه برگشت و با انگشت سوارخ کونش رو پيدا کردم و کيرم رو تا ته کردم تو کونش همين جوري که تلمبه ميزدم يک دفعه کيرم ليز خورد و با فشار رفت تو کسش و دادش رفت هوا و گريه کرد و گفت بابا چه خبرت دوباره مي خواي جرم بدي گفت مامي من که ماني نيستم که هر دومون فهميديم سوتي داديم و مامانم گفت اي شيطون گفت مامان جدي با ماني ازدواج مي کني گفت آره عزيزم اشکال داره گفتم نه بعد گفتم مامان کيرم بخور بيا بريم حموم همون جوري در حال که کيرم تو دهن مامان بود و داشت مثل سگ چهار دست و پا راه مي رفت رفتيم حموم و من رفتم بالاي سر مامان و گفتم مامي تشنت نيست گفت اره و من هم شاشيدم تو دهنش و به صورت چشاش هيکلش و گفت صبر کن گفتم چرا گفت کيرتو بزار تو دهنم بعد بشاش منهم کيرم تخمام رو مثل ماني تا ته کردم تو حلقش و شروع کردم شاشيدن تو حلقش و بعد در آوردم و شروع کرد برام ساک زدن و آب کيرم تا آخرين قطره ميکيد مثل اينکه داشت از سينه مادرش شير ميخورد بعد با هم حموم کرديم و دو تاي لخت رفتيم تو تخت و مامي گفت پسرم اين 30 شب که به عملت مونده ميخوام کيرت کس و کونم رو تا صبح پر کنه بعد کير من رو گرفت و گذاشت تو کسش و من خوابيدم و کيرم تا صبخ تو کسش بود روزهاي آخر بود موهاي صورت وتنم ريخته بود هيکلم زنونه شده بود و سينه هام کاملا بزرگ شده بودن و مامان برام چند دست لباس زير زنونه و کفشهاي زنونه و لباسهاي ديگه زنونه خريده بوده و بهم آرايش کردن و اينجور کارها رو ياد مي داد و از نظر ظاهري مثل يک دخترشده بودم در ضمن چند دست لباس توري سکسي و چند تا شرت توري و سوتين خريده بود و من ديکه صبح ها شرت وسوتين دخترونه تنم ميکردم و با مامان مي رفتيم بيرون و مامان هم من رو ديگه ليلا صدا مي کرد و من رو خونه دوستاش مي برد و من رو با دختر دوستاش آشنا مي کرد تا با هم دوست بشيم ولي هنوز شبها کير من رو مي گذااشت توکس يا کونش و يا شبها برعکس مي خوابيد و کيرم رو تو دهنش ميکرد و بعد سرش مي گذاشت لاي دو تا پاهام و کيرمن رو لابلاي سينه هاش مي گذاشت و مي خوابيد ولي من ديگه آبم نمي آمد و حشري نمي شدم ولي صبحها مامان که مي خواست بيدارم کنه يا پستوانم رو مي چلوند يا کيرم رو مي کشيد که بهش گفت مامان لطفا ديگه کيرم رو نکش اگر مي خواي بيدارم کني سينه هام رو بچلون يا با باسنم ور برو يا بزن روش و گفت باشه دخترم بعد از عمل 15 روز بيمارستان بودم تا حالم کاملا جا اومد و کاملا دختر شدم و هيچکس ديگه نمي تونست بفهمه من قبلا پسر بودم حتي اگه من رو مي کردن بعد از اون ماني هم شناسنامه ام رو درست کرد و با مامان نامزد کردن و ديگه هر شب خونه ما ميومد و يک هديه براي من يا مامانم مي خريد و مامان ديگه کليد خونه رو دستش داده بود و بعضي شبها هم پيش مامان مي خوابيد يک شب که با مامان قرار داشت و قرار بود بيا خونه ما يکي از دوستاي قديمي مامان زنگ زد و دعوتش کرد مامان به من گفت به بابات زنگ بزن و بگو من نيستم و ديرتر بياد ولي من يادم رفت و رفت تو اتاق مامان خوابيدم و پتو رو هم کشيدم روم و خوابيدم 2 ساعت بعد ديدم يکي داره من رو مي مالونه و پستونام رو مي چلونه گفت لابد باز مامان چون من هم از وقتي عمل کرد لخت مي خوابم يکهو ديدم 1 چيز بزرگي رفت تو کسم و 1 انگشت هم تو دهنم و فهميدم بله ماني و من رو با مامان اشتباه گرفته و گفت ندا جون ميخوام يک حال اساسي بهت بدم مي خواي من هم به علامت رضايت انگشتشو يک گاز کوچيک گرفت و يکهو ديدم يک کير مصنوعي لرزان سفت کلفت دراز آورد و گذاشت تو دهنم و يکي ديگم تو کونم و من رو اون شب تا وقتي مامان بياد با 3 تا کير به جاي مامان کس کون پارم گاييد بعد که اومد و گفت ندا بيا بريم حموم من گفتم باشه باباي که ديد من رو با مامان اشتباه گرفته ماني فهميد چه اشتباهي کرده گفت دخترم معذرت مي خواهم من هم گفت باباي اشکال نداره خوب کاري کردي طعم و لذت دختر بودن رو باعث شدي احساس کنم بعد کيرش رو گذاشتم تو دهنم و مثل سگ چهار دست وپا دنبال کيرش که تو دهنم بود رفتم حموم و گفتم بابا تشنم و گفت آب کيرام ديگه نمي ياد گفتم بابايي کي آب کير خواست من شاش مي خواهم و اون هم فهميد که من قضيه اون روز رو فهميدم گفت آخه دخترم شاش هم ندارم و گفتم الان يک کاري مي کنم که شاشت بياد رفتم آشپزخانه و 6 تا پارچ شربت آلبالو درست کردم و با 1 شيشه ويسکي آوردم تو حموم و همه شربت رو به زور بهش خوروندم و يکم ويسکي هم بهش دادم وديگه اينقدر شربت به خوردش داده بودم داشت مي شاشيد به خودش گفت هنوز شاش نداري گفت چرا دارم زيادم دارم دهنم رو باز کردم وگفتم باباي اينم توالت حالا بشاش و کيرش رو تا ته کرد تو حلقم و شروع کرد به شاشيدن اينقدر شربت خورده بود که شاش مزه شربت ميداد و رنگشم سرخ شده بود و با فشار زياد مي شاشيد تو حلقم فکر کنم هرچي شربت به خوردش دادم رو تو حلقم خالي کرد چون حالا من شاشم گرفته بود حدود 2دقيقه کيرش تو حلقم بود و داشت با فشار زياد ميشاشيد توش کيرش که از حلقم در آورد گفتم تموم شد گفت نه دخترم هنوز دارم ولي براي شستن تو کم برو بازم شربت بيار دوبار 3 تا پارچ شربت آوردم و همش رو خورد و اين بار رفت بالا سرم و شروع کرد به شاشيدن و من زير شاش بابي دوش مي گرفتم و هردو داشتيم حال مي کرديم بعد کل شيشه ويسکي رو با هم خورديم و کلي از هم لب گرفتيم جوري که من داشتم خفه مي شدم بعد بابا کلي تو حموم من رو از کس و کون گاييد بعد من رو و خودش رو شست و قتي اومدم برم بيرون گفت نه دخترم صبر کن شما رو من بايد روصندلي بشونم و ببرم بيرون با اينکه سرش داشت گيج ميرفت من رو بغل کرد و کيرش رو گذاشت تو کسم و من رو رو صندلي کيري سوار کرد و برد تو رختخواب و کلي از کس و کون و دهن من کرد جوري که بيهوش شديم چون از ساعت 1 تا 8 شب بود که داشتيم با هم حال مي کرديم و ماني در حالي که کيرش تو کس من بود و يک کير مصنوعي لرزان تو کونم کرده بود و سرش لاي پستونام بود خوابمون برد وقتي بيدار شدم ساعت 7 صبح بود ديدم تو کس و کونم فقط کير مصنوعي ها هست و کير ماني تو کس مامانم و اون شب بهترين شب زندگيم بود چون از ساعت 1 بعد از ظهر تا 7 صبح من با کير اشغال شدم ولي هنوز که فکر مي کنم نمي دونم چقدرمن خسته بودم که ماني اون کير را با اون لرزش شديد گذاشته تو کسم تا صبح بيدار نشدم همون روز ماني و مامان با هم ازدواج کردن ولي انگار ماني هم با من هم با مامان ازدواج کرده بود چون از اون شب به بعد با توافق هر سه مون قرار شد شبها هرسه لخت رو يک تخت بخوابيم و بابا ماني هم مامي بکن هم من رو و قتي هم که مامي ديگه حامله بودنش از1 ماه بعد عروسي معلوم شد من به جاي مامي تا بعد اززايمان به بابا ماني حال مي دادم و6 ماهي زنش شده بودم 2ماه بعد هم قرارشد با يکي از دوستهاي بابا نيما ازدواج کنم . و من شرط گذاشتم که بايد قبل ازدواج 1 سکس با هم داشته باشيم تا ببينم چطور آدمي هست و وقتي ديد م حتي از بابا ماني هم بيشتر بهم حال ميده قرار ازدواج گذاشته شد امروز که اين رو براتون مي نويسم قرار من با نامزدم که اسمش اسم قبلي خودم يعني شهاب عروسي کنم به زودي ماجرا هاي خود م و شوهرم رو براون تعريف مي كنم .

چی کرده رسم نسل من وتو که داده به گاه خواب گله مله گرگ و سگای عظما
     

#50 | Posted: 16 Oct 2010 20:23
سکس با مامانم
سکس با مامانم من رضا 19 سالمه و پشت کنکوری هستم..میخوام سکس با مامانمو براتون تعریف کنم..مامانم 39 سالشه و بعد از به دنیا آوردن من لوله هاشو بست و دیگه نخواست حامله بشه..من وقتی 10 سالم بود مامان بابا از هم جدا شدن و از اون موقع تا الان منو مامان تنها زندگی میکنیم و خرجمونم بابا بزرگم میده…این داستان ماله پارساله..من تازه به سکس و جنس مخالف علاقه پیدا کرده بودم..فیلم سوپر زیاد میدیدم از ماهواره و با جلق خودمو خالی میکردم..تا اینکه مامانم یه کمر درد شدید گرفت..دکتر که رفتیم گفت باید استراحت کنه و پماد پیروکسیکام بماله به کمرش و ماساژ بده چند روزه خوب میشه فقط تا خوب میشه رو تخت نخوابه و روی زمین بخوابه….اومدیم خونه گفتم مامان خدا رو شکر مشکل خاصی نبود..گفت آره ولی تو باید زحمت پمادو بکشی گفتم چشم ..شب موقع خواب مامان گفت من امشب تو حال پیشه تو میخوابم که پمادم بمالی برام….من هر شب تو حال پایه ماهواره می خوابم…جامو انداختم مامانم جاشو انداخت پیشه منو پیرنشو درآورد و سوتینشم باز کردو خوابید رو شکمش و گفت بیا پمادو بزن برام..من یه لحظه سینه های سفیدو گردشو دیدم ولی هیچ حس بدی بهم دست نداد چون اصلا فکر سکس بامامانمو نمیکردم..نشستم کنارشو پمادو مالیدم رو کمرشو چند دقیقه ماساژ دادم مامان گفت مرسی پسرم کافیه بخواب دیگه..یکی دو شب همین جوری گذشت..شب سوم مامان با یه شلوارک خوابیدو پیرنو سوتینشم درآورد منم پمادو برداشتم و شروع به ماساژ دادن کمرش کردم..وقتی دستمو آروم میکشیدم رو کمرش آروم آه میکشید و کونشو تکون میداد و ناله میکرد…نا خود آگاه کیرم راست شد دست خودم نبود ..مامان با صدای لرزان و حشری کننده میگفت بمال پسرم خوب بمال دارم میمیرم…کارم تموم شد مامانم گفت مرسی خیلی خوب منو میمالی..اینو که گفت قند تو دلم آب شد بعد بلند شد جلوی من به سینه های لختو آویزونشو دیدم و بعد از مکس طولانی پیرنشو پوشیدو جاهامونو که جفت کرده بودو و رفت خوابید سر جاش…من داشتم از حشر میمردم رفتم ماهواررو روشن کردمو گذاشتم مامانم که به کمر و رو به ماهواره دراز کشییده بخوابه…بعد رفتم رو کاناله اسپایس یه مرد کیرشو گذاشته بود تو کس یه زنه و تلمبه میزد..خیلی حالم بد بود گفتم یه جلق بزنم خودمو راحت کنم کیرمو در آوردمو به فیلم نگاه میکردمو جلق میزدم یه لحظه نگام به مامان افتاد..احساس کردم بیداره و یه لحظه چشاشو باز کرد…وای رنگم زرد شد گفتم نکنه بفهمه یهو یه تکون خوردو پشتشو کرد به من جوری که کونش چسبید به رون پام…وایییی نفسم بند اومد..کونش تو شلوارک خیلی نرمو تپل بود…با توجه به شیطونیاش موقع پماد مالیدن شک کردم بیداره و عمدا این کارو کرده…آروم دستمو گذاشتم رو کونش دیدم تکون نخورد فهمیدم بیداره..منم به پهلو خوابیدم و خودمو چسبوندم به کونش…بازم چیزی نگفت…کیرمو مالوندم در کونش و هی میمالوندم بهش…حالم خیلی بد بود..یهووووووو یه تکون خورد…برق از چشام پرید گفتک الانه که پاشه پوستمو بکنه..ولی دیدم دستشو برد طرف کونش و شلوارک و شرتشو باهم کشید پایین….وایییییی اصلا باورم نمیشد..کون لخت و سفیدشو که دیدم دیوونم کرد..ولی مامانم به پهلو خوابیده بود و کونش به من بود و تکون نمی خورد..فهمیدم میخواد من خجالت نکشم…همون طوری به پهلو رفتم جفتش کیرمو تف زدم خیسش کردم حسابی ..یه پاشو دادم بالا و دستمو خیس کردمو چند بار کشییدم رو کسش…اه بلندی کشید ..ولی برنگشت و چیزی نگفت. … ..آروم کیرمو گذاشتم تو کس مامان و کردمش تو..وایییییی چه کس نرمو گرمو تنگی…مامانم یه جیغ کوچولو زدو ناله کرد آروم کیرمو تو کسش عقب جلو کردم….سکس از پهلو خیلی حال میداد…تلمبه زدنمو تند کردمو کیرمومیونستم خیلی کیر احتیاج داره آخه 8 سال بود که کیر نرفته بود تو کسش …منم محکم تا ته میکردم تو کسش…مامانم داشت از لذت میمردو نفس نفس میزد ولی اصلا تکون نمیخورد…دیگه کیرم داغ شده بود حس کردم آبم داره میاد..میدونستم مامان حامله نمیشه با خیال راحت کیرمو فشار دادم تو کسشو با شدت تمام آبمو ریختم تو کسش….وای که چه حالی داد..راحت شدم..کیرمو دراوردمو رفتم سر جام…مامانم همونجور موندو تکون نخورد مثلا خواب بود..همش به این فکر میکردم که صبح چه جور با مامان روبرو شمو تو چشاش نگاه کنم………صبح بیدار شدم رفتم تو آشپزخونه مامان اومد جلوم من سرخ شدم…گفت سلام پسرم خوب خوابیدی گفتم آره راحت راحت خوابیدم…گفتم تو چی مامان؟ گفت هیچ وقت اینقدر راحت نخوابیده بودم و یه لبخند زد…منم فهمیدم دیشب خیلی بهش خوش گذشته و میدونستم که دیگه هر وقت بخوام میتونم مامانمو بکنم

….ادامه داستان….بعد از صبحانه مامان رفت حمام من همش به دیشب فکر میکردم اصلا باورم نمی شد برام مثله یه خواب و رویا بود…یه دفعه مامانم صدام کرد و گفت رضا جون بیا کمرمو لیف بکش..رفتم تو لخت بود و فقط شرت پاش بود…شرتشم سفید بودو خیس شده بود طوری که کس و کونش قشنگ معلوم بود…خجالت کشیدم نرفتم جلو…مامان گفت بیا رضا اینم لیف شروع کن…من که دیدم مامانم عین خیالش نیست رفتم شروع کردم..کمرشو که شستم گفتم میخوای همه بدنتو لیف بکشم ؟ گفت اگه حالشو داری آره مرسی…منم برشگردوندم و بالا تنشو کامل شستم سینه هاشو با لیف خیلی مالوندم …واییی چه سینه های تپل و سفیدی ..مامان خودش جلو چشام شرتشو کشید پایین…… واییی وقتی چشم به کس تمیزو صورتی رنگش افتاد تازه فهمیدم دیشب چه کسی کردم..به روی خودم نیووردم..پاهاشو کونشو شستم اومدم سراغ کسش…میخواستم حشریش کنم..لیفو آروم کشیدم رو کسش.یه آه کوچیک کشیدو پاهاشو باز کرد..دستاشو گذاشت رو سرم.منم نشستم جلوی کسش..گفت پسرم خوب خوب بشورش…وای که وقتی لیفو میمالوندم رو کسش چه حالی می کرد..مامان گفت بسه دیگه …تو برو لباساتو در بیار منم تو رو بشورم منم از خدا خواسته رفتم لباسامو درآوردمو رفتم تو…البته شرتم پام بود…مامان همه بدنمو شست و نوبت رسید به کیرم…قبل اینکه مامان کاری کنه گفتم مامان…گفت جانم..گفتم مامان بابت قضیه دیشب ازم ناراحت نیستی؟؟…مکسی کرد گفت نه پسرم تازه من دیشب خیلیم کیف کردم..پسرم میدونم تو خیلی به سکس علاقه داری منم مثله تو…منو تو به هم خیلی نیاز داریم..من فقط تورو دارم دردت به جونم…اینارو که گفت کیرم شق کرد و فهمیدم مامان دوست داره باهاش سکس کنم..دیگه خیالم کاملا راحت شد….مامان شرتمو کشید پایین….. واییی یهو کیر شق کردمو دید…قیافش یه جوری شد کیرمو گرفت یه آه کشید گفت جووون..پس این بوده که دیشب رفته تو کس من…دیگه حالش بد شد….رفت به کمر خوابید کف حموم و پاهاشو باز کرد و با صدای لرزان گفت پسرم بیا که خیلی بهت احتیاج دارم…منم سریع رفتم افتادو روش لباشو مک زدم….زبونمو رسوندم به زبونش و لبای همو خوردیم….همزمان کیرمو هم میمالوندم در کسش….وایییی که میخواست از حشر جیغ بزنه..خودش کیرمو گرفت کرد تو کسش و تا ته کردش تو…کیرم که رفت تو کسش یه یه آه بلند کشیدو گفت آخیش…زود باش رضا دارم میمیرم…بهت احتیاج دارم…رضا تورو خدا…با این حرفاش حالم بد شدو کیرمو فشار دادم تو کسشو محکم عقب جلو کردم…مامان با صدای حشری میگفت..جوووون محکمتر..زودباش..منم کیرمو در آوردم چند بار مالوندم در کسش . کردمش تو و تو کسش چرخوندمش…مامانم دیگه جیغ می کشید….یهوو بلند شد منو خوابوند کف حموم و کسشو خیس کردو نشست رو کیرم و شروع کرد محکم بالا پایین پریدن رو کیرم…چنان آه میکشید که دیوونم میکرد…کم کم سرعتش و شددتشو بیشتر کرد و آهش به جیغ تبدیل شد…یهو کسشو محکم فشار داد رو کیرم که کیرم می خواست بشکنه…جیغ بلندی زدو کیرم خیس شد….فهمیدم ارضا شده…..بی حال افتاد روم …من که کیرم داشت منفجر میشد…نخواستم بکنم تو کسش دوباره یا بکنم تو کونش که اذیت بشه…روناشو چسبوندم به هم و کیرم که لیز شده بود با آّب کس مامان گذاشتم لای روناش….افتادم روشو به سرعت تلمبه زدم…آبمو ریختم روی سینه هاش و افتادم زوش….نگاش کردم…یه لب ازش گرفتم گفتم خوب بود مامان؟؟؟گفت مرسی پسرم بعد 9 سال راحتم کردی…خیلی کمکم کردی دردت به جونم…بعد دوش گرفتیمو اومدیم بیرون….دیگه از اون روز همیشه با هم سکس میکنیم و از هم خسته نمیشیم….قربونش برم…داستانام بازم ادامه داره..

چی کرده رسم نسل من وتو که داده به گاه خواب گله مله گرگ و سگای عظما
     
صفحه  صفحه 5 از 77:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  77  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.