| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 5 از 87:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  87  پسین »  
#41 | Posted: 15 Oct 2010 15:13

مهدی و خواهر
مهدی هستم29 سالمه داستانی رامی خواستم براتون تعریف کنم که باعث تغییر در زندگی من شد
من کلاً شخصی حساس و دقیق هستم وبه تازه گی هم استخدام رسمی شدم مدرکم فوق لیسانس کامپیوتر ه در تمام این مدت همیشه درسام و کارم مهم ترین مسئله فکری من بود و از مسائل وجریانات اطرافم خیلی با خبر نبودم یکی از این بی خبری هام بزرگ شدن خواهرم مهدیه بود که 17ساله شده بود ومن اصلاً توجهی به اون نداشتم روز گار بهم همین منول می گذشت که یه روز من به طور اتفاقی با چند سایت سکس خانوادگی بر خوردم که داستانهای خواهر و برادر بود جندتا شا که خوندم خوشم اومد.
باور کنید که تا به حال اونطور در مورد مسئله سکس زوم نکرده بودم خلاصه به مدتی بین کارام دنبال داستان سکس هم می گشتم وداستانهای خوبی هم پیدا کرده بودم که موضوعات مختلفی
د رمورد نحوه سکس با خواهر و یا برادر بود در یکی از روز های تعطیل بود که در خونه بودم مشغول خوندن یکی از داستان ها شدم وقتی تمومش کردم یه احساس دیگه داشتم که در این حال مهدیه را دیدم که موشکافانه برندازش کردم و راستش یه لحظه شهوت بسیاری در وجودم بیدار شد و وقتی به مهدیه نگاه می کردم فوران می کرد.
مهدیه دختری بود که 17 سالش می شد و قدش 155 متوسط متمایل به لاغری کم ، فرم سینه هاش برجسته شده بود به اندازه دوتا گردو می شد و همیشه هم با تاب وشلوارک می گشت وهیچ محدویتی در پوشش نداشت .
بعداز این مسائل دیگه به یه چشم دیگه نگاهش می کردم و توجهم بهش یواش یواش بیشتر می شد حتی چندین بار به عمد سینه هاش را فشار داده بودم و می گفتم مهدیه توهم بزرگ شدی بغلش می کردم اون هم خوش می امد ولی بیشتر از این کارها دیگه نمیتونستم کاری بکنم با این که احساس می کردم که مهدیه هم پا می ده ولی باز هم جرآت نمی کردم وروم نمی شد .
مدتی به همین منوال گذشت و همیشه افکاری منو مشغول می کرد و به دنبال طرح نقشه کاملی بودم که بدون رودرواسی عملیش کنم .واسه همین هم فکری به ذهنم رسید و اون این که چند تا از داستانها را تو کامپیوتر خونه یه جای که سریع دیده بشه گذاشتم اولش یه داستان بود که یه خواهر وبرادر می رن واسه استخدام به اصفهان صبح فایل کپی کردم رو دیسکتاپ گذاشتمش و
(مای رسنت داکیومنت ) را هم چک کردم که فایل وردی نباشه و اگه کسی بازش کرد و بخونه متوجه بشم خلاصه شب شد و اومدم خونه وبعداز یک ساعت رفتم سراغ کامپیوتر وچک کردم و باورم نمی شد که فایل باز شده بود و مهدیه خونده بودش واسه اینکه حشریش کنم سه داستان دیگه گذاشتم تو کامپیوتر و داستان قبلی راپاکش کردم چند مدت همش کارم این بود که داستان جدید تو کامپیوتر می گذاشتم ومهدیه هم می خوند راستش احساس می کردم که مهدیه دیگه رفتارش با من عوض شده و خودش را به من می چسبوند.
یه روزما تنها بودیم که من می خواستم برم حموم مهدیه هم منو دید دارم می روم با یه متلک به من گفت که
می ری حموم من هم چون مسئله را می دونستم( چون داستانی بود یه خواهر برادر با هم حموم می کردن) بدون رودرواسی گفتم خوب شما هم تشریف بیاورید .
مهدیه-آخه !
گفتم آخه نداره بیا حموم دیدم تردید داره دستشا گرفتم وکشیدمش تو حموم سریع لباسما در آوردم وبه مهدیه هم گفتم تو هم در آر و اون هم لباساشا شروع کرد به در آوردن در اون چند لحظه که مهدیه لباس در می اورد باور کنید ار شدت شهوت آبم اومد جلوم هم سیخ شده بود ومهدیه هم دیکه لخت شده بود وفقط یه سینه بند بود ویه شورت تنش و به من هم نگاه می کرد خندش می گرفت رفتیم تو حموم گفتم چرا می خندی گفت که اگه خودت نگاه کن می خندی راستم می گفت کیرم داشت می ترکید .
گفتم خوب این بیچاره که تابه حال زن لختی را ندیده .
مهدیه –خوب حالا که می بینه ؟
،بعدش رفت شیر آب را باز کرد رفت زیر دوش وخودشا خیس کرد .
منهم کاملا ً منگ گیچ شده بودم یعنی مهدیه خودش می خواهد .
واسه اطمینان خاطر گفتم خوب چی باید بکنم
دیدم مهدیه شورت و کورستش را درآورد و لخت جلو خم وراست می شد و این قدر اینکار می کرد که به خدا شهوتم چندبرابر شده بود
گفت زود باش .
منهم بغلش کردم وبوسش کردم وبا کسش وکونش بازی کردم اونقدر بهش حال دادم که دیگه جیغ می کشید
بعدش برش کردوندم وکیرمو با کونش میزون کردم فشار دادم کونش خیلی تنک بود به زحمت نوک کیرم میرفت توش اونقدر رفت و برگشت زدم وصابونی کردم که بعد از سه چهار دقیقه کیرم را کاملاتو کونش می کردم و می کشیدم بیرون مهدیه هم اولا درد داشت و لی همرا با لذت ولی بعد چندی اصلاً تو حال خودش نبود و ناله می کرد اونقدر محکمتر می کردم که دیگه کونش باز باز شده بود و خودش میگفت که بکنم تو کونم
وقتی آبم هم اومد همرا تو کونش خالی کردم .
بعد از این برنامه دیگه مهدیه را هر وقت دلم یا دلش می خواست می کردم اصلا باورم نمی شد که دختر 17 ساله اینقدر بتونه شهوتی و حالده باشه همه مدل سکس می کردیم مامان و بابا هم از صمیمت من ومهدیه خوشحال بودند چون یکی دوبار که ماموریت داشتم اجازه گرفتم که واسه تفریح مهدیه اون را هم ببرم که مخالفتی نکردند وخوشحال هم شده اند در این ماموریتها که تا در کیش و شمال وغرب شرق بود وهمیشه در هتل بودیم وتادلتون بخواد مهدیه را از کون می کردمش .
تقربیاً بعداز سه چهار ماه دیگه مهدیه کاملا دیگه رو فرم افتاد بود کونش بزرگ شده بود کمرش باریکتر و
قد ش هم بلند شده بود هر روز هم خوشگل تر می شد
بعداز شش ماه نتونستم خودما نگه دارم پردهشم زدم و از کس هم می کنمش الان هم چند وقته که تو ی یه اتاق می خوابیم
علت هم اتاقیمون هم چون ما باهم خیلی مسافرت رفیتم و باهم بودیم باعث شد که که همیشه باهم باشیم صمیمیتی ما اونقدر زیاد که حتی مامانم به شوخی می گیه اگه کسی نشاناستون فکر می کنه که زن و شوهرین


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#42 | Posted: 16 Oct 2010 03:41

دختردایی حشری
یه روز از سر کار که اومدم خونه فقط پدرم خونه بود گفت دارم میرم سر کار اگه خونه ای سیما میاد اینجا جای که نمیخواهی بری؟ گفتم خستمه میخوام بخوابم سیما میشد دختر دایی ام. من و سیما بعضی وقتها یه حال کوچیکی میکردیم چند بار برام جلق زده بود چند بار لا پایی حال کرده بودیم حتی یکبار سر کیرمو گذاشتم در سوراخش نوکش که رفت داخل از درد نگذاشت دیگه بکنم از اون روزها خیلی گذشته بود ولی هنوز شهوت تو چشاش بازی میکرد .

خلاصه بابام رفت سر کار من هم رفتم که بخوابم مادرم مسافرت بود و سیما تا بعد از ظهر که بابام میومد خونمون میموند آخه محل کارش نزدیک منزل ما بود سیما نوزده سال سن داشت و هیکلش هم میانه بود .لباسامو دراوردم و با یه شرت روی تخت دراز کشیده بودم تو فکر هیچی جز استراحت نبودم خواب و بیدار بودم که صدای باز شدن قفل درب اومد بابام تو راه سیما رو دیده بود و کلید خونه رو داده بود بهش.خلاصه اومد داخل مثل اینکه میدونست که خوابم خیلی یواش امد داخل که بیدار نشم اومد تو اطاقم خودمو به خواب زدم روی کمر خوابیده بودم بعد رفتم رو دست راستم و پشتم به در بود احساس کردم پنج دقیقه ای توی در بود و به من نگاه میکرد بعد رفت ربع ساعت نشد من کم کم داشت خوابم میبرد که احساس کردم درب اطاق باز شد بعد بسته هنوز پشتم به در بود آره سیما بود امد بالای سرم و صدام میکرد حوصلشو نداشتم جوابش بدم دست گذاشت روی شونه ام و تکونم داد و گفت بیداری منم به حالت خواب برگشتم روی کمرم که خیال کنه که خوابم و بی خیال بشه ولی بعد از چند ثانییه باز صدام زد محلش نزاشتم مگه ول کن بود تکونم داد باز محل نزاشتم ملحفه ای که روم بود کنار رفته بود و بدنمو میدید با خودش می گفت چه خواب سنگینی داره حتما خیلی خستش بوده حالا که وقت خوبی گیرمون امده آقا خوابه چکار کنم؟ باز صدام زد .

وقتی دید که بیدار نمیشم بیخیال شد و رفت بیرون منم گرمم شده بودو ملحفه رو از روم پس زده بودم تقریبا داشت خوابم میبرد که دیدم باز درب باز شدو اومد داخل به خودم گفتم باز پیله اومد.بالای سرم ایستاد و صدام کرد دوباره صدام کرد دست گذاشت روی شونم تکونم داد من فقط برگشتم روی دست راستم صورتمو بوسید صدام زد وقتی حرکتی از من ندید لباشو گذاشت رو لبام بوسید رومو کردم اونطرف با خودش گفت خوبه حالا حالاها دایی نیاد و این هم بیدار نشه من خوشکم زد گفتم بعد از اون سالها میخواد با من چیکار کنه دلمو زدم به دریا گفتم خودمو در اختیارش قرار میدم ببینم میخواد چیکار کنه دستشو گذاشت روی کولم همزمان که صدام میکرد من و برگردوند روی کمرم چیزی روم نبود و شرتم هم معلوم بود دستشو گذاشت روی شکمم صدام زد فایده ای که نداشت هی می گفت بیدار نشه منم خوابه خواب اومد پایین تر دستشو گذاشت رو کیرم تکونی داد بیدار نشدم خیالش جمع شد که خوابم دستشو یواش اورد کنار پام که کیرمو لمس کنه یک دفعه فکری به نظرش رسید که یک باره شرتمو از پام در بیاره همین کارو یواش یواش کرد ما هم خودمونو دادیم دست تقدیر تو بیداری که نتونستیم خوب بکونیمش شاید خجالت میکشید ولی حالا خودش اومده جلو پس نا مردی که حالشو بگیرم گذاشتم هر کاری که دوست داشت بکنه.

خلاصه بعد از در اوردن شرتم بادستش کیرمو گرفت بهش میگفت شق شو زود باش بلند شو دیگه معلوم بود که خیلی حشرییه گیرمو کرد تو دهنش شروع کرد مکیدن خیلی محکم میمکید داشت از جا کنده میشد خوب که ساک زدو بلندش کرد بلند شد و شلوارشو از پاش دراورد به خودم گفتم می خواد چه اتفاقی بیافته که یک باره دلشو زد به دریا اومد و نشست روی کیرم چشممو مقداری که متوجه نشه باز کردم وای چی میدیدم تمامی لباساشو در اورده بود گرمای کسشو روی کیرم حس میکردم کسش خیس خیس شده بود با خودم گفتم زمانی که بچه تر بودی از درد سوراخت نزاشتی دیگه بکنمت ببنم حالا میخوای چکار کنی با دستش کیرمو گرفت و بلندش کرد گذاشتش دم سوراخش بعد نشست روش وای چه حالی داد انگار که توی کسش بود نه توی کونش همانطور که خوابیده بودم خوب برای خودش حال کرد تا موقه ای که داشت آبم میومد کونشو محکم روی رونام فشار میداد کونش چه عمقی داشت همانطور که کونشو روی کیرم چرخ میداد احساس کردم آبم داره میاد یه دفعه آبم با فشار تمام خالی شد تو چه حال عجیبی بود خیلی با حال بود وقتی فهمید آبم اومد از روم بلند شد با خودش گفت چه حالی داد بعد کیرمو کرد تو دهنش و بقیه ابو کشید تو حلقش وگفت اگه بیدار بود بهتر می شد امد پهلوم دراز کشید بعد از یک ساعت باز دستش رفت سراغ کیرم پشتشو کرده بود به من ومیخواست کیرمو باز بکنه داخل کیرم باز بلند شده بود میخواست خودشو تو اون لحظه از دادن خفه کنه منم دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم یکی از پاهاشو اوردم بالاگفت بیدار شدی ببخشید گفتم بیدار بودم حالا نوبت منه گفت خوب بکن باشه اومدم بکنم تو کونش که یه باره از جاش پرید وگفت اونجا نه من جا خوردم اخه اوپن نبود بهش گفتم پس اولین بار ابمو کجا ریختم گفت توی این عزیزم نزدیک بوداز ترس سکته کنم بهش گفتم تو کست گفت اره خیلی حال داد نه دیگه هیچی جلو دارم نبود تا وقتی که میخواست بره سر کار دو دست دیگه هم کردمش بعد از اون قرار شد که تا وقتی مادرم از مسافرت بیاد و موقعییت جور باشه بیاد خونمون ............................


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#43 | Posted: 16 Oct 2010 04:50

من و خواهرم
مدتي بود با خوندن اين داستان ها مخصوصا خانوادگي نظرم نسبت به خواهرم عوض شده بود.من دو خواهر دارم كه يكي 28 و ديگري 30 ساله هست .خواهر بزرگتر ازدواج كرده و دومي خونه. پدر و مادرم با هم كار ميكنند و من كه ديپلم داشتم و در خونه اكثرا پاي كامپيوتر بازي ميكردم يا در اينترنت اين داستان ها رو ميخوندم.خواهرم هم هميشه خونه بود.با خوندن اين داستان ها اكثرا با شرت خواهرم جلق ميزدم يا بعضي مواقع وقتي خواب بود جوري كه نفهمه ميومدم نزديكش و كونش رو كه از رو شلوار زده بود بيرون ميديدم و جلق ميزدم و سريع ميرفتم بيرون.

تا اينكه به خودم كم كم جرات دادم.نميتونستم سينه و كونشو ببينم و خودمو كنترل كنم.يادمه يك روز كه از بيرون امدم خواهرم حموم بود يهو فكري به ذهنم رسيد امدم به بهانه اينكه داخل حموم چيزي دارم در زدم .خواهرم گفت چيه گفتم يه چيزي ميخوام بر دارم گفت خودت بيا بردار رفتم داخل.در داخل حموم بسته بود ولي خواهرم از پشت شيشه يه جورايي به صورت تار ديده ميشد .معلوم بود كه لخته لخته و من كه كيرم راست شده بود يه نگاه به سبدحموم انداختم ديدم شرت و سوتينش انجاست سريع گزاشتم رو كيرم شروع به جلق كردم و خاهرم رو كه به صورت تار بود ميديدم.يهو صداش امد كه رفتي .من چيزي نگفتم و سوتين رو انداختم درو بستمو رفتم.رفتم بيرون و با خودم گفتم برم داخل به زور بچسبم بهش ولي خايشو نداشتم.ان روز گذشت و من نقشه هاي متعددي ميكشيدم.

اكثرا خواهرم رو ديد ميزدم و با اين كارا ميگذشت روزهام.يك روز قرار بود براي عيد ديدني به خونه خالم بريم.داييم ماشين داشت و گفت با هم بريم ولي تعدادمون زياد بود.داييم گفت يه جوري خودتونو جا بديد من رفتم عقب سريع نشستم بعد خواهرم امد نشست و بعدشم زنداييم و مامانم و دوسته زن داييم و جلو هم شوهره دوست خالم با پسرش نشست.عقب جا نبود و در بسته نميشد كه يهو خواهرم از جاش بلند شد كونشو گزاشت رو كيرم و به زن داييم گفت بياين اينور تر بشينيم.زن داييم هم نگام كرد گفت اي بابا اينجوري كه سخته كه .بعد به من گفت سختت نيست منم كه از خدا ميخواستم گفتم نه خوبه راهي نيست و حركت كرديم.داشتم ديوونه ميشدم كيرم راست كرده بود ولي شلوارم لي بود و نميشد حسي كرد خواهرم درست رو كيرم قاچ كونش بود و هيچ كسم نميتونست تو ان شلوغي به من نگاه كنه.منم از رو مانتو چند بار بوسيدم خواهرمو(البته نه اونطوري كه بفهمه)تا اينكه دايم به سرعت گير رسيد و ترمز كرد خواهرم يهو رفت جلو و منم كه خواستم بگيرمش يهو سينشو گرفتم ولي سريع ول كردم .ديگه ديوونه شدم سينه هاش خيلي بزرگ بود باورم نميشداينقدر بزرگ باشه خواهرمم هيچي نميگفت ولي بهم گفت اگه دوبار ترمز كرد محكم منو نگهداراكه ميوفتم.من تو راه هي فشارش ميدادم خواهرم فكر ميكردم فهميده ولي چيزي نميگه .نميتونستم خودمو نگه دارم دستمو اروم بردم طرفه سينه هاش دستام ميلرزيد و اروم گزاشتم رو سينه هاش خواهرم كه مشغول صحبت بود و جوري بود كه اصلا فكر به اين كار من هم نميكرد دستم فقط رو سينه هاش بود و هيچ حركتي نميكردم .داشتم نگاه ميكردم به دستم هي ميخواستم بمالمش ولي جرات نداشتم كه يهو داييم ترمز كرد منم يهو سينه هاي خواهرمو گرفتم خواهرم يهو از جاش بلند شد ولي من هنوز سينه هاشو گرفته بودم .داشتم لذت ميبردم.سينه هاش نرم بزرگ بود يه فشار محكم دادم و ديگه ماشين اروم شد ول كردم .خواهرم كه فهميده بود يه خورده رفت به سمت جلو كه يهو دوباره دايم رو دست انداز رفت و خواهرم رفت كونش هوا.من دوباره سينشو گرفتم و كيرمو چند بار محكم زدم به كونش كه يهو ابم ريخت تو شلوارم و ديگه ولش كردم.البته بگم كه اين كارا زياد علني نبود و در چند ثانيه اتفاق ميوفتاد و جوري هم بود كه خواهرم نميتونست چيزي بگه.رفتيم خونه خاله و موقع برگشت شد.داييم گفت همونجوري كه نشسته بوديد بشينيد خواهرم امد دوباره ولي فاصله گزاشت و فقط رو زانوهام نشست .منم برا اينكه ديگه تابلو نشه باهاش كاري نكردم فقط از رو مانتوش چند باري بوسش كردم و تموم شد.تا اينكه يه روز عصر خواهرم بهم گفت مياي موهامو اتو كني منم رفتم ديدم بهترين راه برا مالوندنشه بهش گفتم اينجا نه بريم تو ان اتاق خنك تره رفتيم انجا بهش گفتم كمرم درد ميكنه نميخواد بشيني وايسا ا اتو كنم .خواهرم يه شلواره مشكي نازك تنگ با يه تاپ پوشيده بود و كونش داشت منو ديوونه ميكرد.همينطور پشتش بودم و داشتم موهاي پشتشو اتو ميكردم .يواش كيرمو در اوردم و انداختم بيرون (فقط كافي بود برگرده تا ابروم بره ولي جرات كردم)يواش نزديكش كردم و اروم زدم به كونش ولي سريع كشيدم عقب.عرق كرده بودم و دستوپام ميلرزيد دوباره زدم اين بار محكم خورد و فهميد و رفت يكم جلو من انگار بيشتر خوشم امد و رفتم جلوتر و دوباره زدم به كونش اينبار هيچ كار نكرد به بهانه اينكه اينور موهاشم بگيرم يكم كشيدم موهاشو تا رفت دردشو حس كنه سيريع كيرمو گذاشتم لاپاش گفتم اگه چيزيم گفت راستشو بهش بگم .ولي چيزي نگفت ولي فهميده بوديه خورده عقب جلو كردم خواهرم داشت هي به جلو ميرفت يكدفعه گفت خوبه ديگه بسه منم گفتم نه اينجاش مونده و زياد تر كردم عقب جلو كردنمو كه يهو ابم امد.دستمو گزاشتم جلو كيرم و ابمو ريختم تو دستم ولي نگاه كردم ديدم لا شلوارش ابم هست و گفتم بيخيال .يكم موهاشو اتو كردم و در رفتم.از كرده خودم هم پشيمون بودم هم راضي.و با خودم گفتم ميشه اينو راحت كرد تا اينكه دو روز گزشت و يه روز عصر از خواب پاشدم ديدم كسي خونه نيست امدم تو راهرو ديدم خواهرم خوابيده .كيرم زارتي رفت بالا.امدم كنارش خوابيدم با خودم گفتم اگه چيزي گفت ميگم نميتونم خودمو نگه دارم برا همين مجبور شدم و يه جوري خرش ميكنم.كنارش دراز كشيدم ديدم يهو چشش باز شد دوباره بسته شد فهميدم بيداره ولي زده خودشو به خواب. شهوتم بيشتر شد دستم گزاشتم رو كونش يكم جلو عقب كردم ديدم چيزي نميگه.دامن پاش بود يواش كشيدم پايين با هزار بدبختي با دستاي لرزون و عرق و داغي بدنم شرتشم كشيدم پايين كونه گوندش جلوم بود .سفيد نبود و لي روشن بود لاي كونشو باز كردم شهوتم زده بود بالا و با خودم گفتم بيدارم شد شد به زور ميكنمش.كيرم گزاشتم رو سوراخ كونش يكم فشار دادم ديدم سفت كرد خودشو فهميدم نميخواد توش بزارم.دوباره فشار دادم خودشو باز سفت كرد دستمو گزاشتم رو كسش و اروم مالوندمش .كسش يكم پشم داشت و معلوم بود يه دو هفته اي نزده.كيرمو گذاشتم لاي پاش تاپشم دادم بالا سوتينشو از پشت دراوردم و دستمم انداختم زير سينش و مالوندمش.واقعا باورم نميشد من اين كارارو بلد باشم و الان دارم رو خواهرم انجام ميدم.چند تا تف انداختم دوباره فشار دادم دمه كونش باز شدني نبود.فهميدم درد داره و خواهرم نميخواد بزارم و همون لاپا هم زيادمه .خواستم اذيتش كنم و هي كيرمو ميزاشتم دمه سوراخ كونش و فشار ميدادم يهو كيرم احساس كردم داره ميره تو خواهرم خودشو سفت كرد و كشيد خودشو به سمت جلو من محكم گرفتمش تو بغلم و دوباره فشار دادم بازم نميرفت اينبار گذاشتم از پشت رو كسش و يواش فشار دادم خواهرم ترسيد كه نكنه ميخوام جدي پارش كنم خودشو كشيد به سمت جلو و اينور انور كرد خودشو يعني نزاري يه وقت .دوباره گزاشتم دمه سوراخ كونش اينبار سفت نكرد از ترس اينكه كسش نزارم هيچ كاري نكرد.معلوم بود تا حالا كير تو كونش نرفته كه خودشو واداد چون نميدونست چه دردي در انتظارشه.كيرمو كه يكم هل دادم داخل كونش يهو يه ناله اي كرد و محكم بالشترو فشار داد.كيرمو بازهم فشار دادم و تو رفت خواهرم بغض گلوشو گرفته بود و يهو زد زير گريه ولي هيچي بهم نگفت صداي گريش خونهرو پر كرده بود منم شهوتم بيشتر شد و فرو كردم يهو داد زد ااااااي و گريش بيشتر شد من جلو عقب كردمنو شروع كردم واقعا دست خودم نبود و حاليم نبود چيكار ميكنم.چند بار عقب جلو كردم ابم امد ريختم تو كونش و رو خواهرم خوابيدم و كيرمو كشيدم بيرون خواهرم هنوز ناله ميكرد چند بار رو كونش كيرمو جلو عقب كردمو پا شدم رفتم حموم .خودمو شستم امدم بيرون ديدم خواهرم داخل يكي از اتاقاست درو بسته .امدم بيرون موهامو اتو كردم كه خواهرم دروباز كرد اخما توهم رفت تو حموم.منم زدم بيرون باورم نميشد اينجوري كرده باشمش.

شب وقتي برگشتم باز تو اتاقش بود و چند روزي اصلا باهام حرف نميزد و تا اينكه چند ماه گذشت و دوباره به همون شكل يه روز وقتي خواب بود رفتم بالاش ولي اينبار گريه نكرد و به زور طاقت اورد.باهاش حرف هم زدم گفتم حال ميده نميتونم طاقت بيارم و انم هيچي نگفت و ساكت بود يهو بهم گفت زودباش كارتو تموم كن گمشو برو بي حياي كثافت از دسته تو يه خواب راحت ندارم همش ميترسم بياي سراغم .خيلي راست كردي برو زن بگير چرا با من.منم لج كردم بد محكم كردمش كه گريش باز درامد و وقتي از روش بلند شدم و رفتم بيرون هنوز صداي گريش ميومد و من ديگه باهاش كاري نداشتم.ان الان ديگه راحت ميگرده چند باري لخت از جلوم رد شد.يه بار جلوم لباسشو داد بالا سينش افتاد بيرون و ان يه تلو از داخل سوتينش پيدا كرد انداخت بيرون .تا اينكه يك روز از بيرون امدم ديدم يعني زود امدم خونه ديدم صدا مياد رفتم طرف اتاق خواهرم ديدم يه پسره از كون داره ميكنتش رحم هم نميكرد اشغال و خواهرم هي گريه ميكرد كه احسان يواشتر ولي انم مثل من حاليش نبود.كاراي خواهرم علني شده بود و جلوم سوپر ميديد ولي ديگه من باهاش حال نكردم .چون همونطوري كه دوست داشتم كرده بودمش و برام ديگه لذتي نداشت . داستان بعديم سكس من با دختر خالمه كه خيلي زيباست بزودي منتشر ميكنم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#44 | Posted: 17 Oct 2010 02:41
سعید و سعیده

اسم من سعید و بچه رامسر عروس شهر های ایرانم. و دانشجو رشته معماری هستم. از وقتی وارد دانشگاه شدم با اویزون اشنا شدم و عاشق خاطره های سکسیش بودم تا اینکه تصمیم گرفتم خودم بنویسم.
از بهترین خاطره من اینکه یادمه سال هشتاد کنکور قبول نشدم و تصمیم جدی گرفتم که برای سال بعد بخونم. از خونه بیرون نمیرفتم. مثل زندانیها. فقط تست کلاس مساله دیفرانسیل انتگرال و...
خونه هیچکس هم نمیرفتم فقط یکی دو بار خونه عموم که یه کوچه پایین تر از ما زندگی میکنن رفتم. خلاصه اوضاع پریشانی داشتم. دختر عموم هم وضعیتش دقیقا مثل من بود. اونم پشت کونکوری دوساله بود. او یه دختر خوش استیل و بسیار زیبا بود و در زیبایی هیچی کم نداشت.
خلاصه سخت میخوندم تا نزدیکای بیست و دو بهمن بابا اینا تصمیم گرفتن برن استکهلم به خواهرم سری بزنن. خواهرم دو سال پیش ازدواج کرد و با شوهرش رفت اونجا. شوهرش تو کار کامپیوتر هست. تازه هم خدا بهش یه پسر داده. همین هم بهونه شد تا بابا مامانم برن دیدن نوه جونشون. من هم هی از خدا ارزوی مرگم رو میکردم که چرا اینقد بد بختم. شب نوزدهم بهمن بابا اینا رو بردم فرودگاه و صبر کردم تا بپرن. بعد با حالی گرفته رفتم خونه. ای خدا کی میخواد بیست روز تنها بمونه. اونم من که اصلا نیمرو درست کردن هم بلد نیستم. دو روز بعد بابام زنگ زد گفت که رسیدن و اونجا هم حسابی سرده. یه خورده سفارش کرد که شبها خونه رو تنها ول نکنم. دستور داد که فقط واسه ناهار میتونی بری خونه عموت. ولی صبحانه و شام خودت باید یه چیزی بخوری. منم پذیرفتم. راستش زیاد خوشم نمیومد که برم خونه عموم. نه اینکه از عموم بدم بیاد نه چون من و سعیده رقابت درسی سنگینی داشتیم نمی خواستم زیاد مزاحمش شم.
یکی دو روز اول نرفتم. ولی بعد با تلفن های پشت سر هم زن عمو رفتم. خانواده ما با خانواده عموم خیلی صمیمی هست. وقتی رسیدم متوجه شدم که سعیده نیست. زن عمو گفت رفته کلاس فیزیک. موقع ناهار فکرم به خواهر زادم بود. تو حال خودم نبودم تا اینکه سعیده از کلاس برگشت. از دیدنم یه کم خوشحال شد و بعد از سلام و احوال پرسی رفت لباساشو عوض کرد و اومد سر میز. حقیقتا تا حالا به چشم خواهری بهش نگاه میکردم. ما هم سنیم. من یه هفته از سعیده بزرگترم. واسه همین اسم من شد سعید اونم شد سعیده. سر میز که اومد برنج تعارفش کردم کشید. خم شد تا یه چنگال برداره که ییهوو چشمم از زیر گردنش رفت پایین. وواای ی ی. چشمم میخ شد. به زور ازش چشم کندم. بعد از ظهر که اومدم خونه همش به ان صحنه فکر میکردم. یکی دو بار هم مغزم یه جرقه هایی زد. ولی جلوشو گرفتم. من چه جوری میتونم به سکس با سعیده فکر کنم. بعد یادم اومد که وقتی سوم دبیرستان بودیم یه بار تو کامپیوترش چند تا فیلم سکسی پیدا کرده بودم. حتی یه بار همین پارسال که رفته بودیم خونشون داشت با دوست پسرش حرفای سکسی فجیعی میزد. به خودم گفتم به همه عالم داده اونوقت به من نمیده؟؟؟
نمیدونستم که ایا تن به چنین کاری بدم یا نه. تا غروب با خودم کلنجار رفتم. بالا خره تصمیم گرفتم که از این بیست روزی که تنهام ده دوازده روز درس رو به کلی بزارم کنار و برای تنوع هم که شده برم تو نخ سعیده. نقشم این بود که چون ما کلاس شیمی رو با هم میریم یه روز جزوه های اون روز رو بگیرم و بهش بگم اگه میخواد یه روز براش میبرم. همین طور هم شد. ولی من نقشم یه کم تغییر کرد چون این من بودم که تنها بودم. واسه همین هم دو روز ناهار نرفتم خونه عموم. بهشون هم گفتم که یه چند روزی نمیتونم بیام. وقتی سعیده فهمید که منو چند روز نمیتونه ببینه و از طرفی جزوه ها دست من بود زنگ زد و ازم خواست که جزوه هارو براش ببرم. من هم گفتم که نه نمیتونم. اگه میخوای خودت بیا ببر. اونم گفت که فردا بعد از کلاسش میاد خونمون جزوه هارو میبره. تا اینجای نقشه حل شده بود. بالا خره فردای اون روز منتظرش بودم. میدونستم ساعت ده میاد. قبلش رفتم یه دوش گرفتم. موهامو شونه نکردم که بهم ریخته باشه. چون نقشه ای تو ذهنم بود. ساعت ده و ده دقیقه زنگ درو زد. من باز نکردم. دوباره زد من باز نکردم. به موبایلم زنگ زد گوشی رو برداشتم. ازم پرسید کجایی گفتم خونه گفت چرا درو باز نمیکنی گفتم خواب بودم. سریع رفتم از پنجره کلید رو واسش انداختم رفتم دستشویی. اومد تو یه کم دادو بیداد که دیر کرده باید بره خونه. بهش گفتم که من هنوز صبحونه نخوردم. تازه الان دو روزه که فقط یه نیمرو خوردم. (دروغ)ازش خواهش کردم که یه صبحانه برام درست کنه بعد بره. اونم میدونست من دست و پا چلفتی ام باور کرد که من چیزی نخوردم. دست به کار شد. چای دم کرد میزو چید صدام کرد. مشغول خوردن بودم. خدایا حالا باید چیکا ر میکردم. نمیدونستم چه جوری حرف سکسی رو باهاش شروع کنم. خدا رو شکر همین موقع تلفنش زنگ زد. با یه نگاه سریع به تلفنش فهمیدم که دوست پسرش واسش زنگ زده. سریع پاشد رفت تو پذیرایی. تا من صبحانم تموم شه اونا کلی با هم صحبت کردن. از لا به لای حرفاشون چند بار فهمیدم که بحثشون سکسیه. با دیدن من سریع ازش خدافظی کرد. با خودم بردمش تو اتاقم که جزوه هارو بهش بدم. یه هو یادم اومد که کامپیوترم روشن مونده. ازم پرسید کامپیوترت از دیشب روشنه. منم گفتم حتما خسته بودم یادم رفت خاموش کنم. نشست پشت کامپیوتر. موس رو که تکون داد صفحه که اومد یه عکس دیدنی از شجریان رو دسکتاپم بود. سعیده جونش واسه شجریان در میره. منم همینطور. ازم خواست که اون عکسو واسش بزنم. منم یه صندلی اوردم نشستم بقلش. مشغول کار شدم. چند تا اهنگ استاد هم واسش زدم که تازه تازه بود. کلی حال کرد. نم نم بهش گفتم با کی تلفنی صحبت میکردی گفت فرشته دوستم بود. منم گفتم فرشته مگه حرفای سکسی هم میزنه. از این حرم تعجب کرد. تا حالا ندیده بود من به این صراحت حرف بزنم. تته پته افتادکه من دوباره گفتم دوست پسر داشتن عیب نیست. من هم دوست دختر دارم. میخوای عکساشو ببینی؟با تکون دادن سرش تایید کرد منم چندتا از عکسای دوست دختر که یه کم راحت بود رو نشونش دادم حتی یه عکس نشونش دادم که دوست دخترم با کرست و شلوار بود. ازم پرسید این واقعا دوست دخترته. گفتم چیه بهم نمیاد. گفت چرا. تو که این عکسا رو داری تا حالا لمسش هم کردی. گفتم منظورت از لمس چیه. با کلی مکافات گفت سکس هم کردین با هم. من یه کم دروغکی خجالت کشیدم و گفتم سکس که نه ولی در اغوش گرفتیم همدیگرو. ازم خاست براش از دوست دخترم تعریف کنم. یه کم چرتو پرت بهش گفتم با یه کم پیاز داغ اضافی. صحبتامون یکم نرم تر شد. من ازش پرسیدم که تو چی تا حالا یه پسری تو رو در اغوش گرفته؟
گفت نه. دستمو گذاشتم دور گردنش گفتم بمیرم الهی. دستمو جدا کرد و گفت نمی خواد منو در اغوش بگیری. بهش گفتم چه طور دوست داری بری تو اغوش غریبه ولی من نه؟گفت نه من هرگز با هیشکی اینقد راحت نبودم. بهش گفتم اگه من بخوام الان بقلت کنم و از ته دل ببوسمت ناراحت میشی؟گفت تو پسر عمومی. گفتمش که ما دو تا جوون نوزده ساله تو این سن یه نیازهای جنسی داریم و واسه همین رو به غریبه میاریم. اخه چرا. به من گفت تو روت میشه. گفتم مشکل همینه که از هم خجالت میکشیم.
همین که اومد حرف بزنه دوباره دستمو گذاشتم دور گردنش یه بوسه به لپاش زدم. چشاش گرد شد. گفتم دیدی کار سختی نیست. همین لحظه چشامو بستم و لبامو اروم بردم طرف لبش همکاری میکرد. یه لب سطحی گرفتیم. راضی بود. بلند شد گفت دیرم شده باید برم. یکم کونم سوخت. جزوه هارو گرفت دم در اتاق یه مکثی کرد برگشت گفت تو درست میگی سعید. ما یه نیاز های جنسی داریم. به طرفم اومد دوباره یه لب از هم گرفتیم من فکر کردم که دیگه کار تموم شدس دستمو بردم دور کمرش که گفت نه الان دیرم شد. ولی بعد از ظهر میام بهت یه سری میزنم. خدافظی کرد و رفت. یه هورای بلند کشیدم و چون خوشحال بودم سریع تلفنو برداشتم زنگ زدم استکهلم. با خواهرم بابام مامانم صحبت کردم و خیالشون رو از اوضا راحت کردم.
بعد از ظهر شد ساعت حدود چهار بود که اومد. اومد تو یه چایی بهش دادم گه گرم شه چون هوا سرد بود. نشستم بغلش رو کاناپه. دستمو گذاشتم دور گردنش گفت حد اقل صبر کن چاییمو بخورم. گفتم چون اولین بارمه ذوق زده شدم. یه لب گرفتیم دستمو بردم دور کمرش یه کم خودمو بهش نزدیک کردم. دکمه های مانتوشو باز کردم. تاپشو هم خودش در اورد. یه خورده از رو سوتینش سینه هاشو مالیدم و همینجور بوسه بر لباش میزدم. نم نم دکمه های شلوارشو هم باز کردم و شلوارشو هم از پاش در اوردم. حالا فقط با شرت و سوتین واستاده بود. منم برای اولین بار تو عمرم یه دستی به کسش کشیدم که یه اخی کشید. گفت تو نمیخوای لباستو در بیاری. منم لباسمو در اوردم. کیرم شق بود. برای اولین بار کیر میدید. وقتی با دستش کیرمو گرفت دوست داشتم داد بزنم. ولی جلو خودمو گرفتم. شرت و کرستش رو هم در اوردم. وایییییی. تاحالا کس ندیده بودم. جامون زیاد خوب نبود. رفتیم تو اتاق من. رو تخت خوابوندمش. کسشو میمالیدم. گفت تو که میگی اولین بارته ولی خوب واردی گفتم همینا رو هم از فیلما یاد گرفتم. مالیدنو تند تر کردم. حسابی اخ و اوخش در اومده بود. گفت دیگه ادامه نده. حالا نوبت من بود. نشستم جلو ش خواستم کیرمو بکنم تو کسش که گفت مگه دیونه شدی. من دخترم. گفتم پس میکنم تو کونت. اجازه نداد. میگفت میترسه. قول دادم اگه دردش گرفت ادامه ندم. با کرم سر کیرمو چرب کردم یه کم هم به سوراخ کونش مالیدم. با انگشت کوچیکه یه انگشتش کردم. یه کم دردش اومد. ولی حرفی نزد. اروم سر کیرمو گذاشتم رو سوراخش. همین که خواستم فشار بدم تو خودشو جم کرد و هی اصرار که نکن تو درد داره. دوباره تکرار کردم. ولی باز هم خودشو جمع کرد و نذاشت. منم پا فشاری نکردم. کیرمو از جلو گذاشتم لای پاش با سه چارتا تلمبه زدن ابم اومد همشو پاشیدم به کسش. کلی حال کرد. ولی من نه زیاد. با هم رفتیم حموم تو حموم یه کم انگشتش کردم خواستم دوباره بزارم تو کونش ولی جازه نداد. بعد از حموم یه چند دقیقه همینجور لخت تو بقل هم خوابیدیم و من با موهای طلاییش بازی میکردم که به نظر من این کار بیشتر لذت بخش بود. بعد لباساشو پوشید ولی من شرتشو که تازه هم خریده بود رو به یادگار اولین سکس ازش گرفتم. یه لب دیگه از هم گرفتیم او رفت. چند باری دیگه با هم سکس کردیم تا اینکه من تهران قبول شدم و او اصفهان.
یه چند باری هم رفتم اصفهان دیدنش بدون اینکه کسی بفهمه. قرار شده یه روز بیاد تهران. الان سه چهار ماهه ندیدمش. ولی اگه بیاد تهران میدونم باهاش چیکار کنم.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#45 | Posted: 21 Oct 2010 06:31

دید زدن مامان

من توی یک خانواده 5 نفر توی شیراز زندگی میکنم یک خواهر و یک برادر هم دارم خودمم پسر کوچک خانواده هستم خواهر و برادرم هردوشون ازدواج کردن و از پیش ما رفتن و توی خونه ما بیشتر من هستم و مامانم و بابام هم اکثر وقت ها سر کار هست اسم مامانم را شما فکر کنید ناهید هست یک زن 42 ساله خوشگل و یکمی شکم داره شورت سوتین هاش را من همیشه دید میزنم و کلی دستمالی میکنم و یکمی هم باهاشون جق میزنم سایزه سوتینش 85 هست و شورتای XXL هم میپوشه در کل خیلی سکسی هست و دهن هر کسی را آب میدازه من که پسرشم نظرم اینه حالا حسابش را بکنید که بغیه دیگه نظرشون چیه مامانم یکمی شکم داره که همیشه توی فکر آب کردنش هست صبح ها با زن داییم که زن فوق العاده سکسی هست و بعدا اگر تونستم از اون هم یک داستان واقعی دیگه براتون میزارم میره پیاده روی و بعد برمیگرده خونه و با دوچرخه ثابتی که داره ورزش میکنه و بعد میره حمام منم که از صبح تا شب بیکار بودم آخه توی تابستون بود من هم ترم تابستان را نرفتم و توی خونه استراحت میکردم.

صبح ساعتای 5 صبح بود که بابام از خواب بیدار شد و از خونه رفت به سمت محل کارش تا عصر هم برنمیگشت خونه من توی این از خونه بیرون رفتن بابام یکمی از خواب پریدم و بعد از چند دقیقه هم مامانم از خونه برای پیدا روی با زن داییم کس طلای من بیرون رفت و بعد از 2 یا 3 ساعت برگشت و من هم از خواب بیدار شده بودم دیگه و داشتم پای آنتن یک شبکه سکسی که برای اینکه تبلیغ نباشه اسمش را نمیگم ولی آنقدری بگم که بدک نیست و ایتالیایی هست و در زیر نویسش ایرانی ها برای هم به فارسی میتونن پیام بزارن خلاص از بحث اصلی خارج نشیم مامانم بعد از اینکه به خونه برگشت لباساش را عوض کرد و لباسایی را که معمولا توی خونه میوشید را تنش کرد لباساش یک تاپ قرمز کوتاه با یک شلوارک مشکی بود بود که ساق پاش که خیلی هم خوشگل سفید هست پیدا بود و همین طور یکمی از سینه هاش که من عاشقشم هم پیدا بود بعد از اینکه لباساش را عوض کرد رفت و با دوچرخش ورزش کرد ولی نمیدونم چرا این همه با اون دوچرخه رکاب میزنه به جایی نمیرسه حتی یک سانت هم جلو عقب نمیره فکر کنم خودش را سر کار گذاشته خلاصه بعد از یک ساعت هم رکاب زدم و کلی عرق کردن که وقتی با عرق میدیدمش کلی سکسی تر هم میشد رفت توی حموم ، حمام ما با توالت یک جا هست و با یک دیوار از هم جدا شده خلاصه منم از خدا خواسته بعد از اینکه مامان رفت حمام به بهانه رفتن به توالت در را باز کردم و رفتم از کنار چهار چوب در اصلی حمام که یکمی کنارش باز هست یکمی توی حمام را نگاه کردم اما چیز زیادی پیدا نبود و فقط پشتش به من بود کون گندش را میدیدم که آب ازش مثل یک آبشار داشت سرازیر میشد. خیلی سفید گنده بوده داشت شامپو میزد و بعد از اینکه که سرش را با شامپو شست سرش را زیر آب گرفت که آب با شامپو بود که از کونش سرازیر میشد به پایین که صحنه وحشتناک سکسی را درست کرده بود من با اینجور صحنه ها وحشتناک حال میکنم کیرم توی اون موقع داشت دیگه شلوارم را پاره میکرد خلاصه یکمی جق زدم آمدم بیرون رفتم پای تلوزیون دراز کشیدم دوباره همون شبکه را نگاه کردم.

بعد از حدود نیم ساعت مامانم تصمیم گرفت از حمام بیاد بیرون منم تا صدای در را شنیدم زدم فارسی 1 که یعنی من داشتم فارسی 1 نگاه میکردم اون موقع داشت تکرار سفری دیگر را نشان میداد و مامانم که طرفدار درجه 1 فارسی 1 هست مثل من دراز کشید پای تلوزیون چون کلا توی خانواده ما کسی زیاد عادت نداره روی مبل بشینه و تلوزیون نگاه کنه اکثرا دراز میکشیم که خیلی هم بیشتر فیلم میچسبه بگذریم مامانم هم بعد از آرایش کردن و به موهاش رسیدن آمد پای تلوزیون و داشت فیلم نگاه میکرد بعد از حدود ربع ساعت وقتی نگاهش کردم دیم خوابیده و یک دامن کوتاه هم پاش کرده و دامن هم تا جایی که میتونسته بالا رفته منم از موقعیتی که نصیبم شده سو استفاده کردم و رفتم پشت سرش دراز کشیدم یادم رفت بگم رو به بغلش خوابیده بود خلاصه منم پشتش دراز کشیدم و به شرتش نگاه میردم جق میزدم هر دو پاهاش روی هم بودن مثل یک هولو تر تازه شده بود رونهاش کامل سفید و گنده بودن باسنشم بازم جلوی من بود هیچ وقت آنقدر به کونش نزدیک نشده بودم ولی میترسیدم بهش دست بزنم خلاصه از ترسه اینکه یک وقت از خواب بیدار میشه و آبروم جلوش میره دست نزدم ولی گوشیم را برداشتم چندتا عکس توپ از کونش و پاهاش گرفتم یکمی هم فیلم گرفتم که تا چند وقت دائم با اون فیلم وقتی تنها میشدم و کس هم گیرم نمیامد جق میزدم و حال اساسی میکردم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#46 | Posted: 29 Oct 2010 04:10

چهارشنبه سوری
مثل همهء صبح جمعه هاي ديگه وقتي تصميم مي گيري تا لنگ ظهر بخوابي بايد يه چيزي پيش بياد تا حالتو بگيره.
اول سر صبح ( ساعت 9) مامان نذاشت به دختر هفتمين پادشاه برسيم :
"پاشو بيا برو خونهء خالت بيچاره كمك لازم داره !" ... معلوم نيست كه اون بيچارست يا من؟ خاله فرش خريده بود سر صبح هوس كرده فرش رو پهن كنه ! آخه اينم شد كار؟ حالا مثل بقيه شانس هم نداريم كه خالهء باحال داشته باشيم يا يه دختر خاله.
خلاصه رفتيم به خاله خانم كمك كه چه عرض كنم خرحمالي كرديم تا دست از سر ما برداشت. زودي از اونجا فرار كردم و اومدم خونه. يه دوش گرفتم رفتم كه دوباره بخوابم. اعصابم بد جوري خورد بود. واسه خودم فكراي جور واجور مي كردم. ساعت نزديك 12 بود. اسفند ماه بود و هوا تقريبا ابري. اون موقع 17 سالم بود. سوم رياضي بودم.
يكي زنگ خونه رو زد. برام مهم نبود كيه. ( كلا آدم مزخرفيم هيچكس نمي تونه تحملم كنه . ) مامان درو باز كرد صداها زنونه بودن پس با من كاري نداشتن. اومد تو اتاق : بيا بيرون عمت اينا اومدن خوب نيست اينجوري ناراحت ميشن) يه نگاه تو آينه كردم. خوب بود.
عمه با دخترش اومده بود. " آنيتا" . سلام و احوال پرسي با هر دو تاشون. مامان و عمه قبل از عروسيشون با هم دوست بودن تقريبا مثل خواهر بودن. آنيتا هم 14 سالش بود و سوم راهنمايي. اون دوتا شروع كردن از اپيلاسيون و اين چيزا حرف زدن . منم حوصلشون رو نداشتم و پا شدم رفتم تو اتاق.
بعد از چند دقيقه آني هم اومد تو اتاق. مثلا مي خواستم تنها باشم . ولي دلم نميومد بهش حرفي بزنم. اونجوري نيست كه پر چونگي يا اذيت كنه هميشه تو خودشه . كلي هم مهربون و خجالتي.
اون موقع ها از دوست دختر و اين چيزا خبري نبود . بدم نميومد . فكر ميكردم اگه دختري تو زندگيم باشه زندگيم تغيير ميكنه (خوب ميشه) ولي تا به يه دختر ميرسيدم ميزدم زير همه چيز... ازم پرسيد كه :
= امير؟ خريد عيد رو كردي؟!
= نه هنوز! چطور مگه؟
= ما چند روز ديگه ميريم. اگه دوست داري با هم بريم.
( از خريد متنفرم )
= باشه . ببينم چي ميشه.
(رو صندلي كامپيوتر نشسته بود. با تعجب و خوشحالي پريد بالا گفت
= يعني واقعا مياي؟!!!
(خدايييش تو اون سن و سال كه دخترا شكل و قيافه جالبي ندارن (حقيقت تلخه) خيلي خوشگل و بانمك بود. البته من به دخترا تو اين سن فقط ميگم بانمك)
(موهاش بلند و قهوه اي روشن . پايين موهاشم تاب دار. پوستش هم سفيد . صورت و لباشم ناز و خوشگل. ولي احساس خاصي نسبت بهش نداشتم.)
= قول نميدم.
= واي مرسي ... پس حتما مياي!!!
پا شد اومد كنارم رو تخت نشست و لپمو بوسيد. با هم راحت بوديم. ولي نه از اونا كه دستمون تو خشتك همديگه باشه.
اونروز ناهار خونمون موندن و قرار شد هر وقت خواستيم بريم بهم اطلاع بده.
چند روز بعد كه تقريبا از يادم رفته بود بهم زنگ زد و با كلي خوشحالي :
= سلااام. خوبي پسر دايي؟!
= خوبم دختر عمه.
= ببين فردا بعد از ظهر ميريم خريد ... حق نداري چيزي بگي ... تا فردا .
گوشي رو قطع كرد.
زياد واسم مهم نبود. خب خريد بود ديگه ... مثل هميشه تموم ميشد. حداقل دوتا دختر رو تو اتاق پرو ميديديم.
فرداييش كه شد صبح مدرسه رو دو در كردم . موندم ببينم چي بپوشم بهتره. خلاصه تا بعد از ظهر الاف موندم تا اينكه ساعت نزديك 3 بود اومدن. اونروز هوا آفتابي بود و آني ديگه پالتو نپوشيده بود و با يه مانتو نوك مدادي و دم و دستگاه تيره اومده بود. موهاش رو از جلوي شال ريخته بود رو صورتش. دوباره با عمه سلام و رو بوسي .... ولي اين دفعه منتظر بودم تا آني هم بياد جلو تا ببوسمش. نمي دونم چرا؟ ولي هرچي كه بود احساس جالبي بود. اون هم اومد جلو و دست داد. منم دستشو آروم كشيدم طرفم و يه بوس... اونم محترمانه و متقابلاّ بوسيد. مامانم ازشون خواست تا لباساشونو عوض كنن و راحت باشن. اما عمه گفت كه زود بريم و ما هم رفتيم تا آماده بشيم.
تمام مدت آني تو اتاق بود و از خريد ميگفت :
بايد اول بريم لباس بخريم! مي خوام دو تا مانتو بگيرم. شلوار هم دو تا. اصلا از همه چي دو تا سه تا ميگيريم . . .
منم تو دلم بهش مي خنديدم. وقتي آماده شديم. رفتيم كه بريم.
عمه باز ماشين شوهرشو بلند كرده بود. كلا با زانتياي شوهرش به همه دوستاش پز ميداد.
من و آني پشت نشسته بوديم و به شكل و قيافه مردم ايراد مي گرفتيم. چون هر دو از يه شيشه بيرون رو نگاه ميكرديم حسابي به هم چسبيده بوديم و وقتي يكي رو سوژه ميكرديم بيشتر به وضعيت خودمون ميخنديديم تا اونا.
خلاصه رفتيم اولين جايي كه بايد ميرفتيم.
اول از كوچيكتر شروع كرديم و رفتيم واسه آني لباس پسند كنيم (اينم يه جورشه).
من حواسم بيشتر به دوروبر بود تا خودمون. (كلي دختراي خوشگل كه البته همه هم سن مامانم بودن) آني يكي دو تا تاپ برداشته بود تا پرو كنه. (دخترا بايد شُرت رو هم پرو كنن چه برسه به تاپ). منم باهاش رفتم تا هم كشيك دم در اتاق رو بكشم هم نظر بدم.
بعد از چند دقيقه درو باز كرد و گفت: " خوشگل شدم؟!!!" منم فقط نگاه مي كردم. كلي باحال شده بود. يه تاپ نارنجي اونم از اين بنديا كه تنگ هم بود و سينه هاي كوچولوش حسابي ميزد تو چشم و بند سوتينش هم كه سفيد بود از كنار بند تاپ معلوم بود. (واقعا دختر خوشگلي بود تو اون سن) دوست داشتم همه جاي اون بدن و سينه هاي سفيدش رو ببوسم كه دستشو گرفت جلوي سينش و گفت: خب ديگه سينما تعطيل شد و تو هم اون درو ببند كه همه دارن نگام ميكنن.( جمله آخرو با دستپاچگي گفت)
راست هم ميگفت دو سه تا پسر هم سن و سال خودم و بيشتر داشتن نگاه ميكردن. ( مثلا بايد ميرفتم باهاشون دعوا كنم؟ خب ميگفتن چشمت كور مي خواستي درو اونقدر باز نكني). ديگه خريد بهم حال داده بود . همش بهش ميگفتم كه ديگه نميخاي تاپ بخري؟ اونم كه ميخنديد و خجالت ميكشيد.
خلاصه تا شب مغازه هارو بالا و پائين كرديم تا اينكه تموم شد و بر گشتيم خونه.
تو راه برگشت همه خسته بوديم. حتي مامان و عمه كه موقع رفتن مغز مارو با حرف نمودن از خستگي حرف نميزدن. آني هم سرش رو شونه من گذاشته بود و با هم حرف ميزديم.
عطرش خيلي خوشبو بود و يه جورايي مي پيچيد تو مغز آدم. تمام اين مدت كه با هم بوديم دلم ميخواست ببوسمش. از اينكه دختر خوبي بود و از معصوميتش خوشم ميومد. اهل لََوند بازي و چس كلاس نبود. با اينكه از خيلي دخترا سر بود اين كارو نمي كرد.
اون شب هم تموم شد و اومديم خونه. خيلي از اينكه ديگه آني كنارم نيست عصباني بودم.
(بجاي ناراحت شدن عصباني ميشم.) واين حس ناراحتي رو تو رفتار اون هم ميشد تشخيص داد. همش ميخواستم يه اتفاقي بيفته كه دوباره ببينمش.
ديگه واضح بود كه يه اتفاقي بين ما افتاده. ولي من نميخواستم قبول كنم. حداقلش اين بود كه بهم عادت كرده بوديم. اما مگه تو چند ساعت آدم به كسي عادت ميكنه ؟!. . . اونم دخترعمه ...
ساعت نزديك 2:00 بود ولي از خواب خبري نبود. فرداييش كه قطعا مدرسه كنسل ميشد. چون حوصله خودمو نداشتم چه برسه به اون معلما و . . .
تا ساعت 3 و خورده اي بيدار بودم و به همه اتفاقات امروز فكر ميكردم : تو ماشين ... اتاق پرو ... و كلي حرفاي مختلف كه به هم ميزديم.
دو سه روز بعد بچه ها قرار گذاشته بودن كه بعد از مدرسه بريم جلوى مدرسه دخترونه پاتوق كنيم و يكم بخنديم.اون روز هم زود تعطيل ميشديم/ميكرديم (آمادگي دفاعي). ولي من طبق معمول اين دو سه روز با كسي حرف نميزدم. حالا دست انداختن دخترا پيشكش. ولي يه فكر بهتر داشتم... بچه ها رو دست بسر كردم و گفتم كه جايي كار دارم و بايد برم.
مدرسه آني از مدرسه ما يكمي دور بود (نزديك ما دبيرستان بود.) ... يه تاكسي گرفتم اونم دربست سريع خودمو رسوندم اونجا. يه بيست دقيقه اي منتظر موندم تا اينكه تعطيل شدن و ريختن بيرون.
خيلي بيشتر از اون چيزي بودن كه فكر ميكردم (كلي دختر كوچولوي ناز نازي). ولي از آني خبري نبود يه لحظه پيش خودم فكر كردم شايد مدرسه نيومده باشه ... ولي اوني رو كه من ميشناختم يه روز هم غايب نمي كرد. بعد از اينكه دو سه دقيقه اى گذشت با يه دختر ديگه اومد بيرون. تا ديدمشون رفتم جلو.. . آني سرش تو كتاب بود و متوجه من نشد. بهش گفتم : خانم شماره بدم پاره ميكني؟!
دوستش زود به خودش گرفت و گفت : معلومه كه پاره ميكنم !
منم يه جوري كه بخوره تو ذوقش گفتم : حالا كي با تو حرف زد؟
آني كنجكاويش گل كرد و سرش و آورد بالا تا ببينه چه خبره. ولي تا منو ديد انگار برق گرفتتش :
= ت ... تو اينجا چيكار ميكني اميـــــــــــــــــــر؟!!!
= چيـــــــــــه؟!!! چرا اينجوري ميكني مگه چي شده؟!
= هيچي! ولي آخه ... آخه تو ... اينجا ؟
= فكر نميكردم اينقدر ناراحت بشي. مگر نه اصلا نميومدم.
= نـــــه ! خيلي هم خوشحالم. فقط تا حالا پيش دوستام يه پسر نيومده بود دنبالم... حالا بيا بريم يه جا ديگه . اينجا خوب نيست!
= باشه بيا ببرمت خونتون! (چيزي بد تر از اين نمي تونستم بگم)
دوستش هم كه فهميده بود اوضاع از چه قراره خدا حافظي كرد و رفت. ما هم پياده شروع كرديم رفتن به خونشون و تو راه از هر دري گفتيم بغير از چيزي كه بايد مي گفتيم... حس وحال عجيبي داشتم. غم و غصه اين چند روزه به كلي از يادم رفته بود. تو راه خونشون از كوچه پس كوچه ها مي رفتيم تا دير تر برسيم. كل راه دستش تو دستم بود و مثل دوست دختر- دوست پسرا رفتار ميكرديم و عليرغم اينكه هوا سرد بود يه بستني حسابي زديم به بدن.
خلاصه رسوندمش خونه و ديگه بالا نرفتم و تو آيفون به عمه گفتم تا اين ساعت(نزديك سه و نيم) با من بوده. وقتي داشت ميرفت تو هم يه بوس خوشگل از لُپاي شيرينش كردم كه جاش حسابي قرمز شد.
بعد اونروز هر وقت موقعيت پيش ميومد تلفني حرف ميزديم. ديگه خودمم باورم شده بود كه دوستش دارم.
يكي دو هفته اي گذشته بود و رابطمون محكم تر شده بود اما وقت نمي كرديم كه همو ببينيم. گذشت تا اينكه قرار شد عمه اينا چهارشنبه سوري بيان خونه ما. چون مادربزرگم اينا رفته بودن مشهد و ديگه خونه اونا جمع نمي شديم. . . خونه ما هم ويلايي بود بود و همسايه ها هم همه دوست بودن. پس سرو صدا كردن مجاز بود. مهمات من كامل بود و قرار بود شب با بچه ها بريم بيرون و سر مردم خالي كنيم. اما بازم بخاطر آني و فكر اينكه با هم باشيم قرار رو كنسل كردم و آماده شدم. مامانم كه كل خونه رو تميز كرده بود و تنها جايي كه مونده بود اتاق من بود كه بعهده خودم بود. يه جوري تميزش كردم كه از روز اول هم تميزتر به نظر ميرسيد. خودم هم يه دوش آب گرم گرفتم و كلي به خودم رسيدم.
ساعت نزديك 6 بود كه هر سه نفرشون اومدن. آني همون لباسايي رو پوشيده بود كه اونروز با هم خريده بوديم. من و آني زود پريديم و همديگرو بغل كرديم كه همه زدن زير خنده. يكمي به حرف زدن و خوردن حله هوله و آجيل و از اين چيزا گذشت. بعدش رفتيم تا آتيش و بند و بساط رو آماده كنيم. اما آني چون آسم داشت و دود براش ضرر داشت تو اتاق موند و به مامانم اينا واسه شام درست كردن كمك كرد.
يه ساعتي پي آتيش دويديم و واقعا خسته شديم و از سرو صداي ترقه ها هم سرم درد گرفته بود. بابام و شوهر عمم رفتن بالا. ولي من موندم يكمي هوا بخورم. بعد از چند دقيقه ديدم كه آني هم اومد. اينور حياط خيلي كثيف شده بود. واسه همين پيشنهاد كردم كه بريم حياط پشتي. (پشت خونه مثل جلوش حياط داره. قرينه ست . يعني پشت و جلوي خونه فرقي نميكنه و از اونور هم در داره)
با هم نشستيم روي جدول باغچه. بابام توي باغچه رو گل كاشته بود و نزديك بهار هم بود و غنچه داده بودن و آني هي باهاشون ور ميرفت. دستمو انداختم دور كمرش و تقريبا بغلش كردم. اونم سرشو گذاشت رو شونم ... هر دومون هيچي نمي گفتيم... با دستم موهاشو ناز ميكردم و باهاشون بازي ميكردم ... خودشو تو بغلم ول كرده بود ... يكم جابجا شد و سرشو گذاشت رو پام و بهم خيره شد و با اون چشماي عسليش نگاهم ميكرد. سرمو بردم جلو و لپشو آروم بوسيدم ... چشماشو بسته بود و لبخند رو لباش بود .... الآن ديگه موقع بوسيدن لپش نبود .... خم شدم روش و آروم لبمو گذاشتم رو لباش.... لباش حرارت خاصي داشت .... همه بدنش داغ بود ... گرمايي كه يه دختر چهارده ساله وقتي واسه اولين بار يه پسرو مي بوسه تو وجودش مي پيچه .... خودم هم دست كمي از اون نداشتم. واسه چند لحظه گوشام چيزي نمي شنيد و چشمام هم بيشتر از شعاع يك متر رو نمي ديد.... لبشو بين لبام فشار ميدادم و ميبوسيدم .... نفسش تند شده بود و ميخورد تو صورتم .... بوسيدنمون محكم تر شده بود و لباي همو مك ميزديم .... بند هاي تاپ نارنجيشو از شونش آوردم پايين .... زيرش سوتين نداشت ... تاپشو دادم پايين تر و اون پستون هاي كوچولو اما گِرد معلوم شدن .... خيلي كوچيك بودن اما نوكشون حسابي شق شده بود و زده بودن بيرون .... الآن ديگه كمرش رو پاهام بود مال منو كه حسابي شق شده بود رو حس ميكرد . اما سرش بدون تكيه گاه بود و موهاش ريخته بود رو زمين .... نوك يكي از پستوناش رو گرفتم لاي لبام و اون يكي سينش هم تو دستم بود و آروم ميمالوندمش .... هيچ صدايي ازش در نميومد فقط نفسش بود كه به شماره افتاده بود و نا منظم شده بود .... ضربان قلب كوچولوش زير دستم حس ميشد .... سرمو از سينش جدا كردم و سرشو گرفتم تو دستم .... چشماش شهلا شده بود و موهاش هم به هم ريخته بود .... سرمو بردم در گوشش و بدون اينكه بفهمم چي ميگم گفتم : " آني! عاشقتم ... خيلي دوستت دارم! " اونم تو همون حالت گفت : " منم دوستت دارم. بخدا دوستت دارم اميــر"
هيچوقت فكر نمي كردم از آني همچين چيزي بشنوم يا اصلا خودم يه همچنين چيزي به يه دختر بگم. هنوز داشتم فكر ميكردم كه صداي عمم اومد كه : آنـــــــــي؟! اميــــــــــــــر؟! كجايين شمـــا؟؟؟
آني زود خودشو جم و جور كرد و با هم رفتيم كه آبرو ريزي نشه . به عمه هم گفتيم كه داشتيم گل- هارو نگاه ميكرديم. اونم باور كرد و رفتيم كه شام بخوريم.
سر شام همش به هم نگاه ميكرديم و ميخنديديم ... انگار ديگه از هم خجالت نمي كشديم... بعد شام ساعت حدود 11 بود كه بابام و علي ( شوهرعمم) حسابي مست كرده بودن و خواستن برن تو شهر چرخ بزنن .... مامان و عمه هم قبول كردن و اما آني گفت كه دود اذيتش كرده و مي خواد بمونه و استراحت كنه .... منم گفتم سرم از سرو صدا درد ميكنه و ميرم بخوابم و بدون اينكه منتظر چيزي بمونم رفتم تو اتاقم.... اون چهار نفر زدن بيرون .... منو آني هر دو ميدونستيم كه واسه چي مونديم.... بعد از يه ربع از اتاق رفتم بيرون .... بين اتاق منو مامان بابام يه اتاقي هست كه خاليه . منم اسمشو گذاشتم اتاق مهمون. چون مهمونا شب رو اونجا مي مونن. آني هم اونجا بود ....
درو آروم باز كردم و رفتم تو .... آني عروسكش رو بغل كرده بود و انگاري خواب بود .... اولش خورد تو ذوقم . رفتم رو تخت و پتو رو يكمي زدم كنار و آروم گفتم : آني زنده اي ؟ هوي با توام .
زد زير خنده و گفت: مگه نمي بيني خوابم؟! بذار مامان اينا بيان بهشون ميگم ميخواستي با من چي كار كني!!!
بغلش كردم و با هم شروع كرديم خنديدن .... وقتي آروم شديم دوباره اونجوري بهم زل زد و با حالتي ملتمسانه و گردن كج كرده گفت : واقعا دوستت دارم . تنهام نــــــذار.
دوباره لب گرفتنامون شروع شد .... تختش نرم نبود واسه همين بغلش كردم و بردمش تو اتاق خودم و پرتش كردم رو تخت. هنوز ميخنديد ... رفتم رو تخت و كش موهاشو باز كردم .... ايندفعه طولش ندادم و تاپشو از تنش كندم .... بدنش داشت برق ميزد .... از بچگي هم خوردني و ناز بود .... پستوناشو فشاز ميدادم و ايندفه آهش در اومده بود و ميگفت: يواش تـــــــــر! كنديشـــــون!
دلم نمي اومد اذيت بشه . واسه همينم كاري كردم بهش حال بده. پستوناش شيرين بودن (از نظر من تو اون لحظه). از خوردنشون خسته نمي شدم.
ميخواستم فرصت رو از دست ندم ... حسابي حالش خراب شده بود و خودشو رها كرده بود و آه و اوه ميكرد....خواستم شلوارش رو در بيارم كه جيغ زدو گفت: "چي كار ميكني؟؟؟ تو رو خدا امير. شلوارم نـــــــــه"
= هيچي گل خوشگلم . ميخوام زنم بشي تــــــــو.
( دستاشو گرفت جلو صورتش)
زيپ شلوارشو كشيدم پايين .... از اين كشيا بود و درش آوردم .... يه شرت آبي كمرنگ پاش بود كه جلوش كمي خيس بود .... دلم ميخواست هر چه زود تر اون بهشت كوچولوش رو ببينم .... شرتش رو هم از پاش آروم درآوردم .... چيزي رو ديدم كه آرزوش رو داشتم : يه خط كوچولو لاي پاش بود و يكمي هم مو بالاش شبيه مثلث .... هنوز موهاش كاملا در نيومده بود و خيلي كوتاه بودن (چند باري زده بودشون) كنار كسش هم مو نداشت .... تازه داشتم كس كوچولوش رو ديد ميزدم كه دو تا دستشو گذاشت جلو كسش و گفت: تو رو خدا امير اونجام نـــه. مي تر ســــــــــم.
به حرفاش اعتنايي نكردم و دستاشو از كسش جدا كردم .... ديدن يه كس كوچولو و سفيد تو اون سن اونم كُسي كه با همه اونايي كه تو فيلما و عكسها ديدي فرق ميكنه آدم رو بيشتر به اينكه ببيني توش چيه ترغيب ميكنه .... با انگشتاي شصت از دو طرف لبه هاي كوچيكش رو گرفتم .... آني سرش رو آورده بود بالا و منو در حال معاينه كسش نگاه ميكرد كه يه دفعه انگشتم سر خورد رو چوچولش و پاهاشو به هم فشار داد و خودشو جمع كرد و يه كمي لرزيد .... انگار كه قلقلكش اومده باشه .... منم دوباره پاهاشو از هم باز كردم ... رونش نرم و سفيد و تپل بود .... چند تا بوس خوشگل از اون روناي خوشكل كردم .
دوباره كسشو باز كردم تا ببينم توش چيه .... توش دوباره يه لايه گوشت ديگه بود ولي حسابي لزج بود و بوي خاصي نميداد .... بعد از اون لايه رسيدم به جاي اصليش كه دو تا سوراخ يكي خيلي كوچيك و پاييني بزرگ تر بود و يه غشاع شيشه اي جلوش رو پوشونده بود .... ميدونستم پرده بكارتشه تو عكس ديده بودم .... آني هم با نگراني نگام ميكرد .... چشماش تو اون حالت خيلي خوشگل شده بودن و خودش هم همش آب دهنش رو قورت ميداد و لباشو گاز ميگرفت ... هميشه تو فيلما ديده بودم مرده كس زنه رو ميليسه .... ميخواستم امتحان كنم و ميدونستم نميتونه مزه بدي داشته باشه .... زبونمو آروم زدم وسط چاك كسشو يكمي بازش كردم كه با ناله گفت : وووووووويــــــــــي!
با انگشتام لبه هاي كسشو گرفتم و از هم بازشون كردم و شروع كردم به ليسيدن شاشدون كوچولوش كه صداش در اومد :آي آيـــــــــي وايــــــــي وووويـــي .... ميدونستم بايد چوچولش رو بليسم ولي خيلي كوچيك بود و پيداش نميكردم .... از همونجا سوراخ كون كوچولو صورتيش هم معلوم بود .... يه ليس هم به سوراخش زدم . مزه اش يه كمي به ترشي ميزد ولي خوش آيند و خوش مزه بود و بوي بد هم نميداد .... در هر صورت من تو اون لحظه هر جايي از بدن خوشمزش رو ميخوردم .... تو همين حين باز پاهاشو جمع كرد و دستشو گذاشت رو كسش و آروم لرزيد. خوب حتما ارگاسم شده بود.
دهنمو با دستم پاك كردم و رفتم بالا سرش نشستم و موهاشو ناز كردم .... تو اون حالت خيلي با نمك شده بود .... لخت لخت فقط با جوراب.
بدون اينكه چيزي بگم خودش چشماشو باز كرد و گفت : حالا زن و شوهر شديـــم؟!!!
= نه ديوونه. مگه الكيه؟!
بعدش با يه لحن معصومانه گفت : حالا بايد چي كار كنم؟!
بلند شدم و تي شرت و شلوارم رو در آوردم .... همه نگاهش به كير (شايدم دودول: 16 ) شق شده من بود كه آب اوليه جلو شرتمو خيس كرده بود .... ميخواستم شرتم رو هم در بيارم ولي يه جورايي خجالت ميكشيدم ... آني بلند شده بود و رو تخت نشسته بود و از اينكه من طولش دادم خسته شد و گفت : بدو ديگــــــه. الآن يكي ميـــــاد! ميخوام ببينــــــم.
منم يهو شرتم رو كشيدم پايين و مثل فنر از جاش پريد بيرون ... آني تعجب كرد و عقب رفت. منم همچنان سرم پايين بود .... موقع دوش گرفتن خودمو تميز كرده بودم ( عادت ). سفيد و خوشكل شده بود. بعدش آني با خنده گفت : ميشه دست بزنم بهش؟!
= اگه دوست داري بزن! اونم با خنده اومد و با انگشت ميزد سرش . قيافش خيلي خنده دار شده بود .... چشماش گرد شده بود .
واقعا نميتونستم خودمو كنترل كنم . تو اون حالت كه لخت لخت نشسته بود جلوم و داشت با هاش ور ميرفت خيلي حشري كننده بود ... خودش سرشو آورد بالا و ازم پرسيد : حالا بايد چي كار كنم؟! بهش گفتم : فكر نكنم بد مزه باشه.
= يعني بايد بخورمش ؟!!! نـــــه ... كثيفه . نــــــميخوام.
= از واسه تو كه كثيف تر نيست . اون همه آب ازش ميريخت .... تازه مو هم كه نداره.
چيزي نگفت و ايندفعه كامل گرفت تو دستش و سرشو آورد جلو و با نوك زبونش مزه مزش كرد ... انگار فهميد كه بد مزه نيست و سرشو كرد تو دهنش .... آه من رفت هوا و نا خودآگاه سر آني رو گرفتم و فشارش دادم به خودم .... واقعا نميشه حال اون لحظه رو توصيف كرد .... تو دهنش داغ بود و زبونشو رو كيرم حركت ميداد و گاهي هم اوق ميزد .... ساك زدن كه بلد نبود فقط ليسش ميزد و زبونشو روش ميماليد .... نميشد خودمو كنترل كنم . آبم داشت ميومد ولي نمي تونستم بگم كه داره مياد ... فقط تونستم سرشو ببرم عقب و خودمو خالي كنم .... آبم اومد و با فشار ريخت رو سينه هاش. از اينكه ريخته بود روش داشت حالش بهم ميخورد .... هيچي نميگفت ولي به آب من كه از سينه اش سر ميخورد پايين خيره شده بود و با دستش باهاشون بازي ميكرد . بعدم رو به من گفت : ميدونستم آخرش همين جوري ميكني !!! ( يه اخمي هم كرد و ولو شد رو تخت) من اصلا ارضا نشده بودم و همه اين كارا فقط حدود يك ربع طول كشيده بود .... رفتم رو تخت و دراز كشيدم كنارش و موهاشو از رو صورتش زدم كنار و لبم و گذاشتم رو لباش و اونم محكم لبمو ميبوسيد :
= بهت كيف داد آني ؟
= آره معلومـــــه . مگه به تو نداد؟!
= راستش نه ... خيلي زود تموم شد .... تازه كار خاصي هم كه نكرديم.
= خوب اگه قول بدي ديگه نريزي رو من بازم واست ميخورمش.
= . . . . . . . . . .
= چيه؟! يه چيزي بگو ديگــــــــه‌‌!
= ميشه واقعا با هم حال كنيم؟! ( دستمو بردم پشتشو لاي لپاي كونشو باز كردم و انگشتمو كشيدم رو سوراخش) اينجا.
= امير دردم ميـــــاد. ميترسم.
( سرشو كرد تو بالش و چيزي نگفت ديگه )
سرمو گذاشتم رو كمرش و لاي باسنشو باز كردم و با انگشتم سوراخشو ميماليدم .... بازم آهش در اومد و نفس هاش هم تند شده بود .... انگشتمو كردم تو دهنم و خيسش كردم و يكمي فشار دادم رو سوراخش .... دردش ميومد و خودشو سفت ميكرد منم بيشتر فشار ميدادم .... دو بند انگشتم توش بود و انگشتمو حركت ميدادم و به ديواره هاي تو سوراخش فشار ميدادم .... يكمي باز شده بود و انگشتم راحت تر ميرفت توش .... ديگه انگشتمو تو دهنم نكردم .... پاشدم و يكمي تف رو سوراخش كردم و باز انگشتمو كردم توش .... آني هم هي كونشو ميداد بالا تر و ناله ميكرد .... ديگه تقريبا قمبل كرده بود و واسه همين كونش باز تر شده بود و انگشتم ديگه هرزه ميرفت .... ديگه دو تا انگشت و سه تا رو بيخيال شدم .... خواستم اصل مطلب رو شروع كنم و فكر ميكردم كه ديگه به اندازه كافي باز شده.
يه تف به كونشو يه تف هم به كير خودم زدم و گذاشتم دم سوراخش و بهش گفتم تا جايي كه ميتونه كونشو باز نگه داره .... اولين فشار رو كه دادم دادش رفت هوا : آااااااااخ . واااااايـــــــــي. درد دااااره اميــــــر..... دلم نميومد اذيت بشه واسه همين تا مشغول ماليدن سوراخش بود رفتم و كرم رو از رو ميز مامانم برداشتم و ا


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#47 | Posted: 29 Oct 2010 04:10

برادر مست و خواهر خوب
سلام . من مرجان هستم و 23 ساله از تهران . امروز میخوام خاطره روزی رو که برادرم مست کرده بود رو براتون تعریف کنم . برادرم 30 سالشه و ازدواج نکرده با هیکلی درشت و زیبا .
تابستان سال 86 بود که پدر و مادرم بخاطر عروسی یکی از اقوام رفتند مسافرت . منو برادرم تنها موندیم خونه و بخاطر تابستون من کل روز رو تو خونه بودم .
شب بعد از رفتن ژدر و مادرم برادرم تا دیر وقت نیومد خونه . حدود ساعت 12.5 شب زنگ زد خونه گفت بیا درو باز کن و کمک کن بیام بالا حالم خوب نیست .
زود رفتم پایین نگران شدم . وقتی درو باز کردم برادرم علی افتاد روم . داشت کمرم میشکست بزور نگهش داشتم و آوردمش تو خونه .کاملا مست بود تو مسیر در حیاط تا خونه صورتشو میمالید به بدنم . از فرط مستی اصلا هیچی حالیش نبود و بعضی وقتا به من تیکه مینداخت . جلوی در ورودی خونه حلش دادم سمت دیوار تا درو باز کنم . داشتم دستگیرو فشار میدادم که علی از پشت چسبید به من . چون در به سمت بیرون باز می شد علی رو حل دادم پشت ولی زورم نمیرسید مونده بودم بین در و علی .
به علی گفتم برو کنار درو باز کنم ولی حالیش نبود .بعد چند لحظه حس کردم یه چیزی داره پشتم فشار میاد . دقت که کردم دیدم علی راست کرده . راستش از اندام درشت و هیکلی علی معلوم بود کیرش باید بزرگ باشه . کمی جا خوردم و سعی کردم خودمو بکشم بیرون ولی تکون خوردنم باعث تحریک بیشتر علی میشد و بیشتر راست میکرد . نمی دونم حالیش بود یا ناخوداگاه راست کرده بود ولی داشت کم کم از اون حالت خوشم میومد .
بلاخره خودمو کشیدم بیرون و علی رو بردم تو خونه . علی روی کاناپه ولو بود و هنوز برجستگی کیر بزرگش کاملا معلوم بود
منم چند ماهی بود تو کف بودم و این صحنه منو تحریک میکرد . هی فکرایی به سرم میزد . رفتم آشپزخونه کمی اب آوردم براش همیکنه اومدم تو اتاق دیدم از رو شلوار دستشو گذاشته رو کیرشو فشار میده . دیگه داشتم کلا داغ میکردم
یه لحظه خودمو تصور کردم در حالی که همنجوری که رو کاناپه علی ولو شده زیپ شلوارشو باز کردم و دارم براش ساک میزنم .
با صدای علی به خودم اومدم رفتم جلو . علی بهم گفت مرجان نمیخوای به داد کیر من بررسی
با این حرفش انگار بهم برق زدن . لیوان اب از دستم افتاد . علی یه نگاه از پایین به بالا کرد گفت این چیه پوشیدی . برو عوض کن یه چیزی بپوش بدن خوشگلتو نشون بده . من رفتن تو اتاق همش به علی و حرفی که زده بود فکر میکردم . این بهترین فرست بود که یه حالی با اندام قشنگ دادشم بکنم ولی میترسیدم . رفتم سمت کشو لباسام و بازش کردم . چشمم خورد به بیکنی جدید که خریده بودم . بی اختیار لباسامو در اوردم و بیکینی یکدست زردمو پوشیدم . یه پیرهن پوشیدمو دکمه ها شو از گذاشتم و با خودم گفتم اخرش ضایع میشه میگم تو مست بودی اومدی سراغم درو باز کردم رفتم تو اتاق . رقتم سمت علی
علی یه نگاه کاملا شهوانی به من کردو گفت میکنمت جنده من . این حرفش صحنه های رو که تو ذهنم بود قوی تر کرد .
رفتم جلوش واستادم . علی صورتشو نزدیک من کرد و بدنمو بو میکرد . گفت بوی کس میدی . دستمو گرفت مو نشوند رو پاهاش . گفت مرجان تا حالا به کسی به خوش هیکلی من دادی . دستشو انداخت دور کمرم و بدنمو لمس میکرد . سرشو فشار میداد به لای سینه هام . گرمای نفسش بین شیار سینه هام داشت منو دیونه میکرد . دستشو برد پایین روی رون پام که من خیلی حساسم و اصلا اگه کسی به لای پام دست بکشه نمی تونم مقاومت کنم . داشتم از شهوتو و ترس میلرزیدم . ولی حس شهوتم بیشتر داشت به ترسم غلبه میکرد . دیگه طاقت نداشتم دستمو بردن کیرشو از رو شلوار گرفتم . کمی بازی دادم . علی داشت گردنمو دیونه وار میخورد . بدنم داغ کرده بود . دکمه شلوارشو باز کردمو زیپشو کشیدم پایین . دستمو کردم تو شرتش
واقعا جا خوردم . 20 سالم بود و چند تا کیر از نزدیک دیده بودم ولی کیر علی واقعا بزرگ بود .واقعا قابل توسیف نیست چه حسی داشتم وقتی این کیر بزرگ تو دستم بود . احساس حقارت میکردم . حس میکردم اگه این کیر بره تو من بزرگ میشم . ترشح کیرش قطع نمی شد . دستمو ترشح کیرش چرب کرده بود و با بالا پائین کردن دستم کیرش داغتر میشد . علی دستشو گذاشت رو کسم و کمی با دستش براندازش کرد . انگشتشو از لای شورت برد داخل و به شیار کسم میکشید . ترشحات کسم رنگ شرتمو تیره کرده بود . علی دستشو آورد بیرون و از بالای شرتم برد تو و کسو کامل گرفت تو دستشو فشار میداد .
تو گوشم گفت دختری . گفتم آره . یهو با صدای بلند گفت جون چه کونی بکنم . کیر کلفت علی تو دستم بود . دیگه طاقت نداشتم اخه من واقعا عاشق ساک زدن بودن . رفتم پایین جلوی علی رو زانو نشستم شلوارشو بهمراه شرتش کشیدم پایین . کیرش خیلی دراز نبود ولی خیلی کلفت بود . سرمو بردم جلو . علی میگفت جون آبمیوه دوست داری . میخوای بخوری باید تا تهش بخوریا
داشتم نوک کیرشو میک میزدم . نمیدونم بقیه دخترا هم همینجور هستن یا نه ولی این ترشحات خوش مزه ترین چیزی هستن که خوردم تا حالا . چند لحظه بعد علی سرمو محکم فشار داد پایین کیرش رفت تو حلقم . شروع کردم به ساک زدن با ولع میخوردم
علی میگفت دختر قحطی کیر اومده مگه . علی سرمو گرفته بود نمیذاشت کیرشو بیرون بیارم . واقعا خوشمزه بود . علی گفت آبشو هدر ندیا . یهو داخل دهنم پر شد . چند بار آبش اومد دهنم پر بود . چند تا ساک با دهن پر زدمو ابشو قورت دادم .
علی گفت دختر این قدر ماهری مگه چند تا کیر خوردی . پا شدم دهنمو پاک کردن اومدم پیش علی تو بغلش نشستم کیر علی خوابیده بود . علی گفت نوبت منه بهت حال بدم . اینو گفت منو حل داد رو کاناپه اومد جلو دست انداخت شرتمو پاره کرد و یه نگاه به سینه بندم کرد که زیر سینه هام بود اونو خودم در اوردم اومد روم شروع کرد به لیسیدن بدن از گردنو سینه تا رسید به کسم . چنام کسمو میخورد که اگر کیرشو یهو میکرد تو چیزی نمی گفتم . کاملا دیونه بودم . بعد چند دقیقه علی منو برگردوند و کونمو با دستش باز کرد و شروع کرد لیسیدن سوراخ کونم . زبونشو فشارمیداد به سوراخ بعد چند دقیقه کیرشو میمالید به کسم تا خیس شه و نوکشو گذاشت رو سوراخ . از همون فشار اول معلوم بود قراره جر بخورم . وقتی کیرشو کرد داخل گریم گرفت و داد زدم . علی گفت دیگه چاره ای نداری . نمیدونم از مستی بود یا رحم نداشت . همینجور تلمبه مبزد . فشار کیرشو تو روده هام احساس میکردم . ولی حس خوبی داشتم داشتم کم کم لذت میبردم . علی بخاطر اینکه یه بار ارضا شده بود حدود بیست دقیقه داشت منو میکرد . تل اینک تو کونم یه حرارت زیاد احساس کردم . حس خوابیدن کیرش تو کونم خیلی خوب بود . علی دیگه حال نداشت . بدنش داشت از گرما آتیش میگرفت . ولی از رو نمی رفت من بخاطر ضربه های علی حال نداشتم تکون بخورم برگشتم نشستم رو زمین تکیه دادم به کاناپه علی اومد جلو گفت تازه اولشه بیدارش کن کن می خوام بازم بکنمت .
کیرشو گرفتم دستم و شروع کردم به لیس زدن و و بااون یکی دستم دتخماشو بازی میدادم کیرش نصفه نیمه بیدار راست شده بود
سر کیرش بردم بالا و چند تا لیس به تخماش زدم و دست تختماشو کرد تو دهنم کمی میکش زدم آوردم بیرون .کلا به ساک زدن و خوردن کیر پسرا علاقه دارم . خودمم نمی دونم چرا . علی کیرشو کرد تو دهنم و شروع کرد تلمبه زدن . کم کم کیرش داشت راست میشد و اونم سرعتشو بیشتر میکرد . موهامو گرفته بودو فقط عقب جلو میکرد ولی داشت از حال میرفت کیرشو کشید بیرون و نشست . کمی مستی از سرش رفته بود و بی حال بود . منم حال نداشتم علی رو کاناپه خوابش برد . من رفتم یه دوش گرفتم و خوابیدم . علی صبح زود رفته بود سر کار که منو نبینه ولی از اون روز به اینور من سکسی مثل اون نداشتم هنوز.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#48 | Posted: 1 Nov 2010 01:26
خواهر خوب اما-۱


خسته و مونده داشتم از دانشگاه ميومدم خونه.تو يه فكرايي بودم كه بماند....رسيدم تو خيابونمون كه يه سوزوكي توجهمو به خودش جلب كرد دو تا پسر جوون داخلش بود كه اصلا به تيپشون نميومد بچه اينورا باشن آخه محله ما يه محله خيلي معمولي بود كه اكثرا يا كارگر بودن يا كارمند با خودم گفتم كه احتمالا آشنا يكي از اين بيچاره هان چون حتي دختراي محله ما دوست پسراشون با موتور ميومدن دنبالشون چه برسه به پسرا!! بگذريم وقتي از كنارم رد شدن چون سرعت ماشين پايين بود صداشون رو راحت شنيدم
يكيشون داشت به اون يكي ميگفت:عجب تيكه اي بودا!!صداي اون يكي اومد كه گفت آره به نظر گوشت خوبي بود بريم تو كارش؟بقيشو نشنيدم چون رسيدم در خونه اما كنجكاو بودم بدونم درباره كي صحبت ميكنن و كي تونسته دل اين دو تا رو ببره كه احتمالا به اندازه موهاي سرم دختر كردن يواش از لاي در سرمو بردم بيرون ديدم همون ماشين وايساده و داره با دختري كه من درست نميديدمش حرف ميزنه همين كه ماشين حركت كرد من خواهرمو شناختم كه ساكش دستش بود زياد تعجب نكردم چون به اين اظهار نظرا درباره خوهرم عادت داشتم خواهر من اون موقع سال 4 دانشگاه بود كرمانشاه و 24 سن داشت از وقتيكه هنوز فرق چول و كير رو نميدونستم يادمه كه همه درباره خواهرم همين فكرارو ميكردن:تيكه و گوشت!! خواهر من از همون بچگي سينه هاي درشتي داشت يه كون تپل كه چشم همه رو خيره ميكرد و دهنارو آب مينداخت صورتش معمولي بود نه زياد زشت نه زياد خوشگل اما با نمك بود حتي ميدونستم كه با پسرداييم رابطه نزديكي!!!! داره اما فكر نميكردم بخواد با همه همين رابطه رو داشته باشه
خلاصه وقتي در خونه رو زد من رفتم درو واكردم و سلام احوالپرسي و......(چون همون موقع از كرمانشاه اومده بود)رفت داخل يه نيگا كردم بيرون اثري از سوزوكي نبود. با خودم گفتم بهشون محل نداده رفتم داخل و شروع كردم به حال و احوال با آبجيم.
يه چند روزي گذشت و من اون ماجرا به كلي يادم رفت تا روزي كه خواهرم ميخواست بره دانشگاه يعني 5 روز بعدش..
من از خريد اومده بودم داشتم ميخواستم كليد بندازم درو وا كنم كه صداي خواهرمو از حياط شنيدم در كسري از ثانيه متوجه شدم داره با كي صحبت ميكنه با باباي دوستش كه راننده اتوبوس بود تو همون جاده كرمانشاه و خواهرم هميشه با اون ميرفت داشت ميگفت:مرسي آقاي ... همون فردا ساعت 8 صبح خوبه پس ميام همون جاي هميشگي همون طور كه صحبت ميكرد صداي پاشو شنيدم كه داشت از پله ها بالا ميرفت
منم رفتم داخل و خريدارو تو آشپزخونه گذاشتم وقتي رسيدم تو هال مامانم داشت از خواهرم ميپرسيد كه به آقاي ... زنگ زدي واست جا نگه داره؟ خواهرم گفت آره براي امشب ساعت7 ...من داشتم شاخ درمياوردم...
گفتم شايد اشتباه شنيدم اما كر كه نبودم بين فردا ساعت 8 تا امشب ساعت 7 رو نفهمم
خلاصه من به طور كامل مشكوك شدم كه اين 12 ساعتو چيكار ميخواد بكنه كه از ما پنهون كرده البته ميشد حدس زد اما ترجيح دادم پيش قضاوتي نكنم عصر كه شد خواهرم حسابي رفت حموم و موهاي بدنش رو زد البته اين كار هميشگيش بود اينجا چون هر وقت ميرفت دانشگاه به قول خودش نه وقت اينكارارو داشت نه امكاناتش رو ساعت 6.5 كه شد آماده رفتن شد بهش گفتم ميام ميرسونمت اما گفت نه آژانس ميگيرم وقتي ديگه اينو شنيدم حسابي جا خوردم چون هميشه ميگفت كه من برسونمش تا پول كرايه رو من حساب كنم چون بي نهايت خسيس بود
من ديگه حسابي مشكوك شدم و گفتم يه كاسه زير نيم كاسه است
وقتي ميخواست بره 5 ديقه قبلش در خونه دوستم رفتم و موتورشو گرفتم تا برم دنبالش ببينم كجا ميخواد بره
وقتي آژانش اومد موتورو قايم كردم پشت يكي از ماشيناي كوچه و با آبجيم خداحافظي صميمانه اي كردم به محض حركت ماشين منم موتورو روشن كردم و افتادم دنبال خواهرم يه چند تا خيابون كه رفتيم ماشين وايساد
منم 10متر اونطرفتر اون سمت خيابون وايستادم خواهرم پياده شد و ساكشو ورداشت و آژانس رفت
من هنگ بودم كه آقاي ... اينجا مياد دنبالش؟وسط شهر؟و خواهرم قصدش چي بوده كه اينجا وايساده كه ديدم خواهرم گوشيشو درآورد و تلفن زد يه چند ديقه همونجا با تلفن صحبت كرد يهو همون سوزوكي رو كه اون روز ديدم تو خيابونمون رو ديدم اين دفعه 4نفر داخاش بودن با خودم گفتم يا اون سوزوكي نيست يا هم اتفاقي اينجان كه سوزوكي جلو پا خواهرم ترمز زد
در كمال تعجب خواهرم بدون هيچ حرفي روي صندلي عقب كنار اون دو تا پسر سوار شد و.....

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#49 | Posted: 1 Nov 2010 01:27
خواهر خوب اما-2

داستانو از اونجا ول كردم كه خواهرم سوار اون سوزوكي شد.خلاصه ماشين حركت كرد منم دورادور در تعقيبشون!
زياد تو شهر نگشتن بعد از تقريبا 10 دقيقه اومدن به سمت جنوب شهر. اول دليلشو نفهميدم اما بعدش ديدم در يه خونه درپيت وايسادن.
گفتم اينا اينجا چي ميخوان؟همون موقع كه اين فكر از سرم گذشت خواهرم از ماشين پياده شد همراش اون 3 نفر ديگه هم پياده شدن و رفتن داخل اون خونه اما راننده ماشينو حركت داد و رفت..كوچه خيلي خلوتي بود حتي اون وقت كه تازه سر شب بود.. يه 10 دقيقه گذشت با خودم در كشمكش بودم برم داخل يا نه..حس كنجكاويم بدجور تحريك شده بود ولي از يه طرف عقلم بهم ميگفت اگه داخل برم امشب خودمم خوراك اين 4 تا ميشم...در آخر زور كنجكاويم به عقلم چربيد و رفتم موتورو يه كم اونطرف تر پارك كردم جلو يه خونه ديگه(اصلا فكر موتور مردم نبودم) به راحتي از ديوار بالا رفتم چون لبه درش گوشه هاي آجرپريده زياد داشت جلوم يه حياط خيلي بزرگ ديدم سمت راستم يه انباري بود كه پر از جنس بود چند قدم جلو رفتك كه يه سگ توجهمو به خودش جلب كرد به نظرم عادت داشت غريبه ببينه چون اصلا پارس نكرد خلاصه آروم و بااحتياط از كنارش رد شدم و رفتم جلو..آماده بودم با شنيدن اولين صداي سگ فرار كنم اما خوشبختانه(يا هم بدبختانه!!) به سلامت رسيدم.. جلوم بالاي 4 تا پله يه ساختمون بود كه سمت راستش يه اتاق خالي بود ولي كناره درش پنجره ي پذيرايي قرار داشت از داخل نگاه كردم.. خونه شيكي بود.اصلا فكر نميكردم اين خراب شده همچين تشكيلاتي داشته باشه.مبلمان قشنگ و تلويزيون ال سي دي 40 اينچي خودنمايي ميكرد.وسط مبلمان سه تا پسرا نشسته بودن و وسط اونا هم.....خواهر من!!مانتوشودر آورده بود و با يه شلوار لي و تاپ بسيار بسيار تنگ نشسته بود و واسشون ساقي شده بود و تو پيكاي تك تكشون داشت ويسكي ميريخت(بلك-وايت من كه عاشقشم) اونا هم ميشه گفت داشتن فاطي(راستي اسم خواهرم فاطمه است) ما رو با نگاشون قورت ميدادن.. راستش حق داشتن من خودمم كيرم شق كرده بود اون سينه هاي تپلش داشت تاپشو جر ميداد اون دستاي چاق و گوشتي واقعا هر بشري رو شهوتي ميكرد..يه 30 دقيقه از مشروب خوريشون گذشت همشون تقريبا مست كرده بودن به اضافه خواهر خودم چون بين هر پيكي كه واسه اونا ميريخت خودشم يه قلپ ميخورد به طوري كه در عرض نيم ساعت ته دو تا شيشه رو بالا آوردن. يكيشون بلند شد رفت و بعد از چند دقيقه با يه ضبط اومد و روشن كرد يه آهنگ بندري روش بود خواهرم بدون هيچ سوالي بلند شد و شروع كرد به رقصيدن(خواهرم از اون رقاصه هاي حرفه ايه) طوري بدنشو ميلرزوند كه انگار تو بدنش ژله كار گذاشته بودن وقتي شروع كرد به تكون دادن سينه هاش انگار واقعا هم داشتي به يه ژله نگاه ميكردي ..شلوارش به قدري تنگ بود كه خط كونش از بالا تا پاين ديده ميشد و قلمبگي كونش تو چشم ميزدو داد ميزد كه واسه گاييدن آمادست من كه دور بودم دهنم آب افتاد رو خواهرم چه برسه به اون مستاي تو كف. جلوي تك تكشون وايميستاد و قر ميداد جلوشون خم ميشد و پستوناشو ميمالوند. يكيشون كه به نظرم طاقتش تموم شده بود بلند شد و خواهرم رو انداخت رو دوشش و برد تو اتاقي كه من ديد نداشتم..اون دو تا هم مشغول پوكه شدن..
يه 5 دقيقه بعد صداي در اومد من بلافاصله پشت يه درخت بزرگ كه روي زمين سايه انداخته بود قايم شدم ...راننده سوزوكي بود. رفت داخل منم از سايه اومدم بيرون. شنيدم كه داشت به دوستاش ميگفت:يه وقت سعيد دختره رو حروم نكنه اون دوستش گفت فوقش ميبريمش حموم...اون يارو هم نشست و با مشروب از خودش پذيرايي كرد تقريبا 20 دقيقه مشغول بازي و پيك زدن اين سه تا شدم كه اون يارو (سعيد)از اتاق زد بيرون رو به دوستاش گفت عجب تيكه ايه بي شرفا.تنگ و آس. سينا واقعا راست گفتي ارزش 60.000 تومن رو داشت... با اين حرف منم دوزاريم افتاد..آبجيه ما جنده پولي بود و حق الزحمه اش!! هم نفري 60 بود..سينا هم گفت (سينا همون راننده سوزوكي بود) مياست شمارشو بگيري دفعه بعد هم ببريش سعيد هم گفت آره گرفتم گفت كه 2هفته ديگه دوباره مياد از دانشگاش.من ديگه برم ..سينا گفت بيا ميرسونمت.سعيد گفت مست نيستي؟ گفت ميتونم پشت ماشين بشينم.اون دو تا بلند شدن و رفتن من دوباره به مخفيگام ! برگشتم وقتي دوباره به محلم برگشتم نه از اون دو تا خبري بود نه از فاطي.مونده بودم كجا رفته بودن؟به سرم زد برم داخل . تو همين فكرا بودم كه صداي خنده خواهرم منو به خودآورد..تازه ديدمشون..داشتن از حموم ميومدن.هر سه تا دورشون حوله بود.يكيشون داشت بدن خواهرمو خشك ميكرد و گوششو ميخورد بعدش حوله خودشو انداخت زمين و از پشت رفت چسبيد به فاطي اون يكي هم از جلو شروع كرد به ماليدن سينه و لب گرفتن...در همين حين حوله خواهرم هم افتاد و من واسه اولين بار اندام آبجيمو ميديدم.....بدنش سفيد سفيد بود دو تا پستوناش از بالا به هم چسبيده بودن و به تدريج كه پايين ميومد به دو طرف مايل شده بود.هاله قهوه ايه سينش پهن بودو نوكشون يه كم رو به بالا شق شده بود..يارو يه كم سينه هاي خواهرمو ماليد و فقط نگاشون كرد.با يه صداي شهوتي گفت چه خوش فرم و تپلن.خواهرم با يه صدا كه ازش مستي و شهوت ميزد بيرون گفت تپله واسه خوردن نه ديدن يارو هم يه چشم گفت و مشغول شد... يه ملچ ملوچي راه افتاد كه در عرض 1 ديقه اب از سينه هاي آبجيم سرازير شد اون يكي كه پشت بود گفت امين بسته نوبت منه و به زور خواهرمو به سمت خودش چرخوندو من كون آبجيمو ديدم(بازم واسه اولين بار) كونش به معناي كلمه قلمبه بود امين هم متوجه اين نكته شد چون بلافاصله خم شد و لاي كونه خواهرمو به زور باز كرد چون كونش خيلي عميق بود و سرشو گذاشت لاي كپلاي از هم واشدش..راستش من از همون اول كه فاطي چرخيد محو كونش شده بودم.. يهوبه خودم اومدم و گوشيمو در آوردم و شروع كردم به فيلمبرداري...نميدونم چقدر گذشته بد از فيلمبرداريم. توئ فيلمم همه نوع صحنه اي بود ..خواهرم با چشماي بسته و امين كه سينه هاشو رو محكم از پشت گرفته بود...ساك زدن فاطي واسه اون يكي ..تلمبه زدناي امين تو كون و كس خواهرم.در حال فيلمبرداري از صحنه اي بودم كه آبجيم داشت حالت سگي واسه يكيشون ساك ميزد و اون يكي هم از پشت كرده بود داخلش سينه هاي آبجيم همين طور آويزون مونده بود و ..كه يهو يه صدايي شنيده بودم تا اومدم به خودم بيام اوني كه اسمش سينا بود از پله ها اومد بالا و در يه لحظه نگامون به هم گره خورد ..يه داد زد و اومد دنبالم منم به سرعت از پله ها اومدم پايين و پا گذاشتم به فرار ...طوري ميدويدم كه تو زندگيم ندويده بودم.. راستش از اونا زياد نميترسيدم ..از مواجهه شدن با فاطمه وحشت داشتم...از سگه گذشتم فكر كردم دنبالم نمياد اما يه آن يارو داد زد :پيپ بگيرش! سگه بلند شد پريد دنبالم ...اگه زنجيرش يه كم بلندتر بود گرفته بود اما به موقع طول زنجيرش تموم شد و نتونست جلوتر بياد..با يه جست از در پريدم بيرون و به سمت موتور دويدم..روشن كردم و با سرعت گرخيدم...حدود10 دقيقه با سرعت گازوندم ...يه نگاه پشت سرم انداختم و از امني عقبم مطمئن شدم و كنار يه كوچه وايسادم..
يه كم خستگي در كردم و رفتم به سمت خونه.
تو راه خونه داشتم فكر ميكردم به آبجيم...به آيندش..تازه ميفهميدم وقتي خونه اين و اون به بهانه درس دادن به داداش دوستاش ميرفت واقعا چيكار ميكرد..وقتي به بهانه ياد گرفتن كامپيوتر از پسر داييم به خونشون ميرفت چه قصدي داشته...
رسيدم خونه...خسته رفتم تو اتاقم..روي تخت دراز كشيدم و ويديوي آبجيم رو نگاه كردم..36 دقيقه شده بود...
يه فكر شيطوني از ذهنم گذشت...........اون كه به همه ميده..مگه من چمه؟
اميدوارم خوشتون اومده باشه...لطفا به خودتون زحمت نديد و نگين كه من بي غيرتم چون خودم ميدونم..هر كي هم خوشش نيومده به پشم كس خواهرم...........شاد باشين

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     

#50 | Posted: 1 Nov 2010 01:32
قلقلک


سلام اسمم جواد 25 سالمه و خواهرم مریم 16 سالشه و این قضیه هم مربوطه به اوایل سال 85 میشه .
در ضمن چون من دانشجو شیمی هستم پایان نامه دانشجوی را داشتم می نوشتم تا فوق لیسانس را بگیرم .
ماجرا از اون جا شروع شده که چون من از 18 سالگی دیگه در خانه نبودم وکلاً فکرم توی درسهام بود وتوجهی به بزرگ شدن مریم نداشتم و همیشه اون را همون بچه کوچک می دونستم رابطه من و مریم هم خیلی صمیمی بود و همشیه هم برایش وقتی از اصفهان می امدم یه کادویی می گرفتم بیشتر اسباب بازی بود و اون هم با اونها بازی می کرد.
تا اینکه یک روز که من داشتم پایان نامه م را می نوشتم آومد به اتاقم و گفت که توی درس ریاضی یه اشکال داره کمک کنم من هم گفتم باشه بیا آمد توی اتاق مساله را نشونم داد خیلی راحت بود با هم حل کردیم در حین حل مساله من به مریم که نگاه می کردم یه جوری قیافه بزرگ و کوچکش را تجسم می کردم وچون کمی طول کشید حل مساله خسته شده بود و به من تکیه زده بود من هم که دیدم خسته شده روی پام نشنودمش. بعد ادامه دادیم و تموم شد بعد با هم شوخی می کردیم .قلقلکش می کردم و می خندید در حین شوخی چند بار دستم اتقاقی به سینه هاش خورد تعجب کردم و چون خیلی با هم صمیمی و دوست بودیم گفتم مریم بزرگ شدی ها اینا چی گفت چی . نشونش دادم گفت این که پیراهنه گفتم پیرهنو که نی گم با دستم کمی فشارش دادم گفتم اینا را می گم زد به خند گفت قلقکم می آید خیلی محکم می خندید منهم راستش یه جوری خوشم می اومد که قلقکش بدم وهمین طور شوخی می کردم و از سینه هاش می گرفتم قلقکش می کردم و می خندید اصلاً خیلی عادی بود ویه ربعی با هم شوخی کردیم.
بعدش صدای بابا آومد که می گفت جواد بیان شام حاضر با هم رفیتم شامم خوردیم همه خانواده دوره هم بودند بیشتر هم به خاطر من بود که همه خوشحال بودند چون من کلا خیلی کم به خونه می اومدم و شش ماه یا هفت ماه یه بار می اومدم در ضمن من توی پالایشگاه هم مشغول بودم وهم توی دانشگاه هم یه چند ساعتی برام تدریس داده بودند ومن وقت نمیکردم که بیشتر بیام شام تموم شد وهمه رفتند سر کاری من هم رفتم به اتاقم که کارم را ادامه بدم که دیدم مریم توی اتاق منه گفتم چی باز هم مساله داری گفت نه خیلی خوش گذشت بازهم شوخی کنیم گفتم آخه من کار دارم گفت فقط یه کمی شوخی کنیم بعد من می روم در ضمن این را هم بگم که من اصلاً هیچ حسی نسبت به گرفتن سینه هاش به هم دست نداده بود راستش اصلاً تو خطش نبودم . گفتم باشه فقط پنج دقیقه بعد برو . نشستم روی تختم وکمی دراز کشیدم که دیدم اومد کنام دراز کشید گفتم تو که این قدر بازی گوشی چطوری درسات همه اش 20 گفت راستش نمی دونم امروز خیلی دلم می خواهد بیشتر بازی و شوخی کنم البته باتو، گفتم خوبی چه جوری بازی کنیم گفت قبل شام که بازی می کردیم خیلی خوب بود همون را ادامه بده .
گفتم چی بازی می کردیم .
گفت قلقکلم می دادی دوست دارم بازم بخندیم راستش خیلی وقت بود که نخندیده بودم دیدیم که این طوری شروع کردم به قلقکلش که بلند می خندید یه لحظه یه بازی به فکرم افتاد بهش گفتم بیا بازی جدید گفت باشه چه جوری گفتم من مثلاً دستم دستگاه فلزیاب روی بدنت می آید و هر جا قلقکت اومد اونجا قل می دیم بعدش شروع کردم از سرش شروع کردم همین طور که می اومدم وقتی روی سنهاش اومد خندش گرفت و چون رسم بازی این بود من هم محکم قلقلک می دادم اروم به طرفه پایین رفتم روی شکمش اونجام خندید روی نافش بعد که کمی پایین رفت من نرفتم گفت رسم را نشکن باید ادامه بدی دیدم که این طوری نمی شه گفتم پس برگرد و اون هم برگشت روی پشتش بود که کم می خندید وقتی روی کونش رسید و من هم می گرفتم دیدم که خندیش شروع شد اون هم چه خنده ای کمی بشتر قلش دادن خندهاش حالت کمی ناله مانند بود لای پاش هم همین طور دستی زدم دیدم که یه جوری دیگه می خنده و هنوز من هیچ حسی نسبت به اون نداشتم باورکنید .مریم گفت همون قسمت جلوش را فلزیاب کار نکرده ببرش اونجا وقتی برگشت وگفت شروع کن من اون موقع یه لحظه متوجه یه جریاتی شدم خیلی سریع حرف مریم را تحلیل کردم دیدم بله خواهرم کوچلوم کسش را می گه. احتمال دادم که شاید اشتباهی شنیدم رفتم روی شکمش که سریع گفت پایین تر دیگه حتمی شد برام که مریم خوش اومده و یه جوری حرف می زنه همه حرفهاش را به حساب بچه گیش
گذاشتم و همون طور روی شکمش وگاهی به ندرت به نزدیکهای کسش یه دستی می کشیدم و اون هم می خندید راستش دیگه یه جوری خودم هم خوشم می اومد وکمی بیشتر لای پاش قلش می دادم راستش کمی هم شک داشتم که شاید اون نمی فهمه . کمی این کار ادامه داشت تا اینکه خواستم ببینم که مریم اصلاً چیزی می گه یا نه کمی بیشتر کس را فشار دادم دیدم که پا هاش را باز کرد تا راحت تر مالش بدم فهمیدم که خودش هم می خواهد که بیشتر مالش بدم خدایش من خودم هم کمی حشری شده بودم یه 20 دقیقه ای همین طور کسش و کونش را می مالیدم حتی سینه هاش را هم می مالیدم مریم دیگه کاملا حشری شده بود ناگهان صدای بابام آمد که می گفت جواد بابا دیگه بخوابین فردا کار ت را ادامه بده.
سریع خودم را به صندلی م رسوندم مثلاً من دارم پایانه می نویسم ومریم هم مثلاً خواب راستش اون هم خودش را زد به خواب .بابا آمد داخل اتاقم و گفت خیلی مونده که تموم کنی بهش گفتم که کمی هنوز مونده شما راحت برین بخوابین من باید تمومش کنم یه لحظه یه چیزی همچون برق به مغزم خطور کرد و گفتم بابا راستی کلید انباری را بدین فکر کنم بعضی از کتابهام را مامان اون جا برده گذاشته شب برم ببینم شاید یه چیزی هایی از شون پیدا کردم ونوشتم بابام گفت که حتماً سعی کن پایاننامه قوی داشته باشی .و رفت کلید را هم آورد
وقتی می خواست بره گفت که مریم که خوابیده ببریم سر جاش بزارم گفتم بزار بخوابه بی خوابش نکنید منکه نمی خوابم شایدم رفتم توی انباری یه چرتی اونجازدم .گفت باشه .بعدش رفت توی اتاقش و پنچ دقیقه بعد خوابیدن .
من موندمو مریم دیدم که مریم بلند شد و اومد کنار من و گفت کی بریم به انباری .گفتم چطور مگه گفت خوب راحتتر می خندیم بردمش به انباری بهش گفتم مریم حالا بیا چند کتاب بود پیداش کنیم .در حین گشتن از پرسیدم
دوست پسر داری گفت چی !
گفتم نه راستش را بگو
گفت واقعاً ندارم
بعد چون خواستم مزه دهونش را بفهمم گفتم از دختری خوشگل و چیز مثل تو بعد می دونم موردی نداشته باشه
دیدم خنده ای کرد و با یه حالتی که مثلاً نمی خواهد چیزی بگه گفتم نه نداشتما
ولی مکث و خنده گفت .
منم دیدم که فرصت خوبی گفتم راحت باشه گفت راستش موردی نداشتم ولی یه چند باری فیلم دیدم .
گفتم مثلاًچطوری بود گفت که یه مرده داشت یه دختره می کرد
بعد بهش گفتم که این پستونات هم خیلی حشر کنده و خوب برزگ کردی نکنه شیطونی کرده با این مه مه ها گفت با یکی از دوستام که می آید به خونه امون یا من می روم خونشون دو جلسه است که باهم دارم مه مه بازی می کنیم
گفتم دوسداری که باز هم مه مه بازی داشته باشی گفت آره .
گفتم می خوای من این کاره برایت بکنم - یا من از کونت بکنم و کس را جربدم با گفتن هر کلمه می دیدم که حال مریم داره خراب می شده از دسش گرفتم وروی بغلم نشوندمش و سینه هاش را فشار دارم لبهاش را بوسیدم وکسش را می مالیدم دیگه تو حال خودمون نبودیم سریع لباسهامون را در آوردیم دیگه کاملاً داشتیم با هم حال می کردیم که بهش گفتم بکنمت گفت دارم می میرم منم یه نگاهی به کونش کردم دیدم که تنگه آروم با انگشتام داخلش کردم کمی گشاد شده بعد کیرم کردم تو به سختی رفت تو ولی رو آسمون بودیم بعد از 10 دقیقه دیگه راحت تلمبه می زدم تو کونش اونم حی می گفت بکن بکن داداشم آه آآآآآه ه ه ه آخ می گفت را ستشم خدائی مریم عجی کونی داشتم ومن نمی دونستم بعد نیم ساعت دیکه آبم اومد و همش را تو کونش خالی کردم بعد چون دیگه خسته شده بودیم هموجا خوابیدم ولی مریم رفت بالا
فرداش که بیدار شدم ساعت 11 بود دیدم که مریم نیست و رفته مدرسه راستش یه جوری بودم احساس کمی خجالت داشتم مادرم هی قربون صدقه ام می رفت ساعت 30/12 گفت یک از همسایه ها نزری دارند و اونا دعوتش کرده و میره اونجا ناهارهم آماد است الانه که مریم بیاد و با هم بخورین منتظر بابا هم نباشین چون مآموریت رفته
بعدش خدا حافظی کرده ورفت چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم درب خونه باز بسته شد فهمیدم که مریمه سریع اومد تو خونه و دنبال من می گشت .منو که دید پرید بغلم و گفت دوستت دارم.
داداشی مامان گفت که ساعت 6 به انور کارشون تموته بابا هم شب می اید بریم به انباری بازم . خندیم وگفتم مثل اینکه خیلی بهت مزه داده گفت پس جی مگه به تو نداد گفتم که بهتر از این نمی شه گفت پس بریم دیگه .
بعد اون جریان
مریما را 2 یا 3 بار هر روز از کون می کردمش دیگه عادت کرده بودیم آخرای ماه بود وپایانمه من هم تموم شده بود می خواستم برگردم به جنوب و به دانشگاه مریم هم امتحانات هم تموم شده بود تعطیل شده بودند قرار شد که مریم هم با من بیاد به جنوب
مریم را بردم جنوب بردمش توی خونه خودم بعد از اینکه رفتم دانشگاه پایانه را دادم به استاد بعد به پالایشگاه کارم که تموم شد رفتم خونه مریم را دیدم که آریش خیلی غلیط کرده و شام درست کرده بود و با هم خوردم وبعد رفیتم تا بخوابیم که بود اولین شب کس دادن مریم وکس کردن من
کس مریم هم حلقوی بود تا دلت تون بخوالت از کسو کون می کردمش .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
صفحه  صفحه 5 از 87:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  87  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.