| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 64 از 77:  « پیشین  1  ...  63  64  65  ...  76  77  پسین »  
#631 | Posted: 28 Oct 2012 13:07

دید زدن خاله لیدا

سلام من امین 16 سالمه و از شمال هستم , داستانیو که میخوام براتون تعریف کنم به 1 سال پیش برمیگرده. اول بگم من زیاد فکر این که با کسی سکس داشته باشم نیستم وعاشق دید زدنم !!! تفریحمم فیلم سوپرو دید زدن خوشگلای فامیله و مخصوصا خاله های خوشگلم....! توی این داستان بر خلاف کس و شعرایی که بعضیا تلاوت میکنن داستان چیزه دیگه ای واصلا سکس محارم توش وجود نداره چون خیلی جلوه ی خوبی نداره وخوشم نمیاد در واقع جلق و به این کار بیشتر ترجیح میدم...!
من 4تا خاله دارم که همشون چشماشون سبز وموهای بلوند و پوست سفید دارن,,, خلاصه خوشگلو تو دل برو!!! .......همشون باهام رابطه خوبی دارن و منم عاشق همشونم...ولی خاله بزرگم برام چیزه دیگه ایه !اسمش لیدا و حدود 43 سال سن با قدی 175و وزن حدود70 وسایز سینهاشم85 از همه مهم تر اون رون پا و کون گوندشه که منو جذب خودش میکنه بر خلاف سنش مثل دختر بچه هام تیپ میزنه...! ولی انسانی تند خو وعصبی واز اون دسته ادمایی که به ادم رو نمیده .! تو خاله هامم از همه بد خلق تره شاید به خاطر اینه که بچه دارنمی شه.. شوهرشم از اون بازاریهای خفنه که 7صبح میرفت سره کار تا 9 شب..
خالم خیلی منو دوست داره و منم به خاطر همین زیاد خونشون میرفتم باهامم خیلی راحته و هرجا با مادرم مینشست میگفته امین رفیقه تنهاییامه... همین باعث می شد تا من بهش یه حسایی پیدا کنم ...! برا دید زدن خالم و رفتن به خونشون همیشه لحظه شماری میکردم مخصوصا تابستونا!!!!...... خالم معمولا باهام راحت بودو لباسای راحت میپوشید اکثرا با تاپ و شلوارک میومد کنارم و منم وقتی کونشو میدیدم کیرم سریع سیخ میشد وحتی بعضی وقتا خودشم متوجه میشد و خودشو میزد به اون راه و مثلا ندیدم.........یه شلوار سفید بلند نازکم داشت که هر موقع میپوشید منو بیشتر حشری میکرد اخه شورتاش همیشه از زیرش معلوم میشد و منو وادار میکرد زمانی که خونه نبود برم سراغ شورتو و کرستاش .... شورتای متنوع ودر انواع رنگها تو کشوی لباس زیراش بود وقتی شورتاش و میدیدم سیخ میکردمو پیش خودم میگفتم که این شورتا چه حالی میکنن وقتی میچسبن به کس و کون خوشبوی خالم...از این شورت امریکایی که پشتش فقط یه بند نازک داره هم داشت که تو فیلما میبینیم... که همیشه بوی ادکلون میدادو منم ابمو رو اون خالی میکردم......با تمام این موضوعات بازم ازخالم حساب میبردم و فقط تو ذهنیاتم به یاد کون گند ش جلق میزدم ....

• داستان از اونجایی شروع میشه که پارسال خرداد موقع امتحانات خانوادم باید میرفتند مسافرت و منم تصمیم گرفتم که برم خونه خالم و یه چند روزی اونجا باشم تا خانوادم از مسافرت برگردن....خلاصه نزدیک تابستون بودومیدونستم اگه برم اونجا میتونم خاله عزیزمو دید بزنمو حداقل چیزشم دستیابی به شورتو و کرستای خوشبوی خالم بود......... اون روز مادرم زنگ زدو به خالم اطلاع داد که امین 2یا 3 روز مهمانتونه و خالمم که خیلی وقت بود منو ندیده بود خوشحال شدو گفت بیاد..........اون روز که خیلیم گرم و شرجی بود تصمیم گرفتم ظهر برم خونه خالم و زمانی که رسیدم ایفونو زدمو خالمم دروازه رو بازکردو رفتم بالا وقتی درو خونه رو خالم بازکرد چی میدیدم خالم با یه دامن کوتاه صورتی چین چینی تا بالای زانو با یه تاپه نازک سیاه که چاک سینهای سفیدش پیدا بودو فقط نوک سینهاشو نمیشد دید, تنش بود..... خالم منو فرما زد که برم تو خونه و میگفت چه عجب خونه خالت اومدی و گفتم موقع امتحانات خاله... تموم بشه چشم...... من که هنو تو شک اون کون گنده خالم که زیره دامنه واگه فقط چند سانت دامنش میرفت بالا میتونستم اون لا پای گوشتالوشو اون کونه سفیدشو ببینم بودم ...... هنوزم باورم نشده بودم که خالم اینطور جلوم لباس پوشیده یهو ! دیدم خالم میگه از شانس بدت کولر خونمون خراب شده و این چند روزو باید بدون کولر سر کنیم اول ناراحت شدم بعد کمی که فکر کردم دیدم این به نفع منه اخه خاله ام مجبور میشه لباسای بازوسکسی تری بپوشه و وراحت تر میشه هیکل زیبای خاله رو زیارتش کرد......
• بعد از کلی پذیرایی و زیر چشمی دید زدن البته خالمم خیلی حواسش جمع بود هم موقع نشستن هم موقع بلند شدن که جایی از زیر دامنش مشخص نشه...!منم زمانی که میدیدم خالم میخواد بلند بشه یا بشینه هی زیر چشی میرفتمو ولی هیچی نمیدیدم و فقط زمانی که خالم بلند میشد بره کاراشو برسه از پشت بالاوپایین کردن کونشو موقع راه رفتن میدیدم که مثل ژله میلرزید و حاضر بودم یه شبانه روز با اون کون کپل و سفیدش بشینه رو صورتمو منم سوراخ کون و کسشو براش لیس بزنم!!!!!........خلاصه دیدم شد غروب و منم چیزی از زیباییهای زیر دامن خالم ندیدم…. منم که حشرم زده بود بالاوچیزه خاصی ونتونسته بودم ببینم اعصابم خیلی خورد شده بود وداشتم فوتبال میدیدم به فکر اینکه زمان داره از دست میرو منم هچی ندیدم داشت دیوونم میکرد....بعد از چند دقیقه دیدم تو آشپزخونه صدای ظرف میادو دیدم خالم داره تو کابینتش ظرف و ظروفش رو جابه جا میکنه اروم رفتم دم درو طوری که خالم متوجه نشه تا شاید بشه دیدش زد دیدم یه لحظه سرشو برده تو کابینت و یه خورده از اون لاپاش معلوم بودولی قسمت اصلی یعنی کون گنده خالم وشورتش معلوم نیست خیلی کنجکاو بودم بدونم چه شورتی پاشه و چه رنگیه......!ولی نشد……برگشتم سر جام و نشستم!!!!…. تا اینکه غروب دیدم خالم چای اورد و رو زمین بساط عصرونه رو ردیف کرد ........من نشستم و شروع به خوردن کردم وتا اینکه خالمم امدونشست کاملا حرفه ایم نشست که جاییش معلوم نشه......طوریم چهار زانو نشسته بود که دامنشومحکم چپونده بود تو لاپاش که جایش معلوم نباشه....منم که حسابی زیر چشی لاپای خالمو میپاییدم تا شاید بشه اتفاقی دامنش بره کنارو مام اون لاپای سفیدوگوشتالوشو همراه با شورتی که کس تپل وخوشبوش زیرشه و ببینیم....که یه لحظه دیدم تلفن خونه به صدا در امد و خالمم ناخداگاه و بی هوا سریع اومد بلند شه که بره گوشیو بگیره یه لحظه دیدم پاهاشو وا کردو دامنش رفت کناروقشنگ جلوی چشمام زیر دامنش معلوم شد.... واایییی فقط یه لحظه سریع لاپای سفیدوگوشتالوش جلوم ظاهر شد با یه شورت مشکی (که میدونستم کدوم شورتشه.... جلوش تور توری و پشتش ساده قبلا ابمو روش ریخته بودم) رو از زیره دامنش زیارت کردم....همون لحظه سیخ کردمو.. ولی احساس کردم که خالم متوجه شد که دیدمش... ولی من خوشحال شده بودم از این که یه جایه حساسیو تونسته بودم دید بزنم.راضی شده بودم........بعد از این عصرونه خالم رفت تو اتاق خوابش ودر کمال ناباوری دامنشو عوض کرده یه شلوار بلندپوشید متوجه شدم چرا اینکارو کرد چون شوهر خالم نزدیک اومدنش بودو پایان دید زدن من.......
• خلاصه اعصابمون کلی ریخته بود به هم وهی میگفتم یعنی میشه دوباره اون دامنشو بپوشه ولی یه چی ته دلم میگفت همش که ناامید نباشم شب شدو موقع خوابیدن منم جامو گذاشتم رو بروی اتاق خواب خالم که تلویزیونم دقیقا رو به روم میشد ........ موقع خوابیدن شد و شوهرخاله که خوابید خالمم رفت تو اتاق شو در و هم تا نصفه بست منم که تو فکرحسرت کون سفید و گنده خالم بودم صحنه های امروز مدام رژه میرفت تو افکار خرابم تا اینکه خوابم برد از این به بعدش داستان جالب میشه.........صبح روز بعدی حوالی ساعت ۷ بود که شوهرخاله م رفتو منم خودمو الکی زده بودم به خواب دیدم بعد چند دقیقه خالم از جاش بلند شدو حوله شو)روبیه دشام) رو گرفتو به سمت حمام میره منم که چشامو الکی بسته بودم و زیر چشمی میدیدم تا خالم متوجه نشه بیدارم........ خلاصه اینقدر صبر کردم تا صدا شور شور آب بیاد بعد برم ببینم چه خبره وقتی صدا آب شنیدم بعد چند دقیقه مثل برق رفتم دیدم در رختگن حمام نیمه بازو در حمامم بسته اروم در رختگن و باز کردم دیدم بله یه شورت مشکی با یه کرست مشکی رو سبد لباس نشسته هاست رفتم و اروم شورت خالم و گرفتمو بو کردم بوی کس خالمو میداد یه مقدار لیس زدمو به کیرم کشیدم و خواستم آبمو بریزم روش می ترسیدم خالم منو ببینه که یهو صدای آب قطع شدو سریع پریدم اومدم تو جام خوابیدم و رو سرمم پتو نازک مسافرتی انداختم تا خالم میاد نفهمه که بیدار بودم آخه بد جور نفس نفس میزدم که تو همین حینی که پتو روم بود دیدم یه سوراخ از زیر پتو به سمت اتاق خواب خالم درست شده و منم از این زیر دید خوبی نسبت به اتاق خواب دارم و از همه مهمتر نمیتونه منو ببینه که میدیدمش خلاصه خالم اومد و دعا میکردم که دراتاقشو نبنده که خوشبختانه نبست و اروم رفت بطوری که من بیدار نشم ........ خالم رفت سمت میز ارایشیش تا جلو اینه موهاشو کمی ردیف کنه وهنو حولشم رو تنش بودو پشت به من واستاده بود چند بارم پشتشو هی میدید که ببینه تو چه وضعیتی خوابیدم که خیالش تخت میشد که سرم زیر پتوه....... چن دقیقه بعد یهودیدم خالم میخواد حولشو در بیاره تمام تنم میلرزید وبه نفس نفس افتاده بودم..... به ارزوی دیرینه داشتم نزدیک میشدم.... خالم اصلا نمیدونس که یکی داره دیدش میزنه وگرنه میفهمید میکشتتم میخواست حولشو در بیاره و لباساشو بپوشه..... وایییییییییییییییییی در کشوی لباس زیرشو باز کرد تازه فهمیدم هیچی زیر حولش نیست!!!!!!!!! دیدم یه شورت و کرست قرمز خالی خالی سفید داشت و گرفت که ست هم بودن اصلا فکرشونمیکردم که زیرحولش لخت لخت باشه بعد متوجه شدم که لباس زیرشو میخواد همینجا بپوشه و یه لحظه تو کونم عروسی شد تو همین حین خالم اروم کمربند حولشو باز کردو حولش باز شد!!تمام تنم داشت سر میشد و میلرزیدم اخه خالم تا چن دقیقه دیگه جلوم لخت میشد ومنم تا حالا کونشو از رو شلوارک یا شلوار دیده بودم و برا اولین بار بود که میخواستم لخت ببینمش خیلیم هیجان داشتم..... تو همون حین دیدم اروم دست راستشو ازحوله در اورد نصف سمت راست بدنش اول افتاد بیرون وقتی قاچ کون گندش مشخص شد کیرم داشت از شق درد میترکید یه کون گنده .....که هیچی روش نبود! لخت لخت منم حشری شده بودم ...بعدش دیدم حولشو از تنش کلا در اورد !!!چی میدیدم یه کون درشت و یه هیکل نازوسفید که پشت بهم واساده بود و منم دستمو گذاشتم تو شرتم که جلق بزنم ..... خالم اول کرستشو گرفت تا بپوشه یه خورده نیم روخ شده بود ولی کامل سینه هاش مشخص نبودویه لحظه کوتاه تونستم نوک سینه های درشتو سفیدشو ببینم که نوک سینه هاشم رنگ صورتی کم رنگ یا همرنگ پوستش بهتره بگم وقتی کرستشو پوشید نوبت شورتش رسیدو منم دیگه داشت ابم میومد وقتی شورتشو وا کرد تا پاهشو بکونه تو شورتش کمی خم شدو پاهشو بلند کردو یه لحظه سوراخ کون و کس تپل و سفیدشم معلوم شدوایییییییییییی سوراخ کونش سفیدسفید یه لکه ام نداشت بعد اروم شرتشو کشید بالا کونش مثل ژله تکون میخورد تا بره زیر شورت... بعدش اروم خم شد تا حولشو از رو زمین بگیره دیدم کونه گندش قشنگ وا شده وچاک کسشم میشد از زیر شورتش تشخیص داد ولی حیف که دیگه شورت پاش بود ولی بازم حال داده بودو.. منم این دفعه بر خلاف معمول ابم خود به خود اومد و بعدشم خالمم شلوارکو لباساشو پوشیدو منم از اینکه بدون دردسر تونسته بودم دیدش بزنم خیلی خوشحال بودم......بعد از این ماجرا ..دیگه به این صورت نتونستم این خالمو دید بزنم..


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#632 | Posted: 28 Oct 2012 13:09

تو گوشی از عمه

من یه جورایی مریضم هر ماه میرم دکتر شاید کسی باورش نشه ولی ترشح غده های شهوتم زیاده
یعنی همش به زنا چشم دارم مخصوصا اطرافیانم بدون مقدمه میگم از اونایی که دروغ مینویسن متنفرم پارسال بود که من سکس کردم اونم با محرمم یعنی عمم .من فقط به یه دلیل این اشتباهو کردم اونم اینه که خیلی ادعای شیخی می کردم.من یه عمi دارم که فقط تو یه کلمه بگم همه دیوننشن.نمی گم تئ همه منو بیشتر دوست داره نه اصلا حواسش به من نیست.زود تعریف کنم.پارسال با شوهرش رفتن مسافرت کلید خونه رو دادن مامانم منم فکرایی زد به سرم .شبونه کلیدو بر داشتم رفتم خونشون .راستی عمم 38 سالشه ولی بد نیست جوون پیداست.رفتم خونشون سریع رو تختش خوابیدم تموم لباسای زیرشم دورم ریختم کلی حال کردم بعدش عکساشو اوردم اما احمق یه کار خرونه کرده بود تو مهمونی با دوستاش چنتا عکس سکسی گرفته بودن منم تا اونا رو اتفاقی از زیر قاب عکس دیدم دیگه دیونه شده بودم و از یه طرفم تعجب که عمه مذهبی من چرا این کارو کرده کلی جق زدم و بعدش صبح یواشکی رفتم خونه عمم از مسافرت اومد زنگ زد گفت امید سریع بیا کارت دارم من خاطر جمع بودم همه چیزو سر جاش گذاشتم اما یه گاف داده بودم که میگم.رفتم اونجا دیدم شوهر عمم تو حیاط ماشین میشوره رفتم بالا گفتم الان از مسافرت اومدن محکم میبوسمش درو زدم عمه درو باز کرد اومدم ببوسمش محکم خوابوند تو گوشم هیچی نفهمیدم دماغم خون اومد نشستم رو میز فقط نگام میکرد منم واقعا از ترس قلبم تیر میکشد گفت اول خودم ادمت میکنم بعدش شوهرم بعدشم خانوادت منم اصلا حرف نمی زد.گفت فقط بگو چرا این کارو کردی من چیزی نگفتم چون گفتم داره یه دستی میزنه.فقط گفتم لا اقل بگو چه کار کردم که بدونم گفت نمیدونی گفت کاری نکردم که مستحق این برخورد شما باشم.گفت پاشو بریم تو اطاق رفتیم کامپیوترو روشن کرد گفت من میرم بیرون تو یه فیلم تو صفحه هست بزن ببین.رفت بیرون دنیا رو سرم خراب شد عمم تو اطاقشون بالا سر گاوصندوقشون دوربین مخفی کار گذاشته بودن منه خر ندیدم .همه کارای منو تو اطاق ضبط کرده بود.اومد تو گفت برو فردا ادمت می کنم از ترس واقعا رفتم دکتر فقط قرص خوردم که تا فردا اروم باشم.به دوست صمیمیم گفتم.گفت یقین کن نمیگه ولی بیچارت میکنه.و یه چیز دیگه هم گفت که قطع کرد گفتم بگو/گفتناراحت نمشی گفتم نه گفت اگه واقعا میخواست بگه چرا همون روز نگفت چرا بازی در اورده .

من رفتم تو فکر تا صبح فردا صبح دیر رفتم زنگ زد گفت چرا نمیای؟گفتم الان.رفتم یه کاری کرده بود که باورم نمیشد تا درو باز کرد دیدم چادر مشکی سر کرده هیچی نگفتم.رفتم تو نشستم شروع کرد به حرف زدن یک ساعت و چهل دقیقه حرفاشو زد همه چیزاشو که گفت به من گفت چرا خفه شدی حرف بزن به مامانت گفتی با سوتین عمت ارضا شدی؟من داشتم دیونه میشدم گفتم اخره خط حرف میزنم .گفتم عمه من اگه حرف بزنم یا حرف نزنم منو لو میدی طبیعتا غیر از زندانش من باید از خانواده و شهر برم چون ابرو ندارم پس حرفامو میزنم گفت خوبه که فهمیدی.گفتم عمه من بدبخت عالمم من مریضم روزی چنتا قرص میخورم و هرکس جای من بود شاید این کارو میکرد شما یه نگاه به لباسات بنداز که جلو من می پوشیدی هر ادمی رو داغون میکرد/چرا این قدر به لبام بوس میکردی؟چرا این قدر منو تو سینت فشار میدادی یعنی بازم میگی من مقصرم؟البته اینارو با گریه و داد میگفتم یه بار دیدم شوهر عمم اومد پشت در پیچوندش که بره سره کار.عمه اومد نشست گفت اشغال من دوست داشتم.گفتم میدونم من به عشق شما به سکسی که دعوتم کردن بدون پول نرفتم اما شما داری هی منو محکوم می کنی؟گفت خفه شو گفتم خوب نمیتونم همه بدنم داغونه از بس تو خیالم به عشق شما زدم.حالا من گفتم حرفامو پاشو بریم پشی بابای من.دیدم عمه یه کم اروم شد.گفت چرا این کارارو میکنی؟گفتم اگه دلیلشو میدونستم الان زن میرفتم دختر خالمو بین زمینو هوا نمیذاشتمش گفت خاک برسرت پس بگو چت بوده تو این چند سال.الان بگو چه کار میخوای بکنی؟گفتم هیچی من ازدواج نمی کنم .گفت غلط کردی دردت چیه.گفتم من تابه عشقم نرسم ازدواج نمیکنم گفت کی؟گفتم اونی که میخواد منو ببره کلانتری فهمید کیو میگم گفت خوب چه کار کنیم تو نباید بذاری من زندگیتونو خراب کنم.گفتم فایده مداره خراب شده.گفت چی میخوای؟گفتم نمیگم چون دیگه فایده نداره
گفت بگو بهت میگم .گفتم عمه التماست میکنم به پات میفتم فقط یه بار ب؛لت کنم گفت خفه شو اشغال بلند شدم گفتم به جان مادرم که بیخود قسم نمیخورم امروز خودمو میکشم رسید گفت بتمرگ.نشستم گفت واقعا این کارو می کنی گفتم دوساعت دیگه خبرش میاد.گفت جان خهمون مادرت اگه راضی بشم منو بغلم کنی به کسی حرفی نمی زنی گفتم شما ازمن فیلم داری من چه کار میتونم بکنم
یه بار دیدم چادر رو از سرش برداشت امومد کنارم گفت یالا کارتو بکن برو منم فهمیدم چه کار کنم رفتم بغلش کردم و شروع کرم مالوندنش رفیقم گفته بود اگه واقعا قصدی داره فقط تو دستتو برسون به کسش منم انجام دادم گفت نکن کثافت گفتم فقط یه دقیقه تا مالوندم چشاشو یه دقیقه بست و حرفی نزد.ولش کردم گفتم عمه اینم قولمون اگه کار ندری من برم دنبال بدبختیم/گفت گومشو.لبه در حیاط ایفونو برداشت گفت بیا بالا کارت دارم من رفتم بالا گفت فکرشم نمیکردم با اون همه شهوتی که میگفتی بزاری بری سختت بود؟گفتم از دردش مردم ولی قول داده بودم گفت منم واسه همین قولت بهت گفتم بیای گفت امید اگه حرفامو بر ملا کنی میگشمت با اون فیلم.گفتم چشم.گفت من با رضا مشکل دارم ولی ازترس حرف مردم نمیگم که طلاقم نده گفتم باورم نمیشه چرا؟گفت عادتشه میاد منو یه کم دستمالی میکنی مثل تو و وسط کار جق میزنم واسش میره منم واسه اینکه ارضا نمیشم بیماری اعصاب گرفتم حالا فهمیدم چرا قرص میخوره گفتم من الان چه کنم گفت تواعتماد منو جلب کردی فقط یه بار منو ارضا کن که محتاج غریبه نشم بعد برو/گفتم فقط یه بار منم بوسیدمش شروع کردم وسط پذیرایی به سکس بچه ها دروغ نمیگم ولی جوری حالش بد بود که تا لختش کردم رفتم کسشو بخورم این قدر جیغ زد که همسایشون درو زد گفت من درد کمر دارم چیزی نیست.بچه ها شروع کردم به خوردن کسش اینقدر لیسیدم که ابش با فشار دراومد گفتم بیچارم کردی بکنم دیگه بعد برو خونتون شروع کردم بدونه مقدمه ازش یه کاندوم از قدیما داشت گرفتم واسم سرش کشید رفت روش کردم توکسش این قدر من تلمبه زدم داشت منو چنگ چن میکرد ابم داشت میومد منم از بس شهوتی شده بودم دیگه میخواستم داد بزنم دیدم نمیشه اون هی جیغ میزد ابمو همه در اومد بعد از ده دقیقه که بلند شدم گفت فقط واسه لطفی که امروز کردی ابروتو نمیبرم.بعدش گفتم لا اقل بیا الان باهم دوست بشیم اومد بغلم کرد و بوسیدم بعد گفت هر وقت بخوام میای گفتم اره از خدامه .یه هفته بعد زنگم زد گفت بیا منم بدجور حالم خراب بود رفتم خونشون باورتون نمیشه کاریش کردم داشتیم جفتمون میپکیدیم کشو پاره کردم الان دیگه هیچ وقت نمیخوام زن برم هفته ای یه بار عمم میزنگه میگه بیا خیلی هم باهم بیرون میریم وقتایی که با من بیرون میاد میریم پارک ملت واقعا ارایش میکنه دیگه نمیگه ازدواج کن یه بارم تو خونشون واسم لباس عروس پوشید تو لباس عروس کردمش دیوانه وار کردمش.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#633 | Posted: 28 Oct 2012 13:13

مکه رفتن عمو همانا...کردن زن عمو شهناز خوشگل همان

سلام به تموم دوستان شهوانی این داستانی رو که می خوام بگم شاید پیش خودتون بگید آره اینم مثل داستان های دیگه خالی و چرته من الان 20سالمه اسمم امیر قضیه واسه سه سال پیش که عموم رفت مکه و زنش رو نبرد با زنش خیلی بد بود فکر کنم اصلا باش رابطه نداشت تازه زنش هم بهش شک داشت آخه وضع پولی عموم عالی وقتی مکه رفت زنش رو گذاشت خونه پدرش(پدرعموم)آخه اجازه نداد بره پیش خانواده خودش یادمه وقتی عموم خداحافظی می کرد زیر لب زنموم شنیدم که گفت:انشاالله برنگردی.بعد پنج شیش روز ماهم رفتیم خونه پدربزرگم یه سری بهشون بزنیم وقتی رفتم طبقه ی بالا زن عموم رو دیدم واقعا ترسیدم خوابیده بود رو تخت پستوناش و میمالید سریع برگشتم قلبم تند تند میزد بذارید از انامش براتون توصیف کنم زنی بود سی سال داشت قدش 175پستونای گرد وتپل باسنشو تا این جای داستان چون ندیدم بهتون نمیگم ولی از زیر دامن خیلی بزرگ و گوشتی بود طوری که آدم هروقت از پیش آدم رد میشد آدم راست می کرد یکم از اتاق دور شدم گفتم یاالله... چند لحظه صبر کردم که زنموم با صدای لزون گفت امیر تویی بیا تو رفتم داخل اتاق سلام علیک کردم دستش و سمتم دراز کرد دست داد اولین بارم بود بهش دست دادم دستش خیلی داغ بود گفتم زنمو مادر بزرگ کارت داره دستم رو ول نمی کرد تو چشام زل زده بود بلند شد نمیدونم چرا خودش مالید به من رد شد من خیلی حشری شدم خواستم برم دستشویی جغ بزنم گفتم ولش کن تو اتاق یه زره کیرم رو مالیدم رفتم پایین دیدم زن عموم حاضر شده مادر بزرگم بهم گفت امیر جان برو بازن عموت تا خونه لباساشو بیاره منم شوک بهم وارد شد تا اون موقع فقط یه بچه داشت بهش گفت مامان منم میام نمیدونم چرا گفت بمون پیش مامان بزرگ نمی خواد بیایی من هنوزم تو شوک بودم راه افتادیم یه کوچه رفتیم زن عموم گفت ماشین بگیریم گفت خسته میشیم عرق میکنیم تو دلم گفتم داره چی میگه چی کار به عرق من داره حسابی حشری شده بودم پیش خودم گفتم امروز این یه چیزیش شده گفتم زنمو شهناز بیا از این ور سوار ماشین شدیم تو ماشین حساب کرد جلو راننده کلی خجالت کشیدم وقتی رسیدیم.تا خونه شون یه ذره باید پیاده راه میرفتیم رسیدیم به خونه در رو باز کرد من هم با یه دلهره ای رفتم تو رفتیم داخل خونه نشستم رو مبل قشنگ جلوی در اتاق شهناز رفت تو اتاق نشست رو تختش جوراباش رو در آورد بعد دامنشو در آورد یه شلوار استریج پوشیده بود وقتی برگشت پشت به من کونشو تو شلوار تنگش دیدم خیلی خوشگل بود نه تپل بود نه کوچیک متوسط سرجاش گرد و گوشتی خط کونش از صد متری هم مشخص بود اومد بیرون کلید کولر نزدیک من بود کولر رو زد وای که چه بوی شهوانی میداد رفت دوباره تو اتاق وقتی راه میرفت کونش خیلی تالاپ تولوپ داشت وای...یادم میاد آبم میریزه تو شرتم کیرم حسابی راست شده بود دادمش بغل اومد بیرون گفت چیزی نمی خوری گفتم نه ممنون گفت پس بیا توگفتم واسه چی گفت بیا کیرم داغ داغ شده بود می خواستم همون لحظه بکشم پایین جلوش جغ بزنم رفتم تو به کیرم که راست شده بود بد نگاه کرد من ترسیدم کیرم داشت می ترکید باورتون نمیشه تابشو درآورد وای چه بدن سفیدی نمایان تر شد به پشت خوابید رو تخت گفتم لن میگه بیا بکن یه کرم پیشش بود گفت می خوام برم حموم بیا با این کرم یه ذره ماساژم بده من حول شده بودم گفتم من گفت آره وقتی چشم به کونش افتاد خواستم استریجشو پاره کنم بیفتم رو کونشو بلیسمش چند لحظه به کونش خیره شده بودم گفت کجا رو نگاه میکنی شهناز خیلی زیبا بود چهرش آدم رو حشری میکرد چشمای مشکی و خمار صورت سفید و نرم هیچ وقت یادم نمیره رفتم رو تخت پاهاشو بهم چسبونده بود کونش زده بود بالا پاهاشو کردم بین پام وسط دستم اتفاقی خورد به کونش کونش لرزید گفت چه کارمیکنی عرق سرد نشست رو پیشونیم گفتم الان کارشو میسازم به دستم کرم زدم گفتم نمیشه باید بند سوتینت رو باز کنم گفت باشه باز کن باز کردم منتظر بودم برگرده پستونای نرم و تپلشو ببینم وای دستم رو کشیدم رو کمرش روگودیش چه پوست نرمی داشت گفت چه دست داغی داری خودمونی تر شدم یه ذره خودم نزدیک کونش کردم از رو شلوار کیرم رو میمالیدم وسط کونش نمی فهمید کیرم داشت شلوارم پاره می کرد وای وقتی ماساژ می دادم کونش می لرزید گفت بیا پاین تر منظور از پایین تر گودی کمرش بود من استریج رو خواستم بکشم نذاشت گفتم زنمو می خوام ماساژ بدم کامل پایین نمی کشم هیچی نگفت به زور استریجشو پایین کشیدم جون کون دوبرابر شد زد بیرون یه شرت هفتی صورتی بود لپای کونش از بغل زده بود بیرون دستم رو کشیدم رو لپای کونش خواستم شرتتشو بکشم نذاشت گفت دیگه نمیشه بسه بذار برم حموم گفتم بذلر ماساژ بدم معلومه خسته ای خواستم شرتشو در بیارم برگشت پستوناشو دیدم سفید و تپل مپل دستم ناخواسته رفت سمت پسیتوناش دستم خورد به پستوناش مالیدم گفت چه کار میکنی هیچ جوره راه نمیومد گفتم زن عمو بیا دیگه منم جوونم دل دارم گفت نکن بیشتر مالید رفتم سمت پستوناش داشت جیغ میزد گفتم چی کار میکنی گفت تورو خدا نکن گفتم چرا گفت می ترسم وسوسه بشم گفتم بهتر گردنش رو لیس زدم لباسمو در نیاورده بودم گفتم بذار حشری بشه حسابی گردنش رو لیس زدم رفتم سمت پستوناش وقتی لیسیدم انگار پنبه بود نرم نرم دیگه مقاومت نمی کرد دیدم آهش در آومد سریع لباسمو کندم کیرم شق شق شده بود مث درخت افتادم روش داغی بدنش به تنم خورد حشری تر شدم حسابی خودم رو بهش مالیدم گفتم جون خواستم برم سمت شرتش با دست شرتشو نگه داشت دوباره پستونای نرمشو خوردم دستش شل شد شرتشو سریع در آوردم جون این زن یه تار مو تو کسش نبود وای رفتم سمت کسش زبونمو چسبوندم به کسش حساب لیس زدم آه و اوه میکرد زبونمو کردم تو کسش ناله اش بلند شد هی میگفت آه آه آه وای وای وای آی آی آی دیدم حسابی حشری بادست پستوناشو مالیدم کیرم و بادست هول دادم تو کسش وای چه کس داغی داشت نرم نرم بود آروم تلمبه زدم یه لحظه به بدن لختش نوجه کردم خیلی خوش استیل بود استیلش مث الکس تگزاس بود کم کم تندش کدم باور نکردنی بود جلوی آه ونالشو نمی تونستم بگیرم حسابی کردم تو کسش کیرم رو در آوردم گفتم من که تو عمرم چند بار جغ نزدم اونم همش بیاد کون زن عمو بوده برش گردوندم کونش نمیدونی چقدر سفید بود لپاشو بادست زدم اون ور کیرم رو گذاشتم رو سولاخش فشار میدادم هیچی نمی گفت دیدم نمیره یه ذره از اون کرم زدم رو سولاخش مالید چه سوراخ قرمزی داشت کردم آروم توکونش هیچی نمیگفت تلمبه زدم کونش می لرزید کم کم آبم آومد پاشدم کیرمو کردم تو دهنش خمار کیر بود میک میزد لباسمو پوشیدم اونم پاشد رفت حموم دیگه از اون به بعد زنموم جواب سلامم نیداد ولی چه کسی بود یادش بخیر


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#634 | Posted: 28 Oct 2012 13:14

کیر خر تو کس مادرزن

سلام من اسمم رضاست خاطره ای که میخوام براتون بگم برمیگرده به چندسال پیش یه روزبعدازعروسی برادرزنم،زنم اون روزبه من گفته بودبرم یه مشتی وسایل که مونده بود خونه ی مادرش وردارم بیارم منم که میخواستم شب حسابی بکنمش گفتم چشم ورفتم، راستی بگم که مادرزنم خیلی خوشگل بودوچشم همه ی آدم های محل دنبالش بود خلاصه رفتم ورسیدم به خونه ی مادرزنم،هرچی درزدم دیدم کسی دروبازنکردبه ناچارازدیوار بالارفتم ودیدم یه صداهایی ازتوطویله میادازدیوارپایین پریدم ورفتم پیش طویله وای باورم نمیشد مادرزنم کیر خروگرفته بودوهی میمالوندبه کسش ومیگفت آه آخ وای معلوم بودخره هم داره کلی حال میکنه منم بدون رودروایسی یه اهمی کردم رفتم تو مادرزنم تامنودید حول شد تکون خورد وچارپایه اززیرپاش دررفت وکیرخرتاته رفت توکسش بعدیه جیغی کشیدوگفت وای دردم میاد
اون که ازخجالت سرخ شده بود داشت گریه میکرد توهمین موقع خریه دادی کشیدو همه ی آبشوخالی کرتوکس مادرزنم منم رفتم تاکیرخر رو ازتوکسش دربیارم کیرخروگرفتم وبه مادرزنم گفتم زوربزن اونم هی میگفت دردم میاد منم سرش دادزدم گفتم زودباش خلاصه کیرخرو ازتوکسش درآوردمو بردمش لب حوض یه آبی زدم صورتش تاحالش بهترشد بعدبردمش داخل اتاق خوابوندمش یه خورده آب بهش دادم بعدباهاش حرف زدم گفتم اگه آق میرزابفهمه طلاقت مید (آق میرزاپدرزنمه) اونم هی التماس میکردومیگفت نگو منم گفتم بگه آق میرزاسیرت نمیکنه اونم گفت ازوقتی که اون بادفسقش عمل کرده دیگه نزدیک من نمیاد،منم گفتم چراخودتوباخیار باموز یاکیرپلاستیکی سیر نمیکنی اونم گفت اولا این کارومیکردم منتها سردبودومزه نداشت وحال نمیداد تااینکه یه روزرفتم داخل طویله دیدم خره کیرش بلند شده منم حشری شدم وازاونوقت تاحالا باخره حال میکنم .منم دیدم لباسش خاکیه وحال مادرزنم بده بلندش کردم بردمش داخل اتاقش تالباسشو عوض کنم لختش کردم روتخت خوابوندمش ورفتم سرکمدوشرت وکرسه ولباساشو اوردم خلاصه منم که مادرزنمولخت میدیدم حشری شدم وافتادم روش اولش گفت ول کن ولی یه خورده که ازش لب گرفتم وسینه هاشومالوندم شروع کرد به اه واوه کردن وهی میگفت همش مال خودته پارم کن منم کیرم اوردم پیش صورتش وگفتم ساک بزن اونم شروع کرد به ساک زدن یه دودقیقه ای واسم ساک زد بعدکیرم درآوردم ازتودهنش کردم توکسش وشروع کردم به تلمبه زدن به یه سه چهاردقیقه کیرم کشیدم بیرون گذاشتم توکونش وشروع به تلنبه زدن کردم بعددودقیقه دیدم آبم میخوادبیاکیرم کشیدم بیرون وآبمو بافشارریختم روسینه هاوصورتش وولوشدیم روی همدیگه بعد10دقیقه باهم دیگه رفتیم حموم تاخودمون بشوریم توحموم بودیم که دوباره کیرمن راست شد ازپشت مادرزنم گرفتم وکردم توکونش یه جیغی زد بعد که حشری شد برام ساک زد وبعدکه دوباره آبم هردومون اومد خودمون شستیم واومدیم بیرون بعدکه میخواستم برمو ووسایلارو ببرم یه بوس آبدار ازش گرفتم رفتم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#635 | Posted: 31 Oct 2012 13:34

درد وحشتناک عشق
شهروز شهروز شهروز تنها چیزی که جلو چشمام بود شهروز بود به تنها چیزی که فکر میکردم شهروز بود...باورم نمیشد بعد از اون همه استرس از اینکه نکنه مادر و پدر من اجازه بدن الان شهروز شوهر من بود شوهر قانونی من فقط برای من ....
فکر میکردم به اینکه اولین شبو باهم چه جوری میگذرونیم فکرم جای سکس نمیرفت فقط به این فکر میکردم که دیگ ترسی از اینکه بغلم کنه ندارم دیگه وفتی میبوستم دستام نمیلرزه دیگه وقتی روسریم می افته و با بیرحمی تمام به روم نمیاره عذاب وجدان نمیگرم
مامانم صدا میزنه مهسا مهسا مامان چمدونتو بستی؟؟؟؟
از دست ندی این یه هفته شمالو ها
مهران (داداشم) ازتو اتاقش داد میزنه نترس مامان امشب اگه جنگ جهانی هم بشه مهسا از سفرش جانمیمونه
باصدای بلند میگم مهران خفه شو داداش
صدای گوشیم از روی تخت میاد شهروز!!!! 1000بارم که این اسم رو گوشیم باشه خسته نمیشم
با ذوق میپرم روی تخت مثل همیشه نمیتونم جلوی لبخندمو بگیرم
مهسا جون گذروندن این دوسال برای رسیدن به این شب طولانی تر از تمام عمرم بود سعی کن پیر تر از اینم نکنی
تا5دقیقه دیگه دم در منتظرتم !!!
ازروی تخت میپرم پایین یه نگاهی به دورو برم میکنم نه چیزی جانمونده گوشیرو میندازم توکیفمو مهران صدا میکنم که چمدونو از پله ها بیاره پایین
با غرو لند ازتو اتاق میاد بیرون چمدونو از دست من میقاپه بعد مثل کسی که تازه یه چیزی رو دیده خیره میشه توصورتم مثل همیشه میزنم رو پیشونیش میگم مهران خوبی؟؟؟
اخماشو میکنه توهمومیگه بیشتر از این نمیتونستی ارایش کنی ؟؟؟
موهاشو میکشمو میگم به تو چه؟؟؟
میام پایین مامانم یه کاسه ابو قران برداشته و دم در ایستاده و بازم نگاه منتظرش اخ مامان نمیدونی که نمیتونم صبر کنم؟؟؟
نمیدونی که نمیتونم وایستمو بذارم که تو بدرقم کنی؟؟؟
بیخیال میشم مگه مشه مامان بدون گریه از کسی خدافظی کنه؟؟؟؟
دسته ی کیفمو رو شونم محکم میکنم میرم سمت مامان صورتشو میبوسمو از زیر قرانش رد میشم
مامان اشک تو چشاش حلقه میزنه و میگه مواظب خودت باش میگم چشم
صدای بوق ماشین شهروز اومد مامان میذاری برم
دست مهرانو میکشمو در خونه رو میبندم
شهرزو شهروز شهروز
مثل همیشه و قتی که حتی ازش دورم هم بوی عطر میده
مهران هلم میده و مگه عاشق کوچولو بجنب کار دارم
به خودم میام میرم سمت شهروز بهم لبخند میزنه و با مهران دست میده میره سمت صندوق و درشو باز میکنه مهران چمدونو میذاره توی صندوقو تند تند از ماخدافظی میکنه فقط مهران حال منو میدونه
میشینیم تو ماشین از اینجا تا ویلا دوساعت راهه تا مابرسیم میشه ساعت 9شب
شهروز خیره خیره بهم نگاه میکنه میگم چیه خوب؟؟؟ میگه هیچی میشه بزنی توصورتم؟؟؟ لپشو میکشمو میگم چرا میخوای ببنی بیداری یاخواب؟؟؟
اخماشو میکنه توهمو استارت میزنه
(اگه به من بود ریزه این دوساعت راهو میگفتم ولی میدونم که حوصلتون نمیکشه پس یه راست از تو ویلاشروع میکنم)
شهروز از ماشین میاد پایین و دستاشو میکشه به سمت بالا و میگه اخییییش بلاخره رسیدیم
چمدونو میارم پایینو ودسته شو میکشم جلو دزد گیرو میزنه و در ویلا رو باز میکنه
چمدونو از دستم میگره و دستشو حلقه میکنه دوره کمرم
میگه خوب خانوم خانوما چقدر پشیمونی از اینکه من عقدت کردم
با ارنج میزنم تو شکمشو میگم همونقدر که توهستی
کلید رو توقفل میچرخونه و میگه بفرماداخل
میرم توخونه ساعت دیواری ساعت 9و ربع و نشون میده
بهش نگاه میکنمو میگم چرا هیچ وقت به من نگفته بودی که همچین خونه ی باحالی داری
سوت میزنه و میگه سورپرایز عزیزم سورپرایز
عاشق اینکاراشم
چمدونو میبره سمت اتاقا با نگاه شیطون همیشگیش میگه اتاق خواب یا اتاقای دیگه
بدون اینکه نگاهش کنم میگم فرقی نمیکنه
میاد کنارم میایسته و روسریمو از سرم در میاره
بهش نگاه میکنمو میگم میشه اینجا شام درست کرد ینی موادغذایی هست
میگه اره سپرده بودم رفیقم همه چی تهیه کنه برا شام امشب هم نمیخواد چیزی درست کنی میریم بیرون
میگم که نه توهنوز دستپخت منو نخوردی میخنده و میگه کار دارم امشب نمیخوام انقدر زود بمیرم
دستشو میبره سمت موهامو گیره ی موهامو باز میکنه
توی چشاش نگاه میکنم چونمو میگیره و میاره سمت خودش مثل کسی که میخواد یه کار خیلی ظریفو انجام بده لباشو میذاره رو لب هامو این بار منم که میخوام ببوسمش من ...فقط من....
لب پایینیشو میگیرم توی دهنمو میبوسم دیگه هیچ مرزی نیست هیچ حدو حدودی موهامو میکشه پایینو سرشو میاره عقب
نگاهم میکنه سرمو میارم بالا و دوباره لبهاشو میبوسم ایندفعه خودش سرشو میره عقبو میخنده میگه اذیت میشی اره؟؟؟
نگاهش میکنم میگه وقتی تو اینکارارو با من میکردی منم اذیت میشدم
روسریمو از روی زمین برمیداره و میگه سرت کن بریم بیرون
مخالفت میکنم میرم سمت اشپز خونه و در یخچالو باز میکنم همه چی هست بهش میگم شهروز اینجا همه چی هست بمونیم خونه؟؟؟؟؟
میگه اره اگه تو میخوای بمونیم
من خیلی غذا بلد نیستم درست کنم مواد کتلتو ریختم توی ظرف و شروع کردم به سرخ کردنشون
شهروزم لباس راحتی پوشیده بودو روی کاناپه بود این ارامش بینمون ارامش قبل از طوفانه که یهویی گر میگیره و حمله میکنه
شامو میچینم رو یمیزو صداش میکنم
میشنه سر میزه شامو یه تیکه از کتلت رو بادستش میکنه و میذاره توی دهنش نگاهم میکنه و میگه عالی نیست شاهانه ام نیست یه غذای حاضری از دست مهسا....برای من بهترین چیزه
سرشام باهم حرف نمیزنیم شاید نمیخایم به روی هم بیاریم که قراره چه اتفاقایی بیافته
شامو میخوریم میام سفره رو جمع کنم دستمو میگیره و میگه ولش کن فردا جمع میکنی
میخندمو میگم اگه میخوای کارم زودتر تموم شه باید کمک کنی همه ی ظرفارو میذاره توسینی و میبره تو اشپز خونه میاد طرفمو بلندم میکنه از رو زمین
شهروز بذارم پایین خودم میام
-نع میترسم فرار کنی
شهروزمیام خودم بذارم زمین
دراتاقو باز میکنه و میذارتم زمین
یه اتاق بزرگو مجلل با یه تخت خواب خیلی خیلی قشنگ یه نگاه به سرتاپام میندازه و میگه هنوز که مانتو تنته ....
لباس راحتی نیاوردی؟؟؟
درچمدونو بازمیکنم و میگه چرا اوردم
میگه خوب بپوشش یه دست بلیز شلوار از توی چمدون برمیدارمو میگم برو بیرون تا بپوشم
نگاه میکنه به لباسای تودستم میگه اینا نه
از توی کشوی کمد خودش یه لباس خواب مشکی در میاره و میگه اینو بپوش
یه لباس کوتاه که قسمت شمکمش حریربودو کاملا بدن نما
اومدم مخالفت کنم که یادم اومد شهروز دیگه دوست پسرم نیست شوهرمه بالاخره که چی
لباسو از دستش میگیرمو میگم برو بیرونتا بپوشم
میشنه رو ی دراور و میگه من راحتم نگاهش میکنمو میگم من نیستم
میره سمت درو میگه میرم از توماشین چیزی بیارم زود میام
لباسه رو اینور اونور میکنم چه فایده ای داره باید بپوشمش لباسه رو تنم میکنم فیکس تنمه
میرم جلو اینه واقعا خوشگل شدم
شهروز درو باز میکنه و میاد تو یه نگاهی میندازه به منو لبخند میزنه میگه اندازس؟؟
اره اندازس...
سه تا دکمه ی اول پیرانشوو باز میکنه و میاد طرفم
لباشو میکشه رو لبام و اروم میگه چقدر رویایی ..... تو توخونه ی منی .... لباس خواب پوشیدی من بغلت میکنم و هیچ کسی هم جرئت نداره بگه چرا
دستامو دور گردنش حلقه میکنم موهامو بوو میکنه و میگه خیلی دوست دارم
لباشو میبوسم
نفساش تند میشه
زبونشو حل میده توی دهنم
خوشم نمیاد ازاین کارش اما اعتراضی نمیکنم
سرشو جدا میکنه و میگه هرکاری من میکنم تکرار کن
-خوشم نمیاد
دوباره سرشو نزدیک میکنه و لبامو میبوسه
سرشو میکشه سمت چپ صورتم و میاد رو ی گردنم
گرنمو هم میبوسه
مهسا من ایستاده خسته شدم دراز بکشیم؟؟؟
باسر تایید میکنم
رو تختی رو میزنم کنار و دراز میکشم روی تخت
پیراهنشو در میاره و کنارم دراز میکشه
دستشو میکشه رو موهام گردنم گلوم و میرسه به قفسه ی سینم
میکشه منو توبغلشو
لبامو برای 1000مین دفعه میبوسه
دستشو اروم میکشه روی سینمو اروم میبره پشت لباسم
زیپشو میکشه پایینو
لباسمودر میاره
سرشو از رو بالش بلند میکنه و یه جوری که پشتمو ببینه نگه میداره
اروم بند سوتینو باز میکنه و میگه کمک میکنی اینو در بیارم؟؟؟؟
بلند میشمو خودش لباس زیرمو در میاره نگاهش میلغزه پایین خجالت میکشم ازش دراز میکشمو پتو رو میکشم روم
میخنده و پتو رو میزنه کنار و شلوارشو درمیاره خودشو خم میکنه روی من و میگه خجالت میکشه؟؟
میگم اره ....میگه سعی کن بنداریش دور
سرشو میبره سمت سینمو اروم بالاشو بوس میکنه(نمیتونم بیشتر از این تحریک کننده بنویسم شرمنده)
مهسا میشه به پشت بچرخی....
میچرخم یه کوسن برمیداره و میذاره زیر شکمم
از توی پلاستیکی که ازتو ماشین اورده بود یه کرم بر میداره
بقیه ی پوششی که تن منو خودش بودوهم درمیاره و کرم و روی پشتم میریزه
سرشو میاره دم گوشم
مهسا یک کم درد داره اگه فکر میکنی امشب امادگیش رو نداری بذاریم واسه یه شب دیگه
مییخندمو میگم تعارف میکنی؟؟؟
میگه نه جدی بودم
برمیگردمو میگم بالاخره که چی؟؟؟
میگه پس هروقت احساس درد کردی بهم بگو
اروم دراز میکشه رومو التش رو به پشتم فشار میده
اولش خیلی درد نداشت اما هرچی بیشتر فشار میداد داخل بیشتر درد میگرفت ای خدا داشتم میمردم
شهروز درد داره ایییی شهروز تورو خدا.... توهمون حالت نگه داشت - یک کم صبر کنی کمتر میشه
شهروز ایییییییی بسه دیگه شهروز دارم اذیت میشم- من که هنوز کاری نکردم مهسا جان خودت گفتی بلاخره که چی ؟؟؟
یه ذره صبر کن یه چند ثانیه ای توی همون موقعیت بود بعد گفت مهسا بهتری؟؟؟
اره ادامه بده!!
دستشو اورد سمت دهنمو دهنمو گرفت و تا جایی که قدرت داشت فشار داد داخل
نمیتونستم ناله نکنم واقعا درد وحشتناکی بود..
دستشو از جلوی دهنم برداشت
شهروز خیلی نامردی تونمی دونی من چه دردی میکشم!!
ببخشید عزیزم معذرت میخوام
مهسا اگه ناراحتی تمومش کنیم من عجله ای ندارم
-حالا دیگه؟؟؟؟
مهسا ترو خدا ببخش...نمیتونستم بیشتر از این خودمو کنترل کنم
اروم التشو کشید بیرون و دوباره فشار داد
دردش کمتر شده بود اما بی درد هم نبود
خودشو میکشید عقبو هل میداد جلو
صدای نفساش میومد
منم ناخوداگاه ناله میکردم
پنج دقیقه تو این حالت بودیم که شهروز یهویی کشید بیرون دوید سمت دستشویی
نمیدونستم چی شده من به جز این ویدئو های اموزشی چیز دیگه ای ندیده بودم از طرفی نمیتونستم بلند شم از جامو برم پیشش پتورو کشیدم روم احساس خلا میکردم بین پاهام شهروز اومد تو اتاق و دراز کشیدرو تخت تا اون موقع به التش نگاه نکرده بودم از حالتی که داشت فهمیدم تخلیه شده برگشت توصورتمو زد روی چشمام و گفت اهای خانوم چشم چرونی ممنوعه ها....خندیدم ..مهسا خیلی اذیت شدی!!!
نه خیلی...
ینی منو بخشیدی؟؟؟
اره
فدای خانومم بشم
میخوای کمکت کنم بری حمام
ممنون میشم اگه اینکارو بکنی
بلندشو بریم
کمکم کرد رفتیم توو حمام نشستم روی سکو و اونم شیر اب وانو باز کرد و بلندم کرد که برم زیر دوش
کمکم کرده بود که بتونم وایستم دوش که گرفتم بردم سمت وانو کمک کرد که تو وان دراز بکشم
خودش صندلی رو اورد و کنارم نشست خیلی خوشم اومد که با اینکه کاملا لخت بودم به جز صورتم جای دیگه ای رو نگاه نمیکرد بهم گفت مهسا اگه امشب اینقدر درد نداشتی تو برنامم بود پسوند دخترو هم ازت بگیرم
حال نداشتم باهاش حرف بزنم
واسه همین دوباره خندیدم
بلند شد دستمو گرفتو بلندم کرد اول خودش دوش گرفت بعدم من
حوله رو تنم کرد و اومدم بیرون لباسارو از دورو بر اتاق جمع کردمو لباس خودمو پوشیدم برگشتم دیدم شهروز هم لباس پوشیده و دارم نگاهم میکنه یهویی بغلم کرد و گذاشتمو روی تخت
خودشم خوابید و منو کشیدد تو بلغش و من اون شب رو تا صبح بدون اینکه یک بار بیدار شم تخت خوابیدم
چون شونه های مردونه ی شهروز قوت بود که از هیچی نترسم
من عاشق شوهرم هستم ..خدایا ممنون


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#636 | Posted: 4 Nov 2012 13:13

خاله 25 ساله من

سلام من این داستان رو میگم تا بر خلاف خیلی از داستانهای دیگه واقعی باشه.این یه داستان واقعیه:
اسمم سعید و الان 15 سال و 7 ماه دارم.پسر مودب و باهوش وشلوغی ام.بریم سر اصل مطلب.من همیشه از بچگی با خالم صمیمی بودیم و دیواری بین ما نبود.اون 25 سالشه.دختر خوش اندام و زیبا و سفید پوست که اندام کوچک و نازی داره.اون به تازگی از همسرش جدا شده و خونه ماماش زندگی میکنه.منم یه خواهر 23 ساله دارم که با خالم صمیمی هستند.من وقتی کم کم به سن بلوغ میرسیدم احساس های تازه ای در من یافت میشد که گیج شده بودم.و خجالت میکشیدم به بقیه بگم.من و خاله خیلی زیاد با هم بودیم.از سنین بلوغ کمکم توجهم بهش جلب شد و فهمیدم که چه فرشته ای پیشم بود و من نفهمیده بودم.ولی هنوز دیر نشده بود.با اینکه من 12 سالم بود ولی بازم همونطوری بودیم؛گرم و صمیمی. وقتی من بچه بودم خالم با یه شلوارک جلوم میگشت و وقتی بزرگ شدم با یه شلوار کوتاه!البته این کار رو به خاطر بابا بزرگم میکرد.(خیلی غیرتیه!)من شب و روز دیدش میزدم و کمکم بزرگ میشدم.همیشه وقتی با هم بودیم سعی میکردم خودمو بهش نزدیک کنم،این طور هم میشد.راستش چند بار فقط با شرت و سوتین دیدمش و از خجالت آب شدم.ما وقتی هم رو میبینیم همدیگرو می بوسیم و من دیوونه میشم.ای کاش حس منو می فهمید!وقتی من 13 ساله شدم نامزد کرد و به خاطر نامزدش رابطشو با من کم کرد.من دیگه اونجوری نمی دیدیمش.فقط تو مهمونی و اینجور جاها...!من عاشق اندام خالم بودم و همیشه با لباسهای زیرش حال میکردم.تا حالا پیش هم حرف سکس رو مستقیم نزدیم ولی غیر مستقیم زیاد... .آی دی خالم رو داشتم و هر چند روز یه بار با هم میچتیدیم.اون میدونست که من ناراحت شدم و دل داریم میداد.من چند بار شاهد انگولک کاری خالم توسط اون یارو بودم.و یه بار هم سکسشون رو از لایه کلید در دیده بودم.با پسر داییم هم راجع به این موضوعات سکس زیاد حرف میزدیم(1 سال کوچکتر از من بود).تازه به دختر دایی هم یاد داده بودیم.وقتی 3 تای جمع میشدیم خونه ما فیلم پورنو میدیدیم.من چندین بار میتونستم دختر دایی رو بکنم ولی نمی دونم چرا نکردم!ولی پسر داییم وقتی دختر دایی رو یه بار تنها گیر میاره کارشو میسازه!خودش میگه یه جور گذاشته تو کونه دخترعموش که جر خورده!من همیشه پشت کامپیوتر با خالم راحتترم آخه یکم سکسی حرف میزنیم ولی نمیدونم چرا وقتی رو در روییم چرا نمی زنیم! من احساس میکردم که خالم به من تمایل داره و بعد احساس میکنم چیزی بیش از فکر و خیال نیست.من با شوهر خالم خیلی صمیمی شدیم.من هفته ای یه بار خونشون میخوابیدم!شبها که خالم میخوابید با هم از ماهواره فیلم پورنو میدیدیم!خالم تو خونه خودشون خیلی راحت بود.یادمه یا بار که تنها تو خونشون بودیم یه شلوار استرچ خیلی چسبناک پوشیده بود که اگه زیاد دقت میکردی کسش معلوم میشد.منم هم دیوونه میشدم.من یادمه یه 1 روزی شوهر خالم خونه نبود من اومدم که شوله زرد بدم به خالم:
...درینگ..درینگ..کیه؟..منم خاله شوله زرد آوردم...بیا تو..
وقتی رفتم تو دیدم از حموم تازه در اومده و یه حوله به تن داره.گفتم خاله مزاحمم برم؟...گفت نه بابا وایسا لباس بپوشم منم میام باهات... گفتم باشه.وقتی با اون حوله اومد تا بهم چایی بده وقتی خم شد تا نافشو دیدم.تا حالا اینجوری پستونهاشو ندیده بودم.سریع شق کردم.نشست کنارم و پاشو انداخت رو پاش منم وقتی پاهشو دیدم مردم و زنده شدم.تصور کنید یه حوله ای که از زانو باشه،وقتی با اون حالت بشینی از کجا میشه!بیچاره هم حق داشت.چون من پسر چشم و دل پاکی ام!(نه برا اوووون)ا.خواستم مثل داستانهای سکسی سر صحبت رو بازکنم : خاله یه سوال دارم...بپرس دیگه(داشت شیرینی و چای میخورد)چرا شما زنا این قدر حمومتون طول میکشه؟...گفت نمودونم بزرگ شی میفهمی...منم گفتم:از این بزرگتر؟!!!.بعد گفتم :که....گفت چی میگی بگو چرا حرفت رو خوردی؟...هیچچی یه سوال جنسی داشتم.(یه لحظه حالتش یکم عوض شد.)چی؟... خاله شلوار استرچ چجوریه؟من ندیدم تا حالا...هیچچی شلوار های کشی.برا چی پرسیدی؟...هیچچی من تو یه داستانی خونده بودم...اسمش چی بود؟...اسم نداشت از این داستان کوتاهاست.(داشتم میمردم از شق درد.). بعداً بلند شد و رفت سمت اتاق تا لباس عوض کنه.منم ظرفهارو جمع میکردم(با یه کیر شق شده 16Cm )دیدم اومد بیرون و گفت که یه لحظه آرایش کنم بریم.من وقتی اون لباشو دیدم بهشون خیره شده بودم.دیدم خالم خندید و گفت:چیه خوشگلن؟منم گفتم:اِاِاِ... و بعد راه افتادیم بریم.من با ماشینمون اومده بودم(.من از بچگی رانندگی میکردم و خوب هم میروندم.) و خاله هم گواهی نامه نداشت.سر راه رفتیم داروخونه و تو صف بودیم.من همینجوری به ویترین خیره بودم و تو فکر...که خالم با یه لحن خاصی گفت بریم.(بعداً که اومدم دیدم به کاندومها خیره بودم و خودم خبر نداشتم.)اون روز هم گذشت.من هر روز نیازم بیشتر میشد و بزرگتر میشدم.تا خالم طلاق گرفت و رفت خونه مامان بزرگم.چند ماهی حالت خوبی نداشت ولی بعد مثل اولش شد.منم مثل همون زمونا ... .یادمه 10-15 روز به خاطر یه مسافرت نذری رفتن مسافرت.چون من و خاله امتحان داشتیم موندیم خونه.شب همون روز رفتم تا جا بندازم و تو حال خوابم که دیدم خالم میگه بیا با من رو تخت بخواب.منم تو کونم عروسی بود و قبول کردم.میشد شهوت رو از چشام دید.2ماه بود که خود ارضایی نکرده بودم و فقط یه بار محتلم شده بودم.اون شب با هزار مصیبت خوابیدم و شب خواب خالم رو دیدم.عاشق اون صحنه ام؛میکردمش و آبمو توش خالی کردم.بعد پاشودم دیدم بــــــــــله... آبم اومده.هوا روشن شده بود و من سریع رفتم دوش گرفتم واومدم دیدم خالم صبحونه درست کرده واسمون.سر صبحونه بهم گفت معلومه بزرگ شدی ها باید زنت بدیم...(با شوخی و کنایه). من بهش گفتم که زود هنوز پشت لبم تازه سبز شده!من اونجا که بودم لپتابشو انگلک کردم و چند تا فیلم پورنو که خودم هم دیده بودمشون یافتم.ولی حیف پاکشون کرده بود و فقط اسمشون بود.منم مدرکی نداشتم.اون مثل قدیما با یه شلوار(یا شلوارک نمیدونم)که تنگو کشی بود و تا بالای زانو هاش اومده بود پوشیده بود و یه تاپ ناف نشان.من همه روزو دید میزدمش.دیگه طاقتم به طاق رسیده بود و خسته از دید زدنش بودم.میخواستم یه بار بوسش کنم(حد اقل).نمی دونم چرا ما نمی تونیم با هم صیغه بشیم!اون الان یک ساله که طلاق گرفته و هیچ رابطه ای نداشته.منم که خودتون میدونیــد... به غریبه هم نمیشه اعتماد کرد. الان 3-4 ماه از اون 10 روز گذشته من هنوزم به فکرشم.بیشتر از فکر.الان وقتی میاد اتاقم کنار هم دراز میکشیم رو تختم و بازم مثل قدیما...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#637 | Posted: 10 Nov 2012 10:40
سکس با مامان جونم

سلام داستانی میخوام براتون بنویسم کاملا واقعی حتا اسماش بازم باور کردن و نکردنش با خودتون
من ایمان 20 سالمه و مامانم مریم 38 سالشه ما تو تهران زندگی میکنیم و وضع زندگیمون خوبه واسه همین مامانم با بوتاکس و عمل جراحی زیبایی خودشو جوون نگه داشته سینه ها و کون و کسشم سر حاله سر حاله درست مثل یه دختر 20 ساله. من با مامانم همیشه راحتم جلوی من لباسای باز میپوشه جلوی من لباساشو عوض میکنه من هیکل لختشو زیاد میبینم سینه هاشو هم ازم قایم نمیکنه ولی هیچ وقت نذاشته کون و کسشو ببینم مردونه هیکل خوبی داره
پدر من تاجره و همیشه 1 هفته در میون خونه نیست خواهرمم دانشجوی مشهد
ماجرا از اونجا شروع شد که پدرم واسه یه سفر دو ماه کاری 1 ماه بود که از پیش ما رفته بود پدرو مادرمم خیلی سکسین و هر شب که با هم هستن صداشون تا اونور دنیا میره خلاصه مادرمم 1 ماه بی کیری کشیده بود و هر شب با یه کیر ژله ای با خودش ور میرفت یه بارم کیرشو از تو کمدش پیدا کردم
شب یلدا بود و ما تو خونه تنها بودیم از اول شب رفتار مادرم یه جور مشکوک بود مثلا وقتی رفت دوش بگیره به من کفت بیا پشتمو بشور وقتی رفتم برای اولین بار دیدم شرت نپوشیده ولی یه جور نشسته بود که کسشو نبینم فقت کونش معلوم بود وقتی دیدم سریع کیرم شق شد سریع شستمشو زدم بیرون که 3 نشه
بعد حموم دیدم با یه شرت سوتین سد خالی اومد بیرون بازم به روم نیاوردم بعد شام با همون وضع نشست پای تلوزیون منم رفتم توی اتاقم تا به یاد هیکلش خودمو خالی منم رفتم یه فیلم سوپر گذاشتم کامپیوتر من پشت به در اتاق خیالم راحت بود که مادرم داره فیلم میبینه شلوارمو تا نصفه کشیدم پایین شروع کردم داشت آبم میومد که یه دفعه یکی زد رو شونم گفت این چیه شیطون نفسم بند اومد آبمم خشک شد میترسیدم برگردم پشت که مادرم صندلی منو چرخوند طرف خودش تو همون حالت که دستم رو کیرم بود سریع شلوارمو کشیدم بالا و خودمو جمع و جور کردم دیدم داره میخنده هیچی نگفتم گفت پاشو گفتم چیه گفت تلفن کارت داره رفتم دیدم دوستمه از اون که خداحافظی کردم دیدم مادرم هنوز تو اتاقمه یواش رفتم دیدم نشسته رو صندلیم فیلمو نگاه میکنه وقتی متوجه شد من اومدم گفت اینا چیه دیگه نگاه میکنی منم با خودم گفتم اگه الان کاری نکنم تا آخر عمر باید تنه بشنوم به خودم جرعت دادم گفتم مگه چشه برگشت منو نگاه کردو گفت رو رو برم بازم سرمو انداختم پایین اومد جلوم گفت ماله تو هم اندازه این یارو هست سرمو آوردم بالا گفتم بگی نگی آره دستشو گذاشت رو کیرم مثل برق پریدم گفت آره مثل اینکه هست بعد گفت اینو از بابات به ارث بردی وقتی اینو گفت یه آه کشد فهمیدم بد جور تو کفه گفتم آخ جون الان فرصتش مهیاست که مامانو راضی کنم داشت از اتاق میرفت بیرون که گفتم میخوریش وقتی اینو گفتم با یه لبخند تعجب برگشت گفت چی؟ گفتم میخوریش گفت بده بابات بخوره توله سگ گفتم بیا دیگه اذیت نکن چیزی نگفت کشوندمش طرف خودم شونه هاشو هل دادم پایین تا رو زانو بشینه بعد شرت باد کردمو بردم جلوی دهنش خودش دید که منظورم چیه اروم شرتمو در آورد کیرم مثل فشنگ پرید تو صورتش گفت یواش بابا چه خبرته گفتم دلش میخواد گفت اهههه باشه شرو کرد به خوردنش خیلی بد میخورد کیرم همش زخمی میشد وقتی دیدم اینجوری میخوره گفتم دندوناتو بکش عقب با لب ساک بزن بد اروم اروم قشنگ یاد گرفت یه دفه دیدم داره آبم میاد محکم سرشو فشار دادم به کیرم سر کسرمو که رفت تو حلقش احساس کردم با فشار تموم آبمو ریختم تو حلقش وقتی در آوردم گفت جووون خیلی وقت بود که یه آب مردونه نخورده بودم گفتم اووووف حالا مونده گت چی؟ فکرشم نکن تا همینجاشم خیلی زیاده روی کردی گفتم گیر نده بابا دیگه بذار یه حالی کنیم گفت نه اصلا گفتم بیا کارت دارم آوردمش پیش تختم محکم انداختمش رو تخت گفت اذیت نکن دیگه گفتم 2 دقییقه صبر کن وقی شرو کردم به خوردن سینه هاش دیگه کاملا برده من شده بود گفتم میخوام از کون بکنمت گفت نه اصلا خیلی درد داره گفتم برگرد با بی میلی برگشت وقتی گذاشتم تو کونش جیغی زد که کر شدم ولی کم کم آروم شد بعد گفتم برگرد از کس بکنمت اصلا حال نداشت خودم برگردوندمش کردم تو کسش خیلی گشاد بود وقتی داشت آبم میومد سریع در آوردم رو سینه هاش خالی کردم بعد منم اون هم زمان ارضا شد هر دو مون بی حال افتادیم اون شب تا صبه 3 بار دیگه سکس داشتیم که خیلی مزه داد
     
#638 | Posted: 10 Nov 2012 13:30

[b]شورت خواهرزن[/b]

حدود 7 سالي از ازدواج ما مي گذشت و زندگي برام ديگه يواش يواش عادي و روزمره گي مي شد. (به لحاظ سكسي ).
2 تا خواهر زن دارم كه نسیم 25 سالشه و نرگس 20 ساله است و هر دو مجرد هستن.
نسیم به لحاظ هيكل نمره 20 داره و يه باسن بزرگ و اهل ورزش و مربي رقص.
چند سال اول زندگي مشترك من و خانمم نظري به اون نداشتم اما كم كم كه بزرگ تر شد و جا افتاده تر وسوسه شدم برم تو كارش بلكه يه راهي باز بشه.
چند بار به بهانه رسوندنش به خونشون و يه بار هم تو مسافرت رفتم سراغ مخ زني كه هر بار متوجه نشد و يا من نتونستم منظورم را بهش برسونم. تا اينكه پارسال تابستون براي رفتن به استخر اومد خونه ما. اون روز نوبت خانمها بود كه از استخر مجتمع استفاده كنن و نسیم هم بعنوان ميهمان ما اومده بود اونجا كه با خانمم برن تو آب.
رفت تو اطاق خواب لباس شنا زير لباسش پوشيد و با خانمم رفتن طبقه اول كه استخر اون طبقه بود.
حس كنجكاوي بهم گفت برم ببينم از لباسهاي زيرش چي اونجا هست كه ديدم يه شرت نارنجي توي كمد گذاشته منم گرفتم تو دستم و شروع كردم به وارسي كه از شانس تخمي يهو وارد اطاق شد. (عينك شنا را جاگذاشته بود ).
از خجالت و ترس داشتم سكته مي كردم بي اختيار شورتشو پرت كردم رو تخت و از در زدم بيرون اونم بلافاصله رفت تو اطاق و برگشت پايين.
گفتم رفته كه آش منو بپزه و بهتره بزنم بيرون و براي خودم توجيهات براي زنم جور مي كردم و ساعت 9 شب با كلي ترس و لرز وارد خونه شدم. ولي حالت زنم عادي بود و هيچ صحبتي نشد حتي پرسيدم نسیم كجاست ؟ كه جواب داد رفت خونشون...
فرداي اون روز تو دفتر كارم داشتم ايميل هام را چك مي كردم كه ديدم يه ايميل از نسیم رسيده و با كمال حيرت ديدم كه عكس همون شورتشه!!!. گفتم واويلا داره دهن منو مي گاد جواب ندادم . پس فرداي اون روز و 2 روز بعدش هم اين كار را تكرار كرد كه ديگه دلو زدم به دريا و جوابشو دادم كه ببخشيد رفتم سر كمد ديدم لباس شما اونجاست فكر كردم مال نگاره (زنم ) تازه خريده و از اين چرت و پرتها... كه فورا جواب داد آره جون عمت !! دوباره عذر خواهي كردم كه يهو 12 تا عكس نيمه برهنه خودشو برام ايميل كرد. دست و پام داشت مي لرزيد هم از ديدن عكسها و هم اينكه نمي دونستم چرا اينكار را مي كنه؟
با شيطنت جواب دادم چه دوستاي قشنگي داري خوش بحالت!! بازم همون جواب را داد... جون عمت!!
ديگه راه باز شده بود فوري بهش زنگيدم اس داد نميتونه حرف بزنه فردا مياد دفترم. گفتم ساعت 7 بيا كه سر خر نباشه و فرداش همه را زودتر فرستادم دنبال استراحت اجباري.
سر ساعت اومد و در را باز كردم و سرم را پايين انداختم يعني شرمنده هستم. وقتي اومد بشينه پرسيد كي اينجاست؟ گفتم مگه قراره كسي هم باشه؟ گفت خيلي پر رويي. گفتم چرا؟ گفت تو تا ساعت 9 اينجا ميموني تو اين دو ساعت دفترت خاليه؟ گفتم براي تو خاليش كردم!!! ديدم سرخ شد.صورتم را بردم جلو و گفتم يه چيز درگوشت بگم؟ اونم اومد جلوتر گفتم روسري ات را بردار صدامو بشنوي. روسري را كه برداشت يه ماچ آبدار ازش كردم و گفتم به كسي نگو.اومد از جاش بلند بشه كه يه لب آرتيستي ازش گرفتمو نذاشتم خيلي بگذره رفتم سراغ دكمه هاي مانتوش دو تا از دكمه ها را يواشكي باز كردم و دستمو بردم تو سوتينش. دست چپم را هم گذاشتم رو باسن قشنگش.
لبش را آزاد كرد و گفت نكن آشغال. گفتم نترس هيشكي نمي فهمه عزيزم و در يك چشم به هم زدن شلوارم را كشيدم پايين و چشمش به كيرم خورد. برق شهوت تو چشاش موج مي زد و دستش را گذاشتم رو كيرم.
نا خود آگاه رفت پايين و چند تا ساك زد و گفت چه چيزيه؟!! بلندش كردم و لختش كردم بردمش تو اطاقم و هلش دادم رو كاناپه. ديدم همون شورت نارنجي معروف پاشه. گفتم درش بيار گفت گذاشتم ببينم تو با اين شورت چكار داري؟ با يه حركت سريع كشيدمش پايين و دستاشو انداختم رو كاناپه و شروع به خوردن اون باسن قشنگ و كوس غنچه ايش كردم نمي فهميدم دارم چكار مي كنم وحشيانه ليس ميزدم كه ديدم يه جيغ بنفش كشيد و ارگاسم شد. مي خواستم ادامه بدم نذاشت گفت تا همين جا بسه. گفتم پس من چي ؟گفت زحمت اون كيرو من نبايد بكشم و به سرعت از دفتر زد بيرون...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#639 | Posted: 11 Nov 2012 04:36
مامان با معرفت
این داستانو از شهوانی کپی کردم
واقعا قشنگه
حیف بود نزارمش اینجا

سلام اسم من حامد است یه داستان کاملا" واقعی رو واستون میگم. من راستش با خوندن داستانهای سکس خانوادگی نسبت به مادرم حس شهوت پیدا کرده بودم چون هر وقت نگاش میکردم به یاد اون داستانها می افتادم، الان 28 سالمه مادرم هم حدودا" 47 سالشه. من دو داداش و یه خواهر به اسم گلرخ دارم که 2 سال از من کوچیکتره ، قتی که دبیرستان بودم دو بار سکس مامان وبابا رو یواشکی دیده بودم هر وقت هم این داستانها رو میخوندم به یاد مامان می افتادم که بابا چطور می گاییدش ، به هیچ عنوان جرات نزدیک شدن و هم کلام شدن باهاش رو نداشتم چون اصلا بهم اعتماد نداشت این بی اعتمادی هم داستان داره اول یه فلش بک به گذشته میزنیم و بعد دوباره میریم سر داستانمون.

من 18 ساله یودم یه بار حشری شدم و حدود ساعت 11 شب بود که رفتم سراغ خواهرم گلرخ که تو اتاق دراز کشیده بود من اول صداش کردم چون جواب نداد رفتم تو اتاقش فهمیدم که خوابیده چون قبلا" هم دستمالیش کرده بودم و چون خجالت می کشید ازم بنده خدا زیاد عکس العمل نشون نمیداد و می گفت اذیت نکن به مامان میگم ولی چون میدانستم نمگه بیخیال بودم چون خیلی خجالتی بود ، حالا جلوم دراز کشیده بود مامان هم تو اتاقش بود و بابام شب سرکار شیفت بود راستش خیلی زیاده رویی کردم و کیرم رو بیرون آوردم وگذاشتم لا پاهای گلرخ که رو شکم خوابیده بود یه استرژ نازک پاش بود یه کم که کیرم روش می مالیدم تصمیم گرفتم شلوارش رو در بیارم آروم شروع کردم به پایین کشیدن شلوارش و به آهستگی کیرم رو لاپاش قرار دادم داشتم از لذت می مردم همین که خواستم که تلمبه زدنمو شروع کنم یه چیز محکم خورد تو سرم برگشتم ببینم کیه دیدم مادرم جلو وایستاده و نگام می کنه انگار دنیا رو، رو سرم خراب کرده بودن زود بلند شدم اما مامانم مرتب داشت تو سرم می زد من هیچ کاری نمی تونستم بکنم میزد فحش و بدوبیرا میگفت و از این چیزا ، شانس آوردم بابام نبود، از خونه زدم بیرون تا یکی دو روز رفتم خونه عمه ام به اونها هم گفتم که با مامانم دعوا کردم، ، فکر کردم حالا بابام هم فهمیده و دیگه کارم تمومه.

بعد یه شب بابا ومامان اومدن خونه عمه داشتم از خجالت آب میشدم ولی رفتار بابام زیاد تغییری نکرده بودکم کم فهمیدم مامانم به بابام چیزی نگفته ، بعد اون شب با مامان و بابا برگشتم خونه ولی مامانم اصلا بام حرف نمیزد وقتیکه تو اتاقم بودم مامانم آمد تو اتاق از خجالت سرم رو انداختم پایین بعد شروع به حرف زدن کرد و گفتش که به بابام چیزی نگفته و ازم قول گرفت که دیگه هیچ وقت این کار احمقانه رو تکرار نکنی و اینکه دیگه هیچ وقت حق نداری با گلرخ حتی حرف هم بزنی، از این جریان نزدیک 10 سال می گذرد و من همچنان با گلرخ صحبت نمیکنم و پدرم هم در یک تصادف فوت کرد ، بر گردیم سر داستان اصلی مان ، خلاصه مامان دیگه از این ماجرا هیچ وقت به من اعتماد نداره و همیشه جلوی من لباس پوشیده میپوشه و نمیزاره گلرخ هم خیلی لباس راحت بپوشه ، اون وقتها که من این غلط رو کرده بودم به اون صورت با اینترنت و داستانهای سکس خانوادگی آشنا نبودم ، من از داستانهایی که در باره مامان بودن خیلی خوشم میومد وبیشتر از همشون حشریم میکرد، مامانم یه بیماری گرفته بود که بایستی میبردیمش تهران برای مداوا چون اینجا امکاناتش کافی نبود ، رفتیم پیش دکتر و معاینه کرد و بعد چند جور آزمایش نوشت که جوابشون حدود 3-4 روزی طول می کشید تو این مدت منو مامان رفتیم مسافرخانه ، شب حدود ساعت 11 رفتم بیرون که هوایی عوض کنم و یه خورده قدم زدم وقتی برگشتم ساعت تقریبا" 12 بود چون تابستان بود و هوا هم گرم بود مامانم دامنشو درآورده بود ویه پیرهن نازک پوشیده بود درحالیکه رو شکم دراز کشیده بود من رفتم و دراز کشیدم ولی ناخودآگاه چشمم به کون مادرم بود که قمبل کرده بود ناخواسته کیرم بلند شده بود بعد مامان با یه تکانی برگشت و طاق باز قرار گرفت آنچنان حشری شده بودم که کیرم رو با دست می مالیدم، فکر اینکه کاش الان وسط اون پاهاش بودم و لنگاش رو می انداختم رو شونه هام و براش تلمبه میزدم دیوانم میکرد، رفتم دستشویی و یه جلق به یاد مامان زدمو برگشتم و همچنان نگاش میکردم تا خوابم برد، صبح یه سری از جواب آزمایشاتش رو گرفتم و بردم پیش دکتر اونم چند دارو نوشت و یه پماد برا حساسیت مادرم که بایستی مالیده میشد به بدنش و چند آمپول ، مامان آمپولها رو که زد خواستم ببرمش مسافرخانه که لنگ می زد گفتم چی شده گفت آمپول ها رو خوب نزد و جاشون هم درد داره و فکر کنم یه خورده خون هم اومده ، گفتم عب نداره میریم مسافرخانه اسراحت می کنی خوب میشی، شب که شد مامانم شلوارش رو که یه خورده خونی شده بود شست تا صبح خشک بشه ، شب دستور دارو هاش رو که بهش گفتم و پمادو که بایستی بماله به بدنش بهش گفتم اگه می خوای تا برات بمالم اونم سرش رو تکون داد و گفت نمیخواد، داروهاش اکثرا" خواب آور و آرام بخش بودن همین که مبخورد مثل مرده می خوابید اون شب که دارو هاش رو خورد سریع خوابش برد و فکر و خیال بازم به سرغ من اومد برا اینکه از دستشون راحت بشم رفتم بیرون یه چرخی زدم و قتی که برگشتم دیدم مامانم غرق خوابه اما کیرم بلافاصله سفت شد چون مامان طاق باز دراز کشیده بود در حالیکه یک پاش درازبود و پای دیگرش ستون کرده بود دامنش هم پاش بود چون شلوارش خیس بود و یه جوراب بلند تا زیر زانو پوشیده بو اما دامن بالا رفته بود و ران سفید مامانی کاملا" معلوم بود حشر تمام وجودم رو فرا گرفته بود تصمیم گرفتم هر جوری شده بایستی یه حالی باهاش بکنم. اول صداش کردم و تکانش دادم تا مطمئن بشم کاملا" خوابه بعد اینکه جواب نداد خیالم راخت شد بعد آروم رفتم کنار تختش دستم رو آهسته رو رونهاش کشیدم اینقئر نرم و گرم بود که از خود بیخود شده بودم بعد سینه هاش رو مالیدم دهنم رو بردم جلو صورتش و بوسش کردم لبهاش رومیمکیدم اینقدر کیف می داد که داشتم از لذت می مردم ، من که اول به قصد یه حال مختصر شروع کرده بودم حالا که میدیدم فرصت خوبیه بر گردوندم رو شکم خوابوندمش و آروم روش خوابیدم کیرم درست وسط پاهاش افتاده بود اینقدر گرم بود که کیرم داشت می سوخت دامن وشورتش رو درآوردم و صورتم رو به کونش چسپاندم و بوسیدمش آخه من عمری بود که دیوانه اش بودم وجرأت نداشتم که حتی نزدیکش بشم چه برسه به اینکه بخوام کیرم رو بزارم توش، یه کمی کیرم را عقب جلو کردم بین پاهاش بعد کیرم رو آروم بردم دم کسش اول فقط کیرم رو به کسش می مالیدم خیلی داغ بود بعد شروع کردم به فرو کردن کیرم تو کس مامانی خیلی تنگ نبود ولی داغ داغ بودمشغول تلمبه زدن شدم ولی دوس داشتم خودشم نگام میکرد که چوری دارم می کنمش، سرعت تلمبه هایم رو بیشتر کردم و خواستم آبم رو بیرون بریزم تا مامان صبح نفهمه ، ولی تو یه لحظه تمام آبم ربخت تو کس مامانی ، بازم سوتی دادم به سرعت کسش رو تمیز کردم و شورت و دامنش رو پاش کردم و اومدم کنار تخت خودم و به حماقتی که کرده بودم فکر کردم که اگه صبح بفهمه چیکار کنم، تو این فکرها بودم که خوابم برد، صبح که بیدار شدم مامان رفته بود دسنشویی دل تو دلم نبود آخه مامان خیلی تیز بود، وقتی که برگشت خودم رو زدم به خواب اومد بالا سرم و با بالش زدتو سرم من یهو از جا پریدم نگام کرد و گفت تو خجالت نمیکشی با مادر خودت چنین کاری رو کردی ، گفتم چی شده، گفت خر خودتی ، تمام بدنم بو آب منی میده ، شورتم خیس خیس شده از آب کمر ، من که بچه نیستم اینقدر داخل واژنم آب کمره که معلومه چند بار این کار رو کردی (خواستم بگم مامان بخدا فقط یه بار کردمت ) شروع به داد و فریاد و فحش و ناسزا کرد ، نمی دونستم چیکار کنم داشت آبروم میرفت، افتادم به دست و پاش که مامان تورو خدا ببخش غلط کردم هرچی تو بگی همون رو می کنم اصلا" میرم خودمو گمو گور میکنم بیا با این چاق منو بکش ، منم با ناله وزاری گریه کردم ، چاقو رو پرت کرد گوشه اتاق و شروع کرد به گریه کردن زار زار گریه می کرد می گفت آخه من حالا چیکار کنم اگه حامله بشم باید خودمو بکشم، زار زارز گریه می کرد منم هیچی نمیتونستم بگم حالا وقتش بود باید اتاق رو ترک می کردم تا اندکی آروم بشه سریع رفتم داروخانه و یه بسته قرص حاملگی براش آوردم و گفتم اینو بخور، نگام کرد و گفت خیر نبینی از این کاری که با من کردی چطوری روت میشه نگام کنی مگه این همه زن قحط بود که اومدی و مادرت رو بدبخت کردی ، منم شروع به حرف زدن کردن و معذرت خواهی واینکه اگه بگی خودم رو میکشم تو اون لحظات اگه مامانم می گفت خدمو می کشتم، تو چرا به من نظر داری اون از بلایی که سر خواهرت آوردی اینم از من که مادرت هستم آخه من چجوری و با چه رویی به کسی بگم که پسرم بهم تجاوز کرده، فکر نکردی آبروی مادرت را بردی، گفتم مامان هر چی تو بگی درسته من غلط کردم حالا تا دیر نشده بیا این قرص رو بخور، اونم از دستم گرفتش و خوردش، خلاصه اون چند روز رو هم تو تهران تمام شد و اومدیم خونه، مادرم دیگه به اون صورت با من حرف نمیزد تا نزدیک به 2 ماه که یه روز که سرکار بودم بهم زنگ زد و گفت بیا خونه کارت دارم منم با سرعت رفتم خونه ، مادرم گفت: حامد چند روز هست که حالت تحو دارم فکر کنم حامله ام کردی ، حالا چیکار کنم اگه شکمم بالا بیاد چه خاکی تو سرم بریزم، نمیگن کی این بلا رو سرت آورده خواهر برادرهات چی میگن، گفتم ناراحت نباش شاید مسموم شدی یه چند روز صبرکن تا فکری برات بکنم، آخه نمیشدببرمش بیمارستان و تست حاملگی ازش بگیرن میترسیدیم شاید یه آشنایی آنجاباشه ،یه هفته هم گذشت مامان می گفت که مطمئنه که حامله شده، منم با یه دوست تو تهران مشورت کردم و گفتم میخوام آدرس دکتری رو برام گیر بیاری که سقط جنین کنه، اونم آدرسو بهم داد، به بهانه مریضی آزمایشهای مامان رفتیم تهران، و رفتیم پیش اون خانم دکتر بعد ازمون پرسید که چه نسبتی با هم دارید یه هو دهنم قفل شد چی میگفتم، معمولا زن و شوهرهاچنین جایی میومدن نه مادر وپسر، بعد مامانم گفت که شوهرمه ما تازه با هم ازدواج کردیم و حوصله بچه داری رو نداریم ، خانم دکتر گفت بهتون نمیخوره زن و شوهرباشید، ماردم گفت مهم دوست داشتنه سن وسال مهم نیست خانم دکتر گفت البته درسته، داشتم شاخ در می آوردم که مامان چنین حرفهایی رومی زد ، خلاصه کار سقط تموم شد ولی چون هنوز مامان یه کم خونریزی داشت مجبور شدیم یه جند شبی رو تو مسافرخانه بخوابیم، داروهای مامان رو از داروخانه برای جلوگیری از خونریزی گرفتم و رفتم تو مسافرخانه ، به مامان گفتم این دارو ها رو بخور که خونریزی نکنی بعد مامان گفت هر چی میکشن از دست این دارهاست نکنه بازم خواب آوره با خنده جواب دادم نه ، بعد از مامان پرسیدم چرا به دکتر اون حرفها رو زدی، مادر گفت : توقع داشتی که بگم بله این پسرمه و شب که خواب بودم بهم تجاوز کرده ، من از خجالت سرم رو پایین انداختم ، بعد مامان گفت حالا این حرفا رو بیخیال و بگیر و بخواب ، چند روز که تهران بودیم مامانم کاملا" خوب شد برای معاینه آخر رفتیم پیش دکتر که اونم گفت هیچ مشکلی نداری، خانم دکتر بازم با شوخی به مادرم گفت که فکر نمیکنی شوهرتون دوست داشته باشه بچه داشته باشه مامانم هم یه نگاهی بهم کرد و گفت شب دراز است و قلندر بیدار، وقتی که خواستیم از خانم دکتر خداحافظی کنیم گفت که قدر خانمت رو بدون گفتم چطور ، گفت خیلی دوست داره، وازت راضیه معلومه که از ته دل دوست داره، قبل از سقط ازش پرسیدم که چطورشد که اینجوری ناخواسته حامله شدی گفت : اون روز خیلی خسته بودم در ضمن قرص خواب آور هم خورده بودم وقتی شوهرم شب به بالینم آمد و نوازشم کرد چون حوصله نداشتم خودم رو زدم به خواب ، وقتی که صدام زد باز جواب ندادم حتی وقتی که با دستش رونم رو می مالید جواب ندادم و نصمیم گرفتم تا آخر کار چیزی نگم ، با گفتن حرفهای خانم دکتر انگار برق سه فاز منو گرفه باشه شاخ درآوردم، آخه این چیزا رو مامان از کجا فهمیده بود من که بهش نگفته بودم چطور شروع به کردنش کردم، با خودم گفنم نکنه مامان بیدار بوده و من این همه کار که باهاش کرده بودم رو دیده و حرف نزده، نکنه خودش دوست داشته و خجالت میکشیده وهزاران فکرو خیال دیگه ، تصمیم گرفتم مامان رو امتحان کنم، بعد برگشتیم شهرستان ، دیگه مامان مثل 2 ماه اول بیمحلم نمیکرد حتی بیشتر باهام حرف میزد حرفهای که هیچ وقت به بچه های دیگرش نمیتونه بگه یه بار به شوخی بهم گفت که اگه بچه رو به دنیا می آوردم برادرش بودی یا پدرش؟ یا اینکه از ناراحتیهای دستگاه تناسلیش برام میگفت دیگه خیلی بام راحت شده بود این خودش بیشتر منو مشکوک می کرد، راستش من هم همچنان بدم نمیومد که باهاش سکس داشته باشم ولی از خرابکاری قبلی تخم کاری رو نداشتم، یه روز داشتیم باهم حرف میزدیم که مامان گفت دیگه وقت زن گرفتنته کسی رو سراغ داری من گفتم نه مامان بعد مامان گفت یعنی تو پدر سوخته به کسی علاقه نداری گفتم چرا یه نفر هست گفت زود باش بگو کیه گفتم نمیشه مامان آخه خجالت میکشم، این یه رازه شاید یه روزی بهت گفتم ولی الان نمیشه هرچی اصرار کرد نگفتم، آخه چطوری می گفتم که تو رو میخوام، چند روز بعد اومدم خونه دیدم مامانم تو اتاق دراز کشیده و داره آه وناله میکنه رفتم جلو گفتم چی شده گفت از حمام بیرون میامدم که لیز خوردم و زمین خوردم حالا کمر وپشتم تیر میکشه ، گفتم اشکال نداره میرم یه پماد پیروکسیکام برات میارم تا آروم بشی پماد رو که آوردم بهش گفتم که دمر بخوابه تا براش بمالم، جالب این بود که هیچ حرفی نزد و خوابید مامانم یه دامن تقریبا" بلند بدون شلوار تنش بود یه جفت جوراب نازک هم پاش بود درست مثل اون شبی که گاییدمش ، پیراهنش رو درآورد بعد گفت که بند کرستش رو باز کنم و شروع به مالش کردم ، این بهترین فرصت بود تا مامانو امتحان کنم ، اول پماد رو به پشتش مالیدم و شروع به ماساژ دادم مامانم چشماشو بست بعد آروم به کمرش مالیدم ، باز شهوت داشت وجودم رو فرا می گرفت، حالا دیگه باید شروع میکردم آروم کمر مامانی رو می مالیدم که مامانم گفت بشین رو باسنم منم از خدا خواسته نشستم رو باسنش چقدر نرم بود ، خودم رو خم می کردم که پشتش رو بمالم کیرم مالیده میشد به کونش دیگه تابلواین کارو می کردم تقریبا" کامل روش خم شده بودم کیرم درست لا کونش رفته بود و با هر بار بالا و پایین رفتن کیرم میرفت توش و بیرون میومد تقریبا" داشتم براش تلمبه میزدم مامان چشماش رو بسته بود بهش گفتم مامان خوب ماساژمیدم سرش رو تکان داد وبا صدای نازکی گفت آره ادامه بده پسرم ، اینو که گفت مطمئن شدم که خودشم دوس داره و اون بار هم که کرده بودمش خواب نبود وگرنه اگه مثل هر وقت بود الان با این کارم باید پوست سرم رو می کند ولی برعکس میگه ادامه بده ، دیگه جرأتم رو به حد اعلا بردم تصمیم گرفتم روش بخوابم، با یه حرکت پاهام رو ، رو پاهاش دراز کردم وکامل خوابیدم رو مامان کیرم قشنگ لاپای مامان جا گرفت خیلی برام جالب بود مامان اصلا" هیچ حرفی نمیزد منم بیشتر از اینکه حال کردن باهاش برام جالب باشه سکوتش برام جالب بود، کم کم خودمو جابجا کردم تا کیرم بیفته لا کون مامان ، شروع به عقب و جلو کردن کردم مامان داشت یواشکی آه آه آه میکرد دیگه ازش خیالم راحت بود که خودش هم خیلی دوس داره که روش هستم و دارم باهاش حال میکنم، یه 10 دقیقه ای روش بودم که گفتم مامان برا امروز خوبه یا ادامه بدم ،مامان گفت هنوز زوده منم با خودم گفتم دیگه خودش با زبان بی زبانی میگه بکن دهنم رو بردم نزدیک گوشش و بهش گفتم مامان یادته بهت گفتم یه کسی رو دوس دارم که روم نمیشه بهت بگم حالا میتونم بگم ، مامان جون اون کس خود تو هستی از تمام دنیا بیشتر دوست دارم ، بعد بوسیدمش مامان همچنان چشماش رو بسته بود و نفس نفس میزد، پاهاش رو یه خورده باز کردم و سر کیرم رو گذاشتم دم کسش مامان یه خورده خودش رو جمع کرد بعد در گوشش گفتم مامان خواهش میکنم اجازه بده و بوسیدمش بعد مامان خودش رو شل کرد، کیرم رو مالیدم به کسش و آروم فشار دادم تو یه آه بلند کشید تا ته کیرم رو فرستاده بودم تو کسش، بعد درش آوردم تلمبه زدن هام رو شرع کردم ابتدا یواش یواش بعد تند تند میزدم، آه کشیدن های مادرم تبدیل به فریاد شد بهش گفتم مامان برزیم تو یا جای دیگه گفت نریزی مثل دفعه قبل حامله میشم ، منم این آخرهاش محکم تلبمه میزدم تا اینکه ابم فوران کرد و ریختم رو کمرش بعد کنارش دراز کشیدم و بهش گفتم مامان نگام کن مامان برگشت و تو چشام نگاه کرد یهش گفتم خیلی خاطرت رو میخوام مامانی، میخوام از این به بعد مال من باشی مامان لبخندی زد و گفت خیلی برام سخته اینو بگم ولی منم خیلی تو رو دوس دارم پسرگلم اون دفعه هم که مامانی رو تو خواب می کردی کاملا" بیدار بودم چون دوس داشتم که منو بکنی، بعد همدیگرو بغل کردیم، قرار شد مامان شبها هر وقت دوس داشت نصف شب اس بده و بگه که من برم پیشش ، منو مامان کارمان شده بود این که مامان ساعت 1-2 شب اس میداد ومیگفت بیا پیشم منم میرفتم وتا خود صبح مامانم رو میکردم حالا نزدیک به 3 سال میشه که نقش شوهر برا مامان ایفا میکنم، تا حالا با هم به شهرهای زیادی مسافرت کردیم من تصمیم گرفتم زن نگیرم و همچنان شوهر مامانم باشم دو برادر و خواهرم ازدواج کردن و منو مامان تو خونه تنها هستم و هروقت هوس کنیم با هم سکس می کنیم ، به مامان گفتم من ازت بچه میخوام اونم گفت باید به تهران بریم و آنجا یه شناسنامه جعلی درست کنیم و رسما" با هم ازدواج کنیم، مامانم رو خیلی دوس دارم میخواهم شوهرش باشم چون در سکس بینظیره هر وقت کسش میزارم بازم برام تازگی داره.

WHY so SERIOUS
     

#640 | Posted: 13 Nov 2012 13:19

حل مشکل خواهری برادری با سکس

تیرماه سال 1389 برای من واقعا ماه خوبی بود بنیان کاری را گذاشتم که تا الان هم ادامه دارد و هیچ هم بابت آن متاسف نیستم وچون زندگی مرا دگرگون ساخت همیشه در خاطرم خواهد ماند .اونموقع 17 سالم بود و خواهرم هنگامه 15 سال داشت . خواهرم بگی نگی دختره زیبایی است اما هیکلش و مخصوصا باسنش بیسته از اونایی که مردا با دیدنش متلکاشونو بار میکنن .روز سوم تیر اون سال با هنگامه سر موضوعی بگو مگوم شد عصبانی که شدم یه سیلی به صورتش زدم با گریه به اتاقش رفت و درو محکم بست . چند دقیقه بعد واقعا از کرده ام پشیمان شدم.اما غرورم اجازه نداد برمو عذرخواهی کنم . اون روز و شب بدون اینکه هنگامه رو ببینم گذشت . اما روز بعد توی حیاط جلوشو گرفتم و ازش معذرت خواستم اما توجهی نکرد و یک کلمه هم حرف نزد . و برای کار خودش خونه بیرون رفت وبعد از ظهر اون روز منتظر فرصت شدمتا دوباره باهاش حرف بزنم آخه بغیر از او کسی رو توی خونه نداشتم که معمولا باهاش درد دل کنم .اون روز مامانم از ساعت 2 بعداز ظهر که دوستاش برای انجام مراسمی در منزل یکی از اونا دنبالش اومدند رفت و خوب پدرم هم کاسب بود و معمولا کمتر برای ناهار خونه میومد . نمیدونم همه چیز اتفاقی جلو رفت و چیزی که پیش اومد در همون لحظه پی ریزی شد .سراغ هنگامه که رفتم طبق معمول توی اتاقش بودو رکابی تنش بود .کتابی دستش بود و داشت مطالعه میکرد . در اتاق باز بود و من هم داخل شدم.پشتش به من بود . همون لحظه چیزی که به مغزم خطور کرد اجرا کردم .رفتم وبدون اینکه هنگامه مجال داشته باشه نه از صورت که لبشو بوسیدم . فریادش بلند شد چیکار میکنی دیوونه چرا بوسم میکنی احمق گفتم دارم عذرخواهی میکنم فریادزد اینطوری عوضی ! گفتم خوب حالا اینجوریشه .گفت من اصلا با تو حرفی ندارم قهرم . خلاصه پنج دقیقه ای همین جوری بگومگو کردیم . منکه هنگامه رو دوست داشتم و خطا کار هم بودم حاضر بودم دست به هر کاری بزنم تا هنگامه آشتی بکنه . دوباره وسط نزاع خل شدم و گفتم هنگامه خدا شاهده اگه آشت نکنی همین جا شورتمو در میارم . هنگامه که حرف منو جدی نگرفته بود با صدای بلند گفت عرضه شو نداری لابد خل شدی گفتم آره خل شدم و خلم میشم . چند بار گفتم هنگامه شلوارمو درمیارم ها گفت تو غلط میکنی که این حرفش منو لجی کرد و من هم شلوار و شورت رو با هم کشیدم پایین . برای لحظاتی خشکش زد وبعد زد زیر خنده .تو دیوونه ای پسربرو بیرون وگرنه به مامان میگم.گفتم خوب بگو کیو میترسونی اصلا به جهنم آشتی نکن . من که دیدم این موضوع هم مشکل منو حل نکرد با حیای خودم از اتاق اومدم بیرون . رفتم توی آشپزخونه تا یه چیزی بخورم . حدود ده دقیقه نگذشته بود که دیدم هنگامه وارد آشپزخونه شد.رفتارش یه طوری بود مثل کسیکه از چیزی خوشش اومده و میخواد در باره ش حرفی بزنه . یه لیوان آب که خورد رو به من کرد و گفت میدونی تو دیوونه ای و برای همین منم دیوونه ها رو دوست دارم . به من نزدیک شد و گفت میدونی من دیگه آشتم .گفتم خیلی خوبه پس با دیوونه بازی هام نتیجه گرفتم . خنده کوتاهی کرد وگفت یه چیزی بگم نه نمیگی گفتم چی ؟ گفت آخه ... گفتم چی ؟ گفت میشه بازم نشونم بدی گفتم چی رو گفت اهه بابا تو هم که خنک خدایی . گفتم آها اونو میگی گفتم برای چی میخوای گفت آخه تا حالا از نزدیک ندیدم فقط عکسشو دیدم . گفتم آخه بین هر دومون میمونه گفت آره بخدا به هیچکی نمیگم حتی به مامان . از جام بلند شدم و اومدم جلوی پنجره آشپزخونه که مشرف به حیاط خونه بود تا مطمئن بشم کسی نمیاد . بعد شلوار وشورتمو پایین آوردم تا هنگامه ببینتش . هنگامه برای لحظاتی همینجوری به کیرم که خوابیده بود نگاه کرد . کیرم خوابیده بود چون خداییش قصدم کردن هنگامه نبود و فقط یه چیزی رو اونم در خلوت خونه میخواستم نشون هنگامه بدم البته بدم نمیومد که منم مال هنگامه رو ببینم . هنگامه به من نزدیک شد و گفت میتونم بهش دست بزنم . اولش گفتم نه و شورتم رو بالا کشیدم اما بلافاصله گفتم باشه بیا .با خوشحالی جلو اومد و با دست لمسش کرد .نمیدونم چطور شد تا دست گرمشو زد بکیرم باد کرد و بزرگ شد . خنده ای کرد ودو دستشو روی دهنش گذاشت وگفت وای ... بزرگش کردی.منکه از لمس کیرم خوشم اومده بود گفتم هنگامه بیا بریمتوی اتاق تو اونجا بهش دست بزن و بمالش . هنگامه گفت نکنه کسی بیاد آبرومون بره گفتم میرم پشت دروازه رو میندازماینطوری اگه اومدند باید زنگ خونه رو بزنند . قبول کرد . بعد از این کار به اتاق هنگامه رفتیم و من روی تختش نشستم و شلوارمو پایین کشیدم و هنگامه شروع کرد به اول دست زدن و بعد حالت مالش گرفت . کیرم شق شق شده بود کیرم حدود 11 سانتی میشد و باریک . تحریک که شدم گفتم هنگامه من به مال تودست بزنم هنگامه نگاهی به من کرد و گفت قبوله فقط از روی لباس گفتم اشکالی نداره من هم شروع کردم به مالیدن کون هنگامه . چند دقیقه ای که گذشت هنگامه دستمو گرفت و گذاشت روی کوسش و گفت اینجا رو دستمالی کن . من که حواسم به کون هنگامه بود دستم رو از روی شلوار پارچه ای هنگامه رویکوسش گذاشتم و نوازشش کردم . هر دومون تحریک شده بودیم . هنگامه روی تخت به روی سینه اش خوابید و نیم نگاهی بهمن انداخت منکه حسابی شهوتی شده بود چشمم به حالت هنگامه که دمرو خوابیده بود افتاد منظورشو فهمیدم . رفتم روی پشتش و روش دراز کشیدم و شروع کردم به تکون تکون دادن لگنم . من بدون شلوار بودم اما هنگامه شلوارش تنش بود. چند دقیقه بعد آروم توی گوشش گفتم هنگامه شلوارتو بکشم پایین ؟ چیزی نگفت و چشماشو بست . من هم منتظر بقیه اش نشدم آروم شلوار و شورت قرمز رنگشو کشیدم پایین کون سفید و تپل هنگامه افتاد بیرون و من هم کیرم رو لای کونش گذاشتم و شروع کردم به درمالی کردن. هر دومون عرق کرده بودیم و برای همین کیرم لای کون هنگامه خیس میشد و دستم رو که از زیرش رد میکردم دیدم کوسش خیس خیسه .. اون روز تا مامانم از مهمونی بیاد منو هنگامه همش مشغول هم آغوشی بودیم و جالب اینه مرتب از هم لب میگرفتیم . الان چیزی حدوددو سال از اون موقع میگذره . وبدون اینکه والدینمون بدونند بعضی شبا با هم سکس میکنیم مخصوصا وقتی دوتایی مسافرت میریم هیچ شب و روزی رو بدون سکس نمیگذرونیم و هنگامه قول داده اگه قراره بکارتشو از دست بده خودم اینکارو براش بکنم .باور کنید برای اون وقت دارم لحظه شماری میکنم . هرچنددرمالی کوسشم زیاد کردم اما وارد شدن به کوس هنگامه آرزومه .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 64 از 77:  « پیشین  1  ...  63  64  65  ...  76  77  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.