| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 64 از 77:  « پیشین  1  ...  63  64  65  ...  76  77  پسین »  
#631 | Posted: 15 Jun 2014 18:40

داستان سکس آرزو

داستانش قديمه ايه اما جالبه؛؛؛ديگر نمي تونست, داشت ديونه مي شد. تنها راهي كه براش مانده بود اين بود كه به برادرش متوسل شود. البته كار سختي بود ولي اين كه سعيد تازه به سن بلوغ رسيده بود شانسش رو بيشتر مي كرد.دلش رو به دريا زد ، سعيد كه از مدرسه برگشت ، رفت دم اتاق سعيد و چند دقيقه اي وايساد و مادام به سعيد نگاه مي كرد. دودل بود ، نمي دونست چطور جريانو به سعيد بگه. سعيد يكدفعه برگشت و نگاهي بهش كرد. سعيد: آرزو كاري داري؟آرزو: نه ، نه ،... وآرزو با لبخندي از روي ياس به اتاقش رفت. روي تخت افتاد و نگاهش را به سقف افتاد و فكر كرد و فكر كرد.اون روز ، روزخوبي بود چون هم پدر و مادرش دير ميامدن و هم اينكه پدر و مادرش شب مهموني دعوت داشتن ، تصميمشو گرفت. قبل از اومدن سعيد لباس گيپورشو بدون لايي پوشيد بطوريكه همه بدنش پيدا بود. از توي كشوي ميز مادرش چندتا لوازم آرايشي برداشت و خودشو آرايش كرد و منتظر سعيد موند. نيم ساعتي منتظر موند تا بالاخره صداي در اومد. آرزو بلند شد و وسط حال وايساد.سعيد: مامان ، مامان غذا چي داريم؟ از گرسنگي مردم!!از پله ها كه بالا اومد وسط حال چشمش به آرزو افتاد ، خشكش زده بود. تا به حال آرزو رو اينطوري نديده بود. خيلي تعجب كرد اما سعي كرد كه به روي خودش نياره.سعيد: مامان كجاست؟آرزو: رفته بيرون.سعيد: ناهار چي داريم؟آرزو: تا لباساتو درآري و دست و صورتت رو بشوري ناهار آماده است.سعيد به طرف اتاقش رفت و آرزو هم فوري ميز ناهار رو چيد و غذا رو آماده كرد. بعد از مدتي سعيد اومد و سر ميز نشست و شروع به خوردن كردن و هر از چندگاهي زير چشمي آرزو رو نگاه مي كرد.آرزو: خوشمزه است؟سعيد: آره ، خيلي خوشمزه است. همون غذايي كه دوست داشتم.آرزو: مي دونستم. خودم درست كردم. نوش جونت.سعيد مي خواست چيزي بپرسه ولي از آرزو خجالت مي كشيد. آرزو با اون لباسش كه تا پايين سينه اش باز بود فكر سعيدو به خودش مشغول كرده بود. يكبار كه زير چشمي آرزو رو نگاه مي كرد يكدفعه چشماش به چشماي آرزو افتاد. آرزو خنده اي كرد و سعيد دوباره سرش را پايين انداخت و به غذا خوردنش ادامه داد. ناهار كه تموم شد سعيد زود به اتاقش رفت تا شايد از سوراخ در بتونه راحت تر ببينه. آرزو هرچي سعي كرد باز نتونست به سعيد بگه. يك ربعي كه گذشت آرزو به اتاق سعيد رفت. آرزو: سعيد مي خواستم يه چيزي ازتو بپرسم. راستشو ميگي؟سعيد: تا چي باشه!!!آرزو: نه قول بده راستشو ميگي؟سعيد: تاببينم!!!آرزو: تا به حال چيز دخترا رو ديدي؟سعيد: چي گفتي؟آرزو: گفتم تا به حال كس ديدي يا نه؟سعيد: ابتدا كمي سرخ شد و بعد از چند لحظه گفت: حالت خوبه؟آرزو: آره. چطور مگه؟ جدي گفتم.سعيد سرشو پايين انداخت و ساكت موند. آرزو كمي جلوتر رفت و گفت دوست داري ببيني؟ سعيد همانطور سرشو پايين بود و چيزي نمي گفت. البته دوست داشت چيزي رو كه مدتها تو فيلماي سوپر ديده بود رو از نزديك ببينه و شايد هم فراتر بره. ولي از آرزو خجالت مي كشيد.آرزو رفت و كنار سعيد نشست. صورت سعيد و بالا آورد و تو چشماش نگاه كرد و تبسمي كرد سپس با دستش دست سعيد رو گرفت و زير دامنش لاي پاهاش برد. مو به تن سعيد سيخ شده بود. آرزو به صورت سعيد نگاه مي كرد تا ببينه چه عكس العملي ميكنه. سعيد سرش رو بلند كرد چشمش به چشم آرزو افتاد و لبخندي زد. آرزو مطمن شد كه سعيد هم راضيه براي همين بلند شد و لباسشو درآورد. جلوي سعيد دوري زد و يواش يواش جلو اومد تا مقابل سعيد ، ايساد. سعيد ديگه اون خجالت اوليه رو نداشت و ني تونست تحمل كنه ، براي همين دستشو به طرف پاهاي آرزو برد و انگشتش را درامتداد دهانه اون شروع به حركت داد. حالت عجيبي در هر دو اونها بوجود اومده بود كه ناگهان صداي زنگ بلند شد. هر دو ترسيده بودند سعيد زود خودشو جمع و جور كرد. آرزو رو به سعيد كرد و گفت: تا من خودمو مرتب كنم تو برو و در را باز كن.تا سعيد رفت در را باز كنه ، آرزو زود لباسهاي مناسبي پوشيد و فوري به دستشويي رفت و آرايشهاشو پاك كرد.شب وقتي پدر و مادرشون از در بيرون رفتن آرزو و سعيد به طرف طبقه بالا دويدن. كمي صبر كردن تا مطمن بشن كه اونا رفتن بعدش به اتاق آرزو رفتن. آرزو همه چراغها رو بغير از آباژور كنار اتاق خاموش كرد و پرده ها رو كشيد. هر دو روي تخت كنار هم نشستند. سعيد خم شد و لباشو روي لباي آرزو گذاشت. خودش رو تو بغل آرزو ول كرد و آرزو روي تخت و سعيد روي آرزو افتاد. سعيد از پايين پيرهن آرزو دستشو زير پيرهنش برد و شروع به ماليدن سينه هاي آرزو كرد. آرزو هم دستشو تو شلوار سعيد برد و اون هم شروع به ماليدن خايه هاي سعيد كرد. بعد از مدتي كم كم سعيد پيرهن و لباس هاي آرزو رو درآورد و از بالا به پايين شروع كرد ، دوباره لبا ، گلاله گوش ، گونه ، گردن ، سينه ها ، شكم و بالاخره كس كه همزمان دست سعيد به روي سينه هاي آرزو بود و مالش ميداد. آرزو هيچ وقت فكر مي كرد كه سعيد بتونه اينطوري مغالزه كنه. حال عجيبي پيدا كرده بود انگار كه طوفاني توش بپا شده. آه ، آه آرزو بلند شده بود و هر لحظه شديد و شديدتر مي شد. آرزو به اوج لذت جنسي رسيده بود. حالا نوبت آرزو بود كه سعيد و ارضاع كنه ، براي همين بلند شد ، روي تخت نشست و همونطور كه سعيد كنار تخت وايساده بود شروع به ساك زدن كرد. بعد از چند دقيقه اي آب سعيد روي صورت و سينه آرزو پاشيد. آرزو شروع به ماليدن آباي روي سينه اش كرد و بعد انگشتش را درون دهانش فرو كرد و مكيد ، آرزو نگاهي به سعيد كرد و هر دو خنديدند. آرزو از روي تخت بلند شدو جلوي سعيد وايساد چشم تو چشمش دوخت و باتبسمي لبش را به لب سعيد گذاشت شروع به لب گرفتن از هم شدند

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#632 | Posted: 21 Jun 2014 17:11

کردن آبجی فهیمه

اسم من آرش مجردم قدم 184 وزنم 93 ، 22 سالمه یه 2 سالی میشه بدن سازی کار میکنم یه تناسب اندام خوبی هم دارم یه آبجی هم دارم به اسم فهیمه 18 سالشه یکمی هم رنگ پوستش سیاه ، اندامش خیلی توپه مخصوصا سینه هاش درسته سنش کمه اما سینه هاش خیلی خوبه من هر وقت آبجیمو تو خونه میدیدم ، مثلا موقعی که سفره پهن میکرد چاک سینه هاش منو می کشت عاشق سینه هاش بودم . یه چند وقتی همینجوری گذشت که یه شب من به جای دوست دخترم اشتباهی یه اس ام اس سکسی فرستادم به آبجیم ، فردای همون روز هر وقت ما همدیگرو میدیدیم میخندیدیم ، همون روز بعد از ظهر بود که آبجیم داشت درس میخوند رو مبل که دراز کشیده بود سینه هاش کلا زده بود اصلانم متوجه نبود من دارم نگاش میکنم وقتی که منو دید یکم حول شد یهو پاشد خدشو جمو جور کرد و نشست باز درسشو خوند ، شب همون روز وقتی داشتم به یاد سینه هاش جلق میزدم یهو با خودم گفتم خوب امشبم یه اس سکسی بفرستم براش ببینم چی میشه ...



اسو فرستادم براش بازم مثل دیشب بهش اس دادم که اشتباه شده اونم اصلان جواب نداد . صبح که داشت سفره رو پهن میکرد بازم مثل همیشه سینه های خشگلش منو جلب کرده بود وقتی که خم میشد تا وسایل سفره رو بذار سینه هاش کلا دیده میشد وااااااااای چی میشد اگه اونارو میخوردم ، نشستیم سر سفره بهش گفتم دیشب یه اس اشتباهی اومد به تو شرمنده ، اونم گفت آره دیدمش بیخیال عیبی نداره . شب همون روز بهش اس دادم بیداری گفت آره چطور مگه بهش گفتم فهیمه میخوام یه چیزی بهت بگم میترسم ناراحت بشی اونم گفت نه بگو راحت باش بهش گفتم فهیمه از اون اس ام اسا خیلی دارما اگه میخوایی بازم برات بفرستم جواب داد نیکی و پرسش خوب بفرست دیگه معتل چی هستی گفتم یعنی ناراحت نشدی گفت خوب اس ام اس دیگه یعنی چی آخه تو بفرست تا نصفه های شب همین جور بهش اس ام اس سکسی فرستادم .



فرداش سر کار بودم که یه اس ام اس سکسی برام فرستاد از همونایی که خودم براش فرستاده بودم بهش جواب ندادم . وقتی اومدم خونه برا نهار دیدم تنهاست مامااینا رفته بودن بازار هنوز نیومده بودن فهیمه هم یه لباس خیلی خیلی تنگ تنش بود که دیگه راحت میشد چاک کونو کسشو دید سینه هاشم که مثل همیشه بیرون بودن نهارمو خوردم رفتم اتاق خودم یه چرتی بزنم برم سر کار اما هر چی کردم نتونستم بخوابم
آخر سر بهش گفتم که از اندامش خوشم میاد . بهش اس دادم میتونم ازت یه چیزی بخوام گفت آره گفتم بازم چیز بدی هستا گفت راحت باش فکر کن دوست دخترتم داداشی . گفتم فهیمه میتونی یه عکس از سینه هات بگیری بیاری واسه من میخوام ببینمشون اونم برگشت بهم گفت : کفتم راحت باش اما تا این حد ... اما چون تو میخوای باشه میگیرم میارم یه 10 دقیقه بعد آورد گوشیشو داد به من رفت باز کردم دیدم واااااای چه سینه های توپی داره همون لحظه یه دست حسابی خومو خالی کردم.


شب همون روز منو آبجیم قشنگ باهم سکس چت کردیم . روز بعدش آبجیم اصلا انگار نه انگار که شب باهام سکس چت کرده بودیم خیلی عادی همون لباسای سکسیو سینه هاش تا نصفه بیرون باهام میگفت می خندید . ای جریان یه 3 ، 4 بار تکرار شد که یه روز همه رفته بودن مهمونی منم منتظر بودم فهیمه بیاد خونه اونم ببرم . وقتی فهیمه اومد خونه رفت تو اتاقش وقتی اومد دیدم لباساشو برداشته داره میره حموم بهش گفتم زود باش میریم مهمونی اونم برگشت بهم گفت اگه خیلی عجله داری خودت بیا منو ببر حموم بهش گفتم واقعا بیام فهیمه گفت نه لازم نکرده رفتم کنارش دم گوشش آروم بهش گفتم برو درم باز بذار منم میام بوسش کردم اونم خندیدو رفت منم رفتم لباسامو عوض کردم رفتم حموم دیدم هنوز لباساش تنشه گفتم خوب چرا لباساتو در نیاوردی گفت خوب قرار شد تو منو ببری حموم دیگه منتظر تو بودم



همینو که گفت پیرهنشو درآوردم از پشت بغلش کردمو شرو کردم به مالیدن سینه هاش آروم بردمش زیر دوش بعدش لباسای خدمو دراوردم فقط شرتم موند تنم همینجوری زیر دوش سینه هاش میمالیدمو ازش لب میرفتم یکم دیگه برش گردوندم بازم از پشت بغلش کردم بعد آروم رفتم سراغ کسش وقتی دستم بهش خورد یه آهی کشید گفتم جونم چی شد عزیزم گفت کارتو بکن منم شلوارشو دراوردم خوابوندمش زمین یه دست حسابی کس نازشو لیسیدم خیلی داشت حال میکرد بعد اینکه کامل آمادش کرده بودم واسه کردنش یهو پا شد گفت دیگه کافیه بریم که دیر شد گفتم نه یکم دیگه گفت نه وقتی دیدم واقعا میخواد بره محکم از پشت گرفتمش بازم سینه هاش مالیدمو دم گوشش گفتم یکم دیگه به خاطر من گفت فقط زود باید بریم گفتم باشه همینطوری که سینه هاشو میمالیدم آروم کیرمو کردم لای کونش آروم بالا پایین میکردم که دیدم داره خیلی خیلی حال میکنه منم کیرمو بردم یکم پایین تا به کوسشم برسه از پشت با کیرم عقب و جلو میکرم از جلو هم با دستم کسشو میمالیدم خیلی مست شده بود منم داشتم میمردم .



تو همین موقعیت بهش گفتم فهیمه میخوای حرفای او شبمونو واقعیت کنیم خندید بهم گفت میخوای منو بکنی گفتم آره برگشت بهم گفت د بکن دیگه لا مصب مردم اینجا . منم بهش گفتم آخ که فدات شم دولا شو عزیزم اونم دولا شد و دستاشو گذاشت رو روشویی منم آروم کیرمو گذاشتم دم سوراخش خیلی تنگ بو اما بلاخره سر کیرمو کردم تو کونش همین که سرش رفت تو میخواست در بیاره به زور گرفتمش بهش گفتم الان عادت میکنیو ، اولش به خاطر اون دردت میاد و از این حرفا بلاخره همونطوری وایستاد منم آروم آروم میکردمش تو کونش فهیمه هم با هر بار فشار من یبار از جاش بلند میشدو همش میگفت وااااای سوختم داره میسوزه درد داره درش بیار آخخخخخ وااای مردم آرش درش بیار دیگه با همین صداها من تا تهش کردم تو کونش یکم دیگه که آروم آروم آوردم بیرون بعد دوباره کردم تو اما اینبار زیاد اذیت نکردش بعدش شروع کردم به تلمبه زدن که 7،8 بار که زدم آبم اومدو تموم شدیم . اما دفعه بعدش فهیمه رو 1.30 از پشت کردم هردومونم خیلی حال کردیم . الانم فهیمه جون 23 سالشه خودشم ازدواج کرده اما هنوزم باهم سکس داریم وقتایی که شوهرش شیفت شب میشه من میرم میمونم پیشش که تنها نباشه اون موقع اساسی جرش میدم از کس و کون ...





نوشته: آرش

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#633 | Posted: 22 Jun 2014 21:38

سکس من با لیندا

اسم من سیناست 21سالمه.از بچگی همه چی داشتم تعریف از خودم نباشه خوشگل و جذابم 19 سالم بود ما تو خانواده مرفه تو یکی از مناطق خوب و به قول یالدینیا بالاشهر زندگی میکردیم بابام تو کار معدن بود مامانم هم 5 سالم بود مرده بود من یه خواهر کوچک تر از خودم داشتم به نام لیندا خیلی سکسی و خوشگل بود از بچگی تو کفش بودم دوستام همه دوست دختر داشتن بجز من جز لیندا هیچکی رو نمی خواستم ولی حیف خواهرم بود .خاله شکیلا خدمتکار و ندیممون بود که با ما زندگی میکرد مادرم وقتی داشت لیندارو میزایید مرد و از اون موقع پدرم با لیندا خوب نبود و اگه به خاطر خاله شکیلا نبود تاحالا مرده بود بابام همش این ور اون ور بود و کمتر به فکر ما بود .


یه روز طاها یکی از دوستام بم گفت بریم پارتی که مال یکی از دوست دختراش بود منم قبول کردم اومدم خونه دیدم خاله شکیرا داره گریه میکنه گفت مادرش مرده و باید بره خرمشهر چند روزی و لیندارو پیشم امانت گذاشت بابام هم که رفته بود معموریت تا یه هفته اونجا بود خیلی اعصابم خورد شد گفتم حالا لیندا رو چیکار کنم رفتم اتاقم یه نخ سیگار کشیدم و طبق روال همیشه لباسمو در اوردم البته شلوار پام بود رفتم تو تخت بخوابم اما خوابم برد یه فیلم سوپر گذاشتمو دیدم وصتاش خیلی حشری شدم یه لحظه فکر سکس با لیندا اومد تو سرم اما زود از اون فکر شیطانی اومدم بیرون با خودم گفتم لیندا خواهر منه فقط 15 سالشه چه طونر این کارو باش کنم .راستش لیندا و من بجز خواهرو برادر مثل مادرو دختر بودیم همیشه حواسم بش بود بعضی شبا که میترسید میومد پیش من میخوابید پریود که شده بود اول به من گفته بود بچه که بودیم باهم حموم میرفتیمو.........


فردا از خواب بلند شدم یاد پارتی امشب افتادم با کلی فکر و کلنجار به این نتیجه رسیدم که لینداهم با خودم ببرم پس تو اتاقش رفتم که بش بگم بدون در زدن وارد شدم که دیدم لخته و داره لباسشو میپوشه سوتین تنش نبود و سینه های کوچولو و نازش معلوم بود یهو منو نگاه کردو جیغ زد منم که کیرم سیخ شده بود یهو پریدو درو بستم و رفتم اتاق غذا خوری نیم ساعت بعد اومد ازش معذرت و در باره ی مهمونی بش گفتم قبول کرد که بام بیاد بش گفتم فقط بهشون نگه خواهرمه بگه دوست دخترمه اونم قبول کرد شب اماده شدم رفتم پایین و لیندارو صدا زدم بعد 10 دقیقه اومد وای خیلی خوشگل شده بود تو عمرم زیبا تر از اون ندیده بودم .


با لا خره رفتیم من که خبر نداشتم سکس پارتی از 11 به بعد میشه بعد از یکم خوش امد و ازین کوس شعرا تعداد مهمونا زیاد شد فکر کنم حدوده 90 نفری بودن لیندا اروم یه گوشه نشسته بود منم با طاها در حال مشروب خوردن بودیم که لیندا اومد پیشمو بم گفت که بریم برقصیم منم قبول کردم موقع رقص همش خودشو بم میمالوند منم که از خودام بود کیرمو هی به لباسش میمالوندم مس کرده بودم حالیم نبود چیکار میکنم دستمو بردم زیر پیرهنش و کونشو فشار دادم یهو تکون خورد دستمو فوری ور داشتم
ساعت 11 شد خیلیا رفته بودن اما باز هم تعداد زیاد بود 50 نفری هنوز بودن که لب گرفتنا و مالوندنا شروع شد به طاها گفتم کوس کش من لیندارو چیکار کنم (میدونست خواهرم بود)گفت ببر اتاق خودت بیا که برنامه داریم گفتم نه ما میریم اصرار کرد و گفت نه بمون منم قبول کردم لیندا رو بردم تو یه اتاق که خودش گفته بود گفتم بیرون نیا داشتم بیرون میرفتم که گفت می خوای بری سکس کنی برگشتم اومدم کنارش رو لبه ی تخت نشستمو گفتم عزیزم این کارا واسه تو زوده اگه ببرمت بیرون اعزیتت میکنن تا نیومدم دنبالت بیرون نیا هر چی شد بهم زنگ بزن


رفتم پیش بچه ها یه دختره لختو طاها و دوستش شروین داشتن میکردن با اشاره ی شروین لخت شدمو کیرمو تو دهن دختره گذاشتم اونم شروع به ساک زدن کرد بعد نیم ساعت حال یهو صدای جیغ اومد صدای لیندا بود همه چیرو ول کردم و به طرفه اتاق رفتم درو که وا کردم دیدم دوتا عوضی دارن عزیتش میکنن دعوامون شد و بعد یه عالم کتک خوری 2:30 برگشتیم خونه همجام کوفته بود
به لیندا گفتم بره بخوابه که گفت میترسه منم طبق عادته همیشه گفتم بیا پیشه من بخواب اونم قبول کرد لباسمو مثه همیشه در اووردمو رفتم تو تخت اونم اود دستمو واز کردم و اومد سرشو گذاشت رو دستو بغلم کردو خوابید 20 دقیقه ای گذشت من بیدار بودم خوابم پریده بود داشتم به اتفاقات فکر میکردم که یهو لیندا گفت سینا خوابی گفتم نه تو چرا نخوابیدی گفت خوابم نمیبره


گفتم معذرت می خوام واسه اتفاقه امرو اصلا نباید میبردمت سرشو اورد بالا گفت هیس تو مقصر نیستی همش تقصیره خودمه گفتم چی؟
گفت تو که رفته بودی یواشکی اومدم بیرون نگات کردم یچی بگم گفتم بگو گفت خیلی دوست داشتم جای اون دختره بودم با تعجب نگاش کردم که یهو لباشو گذاشت رو لبام و شروع به مکیدن کرد لباش گرمو مرطوب بود خیلی حس عجیبی داشتم حشری شده بودم دستمو کردم تو شورتشو کوسشو مالیدم اونم اون یکی دستمو گرفتو کرد تو سینهاش منم میمالوندم بلند شدیم و لباسامونمو در اوردیم و شروع به خوردن سینهاش کردم اون که کعلوم بود داره حال میکنه دستاشو گرفته بود بالا و نفس نفس میزد یهو به خودم اومدم و با خودم گفتم که دارم چیکار میکنم این خواهرمه که...

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#634 | Posted: 23 Jun 2014 23:13

عمه ساده لوح من

داستان از اونجا شروع مي شه كه من يه عمه مهربون دارم كه متاسفانه آي كيوش زياد بالا نيست . يعني واقعيت اش نمي دونه چه حرفي رو چه زماني بزنه . اصلا سياست نداره و واسه همين كاراش هم بود كه شوهرش تركش كرد و رفت . شوهر عمه بنده راننده كاميون بود. از اين كاميون هاي ترانزيتي كه راحت هر جاي دنيا بخوان مي تونن برن . شوهر عمه ام رو خيلي دوست داشتم . خيلي بامزه بود و خيلي خوش مشرب و خلاصه همه فاميل باهاش حال مي كردن . ولي همين عمه مهربون من كاري كرد كه يه جورايي از فاميل بريده شد . راستش رو بخواي شوهر عمه ام از اين كه با عمه ام بره تو فاميل خجالت مي كشيد . چون عمه خيلي پر حرف بود و حرفاش هم معمولا نسنجيده . مي ديدي شوخي شوخي دو نفر رو انداخت به جون هم و خلاصه از اين جور چيزا .
بيشتر عموهام و عمه هام با اين عمه ام رابطه نداشتند ولي پدرم يه جورايي دلش به حال عمه ام ميسوخت . يه جورايي هم با شوهر عمه ام خيلي حال مي كرد و خلاصه ما تنها عضو فاميل بوديم كه رابطه مون خوب بود با عمه ام و بقيه هم اگه رابطه اي داشتند بيشتر به خاطر شوهر عمه ام بود.


اين ها همه بماند . خلاصه يه روز عمه ام اومد خونه ما و به پدرم گفت كه شوهرش حبیب الان دو هفته است كه نيومده خانه و هيچ زنگي هم نزده و باعث شده كه اون دلواپس بشه . پدرم از اون جا كه شغل حبیب آقا جوري نبود كه همش باشه توي خونه زياد نگران نشد و شروع كرد به دلداري دادن عمه ام و بهش گفت كه مشكلي نيست . اين چيزا طبيعي يه واسه يك راننده يك ماشين سنگين ترانزيتي . اما دو هفته ديگه هم گذشت و خبري از حبیب آقا نشد . البته بگم بيرون بودن هاي طولاني مدت براي يك شوفر ماشين سنگين طبيعيه ولي قسمت غير طبيعي اين بود كه حبیب اقا حتي يه تماس هم نگرفته بود از اون موقع . خلاصه عمه ام مثل مرغ پر كنده داشت بالا و پايين مي پريد و خود خوري مي كرد . هيچ وقت عمه ام رو اينجوري نديده بودم . هميشه ميخنديد . هميشه حرف مي زد ولي الان اصلا نمي خنديد و حتي يه كلمه هم حرف نمي زد .
از اون ماه ، دو سه ماه ديگه هم گذشت و خلاصه يه جورايي همه مون دلواپس شده بوديم .همه حبیب آقا رو دوست داشتن و هيچ كس دلش نمي خواست كه اتفاقي براش افتاده باشه . از طريق گمرك و شركت ترابري اي كه معمولا حبیب آقا بارهاش رو از اونجا مي گرفت استعلام كرديم و گفتن كه رفته ايتاليا ولي هنوز برنگشته . بارش رو ايتاليا خالي كرده ولي ديگه از مرزهاي ايتاليا خارج نشده . همه مي دونستيم كه حبیب آقا ديگه برگشتني نيست . چون بعضي از همكاراش گفته بودن كه اون جا با يك زني رابطه داشته .


اون چند ماه براي همه زهر بود . بيشتر از همه هم عمه طفلي من غصه خورد و ناراحت بود . ولي كم كم داشت به اين وضع ( نبودن حبیب آقا ) عادت مي كرد . انگاري پذيرفته بود كه ديگه قراره حبیب آقا رو نبينه . يه روز كه خونمون بود و داشت طبق معمول نوك جمع رو مي چيد خواهر كوچولوم پريد وسط حرفاش و گفت : عمه جون ، حبیب آقا كجا رفته ؟ . اون صحنه رو هيچ وقت فراموش نمي كنم . همه خشكشون زده بود . عمه ام رو كارد مي زدي خونش بيرون نمي اومد . يهو زد زير گريه و خلاصه عيش اون روزمون بدجوري طيش شد . طفلي خواهر كوچولوم كه ديد عمه ام داره گريه مي كنه اون هم زد زير گريه و تا مدتي اعضاي خانواده سرگرم آروم كردن اون بودن .
حبیب آقا خيلي پولدار بود و يه خونه گنده هم داشت كه كرده بود به نام عمه خانم . عمه من از حبیب آقا دو تا پسر داره كه دو تا پسرا انگار كه به عمه خانم رفتن . چون يه جورايي گاو گاون . اوليش دو بار توي كلاس چهارم ابتدايي مردود شد و الان هم داره اول راهنمايي رو ميخونه . اون هم با چه فلاكتي و دومي هم الان دوم دبستانه .
با اين كه هيچ علاقه اي به هم بازي شدن با پسرعمه هام ندارم و حتي نميخوام باهاشون ديده بشم توي فاميل . ولي خوب به خاطر قرابت پدر و عمه خانم ، من معمولا بايد برم اونجا و كارهاي عمه رو انجام بدم .


با اين كه هميشه عمه خانم خونه ماست ولي من هيچ وقت به عمه توجه نداشتم . يعني اصلا كاراش برام مهم نبود . من فقط يه مدت كوتاه هر روز مي رفتم خانه شون و كاراش رو براش انجام ميدادم . پسر عمه هام خيلي موجودات ضد اجتماعي اي هستن . هميشه توي كوچه هاي شهرن و اصلا جمع نمي شن خونه . يه عالمه دوستاي ناباب دور و برشونه و خلاصه خيلي ايراد دارن . همين هم كار من رو گاهي وقتا سخت تر مي كنه . تا اينكه يه روز اتفاقي افتاد كه باعث شد كه عمه بشه همه دنياي من .
اون موقع هفده سالم بيشتر نبود . يعني تازه رفته بودم تو هفده سال . زياد هم اهل درس نبودم . ولي آدم علافي هم نبودم . از لحاظ هيكل هم بايد عرض كنم كه خيلي هيكلم . راستش رو بخوايد استخوان بندي كل خانواده مون درشته . مثلا من وقتي دوازده سالم بود دستام به اندازه يه پسر هيجده ساله قوي بود و با كل مدرسه كل كل داشتم و مچ مي انداختم . اين رو گفتم كه بدونيد كه با اين كه هفده سال داشتم ولي هيكلم مثل يه مرد بيست و پنج ساله بود . ريش ام هم كامل بود . و خلاصه خيلي خوش تيپ بودم . بگذريم كه از قيافه ام اصلا راضي نيستم . عمه اون موقع 35 سالش بود . با اين كه قيافش خيلي معمولي بود ولي از لحاظ هيكل حرف نداشت . خيلي هيكل سكسي رديفي داشت . عمه من خيلي مهربونه . يه جور مهربوني خاصي داره كه شايد به خاطر ضعف اي كيوش باشه . ولي خيلي مهربونه . مثلا امكان نداره تو چيزي ازش بخواي و اون بهت نده . شايد همين محبت بيش از حدش هم بود كه پسراش رو اين قدر بي بند و بار بار آورده بود .
طبق معمول ، اون روز !!! هم خانه شون بود و مثل هميشه پسر عمه هام بيرون بودن .



خيلي كم ميشد كه اونها رو خونه ببينم . عمه رفته بود حموم و من هم داشتم تلويزيون نگاه مي كردم . منتظر بودم كه بياد بيرون و بقيه پولش رو بهش بدم و ازش خداحافظي كنم . يهو در حموم باز شدم و ديدم عمه خانم فقط با يك شرت اومده بيرون و حوله هم دستشه . داشت خودش رو خشك مي كرد . اصلا متوجه من نشده بود. من هم شوكه شده بودم . اصلا نمي دونستم بايد چكار كنم . مغزم هنگ كرده بود . مغزم در يك سكوت وحشي فرو رفته بود و هيچ پيامي رو به بقيه جاها صادر نمي كرد . دهنم وا مونده بود . براي اولين بار بود كه يك زن لخت رو از نزديك مي ديدم . قلبم داشت از سينه ام مي زد بيرون . اونقدر ضربانم محكم شده بود كه داشت سينه ام مي سوخت . شايد چهل – پنجاه ثانيه طول كشيد تا من تونستم يه اهوم بگم و عمه رو متوجه خودم بكنم . با صداي اهوم من عمه برگشت طرف من . اون هم كپ كرده بود . يه جيغ كوچولو كشيد و دويد توي حموم . يه چند دقيقه اي طول كشيد و بعدش اومد بيرون . گونه هاش بدجوري قرمز شده بود . اومد كنار من نشست و ازم معذرت خواست كه اونجوري اومده بيرون و شروع كرد به گفتن از اينكه من الان بزرگ شدم و وقتش شده كه زن هاي لخت زيادي رو ببينم و خلاصه اونقدر حرافي كرد كه ديوونه شدم . اونقدر خنده هاي بي مزه تحويل ام داد كه داشتم بالا مي اوردم . قلبم هنوز داشت مي زد. بلند شدم و خداحافظي كردم و رفتم . بقيه پول رو هم يادم رفت بدم



.
خانه كه بودم اون تصاوير از جلوي چشمام رژه مي رفتن . داشتم مي مردم از عذاب وجدان . مغزم هيچ مقاومتي در مقابل اون صحنه ها نشون نمي داد . هي به خودم فشار مي اوردم كه اون عمه منه و من بايد ديگه اون صحنه ها رو فراموش كنم ولي نمي تونستم . خيلي داشت بهم فشار مي اومد . رفتم حموم . با اين كه ميدونستم دارم به چه نيتي مي رم حموم ولي همش با خودم مي گفتم كه نه ، فقط دارم مي رم كه حال و هوام عوض شه . اصلا قصد ندارم جق بزنم . آب كه به سرم بخوره همه چيز مي پره از سرم . رفتم زير دوش آب گرم . آب گرم كه ريخت روي معامله ام ناخودآگا ه دستم رفت سمت معامله و زيبا ترين جق زندگي ام رو زدم . اونقدر آبم به شدت پاشيد رو ديوار كه تا مدت ها مشغول گند زدايي بودم . از حموم كه بيرون اومدم باز اون عذاب وجدان ها اومد سراغم


تقريبا هر روز با ياد اون صحنه ها دو سه بار جق مي زدم و كم كم اون عذاب وجدان ها هم غلاف كرده بودن و اصلا سراغم نمي اومدن . ديگه بدجوري رفته بودم توي نخ عمه ام . امكان نداشت برم خانه اش و به كون و كپل اش ديد نزنم . وقتايي كه نبود مي رفتم سر گنجه لباساش و لباس زيراش رو ديد مي زدم. خيلي حشرم زده بود بالا . خيلي وقتا همون جا خودم رو خراب مي كردم و مجبور بودم برم حموم . تا پيش از اون سابقه نداشت كه برم حموم خونه شون . ولي بعضي وقتا مي شد كه دو بار هم مي رفتم حموم . يكي از شورت هاي پسر عمه هام رو مي پوشيدم و مي اومدم بيرون . عمه ام هم گاهي وقتا تعارف مي زد كه اگه ميخوام بياد پشتم رو كيسه بكشه . ميدونستم كه اصلا نمي فهمه من چرا مي يام حموم ( به آي كيوش ايمان داشتم ) . يه روز كه گفت اگه دوست دارم مي تونه بياد پشتم رو بكشه ، بهش گفتم آخه زحمتتون مي شه و اون هم كلي تعارف كرد و برام شروع كرد به چرت و پرت گفتن كه آره از وقتي بچه بوده پشت همه رو اون كيسه مي كشيده و خيلي حرفه اي يه و ..... ، اونقدر گفت كه داشتم به گه خوردن مي افتادم . ميخواستم حرفم رو پس بگيرم . وقتي رفتم حموم ديدم شورتم حسابي خيس شده و يه جورايي همه چيزم تابلوست . ولي اهميت ندادم . آخراي حموم زنگ زدم و عمه اومد پشت ام رو كيسه كنه . خدائيش تميز كيسه مي كرد فقط بديش اين بود كه توي حموم هم دست بردار نبود و يه ريز حرف مي زد و گاهي وقتا حرفاش اونقدر سكسي مي شد كه كيرم راست راست مي شد ، مثلا برام مي گفت كه وقتي با حبیب آقا مي اومدن حموم اون برا حبیب آقا كيسه مي كرده و حبیب چقدر تعريف مي كرده و حبیب آقا هم متقابلا مال اون رو كيسه مي كرده . حبیب آقا خيلي دلش مي خواسته كه كامل اون رو كيسه كنه و اون مجبور ميشده شورت و كرست اش رو هم در بياره . وقتي حبیبآقا سينه هاش رو كيسه مي كرده سينه هاش مي سوخته ولي هيچ به حبیب اقا نميگفته كه يه وقت بدش نياد . حبیب آقا حتي لاي پاهاش رو هم كيسه مي كرده و اينجا ديگه صداي عمه ام در مي اومده . تازه مي فهميدم چرا حبیب اقا از اين كه با عمه ام توي فاميل بره خجالت مي كشيده .چون من يادمه يه چند تا از اين خاطره ها رو توي جمع هم گاهي اوقات تعريف مي كرد كه بابا و حبیب آقا سرخ سرخ مي شدن . من اون موقع خيلي بچه بودم .....



كيسه كشيدن كه تموم شد بهم گفت حالا خودت رو بشور برات ليف بزنم . منم خودم رو شستم و اومدم جلوش واستادم . بهم گفت شورتم رو در بيارم ، كلي جا خورده بودم . بهش گفتم خجالت مي كشم و بهم گفت كه چه فرقي مي كنه ، شما همه تون مردين . حبیب آقا هم مرد بود و اين جور چيزا كه خجالت نداره . داشتم شاخ در مي اوردم از شنيدن چنين استدلالي . خنده ام هم گرفته بود . خودم ام دلم ميخواست جلوش لخت بشم و خلاصه در اوردم شورت ام رو . كيرم شده بود عينهو سنگ . عمه ام خنده اش گرفته بود و من هم داشتم يه جورايي خجالت مي كشيدم . اصلا كنترلي روي كيرم نداشتم . عمه انگار خيلي خوشش اومده بود و يه جورايي حشري شده بود . شروع كرد به تيكه انداختن هاي بي مزه اش . مثلا بهم گفت كه شما مردا اگه تبرتون تيز بود ما زنا چقدر بدبختي مي كشيديم و شروع مي كرد به قاه قاه خنديدن و من هم از خنده اون خندم مي گرفت . يه ايده اي اومده بود توي ذهنم كه حتي از فكرش قلبم داشت بدجوري تالاپ تولوپ مي زد . به سرم زده بود بهش بگم عمه اين جوري كه خيس مي شي ، شما هم برو لباسات رو در بيار . از واكنش عمه ام مي ترسيدم . مي ترسيدم اين حرفم باعث بشه كه از من بدش بياد و ديگه خونش راه نده . بين گفتن و نگفتن مونده بودم كه خودش زمينه رو براي گفتن فراهم كرد . گفت كه يه مقدار كف ريخته روي لباساش و من هم گفتم خوب شما هم برو لباسات رو در بيار . يه لحظه جا خورد . منم ترسيده بودم كه نكنه عكس العمل اش خيلي بد باشه و من سعادت ديدار هر روزه اش رو از دست بدم . يه نگاه بدجوري به من كرد و يه مقداري فكر كرد و بهم گفت : تو ناراحت نمي شي من لخت بشم . اصلا نمي دونستم كه چي بايد جواب بدم . به هر چي فكر كرده بودم جز اين كه چنين جوابي بشنوم . بهش گفتم نه ، واسه چي ؟ تو مگه عمه مهربون من نيستي . يه لبخندي زد و بدو رفت و همه لباساش رو كند . اون قدر حشري شده بودم كه مطمئن بودم حتما ميكنمش . كيرم حتي يك لحظه هم نخوابيد . پيش اب رواني هم جاري شده بود . برگشت و بدون هيچ مقدمه گفت لازم نيست من رو كيسه كني ، همين ليفم بزني كافيه و خودش اومد زير اب و شروع كرد به شستن خودش در مقابل چشمان حيرت زده من . بعد پشت اش رو كرد به من و گفت شروع كن . ديگه نفهميدم چي شد و خودم رو چسبوندم بهش و شروع كردم به مالوندن سينه هاش . احساس كردم لال شده . هيچ چيزي نگفت . زانوهام رو خم كردم و كيرم رو انداختم لاي پاهاش . هي عقب و جلو ميكردم خودم رو و كيرم رو مي مالوندم به كس اش . نمي دونستم اگه برش گردونم و چشمامون با هم تلاقي پيدا كنه چه اتفاقي مي افته



. داشتم به شدت تمام مي مالوندمش . هي شكمم رو مي مالوندم به كونش و اين باعث مي شد كه لذتي وصف ناشدني ببرم . شروع كردم به ليسيدن گردنش . صداش در نمي اومد . اصلا دلم نمي خواست برم جلوش ولي يهو ديدم كه خودش روش رو برگردوند و اومد توي بغلم . آه و اوهش بلند شده بود و خودش رو مي مالوند به من . برخورد سينه هاش با قفسه سينه ام داشت ديوونه ام مي كرد . لبامون رو انداختيم رو لباي هم و حالا نخور كي بخور . من آبم اومد و همش ريخت روي بدنش . داشتم خودم رو لعنت مي كردم به خاطر اين كه كمرم اين قدر شله . لباش رو ول نمي كردم . دستم از عقب روي كونش بود و همش داشتم مي مالوندمش . اون هم به شدت تحريك شده بود و داشت لذت مي برد . صداش خيلي بلند شده بود و اين من رو مي ترسوند . كيرم دوباره بلند شده بود . يهو ديدم عمه من رو ول كرد و دراز كشيد كف حموم طاق باز . گفت بيا كه دارم مي ميرم . يه كاري بكن . گيج بودم . فكر هم نميكردم كار به اينجاها بكشه . منم رفتم لاي پاهاش و كيرم رو از طريق آزمون و خطا انداختم توي كس اش . اصلا نمي دونستم كجاست ولي گويا طبيعت كار خودش رو بلده ، دقيقا افتاد توش . داشتم ديوونه مي شدم . چنين لذتي رو هرگز پيش از اين تجربه نكرده بودم . ديواره هاي كس اش خودشون رو جمع كرده بودن و كيرم رو ميكشيدن تو . درجا آبم اومد و همش ريخت توي كس اش .



اصلا كار به تلمبه زدن هم نكشيد . كلي خجالت كشيده بودم به خاطر چنين كمر شلي . روي بدنش دراز كشيدم و دم گوشش گفتم متاسفم . ببخشيد كه اينقدر زود آبم اومد . تا يك دقيقه هيچي بهم نگفت ولي بعدش با لحن مهرباني بهم گفت كه مردا همشون همين جورين . سريع از زيرم بلند شد و يه دوشي گرفت و رفت بيرون و من هم سريع خودم رو شستم . توي بهت بودم ، اصلا باورم نمي شد كه كار به اينجا بكشه . تمامش مثل يه خيال و يك رويا بود . اصلا انگار نه انگار كه چنين اتفاقي رو من همين الان تجربه كردم . به نظرم مي اومد كه توي يكي از خوابام ديدمش و الان فقط داشتم به يادش يك جق مي زدم . لباسام رو پوشيدم و اومدم بيرون . بي حال ولو شدم روي كاناپه . عمه با دو تا چايي اومد كنارم نشست و خيلي مهربون بهم گفت . مردي شدي واسه خودت ها . امروز فرداست كه بايد دست يه زني رو بگيري بياري خونه بابات و هي باهاش بري حموم و زد زير خنده . اصلا خنده ام نمي اومد .



نمي دونستم چرا اينقدر داره با من مهربون برخورد ميكنه . احساس مي كردم اگه الان فحش هم بهم بده حق داره . من با عمه ام سكس كردم و اين اصلا برام قابل هضم نبود . انگار با تمام خنگولي اش فهميده بود كه من با يادآوري اين ماجرا توي ذهنم مشكل دارم . اومد و بوسم كرد و بهم گفت كه فراموش كن من عمه تم . من هم مثل زناي ديگه . خوب ، قبوله ؟ نمي دونستم منظورش دقيقا چيه ؟ ولي گفتم قبوله . آيا منظورش اينه كه از اين به بعد اين كار رو ادامه بديم يا اينكه اين آخرين بار بود و من اصلا فكر كنم كه با يك زن ديگه بوده و بي خيالش شم . هر چي بود چاي ام رو خوردم و زدم بيرون . و كل اون روز رو داشتم در موردش فكر مي كردم .



اين بار آخري نبود كه من و عمه سكس مي كردم . بعد اون رابطه ما همين طور صميمي و صميمي تر شد و حتي يادمه يك بار كه با يك موتور تصادف كردم و چند روز بيمارستان بودم كل اون مدت رو پيشم موند و كل اون مدت رو هم اشك مي ريخت . اونقدر ضايع بود اين حركت كه پدرم هم داشتم شك مي كرد به رابطه من و اون . هنوز هم اون رابطه ادامه داره ولي هم به خاطر بالارفتن سن عمه و هم من به خاطر مشغله كاري ام ديگه اون تب و تاب و شور اوليه رو نداريم . ولي اگه پاش بيفته هنوزم ميرم و به عمه ام كمك ميكنم تا ارضا شه . شايد بگم كه من تنها دلخوشي شم . بچه ها ش كه دو تايي ولن تو خيابونا و اقوام هم كه طردش كردن و اون فقط من رو داره . اگر چه من لذت بخش ترين لحظات رو با عمه ام داشتم و از اون رابطه راضي ام ولي باز هم گاهي اوقات اون عذاب وجدان ها مي ياد سراغم...



نوشته: امیرعلی

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#635 | Posted: 26 Jun 2014 23:49

ماساژ دادن مامان

سلام به همه دوستان.من کیان هستم و17 سالمه والی درشت حیکلم.مامانم 45 سالشه بدنه زیبایی داره.من با مادرم وپدر وخواهرم زندگی می کنم.خواهرم دانشجوی اصفهان هستش .پدرم کارمنده وتا ساعت 7 شب اداره بود.اکثر وقطها منو مادرم تنها هستیم .مادرم همش قربون صدقه من میره وهمه کاری برام میکنه.نمی زاره من دست به ساه وسفید بزنم.بیرون که میرم تا بر می گردم 10 بار به من زنگ می زنه.بیگزریم.یک روز زمستان مادرم بیرون رفته بود که موقه برگشتن زمین خورده بود وپاش وباسنش کبود شده بود و در شدیدی داشت.به سختی او مد خونه.من تا فهمیدم چی شده زود رفتیم دکتر .بعد از 3 یاعت برگشتیم خونه.دکتر فقط گفت باید آب درمانی کنی وپماد بمالی.از همون ساعت اول رفتم حمام وتوی وان آب گرم ریختم ومادرم خوابید توش البته با لباس خواب بلند.منم براش ماساژ دادم .مامانم هم همش قربون صدقم می رفت.



مشغول ماساژ بودن بودم که در باز شد وپدرم اومد خونه وقطی فهمید چی شده کلی ناراحت شد.چند روز به همین منوال گذشت ومن هروز برای مادرم ماساژ میدادم وبعدش پماد می مالیدم.کم کم حس خوبی بهم میدادوزمان ماساژ وپماد مالی رو بیشر می کردم.اویل خسته می شدم ومی خواستم زود تمومش کنم .والی الان دوسه ساعت طولش می دم.احساس می کنم مادرم لذت می بره.هر وقط پوماد میزدم مادرم چشماشو می بست ونالهای ریز میکرد.من حسابی حال می کردم.یک روز با خودم فکر کردم که چطوری بدن مامانمو بیبینم.فردا که شد به مادرم گفتم ائل بیا برات ماساژ بیدم بعد بریم حمام.مادرم قبول کرد.رفت توی اطاق خواب وبه روی شکم خوابید .منم رفتم دیدم که هنوز لباس خواب بلندش تنشه.نشستم کنارس وبادستام ماساژ دادم .نمی شد خوب ماساژ بیدم به همین خاطر به مادرم گفتم که لباسشو در یاره.اونم با کلی نه ونو دراورد.برکت کنه بدن سفید بدونه مو ویکم چرب.



چند دقیقه مکس کردم.صدای مادرم در اومد.منم سریع شروکردم به ماساژ دادنوبعد از 15 دقیقه گفتن مامان بند سوتینت مزاحمه مامانم گفت بندشو باز کن.منم بازش کردم.وشروع کردم به ماساژ مادرم فقط شرت پاش بود.از سر تا انگشتاش لخت زیر دست من خوابیده بود.بعد از 30 دقیقه صدای مادرم درو مد وگفت که خیلی بد ماساژ میدی.منم سریع گفتم مامان روغن زیتون داریم.گفت چطور...؟گفتم می گن روغن زیتون خیلی خوبه .گفت داریم برو از توی کابینت بیار.سریع رفتم وشیشه روغن زیتون رو اوردم وسریع شروع کردم به ماساژ دادناز نوک سرش تا انگشتهای پاش.بعد از ماساژ دادن کمی خسته شدم .مادرم فهمید وگفت پسرم بیشین روی پای من وماساژ بیده خسته شدی.منم سریع گوش کردم.نشستم روی پای مادرم .که صدای مادرم درو مد وگفت با بالاتر اونجا درد میکنه منم یکم اومد بالاتر تا جایی که مادرم گفت بسه.ناکس منو نشونده بود رو باسنش.



شروع کردم به ماساژ دادن.مادرم چشماشم بسته بود سرشو گذاشته بود روی متکا وناله های ریز می کرد.یواش یواش حس خوبی بهم دست داد .کیرم سفت شده بود وبا هر بار که جلو عقب می کردم کیرم به کمر مادر می خورد.یکه که گذشت.مادرم کفت کیان جان گردنمو بیمال.من تا اومدم گردنشو ماساژ بیدم کیرم چسبید به کمر مادرم.سری برگشت که مادرم سریع گفت همون جوری خوب بود من به ناچار شروع کردم به ماساژ داد گردن مادر.بعد از چند دقیقه حالم خیلی بد شده بود.نفهمیدم کی روی مامانم خوابیده بودم.مادرم یدفه گفت عزیزم بسه ماساژ خیلی حال کردم بیریم حمام.منم سری بلند شدم اما کیرم بلند شده بود شدید مامانم دید خندید وگفت ای شیطون.مامانم رفت حمام منم همین جوری مات مونده بودم که مامانمگفت کیان جان نمی یای.منم سرع رفت توی حمام که مامانم گفت کیان جان تیشرت وشرتکتو دربیار که خیس نشه.منم دراورده و با یک شرت رفتم حمام دیدم مامانم خوابیده توی وان .تا منو دید گفت با پسر خوبم.بیا پای منو بیمالکلمه بمالو که گفت سریع کیرم دوباره راست شد.منم به خاطر اینکه زایع نشه سریع رفتم پیش مادرم نشست کنار وان تا اومدم پای مادرمو بیمالم توی اب.دیدم پای مامانم هیچی نیست.مامانم شرتشو راورده بود.ولخت لخت توی وان پراز اب نشسته بود.مامانم تا منو دید سریع گفت چیه مگه خوب تو هم دربیار



منم یکم منو من کردم دراوردم مادرم به خاط اینکه من خجالت نکشم چشماشو بست.من شرتمو داوردم وشروع کردم به مالیدن پای مادرم.یکم که گذشت مادرم فقط ناله می کرد.بعد از چند دقیقه گفت پسرم بیا توی وان پیش من دراز بیکش وپشت منم توی اب ماساژ بیده.من گفتم باشه ورفتم توی وان از اونجای که وان کچولو بو چسبیدم به مامان.اونم همینو می خواست پیشش دارز کشیدم ویک دستم گذاشتم زیر سرش وبا دست دیگم ماساژ میدادمویکو که گذست مادرم کونشو داد عقب وکیر منو با باسنش ماساژ میداد منم صدام در نمی اومد.یک دفه دست مامانم اومد طرف کیرم .داشت کیرکو ماساژ مداد .منم هیچی نمی فهمیده که مامانم پاشو بالا گرفت وکیرمو مالید به کسشووووووووووووووووووااااااااااااایییییییییییی داشتم می موردم همشم با کونش بالا وپاین می کرد.یواش یواش کیرم رفت توی کس داغش ودیگه با صدای بلند ناله می کرد منم دیگه داشتم می کردمش با دستم سینهاشو چنگ میزدم وکیر کلفت 18 سانتی رو می کردم تو کسش یک دفه مامانم نالهاش بلند تر شدویک دفه لرزید و یکونشو تا اخر داد عقب من که نمی دونستم چی شده و هنوز ابم نیومده بود داشتم تلمبه میزدم.نگو مامانم توی فضا داشت سیر می کرد یک دفه کیرم داغ داغ شد ودیگه نفهمیدم ....فقط مامانمو سفت بغل کردم وهمه ابم خالی کردم توی کس مامانم .



مامانم فقط داشت می لرزید.بعد از 10 دقیقه من بلند شدم واومدم بیرون.مامانم هم بعد از 30 دقیقه اومد بیرون لبساشو پوشید ومنو صدا کرد .منم رفتم پیشش ..منو بغل کرد وبوسید وگفت مرسی عزیزم.کمرم خوب شده.ولی از این به بعد هفته یک بار بازم مامانتو ماساژ بده.منم بوسیدمشو وگفتم باشه مامانم خوبم.ازاون روز به بعد مامانم هفته یکی دو بار می کنم.

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#636 | Posted: 26 Jun 2014 23:55

مامان و دکتر تو مطب

سلام

مامانم یکم سرماخورده بود و چون پدرم فوت شده و برادرم هم اینجا نبود باهم رفتیم دکتر دکتر عمومی بود یه منشی داشت و ۲ تا اتاق که یک اتاق منشی آمپول میزد و یک اتاقم مال دکتر بود خلاصه بعد از منتظر موندن نوبت ما شد رفتیم تو اینم بگم یه اتفاقاتی تو زندگی آدم میافته باورش سخته ولی باید باهاش کنار اومد. رفتیم تو مامانم رفت نشست صندلی کنار دکتر و دکتر شروع کرد معاینه کردن و یه نسخه نوشت و داد دست من که داروهارو از داروخونه ی کنار کلینیک بگیرم و بیارم تا دکتر تایید کنه بده بهمون بریم. مطب نسبتا خلوت بود و همیشه کسی میخواست بره اتاق دکتر منشی به دکتر اطلاع میداد.



رفتم داروونه ولی داروخونه بسته بود داروخ نه ی کوچیکی بود اون اطراف هم داروخونه نبود که برم بگیرم زود بیام چند نفر هم دم در داروخونه جمع بودن و منتظر ولی اومدم بالا تا برم به مامانم بگم بریم بعدا دارو هارو میگیریم میاریم اینجا بستس، رفتم تو دیدم منشی نیست و تو اونیکی اتاق صداش میاد که داره آمپول میزنه به یکی از مریضا، منم دیدم منشی نیست خواستم برم تو اتاق دکتر آروم در و باز کردم و آرومم در رو بستم اصلا یادم نبود در بزنم و بعد از وارد شدن یادم افتاد در و بستم یک متر تا میز دکتر راه رو باریک بود رفتم جلوتر دیدیم کسی نیست و از تختی که دکتر معاینه میکنه صدا میاد قلبم داشت تند تند میزد دور تخت هم ازون پرده های سفید کشیده شده بود راز اینطرف پرده رفتم نزدیک از لای پرده دیدم که مامانمشلوارش تا زانوهاش اومده پایین و دکتر هم داره مامانمو میکنه به حالت دمر خوابیده بودنو میتونستم با یکم جابجایی کل صحنه رو ببینم



دکتر داشت تلمبه میزد تو کون مامانم و مامانم هم یواش آه و ناله میکرد و می گفت دکتر یواش صدای برخورد بدن دکتر به بدن مامانم اتاق رو پر کرده بود مامان کفت دکتر الان پسرم میاد تمومش کن دکتر می گفت نوبت زیاده هنوز طول میکشه دکتر پاشد و یه بالشتکی گذاشت زیر شکم مامان تا کونش بیاد بالا مامانمو میدیدم که شلوارش تا زانوهاش با شورتش پایین بود و کون قلنبه و بزرگش کاملا باز بود دکتر هم داشت کیرشو با کرمی چرب میکرد و دوباره خوابید روی مامانمو کیرشمو گذاشت تو کونش و شروع کرد به کردن مامان دکتر هی میگفت دارم بهت یه آمپولی میزنم دیگه مریض نشی. منم مات و مبهوت داشتم نگاه میکردم و قلبم داشت کنده میشد از جاش اونقد محکم میزد. همینطور که مامانم از لذت ناله میکرد دکتر فک کنم آبش اومد و یه مکثی کرد از این صحنه که کیر دکتر تو کون مامانم بود حالم یه جوری شده بود.



آروم برگشتم از اتاق برم بیرون آروم درو باز کردم داشتم در و میبستم که منشی از اونیکی اتاق اومد بهم نگاه کرد منم گفتم مث اینکه دارورو اشتباهی داده برم داروخونه عوضش کنم رفتم داروخونه هم باز کرده بود کلی نوبت وایسادم گرفتم خلاصه اومدم اتاق دیدم مامان نشسته این یکی صندلی همه چیز عادی بود نسخه رو دادیم و دکتر تایید کرد برگشتیم .. این خاطره بود که اتفاق افتاده بود...

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#637 | Posted: 26 Jun 2014 23:57

سکس گروهی مامانم و خواهرم

سلام مهردادم میخوام داستان تعریف کنم که باورش خیلی عجیبه واسه خودم چه برسه ب شما
ما یک خانواده 4 نفره بودیم من خواهرم مهرانه و مامانم مهین و بابام.
بابام تاجر فرش بود وضعیت مالی توپی داشتیم کلی زمین و باغ و ملک و املاک تا یک روز خبر اوردن بابام تصادف کرده اون موقع من 18 سالم بود مهرانه 20 سالش مهین هم 40 ساله و بگذریم بابام فوتا کرد و ب لطف پولاش ما زندگی خوبی داشتیم


مامانم یک دوست داشت به اسم سارا که ما بش میگفتیم خاله سارا و باهاش رفت و امد داشتیم یک روز سارا اومد خونمون و مارو ب یک مهمونی دعوت کرد مه تو باغ ناصر شوهر سارا خانوم بود یک جورایی رسوند بهمون ک پارتیه واسه جمعه امروز 4 شنبه بود مامانم میگفت نریم و از من و مهرانه اصرار ک بریم روحیمون عوض شه و اینا بالاخره مامان قبول کرد روز موعود فرا رسید رسیدیم جلو باغ زنگ در و زدیم مامان یک لباس بلند مشکی تنش بود اما چسب مهرانه یک لباس تا بالای نافش و یک دامن کوتاه و بقیه پاهاشم لخت منم که کت شلوار کراوات


رفتیم تو سارا مارو معرفی کرد و کم کم مهمونا میومدن بسات مشروب بود همه رفتن خوردن و رقص شروع شد همه گرم بودن مهرانه داشت اونور با 2 تا پسر میرقصید مامانم اون وسط با یک مرده بود منم با یک داف مشغول بودم تو حال خودمون بودیم که من هرچی دنبال مامان و مهرانه گشتم پیداشون نکردم رفتم طبقه بالا 3 تا اتاق بود لای درا باز بود اتاق اول و دوم کسی نبود اما اتاق اخر یک چیزی دیدم...



دیدم که مامان و مهرانه رو تخت لخت 4 تا مرد هم دورشون کیر ب دست واستادن مهرانه و مامان دارن واسشون ساک میزنن مردا هم هی میگفتن جوون.3 تا پسر جوون بودن با همون مرد میانساله که با مامان میرقصید...
دوتا کیر دست مهین 2 تا دسن مهرانه من مونده بودم باید چیکار کنم ولی راست کرده بودم میخواستم ببینم چی میشه یکی مهرانه خابوند کرد تو کسش تازه فهمیدم دختر نیست مامانم اونور مشغول دادن به اون مرده بود کیر اون پسره هم تو دهنش بود چه حالی داشتن میکردن هی سریع جاهتشون عوض میکردن یک هو یکی از اون پسرا گفت اینجوری حال نمیده باید بیکار وایستیم 2 تامون اون یکی گفت خوب چیکار کنیم رو کردن به مامان ومهرانه گفتن 2 تایی میدین مامان مهرانه با تعجب ب هم نگاه کردن تردید داشتن مهرانه گفت من میدم مامان زیر بار نرفت و قرار شد موقع دادن ساک بزنه فقط من متعجب بودم فقط مرده با مامان مشغول شد و یک پسره دراز کشید .



مهرانه نشست رو کیرش اون یکی هم اومد پشتش و ب زور کیرش کرد توکون مهرانه داشت جر میخورد اما تحمل کرد مامانم با تعجب نگاش میکرد و واسه پسره ساک میزد 2 تا پسرا مشغول گاییدن شدن مهرانه هم تو اسمونا بود مرده از کس مامان کشید بیرون گفت تو نمیخوای اینجوری حال کنی مامانم ک حال دخترش دید گفت بدم نمیاد و اونام دست ب کار شدن جالب بود 45 دقیقه داشتن اینارو میکردن اما خبری از ابشون نبود و مدام جاشون عوض میشد یک پسره که هیکل درشتی داشت مهرانه بقل کرد واستاده کرد تو کسش و اون یکی از پشت کرد تو کون مهرانه و کردن بالاخره خواست ابشون بیاد مامان و مهرانه نشستن جلوشون ب ساک زدن واینام یکی یکی خالی کردن دهنشون مرده فک کنم 2 لیتر اب ریخت تو دهن مامان و همشون ولو شدن ولی مهرانه ول کن کیراشون نبود تا اخر واسشون ساک میزد



دیگه داشتن لباس میچوشیدن که من رفتم پایین مهمونا رفته بودن کم کم مامان اینا اومدن پایین رفتم جاشون گفتم کجایین 2 ساعت دنبالتون میگردم مهرانه گفت حال مامان بد شده بود داشت استراحت میکرد سارا از اون ور رسید گفت مهین جوون حالت خوب شد مامان گفت اره عزیزم بهترم بد رو کرد به مهرانه گفت تو چی عزیزم مهرانه گفت مرسی خاله سارا اره عالیم مامانم برگشت گفت این دکتر شمارش بده گاهی اوقات لازم میشه که مهرانه گفت دستیارای خوبیم داره سارا خندید گفت باشه واستون اس میکنم و رفت ماهم برگشتیم خونه.

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#638 | Posted: 29 Jun 2014 17:51

من و خواهرم فرزانه

سلام ،‌ این داستان کمی طولانیه ،‌ اما چون نمیخوام واقعی بودنش از بین بره و بره تو جمع این داستانای مسخره و توهمی ‌، همه چیز رو مو به مو تعریف میکنم تا لذت ببرید ...
من فرزادم ،‌ بیست و شش سالمه و با قدی 185 سانتی متری و وزنی 87 کیلویی و ساکن تبریزم . یه خواهر دارم به اسم فرزانه ،‌ حدود دو سال از من بزرگتره ‌، با قدی حدود 172 و وزنی متناسب ‌، پوستی برنزه ،‌ سینه های خوش استیل و کون خیلی خیلی خیلی زیبا . تقریبا تمام پسرای فامیل خواستگراش بودن ‌، اما بالاخره پارسال با دوست پسرش که اسمش مهدی هست ازدواج کرد . حدود یک ماه از ازدواجشون میگذشت که اومدن خونه ما ( من و همسرم حدود سه ساله ازدواج کردیم ،‌ همسرم سارا حدود 170 قدشه و پوستش سفیده و خیلی خیلی مذهبی ) ،‌ بعد از خوردن شام نشستیم پای دیدن فیلمی که داشت از شبکه ام بی سی پرشیا پخش میشد . من تمام مدت متوجه نگاه های خاص مهدی به همسرم سارا شده بودم ،‌ اما هیچ فکر منحرف کننده ای به ذهنم نمی رسید و به هیز بازیش عکس العمل نشون نمیدادم . از طرفی هیچ حس خاصی نسبت به فرزانه هم نداشتم . حدودای ساعت 12 بود که تصمیم گرفتیم بخوابیم . رخت خواب فرزانه و مهدی رو تو حال انداختیم و خودمونم تو اتاق خوابمون خوابیدیم .
نصف شب بود که تصمیم گرفتم برم دستشویی ،‌ بدون اینکه چراغ ی روشن کنم آروم در اتاق رو باز کردم و اهسته قدم برداشتم تا رسیدم دم در دستشویی ،‌ یه لحظه حال رو نگاه کردم که با نور آکواریوم روشن بود و میشد دید زد ،‌ دیدم فرزانه با یه سوتین خوابیده و دست مهدی رو سینه ی فرزانست ‌، اما خواب خوابن .... سریع چشمم رو برگردوندم و رفتم دستشویی ... موقع برگشتن دوباره یه نگاه کوچیک کردم ،‌دیدم با شنیدن صدای در دستشویی ،‌ به خودشون اومدن و پتو رو کشدین روشون .. منم بی خیال شدم و رفتم کنار سارا دراز کشیدم ... اما تمام شب تصویر بدن فرزانه جلوم رژه میرفت . یجورایی دوست داشتم سکس فرزانه و مهدی رو از نزدیک ببینم .. اما نمیدونستم چجوری ؟‌باید چیکار کنم ؟ گناه نداره ؟ زشت نیست ؟‌فرزانه بفهمه با این حالت دیدمش دنیا رو سرش خراب میشه ،‌ چه برسه به اینکه بزاره سکسش رو ببینم !‌ خلاصه اون شب گذشت و حدود یکماه بعد قرار شد ما چهارتا باهم بریم کیش
بساط و جمع و جور کردیم و حدود 20 شهریور بود که رسیدیم تو هتلی که از مراکزخرید هم خیلی دور بود ،‌ و مستقر شدیم . مسئول رزویشن گفت که متاسفانه تور شما فقط یه اتاق چهار تخته رزور کرده و ما هم الان نمیتونیم کنسل کنیم . چون اتاق دو تخته نداریم . بعد از کلی دعوا و اعصاب خوردی قرار شد دو شب اینجا بخوابیم و دو شب دیگه رو اتاق جداگونه بدم بهمون . رفتیم ساکارو جابجا کردیم و قرار شد کمی استراحت کنیم و عصری بریم خرید و گردش . فرزانه به محض ورود به اتاق گفت به بههه ،‌ حالا من راحتم و میتونم هر لبااسی بپوشم ،‌ اما ساراا جون تو نمیتونی !‌ مهدی بهت نا محرمه .. سارا هم لبخندی زد و چیزی نگفت . مهدی رفت دوش بگیره ‌، من و سارا هم تو تخت های جداگونه خوابیدیم . من خوابم نبرده بود که چشمم به انتهای سوئیت افتاد ‌، دیدم فرزانه داره لباساشو عوض میکنه و چون فکر میکنه ما خواب رفتیم ،‌ اصلا پشتشو نگاه نمیکنه . تمام حواسم بهش بود ... آروم مانتوشو در آورد ‌، یه تی شرت سفید تنش بود که با پوست تیره اش خیلی هارمونی متضاد جذابی داشت . تی شرت رو در آورد . بند سوتینش رو هم باز کرد که با اینکار سینه هاش افتادن و کامل میشد از پشت سایزشونو حدس زد . بلافاصله از ساک یه تاپ قرمز در آورد و بدون بستن سوتین ،‌ تاپ رو تنش کرد ... بعد دکمه و زیپ شلوارش رو باز کرد ،‌ خم شد تا شلوار لی هم که پاش بود رو در بیاره ‌، با این کار کونش قشنگ نمایان شد و شرت مشکی رنگی که تو کونش گم شده بودم بیشتر آدمو تحریک میکرد ‌، بعد بلافاصله یه دامن مشکی کوتاه در آورد و پوشید . تو همین زمان مهدی در حموم رو باز کرد و حوله خواست . فرزانه گفت سییس ،‌ بچه ها خوابن بیا بیرون اینجا خودتو خشک کن ‌، گرمه . مهدی لخت مادر زاد اومد بیرون و یه لحظه مارو نگاه کرد ‌، نمیدونم متوجه باز بودن چشم من شد یا نه ‌، بلافاصله برگشت و پشت به ما کرد . کیرش بزرگتر از کیر من بود ولی جالبیش اینجا بود که راست کرده بود و کیرش سیخ سیخ وایستاده بود . فرزانه حوله رو داد بهش و لباساشم گزاشت اونجا ‌، خواست بیاد دراز بکشه که مهدی دستشو گرفت و برش گردوند ،‌ یه لب نیم دقیقه ای ازهم گرفتن که من با نگاه کردنش کیرم از جا کنده شد ... بعد فرزانه دستش رو برد سمت کیر مهدی و یکم جلو عقب کرد ‌، بعد یهو ول کرد و با سرش مارو نشون داد و سریع اومد رو تخت کنار ما که تخت دو نفره بود دراز کشید . مهدی هم بعد از چند دقیقه اومد و کنارش دراز کشید . ساعت حوالی 4 بود که بیدار شدیم و سارا رفت دوش بگیره . مهدی گفت میره لابی هتل تا کافی بخوره ‌، فرزانه هم گفت تو برو ،‌ من با فرزاد اینا میام . سارا رفت حموم و من و فرزانه همچنان دراز کشیده بودیم که فرزانه گفت : اگه میخواین شما امشب تو این تخت دو نفره بخوابید ها ‌، گفت نه بابا ،‌ الان وقت شماست ‌! ما سه ساله با هم میخوابیم ... اینو که گفتم فرزانه یه لبخندی زد و گفت : من اصلا تخت دو نفره دوست ندارم ،‌ عوضش سارای شما تخت دو نفره دوست داره ... منم بدون هیچ فکری گفتم منم تخت یه نفره دوس دارم ‌، فرزانه یهو برگشت گفت : پس نتیجه میگیریم باید سارا و مهدی رو تخت دو نفره بخوابن ،‌ من و تو رو تختای یه نفره ... من خندیدم و گفتم : دیوونه ‌، من غیرتی ام هااا !‌ گفت اره ،‌ معلومه ‌، میزاری خواهرت با یکی دیگه بخوابه .. کاملا معلومه ... گفتم دیگه بسه فرزانه ،‌ دوس ندارم این بحثو ،‌ گفت باشه بابا بی جنبه ... پاشو برو زنت الان حولشو میخواد ... یهو گفتم :‌ خب منم بهش میگم بیاد بیرون ‌، چون بیرون گرمه .. لباساشم میدم بپوشه ،‌ بعدشم یه کارای باهم میکنیم ... فرزانه متوجه منظورم نشد و بلند شدم سریع رفتم دم در حموم ‌، اما از دور که نگاش میکردم ‌، دیدم رفته تو فکر و لبخند مرموزانه ای تو لب داره ... تو همین لحظه سارا در حمومو اروم وا کرد گفت :‌ فرزاااد ،‌ گفتم جانم ،‌ اینجام ‌، گفت میشه حولمو بدی ؟ همینو که گفت دیدم فرزانه پتو رو کشید رو سرش !!!!‌ گفتم بیا بیرون فرزانه خوابه ‌، همینجا خودتو خشک کن و لباساتم بپوش ... سارا هم قبول کرد و اومد بیرون و پشت به فرزانه ایستاد ،‌ منم که یه چشمم به فرزانه بود و یه چشمم به سینه های خوش فرم سارا که هر وقت میخورمشون برام تازگی دارن ‌، حوله رو از دست سارا گرفتم و خودم موهاشو خشک کردم ،‌ یهو حسی بهم گفت فرزانه داره از زیر پتو نگاه میکنه ... نیمدونم شیطونه چجوری رفت تو جلدم که یهو حوله رو انداختم زمین و لبای سارا رو محکم گرفتم با لبام ... سارا هم خوشش میومد و هم نگران بود فرزانه چیزی ببینی ‌، با دستش هلم میداد اما من ول نمیکردم ... تو همین حالت دست سارا رو گرفتم و بردم سمت کیرم که از روی شلوار ورزشیم شدیدا نمایان شده بود ،‌ اونم دقیقا مثل فرزانه یکم بازیش داد بعد گفت :‌اهههههه ،‌ احمق زشته ‌، سریع لباساشو تنش کرد و رفت از پنجره سوئیت بیرونو نگاه کرد ،‌ گفت دیگه داره هوا کم کم تاریک میشه ها ‌، فرزانه رو بیدار نمیکنی ؟ تا الان مهدی صد تا کافی خورده ‌، منم دو بار فرزانه رو صداش کردم ( شنیدین که میگن اونی که خودشو به خواب زده رو نمیشه بیدار کرد ؟ ) بعد از چند تا تکون و صدا زدن بالاخره بیدار شد . همه رفتاراش طبیعی بود . سریع یه مانتو از رو همون تاپش تنش کرد و یه شال خوشگل سرش کرد ...من و سارا هم حاضر شدیم و رفتیم پایین . مهدی گفت تاکسی گرفتم ،‌ بدویید پس کجایین شما ؟ رفتیم بشینیم تو تاکسی ‌، به مهدی گفتم شما بشینید جلو ( بزرگتر بود ) منم عقب نشستم وسط فرزانه و سارا ... سارا سمت چپم بود و فرزانه سمت راستم . تو مسیر اروم دستمو گزاشتم رو دست فرزانه و گفتم خوش میگذره کیش ؟ گفت هنوز که کاری نکردیم ،‌ بزاار برسیم ،‌ بعد !‌ من فشار دستمو بیشتر کردم و دیدم هیچ عکس العملی نشون نمیده اما چون ترسیدم سارا شک کنه ‌، دستمو برداشتم . رسیدیم و کلی خرید کردیم و برگشتیم هتل . بازم با همون ترتیب نشستیم و اینبار چون هوا تاریک بود ،‌ خیلی راحت تر میشد هرکاری کرد . رو پاهاون پر کیسه و کیف دستی بود و سارا انقدر خسته بود که چشماش داشت سیاهی میرفت . نمیدونم چطور به خودم جرات دادم ،‌ اما آروم دستمو گزاشتم رو رون فرزانه و بدون تکون نگه داشتم ... فرزانه گفت خیلی خستم ... کاش زودتر برسیم بخوابیم .. منم گفت اره بابا ... و در حین حرف زدن ‌، دستمو کم کم بردم نزدیک کسش ،‌ یهو فرزانه پاهاشو محکم جفت کرد ،‌ طوری که دستم اون وسط گیر کرد ،‌ قشنگ معلوم بود میخواد بیشتر دستمو حسش کنه ‌، منم هیچ عکس العملی نشون ندادم و همونجا دستمو نگه داشتم . از دور که هتل رو دیدیم فرزانه پاهاشو شل کرد و منم اروم دستمو برداشتم ... ساعت 11 شب بود که رسیدیم هتل و سارا مستقیم بدون اینکه لباساشو بکنه گفت من میخوام بخوابم ، شب بخیر . فرزانه هم گفت نه ،‌ من باید دوش بگیریم ،‌ مهدی رو کرد به منو گفت تو چیکاره ای فرزاد ؟ گفتم هیچی والا ‌، نه خوابم میاد نه حوصله ی کاری رو دارم ،‌ گفت پس من میرم لابی ،‌ اونجا وایرلس هست ،‌ یکم نت گردی میکنم ،‌ خواستی بیا ‌! گفتم اوکی ‌، اون رفت پایین و فرزانه هم رفت حموم ‌، حدود سه دقیقه بعد در حموم باز شد و فرزانه لباساشو پرت کرد بیرون . یه لحظه تصور بدن لخت خواهرم حالمو عوض کرد .. کیرم بلند شد و بلند شدم چراغ رو خاموش کردم و فقط چراغ خواب رو روشن کردم ... منتظر بیرون اومدنش از حموم بودم . انقدر حشری بودم که تصمیم گرفتم یه سکس با سارا بکنم تا فرزانه نیومده و خالی شم و این فکرا از کلم بپره ... یه نگاه به سارا کردم دیدم بیهوشه بیهوشه ... اروم گفتم :‌سارا جاان ‌، دیدم جواب نمیده !‌ بیخیال شدم . تو همین حین در حموم باز شد و یهو فرزانه گفت :‌بابا چراغارو واسه چی خاموش کردید ،‌ مهدی ؟ فرزاد ؟ سارا ؟ سریع پریدم جلو حمومو بدون اینکه نگاش کنم گفتم جانم ؟ بگو ؟‌سارا خوابه مهدی هم پایینه . گفت لباسامو میدی لطفا ؟ انقدر حشری بودم که مغزم کار نمیکرد .. گفت چیارو ؟ گفت بابا لباسارو دیگه ‌، اونهاشن ... برگشتم برشون داشتم و خواستم بدم بهش که یه لحظه دنیا رو سرم چرخید . فرزانه نصف بدنش پشت در بود ،‌ اما نصفشو که خم شده بود ‌، میشد کامل دید .. سینه های فوق العاده خوش استیل و پوست برنزه که با نور حموم که از پشت میزد بهش ،‌ یه تصویر خیلی خیلی خاص ایجاد کرده بود .. یهو گفتم : خوب بیا بیرون خودتو خشک کن ،‌ گرمه هاااااا !‌!!‌ گفتم میزاره به حساب شوخی ،‌ اما بی هیچ تعللی اومد بیرون و پشت به سارا و دقیقا جلوی من ایستاد ... با شوخی گفتم : حیا و شرمم بد نیستااا ،‌ گفت نه که تو داری !‌ حوله دادم بهش و داشت خودشو خشک میکرد ... منم تمام وقت داشتم بدنشو ورانداز میکردم ... اولین بار بود که کامل لخت میدیدمش ،‌ کسش حرف نداشت و داشت التماس میکرد که بیا منو بکنن ... خم شد که شرتشو برداره ،‌ سینه هاش که یکم اویزون شدن ‌، بهترین لحظه ی عمرم رقم خورد ... متوجه شدم که یکم تاخیر داد تا بیشتر نگاش کنم .. شرتشو پاش کرد و یه نگاه به سارا انداختم دیدم پشت به ما کرده و خوابیده . یهو تصمیم گرفتم دلو به دریا بزنم . گفتم میخوای موهاتو خشکن کنم ؟‌گفت اره مرسی ،‌ هیمشه مهدی اینکارو میکنه ... گفتم پس برگرد ... برگشت و حالا جفتمونم روبروی سارا بودیم و اگه بیدار میشد و برمیگشت ،‌ سارا رو میدید که لخت و فقط با یه شرت پشت به من ایستاده و من دارم موهاشو خشک میکنم ... یه نگام به سارا بود و یه نگاه به فرزانه ... وقتی برگشت کون خوش فرم و برجستش حالمو عوض کرد ،‌ تقریبا یه چهار بند انگشت فاصله داشت تا بخوره به کیرم ... حوله رو رو موهاش میگردوندم و خشکشون میکردم ،‌ نمیدونم فرزانه خودشو عقب کشید یا من رفتم جلو ‌، یهو نا خوداگاه کیرم چسبید به کون فرزانه .... جفتونم بهو بی حرکت ایستادیم و حوله از دستم افتاد .... چند ثانیه همیجوری موندیم ،‌ فرزانه خم شد تا حوله رو بده هم ،‌ اینجوری دیگه فشار کونش به کیرم خیلی بیشتر شد و رسما داشتم کیرمو میمالوندم بهش ... یه لحظه ترس از بیدار شدن سارا یا اومدن مهدی وجودمو گرفت ،‌ فاصله گرفتم ‌، فرزانه حوله رو داد بهم و منم گفتم دیگه بسه ،‌ خشک شد دیگه !‌ لباساتو تنت کن ... اونم مث اینکه خورد تو ذوقش ،‌ سریع یه تاپ سفید که قبلا اماده کرده بود رو برداشت و تنش کرد بازم بدون سوتین ‌! یه شلوارک تنگ هم پوشید و گفت من میرم لالا ،‌ مرسی !‌ گفتم شب بخیر .
منم پیرهنمو در آوردمو با یه رکابی رفتم تو تخت وسطی که میشد وسط فرزانه و سارا ‌، دراز کشیدم !‌ برگشتم رو به فرزانه خوابیدم دیدم اونم دقیقا رو به من خوابیده و چشماش بازه ... نمیدونم چقدر ،‌ اما چند دقیقه ای فقط همدیگه رو نگاه کردیم و هیچی نگفتیم ... یه لحظه دیدم خواب رفتم و صبح شده و همه بیدارن جز من !‌ رفتیم رستوران صبحانه بخوریم ،‌ که اتفاقا سارا یکی از دوستای سابقشو اونجا دید ،‌ کلی سلام و احوال پرسی کردن و صبحانه رو هم با هم خوردن . سارا اومد پیشم و گفت محدثه اصرار داره باهاش برم کنسرت امشب . بلیط اضافی داره . میتونی تو هم بیای . گفتم نه من دوس ندارم بابک جهانبخش رو . شما برید . خلاصه تا شب کلی گردش کردیم و برگشتیم هتل . ساعت 6 سارا با محدثه قرار داشت و رفتن کنسرت . من موندم و مهدی و فرزانه و فکرایی که دست از سرم برنمیداشتن !‌!!‌
ما حوالی ساعت 9 شام خوردیمو و رفتیم تو سوئیت ،‌ یه نیم ساعتی ورق بازی کردیم که موبایل مهدی زنگ زد و همکارش گفت یه ایمیل فوری زده به مهدی و باید جوابشو بده .. مهدی هم گفت بچه ها من برم پایین . رفت و من موندم و فرزانه . گفتم من میرم دوش بگیرم ... فکر میکنم فرزانه دقیقا فکر منو میخوند و میدونست میخوام چیکار کنم !‌ رفتم حموم و همه جای بدنو شستم و پشمای کیرمو هم اصلاح کردم . در حموم رو باز کردم دیدم چراغا خاموشن ... گفتم فرزانه جاان ،‌ حوله منو میدی لطفا ؟ فرزانه اومد جلوی در حموم ... دیدم کلی ارایش کرده و تاپشو عوض کرده و یه تاپ صورتی تنگ و بالای ناف تنش کرده با همون دامن کوتاه که روز اول تنش بود . من شهوت تمام وجودمو گرفت ،‌گفت چرا انقدر طولش دادی ؟‌گفتم خب کار داشتم لابد .. گفت اره دیگه ،‌ به خودت رسیدی که امشب به سارا جون برسی ؟‌گفتم اخه با این وضع میشه به سارا جون رسید ؟هیچی نگفت ،‌ گفت نمیای بیرون ؟‌اینجا گرمه هاااا !‌!!‌ منم بدون هیچ تعللی اومدم بیرون ،‌ یهو کیرم که داشت منفجر میشد جلوی فرزانه ظاهر شد و چشمامون قفل شد تو چشمای همدیگه .. حوله رو برداشت و گفت برگرد .. برگشتم ... با ارامش کامل تمام بدن و موهامو خشک کرد و حوله انداخت کنار ... شرتمو برداشت و گفت پاتو میاری بالا ؟ منم که قلبم داشتم یک میلیون تا در ثانیه میزد ،‌ پاهامو یکی بعد از دیگری دادم بالا و شرتم کشید تا نزدیکای کیرم ،‌ بعد یهو گفت : اخه این تو این شرت جا میشه بدبخخخت ؟ هیچی نگفتم ... منتظر اتفاق بودم !‌ دستشو گزاشت رو کیرم ... کمی نوازشش داد به بهونه گزاشتنش توی شرتم ... دیگه تحمل نداشتم ‌، باید یکاری میکردم ،‌ یهو برگشتم و نگاش کردم ،‌ گفتم :‌فرزانه ... گفت جانم ؟‌جوابشو ندادم و لبامو چسبوندم به لباش ... اولش کمی اکراه کرد و لباشو بی حرکت نگه داشت ،‌ ولی بعد از چند ثانیه چنان حرفه ای لبامو مکید که تو عمرم تجربش نکرده بودم !‌ همزمان با خوردن لباش ‌، دستمو بردوم از روی تاپش به سمت سینه هاش ... نمیدونید چقدر لذت بخش بود اولین تماس دستم با سینه فرزانه .... تمام خوشی های دنیا رو با اون لحظه عوض نمیکنم . خیلی استادانه سینه هاشو میمالوندم و لباشو میمکیدم ... یهو لباشو کند و گفت بریم رو تخت ، فرزااد ؟ هیچی نگفتم و دستشو گرفتم و رفتیم رو تخت . گفتم اگه مهدی بیاد چی ؟‌گفت خب در میزنه دیگه !‌ بی هیچ مکثی تاپشو از بدنش کندم .. سینه هاش جلوم ظاهر شدن .. نمیدونستم اول چیکار کنم ؟‌بخورم ؟‌گاز بگیرم ؟‌بمالونم ... انقدر هیجان داشتم که حد و اندازه نداشت ... رفتم سمت سینه راستش و خیلی حرفه ای خوردمشو و اروم گازش گرفتم ،‌ دیدم فرزانه خیلی حشری شده . دستش رو برد سمت کیرم ... گفت : میشه لخت شی ؟ گفتم میشه لختم کنی ؟ اونم چشماشو خمار کرد و اومد سمت لبام... لبامو میخورد و اروم همون شرتی رو که خودش تنم کردم بود رو داد پایین و لبامو ول کرد و بلافاصله رفت سمت کیرم ... اصلا فکرشم نمیکردم یروز فرزانه ،‌ خواهر خوشگلم برای من ساک بزنه ... خیلی حرفه ای ساک نمی زد ،‌اما من در حد تایتانیک داشتم لذت میبردم ،‌ بلندش کردم و گردنشو لیسدیم ... بازم رفتم سمت سینه هاش و اینبار با دست چپم سینه ی راستشو میمالوندم و سینه چپو که نوکش لذت بخش ترین طعم رو داشت رو با دهنم میمکیدم ... خیلی لذت بخش بود و سکوت تمام اتاق رو گرفته بود ... از طرفی هم وقت کم بود و هر لحظه ممکن بود کسی در بزنه و همه چی خراب بشه .. بعدشم معلوم نبود بازم طرفین قبول کنن چنین کاری بکنن یا عذاب وجدان باعث شه دیگه انجامش ندن ... سریع رفتم پایین تر و شکمو بوسیدم و رسیدم به کسش که خیس خیس خیس بود و بوی ترش میداد . خیلی شیک و با کلاس کسشو لیس زدم و مکیدم ،‌ طوری که فکر کنم چند بار آبش اومد و من نوش جون کردم .. گفت فرزاااد ؟ گفتم جونم ؟‌ گفت میشه زودتر ؟ منم بدون اینکه جوابشو بدم اروم کیرمو گزاشتم دم کسش و با یه تکون یکیمش رفت تو ،‌ بعد از اینکه دوباره خیسش کردم و تکونش دادم ،‌ همش رفت تو و اماده تلمبه زدن بود .. نیمتونستم از شرم تو چشمای فرزانه نگاه کنم ‌، چشمامو بستمو لبامو اروم گزاشتم رو لباش ،‌ زبونمو تو دهنش چرخوندمو و اروم شروع به عقب و جلو کردن شدم ... بدون اینکه هوس تغییر پوزیشن کنم ،‌ داشتم تلمبه میزدم و فرزانه داشت از شدت لذت زبونمو ازجا میکند .. منم واقعا داشتم دیوونه میشدم ‌، با هر تلمبه انگار دنیارو بهم میدادن و لذت میبردم .. دیدم داره کم کم آبم میاد ،‌ کیرمو کشیدم بیرون و دنبال دستمال بودم ،‌ اما دیدم فرزانه بلافاصله دستشو اورد سمت کیرمو ،‌ کشید طرف خودش ... من تو عمرم حتی سارا هم برام آب کیرمو نخورده بود ،‌ کیرمو تماما کرد تو دهنش و عقب و جلو کرد ،‌ گفتم فرزانه ،‌ کیرو اورد بیرون و گفت : سییییس !‌ بعد از چند ثانیه آبم اومد و هیچ اثری ازش ندیدم ... همه ابمو مکید و قورت داد ... با اینکه اتاق زیاد روشن نبود ،‌ اما شهوت رو میشد تو تمام اعضای بدن فرزانه دید ... تا قطره اخرشو مکید و همونجا افتاد دراز کشید ... رفتم جلو و گفتم فرزانه ،‌ گفت هیچی نگو فرزاد ،‌ هیچی نگو !‌ زود لباستو بپوش و برو پایین پیش مهدی ...
محکم بغلش کردمو و یه ماچ آبدار کردمو گفتم توام پاشو جمع و جور کنم آبجی جون خوشگلم ... گفت فرزااد ‌، برو !‌
پاشدم لباس تنم کردم و آبی به صورتم زدم و رفتم پایین دیدم مهدی داره با یکی چت میکنه و تا منو دید ،‌ سریع لب تاپ رو بست ... منم که هنوز حشریت رو چهرم مشهود بود نشستم کنارش و سفارش دو تا کافی دادم !‌

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#639 | Posted: 30 Jun 2014 00:09

سكس من و مامان سيما

درود به همه دوستان عزيز.
داستاني رو ك ميخام واستون بنويسم كاملا واقعيه و برميكرده ب 2 ماه بيش . من تا جند روز بيش فك ميكردم فقط منم ك اينكارو كردم اما جند روز قبل ك اتفاقي تو نت بودم يهو ي داستان سكس با محارم ديدم ك مربوط ب اين سايت بود و خوندمش ولي احساس كردم خيلي داستاناي مصنوعي و مسخره اي هستن البته بعضي داستانا ك حيفم اومد از ي داستان واقعي سكسي ب بروبج سايت جيزي نكم ، البت عذر منو ببذيريد ك زبان كوشيم فارسي نميشه متاسفانه و اكه ميبيني خطاها رو ب بزركيتون ببخشيد .
خوب بريم سراغ خاطرم


من بنيامين هستم 23 سالمه قد 185 وزنم حول و حوشه 80 ساكن مشهد استيلمم بد نيس 3 ساله بدنسازي كار ميكنم و هفته اي 4 جلسم ميرم استخر خلاصه بدنم واقعا رو فرمه و تيب و قيافمم خداييش حرف نداره اكه غير اين ميبود ك مامانم ب من با نميداد اهل كارم نيستم بابام كم نذاشته واسم . واما از خونواده بكم ، من بدرم فوت كرده 2 سال بيش تو ي حادثه رانندكي و ي ابجي دارم 19 سالشه دانشجوئه دانشكا شيراز در اومد و رفت شيراز منو مامانم مونديم مشهد ، مامان سيما ي من قدش حول و حوشه 170 وزنشم حدودا 60 سفيد ناااز و مغرووور واقعا مغروره هر كي مامان سيمامو ميشناسه ب غرور و ناز و عشوش ميشناسه ، خيلي هم ب استيلش حساسه و اينكه هميشه فيت باشه ،و خونه داره ، مامان سيمام هفته اي 8 روزش اروبيك و يوكا و از اين شروورا ميره و بينهايت هم سفيد و نازه واقعا بينهايت سفيد و نازه ، ابجيم خصوصا ك ترم مهرشو شيراز رفته بود و مرقع امتحانات ابجيمم بود ك منو ماميم با هم ريختيم رو هم ، اينو بكم مامانم خيلي رفيق باز بود اما بعد فوت بابام و مخصوصا بعد رفتن ابجيم واقعا ريخت ب هم ، مخصوصا بعد رفتن ابجيم من و مامان سيما شديدا تنهارشديم ، خوب ازونجا بكم ك من خودم اصلا ادم مذهبي و معتقدي نيستم و واقعا رابطه هام حد و مرز نداره ك قبل مامانم لاس زدن با محارمو تجربه كرده بودم با ابجي بهارم ك فقط در حد لاس زدن بود ك البت رومو باز كرد بعد رفتن ابجيم بدجور تو نخ مامانم رفتم جون واقعا مامانم خوش استيل و سكسي بود واقعا سكسي بود با دختراي زيادي سكس داشتم اما همش تو نخ مامانم بودم ب استيلش و اينكه تو اوج جووني بيوه شده بود و اينكه حيفم ميومد ك فيض نبرم



تا اينكه ديكه قيد دختر مختر و همه درستامو زدم مخصوصا با رفتن ابجيم ، همش تو خونه با ي شلوارك رفت و امد ميكردم فقط شلوارك و همش ب مامانم ميكفتم بريم بيرون بش ميكفتم رنكاي شاد ببوش و ميكفتم مامان ارايش كن بزا همه مردم تو كف داشتن جنين ماماني بمونن ، واقعا از تنهايي مامانم و شرايطش نهايت سو استفاده رو كردم . با خودم عهد كردم بدجور وابسطش كنم اخه بهم دوستام بني تووور ميكفتن و ميكفتن بسر تو مهره مار داري ، ب خودم كفتم بني تو ميتوني وابسطش كني باور ميكنين كاري كرده بودم ك صب صبونه ميخورديم بش ميكفتم مامان باس بريم تو باركي بيروني جايي بجرخيم كارم ا رفتن ابجيك ك از ترم مهر رفته بود تا دو ماه بيش شده بود جرخوندن و برسه زدن با مامانم اينور و اونور كلا ناهارو با هم ميخورديم حتي ميرفتيم كافي شاب ، تو مراكز خريد ميجرخيديم همه كارم شده بود جرخوندن مامان سيما ، باور ميكنين. بدجور وابستش كرده بودم كم كم دستشو تو خيابونا ميكرفتم يا مثلا تو كافه جايي ميرفتيم ميجسبيدم بهش ك ميكف بعضي وقتا بنيامين منو با دوست دخترت اشتباه كرفتي ك من ميكفتم مامانم تو اين دنياي بست كسي ارزش عشق و دوست داشتن و بودن و نداره از نظر من و ب نظرم اوني ك لياقت عشق و دوس داشتنمو داره تويي ، همش تو خطابش ميكردم و اونم بني ، مامانم حدودا 40 سالش بوود و اصلا نميخورد مامانم باشه هركسم معرو ميديد فك ميكرد طرفمه امما ازم جن سال بزركتره ، واسش كادو ميكرفتم باور ميكنين تايمايي ك مامانم باشكا يا من باشكا ميرفتم مامانم ديوونه ميشد و ميزد زير كريه ميكفت بنيامين جان دام تنك شده واست ميكفت بخدا ي روز ازدواج كني بري من ميميرم ميكفت اميد من ب زندكي وجودته خلاصه تو همين دوران ك من تو فكر وابسته كردنش بودم متوجه شدم ك بيرون ميرفتيم مامانمم ارايشش غليظ تر شده بود و ديكه دوس نداشت كسي مترجه نسبتمون شه حتي دستمو محكم تر ميكرفت تو دستام تو جم جند دختر و بسر تو بارك اكه كسي دختري و نيكا ميكردم ناراحت ميشد و من از دلش در مي اوردم ميكفت بني كه نكفتي من فقط ارزش عشق و دوس داشتنتو دارم و اينا ب جرا اينجوري ب دختره تو بارك نيكا ميكردي خيلي اونروز ب خودم باليدم و كفتم دمت جبز بسر خود شيطوني



، ، تاجايي رسيده بوديم ك ميرفتيم بيرون ناهار باهم ميخورديم با ي قاشق و مثلا ي بستني يا ابميوه رو باهم ميخورديم . من اينو نكفتم ك من همش ب مامانم ميكفتم من زن نميكيرم تا اخر عمرم با تو ميمونم قسم ميحورم و فقط ي زن تو زندكيم مياد ارنم تويي ، اون اوايلش ميخنديد و ميكفت اينا حرفه اما اواخر از حرفاش متوجه شده بودم ك قلبا اينو ميخاد ك بيشش باشم . من ي روز بهش كفتم تو همه نيازامو برطرف ميكني زنو ميخام جيكا ك مامانم خنديب و كفت نيازها ? بعد من سريع بحث و جمع كردم كفتم بخدا سيما من لذت كرفتن ديتاتو بوسبدنتو با لذت هزاز تا رابطه با زيباترين دختراي دنيا عوض نميكنن و جشام از تو زيباتر و قشنك تر كسيو نميبينه ، حتي تايمايي ك من خونه نبودم مثلا دو ساعت نبودم يا مامي بيرون بود باور ميكنين ي ساعتشو با هم ميحرفيديم يا همش اس ميداديم ب خم حتي تا جايي ك خيلي درتي ميحرفيديم باهم ، اوخر حمومم ميرفتم صداش ميكردم ميكفتم سيم سيم بيا بشتمو بشور باور مبكنين. ميومد مامانم من شرتمو بيرون نياوردم امما تابلو برانداز ميكرد دم و دستكامو . يعني منو مامانم وابسطه و عاشق هم شده بوديم من ب ظاهر و با نقشه اون بيجاره با تمام احساس و وجودش . اما منتظر ي تلنكر بوديم ، اخريا مامانم همش ميكفت دين و كتاب اينا همش جرته و اصن جهان ديكه اي نيست و اينا حرفه و بهشت اينا ابزاري واسه جهنم كردن دنيا هيتن و اصن ادم تا ميتونه زندكي كنه ، اواخر سيما با ي تلب شلوارك ميجرخيد جلوووم واقعا غر ميداد يا شلواركاي واقعا جسبناك ميبوشيد همش تو خونه ارايشاي غليظ ميكرد شبا هميشه منو ماميم با هم فيلم ميديديم حتي ي تاتو زدم رو سينه ي ي طراحي شيك ك اسم سيما روش نوشته شده بود



باور ميكنين قبل اين جريانم حس ميكردم مامانم ب استيلم غبطه ميخوره ، مامانم ك ي روز تاتو رو ديدش كفت ديوونه اين جيه من رو تخت بوودم كفتم اسم عشقمه اسم زندكيم اسم تنها دخمل ناناز زندكيم اسم همه كسم اسم فرشتم اسم تو توي ديونه اي ك جند ساله منو از خواب و خوراك انداختي ذهنمو مشغول خودت كردي همينجور ك بهش كفتم يهو نات و مبهوت نيكام كرد منم كفتم جند ساله ك ديونه وار دوست دارم ن دوست داشتن ي رابطه مادر و فرزندي ي رابطه عميق عاشقانه ، ي عشق باك ي عشق واقعي ، بهش كفتم من تو اين جند سال جند بار خواستم از خونه بزنم برم امما نتونستم دوريتو تحمل كنم دستاشو كرفته بودم اونم كنارم بود و مث اينكه واقعا باور كرده بود بهش كفتم هر وقت صدلي خنده هاي تو و بابامو از تو اطاق خواب ميشنيدم ميمردم اتيش ميكرفتم بهش كفتم محكم و بلند سبما من عاششششقتم و دوووست داشتمو دارم بعدش باشدم اونم لاشد هيجي نكفت نزاشتم جيزي بكه همين ك خاست دهنش واشه بغلش كردم و شروع كردم ب بوسيدن لباش و بو كردنش فك كنم خورن لباش ب 10 دقيقم ميرسيد اخه روم نميشد سرمو بلند كنم و ب جشاش نيكا كنم واسه همين لباشو اينقد مكيدم وحشي وحشي ك واقعا كبود شدن محكم تو بغلم كرفته بودمش ك ي لحظه منو كنار زد و كفت واقعا اين حرفا تو واقعا زدي يا واس خاطر داشتن رابطه با من ك كفتم بخدا سيما واقعا كفتم از ته دلم بهش كفتم مكه تو نكفتي ك از اسلام و مطالبش بيزاري و ميكي محدوديته و عشق حد و مرز نداره بعدش كفتم اره منم عاشق توئه ديوونم تو و مهمم نيس كي هستي اصلا من ميخام عاشق تو باشم ميخام با تو باشم و باتو زندكي كنم حرفيه ? ك ديدم زد زير كريه و كفت نه عزيزم و كفت منم دوووست دارم و بغلم كردو بووسيد منو همين بوسيدنش بووود كار دستش داد و رومو باز كرد



منم در حين لب كرفتن ازش شروع كردم ب خوردن كردنش واقعا كردنشو جنان خوردم ك از خود بيخود شد و رفتم تند سراغ كوشاش ازون خوردناي مخصوصم و ي نفس عميق كشيدم رو كردنش ك جشاش باحال بست و تو جشاش نيكا كردم و ي 2 دقيقه فقط قربون صدقش رفتم بدجور بهش هي ميكفتم من عاااشقتم و عاششقت ميمونم و تو خاااانوممي ن مامانم عشقمي نفسم ب نفست بنده ، خداييش استاد مخ زنيم ، بيجاره كريه كرد با زبونم باك كردم كفتم سيما جته كفت نميدونم جي لكم شوكه شدم ميكف راس ميكي كفتم اره قربونت برم بعدش كفت فدات شم ك منم بغلش كردم و شروع كردم ب جرخوندنش ك جيغ زد كفت بسه بني سرم كيج رفت ك انداختمش رو تخت من ي شلوارك داشتم و اون ي سابورت و تاب سفيد من برده اطاقو كشيدم و لامبو خاموش كردم و جراغ خوابه رو زدم ك سيما هم رو تخت اماده من بود نشستم روش و شروع كردم ب خوردن صورتشو بو كردنش لباش جشاشو ك واقعا خط جشمشو باك كردم كوشاشو كونه هاشو ميخوردمو ي دستمو كزاشتم رو سينش و مالوندم با ي دستمم موهاشو دس كشيدمو بو كردم واقعا مست كرده بود نفس نفس زدناش شروع شده بود كفتم جته تو هنو ك كاريت نكردم ? ك جشاشو بسته بود و نفس ميكشيد و محكم دستاشو رو سينه هام ميكشيد ، منم اومدم با زبونم بايينتر تا سينه هاش تابو در اوردم و شروع كردم ب خردن سينه هاش واقعا ناز و سفيد بوووودن جنان سينه هاشو خوردم ك صداي اه كشيدناش هنو تو كوشم هستش و تنمو ميلرزونه سينه هاش سفت سفت شده بودن زبونمو بين سينه هاش كذاشتم و بايين اومدم تا نافش كل بدنشو لمس كردم و بوسيدمو بوئيدم و ب بشت خوبندمش و با زبون كردنشو از بشت ليسيدم و اومدم بايين مهره ها كمرشو زير بغلش و ميدونيتم ج كارايي ي زنو تحريك ميكنه راقعا ديونش كردم ك كفت بسه بني لكن تو تو رو جون من بكن تو ك در اوردش البت با هم لختش كرديم و اونم شلواركمو در اورد كيرمم شق كرده بود قطرش 5 و سايزش حول و حوشه 19 cm شده بود اخه همش مترش ميكردم اوغات فراغت ، كيرمو ك ديد جا خورد كاملا مشخص بوود ك حسرت اين چن سالي ك باش نبودم قبل اينو خورد ، باشدمو و اون رو تخت نشست و منم بش كفتم بخور بم كفت بني نميشوريش من رفتم ي مايع شستشو مالوندمو اومدم و با تاب سيما باك كردمش و كرفتشو تو دهنش كرد و بدجور مكيدش و ميهوردش ي دقيقه اي ميخوردش ك خوبوندمش و لنكاشو دادم هوا و باهاشو باز كردم سرمو كذاشتم لا باهاش و شروع كردم ب خوردن كسش



خاستم بكم سيما تو هم ي دست بزن كفتم بيخيال شايد بر بخوره بش يا فك كنه تلافي ميخام بكنم و كفتم مهم نيس،ب خوردنش فك نكنم ب كيرم بفكرم ك تا جن دقيقه ديكه تو كسشه ، شروع كردم ب زبون زدن يكم عرق كرده بود و ي بارم ارضا شده بود امما حال كردم كفتم بني ديرتي باش شروع كردم ب خوردن كسش ، جنان خوردم ك جيغش در اومد جوجول كشو با دندونام ميكرفتم اصن ديونه شده بود كفت بني تو رو جون من بكن توووووووو، ااااه ااااه ، ك كيرم ك شق كرده بود و اروم تو كسش كردم من لنكاشو هوا داده بودم و كيرمم ارةم ارةم توش كردم و در اوردم بعدش زجه زد و كفت جون من بكن تو اذيت نكن كفتم سيما كيرمو كجا كنم كفت بني بكن تو كوووسم جرم بده بكن تو لعنتي ، كشتي منو بكن ،



كيرمو كامل كردم تو و تلمبه زدمو شروع كردم جيغشو در اوردم بدجور تلمبه ميزدم خايتم جرش بدم واقعا صداش در اومده بود هي ك تند تند ميزدم ميكفت بني ارومتر ارومتر يواااش يواااش اااااه ن يواااش ك منم با شنيدن اين صدا. بيشتر تلمبه ميزدم و با شدت هر جه تمام ميكردمش ك فك كنم واس بار دوم ارضا شد ك خابوندنش ب بشت خودمم نيمجه واستاده اون رو تخت سكي ، من كنار تخت ايستاده بودم كيرمو از بشت تو كسش كردم و شروع ب تلمبه زدن كردم بدجور بدنم ب دنم ميخورد اون صدايي ك دور ميومد روانيم ميكرد منم همش حرفاي درتي بهش ميزدم و ميكفتم الان كستو جر ميدم بكير كير منو دوسش داري ك با حالته نيمه جوني كفت ميميرم براش ك داشت ابم ميومد خابوندمش رو تخت منم اومدم رو تخت ابمم ريختم رو سينش و رو صورتش ك بيحال افتادم روووش بوسيدمش و اونم منو بوسيد و بعدش از اطاق رفت بيرون رفت تو حموم نميدونم شايد خجالت ميكشيد و منم لباسمو بوشيدمو بدون رد و بدل حرفي زدم بيرون ،...

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     

#640 | Posted: 30 Jun 2014 00:27

سکس با ناپدریم

من شایلینم و 16 سالمه قد 165 و وزن 59 وقتی 9 سالم بودم پدرم میمیره و مامان با بابک ازدواج میکنه (بابک 37 سالشه و هیکل و قد خوبی داره اما هیکلش ورزشکاری نیس معمولی اما گنده مندس )با اینکه رابطه ی من بابک اوایل خیلی بد بود اما کم کم متوجه شدم مرده خوبیه چون با من خیلی مهربون بود واقعا مثل پدرا رفتار میکرد مامان من پرستاره و دو روز در میون شب میره بیمارستان رابطه ی من و بابک خیلی دوستانه و معمولی پیش میرفت تا ک من بزرگ تر شدم یعنی 16 سالم شد به دلایلی بیشتر ترجیح میدادم با دوستام باشم و باهاشون یکی از این روزا که دقیقا دو ماه پیش میشه من با دوستام رفتم مهمونی و شب ساعت 12 اومدم خوبه معمولا هیچوقت انقدر دیر نمیکنم و مامان و بابک خیلی نگرانم بودن وقتی اومدم خونه مامانم سر کار بود و بابک خونه وقتی منو دید واقعا عصبانی شد لحن حرف زدنش از عصبانیت به داد و بیداد فحش رسید منم که هیچوقت اینجوری باهاش دعوام نشده بود ولی شروع کردم با دعوا کردن باش که زد تو صورتم .



من تا اون موقع کتک نخورده بودم اونم از کسی که هیچیه من نیس باورم نمیشد گریم گرفت رفتم تو اتاقم تا اون موقع اونقدر احساس تنهایی نکرده بودم دلم واقعا برای خودم سوخت تا حدود 30 دقیقه دیگه اومد تو اتاقم که مثلا باهام حرف بزن منم اصلا حوصلشو نداشتم رفتم زیره پتو تا حرفاشو تموم کنه و بره اومد و نشت رو صندلی گفت که من نباید در بیام مامانم گناه داره و از این حرفا بغزم گرفت خیلی سیع کردم صدای گربمو نشنوه اما نشد اومد رو تختم نشست دستش رو کمرم بود زیر پتو خوب حس میشد و باهام حرف میزد گریم گرفته بود واسه اینکه منو بخندونه سیع کرد پتو رو از روم برداره و قلقلکم بده بهش با خنده و گریه گفتمم نکنن برگشتم دیدم پشتم دراز کشیده داره نگام میکنه گفت شخمر دیونه چه خودشو چس کرده همیشه اینو میگه ...



سریع برگشم پتو و کشیدم روم اومد زیره پتو کلی مسخره بازی دراورد رو شکم خواب بودم و اونم بغلم خواب بود خودمو چسبوندم بهش نمیدونم چرا ولی اینکارو کردم کامل تو بغلش بودم گفتم بابک گفت جانم گفتم من دختره بدیم ؟گفت نه خل و چل چرا اینجوری میگی بگرشتم رفتم تو بغلش گفتم من خیلی بدم میدونم ..بغلم کرد خودمو تو بغلش تکون میدادم اول کار نمیکرد ولی بعدش محکم تر بغلم کردم صورتم رو گردنش بود نفسام میخورد بهش با دستاش بدنمو یکم محکم فاشر میداد منم اوووم اووم میکردم اما از کرمم بود انگار نمیدونم چم شده بود ...لبمو گذاشتم رو گردنش اما نمیخوردم خودش صورتمو رو گردنش فشار داد اول خیلی کم و مثل بوس رو گردنش بود بعد زبونمو میزدم بهش اونم منم فشار میداد سمت بغلش بغلش کردم پامو بردم لای پاش شروع کرد به بوس کردنه لبمو گردنمو گه گاهی لبم شروع کردیم به لب گرفتن اما اروم و کوتا صدای نفسش دیونه کننده بود دستش رو صورتم بود اروم گذاشت رو سینم اووووووووم نگام کرد و گفت جون ...محکم لب مبگرفتیم خودمونو به هم فشار میدادم میترسیدم باورم نمیشد اما نمیخواستم تموم شه سینمو میمالید دستشو گداشت رو شکمم اروم اورد بالا سینمو فشار نمیداد فقط دستش روش بود لباسم کند اما انگار دیگه نمیخواس ادامه بده



خجالت میکشیدیم باور نکردنی بود سرمو گذاشتم رو سینش دستشو فشار دادم رو سینم اونم گوشمو میخورد و میگفت جوووون وقتی تو گوشم میگفت جون میخواستمش داغه داغ میشدم گردنمو خورد اومد روی سیته هام اول کلی بوسش میکرد بعد شرووع میکرد به خوردنش آآآآآآآآآیییی جوووونم هووووووووم ...صدای نفسم بلند شد دستمو کردم تو شرتم وقتی متخوجه شد دستم تو شرتمه از رو شلوار کسمو مالید و بعد اروم دستشو کرد تو شرتم اووووووووووووووووووووووووم نگاش میکردم ااااااااااااااااااااا ه ه ه ه ه کسم خیس بود تو دستش جا میشه واسم یمالیدش جوووووووووووووونم جوووووووووووووووون جووووووووووووون چی میخوای ؟



صدای نفسش لباسشو دراوردم اومدم بود باسنمو مالید واسم محکم فشارشون میداد جلو کسم به کیرش پسبید بود سرم رو سینش هراز کاهی سینشو میخوردم اومدم کنارش میدونسم وقتشه که به کیرش دس بزنم فهمید خجالت میکشم یکم نگام کرد خودش دسنمو برد رو کیرم واسش مالیدم شلوارکشو خودش کشید پایین خیلی نگران بودم ترسیده بودم سرمو گذاشتم رو شکمش کیرشو دراورد داد دستم اولم مالیدم بعد سرمو اروم برم سمت کیرش اورم کردم تو دهنش جووووووون عروسک من جووونم اروم میخوردم کیر خوردنم خوب نبود اما به روم نیاورد حتی تا ته تو دهنم جا نمیشد واسش زیاد نخوردم



سرمو برگردوندمو نگاش کردم لبخند زد و گفت نمیخولی ؟گفتم نوچ گفت ای جووون بیا بغلم وفتم بغلش لب گرفتیم دستش لاس کسم بود تند تند چوچولمو میمالید نفسمامو اها اوهم نمیذاشت خوب لب بگیریم از پشت بغلم کرد پامو خم گذاشت رو کمرش کیرشو گذاشت لای پام اول با دستش کیرشو گرفت و میمالید بعد پامو جفت کرد و کیرشو لای پام جلو عقب میکرد انقدر آآآآآآآآآآآآآآآی بابک اه اه اه اه بابک.... جوووووووونم جوووووووونم قربونه کسه تنگت ....جوووووووونم اااااااااااه ه ه ه ه ....آی آی آی آ ه ه ه منو محکم نگه داشت تند تند لای پام جلو عقب میکرد جووووووووووون چی میخوای کوچولوی من چیه جون جون جون....اینکار ادامه داشت تا ارضا شد شاید دوس داشت منو بکنه اما نکرد منم اون شب چند باز ارضا شدم ...بعد اون دیگه اینجوری نشد اما خیلی صمیمی تر و مهربون تریم با هم ....خیلی لب بازی میکینیم ...خیلی دوسش دارم نمیدونم چرا اما بهم ارامش میده......

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
صفحه  صفحه 64 از 77:  « پیشین  1  ...  63  64  65  ...  76  77  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.