| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 64 از 83:  « پیشین  1  ...  63  64  65  ...  82  83  پسین »  
#631 | Posted: 28 Aug 2013 14:44

8 سال سکس بی وقفه با خاله افسانه

سلام اسم من سینا است الان 29 سالمه و تصمیم گرفتم داستانهای 8 سال سکسی که با خاله بزرگم , خاله افسانه داشتم رو براتون بنویسم حدودا داشتم می رفتم تو چهارده سال که فهمیدم بلوغ شدم از 5 دبستان جلق زدن رو یاد گرفته بودم و همینطور وقتی داییم فیلم سوپر می آورد و من خونه مادربزرگم بودم فیلمارو دیده بودم و چشم و گوشم بازشده بود من با خاله افسانه معمولا تا 5 دبستان حمام می رفتیم اما بعد از این که یه روز تو حموم بغلش کردم وسعی کردم یه کارهایی که تو فیلم دیده بودم بکنم دیگه با خودش منو حموم نبرد اما به مادرم هم چیزی نگفته بود یادمه شوکه شده بود توی وان خوابیده بود ناغافل دستمو بردم توی شورتشو شروع به مالیدن کردم که دستم و گرفت خودشو جمع کرد و حوله پیچید رفت بیرون منم حسرت به دل خاله درهمون اول موندم . از اون به بعد بدجوری جری شده بودم که بکنمش اونم از دستم فراری بود اما 3 سال بعد زندگی سکسی من رسما شروع شد و چه شروع طوفانی .......
بگذارید کمی از خاله افسانم براتون بگم اونموقع زنی بود 29 ساله میانه اندام بدن سفید بدون نقص باسن فوق العاده یکم شکم داشت البته شوهر و 2 تا دختر هم داشت که دختر اولش دو سال از من کوچیکتر بود که قبل خاله باهاش ور می رفتم و کسش رو می خوردم که خاله فهمید و نگذاشت زیاد نزدیکش شم چون یه بار هم دید با چه لذتی وسط قایم موشک تو اتاق روش خوابیده بودم و می خواستم از کون بکنمش من دلیل صبر خاله رو بعدا فهمیدم که چقدر منو دوست داشت و در واقع منو واسه خودش می خواست
سرتونو درد نیارم تویه روز تابستون شوهر خالم برای ماموریت عازم شیراز شد و تا 4 روز اونجا موند خاله ام به مامانم زنگ زد گفت فرهاد باید بره ماموریت میشه سینا رو بفرستی با من بمونه چون دخترهاش هم برای تعطیلات رفته بودند همراه اون یکی خالم شمال و خاله افسانه تنها بود من رفتم خونشون و تا ساعت 9 شب تو حیاط خونشون با بچه های محلشون فوتبال زدیم صدام زد بیا خونه سینا شب شده رفتم خونه درو باز کردم خاله از همیشه کمی بازتر پوشیده بود داشت ماهواره MTV نگاه می کرد اون موقع برنامه یی به اسم Mad about the girls داشت که خیلی صحنه های سکسی داشت و رو اون بود که من اومد زد کانال دیگه گفت : سینا جان شامو بکشم یا می ری حموم گفتم میرم حموم ولی لباس با خودم برای عوض کردن نیاوردم گفت برات شرت و زیرپوش خوب خریدم جا خوردم سریع رفتم حموم تو حموم بودم داشتم به خاله فکر می کردم که دست به کیرم بردم برای جلق زدن که نا غافل در رو باز کرد و گفت حوله رو میزارم اینجا بردار کیرمو تو دستم دید تو چشام نگاه کرد و رفت بیرون . از خجالت تا نیم ساعت از حموم نمی اومدم بیرون بالاخره جلق زدم اومدم بیرون شرتم رو آویز بود برداشتم با زیرپوش پوشیدم رفتم رو میز شام کنارش نشستم شروع کردیم به حرف زدن در مورد درسها و فوتبالو کیفیتزیرپوش و بدنسازی بهم توصیه کرد به بدنم برسم داشتم بهش مشکوک میشدم نکنه اونم میخواد و آره.
فکرهای خراب داشت دیوونم میکرد جامو تو اتاق خواب انداخت شب بخیر گفت و رفت , جای خودشو تو حال انداخت یه چیزه دیگه حالمو خیلی خراب کرد بلند شدم برم دستشویی دیدم شرتشو درآورده انداخته روی مبل , دیگه تا 50 درصد از خواست اون مطمئن شدم با خودم قرار گذاشتم شب ساعت 3 برم سراغش , 2 ساعت مونده بود یه کم خوابیدم ساعت دو نیم بود دیدم پشت به اتاق دامنش بالاست و کسش از لای پاش توی شعاع نور آشپزخونه معلومه دیوونه شدم رفتم خودمو رسوندم پشتش هنوز نمی دونستم خوابه یا بیدار نزدیک که شدم زیاد چیزی نمی دیدم از دور بهتر بود یاد بچه گیام افتادم از پشت منو بغل می کرد و خودشو می مالوند به کونم منم دستم انداختم روی پهلوش , کیرمو در نیاوردم اگه بیدار شد یاد قدیما بندازمش از روی شرتم تقریبا 5 دقیقه تلمبه زدم کجا می کردم نمی دونم یه دفعه چرخ زد نفسم بند اومد دیدم داره لبخند می زنه برگشت دوباره دامنشو زد کنار یه کم پاشو واز کرد شرتمو درآوردم گذاشتم لای پاش نیم ساعت تلمبه زدم برگشت چراغو روشن کرد گفت سینای من دیگه بزرگ شدیا باید بهت خیلی چیزا یاد بدم پسر خوشگلم گفتم خاله خیلی دوستت دارم بذار بکنمت گفت باشه خاله ولی تا رازدار باشی می تونیم خیلی حال کنیم توی خوابم نمی دیدم خاله بهم پیشنهاد بده ساعت 5 صبح بود قشنگ یادمه گفت چون 2 روز مونده پریودم تموم بشه از پشت حال کنیم دستمو گرفت گذاشت رو سینه اش گفت فیلم سوپر دیدی یا برات بذارم ناکس فکر همه جارو کرده بود گفتم دیدم شروع کردم مالوندن گفتم شیر می خوام گفت بخور قبلا هم ازم شیر خوردی جیگر همینطور که می خوردم آبم اومد ریخت رو تشک خاله گفت واسه امشب بسه 3 شبه دیگه مونده تازه تو طول روز هم وقت داریم برو خودتو بشور بیا بخوابیم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#632 | Posted: 31 Aug 2013 06:05
میهمان

مالش آبجی ( تولد خواهرزاده )

سلام خدمت دوستان گل لوتی خودم . مرسی بابت پیاماتون و درخواستاتون . به آدم روحیه میدید . به دلیل مشغله کاری زیاد نتونستم تا امشب مالشی انجام بدم چرا که همش این ور اونور هستم و نمیتونم مطمئن باشید اگر مالشی انجام بدم حتما مینویسمش . و اما امشب . امشب برای من خانوادم یک شبه فوق العاده بود چرا که بعد از مدتها خواهرم بچه دار شد برای اولین بار همیشه نصیحتش میکردیم که آبجی ۵ساله ازدواج کردی یکاری کن دیگه فامیل دارن پشتت حرف در میارن و این حرفا تا بالاخره دامادمون ترکوند و تونستن یه بچه بیارن اونم یه پسره تپل مپلیه خوشکل مو مشکی که امشب ۱ساله شد . همه دوره هم بودیم خواهرو برادرو داییم اینا و خاله کوچیکم با بچه هاش . فامیله کوچیکی هستیم و واسه همین همه باهم راحتیم مثلاا جلوی هم راحت لباس می پوشیم و راحت حرفمونو میزنیم خیلی هم صمیمی هستیم . امشب آبجی نازنینم یه تیکه ماه شده بود یه تاپ نیم تنه مشکی با یه شرتک کوتاه لی فوق العاده شده بود خطه سینش روانیم کرده بود اون پاها و بدنه سیکسیه سفیدشو انداخته بود بیرون واااااااای تو کل مهمونی کیرم راست شده بود . کیک رو بریدیم و کادوهارم دادیم و شروع کردیم به سرو مشروب . شراب ناب شیراز ۲تا ۲/۵ لیتری که یکی از دوستام از شیراز سفارشی برام آورده بود . همه خوردیم جز دایم و خالمو مادرم اهل امشروب نیستن . داشتم میریختم چون همیشه من ساقی تو همه جمع ها که آبجی نازنیمم یدفه خوشدو لوس کرد سرشو گذاشت رو شونم با صدای عروسکیه نازکش گفت دادشیم میشه واسه منم بریزی ( آخه همیشه میخواد بخوره از من اجازه میگیره ) گفتم باشه ولی ۲تا پیک بیشتر نمیزارم بخوریا جلو دایی اینا دوس ندارم ادا در بیاری گفت ۲تا کمه ۳تا قبول ؟ نگاش کردم دیدم با نگاه شهوتیش داره التماس میکنه گفتم باشه فقط ۳تا آجی ریزه پیزه خندید یه بوس کرد شونمو گفت مرسی داداشیه خوبم . مشروبارو ریختمو بردم تو اتاق گفتم بخوراش بیاااااااااااااااان . شروع کردیم خوردن آبجی جیگرم ۳تا بیشتر نخوردولی بقیه حسابی خوردن . وقت بزن بکوب بود چون ۲تا پسرداییام بودن به آبجیم گفتم نبینم مسخره بازی در بیاریا بری باهاشون برقصی اومدن طرفتم میای سمت من گفت اووووووووف میخوای امشبو اذیت کنی بگو تا اصلا نرقصم گفتم اونا مستن تو مستیم هزارتا کرا میکنن رو حرف حرف نیار بگو چشم با ناراحتی گفت باشه باوووو . آهنگ خدیجه سندی رو گذاشتم شرو کردیم رقصیدن ما خانوادگی رقصمون خوبه هم من هم آبجیم و هم داامادا . با اینو اون میرقصیدم حواسم حسیابی بهش بود ولی اون داشت به رقصش ادامه میداد هی میومد سمتم باهام میرقصید منم دستمو میذاشتم بغل کمرش باهاش همراهی میکردم دلم میخواست پهلوهاشو چن بندازم هرزگاهی لپشو میکشیدم میگفتم جیگره داداشتی دیگه عین خودم میرقصیدم یهو دخترخالم پرید وسط گفت ۳تایی کردی بریم گفتم بریم آهنگ ای جانم این جان از یه خواننده کردی قدیمی رو گذاشتم بقیه چون بلد نبودن کشیدن کنار دستامونو دور کمر هم حلقه کردیم من وسط او ۲تا بغلای من بودن جفتشون سکسی و پهلوهاشون نرم بود ولی آبجم چیزه دیگه بود . تو حین رقص پهلوهاشونو محکم فشا میدادم چون تو رقص کردی لحظه هاییی هست که باید بری پایین زود بیای بالا پارو پرت کنی هوا واسه همین باید سفت نگهشون میداشتم کیرم داشت تو شرتم میترکید جاشونو با ریتم عوض کردن آبجیم جلوی من اومددختر خالم پشت من اینبار با ۲دستم پهلوهای آبجیه عروسکمو گرفته بودم محکم که گفت یکم شلتر کن منم شلتر کردم تو چشماش میتونستم خماریو ببینم زیاد چون جنبه مشروب نداره واسه همین نذاشتم زیاد بخوره خلاصه رقصیدیم و حسابی منم مالوندم پهلوهاشو گه گاهی کونش میخورد به کیرم رقصمون تموم شد واقعا خسته شدیم از طرفیم نمیشد زیاد بزن بکوب کرد فردا هم همه سره کار بودن تو اداره های مختلف . کم کم اماده شدیم واسه رفتن منو آبجیه ملوسمو مادرم با داییم اینا رفتیم خونه مارو رسوندن تو طول راه آبجیم خوابش گرفته بود سرش و گذاشت رو شونه من منم دستمو انداختم دور گردنش تا راحت بخوابه تو مسیر چندبار گردنشو نوازش کردم دست ردم تو موهاش فهمیدم غرق خوابه این یه نگاهی به مامان کردم دیدم اونم از ستگی سرشو تکیه داده به شیشه در چشاشو بسته دستمو گذاشتم آروم رو شکمه آبجیم آروم آروم پهلوهاشو نوازش کردم با سره انگشتام دلم میخواست همونجا دست کنم تو لباسش سینه هاشو بگیرم بمالم کیرم سنگ شده بود داشت میترکید خودمم داشتم از شهوت دیوونه میشدم . رسیدیم بیدارش کردم رفتیم خونه . لباسارو عوش کردیم و رفتیم که بخوابیم یکم حالش بد بود گفت حالت بده گفت نه سرگیجه دارم یکم گفتم من گفتم ۲تا بخور من میدونم که مشروب خور نیستی هیچ وقت حرف داداشیو گوش نمیدی گفت حالا شده دیگه چکار کنم گفتم هیچی برو تو تخت کولرو میزنم سمتت راحت بخواب تا صبح خوب میشی نشست رو مبل گفت بزار یکم بشینم گفتم باشه منم میرم تختتو اماده میکنم کولرو تنظیم کردم رو تختش جاشم مرتب کردم گفتم بیا برو بخواب الان واست پارچ آب یخم آماده میکنم ولی قبلش یکم آلبمو بهش دادم که بهتر شد شب بخیر گفتم گفت برو منم الان میرم داشتم تختمو آماده میکردم رفتم تو پذیرایی دیدم هنوز رو مبله صداش زدم همونجا خوابش برده بود الهی فداش بشم که جنبه ی ۳ پیک مشروبو نداره . اومدم بغلش کنم ببرمش تو اتاقش چشماش نمیشه باز شد گفت خودم میرم گفتم خودم میبرمت بغلش کردم یه دستم زیرا گردنش یه دستم قشنگ روی باسنش بود تو مسیره کوتاه یکم دستمو جابجا میکردمو کونشو آروم میمالوندم عجب کونه نرمو فسقلی داشت آبجیه باربیم واقعا از زیبایی هیچی کم نداره فوق العادست خوش به حال شوهره آیندش . گذاشتمش رو تختش موهاشو مرتب کردم یه بوش از هشتیه کناره لبش کردم گفتم خوب بخوابی آجی اونم لپمو بوسید گفت مرسی داداشی شب بخیر . مامانمم از حموم اومد بیرون گفت خوابید گفتم آره گفت باشه . من فردا صبح دارم با زن داییت میرم خونه خاله شهین (خاله بزرگم) تا عصرم نمیام فردا صبح مغازه نرو بمون پیش خواهرت تنهاست گفتم باشه میمونم خونه . واسه فردا برنامه خوبی ریختم مه بتونم تو بیداری بمالونمش حس میکنم اونم دوس داره خوشش میاد که اینجوری بهم میچسبه . فردا هر اتفاقی افتاد شبش میام ادامه ماجرارو مینویسم شما فعلا با عکسای کرستی که امشب پوشیده بودو حال کنید . همین الان گرفتم و اپ کردم .

کیره من تو کرست آبجیه عسلم
کیره من لای کرست آبجیه خوشکلم
     
#633 | Posted: 5 Sep 2013 15:01

سکس نیمه کاره با پسر عموم

میخوام خاطره سکس با پسر عموم رو براتون تعریف کنم.قسم میخورم که کاملا واقعیه بدون هیچ کمو کاسی... امید وارم خوشتون بیاد .فقط تورو خدا اگه خوندید فحش ندین...
سلام . اولش از اینجا شروع میشه که من از دوران راهنمایی فهمیدم که پسرعموم (میلاد) رو دوس دارم و همیشه سعی میکردم یجوری بهش نزدیک بشم اما نشد. تا اینکه رسیدم به سن دبیرستان و دقیقا سوم دبیرستان بودم که تصمیم گرفتم فراموشش کنم چون هیچ توجه خاصی که بفهمم اونم منو دوس داره ندیدم. خلاصه اینکه تازه داشتم فراموشش میکردم که یه شب بهم اس داد و گفت که منو دوس داره و منم کلی ذوق کرده بودم .منم بهش از علاقم گفتم و خلاصه بهم نزدیک شدیم البته بگم که من توی یه شهر دیگه زندگی میکردم و هر چندماه به چندماه میدیدمش. بعد از یه سال و نیم که باهم با اس و تلفن رابطه داشتیم تصمیم گرفتیم باهم تنها باشیم و سکس کنیم اما جا و مکانشو نداشتیم .( دارم سعی میکنم خیلی خلاصش کنم تا خسته نشین )
من یه دختر عمه دارم که طلاق گرفته و تنها زندگی میکنه .تصمیم گرفتم موضوعو به اون بگم البته جریان سکسو نگم بهش .فقط بگم که میخوایم همدیگرو ببینیم و صحبت کنیم. یه روز رفتم خونه دختر عمم و بهش قضیه رو گفتم و اونم از شانس خوبم قبول کرد و گذاشت که یه روز قرار بذاریم. خلاصه منم به میلاد گفتم و قرار شد فردای اون روز ساعت 5 بیاد پیشم . (من 19 سالمه و میلادم 22)من اونروز واسش یه تاپ بنفش سکسی و یه دامن مشکی خیلی کوتاه پوشیدم . میلاد اومد و رفتیم توی یکی از اتاقا و درو بستیم.اولش رفتم بغلش کردم و دستاشو گرفتم تو دستام .من واقعا عاشقشم. خلاصه نشستیم رو زمین و به دیوار تکیه دادیم و میلاد دستشو دورم حلقه کرد و کم کم شروع کردیم به لب دادن . زبونشو میذاشت تو دهنمو منم میخوردمش و حسابی حال میداد. بعدش بهم گفت روبروش بشینم و منم نشستم و پاهاشو باز کرد و منم پاهامو باز کردم گذاشتم روی پاهاش و روبه روی هم بودیم و لب میدادیم .اونم رانمو میمالید بعدش گردنمو خورد و تاپمو از پشت که گره زده بودم باز کرد و اورد پایین. بعدش سوتینمو دراورد و منو خوابوند زمین و اومد روم و شروع کرد به خوردن سینم و لیس میزد و میمکید. من یکم تپلم و میلاد میگفت من از دخترای تپل خیلی خوشم میاد. بعد از سینم رفت سمت شرتم .دامنمو داد بالا و شرتمو دراورد و کوسم که حسابی خیس شده بودو میمالید . کوسم خیلی گوشتی و تپله و میلادم عاشق کوس تپل و گوشتی. همونطور میمالیدش و منم داشتم بیهوش میشدم . بعدش دوباره بلندم کرد و نشستم روبه روش مث دفه قبل و لب میدادیم و کوسمو محکم میمالید .اااه . نالم دراومده بود. حالا دیگه نوبت من بود رفتم سراغ کیرش شلوارشو تا نصف کشیدم پاییین و کیرشو از تو شرت دراوردم . کیرش زیاد کلفت نبود ولی خوشگل بود اول مالیدمش و بعدش شروع کردم به ساک زدن. من تند تند ساک میزدم و اونم با دستش با موهام بازی میکرد و بعد از اینکه بهش حال دادم گفت که میخواد کونمو بکنه .منم مخالفت نکردم و گفتم فقط اروم بکن چون میگن خیلی درد داره. رفتم از تو کیفم کرمو برداشتم و بهش دادم تا بماله به کونم. من به حالت سجده بهش پشت کردم و اونم کرمو مالید به کونم تا به خودم اومدم دیدم کیرشو کرد توش . لامصب یکم باهاش ور نرفت تا جا باز کنه . خلاصه وقتی کیرش به زور رفت تو کونم من داشتم میمردم بدجور درد داشت و دوسه بار دراورد و دوباره کرد توش ولی نتونستم تحمل کنم و گفتم درش بیاره . اونم که نمیخواست من درد بکشم کیرشو دراورد. وقتی داشت با دستمال کیرشو پاک میکرد متوجه شد دستمال قرمزه همینطور داشت بهش نگا میکرد و من رفتم جلو دستمالو دیدم بعد دست کشیدم رو سوراخ کونم دیدم داره خون میاد .خیلی خون اومد و بلاخره قطع شد . هردوتا ترسیده بودیم و حالمون گرفته بود. دیگه بیخیال سکس شدیم الان چندماه از اون ماجرا میگذره و کونم بعد از اون ماجرا یکم سوراخش باز تر شده .قراره تابستون دوباره سکس کنیم اما ایندفه کامل . اینم از داستان سکس نیمه کاره . ببخشید اگه بد نوشتم. این اولین تجربه هر دوتامون بود چون هیچکدوم تاحالا باکسی نبودیم و یکم ناشی بودیم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#634 | Posted: 5 Sep 2013 15:04

من و دایی علی

سلام به همگی نمی دونم میتونم داستان سکسی رو که براتون می نویسم همانطور که پیش اومد براتون بگم یا نه چون اولین باره که همچین مطلبی رو می نویسم راستش موضوع برمیگرده به سالها پیش وقتی که 14 سال بیشتر نداشتم و زمان جنگ بود به خاطر همین ما با خانواده مادر بزرگم زندگی میکردیم در او زمان دایی علی مجرد بود و دیگه وقت زن گرفتنش بود ولی به خاطر شرایط مالی توانایی ازدواج نداشت منم که تازه بالغ شده بودم اندامم تقریبا خانومانه شده بود به همین خاطر مورد توجه دایی شدم البته اینو وقتی متوجه شدم که بعضی وقتها با شوخی به سینه هام دست میزد و فشارشون میداد منم در عالم بچگی بودم و فکر میکردم داره بام بازی میکنه خلاصه که یه شب وقتی تنها تو یکی از اتاقا خواب بودم یهو از خواب بیدار شدم متوجه جسم سنگینی رو م بود طوری که به زحمت نفس میکشیدم کمی بعد که خواب از سرم پرید دیدم دایی علی خوابیده روم و خودشو میماله به من تو او زمان تعجب کردم که چرا دایی داره با من اینکارو میکنه ولی دوس داشتم که بیشتر تماس داشته باشم به خاطر همین اصلا مقاومتی نکردم و خودمو به خواب زدم که احساس کردم دست دایی علی به شلوارم رفت و یهو اونو کشید پایین!! وای چه داغ بود چیزی که فکرشو هم نمیکردم یه کیر کلفت و داغ لای کسم بود داشتم حال میکردم ولی ترس هم داشتم نکنه دایی علی پاره رم کنه !!! تصمیم گرفتم تا موضوع جدی نشه همانطور به خواب باشم که احساس کردم دایی داره هی کیرشو روی کسم میماله و جلو وعقب میشه منم که داشتم حال میکردم خودمو به خواب زدمو هر چندوقت یکبار یه تکون الکی میخوردم که شک نکنه دایی علی هم به کارخودش مشغول بود ولی خیلی سنگین بود داشتم زیر ش له میشدم ولی به خاطر حال کردن تحمل کردم تا بعد از مدتی که هی کیرشو به کسم و لای رونام میمالون یهو آبشو ریخت لای رونام !بعد یواش بلند شد و رفت اصلا شلوارمم بالا نکشید خیلی بدم اومد که منو خیس کرد و همونطوری ول کرد و رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#635 | Posted: 14 Sep 2013 15:04

خواهرم... باورش برام سخته

با عرض سلام خدمت دوستان من محسن٢٤ساله هستم اولين باره كه داستان مينويسم پس اگه بد بود وغلط املايي داشت به بزرگي خودتون ببخشيد همه اين چيزهايي كه مينويسم واقعي هست البته ميدونم باور نميكنيد اين ماجرا مربوط به٣٨ ماه پيشه من و سعي ميكنم خلاصش كنم ولي بگم كه بعد از ٣٨ماه هنوز نتونستم باور كنم همش فكر ميكنم خواب ديدم ولي همش واقعيته من ٢تا داداش دارم كه از خودم بزرگترن و ازدواج كردن ٣تا آبجي دارم كه ٢تاشون ازدواج كردن و آبجي لیلام ٢٦سالشه كه هنوز مجرده ميدونستم دوست پسر داره ولي باهاش كاري نداشتم چون خودمم دوست دختر داشتم دركش ميكردم بعدشم فكر ميكردم كه قصد ازدواج دارن يه بار تو گوشيش عكس با دوست پسرشو ديدم وقتي داشت براش ساك ميزد عكس گرفته بود ومدلهاي دگه كه اولش ناراحت شدم ولي بعدش عكساهارو بلتوث كردم و هر روز باهاش جلق ميزدم مخصوصا عكسي كه كير دوست پسرش تو كون گندش بود

بگذريم برم سراتفاقي كه افتاد راستي لیلا پيش بابام و مامانم زندگي ميكه منم پيش خواهر بزرگترم هانیه كه ٣٣ سالشه زندگي ميكنم چون من كارم تو تهرانه دامادمونم کریم ٣٦(شوهر هانیه) تو تهران تو يه شركت خوصوصي توپ كار ميكنه کریم رو هانیه اصلا تعصب نداره منم ٢ساله تهران پيش آبجيمم هانیه ٢تا بچه داره يه دختر يه پسر ٤ساله و ٦ساله داره الهي دايي قربونشون بشه راستش من از بچگي كارم ديد زدن خواهرام بود تو حمام تو اتاق و... هر ٣تا رو كامل ديد زده بودم هر ٣قد بلند بودن سفيد و تپل از همه خوشگلتر هانیه بود واقعا خوشگله ميدونم تموم فاميل تو كف هانیه هستن قدش ١٧٦ وزنش ٧٧ سينه هاش ٨٥ آويزون ولي يه كم سفت با نوك قهوه اي روشن تپل و كون گنده خيلي باسن بزرگي داره يه كوچولو شكم داره كه خيلي به بدنش مياد هر ٣تا خواهرام تو خونه آزاد ميگشتن آبجي هانیه هميشه تو خونه با يه تاپ و شلوارك ميگشت و وقتي هم مهمون ميومد بلوز شلوار كه اون كونهاي گندش همه را ديونه ميكرد... اتاق من چسپيده بود به اتاق هانیه و کریم و كنار تختشون يه هواكش بود كه به اتاق من وصل بود كه به بالاي بوم ميرفت معمولا بيشتر شبها کریم خواهرمو(زنش) ميكرد بيشتر شبها كه موقع سكسشون لامپ تو اتاقو خاموش نميكردند از زير در نگاه ميكردم کریم خواهرمو ميكرد,,,١ساعت از كس و كون بااون كير گندش همه مدله ميكردش من بدبختم فقط نگاه ميكردم كه کریم داره خواهرم ميگاد و حال ميكردم مخصوصا وقتي خواهرم به صورت چهار دست و پا خم ميشد و کریم از كس و كون ميكردش اينقدر تندتند تلميه ميزد كه هيكل سفيد وگوشتي هانیه مثل ژله ميلرزيد به خصوص كون گندش بعضي شبها هم كه لامپو خاموش ميكردن و تو اتاق تاريك ميشد از هوا كش كه كنار تختشون بود گوش ميدادم مخصوصا موقعي كه از كون ميكردش كلي اخ و اوخ ميكرد خيلي حرفهاي شهوتي ميزدن خواهرم خيلي داغه هميشه كلي وقت براش ساك ميزنه همه جاشو ميخوره منم كلي حال ميكردم جلق ميزدم وقتي هم کریم خونه نبود هانیه رو تو هر موقعيتي ديد ميزدم مخصوصا اون كس تپلش كه وقتي ميرفت حمام تا موهاشو بزنه يا موقعي كه ميرفت دسشويي خلاصه تو اين ٢سال همه جوره ديد ميزدمش معذرت ميخوام از متن داستان دور شدم کریم كارش خوب بود تو يه شركت خصوصي بازرگاني كار ميكنه کریم عصر از سر كار بر ميگشت من ظهر ميومدم خونه حدود ٧ ماه پيش کریم از سر كار اومد خيلي گرفته و ناراحت بود پرسيدم کریم چيزي شده گفت نه مشكلي نيست حل ميشه گفتم خوب بگو شايد كمكي از دستم بر بياد هانیه هم حرف منو تاييد كرد کریم گفت چند ماه قبل ريسك كردم و تو يه كاري سرمايه گزاري كردم و كلي چك و صفته به رييس شركت دادم الانم كلي ضرر كردم و،،،مبلغش خيلي زياد بود بعدم گفت بيخيالش حل ميشه و خلاصه حرف عوض شد تا شب فيلم ديديمو شام خورديم ساعتهاي ١٠شب بود كه کریم گفت ميرم بخوابم ٢شب بود كه سكس نداشتن فكر كردم برنامه دارن کریم رفت تو اتاق هانیه هم بچه ها رو برد خوابوند و بعد داشت ظرفارو ميشست بعد ٢٠دقيقه منم به هانیه گفتم ميرم بخوابم رفتم تو اتاق و هواكشو برداشتم و منتظر شدم كه هانیه بياد بعد چند دقيقه هانیه رفت تو اتاقشون گفت عزيزم حسشو داري بيام تو بغلت کریم گفت عشقم حالم خيلي هانیه گفت چي شده من سعي ميكنم خلاصش كنم کریم گفت كلي بدهكاري به بار اوردم رييسمم ميخواد چك ها رو بزاره اجرا هانیه گفت چرا تو كه با رييست رابطت خوبه اونم گفت چجور برام شرطي گذاشته كه نميتونم بگم هانیه هم اصرار ميكرد كه بگو بعدش چيزي شنيدم كه شاخ در اوردم گفتتتتت رييسم ازم خواسته در صورتي كه بزارم با تو باشه منو زندان نميندازه بهش گفت امروز تو اتاقش همش از تو تعريف ميكرد و بهم گفت تنها راهش اينه كه قبول كنم منم به خاطر آبروريزي نشه بهش هيچي نگفتم و اومدم بيرون بعدش هانیه كلي عصبي شد و فوش و بد وبيرا به رييس کریم ميداد و ميگفت من ميديدم اين آشغال تو مهمونيا همش منو نگاه ميكردهمش گناه تويه کریم كه به من ميگي لباسهاي تنگ و جذب بپوش بعدش از کریم پرسيد تو جوابشو چي دادي كه کریم گفت هيچي نگفتم فقط موقعي مه خواستم بلند شم ازم خواست خوب فكر كنم بعد هانیه گفت حالا چي ميشه کریمم گفت هيچي بايد چند سال آب خنك بخورم بعدشم اينجر كه معلوم بود لب تو لب شدن نميدونم چي شد كه يه سكس توپ كردن بعدش كه كارشون تموم شد کریم به هانیه گفت كاش ميشد كاري بكنميم خلاصه اون شب تموم شد و صلح کریم رفت بيرون و شب برگشت خونه باز آخر شب كه رفتن تو اتاق هواكشو برداشتم و منتظر بودم ببينم چي ميگن بعد يه مدت حرف زدن در مورد كار و ،،،کریم باز گفت كاش ميشد كاري كرد نرم زندان هانیه گفت عشقم تو ميدوني من جونمم برات ميدم هر كاري از دستم بر بياد انجام ميدم کریم يه كم ساكت شد بعد گفت كاش ميشد خواستشو قبول كنيم تا نرم زندان هانیه هيچي نميگفت بعد يه مدت گفت يعني تو ميتوني اين كارو انجام بدي گفت کریم من تحمل ندارم بري زندان من تاقت دوريتو ندارم گريش گرفت کریم گفت عزيزم ٢تا راه بيشتر نداريم يا خواستشو قبول كنيم يا برم زندان هانیه گفت هرچي تو بگي بعد کریم گفت عشقم ميتوني اين كارودر حقم انجام بدي كه نرم زندان هانیه با كمي مكس گفت با اينكه حتي فكرشم كه كسي به جز تو به من دست بزنه ديونم ميكنه ولي راه ديگه ندارم امروزم همش به اين فكر ميكردم كه خواسته رييستو انجام بدم كه نري زندان ولي نميتونستم بهت بگم با شنيدن اين حرفها بد جور سيخ كردم نميدونم کریم چه حسي داشت خلاصه بعدش كلي حرفهاي عاشقونه زدن وباز کریم آبجيمو از كس و كون گاييد بعدش هانیه گفت حالا بايد چيكار كنيم کریم گفت اگه تو رازي هستي فردا بهش ميگم كه قبول كرديم هانیه هم گفت راه ديگه نداريم بعدش هانیه به گفت کریم تو هم بايد اونجا باشي کریم گفت نه نميتونم ميرم خونه مجيد(دوست کریم) بعدشم اون بايد بياد خونه چون نميخوام بري خونشون شايد فيلم بگيره هانیه گفت خونه كه محسن هست نميشه کریم گفت پنجشنه ها كه محسن ميره شهرستان و تا شنبه بر نميگرده راست ميگفت من جمعه ها تعطيل بودم و پنجشنه ظهر كه كارم تموم ميشد ميرفتم پيش بابا و مامان خلاصه اونشب كلي در موردش حرف زدن تا اين كه نميدونم چي شد كه کریم يه بار ديگه خواهرمو گاييد منم چند بار جلق زدم و نفهميدم كي خوابم برده بود كه بيدار شدم ديدم صبح شده کریم رفته بود هانیه هم تو آشپزخانه بود يه بلوز آبي با يه شلوار مخمل بنفش پاش بود كون گندش ميخواست شلوارو پاره كنه خط سينه هاشم معلوم بود اصلا تو چهرش مشخص نبود كه قراره چه اتفاقي بيفته رفتم پيشش صبحانه خوردم و رفتم سر كار صبر نداشتم كه شب بشه و کریم بياد برا خواهرم تعريف كنه كه چي شده تا ظهر به هر بدبختي بود سر كردم ظهر اومدم خونه هانیه حمام بود منم ناهار خوردم رفتم تو اتاقم عصر هم کریم اومد و خلاصه تا شب فيلم ديديمو و،،،، گذشت من گفتم خوابم مياد شب بخير گفتم كه کریمم گفت منم خوابم مياد و پشت سر من رفت تو اتاقش منم هواكش رو برداشتم و گوشمو گذاشتم كه صداشونو بشنوم حدود ١٥ دقيقه بعدش آبجيم اومد صبر نداشتم ديدم صدا بوس كردن و قربون صدقه هم رفتن مياد بعدشم کریم گفت امروز به رييسم گفتم كه خواستتو انجام ميديم بعد از اين كه بهش گفتم گفت خوب كاري كردي كه قبول كردي ولي بايد شريك شركت هم باشه من نميتونم همه خسارت رو قبول كنم هانیه گفت تو چي جواب دادي كه کریم گفت چيزي نگفتم همون موقع رفتم تو دستشويي بهت زنگ بزنم كه تلفنم انتن نداشت قرار شد كه بهش خبر بدم آبجيم گفت کریم جونم هرچي تو بگي من جونمم برات ميدم خلاصه کریم هم همون موقع زنگ زد رييسش و گفت كه با خانمم مشورت كردم و به اجبار قبول ميكنيم از صحبتاشون پيدا بود كه رييسش ميگه زنتو ميبريم خونه خالي كه کریم ميگفت نه من ميرم خونه دوستم برادر زنمم پنجشنبه ها ميره شهرستان شما بياين خونه ما و بادشم كلي كس و شعر گفتن و خدامافظي كردن باز عشق بازيشون شرو شد و بعدشم کریم با آبجيم سكس كردن اونم چه سكسي کریم اينقدر تند تند آبجيمو ميكرد كه صداش تموم اتاق رو پر كرده بود من بدبختم بعد از كلي حال كردن خودمو خالي كردم و خوابيدم روز چهر شنبه بود صبح بيدار شدم رفتم سر كاراونجا همش به فكر اين بودم كه فردا چجوري جور كنم تو خونه بمونم تا ظهر برگشتم خونه و ناهار خوردم عصرم کریم اومد هانیه و کریم همش داشتن با هم يواشكي حرف ميزدن كه متوجه نميشدم چي ميگن کریم به من گفت علي فردا ميري شهرستان منم گفتم آره اتفاقآ كار دارم و تا شنبه بر نميگردم کریم به هانیه گفت فردا رييسم با شريكش خونه دعوتن واسه شام ميان،،،منم تو دل خودم گفتم بدبخت داري زنتو ميدي اينا بكنن خلاصه آخر شب رفتيم تو اتاق كه باز شنيدم دارن سكس ميكنن ولي سكسشون خيلي طولاني تر از شبهاي ديگه بودتا صبح كه ميخواستم برم سر كار وسايلمو برداشتم در اتاقمم قفل كردم به هانیه گفتم من كارم تموم شد دگه خونه نميام ميرم شهرستان هانیه صبح ها ميرفت بچه ها رو ميبرد معد منم تو كوچه منتظر شدم كه بره بيرون همين كه رفت بيرون برگشتم خونه يه كم غذا برداشتم با آب رفتم تو اتاقم كه منتظر بشم تا شب همش هيجان داشتم حدود ١ساعت بعد هانیه برگشت از تو اتاقم ميتونستم بيرون رو ببينم هانیه رفت تو اتاقش و چند دقيقه به لخت اومد بيرون كونشو به طرز عجيبي قر ميداد و رفت تو حمام چون شب خوابم نبرده بود يه كم خوابيدم حدود ساعت ٢بعداظهر بود بيدار شدم بيرون رو نگاه كردم ديدم آبجيم تو آشپزخانه است بعدشم کریم اومد همديگرو بوسيدن و لب گرفتن کریم همش داشت از كون آبجيم تعريف ميكرد و كونشو انگلك ميكرد و،،،حدود ساعت ٨ بود كه مبايل کریم زنگ خورد فهميدم رييس کریمه بعد از اين كه قطع كرد آبجيمو بغل كرد و گفت رييسم بود گفت ٢٠ دقيقه ديگه ميرسيم هانیه گفت تو چيكار ميكني كه کریم گفت ريس گفته شام كه خورديم تو برو بيرون هانیه پرسيد چقدر ميمونن کریم گفت نميدونم کریم بچه ها رو نياورده بود خونه فكر كنم برده بودشون خونه پدرش،،،راستي نگفتم من رييس کریم رو ديده بودم اسمش علي بود و فكر كنم ۴۵ سالي سن داشت و خيلي هيكل بزرگي داشت کریم حدود ١١ سالي ميشد پيشش كار ميكرد و خيلي از رييس ترس داشت اگه رييسش ميگفت بمير ميمرد هانیه يه بلوز مشكي با يه دامن بلند ولي تنگ پوشيده بود كه كونش داشت دامن رو جر ميداد حدودا ٢٥ دقيقه شد كه صداي زنگ در اومد کریم در رو باز كرد رييسش با يه مرد ديگه كه اولين بار بود ميديدمش تقريبا اندازه هيكل کریم رو داشت اومدن يه كيف تو دستشون بود با کریم دست دادن هانیه كنار کریم بود رييس کریم دستشو اورد كه با هانیه دست بده هانیه يه نگاه به کریم كرد بعد دست داد و رفتن نشستن اباس و هانیه كنار هم نشستن و علي و شريكشم روبرو کریم نشستن و با هم صحبت ميكردن بعدش هانیه شام اورد هنينجور كه ميرفت تو آشپزخانه كه وسايل ها رو بياره علي وشريكش نگاهشون به كون آبجيم بود كه داشت بالا و پايين ميرفت کریم هم داشت به هانیه كمك ميكرد خلاصه شام كه خوردن يه ٢٠ دقيقه با هم حرف زدن منم تو اون اتاق تاريك حوصلم سر رفته بود كه متوجه شدم کریم رفت تو اتاق و هانیه پشت سرش رفت بعد کریم تنها برگشت يه ١٠ دقيقه صحبت كردن بعدش علي كليد ماشينش رو داد کریم و يه چي به کریم گفت كه من نشنيدم و کریم رفت و علي در خونه رو قفل كرد هانیه هنوز تو اتاق بود علي از تو كيفش يه شيشه مشروب اورد بعد اومد نشست هانیه رو صدا زد هانیه از تو اتاق اومد بيرون ديد کریم نيست پرسيد کریم كه هنوز حرفش تموم نشده بود علي گفت کریم رفت،،،بعد گفت هانیه خانم نميخوان از مهلیلاش پذيرايي كنه مشخص بود هانیه خجالت ميكشه شريك علي ساكت بود علي بلند شد رفت طرف هانیه جلو هانیه وايساد دست هانیه رو گرفت گفت خجالت نكش با ما راحت باشين آبجيم خواست دستشو بكشه كه علي بقلش كردو بوسيدش و باسنشو ميماليد هانیه ساكت وايساده بود علي دستش رو گذاشته بود رو باسن هانیه و پشت سر هم لبشو بوس ميكرد و بعد از آبجيم جدا شد هانیه سرش رو انداخته بود پايين و هيچي نميگفت بعد علي روسري هانیه رو از رو سرش برداشت هانیه چيزي نگفت چون ميدونست تا چند دقيقه ديگه بايد زير هر دوتاشون بخوابه علي گفت هانیه جون ميشه برامون يخ و مزه بياري ميخوايم مشروب بخوريم هانیه گفت چشم و رفت طرف آشپزخانه هميجور كه داشت ميرفت كونش داشت بالا و پايين ميشد كه علي و شريكش داشتن با ديدنش كيراشونو ميماليدن هانیه زود با يخ و چيپس و،،،برگشت علي بلند شد وسايل ها رو از دستش برداشت گذاشت رو ميز بعد هانیه رو نشوند رو مبل كنار شريكش خودشم نشست كنارش حالا آبجيم وسط نشسته بود و علي و شريكش كنار آبجيم علي باز صورت آبجيمو آورد طرف صورتش لبشو ميخورد شريكشم داشت سينه هاي خواهرم رو ميماليد بعد علي گفت هانیه امشب زن من و آقا مجيد هستي برامون ساقي شو بعد از هانیه پرسيد هانیه خوانم زن كييه؟هانیه هيچي نگفت باز علي لبشو خورد و از هانیه خواست براشون مشروب بريزه ريد ليبل بود هانیه هم همين كارو كرد ولي هرچي اسرار كردن هانیه نخورد اونا هم زياد نخوردن علي دست هانیه رو گرفت نشوند رو پاهاش داشت بدنشو ميماليد دستشو از رو لباسش كرد تو يقه هانیه و سينه هاشو ميماليد هانیه هم هيچي نميگفت شريك علي اومد جلو پاهاي هانیه اروم دامنشو در آورد واي زير دامنش يه شلوارك صورتي پوشيده بود رون هاي آبجيم داشت شلوارك رو جر ميدادن بعد بلوزشو در اورد وايي سينه هاي بزرگ هانیه به زور تو سوتينش جا شده بودن علي سينه ها شو گرفت و همش قربون صدقه خواهرم ميشد بعد سوتينشو باز كرد شريكش شلوارك خواهرمو در آورد واي زيرش شرت نپرشيده بود كس سفيد و تپلش و ميديدم موهاشو زده بود علي وايساد و از هانیه خواست شلوارشو در بياره هانیه هم همين كارو كرد بعد شرتسو در اورد وايييييي اين كير بود يا باطون خيلي كلفت و بزرگ بود از كير کریم خيلي بزرگتر بود بعد علي خودش پيرهنشو در آورد شريكشم داشت كس و كون هانیه رو ميماليد علي رفت رو مبل وايساد و كيرشو برد جلو دهن هانیه اولش هانیه دهنشو باز نكرد بعد علي كيرشو برد رو لبش فشار داد هانیه دهنشو باز كرد علي فشار داد تو دهنش ولي فقط سر يه زره از كير علي تو دهن هانیه جا ميشد شريك علي رفت لاي پاي خواهرم و شروع كرد به خوردن كس هانیه مشخص بود هانیه داغ شده و داره حال ميكنه با دستش كير علي رو گرفت و تند تند ساك ميزد علي گفت تخمم رو بخور هانیه شروع كرد به خوردن تخم علي و علي سر آبجيمو برد زير تخمش رو براش ليس ميزد شريكشم داشت با انگشت ميكرد تو كس و كون خواهرم هانیه ميگفت يواش بعد هر دو بلند شدن و از خواهرم خواستن براشون ساك بزنه علي و شريكش نشستن رو مبل هانیه هم ميان دو تاشون زانو زد و داشت كير علي و ساك ميزد باز كير علي رو در مياورد و كير شريك علي كه تازه لخت شده بود و كيرش تقريبا اندازه كير کریم بود ساك ميزد چقدر ماهرانه ساك ميزد تخماشونو ميخورد هانیه همينجور كه خم شده بود و برا شريك علي ساك ميزد علي رفت پشت هانیه و كس و كونشو ليس ميزد انگشت ميكرد تو كس و كون هانیه ديدم علي لاي باسن خواهرم و باز كرد و ديد زد بعد گفت کریم نامرد خوب كونتو گاييده مشخصه خوب از كون ميكندت بهد گفت به جز کریم ديگه كي دادي كه اينقدر كونت باحال ديونه كننده شده گفت اگه بدونه چند ساله توكف اين كونم هانیه هيچي نگفت بعد علي كيرشو گذاشت جلو كس خواهرم آروم كرد تو كسش كه هانیه يه جيق كوچيك كشيد گفت يواش علي هم يواش يواش ميكرد تو كسش تا اينكه همه اون كير گنده رفت تو كس آبجيم و يواش يواش تلميه ميزد هانیه هم داشت مير شركي علي رو ساك ميزد علي خوب كه كرد باز جاهشونو عوض كردن كس خواهرم خيلي خيس شده بود شريك علي دستمال اورد كس آبجيمو خشك كرد گفت تو كه اين كس و گشاد كردي كرد تو كسش تند تند تلميه ميزد آبجيمم داغ شده بود همش آخ و اوخ ميكرد همينجور كه تلمبه ميزد باسن گندش داشت ميلرزيد من نتونستم تحمل كنم و جلق زدم خيلي آبم اومد ولي كيرم همينجور سيخ مونده بود بعد علي خواهرم رو تاق باز خوابوند رفت وسط پاهاش كرد تو كسش بعد پاهاي هانیه را داد بالا تند تند تلمبه ميزد صداش تموم خونه رو پر كرده بود شريكشم رفت بالا سرش و كيرشو كرد تو دهن آبجيم باز جاهاشونو عوض كردن هانیه كه چندين بار ارضا شده بود ولي باز آخ و اوخ ميكرد اين دوتا هم فكر كنم قرص خورده بودن بعد علي رو زمين خوابيد خواهرم رو نشوند رو كيرش خواهرم داشت بالا و پايين مشد سينه هاي گندشت داشتن منو ديونه ميكردن شريكه رفت بالا سرش براش ساك ميزد بعد علي گفت تو هم از كون بكن هانیه گفت علي آقا از كون نه علي گفت چرا نه از سوراخ كونت پيداست كونتو بيشتر از كست كردن شريكه رفت با آب كس آبجيم كونشو خيس كرد و آروم سرشو كرد تو كونش و راحت رفت تو كونش هانیه هم همش آخ و اوخ ميكرد اون دو تا هم همش داشتن قربون صدقه خواهرم ميرفتن بعد شريك علي رفت خوابيد و هانیه رو نشوند رو كيرش علي هم كيرش رو كرد تو دهن خواهرم يه كم كه ساك زد رفت كرد تو كون خواهرم ولي به زور رفت هانیه جيق ميزد يواش چند دقيقه طول كشيد كه همه كيرش رفت تو كونش واقعا كيرش بزرگ بود من كه تو فيلمها هم اينجور كيري نديده بودهر سه به جنون رسيده بودن علي اينقدر تند تند ميكرد تو كون خواهرم كه صداش تموم خونه رو پر كرده بود الي همش ميگفت هانیه دوست دارم عاشقتم تو زن مني شريكه هم هنينجور كه كيرش تو كس خواهرم بود داشت سينه هاي بزرگ هانیه رو ميخورد بعد علي كيرشو از تو كون خواهرم در اورد و هانیه به زور بلند شد بعد علي باسن خواهرم رو گرفت و كرد تو كس هانیه شريكه هم كيرسو كرده بود تو دهن هانیه علي هم تند تند تلمبه ميزد و دستش ميزد رو باسن آبجيم باسنش قرمز شد ابجيم همش از رو لذت آخ و اوخ ميكرد علي كيرشو در اورد محكم كرد تو كون ابجيم هانیه هم جيق بلندي كشيد كه فكر كنم صداش رفت تو خيابان بعد گفت دارم ميام شريكه هم گفت دارم ميام علي آبشو خالي كرد تو كون آبجيم شريكه هم تموم آبشو خالي كرد تو حلق خواهرم و كيرشو نگه داشت تو دهنش و خواهرم همه آبشو خورد شريكه اومد طرف باسن آبجيم رو باز كرد گفت علي تو كه كون هانیه خانم رو پاره كرده من كون خواهرم ديدم مه اندازه يه ته ليوان گشاد بود و داشت آب كير علي از تو كونش بيرون مي امد علي نشست رو مبل و يه كم استراحت كردن و بعد دست آبجيمو گرفت و با هر سه با هم رفتن تو حمام حدودا ٤٠دقيقه تو حمام بودن من چيزي رو نميديدم فقط صداشونو ميشنيدم كه باز داشتن خواهر تپلم رو ميكردن بعد لخت اومدن بيرون اومدن رو مبل نشستن خواهرم وسط نشست علي سمت راست وشريكشم سمت چپ كير هر دو خوابيده بود علي دست هانیه رو گرفت و گفت كيرمو بمال هانیه هم كير هر دو رو ميماليد اونا هم داشتن سينه و كسشو ميماليد شريك علي ميگفت من كه هرچي هانیه خانمم را بكنم سير نميشم علي هم همين حرفو زد هانیه هم همش داشت ميخنديد و لب هر دو رو ميخورد بعد شروع كرد به ساك زدن همش از كير علي تعريف ميكرد هانیه گفت علي جون بريم تو اتاق هر سه بلند شدن رفتن تو اتاق و در بستن خيلي اعصابم خورد شد با اينكه چندين بار جلق زدم و آبم اومده بود باز كيرم سيخ بود علي و شريكش تا نزديكهاي صبح داشتن خواهرم رو ميكردن همش صداي جيقهاي هانیه و شلپ شلوپ كس و كونش و صداي آخ و اوخ بود نزديكهاي صبح بود كه ديگه صداشون نميومد فهميدم خواب رفتن منم اينقدر خسته بودم كه نفهميدم كه اي خوابم برده بود ساعت حدودا ١٢ ظهر بود كه با صداي خنده هاي هانیه بيدار شدم بيرونو نگاه كردم ديدم هر سه لختن وشريك علي داره با كون خواهرم بازي ميكنه و هانیه هن داره ميخنده بعدهانیه زنگ زد واسه ناهار پيتزا سفارش داد قبل از اينكه پيتزا رو بيارن علي و شريكش باز افتادن رو هانیه و داشتن از كس و كون ميكردنش كه زنگ در به صدا در اومد علي و شريكش لخت دويدن طرف اتاق من شانس اوردم كه در قفل بود كه آبجيم گفت اون اتاق داداشمه درش قفله و او دو تا رفتن تو اتاق هانیه و کریم و هانیه هم همينجور لخت چادورشو براداشت و پوشيدو رفت سفارش ها رو گرفت و علي و شريكش با كيرهاي سيخ شده اومدن بيرون هانیه گفت گشنمه بزارين واسه بعد از ناهار كه اونا قبول نكردن وباز از كس و كون كردنش و بعد هم ناهار خوردن وقتي ميخواستن برن همش دستشون تو شلوار خواهرم بود و داشتن كونشو ميماليدن علي بهزخواهرم گفت از فردا بيا شركت بشو منشي خودم كه هانیه گفت خيلي لطف دارين همين مه رفتن هانیه رنگ زد کریم و گفت و رفتن بيا خونه و بعدش رفت تو حمام همين كه رفت تو حمام من كيف دستيمو برداشتم از خونه زدم بيرون ياعت ٩ شب بود زنگ زدم هانیه گفتم من برگشتم الان ميرسم خونه و بعد رفتم خونه ديدم کریم و بچه ها و هانیه نشستن دارن تلويزيون ميبينن من خيلي خسته بودم يه كم نشستم و رفتم تو اتاقم کریم و هانیه هم زد بچه ها رو بردن تو اتاقشون خوابوندن و رفتن تو اتاقشون و شروع كردن به عشق بازي و عباش همش از اتفاقهاي ديشب مي پرسيد هانیه هم همشو براش طعريف ميكرد شنيدم هانیه به کریم با پرويي گفت كير علي خيلي بزرگ بود كونم درد ميكنه کریم هم همش قربون صدقه هانیه ميرفت خلاصه بعد از چند روز هانیه رفت تو شركت علي و شد منشي وبازارياب شركت کریم هم كه دم از بدهكاري ميزد بعد از چند روز يه آزار سفيد گرفت پاي علي و شريكشم تو خونم باز شد ديگه بعضي شبها ميفهميدم كه علي و شريكش در حضور کریم خواهرم رو ميكنن حتي بعضي شبها خواهرم خونه نمييومد از علي ميپرسيدم ميگفت با دو تا از زنهاي شركت رفته ماموريت يك روزه ولي من ميف


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#636 | Posted: 19 Sep 2013 20:30

ادامه داستان : خواهرم... باورش برام سخته


ميگفت با دو تا از زنهاي شركت رفته ماموريت يك روزه ولي من ميفهميدم كه ميره خونه اي كه علي برا هانیه خريده بود و اونجا بهش كس و كون ميده چون هر شب كه نبود کریم بهش زنگ ميزدو ازش ميپرسيد چيكار ميكنين ديگه هانیه شده بود سه شوهره و شوهر اصليشم علي بود حتي يك بار از روسيه واسه كار تجاري كه شركت علي باهاشون كار ميكرد يه تفر اومده بود كه از هانیه خوشش اومده بود علي هانیه رو برده بود و زير پاي مرد روسيه اي تنداخته بود من اينا رو از حرفهايي كه شب ها هانیه واسه علي تعريف ميكرد ميفهميدم چند بار هم خواهرم و علي به مسافرت خارج از كشور رفتن فكر كنم گندش تو شركتشون در اومده بود چون هانیه ديگه كمتر به شركت ميرفت بعد از چند ماه هانیه حامله شد و دختر ناز و تپل به دنيا آورد كه اونم برا کریم تعريف ميكرد كه علي ازش بچه خواسته و کریم هم به خواهرم گفت بزار حامله ت كنه كه فهميدم بچه علي هستش تو اين مدت اينقد علي خواهرم رو از كون كرده كه كون هانیه دو برابر اول شده كونش تو هيچ شلواري جا نميشه همش مجبوره لباسهاي خاص بپوشه هرجا ميره همه نگاهشون رو كون خواهرمه بعد از اين اتفاقها نظرم نسبت به هانیه و اون خواهرهاي ديگم عوض شده بعدا فهميدم كه دوست پسر آبجي لیلام كه قرار بود ازدواج كنن قيد آبجيمو زده و فقط قصد كردنشو داشته منم به شدت به سكس با ابجيم نياز داشتم ولي جرات نميكردم به هانیه بگم به خاطر همين عكسهايي كه از خواهرم لیلا داشتمو نشون لیلا دادم اولش گريه كرد بهم گفت گولم زده بعد بهش گفتم بايد باهام سكس كني به زور و خواهش قبول كرد وقتي داشتم ميكردمش فهميدم پرده نداره كونشم خيلي خيلي گشاد بود اينقد گشاد بود كه سوراخش باز باز بود خيلي حرفه اي ساك ميزد منم بهش گير دادم برام تعريف كنه چرا اينقدر گشاده اولش ميگفت فقط با اون پسره بوده ولي بعد با اسرار من برام تعريف كرد كه با اون پسره رفته خونه پسره بعد با دوستاش ريختن سرش و گروهي از كس و كون كردنش و چون كوني شده هر هفته ميره و بهشون كس و كون ميده منم جمعه ها كه ميرم شهرستان خواهر لیلامو از كس و كون ميكنم تو اين مدت كون لیلا هم خيلي بزرگ شده ولي من همش تو فكر كردن هانیه هستم اما جراتشو ندارم بهش بگم ممنونم از اين كه اين داستان واقعي را خونديد ببخشيد كه طولاني شد.



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#637 | Posted: 20 Sep 2013 17:45
سلام دوستان باباي مامانم فوت كرده بود مامان عزا دار بود مونده بود خونه بعد از شركت مامان زنك زدن رييس شركت براي عرض تسليت از طرف همه كارمندا مي خواد بياد خونه ما مامان يهو خيلي حول شد خونه رو مرتب كرد بعد رفت تواتاقش رفت سر كمد لباسش يك كت دامن مشكي ورداشت كه دامنش تا زانوش بود كتش استين بلند بود ولي از يقه اش ميشد خط سينهاش و ديد من تعجب كردم اخه مامان خيلي به خودش رسيد حتي به منم سفارش كرد برم لباس خوب تنم كنم خلاصه طرفاي ظهر ايفون زنك زد رفتم دور باز كردم رييس اومد تو يك مرد تقريبا ٥٠ ساله كت شلوار قهوه اي قد ١٩٠ يك جنتلمن واقعي تازه فهميدم مامان اينهمه حول شده بود واسه رييس بود مامان كه اومد جلو رييس خشكش زد اخه مامنو تو اين لباس نديده بود كت دامنش جذب بود كونش داشت ميتركيد سينهاش مي خواستن كتشو جر بدن رييس اومد نشستيم رو مبل و مامان رفت تو اشبزخونه من يك فكر زدم تو مخم كيرم راست شد بلند شدم از تو هال داد زدم مامان من ميرم خونه دوستم مامانم از خدا خواسته كفت برو منم سريع يواشكي طوري كه اقاي رييس نبين رفتم تو اتاقم درو طوري بستم كه تو هال و ببينم مامان اومدبا سيني شربت رفت سمت رييس دولا شد تعارف كن نصف سينهاش افتاد بيرون بعد رفت روبروي ريييس نشست يك خورده با هم حرف زدن بعد رييس دست كرد تو كيفش يك سري مدارك در اورد نشون مامان داد اخه مامان حسابدار شركت بود مامان هم بلند شد رفت كنار رييس نشست طوري كه دامنش رفت عقب روناي سفيدش افتادن بيرون رييس يهو دستشو كشديد رو روناي مامان كفت شما اندام خوبي دارين مامان با خنده مرموذي جواب داد راستكي واقعا خوب من فكر ميكردم هيكلم خراب شده شده رييس ازش خواست بلند شه مامانم بلند شد رييس كفت از رو كت معلوم نيست مامان هم دكمه كتشو باز كرد كتوشو در اورد با سوتين وايساد جلو رييس رييس هم مامانو بغل كرد خوابوند رو مبل شورتش در اورد كيرشو كرد تو كس مامان يك ده دقيقه اي تلنبه زد ابش ريخت رو دهن مامان بعد بلند شد رفت سريع لباس شو مرتب كرد خداحافظي كرد رفت مامان هم رفت حموم.........

نيست
     
#638 | Posted: 20 Sep 2013 19:58
میهمان

سکس مهیج با مامان

من فرهاد هستم میخوام داستان خودم رو براتون بنویسم همین اول بگم که این داستان در مورد سکس با محارم هستش اگر خوشتون نمیاد خواهشن نخون تا لازم نباشه تو نظراتتون حرفهای زشت و رکیک بزنید اصراری به واقعیت یا دروغ بودنش ندارم هر طور که تمایل دارید در موردش قضاوت بکنین
من الان نزدیک به بیست سالم هستش این قضیه برمگیره به چند سال بیش من فرزند بزرگ خانواده کم جمعیتمون هستم یه برادر هفت ساله یه پدر 40ساله دارم و یه مادر که الان 38 سالشون هستش
مادر من یه فرد تحصیل کرده و از یه خانواده فرهنگی هستش و پدر من هم تحصیل کرده ولی از یه خانواده بازاری از نظر مالی هم متوسط رو به بالا هستیم
از بچگی ورزش کردم به اصرار مادرم شنا ولی بعد از مدتی به خواست پدرم ورزش رزمی و ووشو رو انتخاب کردم مادرم من رو یه باشگاه در اطراف خونمون که بچه های اعیون و مرفه ای بودند ثبت نام کرد ولی بعد از چند سال پدرم بدون اطلاع مادرم من رو به یه باشگاه از جنوب شهر بردش برعکس مادرم میخواست من با تمام اقشار جامعه در ارتباط باشم
از همون بچگی هم پدرم و هم مادرم به تغذیه من خوب میرسیدن به همین خاطر قد بلند و وزنی متناسب دارم حدود 185 و 87 کیلو وزن که همش ماهیچه هست
خودم هم اهل مطالعه و کتاب خوندن هستم با این همه به خاطر دوستان هم باشگاهیم در جنوب شهر دایره لغاتم از ایرج میرزا تا دهخدا گسترده شده
بسیار خوب معاشرت میکنم و دوستان خوبی هم دارم
اینها رو گفتم تا شناخت بهتری نصبت به من داشته باشید
و اما اصل داستان
من و مادرم به ندرت با هم بیرون میریم و قدم میزنیم ولی یه روز به خواهش یکی دوتا از دوستانش من و اون و دوستانش با هم به یه پاساژ رفتیم مادرم یه خانوم با قدی متوسط و لاغر اندام بسیار سفید رو و با چشمهای عسلی هستش به پوست و بدنش خیلی میرسه دستی هم در ارایشگری داره ولی خودش رو خیلی ملیح و ملایم ارایش میکنه وقتی داخل پاساز شدیم دست مادرم رو گرفتم دوستانش پشت سر ما بودند نمیدونم چرا ولی وقتی من و مادرم داخل شدیم شروع کردن به پچ پچ و خنددین من حواسم به اونها نبودش ولی مادرم هی بهشون میگگفت زشته، میشنوه،خجالت بکشین ولی اونها هی اروم و موذیانه میخنددین کمی بعد متوجه شدم دارند به مادرم تیکه میندازم اصلا بهت نمیداد این غول بیابونی بچت باشه و بیشتر به برادر خواهر میخورین
واقعا هم راست میگفتند مادرم خیلی جوون بودش و خوب مونده بود و خیلی هم زیبا اون روز من کمی ته ریش گزاشته بودم مد بودش...وقتی برای خرید کنار یه شال فروشی ایستادم مادرم نظر منو در مورد یه شال پرسید خیلی شلوغ بود فروشنده بی هوا گفت خانوم خیلی به شما میاد رنگش عالیه و بعد رو به من کرد و گفت: خانوم خوش سلیقه ای دارید قیمتش هم مناسبه و از این مزخرفاتی پاچه خواری که همه فروشندها میگن ماردم سرخ سرخ شده بودش و من هم دست کمی از اون نداشتم فروشنده اصلا حواسش به ما نبود و مثل یه ضبط صوت که به هر مشتری میرسه این حرف رو میزنه همون حرفها رو به ما زد با اونکه ریش داشتم و مادرم هم خیلی جوون به نظر میرسید ولی نه دیگه تا این حد حالا خودتون تجسم کنیند که دو تا دوست مامانم با شنیدن این حرف چه سوژه خنده ای گیر نیاوردن ...
خودتون رو یه لحظه جای من فرض کنید نمیدونستم چی بگم تا الان تو این موقعیت با مادرم یا خانواده ام گیر نکرده بودم میخواستم بگم که مرتیکه من پسرش هستم ولی چه فایده بدتر میشد انگار میخواستی .... رو هم بزنی
برای اینکه بحث عوض بشه رفتم جلوتر و یه تی شرت برای خودم خریدم اصلا دنبال رنگ سایز نبودم فقط میخواستم کمی از اون محیط دور بشم تو اون سن و سال واقعا دست پاچه و شرمنده بودم به خواهش دوست مامانم رفتم تو اتاق پرو و پوشیدم میدونستم میخواد منو بفرسته دنبال نخود سیاه که حسابی مامانم رو دست بندازه تی شرت رو پوشیدم و اومدم بیرون یهو متوجه دهان نیمه باز مادرم و دوستانش شدم یه تی شرت سفید بی مارک بود ولی تعجبشون رو وقتی فهمیدم که دیدم یه بدن نمای خیلی چسبون رو پوشیدم از این تی شرتها متنفر بودم ولی اون روز راه پس پیشی نداشتم فقط میخواستم زودتر برم خونه به خاطر ورزش و مخصوصا شنا بدن خیلی عالی داشتم زیباییم هم به مادرم رفته بودش از پاساژ اومدم بیرون با دوستان مادرم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدیم سکوت عجیبی بین ما بودش
یه جورایی ناراحت بودم یه هو از دهنم در رفت و گفتم احمق!!! ماردم نگاهی متعجب به من کرد گفت چی؟؟؟ روم رو طرف مادرم کردم گفتم مردتیکه دیدی چی بهم گفتش ؟ مادرم با لبخند گفت:اخه پسر این همه ریش گزاشتی برای چی میخوای بگی بزرگ شدی هرکی باشه اشتباه میکنه تازه اون هم گناهی نداره سرش شلوغه
ولی حرفش برای من یه زنگ اخطار بود چووووووووووووون پسررررررم داره مرد میشه و من هم فکر کنم دارم پیر میشم!!! این حرفها رو با شیرینی و شوخ طبعی خاصی گفتش نمیدونم ولی فکر کنم دوستاش حسابی باهاش شوخی کردن و یا اینکه از جوون موندنش تعریف کردن نمیدونم کدوم یکی از اونها بودش ولی خیلی سر زوق بود
منم رو به مامانم مردم گفتم:مامان پروانه شما حالا حالاااااا یه ملکه زیبا هستی و جوون نمیدونم این ملکه خانوم میخواد عصاره جاودانگی و جونیش رو با دیگران قسمت بکنه یا مثل جادوگر بدجنس سفید برفی میخواد فقط مال خودش باشه
با این حرفم یخ بینمون آب شد و تا خونه خندیدم و گفتیم شب که خونه رسیدیم شادی از چهرمون مشخص بود
پدرم با دیدنمون گفت که انگاری خیلی بهتون خوش گزشته ای کاش اینبار منم با شما بیام جای خوب میری ما رو هم ببرید و از این حرفها
پدرم اسمش حامد هست دیوونه مادرم و عاشقش ولی معتاد به کار اوایل ورزش میکرد ولی چندین سال هست گزاشته کنار مشروب هم میخوره به خاطر این اضافه وزن ناجوری پیدا کرده هرچی مادرم بهش میگه برات ضرر داره و باید به خودت برسی گوش نمیکنه ادم منضبط و در عین حال خیلی شوخی هستش
شب وقتی تو تخت بودم به یاد حرف اون فروشنده افتادم خندم میگرفت
نمیدونم چطور باید براتون توضیح بدم انگار بخوای چیزی رو فراموش بکنی ولی بدتر از یادت نمیره و همش جلو چشمات هستش از نگاه مادرم با اون چشمهای که برق میزد وقتی منو تو اون لباس بدن نما دیدش یا حرف اون فروشنده که گفت من شوهرش هستم فکرهای بدی به ذهنم میومد و هی به خودم نیشتر میزدم و از خودم بدم میومد ولی بعد از چند لحظه دوباره شروع میشد حس غرور رو وقتی دوستاش در مورد من صحبت میکردن رو میتونستم تو چشماش ببینم
به هر زحمتی بودش خوابیدم گفتم فردا صبح که بیدار بشی هیچی یادت نمیمونه و همه چی تموم میشه صبح به زحمت بیدار شدم
ولی برعکس تصورم صبح بدتر شدش به زحمت میتونستم به مادرم نگاه بکنم پدرم رفته بود سر کار همیشه صبح خیلی زود میره و برادرم یه گوشه اتاق داشت بازی میکرد هر وقت نگاش میکردم ناخوداگاه چشمام به بدنش جزب میشد مادرم همیشه تو خونه یه لباس راحت و معمولی میپوشید(برعکس کسانی که میگن و نمیدونم چرا مادرشون با شرت سوتین تو خونه میچرخه)ولی تو همون لباس میشد همه اندامش رو ورانداز کرد سینهای 75 باسن خوش تراش و هیکلی که اصلا نشانه ای از اضافه وزن یا لش بودن توش نیست مادرم یه رقاص ماهر بود و همیشه به خودش و هیکلش میرسید واقعا یه خانوم خانه دار و یه همسر و مادر فوق العاده و کامل اون همیشه جلوی ما همینطوری بودش ولی نمیدونم چرا اون روز من داشتم با این دید بهش نگاه میکردم داشتم از خودم و رفتارم خسته میشدم مادرم متوجه رفتار و بی حوصلگیم شده بود اروم اومد کنارم و گفت پسرم اینقدر خودت رو اذیت نکن صبح هم اگر درس بخون بهتره چقدر میخوای خودت رو اذیت بکنی کنکور که اخر دنیا نیستش طبق برنامت پیش برو و یه بوس بهم داد و رفت پیش برادرم
با دستام سرم رو گرفتم داشت منفجر میشدش بوی عطرش و اون بوسش خیلی حالم رو بدتر کردش همیشه این جوری بود ولی اون روز مثل همیشه نبودش
بدجور بلند کردم رفتم تو اتاقم پیش خودم گفتم که اگه خودم رو ارضا بکنم بهتره .قبلابه سایتهای سکسی سر میزدم ولی نه زیاد بیشتر هم خارجی بودش ولی اون روز به سرم زد به یه سایت ایرانی سر بزنم سروقت چندتا سایت رفتم همش مزخرف بود تا یه سایت با پدر مادر دار پیدا کردم شروع کردم به دیدن عکساش ولی یهو به قسمت داستانهاش نظرم جلب شد برای اولین بار بود که داستان میخواستم بخونم یکی از داستانها رو انتخاب کردم خیلی تحریکم کرد نوشته یه خانوم بود که احساش رو در مورد سکس میگفت اصلا نمیدونستم و باور نداشتم که زنها هم از سکس لذت میبرند و یا اینکه حسی بهش دارند شروع کردم هی داستان خوندن تو اون روز (الان که نگاه میکنم میبینم چه داستنهای بیخود و مزخرفی بود البته به غیر از چند تا که بدک نوشته نشده بودند)تا اینکه یه داستان که در مورد سکس با مادر بود رو دیدم اصلا جرات باز کردنش رو نداشتم حسابی داغ بودم ولی سیستم رو خاموش کردم و رفتم دستشویی و خودم رو خالی کردم واقعا وقتی خودت رو خالی میکنی عقلت سر جاش میاد شروع کردم به خوندن درس تا اینکه خوابم برد یهو ددیم که مادرم کنارم هستش و شونهام رو گرفته که بیدارم بکنه برای شام
کمی حال هوام بهتر شده بود سر شام بازم زیر چشمی مادرم رو دید میزدم ولی نه تابلوگی صبح شب موقع خواب باز اون فکرها به سرم هجوم اورد از همه بدتر خوندن اون داستان .دلم رو زدم به دریا و نشستم پشت کامپیوتر یه راست رفتم سراغ اون داستان برعکس بقیه این یکی خوب نوشته بودش و جالب بود در مورد سکس با مادرش و مراحلش میگفت جالبه که اونم قبل از من همین حس رو داشتش ولی بعد خیلی با هم راحت سکس میکردن بعد از اون شب کارم شده بود که شبها داستانها رو بخونم تا اینکه نظرم به داستانهای مصور و کمیک جلب شدش از بچگی دیوونه این داستانها بودم ولی تجربه دیدن داستانهای مصور سکسی رو نداشتم اونجا میون اون همه داستان چندتا داستان در مورد سکس با مادر بود با خوندن اون داستانها و دیدنشون تصمیمم رو گرفتم من باید با پروانه سکس کنم!!!! واقعا تاثیر این داستانها زیاد بودش .ولی چطور؟ درسته مادرم ادم مذهبی نبودش ولی اینجور هم نبود که بخواد برای سکس تن به همچنین کاری بده .اصلا نبود. هر نقشه و فکری که بگین به ذهنم رسید از قرص خواب تا یهو و بی مقدمه رفتن و سکس کردن ولی اون همش داستان بودش و مزخرف !! تا اینکه خودم تصمیم گرفتم یه طرح خوب بیاده کنم
پدرم دیگه نه از نظر جسمی و نه از نظر روحی توان سکس و معاشقه رو نداشت خصوصیت رفتاری مادرم رو هم با یکی از خانومهای اون سایت در میون گزاشتم و اون گفت مادرت خیلی تشنه و تو این سن خیلی به سکس احتیاج داره ولی پدرت دیگه نمیتونه اون رو ارضاء بکنه(مخصوصا با اون شکمش)ولی در مورد هدفم از این سوال چیزی به اون خانوم نگفتم بعد از اینکه کلی از داستانها و نظرات و مقاله های که تو اینترنت در مورد سکس بود رو خوندم یه اشنایی با سکس پیدا کردم فقط مونده بودش تجربش بکنم به هر زحمتی بودش خودم رو به یکی از دوستای هم باشگاهم که بچه پایین شهر بود چسبوندم و باهاش رفتم و یه کس کردیم سکس اولم با اون جنده برای اولین بار خیلی جالب نبودش کمی قرص خورده بودم و برای دیر انزالی ولی یه زن چندش بود .بعدها یه دوست دختر که از من بزرگتر بود و هدفش هم تیغ زدن بود اشنا شدم میدونستم هدفش چیه ولی منم برای چند بار میخواستمش... هیکل و بدن ردیفی داشتم تو سکس هم مهارت پیدا کردم و خوب میدونستم با یه خانوم چطور باید رفتار کرد برعکس اون هم باشگاهیم... به خاطر این رابطه من با خانومها خیلی خوب بودش .فکر میکردم این سکسها نظرم رو در مورد مادرم عوض بکنه و از خیر سکس با اون بگزرم ولی اینطور نشد که نشد اصلا هیچکدوم از اونها به ماردم نزدیک هم نبودن ولی خوبیش این بودش که تو سکس خیلی مهارت پیدا کرده بودم دیگه داشت صبرم تموم باید یه کاری میکردم اخر تصمیم رو گرفتم هر روز لباس های تنگتر میبوشیدم و باز تر و چسبون وقتی که کیرم بلند میشد برای چند لحظه خودم رو میزدم به اون راه و طوری که متوجه حضورش نیستم از جلوش رد میشدم میدونشتم داره زیر چشمی منو نگاه میکنه در رو باز میزاشتم و و با شرت جلوی اینه فیگور میگرفتم وقتی از جلوی در رد میشد یه لحظه صبر میکرد و نگام میکرد یه بعد از ظهر با شرت، خودم رو تو تخت به خواب زدم گوشیم رو زنگ گزاشته بودم و گزاشتمش تو حال وقتی که زنگ زد مادرم اومد تو اتاق که بیدارم کنه ولی من بیدار بودم و اون نمیدونست .کیرم سیخ سیخ بودم و نصفش بیرون بودش قبلش موهای تنم رو زده بودم و حموم رفته بودم واقعا تیکه ای شده بو.دم مادرم اومد داخل یه هووو اروم کشید بالشت رو صورتم بود و میتونستم به غیر از چهرش بدنش رو ببینم کیرم از شرتم کمی زده بود بیرون من الت بزرگی دارم یه ملحفه تا ساق پاهام بودش مادرم از اتاق بیرون نمیرفت من تو خواب کمی خرناس میکشم و خوابم هم سنگینه و و هیچ کس تو دنیا به اندازه مادرم نمیدونست که اگر بخوابم توپ هم کنارم در بکنن بیدار نمیشم مادرم ایستاده بود ولی این بار یه صدای عجیب از دهنش در اومد خیلی اروم یه اوف!!!! نزدیکم شد و ملحفه رو کشید رو م ولی هی جلوم بودش داشت نگاه میکرد حیف که صورتش رو نمیدیدم باز یه کلمه دیگه هم اروم گفت:پدرسوخته معلوم نیست به کی رفته؟چه خبره؟بیچاره زنش!!! این رو با یه خوشی ناز میگفتش خواسته یا ناخواسته شانس اوردم که بالشت رو صورتم بودش وگرنه تابلو میشد بیدارم .داشت کیرم میترکید هوای اتاق خیلی داغ و سکسی شده بودش ماردم رفت بیرون ولی یکی دوبار دیگه هم اومد تو اتاق رفت زیر لب هی غر میزد انگار اونم به درد من و مشکل من مواجه شده بودش تو اون مدت از بس سکسی و لخت از جلوش رد شده بودم که میدونستم نظر اون هم در مورد من تعقیر کرده مخوصا مادر من که زن داغی بود ولی پدرم دیگه حو.صله سکس رو نداشت تا اینکه به ظاهر بیدار شدم یه گرمکن پوشیدم و رفتم یه دوش بگیرم تو حموم بودم که مادرم گفت حوله تمیز داری سوال عجیبی بودش چون من حوله خودم رو داشتم و همیشه تمیز بود ولی گفتم نه افتاد پایین کثیف هستش با یه گوشه دیگش تمیز میکنم گفتش نمیخواد حوله بابات رو میارم میدونستم چی میخواد .میخواست منو دید بزنه صورتش گل انداخته بود سینهاش بزرگ شده بودش رفته بود لباس گشاد تر پوشیده بودش که مشخص نباشه ولی همه بدنش میگفت که خیلی اون روز عجیب و داغ هستش تو دلش اشوبی به پا کرده بودم شرتم که خیس خیس بود رو پوشیدم و در رو باز کردم و حوله رو ازش گرفتم فکر نکنم تا اون موقع هیکل پسرش رو اون طور دیده بودش یه بدن بی مو و تیکه و کیری که به زحمت تو شرتش جا میشه صورتم کف الود بود داشتم زیر چشمی نگاش میکردم طوری که انگار نه انگار حواسم بهش هستش اونم برای چند ثانیه از بالا تا پایینم رو دید زد و نگام کرد و در رو بستم نیم ساعت بعداز حموم اروم اومدم بیرون دیدم تو اتاقش هست چشاش کمی خیس شده میدونستم داره به چی فکر میکنه میدونستم به خاطر اون فکراش دچار عذاب وجدان شده باید بهش فرصت میدادم از توی اشبزخونه صداش کردم و سراغ شام رو گرفتم فهمید که اومدم بیرون اومدم سمتم و گفت هنوز اماده نکرده نباید میزاشتم از گرمیش کم بشه با دستام هی شونم رو فشار میدادم و اخ اوخ میکردم رفتم تو اتاقم میدونستم که میاد دنبالم و سوال میکنه که چرا دارم اه ناله میکنم و همین کار رو کردش گفتم چند روز بیش یه لگد تو باشگاه به شونم خورده امروز دوبار دوش گرفتم که بهتر بشه خیلی بهتر شده ولی باز درد میگیره باید ماساژش بدم ...نزاشت حرفم تموم بشه و شروع کرد به نصحیت که چقدر سر به هوا هستم و به پدرم طعنه میزد که چرا منو. تو باشگاه رزمی ثبت نام کرده چند بار صدمه دیده بودم و همش این کارو میکرد اخر نرم شد و گفت درد میکنه ؟ با لحن مادرانه و خیلی دلسوزانه .منم گفتم نه دارم ماساژ میدم بهتر شده بدون مقدمه خودش شروع کرد به ماساز دادن شونه هام لباس تنم بود و نمیتونست با اون دستهای ظریفش شونهام رو ماساژ بده بهم گفت گرم کنت رو در بیارش و منم همین کارو کردم و خوابیدم رو تخت واقعا استاد ماساژ بودش تا الان نشده بود که برای من این کارو بکنه و لی اون روز ستگ تموم گزاشتش فرداش هم به بهانه شونم رفتم حموم و باز هم برنامه ماساژ شروع شد نمیدونی چه لذتی داشتش خیلی باهاش راحت بودم و هی باهاش شوخی میکردم و ازش تشکر میکردم تمام شونهام رو حسابی ور میرفت ولی اون روز با یه شلوارک بودم ازش خواهش کردم که سر شونهام رو از جلو هم ماساژ بده اونم با کمی من من قبول کرد به خاطر اینکه راحت بشه چشام رو بستم از نزدیک داشت بدنم رو حس میکرد در مقایسه با پدرم یه مانکن به تمام معنا بودم سر سینهای رو اومده شکم شیش تیکه و بدن عضله ای .اون کنارم مینشست میدونستم زیر چشمی به کیرم هم نگاه میکنه کیرم هم شق شق شده بودش طوری که مثلا نمیخوام متوجه نشه خودم رو جمع میکردم ولی میدوننستم داره میبینه و حالیش شده
از این به بعد دیگه نوبت من بودش میدونستم ماردم پنج شنبها خیلی به خودش میرسه و تو اتاق خواب با شرت سوتینش میچرخه تا برای شب جمعه هر طور که شده پدرم رو تحریک کنه یه باروقتی که کوچیک بودم سرزده رفتم تو اتاقش ولی به خاطر سنم زیاد جدی نشد اون روزمن پشت در بودم مییدونستم در رو قفل نمیکنه از سوارخ در دیدش زدم باورم نمیشد اون روز سوتین نداشتش واقعا محشر بود سینهای بر اومده ،سینهای سخ و محشری که اصلا انگار نه انگار دو شکم زاییده!!کسی که میشه داغیش رو از روی شرت هم حس کرد و باسنی که واقعا محشر بودش باید یه کاری میکردم ولی نباید عجله میکردم بعد از ظهر بود طوری که دارم با گوشی حرف میزنم و حو.اسم نیست یهو وارد اتاق مامان شدم انگار که برق هر دوی مار و گرفته باشه خشکم زد و نگاش کردم سریع در رو بستم از پشت در من من کنان ازش معذرت خواستم و گوشی رو بهونه کردم اونم خیلی راحت قبول کرد و پزیرفت وقتی از اتاقش اومد بیرون همون لباس خونه رو پوشیده بودش سرم پایین بود و افه ادم شرم سار رو گرفتم با یه حالت شوخی و مادارنه یه شربت برام اوردش و گفت چت شده گفتم که چیزی نیستش پیش میاد چقدر خودت رو ناراحت میکنی ....منم شربت رو ازش گرفتم و با همون لحن گفتم مامان ببخش یه لحظه کب کردم اخه فکر کردم خونه رو اشتباهی اومدم یا دختر همسایه تو اتاق خوابه اون یارو تو پاساژ راست میگفتت به من میاد که پیر مرد باشم بزنم به تخته خیلی خوب موندین اگه رقص اینهمه خوبه برم کلاس رقص ثبت نام کنم با ترش رویی زد به سرم گفت لوس نشو دیگه خجالت بکش اینهمه هم الکی تعریف نکن
ولی بازم ادامه دادم گفتم مامان بابا خیلی اومد خواستگاریت برق زد چشمام و شروع کرد از خواستگاراش و اینکه پدرم پاشنه در رو کنده بود واقعا مادرم زیبا بود و بسیار هم سنگین و خواستنی همه جوره همه عاشقش بودند ولی وقتی به زمان حال اشاره میکرد یه افسوس و یه اه تو حرفاش بود میدونستم به خاطر کم توجهی پدرم هستش پدرم یه معتاد به کار واقعی بودش خاصیتی بود که از پدربزرگم به ارث برده بود منم در مورد خوش لباسی مادرم گفتم اون هی میگفت اینهمه تعریف الکی نکن ولی میدونستم داره چه حالی میکنه تعریف و تمجیدی که حقش بود پدرم میکرد و واقعا مادرم بهش احتیاج داشتش تو حرفام بهش گفتم که لباس قرمز خیلی بهت میشینه یهو مکث کرد و دوباره شروع کردم به حرف زدن ولی در مورد چیز دیگه من تو حال بودم و مادرم تو اشبزخونه و همه این حرفها داشت بین این دوجا زده میشد با گفتن این حرفم کارش رو نیمه کاره ول کردو اومد جلوم نشست گفتش: واقعا قرمز بهم میادش ؟ منم گفتم اره مگه یادت نیست تو فلان مهمونی یا بسان عروسی اون لباس مهمونی قرمزت رو پوشیدی چقدر قشنگ شده بودی ؟ مادرم: ولی بابات گفت خیلی بده من به شوخی :شاید نمیخواست زنش رو بدزدند!!!! مادرم: اااااااااااههههه شوخی نکن جدی میگم قرمز میاد؟ من: اره چرا که نه اصلا چه کاریه برو الان بپوشش من بیام ببیینم ماردم یه سری تکون داد و رفت تو اتاق ولی این بار در رو کامل نبست منم پشت در بودم بدون اینکه داخل رو بینم هی میگفتم پوشیدی نپوشیدی؟ اونم اخر حوصلش سر رفت گفت بیا تو چقدر بی حوصله هستی
زیب پشت رو نبسته بودش منم رفتم داخل و زیب پشت لباسش رو اروم بستم اهههههه نمیدونی چه حالی داشتش هر دوتا جلوی اینه ایستاده بودیم دستم اروم رو گردنش کشیدم به بهانه درست کردن لباسش یه نفسی عمیق کشیدش گفت مامان گردند بند کم داری یه گردند بند خودم انتخاب کردم و انداختم به گردنش برای چند ثانیه هر دوتا خیره به اینه بودیم اون یه فرشته واقعی بودش یه ملکه واقعا زیبا
با دستام بازوهاش رو داشتم و اروم طوری که نفسم به لاله گوشش بخوره گفتم مامان تو زیباترین زنی هستی که وجود داره خیلی دوستون دارم باشنیدن این حرفم یه لبخند رو لبش اومد و یهو خودش رو جمع کرد گفت پس از این به بعد قرمز بپوشم خوب باشه حرف پسرم رو گوش میکنم ممنون از نظرت و بدون اینکه خودش از من درخواست بکنه از اتاق رفتم بیرون تا لباسش رو عوض بکنه میدونستم فقط دنبال یه اشاره هستش خیلی داغ و گرم بدنش بود
بعد از اون گاه بیگاه دیدش میزدم دیگه در اتاقش رو کامل نمیبست دیگه اون داشت منو بازی میداد بیاد یه کاری میکردم رفتم و براش دو دست لباس گرفتم یه لباس شب و یه لباس مهمونی که خیلی باز بود بدون و با یه بسته بندی خوب بهش دادم بهم گفت این چیه گفتم هدیه کلی ازم تشکر کرد و هی دنبال مناسبتش میگشت و بهش گفتم برای هدیه دادن که نباید دنبال مناسبت گشت
لباس مهمونی رو بهش دادم که بپوشه نزاشتم لباس شب رو باز بکنه بازم هم پشت در ولی میدونست که دارم بگی نگینگاش میکنم رفتم داخل یه رنگ سبز یشمی واااااااااااااای من با اون که خیلی گرون بودش ولی مامانم که تیکه جواهر شده بودش جلوش خیلی باز بود گفت فکر میکنی برای مهمونی این خوب باشه ؟ بهش گفتم چرا که نه همه تو مهمونی این رو میبوشن گفتش ولی اونها خیلی جوننتر هست از من گزشته.. ترش کردم گفتم مامان خودت رو تو اینه ببین دلت میاد این رو بگی
با دستام لباسش رو مرتب میکردم و حرف میزدم دستم هی به سینش میخورد واقعا سفت شده بود و نفس نفس میزد واقعا مادرم احتیاج به این تعریف و تمجیدی رو داشت که باید از طرف پدرم دریافت میکرد یه انرژی و یه حس جوونی میشد تو کلام و رفتارش دید
از من خواست لباس دومی رو باز بکنم رو لباس شب یه عکس نیمه سکسی بودش گفتم این رو خودتون باید بپوشین و خودتون نظر بدین اگر خوشتون اومدش بهم بگین
و رفتم بیرون گفت چه کاری خودت بیا بیین
حرفش نیمه تموم موند چون باز کردش و دیدکه لباس شب هستش
یه لباس شب
     
#639 | Posted: 20 Sep 2013 20:00
میهمان

سکس مهیج با مامان ۲

یه لباس شب که با طوری قرمز تنش رو میبوشوند و شرت و سوتینی که خیلی سکسی بود و بهتر بگم بند بود تا شرت اون رو پوشید به شوخی از پشت در گفتم خوشتون اومد با خنده گفت پدر سوخته شیطون شدی این چیه گرفتی؟ اره دستت درد نکنه خیلی قشنگه و با حالت غر و طوری که با خودش هستش گفت :با اونکه به چشم بابات نمیاد!!! منم خودم رو نشنیدن زدم
بهش گفتم مامانی میشه نظرم رو در مورد لباستون بگم به شوخی گفت برو گمشو بی ادب شدی فرهادچته؟ گفتم مامان یه نظر ببینم بدونم چطوره همین نمیخوای و ناراحت میشی مهم نیستش اونم گفت باشه یه لحظه سریع هم برو بیرون و بعد گفت :بیا تو یه پتو دور کمرش پوشید و گفت بیام تو دیدمش و هی اب دهنم رو قورت میددام داشتم میمردم با یه صداب بربده بریده گفتم مامان پروانه میشه همش رو بینم اخه نصفه نمیشه با یه شیطنت خاصی پتو رو باز کرد پتو رو از دستش کشیدم کمی مقاومت کرد ازش خواهش کردم یه چرخی بزنه صورتش حسابی سرخ شده بود یه لبخند و یه قر فر خاصی تو رفتارش بود از اینکه بعد از مدتها داشت نظر یکی دیگه رو جلب میکرد خیلی راضی بود از رفتارهای قبلیم نشون داده بودم ادم با جنبه ای هستم اعتماد خاصی بینومون بود کیرم داشت میترکید مخالفت کرد اخه کونش کاملا مشخص بودش و اگه میچرخید حتی میشد کسش رو هم دید اون شرت فقط دو تا نخ بیشتر نبود ولی از جلو به خاطر اون حریر پوشیده بود وای از پشت کاملا باز بود گفت فقط یه بار و سریع چرخید شاکی شدم و گفتم مامان این که نشد به ادم بر میخوره من پسرت هستم
گفتت اره میبینم همه بدنت داره میلرزه این حرفها رو با کمی خنده میگفتش بهش نزدیک شدم و بهش چسبیدم گفتم مامان میخوام ببینم چطور شده اینقدر منفی نباش تقصیر خودته میخواستی مثل بابا مکعب مربع میشدی با این حرفها بازوش رو گرفتم و به زحمت(نه با زور)چرخودنمش چیزی که میدیدم باورم نمیشد یه باسن تمیز و خیلی صاف انگار اکبند اکبند بودش بهش چسبیدم و از پشت بند سوتینش رو گرفتم و گفتم باید بالاتر بیادش اونم هی نظر میداد که من میدونم یا تو و منم میگفتم من مرد هستم یا شما تو بحر سینش بودم که متوجه شدم باسنش رو داره میمالونه بهم منم با بی توجهی به این قضیه فقط در مورد لباس و زیباییش میگفتم خیلی راحت بودیم کیرم داشت از شق درد پوستش رو جر میدادش برای اون روز دیگه کافی بود مادرم رو میشناختم میدونستم وقتی یه چیزی از حد بگزره و احساس خطر بکنه چقدر اخلاقش بد میشه کمی دیگه با لباسش ور رفتم و خواستم از جلو لباسش رو ببینم اونم چرخید و منم هم کمی مثلا مرتب کردم در صورتی که داشتم مشخصا لاس میزدم میدونستم داره از شهوت میمیره ولی الان موقعش نبود قبل از اینکه اون بخواد و قضیه لوس بشه از اتاق رفتم بیرون و گفتم مامان خوشحالم که خوشتون اومد رفتم تو اتاقم و کامپیوتر رو ورشن کردم میدونستم دلش طاقت نمیاره و میاد پیشم سایتی که لباس شب و سکسی توش هستش رو پیدا کردم و داشتم نگاه میکردم لباسش رو عوض کرد و لباس خونه رو پوشید ولی اینبار یکی دوتنا دکمش رو نبست!!!! از توی حال گفتش فرهاد این لباسها رو از کجا خریدی اصلا بهت نمیاد اینهمه خوش سلیقه باشی میدونستم پدرم صد سال دیگه برای مادرم این مدل لباس نمیخره اصلا تو فاز لباس شب یا مهونی نیست حتی تصور پدرم که بره شرت سوتین برای مامانم بگیره خنده دار بود و ناخودگاه میخنددیم به دروغ گفتم از توی اینترنیت انتخاب کردم میخحوای ببنی اونم سریع اومد توی اتاقم مگه این سایتیهایی هم هستش و منم براش باز کردم و شروع کردیم دیدین وااااای چه عکسهایی بودش و مثل دوتا طراح لباس در موردشون حرف میزدیم و در مورد اینکه به مامان میاد یا نه بحث میکردیم تو حرفام میگفتم مامان این مثلا به سینه یا اندام شما نمیاد یا اینکه این خیلی پیر نشونت میده و از این حرفها از اون به بعد واقعا با هم راحت بودیم وقتی بابا خونه نبود (برادرم خیلی کوچیک بودو اکثرا مهد بود)در مورد دوستاش و یا اینکه گزشته حرف میزدیم ولی اینبار راحتر و صمیتیر یه بار ازش خواستم البوم عکس رو نشنونم بده تو اتاق خواب بابا بودش از دستش گرفتم و روتختشون دراز کشیدم اونم اومد کنار و عکسهای عروسیش رو میدیدم به هم چسبیده بودیم و در مورد خاطرات حرف میزدیم واقعا مامان برای هر پیشنهاد اماده بودش من همش با شلوارک و بدون تی شرت خونه میچرخیدم و اونم دیگه اون لباسهای خونگی همیشگی رو نمیپوشید یه اعتماد محترمی بینمون شکل گرفته بودش تو این مدت خودم رو یه ادم با جنبه معرفی کرده بودم تو دیدن عکساش در مورد دوست دختر و دوست پسر بودن با بابا میگفت و اینکه چقدر زود ازدواج کرده بعد بهم گفت فرهاد تو دوست دختر داری روم رو ازش برگردوندم و اونم محکم گردنم رو گرفت گفت ای شیطون معلومه که پسر به این نازی چشم خیلیها رو میگیره حتی دوستای منو ازش سوال کردم مگه دوستات در موردم چی میگن طفره میرفت و من هی اصرار میکردم و گفت ای کاش پسرت کمی بزرگتر بودش سه شماره مخش رو میزدیم و من هم هی بهشون میگفتم زشته میشنوه بده و از این حرفها
هر دومون کلی خندیدیم اخه دوستاش خیلی از مامان سن بالاتر بودن و هی ادای اونها رو در میومردم طوری که انگار یه پیرزن هستند و من دارم با اونها تو خیابون راه میرم مامان دلش رو گرفته بود از خنده داشت منفجر میشد منم خیلی میخنددیم دوباره کنارش خوابیدم
دوباره بهم گفت مهران تو دوست دختر داری گفتم اره داشتم این رو با حالت تاسف گفتم
گفت داشتی یعنی الان نداری گفتم نه تموم شد ماما:مگه بد بودن؟ من:نه خیلی خوب هم بودن خیلی هم ازشون ممنونم ولی نمیخواستم با اونها باشم (یه مشت جنده بیشتر نبودن و فاجعه) خلیی اروم گفت: رابطه شما جدی هم شدش؟ من: اره جدی ولی نمیشد ادامه بدم یه مشکلی دارم
یهو از جا پرید فکر کرد یه ایرادی دارم گفت چطور مگه؟ گفتم با اونها سکس داشتم خیلی هم خوش گزشت ولی نمیشه با اون و یا هیچ زن دیگه ای ادامه بدم
رفتم و پشت بهش گوشه تخت نشستم از پشت بغلم کرد انگار یه بغضی داشت گفت : مادر به فدات بشه من رازدارت نباشم کی باشه اگه مشکل یا ایرادی داری بگو اگه شده ببرمت خارج هم درمونت میکنیم شده خونه زندگی رو بفروشیم گفتم نه مامان اصلا این حرفها نیستش من از هر مردی که بخوای مردتر هستم
با حالت کلافه گی گفت:پسسسسسسسسسسسس چی؟ سرمر و انداختم پایین گفتم:اخه من تو اونها دنبال یه نفر میگشتم هر کدوموشون یه تکه از عشقم رو داشتن ولی همه رو یه جا نداشتند دیگه کلافه شدم نمیتونم تحمل کنم به شما و بابا نگفتم برای نظام ثبت نام کردم من الان هیجده سالم هستش و میتونم خودم این کارو بکنم میخواستم زودتر به شما بگم چند وقت دیگه امتحانش رو دارم بعد دانشگاه افسری نزاشت حرفم تموم بشه اومد جلوم و دو زانو نشستش داشت از بهت و حیرت دیوونه میشد بیست دقیقه قبل داشت با پسرش بگو بخند میکرد و تو تخت راحت خوابیده بودن و الن داشت حرفهای عجیب از اون میشنید
گفت : نظااااااااااااااااااااااااام میدونی چقدر بابات از نظام بدش میاد بری که چی بشه خوب میریم خواستگاریش از خداشون هم باشه تو بیجا میکنی بری نظام
و شروع کرد به قربون صدقه از این حرفها از خیلی وقت پیش این داستان رو سر هم کرده بودم میدونستم مامان چقدر از نظامی شدن بدنش میاد حتی نمیزاشت از خلبان شدنم تو بچگی بگم
بهم گفت اخه اون دختر کیه که به خاطرش میخوای این کارو بکنی گفتم مامان عشقمه همه وجودمه ولی نیمشه باهش ازدواج کرد با کلی دختر بودم ولفی اون کجا این دخترها کجا داشت اشکش در میود با لحن گریه الود و خسته گفت :اخه اوووون کیه؟ سرش رو گرفتم تو دستام و اروم لبام رو گزاشتم رو لباش و گفتم مامان تو عشق من هستی همه وجودمی به غیر از تو به هیچ زن و دختری فکر هم نمیکنم حالا فهمیدی چرا میخوام از پیشتون برای همیشه برم؟ خشکش زد بلند شدم و به اتاقم رفتم ...رو تختم دراز کشیدم کمی بعد اون هم پشت سرم اومدش به پشت خوابیده بودم و صورتم رو بالشت بود کنارم رو تخت نشست. گفت:تو هم عشق منی مادر... ولی اخه اینطوری که...... سریع برگشتم نزاشتم جملش تموم بشه محکم لبام رو گزالشتم رو لبش شروع کردم به خوردن لباش و گردنش و همزمان با سینش ور رفتم کمی مقاومت میکرد ولی میدونستم تهش دلش میخواد خلی سریع داغ شد ه بودش از همه هنرم استفاده کردم همزمان هم با سینش و هم با کسش ور میرفتم سوتین نبوشیده بود و از دستم رو از توی لباسش به سینهاش میرسوندم تو این مدت اصلا این سکسی نداشت بدون اینکه حرفی بزنه لباسش رو در اوودرم و شروع کردم به خوردن سینهاش خیلی داغ و خیلی وحشی این کارو رمیکردم با زبونم با نوک سینش ور میرفتم دیگه شل شده بودش چشاش بسته بودش و تو حال هوای خودش بودش یه خورده ارومتر شدم میدونستم دیگه مقاومتی نمیکنه همه سینهاش رو تو دهنم میزاشم واقعا پشم کسش می ارزید به اون دخترهایی که باهاشون بودم
اروم رفتم بایینتر از روی شرتش کسش رو میخورمد کمرش رو هی بالا میداد میخواستم مامانی رو کلافه بکنم کسش خیس خیس بود یه شرت صورتی پوشیده بودش یا به خاطر اینکه از دستم نده و یا برای اینکه خیلی حشری شده بود تو این مدت کاری نکیردش بای ه دستم با سینش ور میرفتم باور نمیکیردم این زن سینهایی به این سفتی داشته باشه
اروم شروع کردم به خوردن کسش خیلی با احتیاط همونطور که انتظار داشتم یه کس بی مو و تر تمیز خیلی نقلی و خوردنی و خیلی هم خوش بو و ابدار واقعا محشر بود زبونم رو تو کسش میچرخوندم و تکون میدادم مامان کمرش سفت شده بود خیلی سریع و محکم تر کردم دیگه تحمل نداشت هی میخواست جلوی اه اوفش رو بگیره و بی صدا بمونه با دستاش ملحفه و بالشت رو چنگ میزند گوشه لبش رو اونقدر محکم گاز میگرفت که هر لحظه فکر میکردی الان هستش که خون بیاد ولی دیگه طاقت نیاورد صبرش تموم شد مثل یه اتشفشان که بعد از مدتها و سرکوب شدن فوران بکنه با دستاش محکم سرم رو گرفت و به سمت کسش فشار داد بلند بلند نفش میکشد داد میزد و اه اووووف میکرد داشت ارگاسم میشد پاهاش رو به سرم چسبونده بود میخواست همه سرم رو بکنه تو کسش واقعا از اون زن به این نحیفی اینهمه قدرت بعید بود منم دست کمی از اون نداشتم
با یه صدایی که انگار از ته چاه میاد و شبیه نعره بودش ارگاسم شدش
بدنش شل شد و افتاد رو تخت و منم باز شورع کردم به خوردن لباش و سینش چشاش رو بسته بود هنوز براش سخت بود تو چشمام نگاه بکنه منم به شکم خوابوندمش هییییچ مقاومتی نکمیرد از پشت شروع کردم به خوردن گردنش و بوسیدشن شرتم رو در اوردم کیرم سیخ سیخ بودش کمی بهتر شده بود اروم کیرم رو به کسش نزدیک کردم کمی منقبض شده بود فکر این رو نمیکرد ولی وقتی کله کیرم رو به کسش چسبوندم و کمی ور رفتم پاهاش رو باز کردش کیرم خیلی بزرگ بود میترسیدم اذیت بشه ولی خودم هم خیلی داغم بود کیرم ر و اروم گزاشتم تو کسش وقتی کله کیرم رفت تو یه اوف سکسی محشر کشید واقعا داشتم از خود بی خود میشدم با هر تقه یکم از کیرم تو کسش میرفت داشت دیوونه میشدش میدونستم خیلی داغ کرده و میخواد هات تر این سکس رو انجام بدم با دستام کمرش رو بالا اوردم مدل سجده شدش کسش باز باز شده بود کیرم تا دسته تو کسش بود جون یه کس داغ تر تمیز و یه خانوم خیلی زیبا کیرم تو کسش بازی میدادم
الان موقعش بود که بیشتر تقه بزنم مامان خودش مدل سگی شدش با دستام کمرش رو گرفتم تو دستام یه کمر باریک و سینهای اویزون کیرم تا تخمام تو کسش بود با هرتقه محمکتر میزدم دیگه صداش در اومد فقط اه اوف و کمی هم جیغ جووووونم خیلی بهم چسبدیش کمرش رو محکم گرفته بود یه صدای شالاب شولوب شدید تو اتاق پوشیده بود همه اتاق بوی عرق و بوی کس مامانم رو میداد کسش حسابی خیس خیس بودش کیرم رو تا دسته تو کسش میکردم کیرم بزرگ بود وقتی به ته میرسید کمی درد داشتش تنها کلمه ای که تو سکس گفت یواشتر بود
     

#640 | Posted: 20 Sep 2013 20:00
میهمان

سکس مهیج با مامان ۳

منم کمی ارومتر کردمش
مدل رو عوض کردم به دمر خوابدنمدش و میزاشتم توش خسته بودش اه ناله های شهوتی شدیدید میکشید داشت بیهوش میشد بیشت دقیقه بود که داشت یه سکس شدید میکرد کمی ارومتر و یواشتر تو کسش میکردم میزاشتم داخل و در میارودم نگه میداشتم با این کارم صداش قطع شدش چشاش رو محکم به هم فشار میداد و گوشه لبش رو گاز میگرفت وقتی کیرم به ته کسش میرسید یه اهی میکشید دستش رو به زحمت رسونده بود به کمرم با فشار دستاش بهم میفهموند که چقدر دوست داره و با چه شدتی بکنمش
گردنش بالا بالا بود و سرش عقب وقتی که شروع کردم به خودن گردنش یه جیغ کوچیک کشدیش وقتی که گردنش رو میخوردم محکم سرش رو به سرم میچسبوند با سرعت بیشتر تقه میزمدم خودم هم داشتم ارضا میشدم دویاره به شکم خوابوندمش اینبار نشستم رو کمرش کیرم دیگه داشت از دهنش بیرون میزد کمی درد داشت ولی داشت لذت هم میبرد هر دوتا داشتیم با صدای بلند اه اوف میکردیم ابم اومدش و هم زمان اون ارگاسم شد تو بهترین وضعیت.. ابم رو ریختم رو کمرش دیگه خودم هم نایی نداشتم و روش دراز کشیدم
بعد از چند لحظه کنار اومدم بدون اینک نگام کنه از روی تخت بلند شد و رفت حموم میدونستم بهش خوش گزشته ولی هنوز خجالت میکشیدیم به هم نگاه بکنیم منم لباسم رو پوشیدم و رفتم بیرون از خونه .بعد از نیم ساعت به مامان اس دادم هنوز دارمش بعد از اینهمه مدت: پروانه جونم از اینکه اینهمه به من لطف داشتی ممنون تو واقعا عشق من هستی واقعا بهترین روز زندیگم بود کلمات نمیتونه حسی که الان دارم رو بازگو بکنه الان رو ابرها هستم !!
دلم مثل سیر سرکه میجوشید نمیدونستم چی میخواد جواب بده
بعد از بیست دقیقه یه اس داد شهامت باز کردنش رو نداشتم
بازش کردم:فرهاد عزیزم برای من با اونکه غیر منتظره بود ولی خیلی هیجانی و عالی بود هنوز کمی فرصت میخوام با خودم تنها باشم ولی بهت قول میدم تا الان چینین لذتی نبرده بودم
واااای نمیدونید چه حس خوبی بهم دست داد مامان دیگه مال خودم بود تو عمرم پروانه خطابش نکرده بودم و لی از اون روز به بعد اصلا مامان گفتند برام سخت بود
بعد از یه ساعت یه اس دیگه اومد
فرهاد اصلا فکیر نمیکردم اینهمه ماهر باشی خیلی عرب هستی شیطون
این اس اخری یعنی اینکه همه چی تموم هستش ا
امیدوارم خوشتون بیادش این داشتان ادمه داره و جرابتر هم میشه ولی نه یه داستان به این طولانی میخواستم شناخت خوبی از من و مادرم پیدا بکنید اصراری هم به واقعی بودنش ندارم
     
صفحه  صفحه 64 از 83:  « پیشین  1  ...  63  64  65  ...  82  83  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.