| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 38 از 81:  « پیشین  1  ...  37  38  39  ...  80  81  پسین »  
#371 | Posted: 25 Jan 2013 14:30

اولین سکس، یک ساعت قبل از امتحان


من امیر هستم و الان 27 سالمه
این داستان کاملا واقعیه و مربوط به زمانیه که من تازه رفته بودم دانشگاه.
من 19 سالم بود و ترم اول معماری و با دختر دوست مامانم که شمارشو از گوشی مامانم کش رفته بودم دوست شدم. مینا 21 سالش بود، سفید، قد بلند، واقعا باربی و تو دانشگاه آزاد تجریش درس میخوند. اول sms بازی میکردیم که من شروع کردم به فرستادن جوکهای سکسی. اول یه کم بی محلی کرد ولی بعدش اونم راه افتاد. بعد از چند روز با هم قرار گذاشتیم، شب قرار یه کم حرفای سکسی رد و بدل کردیم و من بهش گفتم که فردا باید بهم لب بدی، اونم گفت که عاشق لب دادن به منه.
فرداش رفتم دنبالش و با هم رفتیم دره دارآباد. یه برفی اومده بود که اگه سگو با شیلنگ میزدی از لونش نمیومد بیرون. من اوشکول تو اون مسیر که ماشین سرسره بازیش گرفته بود رفتم تا پای کوه. هیچکس نبود ،شیشه های ماشینو بخار گرفته بود و منو مینا مشغول لب بازی شدیم. که خودش دستموگرفت به سینهاش،منم دستمو بردم زیر لباسشو مالوندم. کلی حال کرده بود و نمیتونست سر جاش بند بشه که احساس کردم یه ماشین داره نزدیک میشه، من کارو در همون حالت ول کردمو رسوندم خونش.
چند بار همدیگرو بیرون دیدیم تا اینکه چند روز بعد خونمون مکان میشد،هرچند جفتمون اون روز امتحان داشتیم. کلی پختمش که بیاد خونمون، شبا با sms حرفای سکسی میزدیم و اونم کوسش خیس میشد و میمالید، منم کیرمو میمالیدم. بهش گفتم که میتونیم از کون بکنیم، اول راغب نبود ولی من ازش خواستم که با انگشتش بکنه تو کونش، اونم کرد و انگار بهش حال داده بود، خلاصه که راضی شد.
روز موعود رسید. ساعت 8 یه جا قرار گذاشتیم،رفتم دنبالش ، تا برسیم خونه چند بار با تلفن چک کردم که خونه خالی شده باشه. اون 12 امتحان داشت و من1 ظهر. واسه همین باید سریع کارمونو انجام میدادیم.
از پارکینگ پایین رفتم تو و درو براش باز کردم و جفتمون با آسانسور رفتیم بالا. خبری نبود و همه چی امن و امان بود. دستشو گرفتم و بردمش اتاق خودم. وسایلشو گذاشت رو میزم و همونجور که ایستاده بود شروع کردم به گرفتن لب ازش. کلی حشرمون زده بود بالا که مینا گفت میخوای همینجوری ادامه بدی؟ وایساده؟ منم دستشو گرفتم و نشوندمش رو تختم. مقنعه و مانتوشو در آوردم و اون لباس صورتیشو. شروع کردم به گرفتن دوباره لب و دستامو به کمرش مالیدم تا سوتینشو در بیارم. وای که چه سینه هایی داشت، خوشگل و خوش فرم، تا امروز سینه هایی به قشنگی اون ندیدم. اول با دستام مالیدمش و مینا آه میکشید، شروع کردم به خوردن سینه هاش. از حال داشت میرفت، خیلی از اینکه پستوناشو بخورم لذت میبرد. با دستام جفت سینه هاشو گرفتمو از این یکی خوردم تا اون یکی. وسطش شیطونیم گرفتو یه گاز از نوکش گرفتم که مینا هم دردش گرفتو سینه هاشو پس کشید.
اونم شروع کرد به در آوردن پیراهنو زیرپوشم،منم خوابوندمشو شلوارشو از پاش کشیدم بیرون. چه شرت قشنگی داشت، سفید بو و یه قلب قرمز روی کوسش. کوسش تپل بود و انحنا و چاکش از زیر شرت معلوم، آبشم در آومده بودو وسط شورتشو خیس کرده بود. با دستاش شورتشو گرفته بود که نتونم از پاش در بیارم و میگفت این یکی نه امیر. منم که حسابی حشری شده بودم اول از رو شورت کوسشو مالیدم، انگاری معجزه کرد و دستاشو ول کرد . شورتشو در آوردم، وای چه کوس تمیزو سفیدو تپلی بود، من تا اونروز کس ندیده بودم و حسابی خمارش بودم. دستمو مالیدم به وسط کوسش، حسابی خیس کرده بود و وقتی میمالیدم ( چون بار اولم بود خوردن حالیم نمیشد. ) با دستاش روتختیو دست منو چنگ میزدو ناله میکرد. یه دقیقه ای به همین منوال گذشت که من پا شدم و شلوارو شورتمو در آوردم. رگهای کیرم داشت پاره میشد. تا کیرمو دید انگاری که ترسیده باشه گفت: وای چه گندست!!!
- آره دیگه این اسمش کیره نه دودول
- میخوای نکنی و بذاری لای پام
- نه دیگه، با هم قرار گذاشتیم
- دوستام گفتن از پشت خیلی درد داره
- نترس یه کاری میکنم دردت نیاد
اونجا بود که دستشو گرفتمو دمرش کردم رو تخت. چی جلوم بود؟ یه کون تپل سفید ژله ای، منم که بار اولم بود شروع کردم به مالیدن باسنش و وقتی که لاشو باز کردم دیگه داشتم بیهوش میشدم. عجب چیزی بود، یه سوراخ تنگو کردنی ، الآنم که یادم میاد شق میشه کیرم. انگشتمو با آب کوسش خیس کردمو کردم تو کونش تا یکم جا باز کنه، مینا هم هی آه و ناله میکرد.
کیرمو گرفتم دستمو با توف سوراخ کونشو سر کیرمو خیس کردم، کیرمو گذاشتم در سوراخ کونشو تا خواستم بخوابم روش بی هوا نصف کیرم سر خورد رفت تو کونش، همون لحظه مینا یه جیغی زد که تا 2 تا کوچه اونورتر رسید و از زیرم فرار کرد، خودشو برگردوند و با حالت گریه گفت خیلی درد داشت. حق داشت آخه قطر کیرم اندازه مچ دستش بود. منم که این حرفا حالیم نمیشد، یه کم نازشو کشیدمو گفتم این بار آرومتر میکنم توش، با کوسش بازی کردم که یادش بره و دوباره دمر خوابوندمش. بازم توف کاری لازمه رو انجام دادم و انگشت کردم تو کونش ، بعد سر کیرمو گرفتمو با احتیاط زیاد فرو کردم تو کونش، بازم جیغو ویغ کرد، انصافا" کونش خیلی تنگ بود. منم آروم آروم کیرمو بیشتر فشار می دادم داخل کونش و اونم کم کم داشت حال میکرد. به قول خودش دردش واسه تو رفتن سر کیرم بود و بعدش بهش حال میداد. خوابیدم روشو در حالتی که با یه دستم پستونشو گرفته بودم شروع کردم به تلمبه زدن. وای که چه حال میداد، کیرمو تو کونش جلو عقب میکردم و مینا با آه از سر رضایت همراهی میکرد .فکرشو بکن، کیرم تا دسته تو کون مینا بود و خایه هام میخورد به کوس خیسش و صدای شلپ شولوپ میداد. 4،5 دقیقه که تلمبه زدم مینا گفت: امیر درش بیار
- واسه چی درد داره؟
- نه حالم داره بد میشه، میترسم بگم از جلو بکنیم
- باشه یه کم دیگه بکنم
- نه امیر درش بیار
منم مجبور شدم کیرمو در بیارم، اونم برگشت. منم در همون حالت کیرمو گذاشتم لای کوسش و با آب کوسش مالیدم، کیرمو روی کوسش بالا پایین میبردم تا اینکه یه دفعه یه جیغی زد. گفتم چی شد، اونم گفت که دلم یهو ریخت پایین، بعدنا فهمیدیم که این یعنی ارگاسم شده. من به کارم ادامه دادم تا اینکه آبم اومد و ریختم رو شکمش،گند کاری شد چون پاشید به بالای تختو موها و سینه هاش.
جمع و جور کردیمو راه افتادیم، اینقدر کونش جر خورده بود که نمیتونست رو صندلی ماشین بشینه. ازش پرسیدم از چه کاری بیشتر خوشت اومد؟ جواب داد روم نمیشه بگم،همون کاری که اولش دردم اومد. رسوندمش دانشگاه و خودمم رفتم سر امتحان. تو مغزم فقط کوس و کون مینا بود و نمیتونستم بهش فکر نکنم و امتحانمو مثل آدم بدم. شانس آوردم جای ماتریس کون نکشیدم!
من امتحانمو با 9.5 افتادم ولی مینا پاس کرد. یه سالی با هم ادامه دادیم و تا تونستیم کردمش،بعضی وقتا 4 بار در روز و کم کم یاد گرفتیم که چیکارا بکنیم. مثلا اون با ساک زدن کیر من حرفه ای شد و من ما لیسیدن کوس اون. اواخر که دیگه کونش جادار شده بود و حسابی راست کیر من!
تا اینکه مینا شوهر کرد و الان یه بچه 3 ساله داره. یادش بخیر خوب کونی بود!!!


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#372 | Posted: 26 Jan 2013 19:15

هیچکی خواهرزن نمیشه

یه خواهرزن دارم عالی. اولاش احساس خاصی نداشتم. بعدها فهمیدم به خاطر قرار گذاشتن با دوست پسرش از مدرسه اخراج شده و بعد با وساطت برگشته. یه روز ازم خواست براش انشا بگم بحث رو کشیدم به طرفی که برام ماجرای دوست پسر و اخراجش رو بگه ولی طفره میرفت.

خلاصه گذشت تا روز 12 فروردین 89 که تو خونشون فوتبال نگاه میکردیم بین دو نیمه بود که خواستم برم بیرون و یه هوایی عوض کنم از کنجکاوی در یکی از اتاقها رو باز کردم که دیدم داره لباس عوض میکنه زود در رو بستم که خجالت نکشه و بعد وسوسه شدم که موقعیت اینجوری کم پیش میاد. برگشتم تو اتاق و در رو بستم و تکیه دادم به در. ازش خواستم پیشم بیاد که بدون هیچ حرفی اومد و کنارم ایستاد که فقط یه لباس نازک زیر داشت. دستم و دور گردنش انداختم و یه بوس کوچک زدم و ازش خواستم که موضوع بین خودمون بمونه و قبول کرد. گفتم میشه سینه هات رو ببینم که گفت خجالت میکشه. آروم دستم رو از یقه اش بردم توی سینه هاش انقد نرم و لطیف بودند که مستم میکرد. از ترس اومدن کسی زود یه بوس هم به سینه هاش زدم و از اتاق اومدم بیرون و ادامه فوتبال رو نگاه کردم. فرداش همه با هم واسه سیزده بدر زدیم بیرون. توی جمع هم دزدکی همدیگه رو نگاه میکردیم و لبخندی هم میزد. تا یه مدت که خونه شون میرفتم و اکثراً هم خلوت بود کارمون فقط بوس و مالوندن سینه و لاپایی شده بود که خیلی هم خوشش میومد. یکی از روزای خرداد بود که با مادرزنم اومدن خونه و به زنم گفتن که با هم بریم پارک. اونا حاضر شدند و خواستند که با اونا برم گفتم تا شماها برید من لباسهام رو عوض میکنم و با خواهرزن بعد میاییم. اون روز تصمیم گرفته از کون بکنمش.

مادرزنم اینا رفتند و من موندم و خواهرزن. در رو قفل کردم و فوری کل لباسهاش رو درآورد و لخت مادر زاد شد. گفتم میخوام از پشت بکنمت که قبول کرد به شرطی که زیاد اذیتش نکنم. اول کمی صابون زدم و تا از حموم به اتاق رفتم داشت خشک میشد زود رفتم و از کمد کرم آوردم و سر کیرم و چرب کردم و به حالت سگی انداختم و گفتم هرچقد خودت رو سفت کنی بیشتر دردت میاد و بعد گفتم از زیر یه دستش رو روی سوراخ کوسش بذاره که یه وقت لیز نخوره و اشتباهی بره توی کوسش. چند بار فقط سرش رو میکردم توش که میگفت دردش میاد و یواش یواش تا آخر کردم توش. انقد تنگ بود که احساس میکردم یه چیز محکم ته کیرم رو فشار میده و قلبم اومده توی کیرم. به زور تحمل میکرد و خواهش میکرد درش بیارم. یهو خودشو رو کمی جلو کشید و کیرم اومد بیرون فوری کیرم رو روی پشت کونش گذاشتم و آبم انقد با فشار اومد که تا موهاش رفت. بعد هم زود رفت و موهاش رو تمیز کزد و لباس پوشید و با هم رفتیم پارک.تا حدود شش هفت ماه که با هم بودیم 5 بار از کون کردمش که فقط بار اول و آخر خیلی حال داد. تو این فاصله که با هم بودیم دوست پسرش هم از سربازی اومده بود و بعد فهمیدم چون با دوست پسرش در ارتباط نبوده با من بوده و آخرین باری هم که کردمش ازم قول گرفت که آخرین بار باشه و قبول کردم. که اون هم اینجوری بود که شلوارش رو درآوردم و دامنش رو زدم بالا و به پشت خوابوندمش و پاهاش رو دادم بالا و باز هم سر کیرم رو کرم زدم و دو تا سوراخ جلوم بود که حتی پرده ش رو هم میدیدم. آروم گذاشتم رو کونش و آروم تا آخر کردم توش چند باری که تلمبه زدم و خواستم تا کسی نیومده زود تموم کنم همینجوری که پاهاش بلند بود رو شکمش دراز کشیدم و سینه هاش رو محکم کرفته و لبام و رو لباش گذاشتم و در اوج لذت تموم آبم رو ریختم توش. که آخرین باری بود که کردمش و خدائیش خیلی لذت داره و هنوز هم با دوست پسرشه که اصلاً هم هیکل و قیافه ای نداره.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#373 | Posted: 28 Jan 2013 16:16

صیغه کردن دختر خاله خانمم در قم


میخوام خاطره ای که 2 روز پیش واسم اتفاق افتاد رو واستون تعریف کنم
اسم من یاسین و27 سال سن دارم و بچه بابلسرم حدودا چند روز پیش من به خاطر یه کار دادگاهی به قم رفته بودم از اونجایی که کار من چند روز طول میکشید مجبور بودم برم خونه خاله زنم خانمم 2 تا دختر خاله داره که یکی از اونا که اسمش مریم باشه 3 سالیه ک طلاق گرفته و تو خونه مادرش زندگی میکنه؛من دقیقا 10روز قبل به همراه خانمم واسه کار دادگاه اومده بودیم قم؛اما با هم برگشتیم خونه که 2 روز بعدش که زنگ زده بودم که امار پرونده رو در بیارم که دفتردار قاضی بهم گفت کارت درست شده بیا دنبال کارت اقا منم سریع راه اوفتادم اومدم قم؛
تو راه ی اس ب مریم دادم گفتم من دارم میام قم اونم گفت باشه و کی میرسی منم بهش گفتم ساعت 11 شب؛من رسیدم قم صبح رفتم دادگاه که گفتن کار بازم گره خورده؛منم زنگ زدم ب مادر زنم گفتم ک باید بیاد قم؛چون من دنبال کار دادگاه پدر خانمم اومده بودم؛اونم اومد شب که من خونه بودم زیاد با مریم شوخی میکردم اونم خیلی با من راحت شده بود دیگه انقدر راحت بودیم که هر چی دوست داشتیم ب هم میگفتیم؛هی ب هم اس میدادیم و حرفهای جور واجور میزدیم تا اینکه من ازش پرسیدم بعد اون با کسی دوست بودی که اون گفت اصلا منم اونو دعوت کردم به چای قلیون اونم قبول کرد تو راه رفتن تو ماشین بهش گفتم دیشب تو اینترنت رفتم تو یه سایتی که داخلش پر داستان و فیلم و عکس و یه داستان اوردم و دادم بهش و اونم خوند؛بعد دیدم که قلبش داره تند تند میزنه رنگش سرخ شده؛رسیدیم ب یه سفره خانه که تو میدون 72 تن که اسمش شبستان بوده رفتیم نشسته بودیم منم با گوشی رفتم تو اینترت و صیغه نامه رو پیدا کردم و گفتم اگه اینو بخونیم محرم هم میشیم اولش گفت نه اما بعدش گفتم اگه صیغه نامه رو بخونیم با هم هستیم گناهی نمیکنیم اونفم قبول کرد صیغه نامه رو با هم خوندیم ومن اونو 15 روز صیغه کردم؛بعد شروع کردم گفتم اره تو زنمی اره دوست دارم و از این حرفا؛بلند شدیم اومدیم خونه تو خونه که اومدیم تو اتاق تا همه میرفتن پایین بقلش میکردم و سینه هاشو میمالیدم دیگه داغ کرده بود؛با هم رفتیم پیش بقیه و شام ک خوردیم اونا همه رفتن بالا فقط من پایین بودم داشت میرفت بهش گفتم گوشیتو بزار پایین وقتی همه خوابیدن ب بهونه گوشی بیا پایین اونم قبول کرد؛بهش گفتم ی لباس راحت تر بپوش؛منم سریع شلوار و شرتمو تا زیر خایه هام پایین کشیدم و اماده بودم تا بیاد؛20دقیقه بعد دیدم اومد؛تا اومد سریع کشیدمش پیش خودم ی لب ازش گرفتمو دستشو گزاشتم رو کیرم و بعد یکی از سینه هاشو گرفتم کردم تو دهنم مثل اینکه چند روز هیچی نخورده بودم بهش گفتم شلوار و شرتتو ی کم بکش پایین بشین رو کیرم میترسید کسی بیاد واسه همین رفت ی سر و گوشی اب بده بعد سریع برگشت بدون مقدمه نشست رو کیرم؛کسش خیلی تنگ بود 3 بار بالا و پایین که کرد دیدم دارم ارضا میشم بهش گفتم سریع بلند شد تمام ابم ریخت رو شکم و بالشت بعدش خودشو جمع وجور کرد رفت دستشویی ورفت خوابید؛فردا ظهر ک همه بیرون بودن بهم اس داد کجایی که بهش گفتم نزدیک خونه اونم گفت دارم میام خونه منم تو کونم عروسی بود اومد باهم رفتیم پایین گرفتم خوابوندمش ی دل سیر از کس وکون کردمش بعد از خونه زدم بیرون_


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#374 | Posted: 28 Jan 2013 16:18

نسترن، دخترعمه حشری من

با سلام
فوادم 30 سالمه قد بلندی دارم و حدود 98 کیلو هم وزنم هستش این خاطره ای که براتون مینویسم مربوط به سه سال پیشه که 27 سالم بود یه دختر عمه دارم که 6 سال ازم بزرگتره وشاید باورتون نشه چه از لحاظ هیکل چه صورت بی عیب ترین زنی که دیدم اسمش نسترن و واقعا خوشگله نسترن یه شوهر خیلی خیلی پولدار داره ولی خدا زشت تر ازش آدم نیافریده بگذریم عرضم خدمت دوستای گلم که من خیلی تو کفش بودم ولی حقیقتا یکی چون شوهر داشت و دوم هم این قدر اعتماد به نفس نداشتم که بخوام سمتش برم البته اینم بگم که تو کل فامیل ما دخترا خیلی منو دوست دارن چون بیشتر کارم خارج از کشوره و هر جا میرم خیلی براشون کادو میخرم و اکثرشون باهام سکس داشتن ماجرا از اون جا شروع شد که ده روز خونه عمم بودم و روز ششم بود که نسترن اومد اونجا بعد از روبوسی دیدم که دستم ول نمیکنه البته من فک کردم که داره اذیتم میکنه چون خیلی دورمون شلوغ بود خلاصه یکی دو ساعتی گذشت و نزدیکای غروب بود که من دیدم تو یکی از اتاق ها دارن بگو بخند میکنند منم رفتم اونجا دیدم با دختر عمه کوچیکم که هم سن خودم بود دارن گوشیمو سرچ میکنند رفتم که ازش بگیرم که دستم گرفت و کشید سمت خودش منم رفتم پیششون نشستم که بعد از یه ربع دیدم خواهرش پاشد رفت تو هال و ما تنها موندیم شروع کرد دردودل کردنو از شوهرش بد گفتن منم تا میتونستم سعی کردم مداخله نکنم و هر چی من حرفو عوض میکردم اون بدتر میشد آغا هیچی همینجور که داشتیم حرف میزدیم یهو دوباره گوشیمو از دستم قاپید خواستم ازش بگیرم که گوشیمو کرد زیر کرستش و گفت اگه زرنگی الان وردار منم کمی خجالت کشیدم ولی با خودم فکرکردم که این میخواد والا من از این شوخیها باهاش نداشتم منم نامردی نکردمو دستمو کردم تو لباسشو گوشیمو از زیر کرستش کشیدم بیرون بچه ها باورتون نمیشه همینکه دستم خورد به ممش دنیا رو سرم خراب شد سینه هاش اونقد سفت بود که دستم همونجا موند به زور برخلاف میلم دستمو کشیدم بیرون و مات موندم به خدا فک کردم از اون کرست چرمی ها بسته ولی واقعا ممه های نسترن بود نگاش که کردم دیدم اونم از من بدتر حشرش زده بالا گفتم حال کردی من از تو زرنگ ترم هیچی نگفت منم دلو زدم به دریا و گفتم نسترن چی شد حالتو بد کردم کمی مکث کرد و گفت که منو خیلی دوست داره و خیلی وقت که میخواد بهم بگه ولی فرصتش پیش نیومده منم گفتم ولی تو شوهر داری نمیشه و از این حرفا گفت که اگه باهاش باشم تازه ثوابم کردم چون میگفت میره با یکی دیگه دوست میشه چون شوهرش فقط به فکر کاره و به نیاز های اون اصلا اهمیت نمیده منم با اینکه میدونستم که دارم خیانت میکنم ولی نمیتونستم از نسترن بگذرم گفتم باشه و یه لب ازش گرفتم که تا مرز بی هوشی رفت بعد گفتش که باید با هم سکس کنیم و خیلی هم عجله داشت البته من هم از اون بدتر بودم هر چی فکر کردم تو شهر اونا مکانی پیدا نکردم بهش گفتم اونم کفت که بریم خونه خودش شوهرش نیست یه نقشه چیدیم و من پا شدم رفتم تو هال و بعد کمی به عمم گفتم که میخوام برم بیرون و کار دارم که یه دفعه نسترنم اومد و گفت اگه ماشینتو میبری منم برسون عمم گفت که بی زحمت برسونش منم که همه چی نقشه خودم بود بردمش

تا برسیم خونشون دستش رو کیرم بود و قربون صدقش میرفت رسیدیم در خونشون ماشینو کمی پایین تر پارک کردم و رفتم تو همینکه رفتم تو پرید تو بغلم و شروع کردیم به لب خوردن حالیم نبود چیکار میکنم ولی به سرعت لباسشو در آوردم باورم نمیشد چیزی رو که میدیدم به خدا تو فیلم های سکسی هم همچین چیزی رو ندیده بودم خودمم لخت شدم فقط شورتم در نیاوردم شروع کردم به خوردن هیکلش از نوک پاش شروع کردم تا لباش رفتم دوباره رفتم سراغ کسش عجب کسی داشت یک ذره مو داشت که اونم آنکاردش کرده بود خیلی کسشو خوردم ولی خودش نمیذاشت که آبش بیاد بهش گفتم که بیا نوبت توه اومد اول نوک سینه هامو لیس زد بعش اومد پایین رو کیرم همچین کیرمو میخورد که انگار تا حالا کیر ندیده با ولع و پر سرو صدا کمی که خورد گفتم بسه بخواب میخوام بکنم تو کست خوابید و منم آروم آروم فرو کردم البته اینم بگم کیر من 22 سانت طولشه ولی خیلی خیلی کلفته دادش بلند شد ولی از شدت حشرش صداش در نمیومد به زور تا ته کردم تو کسش ولی همینکه تلمبه زدم یه جیغ بلند کشید و قسمم داد که آروم بکنم تا جر نخوره همزمان با تلمبه لباشم میخوردم من کمرم خیلی سفته و معمولا 25 تا 35 دقیقه طول میکشه آبم بیاد برای همین بهش گفتم میخوام سگی بکنم تا زود ارضا شم چون وقتی کیرمو میبینم که میاد و میره تو کس طرف زود تر آبم میا د و به شدت این حالتو دوست دارم سگی شد و نزدیک یه ربع براش زدم تا احساس کردم داره آبم میاد ولی بهش گفتم که باید با هم ارضا شیم چون حالش بیشتره از زیر دستمو بردم و چوچولشو براش مالوندم کمکم جفتمون نزدیک ارضا شدن بودیم که اون شد من هم بلافاصله آبم اومد و تا قطره آخرشو خالی کردم تو کسش بعدشم افتادم روش و تا 10 دقیقه همونجوری موندم بعد اون بار حداقل ماهی یک بار میکنمش و آمارشم دارم که با کس دیگه ای نپره .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#375 | Posted: 28 Jan 2013 16:25

بچه شیطون

از بچگیم که سن 7-8 سالگیم یادم میاد اصلا نمیدونستم کس چیه
اون موقع مثل بچه های الان نبود که تو 3 سالگی عکس کس رو دیدن !
تا حدود 10 سالگی فکر میکردم زنها هم جلوشون مثل مرداست و سر ماجرای به دنیا اومدن بچه ها مشکل داشتم

تمام پسرای هم قد فامیل رو انگولک کرده بودم و کیرم تقریبا بزرگ تر از همه بود و بجز چند نفرشون که کیر خر بودن تا اینکه یکی یکی این ماجرا ها لو رفت و دیگه بچه ای رو کنار من تنها نمیزاشتن ( ابرو ریزی شده بود ) سعی کردم مثبت بشم اما نمیشد فکرای سکسی حل نشده انقدر تو فکرم زیاد بود که نمیتونستم بیخیال بشم

تو یکی از روزا که تنها بودم فیلمی گذاشته بودم که صحنه های برهنه داشت و نفهمیدم چی شد که بازم شق کردم برای جای سوال بود و همینطور نا خود اگاه دستم رفت رو کیرم لخت شدم و با دو دستم کیرمو تند تند میچرخوندم ( انگار دارم اتیش روشن میکنم با چوب ! )
انقدر زدم تا دیدم یه حس جالبی بهم دست داد و کیرم کوچیک شد

چند بار این کارو کردم دیدم خیلی لذت بخشه اما زیر کلاهکش زخم میشد و هر بار تا دو سه روز نمیتونستم دست بهش بزنم تا خوب بشه

یه بار تو مدرسه حرفش پیش اومد و به بچه ها داشتم توضیح میدادم که چیکار کنن
حین صحبت دیدم یکی از بچه ها که سنش بیشتر میخورد و همیشه خلاف نترس کلاس بود اومد جلو و به تمسخر اروم اروم توضیح داد که جق زدن چطوریه و یادمون داد که با شامپو باید بزنیم که زخم نشه و اینکه اخرش یه ابی ازش بیرون میزنه و در مورد کس و ... هم توضیح داد

روز های بعدش هم ورق هایی اورد که روشون عکس های نیمه سکسی بود هرچند کس رو نشون نمیداد اما چیز های زیادی دستگیرمون شد

نفری چند ورق گرفتیم و رفتیم رو کار - چند سالی به همین منوال گذشت تا جرات پیدا کردم دختر های فامیل رو ببینم اما به خاطر سابقه خرابم هیچوقت نمیتونستم نزدیکشون بشم - نا امید بودم و با سن کمم بیرون دنبال دختر ها بودم و میدونستم که محاله بتونم جلوشون رو ببینم

یه دختر خاله داشتم که خیلی خوشگل بود و حدود 12 سالی از من بزرگتر بود تقریبا هم سن خواهرم
با هم بودن همیشه و اتاق خواهرم طبقه دوم دوبلکس بود همیشه با هم میرفتن بالا

خواهرم که خونه نبود اون زودتر میاومد دیگه کلا پلاس بود اینجا و بالا هم چون راحت بودن کارهای دخترونه ارایش و ... براش راحت بود و کسی هم گیر نمیداد
اروم اروم داشت اماده شوهر کردن میشد و خواستگار ها یکی یکی داشتن میرفتن سراغش

خیلی ازش میترسیدم که برم دیدش بزنم دختر داغی بود اما ممکن بود از بچه بازی من بدش بیاد و یه سیلی بزنه یا دوباره خبر چینی بشه و دهنمو اسفالت کنن
سعی کردم اروم اروم راهمو به طبقه بالا باز کنم وسائلشونو میبردم - اب میوه یا مثلا لوازمی که میخواستن براشون از بیرون میگرفتم

یه بار خواهرم حموم بود و رفتم پیشش بازم جلو میز ارایش بود داشت با خودش ور میرفت و امتحان میکرد که چه ارایشی بهترش میکنه - دامن و بلوز پوشیده بود وقتی روی صندلی نشسته بود دامنش گیر کرده بود و دیدم فرصت خوبیه برای چشم چرونی نشستم روی تخت پشت سرش و بیخیال داشتم پای سفید و گوشتیشو میدیدم

الان بخوام توصیف کنم قدش 180 و هیکل چهار شونه وزنشم باید 80 کیلو راحت میشد - خوش تراش سینه بزرگ اما خوب لباس های گشاد میپوشید زیاد نشون نمیداد

من همینطور که داشتم دید میزدم نمیدونستم تو اینه هواسش به منه یهو گفت چیه علی بازم شیطون بازیت گل کرده ترسیدم با تته پته گفتم من ؟ کاری نکردم
دامنشو درست کرد و کشید پایین گفت بیا اینجا ببینم کیرم سیخ شده بود راست اومده بود جلو
بلند شدم رفتم جلو یهو از رو شلوار محکم کیرمو با دو تا انگشتش گرفت ترسیدم و فهمیدم الان ابروم میره
اومدم فرار کنم کش شلوار و گرفت افتادم پایین همینطور دستو پا میزدم و گریه میکردم میگفتم کاری نکردم تورو خدا ولم کن

همونطوری که به شکم افتاده بودم رو زمین چند تا سیلی در کونم زد گفت کاری نکردی هان ؟ بزار به مامانت بگم
خواهرم داشت میاومد از دور صدا میکرد چی شده ؟

هر دو ساکت شدیم خواهرم اومد تو اتاق اون وضع مارو دید دختر خالم یه چشمک زد که یعنی هیچی داشتم اذیتش میکردم کش تمبون مارو ول کرد و عین سگ دوویدم فرار کردم

فرداش شد دختر خالم خونمون بود از مدرسه که اومدم صدام کرد که یه لیوان اب بیار
بابا که رفته بود سر کار خواهرم بیرون بود و مامان هم خواب ( طبقه همکف )

اب رو با ترس و لرز بردم و دادم بهش تا منو دید گفت سلام علی اقا شمبول طلا
من که نمیدونستم شمبول چیه ( صدا میکردیم دودول )
بیا اینجا ببینم گفتم تورو خدا من که کاری نکردم گفت کاریت ندارم فقط صدات در نیاد
بیا امروز یه چیزایی باید یاد بگیری - منو نشوند روی میز ارایش و اروم طوری که داریم کار خلافی انجام میدیم گفت تا حالا کس دیدی ؟ اب دهنم رو نمیتونستم قورت بدم گفت من خیلی دلم میخواد جلوی تورو ببینم گفتم عیبه بابا اینا بفهمن منو میکشن خندید گفت به کسی نمیگیم

من همینطوری داشتم نیگاش میکردم قلبم تند تند میزد که دستش رو گذاشت رو کیرم تمام بدنم ویبره میزد هم از ترس هم از یه حس جدید - پیژامم نرم بود همینطور مالید و اون موقع کیرم وقتی شق میکرد عین سنگ بود میمالید خیلی حال میکردم همینطور ساکت نشسته بودم دوباره بلندم کرد و سر پا نگه داشت خیلی راحت شلوار و شرتمو کشید پایین کیرم عین فنر صاف شد خندید

نه پشم داشتم نه هیچی گفت خیلی خوشگله اروم بهش دست زد یه چندباری تو مشتش عقب جلو کرد من ارضا شدم انگار یه روحی از بدنم خارج شد اون همینطوری داشت دست میکشید یه درد شدیدی و بدی پیدا کردم دستش رو کنار زدم گفت خیلی زد حال اومدیا - کیرم نمیخوابید همینطور شق عین سنگ مونده بود یه 10-20 ثانیه ای همینطوری موندم گفت بیا بزار بخورم من ترسیدم گفتم نه خندید و به زور دست گذاشت رو کونم و کلشو برد رو کیرم اروم داشت میخورد

اصلا باورم نمیشد انگار داشتم پرواز میکردم انقدر سبک شده بودم که احساس نکردم رو زمینم انگار کیرم رفته تو اقیانوس نه دندون بود نه هیچی خوشم اومد همینطوری یهو فشار دادم تا اخر تو دهنش که اوق زد و هیچی نگفت اما دیگه نخوردش

گفت میخوای جلو منو ببینی ؟ من عین مونگولا مونده بودم نیگاش میکردم ترسیده بودم از رفتارش رفت در اتاق رو بست و منو خوابوند رو تخت خواب
جلوم وایساد و اروم دامنشو داد بالا من فقط نگاه میکردم شورتشو بیرون اورد من که اولین بار داشتم کس میدیدم اومد رو تخت خوابید کنارم و پاهاشو وا کرد

من رفتم بین پاهاش داشتم کشف میکردم که چی هست گفت بمالونم من که جرات نداشتم دست به کسش بزنم همینطور نگاه میکردم و رونهای گوشتیشو میمالوندم

موهای بدنشونو نمیزدن اون موقع- موهاش هم طلایی بود و کوتاه روی کسش کمی موی بلند تر و سیاه داشت گفت اینو بمال منم مالیدم داغ بود روش هی کسشو باز میکرد بالاشو نشون میداد میگفت اینجا رو بمال صداش در نمیاومد اما به خودش میپیچید

صدای مامانم میاومد که داشت صدامون میکرد سریع عین جن پرید دامنشو درست کرد و به منم گفت شلوارتو بکش بالارفت پشت میز سشوار رو روشن کرد قفل در رو هم باز کرد

مامان متعجب اومد داخل و گفت چرا جواب نمیدین ؟ که گفت صدای سشوار نمیزاشت بشنویم گفت بابات داره میاد دنبالت حاظر شو

منو همزمان از اتاق بیرون کرد وقتی مامان رفت بهم اشاره کرد که فردا ...
من که تا فرداش یه ثانیه هم از فکر کسش بیرون نرفته بودم منتظر بودم بیاد
فرداش تو مدرسه نفهمیدم کی چی داره میگه فقط هواسم به این بود که ببینمش دوباره و اون جال رو تجربه کنم

زنگ خورد عین جت اومدم خونه دیدم نیست
یکمی گذشت و اومد اما خواهرمم باهاش بود نمیشد کاری کرد از نگاه های تابلوی من فهمید و وقتی باهاشون رفتم بالا پشت در با حالت بدی بهم اشاره کرد که برو
موقت ناهار اومد و یه گوشه بهم گفت که اینطور مسخره بازی در نیار که همه بفهمن به موقش خودم صدات میکنم

اون روز دیگه کوفتم شده بود میدونستم موقعیت پیش نمیاد بعد ظهر بود یهو دیدم خواهرم رفت کلاس و منم پریدم رفتم بالا دیدم میخنده
گفت مردی از از شق درد نه ؟
رفت رو تخت تکه داد به دیوار منو کشوند سمت خودش گفت بیا اینجا یه چیزایی یادت بدم منو دراز کرد رو پاش و اروم اروم داشت لب منو میخورد

چند باری تو فیلم دیده بودم و منم اومدم همون کارو بکنم گفت نه تو فقط بمون خودش با دستش دو طرف گونمو به هم فشار داد لبام درشت تر شد و باز شد از هم بعد لب گوشتیشو که رژ قهوه ای زده بود باز کرد و یهو شروع کرد به خوردن من دیگه خودمو ول کرده بودم

منو بقل کرده بود فشار میداد و خد شده بود روم لبمو میخورد یعنی میمکید کیرم داشت میترکید دیگه اشکم داشت در میاومد بلند شد سریع درو بست کل لباساشو دراورد خوابید رو تخت منم لخت کرد و دراز کرد رو خودش

سینه های درشتی داشت با بازوهاش دو تا رو به هم میچسبوند و بعد کلمو فشار داد بینشون و صورتمم صاف بود و حال میکرد

نوک سینه هاشو میخوردم تمام بدنم به بدنش چسبیده بود و بازم فشار میداد به خودش

کیرم سر خورد رفت لای پای و بین کسش خیلی خال میکرد میگفت کی بزرگ میشی این کیر بشه

تو حال خودش بود کف دستش اب دهن ریخت و به کس و لا پاش مالید کیر منو که گذاشت لاش انقدر گوشتی بود که همه جاش به هم چسبیده بود

وقتی میرفت لاش حالی میکردم خودش دید بلد نیستم با دستاش دو طرف کونمو میگرفت میفرستاد بالا دو باره ول میکرد چند باری همین کارو کرد که یهو خودمو فشار دادم بهش و بقلش کردم هیکلش از من درشت تر بود نه قدم بهش میرسید نه هیچی فقط یه تیکه گوشت رو بقل کرده بودم به هرجاش که میمالیدم حال میکردم

یهو ارضا شدم و لش شدم روش خوابیدم یه نیم ساعتی کنار هم بودیم و با کیرم بازی میکرد دوباره گفت میخوام خودش به شکم خوابید کونش به اسمون بود یکمی کرم نرم کننده زد و گفت بکن لای کونم و بالا پایین کن یکمی کردم دیدم نمیشه کونش بزرگ بوداما کرم میچسبوند کیرمو و خشک میکرد وقتی یکمی اب دهن ریخت لای کونش عین سر سره میرفت لاش

کونش بزرگ بود اما بازم نوک کیرم میخورد به سوراخش گفت میتونی بکنی تو کونم ؟ گفتم اره شیر شدم خودش عین سگ نشست منم موندم پشتش دیدم کیرم خیلی فاصله داره تا اخر کونشو خم کرد پایین منم رفتم لای پاهاش یکمی جا به جا شدیم خیلی نرم و روان شده بود تا گذاشتم دم سوراخش یه اه سوزناکی کشید گفت چرا اینقدر تیزه سوراخ شد یواش تر اروم اروم کله کیرمو رو سوراخش جلو عقب کردم خیلی حال میداد دیگه داشتم ارضا میشدم که یهو تا ته کردم تو

یکمی اومد بالا دوباره بعد چند ثانیه رفت پایین گفت همینجا نگه دار تکون نده منم مونده بودم همینطوری کیرم از شدت فشار کونش و حشر داشت منفجر میشد میشد ضربان کیرم رو احساس کرد تو کونش گفتم نمیتونم داره میاد کپلای کونشو با دستم بازتر کردم که تا ته بره یهو نفهمیدم جی شد و انگار ابم اومد همونطور فشار دادم تا ته و گرمال لای کونش هم میخورد به تخمام و دور کیرم خیلی لذت بخش بود تو اون سرمای پاییزی

همونطوری مونده بود خم شدم روش به زور سینه های نیمه اویزونش که رو تخت بود رو از بغل مالوندم

نمیدونم چرا کیرم اون موقع ها نمیخوابید و چند دست پشت سر هم همینطور شق میموند به هر حال همونطور موند و دوباره بعد یکی دو دقیقه تلمبه زدم تکون میخورد میگفت یواش تر صدا میره داشت حالی میکرد برای خودش منم که تو اسمون بودم

وقتی ابم میاومد روحم از بدنم خارج میشد البته دست اول یه چیز دیگه بود بعدیهاش اون حالو نمیداد

دوران طولانی با هم بودیم و هروقت که میتونست باهام حال میکرد بعضی اوقات ازم سوء استفاده میکرد برای لذت خودش درواقع در اختیارش بودم بعد یکی دو سال هم ازدواج کرد و دیگه اونطور نمیاومد خونمون


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#376 | Posted: 30 Jan 2013 19:48

تنها عشقم

سلام به تمام دوستان.
این نوشته بیشتر از این که شبیه یک داستان باشه شبیه ما جرای زندگی منه .
من سال ۱۳۶۴ در شهر بهبهان {در استان خوزستان } به دنیا اومدم.
پدرم وتمام خانواده اش ورزشکار بودند و من هم به خواست پدرم از کلاس اول دبیرستان وارد باشگاه کونگفو شدم و تا سوم دیرستان ادامه دادم به همین دلیل خیلی خوش استیل بودم .
پدرم تاجره و اوضا مالیمون خیلی خوبه و خانواده ی خوشبختی داشتم البته تا قبل از مرگ مادرم در یک تصادف{ اون موقع من سوم دبیرستان بودم }.بعد از مرگ مادرم سفر های کاری پدرم بیشتر شد و این وابستگی من و خواهر بزرگم{پریسا} رو نسبت به همدیگه بیشتر میکرد. خواهرم بر خلاف من سال اول دانشگاه قبول شد به همین دلیل هر دو با هم وارد دانشگاه {اهواز} شدیم .پدرم به خاطر این که ما راحت باشیم تو اهواز یک.خونه کوچک خرید .توی کوچه ی ما جونی بود به اسم امیر آدم خوبی بود و کم کم رابطه ما باهم بیشتر شد و سال آخر دانشگاه از خواهرم خواستگاری کرد و قرار شد که بعد از تمام شدن درس خواهرم ازدواج کنند.این یک سال هم گذشت و پریسا با امیر ازدواج کرد و بخاطر شغل امیر {امیر و پدرش یک شرکت باز کرده بودند.} توی اهواز مونگار شد و از اون به بعد تنهایی های من شروع شد و من برای فرار از تنهایی ورزش میکردم ، توی اینترنت میچرخیدم و کار های شبیه به این ها رو انجام میدادم تا کم تر احساس تنهایی کنم.بعد از چند ماه توی یکی از چت هایی که با خواهرم داشتم گفت که امیر توی شرکتشون به یک مهندس کامپیوتر نیاز داره و گفت اگه قبول کنی که خیلی خوشحال میشه { فراموش کردم که بگم رشته ی من کامپیوتر بود.} .من هم که از خدام بود قبول کردم {چون هم میتونستم خواهرم رو بیشترببینم و هم وقتم پر میشد.}
وقتی تلفونی به گفتم اون هم قبول کردو گفت کلید خونه {خونه ای که توی دوران دانشجویی واسه من و خواهرم خریده بود}، یکی از ماشین ها و مقداری پول تو گاوصندوق هست اونارو بردار و بر. ازش تشکر کردم و رفتم سراغ گاوصدوق و بعد وسایلم رو جمع کردم و فرداش راه افتادم .
اون روز انرژی عجیبی پیدا کرده بودم .وقتی رسیدم اهواز رفتم سمت خونه ی پریسا .در باز بود رفتم داخل و دیدم که یک دختر با موهای زرد و چشم های عسلی ومژه های بلند نشسته روی مبل .من توی دانشگاه با چند تا دختر دوست بودم ولی تو کف هیچ کدومشون نبودم .اما این دختره یک چیر دیگه بود و بدجور رفتم تو کفش.بعد از چند ثانیه به خودم اومدم و رفتم جلو باهاش دست دادم و گفتم آرش هستم برادر پریسا.سلام کرد و گفت بهتر از اپن چیزی هستی که پریسا گفته بود .پرسیدم مگه پریسا چی گفت ؟جواب داد پریسا گفته بود که خوش تیپ و خوش استیل هستی و لی نگفته بود که اینقدر خوش قیافه ای . خنیدم و گفتم اغراق نکنید من به این خوبی که میگید نیستم و دراین بین پریسا از آشپز خونه اومد و سلام کرد و گفت این مرجانه بهترین دوستم و چند ساعتی با هم حرف زدیم و من فهمیدم که توی پلاک کناری خودم با چند تا دانشجوی دیگه زندگی میکنه و علاوه بر این فهمیدم که از بهبهان اومده به اهواز واسه درس خوندن.
یکی دو هفته گذشته بود و از سر کار برگشتم و داشتم واسه قراری که با دوستای دوره ی دانشگاه داشتم آماده میشدم که صدای زنگ رو شنیدم .مرجان بود با چند تا برگه تو دستش که میخواست واسش تایپش کنم. من هم نیم ساعته تاپش کردم و دادم دستش .تشکر کرد و وقتی خواست بره یک فکری به سرم زد و بهش گفتم الآن با دوستام قرار دارم همه با دوست دختراشون میان . گفت خوش بگذره . من هم گفتم تو بامن نمیای تا بیشتر خوش بگذره ؟ چند لحظه مکث کرد و گفت از خدامه چرا نیام .با هم رفتیم سر قرار و بعد از این که دوستام رفتن من و مرجان رفتیم توی بازار چرخ زدیم و هوا که تاریک شد رفتیم لب کارون .اون شب خیلی خلوت بود و فقط چن تا جون با فاصله از ما نشسته بودند.وقتی که نشستیم مرجان رو کشیدم سمت خودم و نشوندمش تو بغلم چند دقیقه ای حرف زدیم و همین طور که مشغول صحبت بودیم یکی از اون چند نفر از کنارمون گذشت و گفت ؛ مردم میگن جنده پیدا نمیشه {داشت به مرجان تیکه مینداخت } کفری شدم و رفتم جلو یقه ی پیراهنش رو کرفتم و گفتم با کی بودی که دوستاش با دیدن این صحنه اومدن طرف ما و اون هم که دید تعدادشو بیشتره رپش باز شد و گفت باهمین. که نشسته تو بغلت که کنترلم رو از دست دادم و با مشت زدم رو دماغش و افتاد رو زمین دوستعش اومدن کمکش ولی به خاطر ان که از بچگی رزمی کار میکردم حریفم نشدن و بعد از این که کتک خوردن و داشتن میرفتن طرف ماشینشون و من داشتم تهدیدشون میکردم که مرجان واسه این که منو ساکت کنه اومد جلو و لبام رو بوسید.
بعد از چند دقیقه من و مرجان با ماشین برگشتیم خونه و با اصرار مرجان رو بردم خونه ی خودم وقتی رفتیم داخل کنار هم دیگه نشستیم و شروع کردیم به لب گرفتن از هم دیگه و تا به خودمون اومدیم دیدیم که هردو لخت همدیگرو بغل کردیم.مرجان روبغل کردم و بردم رو ی تخت و شروع کردم به مالوندن سینه هاش که هرکدوم تو یک دست جا میشد .بعد از دو سه دقیقه مرجان به نفس نفس افتاد و من هم رفتم سراغ کسش و شرو کردم به خورن کس تپل و آبدارش .راستش بار اولم بود که با یه دختر سکس داشتم و این کارها رو از تو فیلم ها یاد گرفته بودم .بعداز چند دقیقه خوردن لرزید و فهمیدم که ارضاء شده و کیرم رو که داشت از شق درد میترکید رو دادم به مرجان که ساک بزنه ولی گفت که دوست نداره و منم اصرار نکردم و رفتم سراغ کسش آروم حل دادم تو که چیزی رو سر راه کیرم احساس کردم و گفتم نکنه هنوز باکره ای .پا هاش رو دور کمرم حلقه کرد و با یه فشار کیرم رو فرستاد تو کسش و گفت حالا دیگه نیستم. این کارش منو خیلی حشری کرد و توی اون کس تنگ و داغش شرو کردم به تلمبه زدن و بعد از چند دقیقه مرجان دو باره ارضاء شد ولی من تازه گرم شده بودم ومرجان دیگه داشت التماس میکرد که زود تر تمومش کنم و این منو خیلی حشری میکرد و باعث میشد تند تر تلمبه بزنم .
بعداز بار سوم که ارضاءشد آبم داشت میومد کیرم رو دراوردم و مرجان رو حالت سگی نشوندم و شروع کردم به لیس زدن کونش و بعد انگشت کردم تو سوراخش و یکم بازی کردم تا جا باز کنه . بعد تف انداختم سر کیرم و آروم حل دادم ولی خیلی تنگ بود و تو نمیرفت واسه همین فشار رو بیشتر کردم و وقتی سرش رفت تو مرجان یه جیغ بلند کشید خواستم درش بیارم که گفت نه ادامه بده تا جر بخورم.کم کم فرستادم تو و صبر کردم تا دردش کم تر شد و شروع کردم به تلمبه زدن و بعد از دو سه دقیقه آبم میخواست بیاد و مرجان گفت همشو بریز تو کونم .بعد از این که هردو مون حسابی ارضاء شدیم تو بغل هم خوابمون برد .صبح زود بیدار شدم و دیدم که مرجان مثل یک فرشته خوابیده اون روز جمعه بود و من هم بی کار بودم و نشستم و تا یک ساعت فقط مرجان رو نگاه میکردم و اتفاقات شب گذشته رو به یاد میا وردم.
الآن دو ساله که من و مرجان با هم ازدواج کردیم و هر روز بیشت عاشق همدیگه میشیم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#377 | Posted: 31 Jan 2013 13:44

من و شوهر خواهرم

سلام من اولین باره داستانمو مینویسم از خودم بگم 23سالمه و یه دختر توپر هستم و چون بدنسازی کار میکنم هیکلم بد نیس خوبه و شوهر خواهرم که پسر خالمه از بچگیم خیلی دوسش داشتم تا اینکه با خواهرم ازدواج کرد و من از فکرش اومدم بیرون یه مدت گذشت این داستان برمیگرده به 3سال پیش که خیلی اتفاقی بهش گفتم که از بچگیم دوسش داشتم اونم ازون به بعد حس بهم پیدا کرد و هی اس میداد و زنگ میزد خیلی میترسیدم کسی بفهمه از یه طرفم خوشحال بودم که میتونم باهاش صحبت کنم و اصلا تو فاز سکس نبودیم تا اینکه من واسه کار اومدم یه مدت خونشون بمونم چون به محل کارم نزدیک بود اون موقع ها خواهرم سرکار میرفت ساعت 7صبح میرفت بیرون و شوهرش که ساندویچی داشت ساعت 10میرفت سرکار منم یه روز درمیون میرفتم چون آرایشگاه کار میکردم یه روز صبح که خواهرم رفت سرکار بعد چند دقیقه احساس کردم یکی از پشت کنارم خوابیده و بغلم کرده داشتم از ترس سکته میکردم چون اصلا این چیزا قرار نبود بینمون باشه آروم دستشو گذاشت رو سینم و شروع کرد مالوندن منم از خجالت برنگشتم تا اینکه خودش منو برگردوند سمت خودش و شروع کرد لبامو خوردن و یه پاشو انداخته بود وسط پامو هی با زانوش میمالید رو کسم یه حال عجیبی داشتم یه چی بین دوس داشتن و ترس و خجالت کم کم اومد پایینتر شروع کرد گردنمو بوسیدن و لیسیدن یه دفعه نشست تموم لباساشو درآورد روم نمیشد کیرشو نگاه کنم دستمو گرفت گذاشت رو کیرش که واسش بمالم خودشم تیشرتم و درآورد و سوتینمو باز کرد شروع کرد مث وحشیا سینه هامو خوردن که کم کم صدام درومده بود و کیرشو فشار میدادم که یهو دیدم یه دستشو گذاشته رو کمرم همینجوری داره میاره پایین به کونم که رسید یخورده مالوندش و دستشو کرد تو شلوارو شورتم بعد یدفعه شلوارو شورتمو کشید پایین رفت بین پاهام و از هم بازشون کرد شروع کرد به خوردن کس و کونم و هی به دستاش کونمو ماساژ میداد کسم که حسابی آب انداخته بودوآبشو مالید به کونم و کیرشو تف زد و به زور کرد تو کونم خیلی حس بدی بود اشکم درومده بود از درد جیغای کوتاه میزدم که با دستش چونمو آورد بالا و در گوشم گفت خیلی وقته تو کف کونتم تا جرت ندم ولت نمیکنم و یه بیست دقیقه ای که گذشت آبشو تو کونم خالی کرد و شروع کرد کمرو کون و پاهامو ماساژ دادن و کسم و انقد با دست مالوند که آب منم اومد ازون روز به بعد خیلی باهم سکس داشتیم بعد یه سال دوست پسرم پردمو زد و به شوهرخواهرم از کسم میدادم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#378 | Posted: 31 Jan 2013 15:48

شیدا دخترعمه شیطون

این خاطره برمیگرده به یک هفته قبل ...
قبلش لازم میدونم که براتون یه سری مقدمه بگم:
من یه دختر عمه دارم به اسم شیدا ، که خیلی دختر خوبیه و تقریبا سربزیره ولی شـــیطــــون !!!
3سال از من بزرگتره ولی صورت و هیکل ریزه میزه داره ، 2تا داداش داره و به علت صمیمیت من با برادراش ، زیاد همدیگرو میدیدیم و بیشتر باهم راحت بودیم
اون اوایل حتی خجالت میکشیدیم باهم دست بدیم و ...
خلاصه این شیدا خانم ما تقریبا یکسالی میشه که خیلی بیش از اندازه با من گرم گرفته طوری که چندین بار بهمراه هم رفتیم خرید از من خواسته که تو خریداش همراهیش کنم ، توی یکی از همین خریدا بود که از جلوی یه گالری لیاس زیر رد شدیم و به من گفت میلاد میشه چند دیقه همینجا وایسی تا من بیام ؟!!! منم گفتم ، چشم ، فطط زود بیا که خیلی کاردارم و باید تورو برسونم و به کارام برسم
خلاصه اینجا بود که فهمیدم یخش با من آب شده
شیدا جلوی همه پسرای فامیل حجاب کامل داشت بجز من ، ینی وقتایی که باهم بویدم دستمو میگرفت ، اگر کسی نبود (منظورم پدر و برادرشه) جلوم روسری نمیپوشید و بعضی وقتا هم جلوم تیشرت میپوشید ( ولی جلوی همه آستیم بلند میپوشه)
مین با شیدا خیلی شوخی میکنم ( یعنی با همه زیاد شوخی میکنم ولی با شیدا بیشتر از همه)
شیدا صورتش سبزه هست و موهای بلند و لخت مشکی داره ، موهاش تقریبا تا کمرشه و منم عاشق موهای بلندم ، همیشه دست داشتم که واسه یکبار هم که شده دستمو ازون موهای صافومشکیش رد کنم ، خیلی از شبا بود که با توهم اون میخابیدم و ... تو حموم به عشق اون جلق میزدم ...
خلاصه بهتره برم سر اصل ماجرا:
تقریبا یک هفته پیش بود که عمه ی بزرگم نذری پخته بود و به من زنگ زد تا برم نذری ها رو پخش کنم ، نذری ها رو گذاشتم تو ماشین و همرو پخش کردم ،(هر جا میخواستم برم قبلش زنگ میزدم که اگه خونه هستن برم) ، خلاصه زنگ زدم به خونه عممو شیدا گوشی رو برداشت ، سلام و احوالپرسی کردیم.بهش گفتم عمه خانم نذری داده براتون بیارم ، خونه ایید که بیارم؟گفت : آره ، لطفا زودتر بیاز که دارم میمیرم از گشنگی ،به شوخی بهش گفتم آخی مگه غذا نخوردی هنوز ؟ گفت : نه ، لحنشو لوسی کرد و گفت مامانم نیشت ، بهش گفتم : مامان این دختر من کجا گذاشته رفته و دختر منو تنها گذاشته ؟ با لحن معمولی گفت : دیشب رفتن شهرستان کمک مادر جون کنن!گفتم همشون رفتن ؟ گفت آره ، همه رفتن ، من نرفتم که درس بخونم تو این تعطیلات . بهش گفتم باشه عزیزم تا نیم ساعت دیگه نذری رو میارم ! تشکر کرد و قطع کردیم ...
وقتی رسیدم پشت آیفون زنگ و زدم و گفت بیا بالا ، رفتم پشت در دیدم در بازه ولی کسی جلو در نیست ، چند تا به در کوبیدمو وارد شدم که دیدم از ته خونه داره میدوهه جلو درو عذر خواهی میکنه که نتونست بیاد پیشواز
وااااااای ، خدای من چی میدیدم ، شیدا نه تنها روسری سرش نبود ، بلکه یه تاپ زرد تنگ و یه دامن کوتاه مشکی تا بالا زانو تنش بود
همیننطور که میدویید موهاش پخشولا و پریشون میشد ، انگاری زمین و زمان دور سرم میچرخید ، صدا قلبمو میشنیدم ، هیچوقت اینطوری ندیده بودمش ، زمان کند شده بود ...
رسید جلومو گفت چند دیقه بشین من لباس عوض کنم و بیام ، منم با لحن شیطنت آمیز بهش گفتم : دیگه من که دیدم ، واسه چی میخوای عوض کنی ، اونم یکم نگام کرد و گفت : راس میگیا
خلاصه ظرف غذارو بهش دادم و گفتم شیدا جان من باید برم ، این شبا تنها نمون ، بیا خونه ی ما که نترسی ، اونم گفت زحمت نمیدم ، اومد سمت در که دیدم گفت میلاد بمون ناهار تنهایی نمیچسبه بمون با هم بخوریم ، گفتم نه باید برم ، دویید سمتمو دستمو گرفت کشیدو با لحن لوسی گفت نمــــذااارم بری!
وای دستش چقد داغ بود ! خلاصه دست داغشو که گذاشت رو دستم دیگه شل شدم ، گفتم باشه برو عزیزم ، سفره بنداز بخوریم
موهاشو با کلیپس جمع کرد و رفت تو آشپزخونه و سفره آورد من داشتم دیوونه میشدم ، در حین سفره انداختن دولا شد و سفیدی کمرشو دیدم ، متوجه شدم از قصد داره اینطوری دلبری میکنه ، چون هی خم میشد سمتمو ...
بهش گفتم : کی میان مامان اینا ؟ گفت ملوم نیست ، تا بد از عاشورا نمیان
سفره انداختو نشست روبروم ، شلوارش خیلی تنگ بود ، اون کس تپلش کامل معلوم بود ، منم ناخوداگاه به کسش نگاه میکردمو غذا میخوردم ، یه دفه نگاش گره خورد به چشمامو گفت : اووهووی بچه پرروی یز به چی خیره شدی ، منم که دستو پامو گم کرده بودم گفتم هیچشی هیچی ، که بهم گفت اگه غذا از گلوت پایین نمیره برم لباس بپوشم ، من فقط نگاش کردم از خجالت و هیچی نگفتم و سرمو انداختم پایین ، بهم گفت حالا اونطوری نکن قیافتو آدم یه حوری میشه ، غذاتو بخور ، منم غذامو خوردم وقت جمع کردن سفره کمکش کردم ، وقتی میخاست بیاد تو آشپزخونه چون در تنگ بود ، یکی دو بار خودشو مالید بهم ، من شصتم خبر دار شد که بعله ! حشری شده و ...
واسه اینکه به مراد دلم برسم شرو کردم بهش آمار دادن و ازش تعریف کردن ، بهش گفتم حیف این موهای قشنگت نیست که روسری میپوشی ، گفت جلو همه نمیپوشم ، مگه نمیبینی جلو تو نمیپوشم ، بهشم گفتم موهات خیلی نازه آدم دلش میخاد نازش کنه شبیه عروسک شدی ، که دیدم یهو کلیپسشو باز کردو موهاش یهو ریخت پایین ، دستو پام شل شده بود ، که یهو ددم خیلی خوب بیا ناز کن عزیزم ، بیا ناز کن که ارزو به دل نمونی ! بهش گفتم شیدا این واقعا خود تویی الان یا دارم خواب میبینم که دیدم یهو دستمو گرفت و کشید تو اتاق خوابش و گفت من همون شیدام فقط دوس دارم یکم از دنیام لذت ببرم با پسردایییییییم
وای ، انگار به تموم آرزوهام رسیده بودم ، دستمو کردم لای موهای بلندشو گذاشتم روی گردنش و بهش گفتم منم دوس دارم باتو لذت ببرم شیدا ، تو خیلی خوبی خیلی تو آرزوت بودم ، که خیره شدم به چشمام و منم لباشو آروم بوسیدم ، چند بار بوسیدم و با موهاش بازی میکردم ، دستم لای موهاش بودو لباشو میبوسیدم شرو کردم به میک زدن لباش که بهم گفت : میلاد آروم تر ، لبام کبود میشه گفتم چشم ، لباشو میک میزدمو گردنشو از پشت میمالیدم ، سرمو بردم رو گلوشو شرو کردم به لیس زدنو خوردن ، گردنشو هااا میکردمو میلیسیدم ، حسابی حشری شده بود و آهو اووهش دروومده بود ، دستای کوچیکشو گذاشته بود رو کیرمو از رو شلوار داشت می مالید،تاپشو از تنش درآوردم ، زیرش یه سوتین سفید تن کرده بود ، دامنشم کشیدم پایین ، شرت و سوتینش ست بود ، همینطوری که تو بغلم بود سوتینشو باز کردمو پرت کردم ته اتاق ، خوابوندمش رو تختو شروع کردم به مالیدن سینه هاش ، سینه هاشو گرفته بودم تو دستامو داشتم بینشو میلیسیدم ، وای چه ناله ایی میکرد صدا آهو اوهش هنوز تو گوشمه ، زبونمو کرده بودم تو نافشو میلیسیدم ف از ناف میلیسیدم تا وک سینش ، چشماش خمار شده بود ، دستاشو دادم بالا و شرو کردم زیر بغلشو خوردن (من قبلا سکس داشتمو میدونستم که ازین کار لذت میبرن زنها) زیر بغلشو خوردمو لیسیدم تا رسیدم به رونای تپلو سفیدش ، باورم نمشد تنش انقد سفید باشه آخا صورتش سبزه هست ...
رونشو گاز میگرفتم و میک میزدم ، قرمز قرمز شده بود ، که دیدم داره جیغ میزنه اون کیییرتو بده دستم ، بهش گفتم اگه دوس داری خودت پیداش کن ، این وحشیا شده بود ، جفتمون پاشدیم وایسادیم و اون شروع کرد با کمر بندم بازی کردن ، دیدم عصبی شده و نمیتونه ، کمکش کردم و کمربندمو واسش باز کردم ، یه دفه دکمه بالای شلوارمو باز کردو شلوارمو با دو دستش کشید (یکی از دکمه های شلوارم پاره شد) شلوارمو تا زانو کشید پایین ، شرتمو کشید پایینو همینطوری که کشید پایید زانو زد جلومو شرو کرد به لیسیدن کیرم ، از زیر بیضه هام لیس میزد مو میومد بالا ، موهاشو دو دستم جمع کرده بودم و داشتم سرشو هدایت میکردم به سمت کیرم ، یه طوری ساک میزد انگار یه عمره جندست !!!
کیرمو چرخشی ساک میزد،بهم گفت بخاب رو تخت ، خابیدم رو تخت و شلوارمو کامل دراورد ، کیرمو طوری کرده بود تو دهنش که انگار داره چشماش در میاد ، باورمو نمیشد این شیدایی که جلومی همونیه که یه عمر ...
دکمه های پیرهنمو باز کردو گفت چه هیکلی داری ، شرتشو درآوردو اومد نشست رو رو صورتم ، هیچ چیزی نمیدیدم ، فقط کسش بود که داشتم واسش لیس میزدم ، چوچولشو لیس میزدمو هر ثانیه صدای آو نالش بیشتر میشد، آبش داشت میومد و داشت میریخت رو گردنم ، دستمو انداخته بودم دور کمرشو شروع کردم به میک زدن کسش ، دیدم داره دااااد میزنه که میلاد منو بکن ! بزن جرم بده ! از روم بلند شده بود و داشت با کسش بازی میکرد ، بهش گفتم مگه پرده نداری ؟ هومنطوری که ناله میکرد گفت نههه! تو تصادف پاره شده ! وایی منو میگی انگار دنیا رو بهم دادن!
خوبوندمش رو تخت ، پاهاشو باز کردم ، سر کیرمو گذاشتم رو کسش ، آروم هل دادم تو ،چند بار 3-4 سانت از کیرمو هل دادم تو و دراوردم که دیدم چشماش داره سیاهی میره ،کیرمو کشیدم بیرون و گفتم دیگه بستته ، که دیدم به التماس افتاد شرو کرد به بوسیدن کیروخام گفت بازم میخام ، کیرمو آنچنان لیس میزد که هر آن تصور میکردم الان آبام میپاشه رو سروصورتش !!!
بهش گفتم پوزیشن سگی بگیر ، نشستم بین پاهاش ، چند تا سیلی مجکم به کونش زدم ، کیرمو گذاشتم لای کسش ، یهو تا ته فشار دادم تو ، جیغ کشید که انگار دارم شکنجش میدن ، همونتو نگه داشتمش چند دیقه ، اون هم جیغ میکشید ، در آوردم ازش ، کونشو چنگ میزدم و کردم دوباره توش ، این بار شروع کردم به تلتبه زدن وااایی کردنش بهترین حس دنیارو بهم میداد ، این سگ داشت ناله میکرد و اشک میریخت ، جیغ میزد و گریه میکرد و میگفت بسته ، غلط کردم !بهش گفتم دیگه نمیشه ، ساکت شو و دهنتو ببند عزیزم ! گفت نه ! محکم زدم به کونشو گفتم خفه شو ، مثه اینکه دلت میخواد کونتم جر بده ، گفت نه نه توروخدا میلاد با اونور کاری نداشته باش ، بهش گفتم خیلی خوب ، کاری ندارم به شرط اینکه آبمو تا ته بخوری ، گفت باشه ، دوبازه کردم توشو شروع کردم تلنبه زدن ، صدای جیغاش و هنوز میشنوم تو گوشم !!!
هحس کردم داره آبم میاد ، کیرمو کشیدم بیررونو از ته فشارش دادم تا آبم نیاد ، برگشت دهنشو آورد جلو کیرم ، کیرمو گذاشتم لب دهنش و ول کردمش ، آبم با فشار پاشید رو پیشونی و صورتش ، بهش گفتم بمالش ، کیرمو میمالید و آبمو با ولع هر چه بیشتر میخورد ، می خوردو میخندید ، کیرم شل شده بود و آویزون بود ، شیدا کشیدش تو دهنشو همشو از دم کرد دهنش ، با اینکه کیرم خابیده بود ولی لذت بخش بود ساک زدنش ، بیشرف انگار داشت میجوید کیرمو، تو همون حال با خنده بهم گفت ارباب داگه کونمو کاری نداری ؟!!! بهش گفتم : نه عزیز دلم ، مرسی که حال دادی بهم ، اونم تشکر کرد و گفت فک نمیکردم انقد وارد باشی ، منم بهش گفتم تو هم کم ناوارد نبودیا شیطووون ، یه خنده نمکی کرد ، منم یه دستمال کاغذی از رو میزش برداشتمو اول صورتشو پاک کردم ، بعدم لای گاشو تمیز کردم !
بغلش کردمو شرو کردم به بوسیدنش ، بهش گفتم تو خیلی خوب میتونی ارضا کنی خوش بحال شوهرت ، گفت خوشحالم که ازم راضی هستی پسر دایی ، اگه دوس داری بازم میتونیم باهم سکس داشته باشیم ، بهش گفتم حتمن همین کارو میکنیم، من از تو نمیتونم بگذرم خوشگل خانوم ، گفت میلاد خابم میاد و خمیازه کشید، بهش گفتم پس سرتو بذار تو بغلم و یکم بخاب تو بغلم ، موبالمو خاموش کردم و شیدا رو بغل کردمو یه چرت کوچیک زدیم ، وقتی بیدار شدم دیدم شیدا جلو میز آرایشش نشسته و لباساشو پوشیده و داره موهاشو میبافه ، وقتی درد بیدار شدم گفت پاشو پاشو خجالت بکش لباستاتو بپوش ، منم خندیدم و سریع لباسامو پوشیدم، رفتم سرشو از دوطرف گرفتمو فرق سرشو بوسیدمو موهاشو بو کردمو در گوشش گفتم عاشششششقت شدم شیدا!!!
در کمال ناباوری گفت منم دوست دارم ، همیشه بهت فک میکنم ، ولی حیف ... که ازم خیلی کوچیکتری ، بهش گفتم مهم نیست ، خدا بزرگه !
رفتم سمت حال ، بهم گفت کجا ، گفتم میرم دسشویی سرو وضعمو درست کنمو برم، از دسشویی که اومدم بیرون، دیدم بغض کرده و میگه میخوای بری ؟ بهش گفتم آره عزیزم باید برم، دیدم اشکش درومد و رفتم بغلش ردمو بش قول دادم که بازم بهش سر بزنم!وقتی هیکل کوچیکشو بغل کردم احساس کردم واقعا دوسش دارم ، بهش گفتم دووست دارم شیدا ، شیاد یه روزی تقدیرمون گره خورد، که یهو با صورت خیسش گفت باید گره بخوره من دوست دارم میلاد!
بهش گفتم منم دوست دارم ، ولی دیگه باید برم ، اشکاشو پاک کردموبهش گفتم حالا بخند که باخیال راحت برم!خندیدو با شیطنت گفت بازم میای؟گفتم معلومه که میام!لباشو گاز گرفتمو خدافظی کردیم و اومدم پایین ، وقتی سوار ماشید شدم دیدم مث بچه ها سرشو چسبونده به شیشه و داره بای بای میکنه ، واسش یه بوس فرستادمو گازشو گرفتمو رفتم!


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#379 | Posted: 31 Jan 2013 16:03 | Edited By: dariush8787
سکس خواهرم سحر ۱
ٰخاطره ای که براتون تعریف میکنم برمیگرده به 4 سال پیش،اون سال من کلاس سوم دبیرستان بودم و وقت امتحانات پایان ترم بود و یکی از دوستام به اسم یعقوب که درسشم اصلا خوب نبود اومده بود خونه امون و من باهاش عربی کار میکردم ، اون روز یکساعتی باهاش کار کرده بودم که خواهرم با میوه و چای وارد اتاقم شد در حالیکه من داشتم قواعد رو بهش توضیح میدادم دیدم یعقوب یه جورایی غیرعادی داره تکون میخوره و وقتی دقت کردم دیدم انگار کیرش از شلوارش داره بیرون میزنه و بدجور راست کرده! این پسره به کیر کلفتی تو کلاسمون معروف بود و وقتی زیر چشمی بهش نگاه کردم دیدم اصلا حواسش به درس نیست و همین جور داره سرتا پای خواهرم رو دید می زنه . اون زمان خواهرم کلاس دوم دبیرستان بود و من تا اون روز اصلا به قد و قیافه خواهرم دقت نکرده بودم و واسه همین طوریکه تابلو نشه به خواهرم نگاه کردم و دیدم انصافا سینه های ناز و کون حشری و توپی برای خودش داره و انگار نه انگار که حدود 15 سالشه و دقیقا داره تیکه ای کپی خواهر بزرگش میشه ! سحر (اسم خواهر کوچکم) در حالیکه تی شرت تنگ و سبزرنگ با یک دامن کوتاه که تا روی زانوهاش بود و جورابی بدن نما تا روی زانو پوشیده بود و یک شال هم روی گردنش انداخته بود میوه رو آورد جلو و به من تعارف کرد و وقتی به یعقوب تعارف میکرد دیدم تبسم موذیانه ای هر دو نفر کردن و درحالیکه یعقوب همین جور با چشمش دنبالش میکرد سحر از اتاق بیرون رفت من حواسم کلا پرت شده بود و اونروز هرجوری بود یه چیزایی به یعقوب یاد دادم و اون خداحافظی کرد و رفت.اون شب این موضوع از فکرم بیرون نمی رفت و هی با خودم حرف میزدم و میگفتم یعنی بین این دو تا رابطه ای هست و من خبر ندارم؟ پیش خودم گفتم این پسره واسه درس نمیاد خونه مون و فقط واسه دید زدن خواهرم یه روز در میون اینجاست و سحر این موضوع رو خوب میدونه و واسه همین با تریپ سکسی میاد داخل اتاق و همیشه یک قری میده و میره . اون شب موقع خواب یه لحظه تجسم کردم یعقوب کیر دراز و کلفتشو کرده تو دهان سحر و من یه مرتبه دیدم کیر خودمم راست شده ! اولش خودمو نهی میکردم و میگفتم این چه فکریه که تو میکنی تو نباید اجازه بدی این فکرها به ذهنت خطور بکنه ولی بعدش گفتم چه من به این موضوع فکر بکنم چه نکنم اگه اون دوتا بخوان کاری بکنن حتما این کارو میکنن بدون اینکه من متوجه بشم تازه من اگر هم جلوی یعقوبو بگیرم نمیتونم همیشه مراقب سحر باشم که ، خب اون اگه این کاره باشه میره تو آغوش یکی دیگه! واسه همین تصمیم گرفتم زیر سنگم که شده از سر و ته این قضیه سر دربیارم و ببینم اگه رابطه ای نیست که خیالم راحته ولی اگه رابطه ای هست خودمم یه دید بزنمو نگاه بکنم.
و بالاخره یکروز که مامان و بابام رفته بودن خونه عموم و فقط من و سحر به خاطر داشتن امتحان اونجا نرفته بودیم و تو خونه تنها بودیم من زنگ زدم به یعقوب و ازش خواستم بیاد خونه امون ، یعقوب هم یک ربع نشده خودشو رسوند خونه امون ، باهاش نشستم و کمی حرف زدم و عمدا بهش گفتم که بابا و مامانم تا شب خونه نمیان و طبق نقشه ای که از اول داشتم الکی گوشی موبایل برداشتم و بهانه حرف زدن با دایی ام رو گرفتم و بعد چند دقیقه باهاش خداحافظی کردم و به یعقوب گفتم من باید یه سر برم مغازه دایی ام چون براش یه ماشین بار آوردن و من باید کمکش کنم ، یعقوب ازم خواست که باهام بیاد تا کمکم کنه ولی من بهش گفتم من جبرواحتمال رو دیروز خوندم بهتره تو همینجا بشینی یه کم درس بخونی تا من بیام و گفتم فکر نکنم یکساعت بیشتر طول بکشه تو درستو بخون من برمیگردم و اگه سوالی داشتی ازم بپرس اونم از خدا خواسته قبول کرد و من سحر رو صدا کردم و بهش گفتم که میرم پیش دایی یکساعت دیگه برمیگردم اونم گفت باشه و من از خونه بیرون رفتم و موتورو روشن کردم و گازو گرفتم به سر کوچه رفتم یواش موتور یه گوشه گذاشتم و یواش یواش برگشتم خونه ، چند دقیقه ای دم در موندم تا اونا مطمئن بشن که من رفتم، بعد 5 دقیقه با کلیدم در خونه رو یواش باز کردم و تو رفتم خونه امون قدیمی و بزرگه و اتاق من ته خونه بود و یه پنجره به اتاق داداش بزرگه خودم داشت و وقتی دیدم سر و صدایی نیست خودمو یواشکی به اتاق داداشم رسوندم و به کنار پنجره رفتم و دیدم یعقوب نشسته و به در و دیوار نگاه میکنه و انگاری دنبال یه نقشه ای برای کارش می گشت همین لحظه بود که دیدم سحر در زد و با یک لیوان آب پرتقال وارد شد و مث قبل اون دامن کوتاه و جوراب بدن نماشو پوشیده بود و یه پیراهنی تنش کرده بود که نوک سینه هاش داشت ازش بیرون میزد و فکر میکنم با اندامش اگه حضرت یوسف اونجا بود تحریک میشد چه برسه به یعقوب که در حالت عادی هم تو کلاس کیرش راست میشد! من پشت پنجره مجبور بودم طوری نگاه کنم که تابلو نشه و بیشتر اونارو نیم رخ میدیدم و اون لحظه ای که سحر جلو اومد و آب پرتقالو جلوش گذاشت و هنوز یک قدم برنداشته بود که دیدم یعقوب بازوهای سحرو گرفت و از جاش بلند شد در حالیکه سحر با تعجب بهش نگاه میکرد یعقوب دیگه امون نداد و در کمتر از یک چشم بهم زدن لبشو گذاشت روی لبهای سحر، اون لحظه سحر خواست صورتشو عقب بکشه ولی یعقوب نذاشت و بهش گفت که چندین ماهه که دنباله همچین فرصتی بودم و سحر اینو بدون که من خیلی تو رو دوست دارم و خیلی شبها به یاد تو میخوابم و تو از یادم بیرون نمیری و در جوابش سحر بهش گفت خودمم اینو میدونستم که تو واسه همین میای اینجا ولی بهتره کاری به کارم نداشته باشی چون ممکنه مازیار از راه برسه اونوقت فاتحه ما خونده است اما یعقوب دوباره صورتشو برد جلو و دوباره لبش گذاشت رو لبهای سحر و بعد یکی دو دقیقه گفت اون داداشت تا یکساعت دیگه نمیاد پس خواهشا یه نیم ساعتی مال من باش وگرنه یه بلایی سر خودم میارم و باز حمله کرد به لب و صورت سحر، دیگه سحر هم مقاومت نکرد ، اولش یک دست یعقوب دور کمر سحر بود و دست دیگه خودش دور گردن سحر انداخته بود اما چند دقیقه ای نگذشته بود که یکی از دستاشو آورد گذاشت روی سینه های سحر و صدای آه و ناله اشو میشد به گوش شنید و هی از بالا تا پایین رو می مالید و سحر هم دیگه تو عالم دیگه ای بود و داشت لذت می برد و من بدبخت هم اون گوشه کیر راست کرده بودم و فقط تماشا میکردم.بالاخره یعقوب پیراهن سحرو بالا زد و مستقیم سراغ سینه های تر و تازه سحر رفت و بعد چند دقیقه مالیدن شروع به لیس زدن سینه ها کرد و بعد برگشت به سحر گفت کیرم زیر شلوار داره جر میخوره نمیخوای آزادش بکنی و سحر هم امون نداد و زیپ شلوار یعقوبو پایین کشید و کیر کلفت و دراز یعقوبو بیرون کشید،عکس العمل اون روز سحر هنوزم برام جالبه چون یه لحظه سرشو از ترس عقب کشید و یعقوب که متوجه شده بود بهش گفت چیزی نیست عزیزم شاید کمی بزرگ باشه اما عوضش کلی بهت حال میده طوریکه هیچوقت لنگه اشو پیدا نکنی و با حالتی ملتمسانه از سحر خواست یه ساکی بزنه اولش سحر زیر بار نرفت ولی خیلی زود کوتاه اومد و رفت سراغ کیر کلفت یعقوب و شروع به ساک زدن کرد و یعقوب هم دو تا دستش روی سینه های سحر بود طرز ساک زدن سحر هم خیلی جالب بود و اگه کسی نگاه میکرد میفهمید که خیلی تازه کاره و اولین تجربش هست و در حالیکه زبونشو برده بود روی تخم های یعقوب و لیس می کشید یعقوب بهش گفت دیگه بسه وگرنه همین الانه که آبش بیاد پس بهتره تا داداشت نیومده بریم سراغ باقی کارها که دیگه فرصت نیست و درحالیکه سحر معلوم بود داره بهش خوش میگذره سرشو بالا گرفت و گفت میخوای چیکار کنی ، یعقوب هم دیگه جواب نداد و دامن سحر زد بالا و رفت سراغ کس دست نخورده سحر و شروع به لیسیدن کس سحر کرد و سحر هم سرشو انداخته بود بالا و سقف رو نگاه میکرد و با زبونش دور لب خودشو می لیسید و آخ آخ میکرد . تقریبا 25 دقیقه ای میشد که داشتن سکس می کردن و اون لحظه بود که یعقوب رفت سراغ کون تپل و ناز سحرو شروع به مالیدن کرد و از سحر خواست بخوابه رو تخت من ، سحر بهش گفت نمیخوای بذاری توش که نه؟ یعقوب بهش گفت چرا نه مگه میشه آدم کون به این خوشگلی رو ول بکنه و توش نذاره ولی سحر مقاومت میکرد و میگفت تو با اون کیرت کونمو جر میدی و کونم حالتشو از دست میده بهتره توش نذاری و فقط روش بذاری یعقوب هم گفت باشه و رفتن به طرف تخت منو شرت سحرو کشید پایین و کیرشو گذاشت رو کونشو یه چند باری روش بازی کرد اما نامرد طاقت نیاورد و به سحر گفت پاهاتو کمی باز کن تا فقط کله کیرو بذارم تو بهت قول میدم درد نداشته باشه و سحر هم حرفشو باور کرد و پاهاشو باز کرد و یعقوب کیر کلفتشو آروم آروم گذاشت تو کون سحر،اون لحظه دیگه صدای آخ آخی که از ته دل میومد به گوش میرسید و سحر از یعقوب خواهش میکرد تو نکنه اما یعقوب گوشش بدهکار نبود و یه یکی دو سانتی دیگه فرو کرد طوریکه داد سحر بلند شده بود و یعقوب هی تف میکرد و هربار بیشتر فرو میبرد بالاخره پس از چند دقیقه ای آب کیرش در اومد همه رو ریخت تو کون سحر و همینجور افتاد روی سحر و دیگه تکون نخورد . تا اینکه سحر ازش خواست تا مازیار سر نرسیده پاشه دور و برو تمیز بکنه و در حالیکه یعقوب یه چند تایی دیگه سحرو بوسید ازش خواست که بعدا بازم باهم سکس داشته باشن اما سحر جواب درست و حسابی بهش نداد و گفت حالا ببینیم چی میشه و از توی کون گذاشتن یعقوب گله داشت و میگفت خیلی درد داشت اما یعقوب میگفت چون بار اولت بود کمی درد داشت وگرنه بعدا اونقده بهت حال بده که خودت کیفشو بیشتر از من می بری. سحر لباسشو بالا کشید و رفت اتاق خودش و یعقوب شروع کرد به جمع و جور کردن اتاق ، منم گفتم تا سرشون گرمه بهتره از خونه برم بیرون و همینکارو هم کردم و حدود 5 دقیقه بعد زنگو زدم و سحر در برام باز کرد و وقتی تو اومدم طوری وانمود میکرد که انگار خوابیده بود و ازم پرسید ساعت چنده و به سمت اتاقش حرکت کرد وقتی من داخل اتاق خودم اومدم دیدم یعقوب داره صفحات آخر کتابو میخونه و با دیدن من از راحت بودن کتاب حرف زد و خیلی ننشست و خداحافظی کرد و رفت . روز بعدش که با خواهرم برای دادن امتحان به سر کوچه میرفتیم تا ماشین بگیریم دیدم قشنگ داره می لنگه و راه میره و وقتی ازش پرسیدم چرا می لنگی گفت دیشب روی پله ها پام پیچ خورد! اون آخرین امتحان ما بود و من رابطه خودمو یواش یواش با یعقوب قطع کردم تا دوباره پاش به خونمون باز نشه اما در طول اون ماه دوبار دیگه هم دیدم سحر می لنگه و راه میره و آخرش نفهمیدم بازم به خاطر سکس از کونش می لنگید یا واقعا پاش درد میکرد! ولی بعد اون ماه دیگه ندیدم بلنگه و این رو هم نفهمیدم که دیگه سکس نداشت که نمی لنگید یا دیگه کونش اونقده باز شده که اون کیر کلفت دیگه براش بزرگ نبوده و از کون دادن بهش خوش میگذره!
امیدوارم از داستان که نه از خاطره ای که براتون تعریف کردم خوشتون اومده باشه اگه فرصت شد بازم از سکس خواهرهام براتون می نویسم

كشور من جايی است كه مردانش نسبت به خواهر و مادر خود غيرتی هستند و نسبت به خواهر و مادر ديگران روشنفكر!!!
     

#380 | Posted: 1 Feb 2013 19:15
سلام دوست عزیز من محمد هستم سی وپنج ساله از اهواز
این خاطره ای که می خوام براتون بنویسم عبرت انگیزه هم برای آینده خودم هم برای شما که برمی گرده به ده ، یازده سال پیش، اتفاقی که تا الآن آثارش وتبعاتش توی زندگیمه ازتون می خوام همینجور که با داستان من حال می کنید من روهم راهنمایی کنید که چکار کنم که از این وضع خلاص شم .
من توی یه خانواده مذهبی بزرگ شدم که تو کتابخونه ما بجز کتابهای مذهبی چیزی پیدا نمی کنی ما هم که دست راست و چپ مونو بلد نبودیم مینشستیم اراجیف این کتابارو می خوندیم از طرفی ما که در مناطق گمسیر زندگی می کنیم زوتر به بلوغ جنسی میرسیم ما هم که بچه آخری(دوازدهمین بچه) بودیم ولو تو کوچه بزرگ شدیم به اصطلاح خودمون بچه همون شط کارون بودیم ، از همون بچگی توی این مسائل تخس بودیم تا اینکه به سن بیست سالگی رسیدم. از بزرگترین داداشم که مرد مذهبی هم هست خواستم برام زن پیدا کنه که ما هم سنت رسول را انجام داده باشیمو دست از گناه بر داریم دیگه نمیگم تو این سن بین سیزده تا بیست سال که پسر بودم وشهوتی چه کارهایی که نکردم که به این خاطره ربطی نداره ولی اشاره کنم (گایدن تمام بچه های محله ، دختر بچه های فامیل،بعد از همه این کارا روزی یک بار جلق) خلاصه از عذاب وجدان از کارام خسته شده بودم از اینکه این حسو داشتم که چرا من شهوتیم از خودم بیزار می شدم گاهی حس گناه گاهی به خودم حق میدادم می گفتم هر آنکه دندان دهد نان دهد پس خودمو با این حرفا قانع می کردمو هر کسی رو که کمی تمایل به این حس داشتو دستمالی می کردم خلاصه به خاطر این مساءل زن گرفتم و فکر می کردم اگر زن بگیرم تمام مساءل جنسیم حله و دیگر هیچ مشکلی نخوهم داشت وبه دیگر مسائل خوهم رسید ولی اینطور نیست دوست عزیزتوی این دنیا یه چیزیرو بهت می دن ویه چیزیرو ازت می گیرن. یه دختر شانزده ساله از غریبه زن نگو ماست بگو من از که آمپر روی صدو بیست این دختره شاید ده هم نبود .من که این حرفا حالیم نبود گاهی روزا جان خودم مشمردم تا روزی شش بار ارضا می شدم می گم ارضا یه چی مشنفی داداش من که ارضا نمی شدم فقط آبم می امد بعد یه بار دیگه و یه بار دیگه چون اصلا" انگار تو این وادها نبود.
حالا میگی این حرفا چه ربطی به خواهرزن داره؟ آره عزیز خواهرزن من آنوقتا کمترازدوازده سال داشت. با قیافهای آفتاب سوخته که از زنم تو این مساءل اسکل تربود(حلا کوجاشو دیدی همین دختره که من می گم ببین چه بابای از من در میاره) دو سه سال گذشت . همین دختر نچندان خوش چهره شد یه تنیجر پسر کوش کون انداخت اییییین هوا امممم. صدا ، صدا نگو یک با نازو عدا حرف می زد که همنجا آبت می آمد . یعنی این دختره با خواهرش که زنم باشه از زمین تا آسمون فرق داره . درسته که کارخونشون یکیه اما تر بیتشون یکی نبوده زن من چادری اون مانتویی حالا چی نه مانتوی معمولی از اون مانتوهای تنگو چسبون کوتاه، خانوم من آرایش می کنه ولی اون وقتی آرایش می کنه از در که پاشو بیرون بذاره امکان نداره ده تا شماره بهش ندن خلاصه من و بگو که توبه کرده بودم . یه روزخوهرزنم با مادرشون آمده بودن خونمون از پله های خونه خودم بالا می رفتم به آخر پله ها که رسیدم چند بار بلند یا الله گفتم همیجور که یا الله می گفتم بالاهم مامدم در باز بود خواهر زنه دم در کنار آینه ایستاده بود یه شلوار تنگ که کون تاقچیشو برون انداخته بود داشت با موهاش ور می رفت من که وظیفه شرعی خودم رو انجام داده بودم آمدم داخل اونهم با بیخیالی اون قنبلشو به من کردو رفت تو اتاق ، ازاینجور صحنه ها زیاد داشتیم (با شلوارک تنگ قهوه ای، با شلوار راحتی توخونه) نمیدونم چرا کونش با کون زنم فرق داشت (خواهش می کنم بگین چرا؟ )بعضی ها میگن خواهرزن مثل نون کباب میمونه که وقتی کبابو با نون میذارن جلوت اول دوست داری نونشو بخوری، وقتی کونشو میدیدم اینگار می خوام جان به جهان آفرین تسلیم کنم.
یه روزبا مادرشو خالشو خانومم رفته بودیم پارک با اینکه من کنارشون نشسته بودم به خالش داشت جوک سکسی تعریف می کرد، یه روزظهر من تو اتاق خواب بودم فاطی(خواهرزنم) داشت با تلفن صحبت می کرد با صدای خنده اون من از خواب بیدار شدم ولی از جام بلند نشدم اون داش با یه پسره حرف می زد . از اینجا بود که فهمیدم فاطی سرو گوشش می جنبه پس به خانمم جریان رو گفتم اگر مادرت اینها قبول می کنه به یکی از همکاره ایم بگم بیاد خوستگاری فاطی ولی گفتم که با دید باز برن و اگرکه انشالله شد ترکشاش به ما نخوره.اسم پسره نادره لیسانسه عمران با حقوق مکفی خلاصه بعد از اینکه هر دو طرف برای تحقیق همدیگر رفتن عروسی سر گرفت رفتن خونه بخت. فاطی که خونشون خرمشهر بود آمدن اهواز حالا بیشتر خانه ما می آمد از طرفی این دختره از دوشیزه گی درآمده بود و بغیر از پرده بکارتش حیاشم از بین رفته بود بگین چطور جلوی من راه میرود چطور جلوی من دمر می خوابه . یکبار دیگه هم خرمشهر که رفته بودیم من اون تو خونه تنها مندیم اون بچه من و که رو پاش خوابونده بود یمرتبه بودن هیچ مقدمه ای گفت آقا محمد من می خوام برم حموم من که حسابی تو کفش بودم می دیدم که چطور داره شرت و کرستشو آماده می کنه بره حمام ، رف تو حمام و در رو بست تصور اینکه الآن داره لباسشو در میاره بعد صدای دوش آب آمد الآن داره دوش می گیره داشت دیونم می کرد
بالاخره از جام بلند شدم تاحلا به شیشه بالای حموم توجه نکرده بودم اون یه شیشه ساده داشت که می شد آنطرف توی حمامو دید یه صندلی از تو آشپزخونه برداشتم گذاشتم زیر پام یواش شروع کردم به دید زدن اون یه شرت پوشیده بود و زیر دوش داشت خودشو می شست کاری ندارم که بعد اون کونمو پاره کردو به خامم گفت منو دیده بود،شما این حقو به من بدید که اگر تاحالا کاری نکردم بخاطر خانومم بوده که نکونه چیزی که بین ما بوده رو بفهمه وقیامت به پا کنه(که شد) اینارو که گفتم همش مقدمه این شبی که می خوام بگم،اون شب منو باجناقم شب کار بودیم از طرفی خانومم هم که اصرار داشت بره خرمشهر من که اون شب آمپر چسبونده بودم از خانومم خواستم که نره یک کمی اصرارش کردم ولی اون می خواست بره من هم جلوشو نگرفتم رفت من هم یه فکری به ذهنم رسید که الان که خانمم گوش به حرف من نداد تلافیشو رو خواهرش در میارم چه فر قی می کنه کس کسه.تو ذهن آدم کردن هیچکس محال نیست ولی پای عمل که میاد خودت این اجازرو به خودت نمیدی چون آدم عاقل کسی که یک لحظه خوشی روبخاطر بعضی تعهدات و وجدانیات زیر پا نمی گذاره حالا من همه اینارو میدونم ولی با این حال وقتی شهوت بالابزنه اون موقست که هچی حالیت نسیت وفقط به فکر ارضای شهوتتی خوب نقشم این بود که برم کارت بزنم بیام سروقت فاطی ظاهرا" نقشه خوبی بی نقسه تا صبح وقت دارم با فاطی یه حالی کرده باشم .(حالا بقیشو بخون ببین کی تو کون کی مذاره که بعد از یازده سال جاش هنوز درد میکنه)
من کارت زدمو برگشتم تو راه همش به این فکر میکردم چطور فاطی راضی کنم(انگار که ما اروپایی هستیم)رسیدم خونه درو باز کردمو رفتم تو فاطی طبق معمول پیش آینه بود ناگهان پسرمو دیدم که از گوش درد خیلی بیتابی می کنه من آنوقت یه موتور داشتم ،تصمیم گرفتیم ببریمش دکتورفاطی هم با ما بیاد بخاطر اینکه فاطی خجالت نکشه و سواربشه اول پسرمو پشتم سوار کردم بعد فاطی نشست. رفتیم دکتوروبرگشتنه به فاطی پیشنهاد دادم بریم یه بستنی بخوریم (نقشم این بود تو آب هویجش پودر قرص والیانت پنج بریزم این نقشه رو بارها بارها که بهش قرص خواب بدم رو با خودم از قبل مرور می کردم )اون پذیرفت و رفتیم من هم تو آبهویجش پودر قرص خواب رو ریخم(من اینکارو با یکی دیگه انجام دادم وتو خواب باش حال کردم ولی این سوژه...) بعد ازخوردن آب هویج رفتیم خونه پسرم با دواهایی که دکتور داد خوابید خوب حالا نوبت فاطی بود که بخوابه تصمیم گرفتم دوتای دیگه بهش بدم دوتای دیگه با ته لیوان پودر کردم این بار ریختم براش تو شیرو بردم دادم لیوان شیرویک جرءه سر کشید.گفتم یکم باش صحبت کنم بلکه راضی بشه درباره اون پسره که باش رابطه داشت صحبت کردم اون می دونست که من چی ازش می خوام ولی راستش من اینکاره نبودم و بلد نبودم.کمکم انگار داشت اون قرصا اثر می کردو دوست داشت بخوابه من هم بخاطر اینکه راحت بتونه بخوابه رفتم تو اتاق دیگه حالا بگم اون چی پوشیده بود اون یه دامن کوتاه که تا بالای زانوش رفته بود پوشیده بود (از آدمای دورویی که تکلیفشون با خودشون روشن نیست یه روز نماز می خونن یه روز لباس فشن می پوشنوبا پسرا مریرن احمد آباد به گشتن و قلیون، بدم میاد)خلاصه دمر خوابیده بود ساعت دو شب بود نمی دونم عملیات و زود شروع کردم که اونطوری شرفم رفت ،من که فاطی رو با اون دامن کوتاه می دیدم دیگه هیچی حالیم نبود
...چی بگم تو این دنیا هی چی مطلق نیست یه چیزی انگاری مثل همیشه جلومو می گرفت اونهم فهمیدن خانومم از این قضیس خودمو دلداری می دادم وچهار دست پایی رفتم سورقتش الآن که دارم این مطالب رو می نویسم یادم میاد آنقدر قلبم محکم می تپید که صداشو توی آنوقت شب می شنیدم، قسم میخورم.آنقدر ترسیده بودم که از ترس و استرس کیرم راست نمی کرد . به خودم می گفتم قبل از اینکه یه آبروریزی بشه برو یدست جق بزن خودتو خلاص کن ولی از طرفی وقتی لای رونهای سفیدشو که بهم چسبیده بودن میدیدم نمی تونستم بگذرم.دامنش از اون دامنایی بود که خیلی لخت بود به باستنش چسبیده بود که چاک کونشو میشود دید. نفسم دیگه بالا نمی ومد یواش دامنشو بالا زدم تو کونش رو نگاه کردم تا حالا انگار از این زاویه ندیده بودم . شرتشو دیدم که تو کسش رفت بود وموها ی کسش کمی در آمده بود. این یواشکی دیدن از هزار بار کردن برام شیرینتر بود . با خودم گفتم الآن که بیدار شه پس دامنشو یواش گذاشتم روش و همینجوری چهار چنگولی برگشتم که یه جا پناه بگیرم (احساس می کردم سگی ذلیلی شدم که به یه تیکه استخوان احتیاج داره)ولی حس بینهایتی بود حس غریبی حس شیطانی حس خیانت به همسرم و دوستم هم لذت داشتم هم عذاب وجدان یکی می گفت بذن مادرشو بگا یکی تو دلمو خالی می کرد. جانتو من اون شب هیچ گوهی نخوردم که تا قام قیامت خودمو نفرین می کنم که چرا طعم خوش کیرو به کسش ندادم که اگر می دادم الان آبرومو نبرده بود دوست عزیز یا کاری نکن یا اگر کاری کردی به بهترین وجه اونو تمام کن تواین مسائل زن و مرد با هم مساوی هستند.اون اگر نصف شهوت مرو پیدا می کرد که کرده بود الان به دادن به من راضی بود من دوست نداشتم حالت تجاوز داشته باشه دوست داشتم اون هم راضی باشه ولی وقتی اون برای من مثل ماست بود چه کار باید می کردم.
همنجور که چهار چنگولی بر میگشتم که از معرکه فرار کنم گفتم بذار رومو برگردونم ببینم خوابه که ، دیدم داره منو نگاه میکنه که سریع روشو برگردوند. من که از ترس خشکم زده بود داشتم سنگ کوب می کردم یه دلم میگفت بابا این خواب نیست فرار کن یه دلم می گفت حالا که همچی رو فهمید زور گاش کن بین برزخ گیر کرده بودم خلاصه من که انجا کیر نداشتم انگاری من کس بودم اون داره من و میگاد رفتم توآشپزخونه یکم روغن به دستم زدمو به کیرم زدم یه تیر به افتخارش بربمو بلکه راحتشم ولی کیر نبود انگار چول بچه بود که داشتم باش ور میرفتم هرچی می کشیدمش مزدم توسرش انگار که محمد کوچیکه به جای فاطی چار تا قرص والیانت پنج خورده
برگشتم دیدم اون از ترسش با چادر خوابیده به خودم می گفتم برم چادرو جر بدمو خوهر مادرشو یکی کنم.آخه کوسو خانم نه به اون دامنت که جلوی من می پوشی رژه میری ونه به این چادر با ور کن اگر می کردمش الان هیچ وجدان دردی نداشتم چون اون با نشون دادن کس و کونش به من داشت تجاوز می کرد.
خلاصه من حتی جق هم نزدم و رفتم سر کار که کارته خروجمو بزنم.
دایی خانمم از آبادان زنگ زدو من و خانوممو دعوت کرد برای عروسی پسرش ما هم رفتیم شب عروسی همه مردو زن قاتی بود من هنوز هم توی این مسائل خیلی خجالتی هستم پس توی حیاط نشستم . آخر شب که شد فقط خودمونیها مانده بودن من آن موقع سیگار می کشیدم پس برای سیگار کشیدن به بیرون رفتم ،برگشتنه دیدم در بسته شده از اینکه توی اون جمع میون اون همه غریبه خانومم به من کم محلی کرده و سراغی از من نمی گرفت خیلی عصبانی شده بودم.زنگ زدم یه بچه درو باز کرد بهش گفتم برو خانوممو صدا بزن ، اون با مانتویی با دگمه هایی باز آمد در حالی که لبخندی از سردی روی لباش بود خیلی معمولی انگار نه انگار که من یک ساعته که تو کوچمو حتی تعارفی نکرد بیام تو وبا این حالتی که با مانتوی دگمه باز ازش دیدم معلوم بود من انگاری غریبو دیگران محرم ، عصبانی بودم وعصباتیتم دو برابر شد فقط بهش گفتم بریم اونهم که نصبت به فامیل مادرش(یعنی داییهاش و خاله هاش ) حساس بود گفت باشه مادر زنم هم یه اسکلیه که فکر می کنه اگر دختراش ولنگواز باشن اوج روشنفکریه و های کلاسیه و ما اینجا مثل شوهر کس مغزش که نمیدونم الان کدم گوریه برگ چقندریم . بهر حال من زن گرفتم که زنم مال من باشه نه وسیله ای برای دیگران مثل مادر زنم که اندامی تخمی داره و میخواد با دخترای خوش اندامش پوز بده و برای خودش کلاس بذاره ...
من براشون ماشین گفتمو فاطی (خواهر زنم)و خانمم سوارشدن ، مادر زنم آخرین نفر که آمد سوار بشه چنان اخمی تو صورتش کردم که حالیش شه یه من ماست چقدر کره داره ، کاری نداریم من هم مطمئن نبودم که تو مجلس عروسی که بقول خودشون فقط خوداشون بودن چی گذشته من هم که چیزی دستم نبود پس هیچی نگفتم ولی آنقدر دوست داشتم بدونم این جماعت جانماز آبکش چه کار می کردن که یه روز تو خونشون به حلقه فیلم پیدا کردم( فقط حلقه های فیلم بود )پس اونو گذاشتم تو کیف دستیم بردم خونه . یه فیلم قدیمی داشتم حلقه هارو توش گذاشتمش تو دستگاه(زمان وی اچ اس کاست بزرگ اگه یادتون باشه) وه دیدم خودشه همو فیلم عروسی همون شبه همشو دیدم همنجا که من تو عروسی از حیا تو نرفتم خانومم داشت با دادش داماد دست تو دست هم میرقصیدن انهم با چه وضعی خانومم یه شلوار مشکی تنگ پوشیده تمام اندام زیباشو در معرضه خلق الله گذاشته برادر داماد در حالی که هر دو دست زنمو تو دستش داشت با عرق سگی مست کرده بودو باتمام وجود از این موقعیت داشت استفاده می کرد . فاطی هم با یه تیپ مهمانی زنونه با موهای بازو لخت گاه گداری برای مهمانها رقص و غرکمری میداد.
من هم کم تجربه بودم نمیدونستم که چطور باید از یه برگ برنده استفاده کنم وفقط زود از کوره در میرمو دادو بیداد میکنم فقط خودمو جر میدم.
خواهر خانومه که الان خونشون اهوازه با شوهری که من بهشون معرفی کرده بودم اختلاف پیدا کرده بود بحث طلاق جدی بود . خانومم رفته بود پیشش من هم به خونشون زنگ زدمو بهش گفتم هیچی پشت ابر نمی مونه اون گفت چی پشت ابر نمی مونه من هم بهش جریان فیلمو گفتم وگوشی رو گذاشتم .اون که الان خونه خواهرشه ، فاطی هم نگذاشت و نه برداشت هرچی راجع به من می دونست رو به خانومم گفت...
زنم آمد خونه با یه حالتی دمق که انگاری یکی از بستگانش مرده باشه هی بهش گفتم چته اون فقط به یکجا خیره شده بود و اشک می ریخت من و بوگو دنیا روسرم خراب شد آخه اگر می کردمش و بهش حال می دادم وبعد هم دوسه بار اینکارو باش می کردم که الان نمی گفت .آش نخوده و دهن سوخته. کونم سخته بود . انگار ده تا فلفل هندی تو کونم گذاشته بودن. سوار موتور شدمو رفتم سراغ فاطی .یه خونه چهار واحده اجاره کرده بودن خوشبختانه درب حیاط باز بود من رفتم تو درب واحدشون آهنی بود که یکی از شیشه هاش شکسته بود من می تونستم از بیرون دست کنم داخل درو باز کنم و برم تو چون می دونستم اون الان تنهاست و شوهرش شیف مخالف منه . جریان اون شب هم که لو رفته بود دیگه چیزی برای مخفی کردن هم نبودمی تونستم برم داخل و زور گاش بکنم ببینم بازهم می رفت بگه ولی برعکس تمام شهوتم به خشم تبدل شده بود در عین حال دوتا حس رو داشتم هم خشم و هم شهوت می چسبید برم تو همینجور که دارم خفش می کنم آبمو بریزم تو حلقش و بهش حالی کنم کی قدرتش بیشتره من که قدرت بازو دارم و شهوت یا اون که خاله زنکه وعشوه داره . بهر حال بخاطر اینکه کار از اینی که هست بدتر نشه بهترین گزینه این بود که درب بزنم برم تو و با اون صحبت کنم بلکه کمی آروم بگیرم . درو زدم اون گفت: گیه بهش علکی گفتم مانتو خانومم خونه شماست (انگار که هیچی نشده ) اون هم درو باز کرد و رفت که به اصطلاح دونبال مانتو بگرده . من هم رفتم تو و درو بستم باز از اینکه با اون تنها بودم حس عجیبی داشتم ولی وقتی یاد اشکای خانومم می افتادم دوست داشتم حالیش کنم که کارش خیلی نامردی بود.درضمن اینو اضافه کنم من یواشکی با خیلی از دخترای فامیل این کارو کردم ، هیچکی منو لو نداد ولی این نامرد ، نمی دونم چون بخاطر اختلافش با شوهرش که من بهش معرفی کرده بودم ( که احتمالش زیاده).صداش کردمو بهش گفتم که این چه حرفی که به خانمم گفته اون که با زبونش آدمو می خوره دوقرتونیمش هم باقیه گفت تقصیر خودته من می خواستم حالیت کنم که از این کارت بدم میاد .
بهش گفتم خوب اگر بدت میومد یه جوری به خودم می گفتی(اگر اون از کارم بدش می آمد چرا با دامن لامبادایی جلوم راه میرفت) اگرکرده بودمش الان بام رفیق می شود و اینجوری آبرومو نمی برد.بهش گفتم ببین من اگر بخوام بات کاری بکنم موقعیت برام زیاد پیش می اد مثل الان می تونم باهات هر کاری بکنم.از ترس دستش میلرزید و صداش به وضوح می لرزید. فکر کنم تا همینجا کافی بود ولی اون با پنبه سرمو بریده بود که تا حالا دارم ازش درد می کشم چون گاه گداری که با خانومم جرو بحثم که می شه اشاره به اون شب می کنه و با پتک می کوبتش تو سرم حلا بدتر از اون اینه که با هم که صحبت می کنن فاطی به خانومم می گه من اگر شوهرم همچین کاری با من می کرد حتما" طلاقش میدادم.
در ادامه بهتون می گم که من از فاطی چه آتوی گرفتم و اون با این آتویی که از من گرفته بود چطور منو جلو خانوادش سنگ روی یخ کرد.
     
صفحه  صفحه 38 از 81:  « پیشین  1  ...  37  38  39  ...  80  81  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.