| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 38 از 82:  « پیشین  1  ...  37  38  39  ...  81  82  پسین »  
#371 | Posted: 1 Feb 2013 19:15
سلام دوست عزیز من محمد هستم سی وپنج ساله از اهواز
این خاطره ای که می خوام براتون بنویسم عبرت انگیزه هم برای آینده خودم هم برای شما که برمی گرده به ده ، یازده سال پیش، اتفاقی که تا الآن آثارش وتبعاتش توی زندگیمه ازتون می خوام همینجور که با داستان من حال می کنید من روهم راهنمایی کنید که چکار کنم که از این وضع خلاص شم .
من توی یه خانواده مذهبی بزرگ شدم که تو کتابخونه ما بجز کتابهای مذهبی چیزی پیدا نمی کنی ما هم که دست راست و چپ مونو بلد نبودیم مینشستیم اراجیف این کتابارو می خوندیم از طرفی ما که در مناطق گمسیر زندگی می کنیم زوتر به بلوغ جنسی میرسیم ما هم که بچه آخری(دوازدهمین بچه) بودیم ولو تو کوچه بزرگ شدیم به اصطلاح خودمون بچه همون شط کارون بودیم ، از همون بچگی توی این مسائل تخس بودیم تا اینکه به سن بیست سالگی رسیدم. از بزرگترین داداشم که مرد مذهبی هم هست خواستم برام زن پیدا کنه که ما هم سنت رسول را انجام داده باشیمو دست از گناه بر داریم دیگه نمیگم تو این سن بین سیزده تا بیست سال که پسر بودم وشهوتی چه کارهایی که نکردم که به این خاطره ربطی نداره ولی اشاره کنم (گایدن تمام بچه های محله ، دختر بچه های فامیل،بعد از همه این کارا روزی یک بار جلق) خلاصه از عذاب وجدان از کارام خسته شده بودم از اینکه این حسو داشتم که چرا من شهوتیم از خودم بیزار می شدم گاهی حس گناه گاهی به خودم حق میدادم می گفتم هر آنکه دندان دهد نان دهد پس خودمو با این حرفا قانع می کردمو هر کسی رو که کمی تمایل به این حس داشتو دستمالی می کردم خلاصه به خاطر این مساءل زن گرفتم و فکر می کردم اگر زن بگیرم تمام مساءل جنسیم حله و دیگر هیچ مشکلی نخوهم داشت وبه دیگر مسائل خوهم رسید ولی اینطور نیست دوست عزیزتوی این دنیا یه چیزیرو بهت می دن ویه چیزیرو ازت می گیرن. یه دختر شانزده ساله از غریبه زن نگو ماست بگو من از که آمپر روی صدو بیست این دختره شاید ده هم نبود .من که این حرفا حالیم نبود گاهی روزا جان خودم مشمردم تا روزی شش بار ارضا می شدم می گم ارضا یه چی مشنفی داداش من که ارضا نمی شدم فقط آبم می امد بعد یه بار دیگه و یه بار دیگه چون اصلا" انگار تو این وادها نبود.
حالا میگی این حرفا چه ربطی به خواهرزن داره؟ آره عزیز خواهرزن من آنوقتا کمترازدوازده سال داشت. با قیافهای آفتاب سوخته که از زنم تو این مساءل اسکل تربود(حلا کوجاشو دیدی همین دختره که من می گم ببین چه بابای از من در میاره) دو سه سال گذشت . همین دختر نچندان خوش چهره شد یه تنیجر پسر کوش کون انداخت اییییین هوا امممم. صدا ، صدا نگو یک با نازو عدا حرف می زد که همنجا آبت می آمد . یعنی این دختره با خواهرش که زنم باشه از زمین تا آسمون فرق داره . درسته که کارخونشون یکیه اما تر بیتشون یکی نبوده زن من چادری اون مانتویی حالا چی نه مانتوی معمولی از اون مانتوهای تنگو چسبون کوتاه، خانوم من آرایش می کنه ولی اون وقتی آرایش می کنه از در که پاشو بیرون بذاره امکان نداره ده تا شماره بهش ندن خلاصه من و بگو که توبه کرده بودم . یه روزخوهرزنم با مادرشون آمده بودن خونمون از پله های خونه خودم بالا می رفتم به آخر پله ها که رسیدم چند بار بلند یا الله گفتم همیجور که یا الله می گفتم بالاهم مامدم در باز بود خواهر زنه دم در کنار آینه ایستاده بود یه شلوار تنگ که کون تاقچیشو برون انداخته بود داشت با موهاش ور می رفت من که وظیفه شرعی خودم رو انجام داده بودم آمدم داخل اونهم با بیخیالی اون قنبلشو به من کردو رفت تو اتاق ، ازاینجور صحنه ها زیاد داشتیم (با شلوارک تنگ قهوه ای، با شلوار راحتی توخونه) نمیدونم چرا کونش با کون زنم فرق داشت (خواهش می کنم بگین چرا؟ )بعضی ها میگن خواهرزن مثل نون کباب میمونه که وقتی کبابو با نون میذارن جلوت اول دوست داری نونشو بخوری، وقتی کونشو میدیدم اینگار می خوام جان به جهان آفرین تسلیم کنم.
یه روزبا مادرشو خالشو خانومم رفته بودیم پارک با اینکه من کنارشون نشسته بودم به خالش داشت جوک سکسی تعریف می کرد، یه روزظهر من تو اتاق خواب بودم فاطی(خواهرزنم) داشت با تلفن صحبت می کرد با صدای خنده اون من از خواب بیدار شدم ولی از جام بلند نشدم اون داش با یه پسره حرف می زد . از اینجا بود که فهمیدم فاطی سرو گوشش می جنبه پس به خانمم جریان رو گفتم اگر مادرت اینها قبول می کنه به یکی از همکاره ایم بگم بیاد خوستگاری فاطی ولی گفتم که با دید باز برن و اگرکه انشالله شد ترکشاش به ما نخوره.اسم پسره نادره لیسانسه عمران با حقوق مکفی خلاصه بعد از اینکه هر دو طرف برای تحقیق همدیگر رفتن عروسی سر گرفت رفتن خونه بخت. فاطی که خونشون خرمشهر بود آمدن اهواز حالا بیشتر خانه ما می آمد از طرفی این دختره از دوشیزه گی درآمده بود و بغیر از پرده بکارتش حیاشم از بین رفته بود بگین چطور جلوی من راه میرود چطور جلوی من دمر می خوابه . یکبار دیگه هم خرمشهر که رفته بودیم من اون تو خونه تنها مندیم اون بچه من و که رو پاش خوابونده بود یمرتبه بودن هیچ مقدمه ای گفت آقا محمد من می خوام برم حموم من که حسابی تو کفش بودم می دیدم که چطور داره شرت و کرستشو آماده می کنه بره حمام ، رف تو حمام و در رو بست تصور اینکه الآن داره لباسشو در میاره بعد صدای دوش آب آمد الآن داره دوش می گیره داشت دیونم می کرد
بالاخره از جام بلند شدم تاحلا به شیشه بالای حموم توجه نکرده بودم اون یه شیشه ساده داشت که می شد آنطرف توی حمامو دید یه صندلی از تو آشپزخونه برداشتم گذاشتم زیر پام یواش شروع کردم به دید زدن اون یه شرت پوشیده بود و زیر دوش داشت خودشو می شست کاری ندارم که بعد اون کونمو پاره کردو به خامم گفت منو دیده بود،شما این حقو به من بدید که اگر تاحالا کاری نکردم بخاطر خانومم بوده که نکونه چیزی که بین ما بوده رو بفهمه وقیامت به پا کنه(که شد) اینارو که گفتم همش مقدمه این شبی که می خوام بگم،اون شب منو باجناقم شب کار بودیم از طرفی خانومم هم که اصرار داشت بره خرمشهر من که اون شب آمپر چسبونده بودم از خانومم خواستم که نره یک کمی اصرارش کردم ولی اون می خواست بره من هم جلوشو نگرفتم رفت من هم یه فکری به ذهنم رسید که الان که خانمم گوش به حرف من نداد تلافیشو رو خواهرش در میارم چه فر قی می کنه کس کسه.تو ذهن آدم کردن هیچکس محال نیست ولی پای عمل که میاد خودت این اجازرو به خودت نمیدی چون آدم عاقل کسی که یک لحظه خوشی روبخاطر بعضی تعهدات و وجدانیات زیر پا نمی گذاره حالا من همه اینارو میدونم ولی با این حال وقتی شهوت بالابزنه اون موقست که هچی حالیت نسیت وفقط به فکر ارضای شهوتتی خوب نقشم این بود که برم کارت بزنم بیام سروقت فاطی ظاهرا" نقشه خوبی بی نقسه تا صبح وقت دارم با فاطی یه حالی کرده باشم .(حالا بقیشو بخون ببین کی تو کون کی مذاره که بعد از یازده سال جاش هنوز درد میکنه)
من کارت زدمو برگشتم تو راه همش به این فکر میکردم چطور فاطی راضی کنم(انگار که ما اروپایی هستیم)رسیدم خونه درو باز کردمو رفتم تو فاطی طبق معمول پیش آینه بود ناگهان پسرمو دیدم که از گوش درد خیلی بیتابی می کنه من آنوقت یه موتور داشتم ،تصمیم گرفتیم ببریمش دکتورفاطی هم با ما بیاد بخاطر اینکه فاطی خجالت نکشه و سواربشه اول پسرمو پشتم سوار کردم بعد فاطی نشست. رفتیم دکتوروبرگشتنه به فاطی پیشنهاد دادم بریم یه بستنی بخوریم (نقشم این بود تو آب هویجش پودر قرص والیانت پنج بریزم این نقشه رو بارها بارها که بهش قرص خواب بدم رو با خودم از قبل مرور می کردم )اون پذیرفت و رفتیم من هم تو آبهویجش پودر قرص خواب رو ریخم(من اینکارو با یکی دیگه انجام دادم وتو خواب باش حال کردم ولی این سوژه...) بعد ازخوردن آب هویج رفتیم خونه پسرم با دواهایی که دکتور داد خوابید خوب حالا نوبت فاطی بود که بخوابه تصمیم گرفتم دوتای دیگه بهش بدم دوتای دیگه با ته لیوان پودر کردم این بار ریختم براش تو شیرو بردم دادم لیوان شیرویک جرءه سر کشید.گفتم یکم باش صحبت کنم بلکه راضی بشه درباره اون پسره که باش رابطه داشت صحبت کردم اون می دونست که من چی ازش می خوام ولی راستش من اینکاره نبودم و بلد نبودم.کمکم انگار داشت اون قرصا اثر می کردو دوست داشت بخوابه من هم بخاطر اینکه راحت بتونه بخوابه رفتم تو اتاق دیگه حالا بگم اون چی پوشیده بود اون یه دامن کوتاه که تا بالای زانوش رفته بود پوشیده بود (از آدمای دورویی که تکلیفشون با خودشون روشن نیست یه روز نماز می خونن یه روز لباس فشن می پوشنوبا پسرا مریرن احمد آباد به گشتن و قلیون، بدم میاد)خلاصه دمر خوابیده بود ساعت دو شب بود نمی دونم عملیات و زود شروع کردم که اونطوری شرفم رفت ،من که فاطی رو با اون دامن کوتاه می دیدم دیگه هیچی حالیم نبود
...چی بگم تو این دنیا هی چی مطلق نیست یه چیزی انگاری مثل همیشه جلومو می گرفت اونهم فهمیدن خانومم از این قضیس خودمو دلداری می دادم وچهار دست پایی رفتم سورقتش الآن که دارم این مطالب رو می نویسم یادم میاد آنقدر قلبم محکم می تپید که صداشو توی آنوقت شب می شنیدم، قسم میخورم.آنقدر ترسیده بودم که از ترس و استرس کیرم راست نمی کرد . به خودم می گفتم قبل از اینکه یه آبروریزی بشه برو یدست جق بزن خودتو خلاص کن ولی از طرفی وقتی لای رونهای سفیدشو که بهم چسبیده بودن میدیدم نمی تونستم بگذرم.دامنش از اون دامنایی بود که خیلی لخت بود به باستنش چسبیده بود که چاک کونشو میشود دید. نفسم دیگه بالا نمی ومد یواش دامنشو بالا زدم تو کونش رو نگاه کردم تا حالا انگار از این زاویه ندیده بودم . شرتشو دیدم که تو کسش رفت بود وموها ی کسش کمی در آمده بود. این یواشکی دیدن از هزار بار کردن برام شیرینتر بود . با خودم گفتم الآن که بیدار شه پس دامنشو یواش گذاشتم روش و همینجوری چهار چنگولی برگشتم که یه جا پناه بگیرم (احساس می کردم سگی ذلیلی شدم که به یه تیکه استخوان احتیاج داره)ولی حس بینهایتی بود حس غریبی حس شیطانی حس خیانت به همسرم و دوستم هم لذت داشتم هم عذاب وجدان یکی می گفت بذن مادرشو بگا یکی تو دلمو خالی می کرد. جانتو من اون شب هیچ گوهی نخوردم که تا قام قیامت خودمو نفرین می کنم که چرا طعم خوش کیرو به کسش ندادم که اگر می دادم الان آبرومو نبرده بود دوست عزیز یا کاری نکن یا اگر کاری کردی به بهترین وجه اونو تمام کن تواین مسائل زن و مرد با هم مساوی هستند.اون اگر نصف شهوت مرو پیدا می کرد که کرده بود الان به دادن به من راضی بود من دوست نداشتم حالت تجاوز داشته باشه دوست داشتم اون هم راضی باشه ولی وقتی اون برای من مثل ماست بود چه کار باید می کردم.
همنجور که چهار چنگولی بر میگشتم که از معرکه فرار کنم گفتم بذار رومو برگردونم ببینم خوابه که ، دیدم داره منو نگاه میکنه که سریع روشو برگردوند. من که از ترس خشکم زده بود داشتم سنگ کوب می کردم یه دلم میگفت بابا این خواب نیست فرار کن یه دلم می گفت حالا که همچی رو فهمید زور گاش کن بین برزخ گیر کرده بودم خلاصه من که انجا کیر نداشتم انگاری من کس بودم اون داره من و میگاد رفتم توآشپزخونه یکم روغن به دستم زدمو به کیرم زدم یه تیر به افتخارش بربمو بلکه راحتشم ولی کیر نبود انگار چول بچه بود که داشتم باش ور میرفتم هرچی می کشیدمش مزدم توسرش انگار که محمد کوچیکه به جای فاطی چار تا قرص والیانت پنج خورده
برگشتم دیدم اون از ترسش با چادر خوابیده به خودم می گفتم برم چادرو جر بدمو خوهر مادرشو یکی کنم.آخه کوسو خانم نه به اون دامنت که جلوی من می پوشی رژه میری ونه به این چادر با ور کن اگر می کردمش الان هیچ وجدان دردی نداشتم چون اون با نشون دادن کس و کونش به من داشت تجاوز می کرد.
خلاصه من حتی جق هم نزدم و رفتم سر کار که کارته خروجمو بزنم.
دایی خانمم از آبادان زنگ زدو من و خانوممو دعوت کرد برای عروسی پسرش ما هم رفتیم شب عروسی همه مردو زن قاتی بود من هنوز هم توی این مسائل خیلی خجالتی هستم پس توی حیاط نشستم . آخر شب که شد فقط خودمونیها مانده بودن من آن موقع سیگار می کشیدم پس برای سیگار کشیدن به بیرون رفتم ،برگشتنه دیدم در بسته شده از اینکه توی اون جمع میون اون همه غریبه خانومم به من کم محلی کرده و سراغی از من نمی گرفت خیلی عصبانی شده بودم.زنگ زدم یه بچه درو باز کرد بهش گفتم برو خانوممو صدا بزن ، اون با مانتویی با دگمه هایی باز آمد در حالی که لبخندی از سردی روی لباش بود خیلی معمولی انگار نه انگار که من یک ساعته که تو کوچمو حتی تعارفی نکرد بیام تو وبا این حالتی که با مانتوی دگمه باز ازش دیدم معلوم بود من انگاری غریبو دیگران محرم ، عصبانی بودم وعصباتیتم دو برابر شد فقط بهش گفتم بریم اونهم که نصبت به فامیل مادرش(یعنی داییهاش و خاله هاش ) حساس بود گفت باشه مادر زنم هم یه اسکلیه که فکر می کنه اگر دختراش ولنگواز باشن اوج روشنفکریه و های کلاسیه و ما اینجا مثل شوهر کس مغزش که نمیدونم الان کدم گوریه برگ چقندریم . بهر حال من زن گرفتم که زنم مال من باشه نه وسیله ای برای دیگران مثل مادر زنم که اندامی تخمی داره و میخواد با دخترای خوش اندامش پوز بده و برای خودش کلاس بذاره ...
من براشون ماشین گفتمو فاطی (خواهر زنم)و خانمم سوارشدن ، مادر زنم آخرین نفر که آمد سوار بشه چنان اخمی تو صورتش کردم که حالیش شه یه من ماست چقدر کره داره ، کاری نداریم من هم مطمئن نبودم که تو مجلس عروسی که بقول خودشون فقط خوداشون بودن چی گذشته من هم که چیزی دستم نبود پس هیچی نگفتم ولی آنقدر دوست داشتم بدونم این جماعت جانماز آبکش چه کار می کردن که یه روز تو خونشون به حلقه فیلم پیدا کردم( فقط حلقه های فیلم بود )پس اونو گذاشتم تو کیف دستیم بردم خونه . یه فیلم قدیمی داشتم حلقه هارو توش گذاشتمش تو دستگاه(زمان وی اچ اس کاست بزرگ اگه یادتون باشه) وه دیدم خودشه همو فیلم عروسی همون شبه همشو دیدم همنجا که من تو عروسی از حیا تو نرفتم خانومم داشت با دادش داماد دست تو دست هم میرقصیدن انهم با چه وضعی خانومم یه شلوار مشکی تنگ پوشیده تمام اندام زیباشو در معرضه خلق الله گذاشته برادر داماد در حالی که هر دو دست زنمو تو دستش داشت با عرق سگی مست کرده بودو باتمام وجود از این موقعیت داشت استفاده می کرد . فاطی هم با یه تیپ مهمانی زنونه با موهای بازو لخت گاه گداری برای مهمانها رقص و غرکمری میداد.
من هم کم تجربه بودم نمیدونستم که چطور باید از یه برگ برنده استفاده کنم وفقط زود از کوره در میرمو دادو بیداد میکنم فقط خودمو جر میدم.
خواهر خانومه که الان خونشون اهوازه با شوهری که من بهشون معرفی کرده بودم اختلاف پیدا کرده بود بحث طلاق جدی بود . خانومم رفته بود پیشش من هم به خونشون زنگ زدمو بهش گفتم هیچی پشت ابر نمی مونه اون گفت چی پشت ابر نمی مونه من هم بهش جریان فیلمو گفتم وگوشی رو گذاشتم .اون که الان خونه خواهرشه ، فاطی هم نگذاشت و نه برداشت هرچی راجع به من می دونست رو به خانومم گفت...
زنم آمد خونه با یه حالتی دمق که انگاری یکی از بستگانش مرده باشه هی بهش گفتم چته اون فقط به یکجا خیره شده بود و اشک می ریخت من و بوگو دنیا روسرم خراب شد آخه اگر می کردمش و بهش حال می دادم وبعد هم دوسه بار اینکارو باش می کردم که الان نمی گفت .آش نخوده و دهن سوخته. کونم سخته بود . انگار ده تا فلفل هندی تو کونم گذاشته بودن. سوار موتور شدمو رفتم سراغ فاطی .یه خونه چهار واحده اجاره کرده بودن خوشبختانه درب حیاط باز بود من رفتم تو درب واحدشون آهنی بود که یکی از شیشه هاش شکسته بود من می تونستم از بیرون دست کنم داخل درو باز کنم و برم تو چون می دونستم اون الان تنهاست و شوهرش شیف مخالف منه . جریان اون شب هم که لو رفته بود دیگه چیزی برای مخفی کردن هم نبودمی تونستم برم داخل و زور گاش بکنم ببینم بازهم می رفت بگه ولی برعکس تمام شهوتم به خشم تبدل شده بود در عین حال دوتا حس رو داشتم هم خشم و هم شهوت می چسبید برم تو همینجور که دارم خفش می کنم آبمو بریزم تو حلقش و بهش حالی کنم کی قدرتش بیشتره من که قدرت بازو دارم و شهوت یا اون که خاله زنکه وعشوه داره . بهر حال بخاطر اینکه کار از اینی که هست بدتر نشه بهترین گزینه این بود که درب بزنم برم تو و با اون صحبت کنم بلکه کمی آروم بگیرم . درو زدم اون گفت: گیه بهش علکی گفتم مانتو خانومم خونه شماست (انگار که هیچی نشده ) اون هم درو باز کرد و رفت که به اصطلاح دونبال مانتو بگرده . من هم رفتم تو و درو بستم باز از اینکه با اون تنها بودم حس عجیبی داشتم ولی وقتی یاد اشکای خانومم می افتادم دوست داشتم حالیش کنم که کارش خیلی نامردی بود.درضمن اینو اضافه کنم من یواشکی با خیلی از دخترای فامیل این کارو کردم ، هیچکی منو لو نداد ولی این نامرد ، نمی دونم چون بخاطر اختلافش با شوهرش که من بهش معرفی کرده بودم ( که احتمالش زیاده).صداش کردمو بهش گفتم که این چه حرفی که به خانمم گفته اون که با زبونش آدمو می خوره دوقرتونیمش هم باقیه گفت تقصیر خودته من می خواستم حالیت کنم که از این کارت بدم میاد .
بهش گفتم خوب اگر بدت میومد یه جوری به خودم می گفتی(اگر اون از کارم بدش می آمد چرا با دامن لامبادایی جلوم راه میرفت) اگرکرده بودمش الان بام رفیق می شود و اینجوری آبرومو نمی برد.بهش گفتم ببین من اگر بخوام بات کاری بکنم موقعیت برام زیاد پیش می اد مثل الان می تونم باهات هر کاری بکنم.از ترس دستش میلرزید و صداش به وضوح می لرزید. فکر کنم تا همینجا کافی بود ولی اون با پنبه سرمو بریده بود که تا حالا دارم ازش درد می کشم چون گاه گداری که با خانومم جرو بحثم که می شه اشاره به اون شب می کنه و با پتک می کوبتش تو سرم حلا بدتر از اون اینه که با هم که صحبت می کنن فاطی به خانومم می گه من اگر شوهرم همچین کاری با من می کرد حتما" طلاقش میدادم.
در ادامه بهتون می گم که من از فاطی چه آتوی گرفتم و اون با این آتویی که از من گرفته بود چطور منو جلو خانوادش سنگ روی یخ کرد.
     
#372 | Posted: 2 Feb 2013 18:55

آسانسور هوس

بااین که ده سالی از مامانم کوچیکتر بود و سی سالش می شد ولی خیلی با مامانم جیک شده بود . نمی دونم چرا بعد از پنج سال ازدواج هنوز بچه نداشتند . اون جوری که ازحرفای مامان متوجه شده بودم زن وشوهر هیشکدوم واسه درمان و این که ببینن علت بچه دارنشدن چیه نرفتن دکتر و آزمایش بد ن . خیلی خوشگل بود . اسمش بود تانیا . راستش اولین باری بود که این اسمو می شنیدم . سال آخر دبیرستان درس می خوندم و جز یکی دوبار اونم با دخترای اهل حالی که با همه حال می کردند با کسی حال نکرده بودم . تانیا وشوهرش مشترکا یه بوتیک بزرگ رو اداره می کردند . معمولا یکیشون بود مغازه و یکی دیگه بود دنبال جنس در کشورهای دیگه مثل تایلند و ترکیه و چین و گاهی هم امارات . منم که بچه بزرگ خونه بوده اسمم شهرامه و خواهرم هم شهره هشت سالی ازم کوچیکتره خیلی هم درس خونه . بابام هم بنگاه معاملات ملکی داره همین دور و بر خونه خودم . مامان شهلا و تانیا که چونه شون گرم میشد می رفتم اتاق خودم یه گوشه ای سنگر گرفته و محو تانیا می شدم . از اون زنای خیلی خوشگل و نجیبی بود که خیلی اصول و مقررات حجاب در حد معمول و عرف رو رعایت میکرد . یک زن مذهبی و خشک نبود ولی جلوم با روسری ظاهر می شد و هروقت مجبور بودم برم تو جمع اون و مامان یه یاالله می گفتم و اونم روسری سرش می ذاشت .. بااین که روسری میذاشت ولی در پوشیدن لباسای فانتزی مراعات نمی کرد . یه لی استرچی پاش می کرد که کون برجسته و درشتشو در حال ترکیدن نشون می داد و حتی رو قسمت کوس و درزش طوری بود که آدم حس می کرد که جای کوس هم قالب کوس تانیا جونم ساخته شده . بااین که وقتی رو کاناپه می نشست زوایای کونش مشخص نبود ولی من کیرمو در می آوردم وبه یادش جلق می زدم . زن خوش صحبتی بود . باهام درمورد مسائل مختلف حرف می زد . وقتی باهام صحبت می کرد من فقط به آهنگ صداش توجه می کردم و دیگه به بقیه حرفاش کاری نداشتم . ما هردومون در یه طبقه از ساختمون ده واحدی پنج طبقه زندگی می کردیم . طبقه پنجم که از اونجا به پشت بوم راه داشتیم . .این که یه روزی اونو بکنم واسم آرزو شده بود . برای این کار باید پرروتر می شدم و اعتماد به نفس زیاد تری پیدا می کردم . یکی از دوستام که مثل من خیلی خوش تیپ و دلیر بود گفت که تمام زنای دنیا چه بی شوهر و چه با شوهر این آمادگی رو دارن که زیر هر کیری بخوابن همون جوری که ما مردا آمادگی داریم هر کوسی رو از خواب بیدار کنیم ولی این یه قلق می خواد و این که باور ها رو در یک زن عوض کنیم که اون بسته به هنر انسانی ما داره . می بینی بعضی پسرا نه قیافه دارن نه پول دارن و نه کیر درست حسابی اما خوشگل ترین دخترا و زنا رو تور می کنن حتی شوهر داراشو .

واسه همین من خیلی زود اونم با شهامت پنح شش تا دوست دخترپیدا کردم هرچند با بیشترشون تلفنی حرف می زدم ولی همین اعتماد به نفس منو زیاد تر می کرد با این حال تانیا بهم توجهی نمی کرد . برخوردش بیشتر باهام مثل پسری که نداشت یا داداش کوچیکش بود و من این طور نمی خواستم . اون خیلی به خودش می رسید . تازه رفته بود به مرز سی سالگی . یه میکاپی رو صورتش انجام می داد که اونو عین بیست سالهها نشون می داد . ولی نمی دونم چرا روسری رو از سرش نمی گرفت . یه بارکه محو صورت زیبا و کشیده اش شده بودم اون مطلبوگرفت و نگاه معنی داری بهم انداخت و لباشو ورچید که یعنی متوجه ام شده . یه بار رفتم خونه شون کانالای ماهواره رو براش ردیف کنم و اون چند تا کانالی هم که در مورد مد لباس بود کنار هم گذاشتم رفتم رو یکی از اونا.. وای عجب زنایی رو نشون می داد با مایو و سوتین و با اون هیکل مانکنی در حال مانور بودند .. -آقا شهرام .. خوب نیست یه پسر اینا رو ببینه -تانیا خانوم ببخشید ایرادش درچیه .. شما که تو بوتیکتون جنسای مد روز و ماهواره ای هم می فروشین پس دیدنش چه اشکالی داره . از طرفی زنا که خودشونو مرتب می کنند فقط برای این نیست که پیش زنای دیگه جلب توجه کنن .. .. یه اخمی بهم کرد وگفت خب بسه دیگه نمی خواد ادامه بدی . مثل این که من باید یه تغییراتی در رفتار خودم بدم . دلم می خواست اعماق اون تن و بدنو دید بزنم . کون خوشگل و تپلشو ببینم و حال کنم. یه فکر عجیبی به سرم افتاده بود مهندسی خونه طوری بود که از پشت بوم مسکونی می شد به زحمت خودمو برسونم به فضای خلوت پشت توالت وبرگشت یه خورده سخت بود . بالای دیوار توالت یه پنجره کوچیک داشت. اگه من خودمو به اون فضای خلوت و اون پنجره می رسوندم معرکه بود . می تونستم یهنردبون بذارم ولی کاملا قد نمی داد و برگشتن سخت بود . اگر هم می فهمیدن و دراین فاصله کسی میومد بالا که یه انگولکی به این دیشش بکنه و هوایی بخوره باید حال بگیری می شد . ولی دلو زدم به دریا و این کارو کردم . خوبی پنجره شیشه ای این بود که عرض خوبی داشت و تهویه هم به یه قسمتش چسبیده بود و ارتفاع بلند نمی ذاشت که تانیا حوصله کنه بیاد اون فضای خلوت یاداکتو دید بزنه . لزومی هم نداشت ولی اگه منو می دید چی .. ولی تا اونجایی که دقت کرده بودم جهت لگن و پنجره طوری بود که راحت می شد دید زد . همین حالتو خونه ما هم داشت .. نردبونو گذاشته بودم مسیر خونه خودمون و بهمحض این که رفت دستشویی منم رفتم پشت پنجره . اخلاقشو می دونستم خیلی وسواس بود به این زودیها بر نمی گشت دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . هرچند آخراش رسیدم ولی رو همون نردبون شلوارمو کشیدم پایین و جق زدنو شروع کردم . کون درشت و سفیدشو که روی لگن توالت نگه داشته بود . شلنگ آبو گرفت و رو کوسش آب پاشید . اونو نتونستم ببینم اون طرف بود فقط کونشو می دیدم . طوری حشری شده بودم که اگه می تونستم این دیوارو می شکستم و می افتادم روش .. نمی دونم چرا چند بار رو کوسش دست مالید و کف دستشو به چشاش نزدیک کرد شاید می خواست ببینه چقدر هوس داره یا کوسش خیسهو دوری از شوهره چقدر روش اثر گذاشته . قربون کوست تانیا . شوهرت که نیست من هستم . چرا این قدر احساس کمبود می کنی . بازم هوس داشتم که یه جق دیگه هم بزنم ولیدیگه نگهش داشتم برای بعد . اومدم بالا و نردبون رو هم به سختی کشیدم بالا . البته پس از این که تانیا رفت . از اون به بعد من دیگه نمی دونستم چیکار کنم . بد جوری رفته بودم تو نخ زن همسایه . فقط به این فکر می کردم که اونو بکنم . نه به درس فکر می کردم نه به دانشگاه نه به آینده . زندگیمن فقط شده بود یک رویا . رویای گاییدن اونو همه چیزو خلاصه شدن در اون می دیدم . اونم از حرکات و رفتار های من فهمیده بود که یه نظر خاصی نسبت بهش دارم . می خواست اذیتم کنه .. روسریشو از سرش در می آورد . دیگه دگمه های بلوزشو تا آخر نمی ذاشت ولی حرفاش و حرکاتش همون بود . یه بار کهمامان رفته بود آشپز خونه چایی بیاره و منم به یه بهونه ای اونجا بودم نگاهمو به سینه هاش دوخته بودم که قسمت بالاش به خوبی مشخص بود اون یه اخمی بهم کرد کهجا نرفتم ولی دگمه بالایی بلوزشو بست و منم از ناراحتی تا صبح خوابم نبرد از ترس اینکه دفعه دیگه این جوری نیاد ولی وقتی دو روز بعد دوباره اومد و اونو با همون شرایط دیدم دیگه آروم گرفتم . مانتوهایی که تنش می کردهم حرف نداشت . وقتی که حرکت می کرد برجستگی های باسنشو به خوبی نشون می داد.یکی از شب جمعه ها به عروسی یه زوجی دعوت بودیم که از بر و بچه های همین ساختمون بودند . پسری از یه واحد با دختری دریه واحد دیگه و همه هم دعوت بودند . در یکی ازتالار های بزرگ شهر و تا صبح هم قرار بر بزن و بکوب بود . یه پول و پله ای هم تو جیب اماکن ریخته بودند و مجوز گرفته بودند که آزاد باشن . مامان همش از این ناراحت بودکه چرا تانیا هنوز از تایلند بر نگشته . ظاهرا اون دو ساعت بعد از شروع مجلس می رسید .. جفت پاشو کرد تو یه کفش که تا این تانیا نیاد من نمیام -مامان شاید هواپیماش تاخیر داشته باشه .. شوهرش خودش داره میاد عروسی -اون از خداشه . ازبس چش چرونه -مامان پشت سر مردم این قدر حرف نزن خوبیت نداره . -الان باید رسیده باشه .. اون جاشو نمی دونه کجاست . یکی باید بهش بگه . موبایلشم بر نمی داره -مامان داخل هواپیما ؟/؟ از اون حرفاست . هیچی مامانه رو فرستادم و از کل ساختمون فقط من موندم و من که مثلا راهنمای تانیا جونم شم . خیلی خودمو شیک و پیک کرده بودم . وقتی تانیا اومد همراش میرم طبقه بالا و دیگه یه جورایی مخشو کار می گیرم . شده بودم یه بچه سوسول تمام عیار . یه شلوار سفید با یه بلوز قرمز شیک آستین کوتاه .. این هشت ده روزی که تا نیا نبود یه ریش پرفسوری هم گذاشته بودم .. جااااااان حتما قبولم می کنه .. نکنه اون تو تایلند زیر این ماساژها کوس و کونشو میده هوا و سیر بر می گرده .. نه بابا اون انصاف داره و از این کارا نمی کنه . فقط دعا می کردم که اهل خونه همه برن و بعد تانیا بیاد . همین طور هم شد یه ساعت بعد از رفتن همه حدود ساعت 9 شب تانیا اومد .. -تو این جا چیکار می کنی . -هیچی منتظر شمابودم -من ؟/؟ واسه چی ؟/؟ -جریانو واسش تو ضیحدادم . -حوصله ام نمی گیره خسته ام ولی باید خیلی باحال باشه . حالا برم بالا ببینم چه خبره. چند تا چمدون بار باهاش بود . شانس آوردیم این آسانسور هم از اون آسانسور های بزرگ و جا دار بود . که بیست نفر هم داخلش جا می شدند . کمکش کردم و چمدونها رو گذاشتیم داخل آسانسور -خوب تیپ زدی ها .. امشب دیگه حسابی دل دخترا رو می بری . ولی حواست باشه ها . این روزا دخترا خیلی پررو تر از پسران . -شما هم این طور بودین ؟/؟ -تو دیگه پررو نشو شهرام جان من جای خواهر بزرگتم . دیگه آدم با یه زن متاهل که از این شوخی ها نمی کنه . سوار آسانسور شدیم سه طرف آسانسور آینه داشت . دلم می خواست همونجا لختش می کردم و تر تیبشو می دادم. ولی با همه هارت و پورت هایی که با خودم داشتم می دونستم بازم یه چیزی مانع این کارم می شه . چقدر منو تشنه تا لب چشمه می برد و بر می گردوند ولی باید یه جوری ردیفش می کردم . من به این سادگی ول کنش نبودم . رفته بودم تو کوکش .. چقدر خوشگل شده بود .هفت هشت ساعت سواری هوایی و خستگی راه هنوز اونو سر پا داشته بود دلم میخواست بهش بچسبم ولی این آسانسور لعنتی طول و عرضش خیلی زیاد بود . منو به یاد آسانسور های بیمارستان مینداخت . دگمه طبقه پنج رو فشردم . کاشکی پنجاه طبقه بود اینجا ولی.. می دونستم وقتی برسیم عرضه ای ندارم .این مانتوی کیپی هم که تنش بود خیلی کونشو گنده تر نشون می داد می دونم مخصوصا پشتشو کرد بهم تا دلمو ببره ولی چیزی بهم نده . منم با کمال گستاخی دیدش می زدم . اونم از تو آینه منو می دید . نمی دونم چرا هنوز نرسیده بودیم .. وای آسانسور وایساده بود . از کار افتاده بود . تکون نمی خورد . برقش قطع نشده بود . یعنی اون برقی که داخلش بود و روشنایی قطع نشده بود . نمی دونم چه چیزش از کار افتاده بود . من که این چیزا رو وارد نبودم . اصلاهم نمی دونستم آیا از جایی هوا میاد یا نه . هیشکی هم در این ساختمون نبود . پس باید چیکار کرد . ولی من زیاد خیالم نبود .. جووووووون با این تانیا جونم چند ساعتی تنها می مونم . حداقل تا سه ساعت دیگه شام نمیدن و یک ساعت هم بر گشت چهار ساعت .اگرم بخوان تا رقص و آواز صبح بمونن که هفت هشت ساعت دیگه هم نمیان . تانیا داشتسکته می کرد -شهرام جان یه کاری بکن . ما این داخل خفه میشیم . یه زنگی بزن .. موبایلم شارژنداره . تازه نمی دونم آنتن شاید نده . هرچی این کلید های اضطراری رو می زدیم خبری نبود . مشت و لگد های الکی هم به در می زدم می دونستم کسی اون دور و برا صدا رونمی شنوه اگرم بشنوه فکر می کنه یکی داره خونه چکش کاری می کنه . -تانیا خانوم غصه نخور حداکثر تا صبح میان .. ما تااون موقع هوا داریم . خفه نمیشیم .. بعدش چیزی نیست اگه اکسیژن کم بیاریم هم تا چند ساعت فقط ممکنه بعضی قسمتهای بدنمون فلج شه .. البته به نظر میومد از یه جاهایی هوا میاد . تانیا هنوز هیچی نشده از حال رفته بود . کلی اکسیژن داشتیم تنگی نفس گرفته بود . -شهرام یه کاری بکن . ما خفه می شیم .. دیگه تانیا خانومو تبدیل به تانیا جون کرده بودم . -تانیا جون عیبی نداره کنار هم خفه شیم نمی دونی این جوری مردن چه حالی میده .. نه ای وای راستی راستی از حال رفته بود . نکنه این بمیره کار دستمون بده . آسانسور با این فضای به این گندگی . کفش هم موکت کاری شده بود . ما تو راه گیر کرده بودیم و دیگه اونو رو زمین خوابوندم . راستش این کارش منو هم ترسونده بود حس می کردم نکنه منم نفس تنگی بگیرم . دهنمو پر از اکسیژن کرده و دماغشو گرفتم و تنفس دهن به دهنو شروع کردم تا حالش جا بیاد . عجب لبایی ! خوردن داشت . هنوز هوش بود. حتما فهمیده بود که همراه با تنفس دهن به دهن دارم اونو می بوسم دگمه های مانتوشو باز کردم مانتو رو در آورده گذاشتم رو چمدوناش . بلوزشم هرچی دگمه داشت رو باز کردم . یه خورده هوشیار تر شد و زد پشت دستم .. -بی تربیت چیکار می کنی -تانیا جون موضوع مرگ و زندگیه . من نمی تونمبی تفاوت بشینم و ببینم که جون یک انسانی در خطره . وای جون یه سوتین بنفش از اون تایلندی ها بسته بود که به سینه ها ایستادگی خاصی می داد . دیگه از این بهتر نمی شد . دستمو گذاشتم رو همون سوتین و همراه با سینهاونو می گردوندم . -نهههههه شهرام زشته .. -اینم جزیی از عملیات بیدار سازیه . -نه نکن.. این کارو نکن . -تانیا جون این لحظه های آخرزندگی رو بذار خوش باشیم . این مهمونا تا صبح از تالار بر نمی گردند و ما هم خفه میشیم . پس بذار با لذت از این زندگی و دنیا خدا حافظی کنیم . تانیا دست و پا می زد و می خواست حودشو خلاص کنه -کجا می خوای در بری . تو که جون نداری .. -ولم کن خفه شدم . -خودم خنکت می کنم . بازم استرچ پاشکرده بود داشتم از همون روبرو از پاش در می آوردم که یه دور خودشو بر گردوند . بد تر کرد چون دیگه وقتی کون بر جسته شو در یه حالت استرچی دیدم طاقتم طاق شده بود . سرمو انداختم روش و زبونمو کشیدم رو شلوارش . -جاااااااان تانیا کونتو .. -نکن کثافت . میندازمت زندون .. آخ نفسم نمیاد . الان یه کاری می کنم که نفست بیاد . با حرص و سرعت شلوارشو کشیدم پایین و کلی هم لگد خوردم .کون سفید و گنده شو همین جوری زیارت میکردم و نمی دونستم دیگه با چه زبونی اونو بلیسم . تکون نمی تونست بخوره . واسه این که زیاد تنش درد نگیره مانتوشو از زیر رد کرده تا روش دراز بکشه . آخه موکت اذیتش می کرد . منم دست به کار شدم . کون تانیا جونمو از وسط بازش کرده و زبونمو از کناره های شورتش رو کوسش کشیدم . هنوز خشکبود . باید اونو حشریش می کرد . شورت نازکوو فانتزی اونم همرنگ سوتینش بود . از پاش کشیدم بیرون . اونم به زور و چپوندمش تو دهنم و حال کردم . خیلی کیف داده بود . بلوز شو که در آوردم ازش تنها چیزی که با قیمونده بود سوتینش بود . کمرلخت و سفیدش تو دید من قرار داشت . . از جام پاشدم و خودمو تا بخوام لخت کنم اون از جاش بلند شد . خنده ام گرفته بود . فکر کرد می تونه درو باز کنه و فرار کنه . اونو ته آسانسور گیر انداختم . پشت کرده بود به من و جفت دستاشو گذاشته بود رو کوسش منم خودمو چسبوندم بهش و گفتم تانیا جون کجا می خوای در بری -خدمتت می رسم -تو که تازه از مردن حرف می زدی .. اینو که گفتم یه خورده دوباره نفسش گرفت -تانیا جون دوروز دنیا ارزش اینحرفا رو نداره . اگه مردیم با خوشی از این دنیا میریم . اگه جون سالمم به در بردیم یهخاطره خوش واسه هردومون میشه . -نه من نمی تونم تو روی شوهرم نگاه کنم . دستامو گذاشتم رو کمرش تا آخرین چیزی رو همکه تنش مونده بود درش بیارم . سوتینو هم یه گوشه ای انداختم و و جفت دستامو رسوندم به سینه هاش . چهره خوشگلشو تو آینه می دیدم . سرشو انداخته بود پایین . ولی چشای خوشگلش مشخص بود . با سینه های درشتش بازی می کردم . -تانیا از لحظه هات استفاده کن . پشیمون می شی . زمان از دستتدر میره . زندگی شکار لحظه هاست . -نه درست نیست .. -درسته روتو بر گردون این طرف . حس کردم تنش داغ شده . -نهههههه خواهش می کنم . متوجه شدم که یه خورده رام شده . وقتی که روشو تنشو طرف خودم بر گردوندم سرشو انداخته بود پایین. - یه پاشو بلند کرده و انداختم رو شونه هامو کف دستمو گذاشتم رو کوسش و اونو چنگش گرفتم . تند و تند این کارو انجام می دادم . یواش یواش داشت آب اولیه اش در میومد و همراه با آبش ناله هاش هم همین طور .-دیدی نگفتم چقدر مزه میده ؟/؟ خودمو بهش چسبوندم و لبامو گذاشتم رو لباش تا با بوسه هام داغش کنم . نفسهای تندش نشون می داد که هوس داره . و کوس خیس و چشای بسته اش و مهمتر این که دستشو از زیر رسوند به کیر کلفت من و کف دست خودشو دورش حلقه زد و و اونو به طرف کوسش که دست من روش قرار داشت کشوند . جووووووون دیگهحس کردم تونستم که تسخیرش کنم . دستش رو کیر من قرار گرفته بود . یه خورده که لبم از رو لباش جداشد گفت شهرام -جووووووون بگو -من نمی خوام بمیرم من جوونم میخوام از زندگیم لذت ببرم . -منم برا همینه که الان همش بهت میگم که لذت ببر و با هام عشق کن . منم دوست دارم از زندگی لذت ببریم و با هم حال کنیم . تو رو می برمت بیرون .. هوس دیگه فکر مرگو ازمون دور کرده بود. من که دلم قرص بود نجات پیدا می کنیم. دست تانیا روی کیر من قرار داشت ولی من دستمو از رو کوسش بر داشتم . چون اون کیرموبه طرف کوسش حرکت می داد . -آخخخخخخ تانی جون . دستات جادو می کنه .. بمالون کیرمو به کوسسسست -اوففففف اووووفففففف کیرت چه آتیشه .. آتیش آتیشه .. یه گلوله آتیش . داره می سوزونه .. کیرم به کوس داغش چسبیده بود . چشاشو باز کرده بود و تو چشام زلزده بود . فاصله چشا و نگاهمون به همنزدیک شده بود . -خیلی شیطونی شهرام . -تو هم خیلی ناز و طنازی تانیا . -کیرتو بکن تو ناز من . توی ناز نیاز من . چقدر در این لحظه های غم و نومیدی می ارزه از این کارا .. به آدم امید میده . خونو تو رگای آدم به جریان میندازه . سر کیرم به سر کوسش چسبیده بود . -پس دیگه از دستم در نمیری . حالاتو این کیرو می خوای ؟/؟ دیگه ردم نمی کنی ؟/؟ یه حرکتی به وسط کونش داد که چند سانتی از کیر من رفت تو کوسش . کیرمن وارد جهنم هوس شده بود . منم خودمو به طرفش حرکت دادم حالا یه پاش رو یکی از شونه هام قرار گرفته بود و کیرمو از زیر می فرستادم بره ته کوسش یه میله افقی هم در پایین و حاشیه آینه قرار داشت که فقط دستشو می تونست بذاره اونجا . سرعت گاییدن تانیا رو زیاد کرده بودم . به آرزوم رسیده بودم . -عزیزم عزیزم شهرام . می میرم واسه کیر تازه ات . نمی خوام حالا به هیچ چیز دیگه جز همین فکر کنم . من فقط اینو می خوام . یه دستشو گذاشته بود دور کمر من و یه لحظهکیرم طوری به کوسش چسبید که نتونستم خودمو ازش جدا کنم . -تانیا .. تانیا آهههههه نههههههه اونم خیلی خوشش اومده بود . -راحت باش عزیزم راحت باش شهرام جون .. فقط حواست باشه اگه سر و صدا شنیدی خودمونو جمع کنیم . فقط بذار بریزه توکوسم . خیلی تشنه امه . نمی دونی تواینسفر چقدر تحریک شدم .. آخرش قسمت اینجا بود که بیام حال کنم . کوسشو دور کیرم می گردوند تا آب بیشتری ازش خارج کنه . لحظه داغ و پر تنشی بود . آب کیرم از دور و بر کوسش در حال ریختن رو پاهاش بود . با این حال بازم کیرمو تو کوس تانیا حرکت می دادم تا اون بیشتر حال کنه . . هردومون وایسادیم . -تانیا جون می ترسی ؟/؟ دوباره دستشوگذاشت رو کیرم یه نگاه تو چشام انداخت وگفت تا تو و اینو دارم از چی باید بترسم -قربونت . ایستاده کیرمو کردم تو کوسش و این بار هر دو مون صاف وایسادیم ولی خودشو کنارکشید و رفت یکی از چمدوناشو باز کرد وچند تا حوله رو زمین پهن کرد . -تانی جون اینا برای فروشه -ولش شهرام پول به دستمیاد ولی زندگی به دست آوردنش سخته ..پس تا زنده هستیم بذار زندگی کنیم .. کف آسانسور پر شده بود از حوله و یه سری وسایلی که حداقل در اون لحظات ما بتونیم رو یه جای تمیزی ولو شیم . -ببینم ماساژتایلندی هم می خوای ؟/؟ خندید و گفت این جا رو حموم گیر آوردی .. یا .. -خوشحالم که می خندی .-پاهشوبه دو طرف باز کرد و گفت یادت پاشه هنوزار ضا نشدم . تو می دونی باید چیکار کنی ؟/؟ -در این کارا تجربه ندارم ولی می دونم بایدچیکار کنم -خیلی شیطونی شهرام از چشات می باره می خوای بگی با یه زن دیگه هم بودی ازم خجالت می کشی ؟/؟ عیبی نداره .. فدای تو و احترامت همین کارا رو می کنی که دوست دارم بیشتر و بهتر خودمو در اختیارت بذارم . بهتر و بیشتر بهت کوس بدم . پاهاشو به دو طرف باز کرد و گذاشت رو میله های کناری و من هم دهنمو انداختم رو کوس نابش . یهکوس تپل و چاقالو و خوشگل و برق انداختهکه نشون می داد همین دو روزی باید برق انداخته باشه . اون چه جوری چند روزو دور از شوهره تحمل می کرد . چیکار داشتم . با این که حاشیه های کوسش ورم زیبایی داشت ولی چاک وسط و سوراخش از تنگ بودنش حکایت داشتو خب منم که قبلا گاییده بودمش و مظنه دستم افتاده بود -بخور کوسسسسمو ولم نکن شهرام . همین طور با سر به کوسش فشار می آوردم و اون رو به عقب حرکت می کرد . تاجایی که سرش رسید به دیواره عرض آسانسور . می خواست این طرف و اون طرف به گردش خودش ادامه بده ولی من دو تا رونشو داشته و کوسشو با حداکثر فشاری که دردشنگیره و جاهای حساسشو میک می زدم خیلی راحت و بی خیال داخل آسانسور جیغ می کشید ..-شهرام جوووووون کوسسسسسم داره مثل یه شمع مث کره مثل خامه آب میشه .. -مثل یه عسل سفت و شیرین چی .. -میکش بزنبخورشششش . واسه تو نرم شده .. -فرار نکن از دستم تانیا جون . هم ازم فرار می کرد وهم خودشو بهم می مالوند . نذاشتم تکونبخوره می دونستم همین جا باید تمومش کنمو کارای دیگه رو شروعش کنم . دستاشو رسونده بود به میله های کناری و فریاد می زد من دیگه همون حرکتو ادامه داده تا این که دیدم دستاش شل شد -آخخخخخخخ داره میاد شهرام . آبم داره می ریزه . چقدر نرم و داغه .. .. می دونستم که با نوازش کردن و بوسیدن من این هوسهاش خوب پخش میشه . همین کارو هم کردم . چشاشو بسته بود و با دستاش به دنبال کیر شق شده ام می گشت . گذاشتم تا خودش کیرمو طرف کوسش ببره . . این بار راحت تر اونو می گاییدم . -شهرام جون .. انگار نه انگار تازه ارگاسم شدم . -شاید واسه اینهکه چند دقیقه ای میشه کیرم تو کوست نرفته . تانی جون چه اندامی داری . من می میرم برای اون کون درشت و تپل و سفیدت . -چش چرون تو همیشه نگاه بدی بهم داشتی -ولی آخرش که خوب بود ؟/؟ -شیطون بلا کارتو بکن .. حسابی که اونو از کون گاییدم خواستم که یه دور برگرده و کونشو خوب دید بزنم . -شهرام حس می کنم نفسم گرفته .. ولی دلم نمیخواد از زیر کیر تو پاشم . نگاهی به ساعت انداخته و دیدم ساعت نزدیک دوازده شبه . -تانی جون باورت میشه ما سه ساعته که مشغولیم . همون کونی که قبلا از توی توالت یهچشم انداز قشنگی واسم داشته بود دوباره افتادتوی دید من . کیرمو به چاک کونش چسبونده و تانیای من که واقعا مجهز بود در یکی دیگه از چمدوناشو باز کرد و یه قوطی کرم پلمب شده رو داد دستم . -بازش کن و دور محل و داخل جایی که می خوای فرو کنی بمال . کجا استفاده شه بهتر از تو کون من و رو کیر تو ..-قربونت تانیا . قربون تو و کون تو . ک


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#373 | Posted: 2 Feb 2013 18:59

ادامه
..-قربونت تانیا . قربون تو و کون تو . کیرم به دیدن همچه کونی دوباره شق کرده بود . فکر نمی کردم با همون ضربات اول داغ کنم ولی به خودم فشار آوردم آبمو توی کونش خالی نکنم . -تانیا تانی خوشگله منسرشو به طرف من بر گردونده بود و می گفت بیا لب لب من مال توهه .. مال تو عزیزم .. بگیرش .. لبام رو لباش اونو می گاییدم . دلم می خواست با نگاه کردن به کونش کیرمو توی سوراخش فرو کنم و بکشم بیرون ولی اون عاشق این بود که من ببوسمش واین جوری چشام دیگه نمی تونست متوجه کونبر جسته و پر هوسش باشه . چه معجزه ای .فکر نمی کردم تانیا زیر کیر من باشه و دارم اونو راحت می کنم . پس یه زن هم مث یهمرد نیاز داره وقتی پای هوس در میون میاد ایمانش میره زیر سوال . هر چند همه این جورینیستن ولی آمادگی اونو دارن . دستمو فرو برده بودم لای موهای نرم و افشون تانیا . موهاش به رنگ خرمایی بود و یه خورده بور می زد. کونشو در ذهنم تصور می کردم که با حرکت کیرم می لرزه . در همین خیالات بود که حرکت آب داغ کیرمو حس می کردم . خودمو کاملا وقف کونش کرده بودم . نرم کیرمو بایه حالت شیب دار در انتها به لبه های کناریکوسش مماس کرده و طوری کیرمو حرکت می دادم که حداکثر داغی و لذتو داشته باشه و تا می تونه آب کیرمو داخل کونش خالی کنه . تانیا مال من شده بود . حالا دیگه خوب گاییده بودمش .. لبای چسبیده به لباش در حال خالی کردن مدام باز و بسته می شد و می خواست اوج هوس خودشو نشون بده .. آخرش یه فاصله ای بین لبام انداخته و گفتم تانیا من الان در بهشت روی زمین هستم . -قربون آدم خودم برم-منم حوای خودمو می پرستم . یه خورده دیگه با هم ور رفتیم و دوتایی مون گرسنه مون شده بود . یه خورده خوردنی با خودش داشت از اونایی که داخل هواپیما بهش داده بودند و یه خورده هم از اونایی که معلوم نبود چه جوری اجازه حملشو بهش داده بودند . نسبت به هم زیاد ایثار گری می کردیم . یه بیسکویت رو میذاشتیم بین دهن خودمون و هرکدوم آروم تر گازش می زدیم تا اون بیشتر بخوره . به آخرشکه می رسید همدیگه رو می بوسیدیم . خیلی نامرتب شده بودیم . فضای اتاقی آسانسور روکرده بودیم اتاق خواب . جای حموم و دستشویی خالی . مجبور شدیم خودمونو مرتب کنیم . چون دیگه اگه میومدن و ما رو این جور آشفته می دیدند خیلی ضایع بود . اثر روژ و این جور چیزا رو رو تنم پاک کرده . وسیله ها رو داخلچمدون ریختیم . درهر حال هر علامتی رو که نشون دهنده ور رفتن ما با هم بود پاک کردیم .دو ر تا دور آینه خیلی عریض آسانسور پر بود ازاثر انگشت ما که در هنگام سکس به جا مونده بود . چیزی رو ثابت نمی کرد ولی اونا رو هم که عین جا پای گربه شده بود پاک کردیم . هنوز اثری از مهمونای صاحبخونه نبود .یعنی صاحب خونه هایی که رفته بودند مهمونی. دیگه وقتی هوس گل می کرد شلوارشو تا نیمه پایین کشیده کیرمو میذاشتم داخلش که وقت تلف نشه و ما هم به فیض اکمل برسیم . دو نصفه شب بود که چند نفری سر و کله شون پیدا شد . به محض شنیدن صدای اونا با مشت و لگد حالیشون کردیم کهاسیر شدیم . دو ساعتی کشید تا برن یکی رواز خواب بیدار کنند و بیارن . خلاصه ما رو از اون خراب شده نجات دادند ولی من به آرزوم رسیده بودم . قبل از این که اونا ما رو در بیارندر آخرین لحظه هایی که دو نفره بودیم بهمگفت فراموش کن هر چی که بین ما اتفاق افتاده .. این برای لحظاتی بود که نمی شد تصوری از آینده داشت -ولی تانی جون ما به زندگی و آینده امید وار بودیم -شهرام من شوهر دارم . وضعیت ما در اینجا فرق می کرد . درهر حال دوروزی می شد که اونو ندیده بودم .منتظر بودم که یه بعد از ظهری بهمون سر بزنه . چون طبق گفته مامان یه چند روزی رو می خواست خونه بمونه تا اعصابش آروم بگیره و شوهرش هم بوتیکو اداره می کرد . یه بعد از ظهری یه کاری واسه مامان پیش اومد و رفت . نیمساعت بعدش در خونهمونو زدند و تانیا بود .اول من سلام کردم واونم علیک گرفت-ببخشید تانیا خانوم مامان نیستند . دوباره همون جوری حرف می زدم . -من خودم می دونم اون نیست . با تو کار داشتم . می تونی یه نگاهی بکنی ببینی چرااصلا رسیور من هیچ کانالی رو نشون نمیده ؟/؟ یه ده دقیقه دیگه بیا الان میرم پایین یه کاری دارم بر می گردم . من به جای ده دقیقه دیگه یک ربع بعد رفتم . درو واسم باز کرد .. رفتم داخل اما کسی رو ندیدم . توی هال و جلوی میز تلویزیون و این دم و دستگاهها نبود . -تانیا خانوم . تانیا خانوم . -بفرمایید .. رفتم طرف صدا .. لخت روی تخت اتاق خوابش افتاده بود . اونم دمرو . -ببینم شهرام جون . با یه ماساژ به سبک تایلندی چطوری . یه لحظه پاهام سست شد . دست و پامو گم کرده بودم و میخواستم لخت شم انگار دستام می لرزید . ولیخودمو لخت کردم . -تانیا خودتی ؟/؟ -بیا جلومگه من خواهر دو قلوم هم دارم ؟/؟ روغنو از رو میز توالت بر دار از تایلند آوردمش . مردماز بس زنای لخت و دراز کشیده رو دیدم و که مردا دارن اونا رو می مالن و منم باید با حسرت به اونا نگاه کنم . حس می کردم که تازه می خوام بیفتم رو کون تانیا . با چرخشای کونش دلمو برده بود -شهرام نکنه پشیمونشدی و میگی ور رفتن با یه زن شوهر دار حرامه ؟/؟ بیا عزیزم بیا جلوتر .. دیگه باید سنگ تموم بذاری . نفهمیدم چه جوری لخت شدم . -بیا جلو نترس . امشب شوهرم خونه نمیاد . می تونی نصفه شبی هم جیم بزنی بیای این طرف -اوووووفففففف اصلا نصفه شبی چرا . یه بهونه میارم میگم می خوام با دوستام درس بخونم . -پس آبتو داشته باشواسه امشب که تو هر سوراخی که دلت خواست خالی کنی .. دیوونه شده بودم . جفت دستاموگذاشته بودم رو کونش و همونجا رو فقط با روغن می مالوندم . -اوهوی شهرام جون ما رو کون کردی رفتی . من کوس و کمر و سینه هم دارم . یادت باشه توی آسانسور زیاد به سینه هام نرسیدی ها . ازت گله داره .. اونجا روهم واسش روغن مالیدم . بدن سفیدشو براق کرده بودم . شونه هاشو می مالوندم . پشت پا و گردن و حتی دستمو به جلو بدنش می رسوندم . ولی به قسمت کون که می رسیدم از پایین کون و کپل به بالا و از دو طرف به وسط گوشت و اون بر جستگی و لمبرشو گرفته و تو کف دستم به صورت فشرده جمعش کرده و ولش می کردم و آخر کار هم کف دستمو می ذاشتم وسط چاک کوسش -تانیا این روغنه یا خیسی کوسته -نمی دونم یه راهی داره که متوجه شی . دستمو گذاشتم دوباره رو همون کوس و چشیدمش .. -خب چطور بود -خیلی خوشمزه -نتیجه آزمایش ؟/؟ -مخلوط داره .. -چقدر تو با هوشی شهرام -حالا نمی خوای اون داخلو ماساژبدی ؟/؟ -با دستام ؟/؟-دیوونه دستات که تا ته کوسم نمیره . زیر نافم همه جا ماساژمی خواد .. دو طرف کونشو باز کرده و کیرمو مثل یه موشک به سوراخ کوسش نزدیک کردم . -ببینم ماساژتند یا نرم ؟/؟ -از نرمش شروع کردم ..چقدر این تانیا خیس کرده بود و چقدر هم با لوندی خودش منو لحظه به لحظه بیشتر آتیشمی زد . -بکن بکن . شهرام بکن .. ولم نکن . چه خوب شد آسانسور خراب شد .. کوسسسسم کوسسسسم میخاره .. امشب باید پیشم بمونی تا صبح تا هر وقت که خواستممنو بکنی . -تانیا جون پیشتم بخوابم ؟/؟ -دیوونه پس می خوای چیکار کنی بری رو زمین بخوابی ؟/؟ البته دراز می تونی بکشی ولی معلوم نیست تا صبح بخوابیم یا نه ؟/؟ چقدرخوب منو به هوس آورده بود . عین هیجان اولین سکس منو لرزونده بود . -تانی جون کیرمو تو کوست آبش کردی .. -به کیرت بگو آب نشه فقط آبشو پس بده . -داره میاد تانی جونم . داره میاد لعنت براین بی ارادگی . اگه کیر اسب هم می رفت توی این کوس همون اول بی اراده خالی می کرد . ولی این بار که آبم اومد ولش نکردم . کمرشو محکم تو دستام گرفته تا تونستم اونو با ضربات چکشیخودم گاییدم .. پرشی تخت و لرزشی کونش خیلی زود کیرمو به همون اندازه قبل رسوند . قربون اون تن و بدن روغنی تو بشهشهرام .. -رام تو ام شهرام . اومد رو کیرم نشست و خودشو رو من خم کرد حالا خیلی راحت می تونستم سینه هاشو بخورم . -جوووووووون عجب لیموی آبداری -ولی مثل لیمو خنک نیست داغ داغه -عوضش تانی جون شیرین شیرینه . نوکشم عین نوک لیموست ولی تلخی نداره . سینه هاشو به لبام می زد و منم با حرص و هوس اونا رو میک می زدم . طوری کوسشو با کیر من هماهنگ کرده بود و خودشوبه اون می کوبید که دیگه فضای اتاق پر شده بود از صدای خودش و تخت . دستمو گذاشته بودم زیر سینه های در حال تکون خوردنش و نوک اونا رو به دهنم می رسوندم . از این به بعد تانیا جونو هر وقت که مغازه نمی رفت باید کمتر توخونه خودمون می دیدیم و همین جا باید رو تخت درازش می کردم . تانیای حشری با حرکات خودش بالاخره ارضا شد ولی دست از سرم بر نمی داشت . با همون تن روغن مالی شده رفت حموم و منم پشت سرش آخ که چه حالی می داد لیف زدن به این تن و بدن . با کف صابون سوراخ کونشو نرم کردهو کیرمو توی حموم کردم تو کونش . دیگه یه آخ هم نمی گفت فقط از هوس زیاد ناله میکرد . یه تماسی با خونه گرفتم و به خونواده گفتم که شبو خونه یکی از دوستام هستم و می خواهیم با هم فلان درس رو کار کنیم . اونابهم اطمینان داشتند چون اولین بارم نبود که شبو خارج از خونه بودم . یه بار که تانیا رفت دستشویی دو دقیقه بعد من رفتم و درو باز کردم . درو نبسته بود . جیغ کشید . -این چه کاری بود که کردی شهرام ترسیدم . بدت نمیاد این جوری منو دید می زنی ؟/؟ -اگه بدونی چه صفایی داره تانیا . یه روزی واسه این لحظه ها خودمو می کشتم . پس بذار مث اون روزا خودمو غرق در این لذت کنم . افتادم واز پشت اونو گرفتم . چقدر اون روز دلم می خواست کونشو وقتی که رفته تو دستشویی توی بغلم بگیرم و بکنمش .. تونستم به این آرزومم برسم . -درحالیکه داخل دستشویی همدیگه رو می بوسیدیمو اونو به دیوار چسبونده بودمش و می کردمش آروم یه توقفی به لباش داد و گفت خیلی دیوونه ای شهرام -آره دیوونه ام دیوونه تانیایخودم . تا صبح در کنار تانیا جونم با هم حال می کردیم و حرف می زدیم . فکر نکنم دو ساعت خوابیده باشیم . ولی شرایط به گونه ایشد که یه چند روزی رو نتونستیم با هم باشیم. یعنی نمی شد خلوت کنیم . خاله اش از شهرستان اومده بود پلاس شده بود و خونه ماهم که خلوت بشو نبود . یه روز واسم زنگ زد و گفت شهرام دلم براش تنگ شده -براشتنگ شده یا برامن ؟/؟ -برا هر دو تا تون . چون که از هم جدا نیستین . . من کیرتو می خوام. حتی واسه چند دقیقه .-ببینم تانیا جون تو هم به اون چیزی که من دارم فکر می کنمفکر می کنی ؟/؟ -آره شهرام دل به دل راه داره .دو تایی مون اومدیم بیرون . سوار آسانسور شدیم . درو که بستیم همون داخل مشغولشدیم . شورتشو کشیدم پایین و معطل نکردم در جا کیرمو کردم تو کوسش . -مامان تو و خاله من که حالا بیرون نمیان . بقیه اعضای خونه هم که حالا پخش و پلان . اگرم بریم رو به پایین فوری خودمو نو جمع و جور می کنیم . فقط دستمو گرفته بودم جلو دهنش و همین جوری که کیرمو تو کوسش فرو می کردم باخودم گفتم فدای این آسانسور بشم که اگه نبودمعلوم نبود بایستی چیکار می کردیم ...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#374 | Posted: 2 Feb 2013 19:04

کشتی گرفتن با دختردایی

قبل از هر چیز باید بگم که هیچ چیز مثل کمر دخترا که از لباسشون میزنه بیرون منو مست و دیوونه نمی کنه و اینقدر از این صحنه لذت می برم که در بهترین حالت می تونم اون رو تصور کنم.
حالا بریم سر اصل داستان. من 15 سالم بود و دختر داییم که 14 ساله بود و تهران زندگی میکرد با خانواده عید نوروز هر سال میومدن شهر ما. اون سال هم مثل همیشه قبل از سال تحویل اومده بودن خونه ما. وقتی که سال تحویل شد همه با هم روبوسی کردند و مردها همه رفتند به ییلاق اطراف شهر که تا فردا صبح اونجا باشند و یه جورایی هم نمی خواستن من رو با خودشون ببرن و می خواستن که من پیش خانواده بمونم. منم از خدا خواسته پیش خانواده دایی و خالم موندم. اول که اونها رفتند بیرون منم رفتم 1 ساعتی پیش دوستام و وقتی برگشتم دیدم که به به چه خبره، همه خانم ها با لباسهای راحتی نشستند و دارند با هم صحبت می کنند و دختر داییم، که یه دختر تپلی با باسن گرد بزرگ و با پهلوهای در اومده ناز، قد بلند با موهای مشکی و پوست سفید و اونقدر سفید که رگهای صورتیش از روی پوست گردن و بازوش پیدا بود، تو اتاقه و داره یه پازل رو درست میکنه، دشتاشو کرده بود توی موهای نسبتا بلندش و همین طور که نشسته بود رو زمین خم شده به سمت پازل و تی شرتش رفته تا وسطهای کمرش بالا و کمر سفیدش پیداست و یه کم هم شورت صورتیش با نوار دور دوزی شده قرمز تند از زیر شلوارش اومده بیرون و داره هی عقب جلو میره و فکر میکنه که پازل رو چجوری حل کنه. منم که از دیدن این صحنه دیوانه شده بودم می خواستم سرم رو هزاربار بکوبم به دیوار و در عرض 1 دقیقه ک...رم شده بود مثل تنه درخت گردو و داشت شلوارم رو پاره میکرد و نمی دونستم که باید چیکار کنم یه 2 دقیقه ای هی پشت سرش این طرف اون طرف میرفتم و این صحنه رویایی رو نگاه میکردم و سرم شده بود مثل دیگ بخار، داغ شده بودم و مثل دیوونه ها نمی دونستم که باید چیکار کنم. اومدم کنارش نشستم و یه کم باهاش صحبت و شوخی می کردم و بین صحبتام بهش گفتم که دخترا اصلا زور ندارن و ادمای ضعیفی هستند نسبت به پسرها، از اون جایی که اون هیکلش بزرگ تر از من بود و به خیالش که حرف من چرته یه دست زد پشت کمرم و گفت برو دنبال کارت تا نزدمت و گریه نکردی. من دیدم اوضاع خیلی مساعده گفتم تو اصلا زورت کجا بوده که بخواد از من بیشتر باشه و بالاخره با هم دوستانه و با شوخی کل کل کردیم و اخر صحبت و قبل از اینکه مامانم بیاد تو اتاق گفت حالا یه دفعه حالت رو میگیرم که پر رو بازی در نیاری. همون موقع هم مامانم اومد و گفت بچه ها بیاید شیرینی و میوه بخورید و رفت و منم پا شدم و در عین حال که چند دقیقه ای آروم تر شده بودم وقتی پا شدم و چشمم افتاد به کمرش دوباره حالم دگرگون شد و این دفعه هم راست کردم و نمی تونستم برم بیرون، یه چند دقیقه ای صبر کردم وقتی اون رفت منم رفتم.
بعد از ظهر که شد حس کردم که زنها دارن با هم میرن عید دیدنی مار بزرگم و دیدم که شیما داره میگه مامان من حوصله ندارم و می خوام تو خونه بمونم. منم دیدم اگه تو خونه باشم امکان نداره با من تنهاش بگذارن، منم به همه گفتم که باید شب برم خونه دوستام و اخر شب میام و با سرعت برق و باد زدم بیرون و سر کوچه سرک میکشیدم که کی میرن همه بیرون.
خدارا شکر حدود نیم ساعت بعدش همه غیر از شیما رفتند و منم 10 دقیقه بعد از رفتنشون رفتم خونه و دیدم که شیما تنهاست و داره با همون پازله با همون شرایط وسوسه انگیز ور میره.رفتم کنارش نشستم و گفت چرا برگشتی؟ طوری شده؟ گفتم نه. برای دوستم مهمون خانوادگی اومد و منم دیگه نرفتم.
کم کم بحث ظهر را شروع کردم هی باهاش کل کل کردم تا گفت میخوای بهت نشون بدم که کی زورش بیشتره، گفتم : تو نه زورشو داری و نه جراتش ( می خواستم تحریکش کنم ) یهو دیدم پاشد و اومد سمت منو هلم داد و افتاد روم. منم که انگار دنیا رو بهم داده بودن هی زیرش الکی دست و پا میزدم یعنی نمی تونستم پاشم و اونو تحریک میکردم که ادامه بده و همینطور که داشتیم با هم کشتی می گرفتیم من از زیرش اومدم بیرون و یه کم باهاش ور می رفتم بدون اینکه خودش بفهمه و بعد همیطور که روبروی هم نشسته بودیم سرش رو آوردم پایین و بردم بین دوتا پام و پام رو بستم و سرش بین پاهام بود و بعد آروم نشستم رو سرش و پیراهنش هم اومده بود بالاتر از اوم موقع و منم حرکتهایی می کردم که بیاد بالاتر تا پشت گردنش و کمرش سفیدش داشت داغونم میکرد و هی به موهای نازک و پرزی بالای باسنش نگاه میکردم و هی چشام سیاهی میرفت و چون خیلی هم با هم تحرک داشتیم و عقب جلو کرده بودیم یه مقدار شلوارش اومده بود پایین تر و قسمت بالای شورتش کامل از شلوار بیرون بود، منم دستام رو دور کمرش حلقه کرده بودم و ک..رم رو گذاشته بودم پشت گردنش و سرم رو هم گذاشته بودم رو کمر لختش و واقعا تو آسمونها بودم و باور کنید تو اون لحظه خودم رو خوشبخت ترین آدم روی زمین می دیدم. همین طور که سرش بین پاهام بود و نشسته بودم رو سرش هی لبام رو می مالیدم روی موهای نازک و بور پشت کمرش و هی بو می کردم و صورتم رو از همه طرف میگذاشتم رو کمر و پشتش و یعنی داشتم یه فنی اجرا می کردم.
بالاخره سرتون رو درد نیارم اینقدر ک...رم رو پشت گردنش عقب جلو کردم که یهو دیدم انگار روحم داره از بدنم خارج میشه، برای اولین بار بود که این اتفاق برام می افتاد، تو اسمونها بودم و وقتی این اتفاق افتاد و آبم اومد ، منم یه جوری خودم رو انداختم رو زمین که یعنی با زور اون پرت شدم کنار و در حالی که هنوز سرش بین دوتا پام بود، دوتایی از بغل افتادیم. کل شورتم خیس شده بود و از ترس اینکه یهو موهاش خیس بشه پام رو باز کردم و اونم سرش اورد بیرون و پرید نشست روو سینم و منم چند تا تکون خوردم که یعنی دارم زور میزنم و بعدش هم دیدم داره ضایع میشه گفتم: اقرار میکنم که تو بردی. بعد بلند شد و با اقتدار از اتاق رفت بیرون و گفت دیدی روت کم شد. و منم که خیس عرق شده بودم پریدم تو اتاقمو حوله رو برداشتم رفتم حموم. وقتی هم اومدم بیرون لباسامو پوشیدمو زدم بیرون و قبلش بهش گفتم یهو به مامان اینا چیزی نگی که با هم کشتی گرفتیم. گفت: نه، خل شدی دیوونه.
از اون روز به بعد ایده آل ترین حالتی که آبم میاد و با هیچ حالتی تحت هیچ شرایطی هم عوض نمیکنم همین حالت در کشتی گرفتن با دخترهاهست که وقتی سرشون بین دوتا پام هست آبم میاد.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#375 | Posted: 3 Feb 2013 13:04

سکس عاشقانه با دختر عمو


از خودم بگم رضا هستم 21 سالمه رشته دانشگاهیم تربیت بدنی بسکتبال هم کار میکنم یه چند سالی پس یه هیکل ورزشکاری دارم نمیخوام از خودم تعریف کنم خانواده ما 6نفریم دوتا خواهر دوتا برادریم که خواهرام هردوتاش ازدواج کردن و مستقلن منو یه داداش کوچیکترم
شهرمون جایه که اکثرا واسه خرید میاین اینجا یه عمو دارم که شیراز زندگی میکنن که یه دختر داره به نام ندا که 18 سالشه حدود یک ماه نصفی پیش برای خرید و سر زدن اومدن خونه ما ما زیاد با خانواده عموم در ارتباط نیستیم شاید سالی دومرتبه همدیگه رو بیبینم یا تابستون و یا عیدا
سرتون رو درد نیارم عموم اینا با دخترش ندا و زن عموم اومدن خونمو حدودا ساعت 9صبح بود رسیدن من خواب بودم ولی میدونستم که میان دل تو دلم نبود که ندا رو بیبینم چون آخرین بار عید پارسال دیده بودم خیلی خوشگل شده بود
صدای ماشین اومدن تو حیاط رو که شندیم از خواب پریدم فهمیدم عموم اینا اومدن خودمو جم جور کردم اتاق رو از دیشبش مرتب کرده بودم عمواینا اومدن و رفتن تو پذیرایی منم تو اتاق بودم تا اون رفتن تو پذیرایی منم رفتم تو حیاط رفتم دستشویی صورتمو شستم تو حیاط که بودم عموم و زن عموم اومدن از ماشین وسایل رو دربیارن منم دیدیمشون و باهاشون اهوال پرسی کردم آخه من خلی شرمو هستم وقتی مهمون برامون میاد مخصوصا مهمونای که کم میبیبینمشون یه خورده طول میکشه تا باهاشون اخت بشم خلاصه با عمو و زن عمو اهوال پرسی کردم عموم چندتا تیکه بارم کرد که هنوز رو فورمی از این حرفا آخه عموم خودش ورزشکاره خانواده ما کلا ورزشکارن ندا دختر عموم هم یه چندسالی هست ژمیناستیک کار میکنه
از عموم اینا جدا شدم و رفتم تو اتاق کامپیوترو روشن کردم و نشستم پای نت همینطور داشتم تو فیس میگشتم که صدای حرف زدن مامانم و ندا رو شندیم ندا داشت از مامانم میپرسید که رضا چیکار میکنه بادرساش و این حرفا که مامانم بهش گفت اگه این کامپویترش و فیس بوکش بزارنش به درساشم میرسه صداشون یه خورده بلند بود یهو ندا گفت رضا فیس بوک میره؟؟؟؟مامانم گفت چه میدونم از دانشگاه که میاد میشنه پای کامپیوتر تا شب ازش میپرسم چیکار میکنی میگه تو فیس بوکم آخه راست میگفت مامانم همش پای نتم و شبا میرم باشگاه
ندا از مامانم پرسید رضا بیدارشده ؟؟مامانم گفت گمون بیدارشده برو تو اتاق اگه بیدار نشده بیدارش کن همین رو که گفت دلم لرزیر حس رودررو شدن با ندا یه جورایی اذیتم میکرد که یهو صدای تق تق در شنیدم با یه هلن لرزون گفتم بفرماید ندا اومد داخل وووای چی میدیدم یه دختر خوش هیکل سفید وووووخیلی خوشگل حل شده بودم از رو صندلی جلوش بلند شدم سلام دادم صدای بد جور میلرزید تابلو شده بودم که خجالت میکشم
یهو ندا گفت چیه هنوز هم مثل قبل خجالتی ؟؟؟درنمیایی از اتاقت !!!دسته پامو گم کرده بودم گفتم میخواستم بیام گفتم خستگیتون که رد اومد بیام تعارفش کردم گفتم رو صندلی بشین رو صندلی نشست یه برق خواصی تو نگاش بود فک کردم دارم عاشقش میشم همینطومحو ندا بودم که گفت از زن عمو شندیدم که فیس بوک میری مگه ساکس یا وی پی ان داری؟؟؟ گفتم آره چطور مگه توهم میری گفت اره ولی دوهفته ای هست ساکسم تمام شده دیگه یخ بین منو ندا یا بهتر بگم یخ من شکسته بود تعارفش کردم گفت بیا بشین پای نت گفت نه مزاحمت نمیشم گفتم مزاحم چیه من کاری ندارم گفت نه الان خستمه استراحت کنم لباسامو عوض کنم بعد نهار میام گفتم باشه اینو گفت و از اتاق رفت بیرون همین که درو بست سرمو رو میز کامپیوتر گذاشتم و به صدای قلبم گوش کردم تند تند میزد ووای ندا خیلی خوشگل شده بود یه آرایشی کرده بود که نگو !!!
خیلی زیاد شد خلاصش میکنم نهار که خوردیم بابام و عموم رفتن بازار زن عموم با مامانم هم رفتن خونه خواهر کوچیکم که یه دوتا کوچه بالاتر بودن به ندا هم گفتن بیا ولی گفت شما برین ما آماده میکنم میام منم رفتم تو اتاق طبق معمول پای کامپوتر داشتم تو نت میچرخیدم که صدای در زدن ندا اومد گفتم بیا داخل همینطور نگام به در بود که ندا اومد تو وای خدایا چی میدیدم ندا با یه پیراهن آستین سرپ تنگ با یه شلوار راحتی و بدون شال و روسری اومد داخل دهنم وامونده بود نه که ندید پدید باشم نه ندا رو تا حالا تو اون وعض دیدیه بودم به خودم اومدم دیدم ندا رو صندلی دومی کامپیوتر نشسته و داره به صحفه کامپیوتر نگاه میکنه کیرم یه کم راست شده بود ولی چون شلوارکم یه کم گشاد بود خودشو نشون نمیداد خودمو جم جور کردم گفتم برات ساکس روزدم اینم موزیلا برو تو فیس بوک گفت دست درد نکنه عجله ای نبود گفتم نه راحت باش و بخاطر اینکه راحت باشه خودم رفتم بیرون دلم نمیخواست برم بیرون ولی خوب هم کیرم یه کم نافرم بود هم اونم میخواست راحت باشه.
یه چنددقیقه نگذشته بود که در زدم چون دلم آروم نگرفت هیچ کس تو خونه نبود داداش کوچیکمم رفته بود اردو با مدرسشون رفتم تو ندا هواش به کامپوتر بود چی میدیدم یه عکس ندا با یه حالت هنری با یه تاپ شیک گردنی قرمز که تو اتاقش گرفته بود رو صحفه بود تا گفتم این کجا بود گفت از تو عکسهای فیس بوکم ورداشتم محو عکسه بودم و نشستم رو صندلی کنار ندا نگام رو صحفه کامیپوتر بو متوجه نبودم ندا داره نگام میکنه به خودم اومدم تانگا ندا کردم چشم تو چشم شدم باهاش یه برق خواصی داشت چشماش خمار بودن همینطوری داشتیم همدیگه رو گه میکردیم که ندا یه لبخند خوشگلی زد دلم لرزید یه چند لحظه ای داشتیم همدیگه رو نگاه میکردیم که به خودم اومدم تا دستم تو دست ندا قلف شده داغ بود دستش یه خورده نزدیکتر شدم صدای نفس ندا و من راحت شنیده میشد دستمو آوردم پایین یه لحظه هواسم پرت شد دیدم ندا از فرصت استفاده کرده و به کیرم که راست شده نگاه میکنه
دلم ملیرزید صدای قلبم رو میشنیدم دل رو زدم به دریا رفتم نزدیکترش چشماشو بست آروم لبامو گذاشتم رو لباش طعم رُز میدادآروم لب بالایی ندا رو کردم تو دهن و بوسیدمش نفس نفس میزد من بدتر ازون دیگه لب گرفتمون تند تر شد تا جایی که زبون منو ندا تو دهن همدیگه بازی میکرد لبامو جدا رکدم گفتم بریم رو تخت گفت کسی نیاد گفتم نه هیچ کس نیست آرم بلدشدیم رفتیم رو تخت اون نشست منم جلوش زانو زدم شروع کردم به خوردن لبای ندا دیدم داره اذیت میشه گفتم بخواب خوابید خودمم روش دراز کشیدم باز شروع کردم به لب گرفتن ازش بدنش نرم بود دستمو کردم تو موهاش ولباشو خوردم شهوت تو چشماش بیداد میکرد آروم دستمو آوردم رو سینه چپش قلبش تند تند میزد دستمو رو سینش کشیدم از رو لباس سینشو مالوندم بهش گفتم اجازه هست گفت رضا زودباش هرکاری میخوای بکن زود تا کسی نیومده آروم تاپشو دادم بالا و یه سوتین سفید با گلهای صورتی پوشیده بود چی میدیم یه دوتا سینه سفید از برف سفید تر تاپشو کامل در آوردم گردنشو خوردم اروم اومدم رو سینش خودمو وسط پاهاش جا دادم از رو سوتین نوکسینشو بوس کردم نفس زدنش بیشتر شد سوتینشو در آوردم دیگه هیچی حالیم نبود خودمو یواش انداختم روسینش یواش سینه چپشو خوردم همنطور با سینه راستش بازی کردم دیدم دیگه هردمون تو فضا هستیم برعکس کردم سینه راستشو خوردم و با سینه چپش بازی میکردم سایز سینش فک کنم 75 یا70 بود یه هاله صوورتی هم دور نوکش بود که سینشو محشر میکرد یه رب فقط سینشو خوردم که دیگه خودش گفت بسه برو سر اصل کاری اصل توقع این حرف رو نداشتم چون باور نمیکردم توبغل ندا لختم رفتم پایین پاهاشو دادم بالا یواش شلوارشو در آوردم همینطور که داشتم شلوراشو در میاوردم اونم پیراهن منو دراورد وووووووای چقد سفید بود بدنش الان که دارم تجدید خاطره میکنم کیرم داره سیخ میشه
آروم خودمو لاپاش جا کردم شورت سفیدی پوشیده بود اول روناشو بوس کردم بعد یواش شورتشو از پاش درآوردم ووووای چیزی که هیچ وقت باورم نمیشد تو خواب هم نمیدیم الان جلو روم بود یه کس سفید تپل بدوم حتی یه دونه مو به نظرم انگشت هم بهش نخورده بود اصلن تکون نخورده بود خیلی تپل بود زده بود بیرون کسش آب انداخته بود با شورتش آب کسشو پا کردم یواش لبامو گذاشتم رو کسش همین که لبام به لبهای کسش رسید ندا یه آهههههه بلندی از ته دل کشید طولانی شد داشتانم شرمنده ببخشید
با آههههش منم شهوتی شدم زبونمو کردم تو کس اول حالت افقی از پایین ترین نقطه کسشه تا بالاترین نقطشو زبون کشیدم بعد به صورت پهانی زبونم مثل بستی لیسش زدم خیلی طعم خوبی میداد زبونمو تو کسش میچرخوندم و ندا آه اه میکرد با دسشت سرمو با کسش فشار میداد یه لحظه سرمو کشید عقب تنش لرزید فهمیدم ارضا شده اومدم بالا ازش لب گرفتم تو گوشش گفتم نمیخوای کاری کنی گفت چشمممممم جا به جا شدیم من خوابیدم اون اومد وسط پاهام همون کارای که من کردمو انجام دارم تا رسید به کیرم از رو شلوار روش دست کشید بعد شلوارمو رد آورد اینقده عجله داشت که که شورتتم باهاش کشید بیرون کیرمو که دید یه ای جوووونم یواشی گفت و آروم کیرمو گرفت تو دست یه خورده آب انداخته بود کیرم سرشو تمیز کرد و زبونشو روش کشید یهووو حس کردم کیرم داغ شده چشمامو باز کردم دیدیم ندا کیرمو کرده تو دهن و داره تو دهنش تلمب میزنه وووای نگو چه حسی داشتم وووای آه آه منم بلند شده بود گفتم ندا بسه الان میاریش ها گفت باشه دیدم ندا داره میاد روم گفتم چیکار میکنی گفت هیچی نگو گفت نه ندا پردت؟؟؟؟ گفت خیلی وقته رفته یهوتنم لرزید خواستم بگم که سکس داشتی خیلی عاشقونه انگشتشو گذاشت رو دهنم گفت نه عزیزم تو ژیمانستیک پاره شده نترس خیالم راحت شد با کیرمو گرفت تو دست اروم رو کس کشیدیش بعد یواش سرشو کرد تووو ووای خیلی تنگ بود یه کچوله که رفت تو یدیدم راست داره آه آه میکشه خودش رو کیرم نشست و خیلی آروم اومد پایین یه چند مرتبه همین کارو کرد تا خوب کسش جا باز کرد دیگه سرعتشو تند تر کرد من توهوا بودم بهم گفت رضا خواست بیا بگو تا بکشم بیرون داشت همینطوری رو کیرم بالا پایین میشد که گفتم ندا وقتشه دیگه طاقت نداشتم خواستم هرچه زودتر خودمو خالی کنم جامون رو عوض کردیم اون خوابید گفتم کچا بریزمش گفت بزار یکم بخورمش یه کچولو کیرمو خورد تا حدی که لیز بشه بعد سینه هاشو بهم فشار داد گفت لاشون بزن منم کیرمو یه چندباری لای سینش زدم یهو هرچی توان تو بدنم و کمرم بود از راه کیرم پاشید رو صورت و سینه ندا دیدم خودشم داره میلرزه تا خودشم ارضاء شده هردوباهم آه کشیدیم من از روش بیلند شدم رفتم دستمال آوردم رو صورتشو آروم تمیز کردم کنارش نشستم و از لباش بوس گرفتم گفتم چطور بود گفت رضا محشهر بودی گفتم تو بیشتر کمکش کردم لباساشو پوشید گفتم میری خونه آبجی؟؟گفت نه میخوام بخوابم چشماش خماررر بود گفتم خوب مامان اینا بیا شک میکنن گفت نه شک نمیکنن اومدن بگو ندا خسته بوده رو تخت من خوابیده گفتم باشه دراز کشید رو تخت یه پتو انداختم روش خودمم شلورمو پیراهنمو پوشیدم رفت کامپیوتر رو واسه دانلود گذاشتم و لباسامو ورداشتم رفتم حموم در که اومدم مامان بابام و عموم اینا امومده بودن دقیقه یک دقیقه بعد اینکه من رفتم حموم جالب بود اصلن شک هم نکردن نمیدونم چرا خلاصه سکس با ندا رو هیچ وقت فراموش نمیکنم اونا یه هفته بعدش رفتن شیراز تو این یه هفته چندبارباهم عشق بازی داشتیم ولی سکس نه


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#376 | Posted: 3 Feb 2013 13:06

نامردی روزگار

سلام من هستی هستم 19سالمه وجنوبی هستم.برام فرقی نداره که خاطره ی تلخم روباورکنیدیانه من فقط میخوام بانوشتن یکم ازدلم سبک بشه.تقریبااز3سال پیش پسرداییم که اسمش بهنام هست عاشق من شدوکاری کردکه منم عاشقش بشم.ولی خانوادها با این وصلت مخالف بودن.من بخاطررسیدن به اون دست به خودکشی زدم و تو رو بابام واسه اولین بار وایسادم و گفتم یابهنام یا هیچکس ولی بازم بابام قبول نکرد.ولی خالم خیلی پایه بود و همش کاری میکرد که من وبهنام روزبه روزبهم نزدیکتربشیم.

یه روزصبح خالم بهم زنگ زدوگفت که نهاربرم خونشون منم ازبهنام اجازه گرفتم ورفتم وقتی رفتم دیدم بهنام هم هستن وتازه فهمیدم بهنام نقشه کشیده بودکه ماباهم باشیم.بعدازچنددقیقه خالم گفت که میخوادبره سوپری سرکوچه دوغ بگیره.وقتی خالم رفت بهنام بلندشدوواسه اولین بارمنوازپشت بغل کردخیلی فشارم میدادکیرش راست شده بودوکلفتیشوحس میکردم هرچه میگفتم ولم کن اصلاانگارنمیشنید.بهم میگفت خیلی دوستم داره ومن چه ازنظرچهره وچه قیافه همونی هستم که میخوادبااین حرفاش اروم شدم واجازه دادم که راحت باشه.اونم بوسم میکردوسینهاموفشارمیدادبعدبادست دیگش باکسم ورمیرفت.دوتایمون حسابی شهوتی شده بودیم .تاچنددقیقه همینطوری بودیم که خالم اومد..سریع رفتیم سرجامون نشستیم.من قدم175سانته ووزنم73سانته.تقریباسبزه مایل به سفیدچشمای عسلی درشت لبهای غنچه ای وگونه ای.سینهام سایز75.بعدازاینکه نهارخوردیم بابهنام قرارگذاشتیم که بریم روستاوتوباغ باهم حال کنیم.منوبهنام تقریباروزی 5بارتلفنی باهم حرف میزدیم تا1ماه بعدکه من باخانوادم رفتیم روستابه بهنام زنگ زدم وگفتم بیااونم1ساعت بعدش اومدورفتیم توباغ پدربزرگم چون ظهربودوهمه خواب بودن باخیال راحت باهم حال میکردیم اول . بهنام منوگرفت توبغلش ولبامومیخوردبادستش روکسم وسوراخ کونم میکشیدمنم دست توموهاش میکشیدم وزبونشومیمکیدم بعدش کم کم رفتم سراغ کیرش مثل چماق شده بودلختم کردفقط شرت پام بودمنم لختش کردم دوتایمون خیلی شهوتی شده بودیم سینهامو میخورد با کسم بازی میکرد بعدش کیرشوگرفت جلودهنم گفت ساک بزن منم اول براش لیسش زدم زبون کردم توسوراخ سرکیرش تخماشومیلیسیدم بعدکیرشوکردم تودهنم وتندتندبدون اینکه دندون بزنم براش ساک میزدم صدای بهنام دراومده بودگفت دیگه بسه داره ابم میاد بعد کیرشو از دهنم دراورد و نشست رو زمین منم سرپا بودم کسم روکردتو دهنش و چوچولم رو میمکید.با زبونش تو کسم میکشید و لیسش میزدمنم فقط میگفتم بخورعشقم و اه و اخ میکردم.بهم گفتم میخوام از پشت بکنمت منم چون هیچ تجربه ای نداشتم اولش ترسیدم ولی بعدش بابوسه و نازکشیدناش اروم شدم بهم گفت حالت سگی بگیر و قنبل کن منم همینکاروکردم باانگشت میکردتوکونم.بعدسوراخ کونم رومیلیسدومیمکیدش جوری سوراخ کونم رومیخوردکه خودم حس کردم که کونم چقدربازشده بعدسرکیرشوگذاشت روسوراخ کونم ولی خیلی دردداشت طاقت نیوردم وگفتم درش بیار اونم درش اورد بهم گفت عزیزم رو کمربخواب پاهاتو بزار رو کتفم میخوام کیرم روبه کس و کونت بکشم تا ابت بیاد من احمق هم باورکردم کاری که گفت روانجام دادم اول یکم کیرشوبه سوراخ کسم کشیدوتویه لحظه غافلم کردوکیرشوبافشارکردتوکسم ازشدت دردوترس جیغ خیلی بلندی کشیدم که جلودهنموگرفت ولی دیگه بجای شهوت فقط ترس ازاینده بودوبخاطراینکه دروغم دادونامردی کردگریه میکردم خیلی زودابش اومدوابشوروشکمم ریخت.خیلی بهش فوش دادم که چراپرده ام رو پاره کرده اونم با خنده گفت که تاخانوادت به کسی جز خودم ندنت. منم ازبس دوسش داشتم.حرفشوباورکردم.

بعد4ماه ازسکسمون واسه پنجمین باراومدخاستگاری وباپافشاری من قبول کردن هنوزعقدنکردیم فقط یه نامزدی ساده گرفتیم.ولی بعد نامزدیمون فهمیدم که چقدرنامرده بهنام همیشه بهم خیانت میکنه چون میدونه بخاطر پرده ازش جدانمیشم به حرفام اهمیت نمیده ولی بخدا دیگه تحمل خیانتاش و بداخلاقیان رو ندارم خیلی زجرم میده ولی اصلاحاضر نیست ازم جدابشه میگه تو تنها دختری هستی که واقعا بهش اعتماددارم.شما بگید من چیکارکنم؟؟


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#377 | Posted: 4 Feb 2013 13:44

بپاش رو صورتم

سلام اين داستاني که ميخوام تعريف کنم کاملا واقعي است و به داستانهاي ديگران کاري ندارم اسمم محسن هست و زن برادر زنم که اسمش سیما هست لاغر و خوش اندام و لبخند دايمي
از همان ورود عروس خانم به خونه نقشه کردن ايشون تو ذهنم بود و خوشبختانه سیما خانم هم فردي گرم مزاج و خوش اخلاق بود يکي از راههاي بدست آوردن و مخ زدن خانمها نگاه چشم به چشم است من از عمق به چشماش خيره ميشدم به طوري که ايشون که نگاه ميکرد من حتي پلک هم نميزدم تا اينکه يک روز همه خونه نبودند و آمارشو از قبل داشتم رفتم خونشون ديدم با يه شلوار و بلوز تو خونه تنهاست تا منو ديد رفت چادر برداشت و دور کمرش پيچيد واسم چايي آورد منه پررو گفتم چادر اذيت ميکنه لزومي نداره که ... خنديد و من از خندش استفاده کردم و چادر رو انداختم زمين گفت آخه يکي بياد ميبينه دستم رو دور گردنش کردم و بوسش کردم ديدم مانعي نداره لب پايينيو کمي مک زدم ديدم چشاشو بسته بغل کردم و به اتاق بدم ميخواست چيزي بگه انگشتمو رو لباش گذاشتم که چيزي نگو
لباشو خوردم ديگه بي حال بود و گردنش رو با لبام ميخوردم نفس عميق ميکشيد
سرمو نوازش ميکرد و سرمو فشار ميداد به سمت سينه هاش واي چه سينه اي کوچک و سفت
سينشو مک ميزدم آه ميکشيد و سينه هاش بحاطر نفسهاش رفت و آمد ميکردن دستام از زير شلوارش تو کسش بود به خود ميپيچيد
شلوارشو در آوردم و بعد رفتم در حياط رو بستم که کسي اومد زنگ بزنه
اومدم ديدم دراز کشيد به پشت رو کونش دراز کشيدم گردنشو خوردم کيرم لاي کونش بود
يه لحظه گفت کونمو بکن گفت برگردد از آب کست بزنم کيرم بعد کونتو بنم
سر کيرمو کردم تو کونش عين کلمه ش که گفت همشو بکن کونم ميخواره
کونش مدل سيب و گرد بود کوچيک و مث سينش سفت
در آوردم کيرمو که ميگفت بزار باشه در نياد بعد کيرمو کردم تو کسش تلمبه زدم آبش بيشتر از حد معمول بود ميخواستم با گفته هاش بيشتر حال کنم گفتم آبم بياد کجات بريزم گفت شوهرم حسن که تو کسم ميريزه و نميتونم بگم جاييم بريز
گفتم من کجا بريزم گفت دوس دارم بپاشي رو صورتم يا بريزي تو دهنم . گفت طعمش که بد نيست گفتم تجربه کني بد نيست
حالا حالا نميخواستم بريزم کيرمو دادم دستش با دندوناش آروم نوازشش ميکردم ميماليد به گردنش قربون صدقش ميرفت انگار کير نديده بود ميگفت حسن فقط ميکنه تو کسم و کاري به بازي کردن با من نداره و پنج دقيقه تموم ميکنه مث خروس
گفتم ميخوام زبونمو تا ته بکنم تو کست ديدم آروم ميگه جووووون بيا بخور
بعد گفت محسن بيا مث سگ وحشيانه همديگر رو بخوريم اينو که گفت مث کشتي گيرا همديگر رو زير گرفتيم و چند ديقه همديگر رو خوردیم گاهي من رو ي اون بودم و گاهي هم اون روي من
بعد کیرمو دوباره خورد این بار تموم کیرمو حتی لباش هم چسبونده بود به اطراف ته کیرم میگفت مال خودمه ویتامین منه و از این جور چیزا میگفت
بعد گفت زود باش بکن بریز دوباره گفتم کجا بریزم میخواستم با گفتنش حال کنم و حشریتر شم گفت بپاش رو صورتم تو دهنم کثیفم کن ولی دلا شد کونشو گذاشت جلوم دیدم دوس داره کونشو بکنم کردم تو کونش چند دیق کردم بعد گفتم میخواد آبم بیاد
فورا به زانو نشست و آب کیرمو پاشیدم رو صورتت داشت میخندید و با انگشتس آبمو میخورد
ازم تشکر کرد گفت سکس واقعی رو تجربه کردم منم ازش بوسیدم و تشکر کردم
فرداش رفتم یه فرصتی پیدا کرد و یه نیش بوس از لب باهم گرفتیم گفت عشقم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#378 | Posted: 5 Feb 2013 16:01

سکس با ترس و لز با دختر دایم

سلام
من آرسانم و در حال حاضر 17 سالمه؛ من زمانی که 7 سالم بود تا حدود 12 سالگی از دختر دایم مینو متنفر بودم همین طور اون از من ؛ اما از وقتی فهمیدم کیرو کوس و کونو شناختم یهو نظرم درباره مینو عوض شد ؛از اون سن به بعد هرسال بیشتر عاشق اون میشدم اما هیچ گونه ابراز علاقه ای نسبت به اون از خودم نشون نمیدادم؛اونم نسبت به من علاقه ی نداشت یا حداقل نشون نمیداد؛ اما من از روی شهوت دو سه سال بعد به یه دختره11 ساله پیشنهاد سکس دادم اما اون از دستم خیلی نارحت شد ولی من تمام تلاشم رو میکردم تا اونو راضی به این کار کنم و اصلا به این فکر نمیکردم که او بره و به پدر و مادرش بگه؛ اما اون این کارو نکرد منم بعد از مدتی تازه فهمیدم چه کار زشتی کردم ولی باز هم نمیتونستم از فکر اون اندام تراشیده و اون چشمای شهوت انگیزش بیرون بیام و تصمیم گرفتم صبر کنم و رفتار خودم رو با مینو عوض کنم ؛خلاصه بعد از چند سال یه جورایی بهش فهموندم که از اون رفتارم ناراحتم ولی در عین حال بهش علاقه دارم این رو هم بگم که ما تو اصفهان زندگی میکنیم و تابستونا به شمال میریم و مینو تو شمال زندگی میکنه ؛یه سال که به شمال رفتیم او خیلی خیلی دلم رو برده برد تا این که یشب اونا اومدن خونه پدر بزرگم من هم از فرصت استفاده کردم و چون میدونستم او نا شب اون جا میمونن منم اونجا موندم؛ خونه پدر بزرگم دوتا اتاق داره
که یکیش پدربزرگم اینا میخوابن مینو اینا هم تو اتاق بزرگه منو دوتا از پسرخالم اینا همونجا خوابیدیم ؛اون شب دیگه طاقتم تموم شده بود خیلی تصادفی دختر دایم جای خوابید که من میتونستم بهش دسترسی داشته باشم ؛اونشب خیلی با خودم کلنجار رفتم که کاری نکنم اما نشد و من دست به کار شدم و ساعت 3شب نزدیک اون شدم ؛پشه بند خودمونو کنار زدم یه فاصله کوتاه تا بشه بند اونا رفتم و دستمو وارد پشه بند اونا کردم
اول خیلی آروم دستمو گذاشتم رو پستونش چند دقیقه ای دستم همونجا بود و کلی حس گرفتم ولی برام کافی نبود ؛آروم دست گذاشتم رو باسنش ؛کیرم اونقدر سیخ شده بود که از شدت درد از تو شلوار درش آوردم ؛اما با همه این ها باز هم بیشتر میخواستم و باعث شد که بخوام دستمو بکنم تو شلوارش خیلی آروم دستمو چسبوندم به کش شلوارش و آروم دستمو کردم تو شلوارش حتی از شورتشم گذشتم ؛وقتی دستم به کون نرمش خورد تمام اندام جنسیم شروع کرد به ساخت و ساز اسپرم خیلی دلم میخواست تو
همون حالت جلق بزنم ولی نمیشد ؛ دستمو آروم آروم دستمو تا دم سوراخش بردم و اون قدر شهوتی شده بودم
که مغزم کار نمیکرد و اومدم که تا یه ذرو انگشتم رو فرو کنم تا شروع کردم به زور
زدن یهو یکی دستمو گرفت ؛کل بدنم یخ زد که
دیدم خود مینوفره و داشت مستقیم تو چشمام نگاه میکرد بعد فقط دستمو در آورد و رو خودش پتو کشید و خوابید
من هم فقط رفتم طرف خودم و لی تا صبح چشم رو هم نذاشتم؛ خلاصه فردا غروب شد ؛من از بیرون اومدم خونه که دیدم مینو آماده شده ومیخواد بره جایی ؛مامانش از من خواست که برسونمش سر کلاس زبانش
منم که روی نگاه کردن تو صورت مینو رو نداشتم مجبور شدم و قبول کردم ؛مینو رفت صندلی عقب نشست و تو تمام طول مسیر بدون یه کلمه حرف از تو آینه تو چشمام نگاه می کرد؛ وقتی رسیدیم به آموزشگاه بهم گفت دور بزن
من گوش دادم و بهم گفت برم خونشون ؛من نمیدونستم دقیقا چی تو فکرشه ولی به امید این که بخواد باهام باشه رفتم خونشون رفتیم و وارد خونه شدیم بدون اتلاف وقت شروع کرد به در آوردن لباساش منم از تعجب خشکم زده بود که یه دیدم باشورت وکرست جلو م وایستاده و داره دگمه های پیراهنمو بازمیکنه ؛تازه به خودم اومدم ؛ هردو تامو لخت شدیم من شروع کردم به لب گرفتن و رفتم رو کردنش وبوسیدن اون با دستام با پستوناش ور میرفتم که عقب عقب بردمش و روی مبل نشوند مش ؛با تمام وجودم میمالوندمش ؛دورش حلقه زدم تا تک تک سلولهای پوستم باهش تماس داشته باشه شکم خوش فرمش رو با کلی بوسه خیس کردم با دستا از دو طرف کشیم پاین هیچ موی نداشت چشمامو بستم و شروع کردم به لیسیدن کوس بی موش وقتی زبونم از شیارش رد میشد خودمو محکم تر بهش میچسبوندم اونم داشت با پستونای خودش و سر و صورت من ور میرفت ؛ توی این حا بودیم که اومدم انگشتم رو تو کوسش فرو ببرم که گفت وایسا من پرده دارم و نمیخوام پاره شه فقط بخورش منم چون چاره ای نداشتم دوباره شروع کردم به خوردن ؛بعد جفتمون به پهلو به صورت69 خوابیدیم وقتی لبای نازنینش رو به کیرم نزدیک کرد گرمای نفساشو حس میکردم ؛یهو کیر داغ شد وبا آب دهن مینو خیس خیس شد این قدر تحریک شده بودم که دلم میخواست همونجا آبمو بریزم؛ من داشتم کونشو میمالونم که گفت انگشتم رو تو کونش قرو کنم منم انگشم رو با نوازش لبهاشم کردم تو دهنش وقتی خیس شد گذاشتم دم سوراخ تنگ نییلو و آروم بردم داخل گرمای کونش حیرت آور بود کلی با دو تا دستام با کون و کوسش ور رفتم ؛بعد ازش خواستم که بکنمش و اونم قبول کرد باکیرم که آب دهن اون ازش میچکی رفتم سراغ کونش با کلی مالوندن کون تنگ و نرمش کیرم رو فرو کردم یه لحظه احساس کردم تمام آبم تو کونش ریخت ولی نه؛
شروع کردم آروم پر و خالی کردنش تا بعدا تبیل شد به تلمبه زدن و صدای آه و ناله ی آروم مینو دیگه طاقت نیاوردم و بعد از چندین تلمبه کیرم در آوردم و آبشو نه رو مینو تی یه دسمال کاغذی خالی کردم
با این که از کون کردم و آبم زود اومد ولی انگار صد تا جیگر خوش کل رو یکجا کردم خلاصه هر دو خودمو نو جمع جور کردیم ولی وقتی خاستیم مینو بهم گفت دیگه به فکر من
نباش ؛ من الان سه ساله باهاش هیچ رابطه خاصی ندارم و با یاد اولین سکسم جلق میزنم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#379 | Posted: 6 Feb 2013 23:54

کون بزرگ خواهرزنم


سلام . اوایل ازدواج زیاد تو چشم نبود بعد یکسال که از ازدواج من و افسانه می گذشت کم کم داشتم تو سکس بی میل میشدم . چون داشت تکراری میشد. یکروز رفته بودم خونشون تا واسشون خریداشونا ببرم .اخه اونا پسر تو خانوادشون نداشتن و پدر خانم و مادر خانمم همیشه تابستونا میرفتن شهرستان و خریداشون با من بود . وقتی زنگ زدم مریم در را باز کرد اون از خواهرش هم از لحاظ سن هم هیکل بزرگتره . وقتی بار اول ببینیش اول کونش به چشم میاد چون نسبت به خودش بزرگه. همیشه پیشه من راحته و با تیشرت وشلوار میگرده . اون روز یک تاپ مشکی با شلوارسفید برمودا پاش بود که ساق سفیدش خیلی تو چشمم زد . خریدا را بهش دام همچین که میخواستم برم گفت میتونی واسم ماهواره را به سینما خانواده وصل کنی دوستام میخوان بیان پیشم و میخوایم اهنگ بزاریم و برقصیم. منم گفتم اوکی. داشتم تلوزیون را میزاشتم رو خروجی دیویدی که نگو دیویدی از دیشب روشن بوده و روی یک قسمتی از یک فیلم سوپر مکس شده با شیطنت پلی کردم که مریم گفت داری چه کار میکنی که من پریدم تو حرفش و گفتم من چه کار میکنم یاتو که میشینی از این فیلما نگاه می کنی . با پورویی تمام گفت مگه چیه ما مجردا باید چجوری خودمونا ارضا کنیم. اینا که گفت احساس کردم کیرم داره بزرگ میشه و منم روم داشت بازتر میشد . گفتم ینی مریم تو با فیلم ارضا میشی گفت اوایل اره ولی الان ادی شده واسم . دستگاه را درست کردم و با وجود اینکه راضی نبودم از رفتن رفتم . ولی اون روز همش به این حرفا فکر میکردم. تا اینکه بلاخره چند روز بعد وقتی مطمعن شدم که خونست .اخه یک موقعه های میره حساب داری . به بهانه قبض برق که پرداخت کردم رفتم پیشش . تا رسیدم گفتم مریم چقدر مریض به نظر میرسی جایت درد میکنه گفت راه دیشب خوابم نبرد از سر درد . نشستم کنارش رو مبل اروم دستما گذاشتم رو پیشونیش و اروم اروم ماساژ دادم . گفتم بهتر شدی با علامت سر اوکی داد بعد بدون اینکه سوال کنم اروم رفتم سراق سرشونه هاش و ماساژ میدادم . کم کم به خودم جسارت دادم و کمرشا لمس کردم و یواش یواش به پایین میرفتم. اروم خوابوندمش روشکم . دیدم چیزی نمیگه منم لال مونی گرفتم و مشغول شدم یک ده دقیقهای طول کشید تا برای بار اول دستم به باسن ناز وگندش رسید . وای چقدر نرم بود . دستمما از زیر تیشرتش بردم تو و اروم بدن برهنشا با دستام لمس میکردم . وقتی دیدم اعتراضی نداره تیشرتشا تا بالای سوتین ابیش دادم بالا و شروع کردم ماساژ دیگه تو حال خودم نبودم . سوتینشا باز کردم ولی درش نیاوردم و ماساژ دادم .واسه دیدن سینهاش لحظه شماری میکردم به پهلو با زور و زحمت خوابوندمش واسه اینکه از نگاهم شرمش شد دستاشا گذاشت رو چشش و منم اروم سینهاشا با دستم نوازش کردم ولی چون نمیخواستم ارزوهام به باد بره زیاد روی نکردم و دوباره برش گردوندم به شکم سوتینشا بستم و تیشرتشا کشیدم پایین . رفتم سراغ کونش بعد از چند دقیقه اروم شلوارشا با ترس دادم پایین شلوارش از این کمر کشا بود. بعد وقتی اعتراضی ندیدم ارم درش اوردم ولی باز میترسیدم شرتشا بکشم پایین . دلا زدم دریا و اونم کشیدمتا زیره باسنش پایین اینجا ناشی بازی دراوردم و واسه دیدن کسش به پهلو خوابوندمش که یهو به خوش اومد و شرتشا کشید بالا دورباره با ناز ماساژش دادم و به کون خوابوندمش . تازه داشتم کونشا میدیدم عجب کونی بود درشت خیلی بزرگ بود لاشا چند بار با انگشت باز کردم چه سوراخ صورتی . کیرم داره دوبارش شق میکنه . کیرما اروم دراوردم گذاشتم لا پاش . و خوابیدم روش گفت داری چه کار میکنی اصلا نگفتم با کی هستی ومشغول کار خودم شدم بعد از سه دقیقه ابم اومد ولی چون کنترل خودما از دست داده بودم ریخت رو پاش و فرش یک سی سانیه ای گذشت تازه فهمیدم چه گهی خوردم . زود بلند شدم با دستپاچگی شلوارما کشیدم بالا شلواره اونم به صورت ناشیانه کشیدم بالا . کیفما برداشتم و بی خداحافظی به خاطر اینکه روم نمیشد نگاهش کنم فلنگابستم. بعد از ظهر بهم اس داد که به خاطر حفظ ابروی جفتمون به کسی نمیگه ولی به این شرط که از این کا را نکنم . منم دیگه اصلا جواب اس ندادم. ولی جدا از خجالت خیلی حال داد. چون یک سکس جدیدا تجربه کردم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#380 | Posted: 7 Feb 2013 19:06

خنده دختر عمه ام به گریه تبدیل شد

سلام،من علی هستم 18 سالمه قدم حدود :182 وزنم 74 ،اولین بارمه داستان مینویسم پس لطفا فحش ندید
من یه دختر عمه دارم اسمش سیمین هست دو سال از خودم بزرگتره ولی سنش از من کمتر نشون میده ،یه کون بزرگ وسکسی داره که شرط میبندم هر کس اونو ببینه میگه ای کاش این یک شب کنارم میخوابید،خونه ی اونا تو یه روستا اطراف شهره و خونه ی ما هم داخل شهر،بعضی وقتها با مامانش واینا میومدن خونمون ،همیشه یه جوری به من نگاه میکرد و میخندید و منم همیشه با یه خنده جوابشو میدادم،بعضی وقتها هم جوابشو نمیدادم تا پررو نشه و بیشتر بیاد طرفم(یادم رفت من یه خواهر و دوتا برادر دارم که خودم از همشون کوچیکترم ،داداشام تو یه شهر دیگه دانشجو هستند وخواهرم هم لیسانس گرفته و میخواد بره سر کار منم پیش دانشگاهی را تمام کردم و دارم درس میخونم تا شاید کنکور قبول بشم(جون خودم))یه روز بابام سر کار بود و مامان و خواهرم رفته بودن خونه ی پدربزرگ مادریم،ساعت 3 ظهر بود که داشتم درس میخوندم که دیدم زنگ آیفون زده شد گفتم کیه گفت :منم باز کن باخودم گفتم این دیگه کیه آخه صداشو نشناختم وقتی در راهرو را باز کردم دیدم ،بله!!!درس تا اطلاع ثانویه تمام سلام و احوال پرسی کردیم و اومد تو ،گفت زن دایی کو گفتم:هیچکی نیستش یه لحظه رنگش پرید،گفتم رفتند خونه پدر بزرگ گفت خوب بهتره مزاحم نشم گفتم از صبح رفتن دیگه الان میان میان
درحالیکه رو مبل نشسته بود و من چون گرم بود واسش شربت آوردم وداشت شربت میخورد وبه تلویزیون نگاه میکرد یه لحظه خندید (آخه چون زیاد باهم رابطه داریم باهم راحتیم آدم با دختر عمش راحت نباشه میخواد با کی راحت باشه)گفتم چیزی دیدی ،گفت خونه بهم ریخته است گفتم خونه شما همیشه تمیزه ؟دوباره خندید ومنم خندیدم،گفتم راستی چی شده تنها اومدی؟ گفت؛اومدم دانشگاه کلاسمون تشکیل نشده تا ساعت 7 کلاس ندارم،تو دلم گفتم نور علی نور
گفت کانال تلویزیون رو عوض کن ،گفتم همشون یا پیام بازرگانیه یا شیخ ها حرف میزنن،ازحرفم دوباره خندید،گفتم بریم رو کامپیوتر چندتا فیلم خوب دارم ،رفتم روشنش کردم و یه صندلی اضافه آوردم ونشستیم فیلم نگاه کردیم،یه جوری نشست که ران های سکسیشو ببینم ،5دقیقه از فیلم نگذشته بود که دیدم موس را گرفت و از فیلم خارج شد و گفت این خوب نیست ببینم دیگه چی داری?
صندلیش رابرد جلو ویک کم قنبل کرد و منم از لحظه ی اول تو کفش بودم،معلوم بود، که اون هم دوست داره،رفت رو عکسها،چند تا از عکس هارو که رد کرد ،یه عکس سکسی اومد گفت از اینا نگاه میکنی گفتم کیه نگاه نکنه جلوتر که رفت عکسهاد سکسی تر میشدن منم صندلی ام رو نزدیک به موس و صندلی سیمین کردم و موس را که دستش روش بود گرفتم ،یه لحظه دستش رو نگه داشت و بعددستش رو کنار کشید گفتم این عکسهارو دوست داری گفت: کیه که دوست نداشته باشه گفتم اگه فیلمشونو واست بزارم به کسی نگی ها گفت باشه حالا تو بزار ببینم چی میزاری،یه فیلم فول اچ دی را واسش گذاشتم(سکس الکسیس تگزاس با یه مرد کیر کلفت سفید پوست بود)یه لحظه جاخورد وبعد واسش عادی شد حدود 15 دقیقه ازفیلم رفت دیدم یه دست سفید خوشگل اومد رو دستم (راستی قد سیمین حدود 170 و وزنش حدود 60 میشه )کیر شق شده ام را با دست چپم گرفتم (کیرم حدود 17 سانت و قطرش هم 6 میشه)واون هم صورتشو به طرف من کرد باورم نمیشد انگار داشتم خواب میدیدم،دست دیگه ام راهم گذاشتم رو دستش چون یه دلهره و مقداری شرم داشتیم دیگه هیچ کدوم حرف نزدیم دستم را کم کم بردم بالا تر رسیدم به سینه هاش وای دوتا سینه ی پرتقالی دختر خاله تو دستم بود ،مقنعه اش رادرآوردم موهای طلایی خوش گلش که از پشت بسته بودشون رو لمس کردم انگار تمام دنیا مال من بود دیدم دستم را کنار زد و اومد نشست رو کیرم نزدیک بود صندلی بشکنه،کاملا معلوم بود غیر حرفه ایه درحالیکه خودشو به کیرم میمالید کمرشم داده بود تو و صدای آه و اوهش بلند شد منم سینه هاش رو گرفتم و از پشت گردنشو میخوردم (شلوارکم نازک بود و انگار هیچی پام نبود)کاملا کونشو حس میکردم بردمش رو تخت دکمه های بالایی مانتوشو باز کردم و یه سوتین سفید و خوشگل دیدم که سفیدی بدنش دست کمی از سوتینش نداشت دکمه هاشو کامل باز کردم وشروع کردم به خوردن سینه هاش و لب گرفتن چون تابستون بود بدنش کاملا عرق و لیز بود که بیشتر حشریم میکرد لپ های خوشگل صورتشو می بوسیدم درحالیکه چشم هاشو بسته بود و کامل تو حال خودش بود لباسای خودمو بجز شرتم درآوردم و شروع کردم به در آوردن شلوارش ،سوتین و شرتش ست بودند که با سفیدی بدنش کاملا به هم میومدن ،دوباره شروع کردم لباشو خوردم و دیگه طاقت نیاوردم سوتین و شرتشو در آوردم ،وای وای داشتم آتیش میگرفتم واسه نوک پستون های صورتیش حدود 5 دقیقه فقط سینه های خوش فرمشو خوردم چون پرده داشت نمیتونستم پردشو بزنم ،فقط لیسش زدم و کاملا لیز بود دیگه خستو شدم کنارش دراز کشیدم و کیرمو گذاشتم کنار صورتش دیدم خیلی آروم کیرمو گرفت تو دستش و بهش تف زد و گذاشتش تو دهن منم از لذت داشتم میتریکیدم حدود 10دقیقه واسم ساک زد و اونم دیگه دهنش قدرت نداشت کیرمو بگیره ،من جون گرفته بودم ،و یه کرم از تو کشو برداشتم و کیر و سوراخشو کاملاباهاش لیز کردم و حدود 2 دقیقه لاپایی رفتم که خیلی دوست داشت،گفتم میتونی سگی وایسی(این اولین حرفی بود که در حین سکس با هم زدیم)سگی وایساد و کمرشو دادم پایین سوراخ کونش بهترمعلوم بود دو باره کیرمو گذاشتم لای پاش و گفتم لای پاتو سفت کن باور کنید حدود 10دقیقه لاپایی رفتم و اونم همش آه واه میکرد رفتم سراغ کونش اول یک انگشت را راحت بردم تو وبعد رفتم سراغ دومین انگشت ک نزاشت و دردش اومد دیدم خیلی تنگه باخودم گفتم هر طوری شده باید بکنمش کیرم و کونشو بیشتر لیز کردم رو به شکم خوابوندمش و گفتم میخوام صفرتو بازش کنم دیدم میخواست پاشه گفتم به هر وقت گفتی درد داره درش میارم ،دختره ساده باودر کرد گفتم پاتو بچسبون تا دردش بگیره،اول سر کیرمو گذاشتم در سوراخش آخه گیرم خیلی سفته و سرش هم بزرگه،سرشو فشار دادم دیدم شروع کرد بو جیغ و بسه ،برو کنار و...
منم نذاشتم گفتم سرش بره تو بقیه دیگه راحته ،با هزار تا خواهش قبول کرد ،کیرم رو دوباره گذاشتم در کونش و یکسره فشار دادم دوباره شروع کرد به جیغ ،منل کنار نرفتم و سرشو کردم تو آخه خیلی تنگ بود ،(داشت گریه میکرد )گفتم ببین سرش رفت تو دیگه بقیه اش راحته حدود 1 دقیقه که گریه اش کم شد شروع کردم بقیه اش را حول دادم حدود نصفش رفت تو ،که همزمان داشت گریه میکرد دیدم از کونش داره خون میاد ،باخودم گفتم تاهمه ی 17 سانت را نبرم تو ولت نمی کنم،باحدود 1دقیقه بقیه اش رابردم تو کیرم داشت از گرما می سوخت ،شروع کردم آروم تلمبه زدن کم کم گریهاش بند اومد و آه و واهش در میامد ،بعد از 5 دقیقه کیرم را در آوردم ،دیدم بله حسابی صفرش باز شده و بعد پوزینتشو عوض کردم و پاهاشو بردم بالا و گذاشتمشون رو شونه هام و کیرم را گذاشتم داخل کونش دوباره شروع کردم به تلمبه زدن،گفتم درد داری گفت آره ،ولی معلوم بود که داره درعین درد حال خودش هم میکنه ،از آخر تلمبه هامو سریع کردم وبعد از 10دقیقه دیدم ابم داره میاد ولی آب سیمین از من زودتر آمد ابمو ریختم رو شکمش ، بعد هردو خسته کنار هم افتادیم ،آبو پاک کرد ولباساشو تنش کرد ،دیدم داره میلنگه ،بهش گفتم نزار کسی بفهمه ،بعد چند روز خوب میشی.بعد از یک هفته بهم زنگ زد و گفت هنوزم یکم درد دارم.و بعد از اون باز هم دوبار با هم حال کردیم ،دیگه گشاد بو د و بیشترش حال بود تا درد.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 38 از 82:  « پیشین  1  ...  37  38  39  ...  81  82  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.