| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 38 از 38:  « پیشین  1  2  3  ...  36  37  38  
#371 | Posted: 21 Oct 2014 02:59
خیلی هوس کیر کرده بودم

سلام دوستان اسمم لیلاس .بیست و پنج سالم یه ساله که ازدواج کردم شوهرم راننده ترانزیته که بیشتر وقتا تو سفره.از وقتی که ازدواج کردیم توی این یکسال شاید نتونستیم بیشتر از سی چهل بار بیشتر باهم سکس کنیم .شوهرم ادم خوبیه و نمیدونم تو راهی که همش بیشتر خارج از ایرانه با کسی سکس داره یا نه خودش که میگه ندارم ولی مگه ممکنه مردی این همه وقت تو جاده و بیابون بدون سکس بمونه...
بگذریم تو این این یکسال که ازدواج کردم شمال تهران خونه خریدیم ماشینم زیر پامه خرجیمم سر موقع میرسه از اونجا که خانوادم اراک هستن و من اینجا تنهام خیلی حوصلم سر میره.هیکلم پره و یه کم تپلم سینه هامم سایزه هشتادو پنجه ولی تعریف از خودم نباشه خوشگل وسفیدو تو دل بروام. نزدیک یکماه بود که شوهرم رفته بود سفر و من خیلی تو کف بودم.یه مدت بود که شبا فیلم سوپر میدیدمو و با دیلدو کیر مصنوعی که شوهرم از اونور با خودش اورده بود خودمو تخلیه میکردم ولی لامصب مزه اصلیشو نمیده.خیلی دلم میخواست یکی بغلم کنه نوازشم کنه سینه هامو بمالونه و بخوره کسمو لیس بزنه ولی تنهایی که نمیشد.
خلاصه حالم خیلی خراب بود عین مردای هیز که زنارو با چشم میخورن منم اونجوری شده بودم همش تو کف این مردای هیکلی بودم ونگام به کیرشون بود و از رو شلوار دایم کیرشونو سانت میزدم و دلم میخواست باهاشون سکس کنم.دوست نداشتم هنوز اول راهی به شوهرم خیانت کنم ولی امان از این هوس که هر چی باهاش جهاد کردم نشد. اهل سوار شدن ماشینو واتو زدن نبودم از ابرو ریزی بعدش خیلی میترسیدم. یه هفته گذشت و من تصمیم گرفتم برای خرید قدم زنان به بازار روز کرمان برم .
اونروز تیپ خفنی ام زده بودم که حتی کسم از زیر مانتو شلوار معلوم بود خیلی بهم تیکه انداختن و منم حال میکردمو میرفتم .اون روز به خیال اینکه ماشین همرامه کلی خرید کردم وقتی میخواستم برگردم دنبال ماشینم میگشتم که یادم افتاد امروز ماشین نیاوردم.اومدم دم در بازار روز که یه تاکسی بگیرم دیدم یه کارگر هیکلی تو باجه تلفن وایساده و داره با تلفن صحبت میکنه ولی با چشاش داشت منو میخورد.جرقه ای تو ذهنم زد که اگه میخوای کاری کنی این اون ادمه با یه عشوه یخاصی رفتم جلو و با لوندی بهش گفتم اقا ببخشید من خونم این نزدیکیاس ولی ماشین نیاوردم میشه به من کمک کنید بارمو تا خونمون ببرم پول خوبی ام بهت میدم. اون طرف که اسمش یحیا بود انگار از خدا خواسته زود تلفنو قطع کردو گفت کجا باید ببرم خانوم ولی معلوم بود سیخ کرده. هیچی ما هم راه افتادیم طرف خونه با اقا یحیا جونم.تو راه هزار جور فکرو خیالو نقشه از تو سرم گذشت...
بالاخره رسیدیم خونه .دم در بهش گفتم اقا یحیا اسانسور خرابه میشه لطف کنی تا بالا برام بیاری اونم قبول کرد.اومد گذاشت جلو در و گفت خانوم دیگه امری ندارین گفتم چرا اقا یحیا حالا که انقدر زحمت کشیدی و خسته شدی بیا تو یه شربت درست کنم بخور بعد برو کلی تعارف کرد اخر سر هم اومد داخل و روی پله اشپزخونه نشست.گفتم راحت باش .من الان میام رفتم یه لباس باز و راحت قرمز با یه ست قرمز زدمو زودی برگشتم تا منو دید اول سرشو انداخت پایین یعنی خجالت کشیده رفتم سمت اشپزخونه تا شربت درست کنم گفت خانوم مزاحم نمیشم من رفع زحمت میکنم پریدموجلو درو گرفتم گفتم کجا گفت بزار برم گفتم دنشد مزدتو که هنوز نگرفتی گفت نمیخواد تا همین جاش از سرمونم زیاد بود .گفت من زن و بچه دارم نمیتونم گفتم خوب منم شوهر دارم گفت دیگه بدتر .عصبان شدمگفتم اگه بخوای پاتو از این در بدون کردن من بزاری بیرون انقد داد و بیداد میکنم و میگم میخواستی بهم تجاوز کنی اونوقت تا بخوای ثابت بکنی تازه اگه بتونی میدونی چهقدر درد سر داره؟پس پسر خوبی باشو هم حالشو ببر هم مزد امروزتو بگیر.بالاخره قبول کرد.منم تو کونم عروسی که به بهچه کیری گیر اوردم اول فرستادمش حموم بهش یه تیغ دادم تا حسابی خودشو بتراشه وقتی از حموم در اومد کلی رو اومده بود یه ادکلن که خیلی بوشو دوس دارم دادم تا بزنه بعد یه پیک ویسکی با یه قرص ترامادول براش اوردم تا بی جنبه بازی در نیاره
بعد یه فیلم سوپر گذاشتمو رفتم پیش نشستم اولش عین بچه ها خجالت میکشید بعد یواش یواش یخش واشد رفتم بغلش نشستم چون نمیشناختمشدلم نمیمد ازش لب بگیرم شروع کرد به مالوندن سینه هام یکی رو میمالوند و یکی رو میخورد سوتینمو باز کردو عین یه بچه گرسنه شروع بمکیدن کرد انقدر بهم حال میداد گردنمو لیس میزد و قربون صدقم میرفت کم کم بلند شدیم و رفتیم تو اطاق .دیگه اقا یحیا مثل وحشیا شده بود پرتم کرد رو تخت و شروع کرد به در اوردن شورتم .شورتم خیس خیس بود یه لیسی روی شرتم زد و افتاد به جون کسم اخ الان که یادش افتادم بازم خیس کردم میدونم الان همتون میخواین بزارین توش قربون کیرای همتون برم.اقد چوچولمو مک زدو سیننه هامو مالوند که دو سه بار پشت سر هم ابم اومد.دلم میخواست منم بهش حال بدم یه کاندوم میوه ای کشیدم رو کیرشو شروع کردم به ساک زدن براش انگار باراولش بود که یکی کیرشو براش ساک میزد شانس اوردم کاندوم سرش بود وگرنه ابشو میریخت تو دهنم.
یه خورده استراحت کردیمو یه چیزی خوردیم و خودمونو تمیز کردیم و دوباره رفتیم توکار هم.این دفعه حرفه ای تر شده بود نقطه های حساسمو پیدا کرده بود و دقیقا دست رو همون نقاط میزاشت که نفسم میرفت این دفعه کلی بعد از 69 شدن یه سری ابم اومدولی هنز سیر کیر نشده بودم دوباره کاندوم کشیدم و گفتم بزار توش که دارم میمیرم فقط کیر میخوام یه ذره روش عقب جلوکردو یه دفه کرد توش وای که چه حالی داد کیر بزرگ و خوبیم داشت یه خورده که تلمبه زد گفت داره ابم میاد یه خورده تمرکزمو بیشتر کردمو با هم ارضا شدیم .دیگه واقعا از ته مغزم ابم اومد انقد که دیگه نای بلند شدن و شستشو هم نداشتم بعد از یه ساعت بلند شدیم دوتایی باهم رفتیم حموم یه سری هم تو حموم حال کردیم و اومدیم بیرون لباس پوشیدیم کلی ازش تشکر کردم .بهم گفت تو با این خونه و زندگی برای چی یه همچین کاری کردی شرایط زندگیمو براش توضیح دادم که مدتهاس سکس نداشتم و واقعابهم فشار اومده بود.
زنگ زدم از بیرون شام اوردن و با هم خوردیم یه تراول پنجاهی هم رفتنی بهش دادم تازه بهش مزه کرده بود گفت بازم میتونم بیام گفتم شرمنده اقا یحیا خواهشن به خاطر حفظ ابروی منم که شده دیگه این طرفا پیدا نشو .کلی تشکر کردو گفت حالی که بهم دادیو هیچ وقت فراموش نمیکنم امشب مثل یه رویا برام بود من بخوابم همچین سکسیرو نمیتونستم تجربه کنم و رفت .بعدش من موندمو یه حس لذت ...


ممنون
لیلا
     
#372 | Posted: 23 Oct 2014 22:20

کون خوشگل افسانه جون

سلام دوستان
من اسمم سامه ۲۴سالمه قدم۱۸۶ و وزنم ۸۹ کیلو یه کم تپلم اما خوش قیافه ام من دو سال پیش تو یه قنادی کارمیکردم به عنوان فروشنده اونجا۳تافروشنده ی پسر و۳تافروشنده ی دختر داشت یکی ازفروشنده های دختر اسمش افسانه بود افسانه قدش۱۷۶بود و وزنش۷۰بود خیلی خشگل و خوش استیل بود وقتی روپوشه مغازه رومیپوشیدچیزی مشخص نبود اما وقتی با لباس بیرون میومد وااااااای باسنش چشم هرکسی روخیره میکرد من باافسانه و یکی دیگه ازدخترا قسمت شیرینی تر بودیم و همین باعث شده بودکه من با افسانه گرم بگیرم اونم خیلی خون گرم بود...



بعد از چند وقت من از قنادی اومدم بیرون و برگشتم سر کار اصلیم تا قبل ازاون با افسانه بیرون قرار نذاشته بودم. یه روز بهش زنگ زدم که بیابیرون ببینمت و یه پارک نزدیک خونشون قرار گذاشتیم بهترین لباسام و پوشیدم چون دوس داشتم از نظرش عالی باشم همونجوری هم شد از طرز لباس پوشیدنم خوشش اومده بود بعداز۳ماه که دیگه حسابی باهم گرم شده بودیم و توپارک بعضی وقتادست مالیش میکردم منتظریه موقعیت بودم تاببرمش توخونه توهمین فکرابودم که کجاببرمش که زد و دایی ه بابام فوت کردن وهمه رفتن شهرستان و فقط من موندم تهران بابام گفت واسه کارای مغازه توبمون منم ازخداخواسته گفتم چشم باباجونم به افسانه گفتم که اینجوری شده وبیاخونمون اولش قبول نمیکردمیگفت ازم میترسه چون من شهوتم خیلی بالابود خلاصه باکلی التماس راضی شد که بیاد.



وقتی اومد مثه همیشه خوشتیپ بود و بوی عطرش داشت دیونم میکرد مانتوشو درآورد و نشست و گفت ببین سامی من نمیذارم فرو کنی فقط میتونی بمالی کلی ضدحال خوردم گفتم وقتی بمالمش حشری میشه گفتم قبوله اومد باتاپ وشلوارپیشم درازکشید واااااااای سینه هاش داشت دیونم میکرد شروع کردم به مالیدن سینه هاش دیدم یواش یواش داره صداش درمیادپیرهنش و زدم بالا گفت مگه قول ندادیفقط بمالی منم گفتم میخوام همین کاروبکنم دیگه اماازرولباس که نمیشه گفت باشه و پیرهنشو درآوردیه سوتین مشکی بسته بود واسش بازش کردم وااااااااااای جووووووووووونم چی میدیدم چه سینه های خوشگلی دیگه امونش ندادم عین این ندید بدید ها حمله کردم به سینه هاش وعین وحشی ها داشتم میخوردمشون



داشت قسم میداد که آروم باشم یه کم که خوردم شلوارشو درآوردم گفت نمیذارم شرتمودرآری ها گفتم باشه چه رون های سفیدی چه بدنی الانم که یادش میوفتم کیرم سیخ میشه شروع کردم به خوردن گردنش و لباش و لاله ی گوشش وبایه دستم ازروشرتش داشتم کس خوشگلشومیمالیدم دیگه کم کم داشت جیغ میزدخیلی حشری شده بود باخودم گفتم الان وقتشه گفتم افسانه میخوام کونت و ببینم اول قبول نکرداماچون هم حشرش زده بودبالاهم من زیاداصرارکردم گفت باشه وقتی شرتشو کشید پایین داشتم دیونه میشدم دوتاتپه ی گوشتی جلوم بود که عین آهن ربا داشتن کیرمنومیکشیدن به سمت خودشون شروع کردم به خوردن سوراخ کونش خوب واسش خوردم نمیذاشت انگشتش کنم چون میترسید وقتی برگشت نذاشتم شرتشوبکشه بالاوشروع کردم به مالیدن کسش میدونستم که توسکس اگه باهاش حرف بزنم نرم میشه



همین که داشتم میمالیدمش گفت سامی جوووون بکن توم جرررررررم بده پارم کن حیفت نمیاد از این کون بگذری گفتم روچشم افسانه جووووونم رفتم کرم آوردم و مالیدم به سوراخ کونش اولش یه کم انگشتش کردم تا سوراخش باز بشه دقیقادوتاازانگشتام میرفتتوکون افسانه و افسانه هم هی میگفت بکن دیگه عزیزم زودباش منم نامردی نکردم به حالت سگی خوابوندمش واولش نوک کیرموفرو کردم توش یه جیغ کوچیک زدوگفت دوس دارم یهوفروکنی تو کونم گفتم ای به روی چشمم منم یهوفروکردم توش ای جانم چه دادی میزد چه جیغی میکشید ۱۰دقیقه داشتم مثه این وحشی ها تلمبه میزدم یهو دیدم آبم داره میاد هیچی نگفتم بهش و همه آبموخالی کردم توکونش وقتی این اتفاق افتاد نمیدونم چش شد سریع لباساش و پوشیدو بدو بدو رفت تا یک هفته هم جوابمونمیداد...



سام راد

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#373 | Posted: 23 Oct 2014 22:29

هیچ لذتی بالاتر از سکس نیس

سلام به همه عزیزانی که این داستانو میخوان بخونن،من مرجانم 25 سالمه و اولین باره ک داستان مینویسم . راستش یه چندوقتی هستش که میام اینجاومطالبوداستان های بچه هارومیخونم واسه همین تصمیم گرفتم داستان خودمم بنویسم داستان اولین سکسی که به طورجدی و خیلی باحال وشیرین داشتم.من همیشه دختره اجتماعی و گرمی بودم واسه همین خیلی زودافرادبه سمتم جذب میشدن وارتباط برقرارمیکردن دوست پسرزیادداشتم ولی خوشم نمیومدباهرکسی سکس کنم تواین مساله خیلی سخت گیربودم ودلم میخواس باکسی که واقعابرام خواستنیه سکس کنم.سه سال پیش موقعی که من 23 سالم بودوسال آخردانشگاه ، یه روز بادوستم ازکلاس برمیگشتیم یه پسره گیرداد و بعدازکلی دنبالمون اومدن و اصرارکردن شمارشوداد و رفت چندروزگذشت و یه حسی مث کنجکاوی بم گفت بش اس بدم واینکارم کردم اونم فوری حدس زد وگفت که خیلی منتظرم بوده و اینا.اسمش مجیدبود 30 ساله باقدبلند و هیکل توپرچشم و ابروی مشکی و موهای پرپشت و حالت دارتا روی گردنش که من عاشقشون بودم.
ارتباطمون شکل گرفت وباهم صمیمی شدیم چندبارباهم رفتیم بیرون خیلی خوشم میومدازش مودب و باااحساس بودهمیشه دستای کوچیکموتودستاش محکم میگرفت و بوس میکرد ازگذشتش برام حرف میزدازینکه چقد تنهابوده توزندگیش یه جورایی مث خودم بود،مجیدباپدرش یه شرکت تبلیغاتی داشتن که کارای ماموریتی روپدرش انجام میدادو خودشم بیشترتوشرکت بود یه خواهرداشت ک ازدواج کرده بود پدرمادرشم اغلب مسافرت بودن واسه همین بیشتراوقات تنهابودخلاصه یه چندوقتی همینطوری گذشت تایه روزه سردزمستونی که برف شدیدی میومد من کلاس داشتم ولی چون استادنیومد تشکیل نشدمنم ذوق کردموبه مجیدگفتم که بیادبریم بیرون اونم گفت که هواسرده و نمیشه زیاد بیرون موندبیاخونمون من تنهام شرکت نرفتم اولش مخالفت کردم ولی باکلی اصرارش راضی شدم آدرسو بم داد تاکسی گرفتمورفتم سمت خونشون ،خونه قشنگی داشتن از در که واردشدم مجید محکم بغلم کرد و چرخوندم و گفت عاشششقتم مرجان خیلی خوشحالم که اینجایی بوسش کردمو گفتم منم دلم برات تنگ شده بود کمکم پالتومودرآورد و باهم رفتیم سمت پذیرایی نشستیم رو مبل دستاموگرفت بوس کردو گفت الان برات یه چایی داغ میارم تاگرمت بشه وسایل پذیرایی رو آورد و یه چنددقیقه ای باهم حرف زدیم همش قربون صدقم میرفت و یه جوری نگام میکرد انگارصد ساله ندیدم
راستش اونروزمجید به چشمم جذابتر و سکسی ترمیومد شایدچون اولین باربودبالباس توخونگی میدیدمش موهاشو اوتوکشیده بود یه تی شرت تنگ مشکی پوشیده بود با شلوارک سفید احساس میکردم یه جوری شده چندبار ازروی شیطنت چشمم افتاد به کیرش انگاربزرگ شده بودازروشلوارش میشددید.یه لحظه ترس برم داشت گفتم نکنه حالاکه تنهاییم دیوونه بشه و یه بلایی سرم بیاره باهممین فکر یهو ازجام بلندشدم و گفتم مجیدمن دیگه بایدبرم شب مهمونیم کاردارم اونم باتعجب پاشد و گفت کجاحالاکه زوده گفتم نه دیگه برم کیفمو برداشتم و رفتم سمت جا لباسی که یهو دستمو ازپشت گرفتو چسبوندم به دیوار خودشو بم نزدیک کرد وباصدای کمرنگی گفت آخه من هنوز ازعشق سکسی و جذابم سیرنشدم لباشوگذاشت رولباموشروع کردبه خوردن منم که جاخورده بودم فقط نگاش کردموگفتم مجیدمن من ... من بایدبرم چشاش یه جوری شده بود باهمون لحن گفت کجابری آخه کجاعزیزم دستاشومحکم ترحلقه کرد دورکمرم و باحرص بیشتری لباموخورد ، بوی ادکلنش گرمی بدنش و حرارت نفس هاش دیوونم میکرد
انگشتاموبردم لای موهاش لباشوگرفتم تو دهنموخوردم دورلباشو لیس میزدم و براش نازمیکردم دلم میخواس بیفتم تو بغلش وفقط بخوریم همو اونم ک انگارذهنموخوند بغلم کردو بردم تواتاقش خوابوندم روتخت و خودشم اومد روم چه حس خوبی بم دست دادوقتی سنگینی وزنش روم بود دستاموحلقه کردم دورگردنشو دیووانه وار تر ادامه دادیم ب لب خوردن پاهاموبازکرده بودم تا کیرش بخوره ب کسم از رو لباسم بم حال میداد بعد مجید دستشو برد زیر بلیزم و سینه هاموفشار دادمنم ک کلا خیلی نازنازوام یه آخ طولانی کشیدموحشری ترش کردم بلیزمو درآورد و گفت آخخخخ مرجان چقدرنگ قرمز به پوست سفیدت میاد سکسی میشی چقد،سینه هاموبوس کرد دستشوبرد که سوتینموبازکنه انقدکه حشرش زده بود بالا طاقت نمی آورددسوتینمو دربیاره تامیخواست بندشو بازکنه از روسوتین سینه هامو گازمیگرفت و لیس میزد بالاخره بازش کرد و شروع کرد به خوردن سینه هام با لباش نوکشو فشارمیداد نفس نفس میزد و باصدای حشریش آروم میگف جووون کیرم تو این سینه هاتتتت اسم کیرشو که به زبون میاورد نمیدونم چرا حشری ترمیشدم
توهمون حال شلوارمودادپایین دستشو برد سمت شورتم منم واسه اینکه براش نازکنم و بیشتر حریصش کنم شورتمو گرفتمو گفتم مجید نه !!!اونم با صدای هوس آلودش گفت مرجانم خواهش میکنم دارم میمیرم برات میخوام بخورمشو به اوج لذت برسونمت شورتموکشید پایین و سرش گذاشت روکسم چوچولموگرفت تودهنش انگار مردمو زنده شدم پر از حس و هوس بودم زبونشو کرد تو کسم و فشار داد یه جیغ کوچیک زدم و گفتم مجیییییید آآآآآی باجووون گفتناش آتیشی ترم میکرد اونروز مجید یه کم ته ریش داشت که صورتشو زبرکرده بود وقتی سرشو فشارمیدادبه کسم و لباشوزبونشو میکرد توش لذتش صدبرابرمیشد .زبونش تو کسم بود و مث دیوونه ها سرشو اینور اونر میکرد قلبم داشت ازجاکنده میشد دلم کیرمیخواست موهاشو کشیدم و سرشو آوردم بالا با چشای ازشهوت قرمزشدش بم نگاه میکرد منم بااون حالت سکسی و چشمای خمارم بش گفتم مجیدمیخوام بلندشد و ایستادجلوم تی شرتشو درآوردو شلوارکشوکشید پایین دستمویردم ب سمت شورتش اون سرپابود و من جلوش رو زانوهام بودم چشاموبستم لبموبردم به سمت کیرش بوس کوچولوکوچولوکردم ازش لبه شورتشو یه کم دادم پایین و زیر شکمشو بانوک زبونم لیس زدم
کاملامیفهمیدم که داره دیوونه میشه شور تشودراوردم وااای چی میدیدم کیرمجید همونی بود که دلم میخواست بزرگ و کلفت تقریبا18سانت بود رگ هاش زده بوود بیرون و حسابی راست شده بود اولش سرشوگذاشتم تودهنموخیسش کردم زبون میکشیدم بش ازبالا تا پایین تخماشوزبون میزدم و با لبام فشارمیدادم نفساش به شمارش افتاده بود با صدای بریده بریده بم گفت مرجان بکنش تو دهنت همشو بخور کیرشو گذاشتم تودهنم البته چون خیلی بزرگ بود تودهنم جانمیشدهمش ولی میخوردم براش اساسی لباموکشیدم رو دندونام که دردش نیاد و اذیت نشه فقط حال کنه .تخماش تودستم بودوکیرش تودهنم روناشومحکم گرفته بودم مجیدم موهاموچند دور پیچونده دور دستاشو خودش تودهنم عقب جلومیکرد یه لحظه سرمومحکم گرفت و نگه داشت کیرشو تا ته فشار داد توحلقم.
چند ثانیه ای نگه داشت یه آه بلندکشید و دوباره عقب جلوکرد کیرش حسابی قرمزشده بود خودمم خیلی داغ شده بودم کیرشو ازدهنم درآوردم و رفتم سمت لباش دور تا دوره لبم خیس و پرازآب شهوتش بودباهمون حالت لباشوخوردموبغلش کردم اانداختم روی تخت و گفت به شیکم بخواب منم برگشتمو باسنای بزرگمو براش اینوراونور کردم مث دیوونه ها خوابید و محکم بغلم کرد گفت عزیزم پاهاتوبچسبون بهم کیرشوازوسط پام هل دادسمت کسم آآآآخخخخ چه حالی میدادکیرشوفشاردادتاسرش رسید به چوچولم منم دستموبردم کامل تنظیمش کردم وسط کسم،مجیدشروع کردبه عقب جلوکردن اصلانمیتونم براتون توصیف کنم که چقدبرام لذت بخش بود اینکارش کیرکلفت و داغش وسط کسم عقب جلو میشد دلم میخواس بش بگم مجیدبکن توش کیرتو تاته بکن ولی حیف ک نمیشد فقط حال میکردمو بش میگفتم دوستت دارم دوستت دارم اونم بایه حالت عجیب و یه کم خشن و حرص آلود بم میگفت مرجان اینجوری نگو میکنم تاته بره توش ها ، داشتم ازهوس میمردم همچین که از روم بلندمیشد یا یه لحظه میرفت عقب انگاردیوونه میشدم و سریع بش میگفتم مجید نه نری ها بذاربمونه وسطش حتی یه لحظه ام دلم نمیخواست کیرش ازکسم جدابشه...
قربون صدقم میرفت و کیرشو فشارمیدادبعد کیرشو کشید بیرون و گفت بیا لبه تخت رفتم پایین تخت زانوهام رو زمین بود و دستام روتخت براش قمبول کردم اونم رو زانوهاش پشتم واستاددلم پر میزد برای کیرش که فقط زودتر بمالش بم کیرشو گرفت دستشو کشیدش وسط باسنم از بالا تا پایین مالوندش آخخخ انگارنقطه ضعفمومیدونست منم که داشتم میمردمو دیگه طاقت نداشتم کیرشو گرفتم گذاشتم رو سوراخ کونم اونم دقیقاهمینو میخواست یه کم فشار داد کیرش خیلی کلفت تر شده بود و نمیرفت تو منم جیغ زدمو گفتم مجید دردم میاد نکن اصلا کمرمومحکم گرفتو کیرشو هل دادتو خیییلی دردم اومد ولی عطش خواستنش بیشتر از دردش بود سرکیرشو کرد تو کونم و صورتشو آورد سمت صورتم شروع کرد به خوردن لبام هی آروم آروم کیرشو فشار میدادولی خب تنگ بود و به سختی میرفت منم غرق درد و هوس و لذت بودم عرق کرده بودم و صدای آخ و اوخم بیشتر شده بودمجیدم قربون صدقم میرفت بعد کیرشو کامل فشار داد تا ته جیغم بلند شد و مجید با خوردن لبام آرومم کرد یواش یواش عقب جلو میکرد و باحرص تو گوشم میگفت کیرم تو کونته مرجان کیره کلفتم داره کونتو جرمیده سرعتشو بیشترکرد سینه هام تو دستاش بود و فشارمیداد ، کیرشو کامل درمیاورد بعد دوباره باضرب تاته میکرد...
انقد حرفاش و کاراش حشریم کرده بود که بعدش اصلا متوجه نمیشدم که داره تندتند میکنه موهامو میگرفتو محکم میکشید منم که عاشق سکس وحشی بودم دیوونه ترمیشدم دلم نمیخواست آبش بیاد حالا، کیرشو آورد بیرون گفت مرجان الانه که آبم بیادخوابوندمش رو تختو خودم نشستم رو زانوهاش کیرشو خوابوندم رو شیکمش بعد اومدم بالاتر لبه های کسمو گذاشتم رو کیرشو بالا پایین کردم صورتش قرمز شده بود و موهاش ازشدت عرق خیسه خیس ، رونامو محکم گرفته بود و اسممو صدا میکرد حالش انقد خراب بود که چشاش دیگه بازنمیشد یه کم رو کیرش نشستمو حسابی کسمو بش مالوندم انگشتشو کرده بود تو دهنمو منم ک انگار داشتم ارضا میشدم ازحرص گازش میگرفتم و میخوردم بعد بم گفت مرجان داره میاد بلندشدم و نشستم مجیدم سرپا روبروم ایستاد کیرشو گرفت تو دستشو یه کم مالوندش چنان آخ و اووووف میکرد که صداش تو اتاق میپیچید ، آبش که اومد پاشید رو صورتم خیلی داغ بود انقد زیاد بود که ریخت روی سینه هامو شیکمم، کیرشو آورد نزدیک لبمو سرشو فشار داد تودهنم من چشامو بسته بودمو سر کیرشو خوردم مجید ته آبشو ریخت تو دهنم کیرشو کامل کشیدم تو دهنمو آبشو مالوندم بش یه کم خوردمو بعد مجید کیرشو کشید بیرون و با یه خنده ی کوتاه گفت لامصب اینجوری که تو میخوری من دوباره راست میکنم ! باهم خندیدیمو اون رفت دستشویی بعدش من رفتم آب زدم سروصورتم وقتی اومدم بیرون دیدم مجید داره با لبخند نگام میکنه شورت و سوتینمو آورد برام پوشید لباسامم کمک کرد پوشیدم بعد بغلم کرد و نشوندم رو مبل گردنمو لبامو بوس کرد و گفت که امروز بهترین روز زندگیش بوده و ازین حرفا منم حرفاشو تایید کردمو گفتم ک چقد بم خوش گذشته .


خلاصه دوستای قشنگم من اولین سکسم رو با مجید دوست پسرم تجربه کردم که واقعا عالی بود به نظرم سکس خیلی مهمه و هیچ لذتی بالاتر ازسکس نیس اونم باکسی که دوستش داری و نسبت بش احساس داری ...

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#374 | Posted: 23 Oct 2014 22:33

شانس از کونمون اوردیم

سلام من دریام و 23 سالمه و کرج زندگی میکنم (شوهر دارم اما دوسش ندارم، اونم میدونه و باهام کاری نداره), میخوام یکی از خاطراتمو (توجه کنید فقط یکیشو) براتون بگم,هنوزم ک هنوزه بعد گذشت یه سال وقتی یادش میوفتم تنم ب لرزه میوفته! داستان ازین جا کلید خورد ک منو دوست پسرم امیر ک یه سالی میشد باهم بودیم,رفته بودیم بیرون,یجای تپل ک من اونجارو خیلی دوست میدارم (از گفتن اسمش شدیدا معذورم,حتی ب شما دوست عزیز)! ما تقریبا دنبال یجا برای اسکان یا بهتر بگم مکان بودیم ک امیر پیچید توی فرعی ک تقریبا یه راه باریک خاکی بود و روی پرتگاه ,اگ اسمشم اشتب نکنم آقچری بودش, وقتی ک خیلی رفتیم بالا امیر ماشینو روی یه تپه پارک کرد و بهم ی نگا کرد ازون نگاها ک ضعف میکردم و اون لحظه خره خرش میشدم...



آروم لباشو گذاشت رو لبامو شرو کرد ب خوردن,منم همراهیش کردم و همینطور ک مشغول یودیم لباسای ههمم درمیاوردیم,تا جایی ک من کاملا لخت شدم و امیر فقط شلوار تنش بود,امیر شروع کرد به خوردن گردن و سینه هام منم دستمو گذاشته بودم رو کیرشو از رو شلوار میمالیدم براش امیر همینطوری میومد پایین تا رسید ب کسم.. زبونشو یازی میداد روشو من تو افق درحال محو شدن بودم,تو همین حین پاشدم و شلوارشو در آوردم داشتم کیرشو میخوردم و اون ناله میکردش.. (ازونجایی ک من خیلی حس ششمم قویه) صدای موتور و حس کردم,سریع ا جام پریدم و دیدم ای دل غافل دیگه دارن میرسن بهمون,تا از صندلیای پشت بپریم جلو رسیدن بهمون,دو نفر بودن گویا به ماشینمون شک کرده بودن یارو سریع دستشو از شیشه آورد تو و گذاشت رو سویچ ک برش داره ک امیر نذاشت و سریع ماشینو روشن کرد



مرده داد میزد اینجا چ غلطی میکنید جالبه منم تو اون حال میگفتم به توچه ربطی داره,البته اینم بگم ک ما اون لحظه لخته لخت بودیم,امیر سریع شیشه هارو داد بالا و پاشو گذاشت رو گاز اون عوضیام محکم میکوبیدن رو ماشین درحین حرکت بودیم ک یکیشون با سنگ زد پشت ماشین و یه ی تومنی از کون ماشین انداخت پایین(بمیره الهی) خدا ازشون نگذره امیر اونقد هول کرده بود ک ی لحظه حس کردم تو دره ایم بزور ماشین و کنترل کرد امیر وگرنه لخت میمردیم همینطور ک امیر میرفت بهم گف ک لباسامو بپوشم منم سریع پوشیدم اونم بدون شورت و سوتینم سریع با لباسای امیر اومدم جلو اونعوضیا ی آشغال هنو پشتمون بودن و میومدن و این استرس مونو بیشتر میکرد از یه طرق نگران این بودیم ک نکنه ب پلیسای راه خبر داده باشن و اونا نگهمون دارن از یه طرف تحمل این اتفاق یکم سخت بود مخصوصا اون درره ک نمردیم,



هییییییی بگذریم فرمونو گرفتم تا امیر لباسشو تنش کنه تو راه فقط چشمم ب عقب و میگفتم امیر بدو پشتمونن,امیر بگاز,انگار ک یه بانک زده بودیم.. وقتی افتادیم تو جاده جامو با امیر عوض کردم تا شلوارشم بپوشه ک اگ احیانا پلیس نگهداشت مستقیم سنگسارمون نکنه,اینم بگم ک امیر ناراحتی تپش داشت و رو ب موت بودش و حالش خیلی بد شده بود .. میگف تقصیر منه ک بخاطر شهوت..دستمو گذاشتم رو لباشو گفتم هییس نفسم.. من تا تهش باتم چشاتو ببند.. چشم مدام تو آینه بود وقتی مطمئن شدم دیگ دنبالمون نیستن زدم کنار و امیر ک یکم حالش بهتر شد اومد نشست و را افتادیم اومدیم.. اما خیلی خاطره ی استرس اوریه برام,هیجانش بخوره تو سرم نزدیک بود بمیریم...

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#375 | Posted: 23 Oct 2014 22:40

با کونش جبران کرد

من ساسان هستم 21 ساله از یکی از بنادر جنوبی کشور.نجات غریق هستم و قهرمان مسابقات شنای شهرستانمون. شهر ما یه ساحل زیبا داره که همه ساله توی عید مسافرای زیادی رو به سمت خودش جلب میکنه. شهر ما 15 کیلومتر ساحل داره که فقط 3 تا نجات غریق داره. من و 2 تا دیگه از بچه ها به نامهای امید و رضا. اونا 3 سال قبل از من نجات غریق شده بودند و از داستانای سکسی برام میگفتن که با خانمهایی که شنا بلد نبودن داشتن که من فکر میکردم خالی میبندن. ولی وقتی برای خودم اتفاق افتاد عاشق شغلم شدم. خب بریم سر اصل مطلب.
عید سال 92 بود که روز نهم عید صبح طبق معمول ساعت هشت رفتم سر کار. کنار ساحل با یه مایو آماده به کار نشسته بودم. معمولا حول و حوش ساعت 10 مردم واسه شنا میومدن. کم کمک شلوغ شد. ما یه کمپ نجات غریق داشتیم. ساعت 2 بعد از ظهر داشتم واسه خودم آهنگ گوش میدادم که دو تا دختر تقریبا خوشگل اومدن و به من سلام کردن. خودشونو معرفی کردن. مونا و نگین. گفتن که میخوان شنا یاد بگیرن. منم گفتم باشه. شما برید لب ساحل آماده بشید تا منم بیام. رفتم توی آب.حدودا 1 و نیم متر بود. شروع کردم بهشون شنا یاد دادن. نیم شاعت که گذشت دوتاشون تقریبا راه افتادن. البته لباسای معمولی پوشیده بودن که حتی حشریم هم نکردن. ساعت 3 بود اونا داشتن شنا میکردن و من داشتم نکات ریزی بهشون میگفتم که از دور صدای آژیر کمپ رو شنیدم. سریع اینا رو به بیرون آب هدایت کردمو سپس به سرعت رفتم توی کمپ. امید با بیسیم بهم گفت که در فاصله 200 متری من یک زن رفته توی آب و برنگشته. منم سریع به محل حادثه رفتم و دیدم یه پسر حدودا 18 ساله داره گریه میکنه و توی سر و صورت خودش میزنه.
ازش پرسیدم چی شده.گفت مادرش 39 سالشه و شنا بلد نبوده. رفته جلو توی آب عمیق و برنگشته. یه کم دلداریش دادم. تیوپ نجات رو برداشتم و با سرعت هر چه تمام تر به سمت دریا رفتم و شنا کنان رفتم جلو. بعد از حدود 20 دقیقه شنا بهش رسیدم. متعجب بودم که خودشو زنده نگه داشته بود. عمق آب تقریبا 4 متر و فاصله تا ساحل تقریبا 2 کیلومتر بود. نزدیکش رفتم. سوار تیوپ کردمش. ازش چرشیدم حالت خوبه.گفت آره فقط زیاد آب شور خورده بود. منم کم کمک آوردمش به سمت ساحل. گفتم اسمتون چیه؟ گفت مهرانه. تقریبا 1 و نیم کیاومتر دیگه تا ساحل مونده بود که متوجه لباسایی که تنش بود شدم. یه تاپ سبز رنگ که خیس بود و سوتین سیاه رنگش از زیرش معلوم بود. یه شلوارک سفید هم پاش بود که اونم خیس بود شورت قرمز رنگش از زیرش پیدا بود.با دیدن باسنش بدجور حشری شدم.تصور کنید یه خانم با باسن گنده جلو روتون روی تیوپ خوابیده باشه و کونش در اثر موجهای دریا مثلذ ژله بلرزه. اصلا بهش نمیخورد 39 سالش باشه. سعی کردم به باسنش دست بزنم ببینم چه عکس العملی نشون میده.


با احتیاط دستمو گذاشتم رو کونش. اونم هیچ کاری انجام نمیداد فقط سفت تیوپ رو چسبیده بود. منم دیگه پررو شدم و دستم بیشتر رو کونش حرکت میدادم. اینجا بودیم که متوجه شد و حرفی زد که من اصلا باورم نمیشد. انگار داشتم خواب میدیدم. گفت اسمت چیه؟ گفتم ساسان. گفت آقا ساسان هر چقدر دوست داری با باسنم ور برو فقط زودتر منو برسون ساحل.وقتی رسیدیم ساحل دستمزد این کار بزرگتون رو بهتون میدم. منم گفتم باشه. پس با سرعت بیشتری پا زدم. در همین حین به فاصله 500 متری ساحل رسیده بودیم. پیش خودم فکر کردم شاید دیگه فرصتی نشه بهش دست بزنم پس بهتره همینجا یه کارایی بکنم. بهش گفتم خودتو محکم به تیوپ بگیر. بعد یواش یواش شلوارکشو کشیدم پائین. کونش از بس سفید بود که نگو. کیرم داشت میترکید. با دستم یه کم کونشو مالیدم.ولی چون نزدیک ساحل شده بودیم ترسیدم کسی ببینه.شلوارکشو دادم بالا. رسیدیم ساحل و من ناراحت بودم که فرصتی به این خوبی رو از دست دادم.
خلاصه خودش و پسرش کلی ازم تشکر کردن.شمارمو گرفتن و مهرانه گفت تمشب منتظر تماسم باش.و رفتن.شب شد توی خونمون نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد. خودش بود.گفت بیا ببینمت.منم یه جا باهاش قرار گذاشتم.رفتم سر قرار. باورم نمیشد که 39 سالش باشه.به تیپی که زده بود نمیخورد. سوار ماشینش شدیم.گفت بریم یه جای خلوت کارت دارم. یه لحظه ترسیدم.آدرس دادم رفتیم یه جا بیرون شهر. ماشین رو پارک کگرد و گفت بیا صندلی عقب ماشین بشین.رفتم. پالتو بلندی که پوشیده بود را درآورد. یه بلوز قرمز و یه ساپورت سفید تنش بود. گفت جبران کاری که امروز برام انجام دادی. و بدون مقدمه دستشو برد کیرمو گرفت. کیرم بدجور شق شده بود. بعد کف ماشین نشست و زیپ شلوارمو باز کرد و کیرمو آورد بیرون.کیرم حدودا 22 سانته. من داشتم بیرون رو چک میکردم که یهو یه لحظه رفتم توی آسمون و برگشتم.وقتی نگاه کردم دیدم کیرم رو تا ته کرده توی دهنش. چون من دفعه اولم بود 2 دقیقه برام ساک زد آبم اومد.
ریختش توی دستمال کاغذی. جالبی این قضیه این بود که زیاد با هم حرف نمیزدیم. بعد پشتشو داد به من و گفت کونی که امروز توی آب آرزوت بد الان جلو روته. هر کاری دوست داری باهاش بکن. منم که کار زیادی بلد نبودم فقط شلوارشو دادم پائین و کیرمو کردم توش که راحت رفت تو. مثل اینکه زیاد از کون داده بود. خلاصه 5 دقیقه تلمبه زدم آبم اومد.من با اون همه حشریت در عرض 10 دقیقه کارم ساخته شد. بعدش منو رسوند خونمون و خودش رفت. بعدها چند بار تلفنی باهاش حرف زدم ولی نتونستم دیگه بکنمش چون اهل تهران بود و من اهل جنوب و فاصلمون خیلی با از هم دور بود. اگه قسمت سکسی زیاد نداشت ببخشید. بار اولم بود که مینوشتم. فداتون..

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#376 | Posted: 23 Oct 2014 23:50

کون تنگ شاگرد حشریم

سلام . من 33 سالمه و تو دبیرستان ریاضی تدریس میکنم.این نکته رو بگم که تو کلاس همه از من حساب میبرن و کسی جرات جیک زدن نداره چون خیلی سخت گیرم و دست به نمرم خیلی بده و خلاصه به راحتی نمره نمیدم.



قضیه بر میگرده به سه سال قبل که تو یه دبیرستان دخترونه تدرس میکردم. یه شاگردی داشتم به نام فریبا 19 ساله پیش دانشگاهی میخوند که خیلی خوش استیل و اندام توپ و رنگ پوستش برنزه بودو خیلی اکتیو و شیتون و شوخ بود که به خاطر همین چند بار از کلاس بیرونش کردم. ولی اینو بگم که تو کلاس همیشه یواشکی نگاش میکردم و خیلی دیونش بودم آخه سینه هاش و کونش خیلی معرکه بود خلاصه دوست داشتم بکنمش. یه امتحان میان ترم گرفتم از کلاس که فریبا از 5 نمره 0.25 گرفته بود. یه روز بعد کلاس اومد پیشم گفت توررو خدا برا امتحان کمکمون کنید منم از خدا خواسته ولی هرچی با خودم کلنجار رفتم که شمارشو بگیرم از ترس آبروم نونستم و بهش گفتم نه هرچی تو برگه بگیری همو نمرت خواهد بود. بعد که اومدم خونه به خودم فحش دادم که چه فرصت خوبی رو از دست دادم.



کم کم ترم داشت تموم میشد و من روز به روز عطشم نسبت به فریبا بیشتر میشد. چون میدونستم دوباره میاد سراغم یه امتحان پایان ترم خیلی سخت گرفتم. و بالاخره روز امتحان پایان ترم ، قلبل از امتحان تو راهرو اومد پیشم باز خواهش و تمنی که تورو خدا کمکم کنید منم از خدا خواسته دل رو زدم به دریا گفتم میخوای تلفن منو داشته باش ببینم چه کار میتونم بکنم، فقط قول بده به کسی نگی و الا نمره نمیدم بع واسه اینکه از دستش ندم گفتم یه تک زنگ بزن شمارتو سیو کنم و تک زنگ زد و نمیدوننین چقدر خوشحال شد بعدش کلی تشکر کرد و رفت سر جلسه منم مست خر کیف شده بودم ولی خودمو زدم به کوچه علی چپ و جدی گفتم ولی قول نمیدم.



بعدش فریبا رفت سر جلسه امتحان منم بعد از شروع امتحان رفتم سر جلسه.تو جلسه پاشو انداخته بود رو پاش منم داشتم یواشکی زاغ سیاهشو چوب میزدم. شب بعد از بهم زنگ زد و گفت امتحانش رو خراب کرده منم گفتم هنوز برگتو صحیح نکردم بعدش چون موقعیت فراهم نبود بهش گفتم خودم بهت زنگ میزنم بیا ببینم چیکار میتونم بکنم. پیس فردای اون روز هیچکس خونمون نبود خودم زنگ زدم به فریبا و آدرس خونه رو دادم بهش و گفتم سریع بیا ببینمت اونم خوشحال شد و گفت باشه.منم رفتم سریع دوش گرفتم و بدنمو شیو کردم و ادکلن زده و مرتب. بالا خره اومد و بردمش اتاقم گفتم برگت افتضاحه چیکار کنم گفت تورو خدا کمک کنید گفتم برگت سفید چیزی ننوشتی میخوای بدم برگتو پر کنی همین که اینو شنید خوشحال شد و با عشوه گفت وای مرسی. بهش گفتم فقط یه شرط داره گفت چه شرطی من گفتم فقط باید بذاری لا پاتو بخورم اینو که شنید گفت وای از همین می ترسیدم منم گفتم قول میدم فقط بخورم گفت یعنی اگه این کارو نکنم نمره نمیدین گفتم نمره میدم ولی لطفا بذار کستو بخورم.



خلاصه راضی شد و شلوارشو درآوردم، نمیدونین چه حسی داشتم یه شورت سکسیه سفید پوشیده بود شورتشو در آوردم وای چه کس خوشکل و نازی داشت از یه طرف خیلی استرس داشتم هر لحظه ممکن بود یکی بیاد خونه شروع کردم به خوردن کسش آخ که چه حالی میداد. بعدش شلوارمو کشیدم پایین گفتم برام ساک بزن همچین ساک میزد که مغز سرم سوت میکشید و آبم ریخت تو دهنش فکرشو کنید دختری که تا قبل از این جریان ازم میترسید آبم که ریخت تو دهنش بهم گفت خاک تو سرت منم خندیدم. بعدش بهش گفتم که الان یکی ممکنه بیاد خونه تو برو فردا اگه شد میگم بیا خونه بنویس ورقتو. بعد فریبا رفت منم اون روز تا صبح تو فکرش بودم و مزه کس خوشکاش تو دهنم مونده بود ولی ناراحت بودم که چرا از ترس اینکه کسی بیاد نتونستم کامل حال کنم.



دو روز بعدش خانوادم رفتن خونه مادر بزرگم و میدونستم که تا شب نمیان منم گفتم کار درم و به محض رفتنشون زنگ زدم به فریبا گفتم الان وقتشه سریع خودتو برسون ورقتو بدم بنویسی. و دمش گرم نیم ساعت بعد فریبا اومدش و منم طبق معمول دوش گرفته بودم و صاف و صوف کرده بودم، این بار اصلا مجال ندادم سریع لختش کردم, بعد سوتینه مشکیشو باز کردم وای عجب سینه های سربالا و زیبایی داشت الان که مینویسم راست کردم شرو کردم شینه هاشو خوردن اونم از فرط حشر گوشمو زیر گردنمو میلیسید. بعد به پشت خوابوندمش و همین که شلوارشو در آوردم شورتش هم با شلوار جینش در اومد اوف این با به انداره کافی وقت داشتم پاهای سکسیشو شرو کردم از انگشتای پا ساق پا تا روناش به بوس کردن انصافا پاهای برنزش ازخود بیخودم کرد بع شروع کردن به خوردن کسش عجب کسی داشت توش صورتی بود که حاکی از جون بودن و شاداب بودن کسش بود



هی بو میکردم کسشو هی میخوردم بع ازش خواستم شلوار منو در بیاره,بعدش شورتمو در آورد گفتم شاک بزن گفتس باشه ولی به شرطی که قول بدی آبتو نریزی دهنم گفتم باشه لا مصب همچین کیرمو ساک میزد انگاری بار صدهزارمش بود بعد تخمامو میکرد تو دهنش اوفففففففف. بعد گفتم بیا 69 بشیم و 69 شدیم و من کسشو میخوردم گفتم فریبا تو هم بخور و فریبا شروع کرد به خوردن کیرم یه چیزی من خیلی دوست دارم دخترا با کونم بازی کنن(البته کونی نیستم) گفتم نه سوراخ کونمو لیس بزن یکم نه و نو کرد گفتم خواهش میکنم بخور سوراخ کونمو اونم به خاطر نمره هم که شده شروع کرد به لیس زدن سوراخم (البته من همیشه موهای کونمو شیو میکنم و به تمیزی کونم اهمیت میدم و توشو با صابون میشورم) و ازش خواستم زبونشو تند تند بکن تو کونم در بیاره آخ که زبونشو میکرد تو کونم و منم داشتم از شدت حشر پس میفتادم بعد گفتم به شکم بخواب تا از عقب بکنمت بدون مقاومت کردن این بار قبول کرد، بعد گفتم فریبا کیرمو ساک بزن تا خیس بشه بعد اول با انگشتم سوراخ کونشو ماساژ دادم و با انگشت میکردم تو سوراخش خداییش سوراخش خیلی تنگ و ترو تمیز بود انگار میدونست میخوام بکنم توش تمیز کرده بود سوراخشو,



بعد کیرمو گداشتم دم شوراخش و هل دادم تو جیغ کشید و گفت ای بکش بیرون دیگه نمیام پیشت گفتم ببخشید کیرمو از تو کونش کشیدم بیرون وا یکم با انگشتم با کونش ور رفتم و این بار خیلی آروم کیرمو کردم تو سوراخ کونش و هل دادم تو ودردش کمتر شد، همین طور که تو کونش میکردم با دستم سینه هاشو می مالیدم اونم از شدت حشر چشماش شهلا شده بود و داشت حال میکرد بعدش همین طور که داشتم میکردمش با دستم کونشو آوردم بالا و به روش سگی کونش گداشتم اونم با کونش ضربه میزد به کیرم خلاصه آبمو ریختم تو کونش.بعد بلند شد و خودشو تمیز کرد گفتم حالا بیا ورقتو بنویس و نوشت منم بهش بیست دادم. فریبا کلی خوشال شد و گفت این محبتتو جبران کنم منم بوسیدمش و گفتم جبران کردی و خندیدیم. بعد از این جریان هردفعه خونه خالی میشد سریع زنگ میزدم فریبا میومد حال میکردیم. یه روز بهم گفتش که (( سکس با شمارو خیلی دوست دارم چون شما واردی) بعد از فریبا تعداد زیادی از دانش آموزامو کردم که تو داستان های بعدیم براتون مینویسم. امیدوارم لذت برده باشین

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#377 | Posted: 23 Oct 2014 23:59

من شوهرم رو کردم

سلام.داستانی که مینویسم مال ماه پیشه وشب عروسیم.بهترین شب زندگیم بود بخاطر همین نمیخوام ناقص بنویسم یکم طولانیه و جزئیاتش رو هم نوشتم امیدوارم حوصلتون سر نره. اسمم مریمه و24 سالمه،قدم 169و60 کیلوام.سایز سینه هام 75 وپوستم سفیده.یه دختر معمولی با قیافه معمولی تنها تفاوتی که با بقیه دخترها شاید داشته باشم موهای بلند و پرپشته که تا زیر کمرمه،موهام رو خیلی دوس دارم.شوهرم اسمش سامانه و 28 سالشه هیکل میزونی داره و تقریبا میتونم بگم خوشگله.



با سامان یه مدتی دوست بودم و تو دوران نامزدیمون هم کم شیطونی نکرده بودیم اما هنوز دختر بودم سامان همیشه میگفت:این شیطونیارو میکنیم که شب عروسی حسابی حال کنیم ودست و پامون رو گم نکنیم. حالا بریم سراغ اصل قضیه. سامان در رو برام باز کرد و کمکم کرد پایین لباس عروسم رو جمع کنم و برم تو خونمون.در رو بست و چراغ رو روشن کرد.بالاخره از دست مهمونا راحت شده بودیم بعضیاشون رو که اگه ول میکردیم شبو هم پیش ما میموندن.(اقا خدایی تو عروسی زیاد شاخ نشید ملت کار دارن خدا رو خوش نمیاد) سامان یه بطری اب از یخچال برداشت و رفت سمت تی وی،کتش رو در اورد و انداخت رو کاناپه و بطری اب رو سر کشید.صدای تی وی رو میتونستم بشنوم.لباسم رو جمع کردم ورفتم سمت اتاق خواب.از اینه یه نگاه به خودم انداختم قیافم خوشگل تر و جذاب تر ازهمیشه شده بود مخصوصا موهای بلندم که فر شده بودن خیلی به صورت گردم میومد. لباس عروسم رو در اوردم و رفتم سمت کمد لباس سامان عاشق رنگ ابیه یه لباس خواب حریر خوشگل ابی که شورت ابی بندی هم داشت برداشتم و تنم کردم.هنوز از سامان خبری نبود.در اتاق رو باز کردم وسرک کشیدم سامان جلوی تی وی ول شده بود و داشت یه شوی ترکی‌ نگاه میکرد.



یکم منتظر موندم اما دیدم انگار از سامان ابی گرم نمیشه.بلند شدم و رفتم کنارش نشستم.چنان با دقت زل زده بود به تلویزیون که حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخت.خودم رو بهش چسبوندم و گفتم:سامان. -بله خانوم -بریم بخوابیم؟ صدای تی وی رو بلند تر کرد وگفت:خوابت میاد؟ دستم رو گذاشتم رو پاش رو گفتم:خب نه...یعنی بریم بخوابیم دیگه.خیرسرمون شب عروسیمو... دستش داشتم کفری میشدم.دوباره صداش زدم:سامان اخم داشت اما تابلو بود که به زور خودشو نگه داشته که نخنده.عصبانی شدم وبلند شدم برم که دستمو گرفت و کشید سمت خودش،جاخورده بودم وصاف افتادم تو بغلش.سریع تلویزیون رو خاموش کرد با لبخند زل زد بهم،لباشو برد نزدیک گوشم و اروم گفت:نبینم حرص بخوری جوجه. هلش دادم وبلند شدم رفتم سمت اتاق خوابمون.حالانوبت من بود که اذیتش کنم.پشت بودم که در اتاق باز شد وقبل از اینکه بتونم حرکت کنم سامان از پشت بغلم کرد و گردنم رو اروم وطولانی بوسید.بعد منو برگردوند سمت خودش و یه بوسه اروم رو پیشونیم زد،بعد نوک دماغم رو بوسید و بعد لباش رو لبام قفل شد.



اروم و با حوصله لبام رو میخورد و میبوسید و من همراهیش میکردم.دستاش که رو کمرم کشیده شد سرم رو کشیدم عغب و یه قدم رفتم عغب.سامان یه قدم اومد جلو و من باز یه قدم رفتم عغب.اخر سر اروم منو هل داد که چسبیدم به دیوار دستاشو گذاشت دو طرفم و دوباره رفت سمت لبام.صدای نفس هاش رو حس میکردم.بدنم رو نوازش میکرد و گهگاهی یه گاز کوچیک از لبام میگرفت.دستم رفت سمت کراواتش و شلش کردم و درش اوردم حالا نوبتمن بود لباش رو گاز بزنم.یه میک کوچیک میزدم وزبونم رو میکشیدم رو لباش ودکمه های پیرهنش رو باز میکردم.پیرهنش رو که در اوردم یه لحظه ازم جدا شد دستا شو گرفتم و گذاشتم رو شونه هام و سریع رکابیش رو هم در اوردم.بالاتنش لخت بود و میتونستم گرمای بدنش رو حس کنم.هیچکدوممون حرف نمیزدیم فقط هر لحظه بیشتر احساس نیاز میکردیم .دستام رو گذاشتم رو شونه هاش و سامان هم کمرم رو گرفت یکم خودم رو بالاکشیدم و پاهای لختم رو دورکمر لخت سامان حلقه کردم. کیرش رو چسبونده بود به لای پاهام از زیر شلوار هم سیخ شدنش رو احساس میکردم.





همونطور که تو بغلش بودم رفت سمت تخت و منو گذاشت رو تخت شلوارش رو در اورد و اومد کنارم دراز کشید لباس خوابم رو سریع در اورد و محکم منو چسبوند به خودش.تو بغلش نفس نفس میزدم.چرخید و اومد روم.سرشو برد لای سینه هاموچاک سینم رو لیس زد میخواست نوک سینه هامو بگیره که شیطونی کردم و سینه هام رو یکم لرزوندم.سینه هام رو میمالیدم به صورتش و نوکش رو میکشیدم رو لباش.صداش دورگه و حشری شده بود گفت جووووووون وبعد نوک سینم رو کشید تو دهنش و گاز گاز میکرد اه و نالم تو اتاق پیچیده بود دستش رو سر داد داخل شورتم و مشغول مالیدن کشم شد.باانگشتش باچوچولم ور میرفت و من اههههه میکشیدم. رفت پایین تر رونام رو بوسید وشرتم رو از پام در اورم.پاهام رو باز کرد ولبخند زد:اوووووف چه ابی انداخته. چوچولمو بالباش گرفت و کشید .بازبونش بالبای کسم بازی میکرد و چوچولم رو میک میزد من دیگه از لذت تقریبا داد میزدم.دستموبرده بودم لای موهاش وباموهاش بازی میکردم.تند تندکسم رو لیس میزد و گهگاهی چوچولم رو یه گاز اروم میگرفت.چشمام رو بستم ویک لحظه بدنم لرزید بازوش رو گرفتم و کشیدمش بالا.نوبت من بود.کیرش دیگه داشت شورتش رو جر میداد.چشمای هردوتامون خمار شده بود.اروم گفت:بخورش نفسی که بی تابش کردی. شرتش رو کشیدم پایین و کیر سیخش زد بیرون.با انگشتم سرکیرشو ناز کردم و یکم مالیدمش.همونجور که میمالیدمش لبام رو گذاشتم رو سرکیرش اروم میک زدم.صدای اه های اروم و داغش رو میشنیدم لبام رو میمالیدم به سر کیرش و زبون میزدم.با خایه هاش بازی میکردم و کیرش رو بیشتر میکردم تو دهنم.با صدای شهوتی گفت:تندتر ساک بزن مریم.دیوونم کن. دستام رو تکیه دادم به روناش وکیرشو کشیدم تو دهنم.کیرش میخورد به ته حلقم و عوقم گرفته بود اما تندتندسرم روعغب جلومیکردم و زبونم رو دور کیرش میچرخوندم.



موهام رو گرفته بود وسرم رو عغب جلو میکرد.تندتند میک میزدم وزبونم رو محکم میکشیدم به کیرش.سرم رو کشید عغب و دوباره چرخیدیم و من زیرش بودم پاهام رو گرفت و انداخت رو شونش.دستام یخ زده بود خیلی میترسیدم یکم اومد جلو وازم لب گرفت و دم گوشم زمزمه کرد:اگه دردت اومد گازم بگیر.دستاشو قفل کرده بود تو دستام ومنو چسبونده بودبه تخت چشمام رو بسته بود.سرکیرشو میکشید رو کسم و بااب کسم خیسش میکرد خیلی حال داشت.کیرش رو میکوبید رو کشم وگوشه لبمو میبوسید.یکمبیشتر اومد روم سینه هاش روسینه هام بود.سرکیرشو گذاشت دم کسم وفشار داد.احساس کردم زیر پام خالی شد .درد عجیبی تو کمرم پیچیده بود تخماش رو که چسبیده بودن به کسم رو حس میکردم تا ته توش بود.لبام رو محکم میک میزد ومن فقط میتونستم ناله بکنم.از نفساش که تو صورتم خالی میشدنفس میگرفتم و دوباره ناله میکردم.کیرشو کشید بیرون و بادستمال کاغذی خون کس من و کیرخودش رو پاک کردو دوبارهافتاد روم کمرم تیر میکشید اما اینبار از درد دفعه قبل خبری نبود.دم گوشم زمزمه کرد:خانوم خودم شدی. فرصت حرف زدن بهم نداد و شروع کرد به تلمبه زدن باسنش رو چنگ میزدم و تو مشتم فشارش میدادم و سامان زیر گلوم رو میخورد وتلمبه میزد صدای اه و اوه منم که تو هوا بود.سه چهار تاتلمبه زد که یهو سرعتش بیشتر شد سامان هم اه میکشیدوخیره شده بود به چشمام.یک لحظه وایساد و من از داغی مایعی که تو کسم ریخته میشد چشمام رو بستم.سامان یه بوسه کوچیک رو لبام زد وبیحال کنارم افتاد.ازدستش خیلی شاکی بودم که چرا ریخته تو کسم اما نای حرف زدن نداشتم خزیدم تو بغلش و خودمو براش لوس کردم.احساس میکردم کمرم هنوز تیر میکشه اما صدای نفس های سامان ارومم میکرد. ... ببخشید یکم طولانی بود.

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#378 | Posted: 24 Oct 2014 01:01

کار پیدا کردم

سلام دوستان این خاطره هی که میخوام تعریف کنم برمیگرده به 4 سال پیش من تو یه خانواده تقریبا پر جمعیتی بزرگ شدم بجز خودم سه تا خواهر دیگه دارم که الان همشون ازدواج کردن . از اونجایی که پدر من یه کارگر بود و درامد انچنانی نداشت ما برای امرار معاش مجبور بودیم کار کنیم . من تو یه کارخانه مواد غذایی به عنوان منشی کار میکردم کارفرمام ادم خوبی بود و منم مشغول به کار بودم تا اونجا که کارخانه ما ورشکست شد و من مجبور شدم از اونجا بیام بیرون .یه چند وقت دنبال کار میگشتم هر جا میرفتم واسه کار کار نبود خلاصه خیلی غصه میخوردم



تا اینکه یه روز دوستم بهم زنگ زد گفت رها سر کار میری؟ گفتم نه گفت منم دنبال کار میگردم بیا بریم اداره کار بسپاریم . اون روزی هم که میخواستیم بریم اداره کار به شدت بارون می اومد چند بار به دوستم گفتم که نریم بارون میاد گفت که نه بریم .خلاصه ما اون روز رفتیم .رسیدیم پرس و جو کردیم که اتاق مشاوره کار کدام است ما رو راهنمایی کردن در زدیم رفیم داخل یه اقای 30 الی 32 ساله با قد بلند خیلی خوشتیپ پشت میز نشسته بود سلام کردیم گفت بفرمایید گفتیم که دنبال کار میگردیم و مدارکامونو گرفت با شماره تماس و یک فرمی که پر کردیم گفت اگر پیدا شد بهتون زنگ میزنیم. خلاصه ما اومدیم و یه چند روزی گذشت خبری نشد دوباره با دوستم رفتیم اداره کار که بپرسیم چی شد همون اقا که فامیلیش میرزایی بود گفت اوضاع کار خرابه به محض اینکه پیدا بشه بهتون زنگ میزنیم . دو سه روزی گذشت و اون اقای میرزایی به من زنگ زد و گفت که یه کار پیدا شده فعلا تو تنها بیا تا واسه دوستت هم پیدا بشه



بعد من رفتم و ادرس و یه فرم داد رفتم کارو دیدم و خوشم نیومد تو راه خونه بودم که دیدم موبایلم زنگ میخوره جواب دادم دیدم اقای میرزایی هست سلام و احوال پرسی که چی شد کار رو دیدی گفتم اره اما خوشم نیومد به من گفت الان بیرونی گفتم اره دارم میرم خونه گفت میتونم بیام دنبالت کارت دارم منم که اصلا تو فاز سکس نبودم گفتم باشه خلاصه سوار ماشینش شدم به من گفت که میترسه تو ماشین کسی ببینش چون همه جا میشناسنش گفت بریم خونمون کسی نیست منم قبول کردم تو راه هی گفت من ازت روز اول خوشم اومده روم نمیشده بگم و از این حرفها... تا رسیدیم با اسانسور رفتیم بالا خونشون بزرگ بود تعارف کرد نشستم یه کم میوه اورد و با یه لیوان شربت خوردم و صحبت کرد که مجرده اسمشو گفت و از این حرفها بعد به من گفت که لباساتو در بیار راحت بشین منم مانتو و روسریمو در اوردم



تا در اوردم چشمش خورو به سینهام گفت ماشالا چه سینه هایی داری ( من قدم بلنده و توپر هستم سایز سینمم 80 هست ) یه کم جمع و جور کردم خودمو دیدم داره میاد کم کم سمتم دستشو دور گردنم انداخت شروع کرد به لب گرفتن از اونجایی که منم خیلی زیاد حشری هستم بدم نیومد و همراهیش کردم همونطور که لب میگرفت سینه هامم میمالوند بعد گفت که رو مبل سخته بیا رو زمین بخواب یه جورایی منم دوست داشتم که سکس کنم حرفی نزدمو اومدم پایین خوابیدم افتاد روم و لباسمو زد بالا شروع کرد به خوردن سینه ام از این ورم با دستش از رو شلوار کسمو میمالوند خیلی کسم سفید نیست اما توپولو هست اروم رو شکممو لیس زد با زبون دور نافمو میک میزد منم از شدت حشر هی کمرمو قوس میدادم و با دستم سرشو سمت کسم هول میدادم فهمید که دوست دارم کسمو بخوره وای اروم شلوارمو در اورد افتاد به جون کسم چوچولمو چنان میخورود که داشتم از حال میرفتم بعد گفت که مال منو بخور شلوار و لباسشو در اورد خوابید منم کیرشو شروع کردم به خوردن .کیرش خوب بود خیلی بزرگ نبود بعد از 5.6 دقیقه که خوردم بلند شد گفت دختری گفتم اره گفت میزاری از کون بکنم منم گفتم نه درد داره گفت خوب باشه به پشت بخواب لاپایی بکنم تا ابم بیاد



منم که قبلا تجربه سکس نداشتم فقط در حد لب و مالوندن بوده.در حد کامل لخت شدن نبود.. خلاصه به پشت خوابیدم کیرشو با اب کسم که لیز شده بود قاطی کرد داشت جلو عقب میکرد که یک دفعه احساس کردم یه چیزی اندازه یک ثانیه رفت تو بدنم یه لحظه مثل جت پریدم رنگم مثل گچ سفید شده بود دست زدم به کسم دیدم غرق خونه زدم زیر گریه حمله کردم به اقای میرزایی شروع کردم به فحش دادن که منو گرفت برد تو حمام خودمو شستم کلی خون اومد... اومدم بیرون گفت بخدا از قصد نبوده... پردمو زده بود و دیگه کاریش نمیشد کرد. بعد از دوش گرفتن دوباره واسم شربت اورد نمیدونم توش چی‌ بود که خیلی‌ آروم شدم،یه جورایی مثل مسخ شده ها... منو بازم برد رو تخت و شروع کرد به کردن کس من ،منم بی‌ هیچ مقاومتی باهاش همکاری می‌کردم. من سه بار ارضا شدم اونم آخر آبشو ریخت رو صورتم. بهم گفت اینم کاری که دنبالش بودی و دو تا تراول صد هزاری بهم داد. دیگه رسما جنده شده بودم...

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#379 | Posted: 24 Oct 2014 03:02
میخواستم کرده شدن زنمو ببینم

اسم من امید هست و یه زن خوشگل به اسم نفیس دارم که 6 ساله باهاش ازدواج کردموعشق می کنم. ما سه ساله که تایلند زندگی میکنیم. خیلی سریع برم سر اصل مطلب. تو ذهنم چیزی میگذشت که خیلی وقت بود بهش فکر میکردم تااینکه بالاخره عملی شد
روز شنبه بود که همه چیز جورشده بود. به نفیس گفته بودم که امروز میخوام ببرمت یه جایی که ماساژهای خیلی معروف داره و هرکی رفته خیلی راضی بوده. خلاصه شنبه صبح راه افتادیم به سمت جزیره فوکت وقتی رسیدیم یه هتل گرفتم نزدیک ساحل و بعد از نیم ساعت رفتیم به سمت سالن ماساژ که تو حاشیه ساحل بود ولی حدود ده دقیقه توراه بودیم. همون چیزی که شنیده بودم یه سالن بزرگ با کلی خدمه و دستگاه و استخر و واترپمپ . تو آفیس یه خانم تایلندی که خیلی هم لهجه بدی داشت اومد و از ما خواست که اول پولو بدیم و بعد بریم توی فلت پنج و منتظر بمونیم. منم پنج هزار بات (حدود دویست دلار) دادم و رفتیم تو. بعد از یه چند دقیقه یه خانم قدکوتاه ویتنامی خنده رو اومد تو و مارو برد به یه حال بزرگ که نزدیک بیستا تخت توش بود که فاصلش با بعدی حداقل ده متر بود روبروش به ساحل راه داشت و انتهاش به سالن واترپمپ بود که بعدا بهش میرسیم. خلاصه از نفیس خواست که لباساشو دربیاره اونم همرو بجز شرت وسوتین دراورد ولی خانمه گفت همشو دربیاره وبعدم با خنده گفت (no problem) یعنی اشکالی نداره فکر کنم این دوتا کلمه رو یه ده بار با خنده هی تکرار کرد.
خلاصه نفیس یه نگاه به من کرد و منم گفتم که در بیار اینجا که هرکسی تو کار خودشه (نمیدونست تو چه فکراییم بنده خدا ) خلاصه دراورد و خانم گفت از پشت بخواب رو تخت اونم خوابید و یه ملافه سفید انداخت رو باسنش . یه نگاه به اطراف کردم سریع دیدم همه چی ظاهرا همون چیزایی که قبلا خوندم ولی مردی ندیدم پیش خودم گفتم احتمالا بعدا میان. خلاصه نفیس از پشت خوابیده بود سرشو یه وری گذاشته بودو چشماشم گذاشته بود روهم. خانمه شروع کرد به چرب کردن کمر نفیس و هی میگفت بدنت خیلی سفیده و میخندید. تو اون حال یه نفردیگه هم روتخت خوابیده بود ولی از ما فاصله داشت یه لحظه چشمم افتاد به یه مرد که اومد بالای تختش . خوشبختانه نفیس چشماش بسته بود وگرنه همون موقع بلند میشد. یه نگاه کردم دیدم یه مرد با عضلات ورزشکاری که یه شرت کوتاه مشکی پاشه دست خانومهرو گرفت و بردش به سمت اتاق واتر پمپ.
خیالم راحت شد که درست اومدیم ولی ناراحت بودم که اگه نفیس بفهمه چه کار میکنه. خلاصه خانومه ماساژش رسید به ساق پای نفیس و موقعش بود که داستان ما شروع بشه . اینجا لازمه یه توضیح بدم که این سالن معروفه به سکس ماساژ به این معنی که یه پمادمحلی که شهوت جنسی رو زیاد میکنه به بدن می مالن تا خوب تحریک بشه ظاهرا از طریق افزایش حرکت خون توی رگها و افزایش متابولیسم یه بار یه پزشک استرالیایی برام گفت ولی راستش خیلی سر در نیاوردم به هر حال با تحریک اعصاب تمربوط به حس جنسی شمارو نحریک جنسی میکنه و در مرحله بعد مرهایی که اونجا هستند با سکس کردن این حسو ارضا می کنن ولی البته هیچ اجباری برای سکس نیست بسته به اینه زن چقدر تحریک بشه. خلاصه خانم ماساژش تموم شد و رفت که پماد بیاره پیش خودم گفتم ببینم امروز من بالاخره به آرزوم میرسم یانه .وقتی خانم رفت نفیس پرسید چی شد تموم شد دویست دلار دادیم برا همین چند دقیقه گفتم نه لابد یه برنامه ای دارن بذار ببینیم چی میشه. بعد یه چند دقیقه یه خانم دیگه با همین ویتنامیه اومد و یه چیزی شبیه قوری دستش بود اومد. به من گفت به نفیس بگم برگرده اونم برگشت و ملافه رو کشید رو سینش که هردوشون خندیدن و دوباره خانمه گفت مشکلی نیست و آروم آروم ملافه رو از روسینش کنار زد ونفیس یه نگاه به من کرد منم گفتم که اینا که زنن اشکالی نداره بخواب . خانمه جدیده اومد بالا سرشو دستای نفیس گذاشت بالای سرشو نگداشت طوری که سینش کشیده ترو بزرگتر به نظر میرسید و از تو قوری یه مقداری ریخت وسط سینه هاش و شروع کرد به پخش کردنش به سمت گردن و شکم
. نفیس گفت وای امید یه جوریه گفتم چجوریه گفت نمیدونم بپرس برای چی اینو ریخت منم گفتم لابد می خواد چرب کنه دیگه پرسیدن نداره اونم هیچی نگفت و اوناهم کارشونو ادامه دادن . دیگه موقش بود که داستان ما شروع بشه .یه دو سه دقیقه بعدش نفیس گفت امید بهشون بگو اینقدر دست رو سینم و بدنم نکشن گفتم یعنی چی بعد اونوقت چجوری ماساژ بدن گفت آخه میترسم تحریک شم و آبروریزه بشه منم با خنده گفتم خودم همینجا می کنمت نگران نباشو نفیس چشماشو بسته بود ولی داشت گرم میشد از حرکت سینه هاش و کشیدن دستاش و چشبودندش پاهاش اینو میفهمیدم . اینجا بود که خانم گفت خوب بریم اتاق واتر پمپ نفی بلند شد و لافه رو پیچید به باسنش دیگه سینه هاشو نپوشوند داشتم حس میکردم که تحریک شده . رفتیم تو یه اتاق شیشه ای که یه تخت توش بود و یه دستگاه جالب که آب از توش میومد بیرون و آدم میخوابید وسط دستگاه درش بسته میشد و با فشار آبو به همه جای بدن میپاشید . خانم ماساژور به نفیس گفت از پشت بخواب رو تخت خوشبختانه انگلیسیه خانومم هیچ وقت خوب نبود منم بهش گفتم که از پشت بخواب و ملافه رو هم انداخت روباسنش . اومد و با قوریش اینبار ریخت رو کمرشو کم کم ملافرو از رو باسنش برداشت و شروع کرد به ماساژ کون نفیس. اونم دیگه اعتراضی نمیکرد.
دیگه موقش بود که من برم . به نفسی گفتم آبجوم تموم شده میرمو سریع برمیگردم اونم گفت برو ولی زود بیا. گفتم داری حال میکنیا گفت خیلی خوبه ولی کاش همینجا منو می کردی . گفتم اونم به موقش منم اومدم بیرون و رفتم طبقه بالا توی یه کافی کلاب نشستم . کاملا به اتاق نفیس دید داشتم . اتاق کناریشو نگاه کردم دیدم زنه توی ماشین آبی نشته و یه مرد کیرکلفت داره ماساژش میده. البته کیرشو ندیدم همینجوری حدث میزنم. یه چند دقیقه گذشت و خانومها کارشون تموم شد و امدن بیرون قبلا خونده بودم که ده دقیقه طول میکشه که این پماد صددرصد تاثیر بذاره . تو دلم عروسی بود خیلی دوست داشتم ببینم وقتی زنم تحریک میشه و یه مرد دیگه تو اتاقه داره مایاژش میده چی میشه؟ بعد از شش هفت دقیقه دوباره خانم ویتنامیه رفت تو اتاق و پشت سرش هم یه مرد قد بلند و هیکلی با یه شرت رفت تو . چهرشو نمیتونستم ببینم ولی به نظر مییومد که مرده اندونزیایی باشه . نفیس هنوز از پشت خوابیده بود و لی میتونستم حدث بزنم چقدر تحریک شده. یه دفعه دیدم خانمه ار اتاق اومد بیرون و مرده شروع کرد به ماساژ کف پا . گفتم الانه که نفیس بلند شه بیاد بیرون ولی نیومد چند دقیقه هم گذشت و مرد شروع به ماساژ کون کرد دیگه گفتم الانه که نفیس بلند شه و همه چی خراب شه ولی در نهایت تعجب خوابیده بود و حتی وقتی مرد برش گردوند و شروع به ماساژ سینه هاش کرد هم هیچ عکس العملی نشون نمیداد.
من یادمه نفیس هرقت سینه هاشو می گرفتم میگفت کیرتو بکن تو کسم حالا این یارد داشت با فشار پشتوناشو میمالوند و میدونشتم که خیلی تحریک شده . پیش خودم میگفتم یعنی چی مشه نفیس آخرش کیر طرفو میکنه تو کسش یا تحمل می کنه ؟ پاشدم تو همون طبقه یکم اومدم جلوتر که بهتر ببینم ولی میترسیدم که نفیس منم ببینه . از این منظره که داشتم بهتر میدیدم . دیدم نفیس لباشو داره بهم فشار میده ولی هنوز چشماش بسته هست. معلوم بود که خیلی تحریک شده دائم دستاشو بالا میکشید و پاهاشو آروم خم میکرد . دیگه نه ملافه ای بود و نه خجالتی فقط شهوت بود و احتمالا یه کم هم ترس.خداییش خیلی تحمل کرده بود هیچ وقت در مقابل من اینقدر تحمل نکرده بود به محض گرفتن پستوناش کیرمو میکرد تو دهنش ولی الان ...تو این فکرا بودم که دست مرد کیرکلفت رفت به سمت کس نفیس. من یه لحظه یه حس عجیب داشتم لذت و اظطراب ولی صدای ضربان قلبمو خودم میشنیدم. نفیس در کمال تعجب پاهاشو باز کرد و دستاشو چسبوند به تخت و سینه هاشو یه کم داد بالاتر. با وجودی که نفیس نمیدونست قرار بیاد اینجا و فکرمیکرد یه ماساژ معمولیه ولی هیچ اعتراضی نکرد تازه همراهی هم میکرد.مرده که دیگه دستش کاملا روی کس زنم بود دست دیگشو گذاشت روی سینش و نفیس هم یه دستش آروم گذاشت رو دستی که رو سینش بود و اون یکی هم گذاشت روی دستی که رو کسش بود .ماساژور که کارشو خوب بلد بود باوجودی که ایستاده بود ولی کاملا مسلط بود وخیلی هم با حوصله. منتظر بودم ببینم که بالاخره این کیر از شرت درمیاد بره تو کس زنم یا نه یا اصلا زنم راضی میشه با این همه که تحریک شده ...

بوووس..لیلا
     

صفحه  صفحه 38 از 38:  « پیشین  1  2  3  ...  36  37  38 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.