۱۷ سال داشتم ميرفتيم با دوستان در سد منجيل ماهيگيري
اشنا شديم با یک نفر که با زن و بچه اومده بود ! سر صحبت باز شد !شروع كرديم از خاطرات ماهيگيريمون گفتن . از خودش گفت برام كه متائل هست و بانك كار ميكنه و قزوینی هستش از اين چيزا !
گفتم قزوینی ها خطرناکن راسته ؟ خندید گفت اره ه ه ه از من پرسيد بچيه كجا هستي و چند سال داري من هم جواب دادم .از من پرسید شب اينحا ميمونيد گفتم نه برميگرديم پرسيدم شما مگه ميمونيد گفت اره اصل ماهيگيري شب هستش ! غروب شد ما مي خاستيم برگرديم كه به من گفت اين شمارمه هر وقت خواستین بیاین زنگ بزن تا من هم بیام .چند هفته گذشت تصميم گرفتیم بریم ماهيگيري زنگ زدم گفتم ما فردا ميايم خوشحال شد و گفت تا فردا خوابم نميبره !!
رفتیم دیدیم اونجاست .بهش گفتم خانومت کجاست گفت تنها اومدم ! با خنده بهش گفتم ای قزوینی اونم خندید .چند ساعتی گذشت گوشیشو در اورد فیلم سکسی نشونم داد !!
میخاست یه حورایی منو محک بزنه من هم گوشیمو در اوردمو چند تا عکس از کون پسر نشونش دادم پرسید عکسه کیه گفتم نمیدونم گفت واسم بفرست گفتم نه

ازش خوشم اومده بود دیدم مرده قابل اعتمادی هست ولی دوست هام اونجا بودن با خودم گفتم نمیشه بیخیال شدم .موقع رفتن رفتم پیشش واصه خدافظی به من گفت اون عکسو برام بفرست گفتم نه دیدیم ناراحت شد گفت چرا نمیفرستی ؟ ؟ گفتم امشب زنگ بزن تا بگم چرا نمیدم عکس رو !
شب شد زنگ زد چند دقیقه صحبت کردیم پرسید چرا عکس هارو نمی دادی گفتم اخه عکس ها ماله کونه خودم بود شاخ داشت در می یاورد نمیدونست چی بگه گفت باورت میشه شق کردم الان ! من هم گفتم خوابم می یاد فردا زنگ بزن

اب رو ریختم رو اتیش

بقیه ماجرارو فردا تعریف میکنم دوستان الان دیر وقته خوابم گرفته
