انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 171 از 171:  « پیشین  1  2  3  ...  169  170  171

Incest Sexy Story - داستان های سکسی با محارم


مرد

 
کمک جنسی مامان به پسرش (۴)

از زبان امید

فردای اون شب لخت از تخت بلند شدم. هنوز بوی سکس دیشب تو اتاق می‌اومد و بدنم سنگین بود. هیچی نپوشیدم. کیرم شل افتاده بود ، ولی هنوز حس سنگینی دیشب روش مونده بود. مستقیم به سمت پذیرایی رفتم.

مامان اونجا نبود. از آشپزخونه صدای ظرف و جابه‌جا کردن چیزا می‌اومد. قلبم یه کم تندتر زد. دیروز با اون پاهای لخت و شرت سفید تو خونه می‌چرخید و منو دیوونه کرده بود. امروز هم منتظر همون صحنه بودم.

رفتم طرف آشپزخونه. مامان پشت گاز ایستاده بود و مشغول صبحونه آماده کردن. تخم‌مرغ می‌زد یا چیزی شبیه اون. ولی برعکس دیروز، شلوار راحتی تنش بود. یه شلوار پارچه‌ای که کامل پاهاش رو پوشونده بود. از کمر به پایین هیچی معلوم نبود. تیشرت معمولی هم پوشیده بود.

یه لحظه تو ذوقم خورد. انگار یهو آب سرد ریخته باشن روم. اون تصویر دیروز از پاهای سفید و توپُر و لختش هنوز تو سرم بود، ولی الان دوباره شده بود همون مامان معمولی قبلی. شلوار تنش بود و هیچی از اون داف دیروز معلوم نبود.

با تعجب و یه کم ناراحتی پرسیدم:

«مامان چرا شلوار پوشیدی؟»

مامان سرش رو برگردوند. وقتی منو دید که کامل لخت وسط آشپزخونه وایسادم، چشم‌هاش گشاد شد. برای یه لحظه موند و نگاهش از سرم اومد پایین، روی سینه‌م، شکم و بعد روی کیرم که شل آویزون بود. بعد با تعجب بیشتری پرسید:

«تو چرا لباس تنت نیست؟»

لحنش عادی نبود. یه جورایی جا خورده بود، انگار واقعاً انتظار این صحنه رو نداشته.

نزدیک‌تر رفتم و با لحن شکایت‌آمیز گفتم:

«مااامااان... چرا جوری رفتار می‌کنی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؟»

دیروز لای پاهاش پر از آب کیرم بود، دیشب تو اتاق من خوابید، من کونش رو با انگشت کردم و بهش گفتم از امشب باید اینجا بخوابه. الان انگار همه‌چیز پاک شده بود و دوباره شده بود مامان معمولی که صبحونه درست می‌کنه.
ولی مامان بی‌اعتنا به حرفم، دوباره برگشت طرف گاز و به کارش ادامه داد. با همون لحن آروم و خودمونی، بدون اینکه دوباره نگاهم کنه، گفت:

«برو لباس بپوش و بیا صبحونه.»

انگار هیچی نشده بود. انگار دیشب اتفاق نیفتاده بود. من هنوز لخت وسط آشپزخونه وایساده بودم و به کمر و باسن پوشیده‌ش با اون شلوار نگاه می‌کردم و حس عجیبی از ناکامی و همزمان شهوت دوباره تو وجودم می‌اومد بالا. نمی‌دونستم باید اصرار کنم یا واقعاً برم لباس بپوشم. فقط می‌دونستم که این رفتارش بیشتر از دیروز داره دیوونه‌م می‌کنه.
ادامه صحنه

امید چیزی نگفت. فقط یه نگاه سنگین به مادرش انداخت، بعد پاشنه پا چرخید و لخت کامل از آشپزخونه زد بیرون. رفت تو پذیرایی و افتاد رو مبل. پاهاش رو باز کرد، کیر شل‌شده‌ش روی پاهاش افتاده بود و دست‌هاش رو انداخت پشت سرش. به سقف خیره شد و دیگه تکون نخورد. قهر کرده بود؛ واقعی و سنگین.

مرضیه از آشپزخونه صدایش زد:
«امید... صبحونه آماده‌ست بیا.»

جوابی نیومد.

چند دقیقه بعد دوباره صدا زد، این‌بار بلندتر:

«پسرم بیا دیگه سرد می‌شه.»

باز هم هیچ صدایی از پذیرایی نیومد. فقط سکوت.

مرضیه ظرف‌ها را کنار گذاشت و دست‌هایش را روی لبه‌ی سینک فشار داد. فهمید این‌جوری پیش نمی‌ره. از یه طرف نمی‌خواست پسرش را ناراحت ببیند، از طرف دیگه نگران بود که این بازی هر روز تکرار بشه و امید داغون بشه. نفس عمیقی کشید، پیشبندش را باز کرد و انداخت کنار، بعد آروم رفت طرف پذیرایی.

امید هنوز رو مبل نشسته بود؛ انگار عمداً داشت نشون می‌داد که ناراحته. مرضیه نزدیک شد، کنار مبل ایستاد و دستش را نرم گذاشت روی شونه‌ی پسرش.
امید گفت مامان ولم کن.

مرضیه با صدای آروم و مادرونه گفت:

«پسرم... من خودم این راه رو برات باز کردم. می‌دونم. ولی تو این سن اگه بخوای هر روز تحریک بشی و آب ازت بره، دیگه هیچی ازت نمی‌مونه. داغون می‌شی.»

انگشت‌هاش رو آروم روی شونه‌ی امید حرکت داد و ادامه داد:

«به من اعتماد کن پسرم. همه‌چی سر جاشه... فقط باید یه کم مراقب خودت باشی.»

مکث کوتاهی کرد، بعد با لحن نرم‌تری گفت:

«حالا برو لباسات رو بپوش و بیا سر میز یه چیزی بخور.»

بعد خم شد جلو، دست دیگه‌ش رو گذاشت پشت سر امید و لب‌هاش را آروم روی پیشونی پسرش گذاشت. بوسه‌اش گرم و طولانی نبود، ولی پر از مهربانی و یه جور وعده‌ی خاموش بود. وقتی سرش را بلند کرد، هنوز دستش روی شونه‌ی امید مونده بود و منتظر موند ببینه پسرش چه واکنشی نشون می‌ده.

دامه صحنه – واکنش امید

بوسه‌ی گرم مامان هنوز روی پیشونیش حس می‌شد. دست نرمش روی شونه‌ی لخت امید مانده بود و انگشت‌هاش آروم حرکت می‌کرد. امید چند ثانیه هیچی نگفت. چشم‌هاش هنوز به سقف بود، ولی پلک زدنش کندتر شده بود. قهرش ترک برداشته بود، ولی کامل نریخته بود.

نفسش رو بیرون داد؛ بلند و سنگین. بعد سرش رو کمی چرخوند و نگاهش کرد به صورت مامان. چشم‌هاش پر از یه جور لج‌بازی بچه‌گانه و همزمان شهوت فروخورده بود.

با صدای گرفته و کمی غرولند گفت:

«دیروز با اون شرت و پاهای لخت می‌چرخیدی... امروز شلوار پوشیدی و انگار هیچی نشده.»

دست مامان هنوز روی شونه‌ش بود. امید آروم دست خودش رو آورد بالا و انگشت‌هاش رو گذاشت روی دست مادرش. فشار نداد، فقط نگه داشت.

بعد با لحن نرم‌تری، ولی هنوز کمی شاکی ادامه داد:

«من نمی‌تونم یهو عادی بشم مامان. دیشب... دیشب همه‌چی عوض شد. تو خودت گفتی از امشب باید تو اتاق من بخوابی. حالا صبح شده و داری مثل قبل رفتار می‌کنی.»

چند ثانیه سکوت کرد. کیرش که تا اون لحظه شل بود، با نزدیک بودن بدن مامان و بوی ملایم پوستش، کم‌کم دوباره داشت واکنش نشون می‌داد و کمی بالا می‌اومد. امید متوجه شد ولی سعی کرد نادیده بگیره.

در نهایت شانه‌هاش رو انداخت پایین و با صدای آروم‌تر گفت:

«باشه... می‌رم لباس می‌پوشم.»

ولی بلند نشد. هنوز دست مامان روی شونه‌ش بود و خودش هم دستش رو روی دست او نگه داشته بود. نگاهش از صورت مامان اومد پایین، به تیشرت و بعد به شلوار راحتی‌اش که کامل پاهاش رو پوشونده بود. یه لبخند تلخ و کوچیک زد و اضافه کرد:

«ولی قول بده امروز حداقل یه کم... مثل دیروز باشی. نمی‌تونم دوباره برگردم به قبل.»

بعد بالاخره دست مامان رو ول کرد، از مبل بلند شد و در حالی که هنوز کامل لخت بود و کیر نیمه‌سفت‌شده‌ش جلوی بدنش تاب می‌خورد، آروم به سمت اتاقش راه افتاد.

سر میز صبحانه

امید لباس پوشیده بود؛ یه شلوارک راحتی و تیشرت. پشت میز نشسته بود و داشت صبحونه می‌خورد. نیم‌نگاه به بشقابش می‌انداخت ولی حواسش بیشتر به مادرش بود. مرضیه کنار سینک ایستاده بود و ظرف می‌شست. شلوار راحتیش کامل به باسنش چسبیده بود و با هر حرکت دست‌هاش، انحنای کونش مشخص می‌شد. تیشرت کمی بالا رفته بود و گودی کمرش معلوم بود.

امید چند قاشق بیشتر نخورد. نگاهش قفل شده بود روی باسن مادرش. تصویر دیشب و دیروز مدام می‌اومد جلو چشمش؛ اون کون لخت، اون ران‌های سفید، اون لحظه‌ای که کیرش رو گذاشته بود لای پاهاش. دیگه طاقت نیاورد.

دستش رو آورد جلو، آروم دراز کرد و از رو شلوار، کف دستش رو گذاشت روی کون مرضیه. اول فقط گذاشت، بعد انگشت‌هاش رو کمی جمع کرد و گوشت نرم باسنش رو از رو پارچه فشرد. دستش رو کشید پایین‌تر، روی انحنای پایینی کون و دوباره فشار داد.

مرضیه اول خشکش زد. دست‌هاش تو سینک موند و آب از بین انگشتاش چکه کرد. برای یه لحظه کامل تکون نخورد. بعد سرش رو برگردوند و به پسرش نگاه کرد. چشم‌هاش کمی گشاد شده بود از شوک.
با صدای آروم ولی کمی تند گفت:

«پسرم... قرار شد امروز شیطونی نکنی.»

امید دستش رو برنداشت. فقط نگاه کرد بالا به صورت مادرش. مرضیه نفسش رو بیرون داد و ادامه داد، این‌بار با لحن نگران‌تر و مادرونه:

«مثل اینکه منو که می‌بینی تحریک می‌شی. خوب نیست هر روز ارضا بشی پسرم... بدنت نابود می‌شه.»

دست امید هنوز روی کونش بود و انگشت‌هاش آروم از رو شلوار فشار می‌دادن. مرضیه این‌بار دست خیسش رو از سینک بیرون آورد و گرفت دور مچ دست پسرش، ولی کامل برنداشت. فقط نگه داشت و نگاش کرد.

صدایش کمی نرم‌تر شد:

«دیشب همه‌چی رو بهت دادم... امروز حداقل یه کم آروم باش. نمی‌خوام داغون بشی. پسرم به حرفم گوش کن من که تو رو اینطوری ول نمیکنم. باید بتونی خودت رو کنترل کنی.

ولی بدنش خیانت کرده بود. با وجود حرف‌هایی که می‌زد، وقتی دست امید کونش رو از رو شلوار می‌فشرد، یه موج گرم رفته بود پایین شکمش. فقط سعی می‌کرد نشون نده که تحریک شده.

ادامه دارد
     
  
صفحه  صفحه 171 از 171:  « پیشین  1  2  3  ...  169  170  171 
داستان سکسی ایرانی

Incest Sexy Story - داستان های سکسی با محارم

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA