انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 19 از 20:  « پیشین  1  ...  17  18  19  20  پسین »

بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید


مرد
 
قسمت پنجم
عشق‌های ممنوعه
آقاجون مریض شده بود،سنش هم بالا بود.
توی بیمارستان بستری بود،همه میدونستن اینبار دیگه نمیتونه با پاهای خودش ترخیص بشه.
دکتر گفته بود ۲۴ ساعت باید یکی پیشش باشه.
منو بابا و عمو و رضا شوهر دخترعمه بزرگم ، نوبتی میرفتیم پیش آقاجون،بعداز ۲یا۳ روز همه خسته شده بودیم،فقط من بیکار بودم ،بقیه همه باید سرکارشون میرفتن.
یه شب که همه خونه آقاجون بودن تصمیم گرفتن که تعداد همراهان بیشتر بشه که فشار از ما ۴نفر برداشته بشه.
زن‌عمو و دخترعمه زن رضا و پسرعمه‌ام هم قبول کردن.
بلافاصله فکر شیطانی بسرم زد.
کاغذ و خودکار برداشتمو یه جدول درست کردم.
هیوا گفتش که فقط شبا میتونه بیاد که بچه‌هاشو خونه پیش عمو بزاره .

طبق برنامه خودم ، من فردا از عصر تا نیمه شب و بعدش هیوا باید پیش آقاجون میموندیم.

فردا شب کمی بعد از ۱۲ زنگ تلفن اتاق آقاجون بصدا دراومد و قلب منم به طپش افتاد.

عمو از پشت تلفن گفت بیا پایین تا زن‌عمو بره پیش آقاجون.

موهامو ژولیده کردمو چشمامو مالیدم که قرمز بشه.
اومدم تو سالن انتظار مثلا خواب بودم و بی‌حوصله. کارت همراه بیمارستانو به هیوا دادمو با عمو راه افتادیم که منم برسونه دم خونمون.

راه زیادی نیست ،پیاده شاید ۵دقیقه هم نشه از بیمارستان تا خونه ما.
سرکوچه با عمو خداحافظی کردمو یواشکی تا جایی که چشمم میدید ماشینو پاییدم.

راه افتادم سمت بیمارستان، شاید ۱۰بار منصرف شدمو برگشتم سمت خونه .
بار آخر که پشیمون شده بودم ، خودمو جلوی بیمارستان دیدم.هرچه باداباد.خودش که آمار داده بود بهم،پس دیگه چرا میترسیدم؟ شاید بخاطر عشقی که به هیوا داشتم.احساس میکردم اگه بهش تجاوز کنم انگار به یکی از محارم خودم تعرض کردم.
دیگه در مقابل عمل انجام شده قرار داده بودم خودمو و از تلفن داخلی بیمارستان داشتم با هیوا حرف میزدم:
_زن‌عمو کلیدای خونه‌رو جا گذاشتم،رفتم دیدم همه خوابن.
_کجا گذاشتیشون؟
_همون دور و برهارو نگا کن
بعد چند لحظه زن ‌عمو دوباره پشت خط گفت
_ مطمئنی اینجا جا گذاشتی،پیدا نمیکنم
_میخوای بیا پایین به نگهبان بگیم من خودم برم بالا پیداش کنم
_باشه وایسا بیام.

ادامه دارد...
asdfghjkl;'
     
  
مرد
 
قسمت ششم
عشق‌های ممنوعه
توی این فاصله مخ نگهبانم زدم که مثلا برم از بالا کلیدامو بیارم.خلوتیه بیمارستان و اون ساعت شب باعت شد سخت نگیره.

جلوی آسانسور منتظر شدم
درب که میخواست باز بشه،پیش‌دستی کردمو پریدم تو آسانسور با لبخند شیطنت‌آمیزی که به هیوا حالی کنم دور از چشم نگهبان اومدم.
دوتایی خنده ریزی کردیمو دستمو به حالت بغل کردن هیوا بردم سمتش، یهو خنده‌اش قطع شدو پس رفت.
دستمو جلوتر بردمو طبقه آخر یعنی چهاردهمو دور از چشم هیوا فشار دادم.

خودمو بحالت تعجب که یعنی چی شده منکه کاری ندارم باهات ، بهمراه خنده ، درآوردم.

خندش گرفتو مثلا میخواست منو بزنه به شوخی
دوتا دستشو گرفتم
_نزنی منو میمیرم.دیگه پوریا ندارید.
_گمشو پررو. اِ چرا طبقه چهارم واینساد.
_حتما یکی زودتراز ما ، از بالا زده بوده.
_ای بابا حالا تا کجا باید بریمو برگردیم.

دستاش همچنان تو دستم بود.یه پیرهن بلند راحت پوشیده بودو یه مانتو گشادم روش بود،شالش هم افتاده بود دور گردنش.طبق معمول عطر زیادی زده بود.یادمه یبار ازش شنیدم حتی وقتی تنها بود تو خونه و آرایش نمیکرد، بخودش عطر میزده.
دوتا دستاشو رو سینم گذاشتمو به طرف خودم کشیدمش خیلی به نرمی.

صورتمو از بغل به صورتش نزدیک کردم که متوجهش کنم میخوام بوی عطرشو بشنوم.
_وایییی چه بوی خوبی میدی.چیه اسمش؟

منتظر جواب نبودم. همینکه صورتشو به طرفم برگردوند که اسم عطرشو بیاره لبامو گذاشتم رو لباش.

چند ثانیه
بی حرکت هردومون
چشامو از ترس بسته بودم
هیچکاری نمیتونستم بکنم
بدنم یخ زده بود و عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود.

صدای گوینده آسانسور که طبقه چهاردهمو اعلام کرد باعث شد به خودمون بیایم و هیوا منو پس زدو شونه به شونه کنار هم ایستادیم.

منکه میدونستم کسی قرار نیست سوار بشه دوباره دستمو از پشت هیوا بردمو طبقه چهارمو فشردم.

برگردوندن دستم توام شدبا حلقه زدن دور گردنش و دست دیگمو هم دور کمرش سفت کردم.

دم گوشش گفتم: عاشقتم.از همون روز اول عاشقت شدم.هرکاری کردم نفهمیدی چرا؟

_چی میگی پوریا من زن‌عموتم.شوهر دارم.
_کدوم شوهر، خودت میدونی عمو برات شوهر بشو نیست مردک خانم باز.
_وای این حرفا چیه؟چرا اینطوری شدی تو؟
_از همون شب که بهم چشمک زدی و لب گرفتیم اینطوری شدم.
_چی ؟ چیو میگی؟....اون ...اون اتفاقی بود

دیگه مهلت ندادم بیشتر حرف بزنه و شروع کردم لباشو خوردن.
اولش بی‌حرکت بود،داشتم تکون لب و زبونشو احساس میکردم که صدا بلند شد
***طبقه چهارم***
اومدیم تو راهرو،دستشو گرفته بودم تقریبا میکشیدمش.
در اتاقو باز کردم،فقط نور ضعیفی بالای تخت آقاجون بود.
درب سرویس کنار درب ورودی بود.
هیوارو کشیدم تو اتاق و دربو بستم بلافاصله وارد سرویس شدیم.
باصدای ضعیف و ناله مانند میخواست جلومو بگیره.
یه کوچولو دستاشو میکشید
صورت قشنگشو جمع کرده بود که وانمود کنه راضی باین کار نیست.

دستاشو ازم جدا کرد ولی هیچ کوششی برای بیرون رفتن از اونجا نکرد.
با دستاش صورتشو گرفت که انگار میخواد گریه کنه.
دستامو رو شونه‌هاش گذاشتمو مجبورش کردم بشینه روی توالت فرنگی،خودمم زانو زدم جلوشو از لای دستاشو زیر صورتش لبامو رسوندم به لباش و با فشار سرشو بالا آوردم.
دستامو از زیر بغلاش بالا بردم که وادار بشه دستاشو دور گردنم بزاره.
دیگه کاملا علنی درحال معاشقه بودیم.
از زیر دامن پیرهنش دستامو کشیدم رو پاهاش ، مچ پا
ساق
زانو
رسیدم به روناش
دستامو کشیدم به کشاله‌های رونش و کنار شورتش.
هیچی نمیگفت
فقط هر چند ثانیه یکبار که لبامو ازش جدا میکردم یه آهههههه شهوتناکی میشنیدم.

بلندش کردمو پیرهنو مانتوی جلوبازشو تا زیر گلوش بردم بالا.

کرست نداشت.
دوتا بچه شیر داده بود،نوک سینه‌هاش قهوه‌ای و درشت شده بود ولی خود سینه‌ها گرد و سفت سرجاش بود.لبامو روی سینه‌هاش گذاشتم و سرمو تکون میدادم ،لبام روی ممه‌ بالا و پایین میشد.
زبونمو رو نوک ممه‌ها میکشیدم.
کلشو میکردم تو دهنم.
دوباره و دوباره
سرشو بالا برده بود . چشماش بسته بود. دندوناشو رویهم فشار میداد و سعی میکرد صدایی ازش خارج نشه.
کیرمو بیرون کشیدم شورتشو آوردم تا زانوهاش، لای پاش گذاشتمو بغلش کردم.سرپا چندبار عقبو جلو کردمو کیرمو روی کس و چوچولش میکشیدم.
و آرزوی دیرینم به حقیقت پیوست.
هیوا یواش درگوشم میگفتم:

وای‌ی‌ی‌ی پوریا چکار میکنی.ای وای خدااااا
_دارم با عشق زندگیم عشقبازی میکنم.دارم میکنمت عزیز دلم.خوشگلم.
_زودباش دیگه،الان یکی میاد.آیییییی

برگردوندمش . دستاشو گذاشت رو توالت فرنگی.
شورتشو پایینتر آوردمو دستمو گذاشتم رو کسش، دولا شدم روش در گوشش گفتم بازش کن.
پاهاشو بازتر کرد.
پیشآبم سر کیرمو خیس کرده بود،خودمم خیسترش کردمو سرشو گذاشتم تو کس هیوا .

به محض احساس کیرم سرشو عقب آورد و میخواست نگام کنه ولی من خجالت میکشیدم.
با عقب و جلو کردن کیرمو فرو میکردم،حالا از خیسی آب کسش ، تمام کیر منم لزج شده بود.
کمرشو گرفتمو تلمبه میزدم.
صدای آخ و آه و اوه هیوا تو فضای سرویس میپیچید.نه من میتونستم جلوی خودمو بگیرم و نه هیوا جلوی صداشو،با تمام قوا سعی در پایین نگه داشتن صدامون میکردیم.صورت هیوارو که دیدم زانوهام شروع به داغ شدن و لرزش کرد.
تخم چشمای هیوا بالا رفته بود و فقط سفیدی چشماش معلوم بود.
همین کافی بود تا صدامو بالا ببرم

وای وای آخخخخخخ

خودمو عقب کشیدمو با تمام قدرتم دستمو روی کیرم میکشیدم. برای بار دوم بود که جهش آبمو اینطوری میدیدم.تقریبا به دیوار ته سرویس میپاچید بعد از دوتا پرش ،هیوا برگشته بود و روی توالت فرنگی نشسته بود. جهش بعدی رو که دید یه هییییی از ته دل کشیدو دستشو روی کیرم آوردو عقب جلو کرد و هربار آبمو دنبال میکرد تا ببینه کجا میریزه.
وقتی آروم گرفتم و چشمای خمار هیوارو دیدم،تازه یادم افتاد اون ارضا نشده.
نشستم جلوش،سرشو پایین آوردمو یه لب دلپذیر ازش گرفتمو سرمو لای پاش بردم.
جا خورد
یه وایییی نه گفت و سرمو گرفت.

با قدرت زبونمو به چوچولش رسوندم
شل شد.ولم کردو خودشو عقب برد تا پاهاش بالاتر بیاد.
میخوردمو میلیسیدم،فقط میخواستم زودتر تموم بشه و از اونجا خارج بشم.
یکی دو دقیقه بیشتر طول نکشید که لرزش شکمش شروع شد آخ اخ اخ واییییییی پوری
پوری آره داره میشه آییییییییی
با پاهاش سرمو فشار میداد و خودشم ضربه میخورد و با دهن بسته جیغهای ضعیفی میکشید.

حالا دیگه من خودمو کسباز بزرگ تهران میدیدم.

دیگه با شاه فالوده نمیخوردم.

همرو معشوقه خودم میدیدم.
دخترارو فقط سوراخ میدیدم.
همه زنارو خیانتکار میدونستم که آماده سکس با من هستن.

همین فکرا ماجرای دیگه‌ای برام رقم زد ، درست یکهفته بعداز هیوا و بیمارستان...

ادامه دارد....

اگه اعلام نکنید خوشتون اومده یا نه دیگه ادامه نمیدم
asdfghjkl;'
     
  
مرد
 
سلام داستان قشنگیه ادامه لطفا
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
مرد
 
متأسفانه داستان نیست و زندگی نکبت خودمه
asdfghjkl;'
     
  
مرد
 
واقعا عالیه.حتما ادامه بده
     
  
مرد
 
Pejhmanxman
چرا ادامه داستان رو نمیزارید بهشت های کوچک در دل های بزرگ این که عالیه
     
  
مرد
 
opica:
 
opica
امروز 12:52
ارسالها: 5
Pejhmanxman
چرا ادامه داستان رو نمیزارید بهشت های کوچک در دل های بزرگ این که عالیه

با اینکه روزهای سخت ولی امیدوارکننده‌ای به آینده داریم و حوصله روزمرگی رو نداریم این داستان رو دنبال می‌کردم و همینطور داستانی که هومن جان نوشتند، خوشحال می‌شم ادامه‌ش رو بخونم.
     
  
مرد

 
Pejhmanxman
چرا ادامه نمیدی واقعا قشنگ بود داستانت
سکس بدون محدودیت
     
  
مرد
 
ممنون از استقبال‌تون
ادامه میدم
asdfghjkl;'
     
  
مرد
 
قسمت هفتم
عشقهای ممنوعه
اتفاقی که همه منتظرش بودن رسید و آقاجون به رحمت خدا رفت.
مراسم آقاجون پر شد با ماجراجویی‌های سکسی من.
اونوقتا ۷شب تمام مراسم میگرفتن،مث الان نبود.
تمام اقوام دور و نزدیک از خود تهران و شهرستانا میومدن.
یکی از مهمونا پسرعموی آقاجون بود که ۴تا دختر داشت البته همه بزرگتراز من بودن و ترشیده و تو خونه مونده بودن.اما نه بخاطر زشتی یا ظاهرشون،پسرعمو چون آدم بسیار متولی بود و توی اردبیل که شهر کوچیکی هم بود شناخته شده بود و بسیار بسیار خسیس و ناخن خشک بود هرچی خواستگار میومد،بهانه داشت که این برای پول ما اومده.
بیچاره دخترا به هرکی علاقمند میشدن و طرف پا پیش میذاشت ، پدرشون همه‌چیو خراب میکرد.
دخترا سنشون رفته بود بالا ،بزرگه ۳۸،۳۹ ساله بود کوچیکه ۲۵، دیگه باین نوع زندگی عادت کرده بودن،معلوم بود به همون دوست‌پسر داشتن اکتفا میکردن.
برگردیم به ماجرا
فردای روز خاکسپاری عمواوغلو و دخترا رسیدن تهران.خونه آقاجون ۳طبقه قدیمی بود.طبقه وسط مهمون‌خونه بود که همیشه درش بسته بود.
با اومدن عمواوغلو با بچه‌هاش،طبقه وسطی‌رو آماده کردن و ایشان اونجا ساکن شدن.
توی مراسم سوم سرخاک کنار پسرخاله‌ام وایساده بودم،چشم پسرخاله‌ام رضا که به دخترای عمو اوغلو افتاد یه جوووونی در گوشم گفت و پرسید اینا کین؟
گفتم فامیلای آقاجون که از اردبیل اومدن.
_شوهراشون کدومان
_مجردن بابا
_راست میگی ، چرا نمیکنی‌شون
_بزرگتراز منن چی میگی توام چجوری بکنم
(رضا ۵سال بزرگتراز من بود دانشجوی دانشگاه تهران بود و از اون کس‌بازای درجه یک،خیلی درسا بمن داد،یکیش همونجا سرخاک بود).
_دیوونه اینا قشنگ معلومه له له کیر میزنن،دست بکشی رو سرشون خوابیدن.
_نمیتونم،جرات‌شو ندارم.
_حرف منو گوش کن هرکاری میگم بکن بعدشم باید بیاری منم بکنمآ
_حالا ببینم خودم میتونم بکنم
خلاصه یه فرمولی گفت و منم مدام از بهشت‌زهرا تا خونه مرورش میکردم.کار خدا همون روزم اجراش کردم.
چطوری...
از سرخاک همه راه افتادن برای سالن و نهار که یه خیابون بالاتراز خونه آقاجون بود.
جلوی رستوران که همه جمع بودن دیدم عمه صدام کرد گفت منو بچه‌ها(نوه‌هاش که کوچیک بودن) میریم خونه تا هم بچه‌ها بخوابن هم خونه‌رو آماده کنیم زن پسرعمه کوچیکه هم میخواست بیاد کمک،قرارشد من برسونمشون.داشتیم میرفتیم سوار ماشین بشیم که دختر بزرگه عمواوغلو هم همراهمون شد که بیاد دوش بگیره.دیگه از این بهتر نمیشد.
رسیدیم خونه و عمه سریع بچه‌هارو خوابوند و گفت من یه دوش بگیرم بعد نازلی(دخترعمواوغلو) بره.
رفته بودم تو نخ نازلی که بفهمم رضا رو چه حساب میگه له‌له کیر میزنن.
زل میزدم بهش که کشف کنم،چندبار متوجه سنگینیه نگاهم شد.چند دقیقه از رفتن عمه نگذشت که نازلی دید زن‌پسرعمه‌ام محل بهش نمیزاره،اونم بلندشد از اطاق رفت بیرون،صدای پله هارو شنیدم که نازلی داشت میرفت بالا.
خیلی نامحسوس بلندشدم و پشتش راه افتادم،تو راه فرمول رضارو مرور میکردم که میگفت:
وقتی سمت دخترا بری و طرف چه راضی باشه چه نه، از جلو که بهشون نزدیک بشی ناخودآگاه عقب میکشن و ریسک بزرگیه،بار اول توی اینجور کیس باید بی‌هوا از پشت بگیریشون.

جلوی در اطاق مهمون‌خونه رسیدم در باز بود،
وارد شدم.
نازلی روی چمدونش دولا شده بود و معلوم بود داره وسایل حموم برمیداره.
ترسیدم برم جلو گفتم نکنه بترسه و زهره ترک بشه.
برگشتم تو درگاه و آروم گفتم منم نترسی.
گفت نه بابا از چی بترسم.ببینم این عروس عمه‌ات فکرمیکنه از دماغ فیل افتاده...
دقیقا پشت سرش بودم
همینکه بلند شد دستامو دورش حلقه کردمو گفتم
هه‌هه‌هه آره راست میگی،همه همینو میگن.
لبامو گذاشتم زیر گوشش و زبونمو میکشیدم رو گردنش.
یک آن بخودش لرزید و گفت ای وای پوریا خان چکار میکنی.
طبق آموزش رضا هیچی جوابشو ندادم و صدای نفس و آه‌ کشیدنمو با چرخوندن زبونم دور لاله گوشش همراه کردم.
نازلی از جلو راه فرار نداشت چون چمدون بودو دیوار،
ناخودآگاه خودشو عقب میکشید یعنی بیشتر تو بغل من فرو میرفت و یه چیزایی مث نکن ، ای وای ، ... به گوشم میخورد.
شقیقه‌هام بدجوری ضربان میزد
گوشم داغ شده بود و کیپ
چشامو بسته بودمو فقط گردن و گوششو میخوردم.یه دستمو بالاتر بردمو کشیدم رو سینه‌هاش.هنوز داشت تقلا میکرد ولی بدون سروصدا.
دقیقا همونطوری که رضا گفته بود پیش میرفت و تیرخلاص و شاه کلید پیشگویی رضا هم با آخرین جمله که از زبون نازلی بیرون اومد ، به وقوع پیوست.
همینکه گفت الان یکی میاد
چرخوندمش سمت خودمو دستمو دور گردنش انداختمو لبمو چسبوندم رو لباش.
مرحله بعدی زبون بود که باید میدیدم طبق گفته‌های رضا همراهیم میکنه یا نه.
اونم چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
با دستام و فشار بدنم متوجهش کردم که باید بخوابه روزمین .
یک دقیقه بعدش شلوار جفتمون تا زانو پایین بود و دکمه‌های نازلی باز و سینه‌های مث سنگش که نوکشون از زور سفتی شده بود عین پاکن سر مدادای قدیم.
کس‌شو نمیدیدم ولی وقتی خواستم خیسش کنمو دستمو با آب دهن مالیدم روش تعجب کردم عین کس دخترای ۱۶ ساله،اصن پره نداشت.
توی اون حالت که دوتامون درازکش بودیم به سختی تونستم کیرمو بزارم تو کسش .
از ورود سر کیرم به کسش که مطمئن شدم دستمو از لای پاش آوردم بالا و صورتشو گرفتم،با فرو کردن هرچه بیشتر چشمامو که جلوی چشماش گرفته بودم،بسته تر میکردمو وای وای کنان تا ته رفتم تو و همونجا نگهداشتم.زل زدم تو چشماش .
میخواست صداشو خفه کنه هییییییی کشدار و از ته دلی کشید و چنگالشو تو پهلوم فرو میکرد،شانس آوردم پیرهن تنم بود.
کیرمو آوردم بیرون و دوباره آروم آروم و سانت به سانت فرو کردم .
نیم خیز شد و وای وای وای که هی بلندتر میشد مجبورم کرد لبمو بزارم رو دهنش .
همون لحظه که کیرم به ته رسید لرزش و باز و بسته شدن کسش خبر از ارضا شدنش میداد.
کیرمو همونجا ته کس نگه داشتم بخوبی روان شدن مایعی رو روی کیرم احساس میکردم.داغی ملایمی هم حس میکردم.
وقتی صدای جیغایی که توی دهن من میکشید و من سعی در خفه کردنش داشتم،تموم شد،سرمو آوردم بالا تموم صورتش سرخ شده بود و پشت سرهم آی آی آی میگفت.
خیلی آروم شروع به تلنبه زدن کردم موقع فرو کردن تمام دیواره کسشو رو کیرم احساس میکردم.
شبیه هیچکدوم از کسایی که کردم نبود.
سرمو کنار سر نازلی و پیشونیمو روی فرش گذاشتم.
سکس یهویی و هول هولی خیلی شهوتناکه.
چندبار دیگه که عقب جلو کردم آبم رسید توی کیرم و منقبض کردن خودم و باد کردن سر کیرم نازلی متوجه شد که لحظه ریختن آبم رسیده و با چرخشی که به بدنش داد کیرم از تو کسش دراومد ، دستمو اهرم کردمو با دست دیگم کیرمو گرفتم ،رگ‌های شقیقه‌ام زده بود بیرون،کنترل خودمو نداشتم و با آخ بلندی که گفتم خالی کردم رو فرش.
نازلی با شلوار تا زانو پایین اومدش و سینه‌های از زیر سوتین بیرون زده ، نیم‌خیز رو به من مات مونده بود.
که ناگهان حرکتی از پس زمینه پشت نازلی و گوشه چشمم احساس کردم،چشمو سرمو که به سمت در چرخوندم خروج یک نفرو دیدم،با این عکس‌العمل من نازلی هم چرخید سمت در ولی کسیو ندید.
asdfghjkl;'
     
  
صفحه  صفحه 19 از 20:  « پیشین  1  ...  17  18  19  20  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA