انجمن لوتی
صفحه  صفحه 9 از 14:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  14  پسین »
داستان سکسی ایرانی

Ghorbani Sex | قربانی سکس

 مرد
#81   Posted: 20 Mar 2015 12:26

 1 Star

ارسالها: 123
" قسمت نهم "

هر دو دستمون روی یه چوب بود و خم شده بودیم که ورش داریم و به هم نگاه کردیم و خندیدیم ولی مینا مثل همیشه خنده های شیرینش با پس زمینه مرموز و برق چشمایی که میشد از دوردست ها در چشاش خوند به من نگاه می کرد. هر دو به سمت هم خم شدیم و یه ماچ از لبای هم کردیم. در همون لحظه چشامونو بستیم و تو یه لحظه کوچیک این اتفاق افتاد. نمی دونم چه کششی داشت که من هم هماهنگ با اون بودم. دست خودم نبود، حداقل در مورد خودم این رو می دونستم ولی در مورد مینا نه!

برای مدت کوتاهی به هم نگاه می کردیم. من یه خورده شوکه و مبهوت و اون خنده ملیح و مرموز. یهو اومد جلو باز و از هم لب گرفتیم. با اون دستمون که رو زمین بود تعادلمون رو حفظ کردیم و کم کم خودمون رو روی شاخ و برگ درختا و خاک انداختیم و من با اون دستم پشت کمر مینا رو گرفتم و اون هم گردن من رو گرفته بود.

من تقریبا روی اون لم داده بودم و یه پام روی پاهاش بود و تقریبا نصف بدنمو انداخته بودم روی اون. یکی از پاهای اون هم وسط پاهای من بود و یه جواریی داشتم حالی به حولی می شدم. غرق در لب گرفتن از هم بودیم و اون اروم با اون یکی دستش داشت باسنم رو نوازش می کرد. منم تیپ ورزشی زده بودم که برای بیرون راحت باشم. یهو متوقف شدیم و به هم نگاه می کردیم. قلب من یه خورده تند تند می زد و می دونستم که مینا دراه حسش میکنه ولی اون راحت با همون خنده بهم نگاه می کرد.

مینا: خیلی دوست دارم پویا.
پویا: منم دوست دارم.
مینا: الکی نگو، تو یه بارم نیومدی بهم بگی دوسم داری!
پویا: خوب نمی شد مینا!
مینا: چرا؟ این همه من دوستت داشتم و بهت نشون میدادم، چرا یه بار نیومدی بهم بگی؟!
پویا: خوب چطور مینا؟ جلوی مریم؟ بعد اونم هیچی نمی گفت؟ چی فکر می کرد اون موقع؟ بعد با اون کاری که شما کردین!
مینا: اون کار که بیشتر نقشه مریم بود!
پویا: ولی مریمم می گفت بیشتر از طرف تو بود!
مینا: خوب نمیگم منم نگفتم ولی مریم خودش بیشتر اصرار داشت! حالا مهم نیست!
پویا: اره ولی آخه تو میگی من چرا نگفتم بهت!
مینا: خوب حالا ولش کن، مهمه اینه الان هر دو می دونیم هم دیگرو دوس داریم!
پویا: مینا تو که پدرام رو داری و خوشتیپ و خوشگلم هست و این که مریم اگه بفهمه ناراحت میشه!

هر دو بلند شدیم و یه خورده همون جا کنار هم نشستیم. مینا پاهاشو جمع کرد و دستاشو دور پاهاش حقله کرد و به جلو نگاه کرد و منم پیشش نشستم و بهش نگاه می کردم. متوجه شدم می خواد یه خورده درد و دل کنه با من.

مینا: پدرام نه این که خوب نباشه ولی یه خورده سرده و اکتیو نیست، اینجوری بهت بگم، اونی که می خواستم نبود پویا.
پویا: خوب؟
مینا: همسرم هم که چن ماهی یه بار میاد و وقتیم میاد زیاد بهم توجه نمیکنه. خیلی دپرس وناراحت بودم و اصلا حال خوبی نداشتم هرچند نشون نمی دادم ولی از وقتی تو اومدی همه چی تغییر کرد.

یه خورده مکث کرد و سرش رو چرخوند طرف من و بهم نگاه کرد. به هم نگاه می کردیم و خیلی عمیق. انگار داشتیم به افق یه دریا نگاه می کردیم و به غروب خورشید خیره شده بودیم.

مینا: چرا تو مال من نباشی، من تو رو دوست دارم ...!
پویا: خوب من مال تو هم هستم، منم دوست دارم عزیزم!

با حالتی بچه گونه و نارحت بهم گفت:

مینا: تو که با مریمی، مال من نیستی که!
پویا: هستم عزیزم!

رفتم طرفش و چون تو این مدت بیشتر شناخته بودمش و می دونستم از این که یهو بهش ابراز عشق و محبت کرد خیلی لذت میبره. و پدرام هم اصلا این چیزارو بلد نبود و تا حالا انجام نداده بود براش. یه دستمو بردم طرف صورتش و نوازشش کردم و بعد اون دستمم بردم اون سمت صورتش و سرمو بردم جلو و ازش لب گرفتم.

یه لب عمیق و طولانی. بوی عطرش توی اون فضا با صدای پرنده ها زیر درختا یه حس عجیب داشت. از این که دوسم داره خیلی خوشحال بودم و از این که دارم به رویاهام دست پیدا میکنم و می تونم به دستش بیارم تو پوست خودم نمی گنجیدم. فکر می کردم خیلی سخت تر از این باشه به دست آوردنش و اگه می دونستم اون هم این قدر من رو می خواد زودتر از این ها این کارو می کردم.

دستشو برد روی شلوارم کم کم اومد تا روی کیرم و اون رو داشت میمالید و منم حساب از قبل تحریک شده بودم و فک کنم به اندازه کافی بزرگ شده بود. منم زودی دستمو بردم سمت سینه هاش و میمالیدم و از این که داریم با شهوت و دوست داشتن این کارو انجام میدیم، لذتش رو دو چندان می کرد. مشخص بود سوتین نبسته و فقط یه تاپ زیر همون تونیک کوتاه پوشیده بود و نرمی سینه هاش میشد راحت حس کرد و نوکش که راحت میشد احساسش کرد.

تقریبا مایل روبروی هم خوابیدیم روی برگا و منم دستم بردم روی باسنش و وای عجب حسی داشت از روی اون شلوار نرم و انگار کونش یه جور دیگه شده بود. دستمو بردم داخل و از زیر شرتش دستمو می کشیدم روی کونش و یه خورده خنک شده بود به خاطر این که روی زمین نشسته بودیم. نرم و باحال و گنده. من عاشق کون زنا بودم خصوصا از اون تاقچه هاش.

لب گرفتنمون ادامه داشت و هم زمان، ور رفتن با هم. دستمو چرخوندم و آوردم جلو. اون یکی دستم یه طرف سرش بود جایی که روی زمین بود. دستم بردم سمت کسش و همون که میشد حدس زد. خیسه خیس شده بود. مثل من که حسابی تحریک شده بودم و اونم حسابی خیس. برعکس کونش، گرمه گرم بود.

اون حسابی داشت با کیر من ور می رفت و حس می کردم که داره میترکه زیر دست اون چون حسابی میمالیدش و خیلی با کارای مریم فرق داشت و بیشتر هیجانی بود و یه خورده هم وحیشانه تر و منم دستم بود که روی کسش می لغزید و اسکیت می رفت. گوشتی و باحال.
بعد کلی لب گرفتن و دس مالی هم بهش نگاه کردم و گفتم:

پویا: بهتره بریم مینا! ممکنه بچه ها بیان ببین یا بگن چرا دیر اومدیم!
مینا: خودت می دونی که کسی نمیاد و بلدم نیست اینجارو جز تو.
پویا: خوب از شانس بد ما دیدی یهو اومدن، ناکجا آباد که نیست اینجا، یه دور بزنن از دور ببینن کافیه!
مینا: پدرام ببینه که خبری نیست، اجازه نداره چیزی بگه! مریمم همین طور!
پویا: چرا مریمم همین طور؟ اگه دیر بریم مشکوک میشن!
مینا: این قدر ترسو نباش پویا!

بعد پاشد یه خورده نشست و شلوارمو یه خورده کشید پایین و کیرمو دراورد و یهو کرد دهنش و شروع کرد به خوردن. منم چنتا دکمه بالایی تونیکشو باز کردم و چون تاپش از این بندیا بود و بالاش گشاد بود، تونستم سینه های خوشگل و گندشو بندازم تقریبا بیرون تا باهاشون ور برم. با یه دست ته کیرمو گرفته بود و می خوردش و گاهیم میومد سر کیرم و با اون لبای کوچولو و خوشگلش با فشار بالا پایینش می کردم که دیگه داشتم از حال می رفتم.

پوستش خیلی سفید نبود ولی از مریم خیلی روشن تر بود و سینه های صاف و گرد و خوشگلی داشت البته تو اون حالت بهتر بود چون با فشار تاپ اومده بود بالاتر و گردی صورتی و نوک خوشگلش که انگار تو چشام زل زده بود. دیدم اگه وایسم همین جوری یا کسی ممکنه برسه یا این که آبمو بیاره.

پویا: بخواب ...!

روی شکم خوابوندمش و شلوارشو کشیدم پایین. کونش توی اون شرتش که با تاپش ست بود داشت مثل ژله تکون می خورد و منتظر رونمایی و پرده بردای ازش بودم. شرتش کشیدم پایین و کیرم که سفت و خیس شده بود رو گذاشتم وسط پاهاش تا یه خورده با کسش وربرم و چون نمی خواستم لذتش از بین بره و این حالتو خیلی دوس داشتم.

کیر من، روی کس خیسش لیز می خورد و بالا پایین می شد. اونم آه و ناله می کرد. سرعت انجام کارامون زیاد بود چون می ترسیدیم کسی بیاد. به خاطر همین همه چیز رو زود انجام دادیم هرچند دوس داشتم تو موقعیتی باشه که بتونم بیشتر از این حال کنم.

مینا: خوب بذار تو کسم دیگه زود باش!
پویا: باشه عزیزم!
مینا: زودی دارم میمیرم، زود با اون کیر کلفتت جرم بده!

حسابی شهوتی شده بود و دوس داشت من بکنمش و با اون کاری که من کردم بیشتر عصبی شده بود و بیشتر التماس می کرد واسه کردنش. دستاشو از آرنج گذاشت رو زمین و یه خورده بالاتنشو بلند کرد از زمین و منم همون طور که روش بودم یه خورده خم شدم پایین تر و سینه هاشو با دستمام گرفتم و فشار میدادم.

خودمم حسابی وحشی شده بودم و خیلی سینه هاشو محکم فشار میدادم و لذت می بردم و اونم مدام میگفت که جرش بدم و بذارم تو کسش. خم شدم و ازش لب گرفتم و یواش خودمو روی کونش که مثل فنر وقتی بهش میزدم محکم من رو به سمت بالا پرت می کرد، فشار میدادم. سینه هاشو هم که با دستام داشتم له می کردم و هرچی بیشتر فشار می دادم، انگار بیشتر لذت می برد. می خواستم یه خورده اذیتش کنم و دوس داشتم بگه که منو می خواد و التماس کنه چون این جور خیلی دوس داشتم!

مینا: خوب زود باش جرم بده دیگه!
پویا: نه نمیدم!
مینا: چرا آخه؟ تو رو خدا منو بکن!
پویا: نه می خوام نکنمت! باید التماس کنی! کیر من هرجایی نمیره!
مینا: تو رو خدا، من کیر کلفت دوس دارم، منو از این کیرت محروم نکن! می دونی چقدر کیر کلفت نخوردم؟! می خوام با کیر کلفتت جرم بدی! هر کاری بگی برات می کنم فقط اون کیرتو بذار تو کوسم لعنتی!

آخرش به خورده با عصبانیت گفت. یه خورده پاشدم و کیرمو گرفتم که بکنم تو کسش. دست از سینه هاش ورداشتم ولی گفتم بذار بکنم تو کست، اون وقت می دونم چه بلایی سرت بیارم. من یه خورده تو حین سکس، کارای وحشیانه دوس داشتم ولی هیچ وقت نتونستم انجامشون بدم حتی با مریم چون اکثر زن ها این خشونت رو دوس ندارن و لذت نمیبرن.

کونش که خودش قلمبه بود به کنار و با دادنش به سمت بالا بیشتر محشر شد. مثل یه تپه خوشگل که آدم دوس داره با سرعت بره بالا و دوباره با سرعت بیاد پایین. عین یه بچه کوچوأو که دوس داره همش از این ور تپه به اون ور تپه بره. تپه که خورشید از یه ورش می درخشید و با ابرای که اطرافشه، جلوه جالب تری به نمای اون میداد.

خط کسش قبلا از بالا کردن کونش مشخص بود تقریبا ولی با پرت کردن کونش بیشتر به عقب، سوراخ کونش و امتداد کسش تا پایین و فاصلش مثل یه راه قشنگ وسط تپه های سرسبز که از دور یه کلبه زیبا بود رو میشد دید. به خاطر رونش بودن پوستش نسبت به مریم، کمتر تیرهگی داشت و بیشتر متمایل به قرمز بود ولی مریم بیشتر تیره بود چون پوست سبزه تری داشت. آدم رو به وجد می آورد و طرحش با مریم فرق داشت و جذاب تر بود نماش. (یه جوری توضیح میدم در مورد آلتش انگار دارم از یه برج زیبا با نمای دلفربیش صحبت می کنم، خخخخ).

کیرمو گرفتم که بذارم تو کسش ...
 
     
  
 مرد
#82   Posted: 20 Mar 2015 12:27

 1 Star

ارسالها: 123
" قسمت نهم "

هر دو دستمون روی یه چوب بود و خم شده بودیم که ورش داریم و به هم نگاه کردیم و خندیدیم ولی مینا مثل همیشه خنده های شیرینش با پس زمینه مرموز و برق چشمایی که میشد از دوردست ها در چشاش خوند به من نگاه می کرد. هر دو به سمت هم خم شدیم و یه ماچ از لبای هم کردیم. در همون لحظه چشامونو بستیم و تو یه لحظه کوچیک این اتفاق افتاد. نمی دونم چه کششی داشت که من هم هماهنگ با اون بودم. دست خودم نبود، حداقل در مورد خودم این رو می دونستم ولی در مورد مینا نه!

برای مدت کوتاهی به هم نگاه می کردیم. من یه خورده شوکه و مبهوت و اون خنده ملیح و مرموز. یهو اومد جلو باز و از هم لب گرفتیم. با اون دستمون که رو زمین بود تعادلمون رو حفظ کردیم و کم کم خودمون رو روی شاخ و برگ درختا و خاک انداختیم و من با اون دستم پشت کمر مینا رو گرفتم و اون هم گردن من رو گرفته بود.

من تقریبا روی اون لم داده بودم و یه پام روی پاهاش بود و تقریبا نصف بدنمو انداخته بودم روی اون. یکی از پاهای اون هم وسط پاهای من بود و یه جواریی داشتم حالی به حولی می شدم. غرق در لب گرفتن از هم بودیم و اون اروم با اون یکی دستش داشت باسنم رو نوازش می کرد. منم تیپ ورزشی زده بودم که برای بیرون راحت باشم. یهو متوقف شدیم و به هم نگاه می کردیم. قلب من یه خورده تند تند می زد و می دونستم که مینا دراه حسش میکنه ولی اون راحت با همون خنده بهم نگاه می کرد.

مینا: خیلی دوست دارم پویا.
پویا: منم دوست دارم.
مینا: الکی نگو، تو یه بارم نیومدی بهم بگی دوسم داری!
پویا: خوب نمی شد مینا!
مینا: چرا؟ این همه من دوستت داشتم و بهت نشون میدادم، چرا یه بار نیومدی بهم بگی؟!
پویا: خوب چطور مینا؟ جلوی مریم؟ بعد اونم هیچی نمی گفت؟ چی فکر می کرد اون موقع؟ بعد با اون کاری که شما کردین!
مینا: اون کار که بیشتر نقشه مریم بود!
پویا: ولی مریمم می گفت بیشتر از طرف تو بود!
مینا: خوب نمیگم منم نگفتم ولی مریم خودش بیشتر اصرار داشت! حالا مهم نیست!
پویا: اره ولی آخه تو میگی من چرا نگفتم بهت!
مینا: خوب حالا ولش کن، مهمه اینه الان هر دو می دونیم هم دیگرو دوس داریم!
پویا: مینا تو که پدرام رو داری و خوشتیپ و خوشگلم هست و این که مریم اگه بفهمه ناراحت میشه!

هر دو بلند شدیم و یه خورده همون جا کنار هم نشستیم. مینا پاهاشو جمع کرد و دستاشو دور پاهاش حقله کرد و به جلو نگاه کرد و منم پیشش نشستم و بهش نگاه می کردم. متوجه شدم می خواد یه خورده درد و دل کنه با من.

مینا: پدرام نه این که خوب نباشه ولی یه خورده سرده و اکتیو نیست، اینجوری بهت بگم، اونی که می خواستم نبود پویا.
پویا: خوب؟
مینا: همسرم هم که چن ماهی یه بار میاد و وقتیم میاد زیاد بهم توجه نمیکنه. خیلی دپرس وناراحت بودم و اصلا حال خوبی نداشتم هرچند نشون نمی دادم ولی از وقتی تو اومدی همه چی تغییر کرد.

یه خورده مکث کرد و سرش رو چرخوند طرف من و بهم نگاه کرد. به هم نگاه می کردیم و خیلی عمیق. انگار داشتیم به افق یه دریا نگاه می کردیم و به غروب خورشید خیره شده بودیم.

مینا: چرا تو مال من نباشی، من تو رو دوست دارم ...!
پویا: خوب من مال تو هم هستم، منم دوست دارم عزیزم!

با حالتی بچه گونه و نارحت بهم گفت:

مینا: تو که با مریمی، مال من نیستی که!
پویا: هستم عزیزم!

رفتم طرفش و چون تو این مدت بیشتر شناخته بودمش و می دونستم از این که یهو بهش ابراز عشق و محبت کرد خیلی لذت میبره. و پدرام هم اصلا این چیزارو بلد نبود و تا حالا انجام نداده بود براش. یه دستمو بردم طرف صورتش و نوازشش کردم و بعد اون دستمم بردم اون سمت صورتش و سرمو بردم جلو و ازش لب گرفتم.

یه لب عمیق و طولانی. بوی عطرش توی اون فضا با صدای پرنده ها زیر درختا یه حس عجیب داشت. از این که دوسم داره خیلی خوشحال بودم و از این که دارم به رویاهام دست پیدا میکنم و می تونم به دستش بیارم تو پوست خودم نمی گنجیدم. فکر می کردم خیلی سخت تر از این باشه به دست آوردنش و اگه می دونستم اون هم این قدر من رو می خواد زودتر از این ها این کارو می کردم.

دستشو برد روی شلوارم کم کم اومد تا روی کیرم و اون رو داشت میمالید و منم حساب از قبل تحریک شده بودم و فک کنم به اندازه کافی بزرگ شده بود. منم زودی دستمو بردم سمت سینه هاش و میمالیدم و از این که داریم با شهوت و دوست داشتن این کارو انجام میدیم، لذتش رو دو چندان می کرد. مشخص بود سوتین نبسته و فقط یه تاپ زیر همون تونیک کوتاه پوشیده بود و نرمی سینه هاش میشد راحت حس کرد و نوکش که راحت میشد احساسش کرد.

تقریبا مایل روبروی هم خوابیدیم روی برگا و منم دستم بردم روی باسنش و وای عجب حسی داشت از روی اون شلوار نرم و انگار کونش یه جور دیگه شده بود. دستمو بردم داخل و از زیر شرتش دستمو می کشیدم روی کونش و یه خورده خنک شده بود به خاطر این که روی زمین نشسته بودیم. نرم و باحال و گنده. من عاشق کون زنا بودم خصوصا از اون تاقچه هاش.

لب گرفتنمون ادامه داشت و هم زمان، ور رفتن با هم. دستمو چرخوندم و آوردم جلو. اون یکی دستم یه طرف سرش بود جایی که روی زمین بود. دستم بردم سمت کسش و همون که میشد حدس زد. خیسه خیس شده بود. مثل من که حسابی تحریک شده بودم و اونم حسابی خیس. برعکس کونش، گرمه گرم بود.

اون حسابی داشت با کیر من ور می رفت و حس می کردم که داره میترکه زیر دست اون چون حسابی میمالیدش و خیلی با کارای مریم فرق داشت و بیشتر هیجانی بود و یه خورده هم وحیشانه تر و منم دستم بود که روی کسش می لغزید و اسکیت می رفت. گوشتی و باحال.
بعد کلی لب گرفتن و دس مالی هم بهش نگاه کردم و گفتم:

پویا: بهتره بریم مینا! ممکنه بچه ها بیان ببین یا بگن چرا دیر اومدیم!
مینا: خودت می دونی که کسی نمیاد و بلدم نیست اینجارو جز تو.
پویا: خوب از شانس بد ما دیدی یهو اومدن، ناکجا آباد که نیست اینجا، یه دور بزنن از دور ببینن کافیه!
مینا: پدرام ببینه که خبری نیست، اجازه نداره چیزی بگه! مریمم همین طور!
پویا: چرا مریمم همین طور؟ اگه دیر بریم مشکوک میشن!
مینا: این قدر ترسو نباش پویا!

بعد پاشد یه خورده نشست و شلوارمو یه خورده کشید پایین و کیرمو دراورد و یهو کرد دهنش و شروع کرد به خوردن. منم چنتا دکمه بالایی تونیکشو باز کردم و چون تاپش از این بندیا بود و بالاش گشاد بود، تونستم سینه های خوشگل و گندشو بندازم تقریبا بیرون تا باهاشون ور برم. با یه دست ته کیرمو گرفته بود و می خوردش و گاهیم میومد سر کیرم و با اون لبای کوچولو و خوشگلش با فشار بالا پایینش می کردم که دیگه داشتم از حال می رفتم.

پوستش خیلی سفید نبود ولی از مریم خیلی روشن تر بود و سینه های صاف و گرد و خوشگلی داشت البته تو اون حالت بهتر بود چون با فشار تاپ اومده بود بالاتر و گردی صورتی و نوک خوشگلش که انگار تو چشام زل زده بود. دیدم اگه وایسم همین جوری یا کسی ممکنه برسه یا این که آبمو بیاره.

پویا: بخواب ...!

روی شکم خوابوندمش و شلوارشو کشیدم پایین. کونش توی اون شرتش که با تاپش ست بود داشت مثل ژله تکون می خورد و منتظر رونمایی و پرده بردای ازش بودم. شرتش کشیدم پایین و کیرم که سفت و خیس شده بود رو گذاشتم وسط پاهاش تا یه خورده با کسش وربرم و چون نمی خواستم لذتش از بین بره و این حالتو خیلی دوس داشتم.

کیر من، روی کس خیسش لیز می خورد و بالا پایین می شد. اونم آه و ناله می کرد. سرعت انجام کارامون زیاد بود چون می ترسیدیم کسی بیاد. به خاطر همین همه چیز رو زود انجام دادیم هرچند دوس داشتم تو موقعیتی باشه که بتونم بیشتر از این حال کنم.

مینا: خوب بذار تو کسم دیگه زود باش!
پویا: باشه عزیزم!
مینا: زودی دارم میمیرم، زود با اون کیر کلفتت جرم بده!

حسابی شهوتی شده بود و دوس داشت من بکنمش و با اون کاری که من کردم بیشتر عصبی شده بود و بیشتر التماس می کرد واسه کردنش. دستاشو از آرنج گذاشت رو زمین و یه خورده بالاتنشو بلند کرد از زمین و منم همون طور که روش بودم یه خورده خم شدم پایین تر و سینه هاشو با دستمام گرفتم و فشار میدادم.

خودمم حسابی وحشی شده بودم و خیلی سینه هاشو محکم فشار میدادم و لذت می بردم و اونم مدام میگفت که جرش بدم و بذارم تو کسش. خم شدم و ازش لب گرفتم و یواش خودمو روی کونش که مثل فنر وقتی بهش میزدم محکم من رو به سمت بالا پرت می کرد، فشار میدادم. سینه هاشو هم که با دستام داشتم له می کردم و هرچی بیشتر فشار می دادم، انگار بیشتر لذت می برد. می خواستم یه خورده اذیتش کنم و دوس داشتم بگه که منو می خواد و التماس کنه چون این جور خیلی دوس داشتم!

مینا: خوب زود باش جرم بده دیگه!
پویا: نه نمیدم!
مینا: چرا آخه؟ تو رو خدا منو بکن!
پویا: نه می خوام نکنمت! باید التماس کنی! کیر من هرجایی نمیره!
مینا: تو رو خدا، من کیر کلفت دوس دارم، منو از این کیرت محروم نکن! می دونی چقدر کیر کلفت نخوردم؟! می خوام با کیر کلفتت جرم بدی! هر کاری بگی برات می کنم فقط اون کیرتو بذار تو کوسم لعنتی!

آخرش به خورده با عصبانیت گفت. یه خورده پاشدم و کیرمو گرفتم که بکنم تو کسش. دست از سینه هاش ورداشتم ولی گفتم بذار بکنم تو کست، اون وقت می دونم چه بلایی سرت بیارم. من یه خورده تو حین سکس، کارای وحشیانه دوس داشتم ولی هیچ وقت نتونستم انجامشون بدم حتی با مریم چون اکثر زن ها این خشونت رو دوس ندارن و لذت نمیبرن.

کونش که خودش قلمبه بود به کنار و با دادنش به سمت بالا بیشتر محشر شد. مثل یه تپه خوشگل که آدم دوس داره با سرعت بره بالا و دوباره با سرعت بیاد پایین. عین یه بچه کوچوأو که دوس داره همش از این ور تپه به اون ور تپه بره. تپه که خورشید از یه ورش می درخشید و با ابرای که اطرافشه، جلوه جالب تری به نمای اون میداد.

خط کسش قبلا از بالا کردن کونش مشخص بود تقریبا ولی با پرت کردن کونش بیشتر به عقب، سوراخ کونش و امتداد کسش تا پایین و فاصلش مثل یه راه قشنگ وسط تپه های سرسبز که از دور یه کلبه زیبا بود رو میشد دید. به خاطر رونش بودن پوستش نسبت به مریم، کمتر تیرهگی داشت و بیشتر متمایل به قرمز بود ولی مریم بیشتر تیره بود چون پوست سبزه تری داشت. آدم رو به وجد می آورد و طرحش با مریم فرق داشت و جذاب تر بود نماش. (یه جوری توضیح میدم در مورد آلتش انگار دارم از یه برج زیبا با نمای دلفربیش صحبت می کنم، خخخخ).

کیرمو گرفتم که بذارم تو کسش ...
 
     
  
 مرد
#83   Posted: 20 Mar 2015 12:32

 1 Star

ارسالها: 123
سلام دوستان عزیز
نوروز ۱۳۸۴ پیشاپیش خجسته
امیدوارم سال خوب و خوشی رو در کنار خانواده سپری کنید
و تعطیلات خوبی رو بگذرونید
سال جدید، به سفیدی گوسفند سال ۸۴ باشه براتون
سالی پر از خوشی، شادی، دانایی و انسانیت روز افزونی که سال هاست از ما هم وطنان رخت بربسته
در تعطیلات هم برای ادامه داستان تلاش می کنم

ارادتمند شما پلیس آهنین
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#84   Posted: 20 Mar 2015 13:43

 0 Star

ارسالها: 23
داستانت خوبه اما خیلی کم میذاری
 
     
  
 مرد
#85   Posted: 21 Mar 2015 03:02


 1 Star

ارسالها: 55
۸۴؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
گفت تا ابد تنهایت نمیگذارم ... ابدش چه زود عفو خورد...!
 
     
  
 مرد
#86   Posted: 21 Mar 2015 09:28

 1 Star

ارسالها: 123
سلام
محمد سعی می کنم بیشتر بذارم
میثم جان شرمنده
اصلا حواسم نبود عدد رو اشتباه نوشتم
سال ۹۴
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 زن
#87   Posted: 1 Apr 2015 15:24


 0 Star

ارسالها: 14
سلام بسیار زیبا لطفاقسمت زودبه زودبزارید
tanha khoda
 
     
  
 
#88   Posted: 5 Apr 2015 12:15

 1 Star

ارسالها: 77
ادامه لطفا
داستانت قشنگه
 
     
  
 مرد
#89   Posted: 6 Apr 2015 11:48

 1 Star

ارسالها: 123
سلام دوستان عزیز
در حال نوشتن قسمت بعد هستم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#90   Posted: 8 Apr 2015 11:11

 1 Star

ارسالها: 123
" قسمت دهم "

مینا روی زمین خوابیده بود و کون خوشگل و قلمبشو داده بود بالا با اون نمای کس و کونش که تمیز و صاف بود و من رو داشت دیونه می کرد و کسش انگار داشت مدام باهام حرف میزد و التماس می کرد که بذارم داخلش. دوس داشتم چن ساعت فقط وسط اون کون رو لیس بزنم و بو کنم. کیرمو گرفتم که روانه جاده خاکی بشم.

- مینا؟ پویا؟
- کجایین؟


پویا
: دیدی مینا؟ پاشو پاشو تا لو نرفتیم!
مینا: نه پانشو صدای پدرامه! بذا ببینه، حق نداره چیزی بگه! ولش کن، زودی منو بکن دارم میمیرم!

- مینا، پویا، شما کجا رفتین؟!

پویا: نه این صدای مریمم هست!

زودی پاشدم و شلوارمو کشیدم بالا. مینا هم پاشد و با یه حالت ناراحتی و خیلی هم ریلکس شلوارشو کشید بالا و دکمه های تونیکشو بست و لباساشو مرتب کرد. منم همش استرس داشتم که یهو برسن و ببینن مینا داره لباساشو مرتب میکنه. زودی خودمو تمیز کردم و همون موقع که مینا داشت لباساشو مرتب می کرد، منم خاکایی که روی لباسش بود رو تکوندم تا زیاد مشخص نباشه.

لابلای درختا از دور دو نفر پیداشون شد. شاخه هایی که جمع کرده بودیم رو برداشتیم و با هم رفتیم طرفشون. مینا خیلی ضدحال خورده بود و راحت میشد تو صورتش اینو دید.

پویا: مینا؟!!
مینا: چیه؟!
پویا: ضایع نکن، این چه وضعشه؟! الان مریم بو میبره که چیزی شده!
مینا: ولم کن بابا! بفهمه، به درک! اعصاب ندارم!

کم کم رسیدیم به هم و مریم و پدرام رو دیدیم.

مریم:کجا بودین شما؟ رفتین هیزم جمع کنید یا بسازید؟ نگران شدم!
پویا: شاخه های خشک خیلی بد پیدا میشه! یه مقداری جمع کردیم! بریم!
مریم: مینا چیزی شده؟!
مینا: نه، فقط یه خورده سرم درد میکنه!
مریم: آها، من قرص دارم بیا بدم بهت!

خیلی ترسیدم که مریم چیزی بفهمه هرچند که متوجه چهره مینا شد و هرکسی دیگه ای هم بود متوجه میشد. ولی امیدوارم بودم بوی نبرده باشه که اتفاقی افتاده. با هم رفتیم اون سمت رودخونه که چادر زده بودیم. چادر رو تقریبا کنار رودخونه زده بودیم ولی جاییش بود که زیاد آب عمقی نداشت و بیشتر سنگ لاخی بود ولی بعضی جاهاش برا شنا هم مناسب بود چون من با دوستام زیاد اینورا اومده بودم.

آتیش رو روشن کردیم و ناهار رو آماده کردیم و خوردیم. مینا هم تقریبا یه خورده بهتر شده بود و چهرش از حالت اخمو و برافروخته به حالت شاد و بشاش تغییر کرده بود. یه خورده بعد از ناهار استراحت کردیم و تو اون هوای خوب تو اون جنگل واقعا زیر سایه درختا، پیکنیک می چسبید اونم با کسایی که می تونی شاد باشی و همه کار انجام بدی.

مینا: پویا اینجا جایی واسه شنا کردن نداره؟
پویا: آره داره چرا که نه!
مینا: خوب بیا نشونمون بده بریم یه آب تنی!
مریم: مینا؟ ما که لباسی با خودمون برای این کار نیاوردیم! بعد خیس شدیم چی بپوشیم؟!
مینا: سخت نگیر، لباسامون خشک میشه!
پویا: مریم راس میگه، ما هیچ کدوم برای آب تنی برنامه ای نریختیم! اینجوری مریض هم میشیم!
مینا: شما خیلی حساسید، خیلی سخت می گیرید!
پویا: حالا باز وقت هست، اول آوردمتون که آشنا بشین با اینجا، دفعه بعد برنامه می ریزم واسه آب تنی!
مریم: آره راس میگه مینا!

طرفای عصر یه خورده قدم زدیم و بعد کلی شوخی و مسخره بازی کردیم و خوش گذروندیم. دیگه کم کم راه افتادیم که بریم. وسایل رو جمع کردیم و راهی شدیم که بریم. حسابی انرژیمون رو خالی کرده بودیم و خسته بودیم. مریم ماشین خودش رو داد دست پدرام و قرار شد من و مریم با هم برگردیم و پدرام و مینا با هم.

راه افتادیم و اونا جلوتر از ما بودن و ما پشت سرشون بودیم. یه خورده استرس هم ورم داشته بود که مریم از اولش گفت با من میاد و ماشین خودش رو داد دست پدرام. می ترسیدم بوی برده باشه و لو بره ماجرا یا دیده باشه تو جنگل و به روی خودش نیاورده باشه. تو همین فکرا بودم که با صدای مریم به خودم اومدم.

مریم: خیلی خوش گذشت عزیزم. بازم بیایم حتما!
پویا: خوشحالم بهت خوش گذشته، حتما میایم باز! این برار آب تنی هم جزو برنامه باشه.

با هم خندیدیم چون با حالت شیطونی گفتم و اونم متوجه شد که منظورم چیه.

مریم: به تو هم خوش گذشت جیگرم؟
پویا: آره مگه میشه؟! با شما باشه آدم و بهش خوش نگذره؟!
مریم: ما یا من ناقولا؟!
پویا: تو که جای خود داری عزیز دلم!

دستمو روی صورتش کشیدم و اونم دستشو گذاشت رو دستم. بعد هم دستمو گذاشتم روی پاهاش و داشتم یه خورده اون رونشو نوازش می کردم. خیلی دوس داشتم در حین رانندگی از این کارا بکنم.

مریم: پویا؟!
پویا: جونم چیه؟!
مریم: توی جنگل اتفاقی افتاد؟!
پویا: اتفاق؟ کی؟! نه!
مریم: وقتی با مینا رفته بودین هیزم جمع کنید رو میگم!
پویا: نه چیزی نشده بود که!
مریم: آخه مینا یه جوری بود گفتم شاید اتفاقی افتاده یا باهاش حرفت شده!
پویا: نه چیزی نشده بود که! خودشم گفت سرش درد میکنه، احتمالا آفتاب اونجا خورده به سرش اینجوری شده بود!
مریم: آره خودشم همین رو گفت! خوب بیخیال!

حالا اگه بوی برده بود یا نه دیگه به خیر گذشت و چیز زیادی نپرسید. همیشه خانم ها واسه این چیزا شمعشون بالاست و نکته بین هستن تو این موارد. اون روز تموم شد و منم برگشتم خونه و قبل از این که برم دنبال آرزو، یه دوش گرفتم و بیشتر هم به خاطر بوی عطری بچه ها بود که توی تنم بود و نمی شد این ریسک رو کرد و همیشه حواسم به این موضوعات بود.

رفتم دنبال آرزو تا صداش درنیومده و مثل همیشه غرغراش شروع شد و بدخلقی و بداخلاقی کردنش تا خونه ادامه داشت. شب رو به راضی کردن آروز سپری کردم. دیگه داشتم از این وضعیت کلافه می شدم. از گذشته و موقعیت هایی که از دست دادم و گرفتار شدنم تو موقعیتی که سخت میشد رهاش کرد و شاید هم اصلا نمی شد، فکر می کردم.

به این فکر می کردم که چرا من باید این جور باشم؟ یعنی بقیه مردم هم مثل من زندگی می کنن؟ یعنی همه این جور مشکلات رو دارن؟ همه همسرایی دارن که درکشون نمیکنن و از هیچ نظر خوب نیستن؟ چرا همیشه باید مشکلی توی زندگی آدم، برجسته بشه و همیشه یک طرف ماجرا اون رو درک که و اون یکی اصلا هرچقدر هم بهش بگی نتونه خودش رو وقف بده و درکش رو ببره بالا و تو رو بیشتر بفهمه؟!

گاهی اتفاقایی تو زندگی میفته که برگشت ناپذیرن و گاهی تغییراتی اعمال میشه، حتی نادرست که دیگه عوض کردنشون و برگشتن به قبل از تغییر، کار خیلی سختیه و گاهیم نشدنی. تغییراتی که توی افکار رخ میده، توی ذهنت، توی وجودت و تو همش با اونا کلنجار میری و درد میکشی، اونم روانت! از فکر توی خواب باید مدام از این ور به اون ور بشی و مثل یه موریانه که به جون یه چوب افتاده، فکرم به جون مغز تو میفته.

چرا کسی نیست گاهی حرفاتو گوش بده؟ چرا کسی نیست پای درد و دلات بشینه؟ چرا کسی نیست بدون هیچ تعصب و جانبداری، به تمام دردات گوش بده و تو هم با خیال راحت بشینی به زمین و زمان گیر بدیو و خودتو خالی کنی؟! چرا باید هم دوم تو آدم های خیالی باشن و دم و دستگاهای بی جانی که دوربرتن؟

گاهی حس می کنم خیلی تنهام! آرزو هم مقصر نیست ولی الان مقصر می دونمش. من خیلی سعی کردم، تلاش کردم و براش حرف زدم و خواستم بفهمونم که دوس ندارم به اینجا کشیده بشه. دوس داشتم بیشتر بفهمه و درک کنه و پای صحبتام بشینه. از همه چیز گذشتم. از داشتن یه زن با تمام معیارهام در حیطه مسائل جنسی و فیزیکی ولی حداقل دوس داستم احساساتم رو درک کنه و بیشتر من رو بفهمه و باهام باشه و ببینتم.

هرچی بیشتر می نویسم در این مورد، انگار کمتر حرف زدم! انگار خسته تر میشم. شاید این احساس برای یک زن هم باشه. چون دیدم زن هایی که مثل من بودن و همسرانشون نتونستن اونی باشن که می خواستن و درکشون نکردن. چیز زیادی هم نمی خواستن. همه اون چیزایی که از شوهراشون می خواستن، من از اولش بدون درخواست آرزو براش انجام میدادم. احساساتم رو خرجش می کردم ولی اون انگار همه چیز رو برای خودش می خواست و فک می کردم همه چیز باید روی اون زوم (Zoom)بشه. گاهی ناخواسته این تصورات رو داشت و خودش هم نمی دونست که اینجوریه و قبول نداشت و چون قبول نداشت، تغییر هم نمی کرد. چون شما برای تغییر، باید اول بپذیرید که اشتباهی رخ داده و یه جای کار میلنگه!

دیدم کلا نسبت به ازدواج و زندگی تغییر کرده بود و حرف های کسایی که قبل از ازدواج بهم زده بودن رو الان درک می کردم و می فهمیدم! من تلاش خودم رو برای زندگیم کرده بودم و دوست داشتم آرزو هم این کار رو انجام بده. اون هم انجام می داد ولی در همین حد بود و فراتر نمی رفت و به اون چیزی که من می خواستم نزدیک نمی شد.

خیلی سخته آدم بخواد حسش رو در این مورد بیان کنه خصوصا برای کسانی که تجربه چنین چیزهایی رو نداشتن. خیلی دیگه روانشناسی و فلسفی شد موضوع.

روزها به همین منوال می گذشت و من وقتم رو بیشتر و بیشتر با اونا می گذروندم و از آرزو دورتر و دورتر می شدم. اون هم در این جریان مقصر بود. صحبت های پنهانی هم با مینا داشتم و علاقه ای هم نسبت به اون پیدا کرده بودم و می خواستم با اون هم ارتباط داشته باشم و کامم رو با اون هم شیرین کنم. دیگه داشتم پا رو از خط قرمز بیرون می ذاشتم. تمام محدودیت ها و حصارهایی که خودم برای خودم مشخص کرده و به دور خودم کشیده بودم، اینجا داشت خودش رو نشون میداد. عقده ای پریدن و در رفتن از زندانی که ساخته بودم و زندان و زندان بانی که نتونست من رو نگه داره، داشت من رو هرچه بیشتر تشویق به رهایی می کرد.

توی اواخر روزهای خوب بهاری بود که مینا بهم زنگ زد.

مینا: سلام پویای گلم!
پویا: سلام خانم خانما! خوبی؟
مینا: خوبم جیگرم، تو خوبی دلم برات تنگ شده!
پویا: منم دلم برات یه ذره شده عزیزم!
مینا: کاش زود زود تعطیلی بیاد من تو رو ببینم! تو هم که اجازه نمیدی بیام سمتت!
پویا: نه اینجا نیای به نفع هردومونه، حتی مریم هم گفتم اینجا نیاد چون آشنا زیاده ممکنه تو محل کار ببینن یا یهو آرزو بیاد!
مینا: اوهوم، میدونم! پویا جونم؟!
پویا: جونم چیه؟!
مینا: مریم و پدرام امروز ناهار میان اینجا، تو هم بیا، تا حالا نیومدی اینجا، همش خونه مریم بودی!
پویا: شوهرت نیستش؟!
مینا: نه تا دو ماه دیگه نیست گفته بودم که!
پویا: آره راس میگی، خوب عزیزم یه خورده سخته خودت می دونی که! خوب بذار واسه روز تعطیل!
مینا: خودت بلدی چیکار کنی، سختم نیست زیاد! روز تعطیل مثل این که قراره باز بریم همونجای قبلی یه آب تنی حسابی بکنیما!
پویا: ای شیطون آره. نمی دونم مینا! هم دلم می خواد هم سخته!
مینا: نه نگو پویا، یه ساعت بیا ناهار بخور زود برو. اصلا بگو تو مغازت کار داری امرزو نمیای خونه!
پویا: باشه ولی خوب الانم تقریبا دم ظهره!
مینا: خوب بهتر، همین الان بیا چون بچه ها گفتن زود میان.
پویا: باشه الان میام که بتونم زود برگردم! به مریم زنگ بزنم؟!
مینا: مرسی عزیییییییییزم! نه قبلا گفتم و تا ربع ساعت دیگه میان، تا تو آماده بشی اونا قبل از تو رسیدن.
پویا:باشه عزیزم!
مینا: ممنون پویا جونم! فعلا! منتظرتم!
پویا: فعلا جیگرم بای!

گوشی رو قطع کردم و آماده شدم که برم. ساعت از 11 گذشته بود. یه زنگ به آرزو زدم و گفتم امرزو یه خورده کار دارم و دیرتر میام. اون هم بعد از یه خورده غر غر کردن گفت زود بیا. قبلا مینا رو تا خونشون رسونده بودم و می دونستم دقیقا کجاست. یه جای خیلی خوب تو یه آپارتمان چهار طبقه که هر طبقه دو واحد بزرگ بود. البته اینجور که خودش می گفت چون تا حالا نرفته بودم داخل. ولی تقریبا میشه گفت جایی بود که کسایی که وضع مالیشون خوبه اونجا زندگی می کردن چون قیمت ها تقریبا بالا بود.

رسیدم دم در و در رو برام باز کرد. سوار آسانسور شدم و رفتم طبقه چهارم چون طبقه آخر می نشستن. دو تا در تقریبا روبروی هم بودن و در سمت چپ متعلق به مینا بود. جای خیلی تمیز و شیکی بود. زنگ زدم و مینا گفت که در بازه و بعد پشت سرت قفلش کن. وارد شدم و در رو پشت سرم بستم.

یه خونه واقعا بزرگ بود. خیلی از خونه مریم بزرگ تر. یه پذیرایی بزرگ با دو دست مبل با یه آشپزخونه خیلی بزرگ. ای بابا، ندید بدید که نیستم! دارم برای شما توضیح میدم که فضای خونه رو مجسم کنید! حالا بگم یا نه؟!

یه دست مبل نشیمن روبری تلویزیون بزرگی که توی دیوار بود و یه دست مبل سلطنتی که اون ور گذاشته بود و پرده های زیبایی که تقریبا نور اون رو روشن کرده بود. دکوراسیون خونه تقریبا تیره بود و نورپردازی عالی داشت. یه میز ناهارخوری تقریبا اون ور گذاشته شده بود. حالا مگید اون ور دیگه کجاست. باید براتون یه نقشه بکشم (خخخخخ).
هیچکی نبود، بچه ها رو صدا زدم ولی نه از مریم خبری بود نه از پدرام. یهو از اون ور سالن که چند تا اتاق داشت یکی پیداش شد! آره مینا بود که اومد ولی ...!
 
     
  
صفحه  صفحه 9 از 14:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  14  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

Ghorbani Sex | قربانی سکس


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA