انجمن لوتی
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »
داستان سکسی ایرانی

محرم سکس

 مرد
#1   Posted: 18 Nov 2014 01:16


 4 Star

ارسالها: 9253
محــــــــــــــــــرم ســــــــــــــکــــــــــــــس

نکته : این یک داستان اروتیک-عاشقانه است و صحنه های سکسی کمتری داره .

تعداد قسمت ها : بیش از ۷ قسمت

نوشته: هیوا
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  ویرایش شده توسط: shomal  
 مرد
#2   Posted: 18 Nov 2014 01:19


 4 Star

ارسالها: 9253
قسمت اول

جسد بیجونشو محکم بغل کرده بودم... چشاش هنوز باز بود ولی منو نمیدید... هیچی نمیدید... اون مرده بود، انگار همه دنیا مرده بودن... دستای سردشو تو دستام گرفتم ومحکم فشاردادم، ولی، نه گرم شد، نه به حسم جواب داد... زمستون دستاش تا مغز استخونام نفوذ کرد وازدرون خشکیدم... به چشماش خیره شده بودم دریچه هایی که همیشه ازاون طلوع رو میدیدم وباقی روزام رو گرم میکرد...روبرو شدن بااین سردی روهیچوقت خدا، تجربه نکرده بودم. چشام خشک شده بودن... اشکی واسم نمونده بود... هنوزم نمیدونم، به کجا، زل زده بودم. چشام طاق باز بود ولی هیچی نمیدیدم... به پوچی کامل رسیده بودم... تو فکر فرو رفته بودم، ولی، به هیچی فکر نمیکردم...گهگاهی مثل دیوونه ها خنده کوچیکی رو لبام نقش می بست و سریع محو میشد... دیگه باورم شده بود که وجود ندارم... اخه کی میتونست بار اون همه مصیبتو تنهایی بدوش بکشه... اه... "ئاگرین" رفت... اون رفت و منو با همه خاطره هاش تنها گذاشت...
پیکر نحیف و لاغرشو با دقت تموم بردم، گذاشتم یه جایی وسط باغ٬ کنار برکه...
هوا تاریک روشن بود. تا چند دیقه دیگه یه روز کثیف دیگه، شروع میشد. نمیخواستم طلوعو بدون اون ببینم. فقط چند دیقه دیگه وقت داشتم...
برگشتم تو اتاق. چشام به تابلو مقدس افتاد. یه لحظه سرم گیج رفت و یه فکر به سرعت از ذهنم گذشت. ولی به همون سرعت پشیمون شدم برش داشتمو بردم، گذاشتم کنار اون...
دوباره برگشتم تو اتاق. چشمام فوران خشم بود... وجودم یه دفعه لرزید و دیگه هیچی نفهمیدم... هرچی دستم میومد، قربانی آتشفشان درونم میشد... فقط میشکستمو می شکستم. هیچی نمی شنیدم انگار سرم زیر آب بود. چشام که با آینه افتاد یه لحظه واسادمو توش، خودمو دید زدم. چشمام قرمز شده بود. دستام تموم خونی بود. ولی حتی یه ذره درد احساس نمیکردم. روحم زخمی تر بود...
با دهن باز وچشمای مستاصل، به چپ وراست نگاه میکردم. هیچ راهی نبود... هیچ شفایی نبود، ومن، با این "تراژدی تلخ"، تک و تنها بودم...

چشام از تو آینه به عکس بچگیمون افتاد، که به دیوار چسپونده بود...
----------

تنها عکسی که ازش داشتم، یه عکس از بچگیمون بود. حدودا ۲ ساله... که دونفری دو طرف مادربزرگمون نشسته بودیم و نیشمون تا بنا گوش باز شده بود...هیچوقت فکر نمیکردم، بعد بیست و سه سال دوباره ببینمش... تازه از خارج برگشته بودن. تو یه دانشگاه معتبر خارجی روان شناسی میخوند... کنجکاو شده بودم ببینم اینم مثل بقیه روانشناسا فقط حرف از تلقین و فروید و پیاژه میزنه و چرت و پرت تحویل آدم میده یا نه... یه جورایی یادم رفته بود اصلا یه دختر عمو دارم...
اولین فکری که به نظرم رسید، این بود که ادای یه عاشق شکست خورده و افسرده در بیارم که بسنجمش. روزی که خونوادگی اومدن خونه مون٬ تریپ مورد نظرو پیاده کردم٬ با یه سلام و احوال پرسی خشک و خالی ازش جدا شدم و رفتم تو اتاقم...
انتظار داشتم بیاد پیشم و کمکای انسان دوستانه شو شروع کنه، که بعد از یکی دو ساعت، با شنیدن خداحافظیش، حالم گرفته شد. وقتی اومدم تو پذیرایی، دیدم رفته بیرون... بعد این همه سال خیلی عوض شده بود. هیکل ظریف و دخترونه ای داشت. ولی... خیلی دیگه لاغر بود. بااینکه قدش حدودا صد و هشتاد بود ولی وزنش احتمالا پنجاه تا پنجاه و پنج بود. چشاش بزرگ و سیاه بودن...
رفتم پیش عمو و زن عموم و از این سالها ازشون پرسیدم. اونام کلی خاطره واسم تعریف کردن. آخرشم گفتن برو دنبال ئاگرین و بیارش خونه.
رفتم پیشش. یه سری لباس خریده بود که با شرایط اینجاش تطبیق پیدا کنه. بزرگترین مشکلش روسری بود. همین که تو ماشین نشست یه آه بلندی کشید و روسریشو برداشت. از این حالتش خندم گرفت. گفتم :
-"مثل اینکه خیلی بهت سخت میگذره اینجا!"
-"اره... چطور زندگی میکنین اینجا؟"
با اشاره به روسریش گفتم :
-"مشکل مال شما خانوماست. ما اقایون کلا راحتیم."
-"راحتی که تو لباس نیست...! ادم باید تو فکرو ذهنش راحت باشه."
-"ازاون حرفا بود خانم جمیز!"
-"شوخی شوخی، با پدر هم شوخی(منظورش پدر علم روانشناسی بود.)؟"
-"تو که از روح روان حرف میزنی. پس مشکل روسری؟"
-"عادت میکنم."
-"عادت ماهانه یا هفتگی؟"
زد توسرم و گفت :
-"خیلی پررویی!"
-"بودم."
-"پس یه امتیاز منفی میگیری."
یه کاغذ و مداد از کیفش درآورد و گفت :
-"راس وایسا میخوام نقاشیتو بکشم."
-"مفتکی؟؟؟"
-"راس وایسا و یه لحظه حرف نزن."
-"کار خیلی سختیه. نمیتونم..."
-"یه منفی دیگه میخوای؟"
-"نه نه چشم..."
کارش که تموم شد. حیرت زده شدم! واقعا کارش عالی بود. منظره غروب زیبایی هم پشت سرم، تو نقاشی کشیده بود...
یه لحظه رفتم تو فکر، و یاد زیباترین تابلو زندگیم افتادم!
یه سیگار روشن کردمو یاد بدبختیام افتادم سردردم شروع بوده بود...
ئاگرین خیلی آروم گفت:
-"حالت خوبه؟ چت شد یهو؟"
-"ئاگرین جون یه زنگی به خونه بزن. بگو دیر میایم، نگران نشن."
-"قراره جایی بریم؟"
-"اره..."
هوا تاریک شده بود رفتیم تو پارک جنگلی بزرگی که بالای تپه بود. اون بالا یه گوشه دنج واسادیم.
به نرده پارک تکیه دادم. یه سیگار روشن کردمو به شهر، که داشت تو تاریکی فرو میرفت و چراغا یکی یکی روشن میشدن، زل زدم. جوری که انگار یه گمشده، لابلای کوچه هاش دارم...
منظره شهر از این بالا، خیلی زیباتر از همیشه بود. ئاگرین اومد پیشم وگفت :
-"چه جالب! از اینجا منظره شهر چقدر قشنگه..."
وقتی سکوت منو دید، ترجیح داد دیگه حرفی نزنه...
ده دقیقه ای گذشت. دیدم اینجوری دارم اذیتش میکنم گفتم :
-"راستش خیلی از شبا میام اینجا، دوس دارم اونقدر جسارت داشته باشم که همینجا خودمو راحت کنم..."
-"واسه چی؟"
-"خسته شدم از زندگی... یه زمان، اونقدر شوروحال داشتم که وقتی ازم میپرسیدن، از چی متنفری؟ میگفتم: "به سختی میتونم کلمه ای پیدا کنم..." ولی حالا... نمیدونم چرا ولی... ولی زندگی اون روی سگشو نشونم داده..."
-"ببین عزیز... درکت میکنم... تو این دنیا هم زیبایی هست هم زشتی... البته دیدگاه من اینه که هیچ زیبایی یا زشتی وجود نداره. این ذهن ماست که اتفاقات و مسائلو، اینجوری نشون میده، بهرحال هم زیبایی توش هست، هم زشتی... ولی اینا دلیل نمیشه که آدمو ناراحت کنه. بقول یه عزیزی "دنیا بسته به ذهن تو، هم میتونه گل سرخی باشه، هم جهنمی، ولی تو به گل سرخ فکر کن..." برای همه ما مشکلات کم و بیش بوجود میان، ولی این تویی که باید بدونی با کدوم "بینش" بهش فک کنی. به این فکر کن که مشکلات اومدن که تورو قویتر کنن...!!!"
-"واسه کسی که تو زندگیش سختی ندیده، این حرفا راحته. یادمه منم چند سال پیش، اینجوری فکر میکردم..."
حدود نیم ساعت، با هم بحث کردیم ولی به نتیجه نرسیدیم. البته دیگه اون حس سربه سرش گذاشتن شو نداشتم.

برگشتیم تو ماشین. هوا کاملا تاریک شده بود...
آرامش عجیبی تو تک تک کلماتش بود که برام جالب بود. دختر باوقار و جذابی بود. تو چشاش زل زدم... یه احساس خاصی بهش داشتم... یه احساس مقدس. با اینکه همش دوسال اول زندگی پیش هم بودیم ولی باز... انگار خیلی وقته میشناسمش... یه احساس نزدیکی خاص...! بهم نزدیک شده بودیم... چشامو بستم... سنگینی نگاش بدجور مستم کرده بود... یه دفه لباشو گذاشت رو لبام... چند ثانیه طول کشید، گرمای وجودش وجودمو به وجد آورده بود... دیگه هیچی نگفتیم...سرمو پایین انداخته بودم و سرخ شده بودم. انتظار نداشتم! ولی اون بیشتر خجالت کشیده بود...
-------------
تو تخت خواب دراز کشیده بودمو بهش فک میکردم. به اتفاق امروز... یه آشنایی دیگه... یه پیام برام اومد، ئاگرین بود، نوشته بود،
"دوست دارم"
جواب دادم "هنوز خیلی زوده...ضعیفه!"
باز جواب داد "ضعیفه...؟؟؟"
پیام دادم " آه... منظورم اینه که قلبم ضعیفه... بار این جمله سنگینو نمیتونه به دوش بکشه!"
جواب داد "همینه که هست... میخوای بخواه... نمیخوای هم باید بخوای..."
پیام دادم "کجایین؟"
جواب داد "هتل شادی. فردا چکاره ای؟"
جواب دادم "هستم در خدمتتون..."
پیام داد "میخوام یه کم تو شهر بگردم دلم واسه اینجا تنگ شده."
جواب دادم "ای بروی چشم... باعث افتخاره با خانم دکتری مثل شما قدم بزنیم."
یه شکلک خنده برام فرستاد و شب بخیر گفت.
جواب دادم " .your night is light"
بعدش چشامو رو هم گذاشتم...
-------------
انتظار نداشتم شروع اینچنین شیرینی، آنقدر تلخ تموم بشه. عکس بچگیمونو از رو دیوار برداشتم و بردم کنار تابلو "طلوع کویری". یه بار دیگه سرتاپاشو دید زدم. نمیتونستم اینجوری تنهاش بزارم که یه دفعه چشام رو دستش گره خورد. با تعجب یه کاعذ مچاله شده از دستش درآوردم و باز کردم.
"درود بر سیروان عزیز
میدونم وقتی این نامه بدستت میرسه من دیگه پیشت نیستم. تنها دلخوشیم اینه که روح بزرگی داری و منو میبخشی. پس تنها دلخوشیمو ازم نگیر و منو به دست فراموشی بسپار. راستششش من نتونستم "سنت" رو بشکنم هرچند که خود، و تورو شکستم...

توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرن

دوتا خسته دوتا تنها یکیشون تو یکیشون من

دیوار از سنگ سیاهه سنگ سردو سخت خارا

زده قفل بی صدایی به لبای خسته ی ما

نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار

همه ی عشق منو تو قصه است قصه ی دیدار

همیشه فاصله بوده بین دستای منو تو

با همین تلخی گذشته شب و روزای منو تو

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده

تنها پیوند منو تو دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم

واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم

کاشکی این دیوار خرابشه منو تو باهم بمیریم

توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها درد بی زاری نباشه

میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه"


ادامه ...
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  ویرایش شده توسط: shomal  
 مرد
#3   Posted: 19 Nov 2014 01:33


 4 Star

ارسالها: 9253
قسمت دوم

اونروز هوا خیلی عالی بود تو لابی هتل منتظرش بودم همین که از دور دیدمش براش دست تکون دادم اومد پیشم، باهم دست دادیم، من سریع گفتم :
-"سلام خاتون خانم"
-"فیلم جدیده؟"
-"چی...؟"
-"خاتون یعنی چی؟"
-"آه... هیچی بابا. بی خیال."
-"باشه. بدو ماشینو آماده کن که، خیلی کار داریم."
-"کارررررر...؟"
-"آره کلی خریددددد..."
حالم گرفته شد. تجربه خرید با خانومارو داشتم. خسته کننده و طولانی! میدونستم قراره چه بلایی سرم بیاد واسه همین، غرولند کنان زیر لبم گفتم :
-"ضعیفه...!"
-"چیزی گفتی؟"
-"هاااا... نه نه.. بیا سوارشیم."
بعد از کلی گشتن به زور بردمش تو یه کافی شاپ و یه بستنی شاه توتی مهمونش کردم. براش تجربه جدیدی بود. چون تا حالا بستنی این مدلی، ندیده بود. بعدش رفتیم تو کتاب فروشی و کلی کتاب خریدیم. منم یه کتاب "شازده کوچولو" براش هدیه گرفتم. مثل بچه ها ذوق زده شده بود و محکم منو بوسید. لباش که به گونه هام میرسید گرمای مطبوعی حس میکردم. انصافا، ایندفه خرید با خانوما خوش گذشته بود. توراه برگشت همش فکر میکردم چطوری با یه بهونه فرداشم بیارمش پیش خودم. واقعا نمیتونستم ازش دل بکنم. با خودم فکری کردم و گفتم :
-" راستی... یه واحد آپارتمانی خریدم. ولی هنوز دکورشو نچیدم میتونم از سلیقه حضرتعالی استفاده کنم؟
-"با اینکه سرم شلوغه و وقت ندارم ولی باشه. سعی میکنم!"
-"بی خیال پشیمون شدم ضعیفه...!"
-" ببین یه بار دیگه بگی ضعیفه میزنم تو سرت..."
-"هه هه... تقصیر خودته دیگه، خودتو لوس میکنی"
-" باشه خوبه بگم : "چشم جناب آقای فتحی" راضی شدی؟"
-"ممممم... بد نیست!"
-" یه امتیاز منفی دیگه واسه پررویییت. ولی بستی شاه توتی که بهم دادی یه امتیاز مثبت داشت که پاک میشه"
-" تشکرات فراوان!"
رسیدیم جلو هتل شادی. پیاده شد و رفت. حس مهیبی وجودمو در برگرفت...
-------
انگار سیلقه اش هم مثل نقاشیش عالی بود. هیچوقت حوصله سلیقه به خرج دادن نداشتم. بعد از کلی عوض کردن چیدمان وسایل، بالاخره دست به کمر نگاهی طولانی به سرووضع خونه کرد و لبخند رضایتی لباشو مهمون کرد. اومد پیشم و رو کاناپه نشست و گفت :
-"چطوره؟ راضی شدی؟
-"عالیه. بهتر از این نمیشه."
از قصد روی کاناپه دونفره نشسته بودم که بیشتر بهش نزدیک باشم. ولی اون... انگار نه انگار... هنوزم به دکوراسیون چشم دوخته بود و تو فکر فرو رفته بود. خستگی از سرو روش می بارید. بهش پیشنهاد دادم بره یه دوش بگیره. منم دراز کشیدم رو کاناپه و خوابم برد. از صدای ئاگرین بیدار شدم که داشت بهم لگد میزد. " پاشو... پاشو حسن کچل... تنبله تنه لش... چقد میخوابی؟؟؟ من باید برگردم زودتر منو برسون هتل." هوا تاریک شده بود. بیدار شدمو آبی به سروصورتم زدم. تو آینه که خودمو برانداز کردم، تغییر محسوسی نمیدیدم. همون سیروان همیشگی... فقط چند تا چین دیگه به پیشونیم اضافه شده بود که خبر خوبی نبود...
بدون اتفاق خاصی، اونروز هم، تموم شد. ولی هرروز که میگذشت بیشتر ازش خوشم میومد و به بودنش عادت میکردم. روزها میگذشتند و به روز جدایی نزدیک میشد. ولی هنوزم، نه من، و نه اون، نمیتونستیم حرف دلمونو بزنیم. انگار واقعا دیواری بینمون ریشه دوونده بود که، ریشه کن کردنش، کار هیچکدوممون نبود.
روز آخر برای شب بلیط داشتن. شب قبلش اصلا نفهمیدم کی، و چه جوری خوابم برد. صبح که از خواب پا شدم، اعصابم خیلی داغون بود و حوصله هیچ چیزی نداشتم. بارون شدیدی گرفته بود. رفتم به واحد آپارتمانیم که تنها باشم. گوشیم زنگ خورد .ئاگرین بود. گفت : "میخوام بیام پیشت واسه خداحافظی." حالم بدتر شد. وقتی اومد از دیدنش شوکه شدم! یه مانتو سفید و یه روسری سفید با یه شلوار سفید! شبیه فرشته ها شده بود. دستشو گرفتم بردم لب پنجره یه صندلی براش آوردم، نشست. یه صندلی دیگه واسه خودم آوردم. یه سیگار روشن کردم و با حرص زیاد شروع به کشیدنش کردم. سکوت سنگینی بینمون قرار گرفته بود. یه کاغذ و خودکار از کیفش درآورد. فکر کردم میخواد نقاشی بکشه. ولی نکشید.! به پنجره زل زده بود. بارون هنوزم داشت به سرعت میبارید. قطرات بارون رو پنجره سر میخوردند و لغزون و رقصون پایین میومدن. گاهی مسیر یکی از قطراتو دنبال میکردم. لذت عجیبی با روحم عجین شده بود. هنوزم تنها صدا، صدای شر شر بارون بود. رو کاغذ نوشت.
"به روی پنجره باران سرازیر است در گردش"
اشکش کم کم داشت سرازیر میشد. ولی هنوزم سکوت کرده بود سیگارم که تموم شد با عصبانیت و محکم فیلترشو تو زیر سیگاری خاموش کردم. خودکارو از دستش گرفتم و در ادامه نوشته ش، نوشتم.
"ولی انگار باران نیست، چشای من است با اشکش!"
یهو بغضش ترکید و با هم بلند شدیم و محکم همو بغل کردیم. منم بغض کرده بودم ولی مثل همیشه نمیتونستم گریه کنم. برعکس من اون مث بارون بهاری، داشت گریه میکرد. هنوزم هیچی نمیگفت. بدتر از اون من بودم که بعد یه ماه هنوزم نتونسته بودم حرف دلمو بگم. صدام خفه شده بود. یهو با تموم قدرتی که داشتم، داد زدم. ولی صدایی شبیه "هیچ" از دهنم دراومد. از آغوش گرمش جدا شدمو تو کاناپه فرو رفتم. پشتشو بهم کرد و رفت به طرف درخروجی. انگار با رفتنش روحم داشت از جسمم بیرون میومد و باهاش میرفت. از رو کاناپه بلند شدم که دستم به میز عسلی وسطش خورد و لیوانی که رو میز بود افتاد و شکست. صدای شکسته شدن لیوانو که شنید، یه لحظه مردد شدو ایستاد. برگشت و با عصبانیت و چشای سرخ شده تو چشام زل زد. میتونستم حالشو بفهمم. حق داشت. با اینکه عاشقش بودم ولی چیزی نگفتم. شروع کرد :
-"هیچوقت فکر نمیکردم تا این حد، مغرور باشی."
اینو دیگه نمیتونستم درک کنم. چرا فکر کرده بود مغرورم. من؟؟؟ منی که هیچوقت، چیزی نداشتم که بهش مغرور باشم. حتی صفت "اشرف مخلوقات" و لایق خودم نمیدونستم. دیگه نتونستم چیزی نگم. باید سکوتو میشکستمو وحرف دلمو میزدم. دونه دونه، کلماتو همزمان با شکستن به اصطلاخ غرورم، با بیرون انداختن همه افکار منفی، همزمان با بازدمی که هنوزم رو دلم مونده بود، یه جمله گفتم. ولی با تموم احساسم گفتم. با تک تک سلولام...
-"هناسه که ممممم!... خوشم ئویت."(نفسم ... دوست دارممممم)
هنوزم اشکاش جاری بود و اخماش تو هم. ولی، بعد از شنیدن این جمله اشکاش قطع شد و چین و چروک صورتش باز شد. خندید و پرید تو بغلم. دستام از طرفین کمرش رد شد و حقله شد دورش. صورتم از طرف راست گردنش رد شد رو شونه ش ایستاد. هنوزم بغض کرده بودم. یه لحظه که پیشونیم خورد به گردنش.حس یه درد قدیمی بیدار شد. دردی که توش شکست بود. دردی که نمیزاشت با ئاگرین راحت باشم. دردی که یادگار تلخ گذشته بود. خاطرات گذشته شوم، مثل فیلم از جلو ذهنم گذشت و شک افتاد به جونم. شک از ناکام شدن. تردید مثل خوره به روحم تلنگر میزد. یاد جمله همیشگی ئاگرین افتادم جمله ای که همیشه وقتی نگران میشدم، میگفت. جمله ای از یه نویسنده معروف...
"همواره بدان در اوجی معین، دیگر ابری نیست! اگر زندگیت ابریست بخاطر این است که روحت آنطور که باید ، اوج نگرفته..."
سعی کردم افکار منفی رو از ذهنم پاک کنم و مثبت اندیشی پیشه کنم...
باخودم گفتم: اینبار دیگه مشکلی وجود نداره. هم من و هم ئاگرین همدیگه رو دوست داریم. عمو و زن عموم که مشکلی ندارن. مامان و بابام که از خداشونه. پس دیگه چی...؟ میمونه سرنوشت... اینبارم امتحان میکنم. ارزششو داره...
از بغل هم جدا شدیم و نشستیم رو کاناپه دستمو از کنار گردنش رد کردم و سرشو رو شونه هام گذاشت. منم با موهاش بازی میکردم. با دست دیگم زیر چونه ش و گرفتم و خیلی آروم سرشو بالا آوردم، که چشام به چشاش برسه! گفت :
-"یه چیزی بگم قول میدی راستشو بگی؟"
-"قسم میخورم راستشو بگم!"
-" تو چشام چی میبینی؟"
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  ویرایش شده توسط: shomal  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#4   Posted: 19 Nov 2014 01:35


 4 Star

ارسالها: 9253
قسمت سوم

-"یه فرشته کوچولو...!"
-"کیه؟"
-"مممم"
-"بگو دیگه..."
-"سیروان"
-"بدجنس!!! تو کجات شبیه فرشته هاس؟؟؟"
-"تو، تو چشای من نیگا کن ببین غیر از خودت کس دیگه ای میبینی؟ منم قول دادم بهت راستشو بگم ضعیفه! "
-"راستم میگی هااااا!!!"
بعدش دوتایی باهم کلی خندیدیم.
ئاگرین گفت : "راستی!!! امروز روز آخره. ما دیگه باید برگردیم."
لبامو به لباش نزدیک کردم ولی سرشو انداخت پایین. دستمو دور گردنش انداختم و بوسه ای که باید لبشو نشونه میگرفت رو موهاش نشست. ولی ارزششو داشت. بوی موهای خیسش بوی بهار میداد. سرشو بالا آورد و تو چشام زل زد. چشاشو بست و لباشو غنچه کرد و جلو آورد. اینبار نوبت من بود لجشو درآرم. هرچی اون نزدیکتر میشد من دورتر میشدم. انتظار داشت الان دیگه لباش رو لبام لونه کرده باشه. ولی کور خونده بود. حس سادیسمیم تسلط پیدا کرده بود. چشاشو که باز کرد، دید هنوز به من نرسیده. دوباره چشاشو بست و لباشو پیش آورد. ولی من روحرفم مونده بودم و خرکیف شده بودم. ناامید که شد، سریع با تموم توانم لبامو محکم رو لباش نشوندم. جوری که نفس کم آورد و خواست ازم جدا بشه. ولی من محکم لباشو گرفته بودم و بطور وحشیانه ای میلیسیدمشون. بعد از چند لحظه از لباش جدا شدمو به جون گردن نازش افتادم وتند تند میبوسیدم و میلیسیدم. گرمای شهوت بیدار شده بود و کم کم هوای نوستالیژیک اتاقو پر میکرد. بصورت نیم دایره ای به گونه های سرخش رسیدم. به طرف گوشاش میرفتمو دوباره برمیگشتم. با یه دستم تو موهاش دست انداخته بودمو و نوازشش میکردم. با این یکی دستم، گردن و بالای سینه هاشو نوازش میکردم. کم کم دستم لغزید رو سینه هاش و دکمه های مانتو سفیدش. ولی یه دفعه تو چشام زل زد و با حالتی ملتسمانه بهم گفت که نه! ولی من دست بردار نبودم. باز شروع کردم با قسمتای حساس بدنش ور رفتن. لبامو که به گردنش میرسوندم از خود بیخود میشد و صدای آهش بلند تر میشد. چند لحظه که گردنشو لیس زدم. رفتم سراغ گوشاش. دستم هنوزم تو موهاش بود و نفسای گرمم به گوشش که میخورد رعشه ای بر اندام نازنینش می افتاد. دوباره دستمو به دکمه ای مانتوش رسوندم و در یه چشم بهم زدن بازش کردم. اینبار دیگه مخالفتی نکرد. مانتوشو در آوردمو چشام به تاپ خوشکل و نازکش افتاد. سوتین نبسته بود و سر سینه هاش بیشتر حشریم میکرد. دوباره شروع به ماساژ دادن و نوازش موها و پشت گردنش کردم. دستمو از زیر تاپش به سینه های خوش فرمش رسوندم و لباشو با لبام خوردم. تاپشو هم درآوردم و با نیگاش بهم فهموند که این یکی دیگه آخرشیه. بی توجه به اون سینه هاشو تو دستام گرفتم و یه بوس کوچیک کردم بعدش صورتمو بین دوتا سینه اش قرار دادمو با زبونم یه کم لیسیدمش. دایره وار به سینه سمت چپش نزدیک شدم ولی سر سینه هاشو هنوز نبوسیده بودم. فقط دور هاله قهوه ای رنگشو میبوسیدم. بادستش سرمو به سمت نوک سینه اش هدایت میکرد ولی مخالفت میدید. میدونستم الان چه حسی داره ولی باید با من راه میومد. اونقد به سرم فشار آورد تا آخر سر مجبور شدم نوک سینه هاشو با لذت وافر و محکمی بخورم. صداش بیشتر شده بودو کم کم به جیغ مبدل میگشت. رعشه های بدنش هم بیشتر شده بود. الان بهترین فرصت بود که دستمو به لای پاش میرسوندم. با اینکه سراسر هوس شده بودم ولی برای اولین بار حس خاصی رو بین پاهام احساس نمیکردم. کیرم هنوز شق نشده بود.حتی نیمه راست هم نشده بود. باخودم فکر کردم شاید دلیلش دوست داشتن زیاد باشه. نوعی قدیس بودنو بهم الهام میکرد... اصلا شاید عشق واقعی اینطوریه... خالی از شهوت... بین قداست و شهوت گیر کرده بودم. دلم نمیخواست پرده حیای بینمون به این زودیا پاره بشه. هنوزم نمیدونستم که پرده داره یا نه. تازه یادم افتاده بود که چرا هیچوقت ازش نپرسیدم. بالاخره بی آنکه انتخاب کنم دستم بی اختیار پیش رفت و به بین پاهاش رسید. همینکه نوازش دستمو حس کرد سریع با یه فشار، منو که تقریبا روش افتاده بودم بلند کرد و ناراحت شد. حتی اخم کردنش هم بر خوشگلیش می افزود. روی پاهاش بلند شدو گفت :
-"دیگه تمومش کن. من طاقت ندارم."
بیشتر از اونکه هوس منو گرفتار خودش کرده باشه. دوس داشتنش منو گرفتار کرده بود. دلم نمیخواست ازم ناراحت بشه. برام اسطوره زیبایی ها شده بود. گفتم :
-" کار بدی کردم؟؟؟"
-"نه... ولی من نمیتونم با این قسمت سکس فعلا کنار بیام."
درست مثل خودم... نمیخواست بیشتر از این پیش بره. یه آن فکر کردم حس منو خونده. شایدم نوعی "تله پاتی" اتفاق افتاده بود!!! خوشحال شدم ازاینکه جسارت اون بیشتر از من بود. پرسیدم :
-"واسه چی"
-"لطفا ازم نپرس. چون جواب منطقی ندارم. فقط حسم اینو میگه."
-"باشه. هرجور تو راحتی. ولی میشه ازت یه چیزی بپرسم؟ یعنی اگه یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟"
-"بگو"
-"تو پرده داری یا نه؟"
-"خودت چی فکر میکنی؟"
-"راستش نمیدونم. اگه مثل بقیه دخترای خارجکی باشی، که اوت شدی."
-"هه هه!!! درست میگی. هم سن و سالای من هیشکی پرده نداره یا به ندرت پیدا میشن که پرده داشته باشن. اوناییم که پرده دارن یا خوشگل نیستن یا مشکل جنسی دارن یا بهشون میگن "امل"!!!"
-"تو چی؟ جزء کدوم دسته ای"
-"متاسفانه باید بگم جزء دسته آخری"
-"امل؟؟؟"
-"نمیدونم تو درباره ام چی فکر میکنی! ولی من امل نیستم. فقط یه سری اعتقادات دارم، که برام مقدسن"
-"راستشششش سعی میکنم به عقایدت احترام بزارم!"
آههههه بلندی کشید. رو پاهاش ایستاد و گفت :
-"من دیگه باید برم ولی منتظرت میمونم..."
-"میشه یه چیزی ازت بخوام؟؟؟"
-"هرچی که باشه قبول!!!"
-"مممم... میخوام برام یه نقاشی بکشی..."
-"از چی؟"
-"از زیباترین منظره زندگیم... طلوع.. طلوع کویر... "
-" چرا طلوع؟! همه میگن غروب قشنگترههههه. باید بیشتر توضیح بدی.!"
-"ولی من چیز دیگه ای میبینم. دریچه ای که به طلوعی باز میشه که توش غروبی وجود نداره. میفهمی؟؟؟ فقط طلوع... طلوعی که جنسش از کویره... کویری که جنسش از سادگیه... سادگیی که وجودش از شبهای سرد کویر، شبهای مهتابی کویر، سرچشمه میگیره..."
-" باکلمات بازی نکن. منو گیج کردی...! "
-" چشاتو ببند و تصور کن... یه شب مهتابی کویری... بعد از یه معاشقه طولانی باکسی که تموم وجودته. تو یه چادر وسط کویر... میای بیرون که قدم بزنی... دستتو لای درستای معشوقت میزاری و با پاهای برهنه تو شنهای روون و نرم کویر، قدم میزنی... کم کم گرمای معاشقه ای که داشتی تو سرمای بامداد کویری آواره میشه و لرزش سرمارو حس میکنی... از تپه کوچیکی که بالا میری یه دفه با خورشیدی مواجه میشی که درحال طلوع کردنه... گرمایی که اون لحظه به تک تک سلولای بدنت سرایت میکنه و زیبایی اون منظره، همون چیزیه که من میخوام..."
درحالی که بدبینی تو نگاش موج میزد گفت :
-"مممم... سعی خودمو میکنم. ولی..."
-" دیگه ولی نداره..."
همین که از در رفت بیرون ناخوآگاه هوای بوسیدنش تو وجودم شعله کشید. حس بدی داشتم. بازم سر درد لعنتی سراغم اومده بود و درد پیشونیم شروع شده بود. بعضی وقتا فکر میکردم باید بین این درد پیشونیم و عشق ربطی وجود داشته باشه. تمرکزمو جمع کردم و برای چندمین بار سعی کردم افکار منفی رو از ذهنم پاک کنم. با خودم تکرار کردم.
"من خوشبختم..."
"هر روز از هر جهت بهتر و بهتر میشوم..."
خندیدمو به تلقینای مثبتی که یادم داده بود فکر کردم. بیشتر شبیه وردی بود که جادو میکرد. این آخری دیگه آخرش بود.
"باز ایستید و بدانید که من خدا هستم"
اعتقاد داشت که آدما شخصیتی نیمه خدایی دارن. میگفت همه آدما خداهای کوچیکی هستن که اومدن رو زمین، که جادو کنن. با حرفاشون و با کاراشون. یاد بیچاره " منصور حلاج " میفتادم. که چه بلایی سرش اومد. باخودم گفتم همون افکار منفی انگار بهتره.خخخخخخخ. موبایلمو برداشتم و سعی کردم بهترین پیامی که داشتم براش بفرستم...

"برگ ریزان که راه انداختی واژه هایم جان گرفت
از تو شعر گفتم
دل انارها خون شد!
حالا رگبارهایت را تند کرده ای و میخواهی به زمستان برسی
لطفا
تا شعرهایم دم بکشند، کمی دیگر
پاییز باش...!!!"


ادامه دارد....
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#5   Posted: 19 Nov 2014 23:32


 4 Star

ارسالها: 9253
قسمت چهارم

یک سال از اون شب سرد جدایی؛ که ئاگرین رفت و روح من رو هم با خودش برد، گذشته... تو این مدت، اینترنتی با هم در ارتباط هستیم. تا الان که مشکل خاصی نداشتیم به جز چند تا بحث و جدل معمولی که ئاگرین اسمشون رو گذاشته "نمک زندگی..." هنوزم نتونستیم به خونواده بگیم. ئاگرین نمیذاره. میگه باید همدیگه رو خوب بشناسیم بعد...، میگم منو تو پسر عمو دختر عموییم. "عقد مارو تو آسمونا بستن." ولی هنوزم نمیتونم رو حرفش حرفی بزنم. با اینکه ته دلم به این دوری راضی نیست. ولی به خاطر ئاگرین دارم تحمل میکنم. دلم خیلی هواشو کرده. بیشتر وقتا میرم تو آپارتمانم. تنهایی رو ترجیح میدم. راحتتر میتونم فکر کنم. تو آینده ی نامعلومی که در انتظارمه گم میشمو ساعتها فکر میکنم... رویا پردازی میکنم. گاهی وقتا به نقطه نامعلومی زل میزنمو میخندم. به چی؟؟؟ به زندگی که مارو به مسخره گرفته یا اینکه باید خودم بسازمش. یاد یکی دیگه ازاون جمله های همیشگیش میافتم که میگه : "زمانی که با تموم وجودت چیزی رو آرزو کنی، تموم کائنات تو راه مسیرت، به راه میافتند تا آرزوتو برات برآورده کنند." بیشتر از اونکه امیدوارم کنه؛ منو میخندونه. یه ساده لوحی محض!!! شایدم نه... باید امتحانش کنم. چشمامو میبندمو نفسمو تو سینه جمع میکنم و باتموم وجودم ازش میخوام که باهام حرف بزنه... نفسمو یواش یواش که بیرون میدم با تعجب صدای آلارم لبتاپم، که تو اسکایپ آنلاینه بلند میشه. نگاهی بهش میکنم و میبینم که خودشه... واااااااااااااااای خدا!!! خارق العاده س... باورم نمیشه. ولی یه آن با خودم میگم که اتفاق عجیبی هم نیست. همیشه تماس میگیره و این بارم اتفاقی بوده. وقتی جواب میدم چهره جذاب ئاگرینو می بینم که با اون لحن آروم همیشگی میگه : "وااااااااای خدا... نمیدونی یه لحظه چقدر هوای دیدنتو کردم..." باخودم میخندم و مثل همیشه میگم: "مثل من!!!" بعد از تموم شدن چت، میرم سمت پنجره ای که روبروی پارک آبیدره... یه سیگار روشن میکنم... پنجره رو باز میکنم... پک عمیقی به سیگار میزنم... انگار هرچی عمیق تر پک بزنم، دردم آرومتر میشه... به نقطه نامعلومی خیره میشم و برمیگردم به گذشته ها...
---------

دیگه از مزاحمتای وقت و بی وقتش خسته شده بودم. خیلی عجیب بود. کسی که منو کامل میشناخت. ولی من هیچی ازش نمیدونستم. بجز یه اسم... "نازی"... هنوزم نتونسته بودم کشفش کنم. اولاش فقط تک مینداخت. ولی وقتی فهمید محل نمیذارم، شروع به پیام دادن کرده بود. از لهجه فارسیش میتونستم بفهمم که آشنا نیست. یعنی تو آشناها کسی نبود که اینقدر راحت و بدون لهجه فارسی صحبت کنه... پس کی بود. شاید یه نفر که میخواست منو امتحان کنه! چرا امتحان کنه؟ من که دلیلی نمیدیدم. چون کسی تو زندگیم نبود. بیشتر از اون که ازش خوشم اومده باشه، کنجکاویم باعث شده بود باهاش آشنا بشم. میگفت شماره منو از یکی از دوستام گرفته. ولی نمیتونه فعلا لو بده. وقتی هدفشو از تماساش پرسیدم میگفت، ازم خوشش اومده. کنجکاویمو بیش از حد تحریک کرده بود... میگفت منو فقط یه بار دیده. ولی با دیدن من عاشقم نشده... دلیل عشقشو یه جور دیگه تعریف کرد...یه خواب...
"یه شب بدون اینکه تو فکرت باشم. مثل همیشه سرمو رو بالش گذاشتم. ولی اون شب حالم خیلی عجیب بود. سریع خوابم برد. تو خواب خودمو دیدم که تو تخت خوابم و پریشون... میون خواب و بیداری کابوس وحشتناکی دیدم. یعنی تو خوابم، خواب بودمو کابوس میدیدم. وحشت کردم... اونقدر ترسیده بودم که بالشو چنگ زده بودم. همینکه از خوابی که میدیدم، بیدار شدم. یه دفعه بدن لخت یه نفرو حس کردم که بهم چسپید... حس آرامشی بهم دست داد که توصیفش واقعا سخته. نوازش دستهایی مردونه، میون موهام و هرم نفسایی که به پشت گوشم میخورد، کرختی سستی رو تو وجودم به وجود آورد... سینه های محکم و پرمویی که به پشتم چسبیدن، بهم احساس تعهد میداد و شونه های عضلانی و ستبرش، مستحکم بودن یه تکیه گاه جدید رو نوید میداد... دوست داشتم اون لحظه تا ابد طول بکشه... ولی وقتی برگشتم تو رو دیدم... اونقدر ترسیده بودم که از جا پریدم و از خواب بیدار شدم...انتظار نداشتم. چون هیچ حسی بهت نداشتم... چند روز تو فکر خوابم بودم که کم کم فراموشش کردم. ولی بعد از یک هفته دوباره اون خوابو با یه کم تغییر دیدم... بارها تکرار شد. نمیدونستم دلیلش چیه... از خودم بدم اومده بود... منی که هیچوقت با کسی نبودم... حتی فکر همخوابگی با هیچ کس رو به ذهنم راه نداده بودم... الان این خوابا... گیجم کرده بود... تا بالاخره مجبور شدم با خودت درمیون بگذارم..."
راستش برای من عجیب تر بود و باور نکردنی. به همین دلیل اوایل زیاد تحولیش نمیگرفتم و فکر میکردم میخواد سرکارم بگذاره. ولی کنجکاوری زیادم باعث شده بود به موضوع علاقه مند بشم و تا انتها این قضیه رو دنبال کنم. مهمتر از کنجکاویم یه چیز دیگه بود که منو به سمت خودش میکشوند... با اینکه نمیشناختمش و هیچ حسی بهش نداشتم ولی به تدریج، یه حسی تو من به وجود آورده بود که مجبور بودم احترام خاصی براش قائل باشم. واقعا دست خودم نبود. با همه این حرفا هنوزم برام فقط یه اسم بود... نازی... یه جورایی با رفتاراش کمک کرده بود، بهش اعتماد پیدا کنم. البته خوب میدونستم که اعتماد با دوست داشتن فرق داره. یه شب منم خواب اونو دیدم. متاسفانه نتونستم صورتشو ببینم بیشتر حرفاشو میشنیدم. وقتی موضوع خوابمو بهش گفتم عکس شو برام فرستاد. معما شروع شد... تو ایمیلش نوشته بود که تو عکسی که ضمیمه کرده چهار نفر هستن. خودش با سه نفر از همکلاسیاش که اگه من درست حدس بزنم کدوم یکی خودشه. موضوع براش مهمتر میشه. نمیدونم چرا اینقدر به مسائل ماورایی اهمیت میداد. با اینکه این مسائل از نظر من بی اهمیت بود، ولی برام جالب بود که چه چیزی باعث شده تا اینحد کنجکاو کشف کردنش باشم. تو عکس سه تا از دخترا عینک دودی گذاشته بودن و بغل هم نشسته بودن. یکیشون با فاصله ای اندک، بدون عینک به صورت مرموزی به عکاس زل زده بود. یکی از دخترا از لحاظ ظاهری فوق العاده بود. دوتای دیگه معمولی بودن و همون دختره که جدا نشسته بود به لحاظ ظاهری از سه نفر دیگه پایین تر بود. هر چهارتاشون با داشتن مانتوهای معمولی، مثل دانشجوها بودن. اولین فکری که به ذهنم اومد این بود که عکس خودش بین اونا نیست. ولی... با اعتمادی که بهش داشتم قبول کردم که بهش فکر کنم. ذهنم میگفت که نازی همونه که از همه خوشگل تره ولی قلبم میگفت که همونیه که جدا نشسته. منم همین حرفو بهش گفتم. ولی آخرسر گفتم که خوابی که دیدم با هیچکدوم تناسبی نداره... همین که این حرفو زدم سکوت معنا داری کرد... بعدش اعتراف کرد که بله... هیچکدوم خودش نبوده. منم از دستش ناراحت شدمو قطع کردم...
چند روز گذشته بود...ولی ازش خبری نبود. فکر میکردم تماس میگیره و از دلم در میاره ولی هنوزم انگار نه انگار... تا اینکه تصمیم جدیدی گرفتم. با خودم گفتم حالا کاری رو که شروع کرده من باید تموم کنم. همونجوری که باهام بازی کرده، باید باهاش یه بازی جدید انجام بدم. سعی کردم باهاش رابطه مو بهتر کنم. با اینکه هیچوقت با یه مزاحم تلفنی اونقدر جلو نرفته بودم، ولی احساسم-که هیچوقت بهم دروغ نگفته بود- بهم میگفت باید ادامه بدم. دست از تجزیه تحلیل کردن برداشتم و خودمو آزاد گذاشتم. شش ماه از رابطه تلفنیمون گذشته بود. ولی هنوزم تنها چیزایی که ازش میدونستم این بود که پدرش دبیر بازنشسته و مادرش کارمنده... خودش فوق لیسانس مدیریت و اهل تهران ولی دانشجو تبریز... میدونستم که این رابطه به هیچ جایی نمیرسه... ولی پیش رفت. منم درگیر کارای شرکت بودم. اونجارو بعد از از فارغ التحصیلی با دوتا از همکلاسیهام راه انداخته بودیم و چند وقتی بود که کارمون توی برنامه نویسی و شبکه حسابی مشتری پیدا کرده بود. ما هم برای حفظ قراردادهای نون و آبدار، مجبور شدیم چند تا کارمند جدید بگیریم که آموزش اونها هم کلی وقت گیر بود. زیاد وقت نداشتم که بهش فکر کنم. هراز گاهی شبا با هم حرف میزدیم. توی اون برهه بازار برنامه نویسی و خصوصا شبکه خیلی عالی بود. و از همه لحاظ به صورت تصاعدی پیشرفت میکردیم... کم کم تعداد کارمندای شرکت زیاد میشد و درآمد بیشتری عایدمون میشد...مشغله کاری باعث شده بود کنجکاویم تا حدی به مرز فراموشی برسه...
احساس میکردم که از این رابطه یه جورایی رنج میبرم. دوست نداشتم رابطه بی سرو تهی که اون شروع کرده بود، من تموم کنم. به همین خاطر به احترام اون چیزی نمیگفتم. تا اینکه یه روز بالاخره طاقتم تموم شد و بهش گفتم که این رابطه نفعی به حال هیچکدوممون نداره. ولی با کمال تعجب دیدم که نه!!! اون تو ذهنش یه دنیای رویایی واسه من و خودش ساخته. نمیتونستم بیش از این سرکارش بگذارم. واسه همین پیش قدم شدمو واقعیتو به تدریج براش توضیح دادم. قبول کردن این قضیه براش سخت بود. هرچند هنوزم حاضر نشده بود که همدیگه رو ببینیم... نمیدونست مشکل این رابطه کجاست. براش توضیح دادم که سراسر مشکله... اینکه من هنوزم هیچی ازش نمیدونستم. اینکه تفاوت زیادی بین فرهنگامون وجود داره... اینکه اون هیچی از نوع زندگی من و خونوادم نمیدونه... اینکه بعد از شش ماه من اونو هنوز ندیده ام و...
یه شب که مثل همیشه داشتم براش توضیح میدادم که رابطه ای که شروع کرده به هیچ جایی نمیرسه، بالاخره لب به سخن گشود و واقعیتو گفت... واقعیتی که بعدها زندگی من و اونو به شدت تحت تاثیر قرار داد... باورش برام سخت بود... به همین دلیل این بار دیگه عکس واقعی خودشو برام فرستاد...

ادامه...
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#6   Posted: 23 Nov 2014 23:33


 4 Star

ارسالها: 9253
قسمت پنجم

ئاگرین... همون دختر عمویی که بیست و اندی ساله ندیدمش... یه دفعه پیدا شده... دانشجو تهران... ارشد روانشناسی بالینی... چیز زیادی از رفتن عموم تو اون سالها نمیدونستم... ولی درحال حاضر شناسنامه عراق رو گرفته بودن و ساکن شهر سلیمانیه... البته شناسنامه ایران رو هم داشتن... حوصله پیچیدگی های مسائل مهاجرتی رو نداشتم... ولی عموم دیگه خبره شده بود... داشتن مهاجرت به بلژیک رو ردیف میکردن... یکی از اقوام زن عموم اقامت بلژیک رو گرفته بود. مثل عموم خبره بود... اونجور که ئاگرین میگفت مشاور مهاجرتی تو بلژیک بود. همه کارهای مهاجرتی عموم هم با مشاورت همون آقا انجام میشد... و همینطور مسائل مرتبط به تحصیل ئاگرین تو ایران...
بعد از نقش بازی کردن طولانی در نقش نازی، بالاخره اعتراف کرد که همش دروغ بوده... به جز خواباش... تنها دلیلی که مجبور شده بخاطرش خودشو لو بده، من بودم... واینکه نمیتونه فراموشم کنه... اینکه هروقت تصمیم میگیره همه چیز رو فراموش کنه... دوباره رویا-یا کابوس-هاش شروع میشه...
با اینکه واقعیت بالاخره کشف شده بود و بازی تموم شده بود ولی به مرور زمان احساس عجیبی در من به وجود اومده بود. هرچند که بعد از اعترافش من نبخشیدمش و دیگه جواب تماساشو ندادم. ولی نمیتونستم انکار کنم که دوستش داشتم... شاید هم یه جور عادت شده بود... خیلی از شبا ناخوداگاه چشمامو به صفحه گوشی میدوختم و منتظر تماسش بودم... هنوزم هرچندشب یک بار تماس میگرفت...ولی جواب نمیدادم. از دستش دلخور بودم، ولی نمیتونستم اون لحظات شیرینی که برام درست کرده بود، از ذهنم پاک کنم. هروقت دلتنگش میشدم، عکسشو تو گوشیم باز میکردم و ساعتها بهش زل میزدم و باهاش حرف میزدم... دوگانگی غریبی سراغم اومده بود. عقلم میگفت که باید این رابطه تموم بشه... ولی احساسم مثل همیشه سر لجاجت داشت... "احساسات اسب های وحشی هستند..." آنها به حصار در نمی آیند... آنها آزادی را می پرستند...
بعد از یک ماه جدال درونی سرانجام مثل همیشه "یاغی احساس" بر "پادشاه عقل" پیروز شد. شماره تلفنش که هنوز، از حفظ بودم، گرفتم. ولی باتعجب دیدم خاموشه... یه پیامک خالی براش فرستادم که هروقت روشن شد گزارش ارسال بگیرم و بفهمم روشنش کرده... چند روز گذشته بود ولی هنوز خبری نبود. سرگرم کارام تو شرکت بودم. پس اندازمو جمع کرده بودم و قصد داشتم یه واحد آپارتمانی خوب بگیرم. زیاد دست و دلم به کار نمیرفت. یه روز با تعجب دیدم که یک شماره ناشناس با گوشیم تماس گرفت. جواب دادم :
-"بله..."
-"ئاگرینم... تورو خدا قطع نکن. میدونستم اگه با شماره خودم تماس بگیرم جواب نمیدی. واسه همین با یه شماره دیگه تماس گرفتم. قول میدم زیاد مزاحمت نشم فقط یه جمله میگم و قطع میکنم ولی قول بده روش فکر میکنی... اگه نخواستی دیگه هیچوقت مزاحمت نمیشم..."
-"باشه بگو...!!!"
-"ازت میخوام برای یه لحظه خودتو بگذاری جای من... داستان خوابم واقعی بود... اگه جای من بودی چکار میکردی؟؟؟"
-"تو از دو سالگی به بعد، منو ندیدی... چطوری میدونستی اونی که تو خواب دیدی من بودم؟؟؟"
-"یه روز بصورت کاملا اتفاقی داشتم تو اینترنت در مورد کردستان تحقیق میکردم که به وبلاگ تو رسیدم... وقتی اسم و عکستو دیدم. با بابام تماس گرفتم و مطمئن شدم خودتی... من تورو هیچوقت بعد از دو سالگی ندیدم... ولی اون خواب... اون حس... مطمئنم خودتی..."
هرچند متقاعد نشده بودم ولی همین که دوباره تماس گرفته بود، خوشحال بودم. به همین دلیل زیاد پاپیچ قضیه نشدم و حرفاشو به خودم قبولوندم...!!!
-------
با همچین شروع عجیبی، عشقی اساطیری شروع شد... بعد از اومدن اونا از عراق و برگشتشون، احساس میکردم راه درستی انتخاب کردم... خیلی خوشحال بودم که به احساسم اعتماد کردم. بعد از یک سال و چند ماه تصمیم گرفتم به بهونه شرکت و مسائل کاری برم پیش عموم و موضوع رو باهاش در میون بگذارم... چون قرار بود برن بلژیک و دیدنشون برام سخت میشد... گرفتن ویزای کشور عراق (اقلیم کردستان) برام به آسونی آب خوردن بود. البته این مسائل مصادف با کنسرت چند خواننده معروف ایرانی در شهر اربیل(که از توابع اقلیم کردستان بود)شده بود و شرایط گرفتن ویزا خیلی سخت... ... ولی ده روز ویزا رو براحتی به کسانی که کد ملی اونا صادره از استان کردستان(ایران) بود، میدادن. موضوع رو با ئاگرین درمیون گذاشتم. هنوز راضی نشده بود که درمورد ازدواج حرفی به خونواده ها بگیم. قول دادم که تا اون نخواد، منم حرفی نزنم...

بالاخره بعد از چند روز دوندگی، مشکلات مرتفع شد و بدون اینکه به ئاگرین خبر بدم رسیدم سلیمانیه. یه سیم کارت "آسیاسل" گرفتم و رفتم هتل. غروب گوشیمو آوردم و با اینترنت وایرلس هتل رفتم تو چت و گفتم یه سورپرایز خوب واست سراغ دارم. با هیجان خاصی که میتونست پیش بینی کنه... جواب داد کجایی؟ شماره تماسش رو گرفتم و با اولین بوق برداشت...
-"بله...؟"
-"بله و بلا ضعیفه... نمیدونی چقد دلم واسه دیدنت تنگ شده..."
-"کوفت... اصلا میدونی چیه... اشتباه گرفتین آقا...!!! لطفا دیگه مزاحم نشین."
-"اختیار دارین مراحمم... نمیتونم تا فردا صبر کنم... نیم ساعت دیگه، رستوران نصف جهان..."
رستوران ایرانی "نصف جهان" نزدیک هتل بود. واسه همین من زودتر رسیدم. راستوران شیک و زیبایی بود. قبلا هم اینجا اومده بودم. چند دقیقه بعد اونم رسید. وقتی دیدمش از رو صندلی بلند شدمو براش دست تکون دادم. اومد پیشم... اشک تو چشماش حلقه زده بود. صندلی رو کشیدم بیرون که بشینه. برگشتم و روبروش نشستم... دستای سردشو تو دستام گرفتم و تو چشماش خیره شدم. دستم و فشرد و لبخند ملیحی زد. با پشت دستش اشکشو پاک کرد و تو چشمام دوباره زل زد. چقدر صحنه زیبایی بود... گریه و لبخندش قاطی شده بود... گفتم :
-"میدونی که چقدر منتظر این لحظه شدم؟؟؟"
-"آره... هیچوقت یادم نمیره بزرگترین آرزوت چی بود..."
-"آماده ای؟"
-"آره..."
-"قول دادیااااا... یادت نره... دقیقا شصت ثانیه باید تو چشمام زل بزنی و پلک نزنی... از همین حالا شروع شد..."
-"باشه..."
هیچوقت از زل زدن تو چشمای سیاهش سیر نمیشدم. ولی این فقط یه طرف قضیه بود... زل زدن ئاگرین تو چشمام و لبخند همیشگیش آدمو دیوونه میکرد. چقدر دلم واسه چشماش تنگ شده بود. اون لحظه حاضر بودم همه دنیامو بدم که شصت ثانیه تموم نشه... از اینکه گفتم شصت ثانیه، از خودم بدم اومده بود. باید میگفتم شصت ساعت... شصت روز...نفسم بالا نمی اومد... احساس خفگی میکردم. در برابر اون همه زیبایی چشماش و نگاهش احساس ضعف داشتم. آه... ئاگرین مگه تو چی داری؟؟؟ تو انسان بودنش شک کرده بودم... دیگه نمیتونستم... دیگه نمیتونستم نگاهش کنم. واقعا طاقت اون همه لذت رو نداشتم. چشمامو بستم و دستی رو صورتم کشیدم. بهترین کلماتو آماده کردم تا با تموم وجودم بهش بگم. دستمو از رو صورتم برداشتم و چشمامو باز کردم. به خودم اومدم که گارسون بالای سرمون بود... آه... این از کجا پیداش شد؟؟؟
شام رو در سکوت کامل خوردیم. فقط گاهی نگاهمون با هم تلاقی پیدا میکرد و ریز ریز میخندیدیم... بعد از شام بهم گفت که اونم برام یه سورپرایز داره. هرچی ازش پرسیدم چیزی نگفت. رفتیم بیرون، سمت ماشینا... سوار ماشین ئاگرین شدیم، تا دوری تو خیابونای خلوت شهر بزنیم. هنوزم سکوت کرده بودیم تا اینکه ئاگرین دستاشو برد سمت ضبط ماشین و روشنش کرد... صدای بی نظیر خواننده فضای ماشین رو پر کرد...

ببین تمام من شدی، اوج صدای من شدی

بت منی شکستمت، وقتی خدای من شدی

ببین به یک نگاه تو، تمام من خراب شد...

چه کردی با سراب من، که قطره قطره آب شد
سرمو به پنجره چسبوندم وآههههه بلندی کشیدم. فکر میکردم تو اون لحظه دیگه تو اوج هستم... اوجی که ابری نداره... زندگی ابری تموم شده بود... تموم وجودم لبریز از عشقش شده بود.

به ماه بوسه می زنم، به کوه تکیه می کنم

به من نگاه کن ببین، به عشق تو چه می کنم

منو به دست من بکش، به نام من گناه کن

اگر من اشتباهتم، همیشه اشتباه کن
دیگه پشیمونی وجود نداشت. خوشحال بودم که به احساسم اعتماد کردمو تونسته بود بر مغزم پیروز بشه... کاشکی همه اشتباه های دنیا اینقدر قشنگ بود!!!

نگو به من گناه تو، به پای من حساب نیست

که از تو آرزوی من، به جز همین عذاب نیست

هنوز می پرستمت، هنوز ماه من تویی

هنوز مومنم ببین، تنها گناه من تویی

چقدر گناه شیرینی!!! همینکه آهنگ تموم شد. سرمو بلند کردمو بار دیگه تو چشماش زل زدم. قطرات طلایی اشک از گونه های سرخش دونه دونه پایین میومد... اخم کردم. گفت :
-" اینجوری منو نگاه نکن... اشک شوقه... نمیدونی چقد از دیدنت خوشحال شدم..."
ترجیح دادم هیچی نگم و بیشتر از اون لحظه لذت ببرم. مثل تموم شبای دنیا، اون شب هم گذشت و از هم جدا شدیم. صبح ساعت 6 باهام تماس گرفت و گفت که آماده باشم تا بیاد دنبالم. سریع یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم. قول داده بود "بهشت" رو نشون من بده. وقتی سوار ماشین شدم، رایحه مطبوعی فضای ماشین رو پر کرده بود. انگار واقعا انسان کمال گرایی بود. حتی بوی عطرشم مخصوص بود. راستش تا اون زمان همچین عطری رو استشمام نکرده بودم. وقتی از شهر داشت خارج میشد، سریع حدس زدم کجا میخواد منو ببره. بیست کیلومتری که دور شدیم راهشو کج کرد تو یه جاده خاکی سر بالایی که به طرف تپه بزرگی میرفت. بالاخره وایساد و تو چشمام نگاهی کرد. شیطنت خاصی تو چشماش میدیدم. یه پارچه سیاه داد دستم و گفت :
-"با این چشماتو ببندو دنبال من بیا... خودم دستتو میگیرم".

ادامه دارد
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#7   Posted: 25 Nov 2014 17:24


 4 Star

ارسالها: 9253
قسمت ششم

صبح ساعت 6 باهام تماس گرفت و گفت که آماده باشم تا بیاد دنبالم. سریع یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم. قول داده بود "بهشت" رو نشون من بده. وقتی سوار ماشین شدم، رایحه مطبوعی فضای ماشین رو پر کرده بود. انگار واقعا انسان کمال گرایی بود. حتی بوی عطرشم مخصوص بود. راستش تا اون زمان همچین عطری رو استشمام نکرده بودم. وقتی از شهر داشت خارج میشد، سریع حدس زدم کجا میخواد منو ببره. بیست کیلومتری که دور شدیم راهشو کج کرد تو یه جاده خاکی سر بالایی که به طرف تپه بزرگی میرفت. بالاخره وایساد و تو چشمام نگاهی کرد. شیطنت خاصی تو چشماش میدیدم. یه پارچه سیاه داد دستم و گفت :
-"با این چشماتو ببندو دنبال من بیا... خودم دستتو میگیرم"
بعد از چند دقیقه پیاده روی، بالاخره اجازه داد پارچه سیاه رو بردارم. وقتی چشمامو باز کردم، حیرت زده شدم. هرچند انتظار دیدن همچین باغی رو داشتم، ولی حتی نمیتونستم تصور کنم اونقدر زیبایی توش جمع شده باشه. دور تا دور باغ پر از گلهای یاس و محمدی بودن، که مثل یه پرچین دور باغ رو گرفته بودن. توی باغ انواع درختای میوه قد برافراشته بودن. باغ در دامنه کوه قرار گرفته بود و هرچی به طرف بالاتر قدم برمیداشتم با شیب بیشتری موجه میشدم. ته باغ که بلندترین قسمت باغ میشد، یه خونه ویلایی، با چوبهایی به رنگ قهوه ای سوخته، که حدس میزدم از تنه درخت گردو و بلوط باشه، ساخته شده بود. خونه دو طبقه داشت که قسمت اعظم طبقه دوم شامل تراسی بیضی شکل بود رو به باغ. سریع دست ئاگرین رو گرفتم و مشتاقانه بعد از باز کردن قفل در کشوندمش تو تراس. از اونجا منظره خیلی بهتر دیده میشد. حالا میتونستم برکه ای رو ببینم و یه استخر کوچیک. باغ زیاد بزرگی نبود ولی اونقدر قشنگ بود که دیدن اون همه منظره زیبا چشم هر بیننده ای رو جادو می کرد. هنوز غرق در نگاه کردن به اون منظره بودم که صدای آروم ئاگرین رو از پشت سرم شنیدم که می گفت :
-"میدونی سیروان؟؟؟ تو تنها کسی هستی که به کلبه تنهاییام اومدی! خیلی از روزا اینجا می نشستمو، تو فکرت غرق میشدم. عاشق اینجا هستم. برام بوی تورو داره. اینجا متعلق به تو هستش سیروان. حتی پدرومادرم هم از وجود این باغ خبر ندارن. خودم همه کارهاشو انجام دادم. البته یه باغبون هم داره که تو هفته یا بار میاد اینجا و به درختا و گلها آب میده. نظرت چیه؟ خوشت میاد؟"
-" راستش... تا حالا منظره باغی به این گیرایی و زیبایی ندیدم. بوی گل یاس و محمدی همه جا پیچیده... از کجا میدونستی از بوی این دو گل خوشم میاد؟"
خنده ریزی کرد و تو چشمام خیره شد. همیشه وقتی تو چشمام خیره میشد، زانوام سست میشدن و در برابر زیبای نگاه و چشماش قدرت تکلم ازم گرفته میشد. به همین دلیل سعی میکردم منم با نگاهم بهش بفهمونم چقدر خاطرش برام عزیزه... هرچی دنبال کلمه میگشتم بیشتر و بیشتر به این نتیجه میرسیدم که قدرت کلمات خیلی محدود هستن و نمیشه احساس واقعی یه مرد رو با اونا توضیح داد. قدم لرزونی به طرفش برداشتم و بهش نزدیک تر شدم. صورتم حالا دیگه با رخش فاصله ای نداشت. هرم نفساش تو صورتم پخش میشد. بوی عطر دلاویزش مشامم رو پر کرده بود. حتی توان بوسیدنش رو هم نداشتم... آخ... فرشته آسمونی... کاشکی میدونستی چقدر کلمه هست که باید به تو گفت... کاشکی میدونستی... هیچکدوم از اون کلمات نمیتونه تورو توصیف کنه. وقتی دستام از طرفین کمرش رد شد و تو آغوش گرفتمش... انگار بهارو به آغوش گرفتم. سردم شد... یه سرمای لذت بخش و کرخت کننده شبیه سرمای اول صبح. همون هوا... همون آغوش...
-----------
وقتی چشمامو باز کردم صدای آهنگ آرومی فضای باغ رو پر کرده بود. روی یه حصیر وسط باغ بودم. زیر سایه یکی از اون درختا... صدای جلز و ولز آتیش چند متر اونطرفتر پیچیده بود. باد خنکی تو موهای بلندم میزد و بیشتر منو به حالت خلسه فرو میبرد. ئاگرین کنار آتیش نشسته بود و داشت سعی میکرد کتری کوچیک سیاهی که رو آتیش بود بر داره. برش داشت و برگشت به طرف من. وقتی منو تو اون حالت دید خنده ای کرد و گفت :
-" ببین کی به کی میگه ضعیفه!!! پاشو... پاشو برات چایی ذغالی درست کردم. برو از تو برکه صورتتو بشور و بیا. ناسلامتی آوردمت اینجا صفا کنیم، نه بخوابی تنبل!"
وقتی بلند شدم و با دقت بیشتری به آتیش نگاه کردم دیدم بللللله!!! سنگ تموم گذاشته. خنده ی بلندی سر دادمو سریع رفتم به طرف برکه، صورتمو بشورم. آب برکه رو که به صورتم زدم سرمای خوشایندی بهم منتقل شد که باعث شد کمی بلرزم و حالت خلسه ام از بین بره. برگشتم پیش ئاگرین و ذوق زده گفتم "کباب و چایی ذغالی چی بشههههه!!!!"
---------------
تراس خونه، به طرز ماهرانه ای ساخته شده بود و چشم انداز زیبایی داشت. نزدیک غروب بود که با یه فنجون شیر قهوه نشسته بودیمو غروب آفتابو نگاه میکردیم. هر دو سکوت کرده و تو حال خودمون بودیم. چقدر سکوت قشنگی بود. انگار دلامون داشتن با هم صحبت میکردن. فنجون رو گذاشتم رو میز عسلی بینمون و نگاهی به ئاگرین کردم. هنوزم غرق لذت بود. خنده موزیانه ای زدمو و بلند شدم دستشو گرفتم و رفتیم تو خونه. طبقه دوم غیر از تراس شامل یه هال و دو تا اتاق بود. که یکی از اتاقا مخصوص ئاگرین بود. کشیدمش تو اتاق خودش و بالاخره تابلو طلوع کویری رو نشونم داد. تابلویی که ازش خواسته بودم بکشه. وقتی داد دستم حسابی بهش خیره شدم و غرق در خاطرات گذشته شدم. یه زخم رو پیشونیم یادوآره روزای گنگی بود که هنوزم منو درگیر خودشون میکرد. زخمی که برام یه نشونه بود. نشونه ترس... ترسی که هیچوقت منشاء شو پیدا نکرده بودم. با به یاد آوردن ترسها و خاطرات قدیمی چینی به پیشونیم اضافه شد، که از نگاه تیز ئاگرین پنهون نموند. با حالتی پرسشگونه تو چشمام زل زد. سرمو انداختم پائین و سکوت کردم. سکوتی که خیلی حرف واسه گفتن داشت. سکوتی که توش پر فریاد بود. دستامو تو موهای ئاگرین کشیدمو با نگاهم بهش فهموندم که بهتره به چیزهای بهتر فکر کنیم. دستاشو قلاب کمرم کرد و منو محکم به خودش چسبوند. سرشو تو بغل گرفتمو اشک از چشمام سرازیر شد. اشکی که هیچوقت آنقدر بی محابا سرازیر نمیشد. اقتدار سنگیم خیلی متزلزل شده بود. از خودم جداش کردم و لباشو به کام کشیدم. گرمای بدنش بیشتر شده بود... گره لبامون باز شد و حرارات لبامون دنبال کشف نقاط جدید بود... یهو از رو زمین بلندش کردم که باعث شد جیغ کوتاهی بکشه. با ملایمت تموم گذاشتمش رو تختخوابش و بغلش ولو شدم. دستامو طرفین سرش گرفتم و دوباره تو چشماش زل زدم. خنده بلندی سر داد و گفت : " بخدا تو دیوونه ای سیروان... یه دیوونه واقعی!!!"
نیم ساعت گذشته بود و هنوزم جستجو برای کشف نقاط مختلف فقط و فقط با لبهامون بود! از تو پنجره اتاق میتونستم ببینم که هوا کاملا تاریک شده... دستامو که به بین پاهاش رسوندم، لرزید... میتونستم بفهمم که چقدر رو اون قسمت حساسه. چشماشو بست و آه کشید. چند لحظه درنگ کردم که بیشتر از اون حالت لذت ببره. حرکت دستمو که بیشتر داشت کنجکاوی و پیشروی میکرد رو گرفت و ملتسمانه تو چشمام نگاه کرد. احساس بدی بهم دست داد. گفتم :
-"هنوزم بهم اعتماد نداری؟"
-"خودت بهتر از هرکس دیگه ای میدونی که برام نمادی از اعتمادی"
سرم گیج رفت. برای اولین بار حس میکردم که نمیفهمم تو ذهنش چی میگذره و این بیشتر از هر چیز دیگه ای آزارم میداد. از آغوش گرمش جدا شدم. سیگاری روشن کردم و رفتم لب پنجره... با حرص زیاد اولین کامو از سیگار محبوبم گرفتم. به آسمون پرستاره خیره شدمو بدون اینکه رومو برگردونم داد زدم:
-"تا کی میخوای آزارم بدی؟ دوری تو برام غیر قابل تحمله... خودت خوب میدونی که خیلی تو زندگیم سختی کشیدم. حالا که زندگی داره اون روی قشنگشو بهم نشون میده چرا نمیگذاری به عشق اجازه بدیم به زندگیمون سرک بکشه؟ چرا نمیگذاری با تو یکی بشم؟ چرا هنوزم داری بینمون دیوار میسازی؟"
آخرین کلماتو با سختی خاصی تلفظ کردم که باعث شد گلوم خشک بشه. از پشت بهم نزدیک شد و دستمو گرفت و رومو برگردوند طرف خودش. یه آینه دستش بود. روبروم گرفت و آروم گفت :
-"خوب به خودت نگاه کن. چی میبینی؟ یه آدم شکست خورده...؟؟؟ یا یه آدم ضعیف...؟؟؟ ها؟"
تو آینه به خودم نگاه کردم. چشمام کمی سرخ شده بود و تقریبا اخم کرده بودم. یه پک دیگه به سیگارم زدم و دودشو تو صورتم که تو آینه افتاده بود پخش کردم.
-"شکست خورده... من یه آدم شکست خورده ام ولی هیچوقت ضعیف نبودم. همیشه تموم تلاش خودمو کردم که بهترینا رو بدست بیارم."
-"اشتباه تو دقیقا همینجاست. فکر میکنی شکست خورده ای. ولی نیستی... تو چی کم داری؟ یه خونواده خوب داری. کار عالی داری. به واسطه کارت پول هم کم نداری. سیروان شکست خورده نیست. سیروان یه آدم موفق، ولی "ضعیفه"... میدونی چیه؟ تو ضعیفی... چون احساس ضعف میکنی، سیگار میکشی... سیگار احساس قدرت به تو میده، ولی به مرور تورو افسرده میکنه. یکی از مهمترین دلایلی که همیشه فکر میکنی شکست خورده ای همینه. درسته که تو گذشته خوبی نداشتی، ولی پشتکار داشتی و آینده خوبی واسه خودت رقم زدی. آدما وقتی از شکست پل پیروزی میسازن، یه سری از نشونه های شکست هم تو وجودشون میمونه. نشونه هایی که همیشه سعی میکنن مخفیش کنن. مثل زخم پیشونیت!!! آدمای ضعیف همیشه سعی میکنن خودشونو محکم و پرنفوذ جلوه بدن، غافل از اینکه اعمال و رفتارشون خیلی چیزهارو بروز میده. تو اگه محکمی چرا داری سیگار میکشی؟ فکر کردی اون سیگار بهت آرامش میده؟ نه! همیشه با سیگار مخالف بوده ام، ولی هیچوقت نخواستم که با گفتنش ناراحتت کنم. اما... الان فکر میکنم وقتشه که نشون بدی... نشون بدی محکمی یا ضعیف..."
آخرین کلماتش اونقدر صلابت داشت که احساس کوچیک بودن بهم دست داد. یه دختر چطوری میتونه تا اون حد محکم و قشنگ حرف بزنه! خاطرات گنگی از زخم پیشونیم از جلو چشمم گذشت. لبخند کوچیکی رو لبام نقش بست. همیشه فکر میکردم این زخم مربوط به یکی از اون بازیهای احمقانه دوران بچگیه، "ادای رابین هود درآوردن یا "سوپرمن بازی"، ولی راستش با حرفاش موافق نبودم. نگاهی به سیگار محبوبم انداختم و آروم گفتم :
-"نه! هروقت عصبانی میشم، سیگار کمکم میکنه که بر اوضاع مسلط بشم تا بتونم خودمو نگهدارم..."
با این حرفم خنده بلندی سر داد و گفت:
-"خیلی جالبه. واقعا جالبه... داری کلاه قشنگی سرت میگذاری. ولی به نظر من تو آدم ضعیفی هستی که مدام از زندگی و شرایطش گله میکنی و خودتو پشت هیبت به اصطلاح بزرگ سیگارت مخفی کردی."
اعصابم خرد شد.
داد زدم : "بسه دیگه... ئاگرین چرا اینجوری میگی؟ من ضعیف نیستم. من سیروانم. همون سیروانی که از بچگی خرج خودشو درآورده. من از سن 15 سالگی کار میکردم. اون وقتی که شماها تو عراق داشتین حال خودتونو میکردین، من درس میخوندم و کار میکردم. اون وقتی که پدر پیرم نمیتونست کارگری کنه، من با وزن 28کیلو، گونی سیمان 50کلیویی رو 5طبقه از ساختمون بالا میبردم. تو دانشگاه واحدامو سه روز در هفته فشرده برمیداشتم که بتونم بقیه روزارو کارگری کنم. هیچوقت یادم نمیره که با چه بدبختی و فلاکتی خرج تحصیلمو در می آوردم. با این وجود هیچوقت پا پس نکشیدم. تو از هیچی خبر نداری. داری بهم میگی سیگار میکشم چون ضعیفم؟ نه... نه عزیز دلم. تو هیچوقت سختی های یه زندگی رو درک نکردی. از وقتی چشم باز کردی تو ناز و نعمت بودی. هیچوقت درک نکردی بزرگترین دغدغه یه پسر دانشجو، به جای لاس زدن با دخترا، اینکه که وقتی سوار ماشینی میشه ، یه آشنا باهاش سوار نشه که نتونه کرایه شو حساب کنه. مشکل تو یه چیز دیگه ست..."
دهنم کف کرده بود و حسابی از کوره در رفته بودم. دستامو دو طرف سرم گرفته بودم . زانو زده بودم. تکیه داده بودم به دیوار...
هنوزم محکم سرپا وایساده بود و با بی رحمی خاصی که هیچوقت ندیده بودم جواب داد :
-"هر وقت مرد شدی و تونستی سیگار رو ترک کنی. اونوقت میتونی باهام حرف بزنی. من دیگه حرفی واسه گفتن ندارم..."
رو پاهام ایستادم. نگاهی بهش انداختم. خواستم حرفی بزنم ولی فورا پشیمون شدم. همه احساسمو زیر پا گذاشتم و اومدم بیرون. شب آروم و پرستاره ای بود. دلم پر شده بود از هیاهوی سکوت... عشق ئاگرین رو بیشتر از همیشه تو قلبم حس میکردم، ولی باید میرفتم. هوا خیلی سرد شده بود. از باغ اومدم بیرون و پا در راه ناتمومی گذاشتم... هرچند میتونستم بخاطر عشقم سیگارو ترک کنم ولی موضوع چیز دیگه ای بود. احساس میکردم بهم توهین شده. به شرافتم... به زندگیم... به احساساتم... چقدر خوب زندگی بار دیگه پا روی نقطه ضعفم گذاشته بود و گلومو فشار میداد... حالا میتونستم درک کنم با اون اوج بدون ابر خیلی فاصله دارم... اونقدر که ماه ها و شاید سال ها نتونم بهش برسم. همون اوجی که عاری از هرگونه ابری بود...
سیروان که رفت، تموم تنم به یکباره لرزید. سردی و بی پناهی وحشتناکی وجودمو در برگرفت. ولی باید محکم میبودم. نمیخواستم بار دیگه سرنوشت تکرار بشه. هرچند شاید میون هزاران سیگاری یکیش سرطان میگرفت، ولی میدونستم اگه قرار باشه یه عمر با این فکر با سیروان زندگی کنم، دیر یا زود اون اتفاق دوباره میافته، و من مثل همیشه باید شاهد مرگ عزیزترینم بشم. پیش بینی مرگ بابام تا شش ماه دیگه، برام اونقدر سخت بود که کمر شکسته ام توانایی بار سنگین دیگه ای رو نمیتونست بدوش بکشه...مطمئن بودم عشق سیروان به من، بهش کمک میکنه که مشکلش حل بشه. افسردگی همیشگیش بخاطر سیگار بود و من میدونستم. ولی حیف... حیف که اون درک نمیکرد که رفتنش برام چقدر دردناکه، و من این سختی رو بجون خریدم که کمکش کنم. مگه عشق زیر باران رفتن و خیس شدنه؟؟؟ نه...!!! عشق چتری شدن برای معشوقه ایه که شاید هیچوقت نفهمه که چرا خیس نشده... مهم فهمیدن یا نفهمیدنش نیست... مهم خیس نشدنشه!!!

ادامه...
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#8   Posted: 29 Nov 2014 23:44


 4 Star

ارسالها: 9253
قسمت هفتم

دو روز گذشته بود و تو این دو روز بجای اینکه "سیروان" سیگارو ترک کنه بیشتر میکشید. هر ساعت حداقل دو نخ! با دقت بهش زل میزد. میخواست حس واقعیشو از توی اون شیء سفيد و لاغر در بیاره. شايد ميخواست یه جورایی کشفش کنه. یه نیرویی درونش نهیب میزد که بدونه سیگار چی داره!!! فارغ از نظریه های علمی، حتما چیز دیگه ای توش بود که سیروان و خیلی از آدمها رو اینهمه به طرف خودش جذب میکرد. شاید نوعی خلاء فکری و احساسی رو پر میکرد. بیشتر اوقاتی که سیگار میکشید، احساساتش فوران میکرد و تلاش میکرد کاری کنه که احساسات و هیجانات درونی خودش رو خالی کنه. تنها راهی که به ذهن آشفته اش میرسید، این بود که بنویسه. تک تک اتفاقات و موضوعاتی که این چند روز گذشته به ذهنش هجوم آورده بودن و بیشتر از قبل پریشونش میکرد، پشت سر هم ردیف میکرد و نگاهی طولانی بهش مینداخت. بیشتر از اینکه به حل موضوع بپردازه، پیچیده ترش میکرد. مثل همیشه... انگار دوست نداشت حل بشه. سیروان در عین اینکه آدم ساده و بی شیله پیله ای بود، بسیار هم پیچیده بود. همیشه از هیچ چیز مطمئن نبود. بدبینی خاص خودشو داشت و معتقد بود "همه چیز زیر آسمان نسبیه!" البته بجز "قادر مطلق"، که صفتش رو خودش بود. اما انگار هنوزم مثل گذشته نمیتونست موضوعی که ذهنشو درگیر کرده حل کنه. وقتی به کلماتش روی کاغذ نگاه میکرد، به این نتیجه میرسید که مهمترین موضوع اینه که ئاگرین رو دوست داره و نمیتونه بی خیالش بشه. پس نتیجه گرفت که سیگار رو بيخيال بشه و بهترین و راحت ترین کار این بود که جایگزین مناسبی براش پیدا کنه. تو همین فکرا بود که با خوشحالی از اتاق هتل، با همون شلوارکش رفت بیرون و سریع خودشو به نزدیک ترین مشروب فروشی رسوند. رفت تو و به فروشنده توضیح داد که یه شراب خوب فرانسوی براش انتخاب کنه. فروشنده که درگیر انتخاب کردن شد، سیروان هم ناخوداگاه با چشماش شروع به کنکاش کرد که یهو چشمش به ویترین مخصوص سیگارها تو فروشگاه افتاد. انگار اینجا بجز مشروب، سیگار، انواع آدامس و خوراکی های دیگه هم دیده میشد. به ویترین سیگارها نزدیک شد و چهره ش از تعجب باز موند. مارک های معتبر از انواع سیگارهایی که اون فقط اسمش رو شنیده بود. انواع مدلهای اورجینال "مارلبروو" و "رویال"... هیجان زده شد و میون مارکها دنبال مارک مورد علاقه ش گشت. بالاخره پیداش کرد. نگاهی پیروزمندانه به فروشنده کرد و مجموعه خریدشو که شامل یه شیشه شراب، یه پاکت سیگار "کمل(Camel)" و یه بسته آدامس "کبالت" بود، درون نایلون گذاشت و برگشت به هتل. تازه به این فکر افتاده بود که چقدر احمق بوده که از ایران یه پاکت سیگار "کنت"، اونم از نوع تقلبیش با خودش آورده... خنده ی بلندی توی راهرو هتل سر داد که باعث شد چند نفر برگردن و بهش نگاه کنن. یکیشون با بدبینی خاصی براندازش کرد و با اشاره به دوستش، بازبان عربی گفت : "اینم یکی دیگه از ایرانی های عقده ای!" هرچند که سیروان فهمید چی گفتن، ولی خوشحال تر از آن بود که با اونا در بیافته. به همین دلیل یک راست به اتاقش رفت و جلو آینه دید که ای داد و بیداد!!!، با شلوارک رفته بیرون. بازم خندید و اهمیت نداد. موقعی که رو تختش نشست و کاغذهای چرک نویس خودشو دید، تازه حواسش اومد سر جاش، که واسه چی رفته مشروب بخره... هنوز ده دقیقه نگذشته بود که رو قولش نمونده بود. زیر لب فحشی داد و پاکت سیگار و از همون جا پرتاب کرد تو سطل آشغالی که گوشه اتاق بود. از پرتاب دقیقش دقایقی شگفت زده شد و شیشه شراب رو تو یخچال گذاشت. بعد از نیم ساعت چند قلپ از شراب نوشید و زیر لب سازنده ش رو تحسین کرد. رفت بیرون شام خورد و برگشت. همیشه عادت داشت بعد از شام حتما یه سیگار و چای هم ضمیمه شام کنه. ولی باز هم یاددآوری اینکه "ئاگرین از همه چیز مهمتره" باعث شد بطرف سطل آشغال نره. هرچند که شاید سال ها تو کف این مونده بود که کمل رو امتحان کنه. ولی انگار عشق ئاگرین جوری تو وجودش ریشه دوونده بود که هیچ چیز و هیچ کسی رو نمیتونست به عنوان مانع این وسط قرار بده.

------------

افکار ئاگرین بیش از حد مشوش بود. فکر میکرد که شاید به سیروان سخت گرفته. تو این دوروز تمام حواسش به گوشیش بود و منتظر بود سیروان زنگ بزنه و خبر خوبی که منتظرشه، بهش بده. ولی انگار از سیروان خبری نبود. کم کم داشت به این نتیجه میرسید که شاید اشتباه بزرگی مرتکب شده... شاید سیروان رفته ایران... شاید هیچوقت برنگرده... با یاددآوری این افکار عرق سردی بر پیشونیش نشست و تمام بغضی که داشت به قطره اشکی گوشه ی چشمش تبدیل شد. عشق سیروان بدجوری تو وجودش ریشه کرده بود. فکر میکرد حتی با مرگ هم نمیتونه سیروان رو فراموش کنه. اون لحظه حاضر بود تمام وجودشو بده و از همه چی بگذره ولی دوری سیروان رو تحمل نکنه. نیروی غریبی اونو به طرف سیروان میکشید. نیرویی که خیلی وقت بود براش نا آشنا بود. محرک لذت بخشی که با رفتار عجیبش اونو از خودش محروم کرده بود... با خودش فکر کرد شاید کارش اشتباه بوده. شاید باید خودشو میون سینه پرموی سیروان که همیشه براش حکم یه تکیه گاه مطمئن بوده، آزاد میکرد. شاید باید لذت واقعی رو بالاخره میبرد. لذتی که باعث پیوند محکمی میشد و اطمینان خاطر رو به وجودش باز میگردوند. ولی یه آن یادش اومد که باید به ندای قلبش گوش کنه. به ندای قلبش بیشتر از همه چیز ایمان داشت. باید افکار مزاحم رو دور انداخت. دندوناشو روی هم سائید و محکم تر از همیشه روی پاهاش ایستاد و باخودش گفت : "اگه قراره اینطوری تموم بشه، بهتره که تموم بشه." ساعت از 12شب داشت میگذشت... بالاخره ئاگرین تصمیم نهایی شو گرفت. "باید فردا به سیروان زنگ بزنم. آره... باید بفهمم این دو روز از رفتارم چه نتیجه ای گرفته. بهترین کار اینه که به مامانم بگم که اومده. مطمئنم اون دعوتش میکنه... "

----------------

ساعت 12 شب رو نشون میداد. دو روز دیگه هم گذشته بود و در مجموع 4 روز بود که تو سلیمانیه بود. سیروان در حالی که تو تخت خواب هتل لم داده بود و گذر نامه ش رو نگاه میگرد، با خودش فکر کرد که فقط 6 روز از ویزاش مونده و کلی کار عقب مونده تو شرکتش تو سنندج داره و نمیتونه دیگه ویزا رو تمدید کنه. تو این دو روز بخاطر ئاگرین و خودش سیگار نکشیده بود. فکر میکرد الان دیگه آمادگی اینو داره که با ئاگرین روبرو بشه. از اونور هم مشتاق دیدار عمو و زن عموش بود. صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شد و دوش گرفت. داشت صبحونه رو تو کافی شاپ هتل میخورد که گوشیش زنگ خورد. نگاه بی تفاوتی به صفحه گوشیش انداخت و برق شادی تو چشماش درخشید. ئاگرین بود. باورش نمیشد. آشکارا لرزید و سریع دکمه "کال" رو لمس کرد. صدای آروم و همیشگی ئاگرین تو گوشی پیچید :
-"سیروان جان... عزیزم... الوووو... چرا حرف نمیزنی؟ زبون بیست متری تو موش خورده؟ چقد گفتم برو یه هتل خوب... آه آه..."
-"سلام"
-"واااا... چه خجالتی...!!! سیروان جان، ببین من امروز زنگ زدم ناهار دعوتت کنم خونه... مامانم زنگ زده دیشب با مامانت صحبت کردن, مامانت گفته که اومدی اینجا... حالا کلی ناراحت شده که چرا نیومدی خونه مون... گفتش که دعوتت کنم نهار بیای اینجا"
سیروان لبخندی زد و با خودش گفت "عجیبه! بعضی وقتا کافیه فقط به کارت فکر کنی. چقدر سریع اتفاق میافته!!!" ولی خاطره آخرین باری که ئاگرین رو دیده بود باعث شد دوباره اخم کنه و بگه :
-"آها... خوبه... خدارو شکر یه دلیل پیدا شد مجبورت کرد یه گوشه چشمی هم به ما داشته باشی."
-"ببین سیروانیییی... اون قضیه هنوز حل نشده، میدونم. ولی ناهار باید بیای,خودت میدونی که مجبوری! هه!!!"
-"اتفاقا باید به جنابعالی بگم که حل شده."
-"جنابعالی کیه اونوقت؟؟؟"
-"یه موجود زشت عبوسیه که خیلی دلم براش تنگ شده"
-"کصافططططط!!!"
این "کصافط" گفتن، با همه "کثافت" گفتنا فرق داشت. سیروان دلش ضعف میرفت واسه این تیکه... میدونست ئاگرین تنها در مواقع خاص این تیکه رو بکار میبره. صد در صد مطمئن شد که این مهمونی دلیل خاصی داره و قراره دوباره سورپرایز شه...
سیروان تو گلفروشی به فکر عمیقی فرو رفته بود و باخودش میگفت که آیا واقعا "رز زرد" داره یانه؟! خنده ی بلندی سر داد و گفت: "امان از انتخاب..."
وقتی که داشت از پله های جلو خونه بالا میرفت تنش آشکارا میلرزید. انگار هیچوقت عمو و زن عموش رو ندیده و بعد از مدت ها قراره ملاقاتشون کنه. ایستاد و برای هزارمین بار تو ذهنش خودشو جلو آیینه ترسیم کرد و مطمئن شد که مشکلی وجود نداره. احساسات مختلفی به ذهنش هجوم آورده بودن و تو اون لحظه در واقع نمیدونست که داره خجالت میکشه، میترسه، هیجان داره یا خوشحاله!!! با لحن تحکم آمیزی با خودش گفت "درسته که من یه سری روابط غیر معمول با ئاگرین داشتم، ولی مطمئنم که خیانتی مرتکب نشدم. در واقع چیزی برای خجالت کشیدن وجود نداره. منو ئاگرین همدیگه رو دوست داریم و قراره با هم ازدواج کنیم." نفس راحتی کشید و زنگ درو به صدا درآورد. وارد خونه شد با عموش روبوسی کرد. موقعی که زن عموش گونه های سرخ شده از فرط خجالتشو بوسید، اون هم به نشانه احترامی که بیشتر به گذشته تعلق داشت ، دست زن عموشو بوسید. خونواده عموش به گرمی ازاون استقبال کردند...

ئاگرین جلو آیینه ایستاده بود و هنوزم انگار حاضر نشده بود. دکلته ی آبی آسمونیش بیش از همیشه بهش وقار و نجابت داده بود. موهای بلند و سیاهش دلفریب تر از همیشه بود. چرخ هوس انگیزی زد و با دقت بیشتری به خودش نگاه کرد. اون امشب با شبهای دیگه خیلی فرق داشت. قرار بود امشب بالاخره بعد از کشمکش های فراوان، خونوادش رو هم در جریان تصمیمش بگذاره. تصمیمی که همیچوقت اینقدر ازش مطمئن نبود. مدام دلش شور میزد. هرچند که از علاقه پدر و مادرش از سیروان خبر داشت و مطمئن بود نتیجه خوبی در انتظارشه، ولی توی سرش پر بود از افکار ضد و نقیضی که بهش نهیب میزد و مثل موجهای کشتی شکن، سکان افکارشو به بیراهه میکشید. خوب با این افکار آشنا بود. میدونست باید هیجان ناشی از این موضوعاتو به کدوم طرف بکشه. مثل سخنرانی که هراس توی صداشو به هیجان تلفظ کلمات، پیوند میداد...
.
.
.
------------------

سیروان روی تخت خوابش دراز کشیده بود و به سطل آشغال گوشه اتاق زل زده بود. مثل همیشه غرق در افکارش بود. براستی عموش چطور تونسته بود اینطوری ازش استقبال کنه؟؟؟ دستی روی گونه های سرخ شدش کشید و یاد سیلی عموش افتاد. درست موقعی که عموش از نیتش آگاه شده بود و به طرف سیروان هجوم برده بود و یقه اش رو گرفته بود، سیروان محکم و پرغرور تو چشمای عموش نگاه کرده بود و گفته بود که ئاگرین رو دوست داره و هیچ چیزی نمیتونه مانع ازدواجش با ئاگرین بشه. همون لحظه عموش رگ غیرتش بلند شده بود و با سیلی محکمی گونه های تب دار از عشق سیروان رو مهمون کرده بود و داد زده بود :"یعنی تو میخوای بگی از هیچی خبر نداری؟ یا اینکه فکر میکنی باسوادی و روشن فکر و میخوای سنت رو زیر پات بگذاری؟" اون لحظه سیروان واقعا گیج شده بود ولی وقتی زن عموش موضوع سنت رو توضیح داده بود، تنها کاری که کرد این بود که سرشو بندازه پایین و بدون خداحافظی راهشو بگیره و بره... چشماشو که میبست رگ شقیقه عموش که از عصبانیت بیش از حد قرمز شده بود و بیرون زده بود، جلو چشماش نقش می بست. براستی که اون لحظه براش سخت ترین لحظه زندگیش بود. هیچوقت حتی به مغزش خطور نمیکرد این دیواری که بینشون هست اونقدر بلند و محکم باشه که شکستنش باعث فرو ریختن آوارهاش رو سر ئاگرین و خودش میشه! اون دوتا در اصل به دیوار تکیه داده بودن و شکستنش به معنای شکستن "خیلی چیزا" بود. دیواری که جنسش از "سنت" بود. سنتی که ریشه در اعتقادات آبا و اجدادش داشت. پشت کردن به سنت کار ساده ای نبود. شکستن این سنت به معنی شکستن حریم ها بود. چطور میتونست؟! چطور میتونست با کسی که خواهرشه ازدواج کنه؟! کسی که محرمش بود. چطور میتونست باهاش سکس کنه؟! سکس با محرم؟؟؟ بوسیدن خواهرش؟؟؟ یه قلپ از شراب دیشب رو سر کشید و به طرف سطل آشغال رفت... تنها چیزی که اونجا بود همون پاکت سیگار کمل خوشگل بود که بهش چشمک میزد. درونش غوغایی بود. دستاشو به طرف سیگار دراز کرد. صدایی از دور میشنید که میگفت نههههه!!! هیاهویی که مثل همیشه پر از سکوت بود. دستاش فلج شده بود و به فرمانهای مغزش جواب نمیداد. واقعا نمیدونست داره از مغزش دستور میگره یا قلبش. زل زد به دستاش... دونه دونه مویرگ ها و موهای روی دستشو از نگاه کنجکاوش گذروند. یادش اومد که با همین دستاش سینه های ئاگرین رو تو مشتش گرفته و فشار داده. از خودش متنفر شد و با عصبانیت تموم شیشه شراب رو به دیوار کوبید. همزمان سعی کرد بلندترین فریادشو که ناشی از اعتراض بود هوار بزنه... ولی هیچ فریادی به این سکوت نمیرسید. میخواست به چی اعتراض کنه. همه کارایی که با ئاگرین کرده بود رو همین "دست" انجام داده بود. همین فکر... همین مغز... همین قلب... در مجموع خودش... باید به چی اعتراض میکرد؟ به سرنوشتش که با دستای خودش انتخاب کرده بود؟! یا به سنتی که از جونش براش مایه میذاشت؟! براستی محرم سکسش کی بود؟؟؟ کسی که باید "خواهر رضاعیش" باشه... کسی که از جنس خودش بوده... یا کسی که عشق واقعی رو یادش داد!!! کسی که کور سویی بود تو تاریکی زندگیش... کسی که طلوعش بود... اون زمونی که تو تاریکی زندگیش دست و پا میزد، نور امیدی از دور دیده بود و با خودش فکر کرده بود که همیشه "نور" بهتر از "تاریکیه"، آیا واقعا همیشه نور بهتر از تاریکیه؟؟؟ یا همه چیز زیر آسمان نسبیه؟؟؟

ادامه ...

**************
نوشته : هیوا
**************
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#9   Posted: 2 Dec 2014 00:14


 4 Star

ارسالها: 9253
قسمت هشتم

هم غصصصه بخخخون با من، تو اینننن قفس بی مرززز
لعنت به چراغغغغ سرخخخخ، لعنت به چراغغغغ سبززز

دورو برم شلوغ بود. خواننده رو سن ایستاده بود و محکم و پرغرور داشت داد میزد و من اشکام جاری شده بود. محو ترانه زیباش شده بودم. داشتم کلمات رو باهاش زمزمه میکردم و بعضم ترکیده بود. دست های ئاگرین دور گردنم حلقه شده بود. با اینکه بهم چسبیده بود ولی حس میکردم خیلی ازم دوره. یهو همه جا تاریک شد و خودمو در بیابون بی آب و علفی میدیدم که از فرط تشنگی روی شن های داغ ولو شده بودم. از جام پا شدم. دستامو سایه بون چشمام کردم و چرخی به امید دیدن آب زدم. هیچی نبود... فقط بیابون بود و شن... از تپه کوچیکی بالا رفتم. پشت تپه یه درخت و چاه بود. با تموم توانم شروع به دویدن کردم. به چاه که رسیدم صدای کمک خواستن شنیدم. ئاگرین بود... با عجله یه سطل آب از چاه کشیدم بیرون و به طرف منبع صدا رفتم. پیکر نحیف ئاگرین رو زمین افتاده بود و از تشنگی ناله میکرد. سریع سطل رو زمین گذاشتم و بلندش کردم که بشینه. کمی آب به صورتش زدم و مقداری آب بهش دادم. وقتی سرشو بلند کرد و تو چشمام زل زد، منو شناخت. یهو سطل آب رو از دستم پس زد و بلند شد. با عصبانیت تو چشمام زل زد. هوا تاریک شده بود. از جام بلند شدم که برم پیشش.. ولی هرچی بهش نزدیکتر میشدم، ازم دورتر میشد. داد زدم نروووو... ئاگرین... تورو خدا به حرفم گوش کن... بخدا من از هیچی خبر نداشتم... انگار هیچی نمی شنید... بعض کرده بودم. روشو برگردوند و دیگه ندیدمش. هرجا رو نگاه میکردم فقط تاریکی بود...
از خواب میپرم... ساعت 11 شب رو نشون میده. تو جام غلطی میزنم و دستمو به گوشیم میرسونم. باز هم مثل این سه روز 50 تا میس کال از طرف موبایل عموم و خونشون. اصلا حوصله دلداری دادن و توضیح دادن زن عموم رو ندارم. حتی حوصله داد زدن عموم رو هم... سه روز گذشته و هنوز هم درگیرم. درگیر اینکه میتونم ئاگرین رو فراموش کنم یا نه... درگیر اینکه به عنوان یه خواهر میتونم قبولش کنم یا نه... گیجم. اثر مشروب هنوز تو سرمه. بدنم خیلی داغه... چشمم به سطل آشغال گوشه اتاق میافته. میرم به طرفش و پاکت سیگارو می بینم. عجیبه. هنوز دست نخورده همون جا مونده، با این تفاوت که اینبار من دارم بهش میخندم. يه نگاه به شیشه های مشروب روي ميز میندازم ... يه نگاه هم به خاكستر حشيشي كه تو جا سيگاريه ... چشمام دنبال اثرات بدتری میگرده... آها پیداش کردم. قرص "ریتالین"م تموم شده...لعنتی... واسه همین خواب رفته بودم... واسه همین دوباره دچار کابوس همیشگی شدم... سرم گیج میره و میافتم... به زور بلند میشم و پاکت سیگار رو از تو سطل آشغال برمیدارم. بهش زل میزنم و بازم با لحن تمسخر آمیزی بهش میخندم..." دیدی سیگار خوشگله... دیدی؟؟؟ من هنوزم تو ترک توام... قول دادم به ئاگرینم... یادته؟؟؟"
به فکر فرو میرم... "ئاگرینم؟؟؟ ئاگرین که مال من نیست...اون خواهرمه... ئاگرین خواهر منه و من باید مثل برادرش باشم... میفهمی سیروان؟؟؟ مثل برادر..."
یه صدا میشنوم ... از پشت سرم ... يهو عين فنر از جام میپرم و پشت سرم رو نگاه میکنم، ولي كسي پشت سرم نیست ... این دو سه روز دائم، صدا تو سرم ميپيچه ... صداي گريه ست ... گريه ئاگرین ... نه! گريه خواهرم ... نه، نه ... خنده ست ... آره ... خنده ئاگرینه، ئاگرین داره میخنده، میترسم ... يه کم سرم رو به چپ و راست میچرخونم ...من تو خونه باغ ئاگرینم... اونم تو اتاقش، رو تخت خوابش نشسته ، آره ... داره نگاهم میکنه ، داره ميخنده ... هه هه ! ئاگرین نرفته ... اينجاست ... همون دکلته آبی خوشگلش تنشه ، داره با اون لحن دیوانه کننده و آرومش، صدام ميكنه
- "سیروانیییی ..."
آره ... خودشه ،‌ ئاگرینه .. دستش رو طرفم دراز كرده ... میرم سمتش، هر چي بهش نزديكتر ميشم، از من دورتر ميشه ، صداش هم ازم دور ميشه ... اينجا كه نيست ... باز صداي خنده اش داره مياد ... اما اينبار از تو تراسه ، آره ... داره ميخنده ... صداي خنده اش خيلي بلنده ... صداش تو مغزم ميپيچه ... دارم كر ميشم ، اينقدر صداش زياده كه حس ميكنم داره به چشمام هم فشار مياره و انگار چشمام ميخواد از كاسه بزنه بيرون ... دو تا دستام رو ميگيرم رو گوشام ... سرم داره گيج ميره ... چشمام رو ميبندم و پلكام رو به هم فشار ميدم ... تكيه ام رو ميدم به ديوار ... صداي خنده هاي شيطانيش تو مغزم داره ميپيچه ... با عجز ميگم
- "ئاگرین .. خواهش ميكنم ... نخند ... بسه ... خواهش ميكنم!!!"
به خواهشم گوش نميده ... داره ميخنده هنوز ... اما به چي ميخنده ؟؟؟ به كي ميخنده ؟؟؟ به زحمت ميشينم رو زمین ... زانو هام رو ميارم بالا ... ، سرم و ميبرم بين پاهام تا صداي خنده اش رو نشنوم ... اون ميخنده ... ميخنده ... خنده اي شبيه به داااد ... سرم داره ميتركه .... منم داد ميزنم ...
- نهههههههههههههههه ... نخنددددددد ... بس ككننننن ... بسسسسسس ككننننن
سرم رو محكم تر بين دستها و زانوهام فشار ميدم ... همه عضلاتم منقبض شده ... چشمام رو به هم فشار ميدم ... نميدونم از شدت عصبانيته ... يا ترس ، كه داره همه بدنم ميلرزه ... بعد از چند دقيقه ... صداش بند مياد ...
نفس راحتی میکشم ... ديگه صداي خنده اش نمياد .. ديگه هيچ صدايي نمياد .. يه ذره عضلات بدنم رو شل ميكنم، چشمهام رو باز ميكنم ... نكنه دارم ديونه ميشم .. اينا همش توهمه ، آره .. واقعيت نداره .. موبایلمو برمیدارم و آهنگ دلخواهمو پخش میکنم ... صدا رو تا آخر زياد میکنم .. ميخوام هر چي صدا ، تو كله ام ميپيچه ، ما بين موسیقیش، گم بشه، ميخوام صداي خنده ئاگرین ، صداي گريه اش ... سیروانی گفتنش ... لحن آروم حرف زدنش .. همه اش خفه شه ... نميخوام هيچ صدايي غير از صداي آهنگ بشنوم ... بلافاصله كه صداي موزيك میاد ، بقيه صداها قطع میشه ... فقط و فقط صداي روح نواز موزيك... صداي گیتار .... كه آروم آروم .. با تارو پود احساسم بازي ميکنه و آروم و آروم ترم ميكنه ..... ريتم آهنگش ، همه بدنم رو نوازش ميكنه ... داريوش كه شروع میکنه ... منم باهاش همصدا میشم و زیر لب زمزمه میکنم

ببین تمام من شدی، اوج صدای من شدی

بت منی شکستمت، وقتی خدای من شدی

ببین به یک نگاه تو، تمام من خراب شد...

چه کردی با سراب من، که قطره قطره آب شد
از جام بلند میشم و همزمان با خوندنش شروع به رقصیدن میکنم

به ماه بوسه می زنم، به کوه تکیه می کنم

به من نگاه کن ببین، به عشق تو چه می کنم

منو به دست من بکش، به نام من گناه کن

اگر من اشتباهتم، همیشه اشتباه کن

نگو به من گناه تو، به پای من حساب نیست

که از تو آرزوی من، به جز همین عذاب نیست

هنوز می پرستمت، هنوز ماه من تویی

هنوز مومنم ببین، تنها گناه من تویی
اسم گناه رو که میشنوم عصبی میشم... چشمام رو میبندم و پلکامو رو هم فشار میدم... سردردم برمیگرده... باید خودمو سرگرم چیزی کنم... با چشمای بسته شروع میکنم به رقص والس. ئاگرین برگشته پیشم و تو بغلم و پا به پام داره میرقصه. دست راستم تو دستشه... دست چپم هم کمرشو چسبونده. دوست ندارم چشمامو باز کنم. رویای با اون بودن بهتر از زندگیه... آرومم میکنه... نفس بلندی میکشم و همزمان سرعت میگیرم... یهو پام یه جسم محکمی برخورد میکنه و نقش زمین میشم...
-------------------
جسد بیجونشو محکم بغل کرده بودم... چشاش هنوز باز بود ولی منو نمیدید... هیچی نمیدید... اون مرده بود، انگار همه دنیا مرده بودن... دستای سردشو تو دستام گرفتم ومحکم فشاردادم، ولی، نه گرم شد، نه به حسم جواب داد... زمستون دستاش تا مغز استخونام نفوذ کرد وازدرون خشکیدم... به چشماش خیره شده بودم. دریچه هایی که همیشه ازاون طلوع رو میدیدم وباقی روزام رو گرم میکرد...روبرو شدن بااین سردی روهیچوقت خدا، تجربه نکرده بودم. چشمام خشک شده بودن... اشکی واسم نمونده بود... هنوزم نمیدونم به کجا، زل زده بودم. چشمام طاق باز بود ولی هیچی نمیدیدم... به پوچی کامل رسیده بودم... تو فکر فرو رفته بودم، ولی به هیچی فکر نمیکردم...گهگاهی مثل دیوونه ها خنده کوچیکی رو لبام نقش می بست و سریع محو میشد... دیگه باورم شده بود که وجود ندارم... آخه کی میتونست بار اون همه مصیبتو تنهایی بدوش بکشه... اه... "ئاگرین" رفت... اون رفت و منو با همه خاطراتش تنها گذاشت...
پیکر نحیف و لاغرشو با دقت تموم بردم، گذاشتم یه جایی وسط باغ٬ کنار برکه...
هوا تاریک روشن بود. تا چند دقیقه دیگه یه روز کثیف دیگه، شروع میشد. نمیخواستم طلوعو بدون اون ببینم. فقط چند دقیقه دیگه وقت داشتم...
برگشتم تو اتاق. چشمام به تابلو افتاد. یه لحظه سرم گیج رفت و یه فکر به سرعت از ذهنم گذشت. ولی به همون سرعت پشیمون شدم. برش داشتمو بردم، گذاشتم کنار اون...
دوباره برگشتم تو اتاق. چشمام فوران خشم بود... وجودم یه دفعه لرزید و دیگه هیچی نفهمیدم... هرچی دستم میومد، قربانی آتشفشان درونم میشد... فقط می شکستمو می شکستم. هیچی نمی شنیدم انگار سرم زیر آب بود. چشمام که به آینه افتاد یه لحظه به خودم خیره شدم. چشمام قرمز شده بود. دستام کلا خونی بودن. ولی حتی یه ذره درد احساس نمیکردم. روحم زخمی تر بود...
با دهن باز و چشمای مستاصل، به چپ و راست نگاه میکردم. هیچ راهی نبود... هیچ شفایی نبود، و من، با این "تراژدی تلخ"، تک و تنها بودم...

چشمام از تو آینه به عکس بچگیمون افتاد، که پشت سرم به دیوار چسبونده بود...
انتظار نداشتم شروع اینچنین شیرینی، آنقدر تلخ تموم بشه. عکس بچگیمونو از رو دیوار برداشتم و بردم کنار تابلو "طلوع کویری". یه بار دیگه سرتاپاشو نگاه کردم. نمیتونستم اینجوری تنهاش بزارم که یه دفعه چشمام رو دستش گره خورد. با تعجب یه کاغذ مچاله شده از دستش درآوردم و باز کردم.
"درود بر سیروان عزیز
میدونم وقتی این نامه بدستت میرسه من دیگه پیشت نیستم. تنها دلخوشیم اینه که روح بزرگی داری و منو میبخشی. پس تنها دلخوشیمو ازم نگیر و منو به دست فراموشی بسپار. راستششش من نتونستم "سنت" رو بشکنم هرچند که هر دومونو شکستم..."
بعدش هم یه شعر مربوط به "دیوار" نوشته شده بود. کاغذ رو به صورتم نزدیک کردم و بوسیدمش. بلند شدم و تموم بغض فرو خوردمو دادم بیرون... ایییییییییییییی خداااااااااااااااااااااا... اشکم جاری شد. خدایا فقط بگو تقصیرم چی بود؟ تقاص کدوم گناهو داری ازم میگیری؟ چرا باید یکی دیگه جای من بمیره؟ نههههههه... خدا جون، صدامو میشنوی؟ ئاگرین که گناهی نداشت! چکار میتونستم بکنم؟ از حرفای قشنگ ئاگرین هم دیگه کاری بر نمی اومد... مگه میشد مرده زنده بشه... یاد اون روزی افتادم که میگفت "وقتی آرزوی چیزی رو داری با تموم وجودت آرزو کن... با تک تک سلولای بدنت... به این فکر کن که حتی اگه یه سلول از بدنت اینو نخواد اتفاقی نمی افته... ولی وقتی باتموم وجود بخوای، معجزه اتفاق میافته..." چقدر خوش بین و مسخره... مگه میشد مرده زنده بشه؟؟؟ نه... وقتی از ئاگرین پرسیدم که منظورش از معجزه چیه گفت "هر چیزی... بدون محدودیت..." به این افکار مسخره نیشخند زدم... مرگ که دیگه دست آدما نبود... ولی ارزششو داشت... یک بار برای همیشه باید امتحان میکردم... هرچند از نتیجه کارم خنده ام میگرفت... ولی... ولی آخرین کاری که میتونستم برای ئاگرین انجام بدم، خیلی ساده بود...
روبروش ایستادم... صاف و محکم... دستامو برای دعا به آسمون سپردم... مثل یک مراسم مذهبی... چیزی شبیه دعای باران...چشمامو به طرف آسمون چرخوندم. به دورترین نقطه آسمون زل زدم... با تموم وجودم از خدا خواستم که ئاگرین رو زنده کنه...ئاگرین رو بهم برگردونه... حتی مثل یه خواهر... اشکم دوباره جاری شد و شروع به هق هق کردم... تموم گرمای وجودم تو دستام... نوک انگشتام، جمع شده بود... از اون همه اشک و گریه دلم ضعف میرفت... خسته شده بودم. بارون نم نم شروع شده بود و بر صورت و دستای گر گرفته ام میبارید و آتیش درونم رو خاموش و خاموش تر میکرد. این یه نشونه بود. یه نشونه مثبت... امیدوار شدم. دلم نمیخواست نگاهمو از آسمون بردارم. دوست داشتم وقتی نگاهمو بردارم که بهترین جمله دنیا رو بشنوم. "سیروانیییی..." بارون داشت تندتر میبارید. اشکم تموم شده بود ولی انگار اشکای آسمون تمومی نداشت... خسته شدم. دستی رو صورتم کشیدم و آخرین کلمات دعامو نجوا کنان و با چشمانی بسته،گفتم... چشمامو باز کردم و به طرف پیکر ئاگرین قدم برداشتم... نشستم و دستاشو تو دست گرفتم. هنوزم سرد بود. میدونستم... میدونستم که هیچ راهی نیست. معجزه دروغه... همه حرفای خوش بینی مسخره س... یاد جمله صادق هدایت افتادم که میگفت "تنها مرگ است که دروغ نمیگوید." آره... میخواستم ثابت کنم... میخواستم ثابت کنم مرگ دروغ نمیگه... بالاخره تصمیم خودمو گرفتم. به طرف برکه رفتم و عمق شو دید زدم. انگار کافی بود. چرخی دور خودم زدم و بزرگترین تخته سنگی که برای کارم کافی بود پیدا کردم. برش داشتم و آوردم نزدیک برکه. به یه طناب هم احتیاج داشتم برگشتم تو خونه باغ و تکه طنابی پیدا کردم. یه سر طناب رو به سنگ گره زدم و سر دیگه شو با تموم قدرت کشیدم. خوب بود. امکان پاره شدن نداشت. همه چی حساب شده بود. سر دیگه شو به دوتا پام گره زدم. دوباره و چند باره با قدرت کشیدم که مطمئن شم همه چی مرتبه. سنگ بزرگ رو برداشتم. صدای پایی از عقب شنیدم. برگشتم و در کمال ناباوری خودمو دیدم. اهمیت ندادم. تاثیر توهم هنوزم باهام بود. هر آن امکان داشت پشیمون بشم. سرعت عملم رو بیشتر کردم. رومو برگردوندم و بعد از انداختن تخته سنگ تو برکه سریع شیرجه زدم. یهو سرمای خوشایندی وجودمو لبریز کرد. داشتم تو عمق فرو میرفتم و برعکس پیش بینیم، اصلا تلاشی برای زنده ماندن نکردم. آب داشت تو ریه هام نفوذ پیدا میکرد و در کمال ناباوری، خیلی راحت با تموم وجودم داشتم مرگ رو قبول میکردم...
تنها دردی که احساس میکردم، زخم روی پیشونیم بود که مدام زق زق میکرد. اینم یه نشونه بود ولی نشونه خوب یا بد؟؟؟

ادامه ...
**************
هیوا
**************
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#10   Posted: 5 Dec 2014 01:04


 4 Star

ارسالها: 9253
قسمت نهم

روبروش ایستادم... صاف و محکم... دستامو برای دعا به آسمون سپردم... مثل یک مراسم مذهبی... چیزی شبیه دعای باران...چشمامو به طرف آسمون چرخوندم. به دورترین نقطه آسمون زل زدم... با تموم وجودم از خدا خواستم که ئاگرین رو زنده کنه...ئاگرین رو بهم برگردونه... حتی مثل یه خواهر... اشکم دوباره جاری شد و شروع به هق هق کردم... تمام گرمای وجودم تو دستام... سرانگشتام، جمع شده بود... از اون همه اشک و گریه دلم داشت ضعف میرفت... خسته شده بودم. بارون نم نم شروع شده بود و بر صورت و دستای گر گرفته ام میبارید و آتش درونم رو خاموش و خاموش تر میکرد. این یه نشونه بود. یه نشونه مثبت... امیدوار شدم. دلم نمیخواست چشمامو باز کنم. دوست داشتم وقتی بازشون کنم که بهترین جمله دنیا رو بشنوم. "سیروانیییی..." بارون داشت تندتر میبارید. اشکم تموم شده بود ولی انگار اشکای آسمون تمومی نداشت... خسته شدم. دستی روی صورتم کشیدم و آخرین کلمات دعامو نجوا کنان گفتم... چشمامو باز کردم و به طرف پیکر ئاگرین قدم برداشتم... نشستم و دستاشو تو دست گرفتم. هنوزم سرد بود. میدونستم... میدونستم که هیچ راهی نیست. بالاخره تصمیم خودمو گرفتم. به طرف برکه رفتم و عمقش رو دید زدم. انگار کافی بود. چرخی دور خودم زدم و بزرگترین تخته سنگی که برای کارم کافی بود پیدا کردم. برداشتم و آوردم نزدیک برکه. به یه طناب هم احتیاج داشتم. برگشتم تو خونه باغ و تکه طنابی پیدا کردم. یه سر طناب رو به سنگ گره زدم و سر دیگه شو با تموم قدرت کشیدم, خوب بود. امکان پاره شدن نداشت. همه چی حساب شده بود. سر دیگه شو به دوتا پام گره زدم. دوباره و چند باره با قدرت کشیدم که مطمئن شم همه چی مرتبه. سنگ بزرگ رو برداشتم. صدای پایی از عقب شنیدم. برگشتم و در کمال ناباوری خودمو دیدم. اهمیت
ندادم. تاثیر توهم هنوزم باهام بود. هر آن امکان داشت پشیمون بشم. سرعت عملم رو بیشتر کردم. رومو برگردوندم و بعد از انداختن تخته سنگ تو برکه سریع شیرجه زدم. یهو سرمای خوشایندی وجودمو لبریز کرد. داشتم تو عمق فرو میرفتم و برعکس پیش بینیم، اصلا تلاشی برای زنده ماندن نکردم. آب داشت تو ریه هام نفوذ پیدا میکرد و در کمال ناباوری، خیلی راحت با تمام وجودم داشتم مرگ رو قبول میکردم...
تنها دردی که احساس میکردم، زخم روی پیشونیم بود که مدام زق زق میکرد.اینم یه نشونه بود ولی نشونه خوب یا بد؟؟؟ ناخودآگاه چشمام بسته شد و سرمای بیشتری احساس کردم. تو ذهنم یه صحنه جدید نقش بست... صحنه ای که برام عجیب بود... من توی سینما نشسته بودم و داشتم یه فیلم میدیدم... فیلمِ قدیمی و سیاه و سفید... درمورد یه پسر بچه بود... چقدر چهره اش برام آشنا بود...پسر بچه آروم و مغمومی که گوشه اتاق نشسته بود و داشت گریه میکرد. نمیدونم بخاطر چی گریه میکرد. فیلم به عقب برگشت و مرد و زن جوانی رو ديدم که دنبال یه شیء گمشده بودند که خیلی ارزش داشت بعد از مدتی خسته و نا امید از پیدا کردن گردنبند گمشده، فکری به ذهن مرد رسید و پسرش را یافت و از او پرسید که میدونه گردنبند مادرش کجاست یا نه؟ پسرک با عجله به زیرشیروانی خونه رفت و گردنبند رو پیدا کرد و با خوشحالی به طرف مادر و پدرش برگشت. پدر وقتی گردنبند رو دست پسرک دید او را به باد کتک گرفت و سرش داد زد که این گردنبند یه شیء قدیمی و باارزش است و پسرکش را متهم به دزدی کرد. پسرک به آغوش مادر پناه برد تا از دست کتک پدرش فرار کرده باشد که مادرش هم بجای باز کردن آغوشش سیلی محکمی بر گوش پسرک نواخت که باعث شد تعادلش را از دست داده و با سر به زمین برخورد کند. زخمی روی پیشانی پسرک نقش بست...

***

چشمامو که باز میکنم، فقط سقف سفیدی رو میبینم. نفس راحتی میکشم. با گوشه آستینم عرق سردی که رو پیشونیم نشسته، پاک میکنم. با خودم میگم پس همش خواب بود! تکه هایی از خوابم یادم میاد... خوشحال میشم. با خودم تکرار میکنم پس ئاگرین نمرده. تموم خوابی که دیدم و صحنه خودکشی هردوتامون تو ذهنم نقش می بنده. ولی به طرز عجیبی تنها چیزی که یادم نمیاد فیلم سیاه وسفید یه بچه ست. دستمو به گوشیم میرسونم که هنوزم آهنگ داریوش رو بی وقفه تکرار می کنه. صدارو قطع ميكنم و به ساعت نگاه میکنم. ساعت 3 صبح رو نشون میده. میس کال های عموم و زن عموم رو پاک میکنم و با تعجب میبینم که چند تا مسیج هم دارم. همش از طرف عمومه...
-"سیروان تورو خدا جواب بده. کجایی تو؟ دارم دیوونه میشم..."
-"کثافت عوضی ئاگرین رو کجا بردی آخه؟؟؟"
-"سیروان بیا باهم حرف بزنیم. مطمئن باش همه چی حل میشه."
-"سیروان... خب عوضی جواب بده. ئاگرین نیستش. تو نمیدونی کجاس؟"
-"سیروان... یادت نره... اون خواهرته... ئاگرین خواهرته و تو باید مراقبش باشی!"
.
.
.
یه دفعه انگار چیزی یادم اومده باشه، دوباره پیکر بی جونش تو ذهنم نقش میبنده. مثل فنر از جا میپرم و به سرعت و بی توجه به دیروقت بودن شماره عموم رو میگیرم. با تعجب میبینم که با اینکه نصفه شبه ولی با اولین بوق جواب میده.
-"سیروان؟؟؟ الو... کجایی؟"
-"سلام عمو... چی شده؟ قضیه چیه؟
-"کثافت!!! خودتو به اون راه نزن. تو ئاگرینو دزدیدی. من میدونم. اگه یه
مو از سر دخترم کم بشه..."
میون حرفاش میپرم و میگم :
-"لطفا به خودتون مسلط باشین و بگین چی شده؟! من از هیچی خبر ندارم."
از حرفای خودم لبخند تمسخر آمیزی رو لبام نقش میبنده... "مسلط بودن" هه! چیزی که به نحو عجیبی خیلی وقته حسش نکردم. به خودم میام و میبینم هنوز سکوت کرده و حرفی نزده. دوباره هول میشم و خواهش میکنم که حرفشو بزنه. وقتی مطمئن میشه که کار من نبوده، بالاخره به حرف میاد و میگه :
-" به همه دوستاش زنگ زدم... کسی ازش خبر نداره. سه روزه رفته و گوشیش
خاموشه... سیروان تورو خدا اگه ازش خبری داری بگو... همه بیمارستان ها...
همه کلانتری ها... همه جا رو گشتم. نیست که نیست... من فکر میکردم پیش تو
باشه... یه ذره خیالم راحت بود که حداقل پیش برادرشه..."
با شنیدن این حرفا احساس میکنم دنیا داره دور سرم میچرخه..."بیمارستان" ،"کلانتری" ، "برادرش..."، یادم میاد که من برادرشم... خونم به جوش میاد و سر دردم برمیگرده... تنها یه جمله به عموم میگم "من خواهرمو پیدا میکنم و صحیح و سالم میارم پیشتون..."
با قطع کردن گوشی تو فکر فرو میرم... کجا باید باشه؟! ئاگرین رو من میشناسم. فکرم به سرعت در حال جستجو کردنه. تحت تاثیر حشیش به سرعت همه مسائلو حلاجی میکنم و به یاد میارم که تنها جایی که عمو و زن عموم نمیدونن رو من میدونم. خونه باغ...سریع از جا بلند میشم و همزمان با نگاه به خاکسترای حشیش و بقیه گندهایی
که زدم، لباسامو در میارم و میرم سمت حمام. شیر آب سرد و باز میکنم تا وان پر بشه... خاکستر حشیش، شیشه مشروب شکسته، پاکت قرصهای ریتالین و بقیه آشغالا رو جمع میکنم و تو یه نایلون سیاه میگذارم. حوله بزرگی برمیدارم. پنجره رو باز میکنم و با حرکت سریع حوله سعی میکنم بوی حشیش رو از اتاق بیرون کنم. دستام به شدت میلرزه و تسلطی رو راه رفتن ندارم... سریع لخت میشم و میپرم تو وان آب سرد. یهو تمام بدنم یخ میشه. باعث میشه مقداری از گیجیم کم بشه. حسابی سعی میکنم سر حال شم و اولین لباسی که دستم میرسه تنم میکنم و از حموم میام بیرون. از هتل خارج میشم و یادم میافته که پنجره رو نبستم. با خودم میگم اینجوری بهتره... با دونستن اینکه استعمال مواد تو سلیمانیه چقدر خطرناکه و جرمش در حد جرم سیاسیه
تنم میلرزه... شایدم لرزشم مربوط به سرمای بیرون و خیسی لباسام باشه که یادم رفته درست و حسابی خودمو خشک کنم. این فکرای مسخره رو از ذهنم بیرون میکنم و سریع یه تاکسی پیدا میکنم. راننده یه مرد مسنه که حدودا 70 سال رو پر کرده. با عجله به طرفش میرم و یه اسکناس 100دلاری بهش میدم و میگم :
"فقط تورو خدا عجله کنید... مسئله مرگ و زندگیه." اسکناس رو ازم میگیره و در عقب رو باز میکنه تا سوار شم. خودش هم پشت فرمون میشینه و با آرامش خاصی، با نشون دادن مسیر از طرف من، از شهر خارج میشه... از تو آینه ناخودآگاه چشمام تو چشماش میافته و یک آن تموم اضطراب و لرزشم از بین میره. با نگاه نافذش بهم زل میزنه و میگه : "سخت نگیر مرد جوان... مرگ و زندگی دست ما آدما نیست..." سعی میکنم جوابی ندم... منفورترین جمله ای که تاحالا شنیدم رو دوباره تکرار میکنه. چقدر حالم بد میشه وقتی میبینم به اختیار خودم نیومدم و اطرافیانم میگن انسانها اختیار دارن. تناقض عجیبیه!!! بهرحال من در حال حاضر تو شرایطی نیستم که باهاش بحث کنم. چشمامو ازش برمیدارم و لرزشم بیشتر میشه. لبه های کتمو با دستام جمع میکنم و تو خودم فرو میرم... تازه نایلون سیاه بغل دستمو که نشونه گندهاییه که زدم، بغل دستم میبینم. گره شو محکمتر میکنم. دوباره پیرمرد از تو آینه عقب، نگاهی به من میکنه و میخواد چیزی بگه که انگار پشیمون میشه. لبخند قشنگی میزنه و شونه هاشو بالا میندازه. کاراش رو اعصابمه. وقتی نگاهم میکنه انگار از تو چشمام همه چی رو میخونه. سعی میکنم زیاد باهاش چشم تو چشم نشم. سرمو به شیشه ماشین میچسبونم و سعی میکنم تو اون تاریکی مسیر خاکی به طرف خونه باغ رو گم نکنم. بعد از حدود نیم ساعت میرسم.
"-لطفا همینجا نگه دارین و منتظرم بمونین."
سریع از ماشین پیاده میشم. هنوزم تمام سعی مو میکنم که راننده نفهمه تحت تاثیر موادم. نایلون آشغالا رو هم با خودم میبرم. تو تاریکی جاده که فرو میرم و مطمئن میشم که از دید راننده گم شدم نایلون رو میندازم زمین و بر سرعت قدم هام افزوده میشه. شیب سربالایی به طرف باغ رو با سرعت طی میکنم. ولی هنوزم گیجم و درست نمیتونم راه برم. هرچند قدمی که برمیدارم یه بار سکندری میخورم و با دستام از زمین خوردن جلوگیری میکنم. تموم خوابی که دیده بودم تو ذهنم میاد و باعث میشه آشفته تر بشم. یهو خودمو جلو در بیرونی خونه باغ میبینم. ولی ترس تموم وجودمو در برگرفته... ترس از اینکه تموم خوابی که دیدم واقعی باشه. با عصبانیت به هرچی خواب صادقانه ست لعنت میفرستم. باخودم تکرار میکنم "نه... من میدونم... ئاگرین اونقدر ضعیف نیست که خودکشی کنه. مطمئنم...اون نمرده و صحیح و سالم، رو تختخوابش نشسته و منتظر منه... سه روزه منتظر منه." تو ذهنم اون صحنه قشنگ رو ترسیم میکنم اما، یه آن تصور جسد بی جونش به مغز و فکرم هجوم میاره و تصویر قشنگی که ساختم رو لگدمال میکنه. فشار عصبی خیلی سختی رو حس میکنم. نفسمو حبس میکنم و بیرون میدم. تلاش میکنم آروم شم. تمام فکرای منفی رو از ذهنم پاک میکنم و دوباره ئاگرین رو صحیح و سالم تو ذهنم تصور میکنم. ولی ترس مانع میشه برم تو... ترس از دیدن چیزی که تو بیداری طاقت دیدنش رو ندارم. هر چقدر که نفس عمیق میکشم تاثیری روم نداره و آشفته تر از قبل میشم. محکم یقه خودمو با دست چپ میگیرم و میگم :
-" تو چته سیروان؟؟؟ تو که اینقدر ضعیف نبودی! زود باش مرد... برو تو...
برو پیش ئاگرین." دست راستم ناخودآگاه میاد بالا و با ضربه محکمی به دست
چپم باعث میشه یقه مو ول کنم.
-"نههههه... سیروان تو نباید بری تو. همه چیزو فراموش کن و برگرد. راه تو
جداست! همه ما میترسیم چیزی به اسم شجاعت وجود نداره..." دست چپم دوباره
بالا میاد و سیلی محکمی تو گوشم میزنه که باعث میشه تلو تلو خوران رو زمین بیفتم.
-"سیروان با خودت رو راست باش. توی زندگیت هروقت به یه دوراهی رسیدی، همیشه میدونستی راه درست کدومه... ولی هر بار راه غلط رو انتخاب میکردی. میدونی چرا؟ چون راه درست، لعنتی، همیشه راه سخت تر بود..." رو پاهام بلند میشم و از رو در ورودی باغ میپرم تو و تا نزدیک کلبه بدون یک لحظه درنگ حرکت میکنم. به کلبه میرسم و روبروی کلبه چشمام هاج و واج کنار برکه رو نگاه میکنه و لرزشی همه وجودمو در بر میگیره. ئاگرین پشت به من جلو برکه زانو زده و تخته سنگ بزرگی رو به سختی از زمین بلند میکنه. تخته سنگ با طناب ضخیمی به پاهاش بسته شده. تکه ای از کابوس چند ساعت پیش جلو چشمام رژه میره و ترس دوباره تو وجودم رخنه میکنه. با تموم قدرت داد میزنم "ئاگرین نههههههههه!!!"، صدای منو میشنوه و برمیگرده. وقتی منو میبینه بی تفاوت روشو برمیگردونه و با سرعت بیشتری به کارش ادامه میده. تخته سنگ رو توی برکه میندازه و خودش هم همزمان تو آب شیرجه میزنه. چشمام سیاهی میره. پاهام به حرکت در میاد و خودمو جلو برکه میبینم. عمق برکه حدودا 7متری باید باشه. میترسم... من شنا بلد نیستم. حالا باید چکار کنم. آخرین باری که سعی کردم تو دریا شنا یاد بگیرم نزدیک بود خفه بشم و یه نفر جونمو نجات داد. از اون روز تا حالا خیلی از آب میترسم. برای چندمین بار با نقطه ضعفام برخورد میکنم. دنیای عجیبیه... درست تو اوج مشکلات نقطه ضعفت یقتو میگیره و صاف میزنه تودهنت... اگه چیزی به اسم شجاعت
وجود داشته باشه باید همین الان خودشو نشون بده. نفس عمیقی میکشم و کارهایی که باید برای شنا کردن انجام بدم تو ذهنم جمع میکنم. کافیه نفسمو حبس کنم و خونسرد باشم. باید همزمان دست ها و پاهامو تکون بدم. مهمترین چیز تعادله. تعادل چیزیه که وقتی بدستش نیاوردی اصلا احساس نمیکنی که نداریش، و وقتی به دستش هم میاری بازم احساس نمیکنی داریش. مثل روزی که دوچرخه سواری یاد میگیری...
با صلابتی که ذهنم ایجاد کرده، نفسم رو حبس میکنم و شیرجه میزنم تو آب. فشار زیادی در اثر شیرجه اشتباه در ناحیه شکم بهم وارد میشه، ولی خونسردیمو حفظ میکنم و تموم سعیمو بکار میگیرم که دست و پامو هماهنگ با هم به حرکت در آورده و به عمق برسم. چشمامو باز میکنم و با نگاهی به اینور و اونور ئاگرین رو تو ته برکه میبینم که چشماشو بسته و آروم دست و پا میزنه.سریع با دست چپم بغلش میکنم و با دست راست سعی میکنم به طرف بالا خودمو هدایت کنم ولی هرچی زور میزنم نمیتونم. تخته سنگ خیلی بزرگه و طناب محکم به پای ئاگرین گره خورده. هرچی بیشتر تلاش میکنم، نا امیدتر میشم. کم کم نفسم به آخر رسیده و دیگه نمیتونم زیر آب بمونم. اگه برای نفسگیری بالا برم ئاگرین خفه میشه، به همین خاطر بیشتر تلاش میکنم. با قدرت تموم میکشمش به طرف بالا ولی زورم نمیرسه. به طرف پاهاش میرم و سعی میکنم گره رو باز کنم، ولی اونقدر محکم گره خورده که امکان باز کردنش نیست .نا امید میشم. هرچی تلاش میکنم بی فایده است. نا باورانه چشمامو به چشمای ئاگرین میدوزم که تبسم زیر پوستی عجیبی کل صورتشو پوشونده. با خودم میگم اگه قراره ئاگرین بمیره با هم میمیریم. چشمامو میبندم و سعی میکنم آخرین نفسهامو با اون بکشم. آب کم کم در ریه هام نفوذ پیدا میکنه. ناگهان دست های
پر قدرت پیرمرد 70 ساله ای رو رو بازوهام حس میکنم. دستهای امید... با چشمان بسته صداشو از عمق وجودم میشنوم که میگه :
-"امید داشته باش جوان... تا آخرین نفست برای بدست آوردنش مبارزه کن..."
-"امید برای یه مرد خیلی خطرناکه... امید میتونه یه مرد رو دیوونه کنه. امید باعث میشه تو توهم و خوش بینی محض نابود بشم!"
-"با امید میتونی زندگی کنی و آینده جدیدی رو بسازی."
-"آینده چیز گنگیه... مخصوصا برای بازنده ها..."

ادامه ...
**************
هیوا
**************
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA