انجمن لوتی
صفحه  صفحه 1 از 13:  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  پسین »
داستان سکسی ایرانی

نگاه عشق و هوس

 زن
#1   Posted: 2 Feb 2015 22:18


 3 Star

ارسالها: 5428
بادرود داستان سکسی: نگاه عشق و هوس نویسنده : استاد ایرانی در تالار خاطرات و داستانهای سکسی را دارم تعداد پستها : حداقل ۱۵ تا خواهد بود کلمات کلیدی : نگاه .. عشق .. هوس .. آسانسور .. عدسی .. نیاز .. پسرمجرد .. زن متاهل با سپاس شهرزاد
 
     
  
 مرد
#2   Posted: 2 Feb 2015 23:56


 4 Star

ارسالها: 9253
shahrzadc: کلمات کلیدی : نگاه .. عشق .. هوس .. آسانسور .. عدسی .. نیاز .. پسرمجرد .. زن متاهل
خدا ب خیر کنه ! فک کنم قراره در مورد سلاح هسته ای داستان بنویسی

shahrzadc
دادا موفق باشی
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 زن
#3   Posted: 3 Feb 2015 00:01


 3 Star

ارسالها: 5428
shomal: خدا ب خیر کنه ! فک کنم قراره در مورد سلاح هسته ای داستان بنویسی

shahrzadc
دادا موفق باشی

سلام بر سرور گرامی ! اتفاقا این داستان خیلی آرومیه و بیشتر حالت اروتیک داره .. دست شما درد نکنه ممنونم که زود تاییدش کردی .. با تشکر ...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#4   Posted: 3 Feb 2015 00:05


 4 Star

ارسالها: 9253
shahrzadc: سلام بر سرور گرامی ! اتفاقا این داستان خیلی آرومیه و بیشتر حالت اروتیک داره .. دست شما درد نکنه ممنونم که زود تاییدش کردی .. با تشکر ...
به به خیلیم عالی ی تنوع هم ایجاد میشه

shahrzadc: دست شما درد نکنه ممنونم که زود تاییدش کردی .. با تشکر ...
ما اوچیکتیم دادا > وظیفس
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 زن
#5   Posted: 3 Feb 2015 00:07


 3 Star

ارسالها: 5428
shomal: به به خیلیم عالی ی تنوع هم ایجاد میشه
ممنونم ... اتفاقا چند قسمتشو نوشته دارم و یه چند تایی رو هم اومدم که منتشر کنم سپاسگزارم از توجهت .. shomal: ما اوچیکتیم دادا > وظیفس
بزرگی آقایی .. رفتیم که آپش کنیم .. با اجازه
 
     
  
 زن
#6   Posted: 3 Feb 2015 00:11


 3 Star

ارسالها: 5428
نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق وهـــــــــــــــوس ۱

سعید و خونواده اش تازه به این آپارتمان نقل مکان کرده بودند . پدرش کارمند بانک بود و مادرش خونه دار .. اون پونزده سالش بود . پسر خوش تیپ و خوش اندامی بود .درمقابل دخترا نه می شد گفت خجالتی و نه خیلی هم شجاع .. به والیبال هم علاقه زیادی داشت و در تیم مدرسه و در اوقات فراغت بیشتر والیبال بازی می کرد . محیطی که به اون جا اسباب کشی کرده بودن یه محیط وسیع تر و شیک تر از محیط قبلی بود . یه مسکونی پنج طبقه که هر طبقه اش دو واحد داشت و اونا هم طبقه چهارم شرقی رو خریده بودن .. یه جایی به وسعت صد متر مربع .. سعید تا حالا دوست دختر نداشت .. نمی دونست که در آپارتمان روبرویی چه کسانی زندگی می کنن . اون دو سه سالی می شد که به سن بلوغ رسیده بود .. نمی دونست چه عاملی باعث شده که تا حالا به سمت دختری نره .. مثل هر جوون دیگه ای گرایش خاصی به جنس مخالف داشت . شاید هنوز دختری رو ندیده بود که ازش خوشش بیاد .. یا نمی خواست واسه خودش درد سر درست کنه .. یه جایی خونده بود که عشقای این دوره زمونه مثل عشقای قدیم نیست .. مثل اون وقتا که یه نامه ای باشه و یه نگاهی که قلب آدما بلرزه ..مثل اون وقتایی که شبای زیادی رو آدم به یاد عشقش به صبح برسونه .. شبایی که همه مث هم باشن .. نه این که عشق با گذشت شبها تیره و تار تر بشه . اون شاید به دنبال همچین عشقی بود .. شاید یکی مثل خودشو می خواست .. که بتونه ساده باشه و برای عشق ارزش قائل شه .. وقتی به این چیزا فکر می کرد خنده اش می گرفت به خودش می گفت من که این جور دارم از عشق حرف می زنم اصلا می دونم احساسش چیه ؟ اصلا می تونم درکش کنم و ازش لذت ببرم ؟ خیلی از دوستاش از تپیدن دلها می گفتن .. از این که واسه دوست دخترشون هلاکن .. هر وقت می رفت خونه یکی از دوستاش که با هم درس بخونن اونو مرتب می دید که داره با تلفن حرف می زنه شاید تا حالا صد ها ساعت با هم حرف زده بودند .. یه روز دید که خبری از صحبت تلفنی نیست .. گفت شاید حتما کاری پیش اومده باشه .. و روز بعد هم همین طور .. دوستش بهش گفت که با هم به هم زدن . به همین سادگی .. صد ها ساعت صحبتو باد هوا کردن .. سعید تا حالا نه تنها دوست دختر نداشت بلکه با کسی از این دخترا و زنای اون کاره هم رابطه جنسی نداشت .. اون فقط گاه خود ارضایی می کرد . به تصور این که داره با یکی سکس می کنه .. و در کل اون عادت نداشت به این که در مورد مسائل خاصی با دخترا حرف بزنه . شاید منتظر کسی بود که به اون حس قشنگ لذت بردن از لحظه های زندگی رو بچشونه .. تابستون بود و مدرسه ها تعطیل بود .. اونم یه جورایی سرشو گرم می کرد . با ورزش و با تماشای تلویزیون .. کمک به مادرش سمیه .. مادرش از این که اون خونه پیشش بمونه و سر کار نره راضی تر بود .. از این که دوستان بدی پیدا کنه می ترسید .. ولی در مورد ورزش او مخالفتی نشون نمی داد .. یه روز در آپار تمان روبرویی باز شد .. زنی رو دید که بدون روسری یه چند لحظه ای رو اومد بیرون .. .. اولش فکر کرد دختره .. قدش متوسط بود .. یه بلوز قرمز به سبک مردونه .. و یه جین آبی هم پاش بود .. جذاب و زیبا بود .. یه لحظه نگاش کرد .. داشت فکر می کرد که چند سالش می تونه باشه .. یعنی دختر اون خونواده هست ؟ یه آرایش معتدلی هم داشت .. نه لاغر بود و نه چاق .. فقط همینو می دونست که اون زن یا دختر ازش بزرگتره .. یه حس عجیبی پیدا کرده بود . موهاش به رنگ مشکی و تا ابتدای شونه هاش ریخته بود .. صورت فلبی شکل و بینی قلمی و پیشونی کوتاهش و پوست تقریبا سبزه اش علاوه بر جذابیت وزیبایی , ظرافت خاصی هم بهش بخشیده بود .. سارا خانوم اون خونه بود . تقریبا سی و سه سال سن داشت . . شوهرش سامان کارمند بود و یه پسر یازده ساله به اسم سهیل داشت . سهیل از خونه رفته بود بیرون و اون نگران بود . سابقه نداشت بدون این که به اون چیزی بگه بذاره بره .. ولی از این که اون پسر غریبه خیره بهش نگاه می کرد و رعایت چیزی رو نمی کرد حرصش گرفته بود .. ساراهم برای لحظاتی چش تو چش سعید دوخت .. می خواست بپرسه که پسرشو دیده یا نه .. انگار سعید توباغ نبود ..
سارا : ببخشید شما یه پسر بچه ده یازده ساله رو ندیدین که از این جا رد شه
-نه ..ولی اگه بخواین میرم دنالش می گردم ..
سارا نگران بود ..
-زحمت شما زیاد میشه .. اسمش سهیله .. راه دوری هم نباید رفته باشه .. دو دقیقه پیش خونه بود ..
سعید یکی دو تا از مشخصه های سهیلو گرفت و رفت تا پیداش کنه ... دوست داشت یه کاری واسه این زن انجام بده .. زنی که به نظرش اومد با تمام دخترایی که تا به حال دیده فرق می کنه و یه رفتاری داره که انگار اونو به طرف خودش می کشونه ..در محوطه چند تا پسر بچه در حال توپ شوت کردن بودن .. صدا زد سهیل و یکی جوابشو داد ..
-همون طبقه چهارمه
-بله خودم هستم ...
-مامانت باهات کار داره ..
-مامان سارا خودش می دونه که من این جام ..
-می دونم تو بهش نگفتی ...
خلاصه سعید , سهیلو به مادرش رسوند .. یک بار دیگه نگاهشو به نگاه اون زن دوخت .. سارا این بار روسری گذاشته بود سرش .. هر چند نیمی ز موهاش و بیشتر موهای جلو سرش مشخص بود که اینم یه استیل زیبایی به سر و صورتش بخشیده بود ... سارا این نگاهو می شناخت ..می دونست این نگاه می تونه یه نگاه آتشین باشه .. یه نگاه عاشقونه یا هوس آلود و شایدم یه حس زود گذر جوانی و پر از شیطنت ... سعید رو خیلی خوش قیافه و جذاب و خوش اندام دید ولی دنیای زمانی اون و سعید تفاوت داشت .. چیزی نمی تونست بگه جز این که با یه تشکر اونو بفرسته بره ..
-خیلی ازتون ممنونم آقا ...
-سعید م سارا خانوم .
-اسم منو از کجا می دونین ..
-آقا سهیل تو صحبتاش گفته ..
سارا اون نگاه نرم و سنگینو رو صورت و اندامش حس می کرد .. انگار نگاه سعید نگاهی عاشقونه بود .. ولی نه این خیلی بی خوده چه نگاهی می تونه باشه ؟.. اصلا چه اهمیتی داره که چیه شاید یه حس زود گذر جوونیه .... سعید وقتی رفت به خونه حس می کرد که بازم دوست داره سارا رو ببینه .. فقط ببینه .. اون حرکاتشو ببینه .. صداشو بشنوه ... ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
 
     
  
 زن
#7   Posted: 3 Feb 2015 00:34


 3 Star

ارسالها: 5428
نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۲

سارا به نظرسعید خیلی کم سن تر از اونی بود که می تونست یه بچه داشته باشه .. سعید دوست داشت بازم اونو ببینه . و به بهونه ای باهاش حرف بزنه .. نمی تونست بفهمه که این چه حسیه که ممکنه نسبت به اون پیدا کرده باشه .. از این که جنس مخالفی به گرمی باهاش حرف زده بایت پسرش تشکر کرده بود احساس اعتماد به نفس می کرد . کاش می تونستم بیشتر باهاش حرف بزنم .. ببینم چیکار می کنه .. تا صبح چند بار از خواب بیدار شد . هی از این پهلو به اون پهلو می کرد .. فاصله در دو واحد طوری بود که اگه هنگام باز شدن در کسی حرفی می زد صداش در بیشتر قسمتهای آپارتمان روبرویی شنیده می شد . سعید دوست داشت بازم سارا رو ببینه .. حالا به هر شکلی که شده . به وقت خروج از آپارتمان .. یا وقتی که داره از خونه خارج میشه ... ولی اگه مادرم گیر بده چی ...صبح پدرش رفت سر کار و مادرش هم رفت یه سری به خاله اش بزنه .. موقعیت از این بهتر نمی شد .. ولی فایده ای نداشت .. در آپارتمانو باز کرد از خونه خارج شد .. گوششو به درب خونه سارا چسبوند .. ظاهرا مادر و پسر نزدیک در بودند .. اون باید حواسش می بود که اگه در واحدشون باز می شد سریع خودشو کنار می کشید .. سارا : سهیل بیرون نمیری تا من بیام .. -مامان من حوصله ام سر میره -پسر خوبی باش و بشین زبانتو بخون .. من میرم همین پایین خرید تا نیم ساعت دیگه بر می گردم .. سهیل دلش مثل سیر و سر که می جوشید .. یه دستی به سر و صورتش کشید . دوست داشت بره یه عطر خوشبویی هم به خودش بزنه ولی حس کرد که ممکنه مرغ از قفس بپره سرش بی کلاه بمونه .. سریع رفت و خودشو به آسانسور رسوند .. و درشو هم نبست .. اون آخر یه تیکه رو گذاشت که باز بمونه .. سه چهار دقیقه ای صبر کرد و خبری نشد .. با این حال ترجیح داد بمونه .. از این دلواپس بود که اگه یکی دیگه در این فاصله بخواد سوار آسانسورشه چقدر به ساکنین طبقه چهارم فحش میده . سارا از آپارتمان خارج شد . یادش اومد که سبد مخصوصشو جا گذاشته .. همون جا وایساد ...درو باز کرد به سهیل گفت که براش بیاره .. -زود باش پسر دو دقیقه معطلون کردی ... سعیدکه از داخل آسانسور صدای سارا رو که شنید قند توی دلش آب شد .. بعد از این که سارا سبد خریدو از سهیل گرفت رفت به سمت آسانسور .. درو که باز کرد و سعیدو که دید یه لحظه یکه خورد .. کنار رفت تا اون بره بیرون ..
سعید : سلام سارا خانوم .. بفر مایید ..
-خونه نمیرین ؟
-من تازه از خونه آمدم ..
سارا تعجب کرد.. می خواست بگه من سه دقیقه هست که این جام ولی ندیدمت که از کنارم رد شی .. یه لبخندی گوشه لباش نقش بست که سعید متوجهش نشد .. دو تایی شون سوار آسانسور شدن .. دور تا دور آسانسور به غیر ازقسمت درش آینه کاری شده بود.. سارا بازم خنده اش گرفته بود .. پسره ناشی ..حواسش نیست که من از توی آینه می بینم که چه جوری به من زل زده .. دیوونه از جون من چی می خوای ؟ دنبال لقمه گشاد تر از دهنتی ؟ سعید نمی دونست چه جوری سر صحبتو باز کنه ..
سعید : ببخشید ما تازه اومدیم این طرفا .. این پایین میوه فروشی داره ؟
سارا : بله .. بقالی هم داره .. از پنجره آشپز خونه تون اگه یه نگاهی به بیرون بندازین میوه فروشی بزرگی رو می بینین ..
سعید سرشو پایین انداخت و گفت ..ما اصلا عادت نداریم از پنجره سرک بکشیم .. سارا توی دلش گفت ای پدر سوخته می خوای بگی که چش چرون نیستی ؟ تو که اگه دست خودت بود درسته قورتم می دادی .. از آسانسور پیاده شدن .. سارا خریداشو انجام داد .. هرچی هم خواست کمتر بخره نشد .. سبد رو هم پر کرد هیچی.. یک کیسه فریز بزرگ هم به خریدش اضافه کرد .. سعید از دور بپای سارا بود .. همین که از درمیوه فروشی اومد بیرون از جایی که سنگر گرفته بود خارج شد .. در یک فاصله عرضی از کنارش گذشت .. یه لحظه سارا اونو دید ..متوجه شد که طرز راه رفتن و کم و زیاد کردن سرعتش عادی نیست .. زود تر از سارا خودشو به درب ورودی رسوند ... سارا بهش رسید ..
-سلام سارا خانوم .. چه تصادفی ! صبر کن درو باز کنم .این وسایلو بردارم . . ..اجازه بدین کمکتون کنم ..
-خیلی ممنون اقا سعید . خودم از عهده اش بر میام ..
سعید نگاهشو از از صورت سارا که با دقت بیشتری متوجه شد که یه حالت قلبی داره بر نمی داشت .
-وقتی یه مرد کنار یک زنه مرد نباید اجازه بده اون زن دست به چیزی بزنه ..
-دست شما درد نکنه ..
دو تایی شون سوار آسانسور شدن .. سعید حس کرد که باید سکوت کنه .. راستش هرچی به خودش فشار میآاورد که چه جوری سکوت رو بشکنه عقلش به جایی قد نمی داد . یه لحظه سارا سرشو بالا کرد و دید که پسر شیطون با ظاهر مظلوم داره نگاش می کنه ..سعید تا دم در آپارتمان باهاش اومد . سارا حسابی خنده اش گرفته بود .. پسر همون جا میخ وایساده بود .. سعید داشت با خودش فکر می کرد شاید بد باشه که وسایلو دم در بذاره بره .. سارا هم حس کرده بود که اگه جلوشو نگیره ممکنه کنگر بخوره لنگر بندازه هر چند با همه شیطنتها و نگاههای شیطنت آمیزش پسر مودبی بود ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی
 
     
  
 زن
#8   Posted: 3 Feb 2015 00:36


 3 Star

ارسالها: 5428
نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۳

سارا به سعید گفت بفر مایید در خد مت باشیم ... سعید نمی دونست چی فکر کنه .. آیا وسیله ها رو با خودش ببره داخل ؟ یا زشته ؟ خلاصه ترجیح داد که بر گرده . ولی تمام دلخوشی اون شده بود سارا . سارایی که می دونست شوهر داره ..روز ها از پی هم می گذشتند .. پسر به موش و گربه بازیهای خود ادامه می داد و سارا همه اینها رو یک شیطنت خاص جوانی می دونست . با این حال گاه نگاههای خاص , شیطنت آمیز سعید رو فراتر از احساس محبت می دید . چرا این پسر باید خودشو وابسته به اون نشون یده .. با این حال از بازیهای اون خوشش میومد . به این حرکاتش عادت کرده بود . شاید اگه روزی حرکات همیشگی اونو نمی دید واسش جای تعجب داشت . حداقل روزای تابستون که این طور بود .. حتی گاه که سارا کاری در بیرون از خونه نداشت واسه این که واکنش سعیدرو ببینه میومد بیرون .. اون هنوز فکر نمی کرد که چه آتشی در در قلب و روح و در وجود پسر در حال شعله ور شدنه .. چند سلام و احوالپرسی ..چند بار کمک سعید به سارا در حمل بار و بار ها نگاه خیره سعید به سارا و گاه نگاه سارا به او, تمام آن چیزی بود که در مدت این چند ماه بین اونا گذشته بود .. هر روز که می گذشت سعید حس می کرد که داره بیشتر به این زن وابسته میشه . دوست داشت بیشتر اونو ببینه .. غرق احساس قشنگ و لطیفی شده بود که به یاد سارا می خوابید . سارایی که همه چیز اون بود . حتی به عشق اون درس می خوند به عشق اون والیبال می کرد به عشق اون دوست داشت که در هر کاری موفق باشه .. دوست داشت زود تر بدنش ورزیده تر شه . یه حالت مردونه تری پیدا کنه . سارا رو جذاب می دید . هر وقت خوابش نمی گرفت با رویای سارا می خوابید .. با اندیشه هایی که لبخند به لبش می آورد و رویایی که آروم آروم خوابش می کرد .. حس می کرد سر سارا رو گذاشته رو سینه اش .. نوازشش می کنه . بهش میگه دوستت دارم .. عاشقتم .. بهش میگه اسم هر کی تو شناسنامه ات باشه برای من فرقی نمی کنه . عشق اینا رو نمی شناسه عاطفه اینا رو نمی شناسه ..من دوستت دارم .. سارا اولش میگه نه ..من وابسته ام ..من واسه خودم زندگی دارم .. اما سعید اون قدر براش می خونه و از عشق میگه که سارا رو تسلیمش می کنه .. اونو می بوسه .. سعید دهها بار با این اندیشه خوابیده بود . حتی اگه خواب نداشت می تونست با یاد سارا به خودش آرامش بده و بخوابه .و سارا خودشو با کار و زندگی خود سرگرم کرده بود .. رسیدگی به امور شوهرش سامان و فرزند 11 ساله اش سهیل .. یه خورده هم سرشو با صنایع دستی گرم کرده در ساختن ساز هم تبحر داشت و سفارش هم قبول می کرد .. با این حال هر وقت فرصت فکر کردن به چیزایی غیر از خونه و اهل خونه رو پیدا می کرد به یاد سعید می افتاد که بالاخره اون تا کجا می خواد پیش بره ... فصل مدرسه ها رسید وسعید یه خورده سرش با درسا گرم شد .. کلاساش هم صبح بود .. اما از عدسی و دور بین در, همچنان خونه همسایه رو زیر نظر داشت . اگه یه روز سارا رو نمی دید دیوونه می شد .. و سارا هم اخلاق اونو می دونست .. برای همین گاه که حسش بود اونم نقش بازی می کرد .. درو باز می کرد و الکی سهیلو صدا می زد . که به همین بهونه سعید درو باز می کرد .. با سلام و بهانه ای دیدار ها رو تازه می کرد .. بعد از یک سال زن حس کرد که پسر یه رشد و دگرگونی خاصی در چهره و اندامش پیدا شده ولی می دونست در این سن چه پسر و چه دختربازم جای رشد دارن مخصوصا آدمی مثل سعید که علاقه خاصی به ورزش والیبال داشت .. سارا زن شوخ و شادی بود .. نمک مجلس بود .. کمتر کسی پیدا می شد که دوستش نداشته باشه .. سعی می کرد کسی رو نرنجونه .. یه روز سارا و دو تا از دوستاش در حال گذر از کوچه بودند که سعیدو همون دور و برا دیدن ..
مریم : این پسره خیلی نگات می کنه .. خیلی هم خوش تیپه .. مبارکت باشه سارا .. مهسا : بدجوری رفته تو نخت ..
مریم : انگاری واست کف کرده .. این اولین باری نیست که ما اونو این جوری می بینیم .. فکر کنم گلوش پیشت گیر کرده ها ..
سارا : خبر ندارین بچه ها ؟ اون دوست پسر منه دیگه . معشوق منه .. ولی من آدم دست و دلبازی هستم .. بخیل نیستم .. اگه دوست داشتین می تونین واسه خودتون برش دارین ..ولی فکر کنم دهنش بوی شیر بده ..
مریم : شایدم از تو شیر بخواد سارا ..
سارا : ولی سینه تو که خیلی درشت تره ..
مهسا : گمشین بچه ها این چه حرفاییه که می زنین ؟!
کلی خندیدیم .. داشتن مثلا پیش خودشون سعیدو می پیچوندن و سعید هم به دیدن اونا رعایت می کرد .. سعید تمام فکرشو مشغول اون زن کرده بود .. ..ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
 
     
  
 زن
#9   Posted: 3 Feb 2015 00:39


 3 Star

ارسالها: 5428
نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۴

نگاه همون چیزیه که به دل آدم اتیش میندازه .. روز ها , هفته ها و ماهها می گذشتند .. تا سرشونو بر می گردوندن سال دیگه ای می گذشت .. بهانه های زیادی برای رودر رو قرار گرفتن اونا پیدا شد .. حتی سعید یه ساز هم به سارا سفارش داد هم این که دوست داشت یه چیزی ساخته دست اونو داشته باشه و هم این که این یه بهونه ای باشه که جملات بیشتری رو از اون بشنوه .. رفتار سارا طوری متین و موقرانه بود که سعید نمی تونست سختش بود که احساسشو بیان کنه .. هر چند این که بخواد عاشقش باشه یک امر غیر عادی نشون می داد ولی اون عاشقش شده بود .. وقتی که به یاد اون می خوابید و بعد از بیداری به اولین چیزی که فکر می کرد سارا بود , وقتی که نگاهش به در خونه اونا میفتاد قلبش تمام وجودش می لرزید , وقتی که اونو می دید و بیشتر وقتا نمی دونست دیگه چی بگه این معناش چی می تونست باشه ؟ حس کرد که نسبت به زمین و زمان داره حسادت می کنه .. حتی به سامان شوهر سارا .. با این که می دونست از نظر قانونی اون مرد وابسته به ساراست .شوهرشه .. اون زن می تونه در آغوشش بگیره . می تونه اونو ببوسه .. اون مرد می تونه به سارا بگه دوستش داره .. می تونه برهنه اش کنه ..باهاش عشقبازی کنه ... اما با همه اینا بازم حسادت می کرد . و گاه احساس ناتوانی .. حداقل اینو دوست داشت که وقتی که به سارا میگه که دوستش داره اون اینو قبول کنه . عشقشو باور کنه .. به اون بیشتر علاقه داشته باشه تا همسرش .. سارا سارا اگه تو باورم کنی اون قدر بهت میگن دوستت دارم که از هیشکی دیگه جز من نخوای اونو بشنوی .. تمام گلهای عالم رو به پات می ریزم .. اگه بگی بمیر میرم ..
من باید درس بخونم . لیاقت خودمو بهش نشون بدم . باید در ورودی دانشگاه قبول شم .. باید بهش نشون بدم ..
و با توجه به این که دوست دختر هم نداشت و دنبال الواطی نبود و اراده هم داشت می تونست خیلی خوب درساشو بخونه . تازه برای معاف موقت از سربازی هم که شده باید کاری می کرد که دانشجوشه .. رفته رفته فانتزی هایی رو هم واسه خودش درست کرده بود .. فانتزی های عشقی سکسی .. این که به سارا میگه با تمام وجود دوستش داره و بعدساراهم همین حسو داره .. نازش می کنه اونو می بوسه ..همراه با حرفای قشنگ .. یکی یکی لباسای سارا رو در میاره .. لباسای رو .. لباسای زیرشو .. شورتشو, سوتینشو .. به اون بدن کاملا برهنه نگاه می کنه .. بهش میگه اگه تو بخوای بهت دست نمی زنم کاریت ندارم .. چون من دوستت دارم . چون عاشقتم .. چون یه لبخند تو برام از هر چیزی در این دنیا بالاتر و مهم تره و سارا بهش میگه حالا که لختم کردی این حرفا رو می زنی ؟! و اون میگه پس بیا خودم دوباره همه رو تنت کنم .. میره سمت اون.. سارا حس می کنه که سعید ناراحت شده .. آخه داشته با سعید شوخی می کرده .. سعید از اون زن از عشقش از سارا می شنوه وقتی که روحمو تقدیم تو کردم جسمم مال توست .. با تمام حسم تمام وجودمو تقدیم تو می کنم سعید! ..و آروم میره طرفش و حالا اون یکی یکی لباسای سعیدو از تنش در میاره .. سعید خجالت می کشه صورتش سرخ میشه .. و سارا هم بد تر از اون .. دو تایی شون به سمت هم میرن . می خوان که با این کارشون عشقو با تمام وجود در آغوش بکشن . همدیگه رو بغل می زنن . بدن برهنه و داغ اونا در تماس با هم یه حالت سوختگی رو به وجود آورده .. یه سوختگی شیرین .. یه سوزشی که قلبشونو نمی سوزونه .. اونا در وجود هم می سوزن و با هم یکی میشن .. عشق با اونا جانی دوباره می گیره و جانی دوباره به اونا میده .. یه جون مشترک .. یک روح در دو بدن .. سعید و سارا ..
سعید : عزیزم اگه فکر می کنی با سکس , تمام رویاهای عاشقونه مون به هم می خوره بهم بگو .. بگو سارای من .. بگو سارای قشنگ و خوبی که تو رو زیبا ترین و بهترین زن دنیا می بینم و می دونم ..
سارا : نه عزیزم .. مگه اونایی که عاشق همن .. واسه هم جون میدن از هم فاصله می گیرن ؟ سکس به عشق شیرینشون حرارتی دیگه میده .. سکس نیازی از نیاز های انسانه .. سعید عزیزم .. با این کار احتمال ایجاد هر شکافی بین ما از بین میره .. صمیمیت ما اوج می گیره آهههههه منم هوس تو رو دارم .. دوستت دارم ...سعید با این افکار و تخیلات داغ می شد ...ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
 
     
  
 زن
#10   Posted: 3 Feb 2015 00:41


 3 Star

ارسالها: 5428
نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۵

سعید بازم خودشو اسیر رویا ها ش کرده بود .. اسیر گفتگویی خیالی بین خودش و سارا شده بود .. به لحظه ای فکر می کرد که عشقش اون حرفا روبهش زده بود .. گفته بود که سکس آخرین فاصله رو ازبین می بره . زنی که عاشقش باشه .. زنی که وجودشو تسلیم عشقش کرده باشه . پس , از این که بدنش توسط عشقش لمس شه ابایی نداره . حالا هر وابستگی دیگه که می خواد داشته باشه به این که قرارداد های اجتماعی چه چیزی رو براش رقم زده باشن ..
سارا : عزیزم چرا ازم فرار می کنی ؟ همین حست برام قشنگه .. یه چیزی بگو ..
سعید : نمی دونم تو فردا هم می تونی مث امروز دوستم داشته باشی ؟
سارا : مگه تو منوبه خاطر هوس می خوای .. هوس مثل یه موج می مونه میره بالا میاد پایین .. وقتی که یه استراحتی می کنه دوباره هوس می کنه بره بالا .. هوس , هوس می کنه بره بالا تا آتیشش بخوابه .. اما عشق مثل یه طوفان می مونه .. طوفانی که همیشه در حال دگرگون کردن زندگی توست . زندگی تو و زندگی کسی که دوستش داری . عشق بهت آرامش میده . طوفان عشق امواج هوسو به وجود میارن .. قد این امواج با طوفان عشق بلند تر میشه اما بالاخره بازم موجها می خوابند ومی شکنند ولی عشق همیشه بیداره . هر هوسی که نسبت بهم داشته باشی ولی اسیر طوفان عشقی من اینو از نگاههای گرم و عاشقانه ات می فهمم . دوستم داشته باش تنهام نذار سعید ...... سعید خنده اش گرفته بود .. یعنی راستی راستی میاد یه روزی که سارا این حرفا رو بهم بزنه ؟ میاد روزی که بهم بگه دوستم داره ؟ میاد روزی که خودشو اسیر طوفان عشق بکنه ؟ با اون امواجی که میره بالا و میاد پایین ؟ با این که شوهر داره می تونه قدر عشقو بدونه .. آره ؟ آره .؟ . اونم نگاههاش به تازگی فرق کرده .. یه حسی رو در اون نگاهها می بینم . حسی که با احساس هفته های گذشته و این چند سال فرق می کنه . اون نگاهها چی بهم میگه .. چرا حالا سارا بیشتر از گذشته بهم زل می زنه .. توی چشام خیره میشه .اون با نگاش چی می خواد بهم بگه ؟ یعنی اون می تونه دوستم داشته باشه ؟ من می خوامش . صدای نفسهاشو , بوی موهاشو , بوی تنشو , حرفای قشنگشو .. همه رو می خوام .. دوستت دارم سارا .. حتی اگه تن بر هنه ات رو بهم ندی من با تمام وجودم فریادت می زنم و میگم که خوشبخت ترین پسر و خوشبخت ترین مرد دنیام .. با این که هوست رو دارم .. آخه خودت گفتی و خودت میگی که هوس هم جزیی از عشق و مکمل اونه .... چرا من جراتشو ندارم که در مورد خودم در مورد احساسم چیزی بهت بگم .. چرا نمی تونم بهت بگم که دوستت دارم . .. می ترسم خونه شیشه ای رویاهام بشکنه .. می ترسم بزنم همه چی رو خراب کنم . یه کاری بکن که بتونم حرفامو بزنم . در عصری که با یه اشاره دخترا میرن سمت پسرا و پسرا میرن سمت دخترا چرا من و تو باید این قدر شرمگینانه نتونیم حرفای دلمونو به هم بزنیم .. البته اگه تو هم احساسی مث احساس منو داشته باشی.. ..سعید یک بار دیگه از دنیای واقعیات به رویاهاش پناه برد . دایره افکارشو رسوند به اون جایی که اون و سارا کاملا لخت در آغوش هم بودن .. حس کرد که باید مثل یک مرد خودشو به کسی که بیشتر از یه دنیا دوستش داره و واسش می میره و عاشقشه نشون بده .. دوست داشت لبای سارا رو ببوسه .. سینه های سارا در تماس با سینه های اون قرار گرفته بودن . کیرش چسبیده به ناف سارا بود .. حالا اون چی فکر می کنه . با این که دیگه هیچ فاصله ای بین اونا نبود و کاملا بر هنه بودن ولی پسر بازم احساس شرمساری می کرد .. لباشو روصورت سارا قرار داده بود و آروم آروم اون لبا رو به لبای عشقش نزدیک کرد .. سارا هم یه حرکتی به لباش داد تا به من سعید نشون بده که اونم می خواد .. شروع یک بوسه آتشین .. بوسه ای داغ .. حالا دستاشو گذاشته بود رو کمر سارا .. آروم آروم رسید پایین تر .. چقدر کیرش داغ شده بود .. اون هوس داشت .. هوس سکس با عشقشو .. سارا هم داره لذت می بره .. اونم داره عشق و هوسشو نشون میده .. نهههههههه من چقدر داغم .. چقدر از تماس کیرم با شکم سارا لذت می برم .. نهههههه الان نه .. نمی خوام عشق من حس کنه که بدنش .. شکمشو کثیف کردم .. و سارا دستاشو گذاشته رو کمرم شکمشو رو کیرم حرکت میده خیلی آروم این کارو انجام میده کیرم به صورت قدی رو شکمش قرار داره .. آبم داره میاد .. با این که کیرم چسبیده به شکم اون ولی آبم داره رو شکم سارا خالی میشه . نههههههه اون چی فکر می کنه ؟ چقدر داغ شدم .. چه احساس خوبیه .. داره خالی میشه ... چقدر زیاده همین جور داره می ریزه .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
 
     
  
صفحه  صفحه 1 از 13:  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

نگاه عشق و هوس


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2023 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA