↓ Advertisement ↓
انجمن لوتی
صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »
داستان سکسی ایرانی

ققنوس

 
#21   Posted: 10 Jun 2020 17:23

 0 Star

ارسالها: 41
ممنون Papayoga

قسمت هجدهم (پایانی):

ققنوس




صبح روز بعد یکی از شلوغ‌ترین روزهای عمارت بود. اون شب قرار بود دخترهایی که فروش رفته بودن رو بفرستن به کشورهای مختلف و همه حسابی درگیر بودن. مارال هر چقدر دنبال ارسلان گشت پیداش نکرد. آراس خان که روی ایوان وایساده بود و همه چیز رو زیر نظر داشت، مارال رو دید و صداش کرد: «مارال بیا بالا.» مارال خودش رو سریع به ایوان رسوند. می‌دونست آراس خان دوست نداره معطل بشه. دستی به کون مارال کشید و گفت: «دیشب خوب کارت رو انجام دادی. آفرین.»


ـ ممنونم آراس خان.
ـ از این به بعد گاهی وقتا اگه مجبور باشیم باید از این کارا بکنی. متوجهی که؟
ـ بله آراس خان. هر چی شما بگید.
ـ می‌دونی هر اتفاقی هم که بیفته آخرش مال منی دیگه؟
ـ بله آراس خان. (مارال از لحن آراس خان ترسیده بود.)
ـ امشب وقتی کارها تموم شد می‌فرستم دنبالت. حالا برو.
ـ با اجازه آراس خان.


مارال رفت پایین تو باغ عمارت. باید ارسلان رو پیدا می‌کرد. اگه قرار بود شب رو با آراس خان بگذرونه، ارسلان نمی‌تونست نقشه‌ش رو عملی کنه. بالاخره عصر اون روز ارسلان رو پیدا کرد. معلوم نبود تا اون موقع کجا بود. با سر بهش اشاره کرد که باید برن یه جای خلوت و حرف بزنن. پشت عمارت تنها جایی بود که تو اون شلوغی می‌تونستن برن. با فاصله وایسادن که اگه کسی اومد مشکوک نشه. مارال گفت: «از صبح دارم دنبالت می‌گردم.»


ـ مجبور شدم صبح برم دنبال کارهای امشب. همه چیز حله.
ـ شک نکردن به نبودنت؟
ـ رییسم یه ذره سین جیمم کرد ولی امروز انقدر شلوغه که کسی جای خالیم رو زیاد حس نکرده بود.
ـ ببین امشب نمی‌شه.
ـ مارال مسخره‌بازی در نیار.
ـ آراس خان گفت امشب باید برم پیشش.
ـ غلط کرد. ببین امشب نشه دیگه باید تا 3 ماه دیگه و بعد از مراسم بعدی صبر کنیم. فقط تو این شلوغی‌ها می‌شه یه کاری کرد.
ـ تو اصلا نقشه‌ت چیه؟
ـ تو کاریت نباشه فقط شب که دارن دخترها رو از عمارت می‌برن بیرون تو هم تو باغ باش.
ـ یعنی چی کاریم نباشه؟ باید بدونم می‌خوای چی کار کنی. اگه یه درصد هم قراره برات خطرناک باشه من نمی‌خوام.
ـ خطرناک نیست. همه چیز حله.
ـ تو واسه اون منفرد اون همه نقشه کشیده بودی با ایمان بعد الان واسه فرار از این عمارت و آراس خان روانی هی می‌گی حله حله؟ چی حله؟
ـ اون موقع کانکشن نداشتم. تو این 5 سال انقدر رفیق همه‌کاره پیدا کردم که فقط کافی بود ازشون بخوام کمکم کنن. پامون رو از این عمارت بذاریم بیرون تمومه. شب یه ماشین منتظرمونه و خلاص.
ـ بچه شدی؟ اگه به این راحتی بود که تا الان همه فرار کرده بودن.
ـ تو فقط شب وقتی دارن دخترا رو می‌برن تو باغ باش. من تو رو می‌برم بیرون از اینجا.
ـ آراس خان رو چی کار کنم؟ ارسلان به خدا خطرناکه. من مشکلی ندارم با اینجا موندن.
ـ من مشکل دارم. آراس هم بعد از رفتن دخترا می‌خواد ببینه تو رو دیگه؟ ما تا اون موقع رفتیم.
ـ نمی‌دونم. گفت وقتی کارها تموم شد. اینا بیشتر کارهاشون تو روزه شب فقط گروه گروه دخترا رو خارج می‌کنن.
ـ اگه قبل از رفتن دخترا صدات کرد باید یه جوری به یه بهونه‌ای بیای بیرون. باشه؟
ـ ارسلان...
ـ باشه؟
ـ باشه.


ارسلان رفت سر پستش و مارال هم رفت تو اتاقش. دل تو دلش نبود. یه کیف کوچک از وسایلش آماده کرد و منتظر شب شد.


ساعت 1:30 شب بود. دخترها رو معمولا ساعت 2 کم‌کم از عمارت خارج می‌کردن. بر عکس تمام روز حالا سکوت عمارت رو در بر گرفته بود. فقط صدای قدم‌های بادیگاردها تو باغ به گوش می‌رسید. در اتاق مارال زده شد. با همون ضربه‌ی اول فهمید که آراس خان قبل از رفتن دخترها می‌خواد ببیندش. حالا باید یه راهی برای بیرون اومدن از اتاق آراس خان هم پیدا می‌کرد.


بوی ویسکی اتاق رو پر کرده بود. با اولین نگاه به آراس خان متوجه شد که بد جوری مست کرده بود. معلوم بود وقتی خیالش از همه چیز راحت و استرس اون چند روز تموم شده بود، حسابی با ویسکی مورد علاقه‌ش جشن گرفته. دیگه فقط سوار کردن دختر‌ها و راهی کردنشون مونده بود که دستیارهاش انجام می‌دادن: «بیا تو مارال. بالاخره تموم شد. بیا جشن بگیریم.» حال طبیعی نداشت. مارال قبلا هم چند باری مستی آراس خان رو دیده بود. همون لحظه تصمیم گرفت از مستی آراس خان برای بیرون رفتن از اتاق استفاده کنه. جای لیوان ویسکی خود بطری رو برداشت. آراس خان گفت: «زیادیت می‌کنه دختر.» مارال جواب داد: «مال من نیست.» مارال اون شب با لباس خوابی که بهش داده بودن به اتاق آراس خان رفته بود. لباس خواب رو همون‌طور که بطری دستش بود از روی شونه‌هاش سر داد پایین. لخت جلوی آراس خان که روبدوشامبر همیشگیش رو پوشیده بود وایساد.


آراس خان دستی به سینه‌های سر بالای مارال کشید. مارال نشست گوشه‌ی میز. چند قطره ویسکی ریخت بالای سینه‌ش. ویسکی از نوک سینه‌ش چکه کرد روی رون سفیدش. آراس خان با چشم‌هایی که مستیش رو بیشتر از قبل نشون می‌داد به مارال نگاه کرد. با همون حال غیرطبیعی لبخندی زد و با زبون رد ویسکی رو از روی رون مارال پاک کرد و رفت سراغ سینه‌ش. مارال با دست آراس خان رو به سمت پایین هدایت کرد. صورتش رو به روی کس مارال بود. مارال بطری رو بین سینه‌هاش خم کرد و ویسکی سرازیر شد. آراس خان صورتش رو گذاشت بین پاهای مارال و اومد بالا.به محض اینکه تموم می‌شد مارال دوباره این کار رو تکرار می‌کرد و آراس خان هم که هوشش سر جاش نبود، بیشتر و بیشتر مست می‌شد. مارال از باغ صدایی شنید. متوجه شد که دخترها رو بردن تو باغ تا کم‌کم سوار ماشین‌ها بشن و خارج بشن. وقت زیادی نداشت. آراس خان که تعادل کمی داشت رو بلند کرد و با خودش به سختی برد سمت تخت. هنوز کمی هوشیار بود.


مارال دستی به موهای آراس خان کشید و گفت: «یه کم چشم‌هاتون رو ببینید حالتون جا میاد.» آراس خان حرف نامفهومی زد و چشمش بسته شد. مارال سریع لباس خواب رو پوشید و از اتاق رفت بیرون. به محافظ بیرون در گفت: «آراس خان خوابشون برده. من می‌تونم برم؟» با رضایت محافظ رفت پایین. تا جایی که می‌شد سعی کرد سریع خودش رو کمی تمیز کنه، لباس مناسبی بپوشه و با بوی عطر بوی ویسکی رو بگیره. ساعت 2:10 از پنجره اتاق رفت بیرون و بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنه به باغ جلوی عمارت رسید. ارسلان رو دید که کنار گروهی از دخترها وایساده. ارسلان با سر بهش اشاره کرد که کمی نزدیک‌تر بشه. نباید انقدر نزدیک می‌شد که دخترها تشخیصش می‌دادن. هر چند همه انقدر استرس داشتن که به کسی توجه نمی‌کردن. چند دقیقه‌ای معطل شدن تا چند تا گروه از دخترها سوار ماشین بشن. بالاخره نوبت گروه ارسلان شد. مارال فاصله‌ش رو کم کرد و پشت آخرین نفر وایساد. دونه دونه دخترها با لیستی که دست یکی از آدم‌های آراس خان بود چک و سوار ماشین می‌شدن. فاصله‌ی کمی با در خروجی که برای ماشین باز بود داشتن. نوبت به مارال رسید. اما اسمی تو لیست نبود.


ـ اسمی تو لیست نیست که.
ـ نمی‌دونم به من دادن که بیارمش.
ـ این که ماراله. آراس خان امکان نداره...


ارسلان با اسلحه کوبید به شقیقه‌ی آدم آراس خان و دست مارال رو گرفت و دوید به سمت در. صدای جیغ دخترها و داد و فریاد بادیگاردها و دستیارهای آراس خان بلند شد و چند نفری دنبال ارسلان و مارال دویدن بیرون. اون‌ها که انتظار همچین چیزی رو نداشتن تا به خودشون بیان، ارسلان و مارال کمی از عمارت دور شده بودن ولی هنوز تا بیرون کوچه و جایی که ارسلان با آشناهاش قرار گذاشته بود فاصله داشتن. هر دو با نهایت توان در حال دویدن بودن و بادیگاردهای آراس خان هم پشت سرشون. می‌دونستن اگه به گوش آراس خان برسه چه اتفاقی افتاده روزگارشون رو سیاه می‌کرد.


همون طور که مارال و ارسلان در حال فرار بودن، مارال که حالا به سختی نفس می‌کشید، گفت: «این بود نقشه‌ت؟» ارسلان جواب داد: «بدو رسیدیم. بدو.» خودش رو پشت مارال سپر کرده بود که اگه تیراندازی شد اتفاقی برای مارال نیفته. چندین سال کار کردن با گروه‌های خیابونی ترکیه باعث شده بود تجربه‌ی زیادی به دست بیاره. از طرفی هم خیالش تقریبا راحت بود که آدم‌های آراس خان نمی‌خوان با صدای تیراندازی اطراف عمارت باعث جلب توجه بشن. به سر کوچه رسیده بودن که ماشین بادیگاردهای آراس خان جلوی چند نفری که دنبالشون می‌دویدن توقف کرد و سوارشون کرد.


ارسلان می‌دونست باید سریع‌تر به ماشین‌های خودشون برسن. از مارال جلو زد و دستش رو کشید. از کوچه که رد شدن 2 تا ماشینی که منتظرشون بودن رو دید. مارال رو سوار ماشین جلویی کرد. یه راننده و همراهش جلو بودن. مارال رفت کنار که ارسلان سوار بشه. ارسلان در رو بست و فقط به مارال گفت: «دیدی گفتم خودم درستش می‌کنم.» ماشینی که مارال توش بود حرکت کرد و ارسلان رفت سمت ماشین عقبی و کنار راننده نشست. ماشین‌ آدم‌های آراس خان حالا تو یه قدمی ماشین ارسلان بود و وقتی ماشین ارسلان شروع به حرکت کرد از پشت کوبیدن به ماشین. راننده‌های ماهری پشت فرمون ماشین‌های ارسلان و مارال بودن اما آدم‌های آراس خان هم کم‌تجربه نبودن و تعقیب و گریز تا بیرون از اون منطقه و رسیدن به جاده‌های خاکی ادامه داشت. وقتی از منطقه‌ی شهری دور شدن صدای تیراندازی بلند شد.


مارال که هنوز از فرار و جدا شدن از ارسلان تو شوک بود دیگه مطمئن شد که ارسلان از قبل پیش‌بینی کرده بوده که قراره کار به اینجا برسه و از قصد خودش رفته تو ماشین پشتی تا سپر بلا بشه. تو تاریکی شب و خاک و نور چراغ ماشینِ ارسلان وقتی برمی‌گشت چیز زیادی نمی‌تونست ببینه. سرعت ماشین‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد. حس کرد ماشین خودشون داره فاصله می‌گیره از ماشین ارسلان. به نظر می‌رسید دارن از قصد کاری می‌کنن سرعت ماشین آدم‌های آراس خان کمتر بشه. مدام سد راهشون می‌شدن. دوباره صدای تیراندازی بلند شده بود. حالا فاصله‌ی ماشین مارال خیلی بیشتر شده بود. فاصله بیشتر و بیشتر می‌شد. صدا دورتر و دورتر می‌شد. نقشه‌ی ارسلان برای فراری دادن مارال داشت جواب می‌داد ولی خودش هنوز با آدم‌های آراس خان درگیر بود. ماشین مارال از کنار یه تل خاکی کوچک رد شد و فاصله‌ش رو با دو ماشین پشتی بیشتر کرد. مارال چشم دوخته بود به پشت سرش. نمی‌تونست درست نفس بکشه. ماشین ارسلان رو می‌دید که مدام چپ و راست می‌شه تا بتونه راه ماشین آدم‌های آراس خان رو سد کنه. سایه‌ای از ارسلان رو دید که از پنجره‌ی ماشین کمی به بیرون خم شده و شلیک می‌کنه. همه چیز تو یه لحظه اتفاق افتاد. ماشین ارسلان به تل خاکی گرفت و بلند شد و بر عکس روی جاده‌ی خاکی افتاد. ماشین آدم‌های آراس خان از بغل و جایی که ارسلان نشسته بود، کوبیده شد بهشون. مارال جیغ می‌زد که باید برگردن ولی راننده و همراهش گوش نمی‌دادن. آتشی که از ماشین‌ها بلند شده بود، پشت سرشون رو روشن کرده بود و مارال با جیغ و التماس از راننده و همراهش می‌خواست که برگردن ولی اون‌ها که می‌دونستن کسی از اون تصادف زنده بیرون نمیاد، همون‌طور که به ارسلان قول داده بودن، به راهشون ادامه دادن و آتش تو چشم‌های مارال کوچک و کوچک‌تر شد.


مارال به کمک آشناهای ارسلان از ترکیه خارج شد و به ایران برگشت. ارسلان به امیر، پویا و اشکان هم سپرده بود که به مارال کمک کنن تا بتونه اموالی که بهش به ارث رسیده بود رو پس بگیره و به زندگیش سر و سامون بده.


بیشتر از یک سال از مرگ ارسلان گذشته بود و مارال صاحب یه آپارتمان کوچک و یه مغازه‌ی نقلی بود که خرج و مخارجش رو تامین می‌کرد. زندگی آرومی داشت. اون روز هم مثل خیلی دیگه از روزها موقع غروب کاغذ کوچکی که آشناهای ارسلان قبل از ترک کردن ترکیه بهش داده بودن رو می‌خوند:
«مارال اگه این نامه رو داری می‌خونی یعنی بالاخره اتفاق‌های تلخی که با پیشنهاد من شروع شد، تموم شدن. از اینکه باعث شروع شدنشون شدم متاسفم ولی راستش اگه هزار بار دیگه هم برگردم عقب باز اون روز میام تا ازت سیگار بگیرم. همیشه حسرت داشتن یکی که بهم واقعا حس خانواده داشتن بده رو داشتم ولی از یه جایی به بعد تو شدی اون آدم.
داستان ققنوس رو یادت نره.
جای هر دومون زندگی کن.
ارسلان»


ارسلان اون کاغذ رو سپرده بود به کسی که مسئول بردن مارال بود و ازش خواسته بود در صورتی که اتفاقی براش افتاد نامه رو به مارال بده. نامه‌ای که حالا ارزشمندترین دارایی مارال بود.


مارال کاغذ رو گذاشت تو صندوقچه‌ی کوچکش روی میز و به فکر درست کردن شام افتاد که زنگ آیفون به صدا در اومد. حتی با موهای بلند‌شده بر عکس دوران سربازی و بعد از 6 سال و نیم از آخرین باری که دیده بودش به راحتی ایمان رو تشخیص داد. با دست لرزان دکمه رو زد و در باز شد. تو همون چند ثانیه تا جایی که می‌شد با عجله یه کم خونه رو مرتب کرد. تو آینه به خودش نگاهی کرد و بدون آرایش و با لباس و شلوار توخونه‌ی آبی روشنش خیلی هم بد هم نبود. صدای زنگ در بلند شد. در رو باز کرد و ایمان که فقط موهاش کمی بلندتر و چهره‌ش پخته‌تر شده بود مقابلش با یه دسته گل پیونی سفید ظاهر شد. ایمان گفت: «باورم نمی‌شه. بی‌معرفت من الان باید بفهمم؟» مارال دعوتش کرد تو و گل رو گرفت و تشکر کرد. یه کم معذب بودن هنوز و یادشون رفت حتی دست بدن. ایمان که نشست دوباره شروع کرد: «یعنی من انقدر هم ارزش نداشتم بهم خبر بدی زنده‌ای؟ یا حداقل وقتی برگشتی بهم بگی؟ من باید از امیر بشنوم؟» مارال تصمیم گرفته بود به ایمان چیزی نگه تا بدون فکر مارال زندگیش رو بکنه و به امیر، پویا و اشکان که هر از گاهی از طریق شبکه‌های اجتماعی با ایمان در تماس بودن هم سپرده بود این موضوع رو.


ـ ای امیر دهن‌لق.
ـ می‌شه بگی چرا؟
ـ چون زندگیت راحت‌تر بود بدون من.
ـ تو باید در موردش تصمیم می‌گرفتی یا من؟
ـ بعد از این همه مدت اومدی دعوا؟
ـ نیومدم دعوا ولی خیلی ناراحتم از دستت. می‌دونی من چی کشیدم این سال‌ها؟ همش فکر می‌کردم اگه نذاشته بودم بری الان زنده بودی.
ـ ایمان من به خاطر خودت چیزی نگفتم. دیدی سر ارسلان چی اومد؟ (بغض کرده بود.)
ـ متاسفم.
ـ برو ایمان. برو پیش همسرت. احتمالا الان بچه هم داری. برو پیششون زندگیت رو بکن.
ـ زن و بچه چیه دیگه؟
ـ ارسلان گفت...
ـ من خیلی سال پیش باهاش حرف زده بودم. یه سالی می‌شه متارکه کردیم. تازگی جدا شدیم. اصلا امیر برای همین بهم داستان تو رو گفت. وقتی فهمید جدا شدیم گفت بهم.


مارال نمی‌دونست چی بگه. ته دلش خیلی خوشحال شده بود ولی نمی‌خواست نشون بده. ایمان ادامه داد: «مارال نمی‌دونی وقتی بهم گفت چه حالی شدم و چه جوری تا اینجا اومدم.»


هر دو گرم صحبت شدن و از این سال‌هایی که دور از هم بودن گفتن. انگار نه انگار ایمان تا همین چند دقیقه پیش چقدر از مارال ناراحت بود و مارال هم مصر بود که از ایمان دوری کنه. دوباره مثل سابق بدون توجه به گذر زمان از با هم بودن لذت می‌بردن. مارال بلند شد و رفت کنار ایمان نشست و ازش عذرخواهی کرد بابت پنهان‌کاریش. بغلش کرد و پرت شد به شب خداحافظی‌شون. انگار دوباره یه چیزی تو وجودش داشت جوونه می‌زد.


ایمان بهش نگاه کرد: «مارال من می‌خوام کنارت بمونم. برام مهم نیست چه جوری آشنا شدیم و چقدر از هم دور موندیم و تو این سال‌ها چی گذشته بهمون. تو اگه بخوای من دیگه همیشه کنارت می‌مونم.» مارال دستی به ته‌ریش ایمان کشید و لب‌هاش رو بوسید و گفت: «من از خدامه.» با حرارت بیشتری همدیگه رو بوسیدن. جوری همدیگه رو می‌بوسیدن و لمس می‌کردن که تلافی اون سال‌ها دوری دربیاد.


مارال دکمه‌های پیراهن و بعد کمربند ایمان رو باز می‌کرد و ایمان لباس‌های مارال رو در می‌آورد. انقدر عطش داشتن که حتی به اتاق خواب نرفتن. مارال روی مبل دو نفره دراز کشید و ایمان هم روی مارال. ایمان کیرش رو کرده بود تو کس مارال و مشغول بوسیدنش بود. مارال دست‌هاش رو از پشت روی شونه‌های ایمان گذاشته بود و از حس کردن بدن ایمان و فشاری که به سینه‌هاش وارد می‌شد، لذت می‌برد. روی مبل جا کم بود و وقتی سرعت تلمبه زدن ایمان بیشتر شد، کم‌کم مجبور شدن از مبل بیان روی زمین. ایمان پرسید که مارال راحته یا نه و مارال که تو اون لحظه فقط ایمان رو می‌خواست ازش خواست همون‌طور روی زمین ادامه بدن. ایمان گردن مارال رو می‌بوسید و با سرعت بیشتری کیرش رو تو کس مارال جلو و عقب می‌کرد. دست‌هاش رو دو طرف مارال ستون کرد. بازوهاش از قبل ورزیده‌تر شده بودن. به بدن مارال نگاه می‌کرد که از قبل توپرتر و جذابتر شده بود. با یه دستش سینه‌ی مارال رو گرفت تو دستش و به کردن ادامه داد. مارال غرق لذت شده بود و ایمان هم. مارال دستش رو از بالای سرش به مبل فشار می‌داد و از دیدن ایمان و حس کردن کیرش تا مرز ارضا شدن رسیده بود. وقتی گرمای آب ایمان رو تو کسش حس کرد، خودش هم ارضا شد.


ایمان همون‌طور روی زمین کنار مارال دراز کشید و میز رو عقبتر زد. هر دو نفس‌نفس می‌زدن. وقتی به خودشون اومدن و تازه فهمیدن که از شدت خواستن هم وسط خونه با چه وضعی روی زمینن زدن زیر خنده. مارال ایمان رو بوسید و وقتی خواست بلند بشه موهاش رو به یه طرف ریخت و تتوی پشت گردنش توجه ایمان رو جلب کرد. موهای مارال رو کامل کنار زد و پرسید: «این طرح چیه مارال؟» مارال گفت: «ققنوس.» یه تتوی مینیمال زیبا از ققنوس پشت گردنش زده بود تا همیشه یاد ارسلان باشه. ارسلان آتش گرفت تا از خاکسترش مارال جون دوباره‌ای بگیره. حالا مارال کنار ایمان این فرصت رو داشت تا به جای خودش و ارسلان زندگی کنه و از زندگی لذت ببره. این بهترین انتقامی بود که می‌تونست از سال‌های سختی که پشت سر گذاشته بود بگیره.


 
     
  
↓ Advertisement ↓
 
#22   Posted: 10 Nov 2020 15:17

 0 Star

ارسالها: 41
فصل دوم به زودی
با محوریت امیر، اشکان و پویا
 
     
  
 
#23   Posted: 20 May 2021 14:48
Streetwalker



ارسالها: 2795
تایپک بنا به درخواست نویسنده محترم جهت ادامه داستان در فصل دوم بازگشایی شد.
هر مردی در درونش یک دیوث درون و هر زنی در وجودش یک هرزه درون داره.
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 
#24   Posted: 20 May 2021 22:54

 0 Star

ارسالها: 41
فصل دوم


دوستان فصل دوم داستان ققنوس با روایت داستان‌های امیر، پویا و اشکان بعد از اتفاقات فصل 1 از امشب شروع میشه. سعی میکنم هفته‌ای حداقل 2 قسمت بذارم و خوشحال میشم در مورد هر قسمت و شخصیت‌ها و اتفاقات نظر بدید. این بار داستان رو همزمان با انتشار دارم مینویسم و میتونم از نظراتتون برای ادامه داستان استفاده کنم.

قسمت اول

نوروز 1405

ـ پویا بدو اون ویسکی‌ها رو هم بذار روی میز مشروبا الان میرسنا.
ـ خودت چلاقی مگه امیر خان؟ بذار دیگه.
ـ هیکلت ده برابر منه بعد انقدر گشادی. خجالت بکش.
ـ وای چقدر حرف میزنی تو. ای کاش با اشکان میرفتم واسه خرید مجبور نبودم تو رو تحمل کنم.
ـ واقعا ای کاش میرفتی. بود و نبودت که فرقی نداره.

امیر بلند شد و ویسکی‌ها رو روی میز گذاشت. برای بار چندم تمام بخش‌های ویلا رو چک کرد تا همه چیز برای یه پارتی فوق‌العاده آماده باشه. این دومین سالی بود که امیر، اشکان و پویا تعطیلات نوروز رو به ویلای خانواده‌ی امیر میومدن و دو هفته‌ی تمام پارتی میکردن و خوش میگذروندن.

ـ پویا خان صدای ماشین اشکانه حداقل برو کمک اشکان.
ـ رفتم بابا رفتم.

اشکان و پویا چند دقیقه بعد با سینی مزه‌هایی که اشکان خریده بود وارد شدن. حالا دیگه همه چیز برای شروع یه مهمونی به یاد موندنی آماده بود. ساعت نزدیک 9 بود که کم‌کم مهمون‌ها سر رسیدن. تا نیمه‌های شب نزدیک 50 دختر و پسر مشغول خوردن مشروب و رقصیدن بودن و صدا به صدا نمی‌رسید. پویا تو گوش دختری که باهاش می‌رقصید گفت: «بمون امشب رو دیگه.»
ـ گفتم بهت نمیتونم.
ـ بهونه میاری.
ـ بهونه چیه؟ گفتم با خانواده اومدیم تنها نیستم که بتونم شب بمونم.
ـ بگو ویلای دوستت میمونی. اونم که ببین چه مستی کرده امشب جفتتون بمونید همین جا.
ـ پویا گفتم نمیتونم دیگه اصرار نکن انقدر.
ـ دلسا جونِ من نه نیار.

دلسا که از اصرار پویا کلافه شده بود نوشیدنی‌ش رو گذاشت روی نزدیک‌ترین میز و رفت سمت دوستش که دولا شده بود و کونش رو رو به امیر که کاملا خودش رو بهش چسبونده بود میلرزوند. وقتی دلسا دست دوستش رو گرفت و رفت سمت اتاق، امیر رفت سراغ پویا: «گفتم یه بار خیرت به من میرسه‌ها. خاک تو سرت.»
ـ امیر حوصله ندارم نرو رو اعصابم.
ـ بابا برو راضیش کن حداقل 1 ساعت بمونه من یه سیخی به این دوستش بزنم.
ـ چقدر هَوَلی تو بابا. این همه دختر برو سراغ یکی دیگه. آخ ببخشید یادم نبود فقط پیرزنا بهت پا میدن.
ـ باز خوبه همونا به من پا میدن و مجبور نیستم مثل تو اینجوری التماس دختره رو بکنم.

صدای آهنگ و مهمون‌ها انقدر زیاد شد که دیگه حرف‌های همدیگه رو نمی‌شنیدن. اشکان که دیگه از شدت سر و صدا کلافه شده بود رفت بیرون ویلا. سیگارش رو روشن کرد و روی صندلی نشست و چشم‌هاش رو بست. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که احساس کرد کسی روی پاش نشسته. چشم‌هاش رو باز کرد و ملینا رو دید که دست‌هاش رو انداخته بود گردن اشکان. ملینا دختر صاحب ویلا روبرویی بود که تو مهمونی‌های سال قبل با اشکان آشنا شده بود. تو اون یه سال تو تهران هم چند باری با هم سکس کرده بودن ولی اشکان هیچ وقت برای جدی شدن رابطه پا پیش نگذاشته بود و ملینا هم با اینکه خیلی از اشکان خوشش میومد ولی دوست نداشت پیشنهاد بده و جواب رد بشنوه.

ـ سرت درد گرفته اشکان؟
ـ آره خیلی دیگه سر و صدا زیاد شد.
ـ اینجا هم که هنوز خیلی سر و صداش زیاده. بلند شو. بلند شو بریم.
ـ کجا؟
ـ بریم ویلای ما.
ـ نمیخواد بابا. خوب میشم.
ـ بیا بریم فقط خواهرم ویلاست که اونم سرش با دوست‌پسرش گرمه. میخوام سردردت رو خوب کنم.

اشکان این جمله رو که شنید از جا پرید و دنبال ملینا راه افتاد.

پویا هم همون موقع پشت سر دلسا و دوستش داشت به سمت در میرفت: «دلسا یادت باشه‌ها.»
ـ به خدا استاد گند زدن به حال آدمی.
ـ بابا چی میگم مگه؟ میگم جور کن بمونی دیگه.
ـ صد بار بهت گفتم نمیشه.
اشکان و ملینا که از در بیرون رفتن پویا چند قدم بلندتر برداشت و جلوی در وایساد.
ـ پویا برو کنار.
ـ دلسا چرا انقدر اذیت میکنی؟
ـ اونی که داره اذیت میکنه من نیستم.
دوست دلسا وسط جر و بحث دلسا و پویا رفت سمت باغچه و شروع کرد به بالا آوردن.
ـ ببین حالشو. بمونید امشبه رو دیگه.
ـ وای پویا آدم از دست تو دیوونه میشه به خدا.
ـ آخه اینکه نشد من نهایت ماهی یه بار بتونم درست و حسابی باهات باشم. گفتی نمیتونی بین من و اون پسره انتخاب کنی گفتم اکی هر چقدر بخوای من صبر میکنم که تصمیمت رو بگیری ولی اینجوری نمیشه که بخوای تا ابد هم با من باشی هم با اون. تو خانواده‌ت نمیذارن شب جایی بمونی بعد چه جوری نمیفهمن با دو نفر همزمان داری آشنا میشی؟
ـ خب میخوای با تو نباشم؟
ـ منتظر فرصت بودی نه؟
ـ نه من نمیخوام باهات بهم بزنم ولی اگه شرایط منو نمیتونی قبول کنی به زور هم نمیخوام نگهت دارم.
ـ آخه کدوم پسری این شرایط رو قبول میکنه؟ تا همین جاشم به خدا هیچ کس قبول نمیکنه.
ـ سامان که مشکلی نداره.
ـ سامان کسخله.
ـ درست حرف بزن پویا.
ـ ببخشید. حداقل زمان بده بهم. بگو تا کی قراره رابطه‌مون این شکلی بمونه.
ـ نمیدونم پویا. واقعا نمیدونم.

دلسا دوستش رو از کنار باغچه بلند کرد و از ویلا بیرون رفت. با دور شدن صدای ماشینش پویا هم ناامید و عصبی رفت سمت ویلا. امیر که بیرون ویلا داشت با تلفن حرف میزد همون موقع گوشی رو قطع کرد و به پویا گفت: «پویا جدی این دختره ارزش این همه اعصاب‌خوردی رو داره؟»
ـ امیر تو دیگه ول کن.
ـ کاری ندارم که دارم جدی سوال میکنم.
ـ لابد داره که انقدر دارم خودمو به آب و آتیش میزنم دیگه.

دلسا 2 سالی میشد که تو باشگاه بدنسازی پویا مشغول به کار بود. خود پویا هم غیر از مدیریت از مربی‌های باشگاه بود و از همون روز اولی که دلسا رو دیده بود بهش علاقه‌مند شده بود. خیلی زود هم این رو بهش گفته بود ولی بارها جواب رد شنیده بود. بالاخره بعد از چند ماه اصرار و نه شنیدن دلسا بهش گفته بود که با کسی تو رابطه‌ست ولی رابطه‌شون آزاده و مشکلی نداره با پویا هم بیشتر آشنا بشه. پویا اولش نمیتونست بودن تو همچین رابطه‌ای رو بپذیره و حتی دلسا هم کمی از چشمش افتاده بود ولی باز هم انقدر از دلسا خوشش میومد و انقدر اعتماد به نفس داشت که قبول کرد وارد این رابطه باشه و باور داشت که میتونه خیلی زود کاری کنه که دلسا قید سامان رو بزنه. علاقه‌ی دلسا و پویا به ورزش و کمپینگ باعث شده بود خیلی زود ارتباطشون قوی بشه و با هم زیاد وقت بگذرونن و پویا یک دل نه صد دل عاشق دلسا شده بود ولی دلسا راضی نمیشد به رابطه‌ش با سامان پایان بده. پویا چند باری سعی کرد خودش رو از این رابطه کنار بکشه ولی نمیتونست از دلسا دل بکنه. همیشه آرزوش بود که با دختری باشه که پایه‌ی ورزش و کمپینگش باشه. پرانرژی باشه و باهاش حرف واسه گفتن داشته باشه و دلسا همه‌ی این‌ها بود. موهای خرمایی، پوست سفید، بدن روی فرم و قد بلندش هم پویا رو مسحور خودش کرده بود. اگر پای سامان وسط نبود هزار بار ازش خواستگاری کرده بود ولی دلسا راضی به انتخاب بین پویا و سامان نمیشد و به نظر سامان هم مشکلی نداشت و فقط این پویا بود که داشت عذاب میکشید.

ـ خود دانی پویا خان ولی این چیزی که من میبینم آخر و عاقبت خوشی برات نداره.
ـ اینا نمیخوان برن؟ من که حوصله ندارم دیگه . اشکان هم که با ملینا رفت. تو هم اگه حال نداری تمومش کن برن دیگه.
ـ حال که دارم ولی هر کی رو دعوت کردیم با یه نره‌خر پا شده اومده اینجا. ماشالا همه تو این یه سال گذشته رِل زدن. یه دونه ملینا مونده بود که اشکان رفت بزنه توش. یکی هم دوست دلسا که جنابعالی ریدی توش.
ـ اونی که من دیدم تا صبح میخواست روت بالا بیاره اگه میموند.
ـ اه کثافت.

هر دو با خنده رفتن توی ویلا و امیر رفت سمت دی‌جی و ازش خواست زودتر جمع کنه که مهمون‌ها برن.

تو ویلای روبرویی اشکان پاهای ملینا رو داده بود بالا و مشغول خوردن کسش بود. صدای آه و ناله‌ی ملینا تمام اتاق رو برداشته بود. اشکان هنوز هم خیلی خوب میدونست چه جوری پارتنرش رو به اوج لذت برسونه. با وجود ریزجثه بودن ولی انقدر خوب از زبونش استفاده میکرد و کیر بزرگی داشت که کمتر کسی فقط به یه بار سکس باهاش راضی میشد. ملینا هم مثل اشکان ریزجثه بود و موهای بلوند کوتاهش ریخته بودن روی صورتش و نوک سینه‌های نه چندان بزرگش سفت شده بودن. دستش رو تو موهای اشکان مشت کرده بود و از حرکت زبون اشکان توی کسش و برخورد ته‌ریشش به کسش داشت نهایت لذت رو میبرد. اشکان هم هر چی بیشتر صدای آه و ناله‌ی از سر لذت ملینا رو میشنید کیرش سفت‌تر میشد. سرش رو از روی کس ملینا بلند کرد و سر کیرش که حالا کاندوم کشیده شده بود رو گذاشت روی کس ملینا. همون طور که تلمبه میزد با دست‌هاش سینه‌های ملینا رو هم گرفته بود و محکم فشار میداد. صدای هر دوشون انقدر بلند شده بود که خواهر ملینا اومد پشت در اتاق: «ملینا آرومتر آبروم رفت جلوی مسعود. تمام محله فهمیدن دارید چی کار میکنید.»
ملینا و اشکان زدن زیر خنده و معذرت‌خواهی کردن و وقتی خواهر ملینا رفت آرومتر به سکس ادامه دادن.

ـ تو دراز بکش من بشینم روش.
ـ جونم باشه.
ـ آخ خوبه؟
ـ عالیه.

همون طور که اشکان دراز کشیده بود ملینا روی کیرش بالا و پایین میشد. چند دقیقه به همین حال گذشت و اشکان آبش رو توی کاندوم خالی کرد و ملینا هم یه کم دیگه روی کیر نیمه شق اشکان بالا پایین شد و کسش رو مالید و ارضا شد.

ـ سردردت خوب شد؟
ـ آره چه جورم.
ـ اگه بخوای میتونی شب بمونیا. مامان بابا تا فردا ظهر نمیان.
ـ نه دیگه برم پیش بچه‌ها ویلا رو هم باید مرتب کنیم.

ملینا میدونست قضیه فقط تمیز کردن ویلا نیست و اشکان مثل همیشه داره از وقت گذروندن باهاش خارج از سکس طفره میره ولی باز هم مثل سابق چیزی نگفت چون دوست نداشت با جر و بحث همین رابطه‌ی معمولی و سکس‌های چند وقت یک بارشون رو هم از دست بده.

اشکان که برگشت ویلا امیر مشغول تمیزکاری بود و پویا هم یه گوشه بی‌حوصله دراز کشیده بود. امیر و اشکان که میدونستن پویا چقدر ناراحته بدون حرف مشغول جمع و جور کردن ویلا شدن.
 
     
  
 
#25   Posted: 22 May 2021 13:33

 0 Star

ارسالها: 41
قسمت دوم

بعد از تعطیلات نوروز اشکان، پویا و امیر به تهران برگشتن. بعد از مهاجرت خانواده‌ی اشکان، امیر و پویا بیشتر وقتشون رو تو خونه‌ی اشکان میگذروندن و از جایی به بعد همخونه‌ش شده بودن. امیر که تو کار بورس و رمزارز و سرمایه‌گذاری بود بیشتر از همه خونه بود. اشکان بسته به پروژه‌های طراحی داخلی که میگرفت ممکن بود چند روزی حتی به خونه سر هم نزنه. پویا هم از عصر تا آخر شب مشغول رسیدگی به باشگاه و تمرین دادن شاگرداش بود.
اون روز عصر پویا تازه حمام کرده بود و میخواست برای رفتن به باشگاه آماده بشه و با یه حوله که دور کمرش بسته بود مشغول آماده کردن وسایلش بود و امیر هم سرش به گوشیش گرم بود.

ـ پویا تو نمیخوای این پشم و پیلت رو بزنی؟ بابا حال آدم بد میشه. خیر سرت مربی بدنسازی‌ای. از بقیه یاد بگیر بزن اینا رو. حالا به ریشت کار ندارم ولی اینا رو بزن حالمون بد شد.
ـ مگه همه باید مثل هم باشن؟ من اینجوری حال میکنم. لابد تو خوبی که یه تار مو روی صورت و بدنت نیست.
ـ همین کارا رو میکنی دلسا محل نمیده بهت دیگه.
ـ چرا چرت و پرت میگی آخه؟ اتفاقا خودش میگه نزنم.
ـ بابا یه ذره اون مغزت رو به کار بنداز. اون پسره سامان رو ببین. صورت شش تیغ، گیسو کمند، به قول خودت یه تار مو به دست و پای طرف نیست. چه جوری دلسا هم از تو خوشش میاد هم از اون؟
ـ تو سامان رو از کجا دیدی؟
ـ تو اینستاگرام فالوش میکنم.
ـ تو غلط میکنی. من واقعا نمیدونم چرا انقدر به دوستیم باهات ادامه دادم یعنی روزی نیست منو حرص ندی. برو آنفالوش کن انقدر نرو رو اعصاب من.
ـ احمق دارم فالوش میکنم آتو ازش گیر بیارم که تو به دلسا برسی.
ـ اون مگه میاد تو همون پیجی که دلسا هم فالو میکنه آتو بده دست تو آخه؟
ـ دست من که نه ولی دست آرزو میده.
ـ آرزو؟
ـ فکر کردی با پیج خودم فالوش کردم اسکل؟ با پیج فیکمه. دارم کم کم بهش پیام میدم میخوام دلش رو ببرم.
ـ واقعا مریضی تو. (با خنده)
ـ چی شد؟ نیشت باز شد که. باز بگو امیر بده.
ـ حالا فکر میکنی جواب بده؟
ـ منو دست کم نگیر. یه کاری میکنم دلسا دیگه اسمش رو نیاره.
ـ ببین یعنی اگه این کارو بکنی هر کاری بخوای واست انجام میدم.
ـ یعنی اون پشم و پیلت رو میزنی حالمون به هم نخوره؟
ـ خفه شو دیگه روتو زیاد نکن.

##########

اشکان اون روز برای امضای قرارداد پروژه‌ی جدید قرار داشت. مثل همیشه چند دقیقه‌ای زود رسیده بود و تو ماشین منتظر بود. ملینا بهش پیام داده بود ولی اشکان حوصله‌ش رو نداشت و نمیخواست جواب بده. خیلی خسته بود ولی میدونست اگه چشم‌هاش رو روی هم بذاره ممکنه خوابش ببره و برای همین زودتر پیاده شد و رفت به سمت دفتر کارفرمای جدید. وارد دفتر که شد چشمش به منشی مهندس رجبی افتاد. یه دختر هم‌قد و قواره خودش با پوست سبزه، لب‌های درشت، ابروهای کلفت و موهای مجعد پرپشتی که به زور زیر شالش نگه داشته شده بودن. اشکان جلو رفت و خودش رو معرفی کرد. منشی ازش خواست که کمی منتظر بمونه چون مهندس رجبی مهمون داشت. نیم ساعت از ساعتی که قرار گذاشته بودن هم گذشت و خبری از مهندس رجبی نشد. اشکان تمام این مدت زیرچشمی مشغول نگاه کردن منشی بود. یه تفاوتی با بقیه دخترایی که تا حالا دیده بود داشت ولی نمیتونست بفهمه چیه. بالاخره مهندس همراه مهمونش اومد بیرون.

ـ به به اشکان جان چطوری؟ پدر چه طورن؟ ببخشید معطل شدی. برو داخل من الان میام.

اشکان هم سلام و احوال‌پرسی مختصری کرد و رفت داخل. مهندس رجبی یه مرد 65 ساله‌ی چاق و قد کوتاه با مو و ریش جوگندمی/سفید و دوست قدیمی پدرش بود که وقتی فهمیده بود اشکان تو کار طراحی داخلیه میخواست تغییر دکوراسیون ویلای فشمش رو بهش بسپاره. اشکان هیچ وقت ازش خوشش نمیومد و این بار هم فقط به اصرار پدرش این همکاری رو قبول کرده بود. مهندس رجبی از دید اشکان شارلاتانی بود که دومی نداشت. تمام مدت جلسه بیشتر از اینکه به حرف‌های رجبی گوش کنه فکرش پیش منشی بود. حتی چند باری درست متوجه سوالا نشده بود و نمیدونست چی باید جواب بده.

ـ خب اشکان جان پس من به خانم صدری میگم که نقشه و بقیه چیزا رو بهت بده. اگه چیز دیگه‌ای هم لازم بود با خودش هماهنگ کن منو که میبینی چقدر سرم شلوغه.
ـ باشه حتما. پس من فعلا رفع زحمت میکنم.
اشکان از خدا خواسته رفت پیش خانم صدری منشی مهندس برای هماهنگی باقی کارا.
ـ بفرمایید این نقشه و بقیه مدارک. برای بازدید ویلا هم هر وقت خواستید تماس بگیرید که با آقای مهندس هماهنگ کنم.
ـ ممنونم. مهندس گفتن اگه هر چیزی لازم شد با شما هماهنگ کنم. باید به دفتر زنگ بزنم؟ یا میتونم شماره‌تون رو داشته باشم که اگه کاری خارج از ساعت اداری پیش اومد بتونم پیداتون کنم؟

خانم صدری یه کم معذب شد ولی شماره رو داد. صداش هم برای اشکان خاص بود. انگار روزی یه پاکت سیگار میکشید.

ـ ممنونم. من اشکان هستم. به چه اسمی شماره‌تون رو سیو کنم؟
ـ صدری. سایه صدری.

##########

امیر که بین دوست‌هاش معروف بود به میلف‌باز بودن بعد از رفتن پویا به باشگاه، رفت به سمت خونه‌ی یکی از میلف‌هایی که باهاش در ارتباط بود. امیر به قدری عاشق سکس بود که براش سن و سال و حتی جنسیت فرقی نمیکرد. به قول خودش سوراخ رو گذاشتن واسه کردن حالا دیگه مال هر کی میخواد باشه. از جایی به بعد هم متوجه شده بود برای زن‌های سن بالا خیلی جذابیت داره و این کار رو براش راحت‌تر میکرد. حالا دیگه تقریبا 90 درصد کسایی که باهاشون سکس میکرد زن‌های بالای 50 سال بودن. اون روز داشت میرفت خونه‌ی سیمین جون. سیمین جون هم یه زن 50 ساله‌ی کمی تپل بود باموهای مش‌کرده نسبتا کوتاه که تازه 2 سال بود که شوهرش رو از دست داده بود.

ـ سلام سیمین جون. چه خوشگل کردی امروز.
ـ سلام عزیزم. زبون نریز بیا تو.

امیر وارد شد و یه لب ریز از سیمین جون گرفت و نشست روی مبل.

ـ کم‌پیدا شدی امیر. سرت جایی گرمه؟
ـ اِ سیمین جون این حرفا چیه؟ به خدا همش درگیر کارم.
ـ باشه منم باور کردم.
ـ بیا اینجا ببینم. بیا از دلت در بیارم.

سیمین نشست کنار امیر و امیر دستش رو انداخت دور گردنش و به محض اینکه لباش رو گذاشت رو لبای سیمین دیگه اثری از دلخوری تو چهره‌ سیمین مشخص نبود. جوونی با ظاهر امیر برای هر زنی تو اون سن و سال رویایی بود. همون طور که از سیمین لب میگرفت دستش رو برد تو لباسش و شروع کردن به مالیدن سینه‌های بزرگ و افتاده‌ش. سیمین که دستش رو برد سمت شلوار امیر و شروع به مالیدن کیرش کرد، امیر هم دستش رو برد تو شلوار سیمین و با انگشت وسطش مشغول مالیدن کسش شد.

ـ عجب پستونایی داری سیمین جون. چه کُسی.
ـ جون دلم.
ـ میخوریش یا بکنم؟
ـ اول میخورم.

سیمین کیر امیر که کاملا سیخ شده بود و سرش هم خیس بود رو درآورد و زبونش رو گذاشت روش و آروم آروم سرش رو برد پایین و شروع به خوردنش کرد.

ـ آه حسابی خیسش کن که میخواد بره تو کست.

چند دقیقه‌ای که گذشت امیر لباس‌های خودش و سیمین رو درآورد و همون جا روی مبل مشغول به کردن سیمین شد. با هر ضربه تمام بدن و مخصوصا سینه‌های سیمین حسابی میلرزیدن.

ـ ژله‌ی منی.
ـ امیرم. آه. جون دلمی.

امیر محکمتر تلمبه میزد و سیمین بلندتر آه میکشید. سیمین زودتر از امیر ارضا شد و امیر هم چند تا ضربه دیگه تو کس سیمین زد و آبش اومد.

ـ آخیش. رودست نداری به خدا سیمین جون.
ـ زود به زود بیای بیشترم بهمون خوش میگذره.

##########

پویا آخر شب خسته از کار و تمرین باشگاه رو بست و سوار ماشینش شد. تصمیم گرفت قبل از رفتن به خونه بره پیش دلسا.

ـ الو؟ دلسا؟
ـ سلام خوبی؟ چیزی شده؟
ـ سلام. مرسی بد نیستم. نه چیزی نشده. امروز دیر رسیدم رفته بودی الان اومدم دم خونه‌تون یه دقیقه ببینمت.
ـ پویا بابام تهرانه. گفته بودم بهت که وقتی خونه‌ست نمیتونم راحت بیام و برم. اونم این وقت شب.
ـ ای بابا. باشه اشکال نداره. مثل اینکه مهمونم دارید.
ـ آره فامیلای مامان اینجان.
ـ اونم هست؟
ـ قرار شد در مورد سامان حرف نزنیم دیگه.
ـ پس هست.

سامان پسرخاله‌ی دلسا بود و مدت‌ها بود که تمام فامیل منتظر ازدواجشون بودن ولی هر دو مدام از زیرش در میرفتن و میگفتن فعلا زوده. همین مسئله باعث شده بود پویا فکر کنه به خاطر اونه که دلسا نمیخواد رسما با سامان ازدواج کنه و امید داشته باشه که تهش میتونه دلسا رو فقط برای خودش داشته باشه. بعد از خداحافظی با دلسا ماشین رو روشن کرد که بره خونه ولی لحظه‌ی آخر نظرش عوض شد و تصمیم گرفت صبر کنه تا سامان از خونه‌ی پدر دلسا بیاد بیرون. میخواست یه بار دیگه درست و حسابی ببیندش. نیم ساعت چهل دقیقه‌ای معطل شد ولی بالاخره مهمونا اومدن بیرون. سامان مثل همیشه با صورت اصلاح شده و موهای بلند از پشت بسته با یه شلوار جین و لباس سفید آزاد و گردنبند بلندش که از لباس بیرون زده بود جلوی چشم پویا ظاهر شد. دوباره یاد حرف‌های امیر افتاد. واقعا زمین تا آسمون با سامان فرق داشت و نمیتونست درک کنه چطور ممکنه دلسا از هر دوی اون‌ها خوشش بیاد. سامان وسط کوچه وایساده بود و بقیه هنوز دم در بودن. پویا ماشین رو روشن کرد و برای یه لحظه فکر زیر گرفتن سامان از ذهنش عبور کرد. انقدر دلسا رو دوست داشت که دیگه نمیتونست حضور نفر سوم رو تحمل کنه ولی میدونست توانایی کشتن سامان رو هم نداره. صبر کرد تا سامان و بقیه برن و بعد با حال خراب رفت سمت خونه. حالا دیگه تنها امیدش امیر بود. باید هر جور شده یه آتویی از سامان میگرفت و اونو از چشم دلسا مینداخت.
 
     
  
 
#26   Posted: 23 May 2021 22:27


 1 Star

ارسالها: 187
سلام
داستانت رو هم فصل اول رو و هم فصل دوم رو امروز تموم کردم
تو فصل یک خیلی بیشتر میتونستی به داستان مانور بدی مخصوصا قسمت آخر ولی کلا داستان خوبی بود
باید ببینیم تو فصل دوم اتفاقات چطوری پیش میره و اینکه مارال و ایمان تو فصل 2 هستند یا نه
و با چه موضوعی وارد داستان میشن
غریبه ترین آشنا در میان دوستان
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
#27   Posted: 27 May 2021 14:30

 0 Star

ارسالها: 41
gharibe_ashena:
سلام
داستانت رو هم فصل اول رو و هم فصل دوم رو امروز تموم کردم
تو فصل یک خیلی بیشتر میتونستی به داستان مانور بدی مخصوصا قسمت آخر ولی کلا داستان خوبی بود
باید ببینیم تو فصل دوم اتفاقات چطوری پیش میره و اینکه مارال و ایمان تو فصل 2 هستند یا نه
و با چه موضوعی وارد داستان میشن

سلام ممنونم از کامنت و نقدت و خوشحالم داستان رو دوست داشتی
در مورد مارال و ایمان باید بگم که تو فصل 2 نقشی ندارن و شاید صرفا اشاره‌ای به اسمشون بشه. داستان مارال، ایمان و ارسلان تو همون فصل اول تموم شد و این فصل فقط مربوط به پویا، امیر و اشکانه. امیدوارم از ادامه‌ی داستان هم لذت ببرید
.
.
.
.
.
.
.
.

قسمت سوم

دو هفته از شروع همکاری اشکان و مهندس رجبی گذشته بود. اشکان از هر فرصتی برای رفتن به دفتر مهندس و تماس با خانم صدری استفاده میکرد. یه چیزی در مورد خانم صدری جذبش میکرد و میخواست هر جور شده بفهمه چیه. اون روز هم با اینکه نیازی نبود حضوری بره دفتر ولی رفته بود تا بتونه خانم صدری رو ببینه.

ـ سلام خانم صدری.
ـ سلام خوب هستید؟ قرار داشتید با آقای مهندس؟ من برای امروز زمانی تنظیم نکردم.
ـ نه این مدارک و نقشه‌ها رو باید براشون میفرستادم ولی چون سر راهم بود خودم آوردم.
ـ ممنون. لطف کردید. بدید من بهشون تحویل میدم.
ـ بفرمایید خدمت شما.

چند لحظه‌ای همون طور که خانم صدری مشغول جا به جا کردن مدارک و نقشه‌ها بود اشکان وایساده بود و نگاهش میکرد.

ـ چیز دیگه‌ای هم هست؟
ـ نه... اممم... راستش... میخواستم بدونم... میتونم یه شب شام دعوتتون کنم بیرون؟
ـ بله؟
ـ گفتم اگه دوست داشتید بریم بیرون بیشتر آشنا بشیم.
ـ نخیر. من نامزد دارم. قبل از اینکه به کسی پیشنهاد بدید بهتره مطمئن بشید از این بابت.
ـ ببخشید ولی من از حرف‌های مهندس متوجه شده بودم که مجردید برای همین هم پیشنهاد دادم. قصد توهین نداشتم.

خانم صدری که مشخص شده بود شوکه شده و انتظار نداشته که اشکان و مهندس رجبی در موردش حرف زده باشن نمیدونست چی باید بگه.

ـ ببینید خانم صدری؛ من واقعا قصد مزاحمت ندارم. فقط میخوام اگه شما هم مایلید خارج از محیط کار آشنا بشیم. همین. بازم اگه ناراحتتون کردم عذر میخوام.
ـ نه خواهش میکنم. ببخشید اگه تند جواب دادم. میتونم بپرسم مهندس رجبی دقیقا چی از من به شما گفتن؟
ـ هیچی هیچی. اصلا مستقیما بحث نشد فقط از بین حرفاشون فهمیدم شما مجردید و با مادربزرگتون زندگی میکنید. همین. (مهندس بین حرفاش به اشکان گفته بود که خانم صدری رو به خاطر اینکه تنهاست و باید خرج مادربزرگش رو هم بده به عنوان منشی نگه داشته وگرنه دوست نداشته کسی با این سر و شکل منشیش باشه.)
ـ هیچ چیز دیگه‌ای نگفتن؟
ـ نه چطور؟ (اشکان کمی مشکوک شده بود.)
ـ هیچی. به هر حال من جوابم منفیه ولی ممنون از پیشنهادتون.
ـ میتونم بپرسم چرا؟
ـ الان آمادگی آشنایی با کسی رو ندارم.
ـ حتی در حد یه شام؟
ـ حتی در حد یه شام.

اشکان که توقع نداشت اینجوری جواب رد بشنوه با قیافه‌ای گرفته خداحافظی کرد و رفت. تا شب هنوز حسابی دمق و عصبانی بود. از دست خودش عصبی بود که چرا پیشنهاد داده و انقدر اصرار کرده تا اینجوری نه بشنوه و ضایع بشه. انقدر کلافه بود که حوصله نداشت بره خونه. زنگ زد به ملینا. ملینا هم که ازخدا‌‌‌خواسته امکان نداشت به اشکان جواب رد بده. نیم ساعت بعد اشکان خونه‌ی ملینا و خواهرش بود.

ـ چی شد یادی از من کردی اشکان خان؟
ـ سرم درد میکرد گفتم شاید باز بتونی خوبش کنی.
ـ تو که میدونی دوای دردت همیشه پیش منه. پس چرا انقدر دیر به دیر میای؟
ـ ملینا به خدا حوصله ندارم اگه میخوای بحث کنی برم خونه.
ـ نه نه اشکال نداره بیا بریم تو اتاق. آیسا امشب خونه دوست‌پسرشه راحتیم.

اشکان به محض اینکه وارد اتاق شدن ملینا رو کشید سمتش خودش و شروع به بوسیدنش کرد. جوری محکم و سفت بغلش کرده بود و میبوسیدش که ملینا تعجب کرده بود ولی حرفی نزد چون نمیخواست هیچ بهونه‌ای دست اشکان بده واسه رفتن. یه شب هم یه شب بود و میخواست از کنار اشکان بودن نهایت لذت رو ببره. اشکان ملینا رو انداخت روی تخت و با حالتی عصبی شلوار راحتی و شورت ملینا رو درآورد.

ـ اَه کاندوم ندارم.
ـ قرص میخورم . اشکال نداره.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.

اشکان دکمه و زیپش رو باز کرد و شلوار رو کمی داد پایین و کیر شق‌شده‌ش رو از تو شورت بیرون کشید. ملینا منتظر بود تا اشکان تیشرت و شلوار خودش و تاپ ملینا رو هم دربیاره ولی اشکان همون طور با لباس خودش رو انداخت روی ملینا و کیرش رو کرد تو کسش. آه ملینا بلند شد. تا حالا اشکان رو اینجوری ندیده بود. هم داشت لذت میبرد و هم کمی از عصبی بودنش ترسیده بود ولی بازم چیزی نگفت. اشکان محکم‌تر از قبل داشت تلمبه میزد و یکی از سینه‌های ملینا رو هم که از تاپش انداخته بود بیرون با دستش فشار میداد و چند ثانیه‌ای میخورد و دوباره دیوانه‌وار تلمبه میزد. هر دو خیس عرق شده بودن مخصوصا اشکان تیشرتش کاملا خیس شده بود و قطره‌های عرق روی صورتش راه افتاده بودن. ملینا میدونست سکسشون با همیشه فرق داره ولی نمیدونست چرا. نمیدونست که اشکان تو اون لحظه داشت به خانم صدری فکر میکرد. به فرم بدنش. به موهاش مجعدش. به لب‌های درشتش. به سینه‌هایی که برای اون قد و هیکل خیلی بزرگ بودن. اشکان با تصور خانم صدری داشت ملینا رو میکرد و میخواست عصبانیتش از جواب نه رو اینجوری خالی کنه. وقتی اشکان آبش رو ریخت تو کس ملینا، بی‌اختیار چند ثانیه‌ای افتاد تو بغلش و بلند نشد. این برای ملینا از تمام مدت سکس لذت‌بخش‌تر بود. شروع کرد به نوازش موهای پشت سر اشکان. دوست داشت تا صبح تو همون حال بمونن ولی اشکان یه دفعه بلند شد. شلوارش رو کشید بالا و لباسش رو مرتب کرد.

ـ چرا بلند شدی؟
ـ من برم دیگه فردا هزار تا کار دارم؟
ـ یعنی چی برم؟ شب نمیمونی مگه؟
ـ نه دیگه امشب نمیتونم. یه شب دیگه.

ملینا باز هم تمام حرف‌هاش رو ریخت تو خودش. تحمل این وضع براش خیلی سخت بود. نمیخواست رابطه‌ش با اشکان فقط محدود به سکس باشه ولی نمیتونست نبودن اشکان تو زندگیش رو هم تحمل کنه. این علاقه‌ی یه طرفه داشت دیوونه‌ش میکرد و اون شب و رفتار عجیب و غریب اشکان هم بیشتر از همیشه اذیتش کرده بود. هیچ وقت چیزی جز احترام از اشکان ندیده بود ولی اون شب احساس میکرد تحقیر شده و تا صبح از این حس اشک ریخت.

##########

امیر چند هفته‌ای بود که حسابی تو ضرر بود و دل و دماغ هیچ کاری رو نداشت ولی به محض اینکه پای سکس وسط میومد نمیتونست نه بگه. با اینکه اون روز صبح رفته بود پیش سیمین جون و دو بار سکس کرده بود ولی برای شبش هم با ساناز قرار گذاشته بود. ساناز همون دوست ملینا بود که تو مهمونی مست کرده بود و حالش بد شده بود. بعدا شماره امیر رو از ملینا گرفته بود و زنگ زده بود برای اینکه همدیگه رو ببینن. شوخ بودن امیر و ظاهر جذاب و تیپ خوبی که داشت باعث میشد دخترها زود جذبش بشن ولی زیادی حریص بودنش برای سکس و صبور نبودنش خیلی زود همه رو فراری میداد برعکس زن‌های سن‌بالا که برای داشتن همچین پسری سر و دست میشکستن. امیر هم دیگه عادت کرده بود به این حس خوبی که از زن‌های سن‌بالا و تعریف‌هاشون میگرفت ولی هرازگاهی هم دوست داشت با هم‌سن و سال‌های خودش بخوابه. اشکان اما از اینکه امیر میخواست به دیدن ساناز بره اصلا حس خوبی نداشت.

ـ امیر نمیشه این یکی رو ول کنی بچسبی به همون پیرزنای خودت؟
ـ ببین اصلا به خاطر همین بی‌ادبیت میرم هم ساناز رو میکنم هم مامانش رو تا بفهمی دیگه به میلف‌های من نگی پیرزن.
ـ واقعا بیشعوری تو. اصلا هر بار فکر میکنم از این بیشعورتر نمیتونی بشی باز سورپرایزم میکنی.
ـ حالا که اینجوری شد میرم داداشش رو هم میکنم. ادامه بدی باباش رو هم میکنم.
ـ من نمیفهمم تو چی میخوری اینجوری میشی.
ـ اشکان خان ما خانوادگی عاشق سکسیم. خود سکس بهمون انرژی میده واسه سکس بعدی.
ـ ببین این دوست ملیناست ول کن جان من.
ـ آقا جان اولا که ملینا با من هم دوسته و خودش شماره‌م رو داده به ساناز. بعد هم که تو اول تکلیفت رو با ملینا مشخص کن بعد واسه من برو روی منبر.
ـ تکلیف چی؟
ـ مردک یه ساله دختره داره با هزار و یک روش میگه بیا وارد رابطه بشیم تو هی ناز میکنی. معلوم هم نیست چند شب پیش چه غلطی کردی انقدر ازت شکاره.
ـ به تو حرفی زده؟
ـ به من نه. به ساناز گفته ولی معلوم بود ازش خواسته به گوش من برسونه حتما. حالا چی کار کردی؟
ـ هیچی. خودم درستش میکنم.
ـ تو که جز سکس واسه چیزی سراغ اون بیچاره نمیری. حتما سکست بده دیگه. بیا پیش خودم 4 تا حرکت درست و حسابی بهت یاد بدم دختر مردم رو ارضا کنی حداقل.
ـ امیر فقط خفه شو.
ـ قدر منو نمیدونید دیگه. بابا مردم آرزوشونه یه دوستی مثل من داشته باشن ازش مهارت‌های سکس رو یاد بگیرن بعد شماها... کجا میری؟ وسط حرف آدم پا میشن میرن احمقا.

امیر اون شب چند ساعتی رو با ساناز گذروند. به خاطر سکس‌های صبح خیلی آب نداشت و برای اینکه از تک و تا نیفته به ساناز گفت ظهر داشته چرت میزده که خواب ساناز رو دیده و تو خواب آبش اومده. ساناز هم که ساده‌تر از این حرفا بود بیشتر ذوق کرده بود. امیر از دخترهای ساده و زودباور هم مثل زن‌های سن‌بالا خوشش میومد. امیر که داشت میرفت مامان ساناز رسید. اول نمیدونست باید قایم بشه یا نه که ساناز خیالش رو راحت کرد که مامانش اصلا مشکلی نداره. ساناز امیر و مامانش رو به هم معرفی کرد و کمی گپ زدن.

ـ خب من دیگه بیشتر از این مزاحم نمیشم.
ـ خواهش میکنم امیر جان چه حرفیه.
ـ ماشالا انقدر خوش‌صحبت و مهمون‌نوازید آدم دلش نمیاد بره.
ـ بی‌تعارف میگم شام بمون عزیزم.
ـ ایشالا یه شب دیگه. آدم از معاشرت با شما که سیر نمیشه.
ـ لطف داری عزیزم.

ساناز با امیر تا دم در رفت.

ـ خوب با مامانم لاس میزنیا. حواسم هست.
ـ اِ ساناز؟ من و لاس؟ میخواستم ببینم این چه مادری بوده که همچین دختری تربیت کرده که دیدم حدسم درست بوده.
ـ این زبون رو اگه نداشتی نمیدونستم میخواستی چی کار کنی.
ـ تو که میدونی من از انگشتم هم مثل زبونم خوب استفاده میکنم. از اون استفاده میکردم. (و خندید.)
ـ بی‌ادب. (ساناز هم آروم خندید و از هم جدا شدن.)

##########

فردای اون روز پویا که دستش موقع تمرین صدمه دیده بود، مونده بود خونه برای استراحت و داشت پیج سامان رو چک میکرد. هر چی عکس‌های بیشتری میدید بیشتر تعجب میکرد که چه طور ممکنه دلسا هر دوی اون‌ها رو به یه اندازه دوست داشته باشه و نتونه بینشون انتخاب کنه. از ظاهر گرفته تا سلیقه و هر چیزیشون با هم زمین تا آسمون فرق داشت. امیر همون موقع از بیرون برگشت.

ـ سلام چطوری؟ بهتر شد دستت؟
ـ سلام بد نیستم.
ـ چته باز برج زهر مار شدی؟
ـ امیر اون داستان آتو گرفتن از سامان چی شد؟
ـ دارم روش کار میکنم.
ـ چقدر طول میکشه دیگه؟
ـ بابا یارو خیلی شله. هر چی من عشوه میام این انگار نه انگار. مرتیکه یبس.
ـ بیار گوشیت رو ببینم.

امیر رفت کنار پویا روی مبل نشست و قفل گوشیش رو باز کرد. همون لحظه تو اینستا برای اکانت اصلیش پیام اومد و چند لحظه‌ای مشغول چت شد.

ـ الوووو. امیر برو تو آرزو دیگه.
ـ اِ آقا پویا این حرفای زشت یعنی چی؟ یعنی چی برم تو آرزو؟
ـ امیر میری تو اون اکانت کوفتی یا نه؟
ـ ببین یه دقیقه صبر کن الان میرم. اینو نگاه کن تو رو خدا. دارم مخشو میزنم.
ـ این کیه دیگه؟
ـ مریمه. مامان ساناز.
ـ امیییییییر. داری چه غلطی میکنی؟
ـ پویا تو دوست خوب منی. این باید بینمون بمونه.
ـ اشکان بفهمه نابودت میکنه.
ـ اشکان نمیفهمه دیگه.
ـ بابا مگه میشه تو هم با ساناز باشی هم با مامانش و لو نره؟
ـ به توانایی‌های من شک نکن.
ـ چقدر تو هَوَلی بابا.
ـ برو اصلا خودت مشکلت رو حل کن من هَوَلم نمیتونم.
ـ نه نه ببخشید. حالا برو تو آرزو.
ـ باز گفت برو تو آرزو. آرزو واسه من حرمت داره درست حرف بزن.
ـ امیر از همین پنجره پرتت میکنم پایینا.

امیر بالاخره رفت تو اکانتی که به اسم آرزو درست کرده بود و چتش با سامان رو نشون پویا داد. واقعا هم عکس خوبی انتخاب کرده بود و هم خوب عشوه اومده بود ولی سامان اصلا کوچکترین آتویی هم نداده بود.

ـ امیر این که اینجوری هیچ آتویی نمیده که. ای بابا.
ـ یه کم دیگه به من فرصت بده براش یه نقشه دیگه هم دارم.
ـ چی؟
ـ بذار اگه حدسم درست بود و نتیجه داد بهت میگم.
 
     
  
 
#28   Posted: 1 Jun 2021 14:04

 0 Star

ارسالها: 41
قسمت چهارم

اواسط خرداد بود و پویا و دلسا یکی از روزهای تعطیلات رو برای کمپینگ انتخاب کرده بودن. دو تایی صبح زود راه افتاده بودن که بتونن ازتمام روز استفاده کنن و شب برگردن. یه جای دنج و سرسبز که پیدا کردن نزدیک یه رودخونه چادر رو درست کردن و مشغول باز کردن وسایل و بعدش هم درست کردن آتش شدن. هر وقت برای تفریح از شهر بیرون میزدن تازه یادشون میافتاد چرا به هم علاقه‌مند شده بودن. برعکس وقت‌هایی که مدام در حال جر و بحث در مورد مسایل مختلف و مخصوصا سامان بودن، موقع کمپینگ به هیچ کس و هیچ چیز جز خودشون و طبیعتی که توش قرار داشتن فکر نمیکردن و همه چیز با نهایت آرامش پیش میرفت.

به خاطر پیاده‌روی طولانی که کرده بودن حسابی گرسنه‌شون شده بود و بساط ناهار رو کمی زودتر به راه انداختن. از باشگاه و شاگردهاشون حرف میزدن و جوجه‌ها رو کباب میکردن و میگفتن و میخندیدن و از هوا و صدای پرنده‌ها لذت میبردن. بعد از ناهار هم چای زغالی و خنکی آب رودخونه لذت همه چیز رو دوچندان کرده بود. نزدیک‌های عصر که هر دو چشم‌هاشون سنگین شده بود تصمیم گرفتن برن داخل چادر و چند دقیقه‌ای چرت بزنن. پویا وقتی دلسا رو محکم تو بغلش گرفته بود و دستش رو نوازش میکرد به این فکر میکرد که ای کاش زمان برای همیشه تو اون لحظه متوقف میشد. ای کاش هیچ وقت به اون شهر و آدم‌هایی که بین اون و دلسا قرار داشتن برنمیگشتن. تو همین فکر و خیال بود که دلسا سرش رو بلند کرد و به پویا نگاهی انداخت و لبش رو لب‌هاش گذاشت. همین کافی بود تا خواب از سر هر دوشون بپره. پویا یه دستش رو روی صورت دلسا گذاشت و محکمتر از قبل لب‌هاش روی لب‌های دلسا فشار داد. هر دو مشغول درآوردن لباس‌هاشون شدن و انقدر حشری شده بودن که نمیتونستن بیشتر از اون معطل کنن. دلسا در حالی که پشتش به پویا بود نشست روی بدنش و مشغول خوردن کیر پویا شد. پویا هم زبونش رو روی کس دلسا گذاشته بود و با سرعت تکونش میداد. صدای آه و ناله‌ی هر دو کمی بلند شده بود ولی مواظب بودن که زیاد سر و صدا نکنن. کیر پویا که کامل سیخ شد دلسا برگشت و نشست روش. دست‌هاش رو روی سینه‌های پر مو پویا گذاشته بود و خودش رو بالا و پایین میکرد. پویا از دیدن حرکت بدن و سینه‌های دلسا و حالت چهره‌ش که مشخص بود چقدر داره لذت میبره، حشری‌تر شد. همون طور که کیرش تو کس دلسا بود چرخید و حالا دلسا روی زمین دراز کشیده بود و پویا داشت تند تند تو کسش تلمبه میزد. عضلات هر دوشون منقبض شده بود و داشتن یکی از بهترین سکس‌هاشون رو تجربه میکردن. پویا که نزدیک ارضا شدنش شد کیرش رو بیرون کشید و با چند بار لمس کردنش آبش رو پاشید روی سینه‌های دلسا. میدونست هنوز دلسا ارضا نشده و برای همین کنارش دراز کشید و همزمان که ازش لب میگرفت با انگشتش کس خیس دلسا رو میمالید. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که دلسا هم ارضا شد و هر دو انقدر بی‌حال شده بودن که تو بغل هم افتادن و چند دقیقه بعد بی‌اختیار خوابشون برد. وقتی بلند شدن غروب بود و هر دو از وضعی که داشتن و بوی بدی که تو چادر پیچیده بود خنده‌شون گرفت و سریع مشغول تمیزکاری شدن. بعد از تماشای غروب آفتاب و یه چای زغالی دیگه شام رو هم همون جا خوردن و تو تاریکی برگشتن به سمت ماشین. دلسا که کمی از برگشتن تو تاریکی اونم تو جایی که آدمی اطرافشون نبود ترسیده بود محکم دست پویا رو فشار میداد و پویا هم دستش رو به آرومی نوازش میکرد که خیالش راحت بشه. اون روز یکی از بهترین روزهای رابطه‌شون بود و تو تمام مسیر برگشت تو ماشین پویا به این فکر میکرد که باید زودتر سامان رو کنار بزنه و دلسا رو فقط برای خودش داشته باشه.

##########


اشکان و ملینا هم بعد از اینکه اشکان بابت رفتار بدش از ملینا معذرت‌خواهی کرده بود و از دلش درآورده بود، تعطیلات رو با هم گذرونده بودن و اشکان کم کم داشت به این فکر میکرد که رابطه‌شون رو جدی کنه. میدونست ملینا خیلی دوستش داره و شاید دیگه هرگز نتونه کسی مثل اون رو پیدا کنه و خودش هم اگه کمی آسون میگرفت شاید میتونست جدای از سکس حس دیگه‌ای هم به ملینا پیدا کنه.

اولین روز بعد از تعطیلات بود و برای انجام آخرین کارهای ملک مهندس رجبی باید به شرکتش میرفت. از اون روزی که از خانم صدری جواب رد شنیده بود دیگه باهاش رو در رو نشده بود و مهندس رجبی رو هم تو خود ویلا میدید و کارها رو باهاش هماهنگ میکرد اما اون روز مجبور بود بره شرکت و دوباره با خانم صدری رو به رو بشه.

وقتی وارد شد خبری از خانم صدری نبود و کسی پشت میز ننشسته بود. خوشحال شد و رفت سمت اتاق مهندس رجبی. در زد و بعد از اینکه مهندس رجبی دعوتش کرد داخل وارد اتاق شد. وسط صحبت‌هاشون بودن که خانم صدری هم وارد اتاق شد. شال و مانتو جلو باز کرم و تیشرت و شلوار سفیدش باعث شده بودن رنگ پوستش حتی از قبل هم زیباتر به نظر برسه. اشکان بی‌اختیار محو زیبایی خانم صدری شده بود و کاملا فراموش کرد که داشته در مورد چی حرف میزده. خانم صدری وقتی خم شد تا شربت رو جلوی اشکان بذاره سینه‌هاش کاملا به چشم میومدن و اشکان بلافاصله مجبور شد پاش رو روی پاش بندازه که مشخص نشه سیخ کرده. زیبایی خاص خانم صدری براش عجیب بود. اصلا شبیه دخترهای دیگه نبود و همین برای اشکان خواستنی‌ترش میکرد.

وقتی جلسه‌ش با مهندس رجبی تموم شد، از اتاق بیرون اومد و دوباره چشمش به خانم صدری افتاد. با اینکه هنوز هم خیلی دوست داشت بیشتر باهاش آشنا بشه ولی به خاطر غروری که داشت و همین طور به خاطر تصمیمی که گرفته بود تا با ملینا وارد رابطه‌ی جدی‌تری بشه سریع خداحافظی کرد و رفت. تو ماشین که نشست تازه متوجه شد چقدر از دیدن خانم صدری با اون لباس‌ها حشری شده بود. مدام دولا شدنش و مشخص شدن سینه‌هاش جلوی چشم اشکان میومد و پیشابش شورتش رو کاملا خیس کرده بود.

به محض اینکه رسید خونه رفت حموم. اول میخواست کاری نکنه و شب بره پیش ملینا ولی تجربه‌ی قبلی باعث شد که از این کار منصرف بشه. چشم‌هاش رو بست و کمی شامپو کف دستش ریخت و با تصور خانم صدری مشغول جق زدن شد. انقدر حشری شده بود که موقع ارضا شدن بی‌اختیار آه بلندی کشید و امیر رفت در حموم.

ـ خوبی اشکان؟
ـ آره آره.
ـ فکر کردم یه صدایی اومد.
ـ نه نزدیک بود لیز بخورم.
ـ آره منم تو حموم جق میزنم بعضی وقتا کفش لیز میشه. (خندید.)
ـ برو گمشو عوضی. (خندید.)

##########


ـ وای امیییییر محکمتر. جرم بده. پاره‌م کن.
ـ ساناز جون یه کم حالا یواشتر این دفعه سومه دیگه نا ندارم.
ـ نه تو رو خدا تندتر. آیییییی. تندتر امیییر.
ـ دختر تو چقدر حشری‌ای. (عرق‌هاش رو از روی صورتش پاک کرد و تندتر تملبه زد.)
ـ آرهههه امییییر. وایییی. جرم بده. جنده‌ی توی کیه؟
ـ جان؟
ـ جنده‌ت کیه؟
ـ سانازه؟
ـ اوهوممممممم. آخخخخ. جووووونم. امیر تندتر.
ـ به خدا دیگه داره دود بلند میشه تندتر از این نمیشه. (ساناز ایستاده و رو به دیوار بود وامیر پای ساناز رو بالا داده بود و مشغول کردن بود و تمام بدنش از خستگی سکس میلریزد.)
ـ جای شوخی تندتر بکن. (خودش دستش رو گذاشته بود روی کسش و با سرعت کسش رو میمالید.)
ـ بابا تو چته امروز؟
ـ آخ. آه. چیه مگه؟ بده؟
ـ نه... اولاش عالی... بود... ولی الان... (از شدت نفس نفس زدن دیگه نمیتونست راحت حرف بزنه.)
ـ الان میام. واییی امیییییر. داره میاد. آخخخخ. (آبش پاشید بیرون و کیر امیر رو خیس کرد.)
ـ وای... باورم نمیشه بالاخره اومدی... (امیر از خستگی پخش زمین شد.)
ـ آب تو نمیاد دیگه امیر جونم؟ (خم شد سمت کیر امیر که کم کم داشت شل میشد.)
ـ الان جز هوا هیچی اون تو نیست. دست بهش بزنی پودر میشه.
ـ چقدر لوسی. همش میزنی به مسخره‌بازی. پسرای دیگه آرزوشونه جای تو باشن الان.
ـ دفعه بعد بگو یکی دو تاشون نیروی کمکی بیان پس.
ـ خیلی بیشعوری.

ساناز اون روز اومده بود خونه‌ی اشکان که دیگه میشد گفت خونه‌ی امیر و پویا هم بود. وقتی رفت حموم امیر هم که میدونست اشکان چقدر روی تمیزی خونه حساسه با همون بدن کوفته بلند شد و سریع مشغول تمیز کردن گوشه‌ی اتاق و پاک کردن آب کس ساناز شد. تا حالا دختری ندیده بود که انقدر دلش سکس بخواد. با خودش فکر کرد احتمالا دیگه رابطه‌ش رو با ساناز قطع کنه و به همون میلف‌هایی که کنترل سکس رو به خودش میدادن قانع باشه. اصلا نمیتونست پا به پای ساناز بیاد. از طرفی هم خیلی به مامان ساناز نزدیکتر شده بود و اگه میخواست اون رابطه رو جلو ببره بهتر بود دیگه با ساناز رابطه‌ای نداشته باشه.

بعد از رفتن ساناز گوشی رو برداشت و روی تخت دراز کشید و جواب پیام سیمین جون رو داد و برای آخر هفته باهاش قرار گذاشت. عکس جدید مریم (مامان ساناز) رو هم لایک کرد و براش چند تا ایموجی گل فرستاد. همین که اپ رو بست براش نوتیفیکیشن اومد که از طرف سامان براش پیامی ارسال شده. میدونست بالاخره نقشه‌ش جواب داده و اون آتویی که پویا خیلی منتظرش بود رو از سامان گرفته. با خوشحالی اپ رو باز کرد و عکس‌هایی که سامان فرستاده بود رو دید و به پویا پیام داد که زودتر بیاد خونه.
 
     
  
 مرد
#29   Posted: 2 Jun 2021 03:28

 0 Star

ارسالها: 28
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
#30   Posted: 18 Jun 2021 06:52

 0 Star

ارسالها: 12
به سلامتی اینم ناتمام موند...
 
     
  
صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA