انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 27 از 27:  « پیشین  1  2  3  ...  25  26  27

چطور در سن پایین کونی شدم



 
sib_1357
من نظرم اینه:
این طبیعی هست که وقتی جلوی یک نفر شلوارت رو می کشی پایین و اجازه می دی با کونت ور بره و به سوراخت دست بکشه و کیرشو تو کونت فرو کنه و آبشو اون تو تخلیه کنه، یعنی اسباب هوس رانی و حال کردن یک نفر دیگه رو فراهم کردی. جدا از اینکه آشنا باشه یا غریبه.
این که کدوم بیشتر حال می کنن مهم نیست. چون یکی از کردن دیگران و یکی از دادن به دیگران لذت می بره. مهم نوع نگاه اکثر جامعه هست.
در جامعه ما کسی که بکن هست، فرد پیروز این رابطه هست و کسی که کون میده فرد مغلوب. طی قرن ها حکم افراد پیروز جاری شده و افراد مغلوب محکوم به فرمانبرداری و اطاعت بودن.
حتی اگه تو در هنگام دادن بیشترین لذت دنیا رو هم برده باشی بهت می گن کونی و کونی کسیه که باید به بکن ها حال بده تا لذتشون کامل بشه. بر اساس همین تفکر اکثر فاعل ها دوس دارن این برتری رو به رخ یه کونی بکشن. بنابراین وقتی خودش رو به دست آوردن و در حال تقه زدن تو کونش هستن، خودش رو محق می دونه که به خونواده طرف فحاشی کنه تا لذتش بیشتر بشه. وقتی یه نفر داره کون می ده چطور می تونه از دست انداختن یه فرد غریبه به ناموسش (مثل خواهر، مادر، همسر، دختر و ...) جلوگیری کنه؟
یه عده از این حالت که تعبیر شده به بی غیرتی لذت می برن، یه عده بی تفاوتند و یه عده هم ناراحت می شن.
شاید اونی که ناراحت می شه کسی هست که از دادن خودش احساس حقارت می کنه. بنابراین این حس حقارت رو برای خونوادش نمی پسنده.
پس بهتره که این دیدگاه عوض بشه و این نگاه تغییر کنه تا بحث بی غیریتی یک کونی مطرح نشه.
     
  
زن

 
از اینکه آنقدر موشکافانه موضوع رو می‌بینی خوشحالم عزیزم. البته باور دارم نشان ندادن و پنهان کردن مشکل راه حل نیست گلم. فرد یا جامعه باید بدی رو ببینه و تشخیص بده که غلط یا اشتباه است. موضوع چگونه نشان دادنش در عین دور نشدن از موضوع اصلی است که درباره‌ی خاطرات تو بحث اروتیک داستان است. به هر حال خاطرات تو هستند و انتخاب با توست
     
  

 
sib_1357
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn

 
از درختکاری توی بیابون تا کون دادن توی اتوبوس
بعد از ماجراهای اون روز توی اتاق خطاطی، شبش همش توی فکر بودم. هم خوشحال بودم که هم زمان دو نفرتو کونم تلنبه زده بودن و هم ناراحت که پسری که اون همه دوستش داشتم، اصلا ارزشی برای این علاقه و دوست داشتن قائل نبود. اما وقتی به لحظه ای که مهدی کیرش رو ناگهانی توی کون رضا چپوند و باعث شد رضا از درد به جلو بپره و با این حرکت اون کییییر منحنیش رو تا دسته تو کون من فرو کنه، فکر می کردم، نزدیک بود آبم بیاد.
دو روز بعدش با همه دردی که داشتم، اما به درخواست مهدی با هم رفتیم توی اتاق خطاطی و یبار دیگه گذاشتم مهدی تا دسته بهم فرو کنه و اونجوری که دلش می خواد تقم رو بزنه. در حالی که روم سوار بود و داشت بهم تلنبه می زد گفت: هستی بازم رضا رو بیاریم و دو تایی ترتیبت رو بدیم؟ گفتم: مهدی، برام سخته به کسی که دوسش دارم و تو و رفیقم می کنیدش، کون بدم. اون قدرم رو نمی دونه. با حرفایی که راجع بهم زد، واقعا ناراحتم کرد. مهدی گفت: چرا فکر می کنی فقط منو رفیقت، رضا رو می کنیم؟ می دونی چند نفر بلندش می کنن و می برن می کننش؟ فقط امیدوارم تو رو به اون ها نفروشه. درسته که کون خیلی نرم و سفیدی داره، اما این اخلاقش بده. تو رو بگو که خامش شدی و کونی یه کونی دیگه ای شدی که همه می کننش.
گفتم: اگه همه می کننش پس چرا اینقدر از سوراخی دادن فراریه؟ مهدی گفت: کونش واقعا تنگه. اما یک کم هم فیلم بازی می کنه. فکر کن این همه کیر توی این سه سال که اومده دبیرستان توش فرو رفته. قبلش رو کار ندارم. اما حتما یه همچین کونی، قبلا هم به باد داده.
صحبت که به اینجا رسید، مهدی با یه تقه محکم گفت: کونت رو سفت کن که داره آبم میاد. می خوام یه جوری سفتش کنی که کیرم به راحتی از سوراخت در نیاد. آخه حیفه این آبه که من براش زحمت می کشم و تو نتونی تو سوراخت نگهش داری. یه طوری بازو بستش کن که اینگار داره کیرم و مک می زنه. گفتن این حرفا حسابی حشریش کرد و باعث شد آبش با فشار ته سوراخم خالی بشه. با راه گرفتن آب مهدی توی کونم، عملا کار مهدی باهام تموم شد. قبل از این که از هم جدا بشیم، قرار گذاشتیم یبار دیگه که زمان مناسبی باشه، یه سکس سه نفری بریم. شاید مهدی کمک کرد و منم رضا رو کردم.
اما فردای اون روز، روز خوبی برای هیچ کدوممون نبود. زمانی که با رضا توی حیاط مدرسه داشتیم صحبت می کردیم، مدیر مدرسه به سمتمون اومد و رضا رو با خودش برد. چند لحظه بعد فریادهای رضا همراه با گریه توی راهرو ساختمون پیچید. من و مهدی به سرعت دویدیم طرف دفتر مدیر مدرسه. با تعجب به گریه ها و داد و فریاد رضا نگاه می کردیم. مدیر مدرسه با ناظم صحبت کرد که رضا رو همراهی کنن تا بره خونشون. از رضا پرسیدم: رضا جان چی شده؟ رضا مثل ابر بهاری گریه می کرد. مدیر به من گفت برو سریع کتاب و کیفش رو از کلاس جمع کن و زود برگرد. رضا بدون این که حرفی بزنه و درحالیکه به شدت گریه می کرد با ناظم مدرسه از مدرسه خارج شد. بعد از رفتن رضا و ناظم، مدیر مدرسه بهمون اطلاع داد که پدر دوستتون در اثر صانحه فوت کرده و رضا پدرش رو از دست داده.
عجب خبر وحشتناکی بود. همه توی بهت فرو رفته بودیم. در یک لحظه همه چیز رضا به هم ریخت. چند روز از این حادثه گذشت. توی این چند روز رضا مدرسه نمی اومد. تقریبا 10 روز بعد در حالیکه قیافه ش داغون بود، اومد مدرسه و با هممون خداحافظی کرد و برای همیشه از پیشمون رفت. با فوت پدر رضا، چون اینجا فامیلی نداشتن، مجبور شدن برگردن شهر خودشون.
رفتن رضا ضربه سختی برام بود. تا چند روز با هیچکس حرف نمی زدم. توی تموم این روزا مهدی خیلی هوام رو داشت و کمکم می کرد تا بتونم از این حالی که دارم، خودم رو رها کنم.
معمولا زنگ های تفریح رو بیرون نمی رفتم. یه روز صبح قبل از صبحگاه، مهدی اومد توی کلاسمون و گفت: یه اتوبوس اومده جلوی مدرسه و برای کاشت درختچه و نهال، داوطلب می خواد. مدرسه هم موافقت کرده هر کی دوس داره می تونه بره. ممکن تا دیر وقت طول بکشه، اما مدرسه به خونواده ها خبر می ده. من می خوام برم. اومدم که تو هم بیایی و با هم بریم. برای عوض کردن حال و هوای تو هم خوبه. منم دلم پوسید از این حالی که تو داری.
پیشنهاد خوبی بود. کتابام رو جمع کردم و بعد از اجازه از مدیر مدرسه به اتفاق بقیه داوطلب ها با یه اتوبوس به سمت جایی که قرار بود بریم و نهال ها رو جابجا کنیم و یا بکاریم، راه افتادیم. جایی که رفتیم مثه بیابون بود نه سایه، نه سرسبزی، نه آب و نه ... . باید نهال هایی که توی یه سری گلدون بودن رو از یه مکانی که پر از نهال های کوچولو بود، بار کامیون می کردیم و می بردیم جای دیگه واسه درخت کاری کمربندی های اطراف شهر. این مسیر رو چند بار با مهدی رفتیم و هر بار که مهدی منو می برد پشت درختچه ها، تا یه کم دستمالی می کرد و کونم رو می مالوند، یکی سر می رسید و برنامه کنسل می شد. هر دوتامون دیگه ناامید شدیم.
یبار که برای بردن گلدون های نهال سوار کامیون شدم، مهدی گفت: من دیگه نمیام. دهنم گائیده شد از بس توی این مسیر خاک رفت تو حلقمون. جایی هم که پیدا نشد تا یه حالی باهات بکنم. ترجیح می دم همینجا بمونم. بهش حق می دادم. اما من سوار کامیون شدم و برگشتم به سمت نهالستون. بچه هایی که باهام بودن، شروع کردن به دست به دست کردن نهال هایی که باید حمل می شدن. توی نهالستون یه پسره بود که اهل افغانستان بود. منو صدا کرد و گفت: یه تعداد گلدون هم اون پشت هست که باید بیاریمشون جلو. وقتی رفتیم پشت نهالستون، یه آلونک بود که با شاخه ها و برگای درختا درست شده بود. پسر افغانی گفت: تا بقیه نهال ها رو بار می زنن، تو یه کم اینجا استراحت کن. هر بار که رفتی و برگشتی، دیدم چقدر کار می کردی. حتما خسته شدی. ازش تشکر کردم و وارد آلونک شدم. به نظرم کمی از خودم بزرگتر بود. برام آب خنک آورد و پرسید چند سالمه. گرم صحبت بودیم که صدای راه افتادن کامیون رو شنیدم. از آلونک اومدم بیرون و به سمت جلوی نهالستون راه افتادم. اما وقتی رسیدم، دیدم کامیون از ما دور شده و من جا موندم.
پسر افغانی که اضطراب منو دید گفت: نترس. باز هم برمی گرده. کلی نهال مونده که باید برای کاشتن برده بشه. تا کامیون برگرده، بیا بریم نهال های اون پشت رو بیاریم جلو. با هم برگشتیم پشت نهالستون. ازش پرسیدم: تو اینجا تنهایی؟ گفت: نه. اما دوتا از هم میهنام هم هستن که غروب میان پیشم. ما همینجا زندگی می کنیم.
اسم اون پسر نصیر بود. با هم مشغول جابه جا کردن گلدون ها شدیم. هر بار که دولا می شدم تا گلدونی رو بلند کنم، احساس کردم، نصیر خودش رو بهم نزدیک می کنه و سعی می کنه خودش رو اتفاقی بهم بمالون. اولش به روی خودم نیاوردم. اما دیدم این رفتارش داره علنی تر می شه. بهش گفتم: چرا هربار که من خم می شم تو میای پشت من؟ نصیر گفت: یه چی بگم ناراحت نمی شی؟ گفتم: تا چی باشه. نصیر گفت: با اون دوستت که با هم می اومدین نهالستون رابطه داری؟ گفتم: منظورت چیه؟ داری پرو می شیا. نصیر اومد جلوتر و دستش رو برد سمت کونم و گفت: من دیدم می بردت پشت اون درختچه ها و دستمالیت می کرد. در همون حال دستش رو رسوند به کونم و یکی از لپای کونم رو توی مشتش گرفت و یه فشار داد. خودمو ازش جدا کردم و با عصبانیت گفتم: دستت رو بکش. اما نصیر در جوابم گفت: کاریت ندارم. فقط بذار یه کم کونت رو بمالم. گفتم: تو خواب ببینی. نصیر گفت: ببین از وقتی دیدم رفیقت کونت رو دستمالی می کنه، کیرم شق شده برات. الانم بذار تا کامیون برنگشته یه کم کونت رو بمالم. در همون حال دستش رو برد سمت کیرش و درحالی که کیرش راست شده اش رو توی شلوارش جابجا می کرد دوباره اومد به سمتم.
بدون این که بهش توجهی کنم، رفتم سمت یه سری از گلدون ها و خم شدم تا برشون دارم. اما به محض این که دولا شدم، نصیر از پشت چسبید بهم و کمرم رو گرفت. بعد از مدتها، دوباره یه افغان بهم گیر داده بود و می خواست تقم رو بزنه. یاد نجیب افتادم. یاد ملا افتادم و همه اون افغان هایی که توی ساختمون های نیمه کاره می کردنم و از سفیدی و نرمی و کوچیکی کونم لذت می بردن. اما دوس نداشتم به این زودی وا بدم. بنابراین شروع کردم به تقلا. اما نصیر که حسابی حشری شده بود، در همون حال منو روی کیرش بلند کرد و به سمت آلونک کشوند. می دونستم ببرتم داخل آلونک، کارم تمومه و کونم رو به باد دادم. سعی کردم خودم رو از دستش نجات بدم. این کار باعث می شد تا اون جری تر بشه و اگه بخواد منو بکنه، سنگ تموم بذاره و حسابی از خجالت کونم دربیاد.
بالاخره نصیر کشون کشون منو برد توی آلونک و به یه حرکت به شکم روی زمین خوابوندم. دست انداخت توی کمرم و شلوارم رو کشید پایین. بند شلوار خودش رو هم باز کرد و چند ثانیه بعد درحالیکه کیرش رو کشیده بود بیرون، روم خوابید و کیر شق شده و داغش رو گذاشت لای لپای کونم و خودش رو تکون می داد. در حالیکه حسابی حشری شده بود توی گوشم گفت: بذارم توووووش؟ با سر گفتم نه. شروع به التماس کرد. میگفت: درد نداره. زود آبم میاد. اذیتت نمی کنم. منم داشتم حشری می شدم. اما نمی خواستم بفهمه که منم دوس دارم برم زیر کیرش و دوباره کیر یه افغان رو توی کونم حس کنم. فقط برای اینکه نشون بدم می خوام از زیرش فرار کنم، کونم رو طوری تکون می دادم که بیشتر حشریش کنم.
همینطور هم شد. وقتی دید نمی ذارم بکنه توی کونم، یک دفعه از روم بلند شد. یکی محکم زد توی سرم. یکی هم محکم تر زد روی کونم و گفت: کس کش نمی تونی مثه بچه آدم کون بدی؟ باید به زور بکنمت؟ من که انتظار چنین رفتاری نداشتم، بدون حرکت روی شکم دراز کشیدم و تکون نخوردم. نصیر دوبار اومد روم. لپای کونم رو از هم باز کرد و لای کونم تف انداخت. بعد کیرش رو گذاشت رو سوراخم و با فشار کییییرش رو تپوند بهم. با اینکه کیر بزرگ و کلفتی نداشت، اما اولش خیلی دردم اومد و سعی کردم خودم رو از زیرش بکشم بیرون. اما دررفتن از زیر کیر این جوون افغان حشری کار راحتی نبود.
یه کم که کیرش تو کونم عقب جلو شد، دیگه راه سوراخم باز شد و درد جای خودش رو به لذت داد. نصیر وقتی دید تسلیمش شدم، شدت تلمبه هاش رو بیشتر کرد و بعد از چندبار عقب و جلو کردن و چنگ زدن به لپای کونم، آبش رو توی کونم خالی کرد.
در همون حال صدای کامیون که به نهالستون نزدیک می شد رو شنیدیم. سریع خودمو مرتب کردم و از آلونک زدم بیرون. نصیر هم زود رفت اون طرف نهالستون. انگار نه انگار تا چند دقیقه قبل اونجا کون یکی به گا رفته و توی سوراخش پر از آب منی شده.
تا بچه ها مشغول بار زدن نهال ها شدن، منم رفتم توالت و خودم رو شستم. وقتی برگشتیم پیش بقیه، مهدی پرسید چرا با بچه ها برنگشتم. بهش گفتم که از ماشین جا موندم.
اونروز تا بعدظهر زیر نور خورشید کاملا برشته شدیم. وقتی اتوبوس اومد دنبالمون که برگردیم، دیگه هوا تاریک شده بود. منو مهدی همون صندلی اول نشستیم. ناظم مدرسه هم همون جلو، کنار شاگرد اتوبوس نشست. بقیه بچه ها هم اتوبوس رو پر کردن و راه افتادیم. یه کم که رفتیم چشام داشت گرم خواب می شد که دیدم مهدی دستش رو آورد و گذاشت روی رونم. یه نگاه بهش کردم و گفتم: مهدی، اینجا؟ مهدی گفت: فکر می کردم امروز می تونم بعد از مدتها وسط طبیعت و دار و درخت یه حال حسابی با هم بکنیم. اما یه سرپناه هم واسه در امان موندن از نور خورشید نبود. اما دیگه نمی تونم. گفتم: می خوای اینجا، توی اتوبوس، پشت سر ناظم مدرسه منو بکنی؟ دیونه شدی؟ مهدی خندید و گفت: نه دیوونه. قرار نیست تو رو بکنم. اما توی این اتوبوس تاریک که بچه ها همه از خستگی خوابشون برده و جز راننده که پشت فرمونه، کسی بیدار نیست، دستت رو ببر داخل شورتم و یه جق حسابی برام بزن. اون دستای نرمت که به کیرم بخوره، آبم میاد.
دستم رو بردم سمت کیرش. دیدم زیپش رو باز کرده و آماده هست. در حالیکه مدام حواسم به ناظم بود که یک دفعه برنگرده و مچمون رو نگیره، دستم رو بردم توی شلوار و شورت مهدی. کیرش مثه سنگ شده بود. دستم که داغی کیرش رو لمس کرد، با اینکه نصیر تقم رو زده بود و زیر کیرش حال کرده بودم، اما بازم کل بدنم شل شد. دلم می خواست همونجا بکشم پایین و بشینم روی کیرش. هم به مهدی یه حال اساسی بدم و هم خودم عطش سوراخم رو بنشونم. کمتر از سه یا چهار دقیقه آب مهدی اومد. هم روی دست من ریخت و هم داخل شورت خودش. بوی آب منی جایی که ما بودیم پیچید. سریع دستم رو از شلوار مهدی بیرون کشیدم و خودم رو زدم به خواب. چون پنجره های سمت ما باز بود، خوشبختانه قبل از آبروریزی، باد بوی آب منی رو توی اتوبوس پخش کرد و از جایی که ما بودیم بیرون رفت. چند دقیقه بعد ناظم مدرسه بلند شد و یبار تا ته اتوبوس رفت و برگشت.
توی مسیر یه سری از بچه ها پیاده شدن. یه سری هم جلوی مدرسه پیاده شدن. ناظم از ما پرسید شما کجا پیاده می شین؟ من و سه نفر دیگه مسیرهامون رو که گفتیم، راننده اتوبوس گفت: به مسیر من می خوره و می تونم تا یه جایی ببرمشون. ناظم هم که خیالش از طرف ما راحت شد، جلوی مدرسه پیاده شد. توی مسیر اون سه نفر هم پیاده شدن. راننده مسیر منو دوباره پرسید. وقتی بهش گفتم، راننده گفت: چه شانسی داری پسر، تا نزدیک مسیرت می تونم ببرمت. همینطور که توی مسیر می رفتیم، پیچید توی یک خیابون خلوت و نسبتا تاریک و نگه داشت. از صندلیم بلند شدم و پرسیدم: من باید اینجا پیاده بشم؟ گفت: نه پسر جون، من یه کاری دارم. انجامش که بدم، راه می افتیم. گفتم: من دیگه مزاحم شما نمی شم. شما به کارتون برسین. بقیش رو خودم می رم. راننده از پشت فرمون بلند شد و اومد به سمتم. وقتی بهم رسید، دستم رو گرفت و درحالیکه به سمت انتهای اتوبوس می بردم گفت: اتفاقا شما باید کار ما رو راه بندازی. با تعجب گفتم: من؟ چه کاری؟ راننده گفت: همون کاری که واسه اون پسره که بغل دستت نشسته بود، کردی. قلبم از حرکت ایستاد. در حالیکه نفسم گرفته بود پرسیدم: کدوم کار؟ راننده گفت: همون کاری که با کیر اون پسره کردی. حالا دستت رو بکن توی شلوارم ببین کیر من بهتره یا اون پسره. شاید از کیر منم خوشت اومد! گفتم: این حرفا چیه؟ من می خوام پیاده شم. گفت: باشه پیاده می شی. اما بعد از این که به من و شاگردم یه حال مشتی دادی. کس کش یه طوری آب پسره رو آوردی که بوی آب منیش جلوی اتوبوس رو پر کرده بود، حالا می گی کدوم کار. طفره نرو. همه رو توی آینه دیدم.
راه فرار نمونده بود برام. صدای راننده منو به خودم آورد. دستم رو گرفت برد سمت کیرش و گفت زود باش. باورم نمی شد به این راحتی لو رفته باشم. اما هیچ چاره دیگه ای نداشتم. زیپش رو کشیدم پایین و از لای زیپش دستم رو رسوندم به کیرش. بعد از مدت ها دوباره یه کیر مردونه و حسابی روبروم بود. کمربندش رو باز کرد و کامل درش آورد. دورش پر از پشم بود و بوی عرق می داد. اما حسابی تپل و جا افتاده بود با تخمای بزرگ و آویزون. دلم لرزید. راننده گفت: برام بخورش. لبه صندلی نشستم و کیرش رو کردم توی دهنم. از بوی عرقش و خیسی زیر تخماش، حالم بد شد. با هر بار که می کردش توی دهنم، عوق می زدم. بعد از چند بار که کیرش رو کرد توی دهنم، گفت: روش تف بنداز. کیرش رو براش تف مالی کردم و بدون این که بذارم بهم حرفی بزنه، پشتم رو بهش کردم و شلوارمو کشیدم پایین.
راننده با دیدن سفیدی کونم گفت: جووووون. عجب کونی داری. سولاخی بریم؟ من که بعد از چند روز دوباره شانس بهم رو کرده بود و در یک روز داشتم دوبار کون می دادم و دلم هوس کیر مردونه کرده بود مثه خودش گفتم: سولاخی بریم. به شرطی که بلد باشی با سولاخم چکار کنی. کف دستم تف انداختم و کشیدم لای کونم. راننده اومد جلو و کیرش رو گذاشت کف دستم. گفت: بزن توش ببینم بلدی. به محض این که سر کیرش رو روی سوراخم گذاشتم و داغی سوراخم رو حس کرد، کمرم رو گرفت و یه ضرب زد تو سوراخم. وقتی خایه هاش چشبید به لپای کونم گفت: ببینم کونی مدرسه تونی؟ گفتم: چطور مگه؟ گفت: لاشی، کیییرم یه ضرب تا دسته بهت فرو رفت. خم شو ببینم. نکنه وقتی بقیه نهال می کاشتن، این پسره داشت نهالش رو توی تو می کاشت؟
همزمان با این که روی صندلی خم شدم، با دستام لپای کونم رو از هم باز کردم و گفتم: ببین چی رو داری می کنی. راننده گفت: جووووون. قربون اون سولاخ داغت. وازش کن توش رو ببینم. لاش رو براش باز کردم تا از کونی که داره می کنه نهایت لذت رو ببره. انگشتام رو کردم تو سوراخم و از دو طرف کشیدمشون تا کامل باز بشه. با دیدن له له زدن سوراخ کونم واسه کیر کلفتش، حشری شد و با ضربه های محکم کمرش، آب منیش رو ته سوراخم خالی کرد.
کارش که تموم شد، شاگردش رو صدا کرد که اونم بیاد کونی رو که بلند کرده بودن رو بگاد و اون هم صفایی بکنه. کیر شاگردش خیلی بزرگ نبود اما تلنبه زدناش محکم و جوندار بود. با تلنبه هایی که می زد، سوراخم رو کامل باز کرد و صدای شالاپ شلوپ تقه هاش توی اتوبوش پیچید. وقتی شاگرد راننده هم آبش رو ریخت توی کونم، به راننده گفت: تمومه. بریم. دو نفری چه حال خوبی به سوراخم دادن. راننده گفت: هربار خواستی کون بدی، ما در خدمتیم. می بریمت یه جای با صفا و اونجا یه طوری می کنیمت که از کون دادن به ما نهایت لذت رو ببری.
     
  
مرد

 
بی صبرانه منتظر قسمت بعدیت هستم عزیزم❤️
amir cockuld
     
  

 
amirkhankoni
از اسن که بهم انرژی میدی ممنونم.
     
  

 
سکس با دوستای کوروش
مدرسه آخرین روزهای خودش رو سپری می کرد. روزهای پایانی امتحانات بود. مهدی، آخرین سالی بود که در دبیرستان درس می خوند. بعدش، اگه دانشگاه قبول نمی شد، باید می رفت خدمت سربازی.
آخرین امتحان رو که دادیم، قبل از این که کلید اتاق خطاطی رو تحویل بده، یبار دیگه منو برد و یه دل سیر ترتیبم رو داد. وقتی داشت تو کونم تقه می زد، ازم پرسید: یه سوال بکنم قول می دی راستش رو بگی؟ گفتم: بپرس. گفت: اون روزی که رفتیم برای درخت کاری رو یادت میاد؟ گفتم: آره. چطور مگه؟ گفت: اونروز من نتونستم تو رو بکنم، اما حدس می زنم وقتی برای آوردن نهال ها رفتی و برنگشتی، نتونستی کونت رو حفظ کنی، درسته؟ یه کم جا خوردم و پرسیدم: منظورت چیه؟ مهدی گفت: بچه هایی که باهات بودن، وقتی برگشتن گفتن که تو با اون افغانیه که اونجا کار می کرد، رفتی اون پشت و انگار مخصوصا جا موندی. یه خنده کردم و گفتم: تو منو با حرف بچه ها می خوای قضاوت کنی؟ گفت: قضاوتت نمی کنم، کون خودته. اما دوس دارم بدونم بهش دادی یا نه.
کونم رو یه کم دادم بالاتر تا فرو رفتن کیییییر مهدی تو کونم، عمیق تر بشه. بعد بهش گفتم: من بهش کون ندادم، اما اون منو بزور کرد. بردم توی آلاچیقش و بزور خوابوندم کف آلاچیق و تا دسته بهم فرو کرد. همش هم تقصیر تو بود. وقتی داشتم براش تعرف می کردم، ضربه هاش رو محکم تر کرد و گفت: کس کش، تو کون دادی. بعد کون دادنت رو می ندازی تقصیر من؟! گفتم: بله تقصیر تو بود. چون وقتی همش دستمالیم می کردی و منو می کشوندی پشت نهال ها، اون پسره دیده بود. از همون جا برام تیز کرده بود. وقتی برگشتیم برای بردن نهال، وقتی دید تو باهام نیستی، نقشه کردن منو کشید و توی آلاچیقش حسابی تو کونم عقب جلو کرد.
تا گفتم آبش رو تا قطره آخر تو سوراخم خالی کرد، مهدی با یه ضربه محکم کییییرش رو چسبوند ته سوراخم و آبش رو با فشار ته کونم خالی کرد.
این آخرین باری بود که مهدی منو می کرد و بعد از تعطیل شدن دبیرستان، دیگه ازش خبری نشد. رضا هم که بعد از فوت پدرش، کلا رفتن شهر خودشون. کوروش هم بعد از تعطیلات رفتن مسافرت. با کس دیگه ای هم رابطه نزدیک نداشتم که بخوام باهاش سکس کنم.
یه روز که حسابی حوصله ام سر رفته بود، یاد کوروش شاگرد اول کلاسمون توی دوران راهنمایی افتادم. همونی که دوساله های کلاس می کردنش و اونم تق منو زد تا به کسی نگم کوروش رو کونی کردن. آخه پدرش مهندس بود و مادرش فرهنگی. خودشم که اول شاگرد. خیلی براش بد می شد اگه بقیه می فهمیدن پسری که توی یه همچین خونواده ای بزرگ شده، چطوی شده که کون می ده. تصمیم گرفتم برم و یه سر بهش بزنم.
فردای اون روز رفتم محلشون. تا حدودی محلشون عوض شده بود. اما خونه کوروش هنوز همون شکلی بود. پیش خودم فکر می کردم وقتی زنگ بزنم و بیاد جلوی در و منو ببینه، چه عکس العملی از خودش نشون می ده. منم خیلی هیجان داشتم. آخه کوروش یکی از بهترین رفیقام بود که خیلی وقتا با هم درس می خوندیم و تا قبل از اون اتفاق کوفتی، زیاد خونه هم می رفتیم. دستم رو روی زنگشون گذاشتم و بعد از کنار گذاشتن تردیدهام، انگشتم رو روی شاسی زنگ فشار دادم. بعد از چند ثانیه برای بار دوم زنگ رو فشار دادم. اما انگار کسی خونه نبود. یه کم بعد دوباره زنگ خونه رو زدم. اما باز هم هیچکس نبود. یه کم دورتر یه زمین خالی بود که چندتا پسر داشتن گل کوچیک بازی می کردن. تقریبا هم سن خودم بودن. رفتم جلو و ازشون راجع به کوروش سوال کردم. می شناختنش، اما جوابی که شنیدم خیلی ناراحتم کرد. گفتن تقریبا دوسالی میشه که از اون محل رفتن و دیگه اونجا زندگی نمی کنن. عجب ضد حالی خوردم. اون پسرا وقتی دیدن با شنیدن خبر اسباب کشی کوروش حسابی وا رفتم، ازم سوال کردن که نسبتم با کوروش چیه. وقتی فهمیدن با هم رفیق و هم کلاسی بودیم، واسه این که حال و هوای منم عوض بشه، ازم دعوت کردن که برم توی زمین و با هم گل کوچیک بازی کنیم.
تقریبا یک ساعتی بازی کردیم و وقت رفتن فرا رسید. موقعی که ازشون خداحافظی کردم و از هم جدا شدیم، بعد از یکی دو دقیقه یکی از همون پسرا دنبالم اومده بود و منو از پشت سرصدا کرد و گفت: صبر کن. باهات کار دارم. اومد جلو و پرسید: کوروش رو چقدر می شناختی؟ گفتم: خیلی چون چند سال همکلاس بودیم. اتفاقی براش افتاده؟ گفت: نه. ما سه سالی می شه که اومدیم این محل. تا قبل از این که اسباب کشی کنن و برن، گاهی می دیدمش و گاهی باهامون فوتبال بازی می کرد. گفتم: خوب. الان اینا که گفتی به چه کار من میاد. گفت راستش از وقتی اومدی و باهامون بازی کردی همش یاد کوروش افتادم. گفتم: ما اصلا شبیه هم نیستیم. چطور یاد اون افتادی؟ گفت: درسته قیافه هاتون مثل هم نیست، اما هر دوتاتون خوشگل و سفید هستین. گفتم: خوب که چی؟ گفت: اگه یه چیزی ازت بخوام بهم نه نمی گی؟ گفتم: تا چی باشه. گفت: راستش من و کوروش با هم رابطه داشتیم. پرسیدم: چه رابطه ای؟ گفت: با هم سکس می کردیم. البته اون می کرد و منم بهش می دادم. از بس سفید و خوشگل بود، دوس داشتم بهش کون بدم. الانم نسبت به تو همین حس رو پیدا کردم. می شه بریم خونه ما و منو بکنی؟
باورم نمی شد. چی می شنیدم؟ بهش گفتم: معلوم هست چی داری می گی؟ بدون هیچ خجالتی گفت: می خوام بهت کون بدم. منو می کنی؟ رفیقتم منو می کرد. گفتم: کونی هستی؟ گفت: کونی نیستم. اما برای تو چه فرقی می کنه. من دوس دارم بهت بدم. کوروش هم اول باورش نمی شد می خوام بهش بدم، اما یبار که رفتیم خونه و تقمو زد، دیگه هربار که بهش می گفتم، روم رو زمین نمی انداخت. حالا تو هم روم رو زمین ننداز. دو دل بودم. نمی دونستم راست می گه یا نه. اما فرصتی پیش اومده بود تا بالاخره منم کون بکنم و کیرم رو از حسرت کردن توی سوراخ دربیارم. اتفاقی که نزدیک بود با رضا بیفته، اما در نهایت نشد.
وقتی دید مردد هستم، گفت: دوس نداری منو بکنی؟ اشکال نداره. اما لطفا اگه دوستام و هم محلی هام رو دوباره دیدی بهشون نگو من چی ازت خواستم. با شنیدن پیشنهادش انگار کیرم توی شورتم یه تکونی خورد. بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم و به خواستش جواب مثبت دادم. از خوشحالی دستم رو محکم گرفت و منو به سمت خونشون کشوند. نزدیک خونشون که رسیدیم، یکی دیگه از همون بچه هایی که با هم بازی می کردیم رو دیدیم. منو که با رفیقش دید، یه کم جا خورد و گفت: چی شده؟ برگشتی؟ اینجا چی می خوای؟ من بهت زده نگاهش می کردم و نمی دونستم چی باید بگم. اون پسره رو کرد به رفیقش و گفت: محمد این پسر رو کجا داری می بری؟ یا منم هستم یا به همه می گم. من که همچنان با بهت نگاه می کردم، رو کردم بهش و گفتم: چی داری برای خودت می گی. کجا میای؟ چی رو می گی؟ اون پسره که اسمش مسعود بود، دست منو گرفت و برد دورتر از محمد و گفت: ببین، این کارت درست نیست. گفتم: کدوم کارم؟ گفت: این که اومدی توی محله ما و می خوای هم محلی ما رو ببری بکنی. گفتم: منظورت چیه؟ گفت: منظورم واضحه. این محمد کونیه. تو هم الان داری می بری بکنیش. چطوری مخشو زدی نمی دونم. اما حالا که دیدمتون، منم باید باشم. گفتم: خوب برو از خودش بپرس. ببین دوس داره تو هم باشی یا نه. مسعود گفت: نه دیگه. الان تو باید باهاش صحبت کنی که بزاره منم بیام. وگر نه آبروتون رو می برم.
عجب گیری کرده بودم. رفتم به سمت محمد و گفتم: ببین، این رفیقت می دونه قراره بریم و تو رو بکنم. می گه اگه نزاریم اونم بیاد، آبرومون رو می بره. محمد یه کم سکوت کرد و بعدش موافقت کرد که مسعودم بیاد.
سه تایی وارد خونه محمد شدیم. کسی خونشون نبود. ما هم رفتیم طبق دوم خونشون. محمد اومد جلو و دستش رو گذاشت رو کیرم. یه کم از روی شلوار مالوندش و گفت: کیرت رو دربیار ببنمش. اگه بزرگ باشه بهت نمی دم. منم با غرور کیرم رو از توی شورتم کشیدم بیرون و جلوی محمد ایستادم. هم محمد و هم مسعود دوتایی زدن زیر خنده. گفتم: چرا می خندین؟ گفتن: آخه این که کیر نیست. دودوله. مال رفیقت کوروش هم دودول بود. اما اشکال نداره. شلوارت رو بکش پایین و به کمر بخواب روی زمین. گفتم واسه چی من بخوابم؟ می خوای بشینی روش؟ گفت: نه بابا. می خوام باهاش بازی کنم و برات بخورمش.
شلوارم رو کشیدم پایین و به پشت روی زمین دراز کشیدم. محمد هم شلوارش رو کشید پایین و کنارم نشست. با دستش کیرم رو گرفت و شروع کرد به بازی باهاش. مسعود هم کیرش رو از روی شلوار گرفته بود توی دستش و می مالیدش. محمد همونطور که با کیرم بازی می کرد، هرازگاهی، انگشتشو می برد زیر تخمام و سوراخمو لمس می کرد. من توی ابرا بودم و داشتم حسابی کیف می کردم. در همون حال که محمد با یه دست تخمام رو می مالید، با دست دیگش پاهام رو به هم چسبوند و بردشون بالا. بعد در حالیکه کف دستش تف انداخت به من گفت: چشات و ببند. با همون دست تفیش، یه کم تخمام رو مالید و بعد انگشتش رو رسوند به سوراخ کونم و شروع کرد به مالوندن سوراخم. حسابی داشتم کیف می کردم که دیدم یه چیزی خورد به لبم. چشمم رو که باز کردم، دیدم مسعود کنارم نشسته و داره کیرش رو می ماله رو لبم. گفتم: چکار داری می کنی؟ گفت: دارم کیرم و میمالم به لبات. از بس لبات خوشگله، دوس دارم بکنم تو دهنت. با عصبانیت می خواستم بلند شم که دیدم محمد محکم پاهام که توی هوا بود رو گرفت و انگشتش رو فرو کرد تو کونم. با ناراحتی گفتم: چکار داری می کنی بچه کونی! محمد انگشتش رو تا ته کرد تو و گفت: فعلا که تو قراره کون بدی نه من.
عجب رکبی خورده بودم. گفتم: خیلی نامردی. مگه نگفتی دوس داری بهم کون بدی؟ مگه نگفتی به کوروش هم کون دادی و می خوای به منم بدی؟ گفت: چرا گفتم. به کوروش هم همینو گفتم. اتفاقا اونم بعد از این که اومد خونمون، فهمید که قرار کونش وا بشه. عجب کونی داشت. داغ و سفید و نرم. حالا می خوام ببینم مال کوروش بهتر بود یا مال تو. در همون حال مسعود روم خم شد و کییرش رو به دهنم نزدیک کرد و گفت: باز کن دهنت رو. من هنوز باورم نمی شد ورق برگشته. محمد که دید دهنم بستست، انگشتش رو توی کونم به شکل قلاب کرد و یه فشار داد و گفت: آقا مسعود که می گه وا کن دهنتو، یعنی وا کن واسش. سر کیر مسعود روی لبام بود و به محض این که دهنم رو باز کردم، کیرش رو فرو کرد تو دهنم.
دیگه کار از کار گذشته بود. من، یبار دیگه مجبور بودم زیر کیر برم و کونم رو در اختیار دو نفر دیگه بزارم. مسعود خودش تو دهنم تلنبه می زد و محمد هم داشت شلوار و شورتم رو از پام می کشید بیرون. وقتی لختم کرد، بین پاهام نشست و دوباره پاهام رو بلند کرد و انداخت رو شونه هاش. تفش رو پرت کرد لای کونم و کیر به دست، اومد جلو. سر کیرش رو گذاشت رو سوراخم و با فشار کمرش، تا تهش رو تو کونم فرو کرد. با فرو رفتن کیر محمد تو کونم، رو کرد به مسعود و گفت: اینم مثه رفیقش کونیه. پلمب نیست، قبلا از آک درش آوردن. درسته کونی؟ اما من که کیر مسعود توی دهنم بود، هیچ حرفی نمی تونستم بزنم. اون روز مسعود و محمد نزدیک به دو ساعت منو نگه داشتن و نوبتی تقمو زدن و سوراخم رو حسابی آبیاری کردن.
بعد از این که از دستشون خلاص شدم، خودم رو به سرعت رسوندم خونه و مثه گذشته ها، رفتم توی حموم تا با آب کیری که تو کونم خالی کرده بودن، یه جق حسابی بزنم.
     
  
صفحه  صفحه 27 از 27:  « پیشین  1  2  3  ...  25  26  27 
داستان سکسی ایرانی

چطور در سن پایین کونی شدم

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA