انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 15 از 16:  « پیشین  1  ...  13  14  15  16  پسین »

داستانهای افسانه


مرد

 
afsanesan:
اگه هستید ادامه بدم

حتما... بی صبرانه منتظر ادامه خاطرات قشنگ و تقابلت با مارگریت و بقیه هستیم
in search of way to escape
     
  ویرایش شده توسط: AmirSalman   
مرد

 
afsanesan:
afsanesan

حتما، منتظریم
     
  
زن

 
Streetwalker
تنبلی که نبود. وقتی می‌دیدم هیچ‌کس آنلاین نیست واقعا دستم به نوشتن نمی‌رفت.
چشم به زودی ادامه میدم
shemale
     
  ویرایش شده توسط: afsanesan   
↓ Advertisement ↓
TakPorn
زن

 
یه نفس عمیق کشید. لبمو از رو گردنش بردم سمت لبش. ولی اون نمیخواست بهم لب بده چون اصلا سمتم نگاه نکرد. فهمیدم چی می‌خواد. آره میدونستم، چند لحظه پیش بند شلوارش رو باز کرده بود. شلوارش رو خیلی آروم پایین کشیدم. مقاومتی نکرد
همچنان لبم رو گردنش بود، بوی تنش داشت دیوونم میکرد. شلورش از رو قوس کونش رد شد و افتاد پایین. لعنت بهش چه کونی داشت. گرد و سفید، پوستش از تمیزی برق میزد. کونش مثل مال ما جوونا نبود. نمیتونم بگم تر و تازه بود نه. کونش مثل یه میوه شیرین و رسیده بود. تو رسیده ترین حالت ممکن.
وقتی گرفتمش تو مشتم مچاله شد، لایه‌ی روییش نرم بود اما گوشت زیریش سفت و برجسته.
دستشو گذاشت رو تخته سنگ. با صدای آرومی یه آه ممتد کشید. نفهمیدم چی شد اما انگار یهو همه چیز رفت رو دور تند. دست کردم تو شرت مشکیش. انگشتم یه جای خیس و گرم رو لمس کرد. تمام لای کون و کس مارگارت پر از مایه لزج بود. دیگه نه اون رئیسم بود و نه من کارمندش. انگشتمو کشیدم لای کسش. لاله گوشش رو گذاشتم تو دهنم. حس کردم صدای نالش از ته دلش بلند شد و بعد بهم گفت:
بجنب.
آره میدونستم چی میخواد. مثل خودم که وقتی خیلی حشری میشدم میدونستم چی میخوام. میخواست یه راست برم سراغ اصل کار. راستش خودمم همینو میخواستم. یچیزی بینمون بود. یه حس شرمی که هر دو بهم داشتیم. میدونستم اگه آروم آروم بخورمش و لمسش کنم اون حس شرم از بین میره. ولی من اینو نمیخواستم. مارگارت هم نمیخواستش.
پشت گوشاش سرخ شده بود. بدنش میلرزید و جوری نفس نفس میزد انگار تو سربالایی دویده.
شرتشو کشیدم پایین. بهش گفتم:
خم شو خانم.
بی معطلی خم شد. لگو شرتمو آوردم تا زانوم. کیر سیاهم پرید بیرون و رو هوا رقصید. پشت موندم لعنت بهش پوستش تمیز و سفید بود. جوری که میشد لکه های پوستش رو دید. گوشت کسش مثل کاهوی لای همبرگر بیرون افتاده بود. کمی تیره تر از بدنش بود. همین جذابش میکرد. انگار مهم ترین و بهترین جای بدنش رو علامت زده بود.
عرق داشت از سر و تنم میریخت. کیرمو گذاشتم روی کسش. باور نشد تو اون موقعیتم، کیر سیاه و آسیایی من روی کس سفید و اروپاییش بود. گفتم:
اجازه هست خانم؟
دستشو تکون داد و گفت:
آره آره میخوام.
آروم کیرمو از لای کسش رد کردم تو. حس کردم یه آغوش گرم برام باز شده. انقدر لیز بود که با یه فشار کوچیک سر کیرمو افتاد تو کسش. فقط کیرم نبود، شرمم هم بود، حس خجالت و غریبگی. همش باهم رفت تو کسش. خدایا حسش بی نظیر بود.

نالش درومد، پهلوهاش رو گرفتم. کشیدمش پایین. تمام تنه کیر سیاهمو از تو کسش و رد کردم و وقتی تخمام چسبید بهش نالش بلند شد و گفت:
آه چه کلفت!
هنوز شرم داشتیم. چند تا تلمبه اول حسش کردم، با هر فشار کامل کیرم داخل سوراخش شرم از تنش فوران میکرد.
پهلوهاش رو محکم گرفتم. آروم آروم سرعتمو بیشتر کردم و مارگارت هم آروم آروم صداش بالاتر رفت و یه جمله از دهنش بیرون پرید.
آه افسانه منو بکن.
من هیچی نفهمیدم. دیگه شرمی نبود، عرق داشت از پیشونیم سرازیر میشد. فقط بدن سیاهمو میدیدم که داره از پشت کوبیده میشه به بدن سفید مارگارت. شکمم میخورد به کونش و صدا میداد. کیرم برای یه لحظه بیرون میومد و میخورد تو تن مارگارت. کونش میلرزید و صدای ناله هاش که انگار داشت زجر میکشید همه جا رو پر کرده بود.
یک دقیقه طول کشید، شایدم کمتر مارگارت بهم گفت:
هر چقدر که میتونی سفت بکن.
گفتم چشم خانم
و بعد همزمان پهلوهاشو کشیدم سمت خودم و با همه‌ توانم کردمش. صداش بلند شد، تنش لرزید. سرشو بالا گرفت و مثل یه گرگ از لذت زوزه کشید. منو با کونش عقب کشید و بعد لرزید و ارضا شد.
نذاشت تکون بخورم. نفسش آروم شد. نزدیک بودم، دستشو گرفتم. دیگه مهم نبود کیه. باید میموند تا منم ارضا شم.
دوباره نگهش داشتم کیرمو مالوندم رو کسش، یه لحظه رو سوراخ کونش گیر کرد، خواستم بکنمش ولی نتونستم، گذاستم پایین تر بدون هیچ تارفی تا دسته کردم تو کسش. دردش اومد یا کسش خسته بود ولی گفت ادامه بدم. سینه هاشو گرفتم، محکم نه عمیق کردمش. یجوری که کیرم حداکثر تماسو با کسش داشته باشه. سینه هاش تو مشتم حسمو چند برابر بیشتر کرد، بوی تنش و صدای شلپ شلپ کسش، همه چی عالی بود. آخرین چیزی که نگاه کردم لرزش کون جا افتادش بود و بعد چشمامو بستم. کیرمو انداختم رو لپ کونش و با یه مالش کوچیک آبم شره کرد رو لپ کون سفیدش.
shemale
     
  
مرد

 
بینهایت عالی بود
in search of way to escape
     
  

Streetwalker
 
قسمت جدید رو چند بار خواندم.فقط میتوان گفت عالی
نویسنده ای صاحب سبک با قلمی شیوا و جذاب.آفرین.
سبک و سیاقی منحصر به فرد داری
هر کجای زندگیم را که نگاه میکنم درد میکند...
     
  
زن

 
Streetwalker
❤️ (از اون بزرگاش)
باعث افتخاره که شما دوسش داشتید
shemale
     
  
زن

 
فصل5
قسمت 7
مارگارت سرش رو از روی تخته سنگ برنمیداشت. منم ایستاده بودم و نفس نفس میزدم. آبم داشت از روی لپ کونش سر میخورد رو رانش. باد خنک داشت عرق تنمو خشک میکرد.
حولش رو برداشتم و بدنش رو تمیز کردم. دوباره نگاهم به کس خیس و ارضا شدش افتاد. هنوز میتونستم خیسیش رو روی کیرم احساس کنم. مثل یه میوه رسیده شیره داده بود.
بدون اینکه حرفی بزنم حوله رو کشیدم لای پاهاش. خشکش کردم و بعد بند شرتش رو برگردوندم سر جاش.
خودمون رو مرتب کردیم و کوله ها رو جمع کردیم. تو سکوت کامل، انگار دوباره شرممون برگشت. تا بالای قله فاصله زیادی نبود، نیم ساعت بعد اونجا رسیدیم. شهر خیلی ازمون دور بود و دور و برمون پر از درخت و خلوتی بود. خلوتی باعث میشد آدم دوباره دلش بخواد.
مارگارت حرف نمیزد. حس کردم پشیمونه یا اینکه نمیخواد بهم رو بده. یا شایدم داشتیم ناخودآگاه یه بازی دیگه رو ادامه میدادیم. سمت هتل برگشتیم، قدم هامون آروم بود. تمام تنم خیس عرق بود گاهی از پشت اندام بی نقض مارگارت رو نگاه میکردم. گاهی به خودم میگفتم یعنی من واقعا این زن رو کردم؟ باور نمیشد فکر میکردم دارم خواب میبینم. من حتی تو خواب هم نمیدیدم که بتونم مدیر شرکتمون رو بکنم.
رد تنش رو بو میکشیدم. چند دقیقه میشد که دوباره دلم میخواست بکنمش ولی مارگارت حرف نمیزد. جوری هم رفتار میکرد که منم حرفم نمیومد.
رسیدیم به جایی که کرده بودمش. نتونست بی تفاوت رد شه، منم نتونستم. مثل یه معبد بود برام، بار روانی داشت.
از شیب کوه رد شدیم و به همواری جنگل رسیدیم. دستمو گذاشتم رو بازوهای لختش و گفتم:
میشه یکم بشینیم؟ من خستم.
گفت: باشه
نشستیم و دو تا ساندویچ از کولش درآورد. شروع کردیم به خوردن غذا و آب. روبروم نشسته بود و نگام میکرد. پرسید:
چطوره؟
گفتم: ساندویچش حرف نداره.
انگار هیچ اتفاقی بینمون نیوفتاده بود، اینجوری حرف میزد.
چند دقیقه بعد راه افتادیم و وقتی صدای جاده از تو جنگل به گوشم رسید فهمیدم قرار نیست راند دومی داشته باشیم. تو ماشین نشستیم و رفتیم سمت هتل. بهم چند تا کار سپرد و بعد تا دم در اتاقامون حرفی نزد. وقتی داشتیم از هم جدا می‌شدیم بهم گفت:
مرسی که باهام اومدی.
منم گفتم: همه چیز خیلی عالی بود.
گفت: زود بخواب چون فردا باید سر حال باشی.
من اون موقع فهمیدم که شب هم خبری نیست. اورتینکم اود کرد، شب رو با صد تا فکر پشت سر گذاشتم، با خودم گفتم فقط همین یبار بود و دیگه اتفاق نمیوفته. حتی اگه هم اتفاق میوفتاد قرار نبود رابطه ای باشه، فقط شهوت بود، همین.
گوشیم رو چک کردم، راستش یکم دلم برای آنا تنگ‌ شده بود. هنوز حس میکردم دوسش دارم، حس میکردم اونقدرام ازش متنفر نیستم ولی وقتی پیامش رو دیدم هیچ حسی نداشتم. حس کردم رابطه برای همیشه مرده و دیگه زنده نمیشه.
ساعت ۱۱ بود، دوش گرفته بودم، شام خورده بودم آماده خوابیدن بودم. با یه شرت تو تخت رو به پنجره که شهرو نشون میداد دراز کشیده بودم. چراغا روشن بودن، با خودم فکر کردم که چقدر از خونه و آدمایی که میشناختم دورم. شاید آخرین بار بود که اون شهرو میدیدم و نمیدونستم منو یادش میمونه یا نه. ولی من همیشه اونجا رو یادم میموند.
چشمام داشت گرم میشد که صدای پیام از گوشی بلند شد. حتما آنا بود اول اهمیت ندادم ولی یکم بعد گوشی رو نگاه کردم. مارگارت بود نوشته بود: خوابیدی؟
جواب دادم: نه خانم
نوشت: مگه نگفتم زود بخواب؟
نوشتم: نتونستم ولی الان دیگه میخوام بخوابم.
نوشت: چرا نتونستی؟
نوشتم: داشتم فکر میکردم.
نوشت: به چی؟
گفتم: به شما.
دو سه دقیقه چیزی نگفت. آنلاین بود و تایپ میکرد ولی پیامی نمیداد. بلاخره جواب داد: به چیم فکر میکردی؟
قلبم تند تند زد. دستم لرزید ولی جوابشو دادم.
به اندامتون
سین زد ولی جواب نداد. گفتم:
شما چرا نخوابیدید؟
گفت: منم مثل تو.
گفتم: شما چیزی ندیدید، دیدید؟
گفت: نه
چند ثانیه بعد نوشت: ولی حسش کردم.
گفتم: حسش خوب بود
فقط برام نوشت آره. دستم رو کیبورد گوشی بود ولی نمیدونستم چی بنویسم. هر چی مینوشتم پاک میکردم تا اینکه پیامش اومد:
مثل سنگ سفت بودی دختر.
خواستم چیزی بنویسم که پیام بعدیش اومد.
باید نگات میکردم.
لعنت بهش. به خودم که اومدم داشتم فقط با نگاه کردن به پیاماش تنمو میمالیدم به تخت.
نوشتم: فکر اینکه اون چشای قشنگتون انداممو نگاه کنه دیوونم میکنه.
یه ایموجی خنده فرستاد و بعد نوشت: الان چطوری؟ میتونی بخوابی؟
گفتم: فکر نکنم... یجوریم
گفت: چجوری بگو ببینم.
گفتم: نمیشه بگم.
شیطون شده بودم و شر. تو پیام بعدی نوشتم:
ولی میتونم نشونتون بدم.
برام نوشت: اوکی
چراغ مطالعه رو روشن کردم. نور رو تابوندم به بدنم عکس گرفتم. گوشی رو گذاشته بودم بین سینه هام. تو عکس عضله های شکم تختم و ران براق و تیرم دیده میشد. همینطور شرت زرشکیم که کیرم توش رو به سمت چپ سیخ شده بود و قلمبه شده بود. عکسم حتی خودم رو هم تحریک کرد. بدنم برق میزد، حس کردم بی نقصم، حس کردم این منم که باید خودم رو بالا بگیرم نه مارگارت، عکس رو براش فرستادم. بلافاصله سین زد ولی چیزی نگفت. چند دقیقه بعد یه عکس فرستاد. عکس کسش، در حالی که داشت با انگشت آب کشدار روشو بهم نشون میداد.
shemale
     
  
مرد

 
همه اپیزودهای قبلی با آنا و اون دختره یکطرف
این مارگارت لعنتی یکطرف
لامصب یجوریه آدم دلش نمیخواد به آخر داستان برسه

از مسئولان میخوام اگه میشه وقتشو ببشتر کنن

ضمنا افسانه جون مرسی که کیر سیاه آریایی رو در تنگناهای سرزمین‌ کفر، خواستنی و دلربا کردی
in search of way to escape
     
  ویرایش شده توسط: AmirSalman   
مرد

 
afsanesan
خیلی عالی مینویسی. 👏👏👏💪💪💪✌️✌️✌️
     
  
صفحه  صفحه 15 از 16:  « پیشین  1  ...  13  14  15  16  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

داستانهای افسانه

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA