انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2

یک شروع بی پایان


مرد

 
یک شروع بی پایان _ فصل ۰۱ _ قسمت ۰۴
یکی دو ماه گذشت و برنامه هفتگی من و مریم ادامه داشت اما سیما بخاطر امتحانات مدارس و امتحانات محل کارش سرش شلوغ بود. مریم یا تلاش زیاد بلاخره استخدام دولتی شد و برای یک دوره آموزش یک‌ماهه باید می‌رفت.
مریم و سیما رو برای پنجشنبه شب دعوت کردم. وقتی رسیدن به استقبالشون رفتم و بعد از روبوسی، دعوتشون کردم به داخل. هردوتاشون مانتو بلند تنشون بود. رفتن تو اتاق تا لباس عوض کنن. درب که باز شد دوتا حوری بیرون اومدن. مریم یه ماکسی زرشکی کوتاه تا روی باسن تنش بود که هیچ بندی نداشت و سینه هاشو بهم فشار میداد و سیما هم یک ماکسی سبز بود و یک بند رو شونه راستش داشت. اینقدر خوشگل بود که بلند شدم و از هردو تا یه لب گرفتم. کلی صحبت کردیم و حرف زدیم بعدش شام خوردیم.
مریم درمورد کارگرمون حرف زد و اینکه بیماریش داره تشدید میشه، داروهای خارجی هم تاثیر آنچنانی نداره. درمورد تامین مخارج و هزینه درمان بهش اجازه دادم تا کمکشون کنه.
بعد هم سیما ماجرای دوتا دختر رو برای مریم تعریف کرد و اینکه قراره برای تدریس خصوصی پیشش بیان.
رو‌مبل لم داده بودیم که مریم گفت:« بچه ها بعد شام با این لباس خیلی اذیت هستم. ببخشید اما برم لباس راحتی بپوشم»
سیما:« وای آره من هم اذیت هستم»
من:« منم میام کمکتون»
رفتیم تو اتاق، مریم پشتش رو به سیما کرد و گفت:« بی زحمت زیپش رو باز کن»
سیما مشغول باز کردن بود. رفتم پشت سیما و آروم زیپ لباسش رو پایین کشیدم. کار سیما تموم شد و مریم لباسش رو درآورد و با یک شورت و سینه های لخت مشغول گشتن کشو و پیداکردن یه تیشرت بود. زیپ لباس سیما باز شد اما چون قسمت کمرش تنگ بود بایست از بالا درمیومد. پایین لباس رو گرفتم و با کمک خودش از سرش در آوردم. با یک شورت پشت به من بود. دستش رو گذاشت رو سینه هاش و تشکر کرد.
مریم از لباسام یک تیشرت برای خودش و یک پیراهن
برای سیما آورد. تیشرت برای مریم بلند بود و تا زیر باسنش میومد اما پیراهن هم کوچیک بود و هم قد سیما بلندتر بود واسه همین فقط بالای کون سیما رو می‌گرفت و شورتش تو دید بود.
سیما:« تیشرت دیگه ای نیست بهم بدی؟!»
مریم با خنده:« نه فقط همین هست، بقیه بو میدن»
سیما:« خب تو پیراهن بپوش تیشرت رو بده من»
مریم:« ببخشید دیگه پوشیدم, فرهاد چرا لباس عوض نمیکنی؟!»
من:« باشه من برم لباس عوض کنم»
تو اتاق لباسام رو درآوردم و با یک شورت بودم. سیما و مریم وارد اتاق شدن، یکدفعه مریم شورتم رو کشید پایین و فرار کرد تو پذیرایی. پشت به سیما خواستم شورتم رو بکشم بالا که دست سیما رو دستم حس کردم. دست دیگش رو کونم بود. چسبید بهم و سرشو آورد کنار گوشم. برآمدگی کیرشو رو باسنم احساس کردم.
سیما:« شلوارک تنها بپوش، مریم اینقدر اذیت می‌کنه که کیرت تو شورت اذیت میشه. منم اگه می‌شد شورت نمی پوشیدم.»
لخت با کیر راست شده رفتم سمت کشو و یک تیشرت و دو تا شلوارک برداشتم. رو به سیما که چشماش به کیرم بود تیشرت و شلوارک پوشیدم. رفتم سمتش دوطرف شورتش رو گرفتم و کشیدم پایین و از پاش درآوردم. کیر اون هم راست بود. شلوارک رو گرفتم تا پاهاش رو داخل کرد و من به طرف بالا کشیدم. به کیرش که رسیدم سرمو جلو بردم و یه بوس از سر کیرش کردم و شلوارک رو تا بالا کشیدم. بلندشدم و یه لب ازش گرفتم.
به طرف پذیرایی رفتیم. مریم سرش تو گوشی بود.
مریم با نیشخند:« ناقلاها کارتون خیلی طول کشید!!!»
من:« آره داشتیم تصحیح لباس میکردیم»
یه نگاه به سیما کرد و فهمید منظورم چی بوده.
مریم:« آره شماها که آنتن دارین با شلوارک راحتترین»
سیما:« زهرمار»
مریم:« اَه لعنتی»
من:« چی شده؟!»
مریم:« فردا ساعت ۲ ظهر پرواز دارم »
سیما:« مگه نگفتی هفته دیگه شروع میشه»
مریم:« خب آره دیگه، فردا جمعه پرواز و شنبه هم شروع دوره هست»
من:« باشه خب تو که خبر داشتی»
مریم:« آره ولی وسایلم رو حاضر نکردم»
سیما:« خب میریم حاضر میکنیم.»
به درخواست سیما قرار شد بریم تو تراس که فرش داشت دراز بکشیم و قلیون بکشیم. منم رفتم پنجره‌های شیشه‌ای که برای تراس گذاشته بودم رو بستم و بخاری رو روشن کردم تا گرم بشه. قلیون رو حاضر کردم و رفتیم تو تراس دراز کشیدیم و شروع به کشیدن کردیم. نیم ساعت گذشته بود که مریم دستشو آروم تو شلوارکم کرد و داشت با کیرم بازی میکرد. من و سیما به مریم نگاه میکردیم و نوبتی قلیون می‌کشیدم.
من:« نمی‌خوای قلیون بکشی؟!»
مریم:« اون قلیون نه، من این قلیون رو میخوام»
شلوارکم رو کشید پایین، و کیرمو تو دستش گرفت و شروع به خوردن کرد. ایندفعه میخواستم خودم ادامه کار رو مدیریت کنم. قلیون رو به سیما دادم و دو دستی سر مریم رو گرفتم و تو دهنش تلمبه زدم. اینقدر تلمبه زدم و تو دهنش نگه داشتم که رنگش کبود شده بود. سرشو که عقب کشید آب بود که از لب و دهنش آویزون بود.
من:« این قلیون بجای دود آب ازش در میاد»
سرشو رو کیرم گذاشتم و اجازه دادم خودش هرجور دوست داره بخوره، اما حشری شده بود و خودش هم داشت عمیق ساک میزد. چشمم به سیما و کیرش افتاد. شلوارکش رو کشیدم پایین و کیرش رو تو دستم گرفتم. یه لب ازش گرفتم و تیشرت رو از سرش درآوردم. نوک سینه‌های فندقیش که سیخ شده بود رو کشیدم تا آه کشید و بعد کل سینه‌شو گرفتم و شروع به مالیدن کردم. صورتمو نزدیک سینه‌هاش کردم و مشغول خوردنشون شدم، کل سینه‌شو تو دهنم میکردم کمی میک میزدم و بعد محکم میکشیدم. وقتی خوب سینه‌هاشو خوردم سرش رو به طرف کیرم هدایت کردم. با کمی مقاومت بلاخره سرش رو به کیرم رسوندم. سر مریم رو از کیرم جدا کردم و آروم تو دهن سیما شروع به تلمبه زدن کردم. حالت رو عوض کردم و سر مریم رو به طرف کیر سیما فشار دادم. با کمی مقاومت بلاخره اونم شروع به ساک زدن کرد. سیما هم داشت به کیرم عادت میکرد و خوب ساک میزد هرچند مثل مریم نمی‌تونست.
من:« حال هر سه نفر داریم قلیون میکشیم»
مریم:« آره با طعم های مختلف»
من:« سیما جون قلیونت رو دوست داری؟»
سیما:« اوهوم»
سرشو فشار دادم و کیرم تو حلقش رفت، وقتی سرشو عقب آورد آب از دهنش تا کیرم کش گرفته بود.
من:« متوجه نشدم؟!»
سیما:« آره»
بلندشدم و کامل لخت شدم، لباس‌های مریم رو هم درآوردم و شروع به خوردن سینه‌هاشون کردم. مریم دراز کشید، سر سیما رو به سمت سینه‌های مریم هدایت کردم و خودم هم رفتم سراغ خوردن کسش. مریم با یک دست سینه و با دست دیگه کیر سیما رو میمالوند. کمی بعد مریم و سیما رو 69 کردم. مریم مشغول ساک زدن کیر سیما شد، منم کیرمو جلو صورت سیما گرفتم تا خیسش کنه و بعد شروع به گاییدن کس مریم کردم. هرچه تلمبه‌های من بیشتر می‌شد سرعت ساک زدن مریم هم بیشتر میشد. هرچند تا تلمبه کیرمو درمی‌آوردم و تو دهن سیما میکردم. دفعه اول اینکارو با اکراه کرد اما از دفعه دوم خودش منتظر بود کیرمو تو دهنش کنم. حالت رو‌عوض کردم و مریم داگی شد و مشغول ساک زدن کیر سیما شد منم پشت مریم رفتم و با یک ضرب کل کیرمو تو کسش کردم. ضرباتم اینقدر شدید بود که مریم نمی‌تونست برای سیما خوب ساک بزنه، تعادلش رو از دست داد و دراز کشید، منم به کردن کسش ادامه دادم. کیرمو از کس مریم درآورد و جلوی کونش گذاشتم و با کمی فشار تو کونش کردم. با چندتا تلمبه آروم بلاخره کون مریم باز شد و داشت لذت میبرد. سیما وقتی کیرمو تو کون مریم دید چشاش گرد شده بود.
من:« دوست داری؟!»
سیما:« آره »
من:« دوست داری اینطور بکنمت؟»
سیما:« نه جر میخورم»
من:« دوست داری این کس و کون رو بکنی؟!»
سیما فقط داشت نگاه میکرد و با کیرش بازی میکرد.
کیرمو درآوردم و به سیما اشاره کردم داگی بشه و مریم هم گفتم کونش رو لیس بزنه. سیما که متوجه منظورم شد برگشت و با التماس گفت:« نه خواهش میکنم کونم پاره میشه، بزار ساک بزنم آبت بیاد.»
مریم:« راست میگه فرهاد بزار اول عادت کنه بعد بکنش»
من:« پس برو از کشو اون بات پلاگ رو بیار»
مریم رفت و بات پلاگی که کون خودش رو گشاد کرده بود آورد. سیما داگی شد و مریم هم آروم همراه با لیسیدن کونش بات پلاگ رو فشار میداد، سیما خواست بلند بشه که من به زور نگهش داشتم و مریم هم بلاخره تو کون سیما جا داد. سیما داشت درد میکشید. سر مریم رو به طرفی کیر سیما هدایت کردم و مشغول ساک زدن کیرش شد. منم شروع به خوردن و بازی با سینه های سیما شدم.
آروم در گوشش گفتم:« یادت باشه این بات نباید دربیاید اگرنه؟!!!!»
مریم به جای سیما جواب داد:« اگر دربیاری تنبیه میشی»
من:« آفرین حالا دوست داری واسه جایزت تو کونش بکنی یا کسش؟ یا شاید هم هر دو؟؟!»
سیما واکنشی نداشت، به مریم اشاره کردم داگی شد، با دستم کیر سیما رو به طرف کس مریم هدایت کردم و با یک فشار به باسن سیما، کیرش به راحتی تا انتها تو کس خواهرش رفت. خودم هم جلوی صورت مریم رفتم و کیرمو تو دهنش کردم. سیما تکون نمی‌خورد، مریم کم کم خودش رو جلو عقب میکرد تا اینکه سیما کمر مریم رو گرفت و شروع به تلمبه زدن تو کسش کرد. تلمبه‌های سیما داشت شدیدتر میشد و من دوست داشتم کونش رو هم بکنه، دراز کشیدم و به مریم گفتم رو کیرم بشینه، دستام رو پشت مریم گذاشتم و به طرف خودم خمش کردم، به سیما گفتم کیرشو تو کونش کنه. سیما هم کیرشو تو کون مریم کرد و شروع به تلمبه زدن کرد. چند دقیقه ای به این حالت سکس میکردیم و تقریبا هر سه هماهنگ شده بودیم. مریم داشت لذت می‌برد و خیلی سریع ارضا شد، بعدش هم سیما تو کونش ارضا شد و بلاخره منم با چندتا تلمبه سریع، آبمو تو اعماق کس مریم خالی کردم. هر سه نفر بی انرژی وا رفتیم.
نزدیک ظهر بود که بلندشدیم، بدون صبحانه با مریم و سیما رفتیم خونشون، مریم وسایلش رو جمع کرد و تا فرودگاه رسوندیمش. سیما بخاطر بات پلاگ کمی درد داشت و گاهی آخ میکشید اما تو مسیر و حتی تو خونه هیچکدوم حرفی نمی‌زدن حتی مریم با اون همه پرحرفی، ساکت بود و شوخی نمیکرد. هنوز دیشب واسشون حل نشده بود و تو شوک بودن. موقع خداحافظی مریم رو بغل کردم و یه لب ازش گرفتم و تو گوشش گفتم:« سیما هنوز تو شوک هست، از شوک درش بیار».
مریم به طرف سیما چرخید و بغلش کرد و آروم در گوشش گفت:« واسه حس کردنت تو خودم لحظه شماری میکنم». یه بوس از لبای سیما کرد و به طرف گیت پرواز رفت.
از فرودگاه بیرون که اومدیم، سوار ماشین شدیم و به طرف خونه را افتادم.
سیما:« منو لطفاً برسون خونه خودم»
من:« شاگرد داری؟!»
سیما:« آره دارم اما شاید کنسل کنم»
من:« خب کنسل کن بریم خونه من»
سیما:« نه فرهادجان می‌خوام برم خونه خودم»
من:« نظرت در مورد دیشب چی هست؟!»
سیما:« نمیدونم»
من:« یعنی چی نمیدونی؟! دوست داشتی یا دوست نداشتی؟!»
سیما:« نمی‌دونم واقعا»
ماشین رو نگه داشتم و بهش نگاه کردم، داشت به پیاده رو نگاه میکرد، با دستم صورتش رو طرف خودم چرخوندم.
من:« پس بزار یکی یکی حل کنیم، اول اینکه با بات پلاگ مشکلی داری»
سیما:« آره یه کم درد داره»
من:« منظورم دردش نیست، منظورم رابطه‌ای که قراره بعدش داشته باشی هست، تا حالا با پسر دیگه ای بودی»
سیما:« با پسر بودم اما اینطور نبود»
من:« متوجه نمیشم، درست و روشن حرف بزن!»
سیما:« پسر یکی از شاگردای دبیرستانیم هست که مفعوله و من میکنمش»
من:« یعنی اون تو رو‌نمیکنه؟! با پسر دیگه رابطه نداشتی؟!»
سیما:« نه فقط گاهی در حد لاپایی یا انگشت تو باسنم میکنه، با پسر دیگه ای هم رابطه نداشتم»
من:« از رابطه با من ترس داری؟»
سیما:« نمیدونم، یعنی از اون خرطوم فیل و دردش میترسم، خب تا حالا چنین چیز کلفتی تو کونم نرفته»
من:« منظورت اینکه چیزی تو کونت رفته اما کیر نبوده؟»
سیما:« اره»
من:« خب!!!؟؟؟»
سیما:« خب چی؟!»
من:« درست جواب بده، پس چی تو کونت رفته؟ دوست نداری باهات رابطه داشته باشم؟ دوست نداری کوون دادن رو تجربه کنی؟»
سیما سرخ شد :« گاهی هویج یا خیاری تو کونم کردم، دوست دارم رابطه اما دیشب که مریم رو دیدم، میترسم»
من:« خب نگران نباش مریم هم مثل تو تنگ بود و با بات پلاگ عادت کرد، ضمنأ من هواتو بیشتر دارم، بزار تو کونت باشه و فقط مواقع ضروری در بیار، هر وقت هم خواستی دوباره بکنی تو کونت اول چندتا تلبمه بزن تا کونت عادت کنه»
سیما:« خیلی سخته بخصوص تو محل کارم اما باشه»
من:« آفرین، و اما مورد دوم، رابطه با مریم رو دوست داشتی یا از مریم خجالت میکشی؟!»
سیما:« خب اون خواهرمه،از بچگی همیشه اتاقامون جدا بود، گاهی که پدر و مادرمون بیرون بودند از سر کنجکاوی لخت می‌شدیم و دست به انداممون می‌زدیم اما از اون زمان خیلی وقت گذشته و هیچوقت سکس نداشتیم»
من:« دوست داشتی یا نه؟!»
سیما:« نمیدونم، از مریم میترسم که ناراحت بشه»
من:« اون که همین الان هم منتظره تو بکنیش، مگه تو فرودگاه بهت نگفت؟!»
سیما:« اوهوم»
من:« پس مریم هم دوست داره و نگران نباش»
سیما:« اوهوم»
من:« و اما سوال آخر، با دختر یا زن هم رابطه داری؟ منظور فاعلی هست»
سیما:« آره »
من:« آره چی؟! خب؟!»
سیما:« با مامان همون پسره»
من:« مامان همون که مفعول هست؟!»
سیما:« اره »
من:« شاگرد چی؟!»
سیما:« دختر دبیرستانی بود که انگلیسیش خوب بود و فقط برای سکس با من کلاس می‌گرفت ولی الان دانشجو هست»
من:« از جلو یا عقب؟!»
سیما:« عقب»
من:« الان هم هست؟!»
سیما:« نه الان فقط با مامان پسره رابطه دارم»
علیرغم اصرار من سیما قبول نکرد بیاد و رسوندمش خونشون، خودم به طرف خونه حرکت کردم.

####

هفته شلوغی بود و درگیر گسترش فروشگاه و تغییر و افزایش اجناس بودیم. یک شب با مریم و یک شب هم با سیما تلفنی صحبت کردم. آخر هفته هم فریبا و فرناز شوهراشون نبودن، قرار شد بیان خونه تا با هم باشیم.
چهارشنبه بعدازظهر هردو تا با یه چمدون پر وسایل اومدن. قرار شد فریبا و فرناز تو اتاق مهمان باشن. شب جمعه هوس استخر کردند و سه نفری رفتیم استخر. هیچکدوم مایو نداشتن و فقط با شورت و سوتین اومدن. مدت ها بود بدن لختشون رو ندیده بودم. بدن فریبا و فرناز کامل شبیه هم بود یعنی اگر میگفتن دوقلو هستن، همه باور میکردن. باسن و سینه های خوبی داشتن. موهاشون لخت، صاف بلند داشتن. رنگ موهاشون آدمو حشری میکرد. سینه و باسنشون بزرگ بود نه اونقدر که بگیم گنده اما رونهای بزرگی داشتن که از مامانم به ارث برده بودن. پوستشون سفید بود.
با آبی که فریبا روم ریخت به خودم اومدم.
فریبا:« نخوریمون پسر!»
من:« چی شده؟!»
فرناز:« میگه با چشمات خوردیمون»
من:« نخیر داشتم فکر میکردم»
فریبا:« به کجامون؟!»
من:« برو گمشو داشتم به فروشگاه فکر میکرم»
فرناز:« به اجناس داخل هم فکر میکردی؟!»
دونفری شروع به خندیدن و سربه‌سر گذاشتن من کردند. رفتم زیر آب و‌ از پاهای فرناز رو‌گرفتم بلندش کردم و انداختمش بالا یک جیغ کشید و با صورت رفت زیر آب. فریبا که فهمید خواست فرار کنه که دستمو دراز کردم، حرکتش باعث شد شورتش تو دستم بیاد و تعادلش رو‌ از دست داد و شورت هم از روی باسنش پایین اومد. وقتی هردو تعادلشون رو از دست دادن پریدن سر من و به من مشت میزدن. منم به دست به باسن و سینه هاشون ضربه میزدم. کم کم داشت کیرم راست می‌شد که خودمو به لبه استخر رسوندم. فریبا کمی کری خوند پشتش رو کرد به من و سوتینش رو درآورد، فرناز که دید اونم همین کار رو کرد. هردو دستشون رو سینه هاشون برگشتن.
فریبا:« برو دیگه می‌خوایم‌ راحت باشیم»
من:« من که قبلاً همه جاتون رو‌دیدیم»
فرناز با اشاره به جلوی شورتم :« بله اون زمان کم سن بودی و اینطوری آنتن جلوت هوا نمی‌رفت»
هردو خندیدن.
فریبا:« تازه می‌ترسیم ما رو لخت ببینی شب دستت درد بگیره»
من بلند شدم:« الانم با لخت کامل فرقی نداریم، همه باسن و سینه هاتون بیرونه»
فریبا دستشو از رپی سینه هاش برداشت و زبون درازی کرد و‌دوباره دستشو روی سینه‌هاش گذاشت.
دوش گرفتم و به طرف اتاقم رفتم. چند دقیقه که گذشت حس فضولیم گل کرد و دوربین رو تو گوشیم چک کردم. هردو کامل لخت شده بودن و شنا میکردن. شاید علاقه من با لاغرها بخاطر این بود که این دو نفر همیشه جلوی من لباس عوض میکردن و زیاد لخت می‌دیدمشون.
جمعه صبح رفتم کوه وقتی برگشتم تازه بیدار شده بودن و یخچال خالی شده بود. لیست نوشتن و منم رفتم خرید، میدونستم که به اتاقم سرک میکشن. وقتی که برگشتم تیکه‌هاشون نشون میداد که بات پلاگ و دیلدوها رو دیده بودند. شب دوربین‌ها رو چک کردم. فریبا اومد داخل اتاقم و با فرناز داشتن کشوها رو چک میکردن که به کشوی دیلدوها رسیدن. فرناز بات بزرگ رو برداشت به باسن فریبا فشار میداد. فریبا هم کیر سیاه رو با کمربند به کمرش بست، سر فرناز رو به طرفش فشار داد و مثلاً داشت تو دهنش تلمبه میزد. از حرفها و شوخیاشون مشخص بود خیلی حشری هستن و بیچاره شوهراشون. از روز اول تا آخر هم تو خونه فقط با تیشرت و شورت بودن. در جواب حرفم که به شوخی میگفتم من مجردم و جوون، چرا شلوار نمیپوشین، میگفتن تو شورت نمیپوشی ما هم شلوار و سوتین. لباسهاشون تو این چندروز برگشته بود به زمان دختریشون. یک شب هم مجبور شدم دونفرشون رو تو استخر ماساژ بدم. با یک شورت دراز کشیدن و منم نشستم رو باسنشون و ماساژ دادم، و صداها و مسخره بازی‌هاشون کیرمو به حد اعلا رسونده بود.
فریبا و فرناز صبح چهارشنبه وسایلشون رو هم با خودشون بردن و رفتن. با سیما هماهنگ کرده بودم تا ظهر چهارشنبه بیاد.
بلاخره سیما عصر اومد تا وارد شد یه لب ازش گرفتم.
سیما:« چه خبره؟!! من سیمام، مریم نیستم»
من:« واسه من فرقی ندارین»
دستام رو باسن سیما بود و داشتم می‌مالیدم، سیما هم یکدستش رو باسنم و یک دستشو رو کیرم گذاشت.
سیما:« ببین چه راست کرده»
من:« میدونی چند روزه ارضا نشدم؟!!»
سیما رو مبل نشست و شلوارکمو کشید پایین و شروع به ساک زدن کرد، پیشرفت خوبی کرده بود اما دوست داشتم کیرم تا حلقش بره. بلندش کردم و بردم تو اتاق، سرش رو از تخت آویزون کردم و اول آروم شروع به گاییدن دهنش کردم. چند دقیقه که گذشت قلق نفس کشیدن رو فهمید و منم تلمبه‌هامو تندتر و عمیق‌تر کردم. همزمان لختش کردم و شروع به خوردن سینه‌هاش و بازی کردن با کیرش شدم. کم کم فشار رو بیشتر کردم طوری که کیرم و صورتش پر آب شده بود.
من:« تا حالا کسی دهنت رو اینطور گاییده بود؟»
سیما:« اوم، عوق،عوق، نه، اوم»
من:« نشنیدم؟!!!»
سیما:«اوم، عوق ،نه»
من:« دوست داری آبمو بخوری؟!!»
سیما:« اوم,عوق»
من:« می‌خوام آبمو تو حلقت بریزم»
نزدیک ارضا شدنم بود و داشتم آه می‌کشیدم که درب اتاق باز شد. من از ترس برگشتم، سیما هم از بین پاهام چشمش به درب افتاد، فریبا بود و تا ما رو تو اون حالت دید ببخشید گفت و درب رو بست. سیما بلندشد با سرعت به طرف حمام رفت. منم شلوارکمو پوشیدم و رو تخت نشستم. سیما صورتش رو شست و برگشت، معلوم نبود که قرمزی صورتش از تلمبه های من بود یا ترس.
سیما:« کی بود؟؟!!»
من:« آبجی فریبا»
سیما:« مگه نرفته بود؟!!»
من:« چرا، اما نمی‌دونم چرا برگشته!!»
سیما:« الان چیکار کنیم؟!!»
من:« لباس بپوش بریم بیرون چیزی نمیشه»
سیما لباس پوشید و با هم رفتیم تو پذیرایی، فریبا تا ما رو دید تخس بازیش شروع شد و با خنده گفت.
فریبا:« ببخشید بدون در زدن درب رو باز کردم، آخه صداهای وحشتناکی میومد ترسیدم. »
من:« اینجا چیکار میکنی؟!»
فریبا:« کار کامران طول کشیده فردا میاد، راستی من فریبا هستم، فرهادجان معرفی نمیکنی؟!»
من:« ایشون سیما خانم هستن »
فریبا به طرف سیما اومد و باهاش دست داد و روبوسی کرد.
فریبا:« خوشبختم از آشناییتون سیماجان، نمی‌دونم خانم بگم یا... نه با سیماجان راحت تر هستم»
سیما:« ممنون منم خوشبختم از آشناییتون، با اجازتون من رفع زحمت میکنم»
فریبا:« سیماجان بخدا ناراحت میشم اگه بری، اگر مزاحم هستم من میرم»
سیما:« نه من کاری دارم»
فریبا:« سیماجان اصلأ اجازه نمیدم و باید امشب بمونی»
خلاصه فریبا نذاشت سیما بره و تا شب هم سربه سر من و سیما گذاشت، البته کم کم یخ سیما هم باز شد و فهمید که من و فریبا راحتیم و اصلاً از دست ما ناراحت نیست. شب که شد فریبا گیر داد که باید بریم استخر. دست سیما رو میکشید بریم استخر.
سیما:« آخه من مایو ندارم فریباجان»
فریبا:« من هم ندارم، ما دوتا که خانم هستیم، فرهاد هم که نمیاد.»
اصرارهای من هم فایده نداشت و سیما رو به طرف استخر برد، سیما به من اشاره کرد که چیکار کنم. با شناختی که از فریبا داشتم میدونستم تا سیما رو لخت نبینه ول کن نیست. اشاره کردم برو.
فریبا:« فرهادجان تو هم فیلم نگاه کن تا ما برگردیم»
تا رفتن، سریع سراغ دوربین ها رفتم. تو استخر فریبا سریع لخت شد و فقط با یک شورت پرید تو آب. وقتی دید سیما واستاده از آب بیرون اومد و شروع به درآوردن لباس‌های سیما کرد. سیما هم لخت شد و فقط یک شورت پاش بود. دست فریبا به سمت شورت سیما رفت اما سیما دستش رو گرفت. میکروفون رو باز کردم تا صداشون رو بشنوم. فریبا رفت پشت سیما و با دو دستش از شونه‌هاش شروع به لمس کرد تا رسید به سینه‌هاش. اون‌ها رو تو دستش گرفت و شروع به مالیدن کرد.
فریبا:« چه سینه های فندقی کوچیکی داری، واسه یک زن کوچیک‌نیست؟!» و دستش رو پهلوهای سیما بعکه سمت شورتش آورد. دستشو گذاشت روی کیر راست شده سیما.
فریبا:« پس درست دیدم سیماجان، شیمیل هستی؟!»
سیما:« آره »
فریبا:« میشه ببینم؟!»
سیما:« آره اما شرط داره، اول کامللخت شو »
فریبا جلو اومد و بدون درنگ شورتش رو پایین کشید. سیما هم شورتشو درآورد و کیر راستش رو نشون داد. فریبا کمی به کیرش نگاه کرد و شروع به بازی کردن باهاش کرد و همزمان صورتشو جلو برد و شروع به لب گرفت کرد. بعد از کمی سیما خودشو جدا کرد و از گردن فریبا شروع کرد به بوسیدن و‌خوردن و به سمت پایین و قسمت سینه ها و کسش میرفت و همشون رو‌ می‌خورد. سینه‌هاشو گاز میزد تا جیغ فریبا بلند بشه. وقتی لیسیدن و‌ خوردن بدنش تموم شد دوباره ایستاد و دوباره مشغول لب گرفتن شدن.
فریبا:« چقدر بزرگه! اندازه کیر کامران هست حتی درازتر»
سیما شونه های فریبا رو گرفت و به طرف سینه هاش و پایین فشار داد. فریبا بعد از خوردن سینه‌های کوچیک سیما دوزانو‌ نشست. حالا صورت فریبا جلوی میرش بود و فقط داشت نگاه می‌کرد.
سیما:« عزیزم نمی‌خوای کار دیگه‌ای انجام بدی؟!»
فریبا:« چه کاری؟!»
سیما:« نمی‌خوای مزه‌ش کنی یا طعمشو بچشی؟!»
فریبا:« نه فقط میخواستم ببینمش»
سیما:« فریباجان اینطور که نمیشه، بیدارش کردی و‌فقط می‌خوای نگاهش کنی؟! می‌دونم استخر بهونه هست، دهنت رو باز کن»
فریبا کمی مقاومت کرد اما وقتی سیما با یکدست موهای سرش رو گرفت و با دست دیگه کیرشو به لباش فشار میداد بلاخره دهنش رو باز کرد وسیما هم شروع به تلمبه زدن کرد. فریبا دیگه واقعا حشری شده بود و داشت به زیبایی و شدت ساک میزد. سیما کیرشو از دهن فریبا درمی‌آورد و باهاش چند ضربه تو صورتش میزد و دوباره مشغول گاییدن دهنش میشد.
سیما:« بسه، داگی شو می‌خوام کست رو پر کنم فریباجون»
فریبا:« نه، سکس نه، خواهش میکنم همینطوری ارضاء شو»
سیما موهاشو گرفت و با چرخوندن سرش محبورش کرد داگی بشه:« عزیزم عصبانیم نکن که مجبور بشم کونتو بکنم»
فریبا داگی شد و سیما هم شروع به لیسدن کسش کرد. بعد از چند لیس کیرشو یک ضرب تو‌کس فریبا جا کرد. با دستاش کمرشو گرفته بود تا فرار نکنه و شروع به تلمبه های عمیق و سریع کرد. ناله های فریبا خیلی زیاد بود. پنج دقیقه نشد که جیغ فریبا از ارضا شدنش خبر داد.
سیما دراز کشید و موهای فریبا رو به سمت کیرش کشید.
سیما:« فریباجون ساک بزن می‌خوام ارضا بشم تو دهنت، با بات پلاگ تو کونم تلمبه بزن»
فریبا اول از دیدن بات پلاگ تو کون سیما تعجب کرد اما مثل دختر حرف گوش کن شروع به ساک زدن و تلمبه زدن تو کون سیما شد. سرعت تلمبه‌ زدن هردو بیشتر شد تا اینکه سیما با فشار دادن سر فریبا به کیرش و یه جیغ بلند تو دهنش ارضا شد. فشار سیما بعد از ارضا شدن هم ادامه داشت، فریبا هر چه تلاش کرد سرش رو عقب بیاره نشد. وقتی بلاخره سرش رو عقب کشید شروع به سرفه کردن و عوق زدن کرد.
چند دقیقه بعد هم بلند شدن و به طرف دوش رفتن.
سیما:« فریباجون ببخشید اذیت شدی، نکنه شوهرت اینکار رو نمیکنه؟!»
فریبا:« نه کامران فقط در حد چندتا لیس ساده و ساک کوچولو هست و اصلا تا حالا تو دهنم ارضا نشده»
سیما:« عجیبه!!»
فریبا:« آره، حالا موضوع این بات پلاگ چی هست؟!»
سیما:« از داداشت بپرس که هوس پاره کردن کونم رو داره و مجبورم کرده این تو کونم باشه»
هردو شروع به خندیدن و دوش گرفتن کردن. منم گوشی رو خاموش کردم.
فریبا وسیما با حوله بالا اومدن.
من:« عافیت باشه، فریبا چرا قرمز شدی؟»
فریبا بدون صحبت به طرف اتاق رفت.
من:« خوب سریع اومدین؟!»
سیما:« ام، آره »
من:« خوش گذشت؟»
سیما:« خب... یعنی ....»
من:« نمی‌خواد بگی، همشو دیدم»
سیما:« ببخشید اما خودش میخواست»
من:« میدونم، از قدیم هم هردو حشری بودن»
سیما:« کیرت واسه من راست شده یا فریبا، میخوای ارضا بشی؟»
حوله رو ازش جدا کردم.
سیما:« بریم تو اتاق »
اینقدر حشری بودم که به حرفش توجه نکردم همونجا لخت شدم و با اشاره من داگی شد و شروع به ساک زدن کرد. من هم بات پلاگ رو تو کونش جلو عقب میکردم. رو مبل چهاردست و پا خمش کردم، رفتم پشتش، بات پلاگ رو درآوردم و شروع به لیسیدن کونش کردم بعد سرکیرم رو گذاشتم جلو کونش و آروم فشار دادم، با کلی درد بلاخره سر کیرم تو کونش رفت.
سیما:« فرهادجان توروخدا آروم، خیلی درد دارم»
من:« باشه تا نصفه بیشتر نمیکنم، تحمل کن»
سیما:« آخ، آی یواش فرهادجان، خواهش قرار بود با من آرومتر باشه»
من:« باشه عزیزم سعی میکنم آروم باشم»
کم کم کیرم راهش رو زیر ناله و جیغ های سیما باز کرد. منم همزمان با کیرش بازی میکردم. دیدن صحنه‌های سکس سیما و فریبا باعث شد کمتر از پنج دقیقه آبمو تو کونش خالی کنم.
با صدای بسته شدن درب متوجه وضعیت خودمون شدم و حشرم خوابید.
kiii¥a
     
  
مرد

 
یک شروع بی پایان _ فصل ۰۱ _ قسمت ۰۵
بلاخره دوره آموزش مریم تموم شد و برگشت. سه شنبه بعداز ظهر اومد خونه، اونقدر حشری بود که تا از راه رسید پرید بغلم و شروع به لب گرفتن کردیم. همون‌طور که تو بغلم بود بردمش رو تخت گذاشتمش و لباساشو‌ درآوردم، گردن و گوشاش رو مکیدم، رفتم رو سینه هاش، نوکشون بزرگ شده بود، نوبتی خوردمشون و به سمت پایین و کسش رفتم، داشت دیوونه میشد، اومد رو من و 69 شدیم و شروع به خوردن کیرم کرد. اگر میتونست کیرم را با خایه ها تو دهنش غیب میکرد. چند دقیقه که خورد بلند شد و رو کیرم نشست، با سرعت بالا پایین میکرد، دست های منم زیر کونش بود و بهش کمک میکردم.
مریم:« جووون بکن منو، آه، می‌دونی چقدر کسم هوس کیرت رو کرده، اومممم بکن بکن، چه حالی میده»
من:« جووون چه داغه کست، چه آبی انداخته»
مریم:« آره، آخه یک‌ماهه کیر ندیده »
ده دقیقه بالا پایین میکرد تا ارضا شد و منم آبمو تو کسش ریختم، بعدش چند دقیقه دراز کشیدیم. بلند شدم و وان رو آب کردم و با هم رفتیم تو وان. مریم تو بغلم دراز کشیده بود و من شروع به لیف زدن بدنش کردم.
مریم:« چه خبر، شنیدیم کون سیما رو هم باز کردی؟»
من:« خب پس خبر داری، آره اما یکدفعه بیشتر نشد»
مریم:« سیما هم یک کس و کون خوب گیر آورده؟»
من:« کی؟! کجا؟! »
مریم:« همینجا، تو که میشناسی»
تازه دوهزاریم افتاد منظورش فریبا بود.
مریم:« سکسشون اینقدر حشریت کرده که جلوش کون سیما گذاشتی؟!»
من:« نمی‌دونستم می بینه»
مریم:« مشکلی با رابطشون نداری؟!»
من:« نه هردو نفر عاقل و بالغ هستن من چیکاره هستم»
لیف رو از من گرفت و بلندم کرد، شروع به لیف زدن بدنم کرد.
مریم:« تا حالا سکس خواهرت رو دیده بودی؟!»
با این حرف ها کیرم شروع به بلند شدن کرد.
مریم:« جووون، داری راست میکنی؟! سیما خوب میکردش؟!»
منو از پشت بغل کرده بود، در گوشم حرف میزد و با کیرم بازی میکرد.
من:« اوهوم»
مریم:« کسش رو از نزدیک دیدی؟ سیما می‌گفت کس پف کرده ای داره»
من:« نه»
مریم:« دوست داری دوباره جلوت بکنه؟؟»
من:« اوهوم»
مریم:« دوست داری وقتی فریبا کس میده ابتو بریزی تو کسم؟»
من:« اوهوم»
مریم حرف میزد که آبم اومد، شدید بود و پرتابش بلند. وقتی تخلیه شدم مریم سر کیرمو تو دهنش کرد و خوب تمیزش کرد.
مریم:« جوون، چه زود ارضا شدی، مشخصه دوست داشتی!»
چیزی نداشتم که بگم، ساکت بودم و مریم هم با یه لب و لبخند بحث رو تموم کرد.
نزدیک عید شده بود و با اینکه خونه تمیز بود بازهم به اصرار فریبا و فرناز قرار شد تمیزکاری کنیم.
چهارشنبه ظهر مریم و سیما اومدن بعدش هم فریبا و فرناز. نظافت که شروع شد حرف زدن و شوخیاشون هم شروع شد. من اتاق خودم رو نظافت میکردم و هروقت به جابجایی وسایل سنگین نیاز داشتن صدام میکردن. کم کم حرفاشون و شوخیاشون جنبه سکسی گرفت و انگار همه چیز رو بهم میگفتن و لو میدادن. اول کار که لباساشون پوشیده بود اما کم کم به بهونه عرق کردن و خیس شدن و... فرم لباساشون عوض شد. فریبا و فرناز با یک تاپ و شلوارک تنگ که کل برآمدگی بدنشون مشخص بود شدن. سیما با نیم تنه و شلوارک و مریم از همه پرروتر با یک تیشرت و شورت شد.
فرناز با خنده:« مریم خودت که اذیت نمیشی با این لباس به فکر این فرهاد باش، اون شاید اذیت بشه؟!»
مریم:« نگران نباش فرناز جون اذیت شد میرم تو اتاق راحتش میکنم»
خنده هاشون نشون دهنده این حقیقت بود که خواهرها هیچ چیزج رو از هم پنهون نداشتن و از همه روابط خبر دارن.
تا شب طبقه بالا تموم شد و استخر هم نیاز به تمیزکاری نداشت. اما فریبا و فرناز به شوهراشون زنگ زدن و گفتن کار زیاد هست و تا جمعه نمیان خونه. شب مریم و سیما هم موندن و خنده بازار شروع شد. موقع خواب فریبا و فرناز تو یک اتاق و سیما و مریم هم تو اتاق دیگه رفتن، من هم اتاق خودم خوابیدم.
صبح من فروشگاه رفتم و سر راه مریم رو رسوندم.
مریم:« مرخصی گرفتم بهت زنگ میزنم بیا دنبالم»
من:« چرا مرخصی خب؟ کاری داری؟!»
مریم:« آره تو بیا دیگه »
من:« باشه»
ساعت ۱۰ بود که مریم زنگ زد و رفتم دنبالش.
مریم:« بریم خونه ما»
من:« چیزی میخوای برداری؟!»
مریم:« آره بریم»
به خونه رسیدیم و رفتیم بالا. مریم رفت تو اتاق و با یک کیف کوچیک اومد بیرون.
من:« چی بود که بخاطرش اومدیم؟ الان بریم؟»
مریم:« نه صبر کن،گوشیت رو دربیار و خونه رو چک کن»
من تعجب کردم و گوشی رو درآوردم. دوربین ها رو چک کردم. تو اتاق ها خبری نبود به دوربین حال که رسیدم چشام باز موند. سیما با شلوارک و فریبا و فرناز با شورت و بدون سوتین دراز کشیده بودن و از همدیگه لب میگرفتن. مریم جلوم نشست، زیپ شلوارمو باز کرد، شلوارمو رو درآورد و مشغول ساک زدن شد.
مریم:« صداش رو باز کن و بیار پایین تا منم ببینم»
همین کار رو کردم. فریبا شلوارک سیما رو درآورد و رو به فرناز گفت:« نگاش کن چه کیر خوردنی داره»
فرناز:« وای چه کیر بزرگی از کیر احسان هم بزرگتره»
فریبا:« آره منم که دفعه اول دیدم گفتم از کیر کامران بزرگتره»
سیما موهای فرناز رو گرفت و کیرشو تو دهنش کرد.
سیما:« آره باید طعمش رو‌ هم بچشی»
مریم حین ساک زدن:« جوون کیر داداشتون رو ندیدین»
سیما بلند شد و فریبا و فرناز جلوش زانو زدن، موهای هر دو نفر رو گرفت و نوبتی تو‌دهنشون تلمبه میزد.
هرچه سرعت گاییدن دهن فریبا و فرناز توسط سیما بیشتر میشد سرعت ساک زدن مریم هم بیشتر میشد، دیگه داشت خودشو خفه میکرد و درست لحظه ای که سیما آبشو تو صورت فریبا و فرناز خالی کرد منم سر مریم رو به کیرم فشار دادم و تو حلقش خالی کردم.
مریم:« جووون چقدر آب داشتی، تو هم دوست داری بکنیشون؟!»
من:«نه»
مریم:« دوست داری کردنشون رو از نزدیک ببینی؟»
من:« نمیدونم»
مریم:« کیرت که میگه آره، هم دیدن هم کردن»
صدای فرناز اومد:« جووون چه آبی هم داشت، پس کسمون چی؟!»
سیما:« اون رو هم به موقع میکنم خوشگله، شب ترتیب هردونفرتون رو میدم»
مریم:« مشکلی با سکس خواهرات نداری؟!»
من:« نه»
مریم:« من هم می‌خوام بکنمشون»
من:«تو!!؟ چطور؟!»
مریم:« با کیر مصنوعی»
تو راه ناهار گرفتیم و به طرف خونه حرکت کردیم.
بعد ناهار یه کم استراحت کردیم و قرارشد بریم استخر رو تمیز کنیم.
مریم:« فرهاد تیشرت رو دربیار و برو پایین تا ما لباس بپوشیم و بیام.
من پایین رفتم. ده دقیقه بعد اومدن، اما چه اومدنی. همشون با شورت و سوتین بودن. شورت سیما کمی بزرگتر بود و کیرش کامل مشخص بود اما شورت و سوتین مریم و فرناز و فریبا اینقدر نازک و کوچیک بود که کل کس و کونشون مشخص بود. مریم دست فرناز و فریبا رو گرفته بود و میکشید.
مریم:« بابا خجالت نداره که، مگه نمیگین فرهاد از بچگی لخت شما رو دیده و جلوش لباس عوض میکردین، حالا فقط یه کم بزرگ شدین و خب چیزاتون هم بزرگتر شده»
با این حرفش همه خندیدن و فریبا و فرناز هم جلو اومدن.
مریم:« اینجا که تمیز هست، نظافت هم نمیخواد، بریم شنا» و پرید تو استخر سیما هم منو حل داد تو آب و بعدش هم فریبا و فرناز رو هل داد و خودش هم پرید. مریم شروع به کشتی گرفتن با من کرد و از بقیه هم کمک میخواست، البته بیشتر داشت با کیرم بازی میکرد تا کشتی. کم کم سیما و فرناز و فریبا هم اومدن و همدیگه رو زیر آب می فرستادیم.
یکساعت که گذشت، مریم رفت بیرون آب دراز کشید و درخواست ماساژ کرد، منم مشغول ماساژ دادن شدم. سیما دست فرناز و فریبا رو گرفت و بیرونشون آورد و کنار مریم دراز کشدین. سیما شروع به ماساژ اون دوتا کرد. ماساژ که نه بیشتر مالیدن کس و کونشون بود.
ماساژ مریم تموم شد و من بلند شدم. مریم دوزانو نشست، دستشو کنار شلوارکم گذاشت و آروم به طرف پایین کشید. تلاش من بی فایده بود و شلوارکم رو کامل کشید بیرون. صورت فریبا و فرناز به طرف ما بود. حالا کیرم تقریبا راست شده جلوی چشماشون بود. خجالت میکشیدم و خودمو کمی کج کردم تا کمتر دیدن بشه.
مریم:«ای بابا تو که شورت نداری، جووون این افعی ماساژ مخصوص میخواد، بریم یکجای خلوت تر» بلندشد و دستمو گرفت، به طرف رختکن برد. تا وارد شدیم مریم به بیرون اشاره کرد، خودش زانو زد و شروع به خوردن کیرم کرد.
سیما رو کون فرناز نشسته بود، داشت سینه هاشو می‌مالید. کمی بعد سراغ فریبا رفت. سینه های فریبا که مالوند، شورت و سوتین خودشو درآورد. دستشو برد که شورت فریبا رو دربیاره، اما فریبا مقاومت میکرد. سیما دوتا سیلی محکم به باسنش زد و به زور درآورد. بعد هم سراغ فرناز رفت که از ترس بدون مقاومت همکاری کرد. دستشون رو گرفت و بلندشون کرد و خودش دراز کشید. با اشاره به کیرش:« یکی اینو و یکی هم سینه هامو ماساژ بده، البته با دهنتون»
فرناز و فریبا دست رو کس و سینه هاشون بود که با فریاد سیما جلو اومدن. فرناز سینه های کوچیک سیما رو میخورد و فریبا هم شروع به ساک زدن کیرش کرد.
مریم بلندشد و سرمو به سمت کسش هدایت کرد، منم با زبونم از کسش پذیرایی کردم. مریم اینقدر خودشو جلو عقب کرد تا تو دهنم ارضا شد.
بیرون رو نگاه کردیم. سیما فرناز رو کشونده بود رو صورتش و داشت کسشو میخورد. مریم به من اشاره کرد که بیرون نیام و به طرف فریبا رفت زیرش دراز کشید و شروع به خوردن کسش کرد. همزمان سوراخ کون فریبا و فرناز هم با انگشت گشاد میکردن. ارضاء فریبا و فرناز با فاصله کمی اتفاق افتاد.
سیما، فرناز و فریبا رو دوزانو جلو خودش نشوند و نوبتی دهنشون رو میگایید. مریم از پشت سینه هاشون رو چنگ میزد و میمالوند. بلاخره سیما هم آبشو تو صورت و دهن دو نفر خالی کرد.
مریم جلو رفت و کل کیر سیما رو تو دهنش کرد و شروع به ساک زدن کرد.
سیما:«جنده ها یاد بگیرین باید اینطور ساک بزنین، باید کل کیر تو دهن و حلقتون غیب بشه، متوجه شدین»
فرناز و فریبا جوابی ندادند و فقط تماشا میکردن، سیما موهای هردو نفر رو با سمت عقب کشید که آخ هردو نفر در اومد.
سیما:« فهمیدین یا نه؟! باید جواب بدین جنده ها»
بعد دوباره موهاشون رو کشید و وقتی دهنشون باز شد آب دهنش رو تو دهن هردو نفر ریخت و مجبورشون کرد قورت بدند.
سیما:« تا حالا همچین کیری دیده بودین؟!»
فریبا و فرناز سریع جواب دادن نه.
سیما:« آفرین حالا شد، ساک زدن رو هم باید قشنگ یاد بگیرین»
فریبا و فرناز جواب بله دادن.
غیر منتظره ترین اتفاق زمانی شد که سیما سر مریم رو از کیرش جدا کرد و شروع با شاشیدن روی سینه های فریبا و فرناز و مریم کرد. کیرم به حد انفجار رسید.
مریم دست فرناز و فریبا رو گرفت و رفتن زیر دوش، بعد هم حوله دورشون گرفتند و رفتن بالا.
سیما به من اشاره کرد بیام بیرون. دستم رو گرفت و زیر دوش رفتیم. یک لب از هم گرفتیم که منو برگردونم و خم کرد. پشتم دو زانو نشست و شروع به لیسیدن سوراخ کونم کرد. با یک دست کیرمو گرفت و شروع به جق زدن کرد. کمی با زبونشو تو کونم تلمبه زد. کم کم یکی از انگشتاشو تو کونم فرو کرد و با هردو دست شروع به جلو عقب کردن کرد.
سیما:« دوست داشتی آبجیات رو لخت کردم؟!»
جواب ندادن من باعث شد انگشتشو تا آخر تو کونم کنه که یک آه از درد کشیدم.
سیما:« جووون، تو هم باید جواب بدی کیر کلفت من، جواب بده، دوست داشتی؟!»
من:« آره دوست داشتم»
سیما:« دوست داری جنده من باشن؟!»
من:« آره »
حرکات تند سیما باعث شد تا سریع ارضا بشم، سیما در آخرین لحظه منو رو به خودش کرد تا تمام آبم تو صورتش خالی بشه. هیچوقت نشده بود که در عرض کمتر از یکساعت دو سه بار ارضا بشم اما دیدن سکس خواهرام شهوت منو چند برابر کرده بود.
داشتم فکر میکردم چقدر سریع پیش رفتم. من که تا چندماه پیش با هیچ زنی سکس نداشتم، الان چهار زن کنارم لخت بودن و با دو نفرشون سکس داشتم.
بالا که رفتم دخترها هنوز با حوله بودن و هوس قلیون داشتند. من مشغول آماده کردن قلیون شدم و دخترها هم بساط آجیل و چای رو بردن تو تراس. هیچکس لباس نپوشید و با حوله دراز کشیده بودیم. هر حرکتی باعث میشد کیر من و سیما یا کس سه نفر تو معرض دید بیفته. ناخودآگاه داشتم کسشون رو مقایسه میکردم. کس فریبا و فرناز تپل بود اما کس مریم نه، کس فرناز و مریم مثل یک خط صاف بود و چوچول مخفی بود ولی چوچول فریبا بزرگتر و بیرون زده بود، هرسه تا خوردنی بودن.
قلیون کشیدن که تموم شد قرار شد امشب همه همینجا ردیفی بخوابیم. من و مریم وسایل رو جمع کردیم و بقیه هم مشغول پهن کردن تشک شدن.
مریم تو آشپزخونه:« فرهاد دوست داری سکسشون رو ببینی؟!»
من:« نمیدونم!!!»
مریم دستی به کیرم کشید و وقتی دید راست شده گفت:« جوون مشخصه بدت نمیاد»
با مریم تو اتاق رفتیم و مریم سراغ کشوی دیلدوها رفت و درشون آورد.
مریم کیر کوچیکه رو برداشت:« دوست داری با این بکنمشون؟!»
من سکوت کرده بودم و نگاه میکردم.
مریم:« یا دوست داری با این کیر سیاه کلفت بکنم؟!»
جوابی نداشتم اما کیرم داشت بزرگتر میشد و مریم متوجهش شد.
مریم:«جوون کیرت به جای زبونت جوابمو داد، بیا کمک کن کیرمو ببندم، سعی کن خودتو به خواب بزنی»
من:« چیکارکنم؟!»
مریم:« وقتی خوابیدیم وصدات زدم، جواب نده و خودتو به خواب بزن»
کیرمصنوعی سیاه که از همه بزرگتر بود رو جلوش بست و با حوله پوشوند. دوتا بات پلاگ هم برداشت. وقتی برگشتیم چیدمان خواب رو سیما مشخص کرده بود و به ترتیب سیما، فرناز، فریبا دراز کشیده بودن، مریم کنار فریبا خوابید و منم نفر آخر.
سیما:« مریم جان ما که لخت خوابیدیم.»
مریم رفت زیر لحاف و حولشو درآورد و با دستش حوله منو هم کشید که دراومد. دراز که کشیدم مریم پشتش رو به من کرد. چند دقیقه بعد صدای پچ پچ شد. سیما و مریم تو گوش ابجیام حرف میزدن و با دست هم مشغول مالوندن کسشون بودن.
نیم ساعتی که گذشت، مریم منو صدا زد و منم طبق برنامه جوابی ندادم، ولی زیر چشمی داشتم نگاه میکردم.
مریم:« بچه ها فرهاد خیلی خسته بود، خوابش برده»
سیما لحاف رو از رو خودش و فرناز کنار انداخت :« خیلی گرم شد» مریم هم به همین بهونه لحاف رو از روی خودش و فریبا کنار زد. حالا می‌تونستم راحت حرکت دستشون رو ببینم. دوباره پچ‌پچ‌ شروع شد تا اینکه سیما رو سینه فرناز رفت و 69 شد. حرکات اولش آروم بود اما کم کم کیرشو تو دهن فرناز نگه می‌داشت و هروقت فرناز رنگش کبود میشد و دست پا میزد و شروع به ضربه زدن به پاهای سیما میکرد، کیرشو بیرون می‌کشید. مریم هم پایین رفته بود و داشت کس فریبا رو میخورد. فریبا داشت با وحشت و لذت به سیما و فرناز نگاه میکرد. با اشاره سیما، فرناز اومد وسط به پشت خوابید و فریبا هم داگی روش اومد و صورتشون رو به هم شد. تعجب من از این بود که فرناز و فریبا هرچه در بیرون سرسخت و جدی بودن تو سکس مثل یک گربه مطیع و فرمانبر هستن و بدون اعتراض به حرف سیما گوش میدادن. مریم بالا سر دو نفر اومد و کیر سیاهی که بسته بود رو نشون داد. کیر سیاه از کیر منم بزرگتر و کلفت تر بود و به قد کوچیک مریم نمی‌خورد. چشمای فریبا و فرناز با دیدن کیر سیاه حالت وحشت بخودش گرفت.
مریم:« امشب با این می‌خوام جرتون بدم.» و رفت پشت فریبا. فریبا که متوجه شد اول نوبتشه با خواهش و التماس میخواست که اینکار رو نکنه. سیما رو صورت فرناز نشست و کیرشو جلوی صورت فریبا گرفت.
سیما:« صحبت نکن و کیرمو بخور، تو هم پایین خایه هام و سوراخ کونمو خوب لیس بزن و تمیز کن»
فریبا داشت خواهش و التماس میکرد که سیما یکدفعه موهاشو کشید و یک سیلی تو صورتش زد.
سیما:« میگم بخورین جنده ها»
فریبا دهنش رو باز کرد و فرناز هم شروع به لیسیدن سوراخ باسنش کرد. مریم آروم آروم سر کیر رو تو‌ کس فریبا کرد. درد رو میشد تو چهره فریبا دید. چشاش طوری بود که انگار میخواست گریه کنه. مریم کیرو کشید بیرون و جاش رو با سیما عوض کرد. مریم با کس و کون رو دهن فرناز نشست و سیما هم شروع به گاییدن کس فریبا کرد.‌ دست های سیما روی سوراخ کون فریبا هم کار میکرد. بعد چند دقیقه تلمبه زدن، سیما موهای فریبا و فرناز رو گرفت و آوردشون نزدیک من داگیشون کرد. مریم پتو رو از روی من کنار زد و کیر راست شدم جلوی چشم و صورت ابجیام افتاد. سیما پشت فرناز رفت، چندتا لیس به کسش زد و بعد کیرشو توش کرد. خواهش های فریبا هم تاثیری نداشت، مریم چندتا لیس از کسش زد و کیرسیاه رو جلو کسش گذاشت. حواسم به شدت گرفتن تلمبه های سیما بود که یکدفعه فریبا یک جیغ کشید و روی پاهام افتاد. مریم کیر رو یکدفعه تو‌ کسش کرده بود و چسبیده بهش افتاد روش. فریبا با گریه دستش رو برد عقب تا مریم رو جدا کنه اما مریم هر دو دست فریبا رو از پشت گرفت و با یک دستش قفل کرد. گریه فریبا نشون از دردش بود اما مریم شروع به کردنش کرد.
مریم:«جووون، عزیزم آروم باش کم کم عادت میکنی، خودتو شل بگیر، هرچی سفت باشه بدنت بیشتر درد میگیره، دیگه تمومش رفته تو کست»
صورتش رو رونم بود و به صورتش فشار میومد. مریم دستای فریبا رو ول کرد و فریبا تونست خودشو رو درست نگه داره. حواسم به اینها بود که جیغ فرناز بلندشد. سیما همزمان با گاییدن کسش، به مرور سه تا از انگشتانش رو هم تو کون فرناز کرده بود. کم کم کون فرناز و کس فریبا هم عادت کردن و لذت می‌بردن. با شدت گرفتن تلمبه های سیما و مریم بلاخره فریبا و فرناز ارضا شدن و بیحال رو زمین افتادن. فکر کردم کارشون دیگه تموم شده و الان میخوابن اما کاملا اشتباه بود. بعد چند دقیقه استراحت، مریم فرناز رو داگی کرد و شروع به لیسیدن سوراخ کونش کرد.
مریم از زیر پتو بات پلاگ توپکی رو درآورد و تو دهن فریبا کرد:« بخورش که می‌خوام کون آبجی جونت رو بکنم»
فریبا دوزانو نشست و مریم هم بات رو تو دهنش تلمبه میزد. گاهی هم فشار رو بیشتر میکرد تا به حلق فریبا
برسه و عوق بزنه. بات رو از دهن فریبا درآورد و آروم تو کون فرناز کرد. تا توپک دوم که راحت تو کونش رفت اما سوم و چهارم رو به زور و با فشار زیاد تو کون فرناز کرد. بعد هم شروع به تلمبه زدن کرد. در این مدت سیما داشت دهن فرناز رو میگایید. مریم فرناز رو چرخوند تا کونش به طرف من باشه و فریبا رو هم کنارش داگی کرد. حالا می‌تونستم راحت چشامو باز کنم. وقتی بات رو از کون فرناز درآورد سوراخ کونش نبض میزد و باز و بسته میشد. سیما با دیدن این صحنه رفت پشت فرناز،‌کیرشو با یک فشار تا خایه تو کون فرناز کرد. مریم مشغول باز کردن کون فریبا شد. وقتی به کس فریبا نگاه کردم هنوز از کلفتی دیلدو باز مونده بود. مراحل باز کردن کون فریبا هم انجام شد. بات مشکی رو از کمرش باز کرد و آروم تو کس فریبا کرد و با دو دست بات و کیر رو تو کس و کون فریبا میکرد. بعد از چند تلمبه، درشون میاورد خودش کنار می‌رفت تا کس و کون فریبا که مثل یک تونل باز میموند رو ببینم. سیما هم با کیرش کس و کون فرناز رو مثل تونل کرده بود و نشونم میداد.
نیم ساعت که کس و کون فرناز و فریبا خوب گشاد شد و چندین بار ارضا شدن، سیما دونفرشون رو دوزانو کرد طوری که من صورتشون و کیرش رو ببینم و بعد از چند تا تلمبه تو دهنشون، آبش رو تو دهن و صورتشون خالی کرد. فریبا و فرناز مثل دو تا جنده که کوه کنده باشند رو تشک ولو شدن. سیما وسطشون خوابید و رو خودشون پتو انداخت. مریم اومد سراغ من و فقط دوبار حرکت دهنش رو کیرم کافی بود تا آبمو تو حلقش خالی کنم.
مریم و سیما صبح زود قبل از بیدار شدن آبجیام رفتن.
یک صبحانه مفصل با چای و آبمیوه برای آبجیام درست کردم. فریبا به شکم دراز کشیده بود و یک پاشو جمع کرده بود، کس کونش بیرون زده بود. فرناز هم به شکم بود اما فقط کونش دیده میشد. فکرم به دیشب رفت که چطور همه سوراخاشون مثل یک تونل بازشده بود. با سروصدایی که شد هردو نفر بیدار شدن و سریع پتو رو دور خودشون کشیدن.
سینی رو بین دونفرشون گذاشتم. پتو رو کشیدم که با مقاومت فریبا روبرو شدم. کنارش نشستم، دستشو گرفتم و دست دیگه رو پشت لختش گذاشتم و بلندش کردم.
من:« بلندشین تنبل ها، بسه دیگه خوابیدین، انگار کوه کندن، بلندشین ببینین چه صبحانه ای واستون آوردم»
فرناز رو هم همینطور بلند کردم. سرشون پایین بود اما سینه های بزرگشون با نوک سربالا جلو چشم بود.
بیرون رفتم تا راحت صبحانشون رو بخورن. یک ربع بعد برگشتم و مشغول جمع کردن تشک ها و پتوها شدم. صبحانه تموم شد، سینی رو تو آشپزخانه بردم و برگشتم. همینطور نشسته بودن، اول پتوی فرناز رو از دورش گرفتم، دستام رو زیر بازوهاش گذاشتم و بلندش کردم، با کمی آخ و آه بلندشد. پتوی فریبا رو هم گرفتم و بلندش کردم، اون هم آخ و آهش بلند شد. حال هردو لخت لخت جلوم ایستاده بودن. پشت بهشون مشغول تا زدن پتو شدم.
من:« چه خبرتونه، چه آخ و آهی میکشین، حال یک شب رو تخت نخوابیدین.»
کارم که تموم شد دست‌های فریبا از پشت سر اومد و منو بغل کرد.
فریبا:« ببخشید بابت دیشب»
من:« مگه چی شده دیشب»
فرناز:« خب همون...»
من:« همون چی؟!»
فریبا:« رابطه دیشب و کاری که ما کردیم»
برگشتم و هردو رو بغل کردم، دستم پشت رو کونشون بود و سینه هاشون به من میخورد.
من:« من دیشب چیزی ندیدم جز زیبایی و لذت»
فریبا:« یعنی تو از ما ناراحت نیستی، بدت نیومد»
من:« چرا باید ناراحت باشم، چرا بدم بیاد، من دیشب از لذت بردن شما خوشحال بودم»
از لب هر دو یک بوس خوردم و محکم بغلشون کردم، بعد هم با دستی که رو باسنشون بود به طرف حموم هلشون دادم.
من:« برید حموم که خیلی بو میدید»
هردو نفر گشاد گشاد و همراه با آه و ناله به طرف حموم راه افتادن.
جمع کردن و مرتب کردن وسایل که تموم شد مشغول دیدن تلویزیون شدم.فریبا منو از حموم صدا زد.
فریبا:« فرهاد!!»
من:« جانم»
فریبا:« میشه بیای کمک؟!»
رفتم تو حموم، دونفر تو وان دراز کشیده بودن.
فریبا:« بیا لیفمون بزن، تکون میخوریم کل بدنمون درد میگیره»
تیشرتم رو درآوردم و رفتم نزدیکشون. فریبا بلندشد، من هم لیف رو برداشتم و شروع به لیف زدن پشتش شدم‌. از پشت گردنش شروع کردم و کم کم پایین اومدم، باسنش رو خوب لیف زدن، با دست به پاش زدم که متوجه شد و پاهاش رو بیشتر باز کرد، لیف رو بردم لای باسنش و سوراخ کون و کسش رو لیف زدم. پاهاش که تموم شد برش گردوندم تا رو به من شد. چشم تو چشم من بود زیر گردنش رو که زدم به طرف سینه هاش رفتم، با یک دست لیف میزدم و با دست دیگه کف ها رو روی سینه و شکمش میمالیدم. کسش که رسیدم یک پاشو رو بالا دادم و شروع به لیف زدن کسش کردم.
لیف زدن فریبا همراه با آخ و اوخ تموم شد و همون‌طور واستاده بود. فرناز رو بلندکردم و شروع به لیف زدن بدنش کردم. سر و صدای فرناز هم بلند شد.
من:« انگاری دیشب خیلی بهتون سخت گذشته»
فریبا:« جنده ها رو هم اینطور که ما ر‌و کردن نمیکنن»
فرناز:« من که هنوز فکر میکنم سوراخام باز مونده»
فریبا:« تا حال جر نخورده بودم که دیشب عملاً جر خوردم، انگار تازه پردمو زدن»
فرناز:« فکر میکنم الان اگر احسان کیرشو بکنه تو کس و کونم اصلاً احساسش نکنم»
طرز صحبت و لحنشون و ادای کلمات کیر و کس نشون میداد که دیگه خجالت و حیا از بین ما رفته. سردوش رو برداشتم و مشغول شستن کف ها و بدنشون شدم.
هفته بعد ظهر جمعه سال تحویل میشد ولی من و سیما صبح جمعه برنامه کوه داشتیم. تو مسیر خیلی خلوت بود بخصوص مسیر ما که انحرافی بود. حالا دیگه سیما ساکت نبود و در کل مسیر با هم حرف می‌زدیم.
سیما:« چه خبر از فریبا و فرناز؟! خوب هستن»
من:« آره خوبن»
سیما:« هفته پیش تا کجا پیش رفت؟!»
همه رو براش تعریف کردم. به قسمت حرف فرناز که گفت{جنده ها رو هم اینطور نمیکنن}که رسیدم، سیما از خنده غش کرده بود.
سیما:« هردونفرشون تو سکس دوست دارن مثل جنده باهاشون رفتار بشه, یک برده جنده»
من:« یعنی چی برده جنده؟!!!»
سیما:« یعنی دوست دارن بهشون دستور بدی، اونها قبلاً فقط یک سکس آروم یا فوقش با کمی درد با شوهراشون داشتن، در حالی که دوست دارن محکم و بدون رحم گاییده بشن»
من:« اما هردو تو محل کارشون جدی و خشک هستن، چطور ممکنه خب؟!»
سیما شروع به توضیح دادن و خصوصیاتی از زنها در سکس و حالت هاشون کرد. وقتی به آخر راه رسیدیم چای آتیشی گذاشتم و سیما کماکان حرف میزد. بعد چایی روی یک سنگ دراز کشیدیم.
من:« دستشوییم گرفت »
سیما:«خب جیش کن، اینجا که کسی نیست»
بلندشدم‌ شلوارمو پایین کشیدم و شروع به شاشیدن کردم. وسط کار‌ دست سیما رو‌پهلوهام اومد و گردنمو بوس میکرد. جیشم که تموم شد سیما منو به جلو‌ هل داد تا چهار دست و پا شدم، با کمک دست‌هاش لپه های باسنمو باز کرد و شروع به لیسیدن سوراخ کونم کرد و با یکی از انگشتاشو تو کونم تلمبه میزد. کمی که تلمبه زد دوباره منو دوزانو کرد. کیرشو لای پاهام حس کردم.
سیما:« پاهاتو چفت میکنی؟؟»
من پاهامو بهم چسبوندم، سیما شروع به تلمبه زدن بین پاهام کرد. گاهی سرکیرشو جلو‌کونم میذاشت و‌ کمی فشار میداد و چون تو‌کونم نمیرفت دوباره لای پاهام تلمبه میزد. بعد از پنج دقیقه بلاخره ارضا شد و ابش با پرش بیرون ریخت.
سیما:« کون خوبی داری باید یکبار بکنمت»
من:« قول نمیدم و‌لی سعی میکنم یکبار بهت حال بدم»
به ساعت نگاه کردم ۸ شده بود. سیما رو رسوندم و به طرف خونه حرکت کردم. بعد از دوش گرفتن لباس پوشیدم و رفتم ویلای فرناز. قرار بود لحظه سال تحویل و چند روز اول سال که تعطیل بود رو همه اونجا باشیم.
kiii¥a
     
  
مرد

 
یک شروع بی پایان _ فصل ۰۱ _ قسمت ۰۶
ما آقایون کت و شلوار داشتیم و خانم ها بعد از چیدن سفره برای تعویض لباس رفتن. وقتی فریبا و‌ فرناز بیرون اومدن چشمای شوهراشون باز مونده بود. هردو پیراهن مجلسی بلند پوشیده بودن که فقط قسمت سینه ها و کس و کونشون پوشیده بود، پشت لباس که کاملا لخت بود و جلو هم قسمت شکم و بالای رون تا پایین فقط تور بود و بدن سفیدشون دیده میشد. تنها تفاوت در رنگ لباسشون بود، لباس فریبا قرمز و فرناز هم زرشکی. بلند شدم و به طرفشون رفتم، اول فریبا و بعد فرنار رو بوسیدم. دستمو قسمت لخت پشتشون گذاشتم و به طرف شوهراشون حرکت کردیم، وقتی نزدیک شدیم دستمو اروم رو‌ باسنشون گذاشتم و به جلو‌ هلشون دادم.
من:« بفرمایین دو تا فرشته خوشگل»
کامران و احسان اول با هردو روبوسی کردن و بعد هم شروع به لب گرفتن از زناشون کردن.
من:« اوووه چه خبرتون هست، ناسلامتی داداشون اینجاست، ضمنا مجرد هم‌ هست»
با همین شوخی و‌ خنده ها لحظه سال تحویل گذشت. موقع شام به بهونه کمک به فریبا و‌فرناز آروم و بیصدا رفتم آشپزخونه. دستمو رو باسنشون گذاشتم و یه فشار دادم که هردونفر به حالت ترس برگشتن و منو دیدن.
فریبا:« احمق، ترسیدیم»
من:« چرا ترسیدین؟! الان نباید بترسین، با نگاه این دونفر فکر کنم باید از امشب بیشتر بترسین»
فرناز:« ای داداش، قول میدم نیم ساعت بعد از رفتنمون تو اتاق بیایم بیرون»
فریبا:« نیم ساعت که زیاده قول میدم ۲۰ دقیقه ای بیام بیرون»
من:« باشه پس من تو آلاچیق بیرون منتظرتون میمونم»
تو آلاچیق مشغول آماده کردن زغال قلیون شدم و حواسم به داخل بود‌. ده دقیقه بعد احسان دست فرناز رو‌گرفت و رفتن تو‌ اتاق. کامران هم مشغول لب گرفتن از فریبا شد و به طرف اتاق رفتن. نیم ساعت از رفتنشون تو‌اتاق گذشته بود که اول فرناز و بعد هم فریبا بیرون اومدن. فرناز یک لباس خواب مانتوای تنش بود که از بالا سینه هاش راحت دیده میشد و فریبا با شورت و یک پیراهن که دکمه های جلوش نیمه باز بود و با یک‌ تکون سینه هاش معلوم میشد رو صندلی نشستن.
من با خنده:« خوب آن‌ تایم اومدین!!»
فرناز:« تازه خیلی خوب بود امشب بعد ساک زدن انتظار یک ربع تلمبه زدنو‌ نداشتم.»
فریبا :« من که اگه میخواستم ساک بزنم خبری از تلمبه نمیشد»
یک ساعتی تو‌ آلاچیق حرف زدیم که بیشتر درمورد سکس بود. حرفها و‌حرکاتشون با اون بدن های تقریبا لخت، کیرمو بیدار کرده بود و از زیر شلوارک کامل مشخص بود. فریبا و فرناز اصرار داشتن، سیما و مریم رو اینجا دعوت کنیم.
به خودم جرات دادم و گفتم:« دلتون واسه سکس خشن تنگ شده؟!»
فرییا:« منظورت چیه؟!»
من:« مثل اونشب دوست دارین جر بخورین؟؟!! »
فرناز:« پس اونشب خواب ...»
من:« نه، بیدار بودم»
فریبا:« خب حالا چیکار میکنی؟!!»
من:« هیچکار، من کاری ندارم اما شماها انگار دلتون واسه گریه تنگ شده؟!»
فریبا:« واسه چی؟!»
من:« سیما ایندفعه به کس و کونتون رحم نمیکنه»
گفتن کلمه کس و کون از دهن من و تصور سکس قبلشون حشریشون کرده بود. بلندشدم و رفتم پشت دونفرشون با دستام گردنشون رو ماساژ میدادم.
من:« بهتره فعلا برین بخوابین»
فرناز و فریبا بلند شدن و به طرف ساختمان حرکت کردن.
فرناز:« تا حالا هیچکس مثل سیما نتونسته بود بهم لذت بده، با اینکه مثل جنده باهامون رفتار کرد»
فریبا:« منم همینطور»
با مریم و سیما برای سوم هماهنگ کردم و آدرس دادم تا بیان. قبلش کامران و احسان رو به بهونه های مختلف دک کردن و قرار شد ما شب برگردیم.
ساعت ۱۰ صبح سیما و مریم رسیدن.فریبا و فرناز با همون لباس عید به استقبالشون رفتن. مریم کت و دامن و سیما کت شلوار پوشیده بود.
وسایل پذیرایی رو تو آلاچیق چیده بودیم و همونجا نشستیم. یکساعت از پذیرایی و صحبت کردن گذشت. حرکات فریبا و فرناز کم کم داشت عجولانه و عصبی میشد. این تغییر از دید تیزبین سیما مخفی نبود.
سیما:« شما دونفر، لباساتون رو دربیارین»
فریبا و فرناز متوجه منظور سیما شدن اما بیحرکت موندن.
سیما:« متوجه حرفم نشدین؟!!!»
فرناز:« آخه اینجا تو حیاط؟!! بهتر نیست بریم داخل»
سیما:« فارسی متوجه میشین؟!»
فرییا:« آخه زیرش لباس نداریم»
سیما:« وقتی میگم دربیارین نباید بهونه باشه»
بلندشد و موهاشونو کشید، آخ هردو نفر دراومد. مریم کمکشون کرد لباسشون رو درآوردن. فریبا با یک شورت توری قرمز و‌فرناز هم با یک شورت سبز و‌سینه های لخت جلومون بودن. دیگه از منم خجالت نمی کشیدن و دست رو سینه هاشون نمیذاشتن.
سیما شروع به لب گرفتن از دونفر کرد و بعدش سینه هاشون رو میخورد و میمالید. چند دقیقه که گذشت رو‌میز وسط خم‌شون کرد و یا دستش محکم به باسنشون میزد. درد تو صورت فریبا و فرناز کاملا مشخص بود، باسنشون قرمز شده و اثر دست سیما روش بود، وقتی کارش تموم شد جلوش زانو زدن. کلی تو‌دهنشون تلمبه زد، بعد دستشون رو‌گرفت و‌ بطرف داخل خونه رفتن. مریم بعد از یک لب طولانی شلوارمو پایین کشید و شروع به ساک زدن کرد. ساک زدنش تا اومدن آبم و خوردنش ادامه داشت. ۲۰ دقیقه از رفتن اونها گذشته بود که ما هم به طرف خونه رفتیم. سر و صدا از داخل اتاق میومد. وارد اتاق که شدیم فرناز و فریبا کنار هم روی تخت چهار دست و پا بودن و سیما هم نوبتی تو کسشون میکرد. مریم لخت شد و جلوی چشماشون دراز کشید و اشاره به کسش کرد.
مریم:« فرهاد جوون بیا کسمو بخور»
نگاه فریبا و فرناز به کس مریم و زبون من بود. داشتم با لذت و هوس کسشو میخوردم. بعداز کسش نوبت به سینه ها و بدنش شد. خوردن بدنش که تموم شد مریم داگی شد، منم کیرمو تو کسش کردم و شروع به تلمبه زدن کردم. نگاه آبجیام به کیرم بود که تو کس مریم جلو عقب میشد. انگشت سیما مشغول گشاد کردن کونشون بود و آخ و اوخشون بلند شد.
سیما:« مریم بیا کنار اینا دراز بکش میخوام فرهاد ببینه چطور سوراخ کونشون به غار تبدیل میشه»
مریم هم کنارشون داگی شد و من دوباره مشغول کردن کسش و بازی با کونش شدم. سیما اول کیرشو تو کون فرناز کرد. چندتا تلمبه میزد، کیرشو بیرون میکشید، آب دهنشو تو سوراخ کونش میریخت و باز دوباره شروع به تلمبه زدن میکرد. کون فرناز که باز شد سراغ فریبا رفت. چند دقیقه که گذشت نوبتی تو کونشون میکرد و سوراخ بازشون رو به من نشون میداد.
سیما:« فرهاد جوون ببین چه غارهایی ساختم!! ببین چه جنده هایی هستن این دو نفر؟!»
مشغول گاییدن کون مریم بودم و هرچندتا تلمبه کیرمو درمیاوردم و سیما هم با کون مریم نگاه میکرد.
سیما:« جووون تو هم غار گنده ای درست کردی»
موهای دونفر رو گرفت و به سمت کون مریم کرد.
سیما:« ببینین چه درست کرده داداشتون»
بعد منو کنار زد و خودش مشغول گاییدن کون مریم شد. نگاه فریبا و فرناز به کیر من بود که راست جلو صورتشون بود، منم شروع به بازی کردن با کیرم شدم.
سیما:« شما دونفر هم دراز بکشین و‌ با کستون بازی کنید»
فریبا و فرناز دراز کشیدن و مشغول بازی با کسشون شدن. رفتم بینشون و یک دستمو رو رون فریبا و یک دستمو رو‌ رون فرناز گذاشتم و شروع با مالیدن کردم. حرکت دستم از زانو تا لبه های کسشون ادامه داشت. حرکت دست من و خودشون و بالا رفتن ناله هاشون، نشون از نزدیکی ارضا شدنشون میداد. سیما اومد روی فریبا و شروع به تلنبه زدن تو کسش شد. مریم هم مشغول خوردن کس فرناز شد. به دقیقه نکشید که هردونفر ارضا شدن. مریم منو دراز کشوند و رو‌کیرم نشست، سیما هم کیرشو تو کونش کرد. تلمبه های شدید ما باعث ارضا شدن مریم شد. مریم بلند شد و‌کنار دراز کشید. سیما موهای فریبا و‌ فرناز رو کشید و سرشونو رو رونام و نزدیک کیرم گذاشت. شروع به مالیدن کیر خودش و من کرد. آبش که زیاد هم بود رو صورت خواهرام ریخت. شدت دستشو رو‌کیرم بیشتر کرد و منم ارضا شدم. لحظه ای که آبم پرش داشت سرکیرمو اول به سمت صورت فریبا و بعد فرناز گرفت تا آبم رو صورتشون ریخته بشه. مریم روی من خم شد و کیرمو تو دهنش کرد و هرچی آب توش بود رو کشید. سیما با انگشتش آب من وخودشو که رو صورت فریبا بود جمع کرد و تو دهنش ریخت، اینکار رو با فرناز هم کرد.
سیما:« جوون بخورین ببینم تشخیص میدین آب منو از داداشتون»
مریم آب کیرمو که رو بدنم ریخته بود مکید:« جوون این آب فرهاده، همیشه خوشمزه هست»
سیما و مریم بعد از خوردن ناهار که فریبا و فرناز پخته بودن، خداحافظی کردن و رفتن. فریبا حین گذاشتن ظرفهای کثیف تو ماشین:« چه بوی عرقی میدیم، بهتره بریم دوش بگیریم.»
من با خنده:« فقط بوی عرق یا ...؟!»
فرناز و فریبا به طرفم اومدن و من هم به طرف حمام فرار کردم. زیر دوش بودیم که به ذهنم رسید امتحانشون کنم.
من:« وای دستشوییم گرفت»
فریبا:« خب اگه جیش هست که همینجا انجام بده»
من:« جیش هست اما...»
فرناز:« اما چی؟!!»
من:« آخه یک تصوری دارم که ...» و اشاره به سینه هاشون کردم.
فریبا:« یعنی رو سینه هامون...»
دستمو رو دوششون گذاشتم و کمی به طرف پایین فشار دادم. فرییا و فرناز به همدیگه نگاه کردن، فشار رو‌ بیشتر کردم تا اینکه مقاومتشون شکست و‌جلوم زانو‌زدن.
من:« سینه هاتون رو تو‌دستاتون بگیرین»
سر کیرمو‌ که نیمه بیدار بود گرفتم و شروع به شاشیدن ر‌و سینه هاشون کردم، با کمی شیطنت مسیر کیرمو به روی گردن و‌ زیر چونه هاشون بردم. فرناز سرشو بالا گرفت تا تو صورتش نریزه و مسیر نگاهش به کیر و صورتم بود. در بهت و حیرت من فریبا چشماشو بست، صورتشو پایین تر گرفت و کمی دهنش رو باز کرد طوری که دندونای به هم چسبیدش دیده میشد. این حرکتش رو به عنوان یک چراغ سبز در نظر گرفتم و کیرمو رو صورت فریبا یه سمت بالا بردم. رو دهنش کمی نگهداشتم و به طرف چشماش و پیشونیش گرفتم. فرناز هم داشت به فریبا نگاه میکرد. مقدار و شدت جیشم کم شد و داشت به سمت پایین صورتش حرکت میکرد که فریبا دهنش رو بیشتر باز کرد، منم کیرمو به دهنش نزدیکتر کردم و هرچی جیش مونده بود تو دهنش ریختم. وقتی جیشم تموم شد کیرم دوباره راست شده بود، فریبا هرچی جیش تو دهنش بود رو بیرون ریخت و سرکیرمو تو‌دهنش گرفت و دوتا میک عمیق زد. چشاشو باز کرد، بلندشد و صورت فرناز رو گرفت و مشغول لب گرفتن شد. فرناز اول با اکراه لب میگرفت اما بعدش همراهی میکرد.
ششم عید دید و بازدید فامیل تموم شد و من با ماشین به طرف شهر آوَش حرکت کردم.
تو آموزشی با آوَش آشنا شدم، بعد از تقسیم تو یک یگان افتادیم و شدیم دوست جدا نشدنی و داداش های نداشته. آوَش تک فرزند بود و پدر و مادرش بخاطر مسائلی آخرهای خدمت از هم جدا شدن و آوَش با مامانش که مدیر دبیرستان بود زندگی میکرد. من فقط عکسی از مامانش دیده بودم.
قبل از ظهر به خونش رسیدم. درب باز شد پریدیم تو بغل هم، واقعا دلم براش تنگ شده بود. با یک شلوارک و بالا تنه لخت تو خونه بود.
من:« مامانت نیست اینطوری میگردی؟!»
آوَش:« نه نیستش البته باشه هم من همینطوریم، تازه الان که خوبه، شلوارک دارم، هوا گرم بشه با شورتم»
خونه آوَش دوبلکس بود طبقه پایین یک خواب مهمان، پذیرایی و اشپزخونه بزرگ و طبقه بالا ۳ خواب مستر با یک حال و آشپزخونه کوچیک. خونه رو نشون داد و مجبورم کرد علیرغم خستگی با کمک هم اتاق خوابش رو عوض کنیم. کارها که تموم شد خسته و کوفته رفتم تو اتاق وسط که قبلاً اتاق آوَش بود و دوش گرفتم. تازه داشتم با حوله خودمو خشک می کردم که درب با شدت باز شد، منم که پشتم به در بود با تصور اینکه آوَش هست برگشتم و گفتم :«هی وحشی !!!»
یکدفعه خشکم زد. مامان آوَش بود یه میلف بهشتی ۴۰ ساله با پوست سفید، بدن لاغر، موهایی به رنگ طلایی  و سینه های بزرگ که داخل سوتین سرخابی از زیر تاپ سفید دیده میشد، یک شلوار رسمی پاش بود که باسن جمع و جورش رو پوشونده بود، تو یک لحظه قدش رو ۱۷۰ و وزنش رو هم ۶۰ کیلو حدس زدم، منم لخت حوله به دست جلوم گرفته بودم، هردو همینطور بدون حرکت به هم نگاه می کردیم. چند ثانیه نگذشت که صدای آوَش هردومون رو از حالت شوک خارج کرد. تا خواستم حرکتی بزنم آوَش مامانشو از پشت بغل کرد.
آوَش:« بپوشون خودتو پسره بی تربیت» و با خنده درب رو بست. لباس پوشیدم اما خجالت می‌کشیدم بیام بیرون، کمی دراز کشیدم که صدای آوَش بلند شد: «فرهاد اگه لخت نیستی بیا ناهار حاضر هست.»
درب رو باز کرد و اومد داخل منم بلند شدم و روبروش ایستادم.
من:« ببخشید اصلا نمی‌دونستم مامانته، شرمنده.»
آوَش منو بغل کرد و با خنده گفت:« بیخیال، مقصر عاطی بود که حریم شخصی رو رعایت نمیکنه.»
محکم بغلش کردم و در گوشش آروم گفتم:« خوش به حال تو و مامانت.»
یکدفعه منو از خودش جدا کرد و زل زد تو چشام گفت: «هیز حشری، واسه مامانم نقشه نکشی درسته الان مجرد هست اما!!»، خندید و ادامه داد:« اگر پسندیدی باید عقدش کنی».
دنبالش کردم تا بزنمش که فرار کرد و رفت بیرون و منم دنبالش. اخلاق آوَش هیچ فرقی با قبل نداشت، مرکز خنده، خونه یا بیرون خونه، مامانش یا غریبه فرقی نداشت شوخیاش گاهی خیلی زشت و وقیح میشد. خلاصه با خنده ناهار خوردیم و قرار شد بریم ویلاشون که خارج شهر بود. فرداش با نگار یا همون دوست دختر آوَش آشنا شدم. ۱۹ سالش بود، کمی تپل بود و موهای بلندی داشت باسن و سینه هاش هم نسبت به سنش خوب رشد کرده بود. از وقتی عاطفه رو دیدم همه فکر و ذکرم شده بود اون و نگاهم فرق کرده بود. شب قبل از رفتن آوَش رو کشیدم تو اتاق و بهونه آوردم که باهاشون نرم چون فکر میکردم دارم بهش خیانت میکنم.
آوَش کمی منو نگاه کرد و بعد از چند دقیقه گفت:« فرهاد می‌دونم چرا نمی‌خوای بیای اما من اصلاً ناراحت نمیشم، متوجه شدم نگاهت دنبال عاطی هست.»
خشکم زد، گفتم:« چی داری میگی؟!!! »
آوَش:« فکر می‌کنی متوجه نگاه های یواشکی و دزدانه ای که به بدن عاطی می‌کنی نشدم؟ یا هول شدن و قرمز شدنت وقتی باهاش صحبت میکنی؟ یا چشم تو چشم نشدنت با من؟»
من: «حالا که تو هم متوجه شدی پس بزار راستشو بگم، اگر ناراحت بشی حق داری و منم با اینکه سخته دوستی مثل تو رو از دست بدم اما نمی‌خوام فکر بدی نسبت بهم داشته باشی، من تو خونه با دو دختر بزرگ شدم که همیشه جلوم لباس عوض میکردن و چشام عادت کرده، اما نمی‌دونم چرا از روزی که عاطفه جون رو دیدم حالم عوض شده و نمیتونم تمرکز داشته باشم و بهش نگاه نکنم، ببخش منو، الان هم وسایلم رو جمع میکنم و میرم.»
مشغول جمع کردن وسایل شدم، آوَش به من نگاه میکرد اما فکرش جایی دیگه بود. آخر جمع کردن وسایل بودم که درب اتاق باز شد.
عاطی:« چیکار میکنین اینجا؟ چرا نمیان پایین، شام سرد شد!!»
آوَش:« بابا یک حریم خصوصی تو اون خونه نداریم؟!!»
عاطی:« مگه چی شده؟!!»
آوَش:« بابا عاطی جون حال منو که زیاد لخت دیدی، اگه این فرهاد بدبخت لخت بود چیکار میکرد؟! راستی، تو که اینو هم لخت دیدی!! ولش کن الان میایم»
عاطی با خجالت درب رو بست اما فحش زهرمار پسره بی ادب رو هردو شنیدیم. آوَش دستم رو گرفت بلندم کرد.
آوَش:« پدرم آدم بدی نیست اما واسه عاطی اصلا خوب نبود، اگر باهاش بودی کاری نکنی که باز ضربه روحی ببینه»
آوَش به سمت درب رفت من کمی به طرفش رفتم و آروم گفتم:« مطمئن باش نمی‌خوام اذیت بشه»
قرار شد با دو ماشین بریم. آوَش و نگار با هم و منو عاطی با هم. تا ویلاشون با ماشین یک ساعت راه بود و ما هم در مورد زندگیامون حرف زدیم.
ویلاشون یک ساختمان دوبلکس با یک ویو رو به دریاچه، سه خواب طبقه بالا داشت، طبقه پایین هم یک استخر با رختکن داشت. یک حیاط قشنگ که خیلی مرتب درختکاری شده بود هم داشت.
بعدازظهر قرار شد بریم کنار دریاچه قدم زدن، منو آوَش با شلوارک و تیشرت منتظر عاطی و نگار بودیم، وقتی عاطی اومد اینقدر نگاهش کردم که وقتی بهمون رسید آوَش گفت:« اووی خووردیش»
یک پیراهن بلند با آستین های کوتاه تنش بود که تا روی مچ پاش میومد اما از زانو به پایین توری بود و میشد پاهای سفید و براقشو دید. مطمئن بودم که زیرش هم فقط یک شورت و سوتین داره.
فرش پهن شد و با آوَش و نگار آب بازی کردیم. عاطی تو آب نیومد گفت خوشش نمیاد. چهار نفری روی فرش نشسته بودیم و داشتیم چای می‌خوردیم که آوَش دست نگار رو گرفت و گفت:« ما میریم خرید و بعد میریم ویلا.»
عاطفه رو به من:«چه زود؟! تو هم میخوای بری؟»
من:« نه»
عاطی:« بریم قدم بزنیم، اینها به بهونه خرید میخوان برن ویلا تنها باشن»
خندم گرفت، خوب آوَش رو می‌شناخت و راحت در موردش حرف میزد. 
مشغول قدم زدن شدیم، عاطی جلوبود و بین مسیر کنار دریاچه و جنگل مسیر جنگلی رو انتخاب کرد. محو تماشای بدنش و پاهاش شده بودم، یکدفعه برگشت رو به من:« چه چیزی در من هست که دخترهای جوون ندارن؟؟!!»
من:«چی شده؟! چرا میپرسی؟؟!»
عاطی:« از روزی که اومدی و بخصوص این ۲۰ دقیقه نگاهت رو از من بر نداشتی، می‌دونی اگر آوَش بفهمه چی میشه؟؟!»
من:« آوَش می‌دونه، شب قبل از سفر وسایلم رو جمع کردم تا برم، آوَش هم متوجه نگاه من شد، اما نذاشت برم، گفت فقط نباید اذیتت کنم و ضربه روحی بهت بزنم»
عاطی کمی بهت زده شده بود، لبخندی زد و گفت:« پسره خل و چل» و راه افتاد. من داشتم نگاهش میکردم اما تکون نخوردم:« نظر شما چی هست؟»
بلند گفتم تا متوجه بشه. وقتی برگشت دید خیلی از من دورشده، اومد نزدیک گفت:« در مورد چی؟!»
من:« در مورد من و ...»
عاطی:« پسر خوبی هستی، خوش تیپ، خوش قیافه و جذاب»
من:« منظورم اینها نبود»
عاطی:« آوَش کامل خبر داره؟»
من:« آره »
عاطی:« دیوونه ای!!؟ خیلی دخترهای خوشگل و جوون هستن که میتونی باهاشون باشی »
من:« جوابتون لطفا؟؟»
عاطی:« باشه باید بهش فکر کنم »
من:« میتونم شمارت رو از آوَش بگیرم؟»
عاطی :«نمیخواد، تو گوشیت بزن .....۰۹۱ »
و شروع کرد به راه رفتن، آروم رفتم کنارش و دستش رو گرفتم. واکنشی نشون نداد، منم دستشو در کل مسیر فشار میدادم و پا به پای هم راه میرفتم.
یک پیامک برام اومد، بازش کردم.« پیاده روی رو یک ساعت طول بدین و بعدش بیاین». خندم گرفت. عاطی پرسید « کی بود؟» گوشی رو بهش دادم، خوندنش تموم شد:« کره خر» و خندید.
وارد که شدیم نگار داشت موهاش رو خشک میکرد و آوَش نبود. با عاطی به طرف استخر طبقه پایین رفتیم، آوَش با مایو تو استخر بود.
آوَش:« خدارو شکر خیلی دل نگرانتون شدم، چقدر دیر اومدین!»
سروصدای عاطی با آوَش شروع شد، البته بیشتر طنز بود. وقتی عاطی آروم شد آوَش اومد بالا و اونو بغل کرد. عاطی تا خواست خودشو جدا کنه، آوَش هلش داد تو آب و گفت:« خیلی بوی عرق میدی بهتره حموم‌کنی، در ضمن اگه از پیاده روی خسته شدی این فرهاد ماساژور خیلی خوبی هست». بعد خونسرد و بدون توجه به سروصدا و داد زدنای عاطی حولشو برداشت، دورش پیچید و رفت. وقتی از کنارم رد میشد آروم گفت:« یکساعت میریم بیرون خرید.»
دست عاطفه رو گرفتم و کمک کردم از آب بیاد بیرون. لباسش چسبیده بود به بدنش. حدسم درست بود، فقط یک ست شورت سوتین کرم رنگ تنش بود. خواست بره سمت آوَش که دستش رو گرفتم.
من:« ولش کن رفت»
عاطی:« دیوونه عوضی، نگاه کن چیکار کرد»
من:« میرم بالا تو هم یه کم تو آب باش بدنت آروم میشه، خیلی پیاده روی کردیم پاهات خسته شدن»
یه نگاه دیگه بهش کردم و به طرف راه پله رفتم.
عاطی:« تو هم نیاز به آبتنی داری، اگر مایو نداری تو کمد تو رختکن هست».
یک مایو گشاد پوشیدم و بیرون اومدم.
عاطی رفت تو رختکن و منم پریدم تو آب. خیلی طول کشید تا درب رختکن باز شد و عاطی بیرون اومد. یه بیکینی دو تیکه قرمز که شورتش از جای کش تا زیر باسن و جلو کسش یه پارچه یکسره اضافه داشت پوشیده بود. نمیشد چشم از بدن سفیدش، سینه، باسن و رون های زیباش برداشت. خوب شد که شورت گشاد انتخاب کردم.
کمی تو آب راه رفتیم و همدیگه رو خیس کردیم.
عاطی:« کف پاهام درد گرفت با این کفش ها»
من:« برو لبه استخر بشین و پاهاتو بزار تو آب»
وقتی نشست رفتم و شروع کردم به ماساژ دادن هردو کف پاش و آروم به طرف مچ پا و ساق پاش اومدم. عاطی همون‌طور درازکشید، این رو مجوزی برای ادامه کار دونستم. از آب اومدم بیرون و پاهاش رو درآورد، به پشت دراز کشید. شروع کردم به ماساژ دادن پشت پاهاش و روناش. پارچه ای که با شورتش بود کم کم رفته بود بالا و حالا میشد لپای کون و کس باد کردش رو بهتر دید. دستام رو از رونهاش گذاشتم رو کمرش و پشتش تا شونه هاشو ماساژ بدم.
عاطی:« اگر سخته، بیا روم و بند پشت رو هم باز کن تا راحت تر باشی»
پاهام رو گذاشتم دوطرفه باسنش و نشستم روی باسنش، بند سوتینو باز کردم و ماساژ رو از پایین به بالا و به پهلوها و زیر سینه هاش بردم، گاهی دستام لمسشون میکرد. خیلی آروم آه می کشید. من حشری بودم و میدونستم وقتی قسمت شونه هاشو ماساژ میدم راست شدن کیرمو حس میکنه. بعد از چند دقیقه
عاطی گفت :« آخ بلندشو فرهادجان باسنم درد گرفت»
از روش بلند شدم و کنارش نشستم. کمی بعد عاطی بلند شد سوتینشو برداشت و رفت زیر دوش کنار استخر، شورتشو درآورد و مشغول دوش گرفتن شد. وقتی قطرات آب از روی سرش به سمت گردن قشنگ، سینه های بزرگ، کمر باریک ، لپای باسن کوچیک و پاهای کشیدش حرکت میکردن کیر من بیشتر راست می شد.
عاطی:«مایو رو درآوردی اینجا بزار بعداً تو ماشین میندازم، حالا تو هم منو لخت دیدی تلافی اتاق که لخت دیدمت»
بدون حرف بدنش رو شامپو زد و پشت به من دوش گرفت، حوله رو دور خودش گرفت و رفت به سمت پله ها. مایو رو درآوردم و با کیر راست شده رفتم زیر دوش و خودمو خالی کردم.
سه روز بود که ویلا رفته بودیم، منو عاطی تو این چند روز فقط تو تلگرام کلیپ ها و جوک طنز و البته استیکرهای خاص به هم ارسال می کردیم. عاطفه من و آوَش رو راضی کرد دانشگاه رو ادامه بدیم. آوَش شرطشو خرید ماشین گذاشت و منم گفتم بعداً شرطمو میگم که سیاوش خندش گرفت و گفت:« فکر نکنم تو دانشگاه ببینمت».
عاطفه:«چرا نمیاد دانشگاه؟؟!!»
آوَش:« شرطش سخته فکر نکنم بشه.»
عاطفه:« نکنه عشق و عاشقی هست؟؟؟»
آوَش:« آفرین درست گفتی، نزدیک شدی.»
عاطفه:« خب مبارکه، کی هست این دختر خوشبخت؟»
آوَش:« نکته همین جاست، دختر نیست، باید بگی زن خوشبخت، تازه باهاش آشنا شده».
نگار سر تو گوشی بود و به حرف ها توجه نمیکرد اما عاطفه که منظور آوَش رو فهمیده بود گفت:« خب اگه اون زن اوکی بده چی؟! تو مشکلی نداری؟؟»
آوَش با نگار در حین رفتن تو تراس گفت:« نه من چیکاره هستم اون زن خودش عاقل هست و بالغ»
با عاطی تنها شدیم.
عاطی:« چرا؟؟!»
من: «چی چرا؟؟!!»
عاطی: «چرا من...؟؟»
من :« نمی‌دونم فقط میتونم بگم خیلی دوست دارم و وقی برم نمیتونم هرگز فراموشت کنم.»
عاطی: « آخه این همه دختر جوون و خوشگل!!!»
من: «سلیقه من شما هستی.»
عاطی یک نگاه دیگه کرد صورتشو اونور کرد و با لبخندی که نمی‌تونست جلوش رو بگیره گفت:« خیلی بدسلیقه هستی.»
خندیدم و دستمو گذاشتم رو دستش‌‌. نگاهی بهم کرد اما دستش رو برنداشت.
عاطی:« دانشگاه میری و یادت باشه فقط دوستیم»
بلندشدم و با جراتی که نمی‌دونم از کجا پیدا شد سرش رو گرفتم و اولین بوسه رو از داخل موهاش که بوی گلهای بهشتی میداد خوردم و بوس دوم هم از لبای شیرینش گرفتم.
روز بعد برگشتیم، عاطی رو رسوندیم خونه و رفتیم تا نگار رو برسونیم و تو شهر یک دور زدیم تا برای خواهرام سوغاتی بخرم. وقتی خونه رسیدیم آوَش جلو در ترمز زد.
آوَش:« آخ دیدی چی شد خریدهایی که عاطی گفته بود رو فراموش کردم.»
من:« خب بریم بخریم.»
آوَش: «نه بیا این کلید، تو برو خونه هم یه دوش بگیر هم وسایلت رو آماده کن من سریع میام.»
درب رو باز کردم و رفتم داخل خونه، طبقه پایین که کسی نبود رفتم بالا که یکدفعه عاطی با یک شورت و سوتین زرشکی از اتاق آوَش اومد بیرون و تو دستش هم سشوار بود. با یک ببخشید رفتم تو اتاق وسط و عاطی هم رفت تو اتاق خودش. صدای بسته شدن درب اتاقش اومد. من رو تخت نشستم و هنوز بدن بلورینش رو تصور میکردم. صدای سشوار قطع شد و بعدش صدای بازشدن قفل اتاق عاطی رو شنیدم. بلند شدم و رفتم تو راهرو درب اتاقش یک ذره باز بود، جلو رفتم و داخل رو نگاه کردم رو تختش رو به آینه و تقریبا پشت به من نشسته بود از تو آینه من رو دید. جلو رفتم و آروم برس رو ازش گرفتم و شروع کردم به شونه کردن و خشک کردن موهای زیبا و قشنگش.
عاطی: «آوَش کجاست؟»
من:« خریدهایی که بهش دادی رو رفت بخره.»
عاطی: «خریدی نداشتم؟!!»
من: «نمیدونم به من اینو گفت و کلید رو بهم داد.»
کارم تموم شده بود اما هنوز داشتم با موهاش بازی می کردم‌.
عاطی:« فرهاد میشه لطفاً فراموش کنی و فقط مامان دوستت باشم؟!!»
دستام رو گذاشتم رو شونه هاشو و آروم آوردم پایین، سوتینش رو بازکردم، دستشو گذاشت رو سوتینش، آروم دستاش رو کنار زدم و سوتینشو درآوردم، دستامو گذاشتم رو سینه هاش و شروع کردم مالوندنشون. با دستام همه جای بدنشو لمس میکردم. لبمو گذاشتم رو لباش و شروع کردم به خوردن، خیلی کم و آروم همراهی کرد. بعد بلند شد یک دامن و تیشرت پوشید. سوتین دستم بود.
من:« این رو یادگاری بردارم؟»
عاطی یه نگاه کرد و آروم شورتشو از زیر دامن درآورد و بهم داد.
عاطی:« ست هستن، تک به درد من نمیخوره»
دوباره روبروش واستادم و ازش لب گرفتم، این دفعه همراهی کرد و یک‌لب زیبا و کامل گرفتیم.
صدای زنگ درب هردومون رو از اون حالت درآورد. سریع اومدم بیرون و از پله ها پایین رفتم تا درب رو باز کنم. درب که باز شد آوَش اومد داخل، دستش خالی بود.
kiii¥a
     
  
↓ Advertisement ↓
مرد

 
یک شروع بی پایان _ فصل ۰۱ _ قسمت ۰۷
جشن شروع دانشگاه من در رشته معماری و خداحافظی مریم رو در آخرین پنجشنبه تابستون تو خونه من گرفتیم. مریم باید برای کار به یه شهر دیگه می‌رفت و منم برای دانشگاه شهر آوَش رو انتخاب کردم. اون شب با اصرار فریبا و فرناز کمی مشروب خوردیم و بعد هم رقص و سکس.
در این مدت محل سکسشون از تو اتاق و استخر به حال و کم کم جلوی چشم من و در حضور من سکس میکردن. مریم دوباره کیر مصنوعی زد و با سیما قصد گشاد کردن کس و کون خواهرام رو داشتند. فریبا و فرناز خواستن لخت بشن که سیما نگذاشت.
سیما:« امشب فرق داره نه ما لختتون میکنیم و نه خودتون لخت میشین، باید فرهاد لختتون کنه»
من متعجب بودم و همه به من نگاه میکردن،
من:« اصلاً، فکرشو هم‌ نکن»
سیما:« بهتره ازش خواهش کنید اگر نه از سکس خبری نیست»
نگاه فریبا و فرناز حالت حشری و التماس گونه داشت.
مریم:« چرا خواهش نمی‌کنید؟!»
هیچوقت فکر نمی‌کردم اینکار رو بکنن اما شد.
فریبا:« فرهاد لطفاً »
فرنا:« فرهاد»
داشتم بهشون نگاه میکردم که سیما کتار گوشم زمزمه کرد:« نمیخوای به خواهش خواهرای بزرگت گوش بدی»
بلندشدم و پشت فریبا رفتم. تاپشو درآوردم، بند سوتینشو باز کردم و شلوارکشو پایین کشیدم. فرناز هم همینطور لخت کردم. شورت هردو توری بود و با لخت بودن فرقی نداشتن. سیما شورتشون رو گرفت و جلوی بینیش برد و بو کرد. بعد به طرف بینی من گرفت.
سیما:« ببین چه بوی خوبی میده، میبینی آب کسشون روی شورتشون هست»
یک نفس بلند کشیدم، واقعاً بوی کس میداد.
سیما:« دهنتو باز کن»
دهنو باز کردم که هردوتا شورت رو مچاله کرد و تو دهنم فشار داد. اینقدر کوچیک بود که راحت تو دهنم شد.
سیما:« حالا همینطور نگاه کن ببین چطور گاییده میشن»
سیما و مریم خواهرمو رو انداختن رو تخت و شروع به گاییدنشون کردن. من روی صندلی نشسته بودم و شورتاشون تو دهنم بود. مریم و سیما هروقت کون یا کس یکی رو‌گشاد میکردن برای تماشا به من نشون میدادن. بعدش من مریم رو از کس کردم تا ارضا شد و در انتها من و سیما رو صورت سه نفرشون ارضا شدیم. آخر کار سیما مجبورم کرد شورتشون که دیگه با آب دهنم خیس خیس شده بود رو خودم پاشون کنم.

####

قبل از شروع دانشگاه آوَش خیلی اصرار داشت که برم و با اونها زندگی کنم اما نمیخواستم، پس پیشنهاد فرناز رو قبول کردم و با توجه به اینکه تو اون شهر خونه داشتند و سال به سال استفاده نمیشد و دست مستاجرم نبود اونجا مستقر شدم. یک آپارتمان دوخواب تو طبقه پنجم یک‌مجتمع ۱۰ واحدی. اکثر مجتمع هم خالی بود و فقط ۳ واحد ساکن ثابت داشت.
آوَش مدیریت انتخاب کرده بود برای همین کلاسامون با هم اختلاف داشت. منم با قبول شدن واحدهایی که قبل سربازی پاس کرده بودم و معادلسازی، دو‌ترم جلو‌ افتادم.
دو سه ماه از دانشگاه گذشت و با رفت و آمدهایی که به خونه آوَش داشتم رابطه من و عاطی بهتر شده بود ولی هنوز به سکس نرسیده بود.جلوی من لباس عوض میکرد و لباسهای راحتی میپوشید. من عاشق مانتو شلوار رسمی که واسه مدرسه میپوشید بودم.
آوَش بعد از گرفتن ماشین بیشتر به فکر خوشگذرونی و دختربازی بود و من بودم که بیشتر روزها بعد از مدرسه دنبالش میرفتم، خرید لباس و خونه رو باهاش انجام میدادم.
اولین دفعه ای که تا نزدیکی سکس رفتیم روزی بود که با آوَش و نگار از بیرون اومدیم و عاطفه مشغول شنا تو استخر بود. آوَش منو فرستاد تا به بهونه ماساژ کمی وقت بگیرم و اونها هم سکس کنن. وقتی پایین رفتم عاطفه مثل یک تیکه چوب صاف با شورت و سوتین رو آب بود. قد بلندش باعث میشد خیلی لاغرتر دیده بشه.
من:« سلام»
عاطی:« سلام اقا فرهاد، بچه ها کجان؟!»
من:« بالا هستن»
عاطی:« نمیان پایین؟»
من:« نه تازه منو پایین دنبال نخود سیاه فرستادن»
عاطی:« پس نیم ساعتی معطلی، لباس عوض کن بیا تو آب»
من:« نه حس و حالشو ندارم»
عاطی:«خب لباستو دربیار بیا منو ماساژ بده»
عاطی بیرون اومد و دراز کشید، منم لباسامو دراوردم و با شورت رو باسنش نشستم و شروع به ماساژ گردن و شونه هاش شدم. پایین که اومدن بند سوتینش رو باز کردم و پهلوها و پشتش رو ماساژ دادم. بعدش سراغ روناش، ساق پاها و کف پاهاش رفتم. دوباره برگشتم بالا و شروع به مالوندن باسن کوچیکش کردم. دستامو زیر سینه هاش بردم و مالیدمشون. صدای آهش منو جری تر کرد و روش دراز کشیدم. کیرم راست شده بود و میتونست راحت فشاری که به باسنش میاورد رو حس کنه. تا خواستم شورتمو بکشم پایین و کیرمو دربیارم، عاطفه بلندشد.
عاطی:« بسه ماساژ دیگه اونجام ماساژ نمیخواد.»
عاطی رفت زیر دوش، جلوی چشمم کامل لخت شد و بعد از دوش، حوله دورش گرفت و به سمت اتاقش رفت. منم لباسامو پوشیدم، به طرف پذیرایی اومدم و رو مبل نشستم. چند دقیقه بعد آوَش و نگار بیرون اومدن و به طرف استخر رفتن. لرزش باسن گنده نگار موقع راه رفتن توجه هرکسی رو بخودش جلب میکرد. اینطور شد که هنوز منتظر تجربه سکس با عاطفه موندم.
داشتم با سیما صحبت میکردم که سرو صدای آوَش و همکلاسیش خوابید و بعد از چند دقیقه لباس پوشیده بیرون اومدن. همکلاسیش خداحافظی کرد و رفت.
من:« خسته نباشی آقا آوَش»
آوَش خودشو رو مبل انداخت:« قربونت»
سیما:« مگه چیکار میکرد؟!»
من:« مشغول رفع مشکلات درسی با یک همکلاسی دختر بود البته با سر و صدای بلند»
آوَش اشاره به تلفن کرد:« با کی هستی؟!»
من:« سیما جان»
آوَش داد زد:« سلام سیما خانم»
گوشیو رو بلندگو گذاشتم.
سیما:« سلام آقا آوَش خسته نباشی اشکالات برطرف شد؟!»
آوَش:« فعلا برطرف شد، ولی برای حل شدن زمان بیشتری لازمه»
سیما:«بله حتما زمان لازمه، چرا به فکر این فرهادخان ما نیستی؟!»
آوَش:« چه فکری؟ من که همه رو بهش تعارف میکنم قبول نمیکنه، ناز داره»
سیما:« خب فرهادجان انتخاباش خاص هست، چرا در اون مورد بهش کمک نمیکنی؟»
آوَش:« کاری که از دست من برمیاد رو انجام دادم، بقیش دست خودشه»
گوشی رو بلندگو بود و سه نفره داشتیم حرف میزدیم تا اینکه سیما پیشنهاد مشروب خوری و مست کردن داد. آوَش هم موافقت کرد اما من مطمئن نبودم. سیما و آوَش اینقدر اصرار کردن تا قرار شد موقعیت جور بشه اونوقت خودم تصمیم بگیرم.
آخر هفته خونه آوَش بودیم که قرار شد مشروب بخوریم. آوَش برای همه پر میریخت و برای من کمتر. بعد پیک چهارم عاطی خواست که دیگه نخوره اما آوَش باز هم براش پر کرد. آثار مستی تو حرکات هرسه نفر مشخص بود. نگار به آوَش تکیه داده بود و داشتن از همدیگه لب میگرفتن. عاطفه هم سرشو گذاشته بود رو پام و دراز کشیده به اونها نگاه میکرد. دستهای آوَش داشت فعال میشد و روی سینه و بدن نگار کار میکرد، دستهای نگار هم بیکار نبود و با کیر آوَش بازی میکرد. بلاخره پیک بعدی رو خوردن و آوَش بلند شد، دست نگار رو گرفت و به طرف اتاقشون حرکت کردن.
آوَش:« ما میریم کمی اختلاط کنیم بعد بخوابیم»
نگار:« جووون، اختلاط رو دوست دارم»
دونفر لب تو‌لب از پله ها بالا رفتن.
عاطی بلندشد اما تعادل نداشت و دوباره افتاد، بلندشدم بغلش کردم و به طرف پله ها و اتاقش رفتیم. داشت به صورتم نگاه میکرد.
عاطی:« دوست داری تو هم با من اختلاط کنی؟!»
بهش خندیدم و به راهم ادامه دادم. دستاشو دور گردنم گذاشت وبه سمت پایین کشید، لباش رو به لبام رسوند و شروع به بوسیدن کرد. وارد اتاقش شدیم و رو تخت گذاشتمش. درب اتاق آوَش باز بود و صدای آه و اوخ نگار میومد. عاطی هنوز داشت از من لب میگرفت و دستشو رو کیرم گذاشته بود.
عاطی:« جووون چه کیرت بیدارشده، نشونش بده»
این بهترین موقعیت برای سکس بود اما نمیخواستم. بلاخره صورتمو ول کرد و من ایستاده نگاهش میکردم. عاطی تاپ و سوتینش رو درآورد و سینه های بزرگشو رو تو دست گرفت.
عاطی:« دوست نداری بخوریشون؟!گازشون بگیری؟!»
لبامو رو سینه هاش گذاشتم و شروع به خوردن کردم. اول سینه هاشو آروم میخوردم، کم کم نوک سینه هاش رو با دندونام گاز میزدم تا جیغش بلند بشه. با اینکه آثار درد تو صورتش مشخص بود اما باز هم سرمو به سینهاش فشار میداد. پایین رفتم و شلوار و شورتش رو دراوردم. پاهاشو باز کردم و لنگاشو به طرف بالا آوردم تا کسش بیرون بزنه. لبه ها نازک کوسش و چوچول کوچیکش پیداشد. کسش کاملا خیس شده بود. شروع به خوردن و لیسیدنش کردم. زبونمو کامل تو کسش میکردم و تلمبه میزدم. با انگشتم سوراخ کونشو باز کردم. بعد از چند دقیقه بلاخره تو دهنم ارضا شد. با بوسیدن بدنش به سمت بالا اومدم تا به لباش رسیدم.
عاطی:« مرسی فرهادجون، خوب میخوری»
من:« آره میدونم»
بلندشدم تا از اتاق برم که عاطی دستم رو گرفت.
عاطی:« کجا؟!همینجا کنارم بخواب»
کنارش دراز کشیدم و چندتا لب ازش گرفتم تا اینکه کم کم خوابش برد. صدای نگار هنوز میومد. بلندشدم و به طرف اتاق رفتم. درب باز بود و میشد دید. نگار لبه تخت داگی بود و داشت با کسش بازی میکرد و آوَش همزمان داشت تو کونش تلمبه میزد. لرزشی که کون نگار داشت توجهم رو به کون های گنده بیشتر کرد. با ارضا شدن نگار، آوَش هم آبشو تو کونش ریخت و روش دراز کشید. درب اتاقشون رو نیمه باز گذاشتم، اول خواستم تو اتاق مهمان دراز بکشم اما بلاخره تصمیمم رو گرفتم و رفتم تو اتاق عاطی کنار بدن لختش رو تخت دراز کشیدم، پتو رو خودمون کشیدم، بغلش کردم و خوابیدم.
صبح با تکون ها پتو متوجه بیدار شدنش شدم. زیرچشمی نگاه کردم تا واکنشش رو ببینم. پتو رو کنار زد و وقتی خودشو لخت دید دوباره روی خودش کشید، پتو رو بالا داد و منو پوشیده دید. زیر پتو دنبال لباساش میگشت، شب اونها رو با فاصله روی صندلی میز آرایشش گذاشته بودم. پتو رو کشید تا دورش بگیره اما عمدی پتو رو گرفته بودم، تصمیمش عوض شد و آروم از تخت پایین اومد، پشت به من سمت صندلی رفت و شروع به پوشیدن شورتش کرد. مطمئنم موقع تلمبه زدن، باسن کوچیکش لرزش باسن نگار رو نداره. وقتی خم شد تا پاش رو تو شورت کنه سوراخ کونش دیده میشد، آیا میتونست کیرمو تو خودش جا بده؟ شلوارشو پوشید و دست رو سینه دنبال سوتینش میگشت، اما تلاشش بی فایده بود چون سوتینش زیر بالشتم بود. وقتی پیداش نکرد تاپش رو پوشید و با نگاه به من به سمت دستشویی اتاقش رفت. از دستشویی که برگشت رو تخت نشست، منو تکون داد و من هم مثلا بیدار شدم.
‌عاطی:« اینجا چیکار میکنی؟!»
من:« جان! چی شده؟!»
عاطی:« میگم‌ تو اتاق من و رو تختم چیکار میکنی؟!»
من:« نمیدونم» بلندشدم و نشستم و خودمو گیج نشون دادم.
عاطی:« باشه بلندشو برو‌ تو اتاق دیگه تا بچه ها بیدار نشدن.»
با کمک عاطی بلندشدم و از اتاق بیرون رفتیم. درب اتاق آوَش نیمه باز بود.
من:« آوَش و‌ نگار خوابن هنوز؟!»
عاطی:« آره فکر کنم»
بعد از دستشویی و شستن صورتم رفتم تو آشپزخونه و رو صندلی کنارش نشستم. دستشو گرفتم و بوسیدم.
عاطی:« دیشب خیلی مست بودم اصلا متوجه نشدم چطور تو اتاق رفتم!»
من:« من بردمت تو اتاقت»
عاطی:«پس تو هم مست بودی که همونجا خوابیدی؟!»
من:« نه، تو اصرار کردی که کنارت بخوابم»
عاطی:« چرا من لباس...»
من:« لباس چی؟!»
عاطی:« یعنی چرا لخت بودم و تو...»
من:« آهان، خب خودت گفتی که مست بودی، لخت شدی و از من کمک خواستی»
عاطی:« چه کمکی؟!»
من:« چند نقطه از بدنت نیاز به ماساژ زبونی داشت.»
عاطی:« یعنی رابطه...، منظورم سک..»
من:« چی؟!»
آب جوش اومد و عاطفه بلندشد و مشغول چای دم کردن شد. بلندشدم و پشتش رفتم. دستام رو از پهلو بردم و دور شکمش قفل کردم. گردنش رو بوسیدم و در گوشش آروم گفتم:« تا خودت نخوای با تو سکس نمیکنم، البته منظورم تو شرایط غیر مستی، اگر هدفم فقط سکس بود دیشب خودت از من درخواست کردی، اما من دوست دارم تو هوشیاری بدنت رو کشف کنم»
عاطی:« یعنی دیشب رابطه ...»
دوباره گردنش رو بوسیدم. دستش رو گرفتم و تو شلوارکم رو‌کیرم که راست بود گذاشتم.
من:« دیشب فقط کستو خوردم تا ارضا شدی اونهم با اصرار و‌خواهش خودت، اما اگر منظورت سکس هست، به نظرت اگر‌ این بره تو کس و کونت صبح نباید دردش رو تو تنت حس میکردی؟!»
دست عاطی رو کیرم حرکت کرد ولی جوابی نداد. دستامو رو سینه هاش گذاشتم و مالوندم.
من:« وقتی با بچه ها خواستم برم بیرون اگر از من کمک خواستی، یعنی اینکه بمونم و یک سکس لذت بخش تجربه میکنی و اگر رفتم بیرون یعنی دوست نداری و منم علیرغم اینکه کار سختیه اما به تصمیمت احترام میزارم و فراموشت میکنم.»
آخرین فشار رو به سینه هاش دادم و خودمو عقب کشیدم و رو صندلی نشستم. عاطی دستاشو به گاز تکیه داده بود و تکون نمیخورد.
نگار و آوَش نزدیک ظهر از خواب بیدار شدن و بعد از خوردن صبحانه حاضر شدیم که بریم بیرون. تو یک موقعیت که من و آوَش تنها شدیم، سوالش رو پرسید.
آوَش:« دیشب خوش گذشت؟!»
من:« اگر منظورت سکس هست، نه، قرار شد اگر از من کمک بخواد وایستم و سکس کنیم اگر نه دیگه فراموشش کنم»
سه نفر حاضر شدیم و به طرف درب حرکت کردیم. عاطفه خودشو تو اتاقش مشغول کرده بود. آوَش درب رو باز کرد و ما هم باهاش خداحافظی کردیم. کفش پوشیدیم و به طرف درب حیاط میرفتیم که درب ساختمان باز شد.
عاطفه:« آوَش کی برمیگردی؟!»
آوَش:« واسه چی؟!»
عاطفه:« واسه چندتا کار کمک لازم داشتم»
آوَش:« من و نگار که بیرون خیلی کار داریم»
رو به من کرد و ادامه داد:« تو کجا میخوای بری تک و تنها تو خونه؟! وایستا کمک عاطی کن، ما هم به کارمون برسیم»
نگاهم به صورت عاطفه بود که با من چشم تو چشم نمیشد.
آوَش:« عاطی جان، فرهاد بمونه خوبه؟!»
عاطی:« آره اگر اذیت نمیشه» و به سمت داخل رفت. آوَش یک چشمک به من زد و با نگار بیرون رفتن. برگشتم تو خونه، عاطی تو اتاقش مش‏غول بازی با پتو و بالشت بود. از پشت بغلش کردم بدون حرف گردنشو خوردم. دستام رو بدنش حرکت میکرد. پایین تاپش رو گرفتم و از سرش درآوردم. پشت و ستون فقراتش رو غرق بوسه کردم و به طرف پایین اومدم. پشتش زانو زدم، دوطرف شلوار و شورتش رو گرفتم و به طرف پایین کشیدم. کمی مقاومت کرد که با فشار بیشتر و کنار زدن دستاش، کامل لختش کردم. کمی باسنشو خوردم و گاز زدم. هلش دادم تا رو تخت به شکم افتاد، خودمو روش کشیدم و دوباره مشغول خوردن گردن، کمر، باسن و پاهاش شدم. برش گردوندنم و کنارش نشستم. چشماشو بسته بود، شروع به لب گرفتن کردیم و عاطی هم همکاری میکرد. لبام از روی لباش به سمت گردن و سینه هاش حرکت کرد. نوک سینه هاشو میتونستم راحت تو دهنم بگیرم و به سمت بالا بکشم. درد همراه با لذت رو میشد تو صورتش دید. تکرار کارم روی سینه هاش باعث بلند شدن صداش شده بود. سینه هاش قرمز شده بودن و نوکشون هم سیخ بود. شکم، ناف و پهلوهاشو که میخوردم کمرش داشت بالا پایین میشد. از کنار کسش گذشتم و به سمت روناش و پاهاش رفتم. وقتی انگشت پاشو تو دهنم کردم، چشماشو باز کرد و با ناله نگاه من کرد‌. حالا نوبت کسش بود. پاهاشو باز کردم تا کسش دیده بشه. یک خط صاف بود که انگار چشمه آب از زیرش روان بود. یعنی تحمل کیرمو داشت؟ با بوسیدنش شروع کردن و بعد نوبت لیسیدن و زبون کردن داخل کسش بود‌. ناله های عاطی نشون دهنده لذت بردنش بود. با زبونم تو کسش تلمبه میزدم و تو کسش میچرخوندم. دستشو رو سرم احساس کردم و با فاصله کمی سرمو به سمت کسش فشار داد و بدنش شروع به لرزیدن کرد. منم حرکات زبونمو بیشتر کردم و آب کسش رو مکیدم. وقتی خوب تخلیه شد، خودش سرمو به عقب هل داد. کنارش دراز کشیدم و تو بغل گرفتمش. عاطی بیحال شده بود، رفتم براش آبمیوه آوردم، دستم رو زیر سرش گرفتم و لیوان رو به طرف دهنش بردم تا چند جرعه نوشید. دوباره دراز کشیدیم، ده دقیقه گذشت حالش بهتر شد. ‌‌عاطی بلندشد، دستشو پایین تیشرتم گذاشت و به طرف بالا کشید. خودمو بلند کردم تا راحت درش بیاره. دستام بالا بود که شروع به لیسیدن زیر بغلم کرد. فکر این کارش رو نمیکردم. وقتی زیر بغل هامو خوب لیسید به سمت نوک سینه هامو رفت و اونها رو‌میخورد و گاز میزد، به قسمت پهلوها و شکمم اومد و با بوسه های ریز شلوارکمو پایین کشید. وقتی چشمش به کیرم افتاد میشد تعجب همراه با وحشت رو‌ تو چشماش دید. بوسه ها و لیسیدنش رو تا درآوردن شلوارکم تا نوک انگشت پاهام ادامه داد. پاهامو بوس میکرد و لیس میزد. حالا وقت این بود که برای اولین دفعه طعم کیرمو تو‌دهنش احساس کنه. سر کیرمو به زور تو دهنش کرد و کمی به طرف پایین رفت اما نمیتونست تا آخر بخوره. باید همین الان تصمیم رو میگرفتم که دوست دارم همیشه یک سکس آروم داشته باشیم یا اینکه مثل آبجیام برای من یک جنده تو سکس باشه. سرش رو گرفتم و شروع به تلمبه زدن تو دهنش کردم. با دست با زانوهام فشار آورد که ولش کنم اما من کارم رو‌ ادامه دادم، تا اینکه رنگش داشت کبود میشد. ولش کردم تا نفس بکشه، تا خواست اعتراضی بکنه دوباره کیرمو تو‌دهنش کردم و شروع به تلمبه زدن شدم. آب بود که از اطراف دهنش بیرون میریخت و به گلوش فشار میومد. کارم رو سه یا چهار بار ادامه دادم. وقتی خوب دهنش گاییده شد، سریع بلند شدم و چهاردست و پاش کردم. یک لیس به کس و کونش زدم و هنوز ادامه کلمه «خواهش» از دهنش بیرون نیومده، کیرمو که با آب دهنش خیس شده بود با یکضرب تو کسش کردم. کمرشو محکم گرفته بودم تا فرار نکنه و تلمبه زدن رو ادامه دادم. گریه و‌خواهشش که بخاطر درد بود، حشریم میکرد و شدت تلمبه ها رو بیشتر کردم. کسش تنگ‌بود و دیواره های کسش به کیرم فشار میاورد اما کم کم باز شد و گشادترشد. ده دقیقه پشت سرهم کسش رو کردم و تو این مدت حداقل دوبار ارضا شد. حالا وقت ارضا شدن من بود برش گردوندم تا به پشت دراز بکشه. رفتم بالا سرش و رو به بدنش زانوهامو دوطرف سرش گذاشتم و خایه هامو به دهنش فشار دادم. دهنشو باز نمیکرد، با کف دست چند ضربه به کسش و سینهاش زدم. دهنش رو باز کرد و‌خایه هامو تو دهنش کرد. خایه هام که از آب کسش تمیز شد، سوراخ باسنمو جلودهنش گذاشتم.
من:« قشنگ زبون بزن»
عاطی:« بدم میاد»
دوباره چند ضربه محکم به کس و سینه هاش زدم:« زبون بزن»
عاطی شروع به زبون زدن کرد اما خوب انجام‌ نمی‌داد. ضربات بعدی رو محکمتر زدم:« درست بلیس و‌ زبونتو بکن داخل»
عاطی درد می‌کشید و فهمید باهاش شوخی نمیکنم، شروع به لیسیدن و زبون زدن به کونم شد. همزمان داشتم با کیرم بازی میکردم تا اینکه نزدیک ارضا شدنم شد، زانوهام رو عقبتر بردم و مسیر آب کیرمو رو صورت، دهن و چشماش‌گرفتم. آبم با چندین پرش بیرون ریخت، صورتش پر آب کیر شد. دستاش رو بطرف صورتش برد، از تخت پایین اومد و به سمت حمام اتاقش رفت.
منتظر بودم تا بیرون بیاد اما خبری نشد. بلندشدم و به طرف حمام رفتم. درب رو باز کردم، تو وان دراز کشیده بود.
عاطی:« برو بیرون»
کمی نگاهش کردم. پاهاش رو جمع کرده بود،سرش پایین بود و داشت اشک میریخت. ایندفعه با داد گفت:« برو بیرون»
درب رو بستم، لباسامو پوشیدم و بیرون اومدم. حال هیچکس و هیچ کاری نداشتم. به خونه که رسیدم لباسامو کامل درآوردم و لخت رو تخت دراز کشیدم. غروب بود که با زنگ پیامک تلفنم بیدارشدم. از طرف سیما بود. « کجایی پسر؟!خبری نیست؟!شیری یا روباه؟!»
بهش زنگ‌زدم و کل جریان رو‌ از دیشب تا آخر با جزییات براش تعریف کردم.
سیما:« خوب جلسه اول بهش فشار آوردی، ولی یادت باشه دفعه دوم فقط باید حریصش کنی، نباید باهاش سکس داشته باشی، بزار تو کف سکس با تو باشه»
من:« فکر نکنم دیگه بیاد یا بخواد»
سیما:« نگران نباش، مطمئنم میاد، ولی سعی کن بی تفاوت باشی و کمتر خودتو بهش نشون بدی، بزار اون بیاد طرفت»
در مورد آبجیام ازش سوال کردم.
من:« فرناز و‌فریبا رو‌هم این چند وقته دیدی؟»
سیما:« اره یکبار خونه فرناز رفتم»
من:« تنها بود؟!»
سیما:« نه با فریبا بودن»
من:« پس خوش گذشته، دو حشری دم دست»
سیما:« آره واقعا حشری هستن»
من:« دفعه بعد قرارها رو خونه من بزار و قبلش بهم‌ خبر بده»
سیما:« واسه چی؟!»
من:« خب اونجا باشه بهتر میشه»
سیما:« نکنه خونت دوربین داره؟!»
من:« داشته باشه مشکلی داره»
سیما:« ای پسره کونی منحرف، باشه»
من:« دوتا دختره دانش آموز بهت سر نزدن؟ خبری نشد؟»
سیما:« چرا سر زدن اما فعلا کمی باید مشتاقشون کنم، بعد ضربه نهایی»
در مورد مریم هم صحبت کردیم، انگار یکی از همکاراش که اونهم بخاطر بچه دار نشدن از زنش طلاق گرفته ازش خواستگاری کرده و مریم هنوز جواب نداده. بعد از نیم ساعت با سیما خداحافظ کردم.
آوَش رو روز شنبه تو بوفه دانشگاه دیدم.
آوَش:« به آقا فرهاد، میبینم که شیر بودی دیروز»
من:« زهرمار»
آوَش:« چیکارش کردی عاطی جونم رو که از دیشب اصلا خودشو نشونم نداده»
من:« واسه چی؟!»
آوَش:« عصر که برگشتم تو اتاقش خواب بود، غروب بیدار شد، بدون حرف یک چایی خورد و دوباره رفت تو اتاقش، واسه شام هم بیرون نیومد»
من:« نمیدونم! چی بگم؟!»
آوَش:« فقط یک جواب، کردیش یا نه»
سرم پایین بود:« آره»
وقت شروع کلاس بود، سریع بلندشدم و با آوَش خداحافظی کردم. در طول هفته خودمو درگیر درس و دانشگاه کردم‌. کلاس ها شلوغ بود و بیشتر هم دختر بودن. چند نفری میخواستن خودشونو صمیمی کنن اما زیاد رو نمیدادم. فقط با خانم شیدا کیانی که متاهل بود و خانم مونا وزیری که همشهریم بود مراوده داشتم، بعضی از پروژه های ترسیمی رو داخل لپ تاپ انجام میدادم و براشون ارسال میکردم.
خانم کیانی ۲۶ سالش بود و از من و سایر دانشجوها بزرگتر بود، لیسانس هنر داشت و الان میخواست لیسانس معماری بگیره، اونم معادل سازی کرده بود و جدیدترین نفرات بودیم که با ترم سومی ها کلاس داشتیم. لباساش همیشه شیک بود. یکی دو دفعه هم شوهرش که دنبالش اومده بود رو دیدم، منو بهش معرفی کرد و آقا هم از من بابت کمک هایی که به همسرش میکنم تشکر کرد و منو دعوت به خونش میکرد. مونا هم ۲۰ سالش بود، تیپ های خاص و برند میزد و با دخترهای دیگه زیاد جور نبود.
آخر هفته به بهانه فشار درس و پروژه خونه آوَش نرفتم، واسه همین آوَش پنجشنبه با نگار خونه من اومدن. شام که خوردیم آوَش پیشنهاد مشروب داد اما من و نگار مخالف مشروب و با قلیون موافق بودیم. بساط قلیون رو آماده کردم و آوَش تنها شروع به مشروب خوردن کرد. من و نگار داشتین قلیون میکشیدیم و هرچه به آوَش میگفتیم کمتر بخوره به حرفمون گوش نمیداد. آوَش اینقدر خورد که دیگه مست شده بود و کنترلی رو خودش نداشت. نگار داشت قلیون میکشید که آوَش بلند شدن روبروی نگار ایستاد و نی رو از نگار گرفت و به من داد. در بهت و تعجب من و‌ نگار، شلوارک و شورتشو پایین کشید و سر نگار رو به سمت کیرش فشار داد. نگار قرمز شده بود و مقاومت میکرد، خواست بلند بشه که آوَش نذاشت.
نگار:« دیوونه داری چیکار میکنی؟! مست کردی»
آوَش:« کاری نمیکنم فقط میخوام نی منو بکنی دهنت»
نگار:« خب باشه، بذار بلندشم بریم تو اتاق، خجالت نمیکشی لخت شدی؟!»
آوَش:« چرا خجالت؟! تو که همیشه ازش پذیرایی میکنی، فرهاد هم کیر منو تو سربازی دیده، تازه کیر خودشو باید ببینی, کلفت و‌دراز»
تو سربازی همیشه با هم حموم میرفتیم و خوب کم کم لخت شدن جلوی هم عادی شد و کیرهای همدیگه رو میدیدیم. کیر آوَش متوسط بود، نه بزرگ و کلفت و نه کوچیک و باریک، فقط کیرش در حالت راست شده کمی قوس به طرف پایین داشت.
آوَش:« فرهاد، جان من کیرتو نشون بده ببینه»
من:« برو دیوونه، بهت گفتم زیاد نخور، مستی»
آوَش:«جان من فرهاد»
من:« برو گمشو، برین تو اتاق»
آوَش سر نگار رو گرفته بود و کیرشو به صورتش میزد.
آوَش:« نه، باید همینجا یه کم واسم ساک بزنه تا ببینی چقدر خوب میخوره»
بلاخره نگار مجبور شد کوتاه بیاد و دهنشو باز کرد. آوَش هم شروع به تلمبه زدن تو دهنش کرد. نگاه نگار به من بود و چشم تو چشم من داشت ساک میزد. تو یک لحظه نگار بلاخره از غفلت آوَش استفاده کرد، بلندشد و سریع به سمت اتاق رفت. آوَش دنبالش کرد اما بیشتر به در و دیوار میخورد. تو اتاق آنچنان صدایی نشد و کمتر از بیست دقیقه نگار بیرون اومد. روبروم نشست و نی رو گرفت و شروع به کشیدن کرد.
نگاهمون که بهم خورد هردو خندمون گرفت.
نگار:« عوضی مست که میکنه هیچی حالیش نیست»
من:« آره، چی شد الان خوابید؟»
نگار:« آره بابا»
نی رو به سمت من گرفت. نگار داشت با خودش کلنجار میرفت و مشخص بود میخواد حرفی بزنه اما نمیتونه.
من:« چیزی شده؟!»
نگار:« نه، نه چیزی نیست، خب ... میشه یکبار ...؟!»
من:« یکبار چی؟!»
نگار:« یعنی آوَش راست میگفت؟! میشه ...»
من:« چی رو راست میگفت؟! درست بگو»
نگار:« میشه مال تو رو ببینم؟!»
من:« چی داری میگی!؟ نخورده مستی؟!»
نگار:« بزار یک چیز بگم، اینقدر که آوَش تو سکسامون از کیرت تعریف کرده از بدن من تعریف نکرده، یعنی میدونی، آوَش فانتزی‌های سکسی زیادی داره، اون همیشه تو سکس از ... چطور بگم!»
به این رفتار آوَش شک کرده بودم اما حالا داشتم مطمئن می‌شدم. با دست اشاره کردم ادامه بده.
نگار:« دوست داره جلوی دیگران سکس داشته باشه، یا مثلأ من جلوش با دیگران سکس کنم، و خب بیشتر مواقع هم اون نفر ... تو ...»
چند دقیقه بینمون سکوت برقرار شد و فقط صدای قلیون میومد. زغال ها خاکستر شد، نی رو دور قلیون چرخوندم و رو مبل دراز کشیدم، نگار وسایل رو جمع کرد و بالا سرم واستاد.
نگار:« میشه ببینم؟»
بلند شدم و در حین رفتن به سمت اتاق خوابم:« من خوابم میاد، خوابم هم سنگینه و چیزی متوجه نشدم»
رفتم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدم، دستمو گذاشتم رو چشمام و خوابیدم. نگار متوجه منظورم شد، اومد داخل شلوارکمو پایین کشید تا کیر نیمه بیدارم بیرون بیفته. دستشو دور کیرم حلقه کرد و با چندبار بالا پایین کردن راست راستش کرد.
نگار:« آوَش الکی بهش نمیگفت خرطوم فیل، نمیدونم بگم خوش بحال کسی که این نصیبش بشه یا بیچاره اون نفر»
سرکیرمو بوس کرد، شلوارکم رو بالا کشید و از اتاق بیرون رفت و من هم با فکر عاطی به خواب رفتم.
kiii¥a
     
  
مرد

 
یک شروع بی پایان _ فصل ۰۱ _ قسمت ۰۸
عصر دوشنبه بود که پیامک برام اومد، به تصور اینکه تبلیغاتی هست بهش اعتنا نکردم. وقتی گوشیم تک زنگ خورد برداشتمش. شماره عاطی بود{ چی شده آقا پسر، کامت رو گرفتی و دیگه دلت رو زدم؟}
جوابش رو دادم{ هیچوقت دلم رو نمیزنی }
عاطی{ پس چرا نمیای اینجا}
من{ دوست دارم تو خونه خودم و اونطور که من میخوام باشه}
عاطی{ خب تو چی میخوای و چطور؟}
من{ فردا بعد از مدرسه منتظرت هستم، با لباس رسمی مدرسه، زیر مانتو فقط سوتین باشه}
عاطی{ یعنی چی؟!}
دیگه جواب پیامشو ندادم و منتظر فردا شدم.
ساعت ۱۴ رسید. درب رو براش باز کردم و رو صندلی منتظرش نشستم. وارد که شد داشت غر میزد و اعتراض میکرد. اومد کنار میزکارم و دست به کمر ایستاد. بدون حرف بلند شدم و به طرف دیوار کشیدمش. رو به دیوارش کردم. شلوارش و شورتشو با هم پایین کشیدم. رو صندلی که نزدیک بود نشستم و بهش نگاه میکردم. برگشت و اعتراض کرد. اشاره کردم برگرده. اما گوش نداد و میگفت معنی این کارها چیه. بلند شدم و مانتوش رو درآوردم. زیرش تاپ داشت، یعنی به حرفم گوش نکرده بود. تاپ و سوتینش رو درآوردم و دوباره رو به دیوار کردمش. حالا لخت پشت به من بود. چسبیدم بهش و شروع به خوردن و گاز زدن گردنش کردم، یک دستمو رو‌کسش و دست دیگه رو سینه هاش گذاشتم و کمی بازی کردم. صدای آه کشیدنش بلند شد. از تو وسایل ترسیمی که روی میز کار بود خط کش ۵۰ سانتی فلزی رو برداشتم.
من:« دستاتو به دیوار تکیه بده و باسنت رو بده عقب»
عاطی همراه با غرزدن اینکارو کرد. با خط کش ضربه ای به باسنش زدن. ضربم آروم نبود اما خیلی هم محکم نبود. دستش رو گذاشت رو کونش و برگشت. اشک تو چشماش جمع شده بود. با انگشت اشاره کردم ساکت باشه و برگرده، با ترس برگشت و من دومین ضربه رو به لپ دیگه باسنش زدم. ایندفعه محکمتر بود و با گریه برگشت و رو زمین نشست. لخت شدم و رو صندلی نشستم. اشاره کردم بیاد جلو و سرش رو بزاره روی پام کنار کیرم.
من:« مگه نگفتم تاپ نپوش؟!»
عاطی:« آخه تو مدرسه نمیشه»
خط کشو زیر چونش گرفتم تا چشم تو چشم بشیم.
من:« وقتی من میگم نباید کلمه نمیشه، نشد، زشته و ... بیاری، متوجه میشی؟!»
عاطی با سر اشاره کرد که باشه، ضربه دیگه ای به باسنش زدم.
من:« مگه زبون نداری؟! جواب بده بهم، اشاره نکن»
عاطی که دوباره دردش گرفته بود بلندشد و به سمت لباساش رفت و مشغول پوشیدن شد.
عاطی:« دیوونه، روانی، نمیخوام دیگه، از اول هم اشتباه کردم»
به طرف درب رفت. کماکان لخت رو صندلی نشسته بودم تا به درب خروجی رسید.
عاطی:« من رفتم خداحافظ»
من:« موفق باشی، یادت باشه رفتی بیرون دیگه برگشتی تو کار نیست»
خودمو مشغول ترسیم رو میز کارم کردم. بعد دو سه دقیقه صدای بسته شدن درب اومد. سرم پایین بود ولی از صداها متوجه شدم بیرون نرفته.
عاطی:« روانی عوضی، باشه چشم»
سرمو بلند کردم. نزدیکم بود، کامل لخت شده بود و دستاش رو به دیوار تکیه داده و باسنش رو عقب داده بود. خط کش رو برداشتم و صندلی رو چرخوندم. خط کشو روی بدنش از پشت گردن تا روی باسنش کشیدم. ضربه اول رو آرومتر و دومی رو محکم رو باسنش زدم. رد خط کش رو باسنش موند. دستاشو مشت کرده بود و فقط صدای آخ از دهنش دراومد.
من:« برگرد»
عاطی برگشت و با چشمایی که خیس بود بهم نگاه میکرد.
من:« امروز به حرفم گوش ندادی، بی احترامی کردی و تهدید به رفتن کردی»
عاطی:« خب چیکار ک...»
من:« بلبل زبونی رو هم بهش اضافه کن»
سرشو پایین انداخت.
من:« امروز باید بیشتر تنبیه بشی ولی سخت نمیگیرم چون دفعه اولت بود، اما خبری از سکس نیست، با سینه ها و کست بازی کن میخوام ارضا شدنت رو ببینم»
عاطی سرش پایین بود و حرکتی نکرد. خط کش رو زیر چونش گرفتم تا تو چشام نگاه کنه و به سمت سینه هاش بردم.
من:« دوست داری دوباره درد خط کشو بچشی؟!»
عاطی شروع به بازی کردن با سینه و‌کسش شد. منم کیرمو دستم‌گرفتم و باهاش بازی میکردم. عاطی به کیرم که راست شده بود نگاه میکرد و با خودش بازی میکرد. احساس کردم که نزدیک ارضا شدنش هست، رفتم نزدیکش، دستمو روکسش گذاشتم و انگشت وسط دستمو تو کسش کردم و شروع به تلمبه زدن کردم. یک دقیقه بیشتر نیاز نداشت تا همراه با جیغ ارضا بشه. شدت ارضا شدنش طوری بود که نتونست رو پاهاش وایسته و دوزانو رو زمین نشست. برگشتم روصندلی و مشغول ترسیم کارم شدم. عاطی تا چند دقیقه که بیحرکت بود، بعد روی زانو آروم خودشو نزدیک کرد. صندلی رو چرخوندم تا بتونه زیر میز بره. بین پاهام راحت با باسن رو زمین نشست، سرشو رو پاهام گذاشت و با دستش مشغول بازی با کیرم شد. با اینکه ده روز بود که ارضا نشده بودم و‌نیاز به تخلیه داشتم اما مقاومت کردم.
من:« بسه دیگه، بلندشو چایی بریز و ناهار رو‌گرم‌کن»
عاطی میخواست شروع به ساک زدن کنه که خودمو عقب کشیدم.
من:« متوجه حرفم نشدی؟ طوری دیگه بگم؟!»
عاطی:« نمیخوای ارضا بشی؟!»
من:« نه»
عاطی:« میشه لطفا یه کم ساک بزنم؟!»
من:« انگار دلت خط کشو میخواد»
عاطی بلندشد و به طرف لباساش رفت.
من:« نمیخواد لباس بپوشی، وقتی میای اینجا و لخت شدی تا موقعی که نگفتم حق لباس پوشیدن نداری، متوجه شدی؟؟»
عاطی:« بله»
بعد ناهار بهش گفتم روبروی مبل زانو بزنه تا بیام. رفتم و دیلدو و بات پلاگ کوچیک رو که با خودم آورده بودم از کشو برداشتم و آوردم روبروش روی مبل نشستم. دیلدو رو جلوی دهنش گرفتم. خودش فهمید و شروع به ساک زدن کرد، اما نصفش رو بیشتر تو دهنش نمیکرد. اشاره کردم برگرده. بات پلاگ رو جلوی کونش گرفت و کمی فشار دادم که خودشو به جلو کشوند.
سر دیلدو رو تو کسش کردم و همزمان انگشتم رو خیس کردم و آروم تو کونش کردم. چند تلمبه بیشتر نزدم و درآوردم.
من:« برگرد»
عاطی برگشت و با چشمای خمارش منتظر بود.
من:« این دوتا رو اگر نبردی این آخرین دفعه ای بود که همدیگه رو لخت دیدیم و همه چیز فراموش میشه، اما اگه با خودت بردی، تمرین میکنی ساک زدن و کون دادن رو، دفعه بعد خودت تصمیم میگیری کی بیای اینجا، ولی اگه اومدی باید بات پلاگ تو کونت باشه و دیلدو هم راحت تو دهنت غیب بشه، اگر اومدی شب هم میمونی و بهتره فرداش تعطیل باشی. حال هم بلندشو لباس بپوش و برو»
عاطی:« آخه..»
من:« حرف آخرم، خوب گوش کن چون دارم جدی میگم، دفعه بعد اگه تصمیم گرفتی و اومدی، هرکاری ممکنه باهات انجام بدم، و نه جای مخالفت داره ونه انصراف، اونوقت به زور هم شده انجام میدم»
وسایلو جلوش گذاستم و به طرف میز کار رفتم، مشغول ترسیم شدم. عاطی همونطور دوزانو نشسته بود و داشت فکر میکرد. فکر کردنش خیلی طول کشید تا بلاخره بلندشد، لباس پوشید و با یک خداحافظی آروم، رفت. به طرف جایی که نشسته بود رفتن، دیلدو و بات رو پیدا نکردم.
آخر هفته کارام کمتر بود واسه همین تا شهرمون اومدم تا به خونه و آبجیام سر بزنم. سیما کل روز شاگرد خصوصی داشت و منم زیاد مزاحمش نشدم و فقط تلفنی باهم حرف زدیم، از نحوه برخوردم با عاطی راضی و امیدوار بود.
شنبه برگشتم و تا آخر هفته باز درگیر دانشگاه شدم. ترم های اول استادها بیشتر ترسیم دستی برای ارائه میخواستن تا نرم افزاری و این وقت زیادی میگرفت.
چهارشنبه غروب از دانشگاه برمیگشتم که جلوی درب ساختمان عاطی رو دیدم، منتظر بود. جلوش که رسیدم سرش پایین بود و آروم سلام کرد. درب رو باز کردم و سوار اسانسور شدیم. عاطی کماکان سرش پایین بود و حرفی نمیزد. درب واحد رو باز کردم و اشاره کردن بره داخل. عاطی وارد شد و کنار در ایستاد، منم داخل اومدم، درب رو بستم و رفتم رو مبل نشستم. عاطی کمی این پا و اون پا کرد و بلاخره تصمیمش رو گرفت‌. مانتوش رو درآورد، زیرش فقط سوتین داشت که بازش کرد. شلوارشو همراه با شورت دراورد و لخت کامل شد. از تو کیفش دیلدو رو دراورد، زانو زد و به طرف من اومد. دیلدو رو راحت تا آخر تو دهنش کرد. دیلدو رو گرفتم و تو دهنش تلمبه زدم، دیلدو براش راحت شده بود. دیلدو رو از دهنش درآورد و به من داد، برگشت و پشت به من خم شد. بات تو کونش بود، خودش دستشو عقب آورد و بات رو تو کونش عقب و جلو میکرد. بعد از چند تلمبه بات رو دراورد و سوراخش باز شده رو نشونم داد. دیلدو رو جلوی سوراخ کونش گذاشتم و فشار دادم، تقریبا راحت تا نصف بیشتر تو کونش شد، باکمی فشار که مشخص بود همراه با درد بود بقیه دیلدو رو تکونش کردم و شروع به تلمبه زدن کردم. حالا دیگه کامل تو کونش میرفت و وقتی میکشیدی بیرون سوراخ باسنش نبض میزد. دیلدو رو کنار گذاشتم و بات رو تو کونش کردم.
من:« آفرین، مشخصه تمرین کردی و حرف گوش میدی، حالا برگرد»
عاطی روی دوزانو برگشت، پیراهنمو درارودم.
عاطی:« میشه من لختت کنم؟!»
من:« اره بعنوان جایزه میتونی»
بلندشدم و ایستادم، عاطی هم بلندشد و زیرپوشمو دراورد، بعد کمربندمو بازکرد و شلوارمو دراورد. اخرین مرحله شورتم بود که انجام داد و منو کامل لخت کرد.
دوزانو نشست و کیرم جلو‌دهنش بود. سرشو گرفتم و کیرمو تو دهنش کردم، علیرغم تلاش خودش و من نصف کیرم بیشتر تو دهنش نمیرفت.
من:« برو رو تخت و سرت رو آویزون کن»
عاطی رفت رو تخت و سرشو آویزون کرد، رفتم پایین تخت و بدنشو تنظیم کردم. کیرمو تو دهنش کردم، با چندتا فشار کیرم راه گلوش رو پیدا کرد و راحت تا انتها تو حلقش میرفت. عاطی با دستاش سعی میکرد منو به عقب هل بده، دستاشو گرفتم و فشار رو بیشتر کردم. چند ثانیه نگهداشتم بعد کیرمو درآوردم. عاطی بلندشد و با سرعت به سمت حمام تو اتاق رفت و تو توالت فرنگی بالا آورد. کارش که تموم شد بیرون اومد و با التماس نگاهم میکرد.
من:« خم شو دستات رو بزار رو‌ تخت»
عاطی خم شد و گفت :« خواهش میکنم آروم، لطفا»
رفتم پشتش و با دست محکم به باسنش میزدم. ضربات دستم شدید بود و با هر ضربه جیغ بلندی میکشید. باسنش کامل قرمز شده بود.
من:« بشین و سرتو به تخت تکیه بده»
عاطی سریع نشست و حالت گرفت. باسنمو چسبوندم به صورتش.
من:« باسن و خایه هامو خوب لیس بزن و با دستت با کیرم بازی کن»
عاطی شروع به لیسیدن خایه هام کرد اما من باسنمو جلو دهنش فشار میدادم و اونهم زبونشو تو کونم میکرد. اولین دفعه مریم اینکارو برام کرد و من لذتش رو دوست داشتم. وقتی خوب سوراخ باسنمو لیس زد از رو صورتش بلند شدم و رو تخت نشستم.
من:« زانو بزن»
عاطی زانو زد بین پاهام.
من:« ساک بزن البته طوری که کیرم به حلقت برسه»
عاطی شروع به ساک زدن کرد و تمام تلاشش رو میکرد که طبق حرفم حلقش گاییده بشه. نزدیک اومدن آبم بود که با دستام سرشو گرفتم و با چند تلمبه کیرمو تو حلقش فرو کردم و تمام آبمو تو گلوش خالی کردم.
وقتی سرشو ول کردم باز با سرعت به سمت حمام رفت. عوق میزد اما چیزی بالا نیاورد. بالا سرش رفتم و آخرین کاری که باید انجام میدادم رو انجام دادم.
من:« یه کم دیگه مونده، چشماتو ببند اما دهنت بسته نباشه تا تنبیه نشی»
صورتشو به سمت من کرد و با ترس نگاهم میکرد. کیرمو به سمت موها و صورتش گرفتم و شروع به جیش کردم. سرکیرمو هدایت میکردم تا تو صورت و بیشتر تو دهن نیمه بازش ریخته بشه. آخرش فشار جیشم کم شد کیرمو تو دهنش کردم و سرشو نگهداشتم. تا قطره آخر تو دهنش خالی کردم. وقتی کیرم تو دهنش بود مقداری از جیشم از کنار دهنش بیرون میومد و رو سینه هاش میریخت.
وقتی کارم تموم شد، اشک بود که از چشماش میریخت.
رفتم زیر دوش و آب رو‌ تنظیم کردم. اشاره کردم بیاد زیر دوش. شامپو به سرش زدم و بعد هم با لیف و شامپو بدن تمام بدنش رو شستم. حوله آورم دورش گرفت، بغلش کردم و رو دستام بردمش رو تخت گذاشتمش. دولیوان آبمیوه آوردم و رو میزکنار تخت گذاشتم، لیوان خودمو برداشتم و رو صندلی نشستم. عاطفه لیوان آبمیوه رو سر کشید و دوباره دراز کشید.
من:« بلندشو لخت شو»
عاطی با نگاهی پر از استیصال بلندشد و‌ حولشو درآورد و منتظر بود تا چی بگم.
من:« بیا پایین و کنار دیوار وایسا»
عاطی حالت گرفت:« خیلی درد داره خواهش میکنم اروم، لطفا اروم»
فکر میکرد باز میخوام بزنمش. بلندشدم و رفتم پشتش، سر کیرمو بین پاهاش گذاشتم. اینقدر لاغر بود و باسن نداشت که سرکیرم از جلو بدنش بیرون میزد.
من:« دوست داری کس و کونت رو بکنم؟!»
عاطی:« آره»
من:« کونتو گشاد کنم؟!»
عاطی:« آره»
من:« لبه تخت داگی شو»
عاطی لبه تخت حالت گرفت و آماده شد.
سرکیرمو جلو کسش که خیس بود عقب جلو کردم و بعد جلوی کونش گذاشتم. با فشار سرکیرمو تو کونش کردم. خواست جلو بره که پهلوهاش رو گرفتم و با فشار تا نصفه تو کونش کردم.
عاطی داد میزد:« جون من آروم، جر خوردم» و همراه با گریه تکرار میکرد‌.
تلمبه هامو شروع کردم و آروم آروم کیرمو بیشتر تو کونش میکردم. اینقدر ادامه دادم تا اینکه کیرم تو کونش غیب شد. حالا کیرمو تا آخر بیرون می‌کشیدم و دوباره داخل میکردم. عاطی هم دیگه عادت کرده بود. کیرمو بیرون کشیدم و تو کسش کردم. کسش راحت تر گشاد شد. چندتا تلمبه تو کسش و چندتا تو کونش می‌زدم. کس و کونش مثل تونل باز بودن. عاطی دو یا سه بار ارضا شد و من هنوز میکردمش.
خودم جدا کردم و لبه تخت نشستم:« بیا ساک بزن تا آبم بیاد»
عاطی پایین اومد و بین پاهام نشست و شروع به ساک زدن کرد. ایندفعه دیگه خودش ساک حلقی میزد و واقعا خوب میخورد. کارش رو ادامه داد تا اینکه آبم اومد. سرشو به کیرم چسبوندم و آبم مستقیم تو گلوش خالی شد. تخلیه لذت بخشی بود. عاطی سرشو رو پام گذاشت و با خایه هام بازی میکرد. چند دقیقه بعد بلند شدم و به طرف حموم رفتم.
من:« جیش دارم»
عاطی بلندشد و به طرف حموم اومد، راه رفتنش به خاطر درد باسن سخت بود. جلوم نشست و دهنشو باز کرد، منم شروع به جیش کردن رو صورت و دهن و سینه هاش کردم.
شب یکبار دیگه عاطفه رو از کس، کون و دهن گاییدم و باسنشو هم قرمز کردم و کنارهم خوابیدیم.
هفته آخر امتحانات بود. من، آوَش سر یک میز و نگار با دوستاش سرمیز دیگه تو کافه دانشگاه نشسته بودیم.
آوَش:« فرهاد یه سوال بپرسم؟»
من:« چی شده؟ بگو!»
آوَش:« با عاطی اوکی شدی؟ یعنی... یعنی رابطه داری؟»
من:« منظورت چیه؟!»
آوَش:« خواهش میکنم جواب بده تو که منظورمو فهیمدی! منظورم سکس...»
من:« خب...، آره »
آوَش:« اگر یک خواسته داشته باشم بهش فکر میکنی؟!»
من:« آره چی هست؟!»
آوَش:« میشه ... یعنی... چطور بگم!! میشه سکستون رو ببینم؟!»
من تقریبا داد زدم:« چی!!!!!!!» نگاه اطرافیا یک لحظه به ما شد.
آوَش:« خواهش میکنم آروم»
نگار اومد و سر میز ما نشست، رو به آوَش کرد گفت:« بلاخره بهش گفتی؟! نگفتم بچه بازی نکن؟!»
من:« ماجرا چیه؟! چه بچه بازی؟!»
آوَش رو به من:« نگار از همه چیز خبر داره»
نگار:« پیشنهاد دیدن سکس با عاطی جون رو داد. درسته؟»
بلندشدم که برم، آوَش دستمو گرفت:« بشین لطفا»
نشستم و به نگار نگاه میکردم:« میدونی چی میخوای؟! میدونی بعدش چی میشه؟!»
نگار:« منم خیلی بهش گفتم، اما گوشش بدهکار نیست. اونشب بهت گفتم حتی در مورد من هم همین رو میخواد»
آوَش:« ببین فرهاد، میدونم تعجب کردی و ناراحتی، اما چیکار کنم، این فکر مثل یک‌خوره به جونم‌افتاده، خیلی سعی کردم فراموش کنم ولی نمیشه، حالا هم باز ازت خواهش می‌کنم بهش فکر کن»
من:« باشه بهش فکر‌ میکنم و فردا بهت جواب میدم، اما یادت باشه در جلوی نگار میگم اگر بعدا اتفاقی بین ما و بین خودتون افتاد خودت مقصر هستی، نگار شاهدباش»
بلندشدم و به طرف سالن امتحان حرکت کردم، شانس داشتم امتحان آسون بود چون تمام فکر و‌تمرکزم روی پیشنهاد آوَش بود.
شب با سیما صحبت میکردم که فهمید برای پایان ترم میام خونه. قرار شد دو روز قبل بهش خبر بدم. ماجرای آوَش رو بهش گفتم فقط یک جمله گفت:« بازهم از عواقب خطرناکش بگو، ضمنا اگر تو انجام‌ندی میره سراغ یک نفر دیگه»
برنامه من و عاطی ادامه داشت و حالا دیگه عاطی مثل مریم شده بود، یک جنده عاشق کیر، با این تفاوت که تنبیه هم میشد و حالا ندونسته باید تو یک موقعیت دیگه قرار میگرفت.
شب قبل از برگشت لخت رو مبل نشسته بودیم و عاطفه هم سرش رو پام بود و با کیرم بازی میکرد که صدای زنگ اومد. درب رو با تاخیر باز کردم. آوَش و نگار نیمه مست اومدن. عاطفه تو اتاقم قایم شد. آوَش با خودش مشروب آورده بود و با اصرار یک پیک به من داد. خودش و نگار چند پیک زدن و تقرییا مست شده بودن. آوَش نگار رو بلند کرد و شروع با رقصیدن باهاش کرد. در حین رقصیدن نگار رو لخت میکرد و میمالوند. رقصشون که تموم شد، نگار با شورت و سوتین بود. به درب اتاقم نگاه کردم، عاطی داشت یواشکی نگاه میکرد. آوَش پیکشو بالا کشید و یکدفعه لخت شد. نگار هم که مشخص بود خیلی حشری هست جلوش زانو زد و شروع به ساک زدن کرد. بلندشدم که برم تو اتاق، اما دست نگار و آوَش منو نگهداشت.
آوَش:« خواهش میکنم فرهاد وایستا فقط نگاه کن»
نگار:« فرهاد بشین لطفا»
نشستم. آوَش اول دهن نگار رو گایید و بعد هم کسش رو و ارضا شد. اما همه اینها کمتر از ۱۰ دقیقه بود و نگار ارضا نشده بود.
آوَش:« فرهاد میشه خواهش کنم نگار رو بکنی»
با عصبانیت گفتم:« دیوونه شدی، مست کردی حالیت نیست چی میگی»
آوَش:« مست نیستم و میدونم چی میگم»
نگار:« راست میگه، قبلا بهت گفتم دوست داره منو بکنی»
من:« شماها هردو مست کردین دیوونه شدین، فردا صبح پشیمون میشین»
آوَش:« فکر میکنی نمیدونم مامان عاطفه رو هر هفته از کس و کون جر میدی، میدونی چقدر دوست دارم جلو من بکنیش، الانم دوست دارم نگار رو جلوم بکنی»
با شنیدن اسم عاطی و اینکه الان لخت داره نگاه میکنه و‌میشنوه، کیرم راست شد. بلندشدم و به طرف اتاق اومدم.
من:« صبرکنین، چند دقیقه باید فکر کنم»
درب رو باز کردم و وارد شدم، عاطی رو تخت نشسته بود.
عاطی:« حدس میزدم از سکس ما خبر داشته باشه اما نمیدونستم میخواد سکس منو ببینه»
من:« خب حالا که دوست داره باید بهش نشون بدم»
عاطی:« نه اصلا»
من:« چی گفتی؟!نه؟!»
عاطی:« فرهادجان خواهش میکنم»
من:«برگرد و خم شو»
عاطی با چشماش التماس میکرد اما من خط کش بدست منتظر بودم. بلاخره خم شد و باسنشو عقب داد.
با خط کش سه تا ضربه محکم زدم که صداش تو اتاق پیچید اما عاطی از درد فقط بیصدا اشک ریخت.
من:« وقتی گفتم عاطی بیا بیرون، لخت میای بیرون، اگر نه خودم میام و به زور میبرمت»
رفتم بیرون و رو مبل نشستم.
من:« سکس نه فقط ساک»
آوَش:« قبوله»
نگار:« باشه قبوله»
نگار جلوم نشست، شلوارکمو کشید پایین تا کیرم بیفته بیرون، سرشو آورد جلو و شروع به لیسیدن خایه ها و کیرم کرد. آوَش روبروم رو مبل نشسته بود، داشت باسن نگار که چهاردست و پا بود و ساک میزد رو تماشا میکرد. طوری نشسته بودم که صورتم به سمت اتاق بود و عاطی رو میدیدم. نگار شروع به ساک زدن کرد. نمیتونست کل کیرمو ساک بزنه و تا نصفه میخورد.
دستو بردم عقب، بند سوتینش رو باز کردم، شورتشو هم به سمت پایین کشیدم. آوَش سریع جلو اومد و کمک کرد شورتشو درآورد و کس نگار رو لیس زد.
سر نگارو گرفتم و تلمبه زدن رو شروع کردم، طوری کیرمو تو دهنش میکردم که میخواست بالا بیاره. شدت تلمبه بیشتر شد و آوَش داشت نگاه میکرد که چطور آب از اطراف دهن دوست دخترش بیرون میریزه و صورتشو خیس کرده.
من:« حالا خوبه، راضی شدی؟! میبینی دهنشو چطور میگام؟!»
دست آوَش رو کیرش بود:« آره بکن»
من:« دوست داشتی عاطی رو جلوت بکنم؟!»
آوَش:« آره دوست داشتم هردوشون رو جر بدی»
چند دفعه به عاطی اشاره کردم بیاد که نیومد، صدامو بلند کردم.
من:« عاطی جون بیا بیرون، بیا اینجا»
عاطی باز هم بیرون نیومد. به طرف اتاق رفتم، دست عاطفه رو گرفتم و کشیدمش بیرون، تا کمی مقاومت کرد با خط کش یک ضربه محکم به باسنش زدم. گردنش رو گرفتم و چسبوندمش به دیوار. کنار گوشش آروم گفتم:« ببین بد قلقی نکن، نزار تنبیهت کنم یا جلوشون با خط کش باسنت رو قرمز کنم، بچه بازی دربیاری وحشی میشم، متوجه شدی؟!»
عاطی:« آره»
من:« آفرین پس حرف گوش کن باش، الانم برو رو تخت سرتو از تخت آویزون کن و پتو رو خودت بکش»
عاطی که داشت حاضر میشد یک صندلی آوردم و با فاصله کمی گذاشتم. نگار و آوَش رو صدا زدم تا بیان داخل اتاق. به آوَش اشاره کردم رو صندلی بشینه و نگار رو دوزانو کنار تخت نشوندم. پتو رو آروم از صورت عاطی کنار زدم. چشماشو بسته بود اما نگار و آوَش با دیدنش انگار حشری تر شدن.
من:« بیین نگارخانم، ساک زدن یعنی این»
کیرمو تو دهن عاطفه کردم و بدون هیچ زحمت خایه هام به بینیش چسبید. نگار با دیدن این صحنه چشاش گشاد شده بود. چندتا تلمبه زدم و اشاره به گلوی عاطفه کردم.
من:« میبینی سرکیرم کجاست؟!»
نگار:« اوهوم»
یک سیلی به صورتش زدم:« اوهوم نه باید بگی بله»
نگار با شک سیلی گفت:« بله»
پتو رو کنار کشیدم، عاطی دستاشو رو سینه و کسش گذاشته بود. چشمای آوَش فقط رو بدن عاطی بود. نگار رو بلند کردم و مثل عاطی سرشو از تخت آویزون کردم. نوبتی کیرمو تو دهنشون میکردم. نگار هم استعداد خوبی تو این حالت داشت. حالا نوبت کردن کس و کون عاطی بود. بلندش کردم و داگی لبه تخت شد. سه سوراخ جلوم بود، کس و کون عاطی و دهن نگار. کیرمو با دهن نگار خیس کردم و تو کس عاطی کردم. نگار داشت خایه هامو لیس میزد. شدت تلمبه ها رو بیشتر کردم و هرچندتا درمیاوردم و تو دهن نگار میکردم. آوَش هم صندلی رو تغییر داده بود و از کنار همزمان با دیدن سکس ما با کیرش بازی میکرد.
کس عاطی به اندازه گاییده و گشاد شد، حالا نوبت کونش بود. نگار رو بلند کردم و صورتشو به باسن عاطی چسبوندم. سرکیرمو با فشار تو کون عاطی کردم. عاطی چندتا آخ از درد کشید ولی فرار نکرد. تلمبه زدن تو کونش شروع شد و کمکم سریعتر کردم. کیرمو که بیرون کشیدم سوراخش باز مونده بود. کیرمو طرف دهن نگار گرفتم که صورتشو کج کرد. موهاشو گرفتم و کشیدم، تا دهنش باز شد که جیغ بکشه کیرمو تو دهنش کردم.
من:« ناز نکن، طعم کس و کون عاطی جون رو میده، باید با لذت بخوری نه اینکه ناز کنی»
بعد چندتا تلمبه تو دهنش باز مشغول گاییدن عاطی شدم. البته این بار همزمان کس و کونشو گاییدم، چندتا تلبمه تو کس و چندتا تو کونش و بعد هم تو دهن نگار. حالا وقتی کیرمو بیرون میکشیدم سوراخ کس و کونش همزمان مثل تونل باز میموند‌. آب دهنمو تو کون عاطی ریختم و دوباره شروع با گاییدن عاطفه کردم. نگار خودشو کنار آوَش کشید و با هم نگاه میکردن.
من:« دوست دارین تو این تونل آب دهن بریزین؟!»
نگار:« آره دوست دارم»
آوَش ساکت بود.
کیرمو بیرون کشیدم و نگار جلو اومد، آب دهنش رو جمع کرد و از بالا انداخت تو کونش، منم سریع کیرمو تو کونش کردم و تلمبه زدن رو شروع کردم. چشمای آوَش دیگه خمار بود.
من:« تو هم میخوای کونشو خیس کنی؟!»
آوَش سرشو به علامت آره بالا پایین کرد.
کیرمو تو کس عاطی کردم و سوراخ کونشو نشون دادم:« درست بگو چی میخوای انجام بدی؟!»
آوَش خیلی اروم:« میخوام...»
کیرمو از کسش درآوردم و دوباره تو کونش کردم:« نشنیدم؟!»
آوَش:« میخوام آب دهنمو تو‌کونش بریزم»
تلمبه هامو سریعتر کردم و‌ یکدفعه کیرمو بیرون کشیدم، سوراخ کونش باز شده بود و نبض میزد. آوَش آب دهشنو که زیاد بود تو کون عاطی ریخت و منم مشغول گاییدن کونش شدم. نگار کیر آوَش رو تو دهنش کرد و شروع به ساک زدن کرد. بعد چند تلمبه آوَش کیرشو بیرون کشید و آبشو روی سینه های نگار خالی کرد. آوَش که ارضا شد، نگار رو تخت کنار عاطی دراز کشید و سر آوَش رو به سمت کسش برد. صورت نگار و عاطی روبری هم بود و با ضربه های من نگار هم سر آوَش رو به کسش فشار میداد. کیرمو از کون عاطی درآوردم و تو کسش کردم و با شدت شروع به تلمبه زدن کردم. نگار بلاخره ارضا شد و عاطی هم برای چندمین بار ارضا شد. آوَش و نگار بلندشدن و تماشا میکردن. نگار رو گرفتم و کشیدم نزدیک تا زانو بزنه، یک پامو بالای تخت گذاشتم وموهاشو کشیدم تا دهنش به خایه هام برسه.
من:« بخور و‌لیس بزن که داره آبم میاد»
نگار کارشو شروع کرد و این باعث شد آبم بیاد. چند تا پرش اول رو تو کون عاطی خالی کردم، موهای نگار رو محکم‌گرفتم تا عقب نره و بعدش کیرم بیرون کشیدم و بقیه پرش های آبمو رو‌کون عاطی و صورت نگار خالی کردم. تلاش نگار بی فایده بود و آبم رو پیشونی و چشماش ریخت.
عاطی رو تخت به شکم دراز کشید و برنگشت تا با آوَش چشم تو چشم نشه. آوَش و نگار هم رو‌تخت نشستن. شاید این آخرین سکسم با عاطی میشد، پس باید تا آخر میرفتم.
من:« عاطی پاشو برو حموم آماده شو»
عاطی:« نه لطفا»
خط کش نزدیکم بود برداشتمش و جلوی نگاه متعحب آوَش و نگار دوتا ضربه محکم رو باسنش زدم. عاطی دستشو عقب آورد و رو‌ لپهای باسنش گذاشت.
من:« نشنیدم، دوباره بگو؟!»
عاطی:« باشه چشم»
من:« آفرین دختر خوب»
عاطی بلندشد و‌به طرف حموم رفت.
نگار:« چرا زدیش؟! آماده چی؟!»
من:« میخوای ببینی و امتحان کنی»
نگار:« چی هست خوب»
من:« بلندشو‌ بیا و ببین»
دست نگار رو‌گرفتم و بردم‌ تو حموم، عاطی کنار توالت نشسته بود و سرش پایین بود. برای اینکه نگار فرار نکنه موهاشو‌ با یک دست گرفتم و‌به زور کنار عاطی نشوندمش.
من:« سرتو بالا بگیرعاطی و صورتتو به صورت نگار بچسبون، دهنتو هم خوب باز کن»
سرکیرمو به سمت صورت عاطی گرفتم و جیشم شروع شد، صورت و دهنش رو پر کردم. نگار که تازه متوجه ماجرا شده بود خواست خودشو کنار بکشه، با کشیدن موهاش صورتش نزدیک شد و دهنش بخاطر جیغ باز شد. منم هرچی جیش داشتم رو صورت و دهن نگار خالی کردم. مثانم که خالی شد کیرمو تو دهن عاطی کردم تا تمیز بشه.
برگشتم و از کنار آوَش که تماشاگر بود به طرف بیرون رفتم.
kiii¥a
     
  

 
لطفا زودتر ادامه اش رو بزار
     
  
مرد

 
Couple1392
والا وقتی داشتی از عاطی تعریف میکردی فکر کردم داره تبدیل میشه به یه داستان سکسی عاشقانه اما راستش بااین قسمت نتونستم ارتباط برقرار کنم شاید بقیه دوستان با من هم نظر نباشند جدا از این بنظرم سرعت داستان یکم زیاده و می‌تونستی کنترلش کنی حالا منتظرم تا ادامه شو بخونم باتشکر
     
  
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
داستان سکسی ایرانی

یک شروع بی پایان

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA