انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  

آهنگِ نگار


زن

 

نام داستان: آهنگِ نگار
تم داستان: همجنس گرایی- دوجنس گرایی- فانتزیهای بی دی اس ام
تعداد قسمتها: حدود ۳۰ قسمت
تایم بروز رسانی: هفتگی
     
  ویرایش شده توسط: Minobar   
زن

 
آهنگ نگار- قسمت ۱
"ببخشید استاد"
بیرون وایساده بود و سرش رو به داخل دفترم خم کرده بود.
"بفرمایید"
اومد جلو. "سلام. من همخونه‌ی شادی راسخ هستم. متاسفانه دیشب بهش خبر دادن که پدرش فوت کرده. بخاطر همین نتونست امتحان درس شما رو تا آخر بمونه و رفت تهران"
چون روز آخری سرم شلوغ بود و وقت نداشتم، با بی‌حوصلگی حرفش رو قطع کردم: "بله. بهم گفتن که برگه رو خالی تحویل داده"
"استاد دیشب که بهش خبر دادن انقدر گریه کرد که کارش کشید به بیمارستان. با کمک سرم و آرام‌بخش تونستم مجبورش کنم نزدیک صبح یه ساعت بخوابه. از همون بیمارستان هم به زور آوردمش سر جلسه، برای امضای صورتجلسه‌ی امتحان. باهام شرط کرده بود که فقط امضا کنه و زود بره. منم بلافاصله یه دربستی گرفتم و فرستادمش تهران"
کمی به جلو خم شدم، کف دستهام رو روی میز گذاشتم، نگاش کردم که زودتر بگه چی میخواد. "استاد! دو تا امتحان دیگه‌ش هم مونده و غیبت رد می‌شه براش. آخه فعلا که نمی‌تونه از تهران بیاد. میخواستم ازتون خواهش کنم تو این وضعیت هواش رو داشته باشید"
با لحن رسمی و جدی گفتم "یعنی چطوری؟"
"استاد! امتحان درس خودتون رو که حاضر بوده پس مشکلی نیست. برای اون دوتای دیگه هم شما خودتون معاون آموزشی دانشکده‌اید. لطفا یه جوری کمکش کنید"
و با یه مکث، طوری که بفهمونه هدفش نه فقط لاپوشونی غیبت، بلکه نمره‌ی بالا برای هر سه تا امتحانه، ادامه داد: "خودتون می‌دونید که شادی بین هم‌دوره‌ای‌هاش شاگرد اوله"
با همون حالت جدی گفتم "جدی؟ فعلا که برای درس خودم 5 نمره پروژه تحقیقی و 5 نمره ترجمه مقالات گذاشته بودم که امروز آخرین مهلتش بود و دوست شما تحویل ندادن!"
بدون دستپاچگی گفت "ئه به من چیزی در موردش نگفت. ولی حتما انجام داده. زنگ می‌زنم ازش می‌پرسم ببینم کجا گذاشته و براتون می‌آرم"
" من تا فقط ساعت چهار هستم"
"بله. حله خانم دکتر" و با عجله رفت.

چند دقیقه مونده به ساعت چهار بدو بدو خودش رو رسوند و دو تا جزوه‌ی نسبتا قطور گذاشت روی میزم. شروع کردم هر دو تا جزوه رو سرسری ورق زدن. با خنده گفت: "می‌بینید چقدر خوب و تمیز کار کرده! نیم ساعت پرینت و سیمی کردنشون طول کشید. پس تکلیف این درس روشن شد دیگه: بیست! خب اون دوتا امتحان دیگه چی می‌شه؟"
"بیست چیه؟ همین جور برای خودت می‌بُری و می‌دوزی. تازه می‌شه ده. اون هم به شرطی که محتواش عالی باشه. "
پرید وسط حرفم: "نه دیگه اذیت نکنید استاد"
و یه شکلات کاکائویی از کیفش درآورد ولی یهو مکث کرد: "اشکال نداره بازش کنم؟ آخه سر این داستانا از دیشب تا حالا فقط یه کیک خوردم. همش بدو بدو می‌کردم. بین خونه و بیمارستان و دانشکده‌ی خودم و این دانشکده. امتحان خودمم با نیم ساعت تاخیر رسیدم. الانم که برای این دو تا تحقیق رفتم خونه و برگشتم" و یهو انگار ته مونده انرژیش تخلیه شده باشه نشست رو صندلی. آرنجش رو روی زانو و سرش رو به کف دست تکیه داد و ساکت موند. تازه برای اولین بار متوجه ظاهرش شدم. چهره بدون آرایشش، خسته و رنگ پریده و چشماش از بی‌خوابی قرمز بود. موهایی که به صورت شلخته از زیر مقنعه بیرون ریخته بود کنار گوشش خیس شده و به صورتش چسبیده بود. دلم برای تقلاهاش سوخت. انگار از خواب بیدار شده باشه یه تکونی خورد و شکلات رو برای تعارف گرفت سمتم. "نمی‌خورم عزیزم"
از کمدم قطاب و باقلوا آوردم گذاشتم جلوش. یه دونه قطاب برداشت و با زبان و نگاه تشکر کرد.
"کدوم دانشکده هستی؟"
همزمان با خوردن جواب داد: "کامپیوتر"
"گفتی امتحان امروز خودت رو هم دیر رسیدی؟"
"آره ولی مشکلی نبود استاد"
"اگر می‌دونستم برای این تحقیق باید تا خونه بری و برگردی، می‌گفتم فایلهاش رو ایمیل کنی"
"نه بابا طوری نیست.همین حرفتون خستگی‌م رو رفع کرد. خب اون دو تا امتحان رو چیکار کنیم استاد؟"
"غیبت رو که قانونا نمیشه کاری کرد"
با طعنه گفت "استاد! تو جهان سوم، قانون برای زیرپاگذاشتن و دور زدنه"
"جایی که من معاون آموزشی هستم قانون برای اجرا کردنه"
"حتی اگر قانون با اخلاق و عاطفه‌ی انسانی در تضاد باشه و با رعایت نکردنش به کسی ظلم نشه؟"
تا حدی حرف حساب می‌زد. ولی نخواستم وجهه‌ی رسمی و جدی‌م رو رها کنم: "اینکه هر کس هر وقت به‌خاطر احساس یا منفعت، قانون رو بی اهمیت شمرده باعث شده جهان سوم به اینجا برسه!"
دمق شد. ادامه دادم "هر چند حرفت کاملا هم غلط نیست. اما قانون سرجاشه"
"پس حالا که حرفم غلط نیست و قانون هم سرجاشه، یه کاری می‌کنیم. من خودم بجای شادی میرم سرجلسه و صورتجلسه‌ها رو امضا می‌کنم. بعدش هم می‌افتم دنبال استادای اون دو تا درس. شما هم کمکم کنید ببینیم می‌شه دو تا 20 هم از اونها براش بگیرم"
شیطنت آمیز و ریز خندید. چند لحظه بعد، انگار چیزی یادش اومده باشه با ناراحتی گفت: "آآآآ ............ فقط عیبش اینه که این چند روز نمی‌تونم تهران پیش طفلی شادی باشم"
"اگر مراقب، مچت رو بگیره که جای کس دیگه‌ای نشستی چی؟"
شونه‌هاش رو انداخت بالا: "چه می‌شه کرد. ریسکه دیگه"
"می‌ارزه به ریسک توبیخ و تعلیق و اخراج؟"
صداش رو یه کم کلفت کرد و با ادای مردونه‌ای گفت"خراب رفیقیم دیگه. رفاقت همینه" و خندید. ته دلم از مرامش کیف کردم. انگار هیچ تردیدی به درستی حرفها و کارهاش نداشت. اعتماد به نفسش، به چهره‌ی مثبت‌طور و بچه گونه‌ش نمی‌اومد.
"لازم نیس خودت رو بجای شادی جا بزنی. شاید بشه یه کاریش کرد. با استاداش هم خودم حرف می‌زنم ببینم چی می‌شه"
با ذوق گفت: "واقعا استاد؟"
"آره. استاداش کیا هستن؟" تو گوشی‌ش دنبال اسمها گشت و جواب داد:
"دکتر علی اقتداری، دکتر نیره نجابت. یعنی من می‌تونم الان برم تهران پیش شادی؟"
"مگه امتحانای خودت تموم شده؟"
"بله"
"برو. به منم خبر بده که مراسمشون چه روزیه. می‌خوام بیام" و کارتم رو دادم که زنگ بزنه و خبر بده.
"مرسی استاد. الان بهش زنگ میزنم و میگم برات سه تا بیست خوشگل گرفتم از خانم دکتر" و خنده‌ی شیطنت آمیز و سرخوشانه‌ای کرد.
"3 تا 20 کدومه؟ همین که 12 بگیره باید راضی باشه"
خندید: "دیگه اومدید و نسازیدا. حرف زدیم، تموم شد، رفت"
"تازه اونم فقط بخاطر ارزشیه که برای رفاقت قائلی"
یه دفعه حالت چهره‌ش جدی شد. پا شد اومد جلوی میز، دستش رو آورد جلو. بی اختیار باهاش دست دادم. چند ثانیه دستم رو نگه داشت. خیره زل زد بهم: "دمت گرم. خیلی با مرامی" و با عجله با همون حالت جدی رفت بیرون.

چند ساعت بعد که زنگ زد و خبر داد که مراسم تشییع افتاده به ظهر روز بعد و برای شب هم بلیط گیرش نیومده، گفتم می‌تونه صبح زود بیاد میدون جلوی دانشگاه با ماشین من بریم. ذوق زده، کلی تشکر کرد: "پس به تلافی لطفتون، وعده‌ی صبحونه با من"
     
  ویرایش شده توسط: Minobar   
زن

 
آهنگِ نگار- قسمت ۲
سر قرار منتظرم بود. با دختر دیروزی تومنی هفت صنار فرق کرده بود. از سرخی چشم و رنگ پریدگی چهره و شلختگی موها خبری نبود. رنگ و روش رو باز شده و آرایش ملایمی کرده بود. سوار شد. با وقارتر و جدی‌تر از روز پیش، خیلی پرحرفی نمی‌کرد. انگار ذهنش درگیر چیزی بود. برای اینکه مسیر چهار ساعته، به سکوت نگذره کمی در مورد زندگی و خانواده و کار و . . . . حرف زدیم. پدرش استاد دانشگاه و سهامدار یه شرکت IT و مادرش دبیر و مدرس زبان و خواهرش دبیرستانی بود. از نظر مالی تقریبا مستقل بود؛ زبان و ویولن تدریس می‌کرد. با شادی از دوره راهنمایی دوست بود و برای اینکه با هم یه جا بیفتن براساس تراز کنکورشون، با هم دیگه انتخاب رشته کرده بودن. از شانسشون تونسته بودن تو یه دانشگاه قبول بشن؛ شادی، صنایع و نگار، هوش مصنوعی؛ هر دو هم شاگرد زرنگ. همخونه بودن ولی انگار سهم بیشتر اجاره رو نگار می‌داد. برام سوال شد که همیشه انقدر برای، به قول خودش، رفاقت، از خودش مایه میذاره؟ "همیشه که نه. با هر کسی که ازش خییییییلی خوشم بیاد و اهل حال و اهل اعتماد باشه"
"پس خوش بحال شادی که همچین دوستی داره"
"شما مگه ندارید؟"
"اینجوری که تو برای یه دوست بال بال می‌زنی، نه"
در حالی که با ادا و اصول مسخره‌ای به خودش اشاره می‌کرد گفت "لابد خیلی دلتون میخواد رفیق خوبی مثل من داشته باشید؟"
از دوره‌ی دکترا، از جمع دوستهام بخاطر ازدواج، مهاجرت، مشغله‌ی کاری و زندگی تو یه شهر دیگه، عملا کسی باقی نمونده بود. گفتم "دوست خوب کم پیدا می‌شه"
"خیلی هم دلشون بخواد. شادی ازتون خیلی تعریف میکنه. میگه خانم دکتر عقیلی علی‌رغم جدی بودن، محبوب‌ترین استاد دانشکده‌ست. دانشجوهاتون انگار خیلی دوستتون دارن" محبوب رو با یه تاکید طنزآمیز ادا کرد که انگار داره چاپلوسی‌م رو می‌کنه. ولی چاپلوسی نبود. خبر داشتم که بیشتر بچه‌ها ازم خوششون میاد.
بعد از یه مکث ادامه داد: "یه سوال بپرسم؟"
"بپرس"
"اهل ازدواج یا دوست پسر نیستید؟"
از سوالش خوشم نیومد. در جایگاهی نبود که در مورد زندگیم شخصی‌م بپرسه ولی نخواستم حال گیری کنم: "قبلنا با پسر یه تجربه داشتم که چندان جذاب نبود، دیگه خیلی سمتش نرفتم. ازدواج هم اصلا و ابدا به زحمت و دردسرش نمی‌ارزه به‌نظرم، مگر اینکه کیس خیلی باارزشی سر راه آدم قرار بگیره. مشغله‌ی کاری و رفت و آمد مداوم بین تهران و شهرستان هم مزید علت شده که بیخیال این چیزا بشم"
خودم هم نتونستم جلو کنجکاوی رو بگیرم: "تو چطور؟"
"منم با پسرها یکی دو تا تجربه‌ی کوتاه مدت داشتم ولی به قول شما جذاب نبود. ترجیح میدم وقتم با دوستهای همجنس بگذره. البته دوستهای خوب"
خندیدم: "پس دوستات حسابی خوش به حالشون می‌شه"
کمی مکث کرد، بعد کاملا چرخید به سمت و پشتش رو تکیه داد به در شاگرد و گفت "شما افتخار بدی خوشحال می‌شم دوست خوب من باشی خانوووم دکتر" و همینطور که کلمه‌ی خانوم دکتر رو کشدار می‌گفت دست چپش رو گذاشت روی دست راستم که طبق عادتم روی دنده بود و همونجور خیره بهم موند. کاملا شوکه شدم، ولی طوری که ترس و دستپاچگی‌م معلوم نشه، دستم رو کشیدم و گذاشتم رو فرمون و سعی کردم برگردم به ظاهر جدی و رسمی همیشگی خودم به عنوان استاد دانشگاه. ولی انگار اون ظاهر رو گم کرده بودم. سعی کردم یادم بیاد صورتم وقتی تو دانشگاه با بچه‌ها برخورد می‌کردم چه میمیکی داشت. ولی تلاش بی‌فایده‌ای بود. بی‌حالت فقط جاده رو نگاه می‌کردم. حس می‌کردم هر ثانیه که این سکوت طولانی می‌شه به ضررمه و از اون جایگاه استادی و بزرگتری دورتر می‌شم. شاید کلا 10 هم ثانیه طول نکشید ولی احساس کردم که دیگه برای هر واکنشی دیره. با این حال توانم رو جمع کردم و با پرخاش بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم "این مسخره بازیا چیه؟" آب دهنم حین نفس کشیدنم پرید تو گلوم، صدام رفت و نتونستم بقیه‌ی حرفم رو به زبون بیارم. باز ناچار سکوت حکمفرما شد. یه بار دیگه تلاش کردم که ذهن و حالت صورتم رو آماده کنم برای ادامه‌ی پرخاش، سرم رو برگردوندم طرفش، ولی غافلگیرم کرد؛ با یه لبخند سرشار از اعتماد به نفس رو صورت نسبتا بچه‌گونه‌ش، همونطور رو به من نشسته بود؛ بدون هیچ نشونه‌ای از ترس و تردید و پشیمونی و عذرخواهی در چهره‌ش. خونسردیش، دستپاچگی و عصبی بودنم رو برجسته‌تر می‌کرد. جامون عوض شده بود. انگار اونه که از من 10-15 سال بزرگتره.
احمقانه بود که بجز همون جمله‌ی تکراری قبلی چیزی به ذهنم نرسید "این مسخره بازیا چیه؟"
"مگه دنبال دوست خوب نمی‌گردین؟ امتحان کنین. من از شما خوشم اومده. از تعریف‌های شادی از شما و چیزی که از شما تو این دو روز دیدم، فکر می‌کنم انتخابم اشتباه نیست"
"حتی یک کلمه دیگه درباره‌ش حرف نمی‌زنیم. روشنه؟"
"باشه هر طور شما بگید. ولی خانم دکتر شما هم روش فکر کنید لطفا"
چند دقیقه‌ی بعدی، به سکوت گذشت: "صبحونه بخوریم؟"
جواب ندادم. با ناز و ادا ادامه داد "کلی زحمت کشیدمااااا. الان مثلا دارم منت کشی می‌کنم" ریز خندید.
ناامید از شنیدن جواب، از کوله‌ش وسایل صبحونه و نون بربری‌ای که صبح گرفته بود رو درآورد "چی میخورید: کره؟پنیر؟ عسل؟ تخم مرغ؟"
جواب ندادم. "خب قهر نکنید دیگه"
بی اینکه منتظر جواب بشه شروع کرد لقمه گرفتن و آورد سمتم. واکنشی نشون ندادم. "اصلا شما دارید رانندگی می‌کنید. دست از فرمون بر ندارید. خطرناکه. خودم می‌ذارم دهنتون"
و آورد و تقریبا چسبوند به لبام "بگید آآآآآآآآآآآآ" نون تازه بود و من هم گرسنه. از طرفی حس کردم شاید زیادی تند رفتم. بهتر بود ماجرای چند دقیقه قبل رو می‌ذاشتم به حساب بچه بودنش و جدی نمی‌گرفتم. دهنم رو باز کردم. خنده‌م گرفته بود. روش باز شد.
"آفرین. آشتی آشتی" و خندید. پشت سر هم لقمه می‌گرفت و تا مماس دهنم میاورد.
بخاطر تکون‌های ماشین، دستش تکون خورد، شایدم کم عمدی تکون داد. عسل مالیده شد به کنار لبم "اوپس. ببخشید. بذارید خودم پاکش می‌کنم" با کنار انگشت شصت گوشه‌ی لبم رو پاک کرد و بلافاصله برد سمت دهنش و لیسید. ترجیح دادم وانمود کنم که ندیدم. صبحونه‌ی بجایی بود که خلقم رو بازتر کرد انگار. خودش چندان نخورد.
وقتی تشکر کردم گفت: "نوش جونتون. ببینید اگر قبول کنید دوست من بشید چقدر حواسم بهتون هست" بازم گذاشتم به حساب سرخوشی‌های بچگی. هر چند که حمایت و مایه گذاشتن رو در عمل هم ثابت کرده بود. فراتر از یه دوست، شبیه یه مامان دلسوز، اما کنترل‌گر و جدی.
گفتم "نسل شما انگار هیچ حد و مرز و چارچوبی نداره"
"خب نسل شما کجای دنیا رو گرفت با اون همه حد و مرز و چارچوب؟" حرفش خیلی بیراه نبود.
بدون عصبانیت گفتم "دیگه ادامه ندیم" و موزیک رو روشن کردم. اون هم انگار به این موقعیت نیاز داشته باشه، تلفنی و با لحنی آمرانه که کمی با ظاهر ناز و بچه‌مثبتش در تضاد بود، مشغول هماهنگی بین بچه‌های خوابگاه و دانشکده برای اومدن به مراسمها شد. از زمان‌بندی و تهیه لیست بچه‌ها گرفته، تا پیدا کردن ماشین و سفارش تاج گل و . . . . بقیه‌ی راه تا تهران بیشتر به سکوت و موزیک گذشت.

بجز پدر و مادر نگار که همونجا به همدیگه معرفی‌مون کرد و کلی تشکر کردن بابت اینکه دخترشون رو تا تهران رسوندم، و نیره که تهران اومدنش -بخاطر اینکه امتحان درسش تو دانشگاه هنوز برگزار نشده- عجیب بود، کسی رو نمی‌شناختم. شادی هم که انتظار نداشت بخاطرش برم اونجا، بارها بابت حضورم تشکر کرد. من هم بعد از چند بار بغل کردن و دلداری دادن، ازش خداحافظی کردم و رفتم.
     
  ویرایش شده توسط: Minobar   
↓ Advertisement ↓
TakPorn
زن

 
آهنگِ نگار- قسمت ۳

ظهر روز آخر از هفته‌ی اول ترم جدید بود که قبل از اینکه خودش رو ببینم، صداش رو شنیدم: "تق تق. سلام استاد. خوب هستین؟"
ظاهرا اومده بود ضمن احوالپرسی، مسقطی و رنگینکی رو که مامان و باباش بابت تشکر، فرستاده بودن، برام بیاره. خیلی تشکر کردم.
ولی وقتی دیدم زل زده و نمی‌ره پرسیدم "چیز دیگه‌ای هم هست؟"
"جوابم رو هنوز ندادینا خانم دکتر"
"جواب چی؟"
"اینکه با من باشین؟ ببینین، من خیلی دوست دارم یه رفیق پخته و بزرگتر از خودم داشته باشم. گاهی فکر می‌کنم همسن‌هام چیزی ندارن بهم اضافه کنن. در مقابل قول میدم با من کلی هیجان و خوشی و لذت تجربه کنین"
"ماها همسن‌یم که همچین پیشنهادی میدی؟"
"هم‌سن نه، ولی فکر کنم هم‌حس هستیم"
"چقدر عجیبی. گاهی اصلا نسل شما رو نمی‌شناسم"
"خب این هم یه فرصت خوب که بشناسین. اصلا برای یه بار هم که شده خارج از این همه کلیشه‌های دهه‌ی شصتی خودتون، یه چیزی رو تجربه کنین؛ دنیای شخصی یه دختر از نسل من. پشیمون نمی‌شین" جوابی ندادم.
"ببینین. چون شاید اینجا راحت نباشین من یه کافه‌ی دنج بیرون دانشگاه می‌شناسم. امروز ساعت 6 اونجام، حتی اگر شما نیایین. هرچند آرزو می‌کنم ببینمتون. لوکیشن رو براتون می‌فرستم. خداحافظ" و رفت. کل موضوع برام در حد شیطنت سبکسرانه‌ یه دختر تو دوران پر شور و شر دانشجویی بود؛ حتی اگر اون دختر نگار باشه که نشون داده بود خیلی باهوش و عاقله. با این حال می‌تونست سرگرمی جالبی هم باشه. مخصوصا که این روزها، مشغله‌هام هم چندان زیاد نبود.
***
چند ساعت بعد، کنجکاوی من رو کشونده بود به محل قرار. یه کافه‌ی دنج، کم نور و جمع و جور، تو طبقه دوم یه پاساژ. مشغول کتاب خوندن بود. من رو که دید ذوق کرد و بلند شد. نشستیم به حرف زدن؛ حرفها رو از کتابی که می‌خوند و درس و دانشگاه شروع کرد، تا رسوند به موضوع اصلی: "می‌دونی چرا بهت پیشنهاد دادم دوست دختر من باشی؟"
قصد نداشتم جدی بگیرمش. با خنده گفتم: "پیشنهاد دادی دوستت باشم، نه دوست دخترت"
"ئه. من دارم جدی حرف می‌زنم"
"منم جدی گفتم. پیشنهادت دوستی بود"
"ولی می‌دونستی منظورم چیه"
"واقعا جدی گرفتی قضیه رو؟"
"چرا نگیرم؟ اگه یه دلیل قاطع بیاری برای رد پیشنهادم، قول میدم که هچ‌وقت دیگه درباره‌ش حرف نزنیم"
"منظورت از دوست دختر، پارتنره دیگه؟"
"بله"
"بعد، چرا فکر کردی من به خانمها تمایل دارم؟"
"نداری؟"
"نه. حسی به خانمها ندارم"
"از حسهات کاملا مطمئنی؟ فکر میکنی من از روز اول می‌دونستم به خانمها تمایل دارم؟"
"تو رو نمی‌دونم ولی من تا حالا تمایل نداشته‌م"
"چقدر بهش فکر کردی؟ چند بار تو موقعیتش قرار گرفتی؟"
"تو بر چه اساسی میگی تمایل دارم؟" پیش اومده بود که از یه خانم خوشم بیاد ولی به نظرم هیچوقت چندان جنبه‌ی جنسی نداشت. هرچند همیشه فیلمها و سریالهایی که در مورد رابطه‌ی خانمها با هم‌دیگه بوده برام جذاب بودن.
"بیشترش یه حسه، ولی بجز این حس، به گفته خودت، فقط با یه پسر بودی اون هم سالها پیش. در حالی که اهل تعصبات مذهبی نیستی. تو محیط تحصیل و کار هم، دور و برت پسر کم نبوده. از نظر ظاهری و رفتاری هم خیلی جذابی، ولی باز تنهایی"
"شاید اولویتم چیزهای مهمتری بوده"
"لابد درس خوندن و درس دادن و کتاب و مقاله نوشتن"
"اینا هم بوده"
"به جز اینا، دیگه چی بوده؟ کار دیگه‌ای هم تو زندگیت کردی؟ چیزی که حس لذت و هیجان و ماجراجویی‌ت رو ارضا کنه؟" راست می‌گفت. تو ذهنم، زندگیم رو مرور کردم. این چیزها توش چندان جایی نداشت.
"از همه‌ی اینا که بگذریم، از خودت بپرس که چرا با اون همه جدیت و عقلانیتت، امروز اومدی تو این کافه، جلوی من نشستی؟" این بار لازم بود چند ثانیه فکر کنم تا بتونم جوابی بهش بدم. چون انگار خودم هم جواب خیلی منطقی برای این سئوال نداشتم! احساس کردم یه جورایی گوشه‌ی رینگ گیر افتاده‌م.
"اومدم چون کنجکاو بودم ببینم چی تو اون مغز کوچولوی فندقی‌ت می‌گذره که به استاد دانشگاهی که ۱۰-۱۵ سال ازت بزرگتره پیشنهاد می‌دی؟" حتی لبخندی که با گفتن مغز کوچولوی فندقی، به روی صورتم کشیدم هم نتونست من رو از اون موقعیت دربیاره.
خونسرد جواب داد: "یه چیزی بگم؟"
"بگو"
"احساسم بهم میگه که خودت هم فهمیدی که در مورد تمایلت به خانمها و در نتیجه، دادن جواب منفی به من مطئمن نیستی" کم کم داشتم حس می‌کردم اومدنم اشتباه بوده. منِ احمق که تا حدی شناخته بودمش، باید حدس می‌زدم که اگر بحثی بخواد دربگیره، با هوشی که داره و آمادگی ذهنی بیشتری که در مورد این چیزها داره، جلوش کم میارم. بیشتر از دست خودم عصبانی شدم تا اون.
"اینطور نیست. ولی حالا فرض کنیم اینطور باشه. خب که چی؟"
"اگه می‌شه تو فعلا قبول کن با من باشی. بعد آروم آروم با هم جلو می‌ریم. ملاک تصمیم‌گیری‌مون هم، آرامش و لذت و هیجان تو باشه. هر لحظه که مطمئن شدی این رابطه رو نمی‌خوای بلافاصله رهاش می‌کنیم"
یه تلاش دیگه کردم تا با پناه بردن به مسخره بازی از این بن‌بست فرار کنم "تو اگر پسر بودی زیر 30 ثانیه مخ هر دختری رو می‌زدی"
خندید: "ای بابا. مخ زنی نیست. پشت حرفم یه منطق ساده‌ست. اگر هم دوست داری با شوخی از جواب دادن طفره بری، مجبورت نمی‌کنم. انقدر جذابی که دوست ندارم اذیت بشی"
ساکت شدم. نشونه‌های باختم آشکار بود. ادامه دادن بی‌فایده بود. باز خودم رو لعنت کردم که رفته بودم اونجا. در عین حال، نمی‌شد انکار کرد که مصاحبت باهاش خوشاینده؛ هوشش، اعتماد به نفسش، منطقی بودنش، جدی بودنش، در عین حال سرخوشی‌ها و سبکسری‌های جوانانه‌ش احساس خوبی می‌داد. بجز اینها، علی‌رغم ذات سرکش و مغرورش، تو هر جمله‌ش و تو هر نگاهش حسی از توجه و مراقبت هم بود که به شدت من رو جذب می‌کرد. انگار اونه که چندین سال بزرگتره.
دستم رو که گرفت انگار تیر خلاص رو زد.
از شدت استیصال، دچار سردردِ گیج کننده‌ای شده بودم؛ نمی‌دونم چه‌م بود. از اونجا به بعد دیگه تقریبا چیزی از حرفاش یادم نموند. فقط یادمه که وقتی بلند شدیم هنوز دستم تو دستش بود؛
و حتی وقتی که رسیدیم به ورودی پاساژ تو طبقه همکف -در حالی که به اندازه‌ی نیم قدم ازش عقب بودم، انگار که جلوتر از من می‌رفت و من به دنبالش کشیده می‌شدم- هنوز دستم رو تو دستش نگه داشته بود؛
و حتی وقتی که تو تاکسی اینترنتی تا دم در خونه همراهی‌م کرد، هنوز دستم رو تو دستش نگه داشته بود.

نمی‌دونم چرا انقدر داغون و خسته رسیدم خونه. مثل جنازه افتادم.
     
  ویرایش شده توسط: Minobar   
زن

 
آهنگِ نگار- قسمت ۴

بعد از یه خواب طولانی، نیم خواب و نیم بیدار، داشتم اتفاق دیروز رو مرور می‌کردم. اون شوک، جاش رو به رخوت سبکی داده و ذهنم بازتر شده بود. خوشحال بودم که پنجشنبه‌ست و می‌تونم در کنار استراحت، ذهنم رو برای رفع و رجوع قضیه منظم کنم و برگردم به روال معمول زندگیم، که یهو صدای زنگ در، رخوتناکی صبح روز تعطیل رو زایل کرد. توی آیفون تصویری، تصویر خندان نگار روبروم بود. متعجب، دکمه‌ی در رو زدم و تا به خودم بیام، رسیده بود بالا. "خوابی هنوز؟ ساعت هشته خانووم. بیا ببین چه حلیمی گرفتم. تا دست و صورتت رو بشوری، منم بساط صبحونه رو می‌چینم"
و اومد تو. نگاهی کرد به مانتو و مقنعه و شلوارم که دیشب از خستگی همونجوری ول کرده بودم رو مبل "اوووه اصلا فکر نمی‌کردم انقدر شلخته باشی"
از دستشویی که اومدم لباسام رو مرتب کرده بود و با دو تا کاسه حلیم و ظرف شکر سرمیز ناهار خوری منتظرم نشسته بود. خواستم بشینم رو صندلی کناریش، دستم رو گرفت و با خنده هی زد: "هِی ....... کجااااااا؟" و اشاره کرد به رونهای خودش و قبل از اینکه مقاومتی کنم من رو نشوند روی پاهاش و بی‌معطلی یکی از کاسه‌ها رو گرفت دستش و اولین قاشق رو آورد نزدیک لبم. گرما و شیرینی حلیم که به زبونم رسید، تازه متوجه شدم که چقدر گرسنه‌م بوده. ولی این باعث نمی‌شد از موقعیتم تعجب نکنم؛ یه دختر 20 ساله، منِ خرس گنده رو با تی‌شرت سفید چروک آستین کوتاه و شلوار خونگی گل گلی آبی و سبز نشونده بود روی رونهاش و مثل بچه کوچولوها آروم و بدون عجله غذا می‌داد. لذتی که از صبحونه می‌بردم رو نمی‌تونستم انکار کنم. مانع کارش نشدم. چند قاشق به دهان من می‌ذاشت و یه قاشق از کاسه‌ی خودش می‌خورد.

صبحونه که تموم شد، حالتش جدی‌تر شد: "حالا لطفا برو دو تا چایی بریز" و خودش رفت نشست رو کاناپه. چایی رو که بردم، اشاره کرد بشینم کنارش.
"تجربه صبحونه چطور بود؟"
"حلیم خوبی بود"
"و. . . ؟"
با کمی خجالت گفتم: "خب اینکه تو بهم غذا دادی هم بامزه بود"
"بهت که قول داده بودم لذت و آرامش و هیجان تجربه می‌کنی. ببین عزیزم، من می‌دونم دارم چیکار می‌کنم. فقط باید اعتماد کنی. کم طاقت هم نباشی. خب؟"
"خب چی بگم؟"
"بگو چشم"
"بگم چششششم؟؟؟؟؟ ببین من می‌تونم ببینم تو از نظر شخصیتی، تمایل داری که تو رابطه، جایگاه برتر و کنترل کننده و حمایت‌گر رو داشته باشی و انتظار داری من کاملا تابعت باشم. ولی برام غیرقابل تصوره که تحت تسلط یه خانم دیگه باشم. اونم خانمی که 10-15 سال ازم کوچیکتره"
"یعنی تو فکر میکنی من در انتخابت اشتباه کردم؟"
"به نظرم آره"
"چرا؟"
"خب من خودم به شدت تمایلات فمنیستی دارم. علاوه بر اون همیشه بااعتماد به نفس و مستقل بودم. همین الان تو دانشکده، استادای مرد از نظر توان علمی و مدیریتی بهم احترام میذارن و حد خودشون رو می‌دونن. تو پروژ‌ه‌های صنعتی که با شرکتهای مختلف کار می‌کنم، همه‌شون ازم حساب می برن . . ."
حرفم رو قطع کرد: "و تو از اینا خیلی راحت نتیجه گرفتی که تو رابطه با من، سابمیسیو نیستی؟"
"غیر از اینه؟"
"آره. اثباتش ساده‌ست. به یه شرط"
"چه شرطی؟"
"به این شرط که اگه با تصمیم‌هام مخالف بودی، مقاومت نکنی و تحمل کنی. تا 24 ساعت بعدش. اگر هنوز ناراضی بودی، روند رو کاملا تغییر می‌دیم و هر طور که تو خواستی پیش می‌بریم. اوکی؟"
تردید زیادی داشتم، ولی چون هم حرفش منطقی بود و هم کنجکاو بودم که ببینم این دختر چموش چی تو ذهنشه، مخالفت نکردم. ادامه داد: "اسمش رو می‌ذاریم اصل 24. حالا، برای شروع یه سری قانون تعیین می‌کنیم. از قوانین ساده و جزیی تا قوانین مهم، که تخطی از اونها عواقب داره"
"مثلا چه قانونی؟"
"مثلا خوش ندارم خانوومم خونه‌ش مرتب نباشه و لباساش رو مبل ولو باشه"
خانومم رو با لحن بامزه‌ای گفت که خیلی خوشم اومد. با خنده گفتم "نه بابا اینجا همیشه مرتبه. دیشب که دیدی چقدر خسته بودم"
"پس شلختگی امروز شانس منه. دفاع دیگه‌ای هم داری؟"
"دفاع؟"
"من تو رابطه، منطقی و منصفم. تو همیشه زمان کافی برای دفاع از خودت داری" حس کردم داره جدی می‌شه.
"خب دفاع دیگه‌ای نداری؟"
"نه دیگه همون که گفتم خسته بودم و . . ."
حرفم رو قطع کرد "روشنه که دفاعت قابل قبول نیست" و قبل از اینکه چیزی بگم، با دست چپش دست راستم رو گرفت و طوری محکم کشید سمت خودش که تقریبا پرت شدم روی رونهاش و با دست راستش بدنم رو به سمت پایین فشار داد که بتونه من رو به شکم بخوابونه روی پاهای خودش. حرکتش انقدر سریع بود که شکم و سینه‌م تقریبا روی پاهاش قرار گرفته بود. شروع کردم به مقاومت ولی نه با همه‌ی زورم. شاید چون هنوز دقیقا متوجه نبودم هدفش چیه.
"قرار شد مقاومت نکنی. اصل 24 یادت رفت؟ تنبیه امروزت فقط 10 ضربه است ولی اگر مقاومت کنی سخت‌تر می‌شه" حالا دیگه معلوم بود چی تو ذهنشه. به سختی شروع کردم به تقلا. به جثه‌ی کوچیکترش نمی‌اومد زورش بهم برسه. فکر می‌کردم خیلی راحت بلند می‌شم، ولی انگار لازم بود بیشتر تقلا کنم. در حین این تلاش دو طرفه، یه دفعه حس کردم باسنم سوخت: "آییییی" دست راستش خیلی محکم فرود اومده بود روی باسنم. دستش بیشتر از اونی که فکر می‌کردم ضرب داشت. بدنش رو روم خم کرده بود تا هم بدنم رو مهار کنه، هم مانع بشه که دست چپم به رو به عنوان مانعی در برابر ضربه‌هاش برسونم روی باسنم. دست راستم هم تو دست چپش مهار شده بود.
ضربه دوم رو هم زد؛ محکمتر از اولی. باز جیغ زدم "آییییی"
مقاومت رو رها کردم. نه برای اینکه هیچ زوری نداشتم که خودم رو خلاص کنم. بلکه چون کاملا شوکه شده بودم. انگار مهم تنبیه نشدن بوده. اما حالا که موفق نبودم و اولی و دومی رو خورده بودم، بقیه دیگه برام اهمیت زیادی نداشت. عوضش تمرکزم ناخودآگاه رفته بود روی عصبانیتم از این کار عجیبش. وقتی که دید تقلاهام، زیر دستش کم شده، شروع کرد بدون عجله و با فاصله زمانی، ولی محکم ضربه‌ها رو یکی پس از دیگری رو باسنم فرود آوردن. جنس شلوارم طوری بود که هم ضربه‌ها رو پر صداتر می‌کرد و هم سوزش تک تک ضربه‌ها رو کامل حس می‌کردم. دهمی رو که خوردم، دستم رو رها کرد و خونسرد تکیه داد به مبل. آروم از روی پاهاش بلند شدم. هنوز تو شوک بودم. هم باسنم می‌سوخت، هم عصبانی بودم. حس تحقیر بدی داشتم. من با اون همه ادعا، فقط بخاطر اینکه صبح لباسهام روی مبل پخش و پلا بوده، به تحقیرآمیزترین شکل ممکن تنبیه شده بودم! اون هم توسط دختری که 10-15 سال ازم کوچیکتر بود. از زور خشم داغ شده بودم. حس کردم نفسم درنمیاد. پا شدم رفتم آشپزخونه. یه کم آب خوردم. از عصبانیت دستام می‌لرزید. همونجا رو صندلی نشستم تا نفسم بیاد سرجاش. دلم نمی‌خواست برم تو پذیرایی. ممکن بود بدترین حرفها رو بهش بزنم یا حتی بهش حمله کنم. خونه از سکوت آزاردهنده‌ای پر شد. نمی‌دونم چند دقیقه گذشت. تصمیمم رو گرفتم. پا شدم که برم از خونه بیرونش کنم. خشمگین روبروش وایسادم. کاملا عوض شده بود. با نازی بچه‌گونه لبخند میزد و دو تا دستاش رو به سمتم دراز کرده بود و با تکون دادن انگشتاش، همونجوری که بچه کوچولوها رو ترغیب می‌کنیم بیان تو بغلمون، دعوتم می‌کرد برم سمتش: "میدونم می‌خوای برم. ولی فقط 5 دقیقه بیا بشین لطفا" واکنشی نشون ندادم. چون فکر می‌کردم ممکنه منفجر بشم از خشم.
وقتی دید انتظار فایده نداره، نیم‌خیز شد و غافلگیرانه هر دو دستم رو گرفت و محکم کشید سمت خودش، سرم تا نزدیک صورتش رسید. آروم گفت: "هیششششش" و کشیدن رو ادامه داد تا آخرش تعادلم بهم خورد و کنار خودش افتادم رو کاناپه و بلافاصله، قبل از اینکه بجنبم، دستش رو انداخت دور کمرم و با فشار ملایمی بدنم رو همراه با خودش به سمت کنار خم کرد. به پهلو رو کاناپه پخش شدم در حالی که خودش هم به پشتم چسبیده بود.
خیلی سفت بغلم کرد و شروع کرد به نوازش کردن بازوم: "هیشششششششش" نتونستم خودم رو نگه دارم. اشکم دراومده بود. بعد از چند دقیقه با اینکه هنوز حس ناراحتی و تحقیر باهام بود، احساس کردم تو بغلش انگار دمای بدنِ در حال انفجارم، آروم آروم پایین میاد. کم کم گریه‌م بند اومد. نزدیک ربع ساعت تو بغلش نگه‌م داشت.
آروم در گوشم گفت: "مستانه" اولین بار بود اسمم رو صدا می‌زد. جوابی ندادم.

"دوستت دارم" نمی‌دونم از این حرفش بود یا از برخورد نفسش به پشت گردنم، که حس مطبوعی همه‌ی وجودم رو پر کرد. پشت گردنم رو بوسید. چند دقیقه دیگه هم به همون حالت نگه‌م داشت. بعد خیلی آروم بلند شد، کیفش رو برداشت و رفت سمت در، کفشهاش رو پوشید، چشمهاش رو تنگ کرد و با لبخند و بی‌صدا انگار که کسی تو خونه خواب باشه، لب زد "خداحافظ"، بوسه‌ای فرستاد و در رو آروم بست و رفت.
بی‌حرکت مونده بودم. تو 24 ساعت گذشته، روانم زیادی بالا و پایین شده بود: دیشب تو کافه از موضع تسلیم واداده بودم، صبح با حال خوبی از خواب بیدار شده بودم، صبحونه‌ی لذتبخش تو بغل نگار، من رو به اوج رسونده بود، با تنبیه شوک‌آور و تحقیر کننده فرو پاشیده بودم و نهایتا، ماجراجویی‌م، تو آغوش آرام‌بخشش به پرده‌ی آخر رسیده بود. انرژی‌ای برای بلند شدن نداشتم. چشمام رو بستم و خیلی زود خوابم برد.
بیدار که شدم انگار همه‌ی این اتفاقات تو ذهنم وضوح بیشتری پیدا کرده بود. یه حس شرم مبهم داشتم. انگار نمی‌خواستم اعتراف کنم که از نگاه‌های مهربونش، از اینکه من رو روی پاهاش بنشونه و غذا بهم بده، از اینکه رو کاناپه از پشت بغلم کنه و نفس گرمش به پشت گردنم بخوره و همزمان بازوم رو نوازش کنه، حتی از اینکه با لحنِ کمی پسرونه، ولی در عین حال نازش، خانووومم، خطابم کنه، لذت زیادی برده بودم؛ فراتر از انتظارم. لذتی که تا حالا تو زندگی چیزی شبیه‌ش رو تجربه نکرده بودم. در عین حال برام واضح شده بود که رابطه‌ی مدنظر نگار، مثل شخصیتش غیرکلیشه‌ای و خاصه. مهربونی و سختگیری دو روی یه سکه رفتارش بودن که یه وجه مشترک روشن داشتن: در هر حال، جز به تسلط کامل بر من، راضی نمی‌شد. تو تجربه‌ی روز اول هم یه اشانتیون از هر کدوم گذاشته بود، برای اینکه متوجه بشم با چی طرفم؛ و با کی! و حالا توپ تو زمین من بود: آیا حاضر بودم در ازای این ماجراجویی و تجربه‌ی جدید، تحت تسلط کامل یه دختر 20 ساله باشم؟ آیا می‌تونستم در ازای لذت و جذابیت همچین رابطه‌ای، سختی‌هاش رو هم تحمل کنم؟ از اونجایی که نمی‌دونستم چه چیزهای دیگه در انتظارمه، چاره‌ای نبود جز این که تصمیم قطعی رو به بعد موکول کنم و ببینم چی پیش میاد.
     
  
داستان سکسی ایرانی

آهنگِ نگار

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA