انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »

روابط ممنوعه نیما


مرد

 
این داستان در مورد خاطرات سکسی یه پسر 28 ساله با زن عمو و تعدادی از زنان آشنا هست و تم میلف و کاکولدی و... دارد!
     
  
مرد

 
روابط ممنوعه نیما
قسمت اول

صدای موزیک لایت بوتیک، لابه‌لای پچ‌پچ مشتری‌ها گم شده بود. داشتم یه مانتوی کتی رو برای یه مشتری پرو می‌کردم که خانم میانسالی با یه لحن آروم و کمی معذب گفت: «ببخشید آقا نیما، شما ست لباس زیر مناسب برای زیر این کارهای حریر ندارین؟ حیفه آدم این‌همه هزینه کنه ولی خط لباس زیرش از زیر شومیز معلوم باشه.»
لبخند زدم و گفتم: «نه متأسفانه نداریم.» اما همون لحظه انگار یه چراغ تو مغزم روشن شد. این اولین بار نبود که این سؤال رو می‌شنیدم.
خانوادهٔ من ساکن شهرستان بودن و فقط عمو محمود تو تهران زندگی می‌کرد. من بعد از اینکه درسم تموم شد، اصلاً علاقه‌ای نداشتم تو رشتهٔ تحصیلی خودم کار کنم. با سرمایه‌ای که پدرم جور کرده بود، اومده بودم تهران و یه خانهٔ مجردی گرفته بودم. حالا این بوتیک لوکس رو توی یکی از بهترین پاساژهای غرب تهران راه انداخته بودم و خوب می‌دونستم «تقاضا» یعنی چی. تو این صنف، نباید اجازه بدی مشتری دست‌خالی از در بره بیرون.
بخش ته مغازه که قبلاً حکم انبار رو داشت، متراژ قابل توجهی داشت. اما یه مشکل بزرگ بود: من یه پسر بیست‌وهشت ساله و مجرد بودم. چطور می‌تونستم مستقیم به خانم‌ها ست‌های فانتزی و لباس‌خواب بفروشم؟ اینجا بود که یاد «فریبا» افتادم.
فریبا، زن‌عموی من، مظهر سلیقه و شیک‌پوشی تو فامیل بود. اصالتاً اهل خود تهران بود و از نظر چهره و اندام شباهت عجیبی به فریبا نادری داشت؛ با همون جذابیتی که باعث می‌شد هر لباسی تنش می‌کرد، انگار برای ژورنال دوخته شده. سی‌ونه سالش بود، اما استایلش فوق‌العاده بود. عمو محمود هم که غرق در بیزینس ساخت‌وساز بود و فرصت نمی‌کرد حتی یه چای با فریبا بخوره. یادمه تو آخرین مهمونی، فریبا یه دامن مدادی کوتاه پوشیده بود با جوراب‌شلواری شیشه‌ای مشکی که پاهای کشیده‌اش رو خیلی باکلاس نشون می‌داد. همون‌جا متوجه شدم چقدر از محیط خونه کلافه است و دنبال یه هویت تازه می‌گرده.
فردای اون روز قرار کافه رو گذاشتم. فریبا با یه مانتوی کت کرم و یه شال ابریشم وارد شد. عطر تلخ و گرون‌قیمتش زودتر از خودش رسید. تا نشستم و قضیه رو گفتم، زد زیر خنده:
«نیما؟ جدی می‌گی؟ تو می‌خوای بخش لباس زیر و ست‌های فانتزی راه بندازی؟ اون‌وقت مشتری‌ها روم به دیوار نمی‌شن بیان از یه پسر مجرد خرید کنن؟»
با خنده گفتم: «واسه همین سراغ تو اومدم. تو بشو مدیر اون بخش. سلیقه‌ات که حرف نداره، روابط عمومیت هم که عالیه. از بیکاری هم درمیای.»
فریبا کمی با فنجون قهوه‌اش بازی کرد. چشماش برق زد. معلوم بود ذهنش داره چرتکه می‌ندازه.
«محمود چی؟ فکر کردی به همین راحتی اجازه می‌ده زنش بیاد فروشندگی؟»
«کی گفته فروشندگی؟ مدیریت! در ضمن، سودش جوریه که عمو محمود خودش میاد تشویقت می‌کنه.»
دو روز بعد، وقتی عمو محمود اومد بوتیک و فضا رو دید، نه‌تنها مخالفت نکرد، بلکه خودش پیشنهاد داد سرمایهٔ اولیه برای خرید اجناس ترک رو تأمین کنه. فریبا جوری باهاش حرف زده بود که محمود فکر می‌کرد داره رو یه معدن طلا سرمایه‌گذاری می‌کنه.
یک هفته گذشت. انبار رو با یه پارتیشن‌بندی شیک و نورپردازی ملایم صورتی و بنفش جدا کردیم. مغازه شاگرد نداشت و قرار بود من و فریبا دوتایی بچرخونیمش. فریبا توی کار فوق‌العاده بود. مشتری‌ها محوش می‌شدند؛ جوری از متریال گیپور و دانتل حرف می‌زد که خانم‌ها سبد خریدشون رو پر می‌کردند. اما رفتار فریبا با من... یه بازی زیرپوستی بود.
عصر یک روز بارونی بود. مغازه خلوت شده بود. فریبا پشت پارتیشن بود و داشت اجناس جدید رو جاگذاری می‌کرد. رفتم اون پشت. فضای «بخش بانوان» دم‌کرده و پر از بوی عطر فریبا بود.
فریبا روی یه چهارپایه ایستاده بود تا ردیف بالای رگال رو مرتب کنه. یه دامن مشکی تنگ تنش بود که تا روی زانو می‌رسید و باز هم همون جوراب‌شلواری‌های شیشه‌ای نازک که به طرز عجیبی با کفش‌های پاشنه‌بلندش ست شده بود.
وقتی دستش رو برد بالا تا لباس رو آویزون کنه، قد دامن کمی بالاتر رفت. همون‌جا ایستادم و خیره شدم.
«نیما؟ اونجا خشک نشو... بیا این لباس‌خواب رو ازم بگیر.»
یه ست لباس‌خواب شرابه‌رنگ، از همون دانتل‌های ظریف فرانسوی دستش بود. یک لحظه تصویر عمو محمود و سرمایه‌ای که آورده بود از جلو چشمم رد شد. قلبم تند می‌زد و خوب می‌دونستم این بازی چقدر خطرناکه، اما بوی عطر فریبا و اون فضای خلوت مغازه اجازه نداد عقب بکشم. رفتم جلو و پام رو گذاشتم روی پلهٔ اول چهارپایه. حالا صورت به صورت بودیم.
«فریبا... این لباس به نظرت یکم زیادی باز نیست؟»
فریبا با یه لبخند شیطنت‌آمیز، لباس رو گرفت جلوی خودش و نگاهی به چشمام انداخت. نگاهمون گره خورد. گرمای بدنش رو حس می‌کردم. دستم ناخودآگاه رفت سمت پهلوش، روی پارچهٔ نرم مانتوش. فریبا هیچ حرکتی نکرد، فقط حس هیجان و ترس قاطی شده بود. دستم رو آروم روی قوس کمرش سر دادم. نفسش کمی تند شد.
تق... تق... تق!
صدای ضربه به شیشهٔ ویترین مغازه مثل صدای شلیک گلوله بود. جفتمون پریدیم عقب. نگهبان پاساژ بود که از پشت شیشه اشاره می‌کرد. من با تپش قلبی که حس می‌کردم از لباسم مشخصه رفتم سمت در. نگهبان گفت که چراغ تابلو رو یادم رفته روشن کنم.
وقتی برگشتم، فریبا جلوی آینهٔ قدی ایستاده بود. داشت با دقت رژ لب قرمز تیره‌اش رو تمدید می‌کرد. از توی آینه نگاهم کرد؛ دست‌هاش حتی یک ذره هم نمی‌لرزید، برخلاف من که زانوهام خالی کرده بود. انگار نه انگار که چند لحظه پیش چه اتمسفر سنگینی بینمون بود. کیفش رو برداشت، نگاهی به ساعت انداخت و برگشت سمتم.
نور بنفش ملایم روی صورتش بازی می‌کرد. پوزخند محوی زد که تمام تنم رو لرزوند.
«نیما... یادم رفت بگم.»
دستی به دامنش کشید و ادامه داد:
«محمود برای یه قرارداد ساختمانی، فردا صبح تا شنبه می‌ره شمال... سه روز کامل، توی اون خونهٔ به اون بزرگی تنها هستم.»
چشمکی زد و صدای تقتق پاشنه‌های کفشش روی پارکت مغازه، آخرین چیزی بود که قبل از بسته شدن در شنیدم. من موندم و سکوت بوتیک و بوی...
«سه روز کامل....»
ادامه دارد....
     
  ویرایش شده توسط: kambiz1988   
مرد

 
روابط ممنوعه نیما
قسمت دوم

تمام اون شب تا صبح، خواب اصلاً به چشمم نیومد. روی تخت از این دنده به اون دنده می‌شدم و جمله‌ی آخر فریبا تو بوتیک، مثل یه نوار ضبط‌شده هزار بار تو گوشم زنگ می‌زد. با اون پوزخند محو و نگاه کشدارش، زیر نور بنفش بخش جدید مغازه گفته بود: «محمود برای یه قرارداد ساختمانی، فردا صبح تا شنبه می‌ره شمال... سه روزِ کامل، توی اون خونه‌ی به اون بزرگی تنها هستم.»

این جمله یه خبر ساده نبود؛ یه دعوت‌نامه بود. اما هم‌زمان با اون هیجانِ شیرین، یه جوری ترس و حس گناه هم مثل خوره افتاده بود به جونم. تصویر عمو محمود که اون‌همه بهم اعتماد کرده بود و سرمایه توی مغازه‌ام آورده بود، مدام جلوی چشمم می‌اومد. مغزم شده بود میدان جنگ؛ از یه طرف وجدانم داد می‌زد که داری توی چه بازی خطرناکی قدم می‌داری، و از طرف دیگه، وسوسه‌ی فریبا—یه زن سی و نه ساله‌ی فوق‌العاده جذاب، شیک‌پوش و جذاب—و اون فضای خلوت، تمام منطقم رو دود می‌کرد می‌فرستاد هوا.

فرداش، یعنی روز اولِ سفر عمو محمود، من تمام مدت خودم رو توی مغازه مشغول کردم. فریبا نیومده بود و گفته بود کارهای شخصی داره. تمام اون روز، مثل اسفند روی آتش بودم. گوشی توی دستم داغ کرده بود اما جرات نمی‌کردم اول من زنگ بزنم. می‌خواستم ببینم اون چقدر پاش وایساده.

بالاخره روز دوم رسید. صبح زودتر از همیشه راهی پاساژ شدم. پاساژ هنوز سوت‌وکور بود و صدای قدم‌هام توی راهروهای خالی می‌پیچید. کرکره رو که دادم بالا، نور کم‌جون صبحگاهی ریخت روی ویترین. با وسواس عجیبی شروع کردم به مرتب کردن رگال‌ها. بوی عطر گرم و تلخ فریبا هنوز توی فضای کوچیک بخش بانوان مونده بود؛ انگار حضورش توی مولکول‌های هوای مغازه حل شده بود.

ساعت نزدیکای دوازده ظهر بود که فریبا وارد پاساژ شد. از پشت شیشه‌ی قدی مغازه دیدمش که با چه وقاری قدم برمی‌داره. یه مانتوی کتی مشکی بلند و خوش‌دوخت پوشیده بود با یه شال حریر کرم‌رنگ. عینک آفتابی بزرگی نصف صورتش رو پوشونده بود. توی اون ظاهر، دقیقاً شبیه همون «زن‌عموی محترمی» بود که همه‌ی فامیل می‌شناختند؛ زنی باوقار که هیچ‌کس نمی‌تونست حدس بزنه پشت اون ظاهر آرام، چه ذهن بازیگوشی قایم شده.

وقتی وارد شد، موجی از بوی خنکی و تازگی همراهش اومد. عینک رو برداشت و با دیدن من، گوشه‌ی لبش به لبخندی باز شد که فقط من رمزش رو می‌فهمیدم.

«سلام بر رئیس جوان! خسته نباشی. می‌بینم که دو روزه حسابی داری مغازه رو یک‌دست می‌کنی.»

رفتم جلو و با صدایی که سعی می‌کردم آروم و مطمئن باشه گفتم: «سلام فریبا جون. خوش اومدی. راستش کار زیاد بود، گفتم همه‌چی مرتب باشه. عمو محمود بی‌دردسر رسید شمال؟»

شالش رو کمی شل کرد و لبه‌ی میز پیشخوان تکیه داد. «آره بابا، کله‌ی سحر رسید. دیشب هم زنگ زد گفت جلساتش فشرده‌ست و تا شنبه ظهر برنمی‌گرده.» بعد مکثی کرد و با دست به موهاش اشاره کرد. «راستی، چطور شدم؟ امروز صبح قبل از اینکه بیام، یه سر رفتم سالن سیما.»

تازه متوجه تغییر شدم. موهای لخت و مشکی‌اش حالا با هایلایت‌های ظریف کاراملی، زیر نور هالوژن‌های مغازه برق می‌زد و صورت ۳۹ ساله‌اش رو خیلی شاداب‌تر و جوان‌تر کرده بود.

«فوق‌العاده شدی فریبا. اصلاً چهره‌ات باز شده. سیما خانم واقعاً توی کارش استاده.»

فریبا خندید، خنده‌ای که یه زنگ خاصی داشت. «سیما کارش درسته، اما خب حساب‌کتابش هم با بقیه فرق داره! بیا بریم اون پشت، کاتالوگ‌های جدید رسیده‌، باید قیمت‌ها رو چک کنیم.»

رفتیم بخش پشتی مغازه. فضای اونجا کوچیک بود و نور صورتی و بنفشش، محیط رو کاملاً خصوصی می‌کرد. نزدیک هم ایستاده بودیم و داشتیم لیست‌ها رو چک می‌کردیم. هر بار که دستمون موقع جابه‌جا کردن پارچه‌ها یا کاغذها به هم می‌خورد، یه جریان برق خفیف از نوک انگشتام رد می‌شد. تمام مدت تمرکز نداشتم. فریبا هم انگار متوجه اضطراب من شده بود؛ هر از گاهی مکث می‌کرد، نگاهش رو به چشمام می‌دوخت و با یه لبخند شیطنت‌آمیز، بحث رو عوض می‌کرد.

ساعت نزدیکای نه شب بود که کرکره‌ها رو کشیدیم پایین. خیابون‌ها خلوت‌تر شده بود.

فریبا موقع خداحافظی نگاهی به من انداخت و گفت: «نیما، من که مُردم از خستگی. حوصله‌ی تنهایی توی اون خانه به اون بزرگی رو هم ندارم. پیتزا سفارش دادم بیارن اونجا. بیا بریم هم یه شام بخوریم، هم با خیال راحت بقیه‌ی لیست‌های تامین‌کننده‌ها رو چک کنیم. این‌جوری تکلیف خریدهای هفته بعد هم مشخص میشه.»

پیشنهادش منطقی به نظر می‌رسید، اما هردومون می‌دونستیم این فقط یه بهانه‌ست. قلپ تندی زدم و قبول کردم. با ماشین‌های جداگانه راه افتادیم سمت سعادت‌آباد.

وقتی رسیدم و وارد آپارتمان لوکس عمو محمود شدم، فضا کاملاً فرق داشت. نورهای مخفی پذیرایی با رنگ گرمی روشن بود و یه موزیک لایت ملایم پخش می‌شد. فریبا گفت راحت باشم و رفت توی اتاق تا لباسش رو عوض کنه.

من کتم رو درآوردم و لبه‌ی مبل نشستم. استرس عجیبی داشتم. دستام کمی می‌لرزید. چند دقیقه بعد، فریبا از اتاق اومد بیرون. نفسم تو سینه حبس شد؛ یه لباس‌خواب حریر مشکیِ کوتاه پوشیده بود که با جوراب‌های شیشه‌ای مشکیِ ساق‌بلند (بالای زانو) ست شده بود. تضاد پارچه و جوراب با پوست روشنش، ظاهری به شدت جسورانه و جذاب بهش داده بود. دو تا لیوان شربت آورد و اومد دقیقاً کنار من روی مبل نشست. فاصله‌مون خیلی کم بود.

«به سلامتی موفقیت بوتیک‌مون... و شریک خوش‌تیپم.»

لیوانش رو به لیوانم زد. نگاهش خمار و عمیق بود. صورتش رو نزدیک‌تر آورد. دستم ناخودآگاه رفت سمت کمرش. گرمای بدنش رو حس می‌کردم. لب‌هاش گرم بود و بوسه‌مون اولش با تردید و ترس شروع شد—ترسی که مال حضور عمو محمود توی اون خونه بود—اما خیلی زود تبدیل شد به یه اشتیاق پرحرارت. داشتیم توی همون عالم غرق می‌شدیم که...

!تق... تق... تق

صدای آیفون و بلافاصله صدای در ورودی، مثل شلیک گلوله توی سکوت خونه پیچید!

جفتمون با وحشت از هم جدا شدیم. قلبم جوری می‌زد که انگار می‌خواست سینه‌ام رو بشکافه. فریبا فرصت نکرد بره توی اتاق و لباس عوض کنه؛ فقط با دستپاچگی لبه‌های لباسش رو صاف کرد. من هم تندتند یقه پیراهنم رو مرتب کردم و روی مبل صاف نشستم. کلید توی قفل چرخید و در باز شد.

«فریبا؟ دیدم چراغ‌ها روشنه گفتم بیام...»

سیما بود، خواهر بزرگتر فریبا. چهل و دو سالش بود، اما جذابیتی کاملاً متفاوت و خیره‌کننده داشت؛ پخته‌تر، مغرورتر و به شدت بااعتمادبه‌نفس. وقتی وارد شد و چشمش به من و بعد به پوشش خاص فریبا (لباس‌خواب حریر و جوراب شیشه‌ای ساق‌بلندش) افتاد، برای یک لحظه جا خورد، اما خیلی سریع خودش رو جمع‌وجور کرد.

سیما نگاهی خریدارانه و از سر تا پای من انداخت، بعد چشم‌هاش رو روی تیپ فریبا چرخوند و با یه لبخند کج و پر از طعنه گفت:

«به‌به! آقا نیما... پارسال دوست، امسال آشنا! چه عجب از این طرفا؟ ... فریبا جون، می‌بینم که جلسات کاری بوتیک رو با پوششِ کاملاً تخصصی و فرم رسمی برگزار می‌کنید! نیدونم کاتالوگ بررسی کردن هم انقدر آمادگی بدنی می‌خواد!»

فریبا که صورتش از خجالت و غافلگیری سرخ شده بود، دستپاچه گفت: «نه... نیما تازه کاتالوگ‌ها رو آورده بود... داشتم لباس عوض می‌کردم که...»

سیما پالتوی مشکی شیکش رو درآورد و روی پشتی مبل انداخت. اومد و خیلی خونسرد روی مبل روبرویی نشست، پا روی پا انداخت و نگاه نافذش رو دوخت به من.

«که این‌طور! پس حسابی غرق کارید. نیما خان، شنیدم توی بوتیک حسابی غوغا کردی. فریبا که می‌گفت سلیقه‌ات توی انتخاب لباس‌های زنانه عالیه... برام جالب بود یه پسر مجرد چطور انقدر خوب نیازمندی‌های خانم‌ها رو می‌شناسه.»

نگاهش پر از ایما و اشاره بود. هیچ حرکت مستقیمی نمی‌کرد، اما هر کلمه‌ای که می‌گفت یه تیر هدفمند بود. من سعی کردم خودمو نبازم: «خب بالاخره کار بیزینسه سیما خانم. بازار رو بشناسی، مشتری خودش راهشو پیدا میکنه.»

سیما ابرویی بالا انداخت، لیوان چای رو از دست فریبا گرفت و موقع برداشتنش، نگاهش مستقیماً روی چشمان من قفل شد: «آره خب، ولی بعضی بازارها خیلی پیچیده‌ان... باید بلد باشی چطور ریسک کنی.»

توی همین کل‌کل‌های زیرپوستی و سنگین بودیم که سیما گوشیش رو برداشت و گفت: «راستی فریبا، کامران هم تا چند دقیقه دیگه می‌رسه. کارش توی آتلیه تموم شده، گفتم بیاد دنبال من که با هم بریم.»

حضور کامران، شوهر سیما، دیگه رسماً تیر خلاص به اعصاب من بود. کامران یه مرد ۴۵ ساله، هیکلی، بسیار خوش‌تیپ و عکاس سرشناسی بود که آتلیه مد و فشن داشت. نگاهش همیشه به آدما حرفه‌ای و کادربندی‌شده بود. چند دقیقه بعد کامران اومد بالا. با انرژی و گرم باهام دست داد.

«چطوری نیما جان؟ ماشالله چقدر فعال! محمود قبل رفتنش می‌گفت زدی توی کار پوشاک. خسته نباشی پسرم.»

اون شب، شام پیتزا رو چهارنفری خوردیم. کامران از دنیای عکاسی، کادرها، نورپردازی و زیبایی‌شناسی لباس‌ها می‌گفت و چشمان حرفه‌ای‌اش مدام فضا رو تحلیل می‌کرد. در ظاهر یه گپ و گفت خانوادگی بود، اما زیر اون سطح آرام، یه جریان شدید از انرژی و تعلیق در حال حرکت بود. سیما تمام مدت با دیالوگ‌های دوپک و نگاه‌های طولانی‌اش با اعصاب من بازی می‌کرد. موقع خداحافظی، کامران با گرمی دستم رو فشرد و گفت: «نیما فردا شب حتماً باید بیای خونه‌ی ما. سیما برای افتتاحیه‌ی سالن جدیدش دورهمی گرفته، محمود که نیست، تو و فریبا باید باشید. اتفاقاً دوست دارم از زاویه دید یه بوتیک‌دار درباره‌ی نور سالن نظر بدی.»

سیما موقع رفتن، دم در ایستاد. نگاهی عمیق به من انداخت، لبخند مرموزی زد و زیر لب گفت: «فردا شب منتظرتیم نیما... ببینم چقدر توی مهمونی‌ها و نگاه به جزئیات سلیقه داری.»

وقتی در بسته شد و صدای آسانسور رفت، سکوت سنگینی دوباره روی خونه سایه انداخت. من موندم و فریبا با همون لباس‌خواب حریر و جوراب‌های ساق‌بلندش.

فریبا برگشت سمت من. دیگه خبری از اون زن نگران چند دقیقه پیش نبود. نگاهش عمیق، طلبکار و پر از حسادتِ زنانه نسبت به طعنه‌ها و رفتارهای خواهر ۴۲ ساله‌اش بود. یه قدم اومد سمت من و با صدایی بم و آرام گفت:

«دیدی چطور با تشر و طعنه حرف می‌زد؟... حالا دیگه هیچ‌کس نیست نیما. فقط منم و تو.»

(ادامه دارد...)
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
مرد

 
روابط ممنوعه نیما
قسمت سوم

در که پشت سر کامران و سیما بسته شد، یه سکوت سنگین اما پر از الکتریسیته کل خونه رو برداشت. انگار تمام صداهای اضافه دنیا قطع شده بود و فقط صدای نفس‌های من و فریبا مونده بود که حالا کمی بلندتر از حد معمول به گوش می‌رسید.

فریبا تکیه‌شو داد به در، چشماشو بست و یه نفس عمیق و طولانی کشید. انگار داشت تمام انرژی منفی و تنش حضور اون دو نفر رو از ریه‌هاش بیرون می‌داد. زیر نور گرم پذیرایی، با همون تاپ ساتن مشکی، دامن کوتاه و جوراب‌های بسیار نازک و شیشه‌ای ساق‌بلندش، فوق‌العاده تحریک‌کننده به نظر می‌رسید.

وقتی چشماشو باز کرد، یه لبخند خسته اما شیطون گوشه‌ی لبش نشست.

با لحنی که انگار یه راز مشترک بینمونه، گفتم: «اون خواهرت عجب مارموزیه‌ها... با اون نگاه‌هاش داشت تا ته مخمو می‌خوند.»

فریبا یه خنده‌ی کوتاه و بی‌صدا کرد و از جلوی در کنار رفت. «سیما رو ولش کن. اون ۴۲ سالشه اما هنوز دنبال هیجانه. فکر می‌کنه هر چیزی که مال بقیه‌ست، جذاب‌تره.»

همون‌طور که سمت آشپزخونه‌ی اوپن می‌رفت، ادامه داد: «فقط نمی‌دونم کامران چطور با این کاراش کنار میاد.»

گفتم: «به نظر نمی‌اومد براش مهم باشه. خیلی ریلکس بود. بالاخره عکاس فشنه و دوروبرش پر از زن و مدله، نگاهش کادربندیه.»

فریبا از پشت پیشخون آشپزخونه نگاهم کرد. «اونا قانون‌های خودشون رو دارن. یه جورایی... آزادن. چیزی که من و محمود هیچوقت نبودیم.»

این جمله آخر رو با یه حسرت خاصی گفت و بعد با طعنه ادامه داد: «خب... تا صبح کلی کار داریم و باید روی اون کاتالوگ‌های لعنتی تمرکز کنیم، مگه نه؟»

کلمه‌ی «کاتالوگ» رو با یه لحن شیطنت‌آمیز گفت و چشمک زد. فهمیدم این رمز جدیدمونه.

لبخند زدم و گفتم: «معلومه که باید تمرکز کنیم. کار خیلی مهمه.»

پرسیدم: «جدی... از طعنه‌های سیما به پوششت ناراحت شدی؟»

مکث کرد. پشتش به من بود. «ناراحت؟ نه. ولی خوشم نیومد. تو شریک کاریِ منی نیما. قرار نیست حواست جای دیگه پرت بشه.»

با شیطنت گفتم: «یعنی داشتی حسودی می‌کردی؟»

برگشت و با یه نگاه نافذ زل زد تو چشمام. «روی چیزی که مال منه، حساسم. حالا اسمش رو هر چی می‌خوای بذار.»

این جمله مثل یه جرقه بود. سکوت بینمون سنگین‌تر شد. با فاصله ایستاد و به نمای شهر سعادت‌آباد از پشت پنجره‌های قدی خیره شد.

«وقتی محمود نیست، این خونه خیلی ساکت می‌شه. زیادی بزرگ و سرده...»

این اولین باری بود که یه لایه از غمش رو نشونم می‌داد. بلند شدم و رفتم پشت سرش ایستادم. فاصله‌مون فقط چند سانتی‌متر بود. بوی عطرش و گرمای تنش دیوونه‌ام می‌کرد.

آروم گفتم: «امشب که ساکت نیست.»

به آرومی برگشت سمتم. صورتش فقط چند وجب با صورت من فاصله داشت. چشم‌هاش یه درخشش عجیبی داشت؛ ترکیبی از شهوت، تردید و یه جور التماس.

زمززم کرد: «نه... امشب فرق می‌کنه.»

دستم رو جلو بردم و خیلی نرم، گونه‌شو نوازش کردم. پوستش داغ بود.

«از همون روز اول که پاتو گذاشتی تو مغازه، فقط داشتم به همین لحظه فکر می‌کردم، فریبا.»

چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید. انگار از حرفم لذت می‌برد.

«حالا که بهش رسیدی... می‌خوای چیکار کنی؟»

این سوال نبود، یه چراغ سبز بود. یه دعوت‌نامه‌ی بی‌پروا. دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم. صورتش رو با دو تا دستم گرفتم و لب‌هامو گذاشتم روی لب‌هاش. این بار بوسه‌مون عمیق‌تر و وحشیانه‌تر از دفعه‌ی قبل بود. یه بوسه‌ی گرسنه که تمام هیجان و انتظار اون چند روز توش جمع شده بود. دست‌هام بی‌اختیار رفت سمت کمرش و محکم به خودم فشارش دادم. اونم دستاشو دور گردنم حلقه کرد.

کمی که از هم جدا شدیم، هر دو نفس‌نفس می‌زدیم. دستم رو گرفت و بدون اینکه کلمه‌ای حرف بزنه، من رو کشید سمت راهروی اتاق خواب. هر قدمی که برمی‌داشتیم، ضربان قلبم بالاتر می‌رفت. این یه پیروزی بزرگ بود. من به قلمروی ممنوعه قدم گذاشته بودم.

وارد اتاق که شدیم، با یه حرکت سریع من رو هل داد روی تخت و روم خیمه زد. شروع کرد به باز کردن دکمه‌های پیرهنم و همزمان لب‌هاش رو می‌مالید به گردن و سینه‌م.

«وای نیما... چه بدن سفت و مردونه‌ای داری...»

وقتی پیرهنم رو کامل درآورد، دستش رو کشید روی سینه‌ی لختم. لرزش خفیفی توی تنم افتاد. حالا نوبت من بود. برش گردوندم و جامون عوض شد. من روش بودم و اون زیرم دراز کشیده بود. تاپ ساتن مشکی‌ش رو از بالای تنش درآورد و پرت کرد پایین تخت. زیر نور کم‌جون آباژور، بدنش مثل مرمر می‌درخشید. چشمم به کیرم افتاد که از توی شلوار داشت منفجر می‌شد. زیپم رو باز کردم و درش آوردم. چشم‌های فریبا از هیجان گرد شد.

با یه لحن پر از شهوت گفت: «وای خدای من... چه کیر بزرگ و سفیدی داری نیما... باورم نمی‌شه...»

این تعریفش مثل بنزین بود که روی آتیش ریخته باشن. دیگه هیچی جلودارم نبود. سرم رو بردم پایین و شروع کردم به خوردن سینه‌هاش. ناله‌های ریز و تحریک‌کننده‌ش توی اتاق پیچید. همون‌طور که مشغول بودم، دستش رو رسوند به کیرم و شروع کرد به مالیدن. حس می‌کردم دارم پرواز می‌کنم. احساس قدرت و پیروزی تمام وجودم رو گرفته بود.

درست در اوج هیجان بودیم و داشتم حسابی بی‌تابش می‌کردم که صدای زنگ گوشی فریبا بلند شد. هر دو خشکمون زد. اسم «محمود» روی صفحه می‌درخشید.

فریبا با وحشت و صدایی که می‌لرزید گفت: «وای خدا... محموده... چیکار کنم؟»

تپش قلبم رفت روی هزار، اما هیجان شیطانی مجالم نداد. با یه پوزخند زیر گوشش زمزمه کردم: «جواب بده... بذار رو آیفون!»

چشم‌هاش از این پیشنهاد برق زد. یه هیجان بازیگوشانه و به شدت خطرناک توش بود. تماس رو وصل کرد و گذاشت روی اسپیکر.

«جانم محمود جان؟» صداش کمی می‌لرزید اما سعی می‌کرد عادی باشه.

صدای محمود از اون طرف خط اومد: «سلام عزیزم. خوبی؟ چطوری؟»

فریبا نگاهی به من کرد که سرخورده بودم روی سینه‌هاش و داشتم آروم و بی‌رحمانه نوک سینه‌هاش رو می‌خوردم و می‌مكیدم. لبش رو گاز گرفت و چنگ زد به موهام تا صدای ناله‌ش درنیاد.

«خوبم عزیزم... تو خوبی؟ رسیدی؟»

«آره رسیدم. همه چی خوبه. فقط زنگ زدم حالتو بپرسم. تنها نیستی که؟ حوصله‌ت سر نره.»

فریبا نگاهی به کیر شق‌شده‌ی من کرد که داشتم به رون‌هاش می‌مالیدم و با یه لحن معصومانه گفت: «نه عزیزم... نیما اینجاست. داریم روی کاتالوگ‌های بوتیک کار می‌کنیم.»

صدای خنده‌ی محمود اومد: «آها... خوبه. کار خوبی کردی ازش خواستی پیشت بمونه. اینجوری منم خیالم راحته که تنها نیستی. سلام منم بهش برسون.»

فریبا که صورتش از هیجان و ترس سرخ شده بود و نفسش بالا نمی‌اومد گفت: «باشه عزیزم... حتماً. تو هم استراحت کن. کاری نداری؟»

«نه قربونت برم. شب بخیر.»

«شب بخیر.»

تماس که قطع شد، هر دو زدیم زیر خنده. یه خنده‌ی عصبی، وحشیانه و پر از شهوت. این تلفن مثل یه داروی محرک جدید توی رگ‌هامون تزریق شد. فریبا من رو محکم بغل کرد و کشید سمت خودش: «تو یه دیوونه‌ای نیما! یه دیوونه‌ی واقعی!»

دیگه هیچ مکثی جایز نبود. شلوار و شورتم رو کامل درآورد و پرت کرد اون‌طرف. دامنش رو کشید بالا تا کمرش. جوراب‌های نازک و شیشه‌ای ساق‌بلندش هنوز پاش بود و پاهای سفیدش زیر اون تور نازک و شیشه‌ای دیوونه‌کننده‌تر به نظر می‌رسید. کیرم رو آروم کشیدم روی چاک خیسش و بعد گذاشتمش دم کسش. با اولین فشار و رفتن نصف کیرم توش، یه آه بلند و طولانی از ته دلش کشید.

شروع کردم به تلمبه زدن. اول آروم و عمیق، بعد ریتم رو تندتر و محکم‌تر کردم. صدای چسبناک برخورد کیرم با کس خیسش توی اتاق می‌پیچید. فریبا زیرم یه آتیش‌فشان فعال بود. چنگ می‌زد به پشتم، بازوهام رو فشار می‌داد و با هر ضربه اسمم رو ناله می‌کرد: «وای نیما... بیشتر... محکم‌تر بکن...»

لب‌هام رو دوباره گذاشتم روی لب‌هاش و همزمان ضربه‌ها رو سنگین‌تر کردم. کسش انقدر داغ و تنگ بود که حس می‌کردم کیرم داره توی آتیش می‌سوزه. بعد از چند دقیقه تلمبه زدن کوبنده، پوزیشن‌مون رو عوض کردیم. برش گردوندم روی شکم، باسنش رو دادم بالا و از پشت کیرم رو تا ته فشار دادم توی کسش. دیدن باسن گرد و سفیدش با اون جوراب‌های نازک و شیشه‌ای از پشت، حسم رو صد برابر کرد. دستام رو انداختم دور کمرش و شروع کردم به تلمبه‌های سریع و بی‌رحمانه. فریبا بالشت رو چنگ می‌زد و ناله‌های کیفی می‌کرد که هوش از سرم می‌برد.

حالا نوبت اون بود. کشیدمش عقب، خودم دراز کشیدم و فریبا اومد روم. نشست روی کیرم و آروم خودش رو داد پایین. وقتی کیرم کامل توی کسش جا گرفت، شروع کرد به بالا و پایین رفتن و چرخوندن کمرش. تماشای بدن سفید و سینه‌های لرزانش که زیر نور آباژور روی من می‌رقصید، لذتی داشت که تو عمرم تجربه نکرده بودم. دستام رو گذاشتم روی پهلوهاش و کمکش کردم ریتمش رو تندتر کنه. ناله‌هاش با صدای نفس‌نفس زدنامون قاطی شده بود.

دوباره خوابوندمش روی تخت. پاهاش رو دادم بالا و گذاشتم روی شونه‌هام. کسش کاملاً باز و خیسِ خیس شده بود. تلمبه‌های آخر رو خیلی عمیق، محکم و مداوم می‌زدم. داغی بدنش و سفت بودن کمر من باعث شده بود رابطه طولانی بشه و دیر بیام. فریبا دیگه طاقت نداشت، بدنش شدیداً منقبض شد، ران‌های جوراب‌دارش لرزید و با یه جیغ خفه، اول اون کامل ارضا شد و از هوش رفت.

وقتی دیدم فریبا ارضا شده و ناله‌هاش فروکش کرده، سرعت تلمبه‌هام رو فراتر بردم تا خودم هم خلاص بشم. قبل از اینکه آبم بیاد، با یه حرکت سریع و ناگهانی کیرم رو کشیدم بیرون. کیرم رو گرفتم توی دستم و درست کنار چاک کسش و روی ران‌های لختش فواره زدم. حجم زیاد و داغ آب کیرم پاشیده شد روی پوست سفید و داغش و کنار کسش جاری شد.

چند دقیقه بی‌حرکت روی هم افتاده بودیم و فقط نفس‌نفس می‌زدیم. عرق روی بدنامون می‌درخشید و بوی سکس کل فضای اتاق رو پر کرده بود. فریبا سرش رو چرخوند، به آب کیرم که کنار کسش و روی ران‌هاش پخش شده بود نگاه کرد، بعد چشماشو بست و به سقف خیره شد.

بعد با یه خنده‌ی پر از رضایت و متعجب نگاهم کرد و گفت: «وای نیما... چقدر کمرت سفته! چقدر دیر اومدی! داغونم کردی پسر... محمود کلاً دو دقیقه هم دووم نمیاره، همه‌چیزش زودهنگامه... ولی تو عالی بودی، واقعاً بی‌نظیری!»

دستش رو کشید روی رانش و بعد با یه لحن جدی‌تر اضافه کرد: «این باید بین خودمون بمونه، فهمیدی؟ هیچ‌کس نباید بوی ببره.»

از روش بلند شدم. اونم پاشد، رفت سمت حمامِ اتاق و بعد با یه ربدوشامبر حریر برگشت. رفت کنار پنجره، تکیه داد و به تاریکی بیرون خیره شد. منم روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف نگاه می‌کردم. حس سرخوشی و تخلیه محض داشتم.

فریبا سکوت رو شکست: «می‌دونی... این اولین باره... اولین باره که توی این چند سال به محمود خیانت می‌کنم.»

بلند شدم، رفتم پشت سرش و دستامو دور کمرش حلقه کردم.

«پشیمونی؟»

چند ثانیه مکث کرد، بعد برگشت و مستقیم تو چشم‌هام نگاه کرد. «نه... اصلاً. بعد از سال‌ها حس می‌کنم دوباره زنده‌ام... حس می‌کنم آزاد شدم.»

اصرار کرد که شب رو همونجا بمونم و برنگردم خونه مجردیم. قبول کردم. وقتی دوباره توی تخت کنارش دراز کشیدم، سرش رو گذاشت روی سینه‌م و آروم گفت:

«فردا شب تو مهمونی سالن سیما، کامران و اون کلی آدم فوکوس روته. باید جوری رفتار کنیم که انگار هیچ اتفاقی بینمون نیفتاده. می‌تونی نقش بازی کنی؟»

با اطمینان لبخند زدم و گفتم: «می‌تونم... خیالت راحت.»

با یه لبخند مرموز نگاهم کرد: «خوبه... چون از فردا شب بازی واقعی شروع می‌شه.»

و بعد چشم‌هاش رو بست و خوابید. اما من تا خود صبح بیدار بودم و به اتفاقات اون شب فکر می‌کردم. به لذت بی‌حد و مرزش، به خطری که هر لحظه بیخ گوشمون بود، و به نگاه‌های سیما و حرف‌های کامران که مثل یه زنگ خطر توی سرم تکرار می‌شد: «بازی واقعی از فردا شروع می‌شه.»

(ادامه دارد...)
     
  
مرد

 
روابط ممنوعه نیما
قسمت چهارم

صبح که رفتم بوتیک، یه حس عجیبی تو هوا بود؛ انگار فضای مغازه سنگین و پر از الکتریسیته شده بود. جلوی مشتری‌ها من و فریبا دو تا شریک کاریِ اتوکشیده و باوقار بودیم، اما تو خلوت، تو نگاه‌هایی که توی آینه از هم می‌دزدیدیم، داستان یه چیز دیگه بود. هنوز داغیِ تنش و مزه‌ی سکسِ دیشب زیر زبونم بود.

اولین فرصتی که تو انبار تنها شدیم، دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. رفتم پشت سرش؛ داشت جعبه‌های کفش رو مرتب می‌کرد. خم شدم و زیر گوشش آروم گفتم: «خوب خوابیدی... زن‌عمو؟»

یه لحظه بدنش لرزید. برگشت، چشماش آتیش بود. گفت: «عالی... ولی تو انگار هنوز خوابی که یادت رفته کجاییم!» دستشو گذاشت رو سینه‌م و یکم هولم داد عقب. «امشب خونه‌ی سیما یادت نره چی گفتم. ما فقط شریکیم. فهمیدی؟»

پوزخند زدم و دستشو گرفتم. «آره، شریکی که هنوز طعم لب‌هاش رو لب‌های منه...»

نگاهش یه لحظه نرم شد ولی سریع خودشو جمع کرد. «در مورد سیما جدی‌ام، نیما. اون زن خطرناکه. فکر نکن چون خواهرمه می‌شناسمش؛ اون عاشق بازی کردن با آدماست، مخصوصاً با چیزهایی که مال بقیه‌ست. امشب فقط چشمت دنبال من باشه.» این جمله‌ی آخرش دیگه اخطار نبود، انگار داشت قلمروش رو مشخص می‌کرد.

عصر شد و رفتیم آماده شیم. همون کت و شلوار تیره‌ای رو که خود فریبا برام انتخاب کرده بود پوشیدم. لامصب یه جوری تنم نشست که انگار دو سایز به هیکلم اضافه کرده بود. دیگه اون نیمای سابق نبودم؛ باید امشب اینو به همه نشون می‌دادم.

وقتی رفتم دنبالش و نشست تو ماشین، نفسم تو سینه حبس شد. یه پیرهن شب یاقوتی تنش بود که تا روی زانوش می‌اومد و کاملاً چسبیده بود به تنش. هر پیچ و خمی که بدنش داشت، زیر اون پارچه فریاد می‌زد. یه شال حریر مشکی هم انداخته بود روی شونه‌هاش که مثلاً رسمی باشه. بوی عطرش کل فضای ماشین رو پر کرده بود.

تو راه با یه لحن شیطونی نگاهم کرد و گفت: «از دخترایی که قبلاً باهاشون بودی بگو...»

خندیدم. «چیه زن‌عمو؟ حسودیت شد؟»

دستشو خیلی آروم گذاشت روی رون پام. گرمای دستش از روی پارچه‌ی شلوار داشت آتیشم می‌زد. گفت: «فقط می‌خوام بدونم رقیب‌هام کیا بودن.»

گفتم: «هیچ‌کدومشون شبیه تو نبودن. حتی از دور...» دستشو محکم‌تر رو پام فشار دادم.

رسیدیم به مجتمعی تو سعادت‌آباد که سالن جدید سیما توش بود. لامصب چه سالنی زده بود! انگار از وسط مجله‌های مد پاریس درش آورده بودن. همه‌جا آینه، نورپردازی خفن، و یه مشت آدم باکلاس با گیلاس دستشون این‌ور اون‌ور می‌رفتن. خود سیما هم مثل ملکه‌ها اون وسط ایستاده بود؛ یه کت و دامن نقره‌ای پولک‌دوزی‌شده با جوراب‌های شیشه‌ایِ رنگ پا و کفش‌های پاشنه‌بلند که از صد متری داد می‌زد «من مرکز توجهم».

تا ما رو دید، با یه لبخند گشاد اومد سمتمون. فریبا رو بغل کرد ولی چشماش رو من قفل بود. رو به من گفت: «می‌بینم که حسابی به خواهرم می‌رسی! از وقتی با تو شریک شده، گل از گلش شکفته.» لحنش یه جوری بود... انگار داشت تیکه می‌انداخت ولی با عسل.

فریبا یه اخم ریز کرد. «سیما!»

سیما خندید و رفت. چند دقیقه بعد دوباره پیدا شد. دست فریبا رو گرفت و گفت: «فریبا جون، یکی از مدل‌هام نیومده. می‌خوام افتخار افتتاح سالنم با تو باشه. بشین رو این صندلی ببینم.»

تا فریبا بخواد مخالفت کنه، نشوندش روی صندلی. منم روی یه مبل همون نزدیکی نشستم. گوشی رو گرفتم دستم که مثلاً سرم گرمه، ولی تمام حواسم به آینه‌ی روبروی فریبا بود.

سیما شروع کرد. اول صورتشو پاک کرد و همزمان تیکه می‌نداخت: «می‌بینم که سر آقا محمود حسابی شلوغه... خوبه که تو هستی و فریبا تنها نیست.» بعد تو آینه به من نگاه کرد و از فریبا پرسید: «شریک خوبیه؟ ازش راضی هستی خواهری؟»

فریبا فقط یه لبخند زورکی زد. سیما قلم‌موها رو برداشت و شروع کرد به میکاپ. چشماشو یه جوری دودی و تیره کرد که انگار یه گربه‌ی وحشی شده. بعدم یه رژ لب شرابی زد که لباش برجسته‌تر و سه برابر شده بود.

کارش که تموم شد، فریبا تو آینه خودشو نگاه کرد و خشکش زد. یه زن جدید شده بود؛ خطرناک، جذاب، وحشی. یه نگاه به من انداخت، انگار دنبال تأیید من بود.

آب دهنم خشک شد. کیرم تو شلوارم داشت منفجر می‌شد. این زن دیگه فریبا نبود... یه موجود بی‌پروا بود که مال من بود و دلم می‌خواست همون‌جا داد بزنم همه بفهمن. با دیدن برق شهوت تو چشمام، خیالش راحت شد و با یه خنده‌ی عصبی به سیما گفت: «محمود منو با این قیافه ببینه سکته می‌کنه!»

تو شلوغی مهمونی، یه لحظه که فریبا حواسش پرت شد، دیدم سیما مثل روح اومد کنارم. انقدر نزدیک که نفس گرمش خورد به گوشم. خیلی آروم، جوری که فقط من بشنوم، گفت: «شنیدم شبایی که محمود نیست، تو خوب مراقب خواهرمی... کار خوبی می‌کنی.» یه مکث کرد و با یه نگاه آتیشی ادامه داد: «می‌دونم که شما فقط شریک کاری نیستید. نگران نباش، دهن من قرصه.» آخرشم یه چشمک زد. «این آرایش رو مخصوص تو زدم. امشب از دیدنش حسابی لذت ببر.»

ماتم برده بود. از کجا می‌دونست؟ سریع خودمو جمع‌وجور کردم و با پوزخند گفتم: «تو از کجا می‌دونی؟» بعدم سریع بحثو عوض کردم: «سالنت فوق‌العاده‌ست. تبریک می‌گم.» بازی تازه داشت ابعاد خطرناکی به خودش می‌گرفت.

مهمونی که تموم شد، کامران ول‌کن نبود که باید بریم واحدشون شام. خونه‌شون چند طبقه بالاتر تو همون برج بود؛ یه آپارتمان فوق‌العاده شیک و لوکس.

نشستیم سر میز غذاخوریِ هشت‌نفره‌ی چوبی. کامران بالای میز نشست، سیما روبروی فریبا، و من دقیقاً روبروی کامران و کنار سیما قرار گرفتم. میز با ظروف کریستال و دیس‌های شام چیده شده بود، اما زیر اون میز، یه جهنم واقعی به پا بود.

کامران در حالی که تکه‌ای استیک برمی‌داشت، رو به من گفت: «نیما جان، داشتم به سیما می‌گفتم، حضور یه نیروی جوان و بااستعداد مثل تو تو کار پوشاک می‌تونه کانسپت کارهای منم عوض کنه. فریم‌هایی که من از مدل‌ها می‌گیرم احتیاج به لباس‌هایی داره که حس شهوت و وقار رو همزمان بده... مثل همین لباس یاقوتی فریبا.»

قبل از اینکه فرصت کنم جواب بدم، زیر میز یه چیزی خورد به مچ پام. اول فکر کردم اتفاقیه، اما بعد دیدم نوک پنجه‌ی پای سیماست که از کفش پاشنه‌بلندش درآورده و با همون پوشش نازک و شیشه‌ایِ پاش داره میاد بالا. پای سیما داغ و نرم بود. آروم از ساق پام گذشت، زانوم رو رد کرد و همین‌طور لمس‌کنان اومد بالاتر.

داشتم آتیش می‌گرفتم. مجبور بودم لبخند بزنم و جواب کامران رو بدم: «بله کامران‌خان... راستش ما هم تو بوتیک دقیقاً روی همین مرزِ بین جذابیت و وقار تمرکز کردیم. فریبا‌جون حسابی رو این بخش وسواس داره.»

سیما با یه پوزخند لبه‌ی گیلاسش رو لمس کرد و گفت: «وسواس؟ فریبا همیشه استادِ پنهان کردنِ خواسته‌هاش بوده... مگه نه فریبا؟»

پای سیما حالا خیلی جسورانه رسیده بود به بالای رونم و خشتک شلوارم. کیرم مثل سنگ سفت شده بود و به پارچه فشار می‌آورد. سیما پاش رو آروم می‌مالید به کیرم و چشمای قفل‌شده‌ش تو چشمام می‌گفت که کاملاً برجستگی کیرم رو حس کرده.

همون لحظه، سیما یه نگاه مستقیم انداخت تو چشمای فریبا و یه پوزخند پیروزمندانه زد. فریبا که حواسش به تکون خوردن شونه‌های من و فرم نشستنم بود، همه‌چیز رو گرفت. آتیش حسادت و خشم تو چشمای فریبا شعله کشید. اما کاری کرد که اصلاً فکرشم نمی‌کردم!

فریبا همون‌طور که با یه لبخند مسلط به حرف‌های کامران گوش می‌داد، دست راستش رو برد زیر میز. دست گرم و خیس از عرقِ فریبا نشست روی رون چپم. تنم یخ کرد. با انگشتاش یه فشار کوچیک به رونم آورد که یعنی «آروم باش». بعد خیلی بی‌صدا و ماهرانه، زیپ شلوارم رو کشید پایین. دستش رفت تو شورتم و کیر سیخ‌شده و لختم رو کشید بیرون.

حالا شرایط دیوونه‌کننده شده بود: کیر لخت من دست فریبا بود! فریبا با حسادت و شهوت، کیرم رو گرفت و مستقیم گذاشتش زیر پای سیما!

وقتی کفی جوراب نازک سیما خورد به کیر داغ و لخت من، چشماش از تعجب گرد شد! سیما لکنت گرفت و کلامش برید: «یعنی... منظورم اینه که... کامران می‌تونه...»

کامران با تعجب نگاهمون کرد: «چی شد سیما؟»

فریبا خیلی خونسرد لبخند زد و به کامران گفت: «چیزی نیست کامران‌جان، سیما یکم خسته‌ست. داشتی در مورد نورپردازی آتلیه می‌گفتی...»

همزمان زیر میز، فریبا با دستش پای سیما رو محکم فشار می‌داد روی کیرم و خودش شروع کرد به مالیدن کیرم با پای سیما! سیما که از این جسارت و وحشی‌بازیِ خواهرش شکه شده بود، یه لبخند عمیق و پر از تحسین روی لبش نشست. برای چند دقیقه، زیر اون میز لوکس، کیر لخت من بین دست گرم فریبا و پای لطیف سیما له می‌شد و من بالای میز داشتم از فرط لذت و استرس جامی‌خوردم.

شام با همون حجم از تعلیق و هیجان تموم شد. موقع خداحافظی دم در، سیما اومد کنار فریبا، صورتش رو بوسید و با یه لحن پر از تحسین زمزمه کرد: «تو امشب از همیشه زیباتری خواهری...» و بعد یه چشمک نامحسوس هم به من زد.

رفتیم تو آسانسور تا برگردیم طبقه پایین. فضا از شهوت و خشم سنگین بود. تا اومدم دهن باز کنم و بگم «سیما بهم گفت که می‌دونه...»، فریبا مثل فنر پرید سمتم، یقه‌ام رو گرفت و با تمام قدرت کوبوندم به آینه‌ی آسانسور.

بعدم وحشیانه لباشو کوبید رو لبام و زبونش رو چپوند تو دهنم.

در واحد رو که باز کرد، هولم داد تو و در رو با پاش بست. و با همون آرایش خیره‌کننده و چشماهای دودی مثل یه ببر زخمی نگاهم کرد. رفت تو آشپزخونه و با یه آرامش ترسناک گفت: «قهوه می‌خوری؟»

ماتم برده بود. این زن چه نقشه‌ای تو سرش داشت؟ سرمو تکون دادم. قهوه رو که آورد، فنجونشو گذاشت روی میز، اومد سمتم، هولم داد روی کاناپه و نشست روم.

در گوشم زمزمه کرد: «حالا نوبت منه که بازی کنم. امشب باید بهم ثابت کنی که اون لحظه زیر میز، تمام حواست فقط به من بوده. باید جوری منو بکنی که جای بازی‌های خواهرم روی تنت نمونه.»

شروع کرد به بوسیدن گردنم و باز کردن دکمه‌های پیرهنم.

«محمود فردا شب برمی‌گرده نیما... ما فقط امشب رو وقت داریم. باید برای تمام روزهایی که نیست، خاطره بسازیم. باید کاری کنیم که وقتی برگشت، هنوز مزه‌ی من زیر زبونت باشه، نه بازی‌های سیما...»

(ادامه دارد...)
     
  
مرد

 
kambiz1988
مگه میشه یه داستان این همه عالی باشه...
     
  
مرد

 
عالیه این داستان به نظرم میتونه یه تاپیک جداگانه داشته باشه
     
  
مرد

 
kambiz1988
خیلی قشنگه لطفا ادامه بده
     
  
مرد

 
Akaaa:
مگه میشه یه داستان این همه عالی باشه...

خوشحالم از داستان من خوشتون اومده با ادامه داستان همراه باشید و نظرتون رو بنویسین
     
  
مرد

 
parsa83:
عالیه این داستان به نظرم میتونه یه تاپیک جداگانه داشته باشه

خیلی دوست داشتم تو تاپیک جداگانه مینوشتم ولی بخاطر تازه وارد بودنم این امکان فراهم نشد
     
  
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

روابط ممنوعه نیما

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA