تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

سرنوشت شوم

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 16 Aug 2010 04:58
سرنوشت شوم


این خاطره از فرهاد عزیز هست ( Hellish_deatH )


بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#2 | Posted: 16 Aug 2010 04:59
سرنوشت شوم (قسمت اول).

اَه باز یه روز دیگه!!! آخه خدا چرا کار من زودتر تو این زندوون تموم نمیشه بتونم با خیال راحت بیام اونور؟
همیشه قبل از خواب ازش میخواستم اشتباهاتی که اون روز کردمو ببخشه و زودتر کارایی که باید تو این دنیا انجام بدمو تموم کنم تا از این خراب شده نجاتم بده.
ساعتو نگاه کردم 7 بود، باید ساعت یه ربع به 8 از خونه میرفتم بیرون، چقدر دلم میخواست یکم دیگه بخوابم. مهمونی دیشب بدجوری خستم کرده بود. دوباره خوابم برد اما چند دقیقه بعد دوباره از خواب پریدم. به خودم گفتم دِه خجالت بکش بچه، پاشو کون گشاد قبلاً که بچه تر بودی انقدر تبنل نبودیا. یاد بچه گیام افتادم، موقعی که بلا نسبت خر، از خر بیشتر راه میرفتم. انقدر راه میرفتم که ته پاهام تاول میزد. به هر مصیبتی بود خودمو از تخت کندم. سرو صورتمو شستم بعدش رفتم جلو آینه بزرگ دیواری تو هال به هیکل خودم نگاه کردم. خندم گرفت، دور کمرم انقدر باریک شده بود که قطر پاهام از اون بیشتر بود. به خودم گفتم خُب خُله، پاشو برو به فرید زنگ بزن بگو آقا جون خسته ای نمیتونی بری، بعدشم برو بگیر تخت بخواب. دوباره به خودم تو آینه نگاه کردم، گفتم آخه هیولا تو با این هیکل عین گوریلت خجالت نمیکشی عین بچه ها بهانه میاری؟ یکم واسه خودم مثل دیونه ها ادا در آوردم، آخرش به این نتیجه رسیدم که به خستگی غلبه کنم. مثل هر روز کامپیوترو روشن کردم. تا ویندوز میخواست بیاد بالا رفتم گازو روشن کردمو کتریو گذاشتم روش، دوباره برگشتم پیش کامپیوتر. طبق معمول برنامه winamp رو اجرا کردم بعدم رفتم رو تختم به دیوار تکیه دادمو به قول رفیقم با یاور زمزمه میکردم. نمیدونم چرا هیچ وقت از صدای داریوش اقبالی سیر نمیشم. تنها خواننده ایرانیه که آهنگاشو گوش میدم.
پرسه در خاک غریب پرسه بی انتهاست، هم گریز غربتم زادگاه من کجاست!
تو شبای پرسه دلواپسی که میخوام دنیا رو فریاد بزنم، به کدوم لهجه ترانه سر کنم به کدوم زبون تورو داد بزنم
گمو گیجو تلخ بی گذشته ام توی شهری که پناهگاه منن، از کدوم طرف میشه به هم رسید، همه کوچه ها به غربت میرسن.
دست خودم نبود، چند قطره اشک چکید رو گونه هام. تنهایی دیوونم کرده بود. با اینکه مثل همیشه دورم پر از آدم بود اما احساس میکردم تنهای تنهام. احساس میکردم هر چی غم رو دنیاست رو دوشه منه. با صدای قل قل کتری به حال خودم اومدم، به خودم گفتم چیه تو ام اول صبحی عین دیوونه ها گریه میکنی! پاشو کاراتو بکن کلی کار داری امروز. صبحونه رو هم خوردم به ساعت نگاه کردم دیدم هنوز 15 دقیقه وقت دارم که خونه بمونم اما ترجیح دادم سریع تر بزنم بیرون که از اون حالو هوا در بیام. Mp4 مثل همیشه تو گوشام بودو آروم آروم میرفتم سمت استخر. تقریباً ساعت 8:10 بود که رسیدم دم درب اصلی، رفتم تو. سمانه (منشی و مسئول جواب دادن به تلفن استخر) یه لبخند زدو سلام کرد، منم با همون نگاه بی روح یه لبخند الکی زدمو بدون هیچ حرفی رفتم تو حیاط. دیدم فرید هنوز نیومده. فرید مربی اصلی استخر بود، منم با اینکه هنوز کارت غریق نجاتی نداشتم اما به صورت رفاقتیو با وساطت فرید اونجا کمک مربی بودمو یه حقوق بخور نمیری هم در میاوردم. رفتم سمت کمد مخصوص خودم. مایو مشکی چسبون خودمو پوشیدم که به قول یکی از دوست دخترای قدیمم که یک بار به عنوان یه تماشاچی اومده بود اونجا میگفت، رنگ مشکی مایوت بدجوری بدن سفیدتو نشون میده. رفتم لب استخر دراز کشیدم یه دستو یه پامو انداختم تو آبو به آسمون خیره شدم. مثل همیشه فکرم مثل جت اینور اونور میچرخید اما خودم نمیفهمیدم دارم به چی فکر میکنم. دیدم فرید اومد، از اونور استخر برام دست تکون داد منم همین کارو براش کردم. بعد از اینکه لباساشو عوض کرد اومد طرفم. یکم بهم نگاه کرد من هنوز همون جوری رو زمین دراز بودم،
فرید_ خسته به نظر میای
قضیه پارتی دیشبو براش تعریف کردم که ساعت 3 شب رسیدم خونه و اون موقع خوابیدم. یکم سکوت بین ما گذشت
فرید_ یهو گفت پاشو هنوز 10 دقیقه مونده بچه ها بیان، بیا رو تخت دراز بکش بذار یکم ماساژت بدم شاید بهتر شدی
لبخند به لبم نشست چون هم کلاً ماساژو دوست دارم، هم اون موقع این کار برام از هر چیزی بهتر بود. گرمای هوا و خستگی که داشتم باعث شد زیر دستای فرید خوابم ببره. با تکونای فرید از خواب پاشدم دیدم بچه ها اومدنو دارن لباساشونو عوض میکنن. فرید داشت بهم نگا میکرد.
فرید_ پاشو تنبل خان که امروز کلی کار داریم
از اونور استخر بچه ها دست تکون میدادنو سلام میکردن. تا چند لحظه بعدش به حالت دمر دراز بودم به بچه ها نگاه میکردم که با هم شوخی میکردند تا اینکه رضا بعد از اینکه مایوشو پوشید دوید اومد پیشم.
رضا_ سلام مربی
من_ یه ابرومو انداختم بالا گفتم هزار بار بهت گفتم به من نگو مربی. اشاره کردم به فرید گفتم مربی اینه نه من، به من بگو آقا فرهاد. دست کشیدم رو سرش گفتم بزن قدش. گفتم ببینم امروز بالاخره میتونی منو تو مسابقه ببری یا نه.
رضا_ یه روز بالاخره ازت میبرم
من_ خندیدم گفتم به همین خیال باش اما سریع بعدش به خاطر اینکه اعتماد به نفسش بره بالا گفتم اما میدونم که یه روز میتونی، کلی خوشحال شد.
رضا یکی از شیطون ترین شاگردای من بود حدود 14 سال داشت با تیپو قیافه با نمکو خوشگل. با فرید بچه ها رو به صف کردیمو من شروع کردم بهشون نرمش دادن. وقتی که احساس کردم خوب گرم شدن
من_ خب برید تو آب تا 5 دقیقه دیگه شروع میکنیم
فرید با حرفه ایها و سن بالاها کار میکرد منم با زیر 16 ساله ها تو قسمت کم عمقو گاهی نیمه عمیق. خلاصه کلاس تمرین اون روز هم شروع کردم. جای یکم امیدواری بود وقتی با بچه ها بودمو باهاشون کار میکردم حداقل فکرای سمی دیگه ذهنمو اذیت نمیکرد. نزدیک آخر کلاس که میشد مثل همیشه مادر پدر بچه ها میومدن مینشستند تو جایگاه مهمانها و نگاه میکردند ببینن دردونه هاشون چقدر پیشرفت کردند. بماند که خیلی از زنا که میومدنند و من متعجب بودم که با شوهرای بدبختشون چه مشکلی داشتند که فقط هیکل ورزشکاری مارو دید میزدند. منم توجهی بهشون نداشتمو به تمرین دادن به بچه ها ادامه میدادم. گاهی عصبانیتو سادیسممو سر این حیوونکی ها خالی میکردم. انقدر تمرینات فشرده بهشون میدادم که نفسشون در نمیومد. کلاس که تموم شد یه 10 دقیقه هم به بچه ها وقت آزاد دادیم که مشغول باشن. مثل همیشه تو اون موقع والدین میومدن میچسبیدن به ما و از وضعیت بچه هاشون سؤال میکردند. منم با همون نگاه سرد بی روح جوابشونو میدادم. اون روز مادر یکی از بچه ها وقتی بچه ها از استخر اومده بودند بیرونو داشتند لباساشون رو میپوشیدن اومد طرف من حدس میزدم باید مادر نیما باشه
مادر نیما_ سلام
من_ سلام. بفرمایید
مادر نیما_ من مادر نیما هستم، میخواستم بدونم وضعیت پیشرفتش چه طوره؟
من_ خوب داره پیش میره، تازه داره ترسش نسبت به آب از بین میره همین باعث میشه خیلی بهتر یاد بگیره
یکم سکوت بین ما گذشت
من_ اگه امری نیست بنده به کارام برسم
منتظر جوابش نشدم، پشت کردم بهشو رفتم یه ور دیگه. دوباره اومد طرفم
مادر نیما_ اصولاً آدمای ورزشکار اینقدر تو افسردگی غرق نمیشن
من_ پس شما هم فهمیدید من افسردگی شدید دارم؟! چقدر باهوش 20 امتیاز به خودتون بدید
مادر نیما_ فهمیدنش کار مشکلی نبود، از چشمای بی روحت که تنها دلیلی که آدم میتونه توش نگاه کنه رنگ قشنگشه افسردگی داد میزنه
از رک بودنش جا خوردم
مادر نیما_ من روان پزشک هستم، یه مطب دارم
یه کارت از کیفش در آورد گرفت طرف من
مار نیما_ اگه دوست داشتی یه سر بزن شاید تونستم کمکت کنم
من_ همونطور که داشتم کارتو میگرفتم، گفتم فکر نکنم اونجا پیدام بشه بعدش رفتم یه سمت دیگه
مادر نیما_ هر طور خودت راحتی
بعد اینکه والدین رفتن فرید اومد پیشم
فرید_ زنه چی میگفت؟
من_ هیچی بابا اومده بود واسه مطب خالی خودش مشتری جور میکرد منم واسه اینکه ضایع نشه کارتشو گرفتم
یکم واسه خودمون گشتیم که سانس بعدی هم شروع شد. این سری چون شاگردها زیر 20 سال نبودن منم باهاشون مثلاً به عنوان الگوی تمرینی تو آب شنا میکردمو فرید بهمون تمرین میداد. جسماً تو آب بودم اما فکرم باز کار خودشو شروع کرده بودو تا ناکجا واسه خودش میرفت. گرمای هوا، فشار تمرینات، فکرای خراب باعث شده بود از گرمای بیش از حد، تمام تنمو صورتم سرخ بشه. یهو از آب اومدم بیرون. لبه استخر واستادم، دیدم فرید داره با تعجب نگام میکنه
من_ میرم یکم وزنه بزنم اصلاً حالم میزون نیست
یه حوله پیچیدم دور خودم رفتم سالن بغلی جایی که وزنه ها بود. یکم بچه ها رو نگاه کردم که داشتن تمرین میکردن. بدون مقدمه شروع کردم رو زمین شنا رفتن. به 50 که رسیدم عین دیوونه ها نفس میکشیدم، خاطرات مسخره از جلو چشمام میگذشت، با هر دونه شنایی که میرفتم شدت نفسم بیشتر میشد، خشم از تموم وجودم شعله میکشید. نفسم به دادها و خُرناسای کوتاه تبدیل شده بود. نمیدونستم تا چه حد قاطی کرده بودم که عباس(مربی باشگاه) منو از بغل هُل دادو از اونور افتادم رو زمین. رو زمین دراز کشیده بودم اما خُرناسای وحشیانه من هنوز ادامه داشت، دلم از تموم دنیا پر بود، نمیتونستم خودمو کنترل کنم. عباس چند تا با دستش آروم زد تو صورتم، نگرانی از چهره اش داد میزد
عباس_ چته؟ چرا اینجوری میکنی؟ چی شــــده؟
منم چشمامو بستمو فقط به شدت نفس می کشیدم. نفهمیدم چقدر رو زمین ولو بودم اما وقتی چشمامو باز کردم دیدم عباس یه حوله زیر سرم گذاشته، حوله ای هم که موقع اومدن دور کمرم پیچیده بودم انداخته بود رو تنم. یکم گذشت تا یادم اومد چی شده. احساس شرمندگی میکردم که چرا نتونستم خودمو کنترل کنم. رفتم سمت دستشویی، تو آینه خودمو نگاه کردم، تموم صورتم خیسه عرق بود، سرمو کردم زیر شیر آب یخ، احساس کردم یکم بهترم. حوله رو پیچیدم دور خودم رفتم پیش عباس که مثل همیشه رو صندلی مخصوص خودش نشسته بود. نشستم رو صندلی کناری و سلام کردم. منو نگاه کرد یکم سرشو به حالت تأسف تکون داد
عباس_ بدجور داری خودتو داغون میکنیا؟
من_ بادمجون بم آفت نداره
یکم سکوت بین ما گذشت، حوصله حرف زدن نداشتم پاشدم خداحافظی کردم رفتم طرف استخر. نمیدونستم ساعت چنده، دیدم فرید لباساشو عوض کرده بچه ها هم همگی رفته بودن. منم با بیحوصلگی رفتم سر وقت کمد خودم.
فرید_ تمرین چه طور بود؟
من_ کدومش! باشگاه یا استخر؟
فرید_ باشگاه
من_ هیچی بابا یکم مثل سری پیش قاطی کردم
همینجور که با اضطراب می رفت سمت باشگاه گفت من جداً دارم نگرانت میشم. منم بهتر دیدم تا فرید برنگشته هر چه زودتر لباسامو عوض کنم برم سمت خونه. دَم در مثل همیشه سمانه پاشد یه لبخند زد خداحافظی کرد، اما من حال گفتن یه کلمه هم نداشتم با همون حالت یه سری به عنوان خداحافظی تکون دادمو به راه خودم ادامه دادم. یاد گوشی مبایل افتادم موقع لباس عوض کردن چون میخواستم سریع بیام بیرون بهش توجه نکرده بودم، از تو ساک در آوردم دیدم دو تا miss call افتاده، به شماره نگاه کردم، نگار بود! با خودم گفتم این دیگه باهات چی کار داره بعد از این همه مدت دوباره بهت زنگ زده؟! با صدای موسیقی که از mp4 پخش میشد زمزمه میکردم. چند صد متر نرفته بودم که صدای فریدو که از دور صدام میکرد شنیدم. دوان دوان اومد پیشم
فرید_ چرا یهویی رفتی تو؟ بیا من میرسونمت، نگرانتم، حالت اصلاً خوب نیست
من_ همینجور که دستمو گذاشته بودم رو شونش گفتم، نگران من نباش عزیز، با نیشخند گفتم من سگ جون تر از این حرفام
یهو فرید از کوره در رفت
فرید_ جمع کن این خنده های الکی رو، دیگه داری با این کارات اعصاب منو میریزی به هم. رفتم پیش عباس ازش پرسیدم اونجا بودی چی شد، اونم قضیه رو برام تعریف کرد. آخه دیوووووونه این چه کارایی یه که میکنی؟ چرا این همه به خودت سخت میگیری؟
تو چشماش نگاه کردم چیزی نگفتم. پشت کردم بهش گفتم ممنون که نگرانمی و با همون حالت کشون کشون رفتم سمت خونه. باز صدام کرد اما من وانستادم، دوید اومد پیشم نگهم داشت
فرید_ ببخشید یکم تند رفتم، دست خودم نبود، نگرانتم فرهاد. چرا با خودت اینجوری میکنی؟ نمیخوای یه سر به خانوادت بزنی؟ تا کی میخوای دوری رو تحمل کنی؟ میخوای وساطت کنم بتونی 1 ماه اینجا نیای بری پیششون؟
من_ نه عزیز، مشکل من بیشتر از این حرفاست، فرید خیلی خسته ام. با بُغضی که تو گلوم بود گفتم حالم از زندگی داره بهم میخوره، میخوام دور باشم، میخوام از همه دور باشم، از خودم که سال هاست دورم، یه قطره اشک از چشمام چکید پائین، گفتم فرید خسته شدم از بس واسه دل اینو اون خندیدم، میفهمـــــی؟ خسته شدم.
ساکمو انداختم رو دوشمو رفتم. در خونه رو باز کردم رفتم تو، مثل همیشه سکوت بیداد میکرد. برام جالب بود انگار که دل خونه هم مثل دل من گرفته بود، اونم مثل چشمای من بی روح بود. به ساعت رو دیوار خیره شدم، به حرکت عقربه ثانیه شمار نگاه میکردم، آخ چقدر دلم میخواست یه موتور جت ببندم بهش تا سریعتر بچرخه. ساعت 2 ظهر بود، به خودم گفتم حالا کی حال داره واسه این شکم صاحاب مرده غذا درست کنه؟! یخچالو باز کردم، در جا یخی هم باز کردم یه کیسه گوشت آوردم بیرون تا آب بشه کباب کنم بخورم. از رو میز چند تا خرما برداشتم خوردمو رفتم سمت حموم. شیر آبو باز کردم رفتم زیرش، هوا گرم بود اما دست خودم نبود همینجور بیشترو بیشتر شیر آب گرمو باز میکردم. چشمامو بسته بودمو زیر شیر نفس میکشیدم. شروع کردم شستن تنو بدنم. گرمای زیاد، خشمو دوباره تو وجودم بیدار کرده بود، تو آینه به ته ریشای صورتم نگاه کردم، توجهم رفت سمت ژیلتم. بهش کمی نگاه کردم، صحنه ها و خاطرات مسخره دوباره جلو چشمام رژه میرفت، چشمامو بستم. تو دلم زجه میزدم که کاش اون دنیا نبودو من خودمو خلاص میکردم، یهو با تموم وجود داد زدم کاش نبـــــــودو خودم رو راحـــــــت میکردم. زیر دوش آب داغ توی وان نشسته بودم. بخار آب داغ از تنم بلند میشد، تمام بدنم قرمز شده بود اما نمیسوختم. در واقع اصلاً اونجا نبودم که بخوام بسوزم همش تو گذشته سیر میکردم. با صدای زنگ خوردن مبایل که صداش از تو هال میومد به خودم اومدم، حوصله جواب دادن بهشو نداشتم، یکم دیگه زیر آب موندمو بعدش اومدم بیرون. رفتم طرف کامپیوتر، روشنش کردم باز مثل صبح، یاور. پرده های خونه رو کشیدم یکم تاریک شد. صدای بلندگو رو کم کردم رفتم رو تخت دراز کشیدم، به اتفاقایی که امروز افتاد فکر میکردم، به حرفای فرید، عباسو به حرفای مادر نیما فکر میکردم. از خواب پاشدم، اصلاً نفهمیدم کی خوابم برده بود. ساعتو نگاه کردم 6 بود. همونجوری رو تخت ولو بودم، مثل همیشه از شدت تپش قلب احساس میکردم قلبم از دهنم میخواد بزنه بیرون. خستگی رو توی تموم عضلات تنم حس میکردم، انگار موقع خوابم آرامش نداشتم. هنوز صدای یاور از بلندگو پخش میشد. چند دقیقه بعد پاشدم رفتم سرو صورتمو تو آشپزخونه آب زدمو رفتم سر وقت گوشت. گذاشتمش تو سرخ کن که با حرارت کبابی بشه. گه گاه بهش آبلیمو هم اضافه میکردم که خوشمزه تر هم بشه. حدود نیم ساعتی طول کشید تا ردیف شد. سفره رو مثل اکثر وقتا رو زمین انداختم، چند تا خرما هم آوردم سر سفره با یکم نون که با گوشت بخورم. یهو یاد مبایلم افتادم که بعد از ظهر زنگ خورده بود، رفتم برداشتم دیدم باز نگار بوده که miss انداخته. دیگه یکم نگران شدم که این چرا اینهمه زنگ زده؟! نمیدونم چرا بعد از این همه مدت سروکلش پیدا شده بود، من که 2 ماه پیش باهاش اتمام حجت کرده بودم، بهش گفته بودم قید منو بزنه، من حوصله بازی جدیدو ندارم! به خودم گفتم حالا شامتو بخور بعدش یه کاریش میکنی. وسطای شام بودم که تلفن زنگ خورد، گفتم اَه موقع شام خوردنم آرامش نداریم. به صفحه مبایل نگاه کردم نوشته بود نگار!!!!! یکم صبر کردم بعدش دلو زدم به دریا، Answer رو زدم.

پایان قسمت اول.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#3 | Posted: 16 Aug 2010 05:00
سرنوشت شوم (قسمت دوم).

یکم صبر کردم بعدش دلو زدم به دریا، Answer رو زدم، اما چیزی نگفتم، از اونور خط صدا می اومد:
نگار_ الو، الو، فرهاد، الو، خودتی؟ چرا چیزی نمیگی؟ الـــو!!
من_ سلام
نگار_ یه نفس راحت کشید، مُردم از نگرانی چرا جواب تلفنو نمیدی از صبح؟
من_ یکم حالم خوب نبود حوصله تلفن جواب دادنو نداشتم. چیزی شده این همه زنگ زدی؟
نگار_ یکم مِن مِن کرد، میخواستم باهات صحبت کنم
من_ راجع به چی؟ اتفاقی افتاده؟
نگار_ نه
من_ پس چی؟ ببین اگه راجع به خودمونه که من 100 بار بهت گفتم دور منه بی هویتو خط بکش
نگار_ الان کجائی فرهاد؟
من_ خونه!
نگار_ جایی که نمیخوای بری؟
من_ معلوم نیست، شاید برم یکم قدم بزنم
نگار_ الان راه میفتم میام اونجا
داشتم میگفتم نه، بیخیال شو، حوصله ندارم که تلفن قطع شد. گفتم shit to this hell
با بیحوصلگی بقیه غذامو خوردمو بعدشم سُفره و خرتو پرت ها رو جمع کردم. صدای آهنگو قطع کردمو رفتم به دیوار آشپزخونه تکیه دادمو مثل همیشه تو سکوت خونه غرق بودم که صدای زنگ خونم اومد. میدونستم نگاره، اما اصلاً حوصله دیدنو حرفای تکراریو نداشتم، دوباره زنگ زد. رفتم بدون جواب دادن به آیفن در خونه رو زدم، بعدشم رفتم نشستم روی تختم تکیه دادم به دیوار. به سرعت اومد تو وقتی منو دید همونجا واستادو یکم نگام کرد، کلافه به نظر میرسید. سرمو انداختم پایینو به صدای نفسای خودم گوش میدادم.
نگار_ سلام
منم با سر جوابشو دادم اما هنوز سرم پائین بودو پاهامو نگاه میکردم. یکم سکوت بین ما گذشت یهو نگار شروع کرد
نگار_ حرفت درست که گفته بودی دیگه بهت فکر نکنم، اما به خدا دارم داغون میشم، تو میدونی عشق چیه؟
چیزی نگفتم
نگار_ تو که خاطره چندین عشقتو برام تعریف کردی، تو که ادعات میشه پیره عشقی، چرا با دل من اینجوری میکنی؟
من_ نگار خستم، حوصله ندارم، بیخیال شو
سرمو آوردم بالا نگاش کردم، مثل همیشه صورت خوشگلش آدمو تو خودش غرق میکرد، دلم براش میسوخت که به من دل بسته. نگاهمو ازش دزدیدمو رفتم پای کامپیوتر نشستم دوباره صدای یاور پخش شد تو خونه. حالا نگار رفته بود به دیوار آشپزخونه تکیه داده بودو منم رو صندلی کامپیوتر نشسته بودم. نمیدونستم دارم به چی فکر میکنم اما مثل همیشه فکرم مشغول بود. دوباره نگار شروع کرد.
نگار_ خیال کردی من خسته نیستم؟ احساس کردم حالش میزون نیست، گفت توی روز غذا از گلوم پایین نمیره. بغضش بیشتر شد، گفت همه یه روز بغضو ته گلوم حس میکنم.
چند ثانیه سکوت کرد دیگه طاقت نیاوردو شروع کرد به گریه کردن. چرا ما آدما فقط خودمونو حس میکنیم؟ این سؤالی بود که اون لحظه تو ذهنم میگذشت. من حالم از نگار خرابتر بود. هر روز، هر ثانیه بغضو تو گلوم حس میکردم، در روز میترسیدم کنترل خودمو از دست بدم باز خودکشی کنم. هنوز نگار گریه میکرد. صدای هق هقش جیگرمو آتیش میزد. پاشدم رفتم رو به روش واستادم. سرش پایین بودو گریه میکرد. سرشو آوردم بالا تو چشمای خیسش نگاه کردم.
من_ حیف تو نیست که خودتو به خاطر من عذاب میدی؟
نگار_ گفت نه و گریش بیشتر شد
بردمش نشوندمش رو تخت، نمیخواستم زیاد بهش دست بزنم یا نوازشش کنم که حس کنه در مقابل خواسته اش میخوام کوتاه بیام. پاشدم رفتم از یخچال یه لیوان آب یخ آوردم دادم دستش اما نمیخوردو گریه میکرد. حالم از خودم به هم میخورد، گفتم هر چی میخواد بشه بشه. چسبوندمش به خودم سرشو خوابوندم رو پاهامو سرشو نوازش میکردم، اما چیزی نداشتم که بهش بگم، دلم میخواست خودشو خالی کنه. دست خودم نبود اشک منم داشت میومد اما خودمو کنترل می کردم. چند دقیقه که گذشت نگار دیگه گریه نمیکرد. بلندش کردم لیوان آبو دادم دستش. اینبار خوردو یکم آرومتر شد. دستش تو دستام بودو سرشو گذاشت رو شونه چپ من. هر دو به روبه رو نگا میکردیم. هیچ صدایی جز یاور شنیده نمیشد، فقط گه گاه نگار آب دماغشو که به خاطر گریه سرازیر شده بود میکشید بالا. نگار هیچی از خوشگلی کم نداشت. چشمای درشت که شبیه گرگ بود. ابروهای نازک قهوه ای روشن با موهای قهوه ای روشنش که اکثر وقتا از پشت دمب اسبی میبستو جلوشو از دوطرفه میریخت رو صورتش. پوست سفید، دماغ نقلی کمی سربالا با لبای قلوه ای سُرختر از خون و چون زیر نظر یکی از دوست دخترای قدیمم که مربی بدنسازی بود تمرن میکرد بدنشم مثل صورتش هوشو از سر هر آدمی میپروند. وقتی حس کردم حالش اومده سر جاش بلندش کردمو همینجور که يکم کمرشو ماساژ ميدادم ازش خواستم بياد تو آشپزخونه که صورتشو آب بزنه. صورتشو شستو چون حوله تو آشپزخونه نبود بردمش طرف اتاق خواب خودم که هميشه حوله حموممو روی درش آویزون میکردم. صورتشو خودم خيلی آروم خشک کردم. باز نگامون به هم قفل شد. واقعاً دوستش داشتم اما از طرفی حوصله بازی جديدو نداشتم. مثل هميشه ساکت بودم نفسمو با شدت بيشتری خالی کردمو اومدم پيش کامپيوترو همونجور که سرمو روی دست چپم گذاشته بودم به زمين خيره بودم. چند دقیقه بعد نگار با يه صندلی اومد سمت کامپيوترو جلوی من نشست. سرمو آورد بالا
نگار_ هنوزم نميخوای تصمیمتو عوض کنی؟
من_ يکم نگاش کردم گفتم واقعاً نميخوام با آينده تو بازی کنم، حوصله دردسر جديد ندارم. نگار من از اين دنيا اينقدر خوردم که ديگه به اينجام رسيده. صبحا که از خواب پا ميشم ميترسم تا شب يه کاری دست خودم بدم. چرا ميخوای با بودن با من خودتم بسوزونی؟
نگار_ از حرفت چيزی نمی فهمم، يعنی غير منطقی هستن. اگه ميترسی که مثل بارها که برام تعریف کردی تو عشقت شکست بخوری من بهت قول ميدم تا آخر عمرم پيشت بمونم. نميذاريم چيزی بشه. باهم يه زندگی خوبو شروع ميکنيم.
چيزی نگفتم
نگار_ چرا همش به فکر خودتی؟ چرا به من فکر نميکنی؟! تو ميدونی من تا حالا به غیر از تو با کسی نبودم حتی به کسی هم فکر نمی کردم. چرا ميخوای کاری کنی حالا که تونستم عاشقت باشم تو اين عشق شکست بخورم؟
من_ نگار من اون پایه محکمی نيستم که تو فکر ميکنی. من فعلاً ميخوام کار کنم که بنای آیندمو بسازم، الکی زندگی منو خراب نکن. خودتو بدبخت نکن، تو لیاقت بهتر از منو داری.
بدجور کلافه شده بودم. يه کلیپ تصویری ازJOE SATRIANI گذاشتم بلند کردم. پاشدم رفتم تو آشپزخونه به کابينت تکیه دادمو يه سيگار روشن کردم.
من_ نگار یادته اولين باری که گفتی عاشقتم چه حالی شدم؟ حتی حس خنده هم نداشتم، یادته؟ ازم دليلشو پرسیدی بزار برات بگم، هر وقت کسی اين حرف رو به من زده پشتش يه بازیه جديد شروع شده و بعد از اون هم يه فکر سمی ديگه تو ذهن من. چرا به معنای واقعی چيزی که ميگی فکر نميکنی؟؟ چرا همينجوری از کلمات استفاده ميکنی؟ به خدا من پاهام شل ميشه هر بار که اين جمله رو میشنوم. ميدونم سخته از اين به قولِ خودت عشق دل بکنی. اما بايد اينکارو بکنی.
رفتم جلوش واستادم با دستم سرشو آوردم بالا با بغضی که دوباره تو گلوم افتاده بود گفتم بخاطر آينده خودتم که شده قوی باش، همين الان پاشو برو و واسه هميشه منو فراموش کن، یکم چشمام خیس شد. فکر کنم فهميد که از ته دلم ازش خواستم برای هميشه بره. با ناامیدی نگام کرد
نگار_ کاش منم ميتونستم اينقدر راحت مثل تو بی خیاله همه چيز بشم
من_ نگار سهم من از زندگی همين بوده
چند لحظه هیچی نگفت دوباره اومد طرفم جلوم واستاد
نگار_ تو هر چی بگی من ولت نمی کنم، اگه ميتونستم ازت دل بکنم تو اين ۲ ماهی که باهم نبوديم میکندم
من_سرمو تکون دادم گفتم متأسفم، شلوارکمو تو اتاق در آوردم يه شلوار پوشیدم رفتم بيرون
نگار_ کجا؟
من_ ميرم قدم بزنم. تو اگه دوست داری تو خونه بمون اگه ميخوای برو.
درو بستمو رفتم سمت پارکی که با خونم ۲۰ دقيقه فاصله داشت. همینجور که از سیگارم کام میگرفتم، صدای ماشینو شنيدم که داشت بهم نزديک ميشد، آره نگار بود.
نگار_ بيا بالا با هم ميريم
من_ ميخوام تنها باشم
نگار_ اَه بيا بالا ديگه.
نشستم تو ماشين
نگار_ خب کجا داشتی ميرفتی؟
من_ برو سمتِ پارک
تو راه هيچی نميگفت منم ساکت بودمو به صدای خشن گيتار الکتریک که از بلندگوها پخش ميشد گوش ميکردم. رسيديم به پارکو من طبق عادتم بعد از يکم راه رفتن رفتم سراغ تاپ ها. نگارم روی تاپ بغلی نشست. ساعتو نگاه کردم نزديکِ ۹ بودو مثل هميشه کوچه ها و خیابونا و همين طور پارکا خلوت. آروم آروم واسه خودم تاپ میخوردمو فکر ميکردم
نگار_ فرهاد
من_ هووم
نگار_ حرفاتو قبول دارم، تو حق داری نخواهی يکجا پابند بشی
همینجور که بهش گوش ميدادم شدت تاپ خوردنمو بيشتر کردم
نگار_ تو هيچی کم نداری، هر دختری آرزو داره يکی مثل تو رو داشته باشه
من_ مثل هميشه يه نيشخنده مسخره زدم گفتم يه زمان خوشحال بودم که از سنم جلوترم، اما خيلی وقته به گه خوردن افتادمو کاش که مثل آدمای عادی بودم، کاش قد همونا میفهمیدم. اينجوری نصف مشکلات الانم رو هم نداشتم.
اعصابم بهم ریخته بود. سرعت تاپ خوردنم به اوج خودش رسيد بود. چشمامو بسته بودمو نفسای بلند ميکشيدمو تاپ میخوردم. دستام که به زنجير بودو آوردم پائینتر، همینکار باعث شد وقتی از بالا به سمتِ پائين می اومدم تاپ از محوره خودش جدا بشه و يه تکون وحشتناکی بخوره. به حدی که
نگار_ با صدایی نگران گفت ديوونه ميخوای خودتو بُکشی؟ مواظبِ باش، آروم کُن اون بــی صــاحــابو.
اما باز حالت عصبی منو ول نمی کرد. يه چند باری تصميم گرفتم اون بالا که بودم دستامو از زنجير ول کنم اما حتی جسمم به حرف خودمم گوش نمی کرد چه برسه به حرفای نگار. نميدونم چقدر تاپ خوردم اما حس کردم بازوهام به خاطر فشار شديدی که روش بوده بدجوری منقبض شده و به شدت درد می کرد. کم کم تاپو آروم کردم به جلو نگاه کردم اما نگارو نديدم حتی حال صدا کردنشو نداشتم سرمو به زنجیر تاپ تکیه دادم با چشمای خمار از خستگی به جلو نگاه کردم. سرعت تاپ خيلی کم شده بودو کم کم داشت ميرفت که واسته. یهویی تاپ واستاد انگار که به يه چيزی خورده باشه. نگار بود که از پشت تاپو نگه داشته بود، اومد جلوم تو صورتش نگاه کردم چشماش خيس بود. همینجوری که نگاش ميکردم بغلم کرد آروم گريه میکردو عذر خواهی میکرد.
نگار_ ببخش که نارحتت کردم، ببخش، تقصير من بود عصبی شدی. قول ميدم ديگه کاری نکنم اينجوری بشی
منم هنوز تو شُک بودم. کم کم به حالته نُرمال برگشتم به کمک نگار که از بغل منو گرفته بود آروم آروم رفتيم رو يه نیمکت نشستيم. سرمو گذاشته بودم رو شونش، وقتی چشمامو باز کردم چشمام به دستم افتاد که تو دستای نگار بود فهميدم از خستگی و حالت گیجی و منگی چند دقیقه خوابم برده بوده. يکم همديگه رو نگاه کرديم
من_ ديگه کم کم بريم
موافقت کردو راه افتاديم سمتِ شير آب تو پارک من يکم سرو صورتمو آب زدم رفتيم طرف ماشين. ماشینو روشن کرد یهو آهنگ شروع کرد خوندن، نگارم که خوب منو میشناخت سریع خاموشش کرد که من کامل حالم جا بیاد
نگار_ گرسنه نیستی؟
من_ بدجور
نگار_ پس محکم بشين بريم يه چيزی بخوريم
يه پیتزای بزرگ گرفتیمو شروع کرديم دو نفری باهم خوردن. پيتزا تموم شد اما من نميدونم چم شده بود انگار هر چی خُرده بودم هزم شده بود
من_ نگار تو سير شدی؟
نگار_ آره من بسمه
من_ من خيلی گشنمه
يه پیتزای ديگه هم گرفتم شروع کردم تنهایی خوردن، نگار هم هی تیکه و متلک بارم میکرد. يه کمی از اون حالت بيرون اومدمو سعی کردم از لحظات لذت ببرم. خلاصه پیتزای دوم هم تموم شد اما من هنوز سیر نشده بودم. نگارو نگاه کردم يه لبخند زدم
من_ یه چیزه خنده دار بگم؟
نگار_ بگو
من_ من هنوز گشنمه
نگار_ یهو هوارش رفت بالا گفت غلط کردی که گشنته مگه معدت کرم داره که اينهمه ميخوری سير نميشی؟ ۲ تا پيتزا بزرگ خوردی با ۲ تا نوشابه باز ميگی سير نشدی. من غلط بکنم ديگه تو رو مهمون کنم. خندم گرفته بود.
من_ باشه بابا چرا ميزنی حالا. بیخیال بريم که دير شد الان مامان جونت نگرانت ميشه. لپمو کشيد.
نگار_ قربون تو که اينهمه به فکرمی
من_ با خنده گفتم من به فکر مامان جونتم نه تو
نگار_ هــــــو، روش غيرت دارما نکنه بهش نظر داری؟
من_ کوتا بيا بابا حالا يه چيزی گفتما
دم خونه که داشتم از ماشين پیاده ميشدم
نگار_ رو حرفایی که زدی فکر ميکنم اما خواهشاً يکم منطقی تر به پیشنهادم فکر کن. من تا آخرش باهاتمو نميذاريم چيزی بشه. فردا بهت میزنگم.
من_ خواهشاً چند روزی اصلاً کاری بهم نداشته باش، بذار بيشتر فکر کنيم.
يه بوس از دور فرستادو رفت. يکم سرمو تکون دادمو رفتم تو خونه.

پایان قسمت دوم

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#4 | Posted: 16 Aug 2010 05:02
سرنوشت شوم (قسمت سوم).

يه بوس از دور فرستادو رفت. يکم سرمو تکون دادمو رفتم تو خونه. وقتی وارد خونه شدم ديدم صدای آهنگ هنوز داره از کامپيوتر پخش ميشه، تازه يادم افتاد موقع رفتن قبل اينکه برم بيرون يادم رفت کامپیوترو خاموش کنم. با اينکه عاشقانه صدای گيتار الکتریکو دوست دارم اما ترجيح دادم صداشو قطع کنمو بيشتر از سکوتی که حالا تو تمام اين شهر کوچيک پُر شده بود لذت ببرم. پرده ها رو کشيدم، چراغ ها رو هم خاموش کردم. حس کردم کمی بهترم، هوسِ سيگار کردم. رفتم رو تختو يکی آتيش کردم. احساس سبکی ميکردم. بعد از اون جنونی که سوار تاپ بهم دست داده بود تا الان احساس ميکردم فکرای سمی تو مغزم حل شدنو از بين رفتن. همینجور که از سيگار کام میگرفتم به نگارو حرفاش فکر ميکردم. ۲ سالی بود که از دور میشناختمش، دختر خوبی بود. هم مهربون هم بازیگوش. وقتی باهاش بودم احساس زنده بودن بهم دست ميداد. به حرفش که ميگفت تا آخرش باهاتمو نميذارم چيزی بشه فکر ميکردم. يه نیشخند زدمو به خودم گفتم تا حالا از چند نفر این جمله رو شنیدی؟ جواب دادم حداقل از بيشتر از ۲۰ نفر، اما همشون سر حرفشون نبودن اونام که سر حرفشون موندنو منو ول نکردن، سوختنو فنا شدن. به خودم گفتم خب منظورت از اين حرفا چیه؟ جواب دادم خب پس اينم همینجوریه، يا ميره يا اگه بمونه فنا ميشه پس به خاطر خودشم که شده ردش کن بره. چرا ميخوای خودتو دوباره وارد بازی احساست کنی. تو که هنوز شروع نشده تهشو ميدونی چرا ميخوای شروع کنی که يه فکر ديگه به فکرات اضافه بشه. مثل عادتِ هميشگی که با نيمه دوم وجود خودم صحبت ميکنم همينجوری با خودم حرف ميزدم که یهو اس ام اس اومد. بازش کردم،
نوشته بود: I LOVE YOU MADLY
به فرستنده نگاه کردم نگار بود. با خودم گفتم من سر حرف خودم میمونم، اين بار ديگه نميذارم زندگی با من بازی کنه. جواب اس ام اس رو ندادمو گوشیو انداختم اونور. دوباره به ديوار تکیه دادم. داشتم برنامه هايی که فردا بايد انجام میدادمو مرور ميکردم که بنويسم. چند دقيقه بعد دوباره اس ام اس اومد.
نوشته بود: I know you love me, and I never leave you
اين بار در جواب براش نوشتم: I'm sure you love me، سر حرفت باشو چند روزی بذار فکر کنم
واقعاً هنگ کرده بودم که چطوری بهش بفهمونم که داره اشتباه ميکنه. مسواکمو زدم لباسمو در آوردم رفتم رو تخت که بخوابم. با هزار زحمتو دهن سرویسی خوابم برد. طبق معموله هميشه، نصف شب یهویی از خواب پریدم. ساعتو نگاه کردم فقط ۲ ساعت که بود خوابيده بودم. يکم اخمام رفت تو هم اعصابم ريخت بهم که چرا من تو خوابم به آرامش نميرسم. يه کمی تو تاریکی خونه قدم زدم يه لیوان آب خوردمو دوباره رفتم تو تختو خوابيدم. صبح که پاشدم يه لحظه احساس کردم سه شنبه هستو باید برم استخر، ساعتو نگاه کردم ۸ بود. گفتمShit ، ديرم شد. داشتم حاضر ميشدم که چشمم به تقويم رو ميزِ تحریرم افتاد. هميشه قبل خوابیدنم تقويمو ميبرم به روز بعدی که يه همچين وقتایی که روزها رو باهم قاطی ميکنم بتونم ازش کمک بگيرم، نوشته بود دوشنبه. یهویی انگار دنيا رو بهم داده باشن يه نفس عميق کشيدم به خودم فحش دادم که هميشه توی توهمم. لباسمو در آوردم، احساس ميکردم تمام انرژیمو یهویی از دست دادم، رفتم رو تخت نشستم. دلم ميخواست بگيرم بخوابم، به غیر از یکی دو تا کار کوچولو کاره خاصی هم بيرون نداشتم دوباره دراز کشيدم بين خوابو بيداری بودم،۱ لحظه خواب،۱ لحظه بيدار که صدای ویبره موبايل که رو ميز کامپيوتر گذاشته بودمش تو خونه پیچیدو توجه منو به خودش جلب کرد. با چشمایی خواب آلود بدونِ اينکه به شماره نگاه کنم گوشیو برداشتم. با صدای کلفتِ خودم بعد از خواب گفتم الو، یهو يه صدای آشنا به گوشم خورد. تعجب کردم يعنی من درست میشنیدم!!!؟ نگين بود. نزديکِ ۹ ماهی ميشد ازش خبری نداشتم.
نگین_ فرهاد خودتی؟ باز خواب بودی؟
من_ آره، از کجا فهميدی؟
نگین_ از صدات معلومه. دلم برات تنگ شده بود گفتم حالتو بپرسم.
من_ هيچ معلوم هست تو کجايی دختر؟ يه چند باری به موبايلت زنگ زدم اما کسی جواب نداد.!!!
نگین_ رفته بودم ماهه عسل، گوشیو گذاشته بودم ايران، دست نيلو(خواهرش) بود. اونم عين تو خُل چله، شماره غیر آشنا جواب نميده.
من_ ایـــول. ماهه عسل؟ پس بلاخره رفتی قاطی مرغا؟
نگین_ آره، عليرضا که یادته؟
من_ همونی که مراسم نامزدیت دیدمش؟ پس بالاخره خرش کردی گرفتت؟
نگین_ هوو تو باز اين حرفهارو زدی؟ نخیراون منو خر کرد بهش بله رو گفتم وگرنه عمراً نمیگفتم.
من_ يکم خنديديم گفتم پس بالاخره تو هم قبول کردی خری؟ من که از اون روزای اول هميشه بهت ميگفتم باور نمیکردی.
نگین_ تو آدم نميشی
من_ بگذريم. الان کجايی؟ ايران؟
نگین_ آره بابا، خونه خودمونم. ميخوای يه قرار بذاريم همديگه رو ببينيم؟
من_ آره خیلیم خوب ميشه. کجا همديگه رو ببينيم؟
نگین_ اون پارکی که دفعه اول همديگه رو اونجا ديديم چطوره؟
من_ خوبه، خيلی وقته اونجا نرفتم. ساعت 6 خوبه؟
نگین_ آره خوبه
من_ با کسی ميای؟
نگین_ چطور؟ نه تنها ميام عليرضا رفته سفر کاری
من_ خنديديم گفتم بهتر، می بينمت
نگین_ مشکوک میزنیا، باشه میبینمت
من_ بای
گوشیو دوباره گذاشتم رو ميز، يکم تو آينه قيافه متعجب خودمو نگاه کردم گفتم خدا امروزو به خير بگذرونه اون از موقع از خواب بيدار شدنت اينم از نگين، تا شب چه شـــــــــود!!!! خوابم پريده بود رفتم يکم آب به صورتم زدم طبق معمولِ هميشه زير کتریو روشن کردم. به خونه نگاه کردم ديدم انگار بمب وسطش ترکیده. تلوزیونو روشن کردم يکم این کانال اون کانال کردم يه جا نگهش داشتمو رفتم که بساط صبحونه رو ردیف کنم. صبحونه رو که خوردم يکم به کارایی که باید بکنم فکر کردم. تصميم گرفتم اول يه دستی به سرو کله خونه بکشم. کامپيوترو روشن کردمو چند تا کلیپ از KORN انتخاب کردمو play کردم. حدود یک ساعتی تميز کاری طول کشيد ولی بعدش که خونه رو نگاه ميکردم خودم کيف ميکردم. رفتم جلو آينه به خودم گفتم ديگه کم کم وقتش شده شوهر کنیا، آشپزی که ميکنی، خونه هم که بلدی تميز کنی ديگه منتظر باش که بايد بله رو بگی. يکم واسه خودم ادا در آوردم خنديديم رفتم نشستم رو صندلی کامپيوتر که يکم خستگی در کنم.KORN با تمام وجودش داشت آهنگ DID ME TIME رو میخوند. غرق آهنگ شده بودم. آنجلیا جولی با همون چهره گیرای خودش با يه لباس تنگ سفيد داشت ميرفت سمتِ KORN، از دود که رد شد تمام لباساش مشکی شد. کم کم شیطان درونم داشت بيدار ميشد که امروزمو هم مثل هميشه خراب کنه. آروم با آهنگ head ميزدم. صدای زجه زدن KORN که ميگفت: "I DID MY TIME" داشت منو ميبرد تو توهم. چشمامو بسته بودمو آروم با KORN زمزمه ميکردم یهویی اونجایی که با آنجلینا جولی چند بار داد ميزنه منم ديگه کنترلم از دست رفتو شروع کردم باهاشون داد زدنو خوندن. آهنگ که تموم شد هنوز موهای تنم سيخ مونده بودو دندونامو از خشم بهم فشار ميدادم. چند ثانيه که گذشت ديدم اگه سطحو نیارم پائينو همينجوری برم بيرون احتمال هست شر به پا کنم واسه همون آهنگهای بعدی رو چیندمو شروع کردم گوش کردن. با Slipknot شروع کردم بعدش هم mushroom head گذاشتم (متال سنگين ميخونن) کم کم سطح رو کشيدم پائين. حالم که سر جاش اومد رفتم سرو صورتمو آب زدمو يکم تو خونه قدم زدم. برنامه اون روزمو نگاه کردمو لباس پوشیدم که به کارا برسم. ظهر بدجور گشنم شده بود طبق معمول دم يه فلافلی واستادمو یدونه گندشو با نون اضافه سفارش دادمو خوردم. اومدم خونه ساعت 3 بود. رفتم حموم يه آبی به سرو کله زدم صورتمو هم تميز کردم. لباسمو پوشیدمو تو آينه خودمو نگاه کردم. طبق معمول سِت مشکی زده بودم. به خودم گفتم بچه مگه ميخوای بری مجلس ختم. رفيق قدیمتو ميخوای بعده اينهمه مدت ببينی. پاشو برو يه تيپِ قشنگ بزن اينا چيه پوشیدی. يه استرج سبز روشن با یه شلوار لی آبی کمرنگ پوشیدمو از خونه زدم بيرون. طبق معمول زود رسيدم. يکم چرخ زدم ساعت ۱۰ دقيقه به ۶ به نگين زنگ زدم که ببينم کجاست. گفت بيا جای هميشگی، منم رفتم. ديدم خانم خانما با يه تيپ مشتی ديونه کننده واستاده. از دور که دیدمش نیشم باز شد، از فاصله نچندان نزديک يه سلام بلند گفتم. منو که ديد اومد طرفم، طبق عادتِ همیشگیش پريد بغلم
من_ چشمه علی رو دور ديدی میپری بغلم؟ خیره سرت متأهلی ها
نگین_ با خنده گفت به تو مربوط نيست. درسته ازدواج کردم اما انگار يادت رفته چه دوران خوبی با هم داشتیما
من_ يه آه کشیدمو گفتم آره یادش به خير
نشستيم دور ميز. يکم تو چهره اش خيره شدم. يکم به چشمام نگاه کردو طبق عادتش سرشو انداخت پائين
من_ خنديديم گفتم هنوز نمی تونی توی چشمای من زُل بزنی؟
نگین_ ميترسم باز منو با همون چشمات گول بزنی
من_ بابا کُرکُ پَر ما ديگه ريخته. حوصله هيچیو ندارم
نگین_ بس که خودتو مشغول ميکنی
من_ بگذريم مهم نيست. از خودت بگو
نگین_ خب من درسمو تموم کردم
من_ پریدم وسط حرفش گفتم همون معماری رو؟
نگین_ آره، ميخواستم واسه فوق بخونم که اين عليرضا مارو اسير کرده تا ببينم بعداً چی ميشه
من_ علی شغلش چی بود؟
نگین_ با پدرش پروژه های ساختمان سازی تو کشورای مختلف اجرا ميکنن. الان هم هندوستان هستند
همینجور باهم از هر دری صحبت ميکرديم از گذشته ها از اينهمه مدتی که نديده بودمشو… . پاشدیم يکم تو پارک چرخ زديم. يه سيگار روشن کردم تا گذاشتم گوشه لبم خواستم يه پک بزنم از دهنم کشيد گذاشت گوشه لبش. لبخندی زدو گفت يکی ديگه واسه خودت روشن کن. یدونه ديگه آتيش کردمو به جلو خيره شدم. بچه ها داشتن واسه خودشون بازی ميکردن، جوونها هم با هم خوش بودنو میخندیدند. يه آه کشيدم
من_ خوش بحالشون
نگین_ اينهمه سخت نگير همه چی حل ميشه
من_ برام ديگه مهم نيست، آب که از سر ما گذشت حالا چه يه وجب چه صد وجب
سیگارم به آخرش رسيده بود
نگین_ تا اونجا که من تو رو ميشناسم ديوونه تاپ بازی هستی بيا بريم يکم تاپ بازی شايد حالت عوض شد
دلم ميخواست برم اما ميترسيدم باز جنون بهم دست بده آبرو ريزی بشه
من_ باشه واسه بعداً، فعلاً يکم را بريم
کم کم هوا داشت تاريک ميشد. نشستيم رو يه نیمکت ديگه هيچی نمیگفتیم. چند دقیقه بعد نگين با چهره ای نگران داشت نگام میکرد
نگین_ حالت خوبه؟
من_ چطور؟
نگین_ تمام پیشونیتو صورتت عرق کرده!
من_ آره خوبم مهم نيست
نگین_ فرهاد قبلنا با من راحت بودیا
من_ الانم هستم
نگین_ خب بگو مشکل کجاست که اينهمه داغونت کرده؟
من_ مشکل که تا دلت بخواد هست نميخوام فکر تو رو الکی مشغول کنم. بچسب به زندگی خودت، من با اين مشکلات بزرگ شدمو عادت دارم. يکم اخماشو تو هم کشيد
نگین_ اگه نگی ديگه باهات صحبت نمیکنمو روشو کرد اونور
يکم با خودم کلنجار رفتم که بهش بگم يا نگم. ديدم جداً از دستم ناراحت شد. دستامو گذاشتم رو شونه هاش چرخوندمش طرف خودم
من_ باشه، تسلیم ميگم
نگین_ همه رو ديگه؟
من_ همه رو ميگم سر وقتش اما اين آخریه بدجور اعصابمو خورد کرده
نگین_ قشنگ تعریف کن قضيه چيه؟
منم قضيه نگارو براش توضيح دادم که کی هست، چطوری باهم آشنا شديم، براش تعریف کردم که ۲ ماه پيش که ديدم داره بهم وابسته ميشه ازش خواستم ديگه دورو بره من پيداش نشه. برای ۲ ماه نبود اما از ديروز باز خودشو انداخته تو زندگی من، هم واسه اون نگرانم هم واسه خودم
نگین_ خب با اون عقايدِ مسخره تو جور در مياد يا نه؟
من_ خب تا حدودی آره. از نظر قيافه که خوبه، وضع مالیه باباش اينا هم خوبه، اخلاقشم تا اونجا که من میدونم بد نیست، اما…
نگین_ اما چی؟
من_ مشکل مثل قبلنا خود منم. من حوصله متعهد شدنو ندارم. من يه آدم آزادم ميترسم باهام بمونه فنا بشه
يکم سرشو تکون دادو تکیه داد به نیمکتو به جلو خيره شد، چيزی نگفت
من_گفتم خب تو ميگی من چطوری بهش حالی کنم دست از سر من برداره؟ من فعلاً حوصله خودمم ندارم اون بياد که ميشه قوز بالا قوز
نگین_ اگه منطقی باشه و تو همينجوری بهش بی محلی کنی، ميفهمه و ميره پی زندگی خودش يا حداقل مثل من مثل يه دوست باهات میمونه نه بعنوان يه همسر. اگرهم منطقی نباشه که باهات میمونه و چه ميدونم به قول خودت فنا ميشه اما شايدم نشد
من_ ببين نگين تو توی جريان اکثر آدمایی که من باهاشون بودم هستی همه اونا بهم وابسته شدن اما من از بینشون با 5 نفرشون رابطه عشقی برقرار کردم که آخرِ هر کدوم با مخ خوردم زمين. به خدا خيلی سگجون بودم که هنوز زنده ام. من ميترسم، من حوصله يه بازیه ديگه رو نـــــــدارم.
عصبی شده بودم از طرفی حوصله نگارو نداشتم از طرفی رو حساب تجربه که داشتم ميدونستم منطق حالیش نمیشه و بیخیال من نمیشه. همینجور با حالت عصبی سرمو تکون ميدادم کلافه بودم یهو با تکونهای نگین به خودم اومدم
نگین_ پاشو، پاشو ببینم. این حرفا رو ول کن حالا يه فکری واسش ميکنيم، یک دقيقه ديگه اينجا باشيم یه کاری دست خودت ميدی
رفتيم سمتِ ماشين، رفتم سمتِ يه ۲۰۶ مشکی که فکر ميکردم مال اونه اما وقتی رسيدم به ماشين ديدم نگين نيست يکم اينور اونورو نگاه کردم ديدم اونور کوچه واستاده داره میخنده
من_ بيا بريم ديگه
نگین_ خُله اون ماشينه من نيستکه، اینیکیه
بغلشو نگاه کردم يه زانتیا نقره ای بود. تعجب کردمو رفتم نشستم تو ماشين
من_ بابا دس خوش اينو کی گرفتی؟
نگین_ پنج ماهی ميشه
من_ پس شيرينیش چی؟
نگین_ اونم به چشم
ساعتو نگاه کردم ۹ شب شده بود. ماشینو روشن کردو تو ترافیک غرق شديم.
من_ نگين من از گشنگی دارم می ميرم بريم یه جایی يه چيزی به اين خندق بلا بریزیم ميگيرم از گشنگی میخورمتا
نگین_ تو که ميدونی من از خدامه. ميريم پیتزایی نزديکِ خونتون که هم تو رو برسونم خونت چون با اين حالت نگرانتم، هم شام ميخوريم البته به حساب تو
من_ زنه حسابی ماشینو تو گرفتی من بايد شیرینیشو بدم!!؟ اصلاً شام نخواستیم ول کن خودم ميرم خونه يه چيزی ميخورم
نگین_ باشه بابا چرا قهر ميکنی قبول به حساب من
تو دلم خنديديم گفتم نگین دهنت سرویس شد. اينقدر گشنه بودم که ميدونستم حداقل ۳ تا پيتزا رو ميخورم. رسيديم دم پیتزایی رفتیم تو. صاحب مغازه که اينقدر اونجا رفته بودم باهام عیاق شده بود از دور يه سلام عليک کردو نشستيم نزديکِ پنجره شیشه ای. گارسن اومدو سفارش گرفت دو تا پيتزا متوسط سفارش دادیم با مخلفاتو نوشابه. يکم با هم صحبت کرديم تا غذا رو بيارن. بعد اينکه پیتزا ها رو آوردن شروع کرديم خوردن، گه گاهی هم باهم صحبت ميکرديم. منم هی فکرم ميرفت سمت نگار عصبی ميشدمو سرعت خوردنم افتضاح زياد ميشد که با حمله زير میزی که نگین با کفشش به ساقه پام میکرد، مغزم میومد سر جاشو سرعتم آرومتر میشد. پیتزای اول من قبل اينکه نگين نصف پیتزاشو بخوره تموم شد. ميدونستم حالا حالاها سير نميشمو واسه اينکه دهن نگین سرویس بشه نذاشتم کسی بياد که سفارش بگيره خودم رفتمو دو تا پيتزا سفارش دادم. گفتم يکی يکی برام بياره که تابلو نشه. پیتزای نگین داشت تموم ميشد که يکی از پیتزاها رو آوردن. منم شروع کردم با اشتهای کامل خوردن، انگار که هيچی تو معدم نيست. پیتزای سوم رو که آوردن رنگ نگين عوض شد. يکم چشم غره رفت اما هيچ کاری نمیتونست بکنه. همینجور که پيتزا رو میخوردم نگاش میکردمو از اينکه داره حرص میخوره لذت ميبردم. دقيقاً مثل يه سادیسمی.
نگین_ بد نگذره یه وقت؟
من_ نه اتفاقاً خیلی هم خوبه مخصوصاً که قراره پول اينهمه پیتزا رو تو حساب کنی
همونجور که پیتزای سوم داشت تموم ميشد ديدم نگين داره کیفشو برميداره که مثلاً بريم
من_ کجا با اين عجله؟ من هنوز سير نشدم
نگین_ بيخود کردی سير نشدی هیولا. ۳ تا پيتزا با ۳ تا نوشابه با ۲ تا سالاد خوردی هنوز گشنته؟
من_ خب آره مگه چيه؟
نگین_ به من مربوط نيست. مگه من سر گنج نشستم که اينهمه پول شيرينی بهت بدم؟
ديدم اگه بخوام تسلیم بشم هم خوب سیرنمیشم هم اين موقعیت مناسب از دستم ميره. داشتم نازشو میکشیدم
نگین_ خودتو خسته نکن عمراً کوتاه نمیام
من_ حتی اگه اين يکی پیتزا رو بخوام خودم حساب کنم؟
نگین_ اگه خودت حساب ميکنی باشه برو اينقدر بخور که بترکی
من_ يکم نگاش کردم گفتم خسيس
رفتم يکی ديگه سفارش دادم. نگينم همینجور با تعجب به منو حجم معدم توجه میکردو تیکه میپروند. خلاصه با زور کتکو تهديد نگين به ۵ تا پيتزا با ۴ تا نوشابه و مخلفات اکتفا کردمو اجازه مرخصی صادر شد. در طول اون ۲ تا پیتزای آخر سعی کردم به نگين يکم حال بدم، ازش تعریف کردمو يکم نازشو کشيدم که خیلی عزیزی، کلی چاکرتمو اين حرفا که آخر سر، بر خلاف گفته خودش خر شدو پول کل سفارشات منم حساب کرد. رفتيم سوار ماشين شدیمو حرکت کردیم سمتِ خونه. ديدم نگين يه کمی رنگش پريده
من_ نگين چیزیت شده؟ چرا رنگت پريده؟
چيزی نگفت يکم بعد که رفت زد بغلو دلشو چسبيد. ديدم نه بابا اوضاع بيريخت شده. به هر زحمتی بود از ماشين پیادش کردمو رو صندلی عقب خوابوندمش. تصمیم گرفتم ببرمش خونه خودم اگه خوب نشد اونوقت ببرمش درمونگاه. نشستم پشت ماشینو حرکت کردم. کلیدو با زحمت زیاد تو در چرخوندمو سریع بردمش تو اطاقو رو تخت درازش کردم. يه لیوان عرق نعنا درست کردم دوباره اومدم پیشش. آروم آروم دادم بهش. بدجوری عرق کرده بودو به خودش می پیچید. وقتی یه لیوانو کامل بهش خروندم، يکم کمرشو ماساژ دادم. مانتوشو در آوردمو دمر خوابوندمش. مثل اينکه اينقدر دلدرد بهش فشار آورده بود که از درد خوابش برد.

پایان قسمت سوم.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#5 | Posted: 17 Aug 2010 12:17
قسمت چهارم

حدود 1 ساعتی گذشته بود که به هوش اومد. نزدیکای نيمه شب بودو من طبق معمول تمام پرده ها رو کشيده بودم، چراغا هم خاموش بود. حتی مبایلمو هم انداخته بودم تو کشو که نور بدنش تاريکی رو به هم نزنه. داشتم سيگار ميکشيدم که حس کردم نگین به هوش اومده و نشسته رو تخت اما چيزی جز یه سایه کمرنگ نمیدیدم. یهویی نگین جيغ کشيد، تمام حسو حال من پريد. چنان از جيغش شکه شده بودم که نفهميدم چی شد، فقط چراغو روشن کردم ديدم گوشه ديوار کِز کرده، همینجور که روش به منه دستاشو مشت کرده. اما چون چراغو روشن کردم به خاطر نور زیاد لامپ نميتونست ببينه و چشماش بسته بود. چشمای منم به خاطر اینکه یهو لامپو روشن کرده بودم بدجوری اذيت ميشد اما از ترس اينکه نگین طوریش شده باشه به هر زحمتی که بود چشمامو باز نگه داشتم. رفتم کنارش بازو هاشو گرفتم
من_ نگین، نــگین، چی شد؟ نترس عزيزم، من اينجام، چی شده؟ چرا الکی جيغ ميزنی؟ خواب بد ديدی؟
با چشمای نيمه بازش داشت با چهره ای نگران نگام ميکرد، آثار ترس کاملاً از چهره اش معلوم بود. خواستم بلندش کنم ببرم صورتشو آب بزنم اما ديدم خشک شده چسبیده به تخت. دویدم رفتم يه لیوان آب آوردم یکمشو ريختم روی صورتش یهویی انگار از شُک در اومد باشه با ترسو تعجب منو نگاه کرد. منم موقعیتو مناسب ندیدم که بخوام پاپیچش بشم، نشستم کنارشو کم کم درازش کردم رو تخت. همینجور که سرش روی پاهام بودو داشتم سرشو نوازش ميکردم، چند دقيقه بعد با دستش دست منو گرفت.
من_ عزيز بهتری؟
با تکون دادن سرش جواب مثبت داد
من_ نزديک بود منو بکشی با اون جیغت
سرشو از پام بلند کردو کنارم نشست، ديدم نیشش بازه
من_ بچه پرو به تو ميگن ديگه! جيغ زدی زحله منو ترکوندی حالا هم نیشت بازه؟
خنده اش بيشتر شد، منم از قصد سر به سرش ميذاشتم که حالش بهترو بهتر بشه. خلاصه بعده چند دقيقه همینجور که شونه هاشو از بالا گرفته بودم پشتش به سمتِ آشپزخونه حرکت کرديم که صورتشو آب بزنه. صورتشو که آب زد سریع دویدم يه حوله براش آوردمو خودم صورتشو خشک کردم. رفتیم سمت مبل ها که تو هال بودن. نشست رو مبلو به من نگاه میکرد، منم ساکت بودمو واسه خودم تو تفکراتم غرق بودم.
نگین_ فرهاد نمیخوای بپرسی برای چی جیغ زدم؟
من_یهو یادم اومد گفتم آره بگو ببینم چی شد؟
نگین_ بعد از اينکه از خواب بيدار شدم يکم اينور اونورو نگاه کردم همه جا تاریک بود، فکر کردم خونه خودمم اما یکم که گذشت یادم اومد پیش تو بودمو دلدرد داشتم، کم کم تاریکی یکم از بین رفتو روی صندلی یه سایه کمرنگی از یه چیزی مثل غول دیدم با یه نقطه قرمز(منظورش سیگارم بود) منم ترسيدم جيغ زدم فکر کردم دزد یا جنی چیزی هستش.
من_يکم با تعجب نگاش کردم گفتم دستت درست، دزد و جن نبوديم که اونا رو هم بهم نسبت دادی.
يه سیگار ديگه روشن کردمو نگاش ميکردم. چشمم به ساعت افتاد
من_ نگین ساعت نزديکِ ۱ شبه نگرانت نمی شن؟
نگین_ نه بابا کسی کاری به کارم نداره، عليرضا هم مثل قبلنا زياد بهم تلفن نمی زنه
من_ خب اگه منم جاش بودم با اون خانمای خوشگل مشگل هوایی ميشدم ديگه
نگین_ اخماشو تو هم کشيد گفت غلط کرده، فرهاد از اين حرفا نزن ناراحت میشما
من_ بابا شوخی کردم، سینمو دادم جلو يه ابروم هم بالا، با لهجه لاتی گفتم اگه قدم چَپکی برداره پاهاشو میشکونم، تا منو داری غم نخور عزيز
یکم سکوت کرد چیزی نگفت اما حس میکردم نگران شده، بالاخره طاقت نیاورد مبایلشو در آورد به عليرضا زنگ زد منم هر هر میخندیدم که چقدر اين دخترها دنيای کوچيکی دارن. چند دقیقه ای باهم سلام احوال کردنو نگین گفت من امشب خونه شقایق اينا میمونم ظهر که رفتم خونه بهت میزنگم. تلفن که تموم شد یکم نگاش کردم
من_ رفيق خوشگلتر از شقايق نداشتی به من نسبت بدی با اون قيافه درپیتش؟ هر وقت می بينمش ياد حلبی لِه شده ميفتم
نگین_ دلتم بخواد
من_ ۱۰۰ سال سياه، پولم بده بهش دست نميزن
نگین_ همینجور که میخندید گفت آدم نمیشی
من_ شنیدم به علی گفتی شب اينجا میخوابی! خوب خودتو تِلِپ میکنیا، حداقل يه اجازه از من بگیر ببين موافقم يا مخالف.
حس کردم ریدم به سر تا پاش
نگین_ اگه خیلی ناراحتی برم
من_ برام فرق نداره ميخوای بمون نميخوای نمون(البته فقط داشتم اذيتش ميکردم اما قیافم خيلی جدی و ریلکس نشون ميداد)
نگین_همینطور که میرفت تا مانتوشو برداره گفت خيلی خوش گذشت، من ميرم اينجوری بيشتر راحتم
داشت ميرفت سمتِ در از پشت محکم بغلش کردم، سفت چسبیده بودمش يکم تقلا کرد
نگین_ ولم کن
منم همينجوری چسبیده بودمش، زير دستم مثل يه عروسک بود. کشوندمش آوردم جلو آينه همينجوری از پشت بغلش کرده بودم. تو آینه نگاش میکردم اخماشو تو هم کشیده بود یکم منو نگاه کرد، سرشو برد یه طرف دیگه که مثلاً نمیخوام ببینمت، سرمو آوردم پایینتر گذاشتم رو شونش چسبوندم به سرش، همینجوری تو آينه بهش نگاه ميکردم چیکو با باسن نگین تماس داشت
من_ فکر کردی من ميذارم يه فرشته به اين خشگلی اين وقت شب از پيشم بره؟ همینجور که آروم تکونش میدادم تکرار کردم نه تو واقعاً فکر کردی من ميذارم از دست من فرار کنی بری؟
سرشو برگردوند تو آینه به من نگاه کرد منم یه لبخند ملیح زدم. يکم سرشو با عشوه تکون داد
نگین_ آخ تو اگه اين زبونو نداشتی چی کار ميکردی؟
همینجوری تو آينه تو چشمای سبزش غرق شده بودم
نگین_ چيه حالا تا صبح ميخوای منو اينجا له کنی؟
من_با خنده گفتم نه
وقتی داشتم ولش ميکردم يه ماچِ آبدار از لپش کردمو رفتم سمتِ آشپزخونه، تجربه بهم ميگفت تحريک شده. يکم واسه خودم تو آشپزخونه چرخیدم يه چندتا ميوه آوردم بيرون چیندم تو ظرف و بردم تو هال، نشسته بود رو مبل داشت با ماهواره ور ميرفت. نشستم رو مبل کناری و همينجوری واسه خودم فکر میکردمو روی مبل اينور اونور ميشدم. يه موز برداشتو شروع کرد پوست کندن. کم کم نگاه های شیطانی من داشت شروع ميشد. محوِِ بدنش شده بودم، فوق العاده بود. يه تاپ چسبون نيم تنه سبز روشن تنش بود که يه کمی از چاکِ سینه هاش معلوم بود که با چشمای سبز رنگش سِت شده بود. بدنه سفیدش توجه آدمو از همه چی دور میکردو دلت ميخواست مدتها نگاش کنی، مخصوصاً با اون شلوار چسبونه سفیدی که رونای نسبتأ درشته پاش، توش خودنمایی ميکرد. چیکو يکم احساس ناراحتی ميکرد، ميدونستم نگين متوجه شده که دارم با نگاهم میخورمش اما مثلاً منو خر گير آورده بود سرش پائين بود و با لبخندی که به لب داشت موز رو پوست میکند
من_ نگين تو نميخوای پير بشی؟
نگین_يه نگاه فیلسوفانه با همون لبخندی که به لبش بود به من کردو گفت يعنی چی؟
من_ الان ۳ ساله که میشناسنت هر روز خوشگلترو دلبر از تر از ديروز ميشی. به عليرضا حسودیم ميشه تو رو واسه هميشه داره
نگین_ مگه قراره تو برای هميشه با ما نباشی؟
من_ ای بابا، توی زندگی من هيچی جز غمو اندوه و حسرت پايدار نبود.
نگاهمو بردم سمتِ تلوزیون و به کلیپ تصویری که داشت پخش میشد توجه کردم، يه آهنگِ ايرانی بود از اين بچه سوسولی ها که حالم ازشون بهم ميخوره. کنترلو گرفتم بردم رو کانال ONIYX، اون موقع ها اون وقت شب ميدونستم متال نشون ميده. داشتم کلیپو ميديدَم که نگين از رو مبل پاشد میزو کشيد جلوی من بعد هم نشست روبروی من رو ميز. نگاش کردم
من_ جا قهطیه ديگه!!؟
نگین_ به جای غُرغُر کردن بيا موز بخور حالت جا بياد
من_ بابا مرامتو عشقه
خواستم موز رو بردارم زد رو دستم، با تعجب نگاش کردم يه تیکه موز برداشت با دست خودش آورد جلو دهنم
نگین_ بخورش
منم دهنمو باز کردم گذاشت دهنم. مزه شيرين موز بدجوری هواییم کرده بود. آخرين تيکه ی موز رو هم که گذاشت دهنم، صورتشو آورد جلو رو لبمو يه بوس کرد. بدجوری داغ شده بود. بلندش کردم جای خودم نشوندمشو رفتم رو ميز جای اون نشستم، يه موز برداشتمو پوست کندم اما قسمتش نکردم، بردم جلوی دهنش
من_ بخور. خواست از دستم بگيره گفتم نـــه، دستا پائين
دهنشو باز کرد منم يکم موز رو بردم جلو یه گاز ازش گرفتو آروم آروم تا تهشو خُرد. تیکه آخر موز رو که گذاشتم دهنش صورتشو کشیدم جلو يه بوس از لبش کردمو نگاهش کردم. از شهوت زياد چشمامون خماره خمار شده بود. يه دستشو آوردم جلوی صورتم، روی دستشو بوسیدمو دستشو تو دستم نگه داشتم. با اونیکی دستش دست منو گرفت، منو کشيد طرف خودش، صورتمون خيلی بهم نزديک بود. چند ثانیه فقط تو چشمای هم خیره بودیم، به لبای نگین نگاه کردم، دیدم داره با دندوناش گازشون میگیره. صورتمو بردم جلوتر زیر گوششو آروم بوسیدمو یکم خیس کردم دوباره اومدم جلو صورتش، دیگه نگین طاقت نیاورد، دستاشو گذاشت پشت سرمو لبشو گذاشت رو لبم. همونطور که لبمو میبوسید محکم منو به صورتش فشار میداد. وقتی از هم جدا شديم ديگه هيچی حالیم نبود، لبش چنان نرمو گرم بود که فقط ميخواستم بخورمشون. کشیدمش رو مبل کناری که ۳ نفره بود، من زير دراز کشيدم اونم درازش کردم رو خودم. همينجوری لبای همديگه رو میخوردیم. دستمو بردم پشت کمرش، همینجور که کمرشو ميمالوندم به خودم فشارش ميدادم. تمام تنم از گرمایِ اون داغ شده بود. همونطور که دستام پشت کمرش بازی میکرد، دستامو از زيرِ لباسش بردم تو و آروم کمرشو ميمالوندم. زبونمو کشيده بود تو دهنشو میمکید. چشمای من بسته بودو آروم کمرشو ميمالوندم. صورتشو از صورتم جدا کردو تو چشمای خماره من نگاه ميکرد. پائين لباسشو گرفتمو کشيدم سمتِ بالا، با همکاری خودش لباسشو در آوردم. اونم لباس منو در آورد. دوباره رو تنم دراز کشیدو لبامون بهم قفل شد. زبونش تو دهن من بودو پشت دندونامو لمس ميکرد منم زبونشو ميک ميزدم. بندِ سوتین سبزش که با لباسش ست بودو باز کردم اونم از تنش در آوردم، وقتی سینه هاش روی تنم قرار گرفت، مثل 2 تیکه آتيش داغ بود. طاقت نياوردم کشیدمش بالا طوری که سینه هاش جلوی دهنم باشه. اونم دستاشو پایه کرده بود به کناره های مبل و خودشو بالا نگه داشته بود. سینه هاشو بوسیدمو شروع کردم دوره نوکشو ليسيدن. يکم که خيس شد حس کردم حالا ميشه قشنگ سینه هاشو خورد. نوکش رو ميذاشتم تو دهنمو می مکیدم.همینجور که سینه هاشو گاز های کوچيک ميزدم با لبم پوستشو ميمالوندم. گاهی هم دهنمو میبردم زيرِ گوششو میخوردم که بدجوری صداش در میومد. دوباره برگشتم سر سینه هاش اینبار اون یکی رو خوردم. نوکش کاملاً سفت شده بود. همینجور که نوک سینه هاشو میمکیدم از پشت دستامو روی باسنش میکشیدمو چنگ میزدمشون. از پشت دستامو از رو شلوار رسوندم به پائين کسشو شروع کردم مالوندن. ديگه کاملاً صدای نگين دراومده بود و آه و ناله ميکرد. يکم که گذشت خودشو کشيد پایینو دیوونه وار لبمو با نهايتِ قدرت ميخورد. اصلاً رو زمين نبود حالش خرابِ خراب بود. چرخوندمش زيرِ خودمو شلوارشو در آوردم. از ديدن شُرت خیسش که اونم مثل لباسو کرستش، سبز بود خنده به لبم نشست. هميشه تو لباس پوشيدن سلیقه زيادی به خرج ميداد. کمتر زنی رو ديدم که شرتو کرستش با هم ست باشه. سرمو گذاشتم رو کسش از رو شرت يکم تکون دادم که آهو نالش رفت هوا، شرتشم از پاش در آوردم. با ديدن کس خیس ورم کرده اش که حدود ۱ سال ميشد نديده بودمش چیکو داشت خودشو میکشت. شلوارمو کشيدم پائين چیکو رو آزاد کردم. پاهاشو از مبل آوردم پائين خودم هم رفتم بین پاهاشو شروع کردم کسشو براش خوردن. زبونمو مثل عادتم از پائين به بالا ميکشيدم، ناله های شهوانی نگين منو بيشتر تحريک ميکرد. بوي کسش هوشو از سرم برده بود. لبه های کسشو از هم باز کردمو کلیتوریسشو تحريک کرد زبونمو دورش حرکت ميدادم. پاهاشو به صورتم فشار ميداد مجبور شدم دستامو از کسش جدا کنمو دوباره پاهاشو باز کنم. خودش فهميد نبايد پاهاشو جمع کُنه، منم دوباره مشغول شدم لبه های کسشو باز کردمو زبونمو فرستادم تو. هربار که میکردم تو يه نفس عميق ميکشيد پشت بندش هم يه آه خفیف. حسابی خيس شده بود. کل لبه های کسشو کلیتوریسشو کشيدم تو دهنمو محکم مکیدم، چنان آهی کشيد که...
دوباره شروع کردم براش خوردن. انگشت يکی از دستامو با ترشحات کسش خیس کردمو سینشو همزمان با خوردنِ کسش مالوندم. دوباره مثل سری پیش لبه های کسشو مکیدمو محکم فشار دادم، لرزش سر تا پاشو گرفته بود ميدونستم الان ارضا ميشه واسه همون محکم زبونمو کردم تو کسشو با همون دست خیسم کلیتوریشو لرزوندم، به چند ثانيه نکشيد که با شدت لرزیدو ارضا شد. خيلی آب از کسش اومد واقعاً شهوتش زياد بود. ديدم بیحال ولو شده رو مبل، پاهاشو که از مبل آویزون بودو آوردم بالا و درازش کردم رو مبل که سر حال بشه. خودم هم کنار مبل نشستم رو زمينو نوازشش ميکردم. به چیکو نگاه کردم ديدم از ناله های شهوانی نگين پيش آبه خودم هم اومد بود. يکم گذشت نگين سر حال اومد
نگین_ هنوزم هيچ کس مثل تو برام نميشه
يه لبخند رو لبم نشست یه چشمک براش زدم، منو کشيد رو خودش. همون جور که يکم داشت لبمو بوس ميکرد از زير چیکو رو گرفت دستش بیهوا چشمامو بستمو لبمو گاز گرفتم. منو دراز کرد رو مبل يکم چیکو رو با دست ماليد، بعدش سرشو آروم گذاشت دهنشو يکم ميک زد. بعدشم کم کم همشو کرد تو دهنش انتهای گلوشو حس ميکردم، میدونستم داره اذیت میشه اما چون ميدونست من عاشق اين کارا هستم بخاطر من اینکارا رو ميکرد. وقتی ميخواست چیکو رو از دهنش بياره بيرون جوری ميک ميزد که پوستم ميخواست کنده بشه اما واقعاً حال ميداد. تو اين ۱ سالی که رفته بود قاطی مرغا خيلی حرفه ای تر شده بود. زبونشو دور سر چیکو میچرخوند، منم آهو ناله ميکردم. با ناخوناش آروم میکشید به خایه هام. زیر دستش ميلرزيدم گرمایِ دهنش بدجوری تحریکم کرده بود
من_ نگين دارم ميام
خواستم سرشو بلند کنم اما نذاشتو محکم چیکو رو کرد دهنشو موقع آوردن بيرون محکم ميک میزدو از زير خایه هامو میمالوند. ديگه نتونستم خودمو نگه دارم، تو دهنش خالی کردم. اينقدر آبم اومد که از گوشه لبش ريخت بيرون. وقتی آبمو خورد بقیه اش رو که روی چیکو بود با دستش میمالید به چیکو، واقعا لذت داشت. اکثر افراد وقتی طرف ارضا شد ديگه باهاش کاری ندارند اما همانطور که زنا احتياج دارند بعد از ارضا شدن طرفشون ادامه بده و يه کمی نوازششون کُنه و کارهای ديگه همینجور مردها هم احتياج دارند و نگين اينو خوب ميدونست. يکم که چیکو رو مالش داد
من_ عالی بود بسه
پاشد رفت دستو صورتشو آب زدو اومد. نشست روی مبل کناری به سینه هاش نگاه کردم هنوز سربالا مونده بود با نوک صورتی، باسن گردو تاقچَش بخاطر کمرِ باریکش خيلی خودنمایی ميکرد. يه نیشخند زدمو رفتم سروقتش. زيرِ گوششو ليس میزدم کم کم رفتم رو سینش. همونجور که سینشو میخوردم يکی از انگشتامو کردم تو کسشو شروع کردم به لرزوندنش که آه و نالش باز در اومد. با صدای نفسای شهوانی نگين چیکو دوباره قد علم کرد. يکم پاهاشو کشيدم جلو سر چیکو رو گذاشتم رو کسش آروم بازی ميدادم. چشماشو بسته بودو آه ميکشيد،
نگین_ فرهاد بکن تو، اينجوری نکن
اما من ول کُن نبودم سادیسمم خالی نمی شد
نگین_ بلند گفت دِه بهت ميگم بکن تـــوش
منم آروم کردم تو
نگین_ يه آه کشیدو گفت خوبه حالا شروع کن
منم آروم آروم تلمبه ميزدم. هنوز کسش داغو تنگ بود. تا ته ميکردم تو و کامل ميکشيدم بيرون دوباره تا ته ميکردم تو، کم کم سرعتم بيشتر شد. اينقدر تند تلمبه ميزدم که کلِ تنم عرق کرده بود، نگين هم جيغ ميزد اما من ول کُن نبودم. پاهاشو دوره تنم حلقه کرد منم خم شدم روش دستامو گذاشتم بالای مبلو محکمتر تلمبه ميزدم. ناخوناشو فرو کرد تو پهلوهای من. چشماشو بسته بودو جيغ ميکشيد باز لرزش ارگاسمو تو بدنش حس کردم، چند تا تلمبه که زدم آبش اومدو يه آه بلند کشیدو نخوناشو از پهلوم کشید بیرون. همینجور که تلمبه میزدمو داشتم از گرمایِ بيش از حد کسش ارضا ميشدم، به پهلوهام نگاه کردم، بدجوری میسوخت يه کمی هم ازش خون اومده بود. چیکو رو از کسش در آوردم یهویی تا ته کردم تو، يکی دو بار هم عقب جلو کردم، داشتم ارضا میشدم، تا کشيدم بيرون خالی شدم همه آبم ريخت رو گردنشو سینش، ولو شدم کنارش. چند دقيقه بعد پاشدم رفتم وان رو ردیف کردم اومدم نگين رو که عين مرده ها رو مبل ولو بود بلند کردم بردم تو وان خوابوندم خودم هم جلوش تو وان نشستم. يکم که گذشت چشماشو کامل باز کردو يه نیشخند زدو باز سرش افتاد رو شونش. نیشه منم باز بود
من_ چی شد، مُردی؟
نگین_ خيلی وقت بود سکس به اين سختی نکرده بودم عليرضا نمی تونه اينقدر دووم بیاره و محکم بکنه
من_ اگه بياری يه بار خودم بکنمش درست ميشه
نگین_ همینجوری که آروم میخندید با همون صدای بیحالش گفت آره همين مونده که اونم خرابش کنی
چيزی نگفتمو يکم پهلومو ماساژ دادم، بدجور میسوخت
من_ نگاه کن چیکارم کردی وحشی!!! خُله جای ديگه نبود ناخوناتو بکنی توش؟ اونهمه مبل، اين پهلوی من چرا آخه؟
نگین_ باور کن نمیفهمیدم دارم چی کار ميکنم، ببخشيد
من_ همینجور که سرمو تکون میدادم گفتم آدم نميشی
چند دقیقه چیزی نگفتیمو ساکت بودیم تا این که
من_ نگين جداً سکس چطور بود؟ خوب بود يا نه؟
نگین_ واقعاً خشن بود. اما با همه سختیش خيلی حال داد، احساس کردم از ته جونم ارضا شدم

پایان قسمت چهارم.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#6 | Posted: 17 Aug 2010 12:19
سرنوشت شوم (قسمت پنجم).

خلاصه خودمونو ترو تميز کردیمو از حموم اومدیم بیرونو تا صبح، لخت تو بغلِ هم خوابيديم. صبح که پاشدم ديدم نگين هنوز خوابه، بیدارش نکردم رفتم بساط صبحونه رو آماده کردم، داشتم سفره رو ردیف میکردم که دیدم نگین بیدار شد. با همون حالته خواب آلود، همونجور که چشماشو میمالید از تخت بلند شد
نگین_ صبح بخير
من_ يه چشمک بهش زدم گفتم برو صورتتو آب بزن کله پا نشی
صبحونه رو با هم خورديمو يه کمی نشستيم واسه خودمون درو دیوارو نگاه کردیم، ساعت نزدیکای 8 بود
من_ نگين من بايد برم استخر
نگین_ من میرسونمت بعدشم خودم از اونور ميرم خونه خودم
از درِ خونه زديم بيرون، هر دو با همون لباسای ديروز. رسیدیم دم استخر، خواستم ازش خداحافظی کنم که
نگین_ فريد هنوز اينجا کار ميکنه؟
من_ آره چطور؟
نگین_ خیلی وقته ندیدمش بیام يه سلامی بهش بکنم
با هم رفتيم تو، سمانه تا ما رو با هم ديد يه لبخند زدو سلام کرد. منم يکم بهتر از گذشته ها جواب سلامشو دادم، رفتيم تو ديديم فريد داره لباسشو عوض ميکنه. ما رو که دید اومدو يه سلام علیکی با نگين کرد
فرید_ با خنده گفت خوبه ديگه شما دو تا وِل کُنه هم نمی شيد
من_ منم پرو بازیم گل کرد گفتم، اَی گفتی فريد، منم هی بهش ميگم بابا ازت خسته شدم، برو پی زندگی خودت بذار من یه نفس راحت بکشم، اين نگين بی خیال من نميشه
نگين هم يکم با تعجب نگام میکرد
نگین_ باشه به موقعش به حسابت ميرسم
من_ فريد مردشورِتو ببرن همه چی تقصير تو ديگه، همش مايه دردِ سر ميشی، نگين جون غلط کردم. مگه خلو چل شدم که ولت کنم
خلاصه تیکه باره هم میکردیمو میخندیدیم که بچه ها اومدن
نگين_ بهتره من دیگه برم
خداحافظی کردو یواشکی رو لبمو بوسیدو رفت
فريد_ خُله تو آدم نميشی!
من_ چطور
فرید_ حلقه دستش بود، به اين بنده خدا هم رحم نميکنی؟
من_ بابا یهویی شد اصلاً قصدی نداشتيم. ديشب پيش من بود حالش بد شد بردمش خونه، ديگه نفهميديم چی شد رفتيم تو بغلِ هم
يه نيشخند زدو گفت خودتیو رفت پيش بچه ها. منم رفتم لباسمو عوض کردمو رفتم پیششون، احساس ميکردم يکم حالم بهتره. خلاصه با بچه ها گفتیمو خندیدیمو تمرینو شروع کرديم. آخرِ تمرين باز ۱۰ دقيقه وقت آزاد به بچه ها داديم که تو آب واسه خودشون بچرخنو طبق معمول روزای پیش به سؤالات مادر پدرشون جواب بديم. ديدم مادرِ نيما، همونی که کارتشو داده بود بهم، زيرِ چشمی منو نگاه ميکنه. با خودم گفتم شیطونه ميگه برم از تیغه چیکو بگذرونمش که ديگه اينجوری به پسرا نگاه نکنه ها. تحويلش نگرفتمو رومو کردم یه وره ديگه. لب استخر واستاده بودم بچّه ها رو که واسه خودشون مشغول بودن نگاه ميکردم که خودش اومد
مادر نیما_ سلام، بنظر خيلی حالت بهتر شده امروز!
من_ سلام، آره یکم بهترم
مادر نیما_ خوشحالم که بهتر شدی
من_ واسه جناب علی که خوب نشد، مطبت خالی میمونه
مادر نیما_ غصه منو نخور، وضعيت پیشرفت نيما چطوره؟
من_ همونجور که خودت داری میبینیش خيلی بهتر شده اما اگه بتونه روزای دیگه هفته رو هم شنا کُنه بيشتر مسلط ميشه. مثلاً اون روزای دیگه رو ببریدش يه استخر ديگه يا همينجا به عنوانِ تفریحی بياد يا چمیدونم اگه ساختمونتون استخر داره اونجا تمرين کُنه
سرشو به حالت اينکه نظرش مساعده بالا پائين میکردو گوش ميکرد. يکم براش نطق کردم
من_ بچه ها دارن ميرن لباس بپوشن با اجازه من به کارام بررسم
خداحافظی کردو رفت
فريد_ يه چشمک زدو گفت سوجه جديد مبارک
من_ خفه بابا، سوجه جديد کدومه. من حوصله خودمم ندارم دنباله این کارا هم نيستم
فرید_ آخ بميرم برات که اصلاً هم از اینکارا نميکنی. خوبه حوصله نداری اينجوری هستی، اگه داشتی ديگه واویلا احتمالاً به منم تجاوز ميکردی
من_ با خنده گفتم ديونهِ
يکم از اينور اونور حرف زديم يه سيگار روشن کردمو مشغول شدم تا بچه های سانس بعدی اومدنو منم باهاشون مثل هر سری رفتم تو آب که تمرين کنم. بچه ها هم بخاطر اينکه حال من سر جاش بود حسابی خوش میگذروندنو باهام شوخی میکردن. خلاصه اون سانس هم تموم شدو لباسامونو عوض کرديم. موقع رفتن فريد منو تا یه جایی رسوند، تو راه چیز خاصی به هم نگفتیم، نزدیکای خونه بودیم که
من_ میخوام بقیه راه رو يکم قدم بزنم
آروم آروم به سمتِ خونه رفتم. تو راه حواسم پيش نگار بود که بالاخره باهاش چی کار کنم. چند باری خواستم سر خودمو گول بزنمو راضی شم که باهاش يه رابطه رو شروع کنم اما هر جور که فکر ميکردم نمیتونستم خودمو راضی کنم. گفتم گوره باباش بالاخره یه طوری ميشه ديگه، فعلاً برو تو خونه یه چیز درست کن که از گشنگی نمیری. کلید انداختم رفتم تو، هوای تو خونه خنک تر از بيرون بود يه لحظه کيف کردم. کولرو زدمو ولو شدم رو مبل. همینجور که نشسته بودم همه لباسامو در آوردمو لخت شدم، پاشدم به سرو صورتم آب زدم یخچالو نگاه کردم ديدم باز غذا آماده ندارم حوصله آشپزی هم نداشتم يکم ميوه با سالاد قاطی کردمو خوردم. بعدشم پاشدم رفتم حموم تو وان دراز کشيدمو خوابم برد. نميدونم چقدر خوابيده بودمو کی خوابم برده بود. پاشدم خودمو خشک کردم، اومدم تو هال به مبايل که silent کرده بودم نگاه کردم، از کسی خبری نبود. دوباره گذاشتمش رو میزو تلوزیونو روشن کردم، کانال ۴ داشت الاهه قمشه ای نشون ميداد. اونجا کانالو نگه داشتمو شروع کردم مرتب کردن خونه. خونه که مرتب شد چشمم به ساعت افتاد، تقريباً نزدیکای ۵ بود. ديدم هيچ کاری ندارم که انجام بدم، به ذهنم خورد یکم کتاب بخونم. واسه خودم يه سری از کتابای اُشو رو ريخته بودم زمين دوره خودمو مشغول بودم. حدود ساعت ۷ مبايل زنگ خورد. حدس زدم باید نگار باشه چون منتظرِ تلفنِ کسی نبودم. Answer رو زدم
من_ الو
نگار_ سلام خوشگلم
من_ به به سلام نگار خانم. از اين طرفا؟
نگار_ ديدم تو که مارو تحويل نمیگیری این بود که خودم زنگ زدم
من_ کارت درسته. حالت چطوره؟
نگار_ خوبم تو چطوری؟ انگار امروز شنگولی؟
من_ آره، ای بدک نيستم
نگار_ دورو برت ساکته، خونه ای؟
من_ آره، طبق معمول
نگار_ من با پريسا بيرون بودم رفتيم يکم خريد کردیم، الان نزديکِ خونهِ تو هستم. ميام دنبالت باهم بريم بيرون
من_ نه عزيز حوصله غير خودمونو ندارم. ميخوای برو رفیقتو برسون تا یه جایی بعدش همديگه رو ميبينم
نگار_ يکم فکر کرد گفت باشه. تو حاضر باش میام دنبالت سر راه پريسا هم ميرسونيم
قبول کردمو قطع کردم
با خودم گفتم جنگ شروع شد. رفتم سروقت کمد يه تيپِ اسپرت زدم، يه تیشرت آبی روشن با شلوار پاچه گشاد لی پوشیدمو رفتم دم در واستادم که برسه. يه سيگار روشن کردمو واسه خودم به اينور اونور نگاه میکردمو فکر ميکردم که چطوری باهاش صحبت کنم. خلاصه چند دقیقه بعد جلو پام ترمز زد. يکم داخل ماشینو نگاه کردم نگار با همون عینک محشرش دیده میشد، پريسا هم نشسته بود کنارش، پریسا پیاده شد که من بشینم جلو، شونش رو گرفتم
من_ نه بشين جلو، من ميخوام عقب بشینم راحت باشم
يه لبخند زد نشست سر جاش، منم نشستم پشت. نگار برگشت يکم حال احوال کردیمو حرکت کرد. ضبط ماشين گوشامو داشت کر ميکرد، يه آهنگِ ايرانی بود. منم که کلاً به غیر از یاور، هيچی ايرانی گوش نمی دم کنترلو از جلو برداشتمو صدا رو آوردم پائين
من_ چيز ديگه نداری؟ سی دی متالی که برات زدم کو؟
نگار_ فرهاد کوتا بيا پريسا متال گوش نمی کنه، بذار دم خونه اش که رسوندمش بعدش متالو بذار
من_ راست ميگه پريسا؟
پریسا_ برگشت نگام کرد گفت خب آره زياد دوست ندارم
من_ با تعجب نگاش کردم گفتم به اين خوبی چرا زياد خوشت نمياد؟! از اين ايرانيا که چرتو پرت ميگن که بهتره
چيزی نگفت يکم نگاش کردم يه چشمک زدم، شیطونه درونم ميگفت بگو فقط بخاطر تو اين آهنگو عوض نمی کنم خوشگله، اما منطق ميگفت از حسرتو جنگ با نگار بترسو خفه خون بگير. خلاصه يه چشمک بهش زدمو گفتم موردی نيست تحمل ميکنم. نگار تو آينه نگام کردو يه چشمک برام زد. بعد از چند دقيقه رسيديم دم خونه پريسا اينا، پریسا داشت پیاده میشد
من_ مهمون نميخوای؟
تعارف کرد بريم داخل گفتم نه بابا شوخی کردم، خوشحال شدم ديدمت. با نگار رو بوسی کردو رفت سمتِ خونش. وقتی پريسا رفت تو، تازه نگار اومد طرفم
نگار_ خوشگل من چطوره؟
من_ يه ابرومو انداختم بالا گفتم ای ناقلا ادای منو در نیار. باز جلو آينه واستادی؟
خندیدو گفت دلم می خواد حرف دلمو بهت بزنم
من_ its up to you (به عهده خودته ميخوای بزن نميخوای نزن)
نگار_ بيا تو رانندگی کن
من_ حسش نيست خودت بشين پشت فرمون
سی دی متالو گذاشتم تو دستگاه يه کلیپ از children of bodom بود. ماشینو روشن کردو صدای take offتوی خیابون پیچید
من_ هوو چه خبرته؟ مگه سر آوردی اينجوری ميری؟
نگار_ تو ديوونهِ که بغلم ميشينی رفتارت به منم سرايت ميکنه اينجوری ميشم
من_ سرعتو کم کن یکی رو زير ميگيری خر بیارو باقالی بار کن
نگار_ همینجور که سرعتو آروم میکرد گفت پس سی دی رو عوض کن که دوباره اينجوری نشم
منم سی دی رو در آوردمو select از یاور گذاشتم تو ضبط. خلاصه دم پاساژ شهریار نگه داشت، يه پاساژ ۳ طبقه بزرگه
من_ مگه نگفتی با پريسا اومده بودی خريد؟ بازم میخوای چیزی بخری؟
نگار_ آخه من چيزی نخریدم، گفتم با تو بيام که با سلیقه تو بگيرم
يکم فيلسوفانه نگاش کردم گفتم بريم، خدا بخير کُنه. دستامو کرده بودم تو جیبه شلوارمو به جلو خيره بودم که دست نگار رو روی دست خودم حس کردم که داشت سعی ميکرد دستامو از شلوار در بياره بگيره دستش
من_ نگار!!!؟
نگار_ هيس
دستامو گرفت تو دستش، با اينکه بدم نمی اومد دستم تو دستای گرمش باشه اما از اينکه بخواد فکر کُنه من جوابم در مورد پیشنهاد دوستی باهاش مثبته دوباره دستامو از دستش در آوردم. بدجوری خورد تو پرش ، دلم براش سوخت
من_ اگه دوست داری دستتو بنداز رو دستم (از فاصله ای که بين دستم و بدنم ايجاد شده بود)
اونم همینکار رو کردو دوش به دوشِ هم رفتيم تو. پاساژ نسبتاً شلوغ بود، منم فقط به خاطره دل نگار زِده حال بهش نزدمو رفتم تو، کلاً از جاهای اينجوری شلوغ خوشم نمياد. خلاصه مشغولِ نگاه کردن پاساژها بوديمو لباسا رو با هم ارزيابی ميکرديم. نگار هی به من لباس نشون میداد، منم از هر ۱۰۰ تا که نشون ميداد از ۹۹ تاش ايراد ميگرفتم. همینجوری مغازه ها رو بررسی میکردیم که يه لباس یه سره بلند قرمزِ حریر بدون آستين با یقه نسبتأ باز با کمرِ باريک به چشمم خورد، یه جورایی تحریکم کرد. يکم نگاش کردمو تو ذهنم نگارو توی اون تصور کردم، بنظرم بد نمی اومد
من_ نگار نظرت درباره این چیه؟
نگار_يکم نگاش کرد گفت قشنگه
من_ بريم تو يه امتحانی بکنش
رفت تو اتاق پرو، تا موقعی که منو صدا کنه، یکم سواستفاده کردمو با فروشنده شروع کردم لاس زدن، بی پدر تو چشمام طوری زُل میزد انگار که از قهطی در رفته. خلاصه با فروشنده مشغول بودم که نگار صدام کرد. رفتم سمت اطاق پرو در نیمه باز بود یکم بیشتر بازش کردم، وقتی چشمم بهش افتاد يه لحظه از خودم بيخود شدم. خواستم بپرم لب سرخشو که با لباسش نسبتأ ست ميشد بخورم، اما خودمو کنترل کردم. میزوون اندازه خودش بود انگار برای خودش دوخته شده بود. خودش هم خيلی خوشش اومد بود. خلاصه لباسو گرفتیم (البته بس که من با این فروشنده چونه زدم 20% تخفیف گرفتیم). دوباره اومدیم تو راهرو اصلی، يکم گشتیم
من_ نگار بسه ديگه، یدونه لباس خريدی قیمتش قد ۱۰ تا لباس معمولی بود. نکنه بابای بیچارتو ميخوای ورشکست کنی؟
نگار_ همینجور که خودشو از بغل به من چسبونده بودو راه ميرفتيم يکم خندیدو گفت نه بابا اون ورشکست بشه منم بدبخت میشم، کی می خواد پول به من بده من این همه ولخرجی کنم؟!!
برگشتيم سمتِ ماشين. نشستيم تو ماشین چيزی بهم نگفتیم، يکم به هم نگاه کرديم نزدیکای غروب بود
من_ نمیخوای راه بیفتی؟
نگار_ فرهاد فکراتو کردی؟
تو دلم گفتم وای شروع شد. يکم نگاش کردم
من_ خب خيلی به حرفت فکر کردم اما…
نگار_ اما چی؟
من_ ببين تو هيچ ایرادی نداری، هیچی از خوشگلی کم نداری، اخلاقت هم تا اونجا که من میشناسمت خوبه. منظورم اینه که حتی اگه من نخوام اين رابطه شروع بشه، به اين معنا نيست که تو ايرادی داری، نگار مشکل مثل همیشه خود منم. من نميتونم متعهد باشم. دلم می خواد اما نميشه، از طرفی هنوز آیندم مشخص نيست اصلاً معلوم نيست چی می خواد بشه
نگار_ يه آه کشیدو گفت اينقدر توی پاساژ باهام خوب بودی که حتی فکرشم نمی کردم الان بخوای اينجوری جوابمو بدی
سرمو انداختم پائين، چيزی نداشتم که بهش بگم
نگار_ ميدونی اون لباسو به عشق کی گرفتم؟ به عشق اينکه توی مجلسای مهمونی برای تو بپوشم
لبمو داشتم گاز ميگرفتم، نميدونستم چی بهش بگم يعنی هيچی نداشتم که بگم فقط سرم پائين بود. پاکت سیگار منو برداشت يه دونه از توش برداشت آتيش زدو خيلی عصبی شروع کرد کام گرفتن. نگرانش بودم، از اينکه اينجوری میرنجوندمش خودم بيشتر از اون ناراحت ميشدم. بدجوری کلافه و شرمنده بودم، از ماشين پیاده شدم. به بدنهِ ماشين تکیه دادمو يه سيگار روشن کردم. خدايا چرا با من اينجوری ميکنی؟ چرا همش اين اتفاقا برای من ميفته؟ سؤالاتی بود که تو ذهنم میومدو ميرفت. از زندگی شاکی بودم که با اين همه بدبختی که خودم دارم هميشه افرادِ ديگه که فقط به خودشون فکر ميکنن جلو پام سبز ميشن. يه صدايی از ماشين میومد که بنظرم قبلاً هم شنیده بودمش، آره صدای هق هق نگار بود که داشت جونمو به آتيش ميکشيد. موهای تنم سيخ شده بود، از اينکه اينجوری با دلش بازی کرده بودم خودم پشیمون بودم. دلم ميخواست برم بغلش کنم آرومش کنم، بهش بگم منو ببخش، اما من نميخوام با من بمونی و فنا بشی. اما منطق ميگفت بالاخره بايد عادت کُنه. ياد خودم افتادم موقعی که یکی از کسایی که عاشقش بودم تصمیم گرفته بود از ایران بره، تمام زندگیم شده بود ناله کردن، یاد اون زمان افتادم که از خشم و نفرت از زندگی میترسیدم تنها بمونم که نکنه کاری دسته خودم بدم. هر چی ازش خواستم نره و بمونه قبول نکرد، شبه رفتنش تو فرودگاه کم مونده بود به پاش بیفتم که از ايران نره، ازش خواهش میکردم، از گريه تمام صورتم خيس شده بود، اونم گريه ميکرد اما نموندو رفت، ياد خودم افتادم که بعد از اون ماجرا از ديدن خودم تو آينه هم وحشت داشتم. خورد شده بودم برای باره چندم. از خودم متنفر بودم که داشتم همونکاری رو با نگار میکردم که اون عشق قدیمم با من کرد. دلم نمی خواست نگار بشکنه، با خشم از سيگار کام ميگرفتم که اين چه اخلاقِ مسخره ایه که من دارم. چند دقیقه گذشت ديگه صدای گريه نمی اومد. سیگار منم داشت تموم ميشد، درِ ماشين باز شد. نگار اومد بيرونو داشت منو که پشتم بهش بود نگاه ميکرد، برگشتم طرفش، تمام صورتش خيس بود. پاهام شل شد، حالم از خودم بهم ميخورد که چرا اين بالا رو سرش آوردم. با ناتوانی محض کشون کشون ماشینو دور زدمو جلوش واستادم. بغض گلومو گرفته بود، ميدونستم اگه يه کلمه حرف بزنم گريم در مياد، با همون چشمایی که ميدونستم نگار فهمیده پشتش يه دنيا اشک جمع شده نگاش ميکردم، دوباره حالته صورتش تغيير کرد. بغضش ترکید، سرشو گذاشت رو سينه منو شروع کرد آروم گريه کردن، به دور و برم نگاه کردم. خیابون خلوت بود اما چند نفری با تعجب نگامون ميکردن. مَردم برام مهم نبودن، دلم ميخواست نگار خودشو خالی کُنه. گریش که تموم شد هنوز سرش رو سينه من بود، کمرشو يه کم ماساژ دادم، اما هنوز ساکت بودم. سرشو با دستم از تنم جدا کردمو تو چهره معصومش نگاه کردم، همینجور سرمو به حالت تأسف تکون ميدادم. از بس به خودش فشار آورده بود رنگ صورتش زرد شده بود، نميدونستم بايد چی کار کنم. آروم آروم بردمش اونطرف ماشین سمت صندلی شاگرد. در ماشینو باز کردمو نشوندمش روی صندلی. خودم هم نشستم پشت فرمونو حرکت کردم. آروم آروم ميرفتم. ضبطو روشن کردم، صدای یاور پیچید تو ماشين. صداشو کم کردمو با یاور زمزمه ميکردم. چند دقیقه ای که رفتم به نگار نگاه کردم. ديدم از خستگی بيش حدو اون فشاری که بهش وارد شده بود همونطور که حدس زده بودم، ضعف کرده و خوابش برده. آرزو ميکردم کاش نگار تو ماشين نبودو یه کاری دست خودم ميدادم از اين زندگی مسخره خودمو خلاص ميکردم اما حيف که هميشه يه بهانه ای برای موندن هست. آهنگ تموم شدو آهنگِ بعدی شروع شد، با شنيدن آهنگِ پرنده مهاجر ديگه کنترلم از دستم در رفت، اشکم سرازیر شد. به نگار نگاه کردم ديدم هنوز خوابه، با خيال راحت گريه ميکردم. آروم با یاور ميخوندم و به راه ادامه ميدادم هيچ سعی برای نگه داشتن اشکام هم نمی کردم، واقعاً بهشون احتياج داشتم. آهنگ داشت به وسطای خودش میرسید که نگار بيدار شد. سریع اشکام رو پاک کردم، اما هر خری از چشمای مثل کاسه خون من می فهميد که چه حال زاری دارم. آروم با یاور ميخوندم
ای پرنده مهاجر
ای همه شوق پریدن
خستگی يه کوله باره
روی رخوت تن من
مثل يک پلنگ زخمی
پر وحشته نگاهم
می ميرم اما هنوزم
دنبالِ يه جور پناهنم
آهنگ تموم شد منم به خيابون خيره بودمو حرکت ميکردم. نگاه نگار روم سنگينی ميکرد اما بهش نگاه نمی کردم. گه گاه آبه دماغمو ميکشيدم بالا. رسيدم دم درِ خونشون، نگاش کردم. هر دو تو سکوت غرق بوديم
من_ منو ببخش، مراقب خودت باش
از ماشين پیاده شدمو کشون کشون راه افتادم طرف خونهِ خودم.

پایان قسمت پنجم.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#7 | Posted: 18 Aug 2010 01:07
سرنوشت شوم (قسمت ششم).

کلیدو با هزار زحمت تو در چرخوندم، در باز شد. چشمم به تاریکی خونه افتاد. به اندازه يه ابسیلون احساس بهتری کردم، کشون کشون رفتم تو اطاقم. فقط يادم مياد اينقدر داد زدم که از خستگی خوابم برد. به دورو برم نگاه کردم، توی يه اطاقِ نا آشنا بودم، دورو برمو نگاه کردم يه اتاق پر از عروسکای تیکه تیکه شده بود، تمام اطاق به هم ريخته بود، چشمم به نگار افتاد که داشت پنجره رو باز ميکرد، رفت رو لبه یه پنجره واستادو برگشت منو نگاه کرد، تو چهرش خيره شدم، چشمای قرمزش که ازش اشک میومد توجهمو جلب کرد، يه لحظه فکر کردم چرا رفته اون بالا؟ به ذهنم خورد نکنه بخواد کاری دست خودش بده، بدجوری ترسيدم، گفتم نگار؟ نگار بيا پائين. میوفتی یه چیزیت میشه ها، اما اون فقط گريه ميکرد، دستشو از کناره پنجره آزاد کردو آروم آروم به سمتِ بیرون ساختمون خم شد، گفت هميشه دوسِت داشتم. اينو گفتو خودشو از عقب انداخت پائين، ترسیده بودم، تمام دستو پاهام ميلرزيد، دویدم سمتِ پنجره به پائين خيره شدم نگار بود که به شکل سلیب ميرفت پائين، ارتفاع خيلی زياد بود کم کم تو سايه محو شد، با تموم وجودم داد ميزنم نگاااااااااااااااااااار، نگاااااااااااااااااااااااار، نـــــــــــــــــــه.
از خواب پریدم، همه تخت خيس شده بودو يه کمی بدنم ميلرزيد. بدجوری شکه شده بودم، يکم گذشت تازه فهميدم خواب ميديدَم، چند دقيقه رو تخت نشستم، پاشدم رفتم سمتِ آشپزخونه سرو صورتمو آب زدمو رفتم لب پنجره. بیرونو نگاه میکردم، همه جا تاريک بود. نور کمی که از ماه به زمين میتابید ديده کمی رو به آدم ميداد، صدای برگها رو که بخاطر وزش باد تکون میخوردن میشنیدم. خلاصه يکم تو خونه قدم زدم تا شايد دوباره خوابم بگيره برم بخوابم اما خوابم پريده بود حتی از خواب ميترسيدم، که نکنه دوباره خواب ببينم. فکر نگار تموم مغزمو پر کرده بود. ياد لحظه ای افتادم که ازش خداحافظی کردم، بدجوری چهره اش خسته بود. یهو دلم شور زد گفتم نکنه کاری دست خودش بده؟ نگران بودم نفسمو ضربان قلبم تند شده بود. موبایلمو برداشتم بهش زنگ زدم. هر چی زنگ خورد جواب نداد، به ساعت روی صفحه مبايل نگاه کردم ۳ شب بود. ۲ حالت بيشتر وجود نداشت يا موبايل ساکت بود يا يه چيزی شده بوده که جواب نداده. یه اس ام اس براش زدم گفتم نگار الان ساعت ۳ شبه که بیدارمو به يادت. به محض اینکه اس ام اس رو ديدی خواهشاً سریع جوابمو بده دلم برات شور ميزنه. گوشیو با خستگی گذاشتم روی ميزِ کامپيوتر. همين جوری واستاده بودم نميدونستم دارم چیکار ميکنم فقط فکرم واسه خودش میچرخید. خسته بودم اما خوابم نمی اومد. رفتم ضبط خونه رو روشن کردم، سی دی empyrium رو گذاشتمو رفتم رو مبل نشستم، صدای سرد گیتارش يکم حالمو بهتر کرده بود. از خواب بيدار شدم ساعت ۷ صبح بود، هنوز رو مبل بودم، بازم مثل هميشه نفهميدم کی خوابم برده بود. نشستم يکم سرو صورتمو دستمالی کردم. چنگ زدم تو موهام يکم سرمو ماساژ دادمو به ديشب فکر ميکردم. اون خوابه لعنتی اَمونمو بریده بود. یهو ياد موبايل افتادم که برای نگار اس ام اس زده بودم، سریع پاشدم رفتم مبايلو از روی ميزِ کامپيوتر برداشتم نگاش کردم، اما هيچ خبری نبود. دوباره شماره نگارو گرفتم. باز تنها چيزی که شنيده ميشد صدای بوق بود که کسی از اون ور جواب نميداد. گوشیو گذاشتم سر جاش، رفتم سمتِ دستشويی. صورتمو شستم، تو آينه به چشمای رنگیم نگاه میکردمو فکر ميکردم. گاهی وقتا وقتی که حوصله نداشتم يه کمی خودمو میخندوندم که مثلاً از اون حالو هوا بيام بيرون اما الان حس خندیدن الکی هم نبود، فقط ميخواستم مطمئن بشم نگار سالمه. همين جوری تو فکر بودم که صدای مبايل اومد، اصلاً نفهميدم چطوری خودمو به گوشی رسوندم. اما سر راه نزديک بود ۲ تا آفتاب مهتابم بزنم. روی صفحه موبايل نوشته بود نگار. Answer رو زدم
من_ الو
نگار_ سلام
من_ اووووووووووف، سلام
نگار _ چيزی شده ۳ صبح واسه من تک زنگ زدی؟
من_ اولاً تک زنگ نبود، ۱۰ تا زنگ خورد. چيزی که خب شده بود اما مهم نيست مهم اينه که سالمی
نگار _ حالت خوبه؟ اين حرفا چيه ميگی؟ مگه قرار بود سالم نباشم؟
من_ هيچی ولش کن. حالا جداً حالت خوبه؟
نگار _ نه میزون نيستم
من_ چرا؟
نگار _ تو که بايد بدونی چرا میزون نيستم
من_ آها از اون جهت ميگی. من منظورم جسمی بود که خدا رو شکر انگار چيزی نشده
نگار _ تو امروز يه چیزیت هست
من_ آره خُل شدم. نگار عصر چیکاره ای؟
نگار _ شايد با مامان اینا بريم مهمونی
من_ ميخوام ببينمت. بايد صحبت کنيم
نگار _ خب پای تلفن بگو
من_ نميشه. عصر بهت میزنگم يه قرار بذاريم، اگه نرفتی مهمونی همديگه رو ببينيم
نگار _ باشه. خدا به من رحم کُنه. ببين چی کارم داری که بعده اين همه مدت خودت قرار گذاشتی
من_ نترس نميخوام بخورمت. پس بهت زنگ ميزنم. فعلاً
نگار _ باشه، خداحافظ
گوشیو گذاشتم رو ميز. نفسمو خالی کردمو يکم احساس کردم ذهن مغشوشم آرومتر شده. دست کشيدم تو موهامو برنامه هایی که امروز بايد انجام بدمو تو ذهنم مرور ميکردم. يه چند تا کار اداری بود که بايد برای پدرم انجام ميدادم، يه سری هم خرید مريد برای خونه بود. کتریو گذاشتم روی گازو زیرشو روشن کردم. به گوشم يه صدای وز وزی ميخورد، دنبالِ صدا گشتم متوجه شدم ضبط هنوز روشنه. خواستم خاموش کنم اما حس آهنگ درونم به جوش اومد بود، سی دی رو دوباره play کردم. صدای سرد گيتار و خش داره وحشتناک خواننده empyrium حسابی بهم حس ميداد. چند دقيقه گذشت خودم تعجب کرده بودم که چم شده، يه احساس قشنگی درونم به جوش اومد بود. تصميم داشتم ناراحتیو از دل نگار در بيارم. شايدم ماله همين بود که مغزم به خودش استراحت داده بودو داشت با آهنگ حس ميگرفت. صدا رو بردم بالاتر و يه کمی خونه رو مرتب کردم. بساط صبحونه رو چیندم رو زمين، قبل اينکه شروع کنم به خوردن، با تمام وجود خدا رو شکر کردم که از اون وضعيت خراب زندگی تا حدودی منو خانواده ام رو نجات داده بود. شروع کردم با اشتهای کامل غذا خوردن، طبق معمول هر چی آورده بودم تو سفره رو کامل خوردم، به سفره يه نگاه اجمالی و کلی انداختم خندم گرفت، فقط ظرف ها و لیوانای خالی توش بود. کم مونده بود سفره رو ليس بزنم. خلاصه جمعش کردم گذاشتم سر جاش. ظرف ها رو هم ريختم رو بقيه ظرفها که ۲ روز بود نشسته بودم. ترجيح دادم اولِ صبحی سریع بیوفتم دنبالِ کارایی که بايد ميکردم بعداً وقت واسه خونه بذارم. داشتم لباسامو توی کمد نگاه ميکردم که کدومو بپوشم، چون ميخواستم برم اداره دولتی دنبالِ تيپِ رسمی بودم. خيلی خنده داره که تو اين مملکت اول به قیافت نگاه ميکنن، اينجور محدود بودن برای کسی مثل من که از باد آزادتره خیلی مسخره و اذيت کنندست. خلاصه بعده مدتها يه پیرهن مردونه نخی سفيد تنم کردم با شلوارِ مشکی. موهامو هم مرتب کردمو تو آينه يه چشمک به خودم زدم گفتم ببينيم سوجه امروز کیه، به خودم اخم کردم گفتم هووو آدم باش. بذار اين یه دونه بخير بگذره بعداً دنبالِ يکی ديگه بیفت. خلاصه مثل هميشه mp4 به گوش تو خیابون راه میرفتمو با آهنگِ متالی که پخش ميشد زمزمه ميکردم. رسيدم دم در اصلی اون اداره، رفتم تو و دنبال قسمتی که کار داشتم گشتم، اون کسی که کارش داشتم رفته بود جايی و بايد تا نزدیکای 1 ساعت ديگش منتظرش ميشدم. طبق عادتم که خيلی دوست دارم همه جا رو ببينم واسه خودم از اين سالن به اون سالن، از اين طبقه به اون طبقه میرفتمو به چشمای کسانی که منو نگاه میکردند ميکردن مستقيم زُل ميزدم، تا طرف کم بیاره و جای ديگه رو نگاه کُنه، بعدشم تو دلم يه نیشخند ميزدم ميگفتم اينم يکی ديگه. دوباره برگشتم دم دفتر اون يارو، هنوز نيومد بود، تو دلم فحش بارش ميکردم. يه سيگار آوردم بيرون آتيش کردمو شروع کردم کشيدن. يکم که گذشت يه يارو که به نظر میومد نظافت چیه اومد طرفم
نظافت چی_ آقا اينجا سيگار کشيدن ممنوعه
يکم تو چشماش نگاه کردم يه کامِ عميق از سیگار گرفتم چشمامو ريز کردم. دودشو مستقیم به سمتش دادم بيرون. مجبور شد يکم ازم فاصله بگيره
من_ باشه، الان تمومش ميکنم
نظافت چی_ نميشه آقا برای من مسئولیت داره
زر زرش داشت کلافم میکرد
من_ عزيز جون، الان یک ماهه من اينجوری رو فرم نبودم، امروز نميدونم چه مرگمه يکم فکرم آزاده. اخمامو تو هم کشيدم خودمو از ديواری که بهش تکیه داده بودم جدا کردم جلوش واستادم، اون موقع ۲ برابرِ الانم گنده بودم، با همون اخمای تو همم گفتم پس خواهشاً نرین بهش بگذار یکم ديگه اين سيگار تموم ميشه. يه نیشخند زدم گفتم برو عمو جون
طرف يکم منو نگاه کرد، انگار فهميد من اعصاب ندارم ميگيرم يه کاريش ميکنم خودش دمشو گذاشت رو کولشو رفت. دم دفتر اون يارو واستاده بودم که ديدم اومد، سلام کردم، يه نيم نگاه به من انداخت بدونه اينکه جواب بده در رو باز کرد، رفت تو. تو دلم گفتم باشه حالا ببين چطوری دهنتو سرويس ميکنم. رفتم تو و با يکم زر زدنو چرب زبونی کارمو انجام دادمو اومدم بيرون. موقع اومدن بيرون طرف تا دم در باهام اومد، منم تو دلم گفتم برو خداتو شکر کن کارام هنوز گيرِ مگرنه با چیکو آشنات ميکردم. سر راه برگشتن به خونه خریدایی که قرار بود بکنمو کردم، يه کمی هم با اين فروشنده ها لاس زدم و اومدم خونه. در رو باز کردم نسيم خنکی که بخاطر کولر تو خونه پیچیده بود به صورتم خورد. يه خنده ملیح زدمو لباسامو در آوردم. جورابمو هم در آوردمو با مهارت خاصی که دارم، شوتش کردم يه گوشهِ خونه. درِ یخچالو باز کردم يکم خرتو پرت توش پيدا کردم، يکم آب يخ با آبلیمو رو ریختم تو لیوان. چشمم به ساعت افتاد، نزدیکای ۱ بود. لیوانو برداشتم چند تا يخ انداختم توش رفتم سمتِ حموم. وانو پر آب کرده بودم يه کمی هم سرد بود. خلاصه توش نشسته بودمو شربتو میخوردم. يکم که گذشت حس مشتی و باحالی بهم دست داده بود، يکم آب بازی کردم اومدم بيرون. درجه کولرو کم کردمو واسه خودم لخت تو خونه میچرخیدم. ناهارو آماده کردمو همینجور که از بلندگوی کامپيوتر linkin park پخش ميشد با اشتهای باز خوردمش بعدشم ولو شدم رو تخت. همینجور که دستم زيرِ سرم بودو سقفو نگاه ميکردم به اينکه عصر چطوری با نگار حرف بزنم که هم بفهمه نبايد با من قاطی بشه و همين که بخاطر اينکه نمی تونه با من باشه زياد ناراحت نباشه، فکر میکردم. تو همين فکرا بودم که گفتم حالا فعلاً بگير يه چُرت بزن يکم خستگی دیشبو جبران کنی تا بعدش ببينيم چی ميشه. بيدار شدم نشستم رو تخت، سردم شده بود. هميشه بعده خواب اينجوری ميشدم. پاشدم لباس تنم کردم رفتم کولرو خاموش کردم تا يکم بهتر بشم، يکم حرکات کششی انجام دادم. رفتم تو آشپزخونه سرو صورتمو آب زدم. از پنجره بالکن به حياط خونه ها نگاه ميکردم، همه جا سبز بود. صحنه قشنگی بود. رو پوش ظرفشوئی رو تنم کردمو افتادم به جون ظرفایی که قد يه کوه رو هم جمع شده بودن. همینجور که اونارو میشستم به نگار فکر ميکردم. گاهی که زيادی تو فکر ميرفتم یهویی یه ظرف از دستم لیز ميخورد بَـــنــگ ميخورد به يکی ديگه، منم از جام میپریدم به خودم فحش ميدادم. ظرفا رو هم ردیف کردمو رفتم نشستم رو مبل يکم با ماهواره ور رفتم، يه سيگار روشن کردمو مشغولِ این کانال اون کانال کردن کانالا بودم آخرشم معلوم نشد کجا رو نگاه کردم. خاموشش کردم به ساعت نگاه کردم يکم از ۵ گذشته بود. به نظرم هنوز زود بود که به نگار زنگ بزنم. ديدم کاره خاصی ندارم نشستم مثل ديروز ادامه کتاب اُشو رو خوندم. چقدر قشنگ گفته بود: "هه چه مسخره، ازدواجی که به خاطر دماغ سربالای يه دختر صورت ميگيره، هه هه، چه پسر احمقی. هه چه مسخره، ازدواجی که به خاطره ماشینو خونهِ يه پسر صورت ميگيره، هه هه چه دختر احمقی. آخه بعد از ۱ ماه ديگه کی به دماغ اهميت ميده. واقعا مسخره نيست؟ اشتباه محضه که پسر رو حساب قيافه، و دختر رو حساب امکاناتِ پسر، اون رو انتخاب ميکنه چون بعده گذشت اندک زمانی اون ظاهر ديگه رنگ اولشو نداره و مشکل تازه شروع ميشه. پس کی ميخوايم ياد بگيريم منطقی تر طرف مقابلو انتخاب کنيم؟” واسه خودم غرق تفکرات فیلسوفانه خودم بودم که چشمم به ساعت رو ميز افتاد. ساعت نزدیکای 7 بود. پاشدم گوشیو برداشتم شماره نگارو گرفتم. چند تا بوق خورد بعدش گوشی رو برداشت صدا اومد …

پایان قسمت ششم.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#8 | Posted: 18 Aug 2010 01:08
سرنوشت شوم (قسمت هفتم).

پاشدم گوشیو برداشتم شماره نگارو گرفتم. چند تا بوق خورد بعدش گوشیو برداشت، از اونور خط صدای آهنگو بزنو برقص میومد، نگارم نفس نفس ميزد. (يکم دمغ شدم فهميدم مهمونیه)
من_ چيه مگه مسابقه دو داری میدی که اينجوری نفس نفس ميزنی؟
نگار_ نه بابا اون وسطا بودم یهویی مامی صدام کرد گفت گوشیت داره زنگ ميخوره، منم سریع اومدم اينور واسه همونه نفس نفس ميزنم
من_ هزار بار بهت گفتم دیوونه ای باور نميکنی، آخه تو بلد نيستی با وقار برقصی؟ حتماً باید آفتاب مهتاب بزنی اون وسط؟
نگار _ از کجا فهميدی؟
من_ حس ۶. منو دست کم گرفتیا. Ok بگذريم. زنگ زدم که قرار بذاريم همدیگرو ببینیم اما مهمونی هستی. با صدای خيلی آروم که ناشی از کسلی بود گفتم باشه، پس بعداً همديگه رو ميبينم
نگار _ تو جايی که نميخوای بری؟
من_ نه خونه میمونم، میشينم کتاب ميخونم. تو هم خوش بگذرون
يکم سکوت کرد مِن مِن کرد
نگار_ حالا تا ببينيم چی ميشه. فعلاً
من_ باشه، فعلاً
يکم به گوشی نگاه کردم گذاشتمش رو ميز، دوباره ولو شدم رو زمينو با بیحوصلگی بقيه کتابو خوندم. چيزی که به نظرم مسخره میومد اين بود که تو این دنیا ناراحت کردن خيلی راحته، اما وقتی تصميم ميگيری کسیو شاد کنی انگار دنيا کرمش ميگيره هی يه کاری ميکنه که نتونی. خلاصه واسه خودم مشغول بودم نميدونم چقدر گذشت اما زنگ خونه رو زدن. تعجب کردم آخه منتظرِ هيچ کس نبودم. رفتم جواب دادم بله
نگار_ باز کن درو
من_ نگار تویــــــــــی!!! بچه جون مگه تو مهمونی نبودی؟
نگار_ چرا، اما الان نيستم
من_ تو دیوونه ای. ديونهِ
نگار_ حالا ميشه آبروی منو پيش فک فامیلم نبری؟
من_ فک فاميل؟ مگه با کسی اومدی؟
نگار_ درو باز کن ديگه. نکنه تا صبح ميخوای مارو اينجا نگه داری؟
درو براش باز کردم آیفونم گذاشتم سر جاش. رفتم جلو آينه چشمم به خودم افتاد، فقط يه شلوارک سفيد پام بود، سریع رفتم تو اتاق يه رکابی سفيد تنم کردم. يه دستی به موهام کشيدم رفتم درو باز کردمو تکیه دادم به لبه در. صدای خنده و شوخی دخترونه از راهرو شنيده ميشد. چند لحظه بعد نگار با ۲ تا دختر جيگر ديگه از پله ها اومدن بالا. منم يکم صاف و صوفتر واستادم. یکشون قد نسبتاً بلندی داشت یکم از من بلندتر بود، حدوداً 27 سال بهش میخورد. اونیکی هم بهش میخورد هم سن سال خودمون باشه. يه سلام کردمو همون جور به لبه در تکیه داده بودم. نگارو اون ۲ نفر ديگه هم سلام کردنو بغلِ نگار جلوی در واستادن. منم همين جوری لبخند به لبم بود از جام تکون نمیخوردم. چند لحظه گذشت، نگار یه ابروشو داد بالا نگام کرد
نگار_ تو امشب يه طوریت شده ها، چرا تعارف نميکنی؟
من_ اُه راست ميگی، اينقدر خوشگل شدی آدم یادش ميره تعارف کُنه بیای تو
همینجوری که هنوز به لبه در تکیه داده بودمو اون قسمت دیگه درو هم با دستم گرفته بودم گفتم خب بفرمائید ديگه. منزلِ خودتونه چرا تعارف ميکنيد، بفرمائید، اما هنوز جلو در واستاده بودم. اون ۲ تا خندشون گرفته بود نگار هم حرص ميخورد. يکم نگام کرد دستشو گذاشت به کمرش
نگار_ يا با زبون خوش ميری کنار يا بايد بری کنار
من_ خندم گرفته بود گفتم باشه باشه تسلیم. چيزی که با حرف حل ميشه چرا خشونت
خلاصه از جلو در رفتم کنار که بتونن بیان تو. دونه دونه تعارف کردم اومدم تو. منم با همون لبخند همراهیشون ميکردم. نشوندمشون تو هال، خودم هم رفتم WC. يکم تو آينه خودمو نگاه کردم. گفتم خاک بر سرت با اينا ميخوای چی کار کنی حالا!؟ خوبه حالا يکم خونه مرتبه مگرنه آبروت ميرفت. تو دلم فحش باره نگار ميکردم که بدونِ خبر با اینا اومد. خلاصه يکم به سرو صورتم آب زدم، اومدم بيرون. اونا هم روسری هاشونو درآورده بودن نشسته بودن. منم يه مبل انتخاب کردم نشستم. نگار مبل بقلی من بود اونا هم رو به روی من بودن. خلاصه نگاهمو بردم به سمتِ اون قد بلندتره، يکم نگاش کردم، صورتِ استخونی قشنگی داشت، گونه های برجسته، ابروهای نازکِ مشکی که به حالت ۸ بود، دماغ کشيده سربالا، موهای مشکیش هم رو به بالا بسته بود، تو اون حالت که نشسته بود زياد بدنش ديد نداشت اما بدنش به مانکنا ميخورد. خلاصه بعد از یکم سکوت
من_ احتمالاً نگار درباره من چیزایی گفته اما در کل خب من فرهاد هستم
منو نگاه کرد گفت منم ندا هستم
من_ خوشبختم
ندا_ يه لبخند زد گفت منم همين طور
نگار_ ندا جون دختر دائیمه
تا خواستم بقلی رو نگاه کنم يکم لاس بزنم نگار گفت ايشون هم مريم جون، دختر دايی کوچیکمه. يه لبخند زدم نگار رو نگاه کردم
من_ ماشالاه عجب خاندان با برکتی داریا
از قیافه اون دو تا هم معلوم بود خندشون گرفته اما جلوی خودشونو نگه میداشتن. تو دلم گفتم امشب کاری ميکنم که هر وقت اسم منو شنيديد از خنده روده بر بشید
من_ اما اصلاً بهتون نمیخوره خواهر باشید باهم
نگار_ خواهر نیستن بابا، من 3 تا دایی دارم. ندا دختره دایی بزرگمه، مریم هم دختره دایی کوچیکم
خلاصه تکیه دادم به مبلو به ميز که جز گل مصنوعیو نمکو قندون هيچی وسطش نبود نگاه ميکردم. پاشدم گفتم چی میخورید بیارم؟ چایی یا قهوه؟
نگار_ قهوه ميخوريم
من_نگاش کردم يه لبخند زدم گفتم جز چایی هيچی ندارم الان
نگار_ خنديد گفت خب مرض داری الکی آدمو اذيت ميکنی؟ اصلا نمی خواد هيچی بياری
من_ خود خواه، مثلاً مهمون داریا، حداقل بپرس اينا چيزی نمیخوان؟ منتظرِ نگار نشدم به ندا نگاه کردم گفتم شما چيزی ميل نداريد سرکار خانم؟
ندا_ نه، منم مثل نگار جون قهوه ميخواستم که نداريد، البته اشکال نداره
من_ کی گفته نداريم! الان ميارم براتون
به نگار نگاه کردم چشماش زده بود بيرون.
مريم که به نظر آدمِ گرمتری میومد داشت نگام میکرد
مريم_ بيچاره نگار از دسته شما چی ميکشه اينقدر اذيتش ميکنيد
من_ خندیدم گفتم عادت داره چيزی نيست. شما هم قهوه میخورید؟
مريم_ اگه زحمتی نيست
يه چشمک زدم گفتم الان ردیف ميکنم، رفتم سمتِ آشپزخونه. واسه خودم مشغول بودم، برگشتم نگاشون کردم، ديدم که باهم دارن حرف میزننو پچ پچ ميکنن. بیخیالشون شدمو به کارم ادامه دادم. يکم که گذشت نگار اومد تو آشپزخونه. اومد پيشم واستاد
نگار_ مثل اينکه خيلی گشنته نه؟ کم مونده با چشمات بخوریشون
من_ همینجور که داشتم فنجونارو میچیدم تو سینی گفتم خب عین خودت خوشگلن ديگه، منم که میشناسی آدمی نيستم که فرصتیو الکی از دست بدم
نگار_ با خنده و حرص گفت بيخود کردی بچه پرو
بعدشم محکم کمرمو ویشگوون گرفت. منم بلند داد زدم
من_ آی چته؟
ندا و مريم هم سریع پاشدن اومدن ببينن چی شده. منم کمرم گرفته بودم از سوزش شدید به خودم میپیچیدم
مريم_ با خنده گفت چيزی شده؟
فرهاد_ نه شما اصلاً خودتونو ناراحت نکنيد سرکار خانم، يه حمله انتحاری از جانب بعضي ها بود (با سر اشاره کردم به نگار) که خب با موفقیت به پايان رسيد. فقط اين وسط کمرِ من به f رفت.(منظورم fuck بود)
نگار_ آروم زد تو دهنم گفت بیتربیت، همه جا بايد خودتو نشون بدی؟
من_ ok ok. شما مثلاً مهمونیدا بفرمائید بنشینید، الان قهوه رو ميارم
نگار رو هم هل دادم از آشپزخونه بيرون گفتم بريد من الان ميام. خلاصه ۴ تا فنجون قهوه ریختم، تو يه سینی خوشگل گذاشتم بردم پیششون. تو راهی که به سمتشون ميرفتم فکر ميکردم به اين که چطوری سادیسممو سر نگار خالی کنم، تصميم گرفتم آخرين فنجونو به نگار بدم اما دلم براش سوخت، دلم نيومد جلوی فامیلش خیتش کنم. خلاصه رفتم طرف نگار، جلوش خم شدم با لبخند گفتم بفرمائید خانم فرمانده. اونم با نیشه بازش يه فنجوون برداشت
من_ برای منم يکی بردار عزيز
خلاصه بعده اينکه نگار یکی ديگه هم برای من برداشت، سینی رو بردم طرف ندا و مريم. اونا هم فنجوناشونو برداشتند. سینی رو گذاشتم طبقه پائين میزو رفتم رو همون مبل قبلی رو به روی اونا نشستم. تعارف کردم بفرمائید ميل کنيد. بعدش خودمو روی مبل ولو کردم. به فنجون قهوه که ازش بخار بلند ميشد نگاه ميکردم. نميدونم چقدر نگاه کردم که با تکونای نگار به خودم اومدم
من_ چی شده؟
نگار_ ما از تو بايد بپرسیم چی شده؟ حواست کجاست مريم ۱۰ دفعه صدات کرد
من_ يه ابرومو دادم بالا مریمو نگاه کردم، گفتم منو صدا کردی؟
مريم_ چند بار صدا کردم اما انگار تو فنجوون غرق شده بودی
من_ ها آره، تو فکرهای خودم میچرخیدم
مریم_ نگار گفته بود زياد فکر ميکنی اما فکر نمی کردم یهویی اينقدر بری تو فکر
من_ یه نگاه به نگار کردم، گفتم ديگه چی بهتون گفته خانم فرمانده؟
مریم_ حالا
ندا هم ساکت بودو به ما توجه ميکرد
من_ خب مريم خانم در خدمتم، چی میخواستید بگيد؟
مريم_ هیچی، ديدم ساکت نشستيد تعجب کردم
من_ واا، تعجب برای چی؟
مریم_ آخه وقتی دم در دیدمتون اينقدر خندونو پر انرژی به نظر اومدید که اصلاً بهتون نمیخورد اينجوری ساکت یه جا بشینید
من_ یه لبخند زدم گفتم آره بعضی وقت ها آمپرم میچسبه بالا يکم شیطون ميشم، اما در کل اينجوری ساکتم
يکم سرشو تکون دادو چيزی نگفت. يکم بهش خيره شدم صورتش مثل ندا لاغر نبود معمولی بود، اما لبای نسبتأ درشتی داشت که با رُژ قرمزی که زده بود بدجور خوردنی شده بود. چشمای سياه با موهای صاف که مثل نگار دُمب اسبی بسته بود. يه کمی بدنه تو پُرتری نسبت به ندا داشت. در کل هم مريم هم ندا خوشگل بودن. اما نگار یه چیز ديگه بود، با مانتویِ سفیدش که دکمه هاش رو باز کرده بود، تاپ قرمز زيرش با آرایش سرخ رنگی که داشت آدمو تو خودش غرق ميکرد. خلاصه داشتم نگار رو ديد ميزدم که
مريم_ نگار حواست باشه هر وقت ميخوای فرهادو ببينی با خودت بادیگارت ببر چون کم مونده ايشون درسته قورتتون بِده
فرهاد_ با نیشه باز گفتم تقصير خودشه خوشگل ميکنه مياد پيشم. منم خب از زیبایی ها خوشم مياد
نگار_ تقصير من چی چیه؟ من دوست دارم اينجوری بيام بيرون. تو بايد حواست به خودت باشه
من_ یکم سرمو تکون دادم، گفتم فعلاً قهوتونو بخورید سرد شد

پایان قسمت هفتم

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#9 | Posted: 18 Aug 2010 01:09
سرنوشت شوم (قسمت هشتم).

فنجون قهوه خودمو از ميز برداشتمو آروم آروم خوردم. وقتی همه قهوه هامونو خورديم سکوت تنها چیزی بود که شنیده میشد. ديدم جوّ خيلی رسمیه، تصميم گرفتم يکم ديگه بلبل زبونی کنم. رومو کردم به ندا
من_ مامان بزرگ تو بلدی فالِ قهوه بگيری؟
ندا_ مامان بزرگ خودتی
من_ راست میگم ديگه، ۲ برابرِ ما سنته
ندا_ به سن نيست که
من_ بیشین بينيم بابا، نه به دلِه حتماً. نترس بابا درسته سنت ميرسه به دوران قرون وسطا اما هنوز جوون موندی و …
ندا_ يه ابروش رو داد بالا، گفت و چی؟
من_ باخنده گفتم، از جونم سير نشدم که جلو نگار ادامه جمله رو بگم
ندا_ روشو کرد به نگار گفت، راست ميگه نگار؟ يعنی اينقدر ازت ميترسه؟
نگار_ نه بابا تو چه ساده ای، هممونو فيلم کرده
من_ فيلم کجا بود بابا، مگه خودتون همين چند دقیقه پيش شاهد نبوديد کمرِ بنده به خاطر حمله انتحاری خانم فرمانده به F رفت!!
ندا_ حالا نترس. ما نميذاريم نگار کاريت کُنه
من_ اصولاً مردها يه کاری میکنن نه زنا
ندا_ همینجور که يکم قرمز شده بود گفت، خيلی پر رویی
من_اختيار دارين، چشماتون پر رو ميبينه. نگاهمو بردم سمتِ نگارو همين جوری تو چهرش زل زده بودمو آروم میخندیدم. دوباره يه چند ثانيه ساکت شدم
مريم_حالا نميخوای ادامه اون جملتو به ندا بگی؟
من_ تو چرا جوش ندا رو ميزنی، مگه به تو ميخوام بگم؟
نگار_ فرهاد اينقدر سربه سرشون نذار. پامیشیم میریما
من_ باز از جانب همه حرف زد. اينا که معلومه از من خوششون امده، با نیشخندی که به لبم بود گفتم تو اگه ميخوای برو منو ندا با مريم ميموننم حرفای خصوصی ميزنيم
نگار_ عمراً تو رو با اينا تنها نذارم. تو به من رحم نميکنی، ميخوای به اين ۲ تا دختر دائی من رحم کنی!!!!
من_ايول آره جون من بمون ازم در برابرشون محافظت کن. آخه نيست جدیداً کمبود پسر شده، واسه همون ممکنه مورد هجوم قرار بگيرم
مريم رسماً میخندید ندا هم جلو خودشو نگه میداشت که قه قهش هوا نره. نگار هم حرص ميخورد
نگار_ واقعاً که پر رویی
من_ خب بگذريم. رومو کردم دوباره به ندا
من_ آخرش مامان بزرگ نگفتی ميتونی فال بگيری يا نه؟
ندا_ بلدم اما…
من_ اما چی؟
ندا_ بقیش رو نميگم. تو هم ادامه اون جملتو نگفتی، اين به اون دَر
من_ وای عجب حافظه ای داری بابا تو. باشه من ادامشو ميدم. نگارو نگاه کردم ديدم داره چپ چپ نگام ميکنه. با خنده گفتم پس بذار اشهدمو بخونم بعدش ميگم. همين جوری دهنمو الکی تکون ميدادم بقیه رو نگاه ميکردم
مريم_ اووووووه، داری اشهد می خونی يا تلاوت قران ميکنی؟
من_ والا اگه میدونستی اين نگار وقتی عصبانی بشه چه کارا که نمیکنه اون وقت تلاوت قران چیه، انجیلو توراتم میخوندی. رومو بردم رو چهره ندا گفتم بابا چيز خاصی نبود، ميخواستم بگم درسته سنت بالا رفته اما قیافت جوونِ مونده و هنوز بدجوری آدمو وسوسه ميکنه
ندا_ همینجور که قه قهه میزد، گفت خیلی دیوونه ای
من_ اختيار داريد، ديونهِ اين نگاره که بخاطر با من بودن خودشو داره عذاب ميده
مريم_ يه چیزایی نگار ازت گفته بود اما فکر نمی کردم با يه همچين چيزی روبه رو بشم
من_ نگارو نگاه کردم با خنده گفتم نگار جوابشو بدم؟ نگار که فهميد ميخوام جواب + ۱۸ بهش بدم،
نگار_ لبشو گاز گرفت گفت نگیاا، نه، جون من نگو
ندا_ اِ نگار اذيتش نکن بذار بچه راحت باشه
من_ الهی قربونِ مامان بزرگم برم که اينهمه به فکرمه. مریمو نگاه کردم ديدم با يه چهره منتظر داره منو نگاه ميکنه. گفتم چيه منتظری جواب اون حرفتو بشنوی؟
مريم_ نيشخند زد، سرشو به علامتِ آره تکون داد
من_ عمراً بايد منتمو هم بکشی بهت بگم. قه قهه خودم رفت هوا. مثل يه سادیسمی داشتم سر به سرشون میزاشتمو ارضا ميشدم
مريم_ منو منت کشی عمراً، به خواب ببينی
من_ برام مهم نيست، این تویی که فرصت شنیدن يه جمله مشتی رو از دست ميدی
رومو کردم به ندا گفتم از مامان بزرگمون ياد بگير. ديدی يکم منت کشی کرد اما آخرش جوابشو گرفت خیالش راحت شد که خوشگل مونده
ندا_ عجب آدمی هستی تو
من_ اشتباه نکن من آدمیزاد نيستم
تکیه دادم به مبلو به مريم نگاه کردمو نیشخند هم به لبم بود. تصميم گرفتم از لجشم که شده ديگه نگاش نکنم تا ازم بخواد جواب اون حرفشو بدم. رومو برگردوندم طرف نگار که مبل بقلی من بود
من_ حال فرمانده خوشگل خوش هيکل چطوره؟
نگار_ هیچی داره از خجالت آب ميشه
من_ اِ خجالت نداره که، اگه آدمای گرمی نبودن منم باهاشون شوخی نمی کردم. اونا خوبن که من يکم شیطونی ميکنم
مريم_ اِ پس کلاً داری شوخی ميکنی؟ همچين قیافت جدیو ریلکس بود که آدم عمراً فکر نمی کرد داری شوخی ميکنی
نگار_ آره خودش ميگه که آدمیزاد نيست، باور کنيد
من_ آره همش شوخی بود به غیر از ۲ چیز. يکی اينکه مامان بزرگ هنوز خوشگله و جواب حرفتم جدی ميخواستم بدم اما تا منت نکشی عمراً نمیگم
ندا_ وای چقدر کل کل میکنیدا
من_ اِ، جناب عالی خواهشاً با هم سن خودتون صحبت کنید، خیالش راحت شده خوشگله میگه کل کل نکنید. بابا اين دختر حیوونکی (اشاره کردم به مريم) هم دلش می خواهد جواب حرفشو بشنوه
مريم_ خب کُشتی هممونو، حالا بگو
من_ ايول، آخر تو هم منت کشیدی. خب اون حرفت چی بود که من جواب بدم؟
مريم_ يادم نيست، بچه ها شما يادتون نيست من چی گفتم که اين ميخواست جواب بده؟
نه ندا یادش مونده بود نه نگار(البته من دقیقاً حرفش یادم بود اما خودمو زدم به کوچه علی چپ). خلاصه هيچی با خنده گفتم بیخیال پس کلاً قسمت نيست يه جمله مشتی بشنوی بری فضا. عوضش با این همه دکُ پُز منت منوکشيدی، سادیسم من تخلیه شد
ندا_ آره واقعا بهت ميخورد سادیسم هم داشته باشی
يه لبخند زدم خودمو ولو کردم رو مبل. نفسمو خالی کردمو احساس خوبی داشتم. بعده اينکه سادیسم ارضا ميشه هميشه یه احساس آرامشو کرختی ميکنم که خیلی هم بهم فاز میده. گفتم وای چقدر حرف زدما، خسته شدم. اولش فکر نمی کردم از پس 3 نفرتون بر بيام اما يکم که گرم شدم ۳۰ نفر هم بوديد باز جواب همه تونو ميدادم. چشمم به فنجون قهوه افتاد. برداشتم توشو نگاه کردم. باز يه چيزی تو دلم وول وول میزد که اذیتشون کنم. ندا رو نگاه کردم گفتم
من_ مامان بزرگِ خوشگل آخرش نگفتی با اين همه سنت بلدی فالِ قهوه بگيری يا نه؟
ندا_ نه بابا، به اين چيزا اعتقاد ندارم
من_ اهُ، خواهشاً اين نگارو سياه کن نه منو، تا حالا زنیو نديدم که بگه به این چیزا اعتقاد ندارم
مريم_ حالا چيه اينقدر گير دادی به اين فنجونت؟ ميخوای ببينی کِی به عشقت ميرسی؟
من_ هه هه هه، عشق کيلو چنده بابا. نه ميخوام بدونم کی کارام تو اين دنيا تموم ميشه می ميرم
نگار_ ديوونهِ. واقعاً که خل چلی
من_ بله تو هم که از هر فرصت استفاده کن، چيز ميز باره ما بکن
ندا_ خیالت راحت با اين انرژی که تو داری فکر کنم ۲۰۰ سال ديگه هم زنده بمونی
من_ مامان بزرگ يادم بنداز بابا بزرگو ديدم بگم اين سری خواست ازت لب بگيره زبونتو گاز بگيره ديگه از اين نفرینا نکنی. بابا کوتاه بيا کی حال داره اين همه زنده باشه. بمن بگن همين فردا بمير، حاضرم بمیرمو خلااااااااااااص
ندا_ تو انگاری منبع همه مریضیا هستیا، سادیسم که داری، به قول خودت آدمیزادم که نيستی، بر عکسِ همه ميخوای زود بمیری. ديگه چی؟ چيز ديگه نموند؟
من_ چرا يه چيز مَشتی موند. همونی که مريم بهش گير داده بود
مريم_ من به چی گير داده بودم؟
من_ يادت باشه من هيچ جمله ای رو یادم نميره. اگه بعده اينکه کم آوردی منت کشيدی چيزی نگفتم چون ميخواستم يکم بيشتر شوخی کنم ببينم اگه جنبه داريد بگم، که عين نگار با جنبه اید. یادته گفتی : "نگار یه چیزایی از من بهت گفته بود اما فکر نمی کردی با يه همچين چيزی روبه رو بشی.”؟ اون چيزی که هم تو بهش گير دادی هم ندا ، اينه!! با سرم اشاره کردم به چیکو گفتم هنوز با چیز اصلی رو به رو نشدی
مريم که از خجالت آب شد، اما ندا نتونست جلو خندشو بگيره و با خنده من میخندید. نگارم حرص ميخورد. گفتم بابا در بیارید اون مانتو ها رو ديگه، گرمتون نيست؟
مريم_ عمراً، تو همینجوریش خطرناکی چه برسه مانتو هامون هم در بياريم. اون وقت فکر کنم ما امشب سالم از اين دَر بريم بيرون
من_ نه بابا خیالتون راحت، من بی خطرم
نگار_ آره خیلـــــــــی!!
من_ نه جداً، من از شوهر مامان بزرگمون (اشاره کردم به ندا) هم سیرترم. يکم قیافمو جدی کردم تکیه دادم به مبل. گفتم اگه يکم شوخی ميکنم واسه اينه که بعداً به نگار نگيد چه پسر گلابی بودو همش ساکت بود، همين. مگرنه گفتم که اکثراً ساکتمو فکر ميکنم
دوباره سکوت همه جارو پر کرد. جوّ سنگينی برپا بود داشتم کلافه ميشدم. نگار مانتوشو در آورد گذاشت رو دسته کناری مبل. بعدم کنترل ماهواره رو برداشت واسه خودش تو کانال ها چرخ ميزد. مریمو ندا هم به تلوزیون نگاه ميکردن. بدون مقدمه پاشدم رفتم سمتِ آشپزخونه. کلافه بودم نميدونستم چی کار کنم. اصلاً دلم نمی خواست جلو فامیلای نگار عصبی بشم، اما دست خودم نبود. رفتم سمتِ شیر آب، شیر آب سردو چرخوندمو دستامو بردم زيرش. به دستام نگاه ميکردم سرمو چسبوندم به کابينت چشمامو بستمو سعی ميکردم يکم فکرمو کنترل کنمو حواسمو به آب يخ که به دستم ميخورد پرت کنم. چند دقيقه گذشت احساس کردم يکی اومد تو آشپزخونه. تا خواستم برگردم ببينم کيه يه دستی رو روی شونه خودم حس کردم. برگشتم ديدم ندا هستش. همينجوری که جلو من واستاده بودو دستش رو شونه من بود با اون یکی دستش شيرِ آبو بستو يکم تو چشمم زُل زد. گفت بيا بشين رو صندلی. رفتيم وسط آشپزخونه، دور ميزِ دایره شکل ۴ نفره نشستيم. حوصله حرف زدن نداشتم. به ميز نگاه میکردم سعی ميکردم فکرمو کنترل کنم. ندا بسته سیگارمو از رو کابينت آورد يکیشو روشن کرد داد دستم. سیگارو گرفتم تشکر کردم. يکی هم برای خودش در آورد. از سيگار کام میگرفتمو تو فکر نگار بودم. سرمو به حالته عصبی يکم تکون میدادمو فکر ميکردم. اصلاً فراموش کرده بودم کسی هم جلوم نشسته، حس ميکردم عين هميشه تنهام. با تکونای ندا به خودم اومدم. ناراحتیو نگرانی تو چهره اش معلوم بود
ندا_ خوبی؟ چرا تو یهویی اينجوری ميشی؟
من_ آره خوبم، يعنی عادت دارم. جدی نگير
ندا_ آخه آدمی به سنه تو اينجوری نبايد باشه که؟
من_ آره، ميدونم نبايد باشه اما چی کارش کنم
ندا_ چی داره اينقدر اذيتت ميکنه؟
من_ کلاً تو زندگی دنبالِ مشکلم، تا دلتم بخواد مشکل واسه خودم تراشیدم
ندا_ اين که نشد زندگی آخه
من_ واسه همين ميگم حاضرم همين فردا بمیرمو ديگه طلوع آفتابو نبينم
ندا_ متأسفم
من_ نباش، چون اين زندگی خودمه و اميدوارم يه روز از پسش بر بيام. من اعتقاد دارم آدمی که نمی تونه زنده باشه بهتره بمیره
ندا_ اميدوارم مشکلاتت يه روزی حل بشه
من_ والا اگه اين نگار بذاره شايد بتونم از پسشون بر بيام
ندا_ راستش نگار آدم خود داریه، زياد پيش ما ازت چيزی نگفت، اما خب من يه دخترمو خوب احساسات همجنس خودمو حس ميکنم. اون دوسِت داره
من_ مشکل دقيقاً همینجاست
ندا_ چطور؟ ازش خوشت نمياد؟
من_ نه اين طور نيست. نگار هيچ ايرادی نداره. جز اينکه يکم زيادی سیریشه. ندا، اگه من چيزی ميگم فقط رو اين حسابه که شايد تو بتونی کمکم کنی. دوست ندارم از اين حرفا نگار چيزی بفهمه ها خواهشاً
ندا_ خیالت راحت. خب يعنی چی که سیریشه
من_ حدود ۲ ماه پيش که خيلی بهم وابسته شده بود من باز مثل هميشه نگرانیم شروع شد. چون هر وقت ماجرای عشقی پیش اومده آخرش یه مصیبت دیگه برای من پیش اومده، واسه همون رابطمو باهاش قطع کردم. ازش هم خواستم ديگه دورو برِ من نچرخه. تا چند روز پيش که دوباره پیداش شد. ميگفت نتونسته منو فراموش کُنه. من نميدونم چطوری بهش بفهمونم منو بیخیال بشه. من اون پایه محکمی نيستم که اون فکر ميکنه. نميخوام با من بمونه فنا بشه.
ندا_ خب دوستی يه رابطه ۲ طرفه هستشو ۲ طرف بايد راضی باشن
من_ من با دوستی مشکل ندارم، اما نگار منو به عنوانِ همسر آيندش نگاه ميکنه. اينه که منو عذاب ميده
ندا_ نميدونم. حالا پاشو برو يکم سرو صورتتو آب بزن منم میرم پيش بچه ها، به نگار گزارش بدم. آخه موقعی که اومدی آشپزخونه نگار دید به هم ریختی یکم دمغ شد، خواست بیاد پیشت من نذاشتم. گفتم بهتره خودم بيام. پاشو پاشو برو صورتتو آب بزن بيا
من_ باشه تو برو منم میام، ندا یادت باشه قرار شد اين حرفا بين خودمون بمونه ها
ندا_ خیالت راحت. منتظریم. دير نکن که نگار از دست رفت
از آشپزخونه رفت بيرون. يکم ديگه رو صندلی موندم بعدش پاشدم رفتم به صورتم آب زدم. اميدوار بودم ندا بتونه کمکی باشه تا از اين وضعيت خلاص بشم. دستامو با کنار شلوارکم خشک کردمو رفتم سمتِ بچه ها

پایان قسمت هشتم.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#10 | Posted: 19 Aug 2010 02:00
سرنوشت شوم (قسمت نهم).

دستامو با کنار شلوارکم خشک کردمو رفتم سمتِ بچه ها، نگار با چهره ای نگران نگام ميکرد. پاشد اومد پيشم، جلوم واستاد
نگار_ بهتر شدی؟
من_ آره، ببخشيد نتونستم خودمو کنترل کنم، دست خودم نيست
نگار_ اشکال نداره، بیا بشین
رفتم نشستم رو همون مبلی که نشسته بودم. يه دست کشيدم تو موهام يکم سرمو ماساژ دادم. چشمم به مريم افتاد، مانتوشو در آورده بود. همینجور که رو مبل لم داده بود يه پاشو انداخته بود رو اون يکی پاش. يه تاپ آبی روشن، با شلوار لی پاچه کوتاه چسبون که رونای سکسیش رو خيلی خوب نشون ميداد تنش بود. هنوز دستم تو موهام بودو داشتم نگاش ميکردم، یهو به خودم اومدم
مريم_ ديدی چاخان کردی؟ کجای تو از بابابزرگمون هم سیرتره؟ تو که داری مارو ميخوری!
من_ نگاه کردن که جرم نيست. اگه دست زدم بگو سير نيستی
مريم_ اينم حرفیه
به نگار نگاه کردم داشت لبخند ميزد، حس ميکردم از اينکه يکم زبونم دوباره باز شده، دارم شیطونی ميکنم خوشحاله. به ندا نگاه کردم ديدم هنوز مانتو تنشه
من_ ندا تو نميخوای مانتوتو در بياری؟ راحت باش. اينجا خونه خودته
ندا_ راحتم اما چون ميگی باشه در ميارم
مانتوشو که در آورد، سینه های درشته گردش افتادن بيرون، معلوم بود زيرِ لباسش سوتین نداره چون سینه هاش يکم تکون ميخوردو نوک سینه هاش هم يکم معلوم بود. نیشم باز شد
من_ خدايی نگار ديدی راست گفتم، عجب خاندانی داریا، ماشالاه اين از تو که به قولِ خودت منم بهت رحم نمی کنم، اون از مريم اينم از ندا. ببينم جدی شما با اين لباسا و تیریپا تو مهونی بوديد؟
نگار_ آره چطور!!!
من_ والا انصافم خوب چيزی هستا، يه فکری هم به حال پسرا و مردای فامیلتون بکنيد، بیچاره ها شما رو دیدن چه طوری خودشونو نگه داشتن
مريم_ نه اونجا کسی تنها نيست که بخواد هوسی بشه
من_ با لبخند گفتم والا چه عرض کنم. اين تیریپا دهن هر آدمیو آب میندازه
ندا_ تو ام؟
من_ ای بابا چه IQ پایینی داریا، همين چند دقیقه پيش گفتم من آدمیزاد نيستم
ندا_ آره يادم رفت. اما مگه موجودایی مثل تو دل ندارن
من_ چرا هم دل دارن هم يه چيز خيلی بهتر
ندا_ ديوونهِ
با اينکه دلم میخواست شوخی کنم اما اصلاً حوصله نداشتم. نگارم اينو کاملاً فهميده بودو ساکت نشسته بود. ساعتو نگاه کردم نزديکِ ۹ بود. نگار پاشد فنجونارو برداشت رفت سمتِ آشپزخونه. مريم هم چشمش به ماهواره بود داشت کلیپ ایرانی نگاه ميکرد. به ندا نگاه کردم يه چشمک زدم اشاره کردم بره پيش نگار که اگه ميتونه يکم باهاش حرف بزنه. يه لبخند زدو رفت، مريم بدجور تو ماهواره رفته بود
من_ مثل اينکه خيلی اینا رو دوست داری!! کم مونده بری تو خود تلوزیون
مريم_ هان؟ آره اين آهنگه خيلی باحاله
من_ اصلاً هم باحال نيست، آخه اين قرتی بازی ها هم شد آهنگ؟ بشين تا ببينی آهنگ يعنی چی. يکم اين کانال اون کانال کردم، متاسفانه جايی متال نداشت. گفتم شانسم نداری، همینارو گوش کن از سرتم زياده
مريم_ با خنده گفت خيلی پر رویی. راستی اينا کجا رفتن (منظورش نگار و ندا بود)؟
من_ مگه مثل تو تنبلن؟ رفتن فنجونارو بشورن. تو هميشه اينقدر فعالی؟ از وقتی اومدی همش نشستی يه جا. خسته نميشی؟
مريم_ نه، عادت دارم
من_. واسه همینه ديگه يکم تپل ميزنی. عمراً من نتونم اين همه يه جا بشینم، انگار زيرِ کونم میخ داره
مريم_ مسخره ميکنی؟
من_ نه بابا، حالا درسته يکم چربی اضافه داری اما همونا بدجور روناتو قشنگو سکسی کرده
مريم_ بيا تو، دم در بده
من_ با همون لبخندی که داشتم گفتم نه، زياد مال نيستی مگرنه لازم نبود تعارف کنی
يه چشم غره رفت که نزديک بود خودمو خيس کنم. پاشدم رفتم نشستم کنارش. کنترلو از دستش گرفتم گذاشتم رو ميز
من_ منو نگاه، برگشت تو صورتم نگاه کرد. مريم بازم ميگم، اگه کمی شوخی ميکنم چون احساس ميکنم جنبه داريد مخصوصاً تو که از همون اول آدمِ گرمی به نظرم اومدی، با لبخند گفتم پس ازم ناراحت نشیا، ok؟
آثارِ لبخند تو چهرش پيدا شد. چيزی نگفت، لپشو با دستم کشيدم گفتم خيلی ماهی. يکم تو چشمام نگاه کرد
مريم_ چشمای خيلی خوش رنگی داری، اما خيلی خسته به نظر ميان. ندا که از آشپزخونه اومد گفت چه حالی بودی. حيف نيست؟
من_ اِی بابا، چرا همه کليک کردن به من؟ بابا من خوبم فقط گاهی اين جوری ميشم که یه جور حمله عصبیه اونم به خاطر گذشته پر پیچو خمه
مريم_ چرا پيش دکتر نميری؟
من_ کلاً يکم غُدم، خودمو خيلی قبول دارم. اما با اين وجود سال پيش غرورمو گذاشتم کنار رفتم. اون یارو هم اولش يکم قرص نوشت منم گفتم نمیخورم، از قرصو اين چيزا خوشم نمياد. گفت پس برای اینکه نتیجه بگیرم بايد هفته ای چند بار برم پیشش. به ۱ ماه نکشيد خودش ديونه شده بود. منم دلم براش سوخت ديگه نرفتم
مريم_ خنديد، واقعاً که
من_ زندگی منو بايد بنويسن. شماها بخونيد ببينيد بعضی ها تو چه شرایطی قد میکشنو بزرگ ميشن
مريم_ خب بنويس
من_ حال داریا. وقتم کجا بود. حالا ببينيم چی ميشه
ديدم صحبت داره به بیراهه ميره، VCD رو روشن کردم يه سی دی کنسرتِ گيتار کلاسیک گذاشتم براش. بعدم رفتم سیگارمو از ميزِ کامپیوتر اطاقم برداشتم. وقتی داشتم بر ميگشتم طرف هال، به آشپزخونه يه نيم نگاه انداختم. ندا و نگار دوره ميزِ ۴ نفر دایره ای سفيد رنگ آشپزخونه نشسته بودن، داشتن حرف میزدن. نگار پشتش به من بود ندا هم منو نديد. دلم نیومد مزاحمشون بشم. رفتم رو مبل و روبه روی مريم نشستم
مريم_ اِ، چرا اونجا نشستی؟
من_ پس کجا بشینم بيام رو پای تو؟
مريم_ اونجا نه اما بيا بشين کنارم، اينجوری بهتره
من_ ميخوام سيگار بکشم، نميخوام دود سيگار اذيتت کُنه
مريم_ اشکال نداره، بيا
رفتم کنارش، بسته سیگارمو ازم گرفت یدونه در آورد گذاشت گوشه لبم بعدشم با فندک روشنش کرد، يه لبخند زد
مريم_ هنوزم ميگی من فعال نيستم؟
من_ اُه واقعاً دستت درد نکنه، شرمنده کردی اينهمه زحمت کشیدیا، يه وقت خسته نشی. چربیات آب نشه؟
مريم_ از سرتم زياده بد اخلاق
يه چشمک زدم، پاهامو بردم جلوتر که بهتر رو مبل ولو بشم. تو حالو هوای خودم بودم. فکر نگار از يه طرف مشکلاتو قضيهِ کاری از طرف ديگه. بدجور تحت فشارم گذاشته بود. با قدرت از سيگار کام ميگرفتم. مريم دستشو گذاشت اونور صورتمو صورتمو چرخوند سمتِ خودش
مريم_ سيگار اذيتت نمی کنه؟
من_ نه
مريم_ چند وقته ميکشی؟
من_ والا چند سالی ميشه دقيق نميدونم
مريم_ ميخوام منم امتحان کنم
يه نيشخند زدم، يه کامِ عمیق از سيگار گرفتم تو صورتش فوت کردم. بيچاره اصلاً انتظار همچین حرکتیو نداشت، بدجور سرفه ميکرد. يکم از چشماش آب اومد که با دستم پاکش کردم. انگشتمو گذاشتم زیر چونش، سرشو آوردم بالا
من_ هنوزم میخوای امتحان کنی؟ چيز خوبی نيست. اميدوارم هيچ وقت امتحان نکنی
مريم_ پس تو چرا ميکشی اگه چيز خوبی نيست؟
من_ وقتی همدمت بذاره بره، ميری تو وجود خودت. اون تو گم ميشی. اولش سخته، اما کم کم عادت ميکنی، هر روز سنگ تر ميشی. بعدشم اگه مثل من تحت فشار باشی بايد يه طوری خودتو حرصتو خالی کنی، من ورزش ميکنم اما اونم کافی نيست. گاهی سيگار آرومم ميکنه
به جلو خيره شدم، به بيرونِ خونه نگاه ميکردم، برگای درختو توی نور کم ماه ميديدم که تکون میخوردن.
من_ ميدونی مريم، من عاشق موسیقیم، تنها رفیقمه. چيزی که توی هر وقت که بخوام وجود داره. گاهی صدای خِش خِش برگا بيشتر از هر چيزی احساساتمو تحریک ميکنه. يا صدای بازی کردن يه گربه يا حتی وزش باد. کاش میتونستم باد باشم. وقتی صدای بادو ميشنوم دلم ميخواست منم باد بودمو ميتونستم آزاد باشم
مريم_ جالبه. تو توی تنهاییت حوصلت سر نميره؟
من_ نه، اينقدر سرمو شلوغ کردم که وقت آزاد ندارم، گاهی هم که وقت آزاد گير ميارم اينقدر فکر ميکنم که نمی فهمم زمان چطوری ميگذره
مريم_ به چی اينقدر فکر ميکنی؟
من_ به مشکلاتی که بخاطر ذهن مغشوشو مریض خودم واسه خودم تراشیدم. به اينکه چطور ميتونم به قله های بزرگِ موفقيت برسم. کاش می فهميدی چه حالی دارم، هيچ کس نميفهمه. هيچ کس نميفهمه کسی که گذشتش پر از بد بختی بوده، کسی که خسته شده از اون وضعيت، کسی که نمی خواد حتی يه ثانيه تو اون شرايط باشه چه حالی داره. من دارم زحمت ميکشم، از جونم واسه زندگيم ميذارم. ميدونم نتيجه ميگيرم، بايد بگیرم. خانواده ام به من احتياج دارن
مريم_ اميدوارم مشکلاتت يه روزی تموم بشه
چيزی نگفتم، ميدونستم اگه ندا و نگار نيان، باز ممکنه اعصابم تحريک بشه. به مريم گفتم برو ببين اين 2 تا کجان!. پاشد رفت تو آشپزخونه، منم پُک آخرو از سيگار زدمو تو جا سيگاری مشکی مخصوص خودم خاموشش کردم. صدای ضبط داشت رو اعصابم را ميرفت، خاموشش کردم. منتظر شدم تا بقيه بيان. چند دقيقه بعد ندا با مريم اومدن، هر کدوم روی يه مبل تکی نشستن. با تعجب ندا رو نگاه کردم
من_ پس نگار کو؟ نکنه کشتین دختر مردمو؟
ندا_ نه بابا الان مياد
هنوز حرفش تموم نشده بود که نگار اومد تو هال. با يه سینی که چهار تا لیوان شربت هم روش بود
نگار_ چيه اينقدر منو صدا میکنی تو، داشتم شربت درست ميکردم بخوریم کيف کنيم
من_ بابا ايول
هنوز به ما نرسيده بود که من پاشدم سینی رو از دستش گرفتم. يه لبخند زدم
من_ اينجا مهمونی پس من پذیرایی ميکنم
نشست رو مبل ۳ نفره، منم تک تک به بچه ها تعارف کردمو نشستم کنار نگار(البته با رعایت فاصله حد مجاز).

پایان قسمت نهم.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / سرنوشت شوم بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites