تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستانهای اكبر آقا قزوینی (طنز سكسی)

#1 | Posted: 8 Aug 2010 11:13
میهمان


داستانی و که میخوام براتون بکم بر میگرده به پارسال که ما رو از دانشگاه به زور بردن نماز جمعه .
خلاصه سر نما کلی با رفیقا کس کلک بازی در آوردیم بماند .نماز که تمام شد .نخود نخود هر که رود خانه خود .موقع رفتن تو خیابون 16 آذر بودم که یه خانوم بهم گفت آقا ببخشید ساعت چنده منم مثل همیشه با کمال پرویی ساعتم در آوردم گفتم قابل شما رو نداره .اول خانومه جا خورد ولی یه خنده ای کردو گفت تارف اومد نیومد داره .منم گفتم مگه بچه میتر سونی .یهو دیدم ساعت از دستم گرفت گفت مرسی . منو میگی جا خوردم دیدم کونده تر از خودمم هست .
اما من تا حالا یه دختر چادری که سبیل پشت لبشو نزده این قدر پرو ندیده بودم .
منم خاستم کم نیارم دیگه هیچی نگفتم سرمو انداختم پایین رفتم تو همین فکر بودم که چه خارکوسته ای بود که یهو یه دستی خورد به پشتم . همین که برگشتم دیدم خودشه با خنده گفت دمت گرم .منم خندیدم گفتم چی دمت گرم نزدیک بود پس بیوفتم (خلاصه یه چند دقیقه ای گفتیم خندیدیم .بعد بهش گفتم میای بریم یه دوری بزنیم .بدونه معطلی با یه چشمک بله رو داد .باهم رفتیم پارکه لاله خلاصه .اون روز تموم شد ما رفتیم خونه اونم همین تور .
یه چن وقتی همین جوری گذشت کاره ما شده بود بیرون رفتن منم که فکر نمیکردم بشه کردش خلاصه یه روز که تو پارک نشسته بودیم بهم گفت فرید : نمیشه بریم خونتون اخه من میترسم یه کی منو با تو به بینه خیلی برام بد میشه .منم از خدا خواسته گفتم باشه من نمی خوام ابروی تو یه وقت بره دیگه قرار بیرون نمیزاریم .
فرداش بهش زنگ زدم گفتم می خوام به بینمت گفت باشه پس ادرستونو بده من با آژانس بیام منم سریع آدرس بهش دادم .
نیم ساعت بعد زنگ در به صدا در اومد در وا کردم خانم با یه لبخند قشنگ وارد اطاق شد . منم رفتم یه شربت براش بیارم همین که برگشتم دیدم خانوم چادر که در آورده مانتو مغنه اشم در آورده راهت نشسته
شربتو تعارف کردم با خنده گفتم جگری هستی واقعا هم هیکل خوبی داشت مخصوصن سینه های بزرگ
و خوش فرمی داشت .
منم بغلش نشسیم گفتم حالا چکار کنیم بیرون که بودیم یه چرخی میزدیم این جا چه کار کنیم .اونم گفت :حالا هم یه چرخ میزنیم اومد تو بغلم سریع لبشو گذاشت رو لبم شروع کرد به خوردن منم که کیرم داشت میترکید دست کردم سینه هاشو گرفتم خودم نفهمیدم چطوری لختش کردم .کلم رفت لای پاشو شروکردم به خوردن کسش که دیدم نالش در اومد بهم گفت :من کیر میخوام کیرم گرفت تا ته کرد تو دهنش چه ساکی میزد معلوم بود حرفه ای .منم آبم ریختم تو دهنش اونم قورت داد بهم گفت میشه کونم جر بدی می خوام پارم کنی منم گفتم به روی چشم کرو آوردم چرب کردم کیرم گذاشتم دم سوراخ کونش با یه فشاره جانانه تا ته کردم تو که دیدم انگار نه انگار که کیر رفته تو کونش شرو کردم به تلنبه زدن که از بس کونش گوشاد بود کیرم در اومد خودش بادست گذاش تو کسش منم هیچی نگفتم که پردت چی از کونی که دیده بودم بعید نبود که اپن باشه خلاصه کوس وکون خانوم خوب گاییدیم. این ماجرا 6 ماهی که ادامه داره مخصوصن جمعه ها که خانوم بعد از نما جمعه میاد میده میره ..............

نوشته : دکتر محمود احمدی نژاد
     
#2 | Posted: 10 Sep 2010 09:34
جنگل مرگ
پرده اول:كوچه هاي تنگ وتاريك قزوين
اكبرآقا چندروز است كه كون نكرده است وبه همين علت شديداً ناراحت است.تصميم
گرفته كه پشت يك كوچه پنهان بشود وتا يكي راديد به زور اورا بكند كه ناگهان
صداي قدمهايي ميايد.
اكبرآقا:بابا مُردم از شق درد.آها انگاريكي اومد.اِ.اينكه زنه.قيافه اش هم كه
زير چادرش معلوم نيست.ولي خوب چيكار كنم.الان اگريك پيرزن هم بياد ميكنمش.چه
برسه به اين.
اكبرآقا به روي زن ميپردوكيسه اي به صورتش ميكشد.واورا روي كولش انداخته وبه
طرف خرابه كنار كوچه راه ميفتد.
صداازتوي گوني:اِ.ولم كن..چكارم داري..توروكي فرستاده.وايستا الآن پدرتو
درميارم.
اكبرآقا:بخشكي شانس.چقدر صداش كلفته.نكنه ازاين پيرزنهاي صدا كلفته.خفه شو.تا
كون ندي نميذارم بري.
اكبرآقا داخل خرابه ميشود وتابه يك جاي امن ميرسدكيسه رابازميكند وكسي راكه
دزديده بيرون ميندازد.ازداخل كيسه مردي بيرون ميفتد وتا اكبرآقا راميبيند
ازاو ميپرسد:تو كي هستي؟من رابراي چي دزديدي؟ حيف كه چوب جادوگريم را شكستي
وگرنه پدرتو درمياوردم.
اكبرآقا:اِ.توكه مردبودي؟پس چراچادر پوشيده بودي؟
-احمق.اين چادر نيست.شنل جادوگريه.من رابراي چي دزديدي؟ايراهو فرستادتت؟
اكبرآقا به خودش ميگويدخوب بهتر)ناقلا.
منكه ميدونم براي چي چادر پوشيدي.ميخواستي كون بدي.ها؟شانس
آوردي به تور من خوردي.اينجا هيچكس به اندازه من خوب كون نميكنه.
-احمق جان.انگار زبون آدميزاد سرت نميشه.(بلند ميشود كه برود)تو فكركردي باكي
طرفي؟من ازدار ودسته ميلما هستم.اگر ميلما بفهمه تو با فرستاده اش
اينطوررفتار كردي پدرتو درمياره.
اكبرآقا:كجا ميخواي بري؟فكركردي به همين سادگيه؟هيچكس نتونسته تا به حال
ازدست من دربره.چه برسه به تو جيگر.
-ولم كن..دست نزن…به لباسهام چيكارداري؟…اِ..اِ..نكن ..احمق.. بهت دستور
ميدم..نزن..ميخواي چيكاركني؟..كمك ..جان مادرت..كمك.
اكبرآقا به زور جادوگر را ميكند وبعداورا ول ميكند كه برود.جادوگر در حاليكه
گريه ميكند موقع رفتن به اكبرآقا ميگويد:وايستا به رئيسم بگم.اونوقت اون
ميدونه چيكارت كنه.
اكبرآقا:برو به هركي ميخواي بگو.بدبخت.برو گمشوتا يك بارديگه نكردمت.
پرده دوم:دادگاه ويژه جادوگري
همه جادوگرها نشسته اندوبه اكبرآقاكه تازه دارد بهوش ميايدنگاه ميكنند.قاضي
دادگاه ميگويد:متهم را سريعتر بهوش بياوريد.چند سرباز به طرف اكبرآقا رفته
وچيزي را زير دماغش ميگيرند.اكبرآقا ناگهان بهوش ميايد.
اكبرآقا:ها!چي شد.اينجا كجاست؟چرامنو بستيد؟
قاضي دادگاه:شاكي بلند شده وبه جايگاه بيايد.
جادوگري كه اكبرآقا به زور كرده بلند ميشود وبه جايگاه شهود ميرود.
قاضي دادگاه:آيا متهم همان مردي است كه شمارا كرده؟
تماشاچيان همه زير خنده ميزنند وجادوگررا نشان ميدهند.
جادوگر:بله جناب قاضي.خودشه.
اكبرآقا:خاك برسر خايه مالت.ميمردي به كسي نميگفتي؟
تماشاچيان بازهم ميخندند.
قاضي چندبار با چكش به ميزش ميكوبد وميگويد:متهم شما محكوم هستيد كه فرستاده
جناب ميلما رابه زور كرده ايد.ازخودت دفاع كن.
اكبرآقا:كردم كه كردم.خوب كردم.تازه كونش گُهي بود.
قاضي دادگاه:خفه شو.متهم محكوم ميشود كه تبديل به خر بشود.حكم دادگاه ازهمين
الان قابل اجراست.
يك جادوگر به طرف اكبرآقا ميايد وچوبش رابه طرف اوگرفته وميگويد:مُشكه به
خر.واكبرآقا بلافاصله تبديل به خرميشود.چندسرباز به گردن اكبرآقا طنابي
ميندازند واورا به جنگلي برده وول ميكنند.
پرده سوم:جنگل
اكبرآقا ناگهان به خودميايد وبلند شده ميخواهد بنشيند كه نميتواند.
.بانگاهي به خودش تمام چيزها يادش
ميايد.وازناراحتي شروع ميكند به عرعر.
اكبرآقا:اِي بخشكي شانس.اينها ديگه كي بودند.مارو خركردند.حالا چكاركنم؟بدبخت
شديم رفت پي كارش.
اكبرآقا همينطور كه راه ميرود ناگهان به چشمه اي ميرسد ويادش ميفتد كه تشنه
است.براي همين مشغول آب خوردن ميشود كه ناگهان كيرش را ميبيند.
اكبرآقا:به به.نه انگار اونقدرها هم بدنيست.خوب چيزي گيرمون آمد.(كير اكبرآقا
بزرگ وبزرگتر ميشود).اِ.اين انگار هنوزبزرگترهم ميشه.ايول.فقط بايد روي يكي
امتحانش كنم.اينجاهم كه پرنده پرنميزنه.بايد برم ببينم كسي را ميتونم بكنم.
اكبرآقا به دور و اطراف نگاهي ميكند وناگهان اسب آبي را ميبيند كه داخل
رودخانه مشغول آب تني است.
اكبرآقا:هي تو.يك لحظه بيا اينجا ببينم.
اسب آبي:ها چيه.بامن كارداري؟
اكبرآقا:آره تو.مگه نميدوني اينجا آب تني ممنوعه.
اسب آبي:كي گفته؟من الان ۲ ساله دارم اينجا آبتني ميكنم.هيچكي همچين چيزي به
من نگفته.
اكبرآقا:واي.واي.جرمت چند برابر شد.تو ۲ ساله داري كار غير قانوني ميكني؟بيا
بيرون ببينم.
اسب آبي سراسيمه بيرون ميايد واكبرآقا را ميبيند كه مشغول نوشتن چيزي است.
اسب آبي:سركارننويس.جان مادرت ننويس.دروغ گفتم دفعه اولم بود.اينجا اصلاً هيچ
تابلويي نداشت.كجا نوشته شنا كردن ممنوع؟
اكبرآقا:خوب تابلو نداشته باشه.اين دليل نميشه تو ۲ سال تموم بياي
اينجا.وايستا.اتفاقاً تازگيها كساني را كه كار غير قانوني بكنند ميفرستند
منطقه غير حفاظت شده.اونجا شكار ميشند.
اسب آبي:ولي مااينجا منطقه غير حفاظت شده نداريم.
اكبرآقا:ديروز درست كردند.
اسب آبي:ترو خدا.غلط كردم.شماننويس من از خجالتت درميام.
اكبرآقا:مثلا چه جوري؟
اسب آبي:اين پشت يك چراگاه ميشناسم كه بهترين علفهاي دنيا را داره.
اكبرآقا:برو ببينم بابا.من فكركردم تو اونجوري ميخواي از خجالتم
دربياي.چراگاه به درد من نميخوره.
اسب آبي:منظورتون از اونجوري چيه؟
اكبرآقا سرشو درگوش اسب آبي ميگذارد و ميگويد:ببين.تو اگر به من يك كون بدي
ميذارم بري.
اسب آبي شوكه ميشود و به اكبرآقا نگاهي ميكند .كمي با خود فكر ميكند وميگويد
:باشه.به شرطي كه كسي نفهمه.خوب؟
اكبرآقا:خاطرجمع باش.
اسب آبي كونش را به طرف اكبرآقا ميگيرد واكبرآقا هي ميخواهد كيرش را درون كون
او بكندكه چون از برزنت است نميرود.درهمين موقع يك قورباغه به بالاي سطح آب
آمده و ناگهان همه چيز را ميبيند
قورباغه:قورقور…بچه ها بياييد…قورقور..اسب آبي..قور قور..داره كون ميده
به يك خر..قورقور.
تمام قورباغه ها به بالاي برگهاي روي رودخانه ميپرند وشروع به تماشا ميكنند.
قورباغه ها:قورقور..بكن..قورقور..ايول..بكن توش…قور قور…هورااااا!
اكبرآقا هركار ميكند كيرش داخل كون اسب آبي نميرود براي همين بيخيال قضيه
ميشود.قورباغه ها سر وصدا راه انداخته اند.اسب آبي كه قورباغه ها را ديده
مشغول گريه كردن است.اكبرآقا ميگويد:خيلي خوب .ولش كن.از اين به بعد اشكالي
نداره ميتوني آبتني كني.
اسب آبي در حال گريه:سركار آبروم رفت..اوهواوهو..من ديگه ازاين جنگل ميرم…
اوهو..اين قورباغه ها تا امروز به من التماس ميكردند يك كم آرومتر شنا كنم تا
له نشند…اونوقت حالا دارند مسخره ام ميكنند…اوهو.
پرده چهارم:خرگوش.
روباه در جستجوي شكاراست كه خرگوش را ميبيندكه درحال رفتن به لانه اش
است.روباه خرگوش را دنبال كرده ودرگوشه اي كه مطمئن ميشود كه ديگر خرگوش
نميتواند فرار كند،روي او ميپرد.صورت روباه به طرف خرگوش است وبنابراين كون
او بدجوري قنبل شده است.درهمين هنگام اكبرآقا كه مشغول گذر از آنجاست.كون
روباه راميبيند وبه طرف آنها يورش ميبردودقيقاً در آخرين لحظه كه روباه
ميخواهد خرگوش را بخورد روباه را به كناري انداخته وشروع به كردن او ميكند.
روباه:كره خر..ولم كن..به حق چيزهاي نديده ونشنيده..با من چكارداري..؟
اكبرآقا:بخواب بالام جان.كون نرمت جون ميده واسه كيرمن.روباه:جانميشه…نكن توش..به خدا مُردم..آي داد..يكي بياد منو نجات بده..آخه
تو غذاي مني..اونوقت چطور جرات ميكني منو بكني؟
اكبرآقا:بخواب گفتم.اينجا هيچكس حريف من نيست.ازاين به بعد همتون را ميكنم.
خرگوش هاج وواج به اين صحنه نگاه ميكند وبعد بلند ميشودو خودش را
ميتكاند.وميگويد:ايول خره.هورااا!ايول خره هوراا!
اكبرآقا روباه را ميكند وروباه را كه ديگر نايي برايش باقي نمانده ول
ميكند.روباه كه حالا كونش اندازه دهانش شده،سريع ناپديد ميشود.خرگوش به طرف
اكبرآقا ميايد وميگويد:شما تازه اينجا اومدين؟هيچكس جرات نميكنه با روباه
چنين كاري بكنه.
اكبرآقا:اينكه چيزي نيست.تازه دشت اولم بود.ازاين به بعد همه جنگلو
ميكنم.البته به غير از اسب آبي.
خرگوش:من بايد ازشما تشكركنم.شما جون منو نجات دادين.
اكبرآقا درحاليكه كون خرگوش را برانداز ميكند ميگويد:خواهش ميكنم.توهم بااين
كون كوچيكت فكرنكنم به دردم بخوري.ببينم اينجا حيوون ديگه اي نيست كه كونش
ازتو بزرگتر باشه.
خرگوش:چرا.مثلا طاووس خانوم هست.كه همه جنگل ديوانه اش هستند. به هيچكس هم
حال نميده.
اكبرآقا:مسئله حال دادن يا ندادنش نيست.به زور ترتيبش را ميديم.فقط بگو ببينم
ميدوني الان كجاست؟
خرگوش:بله قربان.اون هميشه كنار درخت چناره.عاشقهاش هم همونجا باهاش حرف ميزنند.
پرده پنجم.طاووس
طاووس دركنار درخت چنار مشغول راه رفتن است و حيوانات در كنارش بااو صحبت
ميكنند.
شغال:بله من ازخود كلاغه شنيدم كه ميگفت اين خره تا حالا ۵۰ تا اسب آبي و ۲۰
تا روباه را كرده.
طاووس(كه بالوندي صحبت ميكند):اَه.چطور تونستند به يك خر بدهند
من كه هيچوقت كون خودمو بخاطر يك خر
باز نميكنم.
فيل:ولي طاووس خانوم ميگند اون هيچوقت كسي را به ميل خودش نكرده.همه را به
زور ميكند.
طاووس:منو كه هيچوقت نميتونه بكنه.پرواز ميكنم ميرم بالاي درخت.حيف بدن لطيف
من نيست.
دوتا ازمرغها كه در جمع هستند با شنيدن اين حرف حسوديشان ميشود وميگويند:باز
خودشو لوس كرد.انگاركي هست.
درهمين موقع اكبرآقا وخرگوش به آنجا ميرسند.نوشته شده توسط سرخ وسفيد.برگرفته
ازسايت سرخ وسفيد.چندتا ازحيوانات سريع فرار ميكنند.
طاووس:اِ.چي شد.چراداريد فرار ميكنيد؟شير اومده؟
طاووس پرواز ميكند وبه بالاي درخت چنار ميپرد.اكبرآقا از خرگوش ميپرسد:خوب
حالا اين طاووس كجاست؟
خرگوش بالاي درخت را نشان ميدهد.اكبرآقا طاووس را ميبيند وميگويد:سلام.به
به.چقدر شما خوشگليد.آدم نگاهتون ميكنه كيف ميكنه.
طاووس:خوب كه چي؟فكركردي ميتوني بااين حرفهات منو گول بزني بيام پايين.ميخواي
منو مثل بقيه بكني؟
اكبرآقا:نه.من فقط ميخوام باشما دوست بشم.من از اون پسرها نيستم.من ازاين
كارها بدم مياد.
طاووس:اِ.پس چرااون اسب آبي وروباه ها را كردي؟
اكبرآقا:ببين عزيزم.توي جامعه فعلي آدم بايد يكجوري خودشو خالي كنه.اگر ما
الان در خارج زندگي ميكرديم خيلي آزادتر بوديم.اما خوب اينجا مجبوريم اينطوري
زندگي كنيم.
طاووس:بازم اين چيزها دليل نميشه.من از پسرهايي كه اين كارها را ميكنند خيلي
بدم مياد.
طاووس پرواز ميكند و ميرود.اكبرآقا ناراحت به خرگوش ميگويد:اَه.اينم كه
نشد.يكي كونش كوچيكه.يكي كونش از آسفالته.يكيم پرواز ميكنه وميره. كاش ميشد
دوباره آدم ميشدم.
پرده ششم:شير
ازاين طرف بشنويد از روباه كه بعداز كرده شدن سريع خودش را به شير رساند
وشروع كرد به شكايت ار اكبرآقا
روباه:بله قربان.اين خره يك زوري داره كه نگو.نميدونيد چه بلايي سر من
آورد.جلوي چشم همه شروع كرد به كردن من.
شير:يعني تو نتونستي از پس يك خر بربياي؟
روباه:قربان گفتم كه اون اصلاً حالت عادي نداره
وگرنه كدوم خري جرات ميكنه بياد يك روباه را
بكنه.
شير:ميدوني الان كجاست؟
روباه:پيداش ميكنيم قربان.
شير كلاغ را ميفرسته تا جاي اكبرآقا را پيدا كنه.كلاغ بعد از چند دقيقه
برميگرده وخبر ميده كه اكبرآقا كنار درياچه است.شير وروباه با هم به طرف جايي
كه اكبرآقا در آنجاست حركت ميكنند.اكبرآقا مشغول خوردن علف است ودرهمان حال
به خرگوش ميگويد:ولي باوركن اصلاً فكر نميكردم اين علفها اينقدر خوشمزه
باشند.خرگوش ناگهان شير وروباه را ميبيند وفرار ميكند.اكبرآقا سرش را بالا
مياورد وشير را ميبيند وبا ديدن روباه در كنارش متوجه همه ماجرا ميشود.شير به
اكبرآقا ميرسد وميگويد:آهاي خرك.بگو ببينم تو روباه را كردي؟
اكبرآقا:آره.خوب كردم.الان مثلاً رفته بزرگترشو آورده؟
شير:پدرتو در ميارم.گردن كلفتي ميكني؟
شير به روي اكبرآقا ميپرد.اكبرآقا سريع يك جفتك به صورت شير ميزند كه باعث
ميشود شير گيج بشودوبعد روي شير ميپرد وشروع ميكند به كردنش.وقتي خوب شير را
كرد اورا ول ميكند كه برود.شير كه شكست خورده است وجلوي بقيه حيوانات آبرويش
رفته فرار ميكند.خرگوش ناگهان ازگوشه اي پيدايش ميشود وداد ميزند:به سلامتي
شاخ شمشاد.سلطان جديد حيوانات يك كف مرتب.تمام حيوانات جنگل يك صدا دست
ميزنند.اكبرآقا در گوشه اي مينشيند وبه روباه اشاره ميكند به طرفش برود.روباه
با ترس ولرز به طرف اكبرآقا ميرود.اكبرآقا كير خود را داخل كون روباه
ميگذارد.ودوباره شروع ميكند به كردنش.روباه بدبخت كه كير به آن بزرگي داخل
كونش رفته چاره اي جز تحمل ندارد.
پرده هفتم:در بارگاه ميلما
در حاليكه اكبرآقا سلطان جنگل شده بود وهرروز يكي از حيوانات جنگل را
ميكرد.اينبار نوبت شير بود كه شكايت اكبرآقا رابه ميلما رئيس جادوگران ببرد.
شير:قربان .اين خره به هيچكس رحم نميكنه.اسم جنگل شما عوض شده. شده جنگل
مرگ.دسته دسته حيوونات دارند فرار ميكنند.من خبرشو دارم كه اين روباه بدبخت
انقدر كون داده كه همين روزهاست كه بميره.خودمن نميدونيد زير اون كير چي كشيدم.آبروي شما در خطره.پس
فردا ميگند جنگل جناب ميلما را يك خر گائيد.
ميلما:خيلي خوب.بسه.بيشتر نميخواد بگي بگو ببينم چطور ممكنه يك خر بتونه تورو
بكنه؟نكنه تو هم بادار ودسته ايراهو همدست شدي.داري دروغ ميگي؟
شير:به جان شما دروغ نميگم.اين خره اينقدر زور داره كه اژدها را حريفه.چه
برسه به من.اولين حيووني كه كرده اسب آبي بوده.من خبرشو دارم حتي فيل هم داره
بهش ميده.صبح زود تمام حيوانات را جلوي خودش جمع ميكنه.ازهمه سان
ميبينه.اونوقت يكي از اونها را انتخاب ميكنه.شروع ميكنه به كردن.براي خودش
حرمسرا تشكيل داده.از خوك و مرغ وخروس بگير تا شترمرغ.انگار سمورهم وقتي
داشته بهش ميداده گوزيده كه دستورداده بكشنش.شما نميدونيد داره چكارميكنه.
ميلما به فكر فرو ميرود وشروع به قدم زدن ميكند.بعداز چند لحظه سرش را بالا
مياورد وميگويد:خيلي خوب مرخصي.فردا بيا با هم بريم.ببينم اين چكاره است.تا
فردا پرونده اش را هم برايم مياورند.ازاين جريان حق نداري به كسي چيزي
بگويي.شير تعظيم ميكندو عقب عقب بيرون ميرود.
پرده هشتم:بارگاه جناب الاغ(اكبرآقا)
طاووس:آره الاغ عزيزم.در تمام جنگل هيچكس همچين كيري نداره.من خودم براي كيرت
ميميرم.دلم ميخواد دوباره كردنتو تماشا كنم.ميخواي بگم روباه بياد.دوباره
بكنيش؟
اكبرآقا:نه بابا. از روباه ديگه حوصله ام سررفته.خودت كون نميدي؟
طاووس:ببين ديگه.قول دادي روزي يكبار فقط منو بكني.همين يكساعت پيش بهت دادم.
اكبرآقا:راست ميگي.خوب پس به شغال بگين بياد.
كلاغه ناگهان به بارگاه ميايد وميگويد:قربان.خبرمهمي دارم.
اكبرآقا:خوب.بنال ببينم.باز چه دروغي ميخواي سر هم كني!
كلاغ:قربان.شير به همراه جادوگر اعظم ميلما دارند به اينجا ميايند.چكاركنيم؟
اكبرآقا سراسيمه بلند ميشود وميپرسد:ببينم ميلما با چوب جادوگريش اومده؟
كلاغ:بله قربان، ۴۰ تاچوب دستش بود.
اكبرآقا بلند ميشودكه كلاغ را بزند كه او ميگويد:ببخشيد يادم رفته بود.فقط يك
چوب دستش بود.
اكبرآقا:خيلي خوب به گربه وگوزن بگوييد كه بيايند تو.
گربه وگوزن داخل بارگاه ميشود.اكبرآقا به آنها نگاهي ميكند وميگويد:گوزن تو
ماموريت داري بري جلوي شير وحواسش را پرت كني وتا شير اومد دنبالت تا شكارت
كنه.گربه بايد يواشكي چوب
جادوگري ميلما را بدزده.فهميدي؟
گربه وگوزن سرشان به معني تاييد تكان ميدهند.احترامي گذاشته واز بارگاه خارج
ميشوند.
پرده نهم:ميلما واكبرآقا
شير گوشه اي ايستاده ومشغول گوش دادن به صحبتهاي ميلما واكبرآقا است.
ميلما:پس توهمون آدمي هستي كه مسخ شدي.بگو ببينم چطور جرات كردي حيوونهاي
جنگل منو اذيت كني؟
اكبرآقا:خفه شو ببينم بابا.ميدوني چند وقته كون آدم نكردم؟تو چطور جرات كردي
بياي اينجا.
ميلما عصباني ميشودو دستش را داخل جيبش ميكند.تا چوبش را دربياورد.كه ميبيند
چوبش نيست.به همين دليل شديداً ميترسد وميخواهد فرار كند كه اكبرآقا به روي
او ميپرد ولباسهايش را درمياورد.ميلما هرچقدر داد ميزند فايده ندارد واكبرآقا
به شدت اورا ميكند.ميلما از شدت درد صورتش سرخ شده است.شيردرهمان ابتداي
كارفرار كرده ومعلوم نيست كجاست.اكبرآقا وقتي خوب ميلما را ميكند به خرگوش
ميگويد:اينو ببريد به حرمسرا.ازاين به بعد سوگلي مااينه.
ميلما:ببين اكبرآقا.بيا با هم يك معامله اي بكنيم.من دوباره تورا آدم
ميكنم.توهم بذار من برم.ازاين جريان هم به هيچكس هيچي نگو.
اكبرآقا دودل ميشود.اما با اين وجود ميگويد:اينجا خيلي هم به من دارد خوش
ميگذرد.ديگه به كون حيوونها عادت كردم.غصه كون آدميزاد را ميخوردم كه تو
اومدي.
ميلما ازترس آب دهانش را قورت ميدهدوميگويد:من حاضرم تورا توي آلمان كنار
اونهمه خوشگل بفرستم.
اكبرآقا:نگاهي دوباره به كون ميلما ميندازند وميگويد:كمه.
ميلما:باشه.يك قصر ويك گنج حسابي هم بهت ميدم.
اكبرآقا:بازم كمه.
ميلما:خوب ديگه چي ميخواي؟خودت بگوبرات حاضركنم.
اكبرآقا:بايد اين كير راهم براي من باقي بگذاري.يك باغ وحش هم بايد توي قصر
باشه.
ميلما:قبوله.
اكبرآقا:اون جادوگره راهم كه كردم وانداختينم بخاطرش اينجابايد بهم بدين.
ميلما قبول ميكندواز اكبرآقا ميخواهد كه دستوربدهد چوبش را برايش
بياوردن.اكبرآقا دستور ميدهد چوبش را به او بدهند.اما به او ميگويد اگر كار
خطايي ازاو سر بزند به حيوانات ميگويد جريان رابه همه بگويند.
ميلما به اكبرآقا اطمينان ميدهد كه خطايي
نكند.وقتي چوبش را ميگيرد بلافاصله اكبرآقا رابه حالت اول برميگرداند.وبعد
هردو از جنگل ناپديد ميشوند.صداي طاووس ميايد كه ميگويد:اِي كاش دوباره
برگردي.و مشغول گريه ميشود.
پرده دهم:قصر اكبر آقا .آلمان.
ميلما مشغول صحبت با جادوگري است كه اول اكبرآقا كرده بود:تو ميدوني كير خر
چيه؟اون كيرش را تا ته تو كون من گذاشته بود.براي همين تو محكومي كه اينجا
بموني وهرچي اكبرآقا ميگه انجام بدي.خفه شو حرف نزن.همين كه گفتم.(ميلما
ناپديد ميشود)
از قصر صداي ضجه هاي جادوگر ميايد.اكبرآقا مشغول كردن اوست.بعداز چندساعت
اكبرآقا بيرون ميايد ودر حياط قصرش مشغول گردش ميشود تا به باغ وحش ميرسد.در
باغ وحش چشمش به كون روباه ميفتدو…
     
#3 | Posted: 13 Sep 2010 13:26
خورشيد گرماي داغي را روي بيابان مي تاباند .اکبر آقا قزويني در حاليکه به سگش که مشغول کردن کون گوسفندي است نگاه ميکند در افکار عميقي غرق شده است . يادش مي يومد که تا همين چند سال پيش پسرهاي زيادي بودند که براي کيرش سر و دست ميشکستند . اما حالا ديگه اکثرشون از فرط کون دادن مرده بودند واونايي هم که مونده بودند سوزاک گرفته بودنددر اين بين او هم ديگر نميتوانست کسي را بکند . ناگهان جرقه اي مانند نوري درمغزاکبر آقا شروع به درخشيدن کرد . مهاجرت به مصر جايي که فرعون مصر تمدني درخشان در آن ايجادکرده بود.
اکبر آقا در مصر

با شرکت : اکبر آقا قزويني کونيها و مصريها
و با حضور افتخاري سگ اکبر آقا
باتشكراز نيروي انتظامي شعبه قصرفرعون و اهالي محترم مصر که ما را در ساخت اين داستان ياري کردند .
پرده اول قزوين : جلوي منزل اکبر آقا
پير معروف قزوين به اکبر آقا در حاليکه مشغول گذاشتن بار و بنديلش بر روي گاري بود نگاهي کرد و گفت : حالا بايد بري ؟ بعد تو ديگه قزوين به کير کي افتخار کنه ؟ ميدوني چقدر کوني را آنقدر کردي که مردند ؟ يکي همين پژمان خوشگله . همون که تمام قزوين شرط بسته بودند بکنندش .اما آخر تو گائيديش .اکبر جون من ديگر پير شدم ، امثال تو بايد باشند تا نسل ما رو حفظ کنند .
اکبر آقا به پيرمرد نگاهي کرد و گفت : ميدونم اما چي کار کنم که ديگه کوني اينجا پيدا نميشه . چقدر به اهالي گفتم با نگاهي با آينده درست مصرف کنيد .اما تو گوششون نرفت که نرفت . چاره چيه ؟ خدا را چه ديدي ؟ شايد بتونم چند تا کوني بيارم تا اينجا نسلشون را پرورش بدهيم .
پيرمرد : خوب چرا نميري تهران ؟ اونجا که بهتره . ميگند يک نسل جديد از کونيها داره اونجا پيدا مي شه .
اکبر آقا : نه ، بهترين کار نسل خارجيه . من ميرم تا يک گونه جديد پيدا کنم . يکروزي بر مي گردم بهت قول مي دم . اکبر آقا که ديگر کارش تموم شده بود سگش را که مشغول کردن يک گربه بود را صدا کرد ، سگ اکبر آقا بلافاصله به طرف او آمد و سوار گاري شد و به راه افتادند . پيرمرد مطابق رسم قزوينيها کيرش را درآورد و شروع به شاشيدن روي زمين کرد تا سفر اکبر آقا به خير و خوشي باشد و بعد به طرف خونه اش به راه افتاد . هيچکس خبر نداشت روي پشت بام خانه ها چه خبر است . تمام گربه ها جشن گرفته بودند سگ اکبر اقا رفته بود .
پرده دوم : اولين کاروانسراي مصر
اکبرآقا در حاليکه داشت وسايلش را در کاروانسرا خالي مي کرد نگاهي به اطرافش انداخت و وقتي ديد کسي نيست جوالي را که داخلش تکان مي خورد را روي دوشش انداخت و به داخل اطاق برد درش را باز کرد و مرد خوشگلي که دست و پا و دهنش بسته بود را از داخلش بيرون آورد . طنابها را باز کرد و به او گفت : از همين راه که برگردي ميرسي به شهر خودت و يادت باشد اگر حرفي به کسي بزني دوباره برميگردم وايندفعه اينقدر ميکنمت که بميري . مرد بدون اينکه حرفي بزند سرش را به معني چشم چند بار تکان داد و با وجود اينکه از شدت کون درد نميتوانست خوب راه برود دوان دوان از اطاق اکبر آقا فرار کرد .
اکبرآقا گفت : خوب اينم که رفت . حالا بايد باز يکي ديگر را پيدا کنم و بكنم.ناگهان انگار چيزي يادش بيايد دوباره به طرف گاري رفت و از درونش کيسه اي کوچک كه درونش يک روباه بودرا در آورد و آزاد کرد . روباه نگاهي به اطراف کرد و وقتي ديد سگ اکبرآقا نيست آنچنان سريع فرار کرد که اکبرآقا تعجب کرد . سگ اکبر آقا که از پنجره ديده بود صاحبش چکار کرده نگاهي به اکبر آقا انداخت . اکبر آقا گفت : غصه نخور اينجا حيوون زياده حيف تو نبود با اين بيابونيها بگردي ؟ يک فکري برات ميکنم سگ اکبر آقا به طرف اکبر آقا آمد و کنارش نشست سرش را روي زانوي اکبرآقا گذاشت و اکبرآقا مشغول نوازش او شد .
پرده سوم : بازار مصر
اکبرآقا پرسان پرسان از همه آدرس تاجر قزويني را ميپرسيد و جلو مي رفت .تا به خانه اي رسيد که ميگفتند تاجر قزويني خانه اش آنجاست . بعد از در زدن نوکر خوشگل تاجر در را باز کرد و اکبر آقا را به داخل خانه برد . بعد از چند دقيقه تاجر آمد و تا چشمش به اکبرآقا افتادسريعا او را بغل کرده و شروع به بوسيدن کرد .
تاجر : سلام اکبرآقا . چه خبر از اين طرفها پهلوون ؟
اکبر آقا : قصه اش مفصله . حالا برات تعريف ميکنم . خودت چطوري ؟ چند وقته نيومدي خوشگل پسر با خودت به قزوين نياوردي ؟
تاجر : آره راستش اينجا سرم خيلي شلوغ بوده ، ميدوني اينجا يک دخترهائي داره که واقعا خوشگلند . کونشونم از سفيدي مثل برفه .مدتي بود که براي فرعون مصر کس کشي ميکردم. اما اونم قطع شد . فرعون با يک زن خوشگل ازدواج کرد که به تمام دخترها ميگه زکي و ديگه فرعونم کس نميخواد . وضع خيلي خرابه پهلوون . خوب از خودت بگو .قزوين در چه حاله ؟ هنوزم کون پسرهاي رومي رو بورسه ؟
اکبرآقا شروع کرد به تعريف . از خودش گفت ، از قزوين گفت از اينکه چقدر وضع خراب شده بود و کون گير نمي يومد . آخرها آنقدرناراحت شده بود که رگهاي گردنش قرمز شده بود . تاجر ساکت تمام حرفاش رو شنيد و بعد که حرفهاي اکبرآقا تموم شد بعد از مدتي گفت: فهميدم . بايد کار مشکلي باشد .پيدا کردن گونه هاي کون ساده است ، اما نژادي که بتونه تحمل کير قزوينيها را بکنه به سختي گير مياد آخه کير قزوينيها از همه کلفت تره .
اکبرآقا : درست اما من يک نقشه اي دارم که شايد با کمک تو بتونم قزوينو از بي کوني نجات بديم . اکبر آقا و تاجر با هم مشغول صحبت شدند و بعد از چند ساعت تاجر با نقشه اکبرآقا موافقت کرد و قرار شد با اکبر آقا همکاري کنه .
پرده چهارم : کوچه هاي اطراف اهرام مصر
اکبرآقا در حاليکه با شال سياهي صورت خود را پوشانده بود با سگش مشغول جستجو هستند تا کسي را براي کردن پيدا کنند بعد از مدتي مردي را مي ببينند که تنها در کوچه راه ميرود . اکبرآقا که در تاريکي شبهاي مصر اصلا ديده نمي شد ناگهان به طرف مرد ميرود و دهان او را ميگيرد و به داخل خرابه اي مي اندازد .
مرد مصري : ها ! ….. ايهاالمعلون …. چه شد ؟ …………. عسس .داروغه …. هذا سرقت الانا ……
اکبر آقا محکم پس کله اش مي زند و مي گويد : خفه شو ( و شلوار مرد را پايين ميکشد و کونش را بو ميکند ) خوب بد نيست . بخواب ببينم .
مرد مصري : انا بي تقصير …. نکن … آخ … هلا فرياد … حرام حرام … آخ لادخول … آخ … اقلا لاتمام .. هذاالکبير ، هذا الطويل .. آخ
اکبر آقا او را مي کند و ولش مي کند و سريع جيم مي شود .وقتي از چند کوچه رد مي شود سگش را مي بيند که گربه اي به دندان گرفته و دارد با خودش ميآورد . سريع گربه را درون کيسه اي مي اندازد و به طرف خانه تاجر مي رود .
تاجر که منتظر اکبرآقاست تا او را ميبيند ميپرسد : چي شد ؟ تونستي کوني پيدا کني که به دردت بخورد ؟
اکبر آقا : راستش نه . کونش يک کم ناخالصي داشت ازش گوه مي يومد بيرون .
تاجر : آره . اينجا بعضي کونها همينجوريند . مال کدوم محله بود ؟
اکبرآقا : محله اهرام . ديگه اونور نميرم . خيلي کونهاي بدردنخوري داره . انگار مصر هم کونهاي خوبي نداره .
تاجر : راستش مدتهاست که ميخوام يک چيزي بهت بگم اما روم نميشد ميدوني بهترين کونها توي قصر فرعون پيدا ميشند . اونجا يک کونهايي داره که نگو . کلا قشر دولتي و صاحب منصب هميشه کونشون تميزتره . بعضي هاشون هر روز بدنشون را توي شير ميشورند .
اکبر آقا : خيلي خوب . پس واجب شد يکسر بريم قصر فرعون لازمه نقشه مون رو زودتر اجرا کنيم ببينم تو گفتي مي توني منو ببري داخل قصر ؟
تاجر : آره فرعون هنوز هم بخاطر اون زماني که براش کس کشي ميکردم به من مديونه . ميتونيم به بهانه ديدنش بريم داخل قصر . تاجر و اکبراقا مشغول صحبت هستند که ناگهان صداي بع بع شديد از آغل گوسفندها مي آيد . اکبر آقا ميگويد : گرگ اومده ؟
تاجر : نه ، حتما سگت باز به آغل گوسفندها زده .
اکبرآقا خنده اي ميکند و به داخل خانه مي رود . تاجر که شديدا از دست سگ اکبر اقا حرص ميخورد و چيزي هم نمي تواند بگويد بعد از مدتي به او ملحق مي شود .
پرده پنجم : قصر فرعون مصر
اکبر آقا و تاجر در حاليکه شديدا به خودشان رسيده اند در راهرو مشغول صحبت هستند .
تاجر : يادت باشه اصلا نشون ندي که دوست داري کون بکني .
اکبرآقا : خيالت راحت باشه .ميدوني که ميتونم خودمو کنترل کنم .
فرعون مصر بر روي تخت خود نشسته است و چند کنيز زيبارو مشغول باد زدن او هستند . فرعون تا تاجر را مي بيند ميگويد : آه ، سلام تاجر قزويني ، ميبينم که تنها نيومدي .حالت چطوره ؟ اين کيه باهات ؟
تاجر قزويني : سلام قربان . عمر فرعون دراز باد . از همشهريهاست . براي نوکري خدمت شما آوردمش
فرعون : خوب پسر بگو ببينم از کجا اومدي و چکاره اي ؟
اکبراقا : عمر فرعون دراز باد . من از قزوين به اينجا آمدم تا در رکاب اعليحضرت باشم .
وزير دست راست فرعون اهسته در گوش فرعون ميگويد : قربان ، قزوين جاي خطرناکيه . در موردش خيلي چيزهاي ناجور تعريف ميکنند . من فکر مي کنم کاسه اي زير نيم کاسه باشد .
تاجر که مي بيند وزير زير گوش فرعون مشغول صحبت کردن است به اکبرآقا ميگويد : فکر ميکنم باز اين عوضي داره موش ميدوونه .
اکبرآقا نگاهي از روي نفرت به وزير مي کند و دندانهايش را به هم فشار مي دهد . فرعون به وزير مي گويد : تو به همه بدبيني . آخه اين بدبخت با اين چهره آسماني چکار مي تونه بکنه ؟ و بعد رو به اکبرآقا ميکند و ميگويد : خوب بگو ببينم چه هنري داري ؟
اکبر آقا : قربان من بهترين گرمابه هاي دنيا را در قصر شما درست خواهم کرد .گرمابه هايي که همه از ديدنشان دست به دهان بمانند . فرعون نگاهي به اکبرآقا ميکند و بعد از مکثي کوتاه ميگويد : خيلي خوب . اتفاقا احتياج به حمام داشتيم . ميگوييم لوازم لازم را دراختيارت بگذارند .
اکبر آقا که به هدفش خيلي نزديک شده است به همراه تاجر تعظيمي ميکند و عقب عقب رفته و از بارگاه فرعون خارج مي شوند .
پرده ششم : حرمسراي فرعون
زليخا با چند تن از کنيزان نشسته اند و صحبت مي کنند .
زليخا : يعني اينقدر جذاب بود ؟ کاش بودم و ميديدمش .
صوفيه : ماه بود . نميدوني چه هيکلي داشت .از زير شلوارش کيرش ديده مي شد . بسکه کلفت بود . البته غصه نخور قرار شدحمومهاي قصر را اون درست کنه .
زليخا : خيلي دلم مي خواد يکجوري گيرش بيارم و مزه کيرش را بچشم . درسته که سوگلي فرعونم اما هفته اي يکبار کير برام کافي نيست.
سونيا : اما خانوم ، شما تازه هفته اي يکبار دسترسي به کير داريد . بقيه چي بگند که سالي يکبار هم نوبتشون نمي شه .
زليخا : خوب به من چه . اونها هم ميخواستند به اندازه من خوشگل باشند تا فرعون نگاهشون کنه .
زليخا به سوفيا ميگويد که از کسش ساک بزند و سونيا مشغول ساک زدن ميشود .زليخا آه و اوفش به هوا ميرود و در همان حالت ميگويد : جان کير ميخوام . کير ميخورم . از شانس بد ما تمام مردهاي اينجا خواجه اند. اي کاش يک کير کلفت الان اينجا بود . راستي صوفيه تو گفتي با اين تاجر آشنايي ؟ نه ؟
صوفيه : آره ، ميشناسمش . البته اصلا ازش خوشم نمياد . ميدونيد که داداش کوچيکم را همين کرده بود .
زليخا : خيلي خوب . اون مال خيلي وقت پيشه . ديگه نبايد از دستش ناراحت باشي من خودم از دستش ناراحت بودم يادته قبل از من براي فرعون کس کشي مي کرد ، اما حالا که همچين تيکه اي تو خونشه ديگه نبايد کاري کنيم از ما برنجه .
صوفيه : شما ميفرمائيد چکار کنم ؟
زليخا : مي توني بوسيله داداشت يکجوري به خونشون راه پيدا کني ؟
صوفيه جيغي ميکشد و مي گويد : نه ترو خدا . داداشم تازه کونش خوب شده اونم اگر سينوهه نبود معلوم نبود که الان زنده مونده بود يا نه!
زليخا با دادن مقداري پول و کمي امرو نهي بالاخره صوفيه را وادار ميکند که بوسيله برادرش اکبر آقا را به قصر بکشاند و صوفيه که هنوز هم ته دلش مقداري ناراضي است به اجبار قبول ميکند .
پرده هفتم : کوچه هاي قاهره
برادر صوفيه که اسمش حمدي است به همراه صوفيه مشغول رفتن به طرف منزل تاجر هستند .
حمدي : حالا نميشه من نرم اونجا . آخه نميدوني دفعه قبل چه کون دردي داشتم باز اين منو ميکنه ها!
صوفيه : نه بابا !نترس من مواظبم از بالاي پشت بوم هوا تو دارم .
حمدي : خدا بگم چکارت بکنه ملکه . اي کاش حداقل يک پولي چيزي در عوض اين کون مفتي که قراره بديم بهمون مي داد .حالا فقط بايدبريم کون بديم تا خانم با اين مرتيکه نخراشيده دوست بشه .
صوفيه نگاهي به حمدي ميکنه و چيزي از پولهايي که گرفته نميگويد ، بقيه راه ساکت طي مي شود تا به منزل تاجر ميرسند . صوفيه به حمدي مي گويد : خيلي خوب . وقتشه .يادت باشد فقط يک جوري جلوه اش بدي که اونها انگار عاشق ملکه شدند نه ملکه عاشق اين حموميه .خودت هم مواظب باش دوباره به کونت نگذارند .من از روي پشت بوم هوا تو دارم اگر ببينم ميخواهندبکندت ميام نجاتت مي دم .
حمدي : صوفيه جونم ، جون مامان منو يادت نره ها !
صوفيه : نه خيالت راحت . برو به کارت برس .
پرده هشتم : منزل تاجر قزويني
اکبر آقا و تاجر مشغول صحبت کردن هستند که ناگهان صداي پارس سگ اکبر آقا مي آيد .
اکبر آقا :فکر مي کنم دزد آمده . سگ من هيچوقت اشتباه نميکند . ( صداي زنگ در مي آيد )
تاجر : نه بابا ، صداي زنگ و نميشنوي ، حتما کسي با من کار داره.
اکبرآقا : يعني کي مي تونه باشه اين موقع شب .
تاجر مي رود تا در را باز کند . سگ اکبرآقا همچنان مشغلول پارس کردن است و به پشت بام نگاه مي کند و اکبرآقا ميخواهد به پشت بام برود تا ببيند چه خبر است که مي بيند تاجر يک پسر خوشگل وارد مي شود . بي خيال پشت بام ميشود و دوباره سرجايش مي نشيند .
تاجر : خوب چطوري حمدي جون . به به ماشاا… چه چاق شده . فقط هيکلو داشته باش . بابات چيکار کرده .
حمدي لرزان مي نشيند و به پشتي تکيه مي دهد . اکبرآقا خودش را نزديکتر ميکند و ميپرسد :حال شما چطوره ؟ خوبيد ؟
حمدي : السلام عليکم . اهلا و سهلا . چطوريد . التاجرالقزويني ؟
تاجر : قربونت برم . مرسي که پرسيدي ؟ حال هر ۲ مون خوبه !
حمدي : هر دو ؟
تاجر : آره هم من هم کوچيکه . ميدوني که کيو مي گم . تا زگيها خيلي بزرگ ميشه . البته يک وقت نترسي ها ! ديگه اونقدر مثل دفعه قبل بزرگ نميشه .
حمدي آب دهانش را به سختي قورت مي دهد و ميگويد : الصداق بنده لي کاري با انت !
اکبرآقا باز هم خوش را نزديکتر ميکند و لپ حمدي را ميگيرد و ميکشد و ميگويد : حالا دير نميشه جيگر .( و يک نيشگون از بازوي حمدي مي گيرد )
حمدي که ديگر گريه اش گرفته است . نگاهي به پشت بام ميکند و دوباره مي گويد : يعني انا القاصد .
تاجر هندوانه را نزديکتر ميبرد و ميگويد : دير نميشه . هندوانه بخور .
اکبرآقا دستش را دور گردن حمدي ميگذارد و ميگويد : ميدوني حمدي جان . من هم رفيق . انا الصديق ايضاٌ .
حمدي بلند مي شود که برود که اکبر آقا دوباره مينشاندش و مي گويد : کجا ؟ تازه اومدي که .
حمدي هق هقي مي کند و داد مي زنه : صوفيه ( صداي سگ اکبرآقا همچنان مي آيد )
اکبرآقا و تاجر روي حمدي ميفتند و تاجر مي گويد : حالا مياي کون بدي پشيمون ميشي ها ! بکنمش اکبر جون . يک کون تنگي داره که نگو .
اکبرآقا سريع حمدي که از شدت گريه سياه شده است را لخت ميکند و کيرش را درون کون حمدي ميگذارد . حمدي فقط ميگويد : صوفيه . صوفيه تعال ….انا المجروح..تجاوز به انا الشديد …آخ آخ تو را به جان الامنا قسم ..آخ انا رو به موت …آخ
اکبرآقا به تاجر مي گويد : چي ميگه ؟
تاجر : هيچي داره خواهرشو صدا مي زنه . دفعه قبلم که داشتم ميکردمش فرعون و پدر مرحومشو صدا ميکرد . اين مدلش همينجوريه .
اکبرآقا : نميدونه که من از اخ و اوف بيشتر خوشم مي ياد . چيزي بهش نگو بزا رآخ و اوه کنه . ( و بيشتر کيرش رو فرو مي کند )
در حال کردن او هستند که ناگهان صوفيه دوان دوان به طرف آنها مي آيد .در حاليکه سگ اکبر آقا غضبناک به دنبالش ميدود . صوفيه سريع ميپرد و خودش را پشت اکبرآقا پنهان مي کند. اکبرآقا به سگش اشاره اي مي کند و سگش مي ايستد . حمدي ميگويد : انتِ آمدي ؟.. ديگر انا پاره … انا خون آلود .
تاجر : تو اينجا چکار مي کني ؟
صوفيه : چيکار به داداشم داريد ؟ اين بدبخت اومده بود پيغام ملکه را بهتون بده . با قاصد ملکه اينجوري رفتار ميکنيد ؟
تاجر : برو ببينم بابا . اين دم در گفت اومده بده . ما هم کرديمش .
حمدي داد ميزند : هذا الدروغ … هذا الفترا …
اکبرآقا سريع دهانش را ميگيرد و به تاجر مي گويد : اين دختره هم به درد کار من ميخوره ها . من هم زن احتياج دارم هم مرد . ميخوام امتحانش کنم . ( و به روي صوفيه ميپرد و لختش مي کند . )
صوفيه : کمک ، کمک چيکار به من داري بيشرم ؟ آخ کونم . واي . ولم کن فشار نده … آخ . حمدي به دادم برس بي غيرت و نميبيني با خواهرت دارند چکار مي کنند ؟
حمدي که زير تاجر نزديک به پاره شدن است و قطرات خون از کونش سرازير است ميگويد : ها … حق انت … انا الخوشحال … انت فرستادي انا را تااينها بکنند ؟ … ها … بچش .. آخ .
اکبرآقا و تاجر حمدي را ۳ بار و صوفيه را ۱ بار مي کندد و با اينکه صوفيه التماس ميکند باز هم او را بکنند ولش مي کنند . تاجر از صوفيه مي پرسد خوب حالا بگو ببينم ملکه چيکارمون داشته ؟
صوفيه که ديگر نايي هم برايش باقي نمانده ميگويد : ملکه ميخواد با اکبرآقا حال کنه . شنيده کيرش خيلي کلفته . حمدي و من را فرستاده بود که بهتون بگيم که شما ما را کرديد .
اکبر آقا و تاجر نگاهي به هم از روي رضايت مي اندازند . کسي نميداند که آنها شايعه کيرکلفتي اکبرآقا را در حرمسرا شايعه کرده اند .
اکبرآقا مي گويد : خيلي خوب به ملکه بگو هر وقت بخواد حاضرم . در ضمن اگر چيزي از اين جريان به کسي بگي ميدوني که ملکه چه بلايي سرت مي ياره . خوشش
نمياد با دوست پسر جديدش حال کرده باشي .
صوفيه که تازه متوجه اين جريان شده است با نگراني سرش را به معني چشم تکان ميدهد و دست حمدي را ميگرد و از خانه تاجر ميروند . اکبرآقا به تاجر مي گويد : خوب اينم يک موفقيت ديگه . فقط چند قدم تا کردن ملکه فاصله داريم .
تاجر : مي دونم . ملکه بهترين نسل زنهاست که ميتوني با خودت ببري .
اکبرآقا : اما اين حمدي هم بد نبود ها ! چه کون تنگي داشت .
تاجر : پدر و مادرش فرعون بودند . شاهزاده است . فرعون الان حقشو خورده .
اکبرآقا : خيلي خوب پس اينم ميبريم .
حمدي لنگ لنگان در حاليکه صوفيه زير بغلش را گرفته بود در راه خانه اش بود . نميدانست چه سرنوشتي در انتظارش است .
پرده نهم : حمام قزويني ها
اکبرآقا که ديگر با کمک برده هاي بني اسرائيل حمام را درست کرده است منتظر مشتري است که مي بيند وزيراعظم به همراه نوکرش به داخل حمام مي آيند .سريع يک نفر را مي فرستد تاآنها را به داخل راهنمائي کند و خودش پشت يک ديوار پنهان مي شود .
وزيراعظم يواشکي به نوکرش ميگويد : من مطمئنم اينها يک کلکي سوارکردند .قزويني جماعت آدم نميشند من هر چي به اين فرعون گفتم گوش نميکنه . مجبوريم يک مدرکي چيزي اينجا پيدا کنيم .
نوکر وزيراعظم که اسمش نداف است مي گويد: اما ارباب از اينجا يک چيزهايي تعريف ميکنند ها ! ميگند ارواح خبيثه اينجا رفت و آمد دارند . چند نفر تا به حال اينجا گم شدند .يکيشون همين حمدي خودمون . چند روزه معلوم نيست کجاست ؟! خواهرش در به در داره دنبالش مي گرده .
وزيراعظم : نترس بابا . من اينجا باهاتم . کي جرات داره با وزير اعظم در بيفته ؟ خوب دور و برت رو نگاه کن ، ببين ميتوني يک چيزي پيدا کني به دردمون بخوره .
اکبر آقا که تمام حرفها رو شنيده از پشت ديوار بيرون مي آيد و ميگويد : سلام خسته نباشيد . جناب وزير اعظم چي شده که به سراي فقرا تشريف آورديد ؟
وزيراعظم که اکبر آقا را مي بيند سريع خودش را جمع و جور مي کند و ميگويد : سلام . راستش گفتيم بياييم و از حمام جديد شما سرکشي کنيم ! حال شما خوبه !
نواف : السلام عليکم يا اکبرآقا ، به به عجب الگرمابه النيکويي .
اکبرآقا : جناب وزير هنوز اونقدرها زبان عربي را ياد نگرفته ام . شانس آوردم که شما و فرعون زبون ما را بلديد .
وزيراعظم : بله ، البته نوکر من از حمام شما تعريف کرد .
اکبرآقا دستي به سر نواف ميکشد و ميگويد : خواهش ميکنم خوبي از خودتونه .بفرمائيد بنشينيد تا پذيرايي از شما بشه .
وزيراعظم : نه ، احتياجي نيست . ميخواستيم اين روش مشت و مال قزويني را که اسمش همه جا پيچيده را امتحان کنيم . خيلي ازش تعريف ميکنند .
اکبراقا : آها ! متوجه شدم . اين يک روش کاملا اصيل قزوينيه که تا به حال خيلي جواب داده و در موارد زيادي ازش استفاده ميشه . در مورد در کردن خستگي . تست مردها و فراخي کون ؟
نواف : الفراخي الباسن ؟ يا للعجب …
اکبرآقا : بله ، ما ميتوانيم با گشاد کردن کون شما بادهاي اضافي را از بدن شما بيرون کنيم .
هر سه زير خنده مي زنند و اکبرآقا با دست آنها را به سالني راهنمايي ميکند که خزينه بزرگي از آب گرم دارد . اکبراقا هر دو را مينشاند از آنها ميخواهد لباسهاي خود را در بياورند و لنگ ببندند . نوکري لباسهاي آنها را مي گيرد و به آنها لنگ مي بندد . موقعيکه لخت لخت مي شوند ، اکبرآقا زير چشمي به کون هر دو نگاه ميکند و سفيدي کونشان که در آن تاريکي برق ميزند او را ميخکوب ميکند . اکبرآقا : خوب . اگر موافقيد شروع به مشت و مال کنيم ؟
وزير اعظم : کاملا موافقيم . حالا ما بايد چکار کنيم ؟
اکبرآقا : هر دو به صورت ۴ دست و پا بشويد .
نواف اخمي ميکند زير گوش وزيراعظم ميگويد : هذا الحرکت المشکوک .
اکبرآقا که متوجه شده است ميگويد : با اين کار در حالت ريلكس وراحتي خواهيد بود و ما راحت تر ميتوانيم شما را مشت و مال بدهيم .
وزير اعظم و نواف نگاهي به هم ميکنند و هر دو ۴ دست و پا ميکنند .اکبراقا کم کم کيرش مشغول بزرگتر شدن است و اما خودداري مي کند و با دست محکم به کمر وزير اعظم مي زند . وزيراعظم ناله اي ميکند و زير ضربات کم کم خودش را ول مي کند . اکبر آقا به يکي از نوکرانش اشاره اي ميکند و ناگهان ۱۰ سياه گردن کلفت غول وارد ميشوند . وزير اعظم با ديدن آنها جا مي خورد و مي نشيند و از اکبرآقا ميپرسد : اکبرآقا ، اينها ديگر کي هستند ؟
اکبرآقا : چيزي نيست . افراد منند . براي کمک اومدند . (و به سياه ها اشاره ميکند که همه به طرف وزيراعظم و نواف ميروند )
نداف به وزير اعظم ميگويد : النا التفکر که هذا السياهين مقصود الموت النحن .
وزير که رنگ و وريش پريده بلافاصله توسط سياهها دوباره لخت مي شود . نواف هم لنگش سريع برداشته ميشود و هر دو دوباره توسط آنها ۴ دست و پا مي شوند . وزير اعظم داد ميزند : اکبرآقا چکار ميخواهي بکني ؟
اکبرآقا : چيزي نيست ميخواهيم مرحله فراخي کون را انجام بدهيم .
اکبرآقا کيرش را درآورد و سياه ها مي گويد آنها را محکم نگه دارند . بعد به طرف آنها ميرود و کيرش را در کون وزير اعظم ميگذارد .
صحنه سياه ميشود . ( صداي داد و فرياد مي آيد ) ( پرده ميفتد )
پرده نهم : قصر فرعون
فرعون : هر چه ميگرديم نميتوانيم وزير اعظم را پيدا کنيم . تعجب مي کنيم کجا رفته است .اگر واقعا در مملکت خودمان شخص دوم مملکت گم بشود و مانفهميم پس به چه درد مي خوريم ؟
زلي
     
#4 | Posted: 14 Sep 2010 13:28
پرده اول:دفتر عزرائيل
يكي ازفرشته هاي پستچي وارد ميشود.عزرائيل پشت ميزش نشسته ودارد باتلفن صحبت ميكند.
عزراييل:به جان شما نميشه.اين مهلتش گذشته.همين الآنم خيلي بهش مهلت دادم.الآن ۲ساله داره زندگي ميكنه.پس فردا پاي من گيره.
صداازپشت تلفن:حالاشمايك كاري بكنين.بچه خوبيه.ثواب داره.من با جبرييل هم صحبت كردم.ايشون قول دادند به خدا توصيه اش رابكنند.
عزراييل ديگرچيزي نميگويدوازكسيكه بااو حرف ميزند خداحافظي ميكند.فرشته پستچي خبردار ايستاده ومنتظرتمام شدن حرف عزراييل است.عزراييل گوشي را ميگذارد واز او ميپرسد:چيه چيكارداشتي؟
فرشته پستچي:قربان،ليست كسانيكه بايدبميرند راآورده ام.
عزراييل :بده ببينم.
فرشته ليست رابه عزرائيل ميدهدوعزرائيل نگاهي به آن ميكند.
عزرائيل:خوب.جون اينكه ۹۵ سالشه رابطور طبيعي بگيرين.اما اين جوونه راتوي تصادف بيارين.وايستا ببينم اكبرآقا قزويني ديگه كيه؟
فرشته پستچي:قربان همون قزوينيه كه تا حالا چندنفرو انقدر ازكون كرده كه مردند.
عزرائيل:آهان.يادم اومد.خوب يك كار كنيد.ايندفعه يك خوشگله را جلويش ببريد انقدر بكنه كه بميره.اين محمدحسن ديگه كيه؟
فرشته:اين رشتيه قربان…اين…
عزرائيل:خوب باقيش را نميخواد بگي.يكي از دوست پسرهاي زنش بايد بكشش.
فرشته:قربان.بااين عربه چيكاركنيم؟
عزرائيل:اون مثل هميشه.
فرشته احترام ميگذارد وميرود

پرده دوم:قبر اكبرآقا
اكبرآقا قزويني ناگهان به خود ميايدوميگويد:آخيـــش آبم اومد.اِ.اينجا كجاست.من كجام؟شماكي هستيد؟
نكير:من نكيرم.اينم منكره.خوب بگوببينم اسمت چيه؟
-اكبرآقا قزويني
نكيربه منكرميگويد:پرونده شماره ۱۷۱۹.شب جمعه.نگاه بكن ببين درموردش چي نوشته اند.
منكرنگاهي ميكند وميگويد:اوه.اوه.سابقه ات هم كه خرابه.بگوببينم چطور مُردي؟
اكبر آقا:اصلاً شماكي هستيد؟كي گفته من مُردم؟تابه حال هيچ مردي جرات نكرده بامن اينجوري صحبت بكنه.
منكر:ميگويم نكير اين خيلي پررويه!عذاب بريزيم براش.
نكير:نه بابا!مسوولـيت داره.دفعه قبل واسه اون سيده عذاب ريختي،فرداش ۲ماه از حقوقمون را جريمه كردند.
اكبرآقا:بريد ببينم بابا.واسه من ميخواهيد عذاب بريزيد.پدرتونو درميارم.(روي آنها ميپرد وبه زور لختشان ميكندودرهمان ابتداي كار به زور هردورا ميكند.)
درهمين حين ۲فرشته ازكنار قبر اكبرآقا ردميشوند وباصداي داد وبيداد نكيرو منكر ميگويند:كاش زياد عذابش نكنند.اين منكر تازگيها عادت كرده همه را عذاب ميكنه!

پرده سوم:عالم برزخ.ايستگاه اول
اكبرآقا كنار محمدحسن رشتي نشسته وداردبه درددل او گوش ميكند.
محمد حسن:اونوقت،بااون دوست نامردش گرفتند منو حسابي زدندوانداختند توكمد.اون دوست پسرشم زنمو انداخت(گريه)روي تخت وحسابي گاييدش.تا اينجاش اشكالي نداشت.ولي بعد فكركردند من مزاحمم.آخه منكه باهاشون كاري نداشتم.(گريه)اونوقت منو كشتندو…(گريه)
اكبرآقا:غصه نخور.حالا چي.تو كه مُردي.كاري نميتوني بكني.
محمد حسن:مگه تو نگفتي ميتوني كاري بكني برگردم تو دنيا.خوب بگو چكار كنم خوب.
اكبرآقا:هيچي بايد يك دست به من كون بدي.دوباره برميگردي دنيا.
محمد حسن:چطور همچين چيزي ممكنه؟
اكبرآقا:خره.توكه نميفهمي.از قديم الايام كير قزويني معروف بوده.تو يك كون بده.ازاين كير معجزات بيشتري هم ديده شده!
محمد حسن:جان من؟
اكبرآقا:جان تو.
محمد حسن واكبرآقا باهم به پشت ديوارميروندو بعدازمدتي صداي سروصدابلندميشود.فرشته هابلافاصله به پشت ديوارهجوم ميبرند وآن دوراجدا ميكنند.يكي ازفرشته ها به اكبراقا ميگويد:ببينم توهموني كه نكيرومنكررا كردي؟
اكبرآقا:آره.نميدوني چقدرحال كردند.شما دوست داري ببيني چطوراين كارو كردم بيا اينجا.
فرشته:خفه شو.دستورداريم هردوتون راببريم به دادگاه.راه بيفتيد.
فرشته هاهردورا سواريك ماشين عجيب ميكنند وبه طرف دادگاه راه ميفتند.

پرده چهارم:دادگاه
منشي دادگاه مشغول قرائت دادخواستي است كه بر ضد جاسم(عرب) نوشته شده:
منشي:جاسم فرزند عمر متهم است كه دخترهاي مردم را ميخريده وبراي خودش يك حرمسرا درست كرده.ايشان هرروز بابيش از ۱۰ دختر حال ميكرده.درحرمسراي ايشان ۵۰۰ دختـر و زن نگهداري ميشدند.

تماشاچيان دادگاه كه همه آدمهايي هستند كه بايد بعد محاكمه شوند:ايول… هوراااا..آفرين….چه خوش اشتها!
جاسم(بالهجه عربي):متشكرم .ممنون.منوخجالت نديد.
فرشته ها هاج وواج به اين وضع نگاه ميكنند.منشي به خود ميايد وادامه ميدهد:متهم تابحال پرده دخترهاي زيادي رابرداشته است.ايشان هيچوقت به حق خود قانع نبوده وبيشتر ميخواسته.
قاضي دادگاه:خيلي خوب.بسه.باقيش راميدانم.متهم بلندشود.بگوببينم دردفاع ازخودت چي داري بگي.
جاسم:قربان رفيق ناباب باعث شد .تقصير بابامون هم بود.آخه اونم براي خودش حرمسرا داشت.
قاضي:چون اون حرمسرا داشت توهم بايد براي خودت حرمسرا درست ميكردي؟
جاسم:به جان شما دست خودم نبود.تاهر دختري راميديدم دوست داشتم بكنمش.
قاضي:راي دادگاه.متهم محكوم ميشودكه تا قيامت در بهشت بگردد وحوريها راببيند.اما اجازه ندارد حوري از خودش داشته باشد.
جاسم:گوه خورديد.بدبختها.ميرم ميخرم.يواشكي ميكنم(تشويق تماشاچيان)كيرم تو كونت بدبخت…
فرشته هاي نگهبان جاسم رابيرون ميبرند.منشي دادگاه ودادستان،قاضي دادگاه رانشان هم ميدهندوباهم پچ پچ ميكنندوهرهر ميخندند.قاضي متوجه ميشودوزير لب با خودش ميگويد:ديگرخسته شدم.اي كاش با استعفام موافقت بشه.وبعد بلند داد ميزند:بگين متهم بعدي را بيارند.نگهبانها اكبرآقا رابه داخل دادگاه مياورند.اكبرآقا روي صندلي مينشيندودر همان ابتداي كار يك چشمك به يكي ازفرشته هاي خوشگل ميزند.
منشي دادگاه:اكبر آقا قزويني.ايشان متهم است كه پسرهاي مردم رااز كون كرده وبعضيها راانقدركرده كه مردند.ايشان اينقدر پررو بوده اند كه حتي درقبر به نكير ومنكرهم رحم نكرده وآنهاراهم كرده.
باگفتن اين حرف سالن ازصداي تماشاچيان منفجرميشود(اكبري دوستت داريم.اكبري دوستت داريم.)اكبر آقا بلند ميشود وبراي همه دست تكان ميدهد.قاضي دادگاه بادست محكم روي پيشاني خود ميكوبد.وبه نگهبانها اشاره ميكندتا آدمهاراساكت كنند.بعدازساكت شدن نسبي تماشاچيان قاضي ميگويد:متهم دردفاع ازخود حرفي نداري؟
اكبرآقا:قربان.راستش تقصيرمانبود.
برگرفته از وبلاگ سرخ وسفيد
قاضي پس تقصير كي بود؟
اكبرآقا:من كيرم با بقيه فرق داره.شماميتونيد خودتون بياييد نگاه كنيد.تاكسي را ميبينه ميخواد بكندش.
قاضي بلند ميشودوبه طرف اوميرود.تابه اوميرسداز او ميخواهد كيرش رالخت كند تا بتواند خوب تماشا كند.اكبرآقا كيرش رالخت ميكند وناگهان ميپردروي قاضي وميخواهد قاضي رابكند كه نگهبانها آنها راازهم جدا ميكنند.قاضي پشت سرهم به زمين وزمان فحش ميدهد.تماشاچيان ديوانه شده اندوهي دادميكشند.نگهبانها اكبرآقا رااز دادگاه بيرون ميبرند.
منشي ودادستان از خنده به زمين افتاده اندومشغول مسخره كردن قاضي هستند.مدتي طول ميكشد تا نگهبانها بتوانند تماشاچيان را ساكت كنند.قاضي چپ چپ به منشي ودادستان نگاه ميكندوآنها هم ساكت ميشوند.
قاضي:بابا اين ديگه كي بود.ديوانه بود.اين بايد زجركش بشه.بذاريد كنار بهشتيها بمونه.اماهيچي از نعمتهاي اونها رابهش ندين تا دق كنه.متهم بعدي را بياوريد.
نگهبانها محمد حسن راداخل مياورند.منشي دادگاه پرونده اورا باز كرده وميگويد:قربان.ايشان رشتي هستند.دوست پسر زنش وزنش كشتنش.
قاضي:بگو ببينم.چرااينقدر تو دنيا زنت اذيتت ميكرد بهش چيزي نگفتي؟
محمد حسن:قربان غلط كردم.اشتباه كردم.شما ببخشيد.بريد هر كار ميخواهيد باخانوم بكنيد.
قاضي:خاك توسرت.ميگم چراچيزي نگفتي اونوقت اينجام به گوه خوردن افتادي؟متهم چون دردنيا خيلي زجر كشيده.اينجا ببريدش بهشت. ۱۰ تاحوري هم بهش بديد.
نگهبانها محمد حسن رابيرون ميبرند.

پرده چهارم:قصر محمد حسن.
محمد حسن وحوريها كنار استخر در حياط قصرمحمد حسن نشسته اند ودارند باهم حال ميكنند.اكبرآقا وجاسم هم پشت ديواري ايستاده اند ودارند ازلاي در ديد ميزنند.محمد حسن مشغول صحبت كردن با حوريهايش است.
محمد حسن:آره بخور…بخور..خوب ميخوري…خوب بعد چي شد؟
ژيلا:آره ديگه.بعدبهش گفتم شوهرمن خيلي خوشگلتره.بهت اصلا محل هم نميدم.خاك توسر عرب بود.ميگفت اسمش جاسمه.
محمد حسن:حالا گناه داشت.زياد اذيتش نميكردي.شماهمه تون ميتونيد راحت باشيد.من غيرتي نيستم.
رويا:اِوا خاك عالم.من تورو دوست دارم.هيچ مردي كيرش به اين خوشگلي نيست.(به حوري اي كه دارد كير محمد حسن را ميخورد ميگويد):بسه ديگه مينا.چقدر ميخوري.نوبت منه.
مينا:من كه هنوز كم خوردم.تازه هنوز آبش نيومده.
محمد حسن:عجيبه كه اينجاهر چي آبم مياد بازم كمر دارم.اينها همش بخاطر شما شيطونهاست(حوريها ميخندند)
غزاله:تازه كجاشو ديدي.هرچي ماروبكني بازم كمرداري.چون تو بهشت كسي كمرش خالي نميشه.محمد حسن يادته ديروز منو ازكون كردي؟
محمد حسن:آره.چه حالي داشت.
غزاله:ميخواستم بگم كونم داره مُدمُد ميكنه.نميشه بازم بكني؟
شراره:اِ.نوبت من بود.غزاله بازكه پررو شدي.قرارشد نوبت نوبتي باشه.محمد حسن نگاهش كن.
محمد حسن:جان عزيزم(آخ چه خوب ميخوره).اشكال نداره.جفتتونو ميكنم.
شيلا:پس ما چي؟همش اينها رو ميكني.اصلاً تومنو دوست نداري.هميشه ازهمه كمترمنو ميكني.
محمد حسن:به جان تو قسم من دوستت دارم.
شيلا:پس اگردوستم داري پاشو همين الآن منو بكن.
مينا:نه.الآن نوبت من بود.محمد حسن مگه خودت نگفتي انقدر بخورم تاآبت بياد.
محمد حسن:خوب راست ميگه.من بهش همينو گفتم.
سوسن كونش رالخت ميكند وبه طرف محمد حسن نشانه ميرود و ميگويد:نگاه كن محمد حسن چه كون سفيديه.نميكنيش؟
محمد حسن كيرش رااز دهان مينا بيرون مياورد وميگويد:اِي كه فداي تو بشم من.وكيرش راتا ته داخل كون سوسن ميكند.مينا بازهم ول نميكند وشروع به خوردن كون محمد حسن ميكند.بقيه بلند ميشوند ومحمد حسن را ميمالونند.ليلاو الهه وشيما هم مشغول رقصيدن وساززدن ميشوندودر همانحالت بدن خودشان را لخت ميكنند ومشغول رقص سكسي ميشوند.
اكبرآقا وجاسم ناگهان صداي پايي ميشنوندوبراي همين فرار ميكنند.دربيرون قصر كم كم مي ايستند وبه پشت سرشان نگاهي كرده ووقتي مي بينند كسي نيست مشغول حرف زدن ميشوند.
جاسم:وُلك.اين محمد حسن هم عجب شانسي داره.يادخودم تو دنيا افتادم.ولي يكي از حوريهاي اين مي ارزه به تمام اون دخترها.ديدي چه ناز صحبت ميكرد.من تو دنيا با ۱۰ نفرباهم حال كردم.اماآبم خيلي دير ميومد.اينجا از صحبت كردن اين حوريه آبم اومد.

اكبرآقا:اينهارا ولش كن.كون اون سوسنه را ديدي؟لامصب عجب كوني داشت.چقدر سفيدبود.اينقدر كون كردم تا به حال كون به اون قشنگي نديدم.
جاسم:من ديشب خواستم مُخ يكي از حوريهايش را بزنم.اما لعنتي خيلي زرنگ بود نذاشت.
اكبرآقا:چيكاركنيم جاسم.من دارم ديوونه ميشم.ميدوني چند وقته كون نكردم؟
جاسم:ميدوني كه منم باهات همدردم.راستي بيا بريم مركز كمكهاي زنده ها.ببينم زنهام ازدنيا برايم چيزي فرستادند يا نه.
اكبرآقا:خوش بحالت.اونهمه زن داشتي.حتماً حسابي برات چيز فرستادند.من بدبخت چي بگم.فقط مردها را ميكردم.اونهام ازاينكه مُردم حسابي خوشحال شدند.اصلاً من روي يك آلمانيه بودم كه مُردم.نميدوني چقدركردمش.ولي ديگه بدنم طاقت نياورد.
جاسم:بازخوبه تو روي كون بودي كه مُردي وُلك.خوش بحالت.من چي بگم كه شب خواب ديدم كيرم نصفه شده.ازناراحتي سكته كردم.صبح بلند شدم ديدم تو اين خراب شده ام.
اكبرآقا وجاسم به مركز كمكهاي زنده ها ميرسند وبه طرف مسوول آنجا رفته واسم خودشان را ميگويند.فرشته مسوول تا اسم اكبرآقا را ميشنود بلافاصله خودش را جمع وجور ميكند.اين به اين دليل است كه تازگيها همه فرشته ها ازاكبرآقا ميترسند.همه جا پيچيده كه مردي آمده كه به فرشته ها هم رحم نميكند.
فرشته مسوول:من نوكرتونم اكبرآقا.راستش براي شما يك بسته رسيده ولي براي آقا جاسم نه.
جاسم:چطورهمچين چيزي ممكنه؟من ۱۰۰ تازن داشتم.يعني يكي ازاونها به فكرم نبوده؟عجب نامردهايي هستندها!
اكبرآقا:حالا اين بسته را كي فرستاده؟
فرشته مسوول:صبركنيد فيلمش هست.الآن ميذارم ببينيد.
فرشته به طرف كامپيوتر ميرود ودكمه اي راميزند.ازتلويزيون عكس يك پسر خوشگلي پخش ميشودكه كنار قبراكبرآقا نشسته وحرف ميزند.
پسر خوشگل:كجايي اكبرآقا دلم برات تنگ شده.نميدوني چقدر بي تو احساس تنهايي ميكنم.خيلي وقته كسي به كونم نگذاشته.(گريه)به جان تو هويج،دسته بيل،همه چي راامتحان كردم.اما هيچكدوم كيرتونميشه.(گريه).اكبرآقا كاشكي ميمردم وباتو اون دنيا بودم.به خدا طاقت دوري تو ندارم.چندروز پيش خونه كيانوش بابچه هاحرف توبود.همه داشتند ازكيرتو تعريف ميكردند.خيلي برات گريه كرديم.آخه كجايي؟اون دنيا هم كون ميكني؟(گريه).اكبرآقا منكه كاري ازدستم برات برنمياد.فقط ميتونم همين فاتحه رابرات بخونم.(فاتحه ميخواند).اما به جان تو ديگه طاقت نداشتم.اومدم بگم ديگه خيلي بهم فشاراومده.ديروز داداشت را ديدم.گفت يكسر برم خونه شون.ميدونم هيچ كيري،كير تو نميشه.اما چكاركنم مجبورم.به خدا نميخوام بهت خيانت كنم(گريه).اما توهم درك كن ديگه.(دوباره فاتحه ميخواند).خوب ديگه اكبرآقا.تنهات نميذارم بهت قول ميدم دوباره بهت سر بزنم.بايدبرم.خداحافظ.(فيلم تمام ميشود.)
اكبرآقا:مگه همين كونيها به فكر ماباشند.بقيه كه انگارنه انگار.خوب حالا اين فاتحه اش براي ما چي شده؟
فرشته مسوول:ايشون براي شما ۲ تا فاتحه خوندند.كه درمجموع ثوابش خيلي زياد ميشه.اما چون شما بهشتي نيستيد ما ترجيح داديم كه به جاي اينكه ثوابش را بهتون بديم،از گناهانتون كم كنيم.
اكبرآقا:يعني هيچي به من نميديد؟نه.توانگار زبون آدميزاد سرت نميشه.(شروع ميكند شلوارش را دربياورد كه فرشته سراسيمه ميگويد:باشه.باشه.ميتوني يك آرزو بكني.همونجا برآورده ميشه.فقط يادت باشه چيزي كه آرزو ميكني دوام نداره.يعني زودتموم ميشه.
اكبرآقا ناراحت و عصباني بيرون ميرودوجاسم هم به دنبالش ميرود.اكبرآقا ميگويد:ميبيني چي وضعيه.آخه يك آرزوي موقتي به چه دردمن ميخوره؟فوقش بگم يك كون برام حاضربشه.هنوز آبم نيومده ميره.چه فايده داره خوب.
جاسم:اتفاقاً اين خيلي ميتونه مفيدباشه.
اكبرآقا:كُس خول.شراب بهشتي خوردي؟مستي ها!اصلاً به هيچ دردي نميخوره.
جاسم:اتفاقاً انگار تويي كه مستي.توميتوني ازاين فرصت بهترين استفاده رابكني.يك كم فكركن.مگه من وتو دوست نداريم حوريهاي محمد حسن را تور كنيم؟
اكبرآقا:خوب.چه ربطي داره به اين آرزو.
جاسم:آها.اينجاست كه ميگم آرزوت به دردمون ميخوره.قبول داري كه حوريهاي محمد حسن فقط به حرف محمد حسن گوش ميكنند؟
اكبرآقا:خوب كه چي؟
جاسم:نقشه اينه:توآرزو ميكني شكلت عين محمدحسن بشه.اونوقت من ميرم و حواس محمدحسن را پرت ميكنم.ميكشمش بيرون.اينجانوبت تويه كه بري داخل وخودتو جاي محمد حسن جابزني وبه يكي ازاون حوريها بگي كه دنبالت بياد.تا وقتيكه شكلت مثل محمد حسن باشه كه اشكالي نداره.اماتا ديدي شكلت داره تغيير ميكنه بلافاصله ميريزيم سر حوريه ميدزديمش،ميبريمش كوه الماس.اونجا يك غارداره كه ازش شيرموز بيرون مياد.هيچكس فكرشو نميكنه كه كسي بره اونجا.حوريه را اونجا ميندازيم وحسابي حالشو ميبريم.
اكبرآقا:خوب محمد حسن وقتي فهميد بلافاصله خبر ميده كه.اونوقت ميايند جامونو پيدا ميكنند.ميگنداين حوريها همه ردياب داخل بدنشونه.
جاسم:محمد حسن چيزي بگه؟عمراً اون هيچي نميگه.بابا رشتيه.يادت رفته؟
اكبرآقا:نقشه بدي نيست.ازكِي دست بكار بشيم.
جاسم:فردا صبح.اول بايد بريم غارو درست كنيم.بعديك مقدار خرت وپرت لازم دازيم مثل طناب واينجور چيزها.بايد بريم ببينيم از كجا ميتونيم پيدا كنيم.

پرده پنجم:قصر محمد حسن
محمد حسن وحوريها باهم نشسته اند ودارند صحبت ميكنند.
شيما:همه قبول دارند كه سينه هاي من واقعا قشنگه.توهرچي باسينه هاي من بازي كني خسته نميشي.
غزاله:محمد حسن اين خاويارها راامروز آوردند.نميخوري؟
محمد حسن:نه.من اصلا ميل ندارم.بسكه خوردم مُردم.
الهه:يعني الآن ديگه سير شدي؟نميتوني سينه هاي منو بخوري؟
محمد حسن:بيا يك كاركن.دوباره به غزاله بگو سينه هاي تورو بخوره.من دوست دارم نگاه كنم.(غزاله والهه به هم ميپرند)
شيلا:محمد حسن ميتونم بالاي تخمهات رو بخورم؟
محمد حسن:آره.بيا بخور.نميدونم چرا تازگيها كيرم همش بايد تويك چيزي باشه.يك لحظه كه تويك سوراخ نباشه انگاريك چيزي كم دارم.
شيلا كيرمحمد حسن رالخت ميكند.همه تا كيرمحمد حسن راميبينند يك آه شهوت انگيز ميكشند.
رويا:فداش بشم چه خوشگله.نگاهش ميكنم كيف ميكنم.
سوسن:واي نگو.آب كُسم راه افتاد.
ژيلا:شيلا تروخدا بذار منم بخورم.به خدا ديگه طاقت ندارم.
شيلا همانطوركه ميخورد:نميخوام…اِ…مال خودمه.همش ازمن ميگيرند.اصلاً ازديروز تا به حال نخوردمش ميخوام بخورمش.
مينا شروع ميكند به خوردن سينه هاي محمد حسن.محمد حسن دراز ميكشدوميگويد:كار ماشده كردن شما.چندوقته نرفتم توي اين جشنهاي سيد كاظم.پس فردا حرف درمياد اين محمد حسن تازه بهشت رسيده حوري نديده است.ميگندشبها به نفري صدتا حوري ميده.
حوريها حسوديشان ميشود وليلا شروع ميكند به گريه:نميخوام من همين الانش به اينها حسوديم ميشه.اگرتوبري سراغ اون ۱۰۰ تا كه دق ميكنم.
محمد حسن:نه.فدات بشم.نميرم گريه نكن(ليلا ساكت ميشود).
شيما:ميخواي تلويزيون راروشن كنم.ميتوني ببيني تو خونه سيد كاظم چه خبره.
محمد حسن:نه بابا.ولش كن.لخت بشيد ميخوام بكنمتون.
حوريها همه باهم:هوراااا…!
شراره:محمد حسن،اول من.باشه؟
ناگهان يكي از نگهبانها به داخل قصر ميايدو ميگويد:قربان.مردي به نام جاسم باشما بيرون قصر كاردارد.چه امرميفرماييد؟
حوريها همه باهم:اَه ه ه ه…محمد حسن.
محمد حسن:باوركنيدنميشه.زود برميگردم.زشته.برم ببينم اين چيكارداره.(بلند ميشود وبه بيرون ميرود).جاسم كناري ايستاده ومنتظر است.اكبرآقا كه ديگر با محمد حسن مو نميزند،بلافاصله به داخل قصرميرود.محمد حسن به طرف جاسم ميرود وميپرسد:خوب.زودباش بگو چكارداري.كارواجب دارم.بايد زود برگردم.
جاسم:راستش محمد حسن جان،اومده بودم معذرت خواهي.بخاطر اوندفعه كه ژيلا را ميخواستم جوركنم.
محمد حسن:اشكالي نداره.شما صاحب اختياريد.به بقيه هم چيزي ميگفتيد موردي نداشت.
جاسم:نه.آخه من نبايد اون حرف را به ژيلا ميزدم.ولي خوب خودتون ميدونيد همه حوري دارند ولي مانداريم.بعضي وقتها به ماخيلي فشار مياد.براي همين دست خودمون نيست.
محمد حسن:آخِي.جان.غصه نخور.باوركن اگرممنوع نبود يك حوري بهت ميدادم(سرش رادرگوش جاسم ميبرد وآهسته ميگويد):اصلاً نميتونم از پسشون بربيام.هرچي ميكنمشون بازم ميخواهند.
جاسم كيردرازش شق ميكند واكبرآقا را ميبيند كه دست ژيلا راگرفته ودارد خارج ميشود.براي همين ازمحمد حسن خداحافظي ميكند وجيم ميشود.محمد حسن به داخل اطاقش برميگردد.
حوريها:اِ.پس ژيلا كو؟
محمد حسن:ژيلا؟مگه بامن بود؟
شيما:آره.توبودي الآن اومدي نفري يك انگول ازكون ماكردي.بعدژيلا روبا خودت بردي.
محمد حسن به فكرفرو ميرودويك چيزهايي دستگيرش ميشود.اما چون رشتي است گندش رابالا نمياورد.
محمد حسن:اونو فعلا پي يك كاري فرستادم.خوب حالا كي دوست داره اول كيرم بره تو كسش؟دستشو ببره بالا.
حوريها جيغ ميكشند وبه روي محمد حسن ميپرند.

پرده ششم:نزديك غارشيرموز
ژيلا:محمد حسن مطمئني كه اينجا جاي خوبيه؟آخه من ميترسم.
اكبرآقا:آره عزيزم.مگه دوست نداري تنها تورو بكنم؟خوب منم ميخوام باخودت تنها حال كنم ديگه!
ژيلا:آخ جون.دلم خيلي براي كيرت تنگ شده.پس كِي ميرسيم؟
اكبرآقا:ديگه كم كم ميرسيم بالام جان.
ژيلا ميزند زير خنده وميگويد:بالام جان ديگه يعني چي؟اينو ازكجا يادگرفتي؟واقعاً كه توچقدر بلايي محمد حسن.
اكبرآقا:هيس.كمتر سروصدا كن.الآن يكي ميادها!
ژيلا:خوب بياد.گناه كه نكرديم.اينجا همه آزادند قشنگ من.فداي اون كيرنازت بشم.راستي اصلاً خوب كاري نكردي اين جاسم را پشت سرمون راه انداختي.يادت رفته ميخواست بامن چكاركنه؟
اكبرآقا:اشكال نداره.چيزي نگو.
ژيلا:چشم.فقط بگو كِي ميرسيم.آخه خسته شدم.نميدوني چقدر پاهاي من لطيفه؟كپلهام دردگرفت.
اكبرآقا ازديواره غار بالا ميرودودست ژيلا را ميگيردو ميكشد بالا وميگويد:بيا،رسيديم.
ژيلا:واي اينجا چقدر تاريكه(دستهايش رابه هم ميزندوناگهان همه جا روشن ميشود)خوب اينم از اين.خوشت اومد؟
اكبرآقا:ايول.يك كاري كن هميشه روشن بمونه.
جاسم به داخل غار ميايد وبه اكبرآقا نگاهي ميكند.
ژيلا:اِ.بازكه تو اومدي تو.برو گمشو بيرون.محمد حسن نگاهش كن.
اكبرآقا:بذار باشه.من بهش گفتم بياد.
ژيلا نگاهي با تنفر به جاسم ميكند وميگويد:باشه.فقط بخاطرتو.محمد حسن چرا دماغت اين شكلي شده؟قيافه ات يك جوري شده ها!
اكبرآقا:عيبي نداره.خودم خواستم اينجوري بشه.
ژيلا به صورت اكبرآقا كه كم كم تغيير ميكند نگاه ميكند وناگهان جيغ بلندي ميكشد:محمد حسن…كمك…محمد حسن…اينها منو دزديدند.محمد حسن…كجايي(جيغ).محمد حسن.
اكبرآقا وجاسم به طرف او هجوم مياورند ودستها وپاهايش را ميبندند.
ژيلا:برين گمشين.كثافتها..به من دست نزن…محمد حسن…ترو خدا…آي نكن..نميخوام..چيكار ميخواي بكني؟
اكبرآقا:چيه؟مگه مال ما خار داره؟اينقدر منت اون پسره اكبيري را ميكشي تا بكندت.اونوقت ما ۲ تاييم جيغ ميكشي؟
ژيلا به گريه ميفتد:نه.من محمد حسن خودمو ميخوام.بريد گمشيد…نميذارم بامن كاري بكنيد.
اكبرآقا:جاسم تو اول ميكني يا من بكنم؟
جاسم:من ميكنم.
جاسم كير درازش را درمياورد وروبروي صورت ژيلا ميگيرد.ژيلا ميگويد:اَه اَه.چقدر كثيفه.واقعا كه كير محمد حسن ازش خوشگلتره.
جاسم:توهين نكن.اون پسره باكير ۲سانتي اش ازمن بهتره؟ميدوني چندتا زن ازاين كير تعريف كردند؟
ژيلا:بدبخت.كيرت كير نيست.شلنگه.كير محمد حسن عين ليسك ميمونه.هر وقت ميكردم تو دهنم مزه
     
#5 | Posted: 15 Sep 2010 07:36
شهرهرت(قسمت اول)
پرده اول:بيابانهاي اطراف شهرهرت
اكبرآقاقزويني درحاليكه سوارخرش است ازدورر شهري راديدونگاهي به خرش كه ازخستگي بيحال شده بودانداخت وگفت:خوب انگاررسيديم به يك شهرجديد.ديگه خسته شده بودم بسكه ازشدت بي كوني توراگائيده بودم.
خراكبرآقاآنچنان عرعري ازشدت خوشحالي ميكند كه اكبرآقاتعجب ميكند.اكبرآقانقشه اي راازخورجين درمياوردوبه آن نگاهي ميندازد.وبعدازچنددقيقه ميگويد:عجيبه.چطور ممكنه كه ازاين شهر هيچ اثري توي نقشه نباشه؟اينها همش تقصير اين نقشه بردارهاست.
اكبرآقابعدازگفتن اين حرف به رويايي فرورفت.رويايي كه درآن مشغول گائيدن كون نقشه بردارها بدليل اشتباهي است كه درنقشه برداري كرده اند.درهمين افكارغرق بود ومتوجه نميشدكه چقدرنزديك شهررسيده.بعدازمدتي مردي راديد واورا صداكرد:آهاي عمو!باتويم!
مردبه طرف اكبرآقاراهش راكج كرد وپرسيد:سلام عموجان!چيه چيكارداري؟
اكبرآقاقزويني:اسم اين شهرچيه؟
مرد:شهرهرت.
اكبرآقا:شهرهرت؟اين ديگه چه جوراسميه؟
مرد:چه ميدونم.ولي خيلي حال ميده توش زندگي كني.وقتي بري داخل متوجه ميشي.حيف كه زن وبچه ام توي يك شهرديگه اندوگرنه تا آخر عمرم اينجا ميموندم.
اكبرآقا:دستت دردنكنه.(وسپس دستي به كون مردميكشد.)
مرد هاج وواج نگاهي به اكبرآقاوبعدكونش ميكند ودرحاليكه فحش ميدهدبه راه ميفتد.درحاليكه به خودش ميگويد:بيا وخوبي كن.حالابرو تو ببين چطوري به كونت ميگذارند.منو انگول ميكني ها؟همون بهتر كه ميدونم داري ميري كجا وگرنه همچين ميزدمت كه..
اكبرآقا داخل شهرميشود.
پرده دوم:شهرهرت.فاحشه خانه محمدحسن رشتي
محمدحسن رشتي رييس فاحشه خانه مشغول ياددادن چگونگي كون دادن به يك فاحشه جديداست.
محمدحسن:آفرين.وقتي كونتو خم كردي دقت كن سوراخش بازباشه.اينجوري بهتركيرميره توكونت.
يكي ازفاحشه ها به اسم ژيلا بدون اينكه دربزند داخل اطاق ميايدوميگويد:محمدحسن.بابا ازدست اين داروغه مردم.چقدربهش بدم وپول نگيرم.ازروز اول بخت من سياه بود.وگرنه اين چرابايد ازمن خوشش ميامد؟
محمدحسن:جان من به دل نگير.توكه ميدوني چقدرداروغه آدم مهميه؟مگه ميشه باهاش بدرفتاركني؟
ژيلا:اصلا توتاحالا كون دادي كه همچين حرفي ميزني؟
محمدحسن به فكرفرو ميرود.يادش اززمان بچگي كه به محمدحسن كونه معروف بود ميايدوبلافاصله ميگويد:نه.معلومه كه نه.مگه من دخترم؟
ژيلا:خوب براي همين نميدوني من چي ميكشم.اصلا چراباز ننه گلابتون رانميفرستي پهلوي داروغه؟
محمدحسن صدايش راآهسته ميكندوميگويد:هيس!يواشتر.انگاريادت رفته ننه گلابتون ومن باهم شريك شديم.بعدم ننه گلابتون كه ازخداشه.اين داروغه است كه پيغام داده اگريكبارديگه ننه گلابتون رابفرستيم ميادفاحشه خونه راروي سرمون خراب ميكنه.
ژيلا شروع به گريه ميكندوميگويد:بابااين داروغه عربه.يك كيركلفت ودرازي داره كه نگو.
از سروصداي آنها ننه گلابتون وارد اطاق ميشود.محمدحسن سريع فاحشه اولي رامرخص ميكندوژيلا هم چشمانش را پاك ميكند.
ننه گلابتون:سلام ژيلا جان.چطوري مادر.جاي جاسم بودي؟
ژيلا:آره ننه.
ننه گلابتون:حالش خوب بود.ازمن چيزي نپرسيد؟
ژيلا:آره حالش خوب بود.ازاول تا آخرهم ازشما ميپرسيد.ميگفت اگرحاكم قدغن نكرده بودهيچوقت سراغ زن ديگه اي نميرفت.
ننه گلابتون:راست ميگه بچه ام.هميشه همينطوري بوده.فداي كيرش بشم.هنوزم ازساك زدن بيشترازحال كردن خوشش مياد؟
ژيلا:آره ننه.مجبورم كرد يكساعت برايش ساك بزنم.
ننه گلابتون شديدا حسوديش ميشودوميگويد:خوبه خوبه.نميخوادتعريف كني چيكارباهات كرد.منو مجبورميكرد ۲ساعت برايش ساك بزنم.حالابرو ببين مشتريها سرگردان نشوند.
ژيلا چشمي ميگويدوخارج ميشود..وبدنبال او محمدحسن وننه گلابتون هم براي سركشي به مشتريان فاحشه خانه ازاطاق بيرون ميروند.
پرده سوم:بازارشهرهرت.
اكبرآقا درحال قدم زدن دربازار است.درگوشه اي يك انار فروش مشغول دادزدن است:انار…انار..سينه دختر۱۴ ساله…انار.
اكبرآقاهوس ميكند چندتا انار بخوردبراي همين به طرف اناري ميرودوچند انارازاو ميگيردوهمانجا مشغول خوردن ميشود.وقتي انارها تمام ميشوند،ازانار فروش ميپرسد:انارها چندشد؟
انارفروش:۲سكه طلا!
اكبرآقا ازتعجب شاخ درمياوردوميگويد:چي!؟۲سكه طلا؟اين كه قيمت چندهكتارباغ اناره!
انارفروش:ميخواهي بخواه.نميخواهي ميندازمت زندان.اينجاشهرهرته.
اكبرآقافحشي ميدهدومجبورميشود۲سكه طلا رابه انارفروش بدهد.وبعدبه طرف خرش كه در پشت بازار آن رابسته است ميرود،تاآنرا برداردكه ميبيندچندنفر لات چوبي داخل كون خراوكرده اند ودارند آن را ميبرند.
اكبرآقا:اِ اِ.به خربيچاره چيكارداريد…آي هوار..بابا اين خرمنه.
يكي ازلاتها ميگويد:ازاين به بعد مال ماست.
اكبرآقا:مگه ميشه؟ميرم شكايت ميكنم.
ناگهان همه لاتها به همراه هركس آنجاست شروع به خنديدن ميكنند.
يكي ديگرازلاتها:كجاي كاري داداش؟مگه نميدوني هركسي خرشو گوشه بازار پارك كنه خرشو ميبرند؟انگاريادت رفته اينجا شهرهرته.
اكبرآقا مات به لاتها درحاليكه خرش راميبرند خيره ميشود.يك نفركه دلش سوخته است،خورجين خر رابرميداردوبه اكبرآقا ميدهد.لاتها بااينكه ميبينند طرف خورجين رابرداشته چيزي به او نميگويند.اكبرآقا خورجين راروي دوشش ميندازدوبه راه خودش ادامه ميدهد.همينطوركه درراه است يك حمام راميبيند.تصميم ميگيرد حمام كند.تا به حمام ميرسد باتوجه به تجربيات قبلي ازحمامي ميپرسد:سلام جناب گرمابه اي.قيمت چنده؟
گرمابه اي:مجانيه!
اكبرآقا:جون من؟بابا خدا پدرومادرتو بيامرزه.بطوركل باهمشهريات فرق داري.
اكبرآقا به حمام ميرود وبعدازيكساعت بيرون ميايد.در حال بيرون رفتن ازحمام است كه حمامي جلويش راميگيرد.
گرمابه اي:كجا؟پس حساب ماچي ميشه؟
اكبرآقا:اماتوكه گفتي مجانيه؟
گرمابه اي:اون تا نيم ساعت پيش بود.ازنيم ساعت پيش قانون عوض شده.هركي بره حموم غلام من ميشه.
اكبرآقا:اين ديگه چه قانونيه؟
گرمابه اي:همين كه هست.اينجاشهر هرته.
گرمابه اي اشاره اي ميكندوچندنفراكبرآقا راميگيرندوبعداز گرفتن وسايلش به او يك جارو ميدهند تا گرمابه را جارو كند.اكبرآقا كه عمري به كون مردم گذاشته است ازاينهمه ظلم وبيعدالتي به تنگ ميايدوگوشه اي مينشيندوبه فكرفرو ميرود.پيرمردي ازغلامان هم كه ازشدت خستگي ديگرنايي برايش باقي نمانده،بعدازچنددقيقه كناراومينشيند.اكبرآقاازاو ميپرسد:بالام جان.توي اين شهر چه خبره؟چراهمه اينجوريند؟
پيرمرد:چه فرقي به حال من وتو داره.مامجبوريم تا آخرعمر غلام اين مرد ظالم باشيم.
اكبرآقا:يعني هيچ راهي نداره؟
پيرمرد:نه پدرجان.مگه نميدوني اينجاشهرهرته.
اكبرآقا دوباره به فكر فروميرود.بعدازچنددقيقه روح پدرش راميبيند كه جلويش ظاهر ميشود.
روح پدراكبرآقا(محسن قزويني):پاشو پاشو.چرازانوي غم به بغل گرفتي؟توكه اينجا بايدبهشتت باشه.
اكبرآقا:آخه چطوري؟وقتي آدم مجبوره غلام يكي ديگه باشه مگه ميتونه ديگه كون بكنه؟به فرضم كه من به كون چندتا غلام ديگه بذارم.يعني مني كه هميشه همه را گائيدم حالابايد غلام باشم.
محسن قزويني:كي گفته تومجبوري غلام باشي؟
اكبرآقا:قانون اين شهر.
محسن قزويني:چي؟قانون؟بابااينجاشهرهرته.
اكبرآقا ناگهان به خودش ميايد وباخودش ميگويدراست ميگه.اينجاكه شهرهرته.)روح پدراكبرآقاناپديد ميشود.صاحب گرمابه به طرف اكبرآقاكه هنوزگوشه اطاق نشسته ميرودوميگويد:بابا توچقدرپررويي؟مگه نگفتم اينجا راجاروكن.گرفتي نشستي؟
اكبرآقا نگاهي به جاروي دستش ميكند وبعدبه صورت گرمابه اي نگاهي مياندازدوبلافاصله بلندميشود وباجارو شروع به زدن صاحب گرمابه ميكند.صاحب گرمابه شروع به جيغ وفريادميكند.تمام غلامان گرمابه جمع ميشوندوبه اكبرآقا حمله ميكنند.اكبرآقاهم تك وتنها شروع به زدن همه ميكند.بعداز حدوديكساعت همه آش ولاش درگوشه گرمابه افتاده اند.واكبرآقا هم كه بسكه بقيه رازده حوصله اش سررفته گوشه اي مينشيند.صاحب گرمابه كه ازهمه بيشتر كتك خورده،بيهوش گوشه اي افتاده.اكبرآقا بلندميشودوبه طرف اوميرودولختش ميكند وبعدكيرش راتاته توكون او ميكند.همه غلامان ازشدت ترس يك گوشه كزكرده اند.بعدازحدود يكساعت كه آب اكبرآقا ميايد،اكبرآقا بلندميشودوميگويد:ازاين به بعد اين گرمابه وتمام مال وثروت اين مردمال منه.فهميديديانه؟
همه غلامان ميگويند:بله ارباب.هرچه شما بفرماييد.
اكبرآقاازيكي ازغلامها ميپرسد:اين شهر ۴تا لات داشت كه توبازار داشتند راه ميرفتند.ميشناسيشون؟
غلام ازترس آب دهانش راقورت ميدهدوسرش رابه معني بله تكان ميدهد.اكبرآقاميگويد:زودباش منوببر پيششون.
غلام چشمي ميگويدوبااكبرآقاراهي ميشوند.قبل ازرفتن اكبرآقابه يكي ديگرازغلامها ميگويدبه جلوي گرمابه برودوانتقال مالكيت گرمابه رابه اكبرآقاجاربزند وبعدباغلام راهي ميشود.بعدازمدتي به لاتها ميرسندكه دروسط بازارايستاده اند.اكبرآقاطوريكه همه بازارميشنوندبه غلامش دستورميدهدكه برود وغلامهاي جديد رابه گرمابه ببرد.غلام اكبرآقاكه ديگر ميداند چه پشتوانه اي دارد به طرف لاتها ميرود كه لاتها كه ازخنده روده بر شدنداورا به زمين ميندازند.غلام شبيه جنتلمنها بلند ميشودوخودرا ميتكاندوبه سمت اكبرآقا ميرودوميگويد:اكبرآقا.اينهامن رازدند.
تمام بازار جمع شده اند ودارند اين صحنه رانگاه ميكنند.بعضي با پوزخند به اين صحنه نگاه ميكنند.اكبرآقابه طرف لاتها ميرود وميگويد:مگه نگفتم بلندشيدبريم.شمااز اين به بعد غلامهاي منيد.
يكي ازلاتها كه انگار بهش برخورده ميگويد:بروببينم بابا.اينم وقت گيرآورده.ميام خودتم ميبريم مثل خرت ميكنيم ها!
اكبرآقابه اوحمله ميكندوتابقيه به خودشان بجنبندشلوارش رادرمياوردوكيرش راداخل كون اوميكند.بقيه لاتها بلندميشوند وبه اكبرآقا حمله ميكنند.اكبرآقا بايك دست همه رابه زمين ميندازندومشغول كردنشان ميشود.تماشاچيان كه تعجب كرده اند ازخنده روده بر شده اند.اكبرآقا بعدازچنددقيقه كيرش را درمياوردوميگويد:خيلي خوب.اين باشه تابعد پدرتونو دربيارم.وهمه راجلو مياندازدتا به حمامي ببرد.درهمين احوال هستندكه جارچي ميايد وجارميزند:مردم شهرهرت.همه به طرف نمازجمعه به راه بيفتيد.تا يكساعت ديگه نمازجمعه شروع ميشود.
-اَه بازاين شيخه ازخواب بيدارشد.
-آخه امروز كه چهارشنبه است.
-بازازكاروزندگي مجبوريم بيفتيم.
اكبرآقا بي اعتنا باغلامان جديدش به جايي ميرود كه انارفروش راديده بود.انارفروش چند بارديگرهم انار خالي كرده وچون باكلاه گذاشتن سرمردم حسابي حال كرده مشغول بشكن زدن است كه اكبرآقا راميبيند كه باغلامانش ميايد.اكبرآقا تابه اوميرسد به غلامانش ميگويد:بچه ها بريد هرچي دلتان ميخواهد اناربخوريد.خودم حساب ميكنم.
همه سرانارها ميريزندوظرف نيم ساعت هيچ اثري بجزپوست ،ازانارها نميماند.اكبرآقا به انارفروش ميگويد:خوب چقدرشد؟
انارفروش:۵۰۰۰سكه طلا!
اكبرآقا خم ميشود وكرمي ازروي زمين برميداردوميگويد:اين كرم مال من بوده.تودزديدي.قيمتشم ۱۰۰۰سكه طلا بوده.
انارفروش:بروباباماهمه رارنگ مي كنيم.ميخواهي مارارنگ كني؟
اكبرآقا:بچه ها بزنيدش دزدپدرسگ را!
همه سرانار فروش ميريزندوحسابي اورا ميزنند.وچون دلشان ازدست اكبرآقا پراست تمام غيظشان راسر انارفروش خالي ميكنند.وقتي خوب اورا ميزننداكبرآقا ميگويد:خيلي خوب.حالا برش داريد ببريمش.اينم غلام منه.
انارفروش بيهوش است.غلامها تمام اسباب اثاثيه اوراجمع ميكنند وبه طرف گرمابه به راه ميفتند.
پرده چهارم:ميدان اصلي شهرهرت.شب همان روز.
ننه گلابتون ومحمدحسن درحاليكه نقاب به صورتشان زده اند درحال خراب كردن يك مغازه هستند.باخراب كردن اين مغازه،خيابان اصلي شهرمسيرش به طرف فاحشه خانه آنها كج ميشود.مشكل اينجاست كه بازار هم جزء خيابانهايي است كه ازخيابان اصلي حذف ميشود.وبراي همين محمدحسن وننه گلابتون كه نميخواهند كتك بخورند شب اينكاررا انجام ميدهند.بعدازيكساعت كارشان تمام ميشود.
ننه گلابتون روي ديوار مينويسد:فاحشه خانه محبت ۱۰۰ متر–>
فرداي آن روز.صبح
تمام كاروانها درجلوي فاحشه خانه اطراق كرده اند.ننه گلابتون ۲جنده رابالاي بالكن گذاشته كه لخت درحال رقصيدن هستند.عده اي ازمردها كه پول ندارندنشسته اند ومشغول نگاه كردن به جنده ها هستند.
-بابا كونو داشته باش.لامصب عين پنبه است.
-سينه هاشو نگاه.عين پشمك تكون ميخوره.
-وقتي راه ميره،كونش انگارآدامس ميجوه.
محمدحسن بيرون ميايدوبابلندگو شروع به صحبت ميكند:بشتابيد.بشتابيد.بهترين كونهاوكسها رادراينجا پيدا خواهيدكرد.ساك به مدت ۲ ساعت.بزرگترين سينه هاي دنيا.نمايش درآوردن شلنگ ۱۰ متري ازكون دختر ۱۴ ساله.بشتابيد كه بليطها تمام شد.
عده اي ازمردم به داخل فاحشه خانه ميروند كه جماعتي ازدور پيداميشوند.محمدحسن سريع داخل فاحشه خانه ميرود وبه ننه گلابتون ميگويد:بدو كه بدبخت شديم.بازاريها آمدند.الان قيمه قيمه مون ميكنند.
ننه گلابتون:بيخودكرده اند.اينجاشهرهرته.هركي هركاردلش خواست ميتونه بكنه.
بازاريها جلوي فاحشه خانه جمع ميشوند ودادميزند:محمدحسن كوني.اگرجرات داري بيا بيرون.
ننه گلابتون بيرون ميايدوميگويد:چتونه؟چه مرگتونه؟مااينجا آبرو داريم.
-مگه ماآبرو نداريم؟زنيكه راه خيابونو چرابستي؟ازصبح هيچي دستلاف نكرديم.
-حسني دختره رونگاه.لخته.
-ول كن ببينم.بذارتكليف خودمونو باهاشون روشن كنيم.تا شب اينجا رو آتيش ميزنم.
-حسني توكه اهل اينكارها نيستي.بازكس ديدي خالي بستي؟
-خالي چيه؟
دختري كه لخت بالاي فاحشه خانه مشغول رقص است ميگويد:آقا حسني.ايول چقدرمردي.به سلامتيش يك دست بزنيد.
هرچه مرداست دست ميزند.همه سعي ميكنند بلندتر دست بزنندتا كس آنها رانگاه كند.ننه گلابتون به داخل ميرود.تمام بازاريها تصميم ميگيرند فعلا جلوي فاحشه خانه بنشينند تافكركنند ازدست محمدحسن وننه گلابتون چكاركنند.ولي هيچكس به فكر حل مشكل نيست.بلكه همه ميخواهند چشم چراني كنند.شب كسها رقص راتعطيل ميكنند.وبازاريها تازه به خودشان ميايند.يكي ازبازاريها ميگويد:من ميگم بريم پيش داروغه.بايك كم پول ميتونيم كاري كنيم راه خيابون بازبشه!
-بازبشه كه چي بشه؟اونوقت به چه بهانه اي بيايم اينجا رقص لختي تماشا كنيم؟
-غصه نخور.يك كم بيشتربهش پول ميديم ميگيم يك راه هم براي اينها بازكنند.
همه به طرف بازار برده فروشيها جايي كه داروغه آنجاست به راه ميفتند.
پرده پنجم:بازار برده فروشي(ادامه دارد).
....
     
#6 | Posted: 21 Sep 2010 16:19
پرده پنجم:بازار برده فروشي.(قسمت دوم)
داروغه روي صندلي نشسته ومشغول ديدزدن است.
مجري بازاربرده فروشي:اين كنيز زيبا متولدحبشه است.سايزدورسينه ۵۰سانتيمتر.دورهركپل ۴۵ سانتيمتر.با كس داغ.اين نژاد دركس خودش بخاري دارد وهيچوقت كسش سردنميشود.
همه درحال ديدزدن كنيز هستند كه جماعتي واردميشوند.بعضي مشغول رقصيدن هستند.وبعضي دست ميزنند.يكي ازبين جمعيت ازكسي كه جلواست ودارد آنها راراهنمايي ميكندميپرسد:بالاخره رسيديم عروسي؟پس اين عروسي كه توش شام ميدهند كجاست؟
راهنما:همينجاست.ساكت باشيدوبه صف بايستيد.
همه ساكت ميشوندوصف ميبندند.كساني كه داخل بازاربودند هم دارند آنها رانگه ميكنند.سكوتي داخل بازار حكمفرما ميشود.راهنما باصداي بلنددادميزند:بيا غلام وكنيز جديدآوردم.ببين وببر.هركدام فقط ۵ سكه طلا.
هنوز هيچي نشده چندنفر ازداخل جمعيتي كه تازه آمده اند فرارميكنندوبقيه مشغول دادزدن ميشوند:
-بابا توكه گفتي عروسيه!
-نامرد مارااينجاآورده تا بفروشه.
جاسم(داروغه شهر)بلافاصله مامورينش راميفرستد تا نگذارد كسي فراركند.راهنما كه حالا معلوم ميشود تاجربرده است يك كيسه پول به جاسم ميدهد.جاسم به دختري كه كنارش نشسته ومشغول دلبري است ميگويد:اين برده فروشي هم عجب شغل پردرآمديه ها!پرطرفدارترين شغل بازار شده.خوبيش اينه كه هميشه حق وحساب ماميرسه.
يكي ازمامورين به سمت جاسم ميايد وميگويد:قربان.چندنفر ازبازاريها اومدندوباشما عرض كوچكي دارند.
جاسم:الان حوصله شوندارم.ميدونم چكاردارند.بگوفردا ميرم فاحشه خانه راميبندم وراه بازار رابازميكنم.
مامور:قربان.ولي اينها ميخواهند يك راه ديگه براي بازار احداث بكنيد.كسي از محمدحسن شكايتي ندارد.
جاسم مدتي مات به مامور نگاه ميكندومميگويد:مگه ماچقدرپول داريم كه براي اينها يك راه بازكنيم براي اونها يكي؟
مامور:قربان فكراونجاشم كردند.پول به اضافه حق وحساب شما راحاضرشدندبدهند.
جاسم فكري ميكندوميگويد:باشه قبوله.فقط وقتي پولهاراآوردي يكسربرو به فاحشه خانه.به محمدحسن بگوبازاريها آمدند ازش شكايت داشتند.اگرازاين به بعد روزي ۲تا فاحشه ديگر برايم نفرسته ميگم فاحشه خونه اش راببندند.
مامور:چشم قربان
پرده ششم:گرمابه شهرهرت.
يكي ازغلامها آهسته به ديگري ميگويد:توهم كونت درد ميكنه؟
-آره.مگه مال تودردنداره؟
-نميدوني اين بوي گندكه ازاطاق اكبرآقا ميادمال چيه؟
-يعني واقعا نميدوني؟مگر پشمهاي كون تورانكند؟
-خوب چرا!
-كس خول.پشمهاي كون همه راكنده وبراي تزيين دوراطاقش چيده.نميدونم چطور بااين بوزندگي ميكنه!
اكبرآقا بيرون ميايد وهردوساكت ميشوند.نوشته شده توسط سرخ وسفيد.برگرفته ازسايت سرخ وسفيد.اكبرآقاهردو راصدا ميكند وتابلويي به آن دو ميدهدتا درجلوي حمام نصب كنند.روي تابلو نوشتهاكبرآقا قزويني.جراح ومتخصص بيماريهاي اطفال ومردان بزرگسال).وبعدبه چندغلام ميگويد:بريد اين خانه كناري رابه نفع من غصب كنيد.
-اما اون زمين مال داروغه است.اگربفهمه پدرمون درمياد.
-هركارگفتم بكنيد.به اين كارهاش هم كارنداشته باشيد.چندتايي تون هم بريد توبازار شايعه كنيد وبا اومده.فقط هم اكبرآقا ميتونه همه رامعالجه كنه.درضمن اين مريضي رافقط مردها ميگيرند.
-چشم اكبرآقا.
پرده هفتم:خيابانهاي شهرهرت.
چندمرد درحال صحبت بايكديگرهستند:
-منم يك چندروزي بودكه سرم درد ميكرد.رفتم پيش اين دكتره.اول كونم رامعاينه كرد.بعديك چيزي به كيرش ماليد كه مثل كِرِِِ‌ِمِ بود.بعدشم كيرشو گذاشت توكونم.خيلي دردگرفت.ولي بعدگفت خوب شدي.
-ميگند شاگردابن سينابوده.بهت گفتم دست منم خوب كرد؟
-نه؟چطور؟
-اول لباسهام رادرآورد.بعدتمام انگشتهاش راگذاشت توكونم.وقتي خوب گشادش كردمنوكرد.
-كارش خيلي درسته.اين روش جديده.ميگند خودش اختراع كرده.
-من هيچوقت فكرنميكردم آدم باحال كردن بتونه بيماريها راعلاج كنه.
درهمين حال هستند كه ننه گلابتون به همراه ژيلا ومحمدحسن ازكنارشان ميگذرند.
ننه گلابتون:دلش براي من تنگ شده.وگرنه پيغام نميفرستاد ازاين به بعد ۲ تا كس بفرستيد.بچه ام هوس كون قشنگ منوكرده.
ژيلاومحمدحسن نگاهي ازترس به هم ميندازند.
محمدحسن:ولي من ميگم بهتربود امروزه را بي خيال ميشدي.شايد داروغه منظورش يك چيز ديگه بوده.
ننه گلابتون:اِوا خاك عالم.مگه شمااز رمز ورموز عاشقها خبرداريد؟همينجوري كه نميتونه بگه به ننه گلابتون بگيد بياد.مجبوره رمزي پيغام بفرسته.
ژيلا:واي سرم دردگرفت.محمدحسن توروخدا ساكتش كن.
محمدحسن وننه گلابتون نگران به هم نگاه ميكنند.وآهسته شروع به حرف زدن ميكنند.
محمدحسن:نكنه وباگرفته.ميگندهركي سرش دردبگيره وباداره.
ننه گلابتون:امااين كه مريضي مردهاست.تابحال هيچ زني توشهر وبانگرفته.
محمدحسن:ماكه شانس نداريم.يكهوديدي اينم وبا گرفت.
درهمين موقع مردي جلوي آنها مينشيند وشروع به شاشيدن ميكند.
ننه گلابتون:مرتيكه خر.چيكارداري ميكني؟مگه نميبيني اينجا خيابون عموميه؟
مرد:به توچه پيرزن هف هفو.دلم خواسته برينم.اگرنگران تميزي خيابوني دستهاتو بازكن رو دستهات برينم بعد ببر بنداز سطل آشغال.
ننه گلابتون فحشي ميدهد وچيزي نميگويد.جماعتي ازدور پيدا ميشوند.
جارچي:بشتابيد به نمازجمعه.بشتابيد.نماز جمعه اجباري است.هركس ۳ باربه نمازجمعه نرود به زندان ميرود.اين دستور امام جمعه است.
ژيلا:فكرميكردم امروز ۲شنبه است.
محمدحسن:حالا اي كاش سخنرانيش هم سخنراني بود.هفته قبل داشت چگونگي دوختن خشتك شلوار راتوضيح ميداد.
ژيلا به جارچي اشاره اي ميكند.جارچي تفي روي دستهايش ميندازدوبه سرش ميمالاند.وبعدبه طرف ژيلا ميرود.
جارچي:جان نثار درخدمتگزاري حاضرم بانوي من.
ژيلا:آخي چقدرناز.حتما خيلي خسته ميشي.تابحال به فاحشه خانه ماسرنزدي؟
جارچي:منظور بانو فاحشه خانه محبت است؟نخير.راستش داروغه قدغن كرده.
ژيلا دستش راروي سينه جارچي ميگذارد وباموهاي روي سينه اش بازي ميكندوميگويد:نميدوني امام جمعه چي ميخوادبگه؟
جارچي:فكرميكنم ديشب خواب ديده كه ۴تا خر تمام مردم شهرهرت راگاييدند.امروزميخواد طرز خركردن رايادبده.
ننه گلابتون:بريم نمازجمعه.ميخواهند داستان سكسي انسان وحيوان تعريف كنند.
درهمين لحظه آب جارچي ميايد. .ژيلا نگاهي به شلوار جارچي ميكند وميگويد:توهم چقدر شيطون بودي من نميدونستم بلا!
جارچي:من نوكرتم.من چاكرتم.همين فردا برات يك گردنبند طلا ميارم.
ننه گلابتون:خيلي خوب ديگه ديرشد.زودباشيدبريم.
پرده هشتم:مراسم نمازجمعه شهرهرت.
ملانصرالدين،امام جمعه شهرهرت به بالاي منبر رفته ودرحال سخنراني است:اين ۴خرهركدام كير داشتند به اين بزرگي.من بامعبرين كه داشتم صحبت ميكردم اينها ميگفتند هركدام ازاين خرها نماد يك آدم هستندكه ۳ تاازاينها عقلشان هم اندازه خراست.امايكي هم عقل زيادي داردوهم به كون اين ۳ تاهم ميگذارد.من هفته پيش درمورد خشتك شلوار صحبتي داشتم.آيا واقعا اگراين خرها شلوارداشتند ميتوانستند به كون بقيه بگذارند؟همينطور كه ميدانيد اين يكي از مشكلات شهرهرت است.مشكلات ديگري هم داريم.يكي ازمشكلات بزرگ هم زن من است.اين زنيكه واقعا پررو است.ديشب غذا درست نكرد.من گفتم فردا درنمازجمعه اعلام ميكنم.گفت:غلط كردي.بروهرگوهي خواستي بخور.حالا زنيكه هرجايي ديدي گفتم.فكركردي دارم شوخي ميكنم.زهي خيال باطل.همين خواهرش پرش ميكنه.آقايان.خانومهاي محترم شهرهرت.بنده از دست اين خواهرخانوم به كجاشكايت كنم؟الهي بميره اين مادرشون.الهي بميرند اون داداشهاش.ها!!!زبون درازي ميكنيد؟فكر كرديد؟الان داروغه اينجاست.هيچ غلطي نميتونيد بكنيد.خوب خطبه اول تموم شد.به رقاصه بگيد بياد برقصه.
رقاصه اي حدوديكربع رقص سكسي ميكند.بعدازيكربع ملانصرالدين دوباره شروع ميكند:موضوع بعدي مساله وباست.اين اكبرآقاقزويني طبيب جديدشهرهستند.به دليل معالجه خوب ايشان بنده دستوردادم طبيب قبلي رادركيسه كردند وانداختند توي دريا.اين طبيب جديد معلم خوبي هم هستند.ايشان قراراست ازفردا براي آقا پسرهاي كوچك ما مكتبخانه دايركنند.خوب چه بهتر ازاين.ماازاين آدمهاي خوب دراين شهر كم داريم.درآخر ازداروغه خواهش ميكنم آن ۵ نفري راكه آن آخرنشسته اند وديربه نمازجمعه آمدندرابه عنوان غلامهاي من مصادره كنند.(يكي از ۵نفر به سرعت صوت ميگريزد)خوب حالا كه يكي دررفت،يكي ديگه رابرداريد بياريد.والسلام عليكم ورحمة ا…وبركاته.
پرده نهم:فاحشه خانه محبت.ادامه دارد
     
#7 | Posted: 3 Oct 2010 07:08 | Edited By: sinasmoky
قسمت سوم
جاسم دركنار ژيلاومحمدحسن وننه گلابتون نشسته وچنددختر كونشان رابه طرفش قنبل كرده اند.اوهرچند لحظه يكبار بادست به دركون يكي ازآنها ميكوبد.ننه گلابتون كيردراز جاسم رادردست گرفته وهرچند ثانيه يكبار براي اوساك ميزند.جاسم با اخم به محمدحسن نگاه ميكند.منظورش اين است كه:مگه نگفتم ننه گلابتون نباشه.محمدحسن شانه هايش رابالا ميندازدوحركتي ميكند كه معنيش اينست:زورمن نميرسد.ژيلا كه متوجه شده است از جاسم بوسه آبداري ميگيرد.
ژيلا:چقدرآب دهنت خوشمزه است.مگه چي خورده بودي؟
جاسم:اين مزه هميشگي دهنمه.
ننه گلابتون:جيگرم راست ميگه.بسكه ماهه.جاسم جون شمااين دختررا ببخش.نميدونه چه لبهاي خوشمزه اي داري.
جاسم به ژيلا چشمكي ميزند وميگويد:عيبي نداره.ژيلا كه چيزي نگفت.ژيلا جون خيلي خوشگل شدي ها!
ژيلا لبخندي ميزند وننه گلابتون بازحسوديش ميشود.درهمين موقع يكي ازمامورين وارد ميشود وميگويد:قربان خبرمهمي دارم.يكي ازاملاك شما را اكبرآقاقزويني مصادره كرده اند.
جاسم ۲ متراز جايش ميپرد وميگويد:چي؟چطور جرات كرده؟حالا كدوم ملك بوده؟
مامور:قربان.همان زمين كنارگرمابه.يك مكتبخانه درست كرده وهمه بچه ها رادرآنجا دارد درس ميدهد.
جاسم به فكرفرو ميرود.ازآنجايي كه اكبر آقا بااينكار محبوبيت خودش رادرشهرهرت بيشتركرده ودرضمن همه مردم شهرهرت بااحداث مكتبخانه طرفداراوشده اند،اگر جاسم اعتراضي بكند به نفعش تمام نميشود.اما ديگر جاسم دشمن خوني اكبرآقا شده است.
جاسم:محمدحسن،ننه گلابتون.يك ماموريت براتون دارم.
محمدحسن:امربفرماييدقربان.
جاسم:بريد مكتبخانه جاسوسي.ببينيد ميتونيد يك چيزي پيدا كنيد كه مابه يك بهانه اي حساب اكبرآقا رابرسيم.
ننه گلابتون:همون طبيب قزوينيه؟
جاسم:آره.فقط يادتون باشه باز سوتي نديدها!محمد حسن باتويم.
محمدحسن وننه گلابتون به راه ميفتند.بارفتن آنها ناگهان ژيلا خودرا درآغوش جاسم مياندازد.چنددخترهم به كنارآنها ميايند وجاسم راميمالاننجاسم دستش راروي كون يكي ازدخترها ميگذارد وبادست ديگرش سينه يكي ديگررا ميگيرد.
ژيلا:الهي فدات بشم.بچه ها نگاه كنيدچه كيرگنده اي داره.
نيلوفر:راست ميگه ها!تا بحال كير به اين بزرگي نديدم.پس كيرعربي اينه.
ژيلا:فكركرديد چراوقتي ازجاش ميام دهنم درد ميكنه.بسكه كيرش بزرگه.حالا صبركن بكنه توكست.اونوقت ميفهمي عشق وحال يعني چي.
همه دخترها جيغي ازخوشحالي ميكشند وبه روي جاسم ميپرند.
پرده دهم:مكتبخانه اكبرآقا
ننه گلابتون ومحمدحسن پشت مكتبخانه گوش ايستاده اند.بچه ها دانه دانه وارد مكتبخانه ميشوند.وبعدازمدتي كه اكبرآقا ميايد صداي يكي ازبچه ها ميايد كه دارد داد ميكشد:آخ اكبرآقا…توروخدا..به خدا ازفردا مشقهام را مينويسم..توروخدا نكن..واي كونم..سوختم..غلط كردم.
اكبرآقاكه آبش آمده كيرش راازكون پسرك بيرون ميكشدوميگويد:هركي مشقهاش را ننويسه همين بلا سرش مياد.فرداهم همه تون بايد ازروي گلستان سعدي ۱۰۰باربنويسيد.
يكي ازبچه ها:ازروي همه كتابش؟
اكبرآقا:آره پس چي.فكركردي ميگذارم بريد توي كوچه شلوغ كنيد.پدرومادرتون به من اختيار تام دادند كه شما راخوب تربيت كنم.آهاي توكه اون گوشه نشستي چرادستت توي دماغته؟
پسرگوشه نشين:آخه دماغم ميخاره اكبرآقا.
اكبرآقا:بي تربيتي به اين اندازه؟حالا دماغتو جلوي من ميخاروني؟بيا اينجاببينم.
پسرگوشه نشين:اكبرآقا توروخدا.ازديروز هنوزكونم دردميكنه.ديشب موقع شاشيدن ازكونم خون اومد.
اكبرآقا:به من چه.مگه ميشه تربيت بچه را همينجوري متوقف كرد.زودبيا.
پسرك به كنار اكبرآقاميرودوكونش رالخت ميكندوبه طرف اكبرآقا قنبل ميكند.
اكبرآقا:خليفه مكتبخانه.بيا وظيفه تو انجام بده.
پسري كه خليفه مكتبخانه است ودهان گشادي دارد به طرف اكبرآقاميايدومشغول ساك زدن ميشود.ووقتي خوب ساك ميزند كير اكبرآقارا ميبوسد وبه آن احترام ميگذارد.اكبرآقامشغول كردن پسرگوشه نشين ميشود.ننه گلابتون ومحمدحسن كه همه چيز راديده اند ازكنار پنجره به بيرون كوچه ميايند.
محمدحسن:ديدي چطور بچه هاراميكرد؟بدبخت بچه ها.نميدوني وقتي آدم بچه باشه چقدرگاييده شدن براش دردداره.
ننه گلابتون:خوبه خوبه.نميخواد برام ازاين چيزها تعريف كني.بدبخت كه كاري نميكرد.فقط ميخواست پسرهاي بي ادب اين شهر راتربيت كنه.
محمدحسن:اماداشت ميكردشون.
ننه گلابتون:خوب بكنه.حقشونه.ميخواستند مشقهاشون را بنويسند.تازگيها بچه ها خيلي پررو شده بودند.داشتن همچين معلمي براشون خيلي لازم بود.تواصلا به طرز كردنش نگاه كردي؟ديدي چقدر قشنگ ميكرد؟
محمدحسن:نه.مگه كردنش چه فرقي با كردن بقيه داشت؟همه كه همينجوري ميكنند.
ننه گلابتون:خاك برسرت.خيلي مونده تا بفهمي بايد ازكير چطوري استفاده كرد.
محمدحسن:ولي حداقل يك چيزي پيدا كرديم كه به داروغه بگيم.
ننه گلابتون:اتفاقا اگربه داروغه حرفي بزني تيكه تيكه ات ميكنم.
محمدحسن:اِ.چرا؟
ننه گلابتون:چون من اول بايد برم بااين اكبرآقا يك صحبتي داشته باشم.بعداگربه حرفم گوش نكردتوميري وبه جاسم هرچي ديدي ميگي.
هردوصبرميكنندتا ساعت كارمكتبخانه تمام بشود.هرچنددقيقه صداي يك بچه ميايدكه ازدرد كون فرياد ميكشد.سرانجام مكتبخانه تعطيل ميشود وهمه بيرون ميريزند،درحاليكه كونشان راگرفته اند.يكي ازبچه ها به ديگري ميگويد:امروز چندبارتوراكرد؟
-سه بار.سوراخ كونم بادكرده.خيلي دردميكنه.
-حالا چطوري تا فردا ۱۰۰بار ازروي گلستان سعدي بنويسيم؟ديروز كه فقط قراربود پنجاه بارنويسيم هيچكس ننوشته بود!
ننه گلابتون واردمكتبخانه ميشود وبه اكبرآقا سلام ميكند.
اكبرآقا:چي ميخواي؟زنها وبا نميگيرند.اگرسرت درد ميكنه بايد صدبار سرتو بزني به ديوار.
ننه گلابتون:نه من وبادارم نه سرم دردميكنه.امااز صبح پشت ديوارايستادم تاازشما آتوگير بيارم وبه داروغه خبربدم.آتورا هم پيدا كردم.ميدوني كه چي ميگم.ديدم بچه هارا ميگاييدي.
اكبرآقاازجايش بلندميشودوميگويد:يعني چي؟اين حرفها چيه كه ميزني؟اين واكسن وبابود كه بهشون زدم اگر نميزدم همه ميمردند.
ننه گلابتون:نميخوادبترسي.اگرحاضربشي منوبكني،من به هيچكس هيچ حرفي نميزنم.
اكبرآقا:بروبابا.من فقط ازكون ميكنم.كيرمم خيلي كلفته.
ننه گلابتون:پيرزن راازكيركلفت ميترسوني؟
اكبرآقا:باشه.به شرطيكه شوهرت يا پسرت راهم بياري بكنم.
ننه گلابتون:من نه شوهردارم نه پسر.امايك شريك دارم كه الان بيرونه.بچه گيهاش هم كون بوده.
اكبرآقا:جون من؟برو بردار بيارش.
ننه گلابتون به سراغ محمدحسن ميرود وميگويد:محمدحسن.اكبرآقا ميگه بوي وبامياد.فكركنم وباگرفتي.
محمدحسن:نه؟راست ميگي؟حالا چيكاركنم؟اگرمنو بكنه خوب ميشم؟
ننه گلابتون:معلومه.خيلي طبيب حاذقيه.پاشو زودباش تا هنوز بقيه مريضهاش نيومدندسراغش.
درهمين موقع مردي ميايددرحاليكه تعدادزيادي جارو دستش است.ازننه گلابتون ميپرسد:آبجي شماتو خونه تون جارونداريد؟
ننه گلابتون نگاهي به داخل حياط ميكند وجارو راپيداكرده به اوميدهد.مردبدون هيچ حرفي راهش راميكشد وميرود.ننه گلابتون دادميزند:آهاي عمو!اين جارو راكه ندادم مال خودت.
مرد:برو بابا.ميخوام جاروفروشي بازكنم.
ننه گلابتون ومحمدحسن نگاهي به هم ميكنندوداخل خانه ميشوند.اكبرآقا درگوشه ايستاده ولخت درحاليكه كيرش رادردستانش گرفته منتظر آنهاست.محمدحسن كه اين وضع راميبيند ميخواهد فراركند كه ننه گلابتون جلويش راميگيرد وميگويدمگه نميخواهي معالجه بشي؟)محمدحسن به اجبار برميگرددولي به اكبرآقا ميگويد:نميشه منو يكطور ديگه معالجه كنيد؟آخه كونم به كير حساسيت داره.
اكبرآقا:نه بالام جان.اين بهترين روش درمان وباست.
ننه گلابتون سريع شلوار محمدحسن راپايين ميكشدوبعد خودش هم لخت ميشود..محمدحسن ميپرسد:توچرا لخت ميشي؟نكنه اينهانقشه بوده؟بچه گيهام همينجوري منو گول ميزدند ها!
ننه گلابتون:ميخوام به اكبرآقا كمك كنم تاتورا بهتر معالجه كند.آخه توبه اين راحتيها خوب نميشي.حالابياوخوبي كن.
محمدحسن:دستت دردنكنه.نميدونستم همچين شريك خوبي دارم.يادم باشه جبران كنم.
اكبرآقا محمدحسن را چهاردست وپا ميكند وكيرش راداخل كون اوفرو ميبردوهرچندثانيه بعداز كردن كيرش رادرمياورد تا ننه گلابتون برايش ساك بزند.بخاطر ساكهايي كه ننه گلابتون ميزند كير اكبرآقا بهتروبهترتر داخل كون محمدحسن ميرود.محمدحسن كه خيلي وقت است كون نداده وشديدا كونش دردگرفته شروع به آه وناله ميكند.امااكبرآقا بيرحمانه مشغول كردنش است.
محمدحسن:آخ..هنوز خوب نشدم؟
اكبرآقا:به به..چه كون تنگي..نه وبا تا آخرهاي كونت رفته.به اين زوديها خوب نميشي.كيرم آتيش گرفت..تو يكي بايد درچند مرحله معالجه بشي.
بعدازحدود يكساعت محمدحسن درحاليكه كونش را گرفته از اكبرآقا تشكرميكندومبلغ زيادي رابه عنوان ويزيت به اوميدهد وميرود.ننه گلابتون ميگويدحالا نوبت منه)واكبرآقا واو مشغول حال كردن ميشوند.
پرده يازدهم:كوچه هاي شهرهرت.۲هفته بعدہ(ادامه دارد)
     
#8 | Posted: 3 Oct 2010 07:10 | Edited By: sinasmoky
قسمت چهارم
پرده يازدهم:كوچه هاي شهرهرت.۲هفته بعد
تمام پسربچه ها درحال تظاهرات هستندودرحاليكه پلاكاردهايي دردستانشان است كه روي آن نوشته شدهاكبرآقا دشمن كون بچه ها)(مرگ براكبرآقا) شعارميدهند.عده اي ازمردم بيرون آمده اند ومشغول تماشا هستند.چندنفرهم ازبالاي پشت بام ها روي مردمي كه آن پايين نشسته اند يواشكي سنگريزه ميريزند وهي ميخندند.بچه ها ازبس كونشان دردميكند هرچنددقيقه يكبار به كونشان دست ميكشند هيچكس خبرندارد كه دركوچه پشتي اكبرآقا دارد براي غلامانش سخنراني ميكند:تمامتون بايدنقاب بپوشيدوباچماق به اينها حمله كنيد.اجازه داريد به هرنقطه ازبدنشون باچماق بزنيد به جزكونشون.يك گروه ازشماهم هرجا مردخوشگلي ديديد بايد همچين بزنيد توي سرش كه بيهوش بشه.اونوقت بياريدش به مطب من.
غلامان به معني چشم سرشان را تكان ميدهند ووارد خيابان ميشوند.باآمدن آنها همه ساكت ميشوندامابعداز چنددقيقه بچه ها كه بعضي ازغلامان اكبرآقا راشناخته اند شروع به سنگ انداختن به غلامها ميكنند.غلامان مشغول سينه زدن ميشوند وميگوينداكبرآقا نوكرتيم.اكبرآقا چاكرتيم.)وبه بچه ها حمله ميكنند.بعداز حدود يكساعت تمام بچه ها به همراه عده زيادي ازمردهاي خوشگل به مطب اكبرآقا منتقل شده اند.واكبرآقادراطاق عمل نوبت نوبتي آنها راكه بيهوش هستند ميكند.
پرده دوازدهم:ميدان اصلي شهرهرت(ميدان آزادي).فرداي آن روز.
جاسم وعده اي از كله گنده هاي شهرنشسته اند واكبرآقا مشغول سخنراني است:مردم.من زمانيكه به اين شهر آمدم ميخواستم سر وساماني به اين شهر بدهم.دوست داشتم بچه هاي شما مثل شما بي تربيت بارنيايند.اماعاقبت من چي شد؟چرا بايداين حرفها به من زده شود؟من بهترين روش معالجه وبا كه روش كير توكون كردن است راروي شمااجرا ميكردم.وبراي اينكارازبدن خودم استفاده ميكردم.چون ميدانستم بچه ها بدن حساسي دارند درمكتبخانه اي كه براي بالا بردن سطح علم ودانش برپاكرده بودم واكسن پيشگيري ازوبابه آنها ميزدم.الان تمام اين بچه ها گلستان سعدي راازحفظ هستند.آيا اين جواب خوبيهاي من به اين شهراست؟خودتان ميدانيد چه آدمهاي احمقي هستيد.چراوقتي يك نفر براي اصلاح اين شهر ميايد جواب اورااينطوري ميدهيد؟دلم راشكستيد(اكبرآقا مشغول گريه ميشودوعده اي ازمردم شهر هم بااوهم صدا ميشوند.)اين بچه هاي بي تربيت آسايش رااز شما گرفته بودند.من اينها رادرمكتبخانه جمع كردم وبهشان سواد ياددادم.يعني شمابايد حرف اينها راگوش كنيد؟حرف بچه هايي كه تا ديروز غير ازآزار چيزي براي شما نداشتند وتازه خوب شدند؟
باقي مردم باگفتن صحيح است ودرست ميگويد شروع به دادوبيداد ميكنند.بچه ها كه دريك گوشه نشسته اند وديشب هم حسابي ازدست پدرومادرشان كتك خورده اند باديدن اين اوضاع شروع به گريه ميكنند.
اكبرآقا:بهرحال.مساله اي است كه گذشته.واما درمورد مسئله لباس شخصيها يا افراديكه ميگويند ازغلامان من بودند،بايد بگويم اين يك اقدام خودجوش بوده كه اين بنده هاي خدا كه دلشان به حال مظلوميت من سوخته بوده انجام دادند.بعضي از مردم هم كه ديروز دردرگيري بيهوش شده بودندبه مطب من منتقل شدند ومن همه را نه تنها معالجه كردم بلكه واكسن وبا هم به آنها زدم.اين هم يكي ازخدمات كوچكي بود كه براي اين شهر انجام دادم.
يكي ازغلامان اكبرآقاكه داخل جمعيت نشسته ونقاب روي صورت دارد دادميزند:اكبرآقا شماحيفه كه فقط معلم ودكترباشيد.شما بايد داروغه بشيد.ماآدمهايي مثل شما لازم داريم.
همه مردم كه از جاسم دل پري هم دارند بلند ميشوند وحرف غلام راكه الان ناپديد شده تائيد ميكنند.جاسم بلند ميشود وميگويد:ديگه پررو نشيد.(وبه مامورانش دستورميدهد تا جمعيت رامتفرق كنند)
اكبرآقا بادست اشاره ميكند وهمه ساكت ميشوند تا ببينند اوچه ميخواهد بگويد.
اكبرآقا:عليرغم ميل باطني وبااينكه ميدانم پشيمان ميشوم قبول ميكنم.
مردم هورا ميكشند.ماموران به جاي اكبرآقا،جاسم راميگيرندوبه دستور اكبرآقا اورا به مطب اكبرآقا منتقل ميكنند.اكبرآقا روي دوش مردم شهر به طرف قصر داروغه حمل ميشود.۲نفر كه تمام صورتشان پوشيده شده است به كوچه پشتي ميروند يكي ازآنها به ديگري ميگويد:جناب حاكم همه چيز راديديد؟
حاكم:بله وزير.ازامروز داروغه شهرعوض ميشود.اميدوارم اين داروغه راهم مثل قبلي بتوانيم با خودمان همدست كنيم.
پرده سيزدهم:فاحشه خانه محبت
مردي ازاطاق يك فاحشه بيرون ميايد وميخواهد بيرون برود كه محمدحسن جلويش راميگيرد.
محمدحسن:كجا داداش؟حساب نكرده ميخواي بري؟
مرد:بروبابا.كسشوخوردم.سينه هاشوخوردم.تازه كيرمم دراختيارش گذاشتم.اونوقت بجاي اينكه پول بدي ميگي پول بده؟
محمدحسن:راست ميگيد؟ببخشيد.ميتونيد تشريف ببريد.
مردميرود وبعدازچنددقيقه فاحشه بيرون ميايد واز محمدحسن ميپرسد:محمدحسن چقدرپول داد؟
محمدحسن سرش راتكان ميدهد ونچ نچي ميكند وميگويد:عجب پررويي هستي؟انقدر بهت حال داده پولم ميخواي؟اين وضعش نميشه ها!بزودي ورشكست ميكنم.
ننه گلابتون:مگه چي شده؟چيه بازصداتو بلندكردي؟
محمدحسن ماجرا راتعريف ميكند.ننه گلابتون وفاحشه هاج وواج نگاهش ميكنند وبعدفاحشه بدوبدو بيرون ميرود شايد مرد را بتواند پيداكند.ننه گلابتون يكي محكم توي سر محمدحسن ميزند وميگويد:خاك توسرت.من احمق راداشته باش كه اومدم باتوشريك شدم.
محمدسحن كه هنوز هم متوجه جريان نشده مشغول گريه كردن ميشود.
     
#9 | Posted: 3 Oct 2010 07:12
شب:
ننه گلابتون وژيلا مشغول جواب دادن به مشتريان هستند.
ژيلا:سلام جيگر.به به عجب تو خوشگلي.بچه ها بيان اين پسره را نگاه كنين چه قيافه نازي داره.
مشتري خجالت ميكشدودستي به صورت خودش ميكشد وميگويد:خانوم ببخشيد شما زن چاق هم داريد؟
ژيلا:آره چندتا كون گنده داريم.توكون بيشتر دوست داري يا كس؟
مشتري:من كس.البته اگروسط حال آخ واوخ هم زيادبكنه خوشم مياد.
ژيلا دادميزند:نيلوفر.(نيلوفر ميايد.درحاليكه يك دختر خيلي چاق است)بيا اينم يك دختر تپل.نيگاه كن چه كسي داره.نيلي جون كستو نشون بده(نيلوفر دامنش رابالا ميزندوشورتش راپايين ميكشدوكسش رانشان ميدهد).ژيلا محكم دركون نيلوفر ميزند ونيلوفر جيغي ميكشد.ژيلا ميگويد:ميبيني چه آخ واوخي ميكنه.
مشتري:خوبه همينو ميبرم.
ننه گلابتون:چرا شلوارت خيس شد؟آبت اومد؟
مشتري ازخجالت سرخ ميشود.به ژيلا ونيلوفر از خجالت نگاه ميكند.ژيلا ونيلوفرميزنند زير خنده.نيلوفر دست مشتري راميگيرد واورا به اطاقش ميبرد.ننه گلابتون ازپشت دادميكشد:يادت باشه بايد ۲ بار پول بدي.چون آبت ۲بار اومده.
ژيلا:خيلي خوب بگومشتري بعدي بياد.
مرد سبيل كلفتي واردميشود.ژيلا ميگويد:سلام عزيزم.جوني باچه جور تيكه اي حال ميكني؟
مردسبيل كلفت:من باسينه هاي اناري حال ميكنم.دختر ۱۴ ساله ميخوام.ميخوام وقتي كيرمو ميكنم توكونش جيغ بكشه ومامانشو صدا بزنه.
ژيلا:چشم.(دادميكشد)سارابيا مشتري داري.
دختر كم سن وسالي ازاطاقش بيرون ميايد.مرد سبيل كلفت كه دهانش آب افتاده ميگويد:آره دقيقا همينه.ازاون چيزي هم كه ميخواستم بهتره.
ژيلا اشاره اي ميكند وسارا دست مرد سبيل كلفت راميگيردوباهم به اطاق سارا ميروند.ژيلا ميگويد:بعدي را بگوييد بيايدتو.مشتري بعدي به محظ ورود نگاهش فقط به ننه گلابتون است.
ژيلا:سلام گوگولي مگولي.ازچه دختري خوشت مياد؟ميخواي آلبوم را جلوت بازكنم.
مشتري سوم:نه راستش من اززنهاي پير خوشم مياد.اين خانوم پيره حاضره بياد من بكنمش؟
ننه گلابتون:آره عزيزم.دوست داري منو فشاربدي وكيرتو بكني توكس داغم؟بدوبريم تواطاق (دست مشتري را ميگيرد وباهم ميروند)
ژيلا خسته دادنيزند:بعدي.
اكبرآقا واردميشود.ژيلا ميگويد:شما كجا اينجاكجا.ميگفتيد گاوي گوسفندي چيزي جلوتون ميكشتيم.
اكبرآقا:خوبه.خوبه.نميخوادخودتو لوس كني.محمدحسن كجاست؟
ژيلا:محمدحسن؟چيزه.امروز كاربدي كرده بود.ننه گلابتون فرستادش بره توالتها را بشوره.
اكبرآقا:بالام جان من فكرميكردم محمدحسن صاحب ۸۵ درصد اين فاحشه خانه است.
ژيلا:خوب بله درسته.اماننه گلابتون هم ۱۵ درصد سهم داره.
اكبرآقاكه خوب همه چيز رافهميده به ژيلا ميگويد:زود به محمدحسن بگوبياد تواطاق كارش دارم.
ژيلا چشمي ميگويدوبه دنبال محمدحسن ميرود.اكبرآقا به اطاق ويژه فاحشه خانه ميرود ومنتظر مينشيند.بعد ازچندلحظه محمدحسن وژيلا درميزنند.اكبرآقا ميگويدداخل شو.)وبعدازاينكه آن دو وارد اطاق شدندبادست ژيلا را مرخص ميكند.
اكبرآقا:خوب محمدحسن.مگه نميدونستي بايد بياي امروز كون بدي؟امروز نوبت دادنت بود.
محمدحسن:آخه جناب داروغه باوركنيد كونم درد ميكنه.شما كه ميدونيد ازبچگي كونم استخوانش شكسته.
اكبرآقا:ميدونم .واسه همينم كونت ازبقيه نرمتره.بهرحال من اين چيزها حاليم نميشه.زودباش بيا ساك بزن.
محمدحسن باترس چشمي ميگويد مشغول ميشود.
پرده چهاردهم :بازار شهرهرت
مردي درحاليكه بادستانش به سرش ميزند وگريه ميكند داخل بازار درحال راه رفتن است.تا به بساط يك مرد قلچماق ميرسد.
مرد:اِ.اينها كه اسباب اثاثيه منه.همه را ديشب ازمن دزديدند.پس دزد وسايل من تويي.
مرد قلچماق:كه چي؟حالا كه ميبيني دارم ميفروشمشون.
مرد:بروبابا.من ميرم به داروغه شكايت ميكنم.
مرد قلچماق كاغذي درمياورد وبه مرد نشان ميدهد.دركاغذنوشته شده:حامل نامه اجازه دارد هرچه ميخواهد اسباب اثاثيه ازمنازل مردم بردارد وكسي حق اعتراض ندارد.پايين نامه هم امضاي اكبرآقاست.كسي كه ازاو دزديده شده ديگرچيزي نميگويد وبرميگردد.هيچكس متوجه نميشود كه اين امضاي اكبرآقانيست وتوطئه حاكم براي بدنام كردن اكبرآقاست.
پرده پانزدهم:گرمابه شهرهرت.
جاسم درگوشه اي نشسته وكونش را ميمالاند.چندنفرازغلامان دورش راميگيرند.
غلام اولي:سلام جناب داروغه سابق.چطوري خوبي؟
جاسم:بريدباباولم كنيد.كونم دردميكنه.
غلام دومي:نترس.عادت ميكني.منم اولها خيلي كونم دردميگرفت اما كم كم عادت كردم.الان اگر اكبرآقا يك مدت نكندم ديوونه ميشم.
غلام اولي:شنيدم توعربي.ببينم كيرت هم ازكيرهاي عربيه؟
جاسم:چيكاربه كيرم داري؟كونم بس نيست؟
غلام اولي:حالاتوبگو.ميخوام ببينم اين شايعات كه درمورد كيرت ميگند درسته يانه.آخه ميگفتند كيرت ازاون كيرهاي اصيل عربه.
جاسم بي اعتنا شلوارش رادرمياورد وكيربسيار دراز وكلفتش رابه آنها نشان ميدهد.هردو باديدن كيراو روي كيرش ميپرند ويكي ازآنها كير جاسم راداخل دهانش ميبرد.جاسم وحشتزده بلند ميشود ونگاهي به آنها ميكند وشلوارش رابالا ميكشد.
غلام اولي:توروخدا.اكبرآقا اينقدرغلام داره كه نميتونه بيشتر مارابكنه.
جاسم:شماها كون شديد.
هردوغلام زير خنده ميزنند.ودوباره به طرف جاسم ميپرند.جاسم به اطاق كناري فرارميكند ودادميزند:اكبرآقا.اكبرآقا.
چندغلام ديگرهم دور اوجمع ميشوند.يكي ازآنها به غلام اولي ميگويد:قرار نبود به اين زودي سراغش بريد.
غلام اولي:ديگه طاقت نداشتيم.كونمون داره مد مد ميكنه.
جاسم:چه بلايي ميخواهيد سرمن بياريد؟
يكي ازغلامها:نترس كاريت نداريم.فقط بايد مارابكني.
جاسم:چي؟امامن تابحال هيچ مردي رانكردم.اصلا اين كارها درست نيست.چرا نميفهميد شمامرديدنه زن.
يكي ديگرازغلامها:اين تا موقعي بودكه مامزه كير اكبرآقا را نچشيده بوديم.اماازوقتي بااون حال كرديم ازهرچي زنه بدمون مياد.
جاسم:خداي من.يعني ممكنه اين بلا سرمنم بياد؟يعني ممكنه منم كون بشم.
غلام اولي:نه نميذاريم توكون بشي.تورالازم داريم.
صداي فريادهاي جاسم ازداخل گرمابه ميايد.
پرده شانزدهم.بازار شهرهرت(ادامه دارد)
     
#10 | Posted: 3 Oct 2010 07:16 | Edited By: sinasmoky
قسمت پنجم
جارچي:آهاي بجنبيد.بجنبيد.كاروان جديدي ازشهرشام آمده.ازشيرمرغ تا جان آدميزاد درآن پيدا ميشود.هركس هرچيزي ميخواهدبرود بخرد.
مردم همه به طرف كاروانسرا به را ميفتند.وبعدازچنددقيقه جلوي بساط كاروانيان حسابي شلوغ ميشود.مدتي ميگذرد ومردم شهر درحال خريد هستند كه صداي دعواي يك نفر بايكي ازبساطيها ميايد.
مشتري:يعني چي؟اينكه قيمتش خيلي بالاست.همينوتو بازار شهرخودمون كه تازه يارو حسابي گرانفروشم هست ارزونترميده.
بساطي:همين كه هست.من دفعه اولم نيست ميام اينجا.ميدونم كه اينجا شهرهرته.
مشتري ديگرچيزي نميگويدولي دردلش تصميم ميگيرد كه برود وداروغه رابياورد تا پدر اين مرد گرانفروش رادربياورد.وبه همين دليل به سراغ اكبرآقا ميرود وازدست كارواني شكايت ميكند.اكبرآقا باشنيدن حرفهاي او به سمت كاروانسرا به راه ميفتد.خبرآمدن اوقبل ارآمدنش به بازار ميرسد.عده اي ازمردم كه هيچ علاقه اي به بيخودي غلام شدن ندارند درهمان ابتدا بي خيال خريد ميشوندوميروند.يكي ازبساطيها ازيك مشتري ميپرسد:چي شد؟چراهمه دارندميرند؟
-مگه نميدوني؟اكبرآقاقزويني داروغه جديدشهر داره مياد.
بساطي باشنيدن اين حرف ناگهان شروع به لرزيدن ميكند وبه غلامش ميگويد:سريع وسايل را جمع كن بريم.به داداشت هم بگوبره همه راخبركنه.
-چي شده ارباب؟
-اكبرآقاقزويني داره مياد.
-هموني كه وسط راه توبيابون بهش برخورديم؟
-آره خودخودشه.
درعرض كمترازنيم ساعت تمام كاروانيها بساطشان را جمع ميكنند وراهي شهر ديگري ميشوند.
-من هنوزكونم داره دردميكنه.اين اينجا چيكارميكنه؟
-فكرميكردم اون شب قالش گذاشتيم.
-بابا مانفرين شده ايم.هرجا ميريم اينم بايد با ما بياد.
-اين كيومرث بدبختو بگو.ازوقتي فهميده اكبرآقا اينجاست رفته توصندوق.ميدوني كه ازهمه بيشتر اونو ميكرد.
وقتي اكبرآقا قزويني به كاروانسرا ميرسدهيچ اثري ازكاروانيان نميبيند.
پرده هفدهم:قصرحاكم.
حاكم درحال راه رفتن در اطاق است.وزير وارد ميشود واحترام ميگذارد.
وزير:عمرحاكم شهرهرت درازباد.
حاكم:چه شد وزير؟آورديش؟
وزير:بله قربان.البته خيلي زحمت داشت.تمام غلامها مواظبش بودندتا فرارنكنه.مجبورشدم پول هنگفتي بدم تا يكيشون راباخودمون همدست كنم.
وزير اشاره اي ميكندويكي ازغلامان مردي رابه داخل اطاق مياوردكه روي سرش پارچه اي است.وزير پارچه راازروي سر مردبرميدارد.وجاسم عربي نمايان ميشود.
جاسم:سلام جناب حاكم.عمرشمادراز باد.
حاكم روي تختش مينشيند وميگويد:خوب تعريف كن.چه بلايي سرت آمده؟
جاسم:قربان بيچاره شدم.كونم بقدري دردميكنه كه ميخواهم فريادبكشم.آن ازاكبرآقا كه به كون ما نوبتي ميگذارد.اينهم ازغلامانش كه كيركلفت گيرآوردند.ديگركمرندارم.خواهش ميكنم انتقام مراازاكبرآقا بگيريد.
حاكم:نميشه روزبه روز محبوبترميشه.بخاطركاري كه با كاروانيان گرانفروش كرد محبوبترهم شده.
جاسم:اما قربان.جان نثارنوكر شما بودم.من هميشه حق وحساب شماراميدادم.
حاكم ديگردراين مورد چيزي نميگويد.اما جاسم را سوال پيچ ميكندتا خوب درمورد اكبرآقا اطلاعات جمع كند.جاسم به تمام سوالات حاكم جواب ميدهدودرآخر دوباره ازاو ميخواهد تا نجاتش بدهد.اماحاكم بي اعتنا به او امر ميكند كه به گرمابه برگردد وجاسوسي كند.وقتي جاسم ازقصر حاكم بيرون ميايد شديدا عصباني است وباخودش ميگويد:صبركن ببين چه بلايي سرت بيارم.حالامن بايد برم بدم تا توازخبرها خبردار بشي؟
جاسم باخودش تصميم ميگيرد كه نامه اي به حاكم شهركناري(شهرجابلقا)بفرستد وازاوبخواهد تا به شهرهرت حمله كند.بااين فكر تبسمي شيطاني برلبان جاسم ظاهر ميشود.
پرده هجدهم:فاحشه خانه محبت
محمدحسن درحاليكه روي كونش مرهم گذاشته،گوشه اي دراز كشيده.ژيلا ازاوپرستاري ميكند.محمدحسن درحال گريه است.
ژيلا:آخي.جان.چراگريه ميكني عزيزمن.الان خوب ميشي.اكبرآقا كه برات مرهم گذاشته.
محمدحسن:چه فايده.اول اومد دوباره منو گاييد بعدمرهم گذاشت.
ژيلا:خوب اون ميخوادتوخوب بشي.بيچاره هر ۲ روز يكبار بااينكه خيلي سرش شلوغه به توسرميزنه.
محمدحسن:اي كاش سالي يكبار ميديدمش.هروقت مياد دردم صدبرابرميشه.
ژيلا:واقعا كه.اين جاي دستت دردنكنته؟
محمدحسن:چي بگم؟ميدونم كه خيلي زحمت منو ميكشه اما كونم ديگه داره پاره ميشه.
ژيلا كه ميداند كون محمدحسن مدتهاست كه پاره شده چيزي نميگويد..مردي ازاطاق يكي ازفاحشه ها بيرون ميايد.دستانش پراز آب كمراست.ازآنجايي كه دستمالي پيدا نميكند،دستانش رابالباس محمدحسن پاك ميكند.محمدحسن گريه اش شديدترميشود.مرد پولش را حساب ميكندوميرود.درهمين موقع ننه گلابتون واردميشود.
ننه گلابتون:پاشيد.پاشيد.شهرجابلقا به ما حمله كرده.
ژيلا:چي؟اونها كه هيچوقت جرات اين كارهارانداشتند.بعدم،ما كه باهاشون دشمني نداشتيم.
ننه گلابتون:به خونخواهي جاسم اومدند.
ژيلا:جاسم؟من ازاول ميدونستم كه اون يك بلايي سرمون مياره.
ننه گلابتون:مگه چيكاركرده بچه ام؟بيچاره الان فراركرده رفته پيش حاكم جابلقا.اومدند شهروتصرف كنند.تا يكساعت ديگرميرسند به اينجا.
محمدحسن:آخ كونم.
ننه گلابتون:گوش كنيد.الان بهترين موقع است كه كارمون راتوسعه بديم.اگراين جابلقاييها بيان اينجا بهتره.ديگه مثل همشهريهاي خودمون نيست كه هربلايي خواسته باشند سر ما بيارند وما هيچي نتونيم بگيم.بايد جنده هاي جديدگير بياريم.من وچندتا از غلامها ميريم بيرون.هرجا زن خوشگلي ديديم مياريمش اينجا برامون كاركنه.
محمدحسن:آره راست ميگي.برو ببينم چكار ميتوني بكني.
پرده نوزدهم:نبرد
اكبرآقا سواربر الاغش درجلوي لشكريان ايستاده ويكي ازارتشيان درحال گزارش دادن به اوست.
ارتشي:تعدادنيروهاي دشمن ۵۰۰۰ نفرونيروهاي ما ۷۰۰۰ نفر است.ماحتما دراين جنگ پيروز ميشويم قربان.
اكبرآقا نگاهي ازبالابه سپاهش ميندازدوميگويد:چراهيچكس سرجاش نيست؟يگان ۲ دارند چكار ميكنند؟
ارتشي:قربان اونها دارند گل يا پوچ بازي ميكنند.يك عده هم چندنفر را به غلامي گرفتند وغلامهاشون به جاي خودشون ميجنگند.
اكبرآقا:خاك برسرتون.همينجوري ميخواهيد بجنگيد؟
سردارارتش:قربان همين الان ازجناح چپ خبردادند كه دشمن حمله كرده.
اكبرآقا:سريع نيروي پشتيبان بفرستيد.نگذاريد به دروازه شهر برسند.
پيكي ميايد وميگويد:قربان دشمن طرف راست جناح مارا كاملا تصرف كرد.اون الان به برج سمت راست شهررسيده.
اكبرآقا:توپهاي برج را شليك كنيد.
چنددقيقه ميگذرد اماهيچ صدايي نميايد.اكبرآقا ميپرسد:مگرنگفتم توپهاي برج را شليك كنيد.
پيك:قربان.سربازان رفته اند كس بكنند.هيچكس تو توپخانه نيست.
۲ساعت بعد.
شهرهرت ازتوپهاي شليك شده ازسپاه دشمن نيمه خرابه شده..خيليها مرده اند وعده زيادي فرارميكنندبااين وجود تعدادي از سپاه شهر جابلقا هم نابود شده اندواين فقط بخاطر رهبري خوب اكبرآقاست.پيكي ميايد وميگويد:قربان ازسپاه ماديگر فقط ۳۰۰ نفر مانده.البته ازسپاه دشمن هم بيشتراز ۸۰۰ نفرباقي نمانده.
اكبرآقابه فكرفرو ميرود.وبعدازمدتي فكركردن ميگويد:زودباشيد خر مرا بياريد.شمشيرمخصوص من هم يادتان نرود.
اكبرآقا لباس رزم ميپوشد وتك وتنها به سپاه دشمن حمله ورميشود.
پرده بيستم:ميدان اصلي شهرهرت.
چندنفر ازاهالي درحال صحبت باهم هستند.
-حيفش.ديگه هيچكس مثل اكبرآقا به شهرمانمياد.
-واقعا اگراون نبودالان ما همه مون غلام وكنيز اين جابلقاييها بوديم.
عده اي ازمردم درحال آوردن جنازه اكبرآقا هستند.وتمام مردم شهر به دنبال آن راهي هستند.خيلي ها گريه ميكنند.روي جنازه اكبرآقا پرچم شهرهرت راانداخته اند.پرچمي كه درروي آن مردي جلوي ديگران درحال گوزيدن است.اكبرآقا رامانند شاهزاده اي تشييع ميكنند.يك نفربه ديگري ميگويد:ميدوني تك وتنها همه جابلقاييها راكشت.اماآخر ازبس بهش زخم زدندشهيدشد.
فرداي آن روز
تمام مردم شهر ازشهرشان درحال كوچ كردن هستند.هيچكس باقي نميماند.شهرهم كاملا خراب شده واصلاديگر جاي زندگي نيست.
-حالاكجا ميخوام بريم؟
-به سرزمين اجدادي خودمون.ميريم جايي كه با فرهنگ شهرهرتي خودمون راحت بتونيم زندگي كنيم.
-منظورت كجاست؟
-سرزمين موعود.اونجاهركار دلمون بخوادميتونيم انجام بديم.هربلايي هم سرهر كس آورديم چي ميتونه بگه؟
-آها يادم نبود.بريم.من وخانواده ام هم مياييم.
تمام مردم شهرهرت به سمت تهران راه می افتند
پایان.
     
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای اكبر آقا قزوینی (طنز سكسی) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites