تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

از پدرام كوچولو تا پادشاه سکس

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 3 Oct 2010 07:25 | Edited By: sinasmoky
از پدرام كوچولو تا پادشاه سکس


آشنایی با نویسنده:
درود بر تمامی خوانندگان عزیز و گرامی؛
من در ابتدا می خواستم فقط خاطرات سکسی خودم را برای شما عزیزان بازنویسی نمایم، ولی بعد به پیشهاد یکی از دوستان تصمیمم عوض شد و بهتر دیدم که خلاصه ای از زندگینامه خود البته از سنین نوجوانی تا کنون را برای شما بنویسم. امید آن که از خواندن این خاطرات داستان گونه لذت ببرید و شاید هم پند و تجربه ای بیندوزید.
ابتدا لازم میدانم خودم را معرفی نمایم تا بیشتر با حال و هوای داستان آشنا شوید. من پدرام هستم و 32 سال سن دارم. متولد تهران هستم و لیسانس ریاضی کاربردی. البته مانند بسیاری دیگر در ایران کار آزاد دارم که اصلا با رشته تحصیلیم همخوانی ندارد. فرزند اول خوانواده پدریم هستم و یک برادر و یک خواهر دارم.
من فردی هستم لائیک، گرچه از خوانواده ای مسلمان هستم. برای اعتقادات افراد احترام قائل هستم و در مقابل انتظار دارم که دیگران هم همین رویه را در مورد اعتقادات من داشته باشند، انتظاری که به ندرت در مملکت ما برآورده می گردد.
من زندگی سکسی خود را از سن 17 سالگی شروع کردم. البته لازم به ذکر است که من از سن 13 سالگی بالغ شدم و نوع نگاهم به دخترها تغییر کرد که اگر نوشته های مرا دنبال کنید از جزئیات بیشتر آگاه میشوید.
امیدوارم نوشته های مرا بخوانید و لذت ببرید و در عین حال با نظرات و پیشنهادات خود مرا تشویق و راهنمایی نمایید تا بهتر و بیشتر بنویسم.
با تشکر؛
پدرام؛
     
#2 | Posted: 3 Oct 2010 07:29
قسمت نخست : آغاز فصلی تازه

درود؛
من پدرام هستم و 32 سال سن دارم. زندگی سکسی خودم رو از سن 17 سالگی شروع کردم و میخوام که زندگی نامه سکسی خودم رو براتون به تدریج بنویسم. امیدوارم که لذت ببرید. در ضمن باید بگم که اسمهایی رو که به کار می برم مستعار هستند چون می خوام روابطی رو بازگو کنم که شاید کسانی که طرف دوم ماجراهای من بودند دوست نداشته باشند اسم واقعی شون بازگو بشه. از طرف دیگه خیلی از اونها الان ازدواج کردند و ممکنه اتفاقی این سایت و خاطرات من باعث دردسرشون بشه. پس به من حق بدید که اسم واقعی پارتنرهام رو بازگو نکنم.
اول بذارید یه کمی از خودم بگم. من پسری هستم با 167 سانت قد کمی چهارشونه با چشم و ابرو و موهای موج دار قهوه ای تیره با پوستی گندمی. تو محیط خونه آروم ولی در جمع دوستان شلوغ و شیطون هستم .
با اینکه اتفاقات سکسی در زندگیم زیاد بوده و دوست دختر هم زیاد داشتم ولی تا به حال یاد ندارم که به یه دختر متلک گفته باشم و یا برای دوستی و رابطه با دخترها و زنها سریش شده باشم. در تمام تجارب سکسی من فقط فرصتهایی رو که به دست میاوردم به راحتی از دست نمیدادم.
من در 13 سالگی بالغ شدم اونم به واسطه دیدن چند تصویر سکسی که توی یه فیلم دیدم. شب خوابیدم و ... . خودتون بقیه ماجرا رو میدونید. وقتی بیدار شدم خیلی ترسیدم و با دستپاچگی سعی کردم دسته گلی رو که آب دادم یه جوری ماست مالی کنم ولی بالاخره نشد و پدرم ماجرا رو فهمید. شب همون روز پدرم من رو صدا زد و کلی درباره بلوغ و از این جور چیزها برای من صحبت کرد. پدر من مرد روشن فکریه و همیشه با من در زمینه های مختلف به خصوص سکس بیشتر رفیق بود تا پدر.
از اون روز بود که نوع نگاه من به دخترها عوض شد. با دیدن دخترها یاد خواب اون شب می افتادم و تو عالم خیال خودم و اون دختر رو به جای شخصیتهای خواب خودم میدیدم و یه دفعه متوجه میشدم که پدرام کوچیکه مثل سنگ سفت شده و داره میترکه و زود خودم رو جمع و جور میکرد و سرم رو به یه کاری گرم میکردم.
دو سالی به همین منوال گذشت. من حالا 15 ساله بودم. تابستون بود و از صبح تا شب بچه های قد و نیم قد توی محوطه بازی مجتمعی که ما توی اون زندگی میکردیم مشغول بازی و وراجی و سروصدا بودند. تو همون مجتمع دخترایی که دو سه سال از من کوچکتر بودند زیاد بودند و من با اکثرشون رابطه خوبی داشتم. به هم دیگه نوار موسیقی قرض میدادیم و باهم بازی میکردیم. ولی کم کم به خاطردیدی که نسبت به اونها پیدا کرده بودم سعی میکردم کمتر باهاشون تو ملع عام ظاهر بشم. همش فکر میکردم یه نفر که از احساس شدید جنسی من باخبره من رو میپاد و مواظب حرکات منه. درست هم بود. بعدها فهمیدم که پدرم دورا دور مواظب حرکات و رفتار من با دخترها بوده تا اگر من در روابطم با دخترها دچار اشتباه شدم به من تذکر بده و من رو راهنمایی کنه.
یه حرف پدرم رو که تو سن 18 سالگی به من زد هرگز فراموش نمیکنم. پدرم به من گفت: عشق و حالت رو بکن ، جنده بازیت رو بکن ولی هیچ وقت جنده سازی نکن.
بگذریم، تو همون تابستون بود که من احساس کردم از بین تمام دخترهای همسایه یکی شون خیلی زیبا تر از دیگرانه و احساس میکردم که رفتارش با من خیلی صمیمی تر از دخترای دیگه هست. اسمش المیرا بود. دختری بود با اندام متناسب و موهای خرمایی روشن با فرهای درشت و چشمهای عسلی خوش رنگی که هر وقت نگاهش به من می افتاد من احساس میکردم قلبم داره از تو سینم میزنه بیرون. چهره مهربون و زیبایی داشت که شباهت بسیار زیادی به جوانی های مدونا خواننده معروف اون دوران داشت. کم کم اون هم فهمیده بود که من بیشتر علاقه دارم در بین دختر و پسرهای مجتمع با اون صحبت کنم و در کنار اون باشم. منی که تا دو سه سال پیش توی بازیها بارها المیرا رو لمس کرده بودم و یا حتی بغل کرده بودم و هیچ احساس خواصی پیدا نکرده بودم حالا فقط با برخورد دست المیرا با دستم احساس میکردم تمام بدنم آتیش گرفته . دیگه دوران بازیهای کودکانه گذشته بود و من افسوس می خوردم که چرا در همان زمانی که میتونستم المیرا رو لمس کنم چنین احساسی نداشتم. شبها به یاد المیرا بالش رو بغل میکردم و می خوابیدم و اکثر شبها خوابش رو میدیدم.
المیرا دو سال از من کوچکتر بود ولی بعدها فهمیدم که خیلی توی سکس از من باتجربه تر بود. البته به اندازه خودش.
یه روز ساعت حدود یک و نیم بعد از ظهر بود. هوا گرم بود و توی محوطه مجتمع هیچ کس نبود، به غیر از من که تو سایه یه درخت نشسته بودم و داشتم کتاب <<بیست هزار فرسنگ زیر دریا>> رو می خوندم. یه دفعه احساس کردم یه نفر پشت سرم ایستاده. برگشتم و با دیدن المیرا که باد با موهای زیباش بازی میکرد خشکم زد.
المیرا لبخندی زد و گفت: ترسیدی؟
گفتم: نه، مگه تو ترس داری؟
خندید و اومد نزدیک و کنار من روی نیمکت نشست.
گفت: چی می خونی؟
کتاب رو بهش نشون دادم. چند دقیقه ای به سکوت گذشت. طاقت نیاوردم و گفتم: این وقت روز اینجا چکار میکنی ؟
گفت : پدرو مادر و برادرم رفتن بیرون، منم حوسلم سر رفت اومد بیرون. مزاحم کتاب خوندت شدم؟
با عجله گفتم: نه، نه، اتفاقا منم حوسلم سر رفته بود.
لبخندی زد و گفت: یه چیزی بپرسم راستش رو میگی؟
گفتم: سعی میکنم.
بی مقدمه پرسید: تو از لیلا(یکی دیگه از دخترای مجتمع) خوشت میاد؟
من که حدس زده بودم داستان از چه قرار اول دست و پام رو گم کردم ولی زود به خودم گفتم: خره خودت رو جمع و جور کن، فرصت رو از دست نده.
جواب دادم: به عنوان یه همسایه و همبازی، نه بیشتر. المیرا سوالش رو در مورد چندتا از دخترای دیگه تکرار کرد و من که دیگه مطمئن شده بودم که آخر این سوالها به کجا میرسه هر کدوم رو به یه دلیلی رد کردم.
بعد یه دفعه اخمهاش رو کرد تو هم و گفت: پس حتما برای تو منم مثل دخترای دیگه هستم؟
با اینکه حدس زده بودم که داستان به کجا ممکنه برسه ولی از حالت چهره و سوال المیرا جا خوردم و مردد شدم که چی بگم. ولی بازم خودم رو جمع وجور کردم و گفتم: نه، تو با بقیه فرق میکنی.
از حرفی که زدم خودم تعجب کردم و کمی هم خجالت کشیدم.
خندید و گفت: چه فرقی میکنم؟ منم مثل بقیه یه دخترم.
سرم رو انداختم پایین و تمام حواسم رو جمع کردم که چی بگم. بالاخره بعد از چند لحظه آروم و بدون این که تو چشماش نگاه کنم گفتم: نه، تو از همه دخترا زیباتری و من خیلی دوست دارم که با تو دوست باشم.
احساس کردم خشکش زده. زیر چشمی نگاهش کردم و دیدم که اونم سرش رو انداخته پایین و لپاش گل انداخته. به نظرم اومد که از قبل خیلی زیبا تر شده.
آروم گفت: منم تو رو دوست دارم. با گفتن این جمله یه نگاه به من که خشکم زده بود انداخت و خندید و بعد دوید به سمت ساختمون و پشت در سیکوریت دودی ورودی گم شد. ولی من برای چند دقیقه همونجا مات و مبهوت نشسته بودم.
اون شب رو هیچ وقت فراموش نمیکنم. تا صبح خوابم نبرد.
دیگه هر روز کار من و المیرا این بود که کشیک بکشیم که کی یکی مون میاد تو محوطه تا اون یکی هم بپره و بیاد. اون تابستون با تمام خوشی هایی که برای من به خاطر دوستی با المیرا داشت گذشت. در طول سال تحصیلی صبحها زودتر از معمول از خونه میزدم بیرون تا المیرا رو که به مدرسه میرفت ببینم و بعد خودم به مدرسه میرفتم.
داستان دوستیم با المیرا رو به یکی از دوستانم که دوسال بزرگتر از خودم بود ولی خیلی باهم صمیمی بودیم به اسم اشکان در میون گذاشتم. اشکان خودش دوست دختر داشت و بعضی وقتا من رو راهنمایی میکرد که برای المیرا چی بخرم یا بهش چی بگم.
دو سال از دوستی من و المیرا میگذشت و ما خیلی به هم عادت کرده بودیم با اینکه هر روز تو محوطه هم دیگه رو میدیم ولی باز هر وقت که فرصت پیدا میکردیم با هم تلفنی صحبت میکردیم. دیگه حرفامون از حالت دوتا همبازی خارج شده بود و بیشتر عاشقانه بود تا بچگانه.
روز دهم مرداد بود صبح به هوای دیدن المیرا از خونه زدم بیرون. بعد از یه ساعت المیرا هم اومد تو محوطه و با دوستاش مشغول صحبت شد. حالا دیگه پسرا و دخترای هم سن و سال من باهم بازی نمیکردند . بالاخره المیرا رو توی راه پله تنها گیر آوردم.
بعد کمی خوش و بش به من گفت: امروز بعد از ظهر ساعت پنج مادر و پدر من میرند عروسی برادرم هم رفته مسافرت، دوست داری بیای خونه ما.
گفتم آره، ولی کسی نفهمه؟!!
گفت: نه ، سعی کن یه جوری بیای که کسی تو رو نبینه.
بالاخره ساعت پنج بعد از یه انتظار طولانی از راه رسید. من مادر و پدر المیرا رو که سوار ماشین شده بودند و میرفتند از پنجره دیدم. سریع لباس پوشیدم و بعد از یه ربع زدم بیرون. با احتیاط تمام خودم رو به در خونه المیرا رسوندم و آروم در زدم. در خیلی زود باز شد و المیرا سرش آورد بیرون گفت: زود بیا تو تا کسی نیومده. منم زود چپیدم تو و در رو بستم. چشمم که به المیرا افتاد نزدیک بود سکته کنم. المیرای پانزده ساله یه آرایش ملایم کرده بود، یه شلوارک صورتی پاش بود با یه تاپ سفید حلقه ای. پوست سفید و لطیفش چشمم رو نوازش میداد. ولی من سعی میکردم زیاد به پاهای خوش تراش و بازوهای ظریف المیرا خیره نشم. می ترسیدم ناراحت بشه.
رفتم تو و روی کاناپه راحتی نشستم.
المیرا گفت: الان میام. رفت توی آشپزخونه و با دوتا شربت آلبالو برگشت. شربت رو گذاشت جلوی من روی میز و خودش با فاصله روی کاناپه نشست.
خندید و گفت: اینجوری بهتره،نه؟
گفتم: چی بهتره؟
گفت: کسی مزاحم حرف زدنمون نمیشه.
گفتم: آره. ولی نکنه یه وقت کسی بیاد؟
گفت: نه بابا، نترس، برادرم که تا دو روز دیگه نمیاد، مادر و پدرم هم که تا ساعت 1 و 2 بعد از نصف شب سروکلشون پیدا نمیشه.
نیم ساعت به حرف زدن گذشت. بعد المیرا بلند شد فیلم شارون رو گذاشت توی ویدئو و گفت: من این فیلم رو خیلی دوست دارم، تو چی ؟
گفتم : من هنوز نتونستم ببینمش.
گفت: بهتر ، حالا باهم می بینیمش.
این جمله رو طوری ادا کرد که آتیش شهوت رو تو وجود من روشن کرد.
فیلم شروع شد. من شنیده بودم که این فیلم صحنه های عشقبازی داره، ولی فکر میکردم در حد لب و لوچه باشه ولی وقتی که اولین صحنه نیمه سوپر فیلم شروع شد و دوتا هنر پیشه لخت مادرزاد تو بغل هم وول میزدن من یه نگاه به المیرا کردم و دیدم المیرا با چهره ای برافروخته زل زده به من داره منو نگاه میکنه. یه دفعه یاد حرف اشکان افتادم که می گفت: اگه میخوای دختری که دوستش داری باهات بمونه سعی کن از هر نظر ارزاش کنی. به خودم گفتم: این بهترین فرصته. آروم دستم رو بردم به طرف دست المیرا که روی پشتی کاناپه تکیه داده بود. با اولین تماس دستامون انگار که منتظر باشه دستم رو محکم تو دستش گرفت و من رو به طرف خودش کشید. منم از خدا خواسته افتادم تو بغلش. دستام رو دور کمرش حلقه کردم و تو چشاش زل زدم. شهوت از چشمای زیباش میبارید.
بهم گفت: خیلی دوستت دارم و نذاشت من جواب بدم و لباش رو محکم روی لبای من گذاشت. منم که دیگه دیوونه شده بودم شروع کردم به لب گرفتن به همون روشی که تو فیلمای سکسی دیده بودم. با تمام شهوتی که داشتم جرأت نمیکردم بدن المیرا رو اون جوری که میخوام لمس کنم. می ترسیدم ناراحت بشه. ولی بعد از چند دقیقه لب گرفتن المیرا صورتش رو کشید عقب و من رو از خودش دور کرد. اول فکر کردم ناراحت شده و قلبم افتاد تو شرتم ولی بعد از چند لحظه خودش رو انداخت روی کاناپه و گفت: فکر کن من شارون هستم و تو اون پلیسه. چکار میکنی؟
من که دیوونه شده بودم بدون فکر کردن دستام رو بردم به طرف تاپش و اون رو به سرعت از تنش درآوردم. سینه های ظریفش که شبیه لیمو شیرین بود و سوتین هم نداشت با لرزش هوس انگیزی افتاد بیرون. یه نگاه به المیرا کردم و وقتی رضایت آمیخته با شهوت رو توی چشماش دیدم دیگه صبر نکردم و رفتم سراغ سینه های ناش و شروع کردم به بازی کردن و لیسیدن . صدا نفسای عمیق و شهوت آلود المیرا بیشتر من رو شهوتی میکرد. تو همون حال المیرا دست من رو گرفت و برد پایین و آروم گذاشت روی کسش. من که تا اون موقع دستم به کس نرسیده بود و حسابی داغ کرده بودم بلند شدم و شوارک و شورت المیرا رو با هم از پا در آوردم. اولش خجالت کشید و پاهاش رو جمع کرد ولی وقتی من دوباره رفتم سراغ سینه هاش و شروع کردم به خوردن و با دستم شروع کردم مالیدن کسش آروم آروم پاش رو باز کرد و اجازه داد که دستم کاملا روی شیار کس ظریف و خوش فرمش قرار بگیره. منم شروع کردم به مالیدن کسش که حالا دیگه خیس شده بودو ناخودآگاه انگشتم رفت به طرف سوراخ کسش و یه فشار کوچیک بهش آوردم که سریع پاهاش رو جمع کرد و با صدای گرفته ای گفت: مواظب باش، من دخترم ها.
خندیدم گفتم: ببخشید،دست خودم نبود، از این به بعد مواظبم. دوباره پاهاش رو باز کرد و منم دوباره شروع کردم. توی فیلما دیده بودم که مردا چه جوری کس زنا رو میخورند . آروم آروم همون طور که شکم صاف و لطیفش رو میلیسیدم و میبوسیدم رفتم به طرف کسش. وقتی به کسش رسیدم اول مردد بودم که کسش رو بخورم یا نه، ولی وقتی بوی عطری که به کسش زده بود به مشامم رسید و چشمم بهش افتاد دیگه طاقت نیاوردم و افتادم به جون کسش. حالا دیگه صدای نفس نفس زدنش به ناله ها و جیغهای کوتاه تبدیل شده بود. با دوتا دستش سرم رو روی کسش فشار میداد و منم با لذت کسش رو میخوردم. بعد از حدود ده دقیقه رونای نرم و سفیدش رو محکم به دوطرف صورتم چسبوند و شروع کرد به لرزیدن و ناله کردن. مدتی به همون حال موند و بعد شل و ول افتاد روی کاناپه. من اول ترسیدم. چون تا اون موقع ارزاء شدن دختر رو ندیده بودم. ولی بعد از چند دقیقه چشماش رو باز کزد و من رو نگاه کردو خندید. من که تا اون موقع تو حال خودم نبودم متوجه شدم کیرم داره شلوارم رو پاره میکنه. المیرا که شلوار برآمده من رو دیده بود بلند شد بدون اینکه چیزی بگه شروع کرد به لخت کردن من. بعد من رو هل داد روی کاناپه و بدون مقدمه رفت سراغ کیرم که مثل چماق شده بود. احساس میکردم داره میترکه. اول با دست کمی کیرم رو مالید. مثل اینکه المیرا هم دودل بود که کیر من رو بخوره یا نه. بالاخره شروع کرد به بوسیدن و لیس زدن کیرم . بعد آروم آروم کیرم رو کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن. طبیعی بود که زیاد وارد نبود ولی من اونقدر حشری بودم که بعد از دو سه دقیقه احساس کردم کمرم داغ شده و بعد یه درد لذت بخش زیر شکمم احساس کردم گفتم: دارم میام. المیرا سریع کیرم رو از تو دهنش در آورد ولی دیگه دیر شده بود. آبم با شتاب زیاد پاشید بیرون و ریخت روی صورت المیرا. المیرا بعد از اولین شلیک من خودش رو کنار کشید و شلیک دوم اونقدر بلند بود که آبم ریخت روی میز جلوی کاناپه. من سریع یه دستمال از روی میز برداشتم و گذاشتم سر کیرم و بقیه آبم رو ریختم توی اون. المیرا تو همین فاصله رفته بود توی دستشویی تا صورتش رو بشوره. من دیگه رمقی نداشتم همونطوری افتادم روی کاپانه و چشمام رو بستم. المیرا از دستشویی اومد بیرون و من به زحمت از جام بلند شدم و لباسام رو برداشتم و رفتم توی دستشویی. همونجا لباسام رو پوشیدم اومدم بیرون. دیدم المیرا هم لباساش رو پوشیده و داره روی میز و فرش رو پاک میکنه. بهش گفتم: ببخشید، دست خودم نبود. گفت: اشکالی نداره، ولی این بار زودتر بگو. بعد هر دو زدیم زیر خنده.
و این اولین تجربه سکسی من بود. که هیچ وقت فراموشش نمیکنم. امیدوارم از خوندنش لذت برده باشید و برای اینکه من حس و حال پیدا کنم تا ادامه زندگینامه سکسی خودم رو براتون بنویسم
     
#3 | Posted: 3 Oct 2010 07:29
قسمت دوم: ضدحال

بعد از اون روز من یه احساس عجیبی داشتم. هم احساس رضایت داشتم که تونسته بودم با یه دختر زیبا سکس داشته باشم و هم یه جور احساس گناه داشتم. پیش خودم فکر میکردم نباید به دختری که دوستش داشتم دست درازی میکردم. یه جورایی حیفم میومد که دختری به اون زیبایی رو که احساس میکردم عاشقشم وسیله هوس بازی خودم بکنم (به قول اصفهانی ها: آکِس حیفِس) ولی از طرفی هم چنان سینه های المیرا زیر دندونم مزه کرده بود که مطمئن بودم اگر بازم فرصتی پیش بیاد با کله میرم سروقتش.
از اون روز به بعد دیگه من فقط دنبال فرصتی بودم که بتونم با المیرا تنها باشم. تو راه پله ها، گوشه و کنار پارکینگ، تو ماشین پدرم و هر جایی که میتونستم حداقل طعم لبای ظریف و خوش حالت المیرا رو بچشم و بدنش رو از روی لباس هم که شده لمس کنم.
یواش یواش پسرا و دخترای دیگه مجتمع هم متوجه شده بودند که رابطه من با المیرا دیگه اون رابطه بچگانه گذشته نیست و گه گداری تیکه هایی به من و المیرا می پروندند. من و المیرا هم فارغ از هر گونه دلواپسی به علاقه و رابطه ای که بینمون به وجود اومده بود مشغول بودیم.
المیرا یه خواهر و یه برادر کوچکتر از خودش داشت و یه برادر هم داشت که دو سال از من بزرگتر بود به اسم آرش.(که ای کاش این یه برادر رو نداشت).
شهریورماه رسیده بود. پدر و مادرم داشتند آماده میشدند تا با برادر و خواهر کوچکترم برای دیدن مادربزرگم به مدت یک هفته برند به شهر زادگاه پدرم. من از بچگی اون شهر رو دوست نداشتم و یه روز که توش میموندم حوصلم سر میرفت. پدر و مادرم هم این رو میدونستند. وقتی که من گفتم نمیام زیاد تعجب نکردند. بعد از کلی بگومگو و کش مکش بین من و مادرم بالاخره رضایت دادند که من تهران بمونم به شرطی که برای ناهار و شب برم خونه مادربزرگم.
من خیلی خوشحال بودم و برای خودم و المیرا نقشه های زیادی کشیده بودم. روز شنبه بود که پدر و مادرم صبح زود حرکت کردند. منم که از خوشحالی داشتم بال در میاوردم تا ساعت ده صبح ثانیه شماری کردم تا برم و المیرا رو گیر بیارم و خبر رفتن پدر و مادرم رو بهش بدم. بالاخره المیرا رو توی راه پله ها گیر آوردم و بعد از رد و بدل کردن دو سه تا ماچ جریان رو بهش گفتم.
المیرا گفت: حیف شد.
گفتم: چرا؟
گفت: آخه ما هم فردا قراره بریم شمال.
اینو که گفت انگار یه پارچ آب یخ روی سر من ریختند. گفتم : تا کی
گفت: نمیدونم، شاید تا آخر هفته.
خیلی حالم گرفته شده بود. گفتم: نمیشه تو نری؟
گفت: اصلا حرفش رو نزن. پدرم اجازه نمیده من تنها اینجا بمونم.
گفتم: خوب پس امروز بیا خونمون.
گفت: نمی تونم. قراره با مادرم برم خرید از اون طرف هم باید بریم خونه خالم.
حسابی دمق شده بودم. پیش خودم فکر میکردم شاید المیرا دیگه دوست نداره با من سکس داشته باشه. ولی آخه چرا؟
گفتم: نکنه دوست نداره بیای پیشم.
اخماش رو کرد تو هم و گفت: این چه حرفیه، من از خدامه که بتونیم با هم تنها باشیم .
احساس کردم از حرفم ناراحت شده. گفتم: ببخشید. ولی خیلی حالم گرفته شد.
گفت: منم همینطور ولی کاریش نمیشه کرد.
بعد از ده دقیقه حرف زدن از بالا صدای پا اومد. من و المیرا برای اینکه کسی ما رو باهم نبینه سریع خداحافظی کردیم و من از پله ها سرازیر شدم و الیرا به سمت بالا حرکت کرد.
وقتی به محوته بازی رسیدم چندتا از پسرای هم سن و سال من جمع شده بودند و مشغول حرف زدن بودند. من اونقدر حالم گرفته بود که بی خیال رفتم و روی یکی ازنیمکتهای محوته نشستم. یکی از پسرا به نام افشین که از من بزرگتر بود ولی با هم خیلی صمیمی بودیم از بقیه جدا شد اومد سمت من. کنارم نشست و گفت: چیه پسر؟ خیلی گرفته ای.
گفتم: چیزی نیست.
گفت: بابا اینا رفتند.
گفتم: آره. صبح زود رفتند.
گفت: نکنه دلت برای مامانت تنگ شده بچه ننه؟
گفتم: تو هم وقت گیر آوردیا.
گفت: بی خیال بابا. یه فیلم گرفتم، توپ. پاشو بریم خونتون با هم نگاه کنیم.
گفتم: نه بابا. حسش نیست.
گفت: از دست میدیا. سوپره ها.
من که خیلی وقت بود فیلم سکسی ندیده بودم و آمپرم هم خیلی بالا رفته بود(از نظر شهوتی البته) اوضاعم هم مگسی بود قبول کردم و با افشین به طرف خونه راه افتادیم.
وارد خونه شدیم و فیلم رو گذاشتم تو دستگاه. فیلم راسپوتین بود. خیلی فیلم باحالی بود. یه فیلم سوپر داستانی که از روی زندگینامه راسپوتین که یه کشیش روس بود ساخته بودند. صحنه های فیلم رو که میدیدم مدام به یاد اندام خوش تراش المیرا میافتادم و ضدحالی که خورده بودم.
اون روز بدبیاری من گذشت. شب رفتم خونه مادربزرگم و شام رو خورده نخورده رفتم تو رختخواب. شب مدام خواب المیرا رو میدیدم و خودم و اون رو تو صحنه های فیلم راسپوتین میدیدم. یه دفعه احساس کردم کیرم داره منفجر میشه. از خواب پریدم و فهمیدم که خوابایی که دیدم کار داده دستم و الانه که آتشفشان کیرم فوران کنه. سرش رو محکم گرفتم و دویدم تو دستشویی. خوشبختانه به موقع بیدار شده بودم و تونستم خودم رو برسونم به توالت.
فردای اون روز بعد از خوردن صبحانه علیرغم مخالفت مادر بزرگم رفتم خونه خودمون. ساعت ده و نیم بود که رسیدم به مجتمع. توی محوته افشین و یکی دوتا از پسرای دیگه رو دیدم. افشین رو کشیدم کنار و گفتم: خدا لعنت کنه. دیشب نزدیک بود خونه مادر بزرگم تو خواب اوضاعم خراب بشه. اگه زود نجنبیده بودم آبروم میرفت.
افشین خندید و گفت: به من چه تو بی جنبه ای؟
همینطور که داشتم با افشین صحبت میکردم یه دفعه متوجه شدم که المیرا از در ورودی محوته اومد داخل و یه نگاهی به من کرد و با سر اشاره کرد که یعنی بیا تو راه پله ها. منم بعد از چند دقیقه برای اینکه تابلو نشه به افشین گفتم: من یه سر میرم خونه و برمیگردم. خودم رو تیز رسوندم به راه پله و دیدم المیرا منتظرمه. با دیدنش خیلی خوشحال شدم. گفتم: مگه نرفتید شمال؟
جواب داد: نه بابا، نمیریم.
گفتم: چرا؟
گفت: مادربزرگم دیشب حالش بد شد بابام بردش بیمارستان الانم بستریه.
من نمیدونستم خوشحال بشم یا به خاطر مریضی مادربزرگ المیرا ابراز ناراحتی کنم، گفتم: حالا حال مادربزرگت چطوره؟
گفت: والا، بهتره ولی دکترش گفته باید دو سه روز بستری باشه.
گفتم: یعنی نمیرید شمال؟
گفت: فعلا که نه.
من که تو کونم عروسی بود گفتم: خوب پس میتونی بیای خونه ما.
گفت: فکر نکنم.
من اخمام رو کشیدم تو هم گفتم: دیگه برای چی؟
گفت: چون مامانم باید بمونه بیمارستان، قرار شده ما بریم خونه خالم تا تنها نباشیم.
تو دلم گفتم: بخشکی شانس. اگه یه میله از آسمون بیافته که یه سرش داغ باشه و یه سرش سرد، سر سردش میره تو کون من که سر دیگش رو کسی نتونه بگیره و بکشه بیرون.
گفتم: ای بابا، چه شانسی داریم ما. نمیشه شما خونه خودتون بمونید؟
گفت: حالا بذار ببینم چکار میتونم بکنم. من دیگه باید برم خونه . الانه که سرو کله خالم پیدا بشه تا مارو ببره خونشون.
از هم جدا شدیم و من برگشتم تو محوته. خیلی عصبی شده بودم و به شانس خودم مدام فحش میدادم. داشتم دیوونه میشدم. حالا که شرایط خونه ما از هر نظر مناسب بود چه ضد حالایی از راه میرسید.
افشین تا من رو دید گفت: دوباره که تولبی ، چت شد؟
گفتم: هیچی. من میرم خونه. خوابم میاد.
گفت: ساعت یازده صبح کی خوابش میاد؟
گفتم: من، چون دیشب نتونستم درست بخوابم. ولی دروغ میگفتم، فقط میخواستم تنها باشم. حالم بدجوری گرفته بود.
از افشین جدا شدم و رفتم خونه. دو ساعتی گذشت. روی کاناپه دراز کشیده بودم و یکی از آلبوم های فرامز اصلانی رو گذاشته بودم داشتم گوش میکردم که تلفن زنگ زد. با خودم گفتم: حتما مادربزرگمه، میخواد بگه، چرا ناهار نیومدی ؟
با بی میلی گوشی رو برداشتم و گفتم: الو، بفرمایید.
صدای ناز و دلنواز المیرا از اون طرف خط گفت: سلام؛ غروب مهمون نمی خوای؟
من که انگار بهم شوک وارد کردند برای چند لحظه سرجام خشکم زد. نمیدونستم چی بگم. بالاخره گفتم: چطور مگه؟
گفت: من بعد از ظهر میام خونه که آماده شم و لباسام رو بردارم تا پدر دوستم بیاد من رو ببره خونشون. تولد دوستمه.
گفتم: خوب، نمیتونی که بیای خونه ما.
گفت: نه ولی تو میتونی بیای خونه ما.
با تعجب گفتم: خونه شما؟!!! مگه تنها داری میای؟
گفت: آره.
گفتم: خوب مگه نمیخوای آماده بشی و بری تولد؟
گفت: چرا ولی یکی دو ساعتی وقت دارم که بتونم به تو اختصاص بدم.
گفتم: نظر لطفتونه. باز جای شکرش باقیه که شما به این بنده حقیر رخصت دیدار دادید.
خندید و گفت: مصخره، ساعت پنج منتظرتم. من دیگه باید برم نمیتونم دیگه صحبت کنم. خداحافظ.
گفتم: خداحافظ.
خیلی خوشحال شده بودم. بلند شدم و رفتم حموم و بعد همه جام رو ادکلن زدم به خصوص کیر و خایم رو.
ساعت چهار و نیم بود لباس پوشیده رفتم تو محوطه. حدود ساعت پنج و پنج دقیقه بود که در ورودی مجتمع باز شد یک عدد المیرا وارد مجتمع شد. من از روی نیمکت نیمخیز شدم که برم دنبال المیرا که دیدم یک فروند آرش (برادر بزرگ المیرا) هم وارد مجتمع شد. المیرا یه نگاه زیر چشمی به من انداخت و سرش رو تکون داد. من که داشت خون خونم رو میخورد و شانس و اقبال خودم رو به باد فحش و بد و بیراه گرفته بودم سرجام نشستم و برای اینکه آرش شک نکنه خودم رو زدم به اون راه. المیرا و آرش رفتند داخل آسانسور و رفتند بالا. من عصبانی شده بودم طوری با مشت کوبیدم روی نیمکت که صداش توی محوطه مجتمع پیچید. راستش دست خودم هم خیلی درد گرفت. بعد از ده دقیقه دیدم آرش از آسانسور اومد بیرون رفت به سمت چندتا از هم سن و سالای خودش که دورتر از من مشغول بازی بسکتبال بودند. من سریع بلند شدم و رفتم خونه و تلفن زدم به المیرا. المیرا گوشی رو برداشت و با صدای نازش گفت: بله.
گفتم: سلام، تو که گفتی تنها میای؟
گفت: سلام، چکار کنم. از دست این مادرم. هر کاری کردم نذاشت تنها بیام.
من عصبی بودم کنترل خودم رو از دست دادم و با کمی خشونت گفتم: ببین از دیروز تا حالا چند بار به من ضدحال زدی.
المیرا گفت: تقصیر من چیه؟ حالا چرا عصبانی میشی؟
گفتم: آخه همه برنامه های من رو بهم ریختی. کلی دلم رو صابون زده بودم.
المیرا با لحن جدی گفت: تو برای خودت برنامه ریزی کرده بودی. مگه من گفته بودم برنامه ریزی کنی؟ و تق، گوشی رو گذاشت.
من تازه متوجه شدم که بد جوری با المیرا صحبت کردم، دوباره شماره خونه المیرا رو گرفتم. بعد از سه تا زنگ آرش گوشی برداشت. منم سریع گوشی رو قطع کردم و از عصبانیت گوشی بی سیم و پرت کردم. گوشی خورد به گلدون روی میز و گلدون هزار تیکه شد. حالا دیگه با صدای بلند به خودم و بخت و اقبالم بد و بیراه می گفتم.
بعد از یه نیم ساعت تلفن زنگ زد. گوشی رو برداشتم گفتم: بفرمایید. اما هیچ صدایی نمیومد. دوباره گفتم : بفرمایید. تماس قطع شد. حدس زدم المیرا باشه. شمارش رو گرفتم. اینبار خود المیرا برداشت گفت: بفرمایید.
گفتم: ببخشید دست خودم نبود. اما هیچ جوابی نشنیدم. گفتم: بی خیال شو دیگه. من منظوری نداشتم. از بس دوست دارم با تو باشم بعد این همه ضد حال کنترلم رو از دست دادم. ببخشید اگه تند رفتم.
آروم گفت: اشکال نداره. فقط دیگه با من اینطوری حرف نزن. من خیلی دوستت دارم نمیتونم تحمل کنم تو با من بد حرف بزنی.
بی اراده اشک تو چشمام حلقه زد. گفتم: قول میدم. من رو ببخش.
گفت: بگذریم. فردا ساعت یازده قبل از ظهر منتظر من باش.
از صداش فهمیدم که گریه کرده ولی به روش نیاوردم. گفتم: از همین الان تا فردا ساعت یازده لحظه شماری میکنم.
گفت: آرش اومد بالا. من دیگه نمیتونم حرف بزنم خداحافظ. گوشی رو گذاشت.
من یه کمی آروم شدم و رو مبل نشستم. بعد از اون همه بد بیاری باور نداشتم که بتونم فردا المیرا رو توی خونمون ببینم ولی اینبار بخت با من یار بود. بعد از کلی انتظار وقتی زنگ در خونه ساعت یازده و ده دقیقه به صدا در اومد و بعد از بازشدن در المیرای زیبای من وارد خونه شد، باورم شد.
المیرا یه شلوار لی پوشیده بود با یه تاپ آبی آسمانی. وقتی که داخل شد و مانتوش رو درآورد. من دیگه طاقت نیاوردم و بغلش کردم شروع کردم به بوسیدن و خوردن گردن و صورت و لبهاش. بعد از چند دقیقه المیرا گفت: فقط من نیم ساعت دیگه باید برم خونه. الانم به بهونه گرفتن نوار از ماریان ( یه دختر ارمنی خوش قد و بالا که دوست صمیمی المیرا بود) اومدم بیرون.
گفتم: باشه عزیزم. پس بیا بریم تو اطاق من.
دستش رو گرفتم و بردمش توی اطاقم. همونطور که ازش لب میگرفتم خوابوندمش روی تختم و شروع کردم به خوردن لباش و لمس بدن نازش. احساس میکردم از داخل آتیش گرفتم. گوشام اونقدر داغ شده بود که فکر میکردم الانه که آتیش بگیره. نفسم داغ داغ بود. انگار تب کرده بود. آروم شروع کردم به درآوردن لباس های المیرا. المیرا هم هم زمان شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهن من.بعد دو سه دقیقه هر دوتامون لخت بودیم و پوست تن من چسبیده بود به پوست نرم و لطیف المیرا. من شروع به خوردن و لیسیدن گردن و گوشهای المیرا کردم و آروم آروم اومدم پایین تا رسیدم به سینه های ناز و تر و تازه المیرا. از شدت شهوت نوک سینه هاش مثل سنگ شده بود. خوردن سینه های المیرا چه لذتی داشت.(هنوز بعد از 15 سال مزش زیر زبونمه). آروم رفتم به سمت پایین دور نافش یه چرخ با زبونم زدم و رفتم به طرف کس نازش که چوچول صورتی رنگ خوش رنگش از لای لبه های صاف و خوش فرمش خود نمایی میکرد. وای که چه لحظاتی بود بعد از اون همه ضدحال. یه راست رفتم سراغ کسش و آروم زبونم رو زدم به چوچولش. المیرا یه نفس عمیق کشید و دستاش رفت توی موهای من و سرم رو به طرف کسش کشید. منم شروع کردم به خوردن. تو همون حالت خوردن چرخیدم و به صورت 69 روی المیرا قرار گرفتم و بعد یه چرخش کردم تا المیرا بالا قرار بگیره.(این روش رواز توی فیلم یاد گرفته بودم). المیرا هم که منظور من رو فهمیده بود شروع کرد به خوردن کیر من که مثل سنگ سفت شده بود و تمام رگهاش زده بود بیرون. دیدن اون کس و کون زیبا و خوش فرم روبروی صورتم من رو بیش از پیش حشری کرده بود. با ولع بیشتری افتادم به جون کس المیرا. بعد از چند دقیقه به المیرا گفتم: بلندشو و قنبل کن.
المیرا یه نگاه به من کرد و گفت: مواظب که هستی؟
گفتم: آره بابا، نگران نباش.
المیرا قنبل کرد و من از دیدن کون سفید و قنبل شده المیرا هوش از سرم رفت. اول رونای المیرا رو که در اثر خوردن من و آب کس خودش خیس و لیز شده بود به هم چسبوندم و کیرم رو گذاشتم لای رونای المیرا و شروع کردم به عقب و جلو کردن. بعد از یکی دو دقیقه کیرم رو درآوردم آروم گذاشتم دم کسش و یه فشار کوچیک دادم. المیرا خودش رو کشید جلو و برگشت و نگاهم کرد. گفتم: ببخشید. حواسم هست ، نگران نباش.بعد بهش گفتم: میتونم از عقب بکنم.
المیرا گفت: آخه میترسم. میگن خیلی درد داره.
گفتم: نه ، نترس .آروم میکنم کرم هم میزنم که درد نگیره.
با بی میلی قبول کردو دوباره قنبل کرد. من سریع رفتم و کرم آوردم و یه خورده مالیدم به سر کیرم و یه خورده هم مالیدم به سوراخ کون المیرا و با انگشت شصتم آروم سوراخش رو مالیدم و چندباری هم فشار دادم تا کمی باز شه. از اونجایی که اولین بارم بود که میخواستم رسما یه دختر رو از کون بکنم زیاد تجربه نداشتم و کمی هم میترسیدم. ولی اونقدر حشری شده بودم که ترس و نگرانی نمیتونست جلوی من رو بگیره. خلاصه. آروم سر کیرم رو که حالا حسابی چرب و سیخ شده بود گذاشتم دم سوراخ المیرا و آروم فشار دادم. به مجرد این که داغی داخل سوراخ کون المیرا رو سر کیرم حس کردم المیرا یه جیغ بنفش کشید و از زیر کیر من در رفت.
گفت: دیدی گفتم درد داره.
گفتم اولش یه کم درد داره اگه تحمل کنی بعدش دیگه درد نداره.
گفت: نه من میترسم.
گفتم: تورو خدا حالا که تونستیم باهم باشیم ضدحال نزن.
این رو که گفتم، الیرا دوباره قنبل کرد و گفت: فقط آروم.
من دوباره کیرم رو چرب کردم و سرش رو گذاشتم دم سوراخ کون المیرا و آروم فشار دادم. المیرا اوف واوف میکرد و رو تختی رو چنگ میزد. حالا دیگه برای این که صداش بیرون نره صورتش رو گذاشته بود روی تخت و جیغ میزد. گاهی هم به حالت گریه می افتاد. ولی من که شهوت همه چیز رو به غیر از ارزاء شدن از یادم برده بود همچنان فشار میدادم تا این که بالاخره سوراخ کون المیرا باز شد و کیر من تا ته رفت توی کون ناز و سفید المیرا.چه گرما و حرارتی داشت. احساس میکردم کیرم رو کردم توی فر. آروم شروع کردم به تلنبه زدن. المیرا هم با هر تلنبه یه ناله میکرد. من همینطور که تلنبه میزدم از زیر دستم رو برم به سمت کس المیرا و شروع کردم به بازی کردن با چوچولش. حالا ناله های از سر درد المیرا تبدیل شده بود به ناله های کوتاه شهوتی. بعد از پنج شش دقیقه احساس کردم سوراخ کون المیرا تنگتر شدو صدای ناله های المیرا عوض شد و یه لرزش خفیف تو بدنش افتاد. حدس زدم که المیرا ارزاء شده ولی با این حال برای این که مطمئن بشم حالش خوبه پرسیدم: ارزاء شدی؟
جواب داد: آره
گفتم: حالت خوبه؟
گفت: آره فقط زود باش.
من تلنبه هام رو سریع تر کردم و ادامه دادم تا اینکه احساس کردم دارم به آخر خط میرسم. ناخودآگاه کیرم رو تا ته فشار دادم توی کون المیرا و المیرا که انتظار این فشار رو نداشت از درد جیغ کشیدو زانوهاش سر خورد و با هم افتادیم روی تخت و تو همون حالت هم کیر من شروع به فوران کرد و تمام آبش رو توی کون المیرا خالی کرد.
بعد از دو سه دقیقه که من تو همون حالت روی المیرا بی حال افتاده بودم و کیرم که هنوز شق و رق بود توی کون المیرا بود، المیرا گفت: بلند شو بابا خفه شدم زیرت.
من آروم کیرم رو از تو کون المیرا کشیدم بیرون و از صحنه ای که دیدم شکه شدم. کیر من و سوراخ کون المیرا هر دو خونی بود. من سریع یه دستمال گذاشتم لای کون المیرا و خودم هم که از ترس رنگ و روم پریده بود رفتم توی توالت و کیرم رو شستم. وقتی اومدم بیرون دیدم المیرا هم رنگ و روش پریده و با ترس داره به من نگاه میکنه.
گفت: مگه تو از عقب نکردی؟
گفتم چرا. چطور مگه؟
گفت : پس این خون چیه؟ نکنه پردم پاره شده؟ این رو گفت و اشک توی چشماش حلقه زد .
من که با دیدن این صحنه خیلی دلم برای المیرا سوخته بود رفتم و بغلش کردم و گفتم: نه عزیزم نترس. چون تا حالا از عقب نداده بودی و منم بی تجربه بودم سوراخ کوکونیت یخورده زخم شده.
گفت: تو مطمئنی؟
گفتم: آره جیگر. من خودم چون دیدم دستمال گذاشتم روش.
یه نگاه به من کردو هردو زدیدم زیر خنده.
بدرود.
     
#4 | Posted: 4 Oct 2010 03:01
قسمت سوم: ولی افتاد مشکلها


چهارشنبه بود. فردا قرار بود مادر و پدرم از مسافرت برگردند. بعد از اون جریان روز دوشنبه چون المیرا به خونه خالش رفته بود دیگه ازش خبر نداشتم و داشتم از دل تنگی دیوونه میشدم.ساعت 10 صبح بود که از خونه مادربزرگم رسیدم خونه. با بی حوصلگی رفتم تو اطاقم و دراز کشیدم روی تختم و زل زدم به سقف. تو دلم میگفتم اگه المیرا اینجا بود چه لحظات خوشی رو با هم داشتیم. تو خیالات خودم غرق بودم که با صدای زنگ تلفن از رویاهام جدا شدم و بلند شدم و رفتم گوشی رو برداشتم.
- بله بفرمایید.
- سلام، کجایی بابا این همه زنگ زدم
با شنیدن صدای دلنشین المیرا گل از گلم شکفت و گفتم: کجایی تو. من که مردم اینقدر خونتون زنگ زدم و تو مجتمع منتظر شدم تا تو رو ببینم.
- من الان شمالم. با دختر خالم اومدم بیرون و از مخابرات برات زنگ میزنم.
- بالاخره رفتید شمال؟ کی میاید؟
- احتمالا دوشنبه سه شنبه هفته دیگه.
- بی معرفت ، نگفتی من با این دل تنگم چکار کنم؟
- بکشش گشاد میشه.
- با مزه شدی. آب دریا زیادی شور بوده بانمک شدی.
- چکنیم دیگه. ولی جدی ، منم خیلی دلم تنگت شده. منی که همیشه از اومدن به شمال لذت میبردم الان دوست دارم هر چه زودتر برگردیم تا تو رو ببینم.
- آره خوب، اینم نگی میگند لال از دنیا رفت.
- بدجنس، اصلا دوست ندارم.
- شوخی کردم بابا. فقط یه کاری بکن زود برگردید.
- چکار کنم؟ مگه دست من؟
- اگه بخوای آره، مثلا خودت رو بزن به مریضی.
- دیوونه. من دیگه باید برم دخترخالم من رو دیوونه کرده. کاری نداری؟
- چرا، سوغاتی یادت نره.
- چی میخوای برات بیارم؟
- یه فرشته به اسم المیرا.
- بی مزه. کاری نداری؟
- نه، خوش بگذره.
- بابای
- بدرود، عزیزم. خیلی دوست دارم.
با اینکه میدونستم تا یه هفته دیگه المیرا رو نمیبینم ولی با همین چند دقیقه صحبت انرزی خاصی گرفته بودم. خوشحال بودم. چون میدیدم که اینقدر برای المیرا ارزش دارم که در عین حالیکه تو شمال داره خوش میگذرونه بازم به یاد من هست و با هزار زحمت وقت میذاره تا با من تماس بگیره.
بلند شدم و از خونه زدم بیرون. دم در آسانسور منتظر ایستاده بودم که در آسانسور باز شد و دیدم ماریان (همون دختر جیگر ارمنی که دوست المیرا بود) توی آسانسوره.
گفتم: ببخشید. داشتی میرفتی بالا؟
- اشکالی نداره بیا تو.
منم از خدا خواسته چپیدم تو. در آسانسور که بسته شد. ماریان بدون مقدمه پرسید: از المیرا چه خبر؟
من که جا خورده بودم حواسم رو جمع کردم و گقتم: از من میپرسی؟ من چرا باید از المیرا خبر داشته باشم؟
- برو بدجنس، المیرا همه چیز رو در مورد خودتون برام تعریف کرده. حتی شیطنتهاتون رو.
من که جا خورده بودم گفتم: منظورت رو نمیفهمم.
- خودت رو به کوچه علی چپ نزن بابا. گفتم که المیرا همه چیز رو از سیر تا پیاز بهم گفته. شیطون، بهت نمیاد اینقدر آب زیر کاه و زبل باشی.
من که ستاد رو لو رفته دیدم با قاطعیت گفتم: حالا کجاش رو دیدی؟ فلفل نبین چه ریزه، بشکن و بالا بنداز، بگیر بریز تو آب گوشت، وانگهی دریا شود.
خندید و گفت: خوبه، سرو زبونت هم خوب تند و تیزه، فلفل.
در آسانسور باز شد و ماریان درحالی که خارج میشد گفت: المیرا بهم زنگ زده بود تا بهت بگم رفتن شمال.
- ممنون، همین چند دقیقه پیش باهم تلفنی صحبت کردیم
- خوب پس بالاخره موفق شد پیدات کنه. خیلی دنبالت میگشت.
- به هر حال ممنون که پیغامش رو رسوندی.
- خواهش میکنم. من رو هم دوست خودت بدون. خداحافظ.
- بدرود.
جمله آخرش رو با یه لحنی ادا کرد که برام خیلی خوشایند اومد و احساس کردم که از این نوع حرف زدن منظوری داره. ولی بیخیال شدم و فراموشش کردم.
یه هفته به اندازه یک سال طول کشید، ولی بالاخره تموم شد و المیرا از شمال برگشت و در اولین دیدارمون چشمم که بهش افتاد بی اختیار بغلش کردم و صورتش رو غرق بوسه کردم. چهرش در اثر آفتاب لب دریا برنزه شده بود و با اون چشمای عسلی و خمارش چنان همخوانی داشت که به مراتب زیباتر از پیش به نظر میرسید.
یه بسته به من داد و گفت: بیا اینم سوغاتی.
- من خودت رومیخوام.
- جدی، آتیشت خیلی تنده، بذار جای قبلی خوب بشه بعد.
- مگه هنوز زخمه؟
- نه، ولی تا دو روز نمیتونستم درست برم دستشویی. درد میکرد.
- منو ببخش. نمیخواستم اذیتت کنم.
- دیوونه، اذیت چیه؟ من خودم هم لذت بردم. از قدیم گفتند هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
هردو زدیم زیر خنده. بعد از چند دقیقه صحبت چندتا لب رد و بدل کردیم و از هم جدا شدیم. من به سرعت خودم رو به خونه رسوندم رفتم تو اطاقم و بسته رو با اشتیاق باز کردم. یه عینک دودی زیبا، چندتا صدف خوش رنگ و یه پاکت داخل بسته بود. پاکت رو که باز کردم دیدم دوتا عکس از خودش و یک نامه داخل پاکت گذاشته. از دیدن عکسها خیلی هیجانزده شدم. یکی از عکسها رو توی آتلیه کرفته بود، با یه آرایش زیبا و لباسی که تمام زیبایی های اندام خوش تراشش رو به خوبی به نمایش میذاشت و عکس دیگه توی ویلای شمال و لب استخر گرفته شده بود. یه مایوی دوتکه پوشیده بود و یه فیگوری گرفته بود که من با دیدنش حالی به حالی شدم و پدرام کوچیکه بیدار شد. به نظر من این دوتا عکس بهترین و زیباترین سوغاتی بود که المیرا میتونست برای من بیاره.(هنوز هم اون دوتا عکس رو دارم با دیدنشون به یاد لحظات شیرینی که با المیرا داشتم میافتم.)
اون سال تابستون هم با تمام لحظات به یادماندیش تمام شد. حالا دیگه اکثر دختر پسرهای مجتمع میدونستند که من و المیرا با هم دوست هستیم.
دوران مدرسه شروع شد و من که سال آخر بودم با یکی از پسرای مجتمع به نام حامد در یه مدرسه و یه کلاس بودم و با هم خیلی صمیمی شده بودیم. حامد از بچگی ویلون میزد و خیلی هم وارد بود. در طول دوران مدرسه حامد کم کم در جریان دوستی من با المیرا قرار گرفت و حتی بعضی صبحها که من زودتر میرفتم بیرون تا المیرا رو تا دم مدرسه همراهی کنم حامد هم با من میومد.
اون سال من خودم رو برای امتحانات دیپلم و کنکور آماده میکردم.
در طول سال تحصیلی فقط دوبار تونستم با المیرا سکس داشته باشم. سال تحصیلی تموم شدو دوباره تابستون رسید و من که سرگرم کنکور بودم کمتر بیرون میرفتم. بارها المیرا به من اعتراض کرده بود که چرا مثل پارسال تابستون تمام اوقات آزادم رو به اون اختصاص نمیدم و من براش کلی دلیل میآوردم تا کمی قانع میشد. بالاخره کنکور رو دادم و راحت شدم. یک ماهی از تابستون میگذشت و من بیشتر سعی میکردم با المیرا بیرون از مجتمع دیدار کنم.
روز 12 مرداد رسید. روز نحصی که تا عمر دارم فراموش نمیکنم. ساعت حدود 10 صبح بود که رفتم توی محوطه مجتمع تا اگه بشه المیرا رو ببینم و برای آخر هفته یه قرار باهاش بذارم. همین که وارد محوطه شدم دیدم آرش برادر بزرگ المیرا تو محوطه ایستاده و تعدادی پسرای هم سن خودش هم دورش رو گرفتند. تا من رو دید به سرعت اومد طرفم و گفت: پسره هرزه توبه چه جرأتی به خواهر من گیر دادی و ولشم نمیکنی؟
من که انتظار همچین برخوردی رو نداشتم سر جام میخ کوب شدم و فقط به چهره آرش که صورتش از خشم سرخ شده بود خیره و مات نگاه میکردم.
با کف دستش ضربه ای به سینه من زد و فریاد زد چرا حرف نمیزنی؟ با توام آشغال.
من دیدم اگه سکوت کنم هم محکوم میشم و هم کتک میخورم. خودم رو جمع و جور کردم گفتم: این حرفا چیه آرش، ما همسایه هستیم و المیرا مثل خواهر من میمونه.
• بیخود، من اگه برادری مثل تو داشته باشم خودکشی میکنم.
این جمله رو گفت و دستش رفت بالا و با شدت روی صورت من نشست. من زیاد اهل دعوا نبودم ولی تو دعوا کم نمیاوردم. ارش از من بزرگتر و درشتتر بود و اگه میخواستم باهاش گلاویز بشم کتکه رو میخوردم به همین خاطره تنها کاری که کردم به محض خوردن سیلی از آرش و برگشتن به حالت اول با گلد زدم توی تخمای آرش و پاگذاشتم به فرار. فقط دیدم که آرش نعره ای کشید وافتاد زمین . منم با سرعت به طرف در خروجی مجتمع دویدم و افتادم تو کوچه و با تمام قدرت دویدم. دوتا از دوستای آرش که دنبالم بودند تا سر کوچه اومدند و بعد منصرف شدند.با تمام سرعت میدودم و تو همون حال داشتم به عواقب کاری که کردم فکر میکردم. بعد از 10 دقیقه دویدن خودم رو جلوی در خونه حمید، یکی از همکلاسی هام دیدم. زنگ رو زدم و حمید که از پنجره من رو دیده بود خیلی زود در رو باز کرد و سریع رفتم تو حیاط و در رو بستم. از زور خستگی همون جا پشت در حیاط نشستم رو زمین و رو به حمید نفس نفس زنان گفتم: یه خورده آب به من بده.
• چی شده؟ این چه وضعیه؟
• دارم خفه میشم یه خورده آب به من بده، همه چیز رو برات تعریف میکنم.
حمید دوید تو خونه و بعد از یکی دو دقیقه با شیشه آب یخ و یه لیوان اومد بیرون. یه لیوان آب برام ریخت و گرفت طرفم ولی من که تو حال خودم نبودم شیشه آب رو از دستش گرفتم و تا نصف سرکشیم و باقی آب بطری رو خالی کردم رو سر و صورتم.
یه کم حالم جا اومد حمید نشست بغل دست من که حالا روی لبه باغچه نشسته بودم و گفت: حالا میگی چه مرگته؟
بهش یه نگاه کردم و گفتم : منو فروختند.
با تعجب به من نگاه کردو پرسید: فروختند؟ مگه چکار کرده بودی؟
داستان رو براش تعریف کردم. بعد از نیم ساعت با حمید رفتیم تو اطاقش و به افشین زنگ زدم. گوشی رو که برداشت گفتم: سلام افشین، منم پدرام.
گفت: سلام و زهرمار. این چه کاری بود با آرش کردی؟ شانس آوردی ضربت کاری نبود چون اگه محکمتر و دقیق تر زده بودی الان آرش باید اسمش رو عوض میکرد میذاشت مهوش.
گفتم: اه توام وقت گیر آوردیا. حالا چه وقت شوخیه؟ اونجا چه خبر هست؟
• هیچی دوستای آرش اون رو بردند خونشون و تحویل مامانش دادند تا یخ بذاره رو تخماش که باد نکنه.
• مزه نریز. کسی سراغ من رو نگرفت؟
• نه، فقط پدر آرش اومد تو محوطه و وقتی تو رو پیدا نکرد زنگ خونتون رو زد و به مادرت گفت شب که آقاتون اومد بگید یه سر به من بزنه.
با این که من با پدرم خیلی رفیق بودم ولی تو این مورد خیلی دلواپس شدم. چون پدرم بارها بهم گفته بود که دعوا نکنم. ولی آخه من که نمیخواستم اینطوری بشه. اگه نمیزدم، میخوردم. به افشین گفتم: اگه میشه برو و به مادرم بگو من خونه حمید هستم.
با لحن مسخره ای گفت: من از دست تو چکار کنم. همیشه بار مشکلات تو روی دوش منه.
گفتم: حالا خر خوبی باش و این یه بار هم بار مشکلات من رو ببر، قول میدم کاه و یونجت رو زیاد کنم.
گفت: ای بی شرف. تو این وضعیت هم از زبون کم نمیاری.
گفتم: بس کن افشین، اصلا حال و حوصله ندارم.
گفت: باشه اینبارم به خاطر رفاقتی که ای کاش باهات نداشتم کمکت میکنم. چکار کنیم ما خراب رفیقیم دیگه. همه چیزمون رو پای رفاقت باختیم اینم روش.
گفتم: بس کن بابا. کاری نداری؟
• نه.
• پس گم شو عزیزم، میخوام یه نفسی تازه کنم.
• فعلا.
• بدرود.
گوشی رو گذاشتم و به حمید گفتم: میتونم یه تماس دیگه بگیرم.
• با کی؟
• با المیرا.
• تو دیوونه ای ها. الان چه وقت زنگ زدن به المیراست؟
• نگرانشم. میترسم این موضوع باعث بشه حسابی چوب بخوره.
• خیلی خوب بابا، زنگ بزن. ولی زیاد طولش نده.
گوشی رو برداشتم و شماره رو گرفتم. بعد از دو تا بوق المیرا گوشی رو برداشت:
• الو.
• الو المیرا! منم پدرام
تماس قطع شد. دوباره تماس گرفتم ولی اشغال میزد. چند بار تماس گرفتم ولی باز هم اشغال بود. اعصابم داشت خرد میشد. داشتم دیوونه میشدم. بیشتر از اونکه نگران خودم باشم نگران المیرا بودم. همش خدا خدا میکردم که برای المیرا دردسری پیش نیومده باشه.
بعد از نیم ساعت تلفن زنگ زد. حمید گوشی روبرداشت بعد از سلام و احوال پرسی رو به من کرد و گفت: مامانت. گوشی رو گرفتم و گفتم: الو.سلام.
• سلام. اونجا چکار میکنی؟
• همینجوری، اومدم یه سری به حمید بزنم ببینم کنکور رو چکار کرده.
• آره جون خودت، افشین همه چیز رو برام گفت. برای چی با آرش گلاویزشدی؟
• اون گیر داد. من که شروع نکردم.
• برای چی بهت گیر داد؟
• چمیدونم. همینجوری.
• همینجوری؟!!! الکی اومد و یقت رو گرفت و تو هم زدی ناکارش کردی؟ خیلی خوب، بالاخره برمیگردی خونه که. معلوم میشه چه دسته گلی آب دادی
اینو گفت و بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد. معلوم بود که خیلی از دستم ناراحته. من تا ساعت 10 شب با حمید بودم و تو خیابونا پرسه میزدیم. اینقدر ناراحت و نگران بودم که ساندویچی که برای ناهار گرفته بودیم رو نخورده انداختم دور.
ساعت 30/10 شب بود که با احتیاط وارد محوطه مجتمع شدم و دیدم هیچ کس تو محوطه نیست. رفتم به طرف آسانسورتا برم بالاکه با صدای پدرم سرجام میخکوب شدم. پدرم از توی دفتر هیئت مدیره مجتمع اومده بیرون و من رو صدا میزد.(پدرم رئیس هیئت مدیره مجتمع بود). برگشتم و پدرم رو دیدم که با دست به من اشاره میکنه تا برم توی دفتر. وارد دفتر که شدم پدرم رودیدم که پشت میز نشسته. بهم گفت: بشین.
بدون اینکه چیزی بگم روی یکی از صندلی ها نشستم و سرم رو انداختم پایین. بعد چند دقیقه سکوت پدرم گفت: خوب داستان از چه قراره؟
• کدوم داستان؟
• داستان گیر دادنت به المیرا و دعوات با آرش.
• من کی گیر دادم به المیرا؟
• ببین پدر المیرا با المیرا و آرش نیم ساعت پیش اینجا بودند. همه چیز رو برام گفتند. دوست دارم ماجرا رو از زبون خودت بشنوم.
• ماجرای دعوا رو؟
• نخیر، خودت رو نزن به خنگی. میدونم اینقدر باهوش هستی که بدونی منظورم کدوم ماجراست.
سرم پایین بود و نمیدونستم از کجا شروع کنم. پدرم دوباره گفت: اگه واقعیت رو بهم بگی سعی میکنم کمکت کنم، واگرنه خودت میدونی و آرش و المیرا و خوانوادش.
من دیدم بهتره تا ماجرا رو برای پدرم بگم شروع کردم و ماجرای دوستیم رو با المیرا برای پدرم تعریف کردم. پدرم بعد از اینکه حرفای من تموم شد چند دقیقه فکر کردو بعد گفت: ولی المیرا ماجرا روطور دیگه ای تعریف کرد.
• مثلا چطوری؟!!!
• اون میگفت که توبه اون پیشنهاد دوستی دادی و همش به پروپاچش میپیچیدی و حتی در طول دوران مدرسه اون رو تا مدرسه تعقیب میکردی و سعی میکردی که با اون دوست بشی.
• پدر خودت میدونی که من تا به حال دنبال دختر نیوفتادم و از پسرایی که دنبال دخترا موس موس میکنند بدم میاد. حالا چطور خودم ... .
• خوب، شاید زیبایی المیرا، یا هر حس دیگه تورو وادار کرده که دنبالش باشی.
• اگه حرف من رو باور داری داستان همونی بود که گفتم، ولی اگه باور نداری میتونی از حامد یا افشین بپرسی.
پدرم نیشخندی زد و گفت: اشکال تو اینه که فکر میکنی همه مثل خودت صاف و ساده هستند و توی دوستی روراستند.
• چطور مگه؟!!
• کسی که رابطه تو با المیرا رو به آرش لو داده میدونی کیه؟
• نه، حتما یکی ما رو باهم دیده.
• نخیر، کسی که تو رو فروخته همین آقا حامد، دوست صمیمی خودته که از همه جیک و پیکت خبر داشته.
من که باورم نمیشد حامد چنین کاری کرده باشه همینجور هاج وواج موندم. پدرم که تعجب من رو دید و فهمیده بود من اون زور چقدر ناراحت شدم با مهربونی گفت: خوب، حالا اشکالی نداره. من سعی میکنم این قائله رو بخوابونم به شرطی که تو از این اتفاقات درس بگیری و توی دوستیهات بیشتر دقت کنی و همیشه مسائل خصوصیت رو برای خودت محفوظ نگهداری. در ضمن آدم اگه میخواد گرگ هم باشه بهتره که گرگ بیابون باشه نه خونه. تو اگه میخوای دوست دختر داشته باشی داشته باش ولی سعی کن از دور و بریها و نزدیکان نباشه. اینجوری دردسرش کمتره.
صحبتهای پدرم من رو خیلی آروم کرد. رو کردم به پدرم که مشغول آماده شدن بود تا بریم خونه و گفتم: برای المیرا دردسری پیش نیومد.
نگاهی بهم کرد و گفت: ای کاش یه زره از احساسی که تو نسبت به المیرا داری اون هم نسبت به تو داشت. امشب چنان تو رو متهم میکرد که اگه من تورو نمیشناختم باورم میشد که تو یه پسر هرزه و لاابالی هستی که تنها کارت اینه که بیوفتی دنبال ناموس مردم و اذیتشون کنی.
با شنیدن این حرفا خیلی دلشکسته شدم. المیرایی که اون همه به من ابراز علاقه میکرد من اونقدر اونروز نگرانش بودم برای نجات خودش من رو متهم کرده بود و تمام ماجرا رو وارونه تعریف کرده بود. ایکاش اون روز کتکه رو از آرش خورده بودم ولی همچین حرکتی رواز المیرا نمیدیدم. از همه بدتر خیانت حامد بود که من اونقدر باهاش احساس دوستی میکردم که خصوصی ترین مسائلم رو باهاش در میون میذاشتم. واقعا آدم چقدر باید نامرد باشه. فقط یه چیزی که ازش سر در نمیاوردم این بود که حامد چرا این کار رو کرده بود؟!!!!!!!!!!!!
     
#5 | Posted: 4 Oct 2010 04:29
قسمت چهارم: تجربه جدید، عشق و حال جدید


یه هفته از اون جریان شوم گذشته بود و من خیلی کلافه بودم. خیلی دلم میخواست دوباره المیرا رو ببینم و باهاش صحبت کنم. فکر میکردم مجبور شده همه چیز رو وارونه تعریف کنه. هرکی نمیدونست من و المیرا خوب میدونستیم که این المیرا بود که توی دوستی پا پیش گذاشته بود. دلم میخواست بازم با المیرا باشم هر شب به یاد اون میخوابیدم و خوابش رو میدیدم و هر روز صبح به امید دیدن اون بیدار میشدم و میزدم بیرون. خیلی حالم گرفته بود. اصلا حوصله هیچکس و هیچ چیز رو نداشتم. تو اون یه هفته المیرا رو اصلا ندیده بودم، حتی توی محوطه مجتمع یا از پنجره یا ... . هر جا چشم مینداختم انگار اون رو میدیدم ولی سراب بود و خیال. حتی طاقت نداشتم تو اطاقم بمونم. احساس میکردم اطاقم هنوز بوی تن ناز المیرا رو میده. وارد اطاقم که میشدم تمام خاطراتی رو که با المیرا تو اون اطاق داشتم جلوی چشمام رژه میرفتند. یکی دو بار تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم. ولی ترسیدم براش دردسر درست کنم.
یه روز توی هال خونه نشسته بودم که زنگ در رو زدند. اصلا حوصله هیچ کس رو نداشتم. بلند شدم رفتم توی اطاقم. مادرم در رو باز کرد و بعد از چند لحظه صدا زد پدرام جان بیا دم در کارت دارند. من با بی حوصلگی رفتم دم در و با تعجب دیدم ماریان جلوی در ایستاده. گفتم: سلام.
• سلام، خوبی.
• ای،هستم.
• چند وقته حالت گرفتست.
• همینجوری. کاری داشتی؟
• آره نوار جدید شهرام رو میخواستم. اون روز دیدم تو ماشین گذاشتی گفتم اگه میشه ازت بگیرم ضبط کنم.
• واستا برات بیارم.
برگشتم تو و نوار رو براش آوردم و دادم بهش. گفت: مرسی.
• خواهش میکنم. کاری نداری؟
• چرا. اگه وقت داشته باشی.
• خوب، بگو.
• راستش من از جریان تو و المیرا باخبر شدم. خیلی ناراحت شدم.
• روزگار دیگه، معمولا چیزی رو که آدم دوست داره زود از دستش در میاره.
• من با المیرا هم صحبت کردم.
• من خیلی دوست دارم دوباره برای یه بار هم که شده با المیرا صحبت کنم. خیلی دوست دارم بدونم که چرا ...
نذاشت حرفم تموم بشه و گفت: بهتره بیخیال المیرا بشی.
• چرا؟ تو چیزی میدونی؟
• گفتم که باهاش صحبت کردم. بهش گفتم که اشتباه کرده تو رو فروخته برای اینکه خودش رو نجات بده ولی اون اصلا عوض شده. من احساس میکنم دلش یه جای دیگه مشغوله.
من با شنیدن این حرف یخ زدم. انگار یه چیزی تو وجودم فرو ریخت. میخواستم داد بزنم و بگم نه، اون المیرای منه. اونقدر مهربون و دوست داشتنیه که امکان نداره من رو به خاطر کس دیگه ای بفروشه. تو داری دروغ میگی. عرق سردی تمام بدنم رو گرفته بود. ماریان که متوجه تغییر حال من شده بود گفت: باور کن من فکر نمیکردم المیرا اینقدر هوس باز باشه که به خاطر یه پسر دیگه اینقدر راحت روی دوستی دو سه سالش با تو پا بذاره. چند وقت قبل از دعوای تو با آرش به من یه چیزایی راجع به یه پسر دیگه گفته بود ولی من فکر میکردم فقط داره حرف میزنه. حالا میفهمم که چرا اونقدر آسون رابطتون رو وارونه جلوه داد. هر کی ندونه من که میدونم المیرا به تو پیشنهاد دوستی داد . قدم اول رو برداشت. حتی من بهش گفتم که برو و با پدرام صحبت کن و چی بگو. ایکاش اینکار رو نکرده بودم
گفتم: دروغ میگی.
• دلیلی نداره بهت دروغ بگم. المیرا دوست منه. ولی با چیزی که ازش دیدم و با دیدن حال واحوال تو نتونستم تحمل کنم و تصیمی گرفتم هرطور شده موضوع رو بهت بگم.
• یعنی من مدتهاست که بازیچه المیرا بودم و اون دلش پیش یه پسر دیگه بود؟
• متأسفانه همینطوره.
از یه طرف دلم شکسته بود و میخواستم گریه کنم، از طرف دیگه اونقدر عصبانی بودم که اشکم خشک شده بود. انگار از تو آتیش گرفتم. با خودم میگفتم: آخه چرا؟ مگه من المیرا رو دوست نداشتم؟ مگه بارها خودش به من نگفته بود که اگه تورو نبینم میمیرم؟ مگه نه اینکه من از وقتی که با اون دوست شده بودم دیگه به هیچ دختری نگاه نمیکردم؟ چرا باید بامن چنین کاری بکنه؟
گفتم: میشه ترتیبی بدی تا یه بار دیگه با المیرا صحبت کنم؟
• نه، فکرشم نکن. آرش گفته فقط میخوام یه بار دیگه پدرام رو دور و بر المیرا ببینم. گردنش رو میشکنم. بهتر فراموشش کنی. من که دوستش هستم بهت میگم المیرا اگرچه زیبا و دلفریبه ولی ارزش این همه دلبستگی رو نداره.
• از این به بعد به نظر من هیچ دختری ارزش دلبستگی رو نداره. اگه عشق و عاشقی و دوستی اینه من که دیگه دور هرچی دختره خط میکشم. حیف اون همه وقت که من به یاد المیرا هدر دادم.
• اشتباه نکن. همه دخترها مثل هم نیستند.
اونقدر حالم گرفته بود که اصلا حال ایستادن رونداشتم. به ماریان گفتم: خیلی ممنون که اومدی من رو روشن کردی. من داشتم دیوونه میشدم. همش نگران المیرا بودم و فکر میکردم اون هم مثل من کلافه و غمگینه، نگو که یه جورایی هم خوشحاله که شر من از سرش کم شده.
• خواهش میکنم. راستش من چون میدیدم که تو خیلی داری خودت رو اذیت میکنی اومدم تا تو رو از واقعیت آگاه کنم شاید بتونم بهت کمکی کرده باشم. دیگه مزاحمت نمیشم. فقط دوست دارم من رو دوست خودت بدونی.
این جمله و لحن تلفظش توسط ماریان برام خیلی آشنا به نظر رسید. بعد کمی فکر کردن یادم اومد این جمله رو با همین لحن تو آسانسور زمانی که المیرا به شمال رفته بود ازش شنیدم. گفتم: خوشحال شدم. امیدوارم بتونم این لطفت رو جبران کنم.
• بیخیال، دوست دارم از فردا وقتی میبینمت همون پدرام شیطون و سرزنده رو ببینم. فعلا خداحافظ.
• بدرود.
ماریان رفت و سوار آسانسور شد و منم برگشتم توی اطاقم. ساعت 4 بعداز ظهر بود. افتادم روی تختم و چشمام رو بستم. نفهمیدم کی خوابم برد. تو خواب همش کابوس میدیدم. المیرا رو میدیدم که دستش تودست یه پسر دیگست. صورت پسره رو نمیدیدم چون سیاه و تاریک بود. المیرا به من نگاه میکرد و میخندید. میخواستم فریاد بزنم و بگم که چرا اینطور با دلم بازی کردی؟ منی که اینقدر تورو دوست داشتم این بود جواب عشقم؟
با صدای پدرم از خواب پریدم. عرق تمام بدنم رو گرفته بود. دور و برم رو نگاه کردمو دیدم پدرم کنار تختم نشسته و دستش روی پیشونی منه. گفت: تب داری که. خواب میدی؟
خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: نه، فقط حالم خوب نیست. فکر کنم سرما خوردم.
پدرم تو چشمای من خیره شدو بعد لبخندی زدو گفت: نه عزیزم، سرما نخوردی. مشکلت جای دیگست. مادرت ناخواسته صحبتهای تو با ماریان رو شنیده بود وبرام تعریف کرد. میدونم که دلت شکسته ولی دوست دارم این چیزایی رو که میگم نه به عنوان نصیحتهای پدرانه بلکه به عنوان یه گپ و راهنمایی دوستانه گوش کنی و تو زندگیت به کار ببندی. اول پا شو این لیوان آب میوه رو بخور تا خواب از سرت بپره تا بقیش.
بلند شدم و لیوان آبمیوه رو گرفتم و از اونجایی که خیلی تشنه بودم همش رو یه نفس رفتم بالا.
پدرم شروع کرد به صحبت: خیلی المیرا رودوست داری؟
سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم: تا چند ساعت پیش این طور احساس میکردم ولی حالا نمیدونم. سردر گمم. مطمئن نیستم که چجور احساسی نسبت بهش دارم. از یه طرف نمیتونم فراموشش کنم و از طرف دیگه نمیتونم به خاطر کاری که کرده ببخشمش.(من از کوچکی با پدرم راحت بودم و حرفهام رو راحت و بی رودروایستی مثل یه دوست باهاش میزدم و اون هم در مقابل با من مثل یه دوست رفتار میکرد.)
پدرم لبخندی زد و گفت: ببین، تو باید از این اتفاقات درس بگیری. چیزایی که از این ماجرا دستگیرت شد اینا بود:
1. به هیچ دختری دلنبند چون چه بخوای و چه نخوای یه روزی به یه دلیلی از کنارت میره مگه اینکه مطمئن باشی که اون دختر فقط و فقط مال تو هستش. یعنی میخوای باهاش ازدواج کنی اونم سعی کن تا زمانی که سر سفره عقد ننشستی عاشق هیچ بنی بشری نشی.
2. راز دلت رو با هیچ کس نگو چون حتی اگه اون کس صمیمی ترین دوستت باشه باز امکان داره که نتونه راز تورو پیش خودش نگه داره.
3. اگر میخوای گرگ باشی، گرگ بیابون باش نه خونه.
4. تو جوونی و حق داری از جوونیت لذت ببری، ولی حواست جمع باشه که بیگدار به آب نزنی. جنده بازی بکن ولی جنده سازی نکن.
اگه این نتایج رو از اتفاقات اخیر گرفته باشی و تجربه هات رو به کار ببندی میتونی بگی زیاد هم بد نشده. دنیا که به آخر نرسیده. این دختر نشد، به درک این همه دختر زیبا و خوش برو رو که میتونی از هم صحبتی باهاشون لذت ببری. در عوض ناراحتی که کشیدی یه چیزایی دستگیرت شد که باعث میشه یه پله بزرگتر بشی.
در تمام زمانی که پدرم داشت حرف میزد من داشتم نکاتی رو که پدرم گفته بود حلاجی میکردم و میدیدم که دقیقا این همون اشتباهاتی هستند که من در رابطه ام با المیرا مرتکب شدم.
در آخر پدرم گفت: با این اتفاق تو نباید گوشه گیر بشی و از روال معمولی زندگی فاصله بگیری. من بهت حق میدم . خود من هم جوون بودم و این دوارن رو گذروندم و حالا دارم تجربیاتم رو در اختیار تو قرار میدم تا راه رو از چاه تشخیص بدی. اگه گذاشتم ماجرای تو و المیرا به خودی خود پیش بره و فقط از دور مراقبت بودم به خاطر این بود که میخواستم تو خودت تجربه کنی. اینجوری بیشتر برات جا میافتاد. حالا هم این جا نشین و زانوی غم بغل کن. افشین سراغت رو از من میگرفت. پاشو برو بیرون و یه دوری بزن. بیا اینم سوئیچ ماشین. فقط مواظب باش.
بلند شدم و لباس پوشیدمو زدم بیرون. افشین رو تو محوطه دیدم که با چندتا از بچه های دیگه وایستاده بود. کمی دور تر هم آرش با دوستاش وایستاده بود و با چشم غره من رو نگاه میکرد. رفتم به سمت افشین و گفتم: بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم، من ماشین دارم.
• چه عجب، ما شمارو زیارت کردیم. از تو لک دراومدی؟
• بیخیال بابا، بریم برات تعریف میکنم.
• المیرا رو دیدی؟
• نه، دیگه مهم نیست. آدم برای کسی میره که براش تب کنه.
• مرسی ادبیات، مرسی ضرب المثل. سخنورم بودی و ما نمیدونستیم.
• حالا کجاش رو دیدی. زیاد حرف بزی شعرم میگما. راه بیفتد بریم که اصلا حوصله این مجتمع رو ندارم.
همینکه برگشتم تا برم طرف پارکینگ المیرا رو دیدم که با دوستاش از آسانسور پیاده شد و با دیدن من انگار خشکش زد. من با اینکه قلبم داشت از سینه میزد بیرون ولی خودم رو کنترل کردم و نگاهم رو از المیرا دزدیدم و رفتم به سمت پارکینگ. موقعی که داشتم از کنار گروهی که المیرا هم جزوشون بود رد میشدم چشمم به ماریان افتاد که داشت نگاهم میکرد و لبخند میزد. چشمم که توچشاش افتاد چشمکی زدو رد شد و رفت. یه لحظه فکری مثل یه جرقه از ذهنم گذشت. با خودم گفتم: حالا که المیرا به من بیوفایی کرده و رفت سراغ یکی دیگه چرا من به پاش بمونم. منم میرم دنبال عشق و حال خودم. بهترین گزینه ای که به نظرم میرسید تا باهاش دوست بشم و باعث بشم که المیرا هم یه خرده احساس من رو داشته باشه ماریان بود. ولی هنوز راهنماییهای پدرم تو گوشم داشت زنگ میزد.(اگه میخوای گرگ باشی، گرگ بیابون باش).
ماشین رو آتیش کردم و با افشین زدم بیرون. تو خیابون ولیعصر داشتیم میرفتیم که یهو افشین گفت: دور بزن برو اون دست خیابون.
من در حالی که داشتم دور میزدم گفتم: اون ور چه خبره؟
• تو دور بزن کاریت نباشه.
وقتی دور زدم دیدم یه زن جوون و خوش قد و بالا کنار خیابون ایستاده و جلوش کلی ماشین ترمز زدند. دوزاریم افتاد و به افشین گفتم: بیخیال شو. با این همه ماشین آخرین مدل که جلوش ترمز زده فکر میکنی سوار پژو ما بشه؟
• اولا، بیخیار بهت زن نمیدند. دوما سنگ مفت، گنجشک مفت. برو جلو، خدا رو چه دیدی، شاید امروز روز ما باشه.
رفتم جلو ترمز زدم. در کمال تعجب دیدم خانم بدون اینکه یه لحظه تأخیر کنه دستگیره در رو گرفت و در رو باز کرد و سوار شد و بدون مقدمه گفت: فقط سریع برید که از دست این همه آدم مزاحم خسته شدم.
گازش رو گرفتم و راه افتادم. یکی از ماشین هایی که منتظر بود تا خانوم روبلند کنه اومد کنار ماشینم و گفت: نوش جونتون خوب گوشتی رو تور زدید. بعد هم گازش رو گرفت و گلوله کردو از خیابون ولیعصر سرازیر شد.
من پیچیدم تو خیابون میرداماد. افشین گفت: خوب خانوم کجا تشریف میبرند.
• مکان دارید؟
من و افشین که چراغهامون روشن شده بود به هم نگاه کردیم و خندیدیم. افشین با پرویی گفت: نمیخواید خودتون رو معرفی کنید؟
• من اسمم شهلاست. اگه مکان دارید سریع بریم که خستم وگرنه من رو میدون محسنی پیاده کنید، شمارو به خیر و مارو به سلامت.
• این چه حرفیه، مکان هم نداشته باشیم مکان میسازیم.
رو به افشین کردم و گفتم بریم خونه حمید اینا. مادر و پدرش رفتند مسافرت.
• پس معطل چی هستی گازش رو بگیر بریم.
تو راه زیاد حرف نزدیم. چند جمله ای هم که رد و بدل شد بین افشین و شهلا بود. رسیدم سر کوچه ای که خونه حمید توش بود. من سر کوچه وایستادم و گفتم: من میرم به حمید بگم در حیاط رو باز کنه تا بدون مکث بریم تو خونه. پیاده شدم و رفتم به سمت خونه حمید. زنگ رو زدم و منتظر شدم ولی خبری نشد. دوباره زنگ زدم ولی بازم خبری نشد. حالم گرفته شد برگشتم و چند قدمی که از در دور شدم صدای حمید رو شنیدم که از پنجره آشپزخونه سرش رو آورده بود بیرون. گفتم: کجایی یه ساعته دارم زنگ میزنم؟
• صبر کن الان میام پایین.
بعد چند دقیقه حمید در حیاط رو باز کرد و من رفتم تو. بی مقدمه گفتم: یه تیکه تور زدیم دنبال مکان میگشتیم، یادم افتاد مادر پدر تو رفتند مسافرت، منم سر خر رو کج کردم این طرفی.
• آخه، الان نمیشه.
• چرا؟
• الان دوست دخترم اینجاست.
• خوب ببرش یه اطاق دیگه ما هم میریم یه اطاق دیگه. خونه شما چیزی که کم نداره اطاقه.
حمید یه خورده فکر کرد و گفت: آخه خواهر ملینا (دوست دختر حمید) هم اینجاست. ولی اشکال نداره اون تو هال نشسته. شما از در بالکن برید تو اطاق جلویی. اطاق برادرمه. فقط چیزی رو به هم نریزید که خیلی روی وسایلش حساسه.
من در حیاط رو کامل باز کردم و رفتم تا ماشین رو بیارم. خلاصه من وافشین و شهلا وارد اطاق هادی برادر حمید شدیم و شهلا به محض ورود در حالی که روسری و مانتوش رودر میاورد گفت: یه لیوان آب یه من میدید؟ خیلی تشنمه.
من از اطاق اومدم بیرون و رفتم به طرف آشپزخونه تا آب بردارم. وارد هال که شدم دیدم یه دختر ملوس که یه خرده هم تپلی بود روی مبل نشسته و با دیدن من هراسان نیمخیز شد ولی من با دست اشاره کردم و گفتم: نترسید، من دوست حمید هستم و اسمم پدرامه. شما؟
• خوشوقتم، من سلاله هستم.
• منم خوشوقتم. حمید اینجا نیست؟ من میخوام یه لیوان آب بردارم.
• نه بابا، از وقتی که اومدیم حمید و ملینا چپیدند تو اطاق و هنوز بیرون نیومدند. من رو بگو که پاشدم با ملینا اومدم اینجا.
• خوب اگر تنها هستی میخوای من اینجا بمونم تا حمید و ملینا بیاند بیرون.
با شیطنت نگاهم کرد گفت: از پنجره مهمونتون رو دیدم. بهتره تشریف ببرید پیش مهمونتون.
این رو که گفت من یهو یادم افتاد که اومده بودم برای شهلا آب ببرم. گفتم: اون مهمون من نبود، مهمون دوستم بود. حالا اگه اجازه بدی آب ببرم که طرف از تشنگی تلف شد.
خندید و گفت: برو، ولی اگه برگردی خوشحال میشم.
جملش رو با چنان عشوه ای ادا کرد که گوشام سرخ شد. آب رو برداشتم و رفتم به طرف اطاق. اومدم در رو باز کنم که شنیدم از تو اطاق صدای شهلا بلنده که "یواششششششششتر". در رو زدم و گفتم: آب رو گذاشتم پشت در، خوش باشید جوونا، دشکش پر قوی رشتیه!
سریع برگشتم و دیدم که سلاله هنوز تو هال نشسته و حمید از آشپزخونه اومد بیرون. حمید با دیدن من گفت: تو اینجا چکار میکنی؟
• گفتم بیام این طرف هم افشین راحت باشه هم سلاله خانوم از تنهایی در بیاد، حوصلش سر رفته بنده خدا.
• خوبه، میبینم که ایکی ثانیه باهم آشنا شدید. راستی از کی تو اینهمه دلسوز افراد تنها شدی؟
• از همین پنج دقیقه پیش. توهم بهتره مزاحم نشی. برو ملینا تنهاست.
هر سه تامون زدیم زیر خنده و حمید رفت تو اطاقش و در رو بست. منم رفتم و روبروی سلاله روی مبل نشستم و گفتم: از بودن من اینجا که ناراحت نیستی؟
با همون عشوه ای که تو صداش موج میزد گفت: نه، چرا ناراحت باشم. اینجوری منم از تنهایی درمیام.
• چند سالته؟
• 21 سال.
• بهت نمیاد. یعنی دوسال از من بزرگتری.
• آره دیگه.
حمید دوباره از اطاقش اومد بیرون گفت: پدرام بیا کارت دارم.
بلند شدم و در حال رفتن گفتم: اگه گذاشتی دو کلام با سلاله خانم اختلات کنیم.
وقتی رسیدم به حمید دست من رو گرفت و برد تو یه اطاق دیگه و گفت: حواست جمع باشه، سلاله یه بار ازدواج کرده و یک سال هم زندگی کرده و بعد طلاق گرفته.
• چه بهتر. راه بازه پس.
• بدجنس، ولی تاحالا که به هیچ کدوم از بچه ها پا نداده. فکر نمیکنم بتونی مخش روبزنی.
• حالا که اینجوریه میرم رو مخش. شایدم تونستم مخش رو بزنم و امروز بعد از مدتها یه کامی ازش بگیرم.
• من چشمم آب نمیخوره. بزرگتر از توهاش نتونستند.
• تا اینجا که خوب پا داده. ببینم تا کجا میاد.
• موفق باشی.
• ممنون
برگشتم و دوباره روبروی سلاله نشستم. سلاله که تا اون موقع با مانتو نسشته بود حالا مانتوش رو در آورده بود.حمید که داشت میرفت تو اطاقش یه نگاه به من کرد و خندید و یه چشمک زد و انگشت شصتش رو به علامت موفق باشی بالا آورد و رفت تو اطاق.
رو کردم به سلاله و گفتم: خیلی تشنمه برم آب بیارم.
• تو بشین من میرم.
وقتی بلند شد تازه فهمیدم که چه بدن تو پر و خوش ترکیبی داره. سینه های براومده و کمر متناسب با پهلوهای گوشتالو و باسن گرد و براومده که نسبت به کمرش خیلی پهنتر به نظر میرسید. موهای مشکیش هم بلند بود تا کمرش میرسید. همون طور که داشت به طرف آشپزخونه میرفت یه قر و قمیشی میومد که من با دیدنش وا رفتم.
برگشت و جلوم دولا شد و لیوان آبی رو که تودستش بود به طرفم گرفت. تو اون حالت یقه بلوز صورتی رنگش باز مونده بود و من کاملا چاک سینه های توپرش و سوتین سفیدش رو میدیدم. یه لحظه خشکم زد. سلاله که متوجه خط نگاه من شده بود بدون این که مانع دید زدن من بشه گفت: تشنه آبی یا تشنه گوشت؟
من به خودم اومدم و دیدم که سلاله تو همون حالت که دولا شده مونده و داره میخنده. منم که جرأت پیدا کردم گفتم: تشنه هردو. ولی آب همیشه پیدا میشه، این گوشته که به این راحتی یافت نمیشه.
لیوان رو از دستش گرفتم و گذاشتم روی میز کنار مبل و دستش رو گرفتم و نشوندمش روی زانوم و دستم رو انداختم دور کمرش. بوی عطرش داشت دیوونم میکرد. چشمام تو چشمای درشتش قفل شده بود. همون طور که نگاهش میکردم کشیدمش سمت خودم و لبام رو گذاشتم روی لباش. چشمهاش رو بست و اجازه داد لبهاش رو ببوسم. بعد از یه لب طولانی بلند شد و روبروم ایستاد. ترسیدم. فکر کردم پشیمون شده و من رو هم میخواد مثل بقیه دست به سر کنه. ولی بعد از چند لحظه دستم رو گرفت و گفت: بلند شو بریم تو یکی از اطاقها. نمیخوام بقیه ما رو تو این حالت ببیند. اینجا مؤذبم.
بلند شدم و در حالی که دستش تو دستم بود با هم رفتیم به طرف اطاق خواب پدر مادر حمید. در رو پشت سرم بستم و تو این فاصله سلاله رفت و روی تخت نشست. رفتم طرفش و کنارش نشستم. دوباره لبهام رو گذاشتم روی لبهاش. تو همون حال داشتم به این فکر میکردم که چطور زنی که به هیچ کدوم از دوستای حمید پا نداده اینقدر آسون خودش رو در اختیار من گذاشته.
تو همون حال لب گرفتن افتادیم رو تخت و من رفتم روی سلاله و تو همن حال شروع کردم به خوردن گردن و نرمه گوشش. سلاله دستاش رو دور گردنم حلقه کرده بود و من رو به خودش فشار میداد. برآمدگی سینه های درشتش رو حس میکردم و خیلی دوست داشتم اونهارو لمس کنم. آروم دم گوشش گفتم میتونم بدنت رو لمس کنم؟
دستاش رو شل کرد من برای گرفتن جواب نیم خیز شدم و توچشماش که شهوت توش موج میزد خیره شدم. آروم گفت: هر کاری که دوست داری بکن.
چشماش رو بست و احساس کردم که گوشه چشمهاش از اشک خیس شده. آروم از روش بلند شدم دستم رو از روی لباس گذاشتم روی سینه هاش که نوکش از زور شهوت زده بود بیرون. آروم شروع کردم به مالیدن سینه هاش. بعد از چند دقیقه دستم رو آروم برم پایین تا رسیدم به کسش. پاهش رو از هم باز کرد و من فهمیدم که اجازه دارم دستم رو به دروازه بهشتش برسونم. کسش رو میمالیدم و با هر حرکت دستم آهی میکشید. من کنارش روش دوزانو نشسته بودم. آروم دستش رو رسوند به لای پای من و شروع کرد به مالیدن کیر من که داشت شلوارم رو پاره میکرد تا بیاد بیرون. دستم رو انداختم به سکگ کمر شلوارش و اون رو باز کردم و تو همون حال صورتش رو نگاه کردم. چشماش همچنان بسته بود و اعتراضی به کار من نکرد. آروم بلند شدم و شلوارش رو درآوردم و بعد بلوزش رو. حالا سلاله با یه شرت و سوتین سفید روی تخت دراز کشیده بود و با چشمایی که خواهش ازش میبارید نگاهم میکرد. منم لباسهام رو به غیر از شرتم در آوردم و رفتم روی تخت. دراز کشیدم روش و دستم رو بردم زیر کمرش و سگک سوتینش رو باز کردم. وقتی سینه های سفید و نازش از توی سوتین رها شد با حرکت شهوت انگیزی افتادن بیرون. رفتم سراغ شرتش و حالا دیگه از زور شهوت داشتم دیوونه میشد. شرتش رو با شدت از پاش درآوردم. سلاله هم دست انداخت به شرت من و اون رو درآورد. کیرم که مثل سنگ سفت و مثل چماق بلند و راست شده بود مثل فنر از توی شرتم پرید بیرون. خوابیدم کنار سلاله و شروع کردم به مالیدن سینه ها و کسش. آروم دستم رو برم به طرف سوراخش و انگشتم رو آروم کردم تو. آهی کشید و پاهاش رو بیشتر باز کرد تا انگشت من بیشتر بره تو. کسش خیس و داغ بود. کیرم رو گرفته بود توی دستش و بالا پایین میکرد.
سلاله بلند شد و یه راست رفت سراغ کیرم و شروع کرد به خوردن و لیسیدن. خیلی وارد بود. از نوک کیرم لیس میزد و میرفت تا زیر خایه هام. تخمام رو تو دهنش میگرفت و میمکید. تو همون حالت نیم تنش رو گرفتم و چرخوندمش روی خودم و به حالت 69 قرار گرفتیم و منم شروع کردم به خوردن کس سلاله. بعد مدتی سلاله بلند شد و برگشت و دوباره اومد روم و کیرم که حالا خیس و لیز بود گرفت و نشست روش. آروم کیرم رو گذاشت دم سوراخ کسش و یواش وزنش رو انداخت روی باسن سفید و تپلش و کیر من سر خورد توکسش. برای اولین بار بود که گرمای کس رو درو کیرم احساس میکردم. احساس کردم کیرم از حرارتش داره آتیش میگیره. آروم شروع کرد کمرش رو حرکت دادن و با هر حرکت کمرش کس داغش دور کیر من سر میخورد و بالا و پایین میشد. توهمون حال سینه هاش که روبروی صورت من بود رو جلو داد و من فهمیدم که میخواد که بخورمشون، منم با ولع تمام شروع کردم به خوردن سینه های تپل و سنگینش که تو اون حالت سنگینیشون رو روی صورتم احساس میکردم. دستم روی کپلهاش بود و لرزش کپلهاش رو با هر ضربه ای که میزد احساس میکردم. بعد حدود ده دقیقه احساس کردم که دارم میام. کیرم رو از توکسش کشیدم بیرون و محکم فشارش دادم تا فوران نکنه. سلاله که متوجه شده ب
     
#6 | Posted: 4 Oct 2010 17:34
قسمت پنجم: زندگی زیبا میشود



چند روزی از آشنایی و سکس من با سلاله گذشته بود. روحیه من بهتر شده بود و با اینکه گاهی اوقات خاطراتم با المیرا و نامردیهای اون و حامد آزارم میداد، سعی میکردم که فراموششون کنم ولی در عین حال توی این فکر بودم که چطور میتونم تلافی کنم و جواب لطف هر دوشون رو بدم.
یه روز ظهر که توی محوطه نشسته بودم، ماریان رو دیدم که از در ورود مجتمع وارد شد و رفت به سمت آسانسور تا سوار بشه. خودم رو رسوندم به ماریان گفتم: درود، چطوری خانوم خانوما؟
• سلام، مرسی، تو خوبی؟
• ممنون، میتونم چند لحظه وقتت رو بگیرم؟
• خواهش میکنم، فقط زود، چون باید برم خونه.
• زیاد وقتت رونمیگیرم. راستش درباره حرفای اون روزت خیلی فکر کردم. حق با تو بود. همه دخترها مثل هم نیستند. من تصمیم داشتم دور هرچی دختره یه خط قرمز بکشم و دوست دختر داشتن رو فراموش کنم، ولی صحبتهای تو و پدرم من رو روشن کرد و فهمیدم که به خاطر نامردی و بی معرفتی دو نفر نباید روال طبیعی زندگیم رو تغییر بدم و خودم رو توی احساساتم حبس کنم، اونم برای کسی که به قول خودت دیگه هیچ احساسی نسبت به من نداره.
• خوشحالم که به عنوان یه دوست تونستم بهت کمک کنم. البته باید بگم که بعد از برخوردی که بین تو و آرش پیش اومد، اون پسری که المیرا باهاش رابطه داشت جا زد و به بهانه های مختلف از المیرا فاصله گرفت. چون میترسید که اگه آرش بفهمه بلایی که سر تو اومد سر اون هم بیاد.
• خوب از قدیم گفتن، هرچی که عوض داره گله نداره. المیرا باید این رو میدونست که بلایی که سر من آورد ممکنه یه روز یکی سرش بیاره. راستش من با اینکه هنوز ته دلم از المیرا خوشم میاد ولی دیگه بعد از این جریانات نمیتونم همه چیز رو فراموش کنم و دوباره مثل قبل با المیرا باشم. چه تضمینی وجود داره که دوروز دیگه المیرا از یه پسر دیگه خوشش نیاد و دوباره همون آش و همون کاسه؟
• حق با توست. منم به المیرا گفتم که انتظار نداشته باش با اون کاری که با پدرام کردی دوباره همه چیز مثل روز اول بشه.
• یعنی المیرا میخواد دوباره با من باشه؟
• این جوری به نظر میرسه.
• نه، من تصمیمم رو گرفتم، اولاً، اگر دوباره قضیه لو بره هم من تو دردسر میوفتم و هم المیرا. دوماً، دیگه من نمیتونم اون احساس یه دست رو نسبت به المیرا داشته باشم و این باعث میشه که هم من از دوستی با المیرا لذت نبرم و هم اون. سوماً، من تصیمیمم رو گرفتم و کس دیگه ای رو برای دوستی انتخاب کردم.
• جدی؟ با کی دوست شدی؟
• هنوز دوستِ دوست که نشدم، چون هنوز بهش پیشنهاد ندادم. امیدوارم که پیشنهاد دوستی من رو بپذیری.
ماریان یه لحظه خشکش زد و بعد از کم مکث گفت: یعنی الان تو داری به من پیشنهاد دوستی میدی؟
• آره، و اگه بپذیری خیلی ممنون میشم.
• آخه... .
• آخه نداره. آره یا نه. راستش من ازت خیلی خوشم اومده. چون دختر با محبت و روشن فکری هستی و به نظر من از تمام دخترایی که دور و بر من هستند مناسبترین کیس برای دوستی هستی. حالا چی؟ قبول میکنی؟
• والا منم از تو خیلی خوشم میاد. ولی اگر اجازه بدی یه کم فکر کنم و بعد بهت جواب بدم.
• باشه، هرچند که نیازی به فکر نیست. چون هم من از تو خوشم میاد و هم تو میگی که از من خوشت میاد، پس مشکلی نیست. ولی با این حال منتظر جوابت میمونم.
• مرسی که درک میکنی. آخه برای من خیلی غیر منتظره بود که تو به عنوان یه پسر مسلمون به من که مسیحی هستم پیشنهاد دوستی بدی.
• به نظر من مذهب مسئله مهمی نیست. مهم اینه که دو نفر از هم خوششون بیاد. بقیه مسائل فرعی هستند و قابل حل.
• درسته، سعی میکنم در اولین فرصت جواب نهایی رو بهت بدم.
• منتظرم.
• خوب، من دیگه باید برم. خداحافظ.
• بدرود.
ملریان سوار آسانسور شد و رفت. من که کلی نقشه کشیده بودم که چطوری موضوع رو با ماریان در میون بذارم، حالا احساس خوبی داشتم. چون همه چیز خودبه خود جور شد و من تونستم حرفم رو به ماریان بزنم.
دو روزی از ماریان خبری نشد. داشتم مأیوس میشدم. پیش خودم فکر میکردم حتماً جوابش منفیه که خودش رو به من نشون نمیده. شایدم پیشنهاد من براش اونقدر مسخره و بی اهمیت بوده که اصلاً به خودش زحمت نداده درموردش فکر کنه.
روز سوم صبح زودتراز همیشه از خونه زدم بیرون تا برم برای ماشین یه سری لوازم بگیرم. همین که وارد محوطه شدم تا برم پارکینگ دیدم ماریان زیر همون درختی که تقریباً سه سال پیش اولین دوستی من با یه دختر(المیرا) شکل گرفت ایستاده و به من نگاه میکنه. رفتم طرفش و وقتی رسیدم بهش نگاهی به چشمای مشکیش که اون روز خیلی زیباتر به نظر میرسید انداختم و گفتم: سلام، معلوم هست کجایی؟
• سلام، خیلی وقت بود اینجا منتظرت ایستادم. این دو روز هم تهران نبودم. شمارت رو هم نداشتم که بهت زنگ بزنم. در عوض توی این دو روز خیلی فکر کردم.
• خوب، نتیجه؟
• نتیییییییییججه... . آره.
• چی آره؟
• جواب پیشنهادت. هرچی فکر کردم، با این که تو با المیرا دوست بودی و المیرا دوست صمیمی من بود و اگه من توی این شرایط به تو آره بگم ممکنه المیرا ناراحت بشه با این حال پیشنهادت رو قبول میکنم. حتی اگر المیرا ناراحتم بشه مهم نیست، چون خودش اشتباه کرده. تو هم دیگه حاضر نیستی دوباره با المیرا باشی، پس چرا من فرصت دوستی با تورو به خاطر هیچ از دست بدم.
من که توی اون دو روز کلی فکرهای منفی برای خودم کرده بودم با شنیدن جواب صریح و قاطع و مثبت ماریان نزدیک بود قلبم از توی سینم بزنه بیرون. به هر زحمتی که بود خودم رو کنترل کردم و گفتم: ممنونم، امیدوارم بتونیم در کنار هم روزا و لحظات خوش و خاطره سازی داشته باشیم. دستم رو برم جلو و بدون این که توجهی به این موضوع داشته باشم که توی محوطه مجتمع ایستاده ایم و ممکنه کسی مارو ببینه دست ماریان رو گرفتم و آوردم بالا و بوسه ای روی اون زدم و تو چشمای ناز مشکی ماریان خیره شدم. همیشه یه شیطنت خاص ته نگاههای ماریان دیده میشد که اون رو دوست داشتنی تر و خواستنی تر میکرد. دست کردم توی جیبم و یه تکه کاغذ در آوردم و با خودکاری که روی جاسوئیچیم بود شماره اطاق خودم رو براش نوشتم و دادم بهش.(مدتی بود که یه خط جدید خریده بودیم و پدرم اون رو مستقیم به اطاق من وصل کرده بود.)
از هم خداحافظی کردیم و قرار شد ساعت 3 بعد از ظهر ماریان برای من زنگ بزنه. حسن دوستی با ماریان این بود که اولاً، ماریان یه دختر مسیحی بود و خوانواده اونها مشکلی در این نمیدیدند که ماریان با یه پسر دوست باشه. دوماً، با این دوستی هم المیرا ادب میشد و هم آرش بیشتر حرس میخورد. چون آرش هم تا اونجایی که من خبر داشتم مدتی دنبال ماریان بود تا باهاش دوست بشه. ولی به هر دلیلی که آخر هم من نفهمیدم ماریان بهش جواب رد داده بود. شاید چون برادر دوستش بود و یا شاید چون آرش با آدمای ناجوری دوستی داشت که شهرت خوبی تو محله نداشتند.
من خوشحال از گرفتن جواب مثبت از ماریان سوار ماشین شدم که اون روز پدرم با خودش نبرده بود و زدم بیرون. ساعت حدود 30/1 بعداز ظهر رسیدم خونه. ناهار خوردم و رفتم توی اطاقم و منتظر تلفن ماریان شدم. ساعت حدود 2 بود که تلفن زنگ زد. با خودم گفتم حتماً افشین یا حمیده. قرار ما ساعت 3 بود. گوشی رو برداشتم و گفتم: بله، بفرمایید.
صدای ناآشنای یه دختر از پشت خط گفت: سلام،آقا پدرام؟
• بله، پدرام هستم. شما؟
• من رونمیشناسی؟
• نخیر، به جا نمیارم.
• خوب، حق داری آخه صدای من رو زیاد نشنیدی.
• خانوم یا امرتون رو بفرمایید یا مزاحم نشید.
• چه بداخلاق. عصبانی نشو بابا. من ملینا هستم.
• ملینا؟ دوست دختر حمید؟
• بله، حالا شناختی؟
• بله، ولی فکر نمیکنی اشتباهی زنگ زدی؟ اینجا خونه حمید نیست منم حمید نیستم.
• فرقی نمیکنه، پسر، پسره دیگه.
• Oh my god ، دوکلام هم از مادر عروس بشنوید. ولی هر کسی برای خودش اسمی داره و دل هر کس مال خودشه. اسمها و دلها که یکی نیست.
• فیلسوف هم که هستی.
• میشه بری سر اصل مطلب. من کار دارم و منتظر تلفن هستم.
• منتظر تلفن کی؟ دوست دخترت؟
• میتونی این جوری فرض کنی. حالا کارت رو میگی یا قطع میکنی؟
• خوب بابا، من رو بگو که تورو مورد اطمینان دیدم و میخواستم بهم کمک کنی.
• نظر لطفته، ولی من اگه میتونستم به کسی کمک کنم اول به خودم کمک میکردم.
• راستش میخواستم یه خورده با حمید صحبت کنی.
• راجع به چی؟
• ببین، من هر وقت میرم خونه حمید اون میخواد به من دست درازی کنه و ازم کام بگیره.
• خوب؟
• خوب من نمیخوام همچین رابطه ای با حمید داشته باشم.
• خوب پس چرا میری خونشون. اگه قرار به حرف زدنه همون از پشت تلفن حرف بزنید.
• خوب آخه حمید میخواد. البته به نظر من هم صحبت رودررو لطفش بیشتره.
• اگه حمید رو دوست داری و احساس میکنی اون هم تورو دوست داره خوب چه اشکالی داره از باهم بودن لذت بیشتری ببرید.
• راستش من اونقدر به حمید علاقه ندارم که بخوام خودم رو همه جوره در اختیارش بذارم.
• خوب این رو بهش بگو. اون هم معطل نگه ندار.
• راستش من میخواستم این کار رو تو بکنی و از طرف من بهش بگی.
• شرمنده، اون وقت فکر میکنی حمید درمورد من چه فکری میکنه؟ فکر میکنه من مخ تورو زدم و تورو میخوام برای خودم.
• خوب مگه اشکالی داره؟
• چی؟ اینکه حمید اینجوری فکر کنه یا اینکه من تورو برای خودم بخوام؟
• هردوش، البته دومی بیشتر.
من که از تعجب احساس میکردم روی سرم شاخ دراومده با خودم فکر کردم به هم خوردن رابطه من با المیرا چه پربرکت بود برای من. اول که ماریان و بعد سلاله و حالا هم ملینا. خدا بعدیها رو به خیر بگذرونه.
گفتم: ببین تو دختر زیبایی هستی و هر پسری دوست داره که با دختری مثل تو دوست بشه ولی تو دوست دختر حمید هستی و حمید هم توست صمیمی منه. اولاً من باید موضوع رو باحمید در میون بذارم و دوماً، باید کمی فکر کنم.
• باشه، من دوباره فردا زنگ میزنم که جواب رو ازت بگیرم. الان پدرم اومد خونه. نمیتونم حرف بزنم. خدانگهدار.
• بدرود.
عجب داستانی بود؟ از یه طرف من هنوز احساس میکردم که باید فقط با یه دختر دوست باشم و اگه غیر از این باشه معنیش اینه که در رفاقت خیانت کردم و از طرفی از هیچ کدوم از این دخترها نمیشد گذشت. هر کدوم به نوعی خواستنی بودند. ماریان با اون چشمای شیطونش, سلاله با اون شهوت و از همه مهمتر باز بودن راهش و حالا هم ملینا با اون نگاه حشری و اندام سکسیش. احساس میکردم مثل کلاف سردرگمی شدم که اصلاً نمیشه سر نخش رو پیدا کرد.
سر ساعت 3 بود که تلفن دوباره زنگ زد. گوشی رو برداشتم. ماریان بود. گفت: الو، سلام.
• درود. خوبی؟
• مرسی، میشه یه سؤال بپرسم؟
• بگو.
• چرا تو به جای سلام میگی درود؟
• خوب چون سلام کلمه عربیه و درود فارسی. من خیلی دوست دارم که زبان فارسی از واژه های عربی خالی بشه ولی اونقدر عربی وارد زبون ما شده که امکانش نیست کاملاً فارسی صحبت کنیم. ولی به هر حال در بعضی موارد که معادل فارسی هست سعی میکنم از کلمه فارسی استفاده کنم. مثل سلام و خداحافظ که میشه بجاش گفت: درود یا بدرود.
• خوبه، نژاد پرست هم که هستی.
• نژاد پرست نه به اون معنی. ولی خیلی دوست دارم ما ایرانی ها به اصل خودمون برگردیم.
• بگذریم. نیم ساعت پیش زنگ زدم. اشغال بودی.
• آره، داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم.
• دختر بود؟
• فرض کن آره، چطور؟
• هیچی، ولی اگه دختر بود پس چرا به من پیشنهاد دوستی دادی؟
• خوب مگه همه دوستیها و رابطه ها یه جورند؟ من ممکنه با دخترای زیادی رابطه داشته باشم ولی قرار نیست همه رابطه هام مثل رابطه ام با تو باشه. درسته؟
• شاید، ولی ممکنه توی ابن همه رابطه دوتا رابطه شبیه هم پیدا بشه.
• ببین ماریان، ما قراره با هم دوست باشیم و از دوستیمون لذت ببریم. قرار نیست باهم ازدواج کنیم. درسته؟ پس بهتر نیست با دوری از گیر دادنهای بیخود دوستیمون رو لذت بخش کنیم؟
• یعنی اگه منم به غیر از تو با پسر دیگه ای رابطه داشته باشم تو اعتراضی نمیکنی؟
• من وتو باهم دوستیم و نه من میتونم به تو امر کنم که با هیچ پسر دیگه ای رابطه نداشته باش و نه تو. مگه اینکه ازدواج بکنیم. اگه تو بدون اینکه من رو دور بندازی و رابطت رو با من قطع کنی با پسر دیگه ای رابطه داشته باشی من نمیتونم اعتراضی کنم ولی اگه به خاطر یه پسر دیگه زیر عهد و قرار و حرفهات بزنی و من رو مثل المیرا بفروشی، خوب، طبیعی که ناراحت میشم.
• خوبه، خیلی اروپایی فکر میکنی.
• خوب، به نظر من درستش همینه. حالا میخواد اروپایی باشه، میخواد ورامینی.
• بگذریم، من تسلیم. منم سعی میکنم مثل تو فکر کنم، چون فکر میکنم اینجوری خیلی از حساسیتها از بین میرند.
• درسته، خوب دیگه حرفای فیلسوفانه بسه. عصر چکاره ای؟
• بیکار. چطور؟
• دوست داری باهم بریم بیرون؟
• بیرون؟
• آره، من ماشین رو برمیدارم و میریم بیرون.
• نه، گیربازاره، میگیرنمون.
• نه بابا، میریم یه جایی که زیاد گیربازار نباشه.
• نمیدونم، من ساعت 5 بهت زنگ میزنم. ببینم تا اون موقع اوضاع از چه قراره.
• باشه، پس من منتظرم. نکاریا.
• من اهل سرکاری نیستم.
• OK ، پس منتظرم.
• باشه، خدا... ببخشید، بدرود.
• خوبه راه افتادی. بدرود.
گوشی رو که گذاشتم بلند شدم و رفتم تو هال و به پدرم گفتم: بابا، امروز عصر میتونم ماشین رو بردارم.
• آره، من جایی نمیخوام برم. کجا میخوای بری؟
• میخوام برم بیرون یه دوری بزنم.
• تنهایی؟
• حالا، بالاخره یکی رو پیدا میکنیم که تنها نباشیم.
• خوبه، ولی مواظب باش. هم تورانندگی وهم ... .
• میدونم بابا، خیالت راحت باشه.
ساعت پنج بالاخره رسید وماریان سر ساعت زنگ زد.
• الو، سلام.
• سلام خانومی، همیشه سر وقت. از این اخلاقت خیلی خوشم میاد
• ممنون، اگه بگم نمیام، ناراحت میشی؟
• از دست تو نه ولی از شانس خودم آره.
• خوب پس برای این که شانست رو زیاد بد و بیراه نکنی، میام.
• باز خوبه دلت برای شانس من سوخت، وگرنه من مجبور بودم برم تمام صابونایی که به دلم زده بودم بشورم.
• مسخره ای تو، من میرم سر کوچه منتظرت میشم. نمیخوام تو مجتمع کسی مارو باهم ببینه.
• باشه عزیزم، منم الان راه میوفتم.
سریع شال و کلاه کردم و ماشین رو آتیش کردم و راه افتادم. سر کوچه ماریان رو دیدم که ایستاده. ترمز زدم و ماریان سریع سوار شد و منم گازش رو گرفتم و از محله دور شدیم. ماریان یه آرایش ملایم و زیبا کرده بود و بوی عطرش داشت من رو دیوونه میکرد. سعی میکردم از کوچه پس کوچه ها برم تا زیاد تو دید نباشیم و یه وقت بهمون گیر ندن.(اینم شد مملکت؟!!!)
همینطور که داشتم رانندگی میکردم یه لحظه متوجه شدم که گرمی دستی رو روی دستم که روی سر دنده بود احساس میکنم. نگاه کردم و دیدم ماریان بدون اینکه به من نگاه کنه دستش رو گذاشته روی دستم. وقتی که متوجه شد که من دارم نکاهش میکنم، بدون اینکه نگاهش رو برگردونه یه لبخند شیطنت آمیز زد و گفت: حواست به رانندگیتون باشه آقا، کار میدی دستمونا.
• ای شیطون، حالا من زبل و شیطونم یا تو؟
• تو.
• چرا؟ بازم من شیطونم؟
• برو، من که میدونم تو با المیرا چه شیطنتهایی کردی. این که من دستم رو گذاشتم روی دستت شیطنته یا اون کارایی که تو با المیرا کردی؟
• مگه المیرا برای تو تعریف میکرد؟
• از سیر تا پیازش رو. اونم با آب و تاب فراوون. چنان تعریف میکرد که آب دهن آدم راه میافتاد.
• خوبه، پس تو هم از اینجور شیطنتها خوشت میاد، نه؟
• به موقع و به جاش آره. کیه که از این جور شیطنت ها دوست نداشته باشه؟
• خیلی از دخترا در رابطشون با پسرا میگن که از رابطه سکسی خوششون نمیاد.(البته سکسیش رو آروم گفتم که ببینم عکس العمل ماریان چیه)
• خوب، اونا یا مریضند که باید خودشون رو به پزشک معرفی کنند، یا اِفه چُسی میاند برای اینکه بگند ما پاکیم و اهل اینجور رابطه ها نیستیم و خلاصه تو مایه های عشق پاک سیر میکنیم.
• یعنی هر کی از این رابطه ها خوشش بیاد و داشته باشه نا پاکه؟
• نه، البته به اندازش، بعضی ها دیگه شورش رو در میارند. هر جا میرسند و به هر کی که میرسند بند رو آب میدن و تا ته تهش میرند. اینجور رابطه ها جای مناسب و طرف مناسب میخواد نه هرجا و با هرکس.
• همین روشن فکریت من رو کشته دیگه.
باهمون دستش که روی دستم بود یه ضربه روی دستم زد و گفت: تو این زبون رو نداشتی چکار میکردی؟
• هیچی، احتمالاً هنوز نتونسته بودم بهت پیشنهاد دوستی بدم و هنوز تو خماریت مونده بودم.
• ای بد جنس کلک.
ساعت حدود 7 بود. بعد از کلی پرسه زدن تو خیابونا و کوچه پس کوچه ها باهم رفتیم توی یه کافی شاپ که یه گوشه دنج از میدون آرژانتین بود و معمولاً پاتوق دخترو پسرایی مثل ما بود که دنبال یه جای آروم و کم دید میگشتند تا ساعتی رو با هم باشن و بگن و بخندن. یه ساعتی اون جا بودیم و بعد به پیشنهاد من رفتیم ساختمون آفتاب تا پیتزا بخوریم. بعد از خوردن پیتزا حرکت کردیم به سمت خونه. ساعت حدود یازده بود که رسیدیم سر کوچه. من نگه داشتم و یه نگاه یه ماریان کردم. محله آروم و خلوت بود و پرنده پر نمیزد. ماریان هم به من خیر شده بود. انگار میدونست که ازش چی میخوام. آروم دستم روانداختم دور گردنش و صورتم رو بهش نزدیک کردم. هیچ عکس العملی نشون نداد. فقط تو چشمام زل زده بود. آروم لبهام رو روی لبهاش گذاشتم. اون موقع بود که چشمای نازش رو بست و شروع کردیم به لب گرفتن. برای دو سه دقیقه نفهمیدم کجا هستم. بعد ماریان که انگار خجالت کشیده بود سرش و انداخت پایین و آروم گفت: ازت خیلی ممنونم، شب خیلی خوبی بود.
• من ازت ممنونم که امشب با من بودی به منم خیلی خوش گذشت، مخصوصاً این ده دقیقه آخرش.
• ای بدجنس، من همینجا پیاده میشم.
• باشه منم همینجا میمونم تا تو بری توی مجتمع بعد حرکت میکنم.
ماریان سریع یه بوسه روی لبم نشوند و گفت: بدرود.
• بدرود، شیطون بلای من.
     
#7 | Posted: 5 Oct 2010 16:55
قسمت ششم: برسر چندراهی


صبح زود بود. با اینکه شب قبل از فکر و خیالهایی که در سرم بود و من رو گیج میکرد دیر خواببیده بودم ولی زود بیدار شدم و هنوز چشمام درست باز نشده بود که دوباره کوهی از افکار مختلف روم هوار شد و احساس کردم مغزم زیر این بار داره له میشه. بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه. پدرم طبق معمول زود بیدار شده بود و میز صبحانه رو چیده بود.
• درود بابا.
• صد درود، مرد کوچیک خونه.
• فکر نمیکنم زیادم کوچیک باشم. 20 و خرده ای سالمه ها.
• اوه، ببخشید. یعنی الان بزرگ شدی؟
• خوب، اینجوری فکر میکنم.
• اگه 50 سالتم بشه بازم برای من پدرام کوچولویی. راستی، چرا اینقدر زود بیدار شدی؟
• نمیدونم. فکرم مشغوله.
• خوبه، تو فکر هم داری؟
• اِاِاِاِ، بابا، اذیت نکن دیگه. دارم جدی حرف میزنم.
• ببخشید، نمیدونستم تو جدی هم میتونی باشی.
• بابا!! (با عصبانیت)
• تسلیم.(با دستای بالا) خوب، حالا فکرت رو چی مشغول کرده؟
• نمیدونم چجوری بگم. بعد از جریان آرش اتفاقات و موقعیتهای جدیدی برام پیش اومده که هر کاری میکنم باهم جفت و جور نمیشند.
• منظورت از جریان آرش، همون جریان المیراست دیگه! نه؟!!
• خوب حالا، جریان المیرا. گیر میدیا.
• خوب؟!!!
• خوب، خوب دیگه. تو این چند روز افراد جدیدی سر راهم قرار گرفتند که تصمیم و انتخاب رو برام سخت کردند.
• آهان، گرفتم. دخترا ولت نمیکنند. صف کشیدند تا تو یکیشون رو انتخاب کنی.
• ای بابا، مثل اینکه شما نمیخواید موضوع رو جدی بگیرید.
• خیلی خوب، باهات شوخی کردم تا هم خواب از سرت بپره و هم از اون حال و هوای سردرگمی در بیای. ازت نمیپرسم کی و کِی و کجا؟ فقط چندتا موضوع رو بهت میگم که اگر اونها رو کنار هم بذاری و ازشون استفاده کنی میتونی از این سر در گمی در بیای.
• معما طرح میکنی؟
• تو اینجوری فرض کن. چون وقتی یه معما رو حل میکنی از اونجایی که روش فکر میکنی موضوع و محتواش تو ذهنت میمونه. خوب، حواست جمع هست یا بذارم برای یه وقت دیگه؟
• نه، حواسم جمع شماست.
• بسیار خوب. 1- تا موقعی که ازدواج نکردی خودت رو پابند و مقید یه دختر نکن. 2- سعی کن با هر دختری اونجوری رفتار کنی که انتظار داره، البته نه اینکه دربست مطیعش بشی، منظورم اینه که به فراخور روحیات و علایق طرف مقابلت دقت کن و اونهایی رو که هم برای تو و هم برای اون ضرر و یا عواقب بد نداره مد نظرت قرار بده تا دوستی و رابطتون لذت بخش بشه. 3- بعضی افراد ارزش دوستی ندارند، پس سعی کن ازشون دوری کنی. مثلاً به خاطر انتخاب ماریان به عنوان دوست دختر جدیدت خوشم اومد چون دختر فهمیده و با کلاسیه و خانواده خوبی هم داره. 4- دردام احساساتت گیر نکن و سعی کن همیشه و در هر شرایطی منطقت رو روشن نگه داری. 5- هیچوقت طرف مقابلت رو مجبور به کاری نکن که دوست نداره و مطمئن باش اگر طرفت از روی اجبار باعث لذت تو بشه ممکنه در کوتاه مدت برات لذتبخش باشه ولی بعد یا برات ایجاد دردسر میکنه و یا تورو دچار وجدان درد میکنه.
• یعنی اگه من هم زمان با چند دختر دوست باشم، خیانت نکردم؟
• نه، چون تو فقط با اون دخترها دوستی. مثل اینکه تو چون با افشین دوستی دیگه نباید با حمید دوست باشی. منطقی نیست. فقط رابطه ای که بین تو و یه دختر وجود داره از بعضی نظرها با رابطت با یه پسر فرق میکنه. اگر ازدواج بکنی مسئله فرق میکنه. تا موقعی هم که آمادگی ازدواج رو نداشته باشی مطمئن باش پیش نمیاد.
• از کجا باید بدونم آمادگیش رو دارم یا نه؟
• ببین، از نظر ظاهری وقتی که تونستی به تنهایی یه خانواده رو اداره کنی آمادگی ازدواج رو داری، ولی از نظر باطنی، زمانی میرسه که تو احساس میکنی دیگه روابط معمولی با چند دختر تورو راضی نمیکنه و دوست داری کسی رو داشته باشی که مال خودت باشه و تو هم مال اون باشی و از رابطه با چند دختر که امروز هستند و ممکنه فردا نباشند خسته میشی. اون وقته که تنها ازدواج میتونه مشکلت رو حل کنه. البته امیدوارم وقتی به فکر ازدواج بیفتی که هم تجربه و آمادگی باطنی داشته باشی و هم توانایی ظاهری.
• مطمئن باش، من فعلاً میخوام از جوونیم لذت ببرم.
• خوبه، درستش هم همینه. البته باید مواظب باشی، چون سر راهت چاه و چاله زیاده. سعی کن همیشه با چراغ روشن حرکت کنی. در ضمن از چند چیز دوری کن: 1- دوست بد. 2- زن شوهردار. 3- دخانیات. 4- مصرف بیش از حد مشروبات الکلی. 5- انحرافات جنسی. همیشه سعی کن در هر جریانی از راه طبیعیش وارد بشی تا تو دردسر نیفتی. حالا هم صبحونت رو بخور تا جون بگیری و بتونی با چندتا دختر کشتی بگیری.
• بابا، تیکه میندازی؟
• تیکه چیه؟ خودت گفتی دخترا برات سینه چاک میکنند.
• من کی گفتم؟
• حالا، فقط مواظب باش بیشتر از ظرفیتت سوار نکنی.
• خیلی بدجنسی بابا.
صبحونه رو کامل نخورده بودم که تلفن اطاقم زنگ زد. بلند شدم و درحالی که هنوز داشتم لقمه رو میجویدم رفتم و گوشی روبرداشتم.
• سلام، آقای سحرخیز.
• درود، شما؟
• مثل اینکه هنوز خوابیا. اول بیدار شو، بعد لقمت رو غورت بده، بعدم حواست رو جمع کن تا یادت بیاد من کی هستم. مثل اینکه دور و برت دختر زیاده که قاطی میکنی و نمیتونی درست صداها روتشخیص بدی.
• تو خواب و خوراک نداری مگه دختر؟ صبح کله سحر نگفتی مردم خوابند؟ بدبخت حمید چی میکشه از دست تو؟
• اِاِاِاِاِاِ، چه عجب، حضرت اشرف دوگولشون کار کرد و ما رو به جا آوردند؟!!!!
• خوب حالا، مزه نریز. چیه صبح به این زودی زنگ زدی نذاشتی صبحونم رو میل کنم؟
• حیف که نه حال کل کل دارم نه وقتشو. چی شد؟ فکرات رو کردی عروس خوانوم؟
• اولاً، عروس خانوم عمّته. دوماً، اول باید موضوع رو با حمید در میون بذارم، بعد تازه اگه حمید بیخیالت شد من فکر کنم.
• اوووووووووووووووووه، چقدر کلاس میذاری بابا، فکر کردی نوبرش رو آوردی؟ چیزی که زیاده پسر. همچین ناز میکنه انگار آلن دلونه. دنیا رو ببین تو روخدا! همه چیز وارونه شده. من، یه دختر ناناز و ترگل ورگل باید بیام منت یه پسر کج و کوله رو بکشم.
• کج و کوله، آره، خدا از ته دلت بشنوه. بعدشم، مگه من نامه فدایت شوم برات فرستادم و ازت خواستم که به من زنگ بزنی؟ خودت راست کردی به حمید کیر بزنی و بیای رو مخ ما با دمپایی ابری پیاده روی کنی.(راستش اونقدر از حرفش حرصم گرفته بود که یه لحظه یادم رفت که با ملینا دارم حرف میزنم و هنوز اونقدر باهاش خودمونی نشدم که شوخی های ناجور بکنم و حرفای خارج از محدوده بزنم)
• خیلی بی ادبی، فکر میکردم که خیلی با کلاستر از این حرفا باشی.
با اینکه میدونستم سه کردم ولی خودم رو از تک وتا ننداختم و گفتم: صبح کله صحر زنگ زدی رو اعصاب من داری چهار نعل میدویی، تازه انتظار داری باهات با کلاس رفتار بشه. تابستونه، صبح زودم هست، کلاس ملاس تعطیله. درضمن مگه دروغ میگم؟ میخوای حمید رودست به سر کنی.
• گفتن داریم تا گفتن. بگذریم، من طبعم بالاتر از این هستش که با این چیزا ازت ناراحت بشم.
• از اولم میدونستم سریشتر از این حرفایی.(خیلی دوست داشتم یه جوری دست به سرش کنم. چون هم دوست دختر حمید بود، هم خواهر سلاله بود و اینجوری که به نظر میرسید خیلی هم کنه بود)
• ببین پدرام، من یه بدی دارم، اونم اینه که وقتی از چیزی یا کسی خوشم بیاد باید هر طور شده به دستش بیارم. پس سعی نکن من رو قلاب سنگ کنی.(نه خیر، طرف خیلی کلیدتر از اینه که بشه با حرف بپرونیش)
من که منتظر بودم تا ماریان زنگ بزنه و باهاش صحبت کنم(چون قرار بود هر روز به محض اینکه ماریان بیدار شد به من زنگ بزنه تا برنامه اون روز رو با هم هماهنگ کنیم) برای اینکه ملینا شاخ رو بکشه گفتم: خوب دیگه، شوخی بسته. جدی، من امروز با حمید در مورد توصحبت میکنم و بعد بهت زنگ میزنم.
• ساعت چند؟
• بعد از ظهر بین ساعت 4 تا 5 منتظر باش.
• باشه. فقط سرکار نذاریا.
• نه، من هر عادت بدی داشته باشم این یه عادت رو ندارم.
• باشه، من منتظرم.
• پس فعلاً، بدرود.
• خداحافظ.
گوشی رو که گذاشتم و تو دلم گفتم: کاش به جای ملینا سلاله زنگ میزد تا شاید بتونم یه صفای دیگه باهاش بکنم. هنوز مزه اون سینه های سفید و تپل سلاله زیر دندونم بود و پدرام کوچیکه هم بدجوری بیتات شده بود.
ساعت 9 بود که ماریان زنگ زد. برای ساعت 10 قرار گذاشتیم تا با هم بریم بیرون. قرار شد من یه تاکسی تلفنی بگیرم و سر کوچه منتظر ماریان بشم. مثل همیشه سر ساعت ماریان پیداش شد. من قبل از اون یه تماس با حمید گرفته بودم و بهش گفته بودم شاید من و دوست دخترم بیایم خونتون. از اونجایی که پدر و مادر حمید هر دو شاغل بودند و برادر حمید هم تا ساعت 2 بعد از ظهر کلاس تقویتی بود، خونه حمید اینا از صبح تا ساعت دو و نیم سه مکان بود تازه اگر هم کسی سر میرسید اطاق حمید یه در خروجی مستقل داشت که راحت میشد ازش خارج شد و فرار کرد. بعد از یک ساعت دور زدن تو خیابونها و کمی خرید که ماریان کرد به خونه حمید رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم و من کرایه رو حساب کردم. همون دری رو که به اطاق حمید باز میشد زدم و بعد از باز شدن در رفتیم تو. حمید بعد از چند دقیقه که با ما بود با اشاره من و به بهانه اینکه میخواد تلفن بزنه از اطاق خارج شد و ما رو تنها کجاست. ماریان روی مبل راحتی نشسته بود و منم لبه تخت. ماریان به محض وارد شدن مانتو و روسریش رو درآورده بود و با شلوار لی و یه تاپ سفید آستین حقله ای که تنش بود چشم هر بیننده ای رو به خودش جلب میکرد. یه تینیجر به تمام معنا بود. با همون چشمای درشت و شیطونش به من نگاه میکرد و آتیش هوس رو در من شعله ورتر میکرد. میخواستم هر چه زودتر اون بدن سفید و متناسب و خواستنی رو بدون فاصله حتی پارچه لباسهامون در آغوش بگیرم و گرمای پوست مرمریش رو روی پوست تنم احساس کنم. بعد چند دقیقه سکوت و در و بدل کردن نگاههای معنی دار بالاخره ماریان گفت: اومدیم اینجا بشینیم همدیگه رو نگاه کنیم؟
• خوب، میخوای پاشیم همدیگه رو نگاه کنیم؟
• پرفسور، منظورم نشستن نبود نگاه کردن بود.
• آهان! خوب، میخوای دراز بکشیم و همدیگه رو نگاه کنیم؟
• ای مسخره.
با دست اشاره کردم که: بلند شو و بیا پیش من.
با اون چشمای هوس انگیزش اشاره کرد که: نه، تو بیا پیش من.
بدون اینکه لحظه ای رو از دست بدم بلند شدم و رفتم روی دسته مبل راحتی نشستم و گفتم: خوب، حالا چکار کنیم؟
ماریان با عشوه خاصی به من نگاه کرد و گفت: شیطونی.!!!
با شنیدن این حرف دیگه طاقت نیاوردم و از روی دسته مبل سر خوردم تو بغلش و تو همون حال لباهام رو روی لباش قفل کردم. لب داغش لبام رو میسوزوند. تو همون حال دست بردم به طرف سینه هاش و از روی لباس سینه های برآمدش رو نوازش کردم وقتی دیدم که هیچ اعتراضی نکرد، فهمیدم که میتونم ادامه بدم. با فشار بیشتری شروع به مالیدم سینه هاش کردم. با اینکه سینه های نسبتاً بزرگی داشت ولی سفت و شق و رق بودند، طوری که من برای یه لحظه فکر کردم سینه هاش رو عمل کرده و پروتز گذاشته. آروم همونطوری که بدنش رو از روی لباس لمس میکردم دستم سور خورد به طرف کسش. اما بازم هیچ عکس العملی ندیدم و کماکان چشمای خمار و درشتش رو دوخته بود تو چشمای من و لبهام رو میخورد. معلوم بود که حسابی حشری شده. نفسهاش داغ و تند بود و لپهای سفیدش از شدید شهوت سرخ شده بود. بعد از کمی ور رفتن بلند شدم و تاپش رو از تنش درآوردم. یه سوتین صورتی خوش رنگ بسته بود که منظره سینه هاش رو با اون چاک عمیق بین سینه ها خیلی جذابتر کرده بود. باورم نمیشد تو این مدت کوتاه و تنها در بار دومی که با هم از مجتمع زده بودیم بیرون تونسته باشم خودم رو اونجایی که میخواستم برسونم. شروع کردم به باز کردن دکمه های شلوار لیش و آروم اون رو از پاش درآوردم. چه رونهای سفید و صاف و گوشتی داشت. مثل سنگ مرمر صاف و سفید ومثل پنبه نرم و لطیف.شرتش هم با سوتینش ست بود و رنگ زیباش از لای رونهای خوردنی ماریان خودنمایی میکرد. یهو ماریان با یه چهره جدی از جاش بلند شدو من رو هل داد عقب. یکی دوقدم رفتم عقب. منتظر بودم که بزنه زیر گوشم و لباسهاش رو بپوشه و بزنه بیرون. اومد طرفم و همونطور که خیلی جدی تو چشمام نگاه میکرد دستش رو انداخت لای پای من و تخمام رو گرفت و یه فشار داد. با اینکه دردم گرفته بود ولی خوشحال بودم. چون فهمیدم که قصد داره ادامه بده . حالا دیگه نوبت اون بود. تو همون وضعیت با همون دستش که تخمام رو باهاش گرفته بود من رو به طرف تخت راهنمایی کرد. منم از خدا خواسته افتادم روی تخت و خودم گذاشتم در اختیار ماریان تا هر کاری که دوست داره بکنه. ماریان آروم اومد روم و نشست روی سینم، طوری که شرتش روبروی دهن من بود. چه بوی عطر توت فرنگی میداد. شروع کردم به لیس زدن شرتش. یه خرده که گذشت از روی سینم بلند شد و دکمه های پیراهن من رو دونه دونه و با کرشمه باز کرد و با نوک ناخنهای بلند و لاک زدش شروع کرد به نوازش سینه و شکمم. من داشتم دیوونه میشدم آستینهای پیراهنم رو درآوردم و منتظر حرکت بعدیش شدم. آروم رفت پایین و دکمه شلوارم رو باز کرد و بعد با دندون زیپ شلوارم رو کشید پایین. اونقدر نفسهاش گرم بود که گرماش رو از روی شرت حس میکردم. شلوارم رو درآورد و با همون شرت نشست روی کیر من و شروع کرد به چرخودن کمر و باسنش در حالی که حرارت و رطوبت کسش رو روی کیرم حس میکردم. تو همون حالا دستش رو برد پشتش و بند سوتینش رو باز کرد واون رو آروم درآورد سینه های توپر و سفید و سفتش مثل دو تا هلو که از شاخه آویزون باشند افتادن بیرون. آروم روی سینه من نیمخیز شد تا سینه هاش روبروی صورت من باشه. بوی عطر نارسیسش من رو گیج کرد. شروع کردم به خوردن سینه هاش. عجب سینه هایی داشت. گرد و تو پر و سفت با نوکهای جوون و برآمده که وقتی میرفت توی دهنم انگار خوش مزه ترین پاستل دنیا رو دادم میک میزنم. همونجورری که داشتم سینه هاش رو میخوردم با کمک خودش شرتش رو از پاش درآوردم و پرت کردم گوشه اطاق. دستام رو گذاشتم روی کپلهاش و شروع کردم به نوازش و مالیدن.رونهای نازش دوطرف بدن چفت شده بود. به هر زحمتی بود شرت رو هم تو همون حالت درآوردم. کیرم چسبید به کسش. مثل این بود که سر کیرم روچسبونده باشم به بخاری. کسش تب کرده بود و از آبی که ترشح میکرد کیرم خیس شد.بعدماریان چرخید و طاقباز افتاد روی تخت و پاهاش رو از هم باز کرد. کس سرخ و گوشتالوش اوفتاده بود بیرون. رفتم سراغ کسش. عطر شرت توت فرنگیش هنوز روی کسش بود و منم مثل اینکه دارم ژله میخورم. صداش در اومد. ناله میکرد . بعضی اوقات سر من رو از خودش دور میکرد و بعد باز ول میکرد. بعد چند دقیقه سرم رو گرفت من رو کشید روی خودش منم همون طور که بدنش رو لیس مزدم رفتم بالا تا رسیدم به سینه هاش. یه خرده از سینه های نازش خوردم. بازم من رو کشید بالاتر تا جایی که کیرم رسید وسط سینه هاش. سینه هاش رو که از آب دهن من خیس شده بود جمع کرد دور کیرم و منم شروع کردم به عقب و جلو کردن. با هر فشاری که میدادم سر کیرم از بالای سینه هاش میزد بیرون و اون هم یه بوس یا یه لیس به سر کیرم میزد. خودش رو کمی کشید پایین و کیرم رو با دوتا دستاش گرفت و شروع کرد به خوردن. طوری میک میزد که احساس میکردم الانه که پوست کیرم ور بیاد. گاهی هم کیرم رو تا ته میکرد توحلقش. معلوم بود که تجربه قبلی داره. منم از این موضوع ناراحت نبودم. بعد از چند دقیقه کیرم رو از تو دهنش درآورد گفت: دیگه طاقت ندارم. من رو بکن.
من با عجب نگاهش کردم و گفتم: از جلو؟!!!!
• آره، زود باش دارم دیوونه میشم.
• آخه،... .
• زود باش، نترس، من دختر نیستم.
چهارچراغم روشن شد. شنیده بودم که دخترای مسیحی خیلی آزادتر از مسلمونا هستند ولی فکر نمیکردم تا این حد. رفتم پایین و وسط دوتا پاش قرار گرفتم. با شک کیرم رو گذاشتم دم سوراخش و یه فشار کوچیک دادم. یه نفس عمیق کشید و بالش زیر سرش رو چنگ زد. گفتم: مطمئنی؟
• آره، زود باش، کشتی منو.
با فشار بعدی سرکیرم رفت تو کس داغ و تب کردش. اونقدر خیس بود که احساس میکردم کیرم خود به خود داره سر میخوره و میره جلو. بالاخره تمام کیرم تا بالای تخمام رفت تو. خیلی تنگ بود. معلوم بود با اینکه اپنه ولی زیاد از کسش کار نکشیده. شروع کردم به تلنبه زدن. کم کم به سرعتم اضافه میکردم و ماریان هم با بالا رفتن سرعت من صداش میرفت بالاتر. پاهش رو دور کمرم فقل کرده بود و من رو به طرف خودش فشار میداد. تو همون حال افتادم روی سینه هاش و حالا نخور، کی بخور. نمیدونم چند دقیقه بود که تو اون حال میکردمش. جالب این بود که منی که تا اون روز نهایت تا ده دقیقه میتونستم طاقت بیارم بالای ده دقیقه تو همون حال در حال تلنبه زدن بودم و اصلا انگار نه انگار. پاهاش رو باز کردو در حالی که کیرم هنوز توکسش بود با هم چرخیدیم و ماریان بالا قرار گرفت و شروع کرد به بالا و پایین کردن. با هر حرکتش رونا و سینه های نازش میلرزید و با هر لرزش اونا دل منم میلرزید. سینه هاش رو تو دوتا دستم گرفته بودم و می مالیدم و ماریان هم سینه من رو چنگ میزد. معلوم بود که خیلی داره لذت میبره. بعد ماریان بلند شدو برگشت و قبنل کرد. وای، چه باسنی. منم بلند شدم و کیرم رو دوباره گذاشتم دم کسش و هول دادم تو. اونقدر حشری بودم که با تمام قدرت ضربه میزدم. با هر ضربه من تمام هیلکل ماریان،به خصوص کپلهای توپرش میلرزید. حالا دیگه ماریان از شدت شهوت داد میزد. طوری که فکر میکنم صداش تو تمام خونه پیچیده بود. ماریان از زیر با دستش داشت چوچولش رو میمالید. من احساس کردم که دارم به موج لذت میرسم. کیرم رو تا ته کردم تو کس ماریان و نگه داشتم تا ماریان هم به من برسه. دوست داشتم با هم ارضا بشیم. ماریان همونطور که کیر من تو کسش فقل شده بود کسش رو میمالید. کسش اونقدر ترشح داشت که نیازی به تف زدن نداشت. بعد از چند دقیقه بدن ماریان شروع کرد به پیچ و تاب خوردن و صدای جیغ ماریان که از زور لذت بود بلند شد منم شروع کردم به تلنبه زدن تا جایی که احساس کردم دارم خالی میشم. کیرم رو کشیدم بیرون و آبم رو پاشیدم روی کپلهای ماریان که از بس مالیده بودم و چنگ زده بودم سرخ شده بود. ماریان هنوز داشت نفس نفس میزد. سریع چندتا دستمال برداشتم و آبم رو از روی کونش پاک کردم و خودمم ولو شدم روی تخت. ماریان هم همونطور دمر افتاد روی تخت و چشماش روبست. نمیدونم چتد دقیقه تو اون حال گذشت. با صدای در به خودم اومدم و بلند شدم و شرتم رو پوشیدم و رفتم درز در اطاق رو باز کردم. حمید گفت: خسته نباشی. صداتون تا هفتا محل اون طرفتر میرفت. من صدای ضبط رو بلند کردم که صداتون بیرون نره.
تازه متوجه صدای بلند ضبط شدم که بدبخت داشت خودش رو جر میداد. گفتم: ببخشید، ولی خودت که میدونی، دست خودمون نبود.
• میدونم، میدونم، همیشه بار مشکلات تو روی دوشای منه.
• خفه بابا، تا یه خورده تحویلش میگیرم فکر میکنه تویله مال اونه. حالا هم اینجا وانستا. بدو برو یه شربتی آبمیوه ای چیزی آماده کن، من و خانوم خیلی تشنمونه.
حمید یه بیلاخ نشون داد و کوتاه اومد و رفت. من و ماریان لباسامون رو پوشیدیم و رفتیم توی هال. من افتادم روی مبل و ماریان هم روی یه مبل دیگه ولو شد. حمید از آشپزخونه با سه تا لیوان آبمیوه اومد بیرون و سینی رو گذاشت روی میز. من یهو یاد ملینا افتادم. رو به حمید کردم گفتم: راستی یه دقیقه بیا تو اطاق کارت دارم ... .
     
#8 | Posted: 5 Oct 2010 16:58
قسمت هفتم: دست و دلبازی یه رفیق



وقتی رفتیم تو اطاق، بدون مقدمه رو به حمید کردم و گفتم: چرا ملینا رو اینقدر اذیت میکنی که بیاد و شکایتت رو به من بکنه؟
حمید هاج و واج من رو نگاه کرد و بعد از کمی مکث گفت: از من به تو شکایت کرده؟
• آره بابا، زنگ زده بود به من و میگفت که با حمید صحبت کن که من رو نکنه.
• به همین صراحت بهت گفت؟
• نه به این صراحت، ولی معنی حرفاش همین بود.
• خوب، اولا، شمارت رو از کجا آورده بود؟ دوما، چرا بین اینهمه آدم به تو شکایت کرده؟
• اینا رو دیگه از خودش بپرس. البته فکر کنم شماره رو از سلاله گرفته، چون من شمارم رو به سلاله دادم. گرچه دیگه به من زنگ نزده. شایدم به خاطر اینکه ملینا به من زنگ زد.
• نکنه تو رفتی رو مخش؟ دوست دختر ما رو میقاپی؟
• میدونستم یه همچین فکری میکنی. ولی احمق جا، من که ملینا رو یه بار اونم با خودت دیدم و حتی باهاش مستقیمم حرف نزدم که بخوام مخش رو بزنم.
• میدونم دیوونه، شوخی کردم. راستش رو بخوای منم دیگه میخواستم بیخیالش بشم. چون من دنبال یه دوستی همراه با لذت سکس بودم ولی ملینا اینطور که به نظر میرسه اونقدر از من خوشش نمیاد که بتونه با من سکس داشته باشه.
• با تمام حماقت این یه مورد رو درست فهمیدی. یه خواهش دارم، اونم اینه که چیزایی رو که بهت میگم به روی ملینا نیاری. چون اون من رو مورد اعتماد دونسته. به هر حال من تو دوستیم و من باید حقیقت رو بهت بدم.
• از اولش هم احساس میکردم که ملینا به خاطر اینکه از دخترای دیگه عقب نمونه و بگه که منم دوست پسر دارم با من دوست شده. چون بارها دیده بودم پوز این دوستی رو به دوستاش میده. ولی ایکاش خودش به من میگفت. در ضمن حالا میفهمم چرا گیر داده بود که برای چشمای تو اسفند دود کنم.
• برای چشمای من؟ چه ربطی داره؟
• میگفت چشمای دوستت پدرام خیلی خوشگله و منم چشمام شوره. میترسم چشمش کنم.
• واقعاً که بعضی از این دخترا کسخولند.
• منم همین رو بهش گفتم. آخه چشمای باباقوری تو چه خوشگلی داره که ملینا میگه خوشگله.
• باز بهت خندیدم پررو شدیا. هر چی باشه از چشمای چپر چلاق تو که قشنگ تره. درضمن فقط ملینا نمیگه، سلاله هم اون روز میگفت.
• اصلاً بریم از همین دوست دخترت که الان باهم خونه رو گذاشته بودید رو سرتون بپرسیم.
• بریم. کیو میترسونی؟ پیرزن رو از خونه خالی؟
• قبل از اینکه بریم بیرون بذار تکلیف ملینا رو روشن کنیم. من بیخیال ملینا شدم. تو ببین میتونی ازش کام بگیری؟
• دوست ندارم در مورد من بد فکر کنی.
• نه بابا، گفتم که از اولشم معلوم بود که دوستی ما زیاد دوامی پیدا نمیکنه. هرچند من به غیر از بدی از تو چیز دیگه ای ندیدم.
• خفه بابا، خوبه که میبینی، همه بار مشکلات تو روی دوشای منه. حتی دوست دخترت رو هم من باید بکنم.
این رو گفتم و چون میدونستم حمید چه عکس العملی نشون میده در اطاق رو باز کردم و پا گذاشتم به فرار. حمید هم دنبال من کردم رفتیم تو هال. دور هال دنبال من میدوید و میگفت: اگه بگیرمت ... .
بعد از چند دقیقه هر دو خسته شدیم و افتادیم روی مبل. ماریان که تا اون لحظه داشت مارو با تعجب نگاه میکرد و میخندید گفت: چرا مثل سگ و گربه به جون هم افتادید؟
گفتم: دستت درد نکنه، حالا حمید هیچی، برای من یه بلا نسبتی میگفتی.
یواش یواش آماده شدیم تا برگردیم خونه. موقع رفتن به حمید گفتم: پس من اون جریان رو دنبال کنم؟
حمید گفت: آره، من که نتونستم کاری از پیش ببرم، تو برو ببین به جایی میرسی.
با ماریان برگشتیم خونه. همین که وارد خونه شدم مادرم با اخم گفت کجایی تو، تلفن اطاقت صد بار زنگ زد. من یه بار جواب دادم ولی انگار از صدای من خوشش نیومد قطع کرد. (مادرم زیاد از اینکه من دوست دختر داشته باشم خوشش نمیومد، ولی زیادم گیر نمیداد چون میدونست که من به هر حال کار خودم رو میکنم و نمیتونه جلوی میل جوونی من رو بگیره.)
هنوز حرف مامان تموم نشده بود که دوباره تلفن زنگ زد. مامان گفت: بفرمایید، برو جوابش رو بده تا دق نکرده.
من خنده ای مصنوعی کردم و چپیدم تو اطاقم و در رو بستم و گوشی رو برداشتم. همونطور که انتظار داشتم ملینا از اون ور خط گفت: سلام؛ چه عجب بالاخره جواب تلفن رو دادی؟!!!
• اولاً، من خونه نبودم، وقتی میبینی جواب نمیدم چرا ایقدر زنگ میزنی؟ مادرم رو کلافه کردی. حتماً نیستم که جواب نمیدم. دوماً، مگه قرار ما ساعت 4 تا 5 بعد از ظهر نبود؟
• ببخشید ولی طاقت نداشتم میخواستم ببینم چکار کردی؟ بعدشم من ممکنه بعد از ظهر خونه نباشم. بگذریم، با حمید حرف زدی؟
• آره.
• خوب؟ چی شد؟
• هیچی، چی میخواستی بشه؟ حمید گفت که من خودم میدونستم ملینا چه احساسی نسبت به من داره و حالا که اینطوری شد منم بیخیالش میشم.
• جدی؟!!! فکر نمیکردم اینقدر منطقی باشه و راحت دست از سرم برداره.
• نه بابا؟!!! اولاً، دوستای من همشون مثل خود من لارج و منطقی هستند. دوماً،فکر کردی مرلین مانرو هستی که پسرا برات سر و دست بشکنند؟
• خیلی بی معرفتی. یعنی اینقدر بی ریختم؟
• خیلی خوب بابا، شوخی کردم. لب ور نچین که من دلم خیلی نازکه زود پاره میشه.
• (با خنده) ای مسخرۀ بیمزه. خوب، حالا چکار میکنی؟
• چی رو چکار میکنم؟
• میتونم روی دوستیت حساب کنم یا نه؟
• خیلی عجله داریا، گفتم که وقتی حمید OK داد تازه من باید فکر کنم.
• خوبه تو دختر نشدی، وگرنه داماد میمرد تا از تو جواب بله بگیره.
• دور و زمونه عوض شده عزیزم، حالا دیگه پسرا نسبت به دخترا کمترند و نوبت ماست که ناز کنیم دیگه.
• اوهو، نازت رو بخورم. چقدر از خود راضی!!!
• همینه که هست، ناراحتی؟
• نه، عاشق بدتر از اینهارو هم تحمل میکنه.
• بابا عاشق!!! مطمئنی سرت به جایی نخورده؟ این پرت و پلاها چیه میگی؟ مگه آدم ندیده و نشناخته عاشق کسی میشه؟
• من تورو دیدم. اون برق چشمای قشنگت چنان من رو گرفته که همون یه نگاه کافی بود... .
• مواظب باش، برق چشمای من فشار قویه. ممکنه خاکسترت کنه. ولی جدی، بذار تا کارمون بیخ پیدا نکرده همین الان یه سری مسائل رو برای هم روشن کنیم. ببین، من فقط توی دوستی با دخترا دنبال اینم که باهم از لحظات جوونیمون لذت ببریم. سعی میکنم تا موقعش نرسیده به عشق و عاشقی و ازدواج و از اینجور چیزا فکر نکنم. دوست دارم طرف مقابلم هم همینطوری باشه تا بعداً مشکلی پیش نیاد. پس ازت میخوام که به حرفام خوب فکر کنی و اگر اهل همچین رابطه ای هستی با من ادامه بدی و اگر نه خودت رو گول نزن. اینها رو گفتم که بدونی و برای خودت خیالبافی نکنی و در ضمن بعداً فکر نکنی که سر کارت گذاشتم، چون اصلاً از سرکار گذاشتن خوشم نمیاد. تو هم خوب فکرات رو بکن و بعد تصمیم بگیر تا تو هم من رو سرکار نذاری، چون من از سرکار موندن هم اصلاً خوشم نمیاد. از حالا تا هر وقت هم که خواستی میتونی فکر کنی و بعد جواب بدی. اگر زنگ زدی معنیش اینه که موافق همچین رابطه ای هستی، ولی اگر موافق نیستی دیگه زنگ نزن، چون این قاعده زندگی منه و هیچ بتصره و ماده واحدۀ دیگه ای هم نداره. OK؟
• باشه، تو دیگه جای هیچ اما و اگری نذاشتی، من فکرام رو میکنم و بعد تصمیم میگیرم. پس فعلاً خداحافظ.
• بدرود.
وقتی گوشی رو گذاشتم با خودم فکر میکردم: به احتمال زیاد دیگه زنگ نمیزنه. ولی اگه زنگ زنه حیف میشه ها، یه دختر خوشگل و خوش هیکل از دستم میپره. ولی عیب نداره، اینجوری بهتره. از اول سنگام رو باهاش واکندم که اگه بعداً با هم رابطه ای داشتیم دیگه جای هیچ گله و شکایتی نباشه. تو همین افکار بودم که دوباره تلفن زنگ زد. گوشی رو برداشتم. صدای ناز و با عشوۀ سلاله رو شنیدم که گفت: سلام، چطوری پسر بلا؟
• درود به خانوم خوشگله خودم.
• اِاِاِاِ، از کی تا حالا خانوم خوشگله تو شدم خودم خبر ندارم؟ تو دور و برت خیلی شلوغه. دیگه من رو میخوای چکار؟
• چرا تیکه میندازی؟ اگه اینجوری فکر میکنی چرا زنگ زدی؟ میخوای حال گیری کنی؟
• نه، ولی میخواستم بهت بگم که، درسته چند وقته که ازت خبر ندارم ولی میدونم که با کیا میپری. ظرفیتت خیلی بالاست، مثل بیوک میمونی. چندتا چندتا بی انصاف؟
• (با تعجب) چطور مگه؟
• هیچی، اون روز اومدی خونه حمید با یکی بودی، امروزم که با یه دختر دیگه، حالا هم که با ملینا خانوم، منم که خانوم خوشگله تو شدم، تازه اینا، اوناییند که من خبر دارم، خدا میدونه چندتا دیگه داری.
تو دلم گفتم: خوب، شهلا رو که اون روز دید، ملینا هم که خواهرش و تعجبی نداره که فهمیده، ولی ماریان!!! اون رو از کجا میدونه؟ گفتم: علم غیب هم که داری.
• نه علم غیب ندارم ولی کلاغای خبر چین کم نیستند.
• کجاست اون کلاغ خبرچین تا من نوکش رو بچینم تا دیگه چوقولی نکنه؟
• بگذریم، نمیخوام معما بگم، صبح وقتی که اونجا بودی داشتم با حمید تلفنی حرف میزدم. میخواستم درباره ملینا باهاش حرف بزنم که گفت تو با یه دختر ارمنی اونجایی. اصلاً به سنت نمیاد که اینقدر هوسباز باشی.
• خوب، راستش رو بخوای نمیدونم چی شده!! الان مدتیه که همینطوری برام میباره. بعد از ضدحالی که از اولین دوست دخترم خوردم همینطور موقعیتهای جورواجور برام پیش میاد. مثل اون روز که اومد خونه حمید و تو رو اونجا دیدم و ... . برای خودم هم جالبه که چطور ظرف کمتر از دو ماه زندگی من چطور اینقدر تغییر کرده. منی که تا دو سه سال پیش نمیتونستم تو چشمای یه دختر خیره بشم یا باهاش راحت رابطه برقرار کنم، حالا!!!! نمیدونم.
• خوب داری بزرگ میشی دیگه. خوب ، اهل پارتی هستی؟
من که اصلاً انتظار چنین سؤالی رو نداشتم برای چند لحظه خشکم زد. سلاله داد زد: الو؟ هستی؟
• آره، آره، ببخشید. چطور مگه؟ پارتی دارید؟
• من که نه ولی به یه پارتی دعوت شدم. از اونجایی که هیچ دوست پسری ندارم فکر کردم تو بدت نیاد که با من بیای.
• آهان، پس از درد ناعلاجی به گربه میگی خان باجی. تو که تا حالا داشتی من رو محاکمه میکردی. چی شد؟ حالا داری من رو دعوت میکنی که باهم بریم پارتی؟
• اولاً، من تو رو محاکمه نمیکردم، فقط این رو گفتم تا تو بدونی که من از همه چیز باخبرم و دوست ندارم به خاطر اینکه رابطت رو با من حفظ کنی بهم دروغ بگی. دوماً، نه تو با این دوستی نسبت به من تعهد خاصی داری نه من. فکر میکنم اینجوری از بودن با هم بیشتر لذت میبریم. سوماً، من تو زندگیم تصمیم گرفتم که دیگه عاشق کسی نشم، پس نباید انتظار داشته باشم که کسی هم عاشق و پابند من بشه. من تصمیم دارم از زندگی و جوونیم لذت ببرم. پس با اما و اگرهای بیخود نمیخوام به پای خودم زنجیر بزنم و خودم رو زندانی احساسات و افکار بیخود کنم.
• خوبه، خوشحالم که تو اینقدر با من هم عقیده ای، چون منم تقریباً همین اخلاق رو دارم به غیر از عشق و عاشقی. به نظر من عشق به وقتش خودش رو تو دل آدم جا میکنه و انسان نمیتونه بدون عشق زندگی کنه. ولی عشق مثل یه بچه در حال رشده که اگر با منطق کنترل و هدایتش کنی آینده خوبی داره و اگر نه فقط تابع احساسات باشی به انحراف میره و باعث دردسر میشه.
• حالا در مورد حرفات بعداً فکر میکنم. الان بگو ببینم پارتی میای؟
• کی؟ کجا؟
• جمعه. توی یه باغ تو لواسون.
• پارتی کیه؟
• دوست پسر یکی از دوستام. دوستم برای اینکه مهمونی شلوغتر بشه مأمور شده تا دوستاش رو دعوت کنه. منم گفتم اگه تو دوست داشته باشی باهم بریم.
• آخه چرا من؟ اینهمه پسر.
• مگه تو چته؟!!!
• آخه، من سنم از تو کمتره، درضمن تا حالا هم تو یه همچین مهمونی هایی نبودم و تجربه همراهی یه خانوم رو ندارم. میشه گفت برای اینجور مجالس هنوز کوچیکم.
• بسه دیگه، هیچ کدوم از اینهایی که گفتی دلیلی برای نیومدنت نیست. لذت بردن از زندگی محدودیت سنی نداره، همونطور که اون روز تو خونه حمید باعث شدی که من عهدم رو بشکنم. چطور اون روز از من کوچیکتر نبودی؟ بعدشم، بالاخره باید از یه جایی شروع کنی تا با حال و هوای اینجور مراسم آشنا بشی. نترس خودم هوات رو دارم.
• خوب، بذار فکرام رو بکنم.
• ببین، فکر کردن نداره. اگه نمیتونی تصمیم بگیری و من رو همراهی کنی من به فکر یه پای دیگه باشم.
من که میدیدم اگه لفتش بدم مرغ از فقس میپره و ته دلمم خیلی دوست داشتم یه بارهم که شده اینجور پارتی ها رو ببینم گفتم: خیلی خوب، میام.
• مطمئنی، اگه نمیتونی همین الان بگو. من سرکار نمونما.
• نه مطمئن، هر کی رو سر کار بذارم خانومی خودم رو که سر کار نمیذارم.
• ای شیطون، من باید برم. بازم بهت زنگ میزنم. فعلاً خداحافظ.
• بدرود.
گوشی رو گذاشتم و به خودم گفتم: نخیر، در عشق و حال به روم باز شده، اساسی. خدا آخر و عاقبتش رو به خیر کنه. ولی آخرش رو وللش، حالا رو عشقست.
روزای بعدی رو با ماریان و سلاله و دوستام گذروندم تا بالاخره جمعه رسید. صبح جمعه طبق معمول هر جمعه صبح با پدرم رفتیم کوه. همینجور که از کوه بالا میرفتیم به پدرم گفتم: بابا، من امشب به یه مهمونی دعوت شدم.
• مهمونی؟ چه جور مهمونیی؟
• راستش رو بخوای به یه پارتی دعوت شدم.
• اوهو، پارتی هم که دعوت میشی. اینجوری که تخت گاز میری موتور میسوزونیا.
• منظورت چیه، بابا؟
• منظور خاصی نداشتم. ولی تو که تا چند وقت پیش تو حال وهوای عشق نوجوونی و عشق پاک و این حرفها بودی در مدت خیلی کوتاهی تغییرات زیادی کردی و نگاهت به اطرافت عوض شده. مواظب باش اونقدر عقب عقب نری که از اون ور بوم بیفتی. زندگی فقط عشق و حال و دختر و خوشگذرونی نیست.
• میدونم بابا، راستش مدتهاست که میخواستم راجع به کار و آینده خودم باهات صحبت کنم، ولی الان موقع مناسبی نیست. سرفرصت باهم صحبت میکنیم. الان میخواستم بدونم که میتونم به این مهمونی برم؟
• با کی میری؟
• بالاخره با یکی میرم. مطمئن باش که همه حرفات تو گوشمه و همیشه ازشون استفاده میکنم. درضمن به کسی که از من خواسته تا باهاش به پارتی برم جواب مثبت دادم. اگه نرم فکر میکنه سرکارش گذاشتم و یا بچه بازی در آوردم.
• من که نگفتم نرو. اتفاقاً به نظر من انسان هرچیزی رو یه بار هم که شده باید تجربه کنه، به شرطی که آلودش نشه. توکه قرار و مدارت رو گذاشتی دیگه چرا از من نظر میخوای.
• درسته که قرار مدار گذاشتم ولی اگه بابای خوبم بگه نه، گور بابای قرار، به همش میزنم.
• ای بدجنس ناقلا، تو هم خوب بلدی سر من رو گول بمالیا. اگه این زبون رو نداشتی چکار میکردی؟
• باور کن بابا، اگه بگی نه، نمیرم.
• برو، ولی مواظب باش.
• حتماً، ... .
حدود ساعت چهار بعداز ظهر بود. تو اطاقم دراز کشیده بودم که تلفن زنگ زد. من به خیال اینکه سلاله ست گوشی رو برداشتم گفتم: درود به خانومی.
صدای یه پسر از پشت خط گفت: اشتباه گرفتی جیگر، منم افشین.
• اَاَاَه، خروس بی محل، الان چه وقت زنگ زدنه؟ من منتظر تلفن یه خانم با شخصیت هستم، آدم نسبتاً با شخصیت.
• خفه بابا، خانوم با شخصیت با توی بی شخصیت چکار داره؟
• خفه بمیر، زود بنال چکار داری، من وقت زیادی ندارم صرف تو کنم.
• بله دیگه، آقا اونقدر سرشون شلوغه که دیگه وقت ندارند با رفیقای قدیمیشون حرف بزنند. اشکال نداره، نوبت ما هم میشه.
• آفرین پسر خوب، این دفعه از منشیم وقت بگیر نوبتت که شد میتونی با من تماس بگیری.
• روتو برم بابا، به سنگ پای قزوین گفته بر جلو بوق بزن. کم نیاریا.
• نه تو نگران من نباش، فقط زود بگو چکار داری منتظر تلفنم.
• کی قرار زنگ بزنه؟
• گفتم که یه خانوم خوشگل.
• خدا شانس بده. امروز غروب چکاره ای؟
• گرفتار، چطور مگه؟
• میخواستم اگه میای با هم بریم بیرون یه دوری بزنیم.
• شرمنده من گرفتارم. به یه پارتی دعوت شدم که اگه نرم همه خیلی ناراحت میشن.
• آره خوب، نه که خیلی تحفه ای.
• حالا که میبینی. کجا میخواستی بری. دیگه چه فرقی میکنه. تو که پا نیستی.
• لوس نشو بابا، عین دختر دبیرستانیا زود قهر میکنه. چه خبر هست؟
• هیچی بابا، با شهلا قرار گذاشته بودم بریم بیرون بعدم بیایم خونه ما تا صبح عشق و حال کنیم. گفتم اگه تو هم پایه ای ماشین رو برداری و با ما بیای.
• آهان، پس من رو نمیخواستی، یه ماشین و یه راننده میخواستی؟
• یه چیزی تو این مایه ها.
• شرمنده، یه سرویس دیگه گرفتم، امشب نمیتونم در خدمتتون باشم، شماهم تو خماری ماشین بمونید.
• حیف که بابا اینا رفتن مسافرت و ماشین رو هم بردند وگرنه منت تو رو نمیکشیدم.
• میدونم، تو معرفت این کارا رو نداری.
• خوب دیگه، مزاحمم نشو بذار فکر کنم ببینم چکار باید بکنم.
• پس گم شو عزیزم، بذار منم به کارم برسم.
• خداحافظ، تک خور.
• بدرود، کسخول.
تا گوشی رو گذاشتم دوباره تلفن زنگ زد: بله، بفرمایید.
• مرضو بفرمایید، چقدر حرف میزنی.
• سلاله جان، تویی؟ تو که با ادب تر از اینا بودی.
• ببخشید، ولی اونقدر شمارت رو گرفتم که اعصابم خرد شد.
• اشکال نداره، میبخشمت به باغ وحش.
• ای مسخره، حالا من بی ادبم یا تو؟
• پسر نوح با بدان بنشست ........ خاندان نبوتش گم شد
• آفرین، اهل ذوق هم که هستی.
• نه زیاد. بگذریم، برنامه چیه؟
• ساعت پنج و نیم تو میدان آرژانتین جلوی در شهروند منتظرتم.
• باشه، حتماً میام.
• منتظرم، خداحافظ.
• بدرود.
مونده بودم که تیپ رسمی بزنم یا اسپرت. تو همین فکر بودم که پدرم اومد تو اطاقم و گفت: برنامت چیه؟ میری؟
• اگه اجازه بدی.
• برو. ولی چی میخوای بپوشی؟
• تو فکر من رو میخونی؟!!!! همین الان سر همین مسئله گیر کرده بودم.
• خوب، بستگی به مهمونی داره. ولی چون نمیدونی مهمونی تو چه مایه ای هست یه تیپ میونه بزن. نه خیلی اسپرت، نه خیلی کلاسیک. مثلاً یه پیراهن آستین کوتاه با شلوار پارچه ای و کراوات و کفش چرمی.
• فکر خوبیه. ممنون که من رو نجات دادی.
• قابلی نداشت. ولی خیلی مواظب باش. دیگه توصیه نمیکنم.
• باشه بابا جون. خیالت راحت باشه.
همونطور که پدرم گفته بود لباس پوشیدم و سر ساعت، سر قرار بودم. چشمم که به سلاله افتاد خشکم زد. با اون تیپ و آریش چقدر جذاب شده بود. هر کس از نزدیکش رد میشد محو اون میشد و یه نفر هم بهش یه تیکه انداخت که من به روی خودم نیاوردم. اومد و نشست تو ماشین و گفت: سلام، پسر کوچولوی من چطوره؟
• خوبم، جیگری شدیا.
• جدی؟ چشمات جیگر میبینه. راه بیفت که با این ترافیک میترسم موقعی برسیم که همه دارند میرند.
• نترس به موقع میرسونمت. کو تا شب؟ راستی تا ساعت چند اونجاییم؟
• تا هر وقت که عشقته. خواستی تا خود صبح.
چشمام گرد شده بود. گفتم: مگه خونه بهت گیر نمیدن؟
• بعد از اون جریاناتی برام پیش اومد مادرم زیاد بهم گیر نمیده. پدرم هم دیروز برای چند روز رفته مسافرت. منم به مادرم گفتم میرم تولد یکی از دوستانم و ممکنه شب همونجا بخوابم.
• خوبه، فکر منم نکردی. به این فکر نکردی که من چجوری تا صبح با تو باشم؟
• مگه مشکلی هست؟
• نه خوب، فقط مادر و پدر من تا صبح از نگرانی دق میکنند.
• آخییییییییییییییی، بچه ننه.
• موضوع اصلاً این نیست. اگه بهشون گفته بودم تا صبح نمیام مشکلی نبود.
• خوب یه زنگ میزنی و بهشون میگی.
تو فکر بودم که چکار کنم که یهو به یاد افشین افتادم که گفته بود خونشون امشب مکانه. گفتم: حله، درستش میکنم.
• میدونستم که تو از بودن شب در کنار من نمیگذری.
• مگه دور از جونم خرم؟ آدم عاقل این جور فرصتها رو مفت از دست نمیده.
خنده ای از ته دل کرد و در حالی که من داشتم رانندگی میکردم یه بوسه روی گونم نشوند و بعدهم با دستش جای روژ رو از روی صورتم پاک کرد... .
     
#9 | Posted: 5 Oct 2010 17:03
قسمت هشتم: یک شب به یاد ماندنی


وقتی که رسیدیم به باغی که دوست سلاله آدرس داده بود هیچ صدایی نمیومد. سلاله گفت: نکنه اشتباه اومدیم؟
• فکر نمیکنم. طبق آدرس و راهنمایی هایی که گرفتیم باید همین باغ باشه.
• پس چرا هیچ خبری نیست؟ شاید برانامه به هم خورده و من خبر ندارم.
• ممکنه. بذار من پیاده بشم و زنگ بزنم. شاید خبری بشه.
از ماشین پیاده شدم و رفتم به طرف در باغ. بعد از کمی گشتن زنگ در رو پیدا کردم و دوبار پشت سرهم زنگ زدم. یکی دو دقیقه ای گذشت، ولی خبری نشد. دیگه داشتم ناامید میشدم. به طرف ماشین حرکت کردم که صدایی از پشت در گفت: کیه؟
جواب دادم من از دوستان شراره خانوم هستم.( اسم دوست سلاله)
• شراره؟!!! ما اینجا شراره نداریم.
• ببخشید ما به یه مهمونی دعوت شدیم و طبق آدرس رسیدیم به این باغ.
تو همین فاصله سلاله هم از ماشین پیاده شده بود و خودش رو به جلوی در رسونده بود. بهم گفت: بگو ما از دوستان آرمین هستیم. جمله سلاله رو تکرار کردم. در باز شد و یه جوون سرش رو از لای در آورد بیرون و یه سرکی کشید. وقتی که مطمئن شد ما تنها هستیم گفت: برای پارتی اومدید؟
من یه نگاهی به سلاله کردم و بعد گفتم: گفتم که، به مهمونی آقا آرمین دعوت شدیم.
سلاله دست کرد تو کیفش و یه کارت درآورد و داد دست پسره. اون جوون وقتی کارت رو دید سریع در باغ رو کاملاً باز کرد و گفت: سریع برید تو.
سوار ماشین شدیم و وارد باغ شدیم. با راهنمایی اون جوون از راهی که به وسط باغ ختم میشد به سمت داخل حرکت کردیم. بزرگی باغ تمام توجه من و سلاله رو به خودش جلب کرده بود. اونقدر بزرگ بود که دیوارهای باغ دیده نمیشد و تا چشم کار میکرد درخت و بوته بود. حالا میفهمیدم که چرا صدای موزیک بیرون نمیومد. با اون همه فاصله از در ورودی باغ و اون همه دار و درخت طبیعی بود که هیچ صدایی بیرون نره. کمی که جلو رفتیم جاده یه پیچ نیمدایره خورد و بعد از اون پیچ بود که تازه ما ویلای وسط باغ رو که جلوی اون کلی ماشین ایستاده بود و دونفر هم نزدیک ماشینها ایستاده بودند رو دیدیم. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم. یکی از اون دونفر اومد به طرف ما و بعد از سلام و احوالپرسی ما رو به داخل ویلا راهنمایی کرد. انگار این باغ رو فقط برای پارتی و مهمونی های مخفی درست کرده بودند. ارکستر داشت آهنگ میزد و تعدادی دختر و پسر وسط مجلس داشتند میرقصیدند. تعدادی هم گوشه و کنار سالن نشسته بودن و مشغول صحبت و خوردن و آشامیدن بودن. من محو تماشای مجلس بودم که سلاله دستش رو انداخت تو دست من و گفت: بریم یه گوشه بشینیم.
برگشتم و تا چشمم به سلاله با اون لباس زیبای شهوت انگیزش افتاد سر جام میخکوب شدم. یه دامن کوتاه پوشیده بود با یه کفش پاشنه بلند زیبا و یه بلوز ابریشمی نازک که یه طرفش از روی شونش رد میشد و طرف دیگش از زیر بغلش و شونه سمت راست سلاله رو در حالی که موهای مشکیش روی اون ریخته بود به زیبایی به نمایش میذاشت. تو همون حال بودم و هاج و واج داشتم سرتا پای سلاله رو برانداز میکردم که یه نیشگون از دستم گرفت و گفت: پسره هیز، حواست کجاست؟ چرا خشکت زده؟ مگه تا حالا من رو ندیدی؟ خوبه که تو بدن برهنه من رو هم دیدی و این جوری داری با نگاهت من رو میخوری.
به خودم اومدم و گفتم: تو رو دیدم ، ولی اینجوری ندیدم. تواین لباس و با این آرایش خیلی زیبا شدی.
• ممنون، خوب، دیگه چشم چرونی بسه. انرژیت رو نگه دار، امشب از این صحنه ها زیاد میبینی. فقط مواظب باش چشمات درد نگیره.
دست من رو کشید و باهم رفتیم یه گوشه سالن، نزدیک بار کوچکی که توی سالن بود و چند نوع مشروب توش بود و یه نفر هم مسؤلش بود روی یه مبل دونفره نشستیم. چه خبر بود!!! دخترای قد و نیم قد، با قیافه ها و لباسها و آرایشهای مختلف تو سالن وول میزدند و پسرا هم از این همه نعمت خدا دادی لذت میبردند. (البته نه اینکه دخترها لذت نمیبردن. من از دید یه پسر 20 ساله به قضیه نگاه میکردم) بعد از این که کمی نشستیم و جاگیر شدیم و من خودم رو توی اون فضا پیدا کردم، تصمیم گرفتم از اون حالت خرفتی و هاج و واجی دربیام و از اون مجلس و از حضور سلاله در کنارم کمال لذت رو ببرم. به همبن خاطر رو به سلاله کردم و گفتم: خوب، نوشیدنی چی میخوری؟
• نه بابا، زیادم بی تجربه نیستی. زود راه افتادی.
• ما اینیم دیگه، من آدم فرصت طلبی هستم به خصوص در مورد لحظاتی که میتونم ازشون لذت ببرم. این دیگه باید به تو ثابت شده باشه.
• آره خوب، اگه غیر از این بود امکان نداشت اون روز خونه حمید بتونی من رو اونطوری خفت کنی.
• من تو رو خفت کردم یا تو با شکستن عهدت من رو خفت کردی؟
• بگذریم، من ویسکی میخورم. فکر میکنم فعلاً مطمئن ترینشون همین ویسکی باشه. البته آرمین هیچوقت تو مهمونی هاش کم نمیذاره.
بلند شدم و رفتم به طرف بار. به مسؤل بار گفتم: درود، ممکنه دوتا ویسکی لطف کنید.
طرف یه نگاهی به من کرد و بعد دوتا گیلاس ویسکی خنک ریخت و گذاشت توی یه سینی و چندتا تکه شکلات و یه شیشه کوچیک سودا هم گذاشت بغلش. بعد گفت: بفرمایید، اگه چیپس ، ماست یا بقیه مخلفات رو هم میخوای روی اون میز هست.
گفتم: ممنون. رفتم به طرف سلاله و سینی رو گذاشتم جلوش و گفتم: من میرم یه خورده خرت و پرت برای خوردن بیارم.
رفتم به طرف میز و مشغول برداشتن شدم. یه خرده چیپس، یه پیاله ماست و خیار، مقداری سالاد ماکارونی و چند تا تکه ژانبون برداشتم و برگشتم که برم به طرف سلاله که با دیدم صحنه روبروم درجا میخکوب شدم. نمیتونستم باور کنم. حامد، همون رفیق نارفیق من که باعث اون جنجال و به هم خوردن دوستی من با المیرا شده بود همراه آرش، برادر المیرا با دوتا دختر اونطرف سالن ایستاده بودن و مشغول حرف زدن بودن. با دیدن اونها انگار ضربان قلبم به بالاترین حد ممکن رسیده بود. صدای قلبم رو میشنیدم و فشاری رو که خون به رگهای مغزم وارد میکرد حس میکردم. سریع حرکت کردم و رفتم به طرف سلاله. نشستم کنارش و بشقاب پر رو گذاشتم روی میز جلوی مبل. سلاله با دیدن قیافه مضطرب من پرسید: چیزی شده؟
• نه، چیز زیاد مهمی نیست.
• پس چرا اینقدر سرخ شدی؟ از چیزی عصبانی شدی که این طور برافروخته شدی؟
• نه، مهم نیست. بعداً برات توضیح میدم. نمیخوام این لحظات شاد رو هم به تو و هم به خودم زهر کنم.
• ای بابا، خوب بگو چی شده.
• گفتم بعداً بهت میگم. الان موقعش نیست و منم حال توضیح دادن ندارم. بیخیال شو و بیا از این مجلس و از وجود هم لذت ببریم.
دست سلاله رو گرفتم و آوردم بالا و یه بوسه ریز روش زدم و بعد خنده ای کردم و گیلاسم رو برداشتم و گفتم: به سلامتی خانومی خودم که باعث شد امشب رو خوش بگذرونیم. باقی چیزا رو هم فعلا وللش.
سلاله هم گیلاسش رو آورد بالا و گفت: نوش
گیلاس ها رو زدیم به هم و هر دو یه نفس همه گیلاس رو سر کشیدیم. تو همین لحظه یه دختر ناز و مامانی و مانکن اومد طرف ما و سلاله با دیدنش بلند شدم باهاش رو بوسی کردو از حرفاشون فهمیدم که شراره دوست سلاله ست. سلاله ما رو به هم معرفی کرد و ما با هم دست دادیم و در عین ناباوری من، شراره صورتش رو به علامت روبوسی چسبوند به صورت من و بعد گفت: امیدوارم درکنار هم و توی این مجلس خوش باشید و لذت ببرید. بعد یه نگاهی به میز ما کرد و گفت: چرا اینجوری از خودتون پذیرایی میکنید؟ رفت به طرف بار و یه بطری ویسکی که کمی ازش خالی شده بود برداشت و آورد و گذاشت روی میز ما و گفت: به هر حال من باید اینجا هوای دوستای خوبی مثل سلاله جون رو داشته باشم.
گفتم: خوش به حال سلاله خانوم که دوستی به این با مرامی داره که تو این شلوغی هواش رو داره.
شراره خنده ای کرد و بعد از کمی خوش و بش کردن با من و سلاله رفت تا با آرمین برقصه. من و سلاله هم دوباره نشستیم روی مبل و من دوباره گیلاسها رو پر کردم از ویسکی و سودا(آب گازدار که بهترین لایت کننده برای ویسکی هست) و بعد همراه با سلاله نمه نمه زدیم تو رگ. بعد از چند دقیقه احساس کردم که ویسکی کار خودش رو کرده و داره من رو گرم و سرحال میکنه. (من یه عادتی داشتم و دارم، اونم اینه که مثل خیلی از جوونا که وقتی به مشروب میرسند خودشون رو خفه میکنند و برای خودشون و دیگران دردسر میشند نیستم. من دوست دارم وقتی مشروب میخورم به اندازه ای بخورم که در عین حالی که شارژ و سرحال میشم ولی حواسم هم جمع باشه. اینجوری هم از اون حال و هوا بیشتر لذت میبرم و هم کاری نمیکنم که بعداً شرمندش بشم.) بعداز تموم کردن گیلاسهامون بلند شدم و دست سلاله رو گرفتم و گفتم: دوست داری با هم برقصیم؟
• البته، با کمال میل.
دوتایی رفتیم وسط سالن، جایی که دختر پسرای دیگه هم داشتن باهم میرقصیدند و شروع کردیم به رقصیدن. در حال رقص بودیم که یه نفر از پشت زد روی شونه من و گفت: خوش میگذره، جوجه فکلی؟
وقتی که برگشتم دیدم آرش مثل برج زهرمار ایستاده جلوم. نمیدونستم باید چکار کنم. اگه جوابش رو میدادم ممکن بود دعوامون بشه و مهمونی آرمین بدبخت با اون همه خرج به هم بخوره. اگه هم جوابش رو نمیدادم فکر میکرد ازش ترسیدم و جازدم. حامد هم چندقدم عقب تر از آرش ایستاده بود. سلاله وقتی این وضعیت رو دید اومد جلو و گفت: قضیه چیه؟ پدرام تو این آقا رو میشناسی؟
آرش گفت: بله خانوم، خوبم میشناسه. پسره هرزه.
با شنیدن این حرف اومدم که جوابش رو بدم که سلاله زودتر از من به حرف اومد و گفت: ببین آقای محترم، من نمیدونم بین شما و پدرام چی وجود داره و نمیخوام هم بدونم. فقط میدونم که اینجا جای تسویه حسابهای شخصی نیست.
حالا دیگه تعدادی از مهمونها متوجه ما شده بودند و دور ما جمع شده بودن. آرش گفت: این مسئله به شما هیچ ربطی نداره خانم. بعد دستش رو آورد تا سلاله رو که بین من و اون قرار داشت بزنه کنار که من دیگه نتونستم تحمل کنم و با تشر خاصی که خودم هم از خودم انتظار نداشتم گفتم: اگه دستت به این خانم بخوره اینبار کاری میکنم که واقعاً صدمه ببینی.
آرش با شنیدن حرف من و دیدن قیافه جدی من دستش رو انداخت و گفت: حیف که اینجا جاش نیست. ولی مطمئن باش پرم به پرت میگیره بالاخره.
من هیچ جوابی بهش ندادم و فقط نگاهش کردم. آرش پوزخندی زد و بعد پشت کرد به من و توی جمعیت گم شد. سلاله روکرد به من و گفت: این کی بود؟ تو به خاطر دیدن اون در اینجا اونطور برافروخته شده بودی، درسته؟
• آره، فقط همین رو بهت میگم که اون برادر اولین دوست دختر من بود که باهاش سر خواهرش دعوام شد و از اون روز از من کینه ای داره که نگو و نپرس. دیگه هم کشش نده چون دوست ندارم این حس و حال رو به خاطر یه همچین آدمی خراب کنم.
• باشه، ولی باید قول بدی که بعداً همه چیز رو برام تعریف کنی.
• باشه، حالا تا دیر نشده ببین اینجا تلفن پیدا میشه. میخوام ببینم میتونم یه جایی پیدا کنم که امشب رو با هم بریم اونجا.
• صبر کن من شراره رو پیدا کنم. اگه اینجا تلفن نداشته باشه آرمین موبایل داره.(اون موقع موبایل اونقدر کم و گرون بود که فقط پولدارای آنچنانی میتونستند داشته باشند و منم از همینجا فهمیدم که آرمین باید از طبقه مرفهی باشه)
بعداز چند دقیقه سلاله دست من رو گرفت و برد توی یه اطاق که طبقه بالای ویلا بود و تلفن رو نشونم داد. تلفن رو برداشتم و شماره افشین رو گرفتم. همونطور که ایستاده بودم و گوشی رو گرفته بودم دم گوشم سلاله از پشت دستاش رو حلقه کرد دور کمرم و سرش رو گذاشت روی شونم. منم با دست دیگم که آزاد بود دستاش رو نوازش میکردم. بعد از چندتا زنگ افشین گوشی روبرداشت و نفس نفس زنان گفت: الو؟
• درود، چرا نفس نفس میزنی. داشتی نمد میمالیدی؟
• نه جیگر، داشتم شهلا خانوم رو میمالیدم. کونت بسوزه.
• همینه دیگه، تو آدم بشو نیستی، با زنای خیابونی میپری، سوزاک و سفلیس میگیری میمیری بدبخت.(اون موقع ایدز هنوز رایج نشده بود)
• تو نگران نباش. من با شقایق(کاندوم) میرم روکار.
• والا من که چشمم آب نمیخوره که تو بدونی چجوری ازش درست استفاده کنی.
• داری از کون سوزیت اینا رو میگی، میدونم.
• نه، من الان تو یه پارتی باحال تو لواسونم و همین الان که دارم با تو صحبت میکنم، یه جیگر مامانی من رو از پشت بغل کرده. ببینم خونه امشب مکانه دیگه، نه؟
• برای تو نه، یادته سر ماشین چه سوسویی میدادی؟ حالا نوبت منه که حالت رو بگیرم.
• آدم با ولی نعمت خودش اینجوری حرف میزنه؟ یا اطاق داداشت رو آماده میکنی تا من و سلاله خانوم قدم رنجه کنیم و پا بر دیدگان تو بذاریم و خونتون رو با وجود مبارکمون نورانی کنیم یا تورو خدا بی معرفت نشو دیگه. خوب من ماشین رو لازم داشتم و از چند روز پیش قرارم رو با سلاله گذاشته بودم.
• (با خنده) خدا لعنتت کنه پدرام. باشه بابا، بیاین. حالا میذاری ما هم به حالمون برسیم.
• حالا شد، برو گم شو عزیزم، دیگه امری ندارم، بدرود.
دیگه نذاشتم افشین حرفی بزنه و گوشی رو قطع کردم. سلاله که با حرفها و شوخی های من از خنده روده بر شده بود، بعد از اینکه حالش جا اومد و خنده ولش کرد، من رو بغل کرد و لبهاش رو روی لبای من گذاشت و یه لب طولانی ازم گرفت. دوباره گوشی رو برداشتم و به خونه خودمون زنگ زدم. به پدرم که گوشی رو برداشته بود گفتم: من امشب با افشین میریم خونشون. تنهاست.
بعد با سلاله رفتیم پایین تا دوباره یه زیره لبی تر کنیم و از مجلس لذت ببریم. در حال نوشیدن یه گیلاس دیگه بودیم که شراره همراه با یه پسر قدبلند و خوش تیپ با چشمای آبی و موهای خرمایی خیلی روشن اومدن به طرف ما و شراره من و سلاله رو به آرمین معرفی کرد و بعد از کمی خوش و بش آرمین گفت: شنیدم اینجا یه نفر مزاحم شما شده بود، درسته؟
گفتم: چیز مهمی نبود، یه مسئله ای بود بین من و اون که باید بیرون از اینجا حل میشد ولی ظاهراً اون میخواست اینجا حلش کنه.
آرمین رو به من کرد و گفت: به هر حال اون و دوستش از طریق یکی از دخترها دعوت شده بودن و من بهشون تذکر دادم که اینجا جای لات بازی نیست. ظاهراً اونها هم ناراحت شدن و دمشون رو گذاشتن رو کولشون و رفتند توی حیاط کنار استخرنشستن. من بهشون گفتم که نمیتونند از اینجا خارج بشن تا مهمونی تموم بشه و همه با هم بریم. ممکن بود به خاطر انتقام از شما و من برند و مهمونی رو به مأمورا لو بدن.
گفتم: از توجه و لطفتون خیلی ممنونم.
بعد از کمی حرف زدن شراره و آرمین از ما جدا شدن و رفتن طرف دیگه سالن. تو دلم میگفتم: آرش همینجوری که خون من رو به جای آب میخورد، حالا با این جریان مثل گرگ زخمی میمونه که دنبال موقعیت میگرده تا انتقام بگیره. با ضربه سلاله به بازوم از فکر و خیال اومدم بیرون و گیلاسی رو که سلاله پر کرده بود برام ازش گرفتم و با هم نم نم شروع به خوردن کردیم. با دیدن دخترای خوشگل و خوش هیکلی که توی اون سالن بودن تقریباً آرش و مسائل مربوط به اون رو فراموش کردم و محو نگاه کردن به دخترایی شدم که زیر نورای رنگی سالن در حال رقص و شادی بودند. حالا دیگه تقریباً سالن تاریک بود و فقط نورهای رنگی رقص نور بود که سالن رو کمی روشن میکرد و تو این میون هم بعضی از دختر پسرها فرصت گیر آورده بودن تا از هم لب بگیرند و گاهی هم همدیگه رو دست مالی کنند. بعضی ها هم با هم میرفتن بالا تا شاید تو یکی از اطاقها بتونند با هم راحتر عشق بازی کنند.منو سلاله هم در حالی که همدیگه رو بغل کرده بودیم و با موزیک ملایم داشتیم تانگومیرقصیدیم گاهی از هم لب میگرفتیم و تو حال و هوای خودمون بودیم.
اونقدر خوش گذشت و دور و برم اونقدر دخترای جور و واجور بود و اونقدر با سلاله و چند دختر دیگه رقصیدم که گذشت زمان رو حس نمیکردم. فقط موقعی متوجه ساعت شدم که یکی از دخترا داشت به دوست پسرش میگفت: دیگه بریم، ساعت دوازده ست. یه نگاه به سلاله کردم که داشت سرصبر میک آپش رو درست میکرد. گفتم: میدونی ساعت چنده؟
• نه، چطور؟
• ساعت دوازده نیم شبه؟ بهتره راه بیفتیم. همین الانش هم دیر شده. ممکنه تو خیابون بهمون گیر بدن. افشین هم ممکنه خوابیده باشه و خلاصه عیشمون، نا قص میمونه.
• باشه، الان حاضر میشم.
از باغ زدیم بیرون و به سمت مجتمع حرکت کردیم. اینقدر غرق خوشی بودم که آرش و برخوردش رو کاملاً فراموش کرده بودم. وقتی رسیدیم به نزدیک مجتمع به سلاله گفتم: صندلی رو بخوابون تا وقتی میریم توی مجتمع کسی تو رو نبینه. وارد مجتمع شدیم و من یه راست رفتم توی پارکینگ و بعد از برانداز کردن اطراف با سلاله پیاده شدیم و رفتیم سمت خونه افشین.
زنگ زدم. چند دقیقه ای گذشت ولی خبری نشد. دوباره زنگ زدم. اینبار افشین با لباس به هم ریخته و چشمای خواب آلود در رو باز کرد و من و سلاله زود رفتیم تو. از سر و وضع افشین معلوم بود که لخت خوابیده بوده و با زنگ من سریع بلند شده و لباسهاش رو پوشیده. من و سلاله با راهنمایی افشین رفتیم تو هال و روی مبل نشستیم. رو کردم به افشین و گفتم: تنهایی؟
• نه، شهلا هنوز اینجاست. توی اطاق من خوابیده.
• ما مزاحم تو نمیشیم، مثل اینکه خواب بودی، برو بخواب، من خودم جای همه چیز رو بلدم. این بار اشکال نداره خودمون از خودمون پذیرایی میکنیم ولی دیگه تکرار نشه.
• بمیر بابا، حال ندارم. دارم میمیرم از خستگی.
• باشه، من امری باهات ندارم، میتونی بری بمیری.
افشین کوسن روی مبل رو برداشت و پرت کرد طرفم و رفت به سمت اطاقش و تو همون حال گفت: اطاق داداشم رو که بلدی. برید اونجا بخوابید. بعدم رفت تو اطاقش و در رو بست.
من یه نگاهی به سلاله کردم که با اون چشمای مستش خیره شده بود به من. شهوت و خواهش توی چشماش موج میزد. بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه و یه ظرف میوه با یه شیشه آب خنک برداشتم و برگشتم تو هال. به سلاله گفتم: بلند شو بریم تو اطاق. سلاله بلند شد و دنبال من راه افتاد. میوه و آب رو گذاشتم روی میز کنار تخت و خودم نشستم روی تخت و رو به سلاله گفتم: نمیخوای پیاده بشی؟
سلاله بدون اینکه جوابی به من بده کیفش رو گذاشت کنار تخت و شالش رو برداشت و مانتوش رو هم درآورد. ولی از اونجایی که معلوم خیلی آمپرش بالاست همونطور ادامه داد. اول بلوز و بعد دامن کوتاهش و بعد با یه عشوه و ناز سوتین و شرت. من که همینجوری از تصور حالی که قرار بود اون شب با سلاله بکنم حشری شده بودم بلند شدم و بدن برهنه سلاله رو بغل کردم و شروع کردم به خوردن گردن و نرمه گوشش. تازه داشتم آماده میشدم که لباسهام رو در بیارم که صدای زنگ در بلند شد. سلاله که ترسیده بود سریع دوباره لباسهاش رو پوشید، البته بدون لباس زیر. من از اطاق رفتم بیرون و افشین رو دیدم که سراسیمه از دم در اومد تو و گفت: بدبخت شدیم.
• چرا؟ چه خبر شده؟
• بهرام (پسر دانشجوی همسایه دیوار به دیوار خونه افشین) اومده دم در و میگه یه ماشین گشت دم در مجتمع وایستاده و مأموره داره با آرش صحبت میکنه. بهرام از پشت در شنیده که آرش داره راجع به واحد ما حرف میزنه.
من با شنیدن این حرف انگار دنیا رو کوبیدن تو سرم. اینقدر گرم لذت بردن از لحظات اون شب بودم که کلاً آرش و کینه شتریش و بودنش توی پارتی رو فراموش کرده بودم. مونده بودم که چکار کنم. رفتم دم در و بهرام رو دیدم که هنوز دم در بود. بهرام از ما چند سالی بزرگتر بود و دانشجوی فوق لیسانس بود و بچه پولدار اصفهان. پدرش وقتی بهرام دانشگاه تهران قبول شد، برای اینکه راحت باشه یه آپارتمان توی مجتمع ما براش خرید تا دیگه خوابگاه و خونه دانشجویی لازم نداشته باشه. من توی چند برخوردی که با بهرام داشتم به نظر بچه با صفا و خون گرمی بود. تو این فکر بودم که چکار کنم. یهو بهرام گفت: سریع اگه موردی دارید بفرستید بیاد خونه من. من چراغای واحدم خاموشه اگه گیر دادند میتونی بگی که این واحد هیچ کس نیست. من لفتش ندادم و رفتم تو و دیدم شهلا و سلاله به چهره های نگران توی هال ایستادند. گفتم: سریع دنبال من بیاید. اونها هم بدون اینکه چیزی بگند دنبالم راه افتادن. هر دوشون رو کردم تو خونه بهرام و خودم هم برگشتم تو خونه افشین و به افشین گفتم: کاملاً معمولی رفتار کن.
هنوز حرفم تموم نشده بود که زنگ در به صدا در اومد. من و افشین به هم نگاه کردیم. اشاره کردم که من اینجا میشینم پای تلویزیون و تو برو در رو باز کن. افشین رفت و منم نشستم روی مبل و تلویزیون رو روشن کردم. داشت فوتبال نشون میداد. دوتا باشگاه اروپایی بودن. بعد از دو دقیقه دیدم افشین با یه مأمور اومد تو هال. من که خودم رو زده بودم به کوچه علی چپ، بلند شدم و با تعجب گفتم: اتفاقی افتاده؟
افشین هم که قضیه رو گرفته بود گفت: نمیدونم، این سرکار میگن میخوان یه نگاهی تو خونه بندازند.
رو به مأموره کردم و گفتم: مشکلی پیش اومده جناب سروان.
با اخم نگاهم کرد و گفت: هنوز که نه، ولی ممکنه پیش بیاد.
بدون این که منتظر جواب من بشه رفت و شروع کرد به گشتن خونه. وقتی چیزی پیدا نکرد اومد تو هال و رو به ما گفت: کجا قایمش کردید؟
من با تعجب گفتم: چی رو؟
• چی رو نه، کی رو؟
• جناب سروان من نمیدونم شما راجع به چی حرف میزنید. من و آقا افشین امشب اینجا تنها هستیم.
• اینجا خونه کدومتونه؟
• خونه افشین.
• پدر و مادرت کجاند.
افشین جواب داد: رفتن مسافرت.
مأموره یه نگاهی به من کرد و پرسید: تو اینجا چکار میکنی؟
من جواب دادم: من دوست و همسایه افشین هستم. امشب تنها بود، فوتبال هم داشت اومد اینجا که هم افشین تنها نباشه و هم با هم فوتبال رو نگاه کنیم.
مأموره سری تکون داد و گفت: معلوم میشه، خونتون کدوم واحده؟
جواب دادم: واحد 12، ولی پدر و مادرم الان دیگه خوابند.
• مهم نیست، بیدارشون میکنیم.
این رو گفت و از خونه زد بیرون. منم دنبالش راه افتادم تو همون حال گفتم: میشه بفرمایید که چه مشکلی پیش اومده که شما اینجوری تو زحمت افتادید؟
• این فضولیا به تو نیومده. حالا هم زنگ خونتون رو بزن و بگو پدرت بیاد دم در.
من کلید انداختم و رفتم تو خونه و یه راست رفتم سراغ پدرم که تو اطاقش خوابیده بود. آروم بیدارش کردم که مادرم بیدار نشه و بعد بهش گفتم: یه لحظه بیا بیرون.
پدرم بلند شد و دنبال من اومد تو هال و گفت: چی شده؟ مگه قرار نبود امشب خونه افشین باشی؟
گفتم: چرا. ولی یه مشکلی پیش اومده.
جریان مأمور رو براش تعریف کردم و گفتم که داستان مفصلش رو بعداً برات میگم. پدرم لباسش رو عوض کرد و اومد دم در و بعد از سلام و تعارفات معمول گفت: مشکلی پیش اومده جناب سروان؟
• هنوز نه، ولی به ما گزارش شده که توی یکی از واحدهای این مجتمع اعمال خلاف عفت در جریانه و وقتی ما به محل مراجعه کردیم پسر شما اونجا بود. شما اطلاع داشتید که پسرتون کجاست؟
• بله، پدرام امشب قرار بود خونه دوستش افشین بمونه. چون پدر و مادرش نبودن و این جوونها هم میخواستن امشب رو دوتایی ب
     
#10 | Posted: 7 Oct 2010 03:03
ادامه قسمت هشتم:
ساعت حدود 2 بعد از نیمه شب بود. افشین با چشمای پف کرده گفت: پدرام خدا لعنتت کنه که اینطور امشب رو کوفتمون کردی. صدبار مردم و زنده شدم.
• اشکال نداره، کمی هیجان برات خوب بود، شاید بتونه اون مخ تعطیلت رو راه بندازه. ولی خودمونیما، تو هم بازیگر خوبی هستیا.
• واقعاً که خیلی پررویی. زدی تو حال و حولمون تازه زبون هم میریزی؟
سلاله پرید تو کش مکشمون و گفت: بس کنید دیگه، گذشت و رفت. یه خطری بود که از بیخ گوشمون گذشت. شما هم اینقدر اره ندین و تیشه بگیرید. پاشیم بریم تو اطاق بخوابیم که خیلی خسته ام.
سلاله این رو گفت و بلند شد و رفت به طرف اطاق. منم بلند شدم و یه چشمک زدم به افشین و افشین هم آروم گفت: برو، سلاله خوابش میاد. برو بخوابونش.
رفتم تو اطاق و در رو بستم. وقتی برگشتم به سمت تخت دیدم سلاله لخت مادرزاد روی پهلوش خوابیده و در حالی که یه دستش رو زیر سرش ستون کرده بود به من اشاره میکنه که:" بیا اینجا". منم که بعد از اون همه دردسر خیلی دوست داشتم یه جوری از فکر اون جریانات بیام بیرون و از سر شب هم کلی دلم رو برای سکس با سلاله صابون زده بودم همونجور که به طرف تخت میرفتم دونه دونه لباسهام رو کندم و وقتی که به تخت رسیدم مثل سلاله لخت بودم و کیرم که تازه فهمیده بود موضوع از چه قراره و از شوک دراومده بود شروع کرد به بالا آوردن سرش. همونطور که من جلوی تخت ایستاده بودم و به تن و بدن زیبا و شهوت انگیز سلاله چشم دوخته بودم، سلاله چرخید و طوری به پشت خوابید که سرش لبه تخت و زیر خایه های من قرار گرفت. آروم شروع کرد به لیسیدن خایه هام. آروم تخمهام رو توی دهنش میکرد و میک میزد. من کمی پاهام رو خم کردم تا پایین تر بیام و کیرم راست دهنش قرار بگیره. کیرم رو گرفت و سرش رو کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن. دستاش رو انداخت دور رونهای من و من رو به طرف جلو کشید طوری که کیرم تا ته رفت تو حلقش. یه لحظه فکر کردم که الانه که خفه بشه ولی اون من رو بیشتر به جلو هول میداد. بعد از چند ثانیه دستاش رو شل کرد و من آروم اومدم عقب و دیدم که چشمای نازش از شدت فشاری کیر من توی حلقش پر از اشک شده و آب دهنش هم اونقدر ترشح شده که تمام صورتش رو خیس کرده. کمی با زبون با کیر من بازی کرد و دوباره همون کار قبلی رو تکرار کرد. چندبار این کار رو تکرار کرد و دیگه چیزی نمونده بود که من ارضا بشم. بلندش کردم و یه لب ازش گرفتم و بعد چرخوندمش و باسنش رو روی لبه تخت گذاشتم و نشستم و بعد پاهاش رو روی شونه هام گذاشتم و رفتم سراغ کسش. شروع کردم به خوردن و لیسیدن. سلاله پاهاش رو دور گردن من قفل کرده بود و سرم رو به کسش فشار میداد و با یه دستش موهای من رو چنگ میزد. بعد از چند دقیقه همون جور اومدم بالا و تا رسیدم به سینه هاش و شروع کردم به خوردن سینه های توپر و عطراگینش. بازم رفتم بالاتر و شروع کردم به لب گرفتن. حالا سلاله لبه تخت نشسته بود و پاهاش رو دور کمرم حلقه کرده بود و من رو به خودش فشار میداد. منم کیرم رو با کسش تنظیم کردم و کسش اونقدر خیس بود که با یه فشار کیرم تا ته توش جاگرفت. من جلوی تخت ایستاده بودم و سلاله پاهاش رو باز کرده بود و روی توتا دستاش تکیه کرده بود. منم پاهای سفید و بلوریش رو گرفته بودم و پشت سر هم تلنبه میزدم. با هر ضربه من کل هیکل نازش به خصوص سینه های هوس انگیزش میلرزید و موج برمیداشت. بعد هر دو رفتیم روی تخت و سلاله قنبل کرد و من هر حالی که به صورت نیمه ایستاده پشتش قرار گرفته بودم دوباره کیرم رو فرستادم تو کس داغ و لیزش و با شدت بیشتری ضربه زدم. طوری ضربه میزدم که صدای برخورد من با کپلهای تپلش تو اطاق می پیچید و سلاله هم با ناله های شهوتیش فضا رو شهوت انگیزتر میکرد. بعد از اون سلاله به پهلو خوابید و من هم پشتش قرار گرفتم و درحالی که پای سمت چپش رو بالا گرفته بودم کیرم رو از پشت کردم تو کسش و شروع کردم به ضربه زدن. داشتم دیوونه میشدم. احساس میکردم خون چنان تو رگهام پمپ میشه که میخواد رگهام رو پاره کنه. ضربان نبضم رو در تمام بدنم احساس میکردم و صدای قلبم رو میشنیدم. بدن هر دومون خیس عرق بود و لیز شده بود. سلاله به پشت خوابید روی تخت و پاهاش رو کاملاً باز کرد و من وسط دوتاپاش قرار گرفتم و دوباره شروع کردم. تو همون حال با دست چوچولش رو میمالیدم و گاهی تلنبه زدن رو قطع میکرد تا سلاله هم به من برسه و ارضا بشه. چیزی نمونده بود که من فوران کنم که سلاله پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد و من رو به شدت به خودش فشار داد و جیغهای کوتاه و خفه ای از سر لذت کشید و بعد چند لحظه شل شد و افتاد روی تخت و منم باز شروع کردم به ضربه زدن. گفتم: سینه های نازت رو جمع کن. سلاله با دو دستش سینه هاش رو جمع کرد و من که دیگه داشتم منفجر میشدم کیرم رو کشیدم بیرون گذاشتم لای پاهش و تو همون حال آبم با فشار زد بیرون و اونقدر شتاب داشت که تا زیر گلوی سلاله رسید. بعد از تخلیه کامل مثل نمد افتادم رو تخت و تو همون حال دستم رو دراز کردم و جعبه دستمال کنار تخت رو برداشتم و دادم به سلاله تا خودش رو پاک کنه.
چند دقیقه ای تو همون حالت بیحالی و سبکی بدون حرکت روی تخت افتاده بودم که با صدای سلاله به خودم اومدم: من میخوام برم حموم.
• حالا بخواب، فردا صبح برو.
• نه الان اگه نرم حموم خوابم نمیبره.
• گیر نده دیگه، الان ساعت نزدیک 3 صبح، آخه کدوم آدم عاقلی میره حموم که تو دومیش باشی؟
• من سومیشم.
• چرا سومی؟
• دومیش تویی، چون تو زودتر از من تو حمومی.
• یعنی باهم بریم حموم.
• آره خوب، نظرت چیه؟ هنوزم آدم عاقل این موقع نمیره حموم؟
• آدم عاقل که نه، ولی آدمی که نابغه باشه مثل من همچین فرصتی رو از دست نمیده.
• (باخنده) خوشم میاد که کم نمیاری. همیشه یه جوابی تو آستینت هست.
بلند شدم و لباسم رو بغل گرفتم و از لای در سرک کشیدم تا مطمئن بشم که کسی تو هال نیست. اشاره کردم که دنبالم بیا. هر دو سریع چپیدیم تو حموم و من در رو از داخل چفت کردم تا کسی مزاحممون نشه ... .
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / از پدرام كوچولو تا پادشاه سکس بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites