↓ Advertisement ↓
انجمن لوتی
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2
داستان سکسی ایرانی

خاطرات یك مرد 45 ساله

 مرد
#11   Posted: 6 Oct 2010 15:44


 1 Star

ارسالها: 74
لاصه آقا اين كلفته كه اسمش زري بود جلو ما راه افتاد و مام پشت سرش اين كيسه سربازي با يغلاوي و قوطي واكس بقيه خرت و پرتا هم توش دنبالش . پدر سگ تنش ميخاريد هي جلو من كونشو تاب ميداد آقا ببخشيندا من همين طوري يلخي حرف ميزنم . به مرادگفتم دلم ميخواد واو به واوشو برام بگي واي به حالت اگه جاييشو ازقلم بندازي دلم ميخواد پياز داغشو زياد كني . گفت رو چشم آقا و بعد همانطور كه من روي الاغ هن و هن سواري ميكردم تو آفتاب داغ مراد ادامه داد .آره آقا جون اين زريه يه چيزيش ميشد منم كه دنبال كونش راه ميرفتم جلو من هي كونشو تاب ميداد . گفتم خدايا عجب گيري كردم حالا جواب اين پدر سوخته رو چي بدم . ته باغ يه ساختمون فكسني بود يه اتاق كوچيك با مستراح و يه دوش تو همون مستراحه . تو اتاقم يه تخت سربازي بود با يه زيلو روش با يه كمد آهني از اين ماله سربازا . زري گفت بچه كجايي سركار . بهش گفتم مگه تو گوشت سنگينه مگه به خانم نگفتم بچه اراكم . گفت وا چه گوشت تلخ حالا بيا منو بخور . آقا مارو دست گرفته بود مام كه مثه اين تهرانيا حاضر جواب نبوديم جوابشو بذاريم كف دستش . اما هميجوري گفتم خب كجا تو بخورم ؟ يه عشوه اومد گفت واا پررو. اين اتاقته . گفتم زري خانم اتاق شما كجاست . گفت وا چه شكر خوري ها . اول حرفش همش يه وا ميگفت . خلاصه گفت همين جا بمون تا صدات كنم . مام با همون پوتين گل و گشاد لباس سربازي همونجور رو تخت نشستيم . يه خورده درو ديوارو نيگا كرديم .دراز كشيدم رو تخت تا خوابم برد . يه دفعه تو خواب ديدم يكي زد به پام از خواب پريدم اولش فكر كردم سرگروبانه . ديدم اون زنه زري بالا سرمه گفت آقا اومده پاشو سرو صورتتو بشور اينجور پف كرده نياي خدمت آقا . صورتمو آب زدم دنبال زري راه افتادم . رفتيم تو همون قصره آقا نميدوني چي بود من كه مات و حيرون بودم . ديدم يه ميز گنده وسط اون سالن بود روش غذا بود مرغ و كباب وآش و يه عالمه غذاهاي ديگه . منصور آبادي هم يه لباس گشاد پوشيده بود اينور ميز زنش هم بازم با يه لباس لخت و پتي اونور ميز. رفتم كنار در دست به خايه واستادم . سرگرد گفت بيا جلو پسر . آقا با ترس و لرز رفتيم جلو پاچسبونديم شق و رق خبردار جلو جاب سرگرد واستاديم .همونطوركه خبردار واسته بوديم يه هو خانم از پشت ميز پاشد آقا اومد جلو شرق با سيلي خوابوند تو گوش ما .گفت بيشعور مگه نگفتم اينجارو پادگان نكن . مگه اينجا سربازخونه است كه هي راه براه پاشنه هاتو ميزني به هم الاغ . آقا از زور درد چشمام پر اشك شده بود .سرگرد به زنش گفت پريوش ولش كن چيكارش داري بدبختو .خانم گفت تو خفه . صد دفعه گفتم يه آدم وردار بيار آخه گناه من چيه با اين حيوونا بايد سرو كله بزنم . آقا خيلي بهمون برخورده بود . اما سرگرد كه سرگرد بود سرلشكر جلوش كم مياورد . سرگرد گفت چشم خانم .مثه سگ كتك خورده سرشو انداخت پايين شروع كرد غذاشو كوفت كردن . با خودم گفتم يا آقا پير اين ديگه كيه . من بدبخت اين يازده ماه بقيه خدمتمو چطور تو اين خونه با اين هند جگر خوار سر كنم . آقا صداش كرده بود پري اما از صدتا جن هم بدتر بود . پدر سگ خوشگل بود اما خيلي بد اخلاق بود . آقا كم كم سرمو آوردم بالا صورتم از سيلي كه خورده بودم داغ بود . آقا گوشامون سرخ شده بود . اين زن سرگرد يه لباس پوشيده بود دامن دراز ولي بالاش لخت و پتي پستوناش اگه خم ميشد هلپي ميافتاد بيرون . با خودم گفتم اين منصور آبادي بي ناموس چطور ميذاره اين زنه اينطوري بگرده . آقا از ترس حرف نميزدم مبادا دوباره چك بخوابونه در گوشم . گفت يالا گورتو گم كن برو تو آشپزخونه با زري كمك كن ظرفا رو بشور . گفتم چشم خانم . ميخواستم عقب گرد كنم يه دفعه خودمو جمع و جور كردم داشتم ميافتادم . خانم گفت ايييش چلاقم كه هستي . آقا برگشتم برم ديدم اين زنيكه پدر سگ زري داره يواشكي ميخنده .تو دلم گفتم خارتو اگه نگاييدم تخم بابام نيستم كاري ميكنم كاشي ها رو گاز بگيري مادر جنده . آقا ببخشيندا ما همش دهنمون خرابه به خدا تو سربازي دهن خراب شديم . گفتم عيب نداره خب بعدش چي شد .گفت هيچي آقا رفتيم تو آشپزخونه ديدم آشپزخونه اش قد دوتا حياط مون تو داهاته . يه عالمه هم ديگ و قابلمه و ظرف . ظروف كثيف ريخته بود تو يه لگن آهني كه شير آب داشت . خلاصه آقا شروع كرديم ظرفا رو شستن . اين زري پدر سگ هم ميرفت و ميومد هي ظرف مياورد.به من گفت غصه نخور خانم هر گماشته اي كه مياد اولش همينطوري نسق كشي ميكنه تا يارو حساب كار دستش بياد . چي ميگن گربه رو دم حجله ميكشه . گفتم مگه من زنشم كه بخواد برام گربه بكشه . من سرباز اين مملكتم اومدم اجباري به ميهنم خدمت كنم نه اين كه زن فرمانده بزنه تو گوشم چون كه ميخواد گربه بكشه . گفت غمت نباشه اگه حرف گوش كن باشي خانم خيلي هم مهربونه بهت ميرسه غذاهاي خوب ميخوري . گفتم من اگه آش گل گيوه و ساچمه پلوي پادگان رو بخورم برام خوشمزه تره تا پس مونده مرغ و كباب اينا رو بلنبونم . گفت حالا كم كم عادت ميكني . هينجور كه داشتم ظرفها رو ميشستم گفتم اون گماشته قبلي چي شد . گفت به از شما نباشه خيلي بچه خوبي بود . بچه فومن بود خدمتش كه تموم شد هرچي خانم گفت بمون همين جا باغبون باش قبول نكرد. بدبخت لگد به بختش زد . كارتشو كه گرفت پريروز رفت شهرشون گفتم خوش به حالش راحت شد . زري گفت واا چرا ؟ گفتم من اگه خدمتم تموم بشه يه دقه اينجا نميمونم . گفت خيال ميكني حالا واستا . راستي تو نومزد داري تو داهاتتون . گفتم نه بابا كسي به ما زن نميده . گفت واا چرا جوون نيستي كه هستي قد و بالا نداري كه داري هيكلت هم كه ماشالله بزنم به تخته آ... ديگه چي ميخوان . پدر سگ انگار داره گاو ميفروشه .منم بهش گفتم تو چي شوهرت كجاست . پدر سگ با عشوه غش غش خنديد و گفت خاك تو سرش كنن منو اذيت ميكرد طلاقمو گرفتم ازش . گفتم مگه چيكارت ميكرد . گفت منو همش با شلاق كتك ميزد . گفتم خب حتما تو يه كاري ميكردي كه ميزدت . گفت نه والا آه نداشت با ناله سودا كنه خب منم جوون بودم دلم ميخاست اينو بپوشم اونو بپوشم اين ور برم اونور برم اونم كارگر گچ كار بود يه روز كار داشت يه روز كار نداشت . آخرشم گفت برات بچه نميشه رفت سرم هوو آورد منم ديگه طلاقمو ازش گرفتم . اومدم خونه خانم اينا واسه كار .گفتم بچه كجايي . خاك پاك تهرون دروازه دولاب . گفتم دروازه دول ديگه كجاست ؟ آقا مرد ديگه از خنده. گفت دروازه دول كه يه جاي ديگه اس اي شيطون ميگم دروازه دولاب . پيش خودم گفتم الان اين خانمه مياد ببينه من دارم با اين كلفته لاس ميزنم اجدادمو مياره جلوي چشمام . گفتم برو برو الان يه چك ديگه ميخوابه تو گوشم . گفت نترس بابا خانم و آقا رفتن باشگاه افسران دير وقت ميان . وقتي هم ميان جفتشون سياه مستن .خلاصه آقا ظرفا رو شستيمو كف آشپزخونه رو هم تي كشيدم ديگه ساعت نه و ده شده بود . رفتم طرف اتاقم ته باغ . پوتين و گتر در آوردم رفتم سر و صورتمو و پاهامو يه آبي زدم اومدم رو تخت خوابيدم . هوا تو اون باغ مثله بهشت بود خنك اونقدر خسته بودم خوابم برد فوري . اقاجان نصفه هاي شب بود يه دفعه حس كردم يه دستي تو زير شلوارمه هي داره اين معامله مونو ميماله . دلم خيلي تركيد فكر كردم دختر شاه جنا تو باغ اومده سراغم داشتم سنكوپ ميكردم از ترس آقا تو تاريكي يواشكي چشمامو باز كردم ديدم يكي بالا سرمه پتو سربازيمو زده كنار دستشو برده لاي پاهام هي يواش يواش داره اونجامو ميماله . يه دفعه داد زدم پريدم از تخت بيرون


با كنجكاوي از مراد پرسيدم خب كي بود؟مراد گفت آقا ما مثه بيد يه گوشه واستاديم تو تاريكي دستومنو گذاشتيم وسط پاهامون محكم گرفتيم . ديدم يه سياهي واستاده تو اتاق يواش ميگه چه مرگته ؟ چرا آبرو ريزي ميكنه ميخواي خانوم و آقا رو بكشوني اينجا ؟ ديدم صدا صداي اين زري مادر جندس . گفتم نصبه شبي تو اينجا چيكار ميكني . گفت گرمم بود اومدم تو باغ يه هوايي بخورم .گفتم پس دستت تو تنبون من چيكار ميكرد . كم كم رفتم نزديكش . گفت ميخواستم ببينم چي قايم كردي اون زير . گفتم به تو چه من تو شلوارم چي دارم . من اصلا مرد نيستم چي ميخواي از جونم بذار اين چند ماه باقي مونده رو با خيال راحت خدمتمو بكنم برم پي كارم . زري گفت واا نگو نگو خيلي هم چيز داري خيلي هم مردي اوني من دست زدم از داغي دستمو جيز كرد . گفت جون بابات برو منو بدبخت نكن . گفت واا كاريت ندارم كه بيا يه دقه اينجا بشين الان ديگه من ميرم . خلاصه آقا يواش رو تخت سربازي كنارش نشستم . تا نشستم دستشو انداخت دور گردنم پدر سگ شروع كرد گوش منو ماچ كردن . آقا نفسش كه به گوشم ميخورد يه جورايي ميشدم .پيرهنمو كنده بودم همش با دستش پشم سينه مو بازي ميكرد و چنگ ميزد . آقا ما ديگه وا داديم حسابي گفتم هر گهي ميخواد بخوره بذا بخوره من كه تو اتاق اون نيستم اون تو اتاق منه .اگرم مارو بگيرن خار اونو ميگان به من چه . پدر سگ انگار تا حالا به خودش مرد نديده بود. من زن مثه اين زري حشري نديده بودم . آقا همش هول بود . انگار يا الان يكي مياد يا من ميخام فرار كنم . آقا دستشو از زير كرد تنبونمون كرد لاي پام آقا بي ادبيه سر معامله مونو هي فشار داد . مام كه سنگ نبوديم با اين كارايي كه ميكرد آقا بي ادبيه مام كيرمون بلند شد .منو سر پا واستادوند پدر سگ يه هو تنبونمو از پام در آورد . آقا يه كاري كرد كه اگه بگم شاخ درميارين . آقا بي ادبيه سر كيرمونو كرد تو دهنش عين آب نبات ميك زد و ليس زد . من مونده بودم كه آخه اين چه كاريه كه ميكنه . من با اون كير شاشيده بودم . اما خاركسته حاليش نبود كه . همش ميليسيد و يواش يواش با خودش يه چيزايي ميگفت . ديدم نه اينو ولش كني تا صب ميخواد سر معامله مونو ميك بزنه بلندش كردم گفتم بسه ديگه پوستشو قلوه كن كردي بابا. اين كه تموم نميشه . بكن لباستو تو اون تاريكي تو يه چشم به هم زدن لخت و پتي شد . از ترس چراغا رو هم روشن نكرده بوديم . من تو اون تاريكي تن و بدنشو خوب نميتونستم ببينم اما دست كه زدم بدن تو پري داشت پستوناش مادر قحبه عين سنگ بود . يه خورده دستماليش كردم انداختمش رو تخت . هولش دادم سرش شتلق خورد به ديوار . خارش گاييده شد . تو دلم گفتم اينم جواب اون متلكت. آقا تو تاريكي لنگاشو دادم هوا پدر سگ بلد كار بود. خودش آقا سر معامله مونو گرفت گذاشت لاي پاش آقا هي زور زديم مگه تو ميرفت . اين زري هم همش آخيش اوخيش ميكرد و زر زيادي ميزد كه مردم و پاره شدمو يواشتر و از اين جور كس شعرا . خلاصه آقا با بدبختي نصفه شو تو دادم ديدم ديگه بيشتر تو نميره سرش يه جايي اون توها گير كرد . به خيالم كس كوتاه بود . مام از خيرش گذشتيم تا همون نصفه كه تو رفت كشيديم بيرونو كرديم تو آقا اولش اين زريه همش يواش يواش جيغ و داد ميكرد ميخواست از زيرم در ره . سفت گرفتمش گفتم كجا؟ با پاي خودت اومدي . من تا سفتت نزنم مگه ميذارم بري . گفت گه خوردم ترو خدا بذار برم نفسم گرفته . بكش بيرون بذا نفس بكشم . گفتم مگه از كست نفس ميكشي خاركسده . آقا ترو خدا ببخشيندا. خلاصه آقا كم كم عادت كرد . سفت گرفته بودمش . اقا ديگه جا واز كرده بود شر و شر همينجور از لاپاش آب بود كه ميريخت . از اون حشري ها بود . از اول كه ديدمش از اون كون تاب دادناش معلوم بود . خلاصه آقا دردسرتون ندم . اونقده زدم تا خالي شدم چسبيدم بهش . زورش دادم آقا زير ما له شده بود با زور انگار كه ميخواد برينه گفت مردم بكش بيرون روده هام پاره شد . آقا حسابي كه خالي شدم كشيدم بيرون و افتادم رو زيلو . نفس نفسم مگه قطع ميشد . زري همونطور آش و لاش با لنگ واز افتاده بود رو تخت لنگاشم آويزون . ديگه چشام به تاريكي عادت كرده بود . بهش گفتم پاشو برو پاشو برو تا يكي نيومده خار جفتمونو نگاييده . زري گفت خيلي بد معامله اي . بدبخت زنت به سي سال نميرسه ميميره . گفتم تو غصه زن منو نخور پاشو برو خودتو جمع و جور كن . منم باهاس بخوابم فردا هزار جور خرده فرمايش رو بايد انجام بدم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#12   Posted: 6 Oct 2010 15:53


 1 Star

ارسالها: 74
داستان مراد كه به اينجا رسيد روي الاغ استخوانهايم درد گرفته بود . به يك نهر آب رسيديم . كه چند تا درخت سنجد سايه انداخته بود . گفتم مراد بيا يه خورده كنار آب بشينيم دنبال داستانتو اونجا بگو برام . كنار آب نشستم . كفشهايم را كندم و پاهايم را در خنكاي آب روان گذاشتم . با خنكي زير سايه سار درختان سنجد ميوزيد . تشنه دانستن ماجراي مراد در خانه سرگرد منصور آبادي بودم . گفتم خب مراد بقيه اش را بگو . مراد دوباره شروع كرد .
آره آقا جان خلاصه فردا صبح زود مثه تو پادگان كه عادت كرده بودم از خواب پاشدم تو همون مستراحه كه يه دوش هم داشت با آب سرد حموم كردم . پوتينامو واكس زدم گتر كردم . آماده به خدمت رفتم تو خونه . زري داشت صبحونه خانم رو آماده ميكرد . منم انگار نه انگار كه اين پدر سوخته ديشب زير خواب من بوده . خواستم ببينم خودش چي ميگه . ولي ديشبش بدجوري آش و لاشش كرده بودم از بسكه حرص داشتم از دستش . سلام كردم .جوابمو نداد برگشت يه اييييشي گفت . ديدم بازم اين ور و اون ور كه ميره لنبراشو تاب ميده واسه من . سيني به دست نون و كره و وسايلو داشت ميبرد كه دست انداختم از رو لباشس لنيبراشو گرفتم تو دستم . گفتم اين دنبه هاتو ديگه چرا واسه من تكون ميدي .مگه ديشب سير نشدي ؟ گفت ولم كن خاك تو سرت ديشب پدرمو در آوردي آدم نيستي كه .دستتو بردار خانم ببينه تيكه بزرگه گوشته . همونجور با تكون دادن كونش رفت تو باغ .كنار اون حوضه گندهه يه ميز گذاشته بودن بالا سرشم يه چتر بزرگ خيلي خوشگل بود . آقا اون مادر قحبه ها كيفي ميكردن واسه خودشون . اون منصور آبادي مادر جاكش پول ارتشو بالا ميكشيد واسه خودش قصر درست كرده بود . آقا مام رفتيم تو باغ شروع كرديم گلا و درختا رو آب دادن . يه ساعت ديگه ديديم يا ابوالفضل هند جگر خوار اومد پايين لب اسطلخ نشست پشت اون ميزه .يه لباس دراز مثه عبا پوشيده بود . يواشكي سلام كردم . مادر قحبه انگار ما آدم نيستيم . مارو به پشم كسش هم حساب نكرد . پاهاشو انداخته بود روهم تابيخ كونش افتاده بود بيرون .پرو پاچه سفيد . صاف تراش . تو دلم گفتم اين خاركسته رو منصور آبادي ميگاد؟ بعيد ميدونم . معلوم نيست زير چند نفر خوابيده پدر سگ .آقا از ترس يواشكي همونجور كه درختا و گلا رو آب ميدادم زير چشمي پرو پاچه شو ديد ميزدم .اين زري مادر قحبه هم هي ميرفت و ميومد چايي و كوفت و زهر مار مياورد . زن سرگرد همونجور كه صبحونه ميلمبود . مجله ميخوند . زري تا ميرفت پشت سرش يواشكي به من نيگاه ميكرد ريز ريز ميخنديد . پدر سگ دلش ميشنگيد . گفتم اگه ايندفعه گيرم بيافتي كاري ميكنم پاره بشي بجاي ان رب بريني پدر سگ .آقا زن سرگرد صبحونه اش كه تموم شد يه خورده بعد چشمت روز بد نبينه آقا يه طناب دور كمرش بسته بود اون طنابه رو باز كرد اون عباهه رو كند زيرش يه پستون بند گل گلي پوشيده بود با يه تنونه كوتاه از همون رنگ و جنس . آقا ما داشت چمامون از كاسه درميومد .نصف پستوناش از اون بالا زده بود بيرون . البته روز قبلش هم همين لباسا رو پوشيده بود اما با اون حالگيري كه كرد اصلن حواسم به پرو پاچه اش نبود . اما امروز فرق ميكرد . ديگه تو اون خونه جا افتاده بودم كه هيچ با كلفت اون خونه هم يه كارايي كرده بودم . خلاصه آقا جونم براتون بگه همين پريوش خانم زن سرگرد منصور آبادي يه هو پريد تو آب . پدر سگ مثه ماهي آب بازي ميكرد . موهاي خوشگلش تو آب وا شده بود . پدر سگ انگاري موهاش رو با آب طلا شسته. عينهو ماهي ميرفت زير آب و ميومد بيرون . مام يه چشممون به شيللنگ آب بود يه چشممون به آب بازي خانم . آقا بي ادبيه ديدم شلوارم بدجوري داره باد ميكنه . گفتم اگه خانوم ببينه خار منو ميگاد .آقا همونجا نشستم بلكم باد اين بيصاحاب بخوابه. خانم يه خورده كه آب بازي كرد از تو همون نردبون آهنيه اومد بالا . آقا آب از اون هيكل نازش ميريخت پايين . آقا دلم ميخواست عين اين اسباي نر هست تو بهار بوي ماديون محل بهشون ميخوره سيصد كيلو بارو از پشتشون ميندازن ميرن كه جفت شن منم برم بچسبم به هيكل خوشكل اين زنه سرگرده .لنگاشو بدم هوا همونجا دم حوض سفتشو بزنم . اما همش خواب و خيال بود . تو دلم گفتم آخه اين مادر قحبه نميدونه يه جوون دهاتي نديد بديدي مثه ما هم دل داره دلم نداشته باشه دول كه داره . آخه چرا مارو عذاب ميده . به خدا جفت تخمام درد گرفته بود . از آب كه بيرون اومد زري براش يه پالتو پنبه اي گرفت . خانم تنش كرد . سرپايي پوشيد رفت بالا . مام خلاصه خودمونو با گل و گياها سرگرم كرديم . يه ساعت ديگه زري اومد گفت خانوم كارت داره بيا برو ببين امرشون چيه . گفتم يا آقا پير پيرمون در اومد . ياخدا يا خدا گويان رفتيم ببينيم اين هند جگر خوار چه خوابي واسمون ديده . آقا رفتيم بالا . تاحالا بالا نرفته بودم . ديدم خانوم از حموم خونه بيرون اومده داره موهاشو با يه چكشي كه از توش باد مياد باد ميزنه كه خشك شن . گفتم خانم امري داشتين . گفت برو سرويسو بشور . آقا ما مونديم سرويس كجاست كه ما بشوريمش . گفتم چشم . برگشتم كه بيام تو دلم گفتم آخه اين سرويس كيه؟ كجاست؟ كه ما باهاس بشوريمش. گفتم خانوم ببخشيد كدوم سيرويسو فرمودين . گفت مرتيكه الاغ ميگم برو دستشويي و توالتو حمومو بشور . اونجا فرچه هست كفشو فرچه بكش . گفتم رو چشم خانوم . اومدم تو مسترابشون . پوتينامو كندم .يه سرپايي پوشيدم.آقا مستراب چي بگم قد يه اتاق هرچي نيگا كرديم مسترابي نديديم .ديدم يه مستراب بلند هست عينهو صندلي . با خودم گفتم اينا چرا اينقدر با عذاب ميرينن .آقا اونجارو شستيم . رفتيم حموم خونه رو بشورم . ديدم يه حوض دراز . تنگ كوچيكم اونجاست كف و مف تازه ريخته بود و بوي صابون ميداد . با خودم گفتم اين لعبت پدر سگ تا چن دقيقه پيش كس و كون لخت اين تو بوده ها . به كاشي هاي حموم حسوديم شد .همونجور تو فكر و خيال خودم بودم . يه دفعه ديدم يه خودتراش اصلاح گوشه حموم خونه اس . يه ناست دوسوسمار بهش بود هنوز خيس بود . به دور و ورش موي كوتاه چسبيده بود . گفتم خارشو گاييدم حتمني با اين كس كونوشو تراش داده نيگا اينم پشم پاهاشو كسشه . آقا بدجوري حالم خراب شده بود . تيغو باز كردم . آقا پشماي تراشيده لاي دوتا انگشتام گرفتم . داشتم كيف ميكردم . با خودم گفتم حالا كه نميتونم اين زنيكه رو بكشم زير خودم اقلكم پشماشو دست بزنم . آقا تو حال خودمون بوديم يه دفعه خانم پشت سرم گفت چيكار ميكني مرتيكه خر؟


از مراد پرسيدم خب دلت نتركيد ؟ گفت آقا ريدم به خودم .من من كنان گفتم هيچي خانوم داشتم حموم خونه رو ميشستم .خانوم كه يه خط كش چوبي دراز دستش گرفته بود. گفت آره ارواي عمت اون چيه تو دستت؟ گفتم خانوم جان اين خودتراش كثيف بود گفتم تميزش كنم . گفت گه خوردي پدر سگ بذارش سرجاش گفتم حمومو بشور نگفتم ژيلت منو تميز كن .گفتم خانوم ما به ژيلت شما دست نزديم به ابوالفضل . گفت خفه هموني كه تو دستته رو ميگم . ازم پرسيد مگه تو سربازخونه هرروز نباس صورتتونو اصلاح كنين . گفتم چرا خانوم جان ولي با اينا كه اصلاح نميكنيم با از اين تيغاي سلموني . گفت با تيغ سلموني هم بقيه جاهاتونو تميز ميكنين ؟ گفتم كجارو ميگين خانوم . گفت نكنه بهداشت شخصي رو رعايت نميكني ؟ گفتم خانوم به خدا هر روز دست و صورتمونو ميشوريم .گفت چقده تو خري خاك تو سرت كنم پاشو واستا بينم . گفتم چشم يواش پاشدم خودتراش رو يه گوشه گذاشتم . خانوم گفت بكن لباساتو بينم . فكر كردم عوضي شنيدم گفتم بله خانوم؟گفت بيشعور بهت ميگم لباساتو در بيار زود . گفتم آخه خانوم قباحت داره .گفت ميكني پدر سگ يا زير شلنگ كبودت كنم . تو خونه زندگي من وول ميخوري باهاس ترو تميز باشي به هزار چيز دست ميزني اگه شيپيش و ساس داشته باشي مارو هم مريض ميكني ميگم بكن يالا. ديدم آقا سنبه پرزوره . آقا لباس سربازيمو كندم گذاشتم لبه اون حوض تنگ و درازه. با تنبون و زير جامه ارتشي واستاديم جلوش . گفت پدر سگ بهت ميگم تموم لباساتو در بيار الاغ .آقا اومد جلو با اون خط كشه محكم زد تو سرم . پدر سگ يه زوري داشت كه نگو .گفتم آخه خانوم به خدا زشته . من شرمم ميگيره . گفت گه زيادي نخور بكن ببينم .آقا بسم الله بسم الله گويان تو دلم زير جامه ام رو كندم . گفتم بلكم بقيه شو منصرف بشه . گفت دستاتو ببر بالا ببينم . دستامونو كه بالا برديم اومد جلو سر خط كشو گذاشت زير بغلاي ما گفت خاك تو سرت كنم اينا چيه . ميبينم بوي سگ ميدي ؟چرا اينا رو نظافت نميكني هان؟ گفت چشم خانوم به خدا وقت نكردم تو پادگان . با نوك خط كشه تنبونمون نشون داد گفت اينم بكن ببينم اونجا چه خبره . تو دلم گفتم زنيكه دريده هوس كرده كيرو خايه مارو ببينه داره اداي ناظماي مدرسه رو درمياره . گفتم كس خارش حالا كه ميخواد ببينه من چرا كتكشو بخورم .آقا تنبونمونو كشيديم پايين .يه دفع ديدم آقا دهنش وا موند . گفت اوووه اين چيه ؟ آقا با همون خط كشه بي ادبيه اين معامله ما رو بلند كرد . ما ديگه خفه قون گرفته بوديم همونجور لخت و پتي خبردار جلوش واستاده بوديم .آقا همينطور با اون خط كشه بالا و پايين ميكرد اين معامله بيچاره مارو . يواشكي گفت بد چيزي نيست . بعدش يه هو خودشو جمع و جور كرد و گفت چرا خودتو تميز نميكني ؟ بكش بالا بقيه لباساتم بپوش . همين امروز عصر بايد خودتو تميز كني من دوباره امشب معاينه ات ميكنم اگه يه ذره مو زير بغلت يا بين پاهات داشته باشه واي به حالت . آقا تندي خودمون پوشونديم . يه نفس راحت كشيدم . گفتم آخيش به خير گذشت . خانوم بهم گفت همون ژيلت رو بردار بيا. يه بسته تيغ ناست سفيد دو سوسمار هم از تو طاقچه حموم خونه بهمون داد . گفت زود باش برو گورتو گم كن . آقا مثه قرقي در رفتيم . پيش خودم گفتم اين زنيكه پدر سگ ميخواد امشب منو جلوي جاب سرگرد كون پتي كنه . گفتم اگه فرار هم بكنم نميذارم تنبونمو جلو فرمانده بكشه پايين . من اومدم خدمت نيومدم كه جلو افسرا كون پتيم كنن . آقا دوباره رفتيم توباغ . نزديك ظهر رفتم تو مطبخشون .آقا نميدوني كه اين زري پدر سگ يه فسنجوني درست كرده بود كه تاحال تو عمرم نخورده بودم . حيف كه بهم پياز نداد باهاش بخورم اما خيلي چسبيد . از آش پادگان خيلي خوشمزه تر بود. زري ازم پرسيد خانوم چيكار داشت باهات ؟ گفتم به تو چه ؟گفت حالاديگه ما غريبه شديم هان؟.گفتم هيچي بابا چيكار ميتونه داشته باشه بجز بيگاري گرفتن رفتم مسترابشون رو براشون شستم . گفت فقط همين ؟ بعدشم يه جوري نيگام كرد كه مثلا دارم بهش دروغ ميگم . گفتم والا فقط همين . زري گفت راستي امشب آقا افسر نگهبانه تو پادگان يه لامپ قرمز كوچيك با زنگ تو اتاقت هست هر وقت اون روشن شد و زنگ زد باهاس بري خدمت كني . من امشب دارم ميرم خونه آبجيم اينا شابدولعظيم. خدا بهش يه پسر كاكل زري داده . گفتم خدا بهش داده يا مردش؟گفت وااا خاك عالم اين چه حرفيه ؟ برو برو توباغ الانه خانم بياد ببينه داري بامن اختلاط ميكني پدر جفتمونو در مياره .آقا دردسرتون ندم دوباره بيل دستمون گرفتيم رفتيم تو باغ زير درختا رو بيل زديم كه خاكشون جابجا بشه نفس بكشن حيووني ها . نفهميدم كي هوا تاريك شد مام خسته و كوفته خيس عرق شديم . ديدم زري چادر سرش كرده يه بغچه زير بغلش داره ميره .تو يه كاغذ روزنومه هم يه خورده نون و گوشت كوبيده برام آورده بود گفت بيا اينم شومت من دارم ميرم خونه آبجيم .تا اون لامپه روروشن نكردن دور ور خونه آفتابي نميشي ها . گفتم خاطرت جمع برو از قول ما به دومادت دست مريزاد بگو . يه ايييشي كرد رفت بيرون .
خلاصه جونم براتون بگه علي آقا مام رفتيم تو خرابه خودمون اون ناست رو با خودتراش از تو جيبمون در آورديم و با هزار بدبختي جا زديم رفتيم تو همون مسترابه كه دوش آبم داشت .دردسرت ندم آقا جون دو تا تيغ ناست عوض كردم تا خودمو ترو تميز كردم . چند جامم بريدم با تيغ . نابلد بودم ديگه . اما حسابي ترو تميز شده بودم .سرو صورتمم صفا دادم . ديدم خيلي راحت تر از تيغ سلمونيه . با خودم گفتم اولين مرخصي شهر كه برم يكي از اينا واسه خودم ميخرم . ولي از بس تراش داده بودم جاش ميسوخت . خلاصه آقا اومديم تو اتاقمون خودمونو كه يه خورده خشك كرديم . مو كه نداشتيم كه كچل بوديم اونوقتا . نشستيم نون و گوشت كوبيده كه زري برامون آورده بود رو با يه خوردي سبزي كه لاش گذاشته بود خورديمو يه خورده رفتيم تو باغ دوري زدم هوا ديگه خنك شده بود . جاب سرگرد منصور آبادي هم تو پادگان كشيك بود نيومده بود خونه . گفتم برم بخوابم . رفتم تو اتاقم رو تخت آهني سربازيم دراز كشيدم . آقا اينقدر خسته بوديم تندي خوابمون برد . نميدونم ساعت چند بود يه هو با صداي زنگ اخبار از خواب پريدم. ديدم اون چراغ سرخه داره خاموش و روشن ميشه . گفتم يا آقا پير به دادم برس چي شده اينوقت شب زنگ به صدا اومده . جلدي لباسامو پوشيدم . گفتم حتما حرامي دزدي چيزي اومده . يه دسته بيل نصفه تو اطاقم بود دستم گرفتم بدو رو رفتم طرف خونه بزرگه . ديدم هيچ سرو صدايي نيست . چماق به دست پريديم تو اتاق گندهه وسط خونه . ديديم خبري نيست گفتم جخ خانومو كشته باشنش . آقا ترسون و لرزون خانومو صدا زديم . خانوم خانوم . از بالا صداي خانومو شنيديم كه خيلي شل و ول صدام زد بيا اينجا پسر. بيا بالا. من اينجام

با هيجان از مراد پرسيدم خب بعدش چي شد؟مراد گفت آقا دردسرتون ندم من فكر كردم دزدي چيزي اومده زده خانوم رو ناكار كرده حالا هم خانوم داره با ناله جواب ميده . بدو بدو خودمو رسوندم بالا ديدم اتاقي كه تخت و اينا توش بود درش بازه خودمو با دسته بيل نصفه هه انداختم تو اتاق كه چشمت روز بد نبينه علي آقا .با كنجكاوي پرسيدم خب خب چي شده بود؟مراد گفت چي ميخواستي بشه آقا جان ديدم خانم روي اون تخت گندهه ولو شده يه بطري نجسي هم رو يه ميز كوچولو كنار تخت كنارشه يه ليوان هم نجسي تو دستشه . يعني از بوش كه پيچيده بود تو اتاق و حال خرابي كه خانوم داشت فهميديم خيلي خورده مست مسته حالي براش نمونده بود . با خودم گفتم حالا اينو چيكار كنم . با چشاي خمار و حال خراب بهم گفت كجايي پدر سوخته يه ساعته زنگو فشار دادم . گفتم خانوم جان ته باغ تا اينجا خيلي راهه تا لباس بپوشم و بيام يخورده طول كشيد . گفت باهاس همينجوري ميومدي لخت و پتي بعدشم غش غش خنديد . ديدم بد جايي گير كردم . زري كه نيست . جاب سرگرد هم كه نگهبانه من موندم اين زنه مست تو يه خونه درندشت. تازه حواسم به پرو پاچه خانوم افتاد . آقا يه لباس بلند حرير بود نميدونم چي بود پوشيده بود تازه بندشم باز شده بود و دو طرف دامن لباسه افتاده بود دو طرفش تموم هيكلش پيدا بود . آقا از بس سفيد بود رنگ شير برنج داشت . پدر سگ يك پستوناي درشت و سفتي داشت عينهو توپ مه همه اش از بالاي پستون بندش زده بود بيرون .يه تنبون زنونه شهري هم كه بهش شورت ميگفت بعدنا پوشيده بود يه وجب بود . پاهاشم رو پاهاش انداخته بود روناي خيلي خوشكلي داشت . تو بگي يه خاله مو داشت نداشت . ديد دارم نگاهش ميكنم گفت چيه داري با چشات منو ميخوري فكر ميكني مستم حاليم نيست آره ارواي بابات من صد تاي تو به هوشم .دو باره غش غش خنديد. آقا اين خنديدناش بدجوري داشت حال منو خراب ميكرد . شومام بودين تو يه خونه بزرگ با يه زن خوشگل نيمه مست لخت و عور تنها بودين حالتون خراب ميشد . خلاصه تا اينوگفت مام از ترس سرمو انداختيم پايين . گفت وا چه خجالتي .بيار بالا سرتو خجالت نكش . من كه ميديدم تو وقتي مايور پوشيده بودم داشتي منو ميخوردي پدر سوخته . هر چقدر دلت ميخواد منو نيگا كن من ناراحت نميشم . ما سرمونو بالا آورديم ايندفعه دل سير تماشاش كرديم .با خودم گفتم والا اگه ما مايورشو ديده باشيم. اين حالش خرابه هذيون ميگه. اين پدر سگ منصور آبادي چه دنبه لذيذي زير دندوناش ميگرفت حرومش بشه الهي . آقا كم كم ديديم داره وضعمون خراب ميشه دوباره سرمو انداختم پايين بلكم باد اين پدر سگ بخوابه آبرومونو نبره . بهم گفت راستي دستوري كه بهت دادم اجرا كردي؟ گفتم خدايا يعني اين چه دستوري داده بود كه باهاس اجرا ميكردم . گفتم كدوم دستو خانوم جان ؟ گفت نظافت شخصي ديگه . تيغو ژيلتو از اين حرفا ديگه ؟ دوباره خنديد . يه دفعه يادم اومد سرمو انداختم پايين و يواش گفتم البت خانوم جان . گفت خب ببينم چيكار كردي .گفتم خانوم جان به خدا هرچي گفتي انجام داديم مارو معاف كنيد. چشاش براق شد صداش برگشت و داد زد پدر سگ بازم كه داري چاچول بازي درمياري بكن بهت ميگم . ديدم چاره ندارم رضا شدم . خلاصه آقا جان دردسرت ندم تو يه چشم به هم زدن كون پتي واستاديم جلوش . بي ادبيه . اين لامصبم يه خورده باد داشت نيم خيز شده بود . هواي خنك هم كه بهش خورد حسابي شق شد . شنيدي آقا ميگن گر باد وزد به كير و خايم ........گربه و پلنگ هم بگايم ؟ مام همونجوري شده بوديم .ديديم آقا زل زده به لاي پاي ما جم نميخوره . گفت بيا جلو بينم اين چيه كه وسط پاهاته اين ماله آدمه يا ماله اسبه؟آقا مام با ترس و لرز رفتيم جلوتر كنار تخت واستاديم . ليوانو گذاشت رو ميز و دستاشو آورد جلو دست كشيد به زير شكمم . انصافا حسابي پاكتراشش كرده بودم با ناست . خودمم كيف ميكردن نيگاش ميكردم .آقا با دستاي لطيفش كه مثه پنبه بود هي اين معامله مارو زير رو كرد نميدونم دنبال چيچي ميگشت تو سر و ته معامله مون . مام گفتيم بابا اين مسته حاليش نيست ديگه . آقا هي خودشو كشوند جلوتر هي اومد جلوتر معامله مونو كه ديگه سيخ شده بود جلو صورتش گرفت يه جورايي نيگاش ميكرد.آقا يه دفعه ديدم معامله مونو برد طرف دهنش فكر كردم ميخواد گازش بزنه ترسيدم خودمو يه خورده عقب تر كشيدم . پدر سگ انگار من الاغشم گفت هشششش. بيا جلو رم نكن . آقا مام رفتيم يه خورده جلوتر يواشكي دهنشو باز كرد سر معامله مونو انگاري كه داره كشك گوسفندي ليس ميزنه با زبونش ليس زد . آقا تو دلم يه جوري شد آقا نميدونم اين زناي شهري چشونه كه همش ميخوان معامله آدمو بگيرن تو دهنشون و ميك بزنن. من نيگا ميكردم ببينم آخرش چيكار ميكنه .علي آقا باورنميكني چنان سر كيرمو ليس ميزد انگاري كه داره پستون مادرشو ميخوره . من ديگه داشتم ديوونه ميشدم آقا . يه هو كيرمو كرد تو دهنش يعني ميخواست همه شو بكنه اما خب دهنش جا نميشد . ديدم بابا بد جوري اين حالش خرابه با چنون قدرتي نصب كيرمو كه تو دهنش بود ميك ميزد گفتم الانه جفت تخمام از تو سوراخ شاشدونم ميپره بيرون . كيرم آقا خورد به حلقش يه ديدم عقش گرفت . آقا روم به ديوار داشت غصيون ميزد . نه كه اون نجسي هم رو زياد خورده بود . آقا باهزار بدبختي بلندش كردم بردمش دم اون مستراح بلنده . كله شو كرد اون تو آقا خير سرش هر چي خورده بود بالا آورد . من خودم حال غصيون بهم دست داده بود . بوي ترشك و عرق سگي پيچيده بود تو مسترابه . حسابي كه روده هاش خالي شد نميدونم چيكار كرد يه دفعه اون مسترابه سر و صدا كرد فييش و وييش آب از همون تو اومد همه رو برد . رنگ به رخسارش نمونده بود . من يكي زرد كردم تنبونمو . حالا همونجور كون پتي نگهش داشتم . اون لباس خوشگل حريرش ريدمون شده بود با استفراغ. با بيحالي گفتش منو ببر حموم . آقا كشون كشون بردمش دم حموم. خودش اون لباسه رو كه كثيف شده بود در آورد. آقا هرچي بگم كم گفتم يك تن و بدني داشت پدر سگ مثله بلور . از سفيدي برق ميزد . تو بگي يه ذره چربي مربي داشت نه والاه.رفت زير دوش آب با همون پستون بند و شورتش به قول خودش .آقا آب سردو باز كرد رفت نصبه شبي زير آب سرد . حالش جا اومده بود يه خورده . انگار نه انگار كه من اونجام قفل پستون بندشو باز كرد و پستون بندشو در آورد . آقا دوتا پستون عينهو سنگ داشت بي پدر نوكش رو به بالا . گرد و تپلي . بعدشم آقا خم شد همون تنكه رو هم از پاهاش در آورد . من ديگه داشتم ميتركيديم .آقا يك زير شكمي داشت عينهو آيينه . دو تا لنبرش هم گرد و تپلي .آب هم شر و شر ميريخت رو اون تن نازش . آقا بي ادبيه كيرمون كه خوابيده بود باز ديدم داره پا ميشه بي پدر . منو كه نيگا كرد گفت بيا زير آب چرا عين برق گرفته ها اون يه گوشه واستادي . يواش يواش رفتم جلو ديدم نه مثه اينكه حالش بهتره . همينكه رسيدم دوباره بند كرد به كير ما . بازم تو دستاش گرفتش . هي ميمالدش خوشش اومده بود .
 
     
  ویرایش شده توسط: sinasmoky  
 مرد
#13   Posted: 6 Oct 2010 15:58


 1 Star

ارسالها: 74
بهم گفت: اينو چرا اينجوري سفتش كردي؟ بهش گفتم ببخشيندا خانوم جان دست ما نيست كه آخه شمام اگه مرد بودي يه خانوم خوشگلي مثه شما با اين تن و بدن ناز جلوت بدون لباس زير آب واستاده باشه سيخ نميكني ؟ ازم پرسيد منو كه ميبيني تحريك ميشي . نميدونستم تحريك چيه . گفتم تحريك چيه خانم جان . گفت خره يعني بلند ميشه . دلت ميخواد؟ گفتم چه جورم خانوم جون به خدا دست خودمون نيست . گفت مثلا دلت ميخواد چيكارم كني ؟ هنوزم ميترسيدم .لخت و پتي با پريوش خانوم زير دوش آب تو حموم خونه واستاده بوديم و معامله سيخ شده ما هم تو دستش بود اما هنوز خوف بود تو دلم . همش ميگفتم نكنه مستي از كله اش بپره يه هو حالش جابياد بفهمه چي شده دمار از روزگارم دربياره .جواب ندادم . گفت هان نگفتي دلت ميخواد باهام چيكار كني؟ . همينجوري از دهنم در رفت گفتم دلم ميخواد تنتو برات بشورم خانم جان . مرد ديگه از خنده گفت تو دهتون دلاك بودي . گفتم نه خانوم خوش نشينم تو ده . سر زمين مردم كار ميكنم . گفت خب معطل چي هستي بشور ديگه منو ميبيني كه خودم حالي برام نمونده . آقا جون تو يه چشم به هم زدن رفتم سراغ صابون و ليف هرچي گشتم ليف پارچه اي از اونا كه تو ده خودمون داشتيم و توش فوت ميكرديم كف درست شه نبود. گفت چي ميخواي . گفتم دنبال ليف ململ ميگردم . گفت نداريم ليف ما اونه . يه چيزي رو نشونمون داد كه سوراخاي ريز ريز داشت لاستيكي بود .آقا اونو برداشتيم صابونو ماليديم بهش كف درست شد يه عالمه . چه صابوني بود آقا جان عطرش آدمو مست ميكرد . بي ادبيه مام با همون كير سيخ شده تو حموم اينور و اونور ميرفتيم . خانوم هم زير دوش واستاده بود همونجوري زل زده بود به من . با ترس و لرز آوردمش نشوندمش رو لبه اون حوض درازه . آروم ليفش كشيدم .آقا نميدونيد چه كيفي بردم . به جون خودم تو عمرم يه همچين كار كيفداري نكرده بودم . پدر سگ انگاري تن و بدنشو از مرمر تراشيدن .آقا از پستوناش چي بگم كه هر وقت ليف ميكشيدم رو شون يواشكي يه آه ميكشيد كه همين آه كشيدنش داشت پدر بي پير منو در مياورد . آقا ميترسيديم لاي پاشو دست بزنيم . خودش دستمو با كف برد گذاشت لاي پاش . گفت اينجارو هم برام خوب بشور پس چه جور دلاكي هستي . آقا دستم سر ميخورد يه دونه مو نداشت پدر سگ انگاري همين الانه از تو بشكه واجبي پريده بيرون .دستم كه به لاي پاش رسيد ناله هاش بلندتر شده بود . بي ادبيه ديگه خون داشت فواره ميزد از سر معامله مون اون پدر سگ هم كه مش تو فكر خودش بود بلندش كردم از پشت بغلش زدم يه دستم رو يه پستونش بود يه دست ديگه هم گذاشتم زير شكمش كيرمم گذاشتم رو كمرش بين تن خودمو تن پريوش خانوم . تنگ فشارش دادم . ناله اش در اومد . چه زوري داري فشارم بده بيشتر . گفتم الانه استخوناش بشكنه . بعدش خودش برگشت انگاري بخواد رو دوچرخه سوار شه يه پاشو يه خورده بلند كرد و كيرمونو كه سرش بالا بود با فشار داد رو به پايين و گذاشت لاي پاش آقا رو كمر كيرمون سوار شد پاهاشو تنگ هم فشار ميداد انگاري رو يكي خوابيدم دو تا دستاشو انداخت دور گردنم مثه دوالپا چسبيده بود بهم .منم دست خودم نبود نيست تموم بدنمون كف صابوني بود همش رو هم ليز ميخورديم . كم كم كمرم رو جنبوندم كيرم اونطرف سرش زده بود بيرون اما كمر كيرم داغ شده بود پدر سگ تنش تب داشت انگاري . نفسش بوي نجسي ميداد هنوز . يه خورده دلم آشوب بود از بوي نجسي كه خورده بود . اما باكيم نبود . گردنمو كشيد طرف خودش آقا جون عين اين فيلماي خارجي لباشو گذاشت رو لب من . منم دهنمو باز كردم تموم لب و لوچه اشو ميكيدم تو دهنم . زبونشو آقا از لاي دندوناش بيرون داده بود كرده بود تو دهن من ميكشيد روي دندونام. با زبون من جنگ بازي ميداد زبونشو.آقا پدر سگ بلد كار بود . مام يه جوون داهاتي چشم و گوش بسته داشتيم يا دميگرفتيم پيش ملا مون . عجب مكتب خونه اي بود آقا . دستامو از پشت انداختم رو لنبراي نازش و فشارش دادم به خودم . خودشو عقب جلو ميكرد و لاي كسشو ميماليد به كمر كيرم . تو گوشم ميگفت چي ميخواي هان بگو چي ميخواي ؟ گفتم تورو ميخوام خانوم جون . گفت وقتي با من تنها هستي منو پري صدا كن . گفتم تورو ميخوام پري جون . گفت كجامو ميخواي هان ؟ روم نشد دوباره پرسيد كجامو دوست داري هان ؟ گفتم پستوناتو خيلي خاطرشونو ميخوام . دوباره با صداي لرزونش انگاره كه همين الان ميخواد گريه كنه پرسيد ديگه گجامو . گفتم لنبرات هم ميخوام . گفت پس چنگش بزن . منم محكم چنگشون زدم . گفت فقط همين دو جارو دوست داري گفتم خانوم جون اونجايي رو كه الانه داري فشار ميدي به كمر معامله مون اونجارو از همه بيشتر دوست دارم . گفت كجا رو بگو برام كجامو از همه بيشتر دوست داري . زنيكه حيا نداشت اصلا . روم نشد اسم كسشو بگم . همونجوري تنتد تند كمرمو بهش ميكوبوندم . دوباره تو گوشم گفت نگفتي كجامو بيشتر از همه دوست داري ؟ تو گوشش يواش گفتم بابا خفه ام كردي كس ... كستو از همه جا بيشتر دوست دارم . همچي كه اين كلمه كس از دهن در اومد آقا انگاري رو آتيش نفت ريختي . آتيشش تند تر و تند تر شد ديگه جيغ ميكشيد . بگو بازم بگو بگو . ديديم داره خل ميشه بابا زنيكه گفتم خيلي خوب بابا تا صبح برات كس كس ميكنم جيغ نزن حالا . گفت تو گوشم بگو . مام همينجوري كه معامله مونو لاي پاش عقب جلو ميكرديم هي تو گوشش كس كس ميگفتم . خودمم بدجوري آتيشي شده بودم . ديدم داره مياد سفت بغلش زدم . از اونور تموم آب منيم پاچيد رو كاشيا . اينقده سفت فشارش دادم تا كمرم سست شد . يواشكي ولش كردم . گفت اهه چقد زود پنچر شدي؟ با بيحالي گفتم خانوم جون الان يه ساعته سوارش شدين چوب نيست كه اينم يه تيكه گوشته . گفت من كه هيچي نفهميدم اينجوري نميشه . زود باش خودتو بشور بيا بيرون . گفتم پري خانم نصفه شبه . بسته ديگه من باهاس صبح زود پاشم . گفت بهت ميگم خودتو بشور بيا بيرون بگو چشم . از ترسم گفتم چشم . ديگه كفاي رو تن جفتمون خشك شده بود . رفتم آب مني رو كه پاچيده بود رو كاشي هاي حموم شستم . خانوم زير دوش داشت خودشو ميشست . قطره قطره آب منيم ميچكيد از سرش . نشستم خير سرم كنار كف شور حموم بشاشم بلكم بقيه شم بيرون بيرزه گفت چيكار داري ميكني ؟ گفتم خانوم بي ادبيه ميخوام تميز كنم خودمو . گفت چرا نشستي پس . گفتم بي ادبيه باهاس استبرا كنم ؟ گفت اينا كه ميگي يعني چي؟ گفتم خانوم جون باهاس بشاشم بقيه اش بياد بيرون . گفت آهان حالا چرا اونجا بيا بيا ميخوام گرماي تو تنتو حس كنم . پرسيدم يعني چي خانوم جان . گفت بيا اينجا كنار من . رفتم كنارش زير دوش آب . كيرمو كه شل و ول شده بود و همينجوري آويزون لاي پام افتاده بود گرفت تو دستش . گفت خب شروع كن . گفتم چي رو خانوم . گفت خره مگه نميخواستي شاش كني خب بكن ديگه . آقا شاخ در آورديم . زنيكه پدر سگ ميخواست من بشاشم بهش . بابا اين زناي شهري عجب اعجوبه هايي هستن والا . يكي شون كه ديشب معامله مونو ميك زد و خورد اين يكي هم كه ازم ميخواست براش بشاشم . گفتم خانوم به خدا نجس ميشين . ديدم داره كم كم عصباني ميشه . گفت بهت ميگم احمق كارتو بكن يالا . آقا هرچي زور زديم مگه شاشمون اومد شاش بند شده بوديم بي ادبي.گفت پس چرا نمياد . گفتم خانوم جون ميبيني كه من دارم زورمو ميزنم .اينقده زور زدم كه قطره قطره ريخت بيرون آخه سرش تو دست پري خانوم بود نميتونستم مثه هميشه راحت بشاشم . اولش كه اومد ديگه حسابي با فشار راه افتاد . پدر سگ انگاري داره باغ باباشو آب ميده سر كيرمو هي ميچرخون شاش زرد ما هم همينجوري ميرخت رو تن و بدنش . من نميدونم چه كيفي ميبرد كه ازم خواست اين كارو براش بكنم . تمو كف حموم خونه از شاش من زرد شده بود . شاشم با آب دوش قاطي شده بود و ميرفت تو راه آب حموم خونه . خانوم گفت چه شاش داغي داري . نيست داشت با آب سرد دوش ميگرفت كه سر حال بياد شاش ما براش داغ بود .شاشم كه تموم شد . خانوم خودشو اب كشيد و حسابي لاي پاشو دست و كشيد و شست و رفت بيرون از حموم . گفت دير نكني ها زود بيا بيرون باهات كار دارم . آقا مام هول هولكي خودمونو شستيم . داشتيم با خودمون فكر ميكرديم يعني ديگه چه بلايي ميخواد سرمون بياره اين پتياره

آقا جون دردسرت ندم خلاصه مام خودمونو تر و تميز كرديم و با يه قطيفه كه تو رختكن آويزون بود خودمونو خشك كرديمو همون قطيفه رو دور خودمون پيچيديم اومديم بيرون رفتم تو اتاقي كه خانوم اولش اون تو دراز كشيده بود . ديدم لخت و مادر زاد با لنگاي باز رو همون تخته دراز كشيده . لنگاشو واز كرده بود لاي پاهاش آقا نميدوني يه كس خوشگل گلي رنگ چسبيده بود. پدر سگ رنگ شكوفه به داشت لاي پاش. يه شكاف دراز به هم چسبيده كه آدمو هوايي ميكرد . نه شرمي نه حيايي . داشت سيگار دود ميكرد . گفت اومدي خوشگله ؟ هنوز يه خورده مست بود اما آب سرد حالشو يه ذره جا آورده بود .گفتم بعله خانوم . گفت مگه نگفتم منو پري صدا كن . گفتم چشم پري خانوم . گفت خانوم نه پري جون . گفتم چشم پري جون . گفت باز كن حوله رو ببينمش . بي ادبيه حوله رو باز كرديم و انداختيم يه گوشه . از ديدن شكاف لاي پاش معامله مون نيم خيز شده بود . گفت خوبه خوبه . ميلت خيلي بالاست اين منصور آبادي پدر سگو بايد هزار بلا به سرش بيارم تا يه خورده بلند كنه اما مادر قحبه به زناي ديگه كه ميرسه فوري شلوارش باد ميكنه . بيا جلو عزيزم بيا رو تخت . آقا مام يواش رفتيم رو تخت كنارش دراز كشيديم .تا دراز كشيديم سيگارشو تو زير سيگاري كه كنار تخت بود خاموش كرد و افتاد رو ما تنش خنك بود تن منم خنك بود. موهاش ريخت تو صورتم .نفسش بو سيگار ميداد اما چاره نداشتم .شروع كرد مارو هي ماچ كردن آقا زير گوشمو كه ماچ ميكرد منو ديوونه ميكرد يواشكي گوشمو گاز گاز ميزد . يه دفعه همه گوشمو كرد تو دهنش ترسيدم فكر كردم ميخواد گوشمو بكنه . اما خوشم اومده بود . با زبونش ميكرد تو سوراخ گوشم هم قلقلكم ميومد هم حالم يه جورايي ميشد دست انداختم لپاي كونشوچنگ زدم كيرمو جا سازي كرد انداخت لاي دوتا پاهاش . بعدش دهنشو انداخت تو دهنم با زبونش ميدونست چيكار كنه .زير گردنمو ليس ميزد برام . من تا اون موقع فكر ميكردم با زن خوابيدن يعني راست كني بشيني لاي پاش بكني توش كون بزني تا آبت بياد . نميدونستم كه قبلش از اين كارا كني چقده كيف داره . ديگه تو ابرا بودم آقا جون بعدش سينه مو برام ماچ كرد نوك سينه هامو يواش گرفت لا دندوناش ريز گاز گرفت . نوك سينه هامو كه گاز ميزد تنم لرز ميافتاد هي رفت پايينتر روي شكمم ماچ كرد زبونشو كرد تو سوراخ نافم . بعدش زير شكممو كه صاف تراش كرده بودم گاز گرفت پدر سگ عينهو سگ همش گاز ميگرفت ولي يواش يواش . من چشامو بسته بودم خودمو سپردم بهش ببينم آخه آخرش ميخواد چيكار كنه. يه هو حس كردم يه چيزي سرد ماليده شد به سر معامله مون . ترسيدم چشامو كه باز كردم ديدم يه كاسه چيني كوچيك با يه قاشق چايي خوري تو دستشه . سر كيرمم يه چيزي ماليده . گفتم خانوم جون چيكار ميكني ؟ گفت خانوم جون و درد پدرم . گفتم ببخش پري جون اون چيه ميميالي روش . يه قاشق چاي خوري از اوني كه تو كاسه چيني بود نزديك دهنم آورد . سرمو عقب كشيدم . گفت نترس بخور عسله بيچاره مرگ موش نيست . جل الخالق داشت عسل ميماليد سر معامله مون . گفتم عسل ميمالي كه چي بشه . گفت من عاشق شيرينيم .دوباره رفت پايين و كاسه رو گذاشت رو همون ميزه . آقا چشمت روز بد نبينه افتاد به جون كير بدبخت من با چنان حرصي عسلاي روشو ليس ميزد گفتم الان پوست سرش قلوه كن ميشه .سرشو كه گنده شده بود ميگرفت تو دهنش آي ميك زد آي ميك زد . آخه من نميدونم چه كيفي داشت براش اما خيلي آخيش اوخيش ميكرد موقع ميك زدن يه چيزايي زير لب ميگفت نميفهميدم . تخمامو تو دستش ميگرفت از بالا ليس ميزد ميرفت پايين از پايين ليس ميزد ميومد بالا. ديدم ولش كني تا صبح علي الطلوع ميخواد منو ليس بزنه . بلندش كردم آوردم كنار خودم خوابوندمش گفت پري جان بسته ديگه والا سرش ميسوزه از بس ليسش زدي . دوباره كاسه هه رو برداشت اين دفعه يه قاشق ريخت رو نوك اين پستونش يكي ريخت رو نوك اون پستونش . گفت بيا حالا تو منو بخور .عسله از بغل پستوناش شره كرد داشت ميومد پايين . ديدم حيفه بركت خدا حروم بشه هلپي پستوناشو كشيدم تو دهنم . آقا چه عسلي بود زيرش چه گوشتي بود نوك پستوناش عينهو سنگ شده بود بي پدر . يه خورده كه پستوناشو براش خوردم ديدم دستاشو گذاشته رو سرم هي فشار ميده پايين . شكمشو ماچ كردم ديدم هي بيشتر فشار ميده پايينتر .زير شكمشو ماچ كردم ديدم هي بيشتر فشار ميده . ديدم نه مادر قحبه سرمو داره ميكنه تو سولاخ لاي پاش . گفتم پري جان گردنم شكست از بس فشارش دادي . دوباره كاسه عسلو برداشت . يه قاشق زد توش لنگاشو باز كرد با يه وسواسي با دوتا انگشتش لاي دوتا لبه كسشو باز كرد از بالا تا پايين كسشو عسل ماليد . قاشقو پرت كرد و بهم گفت حالا بخورش . گفتم چيكار كنم؟گفت بخورش . گفتم بابا ول كن تورو خدا . ديدم داره بدجوري عصباني ميشه . گفت پدر سگ من يه ساعته دارم ماله تورو ميخورم تو نميخواي ماله منو بخوري ؟گفتم آخه من تا الانه اين كارو نكردم . گفت بكن خوشت مياد يالا . از رو ناچاري رفتم لاي پاش دراز كشيدم .يه خورده ماچ كردم بيرون كسشو با يه دستش لاشو وا كرد با يه دستش كله مو كوبوند به كسش . گفت ديالا .آقا اولش دماغم رفت تو كسش عسلي شد با يه آبه شل و ول ديگه قاطي شده بود به گمونم آب مني زنه بود.داشت عقم ميگرفت . گفتم ببين زنيكه پدر سگ آدمو به چه كارايي وادار ميكنه .يه ليس زدم طعم عسل دوباره اومد تو دهنم خيلي نرم و لطيف بود انگاري جيگر خام بود جنسش . دوباره ليس زدم ديدم كم كم داره آخيش اوخيشش زياد ميشه . ديگه شروع كردم حسابي ليس زدن
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#14   Posted: 8 Oct 2010 11:56


 1 Star

ارسالها: 74
كم كم خوشم اومده بود آقا طعم عسل با طعم عجيب غريب وسط پاهاش قاطي شده بود هرچي من بيشتر اونجاشو ميخوردم داد و هوارش بيشتر ميشد. ديگه عسل هم تموم شده بود فقط اونجاشو ميخوردم . لب و لوچه ام ليز و آبكي شده بود نميدونم آب دهن خودم بود كه از دهنم ريخته بود تو اون حال بيرون يا آب اون زنه بود ديگه آقا جون صورتمو ميشستم اون تو . اونم بي پدر همش كله مو ميچسبونو به تنش و فشار ميداد انگاري ميخواد كله مو فرو كنه تو تنش . حسابي راست كرده بودم ديدم ديگه دارم خسته ميشم . زبونم سر شده بود از بس كه ليس زده بودم . پاشدم از لاي پاش افتادم روش آقا چنون منو تنگ خودش بغلم زد كه نفسم گرفت تمام سرو صورتمو ليس ميزد عينهو سگ . هرچي رو سرو صورتم بود با زبونش برام پاك كرد .آقا جون لنگاشو گذاشتم رو دوشم . خودش سر معامله مونو گرفت يواش گذاشت لاي دوتا لب كسش .بهم گفت وحشي بازي درنياري ها هر وقت گفتم بسته نيگهش دار . گفت چشم پري جان . آقا كمرمونو داديم جلو يه خورده سرش تو رفت ليز و داغ بود تنش . ديدم لباشو گاز گرفته يه خورده ديگه داديم تو .ديدم داره ناله ميكنه اما هيچي نميگه يه ذره ديگه تو دادم تا نصفش رفته بود گفت نفسم داره ميگيره .يه خورده فشار دادم گفت بسته بكش بيرون يه دفعه همشو بيرون كشيدم . داد زد خره نگفتم همشو بيرون بكش يه خوردشو گفتم . دوباره سرشو فرو كردم . تا نصفه كه رفت يواش يواش بيرون كشيدم و تو كردم تا جا واز كنه. ديگه كم كم داشتم ميزدم .نيگاش ميكردم مثه اينكه داره درد ميكشه دهنشو واز ميكرد و ميبست .بيشتر فشار دادم ديگه جا واكرده بود دلم ميخواست زير شكمم به زير شكمش بخوره اما نميشد . سرش يه جاهايي اون تو گير ميكرد ديگه بيشتر نميرفت حسابي ليز شده بود آقا . اما نميگفت بسه هرچي بيشتر زور ميزدم هيكلش رو تخت سر ميخورد و عقب تر ميرفتديدم لنگاش كه رو دوشمه داره ميلرزه نميدونم ضعف كرده بود يا خسته شده بود به گمونم خسته شده بود بيرون كشيدم يه نفسي بكشه . سرشو كه بيرون كشيدم خيس خيس بود و سرخ گفتم الانه كه خون ازش بيرون بزنه . منم يه خورده خسته شده بودم . رفتم بغلش دراز كشيدم منو بغل زد يه پاشو بلند كرد گذاشت رو كمرم منو فشار داد به خودش بعدشم دستشو برد لاي تنمون كيرمو كه اون وسط سرگردون بود با دستش گرفت فرو كرد تو تنتش . خيلي خوشم اومد اينطوري . آخه ديگه غذاي نداشت منم خسته نميشدم . هموجوري شروع كردم زدم منم بغلش زدم به خودم فشارش دادم پستوناش رو سينه بود نميذاشت برم جلو ماچش كنم . نفسش تو نفسم بود . همونطور كه تكون تكونش ميدادم تو چشاي من نيگاه ميكرد چه چشمي داشت پدر سگ توش سگ بسته بودند آدمو ميگرفت . ازم پرسيد خوشت مياد . گفتم آره خيلي كيف داره . گفت محكم تر محكم تر آقا منم خودمو تند كوبوندم بهش . واي و وويي راه انداخته بود كه بيا و ببين . پشتموبا كمرمو ناخن ميكشيد .چنگ مينداخت بجاي اينكه سوزم بگيره بيشتر خوشم ميومد تو اون حال . ديگه عرقم در اومده بود نميدونم چرا نميومد . شايد چون تو حمومخونه يه بار منو خالي كرده بود . همنجور يه وري منو هولم داد بدون اينكه بذاره بيرون بيافته . افتادم رو به بالا پاهاشو گذاشت دو طرفم نشست روم اما نه تاته تهشگذاشت بره نصفه روش مينشست . دوتا پستوناش تو هوا تاب ميخورد . ديدم داره مياد . ووي ووي كه كردم يهو پاشد كشيدش بيرون . تند تند با دستش شروع كرد برا ما زدن آقا فواره كرد رفت بالا ريخت رو رو تختي و شكمم و افتضاح شد اما خيالش نبود كه كثيف شده همه جا ديگه از نفس افتاده بودم . بيحال و بي نفس ديگه رمق برام نمونده بود . يه دفعه ديدم ميگه پاشو پاشو گورتو گم كن با اين كثافتكاريت . شد همون خانوم سرگردي كه بود . همين الان داشت بهم كس ميدادها يه دفه برگشت پدر سگ . گفتم الانه كه بيشتر عصباني بشه . تندي پاشدم لباس مباسامو جمع كردم گرفتم جلوم . داشتم ميدويدم بيرون كه گفت منو ببين . گفتم بعله خانوم . گفت اگه كسي بويي از اين جريان ببره تو همين باغ چالت ميكنم . گفتم چشم خانوم جان ما سگ كي باشيم به كسي حرفي بزنيم

داستان مراد كه به اينجا رسيد از تماس آب خنك جويبار با پوست پاهايم احساس لرز ميكردم و از طرفي گفته هاي مراد درونم را سرشار از آتشي شعله ور كرده بود . به مراد گفتم خب بعدش چي شد . مراد در حالي كعه معلوم بود از حرف زدن و بياد آوري خاطرات پيشين خسته شده است گفت همه اش همين بود آقا جان ما هم تا پايان خدمت كه اونجا بوديم يه روز اسير پريوش خانم بوديم يه روز اسير اون زري پدر سوخته خلاصه مارو آب لمبو كردن عين انار هرچي آب تو تنمون بود او دو تا قحبه ازم بيرون كشيدن ديگه حالي برام نمونده بود بعد پايان خدمت . كارتمو كه گرفتم هرچي بهم گفتن همينجا بمون باغبوني كن پول خوب بهت ميديم جونمو گرفتم و د دررو . فرار كردم اومدم ده خودمون . آره آقا جون اينم داستان سربازي ما خدمت مقدس به ميهن .بعد هم بلند و صدادار خنديد. شديدا احساس ضعف و گرسنگي ميكردم . شنيدم داستان مهيج مراد هم مرا و هم اورا شديدا گرسنه كرده بود . گفتم برگرديم . دوباره سوار الاغ شدم و يورتمه به طرف جايي كه طلا نشسته بود حركت كرديم . توي راه به مراد گفتم قرار امروز غروبمون كه يادت نرفته . مراد گفت آقا جون هركس كه دوست داري از خر شيطون بيا پايين . طلا رضا نميده به جون خودم . گفتم تو به اون كاري نداشته باش غروب كه اومدي ميري حموم ميدونگاهي بعدشم خونه ميگي كه امشب كار داري خونه اربابي ديري ميايي. مراد از روي ناچاري گفت رو چشم آقا . از دور طلا را ديديم كه داشت چاي درست ميكرد . يا به قول آنها چاي ميپخت . از دور كه مارا ديد دست تكان داد من هم اداي خودشان را درآوردم و داد زدم هوووي طلا هوووي. مراد خنديد و گفت آقا اين چند وقته كاراي مارو خوب بلد شدين ها . گفتم تا معلمهايي مثل تو و طلا دارم بايد هم بلد كار بشم . طلا چند تا تخم مرغ آب پز كرده بود و با نان محلي و پنير بي نمك براي ناهار آورده بود در آن حال و هوا خيلي چسبيد . رويش هم چاي هيزمي بهتر چسبيد . خيلي گرسنه شده بودم . در واقع غذا را بلعيدم . بعد از ناهار راه افتادم كه به خانه بيايم . طلا را صدا زدم و دور از مراد به او گفتم خاله امروز غروب يادت نره ها .طلا گفت مگه چه خبره غروب گفتم خاله به همين زودي يادت رفت مگه قرار نبود تو با مراد يه چيزايي يادم بديد . صورتش را يواشكي چنگ انداخت و گفت خاك به گورم علي آقا بگذر از اي كار . گفتم خاله مگه ما قبلا حرفامونو نزديم . مگه نگفتي اگه مراد راضي بشه منم ميكنم اين كارو . گفت ميدونم كه مراد راضي نميشه . گفتم راضيش كردم خبر نداري خاله . گفت خيالم نميكشه رضا بده .گفتم من ميرم غروب منتظرتون هستم ها . طلا گفت حالا تا غروب.از ميان مزارع راه افتادن شنيدن داستان مراد مرا شديدا تحريك كرده بود . تجسم همخوابگي او با زن سرگرد در آن كاخ رويايي . زني زيبا و وحشي صفت و رام نشدني كه جواني روستايي را وادار به خوابيدن با خودش كرده بود و همچنين كلفت طنازي كه شب اول ورود مراد به آن خانه شبانه به بسترش لغزيده بود همگي باهم در آن آفتاب داغ تابستاني در ميان يونجه زارهاي سر سبز مرا تحريك كرده بود . همينطور كه لا به لاي يونجه زارها راه ميرفتم ميان پايم احساس سنگيني و سفتي ميكردم . با خودم گفتم الان گلي در خانه تنهاست . بيست تومني هاي توي صندوقچه به نظرم خيلي زياد آمد . بايد خرجشان ميكردم . لحظه به لحظه كه به خانه اربابي نزديكتر ميشدم شوقم براي ديدن گلي و لمس كردنش پر ميزد . شروع به ديدن كردم . نفس زنان تا در خانه اربابي رسيدم . در را باز كردم و داخل حياط بزرگ شدم . نفس زنان گلي را صدا كردم . گلي خانوم گلي خانوم . از توي مطبخ ندا داد هووي. يعني اينجا هستم . به طرف مطبخ رفتم داشت چيزي را روي اجاق سه شعله هم ميزد . توي مطبخ رفتم بوي سير داغ و پياز داغ و آش همه جا را گرفته بود . گفت بعله آقا . همانطور كه پشت به من بود جلو رفتم و از پشت بغلش زدم از پشت پستانهاي سفتش را در ميان دستانم فشردم . تند عكس العمل نشان داد و دستهايم را از پستانهاي سفتش كند و گفت نكن آقا قباحت داره . يكي مياد ميبينه . و از من كناره گرفت . همين كناره گرفتنش آتش مرا تند تر كرد دوباره به طرفش رفتم و در آغئشش گرفتم . مرا از خود جدا كرد و گفت چتونه آقا امروز . خيلي هوايي شدين ها . چرا همش مثله دوالپل ار من بالا ميريد ؟ گفتم بهت نياز دارم ميفهمي . گفت خب من چكار كنم نياز داريد . اينهمه پسراي مردم نياز دارن از سرو كول زن مردم بالا ميرن ؟ اين حرفش مرا دلسرد كرد . سنگيني وسط پايم كم كم سبك شد . گفتم باشه هرچي تو بگي . خيس عرق و خاك آلود بودم . گفتم من ميرم تو حمومخونه برام آب بيار . گفت باهاس گرم كنم . گفتم نه گرممه آب نميخواد گرم كني . همين آب سردو بيار. گفت ميچايي آقا برامون دردسر درست ميشه گفتم تو نميخواد نگران سلامتي من باشي اگه نگران بودي آتش منو ميخوابوندي كه بيضه هام درد نگيره . گفت آقا يعني تخمات درد گرفته؟ . جوابي ندادم . چپيدم توي حمام خانه. فضاي مرطوب و تاريكي داشت
 
     
  
 مرد
#15   Posted: 8 Oct 2010 11:59


 1 Star

ارسالها: 74
توي حمام خانه فضا نمناك بود بوي نا همه جا پيچيده بود لباسهايم را از تنم كندم و روي سكو نشستم تا گلي آب بياورد . داشتم به صحبتهاي مراد فكر ميكردم . ديگر وقت نشده بود برايم از رفتن به شهر نو در تهران به همراه دوستانش حرف بزند . در اين فكر بودم كه با وجود دو زن تشنه در آن خانه آيا باز هم رمقي براي مراد ميماند كه ته مانده رمقش را با دادن پول جاي ديگري خالي كند . خيلي دلم ميخواست سرگذشت شهر نو رفتنش را برايم بگويد . با خودم گفتم حتما شنيدني نبوده كه نگفته شايد هم دلش نخواسته كه بگويد .گلي با دو تا دلو آب داخل آمد . من از ديدنش شرم نكردم .تنم را تا آن زمان دو زن ديده بودند چيزي براي شرم كشيدن نداشتم .آبها را توي حوضچه كوچكي كه در واقع به نوعي آب انبار بود خالي كرد . و دوباره بدون اينكه حرفي بين ما رد و بدل شود بيرون رفت تا باز هم آب بياورد . من آب خنكي را روي تنم ريختم و احساس شادابي زير پوستم دويد . آب خنك حالم را بهتر كرد. چهار بار كه آب اورد حوضچه پر شد . ميخواست بيرون برود به او گفتم . ببين من كه از حموم بيرون اومدم بيا تو اتاق كارت دارم . برگشت در حالي كه نگاهش به زير شكمم بود گفت چيكارم داري آقا . گفتم يادت رفته اون بيست تومني هاي توي جعبه مگه نميخواييشون . جوابي نداد سرش را پايين انداخت و ساكت برگشت و رفت . خودم را شستم . ديگر دستم نميرفت كه با خودم بازي كنم تا تخليه شوم . حيف بود انرژي ام بيهوده هدر رود . اگرچه خيلي آنروز تحريك شده بودم اما ميخواستم سريعتر به اتاق بالايي بروم . همان جايي كه احتمالا گلي با آن بدن زيبايش بايد آنجا مي بود . چون اسكناسهاي بيست تومني هم همانجا بود . خودم را گربه شور كردم سخت در مقابل مالش كيرم در ميان دستانم مقاومت كردم .خودم را خشك كردم و با همان شمدي كه خودم را خشك كرده بودم بالا رفتم . به اتاق كه رسيدم گلي آنجا نبود .پوستم خنك شده بود . هنوز سرماي آب در تنم بود . به صندوقچه سر زدم .پولها را شمردم . درست بود همه همانجا سر جايش بود . يكي از اسكناسهاي آبي رنگ با عكس ميدان شهياد تهران را برداشتم .منتظر ماندم تا گلي بيايد . خبري نشد . صدايش كردم گلي خانوم گلي خانوم . نميدانستم كجاست . چند لحظه بعد درب باز شد و گلي در حالي كه انگشتش را به علامت سكوت روي بيني اش گذاشته بود وارد شد گفت چه خبرته آقا مگه ميخواي همه رو خبر كني ؟ گفتم من پدرم در اومد بيا ديگه يه ساعته منتظرم .شمد نخي را از دور بدنم باز كردم و انداختم .كيرم از لحظه ديدنش برخاسته بود . قلبم تند تند ميزد . دلپيچه گرفته بودم . ميدانستم الان اين زن متعلق به من است .من و او در اين اتاق تنها هستيم . او آمده تا به من لذت هديه كند . ذوق داشتم .گفت آقا چرا لباساتو نپوشيدي . گفتم اينجوري بهتر نيست ؟. به طرفش رفتم و اسكناس بيست تومني را جلويش گرفتم . تندي از دستم قاپيد و نميدام كجا آن زير ها پنهان كرد . ساكت جلوي من ايستاد . گفتم منتظر چي هستي . گفت خب چكار كنم آقا گفتم دلم ميخواد تو باهام هر كاري كه دوست داري بكني . گفت چيكار كنم آخه . گفتم خب ماچم كن . قدش از من بلندتر بود . جلو آمد و تند روي گونه ام را ماچ كرد و برگشت . گفتم همين ؟ گفت خب ماچ كردم ديگه . گفتم نه اينجوري قبول نيست اصلا نميخواد بيست تومنمو پس بده برو . تند گفت خب چكار كنم . گفتم لبمو ماچ كن . دوباره جلو آمد و لبهاب داغش را روي لب خنك من گذاشت . گرماي وجودش از محل اتصال بدنهايمان كه فقط دو لب بود سريعا به تنم منتقل شد سخت اورا به خودم فشرم و دهانش را مكيدم . نفسش عطر عجيبي داشت . خيلي فكر كردم اين چه عطري است . يادم آمد وقتي مادرم لباسهاي پدرم را اطو ميكشيد بوي آهن داغ شده اطو بوي پارچه داغ شده . نفسش بوي اطوي داغ ميداد .از پشت بدنش را چنگ زدم زبانم بي اختيار روي دندانهايش كشيده ميشد . بزاق دهانش با بزاق دهانم مخلوط شده بود . از بس او را مكيدم تا نفسم بند آمد .نفس زنان دهانم را از روي دهانش برداشتم . آهسته نجوا كرد منو خفه كردي . چقده طالبي تو .دوباره لبش را آهسته بوسيدم مثل تشنه اي كه ليوان دوم آب را با تاني مينوشد . لبهايش جوابم را ميداد . قد من كوتاهتر بود سر پنجه هايم بلند شده بودم .اورا به وسط اتاق كشاندم و شمد نيمه خيس را روي فرش خرسك انداختم تا تنمان را اذيت نكند با او روي زمين غلطيدم . زير گردنش را بوسه باران كردم پيراهن يكسره اي پوشيده بود با دامن چين دار . پستانهاي سفتش از زير پيراهن چيت خود نمايي ميكرد . هوس خوردن و مكيدن آنها مرا از خود بيخود كرده بود .پيراهنش را بالا زدم . نوك صورتي رنگ هاله دور پستانش زيبا بود . به رنگ شكوفه هاي به در فصل بهار . وحشيانه آنها را به دهان گرفتم . دردش گرفته بود . گفت من همينجام فرار نميكنم كه گلوتو ميگيره خفه ات ميكنه .يواشتر . گفتم ميخوام خفه بشم با اينا . تنبان سفيد ململ پوشيده بود همانجور كه پيراهنش بالا بود تنبان را از پايش كندم .هنوز همانجور مو داشت زير شكمش .همان موها را آهسته نوازش كردم .خودش پيراهنش را از سر كند و كنار گذاشت . رانهاي كشيده و زيبايش مرا تا سر حد جنون تحريك ميكرد .نافش را بوسيدم . گفت نكن آقا اوندفعه هم گفتم خندم ميگيره . موهاي زير شكمش را ميان لبهايم سفت گرفتم و كشيدم . گفت ووي نكن آقا پشمامو چرا ميكني . لابلاي موهاي تنك تكه گوشت صورتي خودنمايي ميكرد با شكافي زيبا . دهانم را همانجا گذاشتم و با تمام وجودم بوسيدم شبيه بوسه دلداري در هنگام وداع طولاني و عميق .زبا ن زدم كمي ترش بود اما خوشمزه . بيشتر زبانم را لاي شكافش كشيدم .رانهايش آهسته ميلرزيد .تكه گوشت برجسته زير زبانم را مكيدم . ناله اش در آمد .بيشتر مكيدم .كمرش را بالا ميداد .به ياد حرفهاي مراد افتادم و كاري كه زري برايش كرده بود . دلم ميخواست گلي هم برايم همان كار را بكند . پس از چند بار مكش شديد تكه گوشت سفت شده زير شكمش با دو زانو به طرفش رفتم و بالاي سرش ماندم . با يك دستم بيخ كيرم را كه داشت منفجر ميشد گرفتم و به لبهايش نزديك كردم . در حالت نيمه بيهوشي گفت چكارش كنم . گفتم يه خورده بوسش كن . با بيميلي لبهايش را روي سرش گذاشت و آهسته بوسيد . تماس لبهايش با پوست كشيده شده كيرم تنم را به رعشه انداخت . چشمانم را بستم و ناخود آگاه سرم را به طرف سقف گرفتم . بوسه هايش قطع شد . چشمانم را باز كردم و گفتم يه خورده سرشو برام زبون ميزني ؟ گفت آقا اين كارا چيه . گفتم چطور تو كستو ميدي من بخورم همه اش هم كمرتو ميدي بالا يعني برام بيشتر مكش بزن اما نميخواي ماله منو مك بزني ؟ آهسته غنچه لبانش را باز كرد و سر كيرم را ميان لبانش گرفت . دهانش از شدت هيجان خشك شده بود دندانهايش بسته بود كمرم را جلو دادم اما سر كيرم به سد بسته دندانهايش برخورد ميكرد و جلوتر نميرفت . گفتم بازش كن ديگه . دهانش را باز كرد كمرم را جلو دادم كيرم در دهانش فرو رفت . عقش گرفت .سرش را عقب برد و گفت آقا كردي تو حلقم اين بيصاحابو.دوباره نزديك دهانش بردم با غيض بادستانش كيرم را گرفت و با شدت مكيد . پوست سر كيرم پر از خون كه بود بدتر شد احساس مكشي كه حس ميكردم برايم بسيار لذت بخش بود . دندانهايش پوست كيرمرا كمي آزار ميداد چندين مك محكم كه زد گفت خوبه بسته حالا؟ گفتم خيلي خوب بود منم در عوضش برات پايينتو مك ميزنم . منتظر بود راحت دراز كشيد و پاهايش را تا آنجا كه ميشد باز كرد . سرم را به لاي پايش بردم و ليسيدم و ليسيدم تا جايي كه زبان با گوشت تنش يكي شده بود آب از لب و لوچه ام سرازير شده بود هوس كردم لبانش را ببوسم همانطور با لبهاي خيس از آبي كه از بدنش بيرون آمده بود زماني كه به طرف لبهايش رفتم گفت وييش نكن . رويش را از من برگرداند . دهانم را گوشه شمد پاك كردم و روي لبهايش گذاشتم . كمي برايش چندش آور بود كه دهاني را كه زبان آن كسش را ليسيده بود در دهانش بگيرد . اما با لجاجت زبانم را در دهانش جا دادم و زبانش را به بازي گرفتم . پستانهاي سفتش زير سينه ام ميلغزيد و راهي براي فرار ميجست .قد ما با هم همخواني نداشت از او كوتاهتر بودم و هنگامي كه روي او ميخوابيدم و لبانش را ميمكيدم كيرم بالاتر از آنجايي بود كه ميبايد ميبود .نزديك نافش . دستانش را روي شانه ام گذاشت و مرا به پايين هل داد . تا هنگامي كه سرم روي پستانهايش قرار گرفت . گفت كمرتو يه خورده بده بالا تو تنم خارش داره .كمرم را بالا دادم دستش را بين بدنهايمان گذاشت و كيرم را پيدا كرد . و انگار كه بخواهد كليدي را درون قفل كند به درون تنش راهنمايي كرد . دروني داغ و آتشين و نرم ولزج . به راحتي داخل تنش شدم .و حس كردم كه شرمگاهم به شرمگاهش اصابت كرده . به تمامي او را تصرف كرده بودم . هنگام ورود بدنم به تنش چشمانش نيمه باز شد و مردمكش بالا رفت . دو دستم را دو طرفش گذاشتم و سرم را بالاتر آوردم و خودم را به او فشردم . حركاتي كه ميكردم از من نبود . چيزي جايي در درونم به من فرمان ميداد . گلي با دهان نيمه باز گفت بزن آقا تند تر بزن توي تنم يه چيز ميخاره خارششو بگير . عضلات كمرم سخت در كار بود تا به آن لحظه برسد . لحظه اي كه برق گرفتگي شروع شود . گلي گفت قربونت برم آقا آب منيتو نريزي تو تنم بدبخت ميشم ها . با دندانهاي به هم فشرده گفتم خاطرت جمع . و تندتر خودم را به اوفشردم . پيامها شروع شده بود .ميدانستم تا چند لحظه ديگر چيزي از اعماق تنم حركت ميكند و در مسير خود همه چيز را از بين ميبرد . چند حركت ديگر گفتم گلي گلي داره مياد . گلي گفت بكش بيرون آقا بكش بيرون .با هول و عجله كيرم را كه درون سوراخ گرم و عميق تنش خوش نشسته بود بيرون كشيدم. از خيسي برق ميزد . روي شكمش نشستم با دستانش برايم تند تند مالش داد ضربه ها شروع شد دهانم باز شد ميخواستم فرياد بكشم .اما فقط آه از دهانم بيرون آمد همراه با هزار بار نام گلي . با هربار گلي گفتن من قطراتي كه از تنم بيرون ميجهيد روي شكم و ناف گلي پاشيده ميشد هشت الي نه ضربه از درونم زده شد و مرا ازفشاري كه به تمامي اجزاي بدنم وارد ميكرد آهسته آهسته رها كرد . گلي آهسته گفت خوب بود آقا ؟. به دستانش نگاه كردم كه مايع سفيد لزجي روي انگشتانش داشت ميماسيد . نايي براي حرف زدن نداشتم . فقط آهسته گفتم هووم

در آن حالت نيمه بيهوشي چشمانم بسته شد . نميدانم چقدر زمان گذشت اما دلم نميخواست از آن حالت رخوت و سستي كه تمام تنم را فرا گرفته بود خارج شوم . اصلا نفهميدم گلي كي از اتاق بيرون رفت كي لباسش را پوشيد و كي برگشت . با صداي گلي چشمان بسته ام را باز كردم كه مي گفت .علي آقا علي آقا پاشو الانه كه خالم بياد تورو اينجوري ببينه برا هردوتامون بد ميشه . با چشمان نيمه باز نگاهي به خودم انداختم .لخت رو به سقف وسط اتاق افتاده بودم و شيره كمرنگي كه از سر كيرم بيرون زده بود همانجا ماسيده بود . با بيحالي از جايم برخاستم و خودم را به لب حوض رساندم .خودم را تميز كردم و مجددا به اتاق برگشتم و دراز كشيدم سريعا خوابم برد . با تكانهاي طلا از خواب بيدار شدم . علي آقا چقد ميخوابي هوا داره تاريك ميشه خورشيد لب بوم نشسته پاشو بابا تو كه تنبل نبودي . چشمانم را باز كردم اتاق در تاريكي غروب فرو رفته بود . پاهايم كمي درد ميكرد . كش و قوسي به خودم دادم . به ياد گلي افتادم . پرسيدم گل اندام رفته؟ طلا گفت اوه كي رفت . پاشو يه آبي به سرو صورتت بزن سر حال بياي . لب حوض كه رفتم ديدم مراد دارد توي حياط كپه هاي علف را جابجا ميكند . تعجب كردم كه اين وقت غروب مراد آنجا چكار ميكند . ناگهان يادم آمد كه خودم به او گفته بودم كه غروب اول به حمام ميدان ده برود و بعدش هم به خانواده اش بگويد كه دير تر مي آيد . مراد بلند داد زد علي آقا سلام . امرتون رو اطاعت كردم ها گفتيد بيام منم اومدم . با بيحوصلگي گفتم خب . توي ذوقش خورد . دمق كارش را انجام داد . آبي به صورتم زدم . به طرفش رفتم . گفتم حموم رفتي ديگه؟ گفت آره علي آقا. گفتم مرتيكه پس جه جوني داري ميكني با اين كارت كه تموم زير زمينو پر از بوي گند عرقت ميكني بذار برا فردا صبح . چنگال را گوشه اي گذاشت و صورتش را با آب حوض شست . طلا بيرون آمد و حوله را به من داد بعد از خشك كردن دست و صورتم آن را به مراد دادم تا او هم دست و صورتش را خشك كند . به طلا گفتم شوم چي داريم . طلا گفت به خواهر زاده ام گفته بودم آبگوشت بار بذاره . الان سفره رو ميندازم .عذا در سكوت صرف شد . مراد با ولعي بي اندازه پس از خوردن كلي تيليت نان با آب آبگوشت با گوشت كوب چوبي درون قابلمه مسي هر چه مانده بود را كوبيد و با مشت يكي دوتا پياز را له كرد .به اندازه چهار برابر من غذا خورد . انگار كه همين الان غذا را از او دريغ ميكنند . جوري ميخورد كه انگار چند روز است لب به غذا نزده است . ازديدن غذا خوردن او اشتهاي منهم تحريك شده بود . طلا كمي گوشت كوبيده را با آب آبگوشت قاطي كرد و در يك سيني گذاشت و گفت من برم شام خانجونو بدم . وقتي رفت به مراد گفتم چته چرا اينقدر گشنته . نكنه بازم سر زمين بند كردي به طلا هان؟ مراد از جويدن دست برداشت نگاهم كرد گفت نه به قرآن آقا . گفتم پس چرا عين قحطي زده ها غذا ميخوري . گفت آقا من غذا خوردنم همينجوريه . گفتم تو همه كارات همينجور هول هولكيه . سرش را پاين انداخت و شروع كرد به آهسته جويدن غذا . از سماور دو تا چاي ريخت و يكي ديگر از لامپا ها را روشن كرد .در سكوت چاي را هورت هورت سركشيديم . هر دو ميدانستيم چه چيزي ميخواهد اتفاق بيافتد . منتظر آمدن طلا بوديم . من از تصور ديدن هماغوشي دو نفر در جلوي چشمانم تحريك شده بودم . اگرچه چند ساعت قبل از آن مايع غليظ داخل بدنم روي شكم گلي خالي شده بود . احساس دلپيچه دوباره به سراغم آمد .به مراد گفتم مراد تو آماده اي ديگه هان ؟

مراد گفت آقا آخه من روم نميشه جلوي شما...گفتم جلوي من چي ميتوني با رفيقات بري جنده خونه جلوي اونا به يه زن جنده بخوابي جلوي من نميتوني با طلا بخوابي .گفت آخه آقا فرق ميكنه اينجا تو اين خونه . گفتم فرقش چيه خوابيدن خوابيدنه ديگه .تازه از اون روز هم كه مششتتونو سر زمين گرفتم ميدونم كه تا حالا كمرتو خالي نكردي . گفت آخه روم نميشه آقا . گفتم زرزر بيخون نكن . من خودم كارا رو درست ميكنم . در همين حين طلا با ظروف نيم خورده غذاي خانجون وارد شد . گفت هان چيه چي ميگفتين پشت سر من . گفتم طلا جون ببين اين مراد داره زير قولش ميزنه . طلا گفت كدوم قول؟ گفتم ااااه طلا تو ديگه چرا مگه باهات حرف نزدم . طلا در حالي كه خودش را به كوچه علي چپ زده بود گفت راجع به چي . گفتم همون ديگه . كه تو و مراد با هم ..آره ديگه از اون كارا كه سر زمين ميكردين ديگه . طلا گفت آهان ميگي من تنبونمو جلو تو درآرم مراد بياد وسط پام بشينه بكنه توش تو نيگا نيگا كني . گفتم آي قربون آدم چيز فهم . گفت خب چي شده مگه حالا . گفتم اين مرتيكه همش ناز و نوز ميكنه . گفت كي مراد؟ غلط ميكنه آقا هر چي شما بگيد با جون و دل انجام ميده مگه مغز خر خورده كه مخالفت كنه ميدونه اگه آقام بياد شما لب باز كني از نون خوردن كه سهله از زندگي ميافته . به مراد نگاهي كردم و گفتم ديدي حالا . پاشو پاشو تا اون روي سگم بالا نيومده . طلا تشك را پهن ميكرد . مراد از جايش برخاسته بود و نگران به رفتار طلا نگاه ميكرد . طلا خيلي عادي جا را انداخت و مثل هميشه با يك حركت پيراهن گشادش را از تن بدر كرد و روي تشك كهنه دراز كشيد . سفيدي تنش در ميان پارچه تيره و گلدار رو تشكي نماي جالبي داشت . مراد همانطور خشكش زده بود . طلا گفت پس معطل چي هستي حيف نون بيا ديگه آقا رو منتظر نذار . مراد من من كنان يكي دو قدم به جلو برداشت مات بود . قلبم تند مي زد . طلا گفت بكن اون لباس بيصاحابتو مگه نميخواستي منو بيا ديگه هي جون بكني تو زود باش يخ زدم . بيا يه خورده گرمم كن لا اقل . مراد نگاهي به من انداخت و تكمه ها يپيراهنش را آهسته باز كرد و پيراهنش را از تن بدر آورد . بدنش الحق ورزيده و عضلاني بود . آهسته تكمه هاي شلوار سربازي اش را باز كرد و شلوارش را از پاي در آورد و با تنبان گشادش وسط زير زمين ايستاد . طلا گفت هان چيه ميخواي من بيام تنبونتو برات درآرم ؟بكن ديگه مراد گفت آخه ... طلا گفت آخه و كوفت در آرديگه . مراد سريعا تنبانش را كند و دستانش را زير شكمش گذاشت و كيرش را با كف دستش پوشاند . طلا غش غش خنديد گفت بيشرف سر زمين از دور كه منو ميديد كيرتو برام در مي آوردي و علم ميكردي حالا مثه بچه هاي خجالتي دستتو گذاشتي رو كيرت وردار اون دست صاحاب مرده تو . مراد نگاهي به من انداخت و با خجالت دستانش را دو طرف بدنش آويزان كرد . كير وحشتناكش ميان پاهايش افتاده بود . چشمان طلا در كورسوي نور لامپا برق ميزد روي تشك به يك طرف نيم خيز شد و نگاهي به وسط پاي مراد كرد و گفت چيه چرا خوابيده . قبلنا تا منو ميدي سنگ ميشد نكنه از مردي افتادي يا چيز خورت كردن . رو به من كرد و گفت خاله جون بيا اينجا پيش من بشين خوب تماشا كن ياد بگيري .
با چشمهاي گشاد داشتم آن دو نفر را نگاه ميكردم . مراد چند قدم با ترديد برداشت و به طلا نزديك شد .كير بزرگش همانطور شل و آويزان وسط پايش افتاده بود . طلا گفت بيا جلوتر بيا به علي آقا نشون بده چند مرده حلاجي. طلا روي دو زانويش نشست . مراد حالا ديگر بالاي سرش ايستاده بود . طلا دست دراز كرد و كير مراد را در دستانش گرفت .گفت چي شده اين چرا اينطوريه چرا تكون نميخوره . مراد گفت نميدونم والله آخه من تاحال جلوي يكي ديگه از اين كارا نكردم گمونم يه خورده هول كردم واسه همينم خوابيده . طلا گفت الان برات حسابي ورزش ميدم اين اگه همينجوري شل و ول باشه كه نميره اين تو .يك دستش را گذاشته بود لاي پايش و غش غش مي خنديد . همان دستش را كه لاي پايش گذاشته بود برداشت و به سر كير مراد ماليد . گفت شايد بو بهش بخوره بلند شه . اما كير مراد تكان نخورد . از ديدن اين منظره من تحريك شده بودم . كيرم نبض داشت آهسته توف توف ميزد .از روي پيژامه ام ميديدم دارد نيم خيز ميشود . طلا نگاهي به من انداخت و به مراد گفت خاك تو سرت كنن نيگاه كن ماله علي آقا داره بلند ميشه .علي آقا بيا اينجا خاله جون بيا از اين نره خر آبي واسه ما گرم نميشه . بي اختيار به طرف طلا رفتم و به موازات مراد بالاي سرش ايستادم . طلا از روي پيژامه ململ كيرم را نوازش كرد . به مراد گفت نيگا كن مثه سنگ شده . ناگهان پيژامه و شورتم را يكباره به طرف پايين كشيد . كير كوچكم كه سفت شده بود سر بالا بيرون افتاد خيلي جلوي مراد خجالت كشيدم . كيرم به نسبت مراد كوچك بود . اما سر بالا ايستاده بود مراد هيچ نميگفت .طلا كيرم را نوازش كرد و مرا بغل زد و روي خودش كشيد . هردو روي تشك غلطيديم . سرم را لاي پستانهاي بزرگش گم كرد . داشتم خفه ميشدم . از كنار من نگاهي به مراد انداخت . مرا از روي خودش آهسته كنار زد و روي تشك خواباند . رو به مراد كرد و گفت .آهان مثه اينكه كم كم داره بلند ميشه . به مراد نگاه كردم كيرش نيم خيز شده بود .ديدن من و طلا او را تحريك كرده بود و خجالتش ريخته بود طلا دستهاي مراد را گرفت و به طرف خودش كشيد . و با همديگر روي تشك غلطيدند . من يك دستم را زير سرم گذاشتم و آنها را نگاه كردم . مراد پستانهاي طلا را در دهانش گرفته بود و ميمكيد . طلا گفت يواشتر نوكشونو از بيخ داري ميكني وحشي . كم كم مراد از حالت عادي خارج مي شد . نفس نفس ميزد زير گردن طلا را ليس ميزد .عين گاو ماده اي كه گوساله اش را بليسد . انگاري ميخواهد تمام ذرات تن طلا را به درون دهانش بكشد . طلا ميخنديد و گفت نكن پدر سوخته غلغلكم مياد . اما مراد ول كن نبود . گاهگاهي كه كمرش از روي شكم طلا بلند ميشد از آن زاويه اي كه من ميديدم كيرش بيتابانه بين شكم خودش و شكم طلا سر گردان بود . سفت و پرخون و برافراشته . اصلا با لب و صورت طلا كاري نداشت فقط بدنش را ليس ميزد .طلا به ناله افتاده بود دستش را لاي تن خود و مراد برد و كير مراد را در چنگ گرفت و گفت آهان حسابي سفت شده كيرت . اين لامصبو بكن اون تو ديگه خارشش منو كشت . مراد كمرش را بالا داد و طلا با دستان خودش كير مراد را روي تنش گذاشت من از فاصله نيم متري شاهد قضايا بودم مراد كمرش را جلو داد و آهسته ميان پاهاي از هم گشوده طلا فرو رفت. با فرو رفتن بدن مراد درون تن طلا او آهسته انگار كه خاري را از درون زخمي آهسته بيرون بكشند ناله ميكرد و ناله آهسته او تا زماني كه مراد خود را كاملا به تنش چسباند ادامه داشت . مراد دوباره خودش را عقب كشيد و من از لاي بدن آن دو كير مراد را كه بي شباهت به دسته تبر نبود ميديدم كه از تن طلا بيرون كشيده ميشود. دو باره خودش را فشار داد و به طلا گفت خوبه حالا همش سركوفتم ميزدي كه بلند نميشه حالا بلنديشو فهميدي. طلا با بيحالي گفت خفه .. كارتو بكن الاغ بكن تو بيرون نگهش داشتي هوا ميره توش. مراد ناگهان با غيظ خودش را به تن طلا كوباند . طلا دادي كشيد و گفت آرومتر حيوون مگه كس ماديون ميذاري پارم كردي . مراد كه تند و تند كمرش را جلو و عقب ميداد گفت نترس ايني كه من ديدم با اين چيزا و اين كارا پاره نميشه . ازشنيدن حرفهاي آنان و ديدن لرزش تن طلا زير ضربات كمر مراد ناخود آگاه دستم به طرف كيرم رفته بود و بي اختيار از ديدن آن منظره داشتم بدون توجه به حضور دونفري كه در فاصله نيم متري هم همآغوش شده بودند با خودم ور ميرفتم . طلا همانطور كه زير تكانهاي كمر مراد تمامي بدنش ميلرزيد آهسته سرش را برگرداند و مرا نگاه كرد . گفت نكن خاله قربونت بره من خودم راحتت ميكنم بذا اين پدر سگ كارش تموم بشه . نكن خاله قربونت . با دستش دستم را كه كيرم را محكم در چنگ گرفته بود از دور كيرم باز كرد .به مراد گفت لنگام جر خورد بسته ديگه بكشش بيرون پاهام خسته شد . به دقت ميان شكم آن دونفر را نگاه كردم . نميخواستم هيچ لحظه اي را از دست بدهم و هيچ منظره اي از جلوي چشمانم رد شود .مراد با تاني خودش را بيرون كشيد هر چه كمرش را بيرون ميداد هنوز هم آن جسم سياه و خيس از تن طلا جدا نمي شد تقريبا برخاسته بود كه سر سنگين كيرش مثل آونگ بيرون افتاد . طلا گفت بيا دراز بكش خودم بيام روت مراد روي تشك دراز كشيد و طلا از روي تشك پاشد منهم بي اختيار همراه طلا از جا برخاستم . طلا گفت تو كجا مياي خاله .گفتم ميخوام ببينم . گفت مگه نميبيني داره باهام چيكار ميكنه گفتم نه ميخوام از نزديك ببينم . طلا گفت به حق چيزاي نديده مراد گفت بشين روش داره بادش ميخوابه .طلا گفت خاك تو سرت با اون باد كيرت .پاهايش را دو طرف مراد گذاشت و گفت بيا خاله جون ببين چجوري تو ميره . با يكدستش كير مراد را ستون كرد و با انگشتان دست ديگرش لاي كس چاقش را باز كرد . صورتم را نزديكتر بردم تا خوب ببينم . وقتي لاي كس درشت و تيره رنگش را باز كرد درونش به سفيدي ميزد سر كير مراد را كمي چرخاند تا سوراخش را پيدا كند خودش را آهسته به پايين هل داد . من كه جلوي پاهاي باز شده طلا نشسته بودم شاهد فرو رفتن آهسته كير ستون شده مراد در بدن طلا بودم طلا آنقدر نشست تا لنبرهايش با شكم مراد تماس پيدا كرد .
پا
 
     
  
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
داستان سکسی ایرانی

خاطرات یك مرد 45 ساله


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA