تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

همیشه تنها

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 16 Oct 2010 15:50 | Edited By: sara_M

همیشه تنها

اینم یه داستان جدید از مارتیک عزیز ( martic_sh ) که من خودم شیوه ی نگارش مارتیک رو خیلی دوس دارم خیلی طنز زیبایی هم داره.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#2 | Posted: 16 Oct 2010 15:51
قسمت اول:همیشه خسته


با سلام دوباره خدمت تک تک دوستان عزیزم
باعرض صمیمانه ترین محبت خدمت عزیزانم باید خدمت شما عرض کنم من مارتیک هستم الانم 27 سالمه .
همیشه از همون دوران بچگیم جلوتر از سن خودم بودم اخه تو انتخاب دوست همیشه با افراد بزرگتر از خودم و از لحاظ شخصیتی بالاتر از خودم میگشتم
به خاطره همین زودتر از اونی که باید به دیدگاهایی دست پیدا میکردم که برام جالب بود.در ضمن من زیاد تو خانواده با دیگران احساس راحتی نمی کردم
چون همیشه یه جورایی تو این زندگی اونا رو مقصر میدونستم .بعدا میفهمید چرا
من ذاتا ادم خوش برخوردی هستم همیشه اهل شوخی و بگو بخندم همه میگن خیلی باحالی اما به قول قدیمیا بیرونمون مردمو کشته . تومون خودمونو
من تو سن چهارده سالگی به بلوغ رسیدم البته به لطف دوستان تو همون ایم تونستم داماد شم اما همیشه یاد اوری اون روز برام جالبه و خودم از خنده روده بر میشم
هر وقت یاد اون روز میافتم غصه هام یادم میره
غضیه از این قرار بود که یکی از دوستام که یه جورایی نسبت خوانوادگی نزدیکی با من داره این لطف رو در حق من کرد
اون روز داشتم خودمو اماده میکردم که برم خرید که یهو تلفن خونه زنگ زد مامانم تلفونو جواب داد و منو صدا کرد که بیا تلفن کارت داره منم با اعصاب خوردی اومدم و به خودم میگفتم ای ریدن تو شانس ما هر وقت می خواییم بریم بیرون یکی یادش میاد ما هم وجود داریم خلاصه خیلی شاکی گوشیو برداشتمو گفتم بله
سعید: سلام مستر هوشنگ
من:سلام دهنتو الان وقت زنگ زدنه
سعید:بابا یه کار مهم باهات دارم اب تو دسته بزار بیا اینجا
گفتم بازم خونه رو خالی دیدی چه گندی بالا اوردی
اخه مادر و خواهرش برای سه ماه رفته بودن المان خونه خواهرش و البته اینم بگم که باباش تو دار فانی نیست
گفت دارم از دل درد میمیرم بیا منو ببر دکتر فقط سریع بیا که حالم اصلا خوب نیست و گوشیو گذاشت
منم که اماده بودم سریع راه افتادم اینقدر سریع میدویدم که نگو اصلا یادم نمیاد چه جوری خودمو رسوندم وقتی رسیدم جلوی اپارتمان دیدم در بازه با عجله پله ها رو
چندتا جندتا رفتنم بالا تا رسیدم در خونشون دیدم درو باز کرد
با عجله گفتم امادهای زود باش صد بار بهت گفتم اینقدر غذای حاظری نخور حالا بکش اینم از عوارض کون گشاده داداش
زد زیر خنده و گفت برو از تو کمد دیواری اطاقم اون دفترچه بیمه منو بیار بریم دیگهدارم میمیرم
منم گفتم ما از این شانسا نداریمو رفتم سمت اطاقش وقتی در کمد رو باز کردم چنان جیغ بنفشی کشیدم که نزدیک بود کلیه همسایه ها بریزن اونجا
فقط یه لحظه دیدم یه خانم لخت تو کمد داره برام دست تکون میده و دیگه چسبیدم به دیوار و نشستم زمین
یه هو به خودم اومدم دیدم خانمه که بعدا فهمیدم اسمش سوری هست داره داد میزنه سعید یه لیوان بیار این بیچاره پس افتاد
سعید که از خنده رو پاش بند نبود با یه لیوان اب اومد تو تو خنده میگفت بدبخت توکه کس دیدی اینجوری شدی گه بخوای بکنی حتما باید امبولانس خبر کنم
منم که حسابی شوکه شده بودم سعی کردم به خودم مسلط بشم بلند شدمو گفتم این کارا برا چیه نیمتونستی مثل ادم بگی
سعید حین خنده گفت بابا الاغ جون میخواستم سوپرایز شی
گفتم اروا عمت خیلی سوپرایز شدم فعلا بگو یکی بیا منو جمع کنه فعلا که هیچ گونه مردی تو وجود من پیدا نمیشه خودمم نمیتونم پیداش کنم از ترس رفته قایم شده
حال دیگه زحمتش با خودته سعید جون بیا بگرد پیداش کن هر وقت پیداش کردی میگیری تو دستت میگی ساک ساک که منم بفهمم
دیگه سوری مرده بود از خنده من با صدای خندهاش متوجه شدم و تازه یادم اومد که ای بابا اب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم
خودمو جمع جور کردم دستمو دراز کردمو خیلی جدی گفتم من مارتیک هستم و از اشنایتون خوشبختم
اونم دستمو فشردوگفت منم سوری هستم و ......
خلاصه بعد از کلی تعریف تمجید معلوم شد داش سعید برا امشب برنامه چیده البته بگم که سعید از من هفت سال بزرگتر بود وگرنه ما رو چه به خانم بازی
بعد از یه کم صحبت سعید کشیدم کنار گفتم بابا خیلی کارت درسته
سعید:بروبابا دلت خوشه برا خودم برنامه چیدم فکر کردی کی هستی .......... بعد یه چشمک بهم زد منم فهمیدم که داره شوخی میکنه
اخه منو سعید از بچگی با هم بزرگ شده بودیم ما با هم پسر عمو بودیم تمام ریزه کاریا رو از اون یاد گرفته بودم
رفتم تو اطاف دیدم سوری نشته من خیلی صمیمی شروع کردم به صحبت البته دوستان میدونن برای بار اول ادم چه حالی پیدا مبکنه
رفته رفته دیگه به خودم مسلط شده بودم تا اینکه شامو اوردن و مشغول شدیم تا اینکه بابام زنگ زد و بعد از اینکه مطمن شد اونجام خداحافظی کرد من رفتن ویدئو رو
روشن کردم تا یه فیلم بزارم همین جوری که سرم گرم بود به دستگاه داشتم فیلمو عقب جلو میکردم و توعالم خودم بود که یهو دیدم وضعیت قرمزه اقا تو سرو سینه سوری داره شنا میکنه
یهو بلند شدم گفتم خانما اقایون من اصلا جنبه ندارم خواهشن تشریف ببرید یه اطاق دیگه
سوری گفت :چیه خجالت میکشی گفتم نه بابا منو خجالت بابام چند ساعت قبل از عملیات منو با والیوم بیهوش میکنه وگرنه تا اخزش میشینم تخمه میشکنمو تشویق میکنم
با این حرفم سوری در حالی که میخندید یهو بی هوا و بدون قصد زد رئ تخم سعید گفت:بابا این با این سنش الان اینجوریه فردا چی میشه
سعید یه داد زد گفت با این اوضاع که تو الان برام درست کردی عقد دختر عمو و پسر عمو رو تو اسمون بستن دیگه پس مال خودمه
منکه داشتم از زور خنده میترکیدم به صورت مبهوت سوری نگاه میکردم که منظوره سعیدو نفهمیده بود
گفتم بابا همچین زدی تو دمو دستگاه بچه مردم که الان دیگه خواهر زادش بهش میگه خاله
تازه سوری دوزاریش افتاد و دستش رو گذاشت رو بیضه سعید گفت الهی من بمیرم خیلی درد گرفت که من گفتم اشکال نداره تا اخر شب از زیر دلش در میاری
رفتم تو اشپزخانه سر وقت بهترین فراورده بابام که فقط تو این کار استاد بود (البته منهای درست کردن من که جزو اعجایب دنیام)بابام توانداختن شراب استاده نه من
همه اینو میگن خلاصه یه شیشه اوردمو برا همه یه لیوان ریختمو لیوان خودمو برداشتمو رفتم تو اون یکی اطاق که اینا راحت باشن وقتی نشستم استریو رو روشن کردم که
ه چند تا اهنگ گوش بدم تو حال و هوای خودم بودم اخه شرابش واقعا عالی بود تو گذشته گم شده بودم اخه ما تو سعادت اباد زندگی میکردیم بی هیچ غصه ای اما پدرم
با یه ندونم کاری باعث شده بود که ما همه چیمونو از دست بدیم تو همون هوا بودم اصلا متوجه گذشت زمان نبودم که یهو یه دستو رو شونم احساس کردم دیدم سعید با سوری اومدن
پیش من سعید گفت خوب شا داماد من شب تو اتاق خواهرم میخوابم تو هم با سوری تو اطاق من بخوابید
منکه کلی از این فردین بازی سعید حال کرده بودم
گفتن بابا کار درست اونوقت من باید چی کار کنم ؟ که سعید گفت توپ و تورو پاره کن بدبخت یهو حول نگنی یه دور بدیا
گفتم نترس بابا نذار اون حس قزوینیم گول کنه امشب سوریو ول کنم بیا پیش خودت بخوابما
سعید خندید و در و بست و رفت منکه تا اوموقع هر وقت به بعد فکر میکردم که قرار چی کار کنم راست میکردم باور کنید قفل کرده بودم اصلا نمی دونستم باید
چی کار کنم سوری که اوضاع رو اینجوری دید اومد طرفم دست انداخت گردنم و گفت ببینم بلبل زبونیات یادت رفت چرا سمل بت منو نگاه میکنی؟
منم که یه خورده مسلط شده بودم گفتم:میدونید چون بار اولمه نمیدونم باید چکار کنم
گفت مگه تا حالا با کسی سکس نداشتی منم به مثل بچه منگلا جواب دادم نه و واقعیتش هم همین بود اخه تا قبل از اون اصلا دنبال این کارا نبودم اما خوب بلاخره تو دوستان زیاد در موردش صحبت میکردیم و
به لطف تویحات تئوری دوستان و نمایشی فیلم پورنو اطلاعات جامع داشتم اما تجربه عملی ......(بابا اخه یکی نیست بگه اسکل نه پس میخواستی تو اون سن حتما دکترای این کارو داشته باشی)
خلاصه سوری شرئع کرد به دراوردن لباساش و منم کپ کرده بودم اخه دفعه فبل که کلا تو حالت شک لخت دیده بودم
چشمتون روز بد نبینه تا رسید به لباس زیر دیکه داشتم خودمو خراب میکردم
همچنان راست کرده بودم که داشتم خفه میشدم از زور شهوت نفسم به شماره افتاده بود


ادامه دارد...........

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#3 | Posted: 16 Oct 2010 15:52
قسمت دوم :همیشه خسته


خلاصه سوری لباساشو در اورد و اومد سمت من وقتی گرمای دستشو رو سینم حس کردم نزدیک بود از زور خجالت بمیرم
منکه تا اون موقع از زور شهوت داشتم میمردم هیو رفتم تو حالت خنثی
کیرم همچین خوابید که هر جند تو اون سن نباید زیاد قابل تریف باشه اما اگه بگو که دیگه باید دنبالش میگشتی تا بتونی پیداش کنی
سوری خندید و گفت چی شد چرا اینجوری شدی که منم با خجالت هیچی نمیگفتم
خلاصه وقتی منو خوابوند رو تخت و با علم به اینکه اگه بخواد به امید من بمونه ابی گرم نمیشه خودش شروع کرد
(چیه بابا ما مثلا بچه های انقلاب بودیم خوب خجالت میکشیدم دیکه حتما باید الکی دروغ بگم بابا من اینکاره نبودم )
وقتی لباشو گذاشت رو لبامو شروع کرد به بوسیدن تو یه حسی بودم که برای بار اول تجربه میکردم کم کم من از اون حالت در اومدم و منم شروع کردم به نوازش بدن نازش
سوری یه بدن توپ داشت که الان دقیقا نمی تونم توصیف کنم شاید چون بار اول بود اما هر چی بود کلی باعث حال کردن من بود
وقتی نک سینه هاشو تو دستم گرفتم یه اهی کشید که داشتم از حال میرفتم اومد پایین و شز رو سینم شروع به بوسیدن ولیسیدن کرد تا به کیرم رسید و کیرمو
که تو اون زمان به منتها الیهرشد اون موقش رسیده بود رو گرفت و گذاشت تو دهنش وقتی گرمای دهنشو رو کیرو حس کردم نمیتونم بگم چه حالی داشتم نمی دونم بار چندم بود که داشت کیرمو تو دهنش
بالا پایین میکرد اما میدونم به 10 نکشید که حس کردم دارم منفجر میشم تا اومدم حرکتی انجام بدم کار از کار گذشته بود و من تو دهن سوری خالی شده بودم البته اونم ضد حال نزد
و گذاشت من قشنگ خالی شدم و نفهمیدم کی رفت دست شویی و برگشت فقط یه لحظه دیدم اومد بالای سرم و گفت همیشه سعی کن وقتی داری میای به طرفت بگی
منم با شرمندگی ازش معذرت خوتهی کردم اما اگه بدونید بعد از اون حال خفن احساس میکردم ضرر کردم چون نتونسته بودم کس بکنم
سوری مثل اینکه خودش فهمیده بود گفت :نترس من تا صبح پیشت هستم به همه جاش میرسی غصه نخور اما فکر راه رفتن فرداتم باید باشی
منکه کلی روحیه گرفته بودم اومدم روش دراز کشیدم و سعی کردم هرچی از تو فیلم و تجربیات بزرگان(دوستام)یاد گرفتمو بکار بگیرم تا بتونم از خجالتش در بیام
لبامو گذاشتم رو لباش و شرو کردم به بوسه های ریز و کوتاه همین تور که به سمت پایین میومدم زیر گردنشو شروع کردم به لیسیدن و بخ سمت لاله های گوش رفتم وقتی
لاله های گوششو میخوردم انگار که تو فضا بود و منم خوشحال که بابا ما هم لبه
از زیر گردنش اومدم رو سینه هاش که وقتی به دقت بهشون نگاه میکردم هیچ گونه نقصی توشون نبود نوک سینه هاشو گرفتم تو دهنمو شرو کردم به لیسیدن و میکزدن و گاهی اوقات
گازای ریز ازش میگرفتم تو همون حالت سعی میکردم کم کم موضع رو عوض کنم اومدم پایین تا به کس رسیدم جایی که از نزدیک اولین باری بود که میدیدم وقتی لاشو باز کردم و یه نگاه موشکافانه بهش انداختم کلی حال
کردم و شروع کردم با انگشت باهاش ور رفتن اخه اون موقع از ساک زدن کس بدم میومد هم زمان که انگشتم تو کسش بود با اون دستم چوچولشو که خودش بهم نشون دادو نوازش میکردم
بعد از چند دقیقه خودش منو خوابوند و شروع کرد به ساک زدن وقتی دوباره کیرم راست شد بهپشت خوابید و به من گفت بیا روم منم رفتم روش
خودش کیرمو گرفت و گذاشت تو کسش وقتی کیرم تو کسش جا گرفت واقعا نیتونم بگو چه حالی داشتم برای بار اول غیر قابل توصیفه منم مثل کسایی که تو دو میدانی شرکت میکنن به سرعت در حال تلمبه زدن بودم
که گفت بابا یواش مگه دنبالت کردن نترس همش مال خودته تا صبح منم با خیال راحتدیگه سعی کردم راحت حالشو ببرم
بهش گفتم میشه چهار دستو پا شی اونم پوزیشنو عوض کرد و من رفتم پشتش و از پشت گذاشتم تو اون کس ناز وقتی کیرمو بیرون میکشیدم و داخل میکردم یه حالت باحال به خودش میگرفت تو همین حین بیکار نبودمو با دستم چوچولشو میمالیدم اخه خودش گفت( منکه اون موقع از این بخارا نداشتم) تو همین حین احساس کردم داره میلرزه و بهم گفت تند تند بکن و تندتر چوچولمو بمال منم مطیع (اخر خایه مالی) هر کاری میگفت میکردم
که یهودیدم با چندتا جیغ و لرزش اروم شد منه تا اون موقع این حالتو ندیده بودم شکه شدم و بهش گفتم حالت خوبه گفت اره فقط فعلا دیگه تلنبه نزن منم خورد تو برجکم و کیرمو دراوردم که یهو کلی اب از تو کسش با کیرم زد بیرو که نزدیک بود سکته کنم که گفت نترس منم ابم اومد وقتی دید که من حالم گرفته شده گفت نترس بیا پشتم و یر منو گرفت و با اب خودش خیس کرد و اروم اروم کرد تو کونش منکه
واقعا سوپرایز شده بودم نمی دونستم چه کار کنم که بهم گفت هر چند زیاد کلفت نیست اما سعی کن اروم بکنی و منم شروع کردم به تلنبه زدن و تازه پی بردم که کون چیه
چرا همه دوست دارن از کون بکنن
درسته کسش زیاد گشاد نبود اما کونش واقعا تنگ بودسوراخش چنان کیرمو فشار میداد که من از زور حال نزدیک بود پس بیفتم بعد از چند دقیقه دیدم دوباره همون حالت انفجار
داره میاد که بهش گفتم و گفت اشکال ندار بریز توش منم برای بار اول سکس اونم از کس و کون تواون حالت تو کون داشتم خالی میشدم لحظه اومدن ابم چنان از ته دل داد کشیدم که بیشتر به جیغ بنفش شبیه بود و دیگه نفهمیدم یه 2 دقیقه ای تو این عالم نبودم که هیو دیدم از اون اطاق یکی داد میزنه
سعید:بابا به خودت رحم نمیکنی به اون خایه ات رحم کن تخته گاز نری خایه بسوزونی
منم با خنده گفتم :بابا خایه ترکوندم
سوری که داشت اماده میشد بره دستشویی گفت بیا پرده اینم زدم شاه داماد امادستتو این اوضاع سوری رفت برگشت و کنار من دراز کشید
من یه لیوان اب خوردمو سرمو گذاشتم رو سینه هاش و خوابم برد
خلاصه دوستان این بود شروع یه دنیای جدیدی بنام سکس که من تازه باهاش اشنا شده بودم
دوستان عزیز من قصد دارم بصورت کلی داستان سکس خودمو براتون به نگارش در بیارم و البته سرگذشتی که منو به اینجا کشوند که خالی لز شادی و غم نبوده و بدور از هر گونه
خیال پردازی حالا هم منتظر نظرات شما میمونم و امید وارم تو این دنیای مجازی نت باشن کسایی که خواهان سدگذشت من باشن
دوستار همیشگی شما مارتیک


ادامه دارد..............

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#4 | Posted: 16 Oct 2010 15:52
همیشه خسته : قسمت سوم



باید خدمتتون عرض کنم که تو قسمتهای اولیه با اولین سکس من اشنا شدین البته باید بگم که بیشتر شبیه داستانهای فکاهی بود تا داستان سکسی اما خوب تجربه اول من بود اما میخوام تو این داستان یکمی بیشتر با من اشنا بشین تا بتونیم بیشتر به هم نزدیک بشیم اخه میدونید تو همین سالها یه مشکلی برا خانواده من پیش اومد که مثل یه انقلاب بزرگ برای من بود انقلابی که طعم تلخ زندگی تو این جنگل رو به من چشوند. باید خدمتتون عرض کنم که پدر من یه ادمی بود که در ضمن اینکه براش احترام خاصی قائل بودم اما معمولا زیاد تو خونه با هم جور نبودیم . دوست خوبی بود اما در عین حال بزرگترین ضد حال زندکیم بود. پدرم تو سال هفتادو سه یه معامله کاری انجام داد که با اون کار میخواست مثلا سرمایه خودشو به ده برابر تبدیل کنه غافل از اینکه ادم نمیتونه ره صد ساله رو یک شبه طی کنه. خلاصه سرتونو درد نمیارم اما کل زندگی ما رو به باد داد. خونه ،زندگی ،ماشین ،پول ...... همه رو به گا داد. تو این ایام تنها کسی که به فکر ما بود فقط مادرم بود بابام که همیشه درگیر بود .ما مجبور شدیم که از سعادت اباد نقل مکان کنیم و تو خونه مادر پدرم زندگی کنیم اونم به عنوان مستجر .
تو همین سال پدرم دچار یه بیماری شد که تا به اون موقع کسی نتونسته بود بفهمه علت ایجادش چیه تمام دکترا مونده بودن علت چیه و همین باعث شد پدرم به مدت سه سال درگیر بیمارستان و بستری وطول درمانش بشه . فقط اینو بهتون بگم که تو این ایام من تونشتم معنی زندگی رو به تمام معنا بفهمم من فرزند بزرگ خونواده بودم و یه خواهر و یه برادر داشتم که ائنا خیلی کوچیکتر از اونی بودن که بتونن وخامت اوضاع رو بفهمن.اما میتونم بگم که غیر از دوستای خانوادگی کسی به فکر ما نبود.اینجا بود که فهمیدم راست میگن دوست خوب بهتر از صد تا فامیله .هیچ وقت یادم نمیره مادر پدرم که پسرش تو بیمارستان بستری بود سر کرایه خونه بلایی سر ما اورد که مادرم مجبور شد گوشواره های گوش خواهرمو در بیاره و بفروشه تا صدای اون ادمو بخوابونه در صورتی که مادر پدرم(میدونید چرا نمیگم مادر بزرگم ،چون نمیخوام شخصیت مادر بزرگای مهربونه این عالم رو زیر سوال ببرم )هر ماه کم کم 150000 تومن حقوق میگرفت و تو هیچ احتیاجی به سی هزار تومن کرایه خونه ما نداشت تو اون اپارتمان که داشت غیر از ما عموی کوچیکمم زندگی میکرد . هیچ وقت یادم نمیره از اون کرایه نمی گرفت میگفت که بیچاره از کجا بیاره پسرم. فردای اون روز که مادر پدرم این کارو کرد من بع لطف بابای یکی از دوستام تونستم تو یه شرکت به عنوان کارمند دفتری قسمت فروش مشغول بشم البته تا ساعت چهار کار میکردم و بعد از اون تو کلاسهای شبانه مشغول به درس خوندن بودم .روزگار بههمین منوال میگذشت و حتی نزدیک ترین افراد فامیل حتی بفکر خودشون زحمت فکر کردن به ما رو به خودشون نمیدادن البته بودن کسایی از طرف فامیل مامان که به هر نحو سعی میکردن مشکلات ما رو کمتر کنن اما خودشون اونقدر مشکلات داشتن که ما سعی میکردیم کمتر مزاحمت براشون درست کنیم
بعداز گذشت هجده ماه بابا از بیمارستان مرخص شد حالا خودتون میدونید که تو این هجده ماه من و مادرم البته با کمک دوستانم چه مشکلاتی رو پشت سر گذاشتیم اخه هر شب باید یکی پیش بابا میموند . تا اینکه از لطف بزرگی که خدا تو اون ایام به من کرد تونستم یه قرارداد بزرگ رو به مرحله اخر برسونم و با بستن اون قرار داد من تونستم یه پورسانت عالی بگیرم پورسانتی که باعث شد خیلی از مشکلات رو پشت سر بزارم .اونروز بعد از نقد کردن چکی که از شرکت به عنوان
پورسانت گرفته بودم به سمت خونه راه افتادم اخه مبلغ پور سانتم اونقدر بالا بود که هیچ وقت فکرشم نمیکردم که بتونم این کارو انجام بدم یا داده باشم اما بعدها فهمیدم که کلیه دوستانم تو اون شرکت با اینکه این نتیجه زحمات چند ماهه همشون بوده اون رو از عمد به من ارجاع داده بودن تا من به اخر برسونم اینو بعد ها فهمیدم و تا اخر عمر بهشون مدیون هستم.
وقتی به سمت خ.نه راه افتادم تو کیفم نزدیک به پانزده میلیون پول بود . وقتی از جلوی اسباب بازی فروشی رد شدم یاد خواهر و برادرم افتادم که تو این دو سال هیچی از ما به عنوان کادو نگرفتن یعنی نداشتیم که بدیم هزینه های بیماری بابا اونقدر بالا بود که هیچی از حقوق من نمیموند مامانم که کلیه وقتش صرف پرستازی از بابا بود.رفتم تو و چند تا اسباب بازی برای خواهرو برادرم گرفتم.اومدم برای بابا و مامان هر کدوم یه کادو گرفتم به خدا موقع خریدن کادو اشکام بند نمیومد نمیدونید چه حالی داشتم وقتی صورت خوشحال اونا رو بعد از 2 سال تو خیالم تجسم میکردم . وقتی اومدم خونه مهیار که تازه کلاس اول بود وقتی منو با یه عالمه کادو دید چنان دادو بیدادی راه انداخت که کل محل فهمیدن من اومدم(چیه بابا خوب بچه بود دیگه )وقتی مادرم منو تو این حالت دید گفت مامان جون دستت درد نگنه اما کاشکی پولاتو نگه میداشتی شاید بعدا بهش نیاز بیشتری پیدا میکردیم
من: فدای سر تو . بابا. مهیار. مینا جونم میخواهم خم به ابروتون نیاد اما دنیا زیر و رو شه این حرفا چیه
تو همین حین صدای مادر پدرمو شنیدم که میگفت نمیخواد برای خودتون کادو بخرید کرایه خونه مردمو بدید
اخه کرایه خونش رو باید همون روز میدادم
دیگه نفهمیدم چی شد پله ها رو چند تا چندتا رفتم بالا وقتی رسیدم جلوی واحدش در باز بود با عجله وارد شدم دستمو کردم تو کیف و جلوی رو نمیدونم چقدر در اوردم اما شش تا بسته پونصد تومنی رو پرت کردم طرفش و گفتم بیا اینم کرایه سگ دونیت که با وجود تو واقعا لایق این اسمه اما حیف سگ سگ یه وفایی داره بابام اگه اون موقع که همش بهش پسرم پسرم میکردی و تیغش میزدی به یه سگ کمک میکرد الان براش یه دم تکون میداد نه اینکه بجای قاطوق نونش بشه بلای جونش
و برگشتم به سمت پایین تو راه پله داد زدم اینو بدونید که منو خانوادم دیگه فامیل نداریم اینو تو سرتون فرو کنید در ضمن میتونی دنبال یه مستجر جدید یاشی
وقتی رسیدم پایین پدر و ماردم همین جوری متعجب منو نگاه میکردن که یهو مثل این پول ندیده ها همه پولهای رو پاشیدم رو سرو کله مامان بابام و با گریه گفتم صدقه سرتون اینم پول دیگه نمیذارم کسی بخاطر محتاج بودنمون شما تتمون کنه و سرمو گذاشتم رو شونه بابام رو شونه شو بوسیدم و اومدم بیرون
اره دوستان فقط یه چیزی تو دلم مونده میدونم زیاد تو حواشی زندگیم رفتم اما به جون خودم اینا رو اگه نمی گفتم خفه میشدم
امیدوارم که هیچ وقت به مشکلات من دچار نشید اینو از اعماق وجودم میخوام
فردای اون روز میخواستم یه جا خونه کرایه کنم که پدر حنیف یکی از دوستام بهم گفت پسرم برو یه خونه تو هرجا که میتونی بخر اما جایی خونه کرایه نکن میدونی اگه الان بتونی خونه بخری بردی و دیکه غصه خونه نداری الان میتونی بخری چون پول داری اما فردا دیگه نمیتونی چون پول رفته رفته خرج میشه و دست اخر میشه هیچ اما من که میدونستم با این پول تو تهران نمشه خونه خرید سعی کردم تو کرج یا حوالی تهران خونه بخرم و تو همین ایام تونستم یه خونه خوب با مساحت بالا تو حوالی اسلامشهر بخرم تو یه شهرک خوب اما میدونید برام خیلی سخت بود از یه محیط که به قول خودمون بالای شهر برم یجایی زندگی کنم که در مورد چیزای خوبی نشنیده بودمو هیچ اطلاعی از اونجا نداشتم اما بعدا فهمیدم که شنیدن کی بود مانند دیدن اخه میدونید ادما کمتر پیش میاد با خدشون رو راست باشن اما من سعی کردم خودمو با شرایط سازگار کنم سعی کردم ادمها رو بر اساس مهنویات بسنجم نه مادیات به قول یکی از دوستان پول همه چیز نیست
(اگه عینک شخصیت میاورد خر تلسکوپ میزد)
خلاصه تونستم از باقی پ.ل مونده یه پونتیاک ترنس ام بخرم الته خیلی خوابیده بود به کمک دوستان تونستم اونو تونجوری دوست داشتم جمع کنم یه ماشین خوشکل با کلیه امکانات.بلاخره بابا هم تونست به بیماری غلبه کنه و زندگی به روال عادی خودش برگشت منم تونستم دیپلم رو بگیرم و همچنان مشغول کار بودم حالا دیگه تو شرکت شده بودم یه رکن که اگه نبودم یه پای شرکت میلنگید
شب شادو خندون رسیدم خونه و بعد از کلی سر به سر گذاشتن با مهیار و ملودی رفتم تو اطاقم که لباساموعوض کنم تو همن حین موبایلم زنگ خورد دیدم حنیفه
باید در مورد حنیف بگم که یکی از دوستان خوبمه اما یکمی که نه کلا ادمی که کسخله (اخه همه یه تخته شون کمه این یه جعبش ) بعضی اوقات کارهایی میکنه که ادم به انسانیتش شک میکنه
حنیف:سلام عرض شد هوشنگ خان (ما همیشه همدیگرو با اسامی مسخره صدا میکنیم)
من: سلام چطوری گوسفند
حنیف: ای بدک نیستم راستی مارتیک فردا تولد مانداناست گفته دعوتت کنم
من: مگه جناب عالی وکیل وصیه مردمی در ضمن تو با دختر مردم چه صنمی داری
اخه ماندانا یکی از بچه های بود که تازه اومده بود تو جمع ما ومن فقط در حد سلام و علیک میشناختمش و چند دفعه تو مهمونی های دوره ای دیده بودمش
حنیف اخه شمارتو نداشت از من خواست دعوتت کنم
من: لازم نکرده اگر بخواد خودش زنگ میزنهمن اینجوری نمیام
اخه حنیف سابقه داشت به خاطر اینکه تنها نباشه الکی از طرف دیگران دعوت کنه
حنیف : باشه بهش میگم اگه شمارتو خواست بهش میدم اگه بیا همش میرم تجسس
من: بابا بیخیال شو یه خورده ادم باش میخای مثل بابات شکی شن دهنتو مسواک کنن
حنیف: نه بابا حالا تا بعد فعلا سپردمت به خاک بای
من: نوکرم به عزراییل سلام برسون
اخه میدونید این حنیف واقعا سابقش خرابه تو تجسس
به دفعه که با خانوادش و بقیه دوستان رفته بودیم شمال ویلاشون تو اون یه هفته شبا تا صبح بیدار بودیم و مسخره بازی در میاوردیم و کلیه اطاقا پر بود و بابا و مامانش تو پذیرایی میخوابیدن که طبقه اول بود یه شب که همگی خسته بودیم رفتیم بخوابیم که حنیف مثل اینکه شستش خبردار شده بود امشب باباش عملیات داره اومد تو اطاق و گفت امشب من این یه لقمه کس رو به دهن بابام زهر میکنم میگید نه ببینید
خلاصه ده دقیقه یه بار به هر بهانه میرفت پایین( دستشویی،اب، هزار کوفت و زهر مار دیگه) ما هم از خنده مرده بودیم تقریبا ساعت سه بود که یهو دیدم حنیف با عجله اومد تو اطاق و درو پشت سرش بست و نشست پشت در
حنیف در حالی که اب دهنشو قورت میداد و مظطرب بود گفت دیگه بسه اقایون همه گی بزنید تو سر معامله هاتون لالا
من: چی شده جون حنیف جریان چیه؟
بابک : طوفان طبس بود کور شدی؟
حنیف : نه بابا ای کاش طوفان بود از بس زفتم و اومدم که کفر بابامو دراوردم دفعه اخر که از بالا سرشون رد شدم دیگه
قاطی کرد بلند شد و گفت دیوس بیا تو بکن من میرم میخوابم
حنیف: منم گفتم اگه اونجا بمونم هم منو میکنه هم ننه هرو فرار کردم
ما که دیگیه داشتیم میمردیم تا صبح میخندیدیم
اره حنیف تو کسخل بازی و این کارا دکترا داره
خلاصه حدود یه ساعت دیگه موبالیم زنگ خورد و این دفعه شماره غریبه بود
من:بله بفذمایید
سلام اقا مارتیک حالت خوبه
من: سلام مرسی شما ؟
منم ماندانا حالا دیگه دعوت مارو قبول نمیکنید


ادامه دارد

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#5 | Posted: 18 Oct 2010 08:11
همیشه خسته : قسمت چهارم




ماندانا: حالا دیگه دعوت مارو فبول نمی کنید؟
من: نه بابا اختیار دارید این حرفا چیه باعث فتخارمه
اخه حنیف میگه که شما قبول نکرده بودید
من: اخه میدونید سابقه حنیف تو دعوت کردن خیلی خرابه
خوب حالا میخواستم خودم دوعوت میکنم امیدوارم که تشریف بیارید
من: حتما مزاحم میشم
بعد از کلی وراجی الکی به تماس پایان دادیم و ادامه زندگی. فردا مثل باقی پنجشنبه ها ساعت دوازده از تو شرکت در اومدمو تو راه
سعی میکردم که یه چیزی تهیه کنم تا بعنوان کادو بدم اما هرچی بیشتر سعی کردم کمتر موفق شدم تا اینکه تصمیم گرفتم بعنوان کادو
یه تراول رو تو پاکت بزارم تا هر چی دوست داشت بخره(اخه من چی میدونم خانمهای محترم به چی احتیاج دارن)
یه راست رفتم کارواش و بعد از شستن و بنزین زدن رفتم خونه طبق معمول ملودی لباس هامو ااده کرده بود بعد از خوردن نهار یه دوش مشتی زدیمو و راه افتادیم به سمت ارایشگاه دوستم که حسابی به خودم برسم اخه اولین باری بود که به مهمونی ماندانا میرفتم (اخه میخواستم کم نیارم اینم از اشتباهات اون موقع من بود)
بعد از اینکه از تو ارایشگاه دراومدم مثل همیشه که تو مهمونی های رسمی میرم یه نگاه به کت و شلوارم کردم موهامو که همیشه از پشت میبستم این دفعه باز کرده بودمو ریخته بودم رو شونم (تریپ مسیح منو کشته بود) اومدم تو ماشین و حرکت کردم به سمت خونه حنیفینا اخه هنوز یه چند ساعتی به مهمونی مونده بود و منم ادرس نداشتم مجبور شدم که اون سره خرم با خودم ببرم . حتما میگید این دیگه کیه که پشت رفیقش همش بد میگه . بخدا اگه این مصیبت عضما به پست خودتون بخوره میفهمید من چی میگم تو همه مهمونیا دختر و پسر از دستش در میرن اما اگرم نباشه مهمونی خالی از بگو بخند میشه فقط همین دو تا حسن که نمی شه بی حنیف موند یکی اینکه بمب انرزی هستش یکی اینکه تو دوستی تا پای جونش میمونه که همین باعث اینه که همه عاشقش باشن
بعد از اینکه رسیدم خونشون طبق معمول مامانش داشت با تلفن صحبت میکرد که با دیدن من دستشو به علامت سلام بلند کرد و منم یه ادای احترام کردمو به طرف اطاق حنیف راه افتادم اقا داشت تو اتاقش خودشو اماده میکرد منم که اینجوری دیدم گفتم بیشعور پاشئ خودتو بپوشون
برو بابا همچین میگه انگار لرنس عربستان اومده
من: هر وقت اماده شدی بگو من میرم تو پذیرایی از خودم پذیرایی کنم
هوی عوضی نری رو مخ مامانما اگه بابام بفمه میدونی که چی میشه؟
من: چی میشه هیچی اون خطای دید داره غیرتی میشه منو میکنه
در حالی که از زور خنده دلمو گرفته بودم گفتم به خدا تو هیچ وقت ادم نمیشی تو همین حین مامانش اومد پیش من که بیرون اطاق وایستاده بودمو گفت چه خبرتونه باز هرهر میکنید و خواست داخل شه که یهو حنیف داد زد
همون جایی که هستی وایستا
مامانش با تعجب گفت : چته باز دادو بیداد راه میندازی ؟
حنیف: خوبه وقتی تو بابا تو تو طاق لباس تنتون نیست و باهم اره من بیا تو اطاق
مامانش الهی خفه شی این حرفا چیه الهی لال شی بچه بی ابرو
منم این وسط دیگه نفسم بالا نمیومد از زور خنده کف راهرو نشسته بودم روز زمین و دلمو گرفته بودم
مامان حنیف میگفت : خوب بی تربیت بگو لباس تنم نیست
حنیف: لباس که تنم نیست اما دارم یه کار دیگه میکنم
مامانش الهی خفه خون بگیری بی تربیت
حنیف : بابا منی باف لباس تنم نیست اما دارم ناخونامو میگیرم چیه فکر کردی مثل تو بابام که تا لخت میشید عملیات شروع میشه
مامانش : من از رو رفتم حریف این بی حیثیت که نمی شم اگه دو دقیقه دیگه وایستم میخواد کروکی کارامونم بکشه و همراه با من
اومدیم تو پذیرایی
حنیف تک فرزنده و اولین و اخرین بچه اخه پدر و مادرش بعد از کلی دوا درمون صاحب این شازده شده بودن اما کلا خانواده راحتی بودن اما حنیف دیگه گندشو دراورده بود شوخیاش همیشه کمر به پایین بود
بعد از اینکه اقا اماده شد از مامانش خداحافظی کردیمو راه افتادیم سمت الهیه خونه ماندانا اینا اونجا بود یه خورده مونده به خونشون یخ جا نگه داشتیم و من رفتم یه دست گل خریدمو دیدم حنیف داره موقعیت رو می سنجه گفتم چته گفت هیچی بابا اخه باک خالیه اینجوری حال نمیکنم
اخه ما همیشه موقع رفتن مهمونی یه مقدار مشروب میخوردیمو به اصطلاح حنیف باکامونو پر میکردیم و میرفتیم البته همیشه به اندازه خوردن خودمون همراه مون داشتیم
دیدم حنیف از تو جیب بغل کتش کتابی که من براش کادو خریده بودمو دراورد و گفت بیا
بعد از پر کردن باک به سمت محل تولد حرکت کردیم بعد رسیدن اولین کاری که کردیم اعلام وجود بود اخه تو تمام مهمونیا اول از همه
بلند میگفتیم پلاک 55 درود اخه تقریبا همه گی بچه های همون مجتمع بودیم البته الان دیگه فقط چند تا از خانوار اونجا بودن بقیه به مسائل مختلف رفته بودن
حنیف اومد کنارمو گفت حاجی اینجارو انگار بهشت خدا اومده اینجا
گفتم : برو بابا توهم به هر جا که چند تا دختر توش باشه میگی بهشت
گفت : من که میرم تو این بهشت چهل تا حوری خودمو انتخاب کنم
که یهو یه صدایی گفت : بابا درهمه اینجا جدا کردنی نیست
برگشتمو دیدم مانداناست یهو انگاربرق به حنیف وصل کرده باشن پرید بغل ماندانا و لپشو ماچ کرد ماندانا که انتظار این کارو نداشت کپ کرده بود
منم با خنده اومدم جلو گفتم تولدت مبارک و باهاش دست دادم و بهش گفتم حنیف اینجوری تبریک میگه
حنیف: چیه بابا خوب من اینجوریم
یهو یه دختره از اون طرف گفت : پس کادوشو چطوری میده
منم که حالا یخم اب شده بود گفتم : اونش دیگه خصوصیه
گفت بگید ما هم بدونیم
منم که دیدم طرف از اون بی ابرو هاست گفتم چشم فقط صبر کن تا اثر کنه و خودتم اماده کن یه خرده ابجوش بخور
دختر گفت : چرا ابجوش بخورم ؟ چی اثر کنه؟
منم برگشتم سمتش و با اعلام عذرخواهی از جمع گفتم : اب جوش بخور چون نمی خوام صدات بگیره چون باید یه یک ساعتی دادو بداد کنی دوما باید صبر کنی این اسپری و قرص ویگرا اثر خودشو بکنه
با این حرف من یهو خونه تو سکوت فرو رفت و صدای خنده حنیف و ماندانا فقط میشد شنید که حنیف با خندهای بلند گفت مریم ادم با یه چهار لیتیری بره قله اورست دنبال بنزین اما اینجوری قهوه ای نشه که با حرف حنیف کلیه بچه ها زدن زیر خنده و اومدن سمت ما، با همه شروع کردیم به بگو بخند و مهمونی اماده شد که تو این حین ماندانا اومد کنارمو گفت حواست باشه. مثل اینکه مریم میخواد به پرو پات بپیچه و ضایت کنه
وسطای مهمونی بود و من یه گلاس تو دستم بود و رو کاناپه لم داده بودم و داشتم چشم چرونی میکردم که نظرم سمت یه دختر خیلی خوشگل جلب شد که خیلی سنگین یه گوشه نشسته بود منم دیدم که حنیف طبق معمول دخترا رو دور خودش جمع کرده و حسابی تو حاله
تو همین حین ماندانا اومد طرفم : بابا چرا تنها نشستی میای برقصیم
منم با ناز گفتم بابا منو چه به رقص اگه شلنگ تخته میخوای بیام
خلاصه رفتیم وسط و شروع کردیم به رقص تو همین حین داشتم در مورد این دختره که فهمیدم اسمش پرساست اطلاعات جمع میکردم
فهمیدم یکی از دخترایی که تقریبا تو سطح متوسط جامعه زندگی میکنه بچه شمال هستش و تو تهران درس میخونه و از هم دانشگاهی های
مانداناست
خلاصه امپر الکل داشت میومد پایین رفتم یه شیشه برداشتمو دنبال کتم بودم که فهمیدم تو اطاق مانداناست خواستم حنیفو صدا کنم که دیدم یه میز گرد تشکیل داده و داره رو مخ دخترا پاتیناز میره
یه گلاس برداشتم و خواستم از هیا هو دور باشم حرکت کردم به سمت اطاق ماندانا البته با صاحبش هماهمنگی کردم
وقتی رسیدم تو اطاق در بالکنو باز کردم و داشتم خودمو اماده کنم برایکشیدن یه سیگار
رفتم تو بالکن و گلاس رو یه ضرب رفتم بالا و برگشتم به سمت اطاق که یهو مشزوب پرید تو گلوم اخه پریسا با ماندانا اومده بودن تو اطاق
پریسا بعد از سلام و علیک گفت اقا مارتیک من اومدم اینجا تا بهتون بگم که اصلا کار درستی نکردید مریمو خراب کردی
ماندانا که دید الان پای اونم میاد وسط و حوصله پند واندرز رو نداشت یه چشمک زد و به بهونه ای پیچوند و رفت
من رو کردم به پریسا و داشتم نگاهش میکردم و محو این دختر زیبا شده بودم و اصلا متوجه حرفاش نبودم
که یهو گفت شما متوجه میشید چی گفتم
منم با دستپاچگی گفتم بله بله
گفت معلومه
من: خوب اگه راستشو بخوای نه چون در گیر بودم با خودم در مورد خوشگلی شما با خودم درگیر بودم
اونم بدونه اینکهخودشو ببازه خیلی مسلط گفت خوب
به هر حال کارتون اصلا خوب نبود
که من گلاس دومو خوردمو گفتم : شرمندتون اما من دیگه خسته شدم از بس ملاحضه کردم اخه میدونی همیشه نمیشه بهشون رو داد
وگرنه دیگه نمیشه کنترلشون کرد بابا هرکی به ما میرسه میخواد ادای زانوارزانو در بیاره بابا یکی نیست بگه تو همون مادر تناردیه هستی
همه برا ما ادای شخصیت در میارن
با این حرفم پریسا دیگه نتونست خودشو نگه داره و زد زیره خنده و گفت باشه بابا چرا قاطی میکنی
منم خندیدو یه تعارف زدم که مشروب میخوری ؟
گفت یه کم منم براش یه سبک ریختم و ضمن صحبت باهاش مشغول شدیم
یه وقت به خودمون اومدیم که دیدم حنیف میگه بابا مامان یکی بسه
حنیف : بابا بیا بیرون حجله بگا رفت فروختنمونکه من با خنده گفتم بابا رفته بودیم جایگاه سوخت گیری
که حنیف فهمیدو گفت بابا پس ما چی گفتم میومدی خوب مگه تابلوی ورود ممنوع زده بودم
منو پریسا و حنیف اومدیم سر میز غذا که دیدم مریم خودشو جمع کرده میخواد یه چیزی بگه اینو میشد از تو نگاهش خوند



ادامه دارد......................

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#6 | Posted: 18 Oct 2010 08:12
همیشه خسته : قسمت پنجم


منو پریسا و حنیف اومدیم سر میز غذا که دیدم مریم خودشو جمع کرده میخواد یه چیزی بگه اینو میشد از تو نگاهش خوند
یه نگاه به حنیف کردمو دیدم که حنیفم به موضوع پی برده به قول معروف شاخکاش خوب کار میکرد . اومدیم سره میز غذا و شروع کردیم به کشیدن غذا . من طبق معمول اول برای حنیف کشیدم بعد برای پریسا و اخرش برای خودم که از اون طرف ماندانا گفت :
بابا با کلاس اول خانمها رو تحویل میگیری که یهو مریم گفت : بله بایدم تحویل بگیره اگه منم باهاش یک ساعت تو اطاق بودم باید این کارارو میکرد
یهو دیدم چهره پریسا تو لب شد اخه مریم واقعا بیشعور بود که تو جمع این حرفو از سر لج زد اخه اون مثلا با من کنتاک بود چه ربطی داره به دختر مردم منمکه دیدم اوضاع مناسب نیست گفتم الان وقتشه که قبل از من حنیف گفت :بابا چرا خودتو جر میدی مریم جون یه هات داگ که این حرفا رو نداره اگه میخواستی این همه اینجا از درشتو ریز ریخته (میدونید که منظورش از هات داگ چی بود)
منم گفتم: ببین مریم جون به من چه که شما تو نرخ جندهای جمشید بیشتر از هزار تومن نمیارزی این دیگه مشلک خودته
خلاصه جر و بحث داشت بالا میگرفت که یهو حنیف پرید وسط و به چند تا از پسرایی که داشتن خودشونو چس میکردن تا اون جنده خانم یه نگاه بهشون بندازه گفت ببینید اینجا جاش نیست که بخواهیم تولد مردمو خراب کنیم
تصویه حساب باشه ایشاالله بعدا
منم که اعصابم به هم ریخته بود خیلی با خونسردی به طرف حضار برگشتمو گفتم من از همتون از طرف خودمو حنیف معذرت میخوام
امیدوارم که ما رو عفو کنید و برگشتم به سمت پرسا که تا اون لحظه فرصت نشده بود بهش نگاه کنم
وقتی سرمو برگردوندم چنان قفسه سینم تیر کشید اخه بد جوری بهم شک وارد شد
پریسا داشت به پهنای صورتش اشک میریخت و این واقعا برام غیر قابل تحمل بود که دیگه نفهمیدم چی شد رفتم طرف مریم و چنان زیر گوشش زدم و با فریاد گفتم بیا جنده خانم ببین با اعصاب مردم چه کار میکنی اخه اون با تو چیکار داشت اگه خودت مثل دستمال کاغذی میمونی دلیل نمیشه که همه مثل تو تا تو اطاق میرن لنگاشون رو اسمون باشه
که حنیف یهو اومد طرفم منو کشوند کنار و گفت : بابا بیخیال شو (واقعا اصلا کنترل اعصابمو از دست داده بودم)
ماندانا اومد طرفم با یه لیوان و بهم گفت یبا بخور بزار اروم شی که هیو جو متشنج شد
سه تا از پسرا که با مریم بودن میخواستن فردین بازی در بیا رن که میدونستم اگه حنیفو ازاد بزاری ترتیبه این بچه سوسولها رو میده اما باز با مداخله دیگران ضد و خورد زیاد بالا نگرفت فقط مشت من بد جوری تو دماغ یکی از پسرا خوردو خون از دماغش میومد و دیگه ما رو بردن تو اطاق خواب ماندانا و اونا رم مثل اینکه فرستاده بودن برن
وقتی به خودم مسلط شدم دشدم حنیف داره یه نخ سیگار بهم تعارف میکنه سیگارو گرفتمو احساس کردم یکی بهم تکیه داده دیدم پریسا ست
گفتم نترس دختر هیچی نشده یه کل کل بود تموم شد این دختره مریم عادتشه همیشه همین جوری با همه کل کل میکنه اما این دفعه به بد کسی کلید کرده بود
با حنیف بلند شدیم و اومدیم بیرون که همه داشتن تو سکوت به هم نگاه میکردن کخ حنیف گفت اقایون خانما لطف کنید پول بیلیط فیلمو بدین میشه نفری 5000 تومن که همه زدن زیر خنده و منم گفتم خوب خامنا لطف کنید خودکاراتونو اماده کنید کنید چون یه دفه بیشتر شماره نمیدم در ضمن اسمی رو حنیف یاداشت میکنه ببینم موقعیت کدومتون بهتره اخه مامانم دنبال عروس میگرده
با این حرف من همه ریختن رو سرمو شروع کردن به خندیدن و جو دوباره عوض شد
تو مستی و اهنگو رقص گم شده بودم که دیدم دارم با پریسا میرقصم اونم همش میخندید و منم بهش چشمک میزدم کم کم اهنگ عوض شد وهمه دست همدیگرو گرفتن و رقص تانگو شروع شد که مثل همیشه حنیف چراغارو خاموش و کرد بعدم داد زد : لطفا از مالیدن همدیگه بپرهیزید
منو پریسا مشغول بودیم اما هر چی رقص بیشتر طول میکشید حالمنم داشت بدتر میشد خیلی مشروب خورده بودم از یه طرفم سینه های پریسا چسبیده بو به من و همین امر باعث تحریک من مشد که تو همون حالت صورتمو نزدیک صورتش بردم و اونم همزبان با من لبشو گذاشت رو بلم که یهو یه نور قرمز افتاد رو صورتمو بعدش صدای شلیک خنده به هوا بلند شد
هیو دویدم سمت چراغ و روشنش کردم دیدم ماندانا و حنیف رو زمین دراز کشیدن و دارن میخندن که فهمیدم باز اقا کونده بازیش گل کرده ودنبال لین بوده که یه اتو ازمن بگیره تا بساط خندشونو جور کنهخلاصه منو پریسا رفتیم یه گوشه که همش نوید داد میزد: مارتیک دست نزن . اااا ولش کن و باعث میشد همه الکی برگردن و ما رو نگاه کنن منو پریسا شروع کردیم به صحبت من از خودم گفتم . گفتم که من زیاد اهل دختر بازی این برنامه ها نیستم البته بدم نمیاد اذیت کنم اما بیشتر دنبال یه دوستم یه پاتبر یه کسی که همه جوره باهام باشه
البته میدونید دوستان گلم تو عالم رفاقت یه دوست هیچ وفت به دوستش خیانت نمی کنه امیدوارم که منظورمو از حرفام فهمیده باشید بهش گفتم اصلا برام مهم نیست که قبلا با شخص دیگه ای بودی یا نبودی. چون دوستی یه اتفاقه اما جدایی یه قانون . به هر حال من اینم و اونم از خودش برام گفت و این شد که تقریبا باهم دوست شدیم .تا اخره مجلس نظرات همدیگرو در مورد همه چیز پرسیدیم حتا سکس که من گفتم به سکس به عنوان یه احتیاج نگاه میکنم که دوست دارم با علاقه و محبت باشه نه فقط از رو شهوت اما نه به این معنی که حتما باید با طرفم قصد ازدواج داشته باشم یا درخواست سکس کامل داشته باشم. خلاصه کلی وراجی کردیم و منم هم به خودم هم به اون این فرصتو دادم که بتونیم در مورد دوستیمون فکر کنیم.
خلاصه اخر مجلس من و پرسا و حنیف بعد از دادن کادو و تشکر اماده شدیم که بریم بعد از خداحافظی که تقریبا همه داشتن میرفتن اومدیم تو خیابون من جولوتر رفتم تا ماشینو روشن کنم غافل از اینکه.........
وقتی سویچو انداختم به در ماشین یهو صدای داد حنیف بلند شد و یه جیغی که میگفت مواظب باش
وقتی با عجله برگشتم یهو یه چیزی خورد تو سرم و من خوردم زمین و قتی موقعیتو بعد از چند ثانیه سنجیدم بلند شدم دیدم همون سه تا پسر ریختن سر حنیف که منم بلند شدمو قاطی کردم و رفتم تو دعوا تو همین حین یه اجر خورد به پام اونو برداشتم و تو سر اولین نفری که اومد طرفم کوبیدم که یهو زیر بغلم سوخت و احساس ضعف کردم و دیگه هیچی نفهمیدم وقتی چشامو باز کردم دیدم تو درمانگاه هستم و سرم باند پیچیه و دست چپمو نمیتونم تکون بدم تو همون حین خواهر بابک رو دیدم که داره میاد بالای سرم اخه دکتر همون در مانگاه بود و همون شبم کشیک بود اینم از شانس خوب ما بود وگرنه (کونمون) پاره بود هم مست بودیم هم دعوا کرده بودیم دیگه هیچی حساب با کرامول کاتبین بود
خلاصه فهمیدم که منو با چاقو زدن اما خوشبختانه چاقو اشتباهی زیر بغلم نشسته و زیاد عمیف نیست اما ضعف کردنم به خاطر خونریزی سرم بوده چون زیاد ازم خون رفته بود از حال رفته بودم اما بگم ازحنیف که یه بادمجون دلمه ای پای چشش سبز شده بود معلوم بود خیلی کتک خورده اما هنوزم دست ور نمیداشت داشت سر بسر پرستارا میذاشت مرتیکه اصلا انگار نه انگار که تمام بدنش داغون بود
چشامو بسته بودم که دیدم یکی داره رو صورتم دشت میگشه وقتی چشامو باز کردم چشمای بارونی حنیف بود که اصلا انتظار این کارشو نداشتم که گفت : دیوس نمیگی من دق میکنم وقتی از افتادی فکر کردم تموم شد
گفتم : غصه نخور من تا داماد شما نشم منتظر میومنم و همچین مجکم از رو تخت بلندم کرد و تو بغلش گرفت که جنان دادی زدم که همه ریختن اونجا که هر دو زدیم زیر خنده مرتیکه هیج کدوم از کاراش به ادمیزاد نمیخورد
یه پرستازه اومد گفت : چه خبرتونه بابا کلینیکو گذاشتین رو سرتون
حنیف ببخشید اخه امشب شب اول حجلش بوده خونریزیو درد داره
منم که هم درد داشتم هم نمی تونستم نسبت به حرف حنیف ساکت باشم زدم زیره خنده
پرستاره که دید حریف زبون این جونور نمیشه رفت و من وحنیفم بلند بلند میخندیدیم
که یهو صدای یکیو شندیم که میگفت بیایید ببینید شماها مثل مرغ پر کنده میزنید تو سرتون اینا اینجام دست از لوده گری بر نمیدارن
صدای نوید پسر خالم بود اخه دیشب به مهمونی نرسیده بود
همراه نوید ماندانا و پریسا وساغی (دوست دختر نوید) که هر سه تا شون داشتن گریه میکردن اومدن طرف ما ساغر تا منو دید دویید طرفمو منو بغل کرد تمام صورتمو غرقه بوسه کرد اخه منو خیلی دوست داشت کلا دختر راحتی بود همینجوری که داشت منو میوسید یهوحنیف گفت اگه سیر نشدی میخوای بگم لخت شه
نوید گفت: ما رو باش دلمون بکی خوشه هر دفعه منو بزور ماچ میکنه ببین اینو اب لمبو کرد خدا شانس بده
که یهو ساغی گفت تا چشمتون دربیاد من اینو بیشتر از داداشام دوست دارم
نگاهم تو صورت ماندانا کردمو گفتم بابا حلوامو که نمیپزن اینجوری ماتم گرفتید بیایید جلو ببینم
پریسا و ماندانا اومدن صورتمو بوسیدن و بعد از کلی وراجی الکی بلاخره من مرخص شدم
حالا نه جرات میکنم با این وضع برم خونه نه حالم توری هست که بتونم جایی بمونم
تو خمین گیرو دار پریسا گفت بیایید بریم خونه من اخه تو تهران یه واحد اپارتمان داشت
خلاصه هیئت زنجیر زنا راه افتادن سمت خونه پریسا وقتی رسیدیم منکه بیهوش افتادم و نفهمیدم کی رسیدیم و منو کی بردن گذاشتن تو تخت
فقط وقتی صبح از جام پاشدم دیدم با شورت خوابیدم و یخ ملحفه رومه و رو زمین ساغر و نوید زیر پتو خوابیدن رفتم اب خوردمو اومدم که بیا م تو اطاق دیدم پریسا با یه تاپ خوشگل و یه شلوارک اومد طرفم که حالت چطوره و ائنجا فهمیدم که از نوع نگاهش خیلی نکرانم بوده و هست منم لباشو بوسیدمو فتم این تازه اوله رفاقته



ادامه دارد.....................

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#7 | Posted: 18 Oct 2010 08:13
همیشه خسته : قسمت ششم



خلاصه بعد از ظهر همون روز من که حالم بهتر شده بود به هر زحمتی بود بود با نوید و حنیف حرکت کردیم سمت خونه اما بگم از لحظه ورودم به خونه که تنها کسی که ناراحت شد مادرم بود بابام که انگار نه انگار اصلا اتفاقی افتاده (به ابن مبگن مهر پدری) خلاصه یه سه روزی شرکت نرفتم زیر بغلم دیگه درد نداشت ام سرم هنوز درد میکرد روز جهارم رفتم شرکت ویه سری به همکارام زدم خانم بهشتی بخم میگفت مثل اینکه با تانک تصادف کردی منم شیطنتم گل کرد و بهش گفتم نه بابا من کی خوردم به سینه های تو (اخه سینه های درشتی داشت)
گفت : نمیدونم اما اصلا فکر نمیکردم انقدر شیطون باشی چشم دراومده هیز
خلاصه تو شرکت نشسته بودم که دیدم موبایلم داره زنگ میخوره دیدم پریساست
سلام جیگر خانم
سلام خوبی مثل اینکه حالت خیلی خوبه؟
ای بدک نیستم اگه این حنیف بزاره
راستی امشب چکاره ای؟
کاره خاصی ندارم
پس شب شام مهمون من
باشه اما انتخاب از شما خوردن از من
خندید چی دوست داری؟
خوب میریم میبینیم چی دارن اونجا انتخاب میکنیم
بروبابا من پول رستوران نمیدم خودم برات درست میکنم
پس چه بهتر
کی و کجا ببینمت ؟
شب ساعت 7 خونه منتظرتم
اوکی فعلا بای
رفتم خونه و یه زنگ زدم بخ حنیف که بدونه دارم کجا میرم بهش گفتم بیا بریم اما اون گفت بیام اونجا بشینم شما رو نگاه کنم تشویق کنم . خلاصه ساعت 7 جولوی خونشون بودم زنگ زدم درو باز کرد رفتم بالا
تاحالا انقدر زیبا ندیده بودمش اومد جلو و دست داد و طوری صورتمو بوسید که یک ان داشت کنترلم از دستم درمیرفت یه نگاه تو صورتش کردمو گفتم : با اتیش بازی نکن میسوزیا
اخه من زیاد اهل سکس زیاد نیستم و تقربا یه دو ماهی بود خبری نبود و همین امر باعث شده بود خیلی زود تحریک بشم . مثل اینکه خودشم مایل به انجام این کار بود اینومیشد از تو چشاش خوند. بعد ا کلی وراجی و ور الکی شامو خوردیم و بعد شام چسبیدیم به مشروب وقتی حسابی الکل بدن میزون شد رفتم نشستم کنارش و دیگه جو خیلی خیلی خودمونی شده بود دیگه علنا داشتیم همدیگرو دستمالی میکردیم که من فکر کردم امکان داره الان مست باشه و تحت کنترل خودش نباشه رو این حساب نم نمک خودمو کشیدم کنا رکه یهو بهم گفت:
ببینم از من خوشت نمیاد یا برات جذاب نیستم
اااااااا این حرفا چیه من نتوستم تشخیص بدم
چیرو می خوای تشخیص بدی ؟
اینکه الان احتیاج داری یا فقط به خاطر مستیه که نمیفهمی داری چه کار میکنی
گفت : ببین مارتیک من همه جوره قبولت دارم اما بدون این کارات باعث میشه ادم بیشتر بهت اطمینان کنه و تشویق بشه بزای سکس اخه میخوام بدونم سکست هم مثل افکارت قشنگه (مثل اینگه خودو زیاد تحویل گرفتما)
منم که دیدم خودش تمایل داره و من دارم صورتشو تو دستم گرفتمو خیلی اروم لبامو گذاشتم رو لباش از بوسه های ریز شروع کردم و همزبان سعی میکردم با دستام تو موهاش بازی کنم تو همین اوصاف پریسا تمام لب منو کرده بود تو دهنش و با تمام قدرت شروع کرد به مکیدن که منواقعا عاشق این کارم هم زبان بلند شدیم و در حین اینکه لبامون تو خم دیگه قفل شده بودبلندشدیم وشروع کردیم به دراوردن لباسامون اینو واقعا بهتون توصیه میکنم فقط کافیه یک بار امتحان کنید مطمعنا پشیمون نمیشید کار به جایی رسید که فقط لباسای زیرمون تنمون بوداونوقت بود که دیدم این دختر واقعا از لحاظ بدنی ایرادی نداره یه پوست سبزه یه هیکل متوسط اما تو پر سینه های سایز 85 تو پر و گرد قد 165 واقعا هیکلش همه رو دست به عصا میکرد به سمت مبل هولشدادم و دوباره شروع کردم به خوردن اون لباش و کم کم به سمت سینه هاش متمائل شدم وقتی یه سینه هاش رسیدم گیره سوتینشو که از این جدیدا بود که از جلو بسته میشرو باز کردم تمام شهوت رو میشد از ین سینه هاش دید که به اخرین حد بزرگی رسیده بود نک سینه هاشو کردم تو دهنم و شروع کردم به لیسیدن و میک زدن و هر چند بار یه گاز خفیف هم ازشون میگرفتم که با این کارم چنان لباشو گاز میگرفت که ادم یه جورایی حالی به حالی میشد دیگه براش طاقتی نمونده بود اروم به سمت پایین شکمش حرکت کردم و بعد از لیسیدن نافش ه شرت خوشگلش رسیدم که فقط تونسته بود جلوی برگ های اون گلو بپوشونه اروم شروع کردم به بوسیدن کسش اما از روی شرت که دیدم خودش میخواد شرتشو دربیاره منم دستاشو محکم گرفتم و شروع کردم گازهای کوچیک گرفتن از کسش دیگه به التماس افتاده بود مگفت مارتیک بخورش منم بهش گفتم میخوام موقع سکس از حرفهای سکسی استفده کنی اونم که واقعا به خواسته های من احترام میذاشت دیگه داشت داد میزد
ددددددیالا کسمو بخور دیوونم کردی
منم با دندونام شرتشو کشیدم پایین و اولین زبونو روی چاک کسش کشیدم که مورچه رو کسش بکسباد میکرد
همزمان دستاشو ول کردمو لبای خوشگل کسشو باز کردمو شروع کردم بخ لیسیدن با هر لیسزدن من مثلمار به خودش میپیچید یه 4،5 دقیقه ای همینجوری دامه داشت که یهو سرمنو با دستاش بخ کسش فشار داد و پاهاشو دور گردنم حلقه کرد و من فهمیدم الانه که ارضا بشه و به شدت حرکت زبونم ادامه دادم اونکه به انفجار رسیده بود جنان به فشار سر گردن من ادامه داد که یه لحظه چشام سیاهی رفت (یاد فشار شب اول قبر افتادم) اخه من هنوز بر اثر ضربه سرم به شدت درد میکرد اما صدام در نیومد اخه کسش تو دهنم بود و من اگرم میخواست داد بزنم انگار دارم تو شیشه نوشابه داد میزتم صدام در نمیومد خلاصه وقتی احساس کردم که ارگاسم شد اروم خودمو کشیدم کنارش با دوتا وسه رو لبش سرمو گرفتم و پایین مبل افتادم سرم به شدت میزد بعد از یک دقیقه وقتی منو تو اون حالت دید تازه فهمید چی شده هم خودم تو کما بودم هم کیرم
اومد کنارمو گفت : مارتیک حالت خوبه ب جون تو اصلا نفهمیدم دارم چه کار میکنم
گفتم : اشکالی نداره یه درد مختصره الان خوب میشه
کمکم کرد تا نشستم رو مبل وقتی دوباره لباشو رو لبام حس کردم درد یادم رفت و این دفعه نوبت او بود تا منو به اوج برسونه اروم شرتو از پام دراورد و کیرموگرفت تو دستش و بدون یه لحظه درنگ همشو کرد تو دهنش خیلی استادانه این کارو میکرد گرمای دهنش خیلی شهوتمو بیشتر کرد از زیر خایه ها زبونشو میکشید تا ر کیرم و بلعکس و همین منوال هی کیرمو می کرد تو دهنش که دیدم داره خسته میشه اخه من خیلی دیر ارضا میشم
وقتی بلند شد بدون هیچ حرفی طوری روی من قرار گرفت که سینه هاش روبروی صورتم بود و منم شروع به خوردن اون سینه هاینازش کردم که یهو احساس کردم کیرم تو یه کوره قرار گرفت که دیدم کیرم تو کسشه وقتی تعجب منو دید گفت نترس من پردم حلقویه . منم خیالم راحت شد و خودش شروع کرد رو یه زمان بندی مشخص بالا و پایین رفتن که خیلی حال میداد واقعا کس تنگی داشت .کیرم داشت به دیواره های کسش سایده میشد
گفت : جون عجب کیری داری کسمو پر کرده وای چه حالی مده
پریسا داری چه کار میکنی
دارم کس میدم کیرت الان تو کسمه کیرت مال خودمه
تو جنده منی مگه نه؟
اره بکن پاره کن این کسو خمش مال خودت جرش بده
منکه این حرفا بیشتر از سکس رو تاثیر گذاشته بود با یه حرکت کیرمو از تو کسش بیرون کشیدمو رفتم پشتش
نمی دونید وقتی نما کسشو از پشت دیدم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنمو کیرمو یه ضرب با فشار کردم تو کسش
پزیسا که از زور سکس دیگه تو فضا بود داد زد اره بکن ببببببببببببببببکن جرم بده ای ایایایایایای
و منم سرعتمو به حداکثر سرونده بودم که پریسا شروع کرد به داد وبیداد که اره اره دارم میام اره بکن بکن بیشتر اره اره جرم بده و ااااااااااااااااااااااااااااااااا و به لرزش که فهمیدم بله پریسا خانم فعلا 2-0 از ما جلوتره و منم دیگه ادامه ندادم اخه تو این جور مواقع بهتره چند دقیقه صبر کنی تا اونم حالش کوفتش نشه
تو همین حین پریسا برگشت و گفت میشه منو از کون بکنی
منم گفتم نیکی یو پرسش ببم جان (اخه ما اصلیتمون قزوینیه)
خیلی اروم انگشتامو با اب کسش خیس کردم و شروع به باز کردن سوراخ تنگ کونش کردم بعد از 5 دقیقه دیگه اماده بود دوباره کیرمو تو کسش کردم که از ترشحاتش خیس بشه و خیلی اروم و با تحمل بلاخره تمام کیرمو تو اون کون خوشگلش کردم اما معلوم بود که درد میکشه اینو میشد از چهره قرمز شدش فهمید منم وقتی دیدم که خیلی خشکه کیرمو دراوردم و باکرم مرطوب کننده خوذش که رو میز بود هم کیرمو هم کونشو قشنگ چرب کردم
این دفعه خیلی راحت رفت تو ومنم شروع کردم به تلمبه زذن و همزمان با دستم چوچولشومیمالیدم که حالا دیگه درد تبدیل شده بود به لذت
داد مزد میگفت :اره دارم کون میدم جووووووووووووووووووووووووون بکن این کونو گشادم کن
منم که دیگه جفت شیش اورده بودم دیگه قشنگ جریان ابو تو کمرم حس میکردم
گفتم جنده من میخوام بیام
گفت بریز توشه مشو بریز ابیاریم کن
منم سرعتم دوبرابر شد و هم زمان انفجار اب من تو کون پریسا
پریسا داد میزد سوختم ای چه داغه جوووووووووووون منم میگفتم اخ جووون عجب کنی ای جنده خانم بیا اینم اب
خلاصه همونجوری من روش دراز کشیدم تا حالم سره جاش بیاد وقتی کیرمو کشیدم بیرون همزمان اب منم ریخت بیرون نمی دونید اون کونی که قبلا اصلا از زور تنگی جو با چکش تو نمیرفت الان چی شده بود . بعدها فهمیدم که من اولین باز کننده کونش بودم خلاصه بعد از سکس منکه اصلا حس و حال نداشتم گرفتم و دراز کشیدم و داشتم چرت میزدم که نفهمیدم کی خوابم برد
یه وقت به خودم اومدم دیم یکی داره با کیرم ور میره
گفتم : پریسا بیخیال اصلا حسش نیست
حرفی نزد و باز گفتم جون پریسا کوتاه بیا
یهو یه صدای مردونه گفت : نه جون من پاشو بیا کون منم بزار
هیو بلند شدم و نشستم دیدم حنیفه که با خنده گفتم تو مثل عجل معلق از کجا پیدات شد
گفت : خود گفتی بیا منم اومدم راستی مارتیک واقعا خوش خوراکه ها





ادامه دارد...........................

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#8 | Posted: 23 Oct 2010 01:21
همیشه خسته : قسمت هفتم


با سلام دوباره
منکه از شوخی حنیف داشتم می خندیدم یهو به خودم اومدم گفنم : بابا قبلا یه ادبی چیزی بود مرتیکه مثلا من الان کون برهنه هستما
گفت: برو بابا دلت خوشه با این همه پشم حتما فکر میکنی چشمم گرفتت
گفتم : زر نزن بابا راستی پریسا کجاست؟
منکه اومدم دوستش اومده بود الانم تو اون اطاق نشستن . دارن فک میزنن
گفتم حتما ایشونم بنده رو مشاهده کردن؟
نه بابا در اطاق بسته بود من فقط نایب الزیاره شدم . راستی این همه مخلفات باید جاده خاکی رو هم حتما میرفتی؟
چی میگی بابا منکه متوجه نمیشم
میگم بابا همچین بلایی سر دختره اوردی که اصلا نمی تونه راه بره
اهان خوب خودش خواست . حالا اگه تو هم میخوای رو در باستی نکنا
یهو داد زد : ای هوار ای مردم این پسره خودش پدر برادر نداره به من پیشنهاد بی شرمانه میده
منکه هول کرده بودم گفتم : بابا دئوس خجالت بکش که یهو در باز شد و پریسا اومد تو
منو که تو اون حالت دید رو شو کرد اونطرف مثلا خجالت کشید که حنیف گفت: بابا بسه دیگه دیشب تا صبح به مسائل شرعی هم جواب دادید حالا دیگه مارو هم دراز گوش فرض میکنید
که من بهش چشم غره رفتمو گفتم وای به حالت اگه بلند شم که هیو گفت
بابا به جون خودم من بودم دیشب هم دادم هم خودمو کردم چرا ناراحت میشیو به قصد فرار پرید تو حال
منم با خنده بلند شدم گفتم پریسا جون اینو هر کاریشم بکنی باز ادم نمیشه که حنیف داد زد
اره راست میگه من اگه زیر کیر بمونم زیر حرف نمیمونم
منم زرتی زدم زیر خنده که پزیسا گفت ببینید حالا میتونید جلوی دوستم ابرومو ببرید
منکه تا اون موقع فکر میکردم دوستش رفته گفتم وای به حالت حنیف هیجا برام ابرو نذاشتی اگه بیام بیرون که مرگ بوسیله بومبا بومبا رو نشونت میدم
سریع لباسامو پشیدم و در حین پوشیدن صدای یه دختر دیگرو با بچه ها میشنیدم یه راست بدون اینکه نگاه کنم ببینم کیه رفتم دستشویی خلاصه نظافت و شستشو و اومدم بیرون وقتی رسیدم تو پذیرایی و نگاهم به دختره افتاد دیدم حنیف داره سر به سرش میذاره
گفتم خوش اومدید ببخشید این دوست من اصلا ادب سرش نمیشه که دختزه تو صورتم نگاه کردو گفت مشکلی نیست اتفاقا خیلی خندیدم
حنیف : ااااااااا میخوای بیشتر بخندونمت ؟
مارتیک با شماره 3 لخت میشیم که بیشتر بخنده که من
کوسن مبلو برداشتمو پرت کردم طرفش اما راستشو بخواید تمام حواسم جمع صورت دختره بود
دختره که اسمش نگار بود دقیقا شبه باربی بود با یه قیافه اصیل ایرانی یه گیس گلابتون کامل
چشماش واقعا گیرایی محسور کننده ای داشت طوری که خیلی تابلو نگاهش میکردم اما مثل همیشه سعی میکردم خودمو کنترل کنم
اما این حنیف مثل همیشه سر به سر دختره میذاشت که یهو یه داد بلند کشید و افتاد زمین من چون اصلا تو باغ نبودم نیمخیز شدم از جام که دیدم پریسا از زور خنده ولو شده رو مبل گفتن چی شد که پریسا دست و پا شکسته برام توضیح داد که حنیف میخواسته از روبرو به زور نگار رو ماچ کنه اونم نامردی نمیکنه با لقد بیضه های حنیفو مورد عنایت قرار میده
حنیف دراز کشیده بود و مگفت ای داد ای هوار مارتیک (مثل اخر فیلم شعله) یه حسرت به دلم میمونه دیگه نمیتونم برای بچه هات به عنوان عمو داستان بگم اما با این ضربه حتما به عنوان عمه یه کارایی میکنم
منم که با این حرف حنیف دیگه روده بر شده بودم اشک از چشام سرازیر بو د
که دوباره گفت : اما باید یه قول بدی نباید بزاری که بچه هات منو جنده کنن اخه رسمه همه به همدیگه میگن عمه جنده
که نگار بلند شد و جدی گفت ببینم این ادم اصلا بلده جدی باشه
من : بابا خدا تو خلقت این مونده
حنیف : خیلیم دلتون بخواد حال کنید مامانم چی زاییده
من : اره راست میگه بنده خدا اون موقع حواسش جمع نبوده ریده
که نگار زد زیره خنده که یهو من گفتم : ای درد ای مرض به چی میخندی درد و بلای حنیف تو کاسه سرت
نگار که شکه شده بود همین جوری منو نگاه میکرد که ایندفعه حنیف زد زیر خنده گفت : مامان این وقتی حامله بوده یه دفعه برق میگیردش اینم اتصالی داره که منو پزیسا و حنیف با هم زدیم زیر خنده
(اخه ماها همیشه همین جوری هستیم اگه کیر..... اوخ ببخشید اگه گوشت همدیگرو بخوریم استخوناشم میریزیم بیرون) نه کلا مثلا با هم بد میشیم اما سریعا میزنیم تو پر اونیکه سرش مثلا جر وبحث کردیم
خلاصه کلی خندیدیم و خوش بودیم اما من هنوز تو فکر نگار بودم واقعا نا به اون روز هیچ دختری رو به این صورت ندیده بودم برای خودمم جای تعجب داشت که چرا من توجهم بهش جلب شده
اخر وقت بعد از رفتن نگار منو حنیف میخواستیم بریم خونه که بعد از خداحافظی اومدیم ت. ماشین من بعد از حرکت کردن حنیف یه کاغذ بهم داد گفت بیا این برای تو
من گفتم این چیه؟
برو بچه پرو شماره تلفنه دیگه
شماره کی ؟
شماره نگار پس میخواستی شماره ننم باشه؟
اخه چرا به من میدی؟
ببین مارتیک منو تو الان نزدیک به ده ساله که با هم دوستیم خر خودتی و اون بابات من اگه نتونم تو چشات حرفتو بخونم باید برم بیمرم
منم با خنده گفتم مثلا تو چشمای من چی دیدی ؟
هیز بازی دیوس ، دبدم که چطوری نگاهش میکردی در ضمن خره شماره رو پریسا داد اونم فهمیده بود
با تعجب گفتم یعنی اینقدر تابلو نگاه میکردم
گفت انقدر تابلو که نه اما نگات مثل نگاه یه خر بود که به صاحبش نگاه میکرد اونم موقع ریختن علوفه
کونده خان حالا من هیچی نمیگم تو هم هرچی دلت میخواد بگوها
اااااااااااااا جون من بگم ؟
اره بگو اصلا خجالت نکش
پس جون حنیف اون خوش خوراکه رو بده ما هم یه فیضی ببریم
خلاصه انقدر دلقک بازی دراورد که نفهمیدم کی ریسیدیم در خونشون حنیف پیاده شد و منم گازشو گرفتم سمت خونه اما با هزار مشکل کلا فکرم درگیر بود که زنگ زنم یا نه اما هیچ کاری به نظرم نمیرسید
به خودم گفتم بابا بیخیال شاید اصلا دیگه ندیدیش
اینم برای بار اول بوده به چشمت قشنگ اومده اما دلم میگفت غلط کردی
به هر حال غرورم اجازه نداد تماس گیرنده من باشم
اما خیلی به اخلاق پریسا غبطه میخوردم منو اون اون شب مثلا شروع دوستیمون بود اما من فرداش شماره یکی دیگرو گرفته بودم بدتر از همه اینکه خودش شماره رو داده بود این بلندی طبع وافعا جای احترام داشت جالب اینکه رفتارش اصلا باهام تعغیر نکرده بود
خلاصه روزگار به همین منوال میگذشت منو نوید و حنیف طبق معمول همیشه با هم بودیم اما من هنوز گهگداری به فکر نگار میافتادم
تا اینکه پریسا برای جشن تولد خودش یه مهمونی کوچیک و خودمونی گرفته بود. منو حنیف مثل دوقلوهای افسانه ای طبق معمول بعد از خرید کادو رفتیم اونجا (اخه پریسا از زنجیر و فروهر نقره ای که به گردن من بود خیلی خوشش اومده بود و منم چون این کادو رو حنیف بهم داده بود نتونسته بودم بهش بدم . اما این زنجیرو پلاکو رو براش خریدم به عنوان کادوی تولد . اخه همه دوستان نزدیک این زنجیرو داشتیم و تقریبا یه جور سمبل گروخمون بود اخه هممون شدیدا شیفته ایرانی و کوروش کبیر بودیم) وقتی رسیدیم تقریبا همه بودن .... امان از این دختر .....نگار انقدر خوشگل شده بود که من یه لحظه کم بود غش کنم
با فشار دست حنیف به خودم اومدم . به طرف پریسا رفتمو صورتشو بوسیدمو بهش تبریک گفتم و اومدم پیش ساغر بش گفتم چطوری ساغ خر جون که زد تو سرمو گفت : تو ادم بشو نیستی اخه من کجام شبیه خره؟
همین که با نوید دوستی نشونه خریته
حنیف : راست میگه اونو ول کن بیا خودم میگیرمت
همه زدن زیر خنده و جمع شلوغ پلوغ شد اینو بگم که دیگه سگ صاحبشو نمیشناخت یک خر تو خری شده بود که نگو این حنیف دیوس و هم چپ میرفت راست میرفت یه لیوان از اب هویج خوریا مشروب میداد دست من فکر کنم منو با بشکه اشتباه گرفته بود خلا صه اونقدر داد که دیگه اگه دولا میشدم میریخت بیرون
کلی رقصیدم و این امر باعث شد کم کم حالم بدتر شد یه وقت به خودم اومدم دیدم دست دور کمر نگاره و مثلا دارم میرقصم (الان وقتی برای خنده فیلمشو میبینم کلی میخندم اما.....) البته بگم تنها من اینجوری نبودم مثلا تو اون زمان پیغمبرمون نگار بود که حداقل 500 سی سی خورده بود
خلاصه دیگه کنترل خودمونداشتم که یهو به خودم اومدم دیم تو اطاق خواب پریسامو نگار داره لباسامو در میاره که راحت باشم البته فهمیدم تقریبا دو ساعت بوده که خواب بودم (اینم از گونده گوز بازی ما) خلاصه با یه رکابی و شرت اومدم تو پذیرایی دیم لشکر شکست خورده همه اونجا شهید شدن الهی نور به قبرشون بباره معلوم نبود کی کیو کرده همه بیهوش بودن اما این حنیف دیوس هنوز زنده بود داشت عر میزد
خلاصه دوربینو خاموش کردمو اومدم تو اطاق اما تو بدو ورود دوتا لنگاه باهم سر بالا رفتن دعواشون شد و من پهن شدم کف اطاق
نگار دست منو گرفت و کشوند رو تخت و تازه دیدم نوید و ساغرم اونور تخت خوابیدن
بمحض مسلط شدن به خودم تو چشام به چشای بینهایت زیبای نگار افتاد و تو حالت گفتم
میدونی از قدیم گفتن مستیو راستی نگار چشات ادمو دیونه میکنه خیلی چشات قشنگه
گفت میدونم همه همینو بهم میگن (اخه معمولا این جوابو زیاد شنیده بودم)
گفت میتونم ازت یه سوال کنم ؟
اره چرا که نه
چرا بهم زنگ نزدی؟
جانم چی؟
مگه شماره منو از پریسا نگرفته بودی چرا زنگ نزدی؟
دلیلی ندیدم
از من خوشت نیومد یا اینکه ایرادی داشتم یا شاید؟
گفتم ببین نگا جون شاید تا الان همه چیزو در مورد من فهمیده باشی پس سوالت بیمورده
اره میدونم اما میخوام خودت بگی
ببین شما بیش از حد تصور خوشگلی و این باعث میشه فکر کنم که شاید با کس دیگه ای باشی
در ضمن من بار اول بود شما رو دیدم پس ادب حکم نمیکرد یلخی بهت زنگ بزنم و ............... ولش کن
نگار چیرو ول کنم حرتو قورت نده
ببین من همیشه دوست داشتم با یه دختری مثل شما باشم اما قسمت نشد اما بعد از دیدن شما شاید وسوسه شدم اما به خودم گفتم اینده مشخص میکنه همه چیز رو
گفت : به نظرم ادم بدی نیستی باید خدمتت عرض کنم من با کسی نیستم اما حاضر به دوستیم با کسی نیستم اینو میخواستم همون بار اول که زنگ زدی بهت بگم اما وقتی طرز برخوردتو دیدم بهتر دیدم در موردش فکر کنم
حالا هم بگیر بخواب تا صبح چیزی نمونده
نوید یهو گفت : بابا بگیرید بخوابید دیگه
که حنیف مثل کینگ کونگ پرید تو اطاقو گفت اره بابا بگیرید بخوابید که اینا میخوان توضیح المسائل حل کنن
نگا زد زیر خنده که حنیف گفت اگه راست میگی تو هم همین جا بخواب تا بهت بگم کمک خواستن یعنی چی
من زذم زیر خنده که نگار یه بیشگون از دست من گرفتو من داد زدم که ساغرو نوید بلند شدن
حنیف : بابا بیا برو بیرون تو لیاقت نداری اصلا الان خودم میرم پیشش میخوابم خرچه داند قیمت نقل و نبات
اگه بدونی چیه این کارارو نمیکردی که همهگی زدیم زیر خنده خلا صه نگار رفت بیرون و حنیف پریسا رو کشون کشون اورد تو و انداخت رو تخت
منو حنیفو پریسا رو تخت دونفره و نوید و ساغرم روی زمین خوابیدن
خلاصه تازه داشت چشمون گرم میشد که صبق معمول حنیف بلند شدو نشست و گفت
به ارواح خاک حیاطمون به کله دول بابام قسم اگه ببینم کسی داره زیر ابی میره یا شیطونی میکنه یه کارت قرمز بهش میدم و از اطاق اخراجش میکنم و بعد خودم جاش بازی میکنم
همه دیگه دلامونو گرفته بودیمو میخندیدیم





ادامه دارد............................

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#9 | Posted: 23 Oct 2010 01:22
همیشه خسته : قسمت هشتم

سلام
خلاصه اون شب حنیف و نوید از بس کس شعر گفتن نذاشتن بخوابیم
از اون روزی که منو نگار با هم صحبت کردیم دو روزی میگذست و من از نگار بی خبر بودم نمیتونم دروغ بگم خیلی فکرمو درگیر کرده بود به حدی که حتی روی کارای روزمرم هم تاثیر گذاشته بود . اما باز این غرور لعنتی اجازه حرکت بهم نمی داد به هر حال تا ساعت چهارونیم تو شرکت بودم . بعد از پایان کار اومدم تو پارکینگ که یهو نوید رو دیدم که داره از ورودی پارکینگ داخل میشه و برام دست تکون میده
سلام حاجی خوبی این طرفا ؟
فدام شی داشتم میومدم دنبالت بچه ها تو خیابون منتظرن
بابا مثل اینگه فکر میکنید همه مثل خودتون کارتن خوابن مگه خونه زندگی ندارید
چرا اما راننده نداشتیم
پس بمونید تو خماری
ااااااااااااا حالا ببین لاشی خا نو منم با خنده ماشینو روشن کردمو رفتم کنارش گفتم : داداش چنده ؟
اومد گفت : مارو ببر ، مجانی میدم
خلاشه اومدیم بیرون که دیدم ساغر و ساغی و مامانشون بیرون وایستادن
گفتم : بیشعور میگفتی کی باهاته تا من انقدر لفتش ندم و حرکت کردیم سمت میدون تجریش و اونجا پیادشون کردمو و گازشو گرفتم سمت خونه تو
خلاصه تو خونه داشتم با مادرم صحبت میکردم که موبایلم زنگ خورد و اومدم دیدم شماره ناشناسه اما میشد یه حدسایی زد منم با فراغ کامل گذاشتم کلی زنگ خورد و با فراغت کامل گوشیو برداشتم که دیدم یه خانمی از یه جای شلوغ داره تماس میگیره
بله بفرمایید ؟
الو اقای ماریتیک ؟
بله مارتیک هستم امرتون ؟
عذر میخوام مزاحم شدم اما یه مشکل پیش اومده میخواستم تشریف بیارید اینجا
گفتم متوجه نمیشم شما از کجا تماس میگیرید
گفت بیمارستان طالاقانی
همین که گفت بیمارستان یهو انگار یه پارچ اب یخ ریختن روم یخ لحظه کپ کردم یعنی چی شده برای کی چه اتفاق افتاده؟
خودمو جمع و جور کردم و گفتم میشه واضحتر بگید چه اتفاقی افتاده وبرای چه شخصی ؟
گفت یه اقا پسر و یه دختر خانم تصادف کردن و ما تونستیم از تو محتویات کیفشون شماره شما رو پیدا کنیم بخاطر همین مزاحم شدیم
خواهش میکنم من همین الان خودمو میرسونم
دیگه نفهمیدم چطوری اماده شدم فقط دویدم سمت اطاق بابا و بدون در زدن پریدم تو اطاقو یه راست رفتم در گاوصندوقو باز کردم اخه تو خونه ما همه رمز گاو صندوقو میدونستند و زمان احتیاج بهش دست رسی داشتن
درشو که باز کردم بابام که داشت با فاکتورهای سروکله میزد متوجه حالت من شد و اونم شوکه شد و اومد گفت چی شده منم جسته گریخته بهش فهموندم که میدونم بچه ها تصادف کردن اما نمیدونم کی اما هر کی هست منو میشناسه و معلومه حالش خوب نیست
دیگه اصلا متوجه نشدم یه موقع به خودم اومدم دیدم پشت فرمون ماشین و توی جاده ساوه دارم با سرعت دیوانه کننده ای رانندگی میکنم فلاشر هارو روشن کرده بودم و همچنین نور افکن های روی باربندو و مثل مسابقات رالی لایی میکشیدم . نمیدونم چقدر طول کشید اما بلاخره رسیدم و از پذیرش سوال کردم که بعد از اینکه گفتم شما تماس گرفتید و کل ماجرا رو توضیح دادم منو به یه مامور انتظامی معرفی کردن که ایشون از من سوال کرد
شما این دو نفر رو میشناسید
من هنوز نمیدونم کی هستند فقط گفتن شماره تلمن رو تو کیف یکی شون بوده
مامور دست منو گرفت و به سمت انتهای سالن به راه افتادیم وقتی از انتهای راه رو به سمت پایین سرا زیر شدیم دیگه داشت م مترکیدم یه حس نا خوشایند داشتم وقتی به زیر زمین رسیدیم رو در نوشته بود سرد خانه که من یه لحظه شوکه شدم خلاصه ماموره زیر بغل منو گرفت و برد داخل و جولوی یکی از کشو ها منو نگه داشت
دیگه نفسم بالا نمیومد اشکام مثل بارون میرخت اصلا نمیونستم برای چی اما دست خودم نبود
یکی از کشو ها رو کشید بیرون و من به زور یه نگاه انداختم اما هرچی بشتر نگاه میکردم دلم بیشتر اروم میشد اخه اصلا نمیشناختمش
گفتم مطمئن هستید ایشون بوده اخه من اصلا ایشونو نمیشناسم
گفت : مطمئنی
اره
بیا بریم بالا اون یکی رو نگا کن گفتم مگه ایشون ......
نه
وقتی رفتیم بالا منو برد سمت اطاقی که روش نوشته بود ای سی یو و بعد از پوشیدن گان (لباس مخصوص ) منو با یه پرستار فرستاد داخل وقتی رسیدم بالای سر مجروح اما هرچی دقت کردم نمیتونستم تشخیص بدم اخه هم شوکه بودم هم اینکه سرش دقیقا قد یه توپ بسکتبال شده بود وقتی درست دقیق شدم یه ان مات شدم
این نگار بود
چرا اینجوری شده ؟ پس اون پسره کیه ؟ چطور تصادف کرده ؟
یخو دیدم یکی داره تکونم میده و من همین جوری دارم گریه میکنم نمیدونستم چرا دارم براش گریه میکنم
اخه چرا منکه باهاش هیچ صنمی نداشتم چرا چرا و چراهای دیگه؟
پرستاره منو کشون کشون اورد بیرون تو همین هنگام که ولو شده بودم رو نیمکت ماموره اومد بالای سرم و بخم گفت شناختی
اره یکی از اشنایانمونه
شما نمیدونید که کجا رفته بودن و اون پسره باهاش چه نسبتی داره
والا نه من نمیشناسمش من فقط اسن خانمو میشناسم اونم به وسیله یکی از دوستام
خلاصه یکم حرف زد و از من خواست به هر طریق که شده به خانوادش خبر بدم
منم با پریسا تلفن کردم و ازش خواستم بیاد میدون کاج تا من برم دنبالش البته بهش هیچی نگفتم بعد از اومدن پریسا و تو جریان گرفتنش با خونه شون تماس گرفت و برادر و پدرش اومدن
من تو سالن نشسته بودم و اصلا تو این عالم نبودم که یه اقایی اومد بالای سرم گفت اقای ......
بله یهو منو بلند کرد و ازاد زد تو گوشم که منم هاج و واج مونده بودم اخه چرا
که پریسا داد زد بابا اونو ول کن اون اومده بود اینجا برای شناسایی راننده یکی دیگست
(تو رو خدا شانس ما رو ببین اگه من دیوار باشم همه جلوی این دیوار شاششون میگیره و مشاشن رو من )
معلوم شد چون من پول ریخته بودم و اسسم تو پرونده بود داداشه اسم منو دیده بود و از پرستار سوال کرده بود اون جنده خانم هم گفته بود ایشون مریضا رو اوردن
خلاصه بعد از چند وقت برو وبیا حالا دیگه نگار تو بخش بستری بود
اما من نمیتونستم برم دیدنش تو این مدت خیلی با خودم کلنجار رفتم بفهمم چمه اما حرف حنیفبهم فهموند که : گفت : بابا کره خر چقدر بهت بگم عاشقی اما مگه تو کله خرت فرو میره
من اینجور فکر نمی کنم
غلط کردی یه نگاه به خودت بنداز قیافت کفاره داره اعصابتم بلا نسبت سگ حوصله هیچکی رو هم که نداری حتی من پس چرا قبلا اینجوری نبودی
راست میگفت همش تو کر نگار بودم اما هنوز اونقدر شهامت نداشتم که پیش خودم اقرار کنم
بلاخره دلمو زدم به دریا و فرداش با ساغر رفتم ملافاتش
وقتی رسیدیم مامانش و خواهرش ندا هم اونجا بودن ورفتیم داخل اطاق و بعد از سلام و احوالپرسی با خانوادش من نشستم کنار تختش حالا دیگه کل خانوادش منو میشناختن
وقتی تو چشماش نگاه کردم چشام تار شد یه پرده اشک جلوی چشامو گرفته بود اما خیلی سعی میکردم که خودمو کنترل کنم اصلا جرات نمیکردم پشت سرمو نگاه کنم وقتی دستاشو تو دستم گرفتم و صداش کردم اروم چشماشو باز کرد و یه نگاه بهم کرد که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و ارئم شونه هام شروع به لرزش کرد اومدم معذرت خواهی کنم و برم بیرون وقتی بر گشتم دیدم همگی دارن از اطاق خارج میشن
با خیال راحت رو کردم و بهش گفتم : این رسمشه ادم یه کس دیگرو خیلی دوسش داره منتظر یه جواب بزاره
این رسمشه
گفت : مارتیک میخواستم همون شب بهت زنگ بزنم
ایکاش هیچ وقت اینجوری نمیشدی اما به منم رنگ نمی زدی دوست ندارم اینجوری ببینمت
مارتیک مامانم همه چیزو بهم گفته که تو اولین نفر بودی گفته چه حالی داشتی گفته که چقدر .......
چقدر چی؟
چقدر برات ارزش دارم گفته چقدر دوسم داری و اشکاش سرازیر شد
گفتم من اصلا دوست ندارم من عاشقت شدم دیونت شدم شاید این جزیان باعث شد که بفهمم چقدر بهت علاقه دارم و همونجور با گریه گفتم : نمی دونم تو با اون چشمات چی به روزگارم اوردی زندگیم شده رنگ چشات
وقتی سرمو گذاشتم رو دستش اروم با اون یکی دستش اروزم سرمو نوازش میکرد
دیگه نمیتونستم بمونم داشتم خفه میشدم با یه خداحافظی سریع اومدم بیرون که ساغر رو با چشمای گریون جلوی در اطاق دیدم و همینطور مادر و خواهرشو
و به سمت درب بیمازستان شروع به دویدن کردم و اصلا تو حال خودم نبودم بیرون بیمارستان جلوی پارکینگ وایستادم به اسمون نگاه کردم و داد زدم اخه خدا چرا چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اصلا برام مهم نبود دیگران چه فکری میکنن میخواستم تخلیه شم گریه داشت خفم میکرد و سرمو گذاشتم رو ماشین و تو خودم گم شدم
یه دستو رو شونم حس کردم گفتم : غزل دیدی چی شده من همون مارتیکی که همیشه به عشق میخندید حالا عاشق شده حالا روزو شبو گم کرده
میبینی خدا چطوری عشق منو دستم داد
این حق من نبود من نمی تونم تو حالت ببینمش
از همون روز اول که دیدمش عاشقش شدم همون ثانیه اما نتونستم بگم
من احمق لال مونی گرفتم
اما حالا بهش میگم نمیخوام فکر کنه ترحمه میخوام بفهمه که واقعا دوسش دارم
وای اگه نگار طوریش میشد من چی میکشیدم چی میشد؟
و بلند بلند شروع به گریه کردم که یه صدای گرفته اما مهربون گفت
اما اونم میدونه عاشقشی اونم در مورد تو قبلا صحبت کرده بود
وقتی برگشتم صورت مامان نگار رو دیدم و سعی کردم صورتمو از زور خجالت قایم کنم
اما منو برگردوند و منو به سینش چسبوند و با گریه من همسرلیی میکرد
خلاصه اون روز دیگه تونسته بودم خودمو خالی کنم اما نگرانی تو وجودم رخنه کرده بود
فرداش با دکترش صحبت کردم و گفت که هفته بعد باید یه عمل داشته باشه و هنوز وضعیتش مشخص نیست و اینکه ضربه سختی به سر و ستون فقراتش وارد شده و باید حداقل دو ماه دیگه مهمون بیمارستان باشه و از من خواست به دوستامونم گم که سعی کنیم بهش لمید بدیم تا روحیش برای عمل ها بالا باشه
اما بگم از اون پسره که فوت شد اونو نگار هر دو رهگذر بودن که یه ماشین با سرعت بالا میزنه بهشون و فرار میکنه اما همون ماشینی که اونا رو رسونده بود بیمارستان تونسته بود شماره ماشینو برداره
خلاصه ایام میگذشت و من هر روز مرفتم بیمارستان و هر روز دیونه تر از دیروز
عمل اول با موفقیت انجام شد و اون لکه خون که داخل مغز بود خارج شد .اما هنوز وضعیت ستون فقرات مشخص نبود
بعد ازگذشت بیست روز از عمل دوم دکتر اجازه مرخص شدنو به نگار داد اما نگار نمیتونست راه بره هم پاش تو گچ بود همین که کمرش از زیر سینه تا روی باسن تو آتل بود و قرار شد هر هفته دکتر ویزیتش کنه اونم تو مطب
این وسط منو غم بزرگی گرفته بود اخه دیگه نمیتونستم به راحتی ببینمش
خلاصه یک هفته از مرخص شدن نگار گذشته بود و منم دیگه تقریبا به حالت اولم برگشته بودم اما ایندفعه عاشق
از شرکت اومدم بیرون که حنیف رو دیدم که تو پارکینگ منتظر منه
حنیف : سلام حاج اقا هاپو
سلام خوبی
عجبه مثل هاپو ایندفعه پاچه نمیگیری
خوب شانس اوردی چون امروز حالم خوبه
حیف شد چرا؟
اخه امروز برای خودم توپ اورده بودم میخواستم بندازم تو بری بیاریش
اااااااااا ببین مرتیکرو حالا من هیچی نمیگم هی زر میزنه
اخ بابا باز یه وق خر نشی باز سگ شیا
باشه دیگه ببند گالرو
اخه اون موقع خره سگ میشی یعنی هم مون سگ خر یا خر سگ
منم که دی
ه خندم گرفته بود گفتم ببین میبرمت تو انباری یه کار فرهنگی روت میکنم تا با ادب شی
همین جوری که میشستیم تو ماشین گفت :بابا اونجوری ادب نمیشم فقط گشادی برام میمونه
خلاصه من که دیدم این یابو رو اگه ول کنم کم نمیاره بیخیال شدم و راه افتادیم و گفت برو میدون فاطمی
سر تخت طاووس یه زنگ زد و تو میدون فاطمی پریسا رو دیدم که قبلا با حنیف هماهنگ کرده بود خلاصه اونم سوار شد و راه افتادیم
پرسیدم : بابا معلوم هست کجا میریم
پریسا : خیابانو زرتشت تو ولی عصر
حنیف : کره خر بابا داریم میریم عیادت که من یهو زدم رو ترمز که از پشت صدای بوق ماشینا بلند شد خلاصه به زور کشیدم کنار و گفتم احمقها نمیتونستید قبلا بیگد من اماده باشم
حنیف : پریسا این صفت برای تو بودا
خلاصه کلی کلکل که بلاخره من گاز ماشینو گرفتم سمت خونه تا یه دوش بگیرم و لباس عوض کنم که تو راه حنیف دیگه داشت کون ما رو پاره میکرد از بس کش شعر میگفت دیگه نای خندیدن نداشتیم
خلاصه بچه ها اومدن تو خونه من رفتم دوش گرفتمو اومدم بیرون که دیدم حنیف دستش دور گردن مامانمه و هی سر به سر مامانم میزاره
اخه منو حنیف تقریبا از بچگی باهم بودیم و اون مادرمنو مامان صدا میکرد و حتی از روی کلید خونه ما هم داشت یعنی اینقدر خودمونی بودیم
گفتم هوی عوضی چیکار میکنی مگه خودت مامان نداری اینجوری ننه منو غور میزنی
گفت تا چشت دربیاد تو که عرضه نداری مامان به این باحالی رو تحویل بگیری چرا نمیزاری من مامانمو تحویل بگیرم
با خنده پریسا من رفتم سمت اینه که حنیف برگشت و گفت تو نخند میگما
من : چیو میگی
حنیف : توضیح المسائل
یهو پریسا قرمز شد و منم دیدم اگه حنیف 5 دقیقه دیگه بمونه همه چی رو به شوخی به مامانم میگه سریع پیچوندمو زود حاضر شدم و حرکت کردیم سمت خونه نگار البته یه دسته گل بزرگ گرفتم و یه جعبه شیرینی با کلی اب میوه و مخلفات که البته هممون با هم خریدم (کلا بچه ها دوست داشتن تو خرج کردن دونگی حساب کنیم که به هیچکس فشار نیاد البته هر چند وقت یکبار حساب میکردیم و مادر خرج حساب همه رو مگرفت و اون موقع حنیف مادر خرج بود)
وقتی ماشینو پارک کردیم اومدیم در خونه و زنگ زدیم داداشش درو باز کرد
حنیف بار اولی بود که داشت خانواده نگار رو میدید البته قبلا مامانشو دیده بود بخاطر همین خودشو جمع جور کرد
وقتی وارد شدیم تخت نگار گوشه پذیرایی بود که البته قابل انتقال بود وقتی چشمم بهش افتاد دلم باز لرزید اما سغی کردم خودمو کنترل کنم اخه باباش و داداشش اونجا بودن بعد از سلام واحوالپرسی کنار نگار رو صندلی نشستیم و صحبتها گل انداخن ما هم انگار نه انگار که نگار مشکل داره شروع کردیم سر به سرش گذاشتن اما من هر بار تو چشاش نگاه میکردم عشقو تو چشاش میخوندم انقدر تو نگاهش محبت بود که نمیتونستم نگاهمو ازش بدزدم
که با ضربه حنیف به خودم اومدم
هی بابا الان داداشش چوب میکنه تو اونجاتا
چیه باز چی شده
پفیوز داری دختررو با نگاه میخوری اینقدر تابلو نگاه نکن
منم خندیدم و دیم نگار هم داره میخنده اونم فهمیده بود که برگشتم سمت پدر نگا و گفتم ببخشید ما یه کم سر و صدا میکنیم
خواهش میکنم شما باید ببخشید که ما مزاحم هستیم
حنیف اشکال نداره اما دفعه بعد تکرار نشه
کل افراد خونه زدن زیر خنده و حنیف با چشم غره من خودشو جمع کرد و مثلا اروم گفت
وای باز این هاپو شد نگار تورو خدا اینو ببند
که دوباره همه زدن زیر خنده
داداش نگا تبلو نگام میرد کلی جا خورده بودم که یهو بلند شد اومد طرفم
حنیف اروم گفت :مقر بگا رفت بومبا بومبا
نادر وقتی اومد کنارم گفت بلند شو
بلند شدم اما کپ مرده بودم پیش خودم میگفتم اخه چی شده؟
منو بغل کردو صورتمو بوسید و گفت : داداش شرمنده اونروز من اصلا نفهمیدم یهو یه غلطی کردم منو حلال کن
تازه دوزاریم افتاد منم صورتشو بوسیدموگفتم این چه حرفیه
همه به غیر از بابای نگار تعجب کرده بودن که باباش توضیح داد جریان چی بوده که حنیف یهو بلند شد
یقه نادرو گرفت و گفت : تو تو گوش مارتیک زدی
نادر با حیرت گفت : به خدا یه ان فکر کردم راننده اینه
من سریع از جام بلند شدم و تو حیرت گفتم حنیف این چه کاریه
حنیف زد تخت سینه منو گفت گمشو اونور ببینم تو چه جوری زدیش
گفتم بابا فقط یه سیلی بود همش همین بود مگه کر بودی ندیدی عذر خواهی کرد
کم کم باباشم بلند شده بود که حنیف گفت : واقعا خاک تو سرت اگه من بودم میزدم دماغشو خرد میکردم الانم حقته تلافیشو سرت در بیارم اخه به تو هم میگن داداش
همه که تا اون موقع فکر میکردن الان دعوا میشه دیگه از زرو خنده داشتن سرامیک کف خونه رو با لباساشون تمیز میکردن تنها کسی که مات مونده بود نادر بود که داشت ماهارو نگاه میکرد و همین امر باعث شده بود خندمون بیشتر بشه
خلاصه حنیف دیگه موتورش روشن شده بود که ندا از در ورودی وارد شد و حنیف یهو قفل کرد
منکه اوضاع رو اینجوری دیدم گفنم چیه نطقت کور شد
حنیف: بابا خوشگلی افرائ این خانواده واقعا ستودنیه
همه یهو نگاهشون به سمت حنیف بگشت که من پریدم وسط و گفتم تا چشلت در بیاد بگو ماشاالله
خلاصه نوید دیگه بعد از گندی که زده بود خفه خون گرفته بود و منم همش تو این فکر بودم تا لحظات دیگه نمیتونم از نگار دل بکنم
خلاصه بعد از پذیرایی اماده شدیم که حرکت کنیم تو همین حین بابای نگار منو صدا کرد و گفت اگه میشه یه لحظه تشریف بیارید این اطاق کارتون دارم
وقتی داشتم بلند میشدم حنیف که بغل نادر نشسته بود اروم طوری که فقط من بفهمم گفت بیچاره شدی دیگه فرصت
چرب کردنم نداری
با این حرفبیچاره نادر که داشت میوه میخورد کم مونده بود از زرو خنده خفه شه و افتاده بود رو زمین و به زور سرفه بلند بلند میخنید و همه فهمیدن باز حنیف یه چیزی گفته
وقتی وارد اطاق شدم بابای نگار اومد کنارم و یه برگه چک رو گذاشت تو جیبم
گفتم : این چیه؟
این همون پولیه که شما لطف کرده بودید موقع پذیرش داده بودید
این چه کاریه صدتای این پولها فدای سرش مگه من اومدم پولو طلب کنم اگه میدونستم اصلا پامو اینجا نمیذاشتم
نه اقا این چه حرفیه شما بیشتر از این حرفا گردن ما حق دارید



ادامه دارد.....................

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#10 | Posted: 23 Oct 2010 01:23
همیشه خسته : قسمت نهم


سلام
گفتم بابا این چه حرفیه اینا همش وظیفست و اضافه کردم من به این پول فغلا نیاز ندارم اگه مورد احتیاج باشه میتونید استفاده کنید به خدا اگه تعارف باشه
خلاصه بعد از کلی اصرار پدرش به من گفت که راننده رو دستگیر کردن اما من نباید به کسی بگم اخه میترسید که نادر یه وقت یه بلایی سر یارو بیاره
بعد از تموم شدن حرفها بخ سمت بیرون حرکت کردیم که به بقیه ملحق بشیم همین که از در اومدم خارج شم پدرش دستمو گرفت و گفت
در ضمن یادت باشه که هر وقت دلت خواست میتونی یبای و با نگار باشی من همه چی رو از مادرش شنیدم اما یادت باشه من همیشه برای بچه هام یه پشتیبان بودم و اینم بگم چون خود نگار راقبه منم حرفی ندارم و از یه طرف بهت اعتماد دارم
خلاصه بعد تشکر وارد اطاق شدیم و به محض ورود نادر دوباره روی مبل وا رفت و فهمیدم باز این گلابی کس شعر گفته
وقتی رسیدم پیش نگار گفتم : ما دیگه باید بریم اما قبلش شماره تلفن خونه رو بده کارت دارم
شماره ر گرفتم و بعد از خداحافظی سوار ماشین شدیم و منتظر بودم تا ماشین گرم شه که حنیف مثل گربه از تو ماشین پرید بیرون و یه چیزی از زمین برداشت و دوباره سوار شد
پریسا گفت چت شد یهو ؟
حنیف که داشت از زور خوشحالی کون خودشو پاره میکرد گفت : مخ زده بودم منتظر ثمرش بودم
گفتم کی تو که همش تو خونه بودی؟
گفت احمق من واقعا نمی دونم تو جور دوستی هستی که هنوز منو نشناختی
گفتم خدا هنوز نتونسته تو رو بشناسه من که بندشم
گفت بابا من داشتم رو مخ ندا کار میکردم
منو پریسا دهنمون باز مونده بود اخه تو اون شلوغی چطوری این کارو کرده بود
گفت بیا اینم شماره تلفن و ساعت تماس
دیدم اره شماره خونه نگاریناست اما بازم تعجب کردم
اخه حنیف اصلا اهل رفاقت و این حرفا نبود هارت و پورت زیاد داشت اما تا از دختری خوشش نمیومد پاپیش نمیشد اما اگه هم میافتاد تا اخرش بود
البته برای سکس همیشه اشخاصیو زیر نظر داشت اما معمولا با دوخترا کاری نداشت
بچه رو راستی بود اهل خالی بندی نبود معمولا اصلا کسیو سر کار نمیذاشت واهل دروغ نبود حالا میخواست هر بلایی سرش بیاد و تو رفاقت جون میداد این بعدا میفهمید
خلاصه حرکت کردیم اول حنیفو رسوندم و بعدش حرکت کردم تا پریسا رو برسونم
توی راه من ساکت بودم اخه خیلی از پریسا خجالت میکشیدم من هیچ وقت تو دوستیم نارو نزده بودم اما اینبار نمیدونم نگار با چشاش چه بلایی سرم اورده بود رومو کردم طرف پریسا و گفتم
منو ببخش پریسا به خدا من شرمندت شدم و نا اومد حرف بزنه گفتم : خواهش میکنم اجازه بده حرفم تموم شه
و شروع کردم به تعریف کردن علتها و حرفهایی که تو دلم بود و اخرش به اینکه عاشق شده بودم
پریسا گفت : مارتیک اولا من اصلا ناراحت نیستم وهیچ گله ای ازت ندارم دوما من واقعا خوشحالم که باعث این اشنایی شدم . ثالثا تو همون روز اول با من صحبت کرده بودی و منم از همون روز اول که نگاهتو رو نگار دیدم فهمیدم که نگاهت با بقیه فرق داره در ضمن منو تو هنوز دمست هستیم و این هم خودش خیلی خوبه فقط تنها موضوعی که منتفیه اینه که منو تو دیگه نمیتونیم مثل قبل با هم باشیم
گفت پریسا واقعا ازت ممنونم که منو درک میکنی و اینو بودن تا اخر عمرم به عنوان یه دوست میتونی رو من حساب کنی باشه که یه روز بونم این محبتتو جبران کنم
و بهتر دیدم که یه چرخی بزنیم سر ماشینو کج کردم طرف فرحزاد و جاتون خالی رفتیم یه کباب زدیم به بدنو و حرکت کردیم به طرف خونه پریسا وقتی رسیدیم در خونشون ساعت یک ونیم شب بود و من گفتم برو من که تا برسم خونه ساعت میشه دو و نیم فردا احتمالا خواب میمونم اونم گفت به عنوان یه دوست میخوام بخم جواب رد ندی باید بیایی امشب اینجا بمونی
منم اولا از تعارف بدم میاد دوما اونجوری صبح راحتتر بودم بهمین خاطر ماشینو بردم تو پارکینگ و با هم رفتیم بالا خلاصه تا رسیدم لباسامو در اوردم پریسام برام یه شلوارک اورد و خودش رفت لباس عوض کنه
من بعد از پوشیدن شلوارک رفتم تو اشپزخونه و در یخچالو باز کردم و دنبال یه چیز خنک بودم یه لیوان اب پرتغال برای خودم ریختمو یه ضرب رفتم بالا و میخواستم درو ببندم که یه شیشه ابسولوت بهم چشمک زد شیشه رو برداشتم و با اب میوه اومدم تو اطاق یه لیوان دیگه اوردم و برای خودم یه لیوان چای خوری پر کردم و اونیکی رو گذاشتم اگه پریسا خواست بتونه بخوره اگرم نخورد توش ابمیوه بریزم اخه من ابسولوت رو سک دوست دارم رفتم ضبط رو روشن کردم و که محمد اصفهانی شروع کرد به خوندن
نازنین من اگه تاریکم غمی نسیت تو به فرداها به روشنی یباندیش
خلاصه حسابی تو کف صداش بودم که نفهمیدم بلا نسبت گاو این مشروبه نه اب یه ضرب همه رو خوردم
البته همون یه لیوان کافیم بود اما دومی رو نصفه ریختم اخه اهنگه خیلی بهم حال میداد تو خودم گم شدم باز رفتم تو رویاهام تو گذشتم تو حسرت های مرده تو دلم به نامردی روزگار نفهمیدم چقدر گذشت اما وقتی اومدم سیگارمو روشن کنم دیدم پریسا هم لیوان بدست داره منو تماشا میکنه
گفت : نبیتم غماتو تو که به معشوقت رسیدی
رسیدم اما غمام برای گذشته بود برای حسرت های مرده خودم
من عادت نداشتم درد دل کنم اما نمیدونم چی شد از سیر تا پیاز زندگیمو براش گفتم
گفت زندگی همیشه پستیو بلندی زیاد داره من از زندگیت یه چیزایی میدونشتم اما نمیدونستم اینقدر سختی تو زندگیت بوده
منکه دیگه مست مست بودم پاشدم تا یه لیوان دیگه بریزم که شیشه رو از جلوم برداشت و گفت مگه میخوای معدت سوراخشه
نه بابا بادمجون بم افت نداره یهو دستمو گرفت و کشوند سمت خودش و گفت مگه من میزارم دوستم خودشو اذیت کنه
کنارش نشستم و دستمو اندختم دور گردنش و یه بوس رو گونش کردمو گفتم من خاک پای هر چی رفیقه بامرامم
وقتی تو صورتش نگاه کردم قطره اشک تو چشاش دیدم دستمو رو لبش گذاشتمو گفتم اگه بخوای زدحال بزنی همین الان میرما
صورتمو تو دستاش گرفت و گفت تا به حال دوستی به این خوبی نداشتم کسی که اینقدر باهاش راحت باشم
منم سرشو گرفتم رو سینم و یه فشار بهش دادم و وقتی به حالت اول برگشت لبشو گذاشت رو لبام منم لباشو بوسیدم و گفتم شیطون اتیش بازی ممنوع خندید و دوباره لباشو رو لبام گذاشت منم جواب کارشو دادم و دیدم خیلی مشتاقه سکسه منم گفتم با اینکه نمی خوام اما برای جبران کارش این کارو میکنم
اما یهو از دیست خودم عصبانی شدم و از کنارش پاشدم پریسا از عکس العمل من شوکه شده بود
بهش گفتم یه چند دقیفه صبر کن
میدونم من نباید تورو تو این وضعیت قرار میدادم
(من هیچ وقت سکس رو برای یک طرف نمی خوام چون سکسی که یطرفه باشه برای طرف دیگه عذابه و اصلا اون لذت بوجود نمیاد و طرفین از همدیگه لذت نمیبرن . من نمیتونستم به یه همچین دوستی که بهترین کادوی عمرمو بهم داده بود خیانت کنم من تو اون لحظه فقط به خاطر جبران خوبیاش میخواستم باهاش سکس کنم و این یعنی توهین به اعقایدم)
گفتم یه لحظه خواهشن به حرفام گوش کن من میخواستم به پاس خوبیات این سکس رو انجام بدم و این یعنی سکس یکطرفه اما دیدم رفیقم در حق من نامردی نکرده که من بخام این کارو بکنم پس من ازت معذرت میخوام
وقتی این حرفو زدم اومدم طرفش و صورتشو که از اشک چشاش خیس بودو گرفتم شعی کردم تمام افکارمو متمرکز سکس کنم و شروع کردم به لیسیدن صورتش وقتی لبامو رو لباش گذاشتم دیگه کاملا مشتاق سکس بودم شروع کردم اون لبای بی همتا رو خوردن هم زمان سینه هاشو میمالیدم یه لحظه ازم جدا شد و بلند شد ایستاد و گفت : مارتیک تو تونقدر خوبی که واقعا نمیدونم چی بگم اما این بار برای اخرین بار باهم هستیم میخوام یه شب فراموش نشدنی باشه
بلند شد و یه اهنگ سریع گذاشت و شروع کرد به استیرپ کردن و با حرکاتش دیگه داشت دیوونم میکرد که رفت تو اطاق با یه اسپری اومد بیرون و از تو وکیوم درش اورد و خودش برام اسپری کردو دوباره شروع کرد طوری که من دیگه اصلا رو زمین نبودم بلند شد و گرفتمش و بزور پرتش کردم روی مبل و بدون پیش درامد افتادم به جون کسش همچین کسشو میخوردمو گاز میگرفتم که صداش تا سر کوچه میرفت اینقدر کسشو خوردم و انگشت تو کونش کردم که یه جیغ زد و یه لرزش و بی حسی ، منم ول نکردمو شروع به بوسیدن و لیسیدن سینه هاش شدم که درشت مثل یه توپ سفت شده بود
وقتی چششو باز کرد وحشت کردم اینقدر شهوتش بالا بود که رنگ چشاش تیره تر شده بود منو انداخت رو زمین افتاد روم شذوع کر د لبامو خوردن همچنا میک میزد که لبام نزدیک بود که از جا کنده شه همینجوری به سمت پایین رفت تا به کیرم رسید که به حالت احترام سرپا ایستاده بود
یه لحظه گرمای دهنش تو تمام بدنم پیچید وقتی کیرمو تا ته میکرد تو دهنش پیش خودم میگفتن الانه که خفه شه و اون هم همین جوری به کارش اامه میدادو همچنان سر گرم کیرم بود که یهو از زیرش بهسرعت دراودم و تا خواست به خودش بجنبه زیر من بود منم کیرمو تا ته کردم تو کسش یه لحظه نفسش بند اومد منم کیرمو نگاهداشتم وقتی حس کردم موقعش شده شروع کردم به ارومی تلمبه زدن و قتی کیرمو تو کوسش میکردم انقدر خیس بود که بدون هیچ سایشی و زحمتی کیرم ت اخر تو کوش میرفت وقتی پاهاشو دور کمرم قفل کرد شروع کرد به حرفهای رکیک زدن
منو بکن کسمو پاره کن ارهااااااااااااااااااااااااااااااره جرم بده
جون همچین میکنمت که نتونی را بری
اررررررررررررررررررههههههههههههههههههههههههههه بکن جرم بده
وای کسم وای دارم جر میخو.رم
لاصه پوزیشن رو عوض کردمو پشتش قرار گزفتم و دوباره کیرمو کردم تو کسش و همزمان انگشتم تو کونش بود
اینقدر محکم نیکرم که تخمام درد گرفته بود و با لرزش دوباره فهمیدم که دوباره ارگاسم شده . کیرمو از تو کسش دراوردم . اروم روی سوراخ کونش گذاشتم همین که سرش رفت تو یهو پریسا به شدت خودشو به عقب هل داد که همین کارش باعث شد کیرم تا اخر بره توکونش اما تو صورت پریسا هیچی به غیر از شهوت نبودو منم شروع کرد به تلمبه زدن کونش اونقدر تنگ بود که از ناحیه کیر دچار خفگی شده بودم
پریسا وای کونم داره پاره میشه
ایییییییییییییییییییییییییییییی پاره شدم
وای چه کونی داره پریسا داری چیکار میکنی
دارم بهت کون میدم وای سوراخمو کیرت داره جر میده وای بکن بکن
همجنان داشتم میکردم که حس کردم دارم به حد انفجار میرسم
دارم میام چه کار کنم
بده میخوام ابتو بخورم تکونهای اخرو دادم وقتی کیرمو کشیدم بیرون پریسا با سرعتی مافوق تصور برگشت و کیرمو تو دهنش کرد
این اولین باری بود که یه دختر ابمو میخورد نمیدونید چه حالی داد جاتون خالی
خلاصه منکه بعد از جون کندن فراوون تازه راحت شده بودم با تنی غرق عرق افتادم رو تخت و منظره کیرمو که تو دهن پریسا بود رو نگاه میکردم وقتی کیرمو دراورد تو دهنش هیچی نبود و فهمیدم که همشو خورده
خلاصه پریسا بلند شد و رفت و صورتشو شست
وقتی کنارم قرار گرفت گفت حالا معنی حرفهای قبل از سکس رو کاملا درک میکنم ولی خیلی ناراحت میشم که یه همچین چیزیو از دست میدم اما از این بابت که دو تا عاشق به هم میرسن خیلی خوشحالم
به ساعت نگاه کردم ساعت 4 بود گفتم
مثلا قرار بود صبح بیدار شم اما از اینجا که معلومه صبح کار تعطیله




ادامه دارد ..........................

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / همیشه تنها بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites