↓ Advertisement ↓
انجمن لوتی
صفحه  صفحه 13 از 17:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  16  17  پسین »
داستان سکسی ایرانی

بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید

 مرد
#121   Posted: 2 Mar 2014 20:00


 4 Star

ارسالها: 9255
ساخمان پزشکان


- تصمیمت جدیه؟
- آره... خودت که می‌دونی. سه روز بیشتر تا امتحان فوق‌تخصصم نمونده. باید یکم بشینم بخونم. خودت که می‌بینی وضع خونه چجوریه...


حق داشت. می‌گفت با سه روز درس خوندن که چیزی یاد نمیگیری. ولی منم حق داشتم. سه روز آرامش نیاز داشتم. توی خونه با دو تا بچه‌ (یکی پسر 6 ساله و یکی هم دخمل 3 ماهه) نه تنها نمیشه درس خوند، بلکه غرغر دائمی خانوم که از بچه‌داری و بیش از اون از این که مجبوره چند ماهی مطب نره ناراضیه نمی‌گذارن دیگه ارامشی داشته باشی. تصمیم گرفتم دو سه شبی رو توی مطب بمونم و یکم درسا رو مرور کنم و بیش از اون یکم آرامش کسب کنم. به منشی گفتم نوبتای صبح رو از ساعت ده شروع کنه. نوبتای عصرم ساعت 5 تموم کنه. خودش هم زودتر بره. اونم انگار از خداشه کمتر ریخت جدی و معمولا ضدحال منو ببینه. اما بهش نگفته بودم می‌مونم مطب.
شب اول به آرومی گذشت. یکم درس خوندم. با چای تازه دم از خودم پذیرایی کردم و شام هم پیتزا زدم به بدن. چون پیتزا دوست دارم اما خانوم دکتر مخالف فست فود هستن!
شب دوم اما اتفاق جالبی افتاد. حوالی 11 شب بود که دیدم از توی راهروی ساختمان صدای موسیقی میاد. با توجه به اینکه مطبم توی یک منطقه‌ی اداریه و کسی اون حوالی زندگی نمی‌کنه برام خیلی عجیب بود. یه نیم ساعتی قضیه رو جدی نگرفتم. اما بعد اومدم بیرون ببینم چه خبره. صدا از پایین بود. با گرمکن و زیرپوش بودم. رفتم روپوش پزشکی انداختم روم و رفتم پایین. از مطب خانم دکتر صادقی که نبود. از مطب آقای دکتر نجفی هم نبود. توجهم به واحد زیر پله جلب شد. دفتر بیمه‌ای که سه ماهی بود از واحد زیرزمین مجتمع استفاده می‌کرد. واحدی که اینقدری بزرگ نبود که بدنش به پزشکان!
رفتم پایین. دیدم صدای موسیقی که هیچی... صدای سر و صدا و آه و ناله هم میاد. اونم نه مال یکی دو نفر. مال چند نفر!
اول یکم ترسیدم. گفتم برم زنگ بزنم صد و ده. اما بعد شیطونه گولم زد. می‌خواستم ببینم اون تو چه خبره. سعی کردم از درزای در چیزی ببینم اما همه‌ی شکاف‌ها درزگیر داشتن. تصمیم گرفتم بی خیال بشم و برم بالا. راه افتادم رفتم. اما باز یه چیزی توی دلم گفت برم پایین. یه بررسی کردم دیدم اِ! دلم نیست! زیر دلمه که میگه بریم پایین! بله! دکتر کوچولو راست شده بودن
دل رو زدم به دریا و رفتم پایین. زنگ واحد رو به آرومی زدم. یهو همه آه و ناله‌ها رفت توی بهت. چند ثانیه بعد صدای موسیقی قطع شد. یک آقایی پشت در گفت: بله؟ کیه؟
گفتم: یه لحظه تشریف میارید جلوی در؟
گفت: نخیر. امرتون؟
گفتم اگر نیای زنگ میزنم صد و ده متوجه امرم میشی.
از توی دریچه چشمی منو نگاه کرد. نمی‌شناخت. صداش اومد که گفت نمی‌شناسمش. بعد یکی دیگه اومد پشت در. نگاهم کرد. به اون گفت: اوه مای گاد! دکتر جلالیه!


صداشو شناختم. منشی دکتر صادقی بود. گفتم: خانوم ناصری... در رو باز کنین. کاری باهاتون ندارم. قسم می‌خورم آبروتون رو نبرم. به شرط این که منم بازی!
چند لحظه سکوت فراگیر شد. دوباره خودم شکستمش و گفتم: منم بازی؟ یا برم زنگ بزنم صد و ده؟ درب ورودی ساختمون رو هم قفل کتابی می‌زنم که نتونین برین! کدوم؟
- آقای دکتر شما چرا؟
- حالا! اون دیگه به خودم مربوطه!
در باز شد. ترس تمام وجودم رو گرفته بود. اما به خودم امیدواری دادم که این خانم ناصری جرأت کارای خطرناک نداره. دل رو زدم دریا و رفتم تو. به! چی میدیدم. 8 نفر بودن. چهار دختر و چهار پسر. دخترا دو تاشون آشنا بودن. ناصری و ... منشی خودم! آقایون لخت بودن. دو تا خانوما دور خودشون ملافه پیچیده بودن. از من خجالت کشیده بودن بندگان خدا.
اینم ناگفته نمونه که منشی من، دختر سکسی و جذابیه. منم یه مدتی توی نخش بودم. اما بعد یه مدت حلقه دستش گذاشت و فکر کردم نامزد کرده. دیگه بهش کاری نداشتم.
سکوت کرده بودن و مات و مبهوت منو نگاه می‌کردن. گفتم: عجب استقبال گرمی! در رو پشت سرم بستم و ادامه دادم: نمی‌خواین با این آبمیوه‌ها (که روی میز بود) مهمونم کنین؟
یکی از آقایون اومد جلوی میز و گفت: آبمیوه خالی یا مخلوط؟ بعد خم شد و یه شیشه از پایین میز برداشت که فهمیدم مشروبه. دوست داشتم بخورم اما ترسیدم بلا سرم بیارن. گفتم همون خالیش خوبه. نشست کنار میز روی مبل. بقیه هم یکی یکی رفتن نشستن. من فقط ایستاده بودم.
- بفرما بشین دکترجان.
از صداش فهمیدم همونیه که پشت در بود. پرسیدم: شما همون جوونی هستی که این دفتر بیمه رو اجاره کرده؟
- بله. بهروزم. از کجا فهمیدی؟
- از این که انتظار داشتی از چشمی که نگاه کردی منو بشناسی ولی نشناختی!
- آره. اول که فائزه (ناصری) گفت شمایی کوپ کردم. چون از ملیسا (منشیم) شنیده بودم خیلی جدی هستین. اما می‌بینم که اهل دلی...


اومدم نشستم روبروش. لیوان آبمیوه ای که برام ریخت رو گرفتم دستم و گفتم: آره ظاهرم جدیه. ولی مگه جدیا دل ندارن؟ ببخشید که عیشتون منقص شد. چرا ادامه نمیدین؟
- خوب دکتر جان. شما با لباس اومدی توی جمع یک عده ادم لخت. انتظار داری ادامه بدیم؟
حق داشتن. لباسامو در اوردم. در حین در اوردن پرسیدم: چند وقته همچین قرارایی میگذارین اینجا؟
- از اول به همین نیست اینجا رو گرفتیم دکترجان. ایده هم از ملیسا خانوم بود. منشیتون حرف نداره
ملیسا کنارش نشسته بود. میشد حدس زد که با هم دوست هستن. دستش رو زد به پشت ملیسا. ملیسا هم که دید من دارم لخت میشم از حالت شک کم کم اومد بیرون و ملافه رو یکم شل گرفت.
بهروز ادامه داد: دکتر جان... شما تنهایی. ما زوج هستیم. اینجوری که نمیشه ادامه داد! میشه؟
- یعنی می‌خواین بگین هر کی فقط با زید خودش می‌پره اینجا؟ به نظر اینجوری نمیاد!
- نه! ضربدریه. ولی اگر شمام بیاین باید یکی بیکار بشینه. مگر این که زنگ بزنم یک خانوم پولی بیاد! پولشم شرمنده خودتون باس بدین. تازه بقیه رفقا سهم پول اجاره مکان رو هم میدن.
- این بارو مهمون شمام. دفعات بعد اگر بودم پول جاتونم میدم. الآنم حالش نیست منتظر بمونم تا یکی دیگه بیاد. شما کارتون رو بکنین من به هر کیسی که خواستم اضافه میشم. امروز من رو مجبورین تحمل کنین...
همدیگه رو نگاه کردن و بعد از چند ثانیه دوباره بلند شدن. ملیسا با بهروز رفتن سمت اطاق. ناصری یکی از آقایون دوباره موزیک رو گذاشت. و شش نفری شروع کردن به رقصیدن. کم کم رفتن دو تا دو تا تو بغل هم و شروع کردن به خوردن و لیسیدن هم. من همین جوری روی مبل لم داده بودم و از دیدن این صحنه‌ی شگرف کیرم مثل دسته‌ی کلنگ شده بود. ناخوداگاه با خودم یکم ور می‌رفتم ولی از جام تکون نخوردم. یکی از آقایون شروع کرد به کردن یکی از خانوما توی حالت سگی. ناخودآگاه رو به من بودن. من زیر چونش رو با دستم گرفتم و یه نگاهی به صورتش کردم. اول یکم گرخید. بعد که با نوک انگشتم لباش رو ناز کردم آروم شد. آروم با حرکت دستم بهش فهموندم که بیاد جلو. خودش رو کشید جلو و فهمید باید چیکار کنه. در حالی که پسره داشت کسش رو جر میداد، خانوم خوشگله شروع کرد به خوردن کیرم.



خیلی حرفه‌ای می‌خورد. گاهی با فشار نفر عقبی طوری پرت میشد روی کیرم که کیرم می‌خورد به ته حلقش. آبم داشت میومد. منی که همیشه دیر ارضا میشدم از دیدن سه زوج در حال سکس داشتم دیوونه میشدم. به خصوص با دیدن فائزه که پاهاشو دو طرف مبل گذاشته بود و نشسته بود روی کیر شریک جنسیش و بالا پایین می‌کرد. لامصب بدجور ناله می‌کرد.
ریده بودم به خودم. داشت آبم می‌پاشید بیرون که خواستم از دهن دختره در بیارم کیرم رو. اما اینقدر مست و حشری بود که نگذاشت. چنان با شهوت کله‌شون آورد جلو و کیرم رو مکید که تمام آب کیرم یهو خالی شد توی گلوش. اول یه عوق زد. ولی بعد همه‌شو یک جا قورت داد و شروع کرد به لیسیدن کیرم. کیرم از حال رفت و به خواب عمیقی فرو رفت. چون تا حالا اینجور خالی نشده بودم. بیحال شدم و افتادم روی مبل. یه ربعی فقط تماشاچی بودم. فائزه که ظاهراً طرفش ارضا شده بود و دیگه داشتن همو می‌خوردن و می‌لیسیدن، بلند شد اومد طرفم. لیوانم رو برداشت. نصفش رو پر کرد از مشروب. نصف دیگشم آبمیوه. داد دستم. گفت بخور تا راست بمونه دکتر!
از دستش گرفتم. یک نفس همشو خوردم. شروع کرد جلوم قر دادن. پشت کرد بهم و کونشو جلو چشام چرخوند. دو سه دقیقه نگذشته بود که باز متوجه شدم دسته کلنگم رفته هوا. فائزه که گویا ارضا نشده بود و اتیش داشت توی کسش زبونه می‌کشید برگشت و نگاهش به کیرم افتاد. روی دو زانو نشست جلوم و یه لیس به کیرم زد.
- دکتر خوب کیری داریا!
- خوشت اومده؟
- آره! کلفت و تمیزه. دراز نیست ولی حال میده.
- قابلت رو نداره. هر کاری دوست داری بکن باهاش.
- میزاریش توی کسم؟ می‌تونی آبمو بیاری؟
حرفش رو تموم نکرده بود که یه میکی به کیرم زد که کیرم از شق درد فریادش بلند شد.
منتظر جواب من نشد. دراز کشید جلوم روی قالیچه. اون دو تا که جلوم بودن رفته بودن روی مبل توی بغل هم لم داده بودن و همو می‌مالیدن و لب میدادن. من که دیدم فائزه بدجور تشنه‌ی کیره افتادم روش. عجب گوشتی بود کثافت!‌ سینه‌هاش درشت و سفت بود. مشغول خوردن سینه‌هاش شدم. سینه‌هاش طوری بود که صورتم بینشون گم میشد و صفا می‌کرد. اما فائزه که بدجوری تو کف کیر بود دستش رو برد سمت کیرم و رسوندش در کسش. کیرم که خورد به کس داغش ناخودآگاه هلش دادم تو. اینقده خیس بود که کیرم تا ته رفت توش. من شروع کردم آروم آروم عقب جلو کردن. فائزه هم پشتم رو چنگ میزد و منو جلو می‌کشید. دیوونه شده بود. کمی که ادامه دادم انگار دید اینجوری بهش حال نمیده.


از جاش پرید و منو خوابوند روی قالیچه. پشت کرد بهم و با کسش نشست روی کیرم. در حالی که پشتش به من بود. چنان با شدت روی کیرم بالا و پایین می‌کرد که کیرم داشت می‌ترکید. کسش توی این حالت خیلی تنگ شده بود. داغی کسش و تنگیش داشت دیوونم می کرد. با دستم دو تا لپ کونش رو چنگ می‌زدم و بهش کمک می‌کردم بالا و پایین کنه. حالا دیگه داشت آبم میومد. اما قبل از این که من ارضا شم یهو اون شروع کرد به جیغ زدن و بعد آبش با شدت و داغی پاشید روی کیرم و بعد هم یهو ولو شد روم. فهمیدم سخت ارضا شده. سعی کردم تکونش بدم که ارضا شم اما دیدم بد جور توی هپروت رفته. دلم نیومد.
کیرم رو در اوردم. داشتم می‌ترکیدم. تخمام چسبیده بود به کیرم و داشت می‌ترکید. یعنی می‌خواستم کیرم رو توی دیوارم شده فرو کنم و آبم رو بریزم.
یکی دیگه از آقایون اومد شروع کرد به لیسیدن سینه‌های فائزه. خانومی هم که باهاش بود اومد شروع کرد کیر منو لیس زدن. دوباره نشستم روی مبل. یهو دیدم در اطاق باز شد و بهزاد از اطاق اومد بیرون و رفت دستشویی. کاندوم هنوز سر کیرش بود و پر شده بود از منی لجنش.
بلند شدم. رفتم دم در اطاق. اوووووووف چی میدیدم. ملیسا هنوز دمر روی مبل بود و کونش هوا بود. از شدت مستی بی‌هوش شده بود انگار. بیچاره با این که بهزاد رفته بود اما هنوز داشت با بهزاد حرف میزد می گفت جرم دادی بهزاد.
رفتم یه دستی به کون ناز و ظریفش کشیدم. یهو برگشت منو نگاهی کرد. گفت دکتر جوووووون بکن منو!
منم که منتظر بودم همچین تعارفی بزنه کیر سنگ شده‌ی خودمو گذاشتم سر کون امادش. کاندوم هم نداشتم. تا گذاشتم تا ته رفت توی کونش. چنان کیرم از داغی کونش سوخت که اتیش گرفتم. تند و تندتر شدم. تلمبه زدنم تمومی نداشت. یهو آبم اومد و با تمام فشار پاشید توی کون تنگ ملیسا جونم. کونش با آبم لیز شد و کردنش لذت‌بخش‌تر. با این که آبم اومده بود بازم کیرم سفت مونده بود و من همین طور توی کونش جلو و عقب می‌کردم و ملیسا هم فقط ناله‌های حشری می‌کرد.
توی همون وضع کم کم از حال رفتم و کیرم رو در اوردم و کنار ملیسا روی مبل بغلیش لم دادم. همون طوری خوابم برد و تا صبح همون جا بودم. صبح که بیدار شدم حوالی ساعت هفت بود. همه رفته بودن. من مونده بودم و ملیسا و بهزاد. اونا لباساشونم پوشیده بودن و ملافه‌ای هم تن من داده بودن.


بهزاد بیدارم کرد و گفت: پاشو دکتر جون. پاشو دیگه کم کم خطری میشه. به خصوص شما که با گرم‌کن اومدی پایین.
ملیسا رفت در واحد منو باز کنه. گفتم برو منم الآن لباس می‌پوشم میام بالا.
- بهزاد... ببخشید عزیزم. دیشب مست بودم دوست دختر شما رو هم کردم. ناراحت نشدی که؟
- نه دکی جون. اولاً این من بودم که اول منشی شما رو کردم. دوماً منم دیشب مست بودم وقتی برگشتم کون شما رو کردم!
-چی؟!
خودم رو یه بررسی کردم. کونم نمی‌سوخت. اما با تعجب داشتم کون خودم رو وارسی می‌کردم که از قهقهه‌ی مسخره‌ش فهمیدم سر کارم گذاشته. دهنش سرویس. خیلی بچه شوخ و با نمکیه.
لباس پوشیدم رفتم بالا
ملیسا داشت چای درست می‌کرد. من رفتم گوشیم رو برداشتم دیدم سه تا تماس از منزل داشتم. زنگ زدم و تشکر کردم که بیدارم کرده که درس بخونم. هنوز پشت میز بوم که ملیسا با یه سینی چای اومد و گفت: دیشب خوش گذشت دکتر؟
- عالی بود عزیزم.
- دوست داری بازم تکرار بشه؟
- حتماً!
- ولی مفتی نمیشه‌ها! باید دست مزد منو دوبرابر کنی
یه لبخندی زد که فهمیدم جدی نمیگه. گفتم تو جون بخواه عزیزم. ولی اگر دستمزدت رو دو برابر کنم تو حاضری با بهزاد کات کنی؟
- شوخی کردم
- منم شوخی کردم عزیزم. دیگه هم مزاحم عیش شبانه‌ی شما نمیشم. ولی اگر یه وقت دلم خواست به من که جواب رد نمیدی؟
- نه عزیزم. من تازه کشفت کردم
اومد جلو و یه لب بهم داد و بعد رفت بیرون
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#122   Posted: 5 Mar 2014 02:26


 4 Star

ارسالها: 9255
نور سرد روی کف کافه

روی خیابان مولوی باران به شدت می بارید . تمام گذرگاها پر از آب بود . خیابان هردقیقه خلوت تر می شد . دکه ی روزنامه فروشی سریع روزنامه هایش را اول باران جمع کرده بود و به داخل دکه اش پناه برده بود . مغازه دارهای دیگر هم بسته بودند و با ماشین هایشان خیابان را ترک کردند . فرهود پشت در کافه ایستاده بود و بیرون را تماشا می کرد . باران هر لحظه بیشتر می شد . نفس های داغش روی شیشه ی در نقش میبست . اما زود محو میشد . دمای داخل کافه مطبوع بود. یک چراغ روشن بود . چراغی در انتهای سالن تقریبا روی آخرین میز . همه کافه را ترک کرده بودند . چندتایی از صندلی هارا برگردانده بود روی میز های جلویشان . از این کار بدش می آمد . نمیدانست که چرا اینکار را کرده است . اما کرده بود . یکجور لج بازی بود . هیچوقت نفهمیده بود که چرا دقیقا از دیدن صندلی های وارونه روی میز بدش آمده است . و حالا وقتی که در کافه تنها بود حسابی با خود لج کرده بود . باران زمستانی کم کم فروکش می کرد . سرعتش کمتر شده بود . بعد از یک ساعت کاملا فرونشست .



ساعت یک ربع به یازده بود . فرهود پشت یکی از میزهای سالن کافه نشسته بود . چایی روی میز بخار داغ رقصانی داشت که از لیوان بیرون می زد . تیر برق بیرون در کافه که در شروع باران خاموش شده بود یکهو روشن شد و نور سفید مرده ای را به روی کف کافه انداخت . فرهود به هیچ چیز فکر نمیکرد . کاملا خسته بود . و هرچه کرد نتوانست از این سکوت استفاده ای کند و به کارهایی که باید انجام دهد فکر کند . فقط در تاریکی نشست و به کوچه ی بیرون در کافه که زیر باران برق خیسی میزد می نگریست . کمی غمگینی کهنه ای را در خودش احساس کرد که قلبش را سنگین کرد . همیشه اینطوری میشد. می دانست که این غم همیشگی دمی رهایش نمی کند . از بچگی بوده است و حالا هم هراز چندگاهی دوباره با اوست . برخی چیزها هیچوقت نمی روند . شبح سیاه رنگی را پشت در کافه دید . بی شک زنی بود . تصویر سیاه رنگ محرکی پشت شیشه در . زن سرش ر به شیشه چسباند و سعی کرد داخل را ببیند . بعد دستش را روی دسته گذاشت و به آرامی در را باز کرد .



با باز شدن در باد سردی نیز داخل آمد . فرهود بلند نشد . زن به آرامی در را پشت سرش بست و بعد نزدیک تر شد ." سلام .. " فرهود ایستاد و سلام کرد و گفت " کافه تعطیله میدونید ... " اما زن حرفش را سریع قطع کرد " من نیومدم که چیزی سفارش بدم " و بعد همزمان که کیفش را روی میز سمت راستش که به دیوار چسبیده بود می گذاشت گفت :" باران بیرون غوغایی کرده " . موقعیتی که فرهود در آن قرار داشت واقعا برایش تصمیم گیری و حتی صحبت را هم سخت کرده بود . او یک زن عادی نبود و حتما اورا میشناخت که به راحتی خودش را اینقد صمیمی داخل کرده است . فرهود سعی می کرد که صدایش بالا نرود . از صدایش در آن لحظه متنفر بود . دخترک پالتویش را روی صندلی انداخت و آهی کشید که قفسه ی سینه اش را حسابی پایین داد. " می تونم بیام پیش شما بشینم ؟! یکم اینطوری خجالت میکشم ... " فرهود دستپاچه شد و سریع صندلی بیرون کشید . صورتش را نمیدید . فقط شمایلی نصفه و نیمه . و در واقع اهمیتی نمی داد که چهره ی دختر چه شکلیست . اما وقتی دخترک به فرهود نزدیک میشد و هنگامی که برای نشستن خم شد نور ته سالن رویش افتاد و فرهود صورت دخترک را دید . دختری با صورت لاغر که بینیش اگر کوچک بود محشر می شد . آرایش نداشت . شالش روی شانه هایش بود و چشم های عسلی رنگی داشت . زیرپالتویش پلوور خاکستری رنگی به تن داشت که اندام زنانه اش را برجسته تر نمایش می داد . " مرسی. اینطوری راحتترم . " دخترک چندثانیه به صورت فرهود زل زد . " آه که من فکر میکنم پس زنده ام ... و غوغا می کنم پس زنده ام " بلند شد .



پلوورش را بیرون کشید . بعد لباس زیرش و بعد به آرامی پاهایش را از روی پاهای فرهود روی صندلی عبور داد . " خانم ... امم... شما کی هستید .. آخه .." دخترک گفت :" اینجا همونجاست که باید باشه ... چه کسی میفهمد واقعیت چیست ؟ ! " فرهود هیچ چیز دستگیرش نمیشد . دخترک با سرعت مناسبی لب های فرهود را در دهان کشید و بوسه هایشان داغ و هوس برانگیزتر می شد . فرهود بلندش کرد . او هم لخت شد . دخترک کیر فرهود را در دهان گذاشت . هیچ حرفی رد و بدل نمیشد . باران دوباره شدت گرفته بود . فرهود یک آن گرمای دلپذیری را در انتهایش احساس کرد " خوبه .. تو محشری .. بیشتر .. زیرشو هم بلیس " دخترک برده ی رامی بود که با عشق کارش را انجام میداد . از فرط هوس ناله های خفیف می کرد . فرهود حس کرد که نزدیک به ارضا شدنش است . زیر بغل دختر را گرفت . بوسیدتش و اورا روی میز کشاند . دخترک دل بالا پاهایش را روی شانه های فرهود گذاشت . " شروع کن .. " و چنگی به سینه های برآمده اش زد که نوک آنها سفت هوس برانگیز شده بودد . فرهود کیر سیخ شده اش را که پیش از این ندیده بود که به این شدت حجیم شود را داخل کس دخترک کرد. بیشتر فشار داد . دخترک سینه هایش را چنگ زد " آآآآآآخخخخخ .. هووممم " فرهود خودش را روی تن دخترک انداخت . چیز زیادی از سکس نمیدانست . اما حالا کله اش داشت منفجر می شد . و شروع بع تلمبه زدن کرد . تنش داشت در تن دخترک غرق می شد . سینه های دختر را در دهان کرد



. دخترک دست هایش را دور کمر فرهود حلقه میکرد . فشارش می داد . انگار که برای همیشه باید آنجا باشد . گرمشان شده بود . تن لخت فرهود بی اندازه مالش لذت بخشی را روی تن دخترک داشت . دخترک دیوانه وار آه و ناله می کرد . صدایش فرهود را به ناله در آورد . انگار که مستقیما روی بزرگتر شدن کیرش تاثیر داشت . کس دخترک گرم و گرم تر میشد و لذت در تمام پست فرهود حرکت می کرد . چنگ زد و کون دختر را از هم باز کرد . دستش زیر تن دختر دو طرف کون را از هم گشود . بی اندازه محشر بود . تماس دستهایش با نرمی کون دختر دیوانه اش می کرد .نزدیک بود . داشت کیرش سفت میشدو چیزی در داخلش ایستاد به دخترک چسبید و دختر نیز او را در خود فشرد . تخلیه ی آبش را در کس او حس می کرد . نفس هایشان سنگین شد و با عجله بیرون میرفت . همانجا روی دختر وا رفت . باران می بارید . آب های توی کوچه شورش ریزی را شروع کرده بودند . چراغ تیر برق بار دیگر خاموش شد . ...


نوشته حمید
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#123   Posted: 11 Mar 2014 00:22


 4 Star

ارسالها: 9255
عاشقانه های بردگی


این داستان رو تقدیم می کنم به کسی که نگاه من به رابطه ی ارباب و برده رو عوض کردن، عمیق ترین فانتزی هام رو با لطیف ترین احساساتم گره زدن، باعث شدن بیش از همیشه در مورد این احساسم تحقیق کنم و آگاه شم، به مردی که ارباب خیالی من شد و و خواه ناخواه پادشاه خیالات من موند...
این فقط ابتدای داستانی از یک زندگی روزانه ی بی دی اس ام و با وصف جزئیات زیاده، اگر علاقه ای به این روابط ندارید یا دنبال صحنه های صرف سکس هستید، وقتتون رو تلف نکنید، اینجا جای شما نیست!
"عاشقانه های بردگی" خاطره نیست، داستانی بر اساس خیالات و فانتزی های من هست، که اونم از چیزهایی که دیدم و خوندم قالب گرفته و تصور و ذهن من بهشون پر و بال داده.امیدوارم که لذت ببرین


چشمام رو باز کردم، دستم رفت سمت گوشیم، آلارم رو سریع قطع کردم، نگاهشون کردم، آروم خوابیده بودن، بازوهای محکمشون رو دور بالشت پری سفید حلقه کرده بودن و عمیق نفس می کشیدن...چه خوب بود شب هایی که اجازه می دادن زیر تختشون بخوابم، با شمردن نفس هاشون به خواب برم و چشم های خواب آلودم رو با تمرکز روی خط های قشنگ تن و چهرشون بیدار کنم... آفتاب صبح من، عشق به اربابم بود که توی قلبم طلوع می کرد و تنم رو حرکت می داد، عشق سوخت تن من بود، تا تموم روز با بهترین و توانا ترین بخش های وجودم بهشون خدمت کنم...
بلند شدم، روی پنجه ی پاهام بیصدا از اتاق بیرون اومدم، رفتم سمت آشپزخونه، آب رو گذاشتم جوش بیاد، شیر توی شیرجوش ریختم، نون های تست شده رو تکه تکه کردم، ارباب همیشه لقمه هاشون رو کوچیک می خواستن، شکلات، پنیر و کره، کره و عسل، نیمرو... از هر نوع چند لقمه گرفتم و توی ظرف چیدم، هر چیزی که میلشون میشد می خوردن و اضافه ش صبحانه ی خودم میشد...
دوش گرفتم، اما اجازه ی خشک کردن بدن و موهام رو نداشتم، مسواک زدم، بیرون اومدم، قلادم رو بستم و چهار دست و پا سمت تختشون رفتم... از پایین تخت خودم رو بالا کشیدم روی پاهاشون خم شدم لبم رو روی انگشت پاشون فشار دادم و آروم بوسیدم، انگشت به انگشت، بعد فاصله ی انگشت تا مچشون رو با بوسه هام طی کردم، دور مچشون رو لیس زدم، روی پا و بغل هاش رو لیس زدم، انگشت هاشون رو یکی یکی توی دهنم گرفتم و مک زدم...می دونستم کم کم هشیار شدن، شاید زیرچشمی می دیدنم...کمرم رو صاف کردم، باسنم رو بالا دادم.
مک زدن انگشت هاشون که تموم شد، آروم آروم لبم رو بالا بردم، ساق ها، زانوها ران هاشون رو نقطه به نقطه بوسیدم و بالا رفتم، از ران بالاتر بدون دستور مستقیمشون، اجازه ی لمس کردن یا بوسیدن نداشتم...لبم رو به گوششون نزدیک کردم، نرم و آروم زمزمه کردم،
"سرورم...صاحب من، همه چیز من، همه کسم...تن حقیر بردتون فدای چشم های بستتون، صبح شده اربابم، روز بدون شما شب نمیشه، من بدون نور چشم شما گم میشم...بیدار بشید سرورم، همه چیزم، همه کسم..."


دستشون رو بلند کردن، موهام رو که توی صورتم ریخته بود توی دستشون گرفتن، هنوز خیس بود، باید خیس میبود، دوست داشتن وقتی بیدار میشن، صورتشون رو با خیسی موهای من بشورن، موهای بلند و نرمم رو توی مشتشون می گرفتن، روی لب های خشکشون کشیدن، بوییدن، شامپوم روهمیشه خودشون انتخاب می کردن و عاشق عطر موهام بودن...گونه ها، چشم ها ، پیشونی و گردنشون رو با موهای تاب دار من، تر کردن.
دست هام روی تخت بود،روی پنجه ی پاهام بودم، زانو زده، سرم رو خم و ثابت به فاصله ی چند میلیمتری ملافه ی سفید تخت نگه داشته بودم، نفس هام اون هوای چند میلیمتری محصور میون تنم رو، سنگین و گرم می کرد، هوای سنگین باعث میشد عمیق نفس بکشم ، چشم هام رو بسته بودم و انگار تار موهام حس داشت، عصب داشت و حلقه ی انگشت هاشون رو احساس می کرد، خشکی پوست خوش رنگ صورتشون رو و هرم نفس های عمیقشون رو انگار نه با یک تار که با تمام وجودم احساس می کردم...
چونم رو با انگشت اشارشون بالا گرفتن، اجازه نداشتم توی چشم هاشون نگاه کنم، چشمم به دستشون خیره بود، صورتم رو سمت خودشون کشیدن، لب هام رو بین لب هاشون گرفتن، من، مشتاقانه لب هاشون رو بوسیدم، لیسیدم، زبونشون رو توی دهنم فرو کردن و مکیدم...
قلادم رو زنجیر انداختن، با فشار دستشون فهمیدم باید راه بیفتم، دستام رو روی زمین گذاشتم، و مثل گربه از تخت پایین خزیدم، زنجیر رو روی کمرم رها کردن و روی باسنم زدن،
"زود برو، آماده شو تا بیام."
با بیشترین سرعتی که می تونستم چهار دست و پا راه برم تا آشپزخونه رفتم، قهوه شون رو آماده کردم و میز رو چیدم، صندلیشون رو گذاشتم و کنار میز زانو زدم، پاها کمی باز، کمر صاف، سر خم موها ریخته روی کمر و دست ها حلقه پشت سر.


بعد از بیست دقیقه ای انتظار، صدای قدم هاشون رو شنیدم، سر سفره نشستن، کت شلوار مشکیشون ر پوشیده بودن، بوی ادکلنشون مستم می کرد، کاملاً آماده، کاملاً جدی، این لحظه ها برهنه زیر پاهاشون زانو زدن بیش از وقت های دیگه تحقیرم می کرد، جایگاهم واضح و مشخص بود، من یک برده بودم، یک حیوون خونگی، وسیله و دارایی ارباب، برای هر جور مصرفی که طلب می کردن.
ظرف شیر رو برداشتن، مدتی بود گاز رو خاموش کرده بودم، با سر انگشتشون دماش رو چک کردن و کمی ظرف رو تکوندن تا خنک تر بشه...
"تشنه ای؟"
"بله ارباب..."
"گربه ها حرف نمی زنن احمق!"
سرم رو بلند کردم، چشم هام رو ملتمسانه به چشم هاشون دوختم، زیر لب ناله کردم،
"میوووو..."
"چی گفتی؟"
با صدای بلندتر تکرار کردم،
"میوووووووووو..."
ظرف رو کمی خم کردن یه قطره شیر روی زمین ریخت...دستام رو جلوم روی زمین گذاشتم، چشمام کمی خیس شده بود و می دونستم برق میزنه، پر از ضعف و بیچارگی صاحبم رو نگاه می کردم، تقریباً فریاد زدم،
"میووووووووووووووووو..."


حسش می کردم، اینقدر توی قالب نقشم می رفتم که اگه توی اون لحظه می دیدم دست هام به پنجه ی گربه تبدیل میشه و تنم تغییر شکل میده، تعجب نمی کردم! می تونستم احساساتم رو به زبان حیوانیم بیان کنم، گشنه بودم، تشنه بودم، سهم غذام توی دست های صاحبم بود، برای داشتنش باید التماس می کردم، جوری که دل ارباب به رحم میومد و قطره های شیر رو توی دهنم می ریختن...
دم خیالیم رو تکون می دادم، با التماس، با کمی عشوه با چشم هایی مظلوم میو میو می کردم، خط های محکم صورتشون کمی نرم شد، ترحم توی چشم هاشون پیدا شد یک قدم بهم نزدیک شدن،با ذوق و شوق روی زانوهام بلند شدم، سرم رو بالا گرفتم و دهنم رو تا جایی که میتونستم باز کردم، شیر رو خیلی آروم توی دهنم می ریختن، گاه به گاه بهم فرصت میدادن که نفس بکشم و قورت بدم، گاهی دستشون رو تکون میدادن و قبل اینکه بتونم دهنم رو توی خط درست قرار بدم، شیر روی صورت و بدنم میریخت...آخرای ظرف بود، ازم فاصله گرفتن، با ریختن شیر روی زمین دایره کشیدن و روی صندلیشون نشستن،
"بلیس، یه قطره شیر روی زمین بمونه تنبیه میشی"
سرم رو پایین انداختم، میو کنان روی زمین خزیدم، این کارشون به نظرم حتی واسه یه گربه هم خشن میومد...حیوونای خونگی هم غذاشون رو از کف زمین لیس نمی زنن! خوشبختانه زمین رو همین دیروز با نهایت وسواس سابیده بودم، وسواسم که برای کسب رضایت اربابم بود، حالا به نفعم تمام میشد.


"پاها باز، باسن بالا، موهاتو جمع کن با دستات، وقت دوباره شستنشون رو نداری!"
حالت بدنم، تحقیر شدن و نگاه سنگین ارباب که حین خوردن صبحانشون لیسیدن من رو تماشا می کردن، تحریکم میکرد، میدونستم از اینکه مجبورم برای لیسیدن تمام شیر، بچرخم و بدنم رو از زاویه های مختلف می بینن، لذت می برن، پاهام رو روی پنجه بالا بردم و باسنم رو بالا دادم، در اون حالت تموم بدنم کش میومد، پاهام، کمرم گردنم،دست هام. خط باسنم باز میشد، سوراخ کونم پیدا میشد و کسم که خیس شده بودبیرون میزد. نوک سینه هام روی زمین کشیده میشد...
حفظ تعادلم سخت بود، همه ی وزنم روی زانو ها و انگشت های پام بود و باید مرتب می چرخیدم و جابجا میشدم. زمین سرامیکی خنکای پاییز رو به خودش گرفته بود و سرماش پوستم رو آزار می داد...
با هر سختی که بود شیر رو تا قطره ی آخر لیس زدم، زبونم سر شده بود، گردنم درد گرفته بود...نشستم و سرم رو با دو دست گرفتم.
"بلند شو، بیا اینجا"، به کنار صندلیشون اشاره کردن...جلوی پاهاشون نشستم، قلادم رو باز کردن، گردنم رو ماساژ دادن، دستشون رو توی موهام فرو کردن و صورتم رو بالا گرفتن، با دست های خودشون چند لقمه دهنم گذاشتن...
"تو برده ی خوبی هستی..."، لبخند زدم و دستشونو بوسیدم. رضایت رو توی چشم هاشون میدیدم و این رضایت بود که هر درد و خستگی رو از تن من بیرون می کرد.


"چه احساسی داشتی؟"
"تحقیر شدم ارباب و تحریک شدم!"
خندیدن، موهام رو با دستشون بهم ریختن،
"کوچولوی بیچاره، مجبوری فعلاً با خیسیش سر کنی!"
"حرف حرف شماست سرورم."
"پاشو لباس بپوش، زود آماده شو، باید حرکت کنیم"


نوشته ؟؟؟
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  ویرایش شده توسط: shomal  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#124   Posted: 3 Apr 2014 22:40


 4 Star

ارسالها: 9255
ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻳﻪ ﺳﮑﺲ ﺳﻪ ﻧﻔﺮﻩ

ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺩﺭ ﺭﺷﺘﻪ ﭘﺰﺷﮑﻲ ﻗﺒﻮﻝ ﺷﺪﻡ ﺍﻭﻧﻢ ﺗﻮ ﻳﻪ ﺷﻬﺮ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﻣﺎ
ﺑﺎﺯ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﻧﺰﺩﻳﻜﻢ ﺑﻮﺩﻥ ... ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻡ ﻳﻪ
ﻃﺒﻘﻪ ﺁﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﺏ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﻧﻢ ﺁﺧﻪ ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﮐﻪ ﺗﻮ ﭘﺰﺷﮑﻲ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺎﻳﺪ
ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪ ﻭ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﻫﻢ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻫﻢ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﺍﻭﻣﺪﻳﻢ ﻳﻪ
ﻃﺒﻘﻪ ﺁﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻥ ﺑﺨﺮﻳﻢ ﻣﻦ ﺗﺮﻡ ﺍﻭﻟﻢ ﺭﻭ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﻳﻪ
ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺟﺪﻳﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺳﺎﻝ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﻲ ﺩﻭﻧﺴﺘﻢ ﮐﺠﺎﻡ ﺭﻭ ﻣﻲ ﻣﺎﻟﻮﻧﻢ ﻭ ﺍﻭﻥ ﺣﺲ
ﭼﻴﻪ ﻭ ﺍﺻﻼ ﭼﻪ ﺷﮑﻠﻴﻪ؟! ﺩﻧﻴﺎﻱ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﺑﺪﻧﻢ ﺑﻪ ﺭﻭﻳﻢ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺍﻭﻥ ﻟﺤﻈﺎﺕ
ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺑﻮﺩ ، ﺩﻳﮕﻪ ﻻﺯﻡ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﺮﺍ ﺍﻭﻥ ﺣﺲ ﺑﺮﻡ ﺩﻭﺵ ﺑﮕﻴﺮﻡ . ﺣﺲ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﻱ ﻣﻦ ﻭ ﻫﻢ
ﺍﺗﺎﻗﻴﺎﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﻱ ﺧﻮﺑﻲ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﻳﻦ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺫﻫﻨﻢ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ
ﺑﺪﻧﻢ ﺑﺎﺯﺗﺮ ﺑﺸﻪ ...
ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﺍﺗﺎﻕ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺑﻮﺩﻳﻢ : ﻣﻦ ، ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻭ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﻱ ﭘﺰﺷﮑﻲ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻭ
ﻫﺮ ﺳﻪ ﻫﻢ ﺗﺮﻣﻲ. ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﻭ ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻴﺮﻩ ، ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺣﻤﻮﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺣﻮﻟﻪ ﺭﻭ
ﺩﻭﺭﻡ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ، ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺭﺱ
ﻣﻲ ﺧﻮﻧﺪ . ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺳﺮﻣﺎ ﻧﺨﻮﺭﻱ ﻭ ﺳﺸﻮﺍﺭ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﻡ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﻣﻮﻫﺎﻡ
ﺭﻭ ﺧﺸﮏ ﮐﻨﻢ. ﺍﻭﻣﺪ ﺟﻠﻮ ﺗﺎ ﺣﻮﻟﻪ ﺭﻭ ﺍﺯﻡ ﺑﮕﻴﺮﻩ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ : ﻧﻪ ! ﺑﻬﺘﺮﻩ ﺣﻮﻟﻪ ﺩﻭﺭﻡ ﺑﺎﺷﻪ.
ﮔﻔﺖ: ﻧﮑﻨﻪ ﻟﺒﺎﺳﺎﺕ ﺭﻭ ﻧﭙﻮﺷﻴﺪﻱ ﺩﺧﺘﺮ! ﺳﺮﻣﺎ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻱ ... ﺑﻴﺎ ﻟﺒﺎﺳﺎﺕ ﺭﻭ ﺗﻨﺖ ﮐﻦ ﺗﺎ
ﺳﺮﻣﺎ ﻧﺨﻮﺭﺩﻱ ... ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻟﺒﺎﺳﺎﻡ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﻡ ﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ
ﺣﻮﻟﻪ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺗﻨﻢ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ . ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﺭﻭ ﺳﻴﻨﻪ ﻫﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﺒﻴﻨﻪ ﻭ ﺧﺠﺎﻟﺖ
ﮐﺸﻴﺪﻡ ﮐﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮔﻔﺖ : ﻣﺮﻳﻢ ! ﭼﻪ ﺗﻦ ﺧﻮﺷﮕﻠﻲ ﺩﺍﺭﻱ ، ﭼﻘﺪﺭ ﺳﻔﻴﺪﻱ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﮐﺮﺩ ﻭ
ﮐﺮﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺘﻢ ﺗﺎ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺳﻴﻨﻪ ﻫﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﮐﺮﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﺑﺎ
ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﺵ ﻳﻪ ﻧﺸﮕﻮﻥ ﮐﻮﭼﻴﮏ ﺍﺯ ﻧﻮﮎ ﭘﺴﺘﻮﻧﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺩﺳﺘﺶ ﺍﻭﻥ
ﻳﮑﻲ ﭘﺴﺘﻮﻧﻢ ﺭﻭ ﻣﺎﻟﻴﺪ ﻭ ﺩﻫﻨﺶ ﺭﻭ ﺍﻭﺭﺩ ﺟﻠﻮ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﭘﺴﺘﻮﻧﻢ ﮐﺮﺩ .
ﺣﺲ ﺧﻮﺑﻲ ﺑﻮﺩ . ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﺑﮑﻨﻢ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ ﻭ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ
ﭘﺴﺘﻮﻥ ﻫﺎﻡ ﺭﻭ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ،



ﺩﻳﮕﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺁﺑﻢ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﭘﺎﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻲ ﺭﻳﺨﺖ ، ﺁﻫﻢ ﺑﻠﻨﺪ
ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺁﺭﻭﻡ ﺑﻴﻦ ﺩﻭ ﭘﺴﺘﻮﻧﺎﻡ ﺭﻭ ﻟﻴﺲ ﺯﺩ ﻭ ﺍﻭﻣﺪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﺁﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﻧﺎﻓﻢ ﺭﻭ ﻟﻴﺲ
ﻣﻴﺰﺩ ﺑﻪ ﻧﺎﻓﻢ ﮐﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﺳﻴﻨﻪ ﻫﺎﻡ ﺭﻭ ﻣﻲ ﻣﺎﻟﻴﺪ ﻭ ﻭﺳﻂ
ﭘﺎﻫﺎﻡ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺯﺑﻮﻧﺶ ﺭﻭ ﺗﻮ ﻧﺎﻓﻢ ﻣﻲ ﺗﺎﭘﻮﻧﺪ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ﺑﻪ ﺍﻭﺝ ﺭﻓﺘﻪ
ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺶ ﮐﺴﻢ ﺭﻭ ﻣﺎﻟﻮﻧﺪﻥ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻲ
ﭘﻴﭽﻴﺪﻡ ﮐﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮔﻔﺖ : ﻣﺮﻳﻢ ﺟﻮﻥ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻧﮑﻦ ﺗﺎ ﻳﻪ ﺣﺎﻝ ﺍﺳﺎﺳﻲ ﺑﻬﺖ ﺑﺪﻡ ﮐﻪ
ﺯﺑﻮﻧﺶ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﮐﺴﻢ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﻣﻲ ﻟﻴﺴﻴﺪ. ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺧﻮﺏ ﻣﻲ ﺩﻭﻧﺴﺖ ﮐﺠﺎ
ﺭﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻤﺎﻟﻪ ...
ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﺮﺍ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﭼﻮﭼﻮﻝ ﺭﻭ ﻳﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺭﻭ ﻭﻗﺘﻲ
ﻣﻴﻤﺎﻟﻲ ﺧﻴﻠﻲ ﺣﺎﻝ ﻣﻴﺪﻩ ﻭ ﮐﻠﻲ ﺑﺮﺍﻡ ﻟﻴﺲ ﺯﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻭﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻪ ﺍﻭﺝ ﺧﻮﺩﺵ
ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺁﻩ ﺑﻠﻨﺪﻱ ﮐﺸﻴﺪﻡ ، ﻭﻗﺘﻲ ﻓﻬﻤﻴﺪ ﺧﻮﺏ ﺍﺭﺿﺎ ﺷﺪﻡ ، ﮔﻔﺖ ﺣﺎﻻ ﻧﻮﺑﺖ
ﺗﻮﺳﺖ ﻭ ﻟﺨﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﺲ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ! ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ
ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺑﺪﻥ ﺧﻮﺩﻡ ﺁﮔﺎﻫﻲ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻓﻮﺭﻱ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺳﻂ ﭘﺎﻫﺎﺵ ﻭ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ .
ﻭﺍﻱ ﮐﺲ ﺍﻳﻦ ﺷﮑﻠﻴﻪ ! ﻳﺎﺩﻣﻪ ﻗﺒﻼ ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻮ ﺁﻳﻨﻪ ﺑﻪ ﻭﺳﻂ ﭘﺎﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ
ﺧﻮﺑﻲ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﻭ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﻮﻥ ﮐﺎﺭﻫﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﮐﺮﺩ ، ﮐﺮﺩﻡ.
ﺍﻭﻟﺶ ﻭﻗﺘﻲ ﺁﺑﺶ ﺭﻓﺖ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﻢ ﻳﻪ ﺣﺎﻟﻲ ﺷﺪﻡ ، ﺧﻮﺷﻢ ﻧﻴﻮﻣﺪ ﻭﻟﻲ ﺍﺯﻡ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﺩﺍﻣﻪ
ﺑﺪﻡ ﻭ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺑﺮﺍﻡ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﻫﻢ ﮐﻪ ﭘﺰﺷﮑﻢ ﺍﮔﻪ ﺗﺸﻨﻪ
ﺍﻡ ﺑﺸﻪ ، ﺩﻟﻢ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﻳﻪ ﺁﺏ ﮐﺲ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺨﻮﺭﻡ .
ﻭﻗﺘﻲ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﻢ ﺍﺭﺿﺎ ﺷﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻳﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻟﺐ ﮔﺮﻓﺘﻦ ، ﻟﺐ ﻫﺎﻱ ﺁﺑﺪﺍﺭﻱ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ
ﺍﻭﻥ ﺳﮑﺲ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺳﺮ ﺣﺎﻟﻤﻮﻥ ﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺭﺿﺎ ﺑﺸﻴﻢ . ﻣﻦ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ
ﮐﻪ ﻟﺐ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ، ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺩﻭ ﺗﺎ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﺸﺴﺖ ﻭﺳﻂ
ﭘﺎﻫﺎﻡ ﺟﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﮐﺴﺎﻣﻮﻥ ﺭﻭﺑﺮﻭﻱ ﻫﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻳﻢ ﮐﻪ ﮐﺴﺎﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ
ﺑﻤﺎﻟﻴﻢ . ﺻﺪﺍﻱ ﺁﻩ ﻫﺮ ﺩﻭﻣﻮﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻟﺬﺕ ﻭﺍﻗﻌﻲ ﺳﮑﺲ ﺭﻭ
ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ . ﺑﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﻧﻢ ﻟﺬﺕ
ﺳﮑﺲ ﺭﻭ ﺑﻔﻬﻤﻢ ﻭﻟﻲ ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻳﺎﺩ ﺩﺍﺩﻱ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﻲ ﺗﻮﻧﻢ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻟﺬﺕ
ﺑﺒﺮﻡ . ﺩﻳﮕﻪ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻟﺒﺎﺳﺎﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﭙﻮﺷﻴﻢ ﮐﻪ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﻪ
ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﻳﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ
ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﻦ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ ، ﭼﻮﻥ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﭼﺎﺩﺭﻱ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﻴﻦ ﻫﻢ ﻣﻦ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ
ﻭﺣﺸﺖ ﻣﻲ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭﻟﻲ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﻴﺎﻁ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻴﻢ ﻭﻟﻲ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﭼﻪ
ﭼﺎﺩﺭﻱ ﺑﺎﺷﻪ ﭼﻪ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻭ ﺍﻭﻧﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺳﺘﺎﺭﻩ ، ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ
ﻫﻢ ﻣﻴﺘﻮﻧﺴﺖ ﺍﺯ ﺳﮑﺲ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﻩ. ﺁﺭﻩ ! ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﺗﺎ ﻋﺼﺮ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ، ﻣﻦ
ﻭ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﻭﺝ ﻟﺬﺕ ﺟﻨﺴﻲ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﮐﻪ ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺍﻭﺝ ﻟﺬﺕ
ﻣﻴﮕﻦ ﺍﺭﮔﺎﺳﻢ . ﻣﻦ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﻧﻮﺑﺖ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻳﻢ ﻭ ﺍﻃﻠﺲ ﺁﻧﺎﺗﻮﻣﻲ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﻣﻮﻥ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻳﻢ ﻭ
ﺗﮏ ﺗﮏ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﮐﺴﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺟﺰﺀ ﻣﻬﻤﻲ ﺍﺯ ﺑﺪﻧﻤﻮﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻴﭽﮑﺲ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻳﺎﺩ ﻧﺪﺍﺩﻩ
ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﭼﻴﻪ ، ﺗﮏ ﺗﮏ ﻳﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ . ﻓﻬﻤﻴﺪﻳﻢ ﭼﻮﭼﻮﻝ ﻫﻤﻮﻥ ﮐﻠﻴﺘﻮﺭﻳﺲ ﺍﺳﺖ ﻭ
ﻗﺴﻤﺖ ﺣﺴﺎﺱ ﮐﺲ ﻫﻤﻴﻨﻪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﺎﻟﻴﺪﻥ ﮐﻠﻴﺘﻮﺭﺱ ﻣﻴﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﺭﮔﺎﺳﻢ ﺭﺳﻴﺪ
. ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﻭﻗﺘﻲ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﺍﻭﻣﺪ ، ﻣﻦ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻣﺮﺗﺐ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺁﻧﺎﺗﻮﻣﻲ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﺗﻨﺎﺳﻠﻲ ﺯﻥ
ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻳﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻃﻠﺲ ﺍﻭﻥ ﺭﻭ ﺩﻗﻴﻖ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﮐﺮﺩﻳﻢ ﻭ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﻫﻢ ﺗﻮﻱ ﺑﺤﺚ ﻣﺎ
ﺷﺮﻳﮏ ﺷﺪ . ﻣﻦ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﻢ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﺎ ﺟﮑﺎﻣﻮﻥ ﺳﻌﻲ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻳﻢ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺗﺤﺮﻳﮏ
ﮐﻨﻴﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺣﻴﻦ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ، ﺩﺳﺘﺎﺵ ﺭﻭ ﺭﻭ ﭘﺴﺘﻮﻧﻬﺎﻱ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﻣﺎﻳﺪ ﻭ ﺍﻭ
ﺭﻭ ﺗﺤﺮﻳﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻳﻦ ﺑﺤﺚ ﻫﺎ ﮐﻠﻲ ﺣﺸﺮﻱ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺭﺍﺣﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺁﺭﻭﻡ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﺭﻭ ﻟﺨﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ
ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺎﻟﻴﺪﻥ ﺑﺪﻥ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﺁﺭﻭﻡ ﺷﺮﺗﺶ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺲ
ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩ . ﺻﺪﺍﻱ ﺁﻩ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﻫﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﺷﺒﻴﻪ ﺑﻪ ﺟﻴﻎ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺁﻩ ! ﻣﻦ ﻫﻢ
ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺩﺭﺣﺎﻟﻴﮑﻪ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﭘﺴﺘﻮﻧﻢ ﺭﻭ ﻭ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﻳﮕﻢ ﭼﻮﭼﻮﻟﻢ ﺭﻭ ﻣﻲ
ﻣﺎﻟﻴﺪﻡ ، ﻧﮕﺎﻫﺸﻮﻥ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻡ . ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﻳﻪ ﺳﮑﺲ ﻫﻢ ﮐﻠﻲ ﺣﺎﻝ ﻣﻴﺪﺍﺩ. ﺍﻭﻥ
ﺷﺐ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﮔﻔﺖ ، ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺎﻝ ﮐﻨﻨﺪ ﻣﻴﮕﻦ ﻟﺰﺑﻴﻦ ﻳﺎ
ﻫﻢ ﺟﻨﺲ ﺑﺎﺯﻱ ﺯﻥ ﺑﺎ ﺯﻥ . ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻦ ﻭ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﻟﺰﺑﻴﻦ ﮐﻠﻲ ﺧﻮﺷﻤﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪ ، ﭼﻮﻥ ﻫﻢ
ﺧﻄﺮﻱ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭﺝ ﻟﺬﺕ ﺟﻨﺴﻲ ﻣﻲ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ
. ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻳﻪ ﺳﮑﺲ ﺳﻪ ﻧﻔﺮﻩ ﺭﻭ ﻫﻢ ﮐﺮﺩﻳﻢ . ﻣﻦ ﻭﺳﻂ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻴﮑﻪ ﺩﻭﺗﺎ ﭘﺎﻡ
ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻡ ﻭ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﻢ ﻭﺳﻂ ﺩﻭ ﺗﺎ ﭘﺎﻡ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺴﻢ
ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﻧﻴﻤﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﻱ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﻮﻥ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ
ﻫﻢ ﮐﺲ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﺭﻭ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩﻡ. ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﺎ ﺷﮑﻮﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺩﻳﮕﻪ ﺻﺪﺍﻱ ﺁﻩ ﺑﮕﻮﺵ ﻧﻤﻲ ﺭﺳﻴﺪ ،
ﻓﻘﻂ ﺟﻴﻎ ﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﻦ ﻭ ﺭﻳﺤﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ. ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺗﺎ ﻧﺰﺩﻳﮑﺎﻱ ﺳﺤﺮ ﻣﺮﺗﺐ ﺟﺎﻫﺎﻣﻮﻥ ﺭﻭ
ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻳﻢ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺍﺭﮔﺎﺳﻢ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#125   Posted: 9 Apr 2014 21:14


 4 Star

ارسالها: 9255
نیما بهم خیانت کرد


سلام
اسمم آیدا(مستعار)ست. 26 سالمه . خاطره ی من بر میگرده به 2 سال پیش موقعی که نیما(مستعاره اینم) اومد تو زندگیم . یه گریز کوچولو به گدشته میزنم بعد بر میگردم به خاطره / چند مدتی بو د که همش بهم زنگ میزد نمیشناختمش . اونم میگفت منو نمیشناسه اصلا" دنبال اینم نبودم که بشناسمش توی دانشگاه کوشیمو میدادم دوستام جواب میدادن و میخندیدیم . یه روز ستارخان بودم که زنک زد منم داشتم بر میگشتم سمت خونه . کفتم بزار از دور ببینمش حس فضولیم گل کرده بود جلوی گلدیس باهاش قرار گذاشتم ،اومدم ذرنگی کنم اون منو نبینه روربروی برج وایستادمو زنگ زدم . اول جواب نداد اما انگار اون رزنگتر بود یهو دیدم یکی کنارمه میگه قطع کن دختر زرنگ.



برگشتم نگاش کردم هُری دلم ریخت ،نیما همون پسری بود که همیشه دنبالش بودم . قد 90-185 بود تقریبا" تو پر بود هیکل قشنگی داشت ( من قدم 171 و وزنم63) یه کت شلوار شیک پوشیده بود . یه فیس با نمک هم داشت و کاملا" تو دلبرو بود . اونروز با هم دوست شدیم و جند بار همدیگه رو دیدیم تا یه روز به بهونه ی اینکه میخواد وسایلشو بزاره خونه وبیاد تا دم خونشون رفتیم، تعارف کرد بیا تو نه میخواستم ناراحت شه نه جرآت داشتم برم تو . با ترس قبول کردم و رفتم تو اما کفشامو در نیاوردم و دم در راهرو وایستادم . اومد سمتم بغلم کرد و بوسید فکر میکردم به همین جا خاتمه پیدا میکنه اخه با کفش جلو در وایستاده بودم. که دستمو کشید و منو برد سمت پدیرایی میخواستم خیلی زود تز خونه بیام بیرون اما خوب زورش از من بیشتر بود نمیتونستم از دستش در برم .



تکیه دادم به اوپن اشپز خونه و اونم روبروم لب میگرفت .خیلی میترسیدم همهاش هلش میدادم یه دفعه نمیدونم چی شد که با هل دادن من رفت عقب تر من به سرعت جت درو باز کردم و رفتم بیرون . بیرون ساختمون دیدم داره پشت سرم میاد هی زنگ میزنه منم رد تماس میدادم. تا به من برسه سوار تاکسی شدم و رفتم تو مترو . تو مترو جوابشو دادم و هر چی از دهنم میومد بارش کردم.اما هی قسم خورد شیطون پولم زد غلط کردم من تورو واسه زندگی میخوام .زیاد شد بگدریم اشتی کردیم و بعد اینکه منو به خانوادش معرفی کرد بهش اعتماد کردم و رابطمون بهتر شد و بعد از اینکه اومد خونمون و با بابام حرف زد برای سکس باهاش نرم شدم . دفعه اول سکسمو تعریف نمکنم چون اصلا" واسم خوشمزه نبود (رسیدیم اصل مطلب) یه روز داشتیم از مغازه بر میگشتیم سمت خونشون که تو راه دعوامون شد منم کلی ازش شاکی شدم و باهاش حرف نزدم . تا خونه که رسیدیم یکم پیش مامانش نشستم و ناهار خوردی که رفت تو اتاق و صدام زد. ایدا ایدا بیا کارت دارم . رفتم تو اتاق درو بست و من با اخم یه گوشه وایستادم .



اومد سمتم منو چسبوند به دیوار و با اخم اومد از لب بگیره منم هی صورتمو میچرخوندم که نتونه . نیما: تو غلط میکنی با من قهر کنی . صورت شو چسبوند به صورتم و دستامو گرفت تو دستاش به زور لب گرفت ازم عاشق این بودم که زورکی بوسم کنه . یواش یواش همراهیش کردم وقتی زبونش رو میکرد تو دهنم از خود بیخود میشدو . دستامو ول کرد انداختم دور گردنش و منم شروع کردم به لباشو خوردن . اروم لباسمو در اورد و شروع کرد به خوردن سینه هام . ایییییی نیما ... نوک سینه مو محکم فشار میداد دردم میومد ولی دوست داشتم یواش یواش رفت پاینتر زیپ شلوارمو باز کرد شلوارمو کشید پایین کمک کردم تا شلوار تنگمو در بیاره . از روی شرتم رفت سراغ کوسم وای داشتم میمردم و. چقدر دوست داشتم کوسمو بخوره و اونم وحشیانه کوسمو لیس میزد انقدر داشت بهم خوش میگدشت و شهوتی شده بودم که سرشو با دستم به سمت کوسم فشار میدادم . حالا دلم کیرشو میخواست . نیما نیما فهمید که باید پاشه پ بلند شد بسرعت کمربندشو باز کردم و اونم بلوزشو دراورد . وای کیر نیمام راست شده بود یه کیر که تو حالت معمولی 15 سانتی بود حالا انقد بزرگ بود که تو دستم جا نمی شد . قشنگ تا نافش میرسید . شروع کردم به خوردن کیرش اخ و اوخ اونم شروع شده بود ، تخماشو که میکردم تو دهنم نفساش تندتر میشد و وشیانه دستاشو تو موهام میکرد



. دیگه وقتش بود منو بلند کرد وایستادم کنار دیوار یه پامو گزاشتم رو تخت نیما یه کم خم شد و سر کیرشو نزدیک کوسم کرد اولش فقط کیرشو به کوسم میمالی داشتم میمردم نیما ننیما بکن دیوس بکن اییی . اخ اوخم بد جور بلند شده بود اونم میدونست چه جوری دلمو ببره ...نیما نیما بکن یه دفعه نیما با سرعت کیرشو کرد تو کوسم یه اجیغ کوچیک کشیدم نیما شروع کرد به تلمبه زدن تند تند تلمبه میزد اونم مثل حودم عاشق سکس وحشی بود تند تلمبه میزد و با یه دست سینه هامو میمالید . خسته شدم منو انداخت رو مبل میدونست که من دوست دارم کیرشو از پشت بکنه تو کوسم . دمر خوابیدم خوابید روم وکیر پندشو کرد تو کوسم وحشیانه منو میکرد و منم اخ اوخ میکردم . چه لدتی داشت جرم میداد وای ... الان دلم میخواد از اون جر دادن هایی که هر دفعه میکرد خون میومد . کیر پندش کوسمو داشت جر میداد خودمو تکون میدادم که کیرش تا ته کوسمو جر بده . هی کیرشو میکشید بیرون با سرعت هل میداد جوری که تخماش کسمو لمس میکرد منو جر میداد و داشتم ارضا میشدم



نفسام تند شده بود نیما سرعتشو بیشتر کرد تا من به اوج لدتم بریم بدنم لرزید و واسه یه دفیفه ی حس شدم . نیما هم اروم اروم تلمبه میزد تا به خودم اومدم قربون صدقاش رفتم دوباره تندتر تلمبه میزد حسابی عرق کرده بودیم منم خودمو تکون میدادم گفت داره ابم میاد . نیما نریزی تو ها من قر ص نمیخورم خودشو محکم چسبون بهم و بغلم کرد و ابشو خالی کرد تو کسم . اخ که لذت سکس با این صحنه کامل میشه اب داغشو تو کوسم حس میکردم ، کیرشو کشید از کوسم بیرون بلند شد منم به کمر خوابیدم اومد روم خوابید و کیر پنده اشو پداشت لای پام و ازم لب گرفت . خیلی دوستش داشتم ما تو همه چی واسه هم ساخته شده بودیم توی سکس پایه هم بودیم اما ای خوشی کوتاه مدت بود . نیما ادم هاتی بود و ما هم هفته ای یکبار با هم بودی ( بنا به دلایل مال نمیتونستیم ازدواج کنیم ) تحمل سکس هفته ای یه بار واسه من راحت بود اما اون با یه زن مطلقه صیغه کرد موقعی که من پی به خیانتش بردم ازش جدا شدم .
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#126   Posted: 30 Apr 2014 20:48


 4 Star

ارسالها: 9255
تعمیر آبگرمکن, بهانه حال کردن

سلام دوستان ماجرایی که برام اتفاق افتاد رو بگذارید براتون تعریف کنم اسمم محمد بیست و هشت سالمه .من مغازه تعمیراتی وسایل مثل ابگرمکن و بخاری دارم یه روز توی تابستان یه خانمی دیدم اومد جلوی مغازه گفت اقا ابگرمکن ما مشکل پیدا کرده میتونید بیاد یه نگاهی کنید من چون داشتم وسیله دیگه ای رو تعمیر میکردم گفتم خانه تون کجاست ادرس بدین بعدازظهر بیام گفت همین کوچه رو صدمتر بیاید بالا پلاک2.بعدازظهر شد یه سری وسایل برداشتم اومدم دم خانه اش زنگ زدم اپارتمانی بود رفتم طبقه چهارم زنگ زدم یه خانمی در رو باز کرد با چادر بود فکر کنم خوابیده بود چون چشماش که خواب الود بود گفتم شرمنده بد موقع مزاحم شدم گفتش نه خیر بفرمایید راهنمایی کرد رفتم تا مشکل ابگرمکن ببینم چیه ابگرمکنش ایستاده بود و اول میخواستم روشن کنم ببینم اصلا روشن میشه یا نه که خانمه گفت اصلا روشن نمیشه



اون هم کنار من تو اشپزخانه بود یه چند دقیقه ای باهاش ور رفتم یه لحظه برگشتم به خانمه بگم قبلا هم اینطور شده بود که دیدم چادرش رو میخواست درست بگیره یه ذره از زیرچادر پاهاش معلوم شد یه شلوارک قرمز پوشیده بود که تا پایین زانوهاش بود اصلا دیگه فراموش کردم سوالم چی بود.دیگه موقع تعمیر رفتم تو نخش تا اگه شد یه تیر بکنمش مثل اینکه خانه اش کسی نبود گفتم کار زیاد میبره اگه میخواین برم یه وقت دیگه بیام گفتش نه دیگه اومدین انجام بدین کم کم شروع کردم باهاش صحبت کردن.دیگه اونجا روی میز ناهارخوری نشست تا من کارمو انجام بدم وقتی که نشست دیگه خودش نمیتونست ببینه چادرش کجاشو پوشونده یا نه منم که رو زمین بود هی چشام میرفت تو ساقش. لاکردار از بس نازخوشگل بود تو دلم گفتم کی شبا تورو میکنه



.کم کم دیگه از زندگی خصوصیش گفت و اینکه یه بچه هشت ساله داره ودوم ابتدایی هست.به من گفت که شما چی ازدواج کردی گفتم ای بابا کی به ما دختر میده گفتش این حرفارو نزنید ماشالله یه پا استاکارید. هنوز حدود یک ساعت بیشتر اونجا نبودم که چایی گرم کرد و حاضر کردتا بخوریم. هی از قصد مثلا میخواست چادرشو درست کنه بر میداشت تا من بدنشو ببینم سینهاش داشت پیراهن تنگشو جر میداد گفتش تو همین ساختمان دخترای مجرد هستن اکه میخواین بگم تا شما با خانواده برید خواستگاری.البته نمیدونم با شوخی بود یا جدی ولی من گفتم منم یه سری شرایط دارم که باید همسرم داشته باشه مثلا خوش اخلاق باشه خوشگل باشه خوش اندام باشه که ماشالله شما همشو دارید اولش ترسیدم بهش بربخوره دیدم انگار دنیارو بهش دادن همچین گفت مرسی چشمات قشنگ میبینه که کیرم سیخ شد دیگه با این عشوه و نازش دیدم اگه امروز نکنمش دیگه نمیتونم بکنم گفتم نه بدون تعارف شما همه چیزتون عالیه اگه مثل خودتون سراغ دارید معرفی کنید گفتش مثل من که دیگه نمیشه پیدا کرد گفتم صدالبته واقعا نمیشه پیدا کرد همزمان با صحبتاش دست به کیرم میزدم تا چراغ سبزی بهش نشون داده باشم دیگه شروع کردم ازش تعریف کردن که مثل فرشتها هستید دیگه نمیشه مثل شما پیدا کرد قشنگ متوجه شدم که چادرش رو باز کرده بدنش کامل معلومه.دیگه باید تیرخلاص رو میزدم گفتم اگه کیس مناسبی مثل خودتون سراغ داری میتونی شماره بدی



منظورم رو متوجه شد که گفتم شماره خودت رو بده گفت اخه نمیدونم چی بگم گفتم بفرما این ابگرمکن تموم شد روشنش کردم گفتم بفرمایید درست شد اومد خم شد که ببینه از پشت کیرمو چسبوندم به کونش بغلش کردم گفتش محمداقا الان نمیشه اینکارو کرد میترسم شوهرم بیاد انگار منتطر بود بغلش کنم چون مقاومتی نکرد گفتم زود تموم میشه چادرشو برداشت پیراهنشو دادم بالا کرستش رو داشتم میخوردم داشت دیوانه میشد میگفت بکن تو کوسم بکن تو کوسم من که با لباس کار بودم نمیتونستم ببرم تو اتاق روی تخت بخوابونم اوردمش تو هال روی فرش دراز کشید اه و ناله میکرد گفتم اروم همسایه ها میان گفت بس زودتر فرو کن دارم میمیرم جامون انگار عوض شده بود به جای اینکه من حسم زیاد باشه اون حسش زیاد بود شورت نازش رو پایین اوردم فرو کردم تو کوسش ابم که داشت میومد برش گردوندم حدود ده دقیقه ای فرو کردم ابمو با فشار ریخت توش.یه لب مشتی هم ازش گرفتم زود وسایلمو جمع کردم گفتش چقدر بابت تعمیر بدم گفتم دیگه مارو شرمنده نکن کوس که دادی پولم هم میخوای بدی...
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#127   Posted: 25 May 2014 23:06


 4 Star

ارسالها: 9255
دکتری با فکرای کثیف

سلام

تنها توضیحی که قبل از شروع نوشتم میتونم داشته باشم اینه که. . این داستان نیست. . چون سر و ته نداره . . شاید یکی از دلایلش این باشه که فقط چند روزه كه ازش میگذره
شاید! شاید! بشه گفت خاطرس...



من عینکی ام .. اما اصلن عینک دوست ندارم_یه دلیل مهمش اینه که احساس زشت تر شدن باهاش پیدا میکنم!
من امسال بعد از کلی خرخونی ! موفق شدم یکی از مهندسی های دانشگاه تهران قبول شم و الآن ترم یکم
. . تصمیم گرفتم لنز بذارم__اما راستش روم نشد بابت هزینش از خونوادم پولی بخوام
یه مدت پولامو جمع کردم اما بازم ناکافی بود
پرس و جو کردم تا بالاخره یه مرکز لنز که نسبت به جاهاي دیگه ارزون تر بود رو پیدا کردم
رفتم و بی ترس و واهمه_در اولین صحبتم با دکتر گفتم که
پولش چقد میشه؟ . . . من اینقد پول رو یبارکی نمیتونم پرداخت کنم_ !!__میشه، برام قسط بندىش کنید؟؟
دکتر گفت ما همدیگرو میشناسیم؟؟؟که شما همچین تقاضایی دارید؟!!
گفتم نه!!_و براش توضیح دادم که دانشجوأم اینآ و درتوانم نیست همشو الآن بدم
گفت باشه!! . .اشکالی نداره عزیزم!!!
لحن" عزیزم"گفتن این دکتر مرد! برام نا آشنا بود
. . معاینم کرد و مشخصات لنزمو نوشت و قرار شد 2روز دیگه برم تحویل بگیرم
داشتم خارج مىشدم که گفت _. . اسمت چی بود؟ . . گفتم هلیا_ف_
خندید و گفت پس 4شنبه منتظرتم!!





بعدن که برگشتم خوابگاه به ریزه کارى های رفتارش ناخوداگاه فکر میکردم. . براى یه دکتر غیرطبىعی بود
اما. . طبق عادتم با خودم گفتم اشتباه فکر مىکنم !!!حتما سوء تفاهمه و اون هیچ منظور خاصی نداره. .!

دو روز بعد طبق قرار ساعت 11مطب بودم
تو راه رو کنار خىلیاى دىگه منتظر نشستم_دقیقا جفت من یه دستگاه معاینه چشمی گذاشته بود ..
عصرش امتحان داشتم و کتابمو دراوردم داشتم میخوندم . . 20دقیقه ای گذشت که دکتر با اون بیمارش که داخل بود اومد تو هال و دقیقا مقابل همون دستگاه و جفت من نشست
سرمو انداختم پایین و مشغول درس شدم. . مثلا من حواسم بهش نیست!!!
کارش که تموم شد ناخوداگاه منو دید!! واقعا حواسم بهش نبود!! گفت تویی؟؟ چقد خوب شناختمت!!سلام!! خوبی دختر!! چقد درس میخونی! ازت بپرسم؟؟!
منم خیلی کوتاه نگاش کردم و فقط لبخند اجباری زدم
داشت میرفت تو که بیمار بعدی رو ببینه
که با یه صدای خاله زنکی گفت
اه ه دختر تو خیلی وقت شناسی!!
کاش کمی دیرتر میومدی. . الآن خیلی شلوغه!!
کپ کردم!!


رفت تو و دوباره اومد گفت بیا
داخل بخون/اینجا تمرکز نداری! !
منم با تشکر گفتم نه . . !
یکم نشستم و باخودم کلنجار رفتم چرا واقعا منظورش چیه؟؟؟ . . چرا من حالا؟؟ ..
اگه خوشگلم که هزار برابر خوشگل تر از من الآن هست بین بیماراش
اگرم زشتم که زشت تر از منم باز هست!
خلاصه تو همین حین دوستم زنگ زد و قراربود ساعت 12یه جزوه بهش بدم
رفتم به دکتر گفتم میبخشید چقد دیگه نوبتم میشه؟(منشی نداشت اون روز) گفت تو بشین صدات مىکنم . . ساعت 12!
گفتم آخه دقیقا ساعت 12نمیتونم باشم! . . گفت کجا میخوای بری؟؟
گفتم کار دارم دیگه!
اشکالی نداره 12:30 بیام؟؟
گفت باشه هلیا خانوم! شما برو ولی زود بیا ! مراقب خودتم باش!!
اصن چشام 4تا شد!! گفتم مرسی و رفتم

خلاصه! . . ساعت 1 بود رسیدم مطب
تهیاز هر آدمی! حتی تا شعاع 500متری!!
در زدم رفتم تو
ی پسری بود پیشش که داشت باهاش حرف میزد
بهم گفت بشین الآن صحبتمون تموم میشه
خدا خدا میکردم پسره بعدش بمونه تا ما تنها نشیم! . . اما شد! . . چند دقیقه بعد پسره رفت
نگام کرد و گفت: .#. خب چطوری؟
_خوبم مرسی
#الآن لنزاتو برات میارم. .


_دکتر. . اینکه قیمتش ارزون تر شده . . خدایی ناکرده از کیفیتش کمتر نشده؟ . . یه وقت چشمم آسیب نبینه!
#. . 2ساعت برام توضیح داد که نخیرم!! . . من چون ازت خوشم اومد و دیدم دختر خوبی هستی! خیلی هم درس خونی! گفتم بهت کمک کنم!
. . بعدشم لنزارو درآورد و گفت وایسا اونجا تا برات بزارم
گفتم نه!!! بلدم خودم!
داشتم روبه رو آینه که پشت به آقای دکتر بود لنز میذاشتم که گفت
#هنوز نتونستی؟؟ بیام کمکت؟
_نه! خودم میتونم!!
#اه اه دختر چقد تو بداخلاقی!
من یکم مهربونی از تو ندیدم!
_ . . .


# راستی خیلی نامردی!!
_نامرد؟؟ چرا؟؟
#که اون فکرو درموردم کردی!
_کدوم فکر دکتر؟؟
#. . موضوع کیفیت رو میگم! ..
_نه من فکر خاصی نکردم! فقط سوال بود!
# برا کسی که دوست داره یکم حرف سنگینی بود!
___دوست داره" رو بسیار! آروم گفت! اگه گوشم تیز نبود نمیشنیدم!

وای خدا_. . یخ کردم با این حرفش
دستم نمیگرفت . . خودمو زدم به نشنیدن و هیچی نگفتم
بعد از یه دقه گفتم دکتر این چرا اینجوریه!!؟؟ نمیره تو چشم!
اومد جلو دستمو گرفت که مثلا بهم بگه چجوری!! که دستمو کشیدم
دوباره و سه باره! اومد دستمو بگیره نذاشتم
پشتمو بهش کردم


و فقط متوجه شدم رفت تا جلو در و . . . چند لحظه بعد دستاش دور کمرم حلقه شد و از پشت کاملا خودشو بهم چسبونده بود
جیغ کشید و گفتم برو کنار عوضی!! . . دست و پا زدنم فایده نداشت . . بدن ریزم تو بغل اون هیولا تکون نمیخورد
داشتم به گریه میفتادم . . اما کلا کلا همیشه غرورم اجازه نمیده جلو بقیه گریه کنم . . . خودمو عصبی و وحشی درعین حال خونسرد نشون دادم
خم شد و گونمو بوسید. . و گفت فدات بشم که اینقد یخ زدی!. . نترس . . هیچ بلایی سرت نمیارم! . . مطمئن باش!
بعد شرو کرد از رو لباسامون خودشهو به من میمالید . . از طرفی هنوز منو محکم گرفته بود
چن دقیقه بعد فهمیدم کیرش شق شده. .چون خیلی خوب احساسش میکردم
. . همینطور که خودشو میمالوند,دستاشو آورد رو سینم و از رو مانتو سوتینمو زد بالا و ممه هامو گرفت دوستش و میمالوند
. . تو این مدت هم من جیغ جیغ میکردم وفوش میدادم . . اما فایده نداشت . . آروم گریه میکردمو تو دلم دعا میخوندم
یه دفه متوجه شدم شلوارشو دراورد و حالا کیرشو داره مستقیم بهم میزنه . . خیلی آه میکشید . . . یکم منو هل داد تا رو میز جلویی خم بشم. . دست کرد از جلو دکمه شلوارمو باز کنه. . منم داد میزدم که کثافت داری چیکار میکنی!!؟؟
با آه و ناله گفت نترس هلیا جان! . . به جان مادرم نمیکنم داخل! فقط میمالونم!! . . من داد میزدم وبیفایده بود! . . لامصب فک کنم دیواراش عایق بودن که صدامو کسی نمیشنید!!
شلوارمو تا زانو کشید پایین


و کیرش رو کرد لای دوتا پام . . و شرو کرد به جلو عقب کردن!
لحظه ای که کیرش رو لای پام احساس کردم . . خیلی حس عجیبی بود . . یه آن . . یه جوری شدم . . و دیگه دادو بیداد نکردم
کلفتی و بزرگی کیرشو واقعا حس میکردم . . خیلی بزرگ بود به نظرم
وقتی از پشت هل میداد جلو. . ازجلو..لای پام و تو کسم نصفش میزد بیرون . . .
دکتر حالش خیلی خراب بود. .خیلی آه میکشید و حواسش به بدن من بود فقط
. . یواش یواش دست میکرد و دکمه های مانتومو باز میکرد . . من بدنم سست بود. . . توان مقاومت نداشتم. . . همه دکمه ها باز شد . . لباسمو زد بالا . .حالا دستش رو پستون های سیخ شده ی من بود!! . . . با یه حرکت من برگردوند و حالا صورتم رو به خودش بود. .. تو چشام نگاه نمیکرد . . . خم شد و دهنش رو گذاشت رو دهنم. . . دستش رو پستونام بود . . کیرش لای پام!


یکم که بهم زبون زد . . سرشو آورد بالا و گفت هلیا هیچ لذتی نمیبری تو؟؟ . . خوشت نمیاد؟؟
کیرمو نگاه کن . . بزرگ نیست؟؟ کلفت نیست؟؟ . . بدنم سکسی نیست؟؟ . . من با بی رمقی تمام فقط نگاش کردم؟؟ . دوباره اومد جلو و دهنمو زبون زد . . بعد گفت هلیا تو چرا با من حال نمیکنى؟؟ . . چرا از من خوشت نمیاد؟؟ . .
با دستش کیرشو گرفت و به کسم میمالید . . . وگفت کسی تو زندگیته که منو قبول نمیکنی؟!
. .
در ظاهر ساکت بودم . . اما تو دلم هیچ فوشی نبود که بهش ندم
. . با خودم میگفتم این آشغال عوضی رو چه حسب داره این چرندیاتو به من میگه؟؟ منو چی فرض کرده؟؟ به نظر آدم ساده ای میام؟! . . آخه کی با 2بار دیدارکوتاه کسی رو دوست داشته که حالا این عوضی ادعای عشق میکنه؟؟ . ..





تو همین حین جناب شرو کرد به لیسیدن پستونام . . . سرشو کرد تو دهنش که من یه جیغ شهوانی . . به طور ناخوداگاه کشید . . . . خوشحال شدو گفت پس نقطه ی حساست پستونته
و شرو کرد به خوردن!! . .واقعا. حس غریبى بود برام . . دوست داشتم ادامه بده. . . کارام یکم غیر ارادی شد . . سرشو با دست گرفته بودمو وقتی داشت مک میزد فشارش میدادم توسینم
یهو بغلم کرد و درازم کرد رو زمین
کیرش رو به کسم میمالید و سینمو میخورد . . . شرو کرده بودم آه میکشیدم که کل شلوارمو دراورد و سرشو برد لای کوسم و زبون میزد
کسم پر مو بود . . مونده بودم چطور داره کسمو میخوره
. . واقعا از خود بیخود شدم و آه میکشیدم . . بلند بلند فوشش میدادم . . . واقعا حال خودمو نمیفهمیدم
. . نمیدونم چقد گذشت که بهش گفتم دیگه بسه!!! چند بر بلند دادم زدم سرش که تمومش کنه!
عوضی خیلی مظلوم نگام کرد و گفت باشه هرچی تو بگی!!


فقط یکم کیرمو بخور . . توروجون عزیزت. . گفتم خفه شو . . .
حالا از اون اصرار از من انکار . س آخر سر کیرشو آورد جلو دهنمو به زور کردش تو . . اما فورا پسش زدم
اونم گفت باشه چشم. . هرچی تو بگی!!
پاشدم لباسامو بپو شم . . اون همونطور منو نگاه میکرد .. و دشتش رو رو کیرش میمالوند
لباسامو پوشیدم . . . که نمیدونم چه حسی بود که مثل تکواندو کارا محکم با پام زدم تو کیرش و گفتم پس فطرت آشغال!!!. . (قیافش دیدنی بود تو اون لحظه!! صورتش قرمز قرمز شد عین لباس چرکیده جمع شد و نشست و کیرش و محکم گرفته بود) . . . و شروع کردم به حرف زدن با صدای بلند
آخه عوضی!! کثافت تو چه دکتری هستی!!آشغال!! چطور میتونی اینقد ساده خیانت کنی؟؟ چطور تونستی از من اینطور سوء استفاده کنی؟؟؟ دست هیچ ک ی به من نخورده بود!! . . ببین تو با من چیکار کردی!!! . . اینجاش که رسیدم به شدت زدم زیر گریه . . .
ببین منو به چه روزی انداختی!!


خدا منو ببخشه به خاطر گناه بزرگی که کردم . . . خدا ازت نگذره با این کارت . .!! . . آخه عوضی این همه درس خوندی..زحمت کشیدی . . شدی دکتر!!! . . شدی متخصص!! . . بعد اینجوری با آبروی خودت بازی میکنی؟؟؟ فکر نکردی من الآم برم ازت شکایت کنم؟؟؟ فکر نکردی یکی متوجه بشه این تو چه خبره؟؟؟. . . میدونم ساعت باز بودن مطبت تا 1بیشتر نیست!! . . اما بدبخت!!!تو شانس آوردی کسی تو این فاصله نیومد!! . . از کجا معلوم؟؟ شایدم اومد رفت!! . . آره! . . منتظر باش تا چند روز آینده رسوا بشی!!
و خواستم بزنم بیرون . . که در قفل بود . . برگشتم داد زدم بیا این درو وا کن!!
لنگان . س با صورتی بر افروخته . . و چشمانی اشک بار التماس کرد بزار خودم برسونمت
از دلسوزی یا احمقی بود با التماساش پذیرفتم. . .


نیم ساعت بعد سوار ماشین مدل بالاش راه افتادیم__اصولا اسم ماشینا رو نمیدونم _فقط میدونم مشکی بود!
هیچ کدوم حرفی نزدیم . . در سکوت حرکت کردیم تا بالاخره پیش یه پاساژخیلی شیک نگه داشت . . نگام کرد گفت . . هلیا . . از آشنایی با تو خوشبختم . . و پیاده شد
یکم گذشت دید من پیاده نشدمو عین مترسک روبه رومو فقط نگاه میکنم درو برام وا کرد و بی اراده پیاده شدم و به سمت پاساژ راه افتادیم
موقع در ورودیش گفت اجازه داری هرچی بخوای انتخاب کنی
دقیقا اولین مغازه یه پالتو فروشی بو د . . همشون عالی بودن . . اما بهانه آوردم و گفتم اینا نه . . تو مغازه ی بعدی بودیم که . . تو ذهنم با خودم کلنجار میرفتم . .بخرم؟ یا نخرم؟
که یهو بهش گفتم ببین تو یه لحظة اینجا بشین من باز برم مغازه قبلیو بیام . . انگار اونجا از یکیش خوشم اومده. . اصرار کرد که بیاد و آخر قبول کرد و نشست


منم . . . پا گذاشتم به فرار . . تا تونستم دور شدم و وقتی یه تاکسی رد شد دست بلند کردم . . . رفتم به جایی که باید باشم
. . به ساعتم نگاه کردم . . هنوز وقتم برا به موقع به خوابگاه رسیدن تنگ نشده بود
. . اون لحظه هیچ یادم نبود که از امتحانی که عصر داشتم محروم شدم
. . ولی ته دلم خوشحال بودم که . . از اون مثیبت به شاید بشه گفت"سلامتی" خلاص شدم!!
. . جمله ای اون لحظه خیلی به ذهنم میومد این بود که . . دکترا . . اگه بخوان میتونن سوء استفاده گر ترین آدم ها باشند
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#128   Posted: 27 May 2014 00:39


 4 Star

ارسالها: 9255
حسی فراتر از لذت

تک تک لحظات میدونستم آخر خوبی نداره . میدونستم دلم مچاله میشه . اما پشیمون نبودم . لذت میبردم . از خودش . از محبتاش. از عاشقی کردنش . از حرف زدنامون . از بقل کردناش . از خونه کوچیکش . اون تخت یک نفره اش .
رابطه ما عجیب شروع شد . من بیست و چهار سالم بود . داشتم درس میخوندم و میخواستم از ایران برم . کیوان چهل و چهار ساله بود . مدیر موسسه ای بود که من اونجا زبان میخوندم . ترم های بالاتر هم درس میداد . همسرش هم توی همون موسسه عصرا درس میداد و مشاوره میکرد . خیلی شایعه راجع بهشون بود . همسرش جوون بود و خوشگل . میگفتن ازدواجشون فرمالیته است و هرکدوم جداگانه زندگی میکنن . میگفتن تو فرانسه توی یه مهمونی عاشق زنش شده و با کلی دردسر باهم ازدواج کردن . منم مثل بقیه روابطشون رو زیر نظر داشتم . تو نگاه من بیشتر دوستای خوبی واسه هم بودن تا زن و شوهر . بالاخره هم طلاق گرفتن و همسرش از ایران رفت ...


تا وقتی که من ترمای پایین رو درس میخوندم رابطه ام باهاش در حد سلام بود . میدیدم توی استراحت بین کلاسا با همه دخترا شوخی میکنه و چقدر همه دور و برش میپلکن .
من مشغول درگیری هام بودم . باید سریع از دانشگاه میومدم کلاس . برای یک دانشجوی معماری استراحت اصلا بی معنیه . همیشه یک پروژه ای هست که باید تحویل داده بشه . همیشه ماکتی هست که باید درست بشه . همیشه فشار نقشه ای هست که باید کشیده بشه . منم همیشه خسته و خورد و پر از وسایل میرسیدم موسسه و مطمئن بودم اصلا تو نگاه اون نمی اومدم .
دوسال همینطور گذشت . امتحانای ترم آخرم تموم شد و تابستون واقعی برام شروع شد . ترم تابستون موسسه اولین ترمی بود که ما با کیوان کلاس داشتیم . اومد سر کلاس . تاحالا اینقدر از نزدیک احساسش نکرده بودم . چقدر خوشتیپ بود . تیپ و استایل مردونه اش رو دوست داشتم . پیرهن آبی کمرنگ پوشیده بود با شلوار توسی . کالج سرمه ای . موهاش جوگندمی بود . شونه کرده بود عقب . بوی عطرش کل کلاس رو برداشته بود . محو اش شده بودم و دست خودم نبود. از همه خواست که خودشون رو معرفی کنن و درس رو شروع کرد .ترم ما میگذشت و من نمیتونستم تصمیم بگیرم ازش بدم میاد یا خوشم میاد . مثل یک طوفان می اومد و هرکسی که اشتباه میکرد یا حرف اضافه ای میزد میکوبید و به سخره میگرفت و سر جا مینشوند و بعد اون روی خودش رو نشون میداد . جوری که کسی نبینه لبخند میزد یا چشمک میزد یا فشار محبت آمیز کمی به بازو میداد یا به شونه میزد . دل اون شخص رو به دست میورد . دافعه و جاذبه باهم بود .
اخرای ترم بود . تصمیم گرفته بودم موهای مشکی مو بلوند کنم . بعد تغییر رنگ همه به من گفتن به رنگ پوست و صورتم میاد و خوشگل شدم . کیوان هنوز منو ندیده بود . اومد سر کلاس . طبق معمول شروع کرد به فرانسه احوال پرسی . نگاهش به من افتاد . یک لحظه مکث کرد و رفت . داشتیم تمرین حل میکردیم که دیدم بالای سرم ایستاده . خیلی آروم گفت بهت میاد و رفت . ذوب شدم .


گذشت ....



نمیدونستم چیکار کنم . گیج بودم . هم جذبش بودم و هم از رفتارش سر کلاس اذیت میشدم . مطمئن بودم منو نادیده میگیره .. میدونستم همه اینا یک توهم تو ذهن منه . با همه همینطوره . فکر کردن بهش لخند به لبم می اورد . به همین چشمک ها و نوازش های کوتاه مدتش دلخوش بودم
بچه های کلاس تصمیم داشتن روز آخر ترم رو دست جمعی بیرون برن . کیوان هم قرار بود بیاد . از بچه ها پرسیدم که کدوم رستوران میریم . آدرس رو گرفتم و گفتم بعد میبینمشون . رفتم دستشویی ، یکم آرایشمو تمدید کردم و موهامو درست کردم و اومدم بیرون . دید هنوز تو موسسه ام . گفت چرا نرفتی ، گفتم آدرس رو دارم میرم الان . گفت وایسا منم بیام . رفتیم تو خیابون گفت ماشینتو قفل فرمون بزن با ماشین من میریم ، شب هم همینجا میارمت پیش ماشینت . هرچی گفتم مزاحم نمیشم و نه و مرسی اثر خاصی نکرد . حرفش همون بود . در ماشینش رو برام باز کرد و رفت خودش سوار شد . توی ماشین از من هی سوال میکرد . راجع به درس ام ، کار ام ، فرانسه و از تجربیات شخصی ش گفت . بر خلاف کلاس خیلی دلچسب بود . شوخی میکرد و میخندید .
توی رستوران کنار من نشست .اینقدر جمعیتمون زیاد بود که کسی متوجه ما نشه . همه مشغول صحبت کردن با صدای بلند بودن . گاهی در گوشم شوخی پچ پچ میکرد یا از دستم نیشگون میگرفت . من نمیدونستم چیکار باید بکنم . استاد من بود . بزرگتر از من بود . تمام مدت بعد که میدیدمش و توی موسسه توی ذهن ام بود . آخر به خودم گفتم ترم دیگه که کیوان معلم ما نیست و کو تا من باز اینطور از نزدیک ببینمش . منم دل به دریا دادم و باهاش تیک زدم .
اون شب تو سکوت برگشتیم پیش ماشین من . توی راه هیچ حرفی نزد فقط موزیک بین ما بود . منتظر شد من سوار ماشین شم و راه بیفتم ، بوقی زد و از من گذشت .


ترم بعد برخلاف بقیه کلاسا باز معلم ما خودش شد . بیرون رفتن های دست جمعی آخر ترم بچه های کلاس تبدیل به هفته ای دوبار شده بود و توی تمام این مدت کیوان منو همراهی میکرد . همیشه هم همون روال بود . از اون حد هم خارج نشد . سرکلاس جدی و بیرون شوخ و مهربون
تا اینکه یکی از بچه های ویزاش درست شد و مهمونی گرفت . کیوان هم دعوت بود . اون ساعت ده شب اومد .تیشرت تیره پوشیده بود با شلوار جین و کالج تیره . منم تاپ سیاه پوشیده بودم با شلوار جین . گردنبند چوبی انداخته بودم بلندیش جوری بود که تا لب شلوار جینم بود . موهامو باز گذاشته بودم . از آرایشای خرکی و سنگین بدم میاد . ریمل زده بودم و یه رژ قرمز . همین
کیوان تا اومد شروع کرد مشروب خوردن و دست یه دختر دیگه ای رو گرفت و رقصید . بغض کردم . فک میکردم با من میرقصه . کلی منتظر همچین مهمونی ای بودم . وسط رقص موهای اون دختره گیر کرد به گردنبند من . باهاش رفتم تو اتاق تا جدا کنه . کیوان بعد ما اومد و کمک کرد . دختر رفت بیرون و موقع رفتن به کیوان گفت نمیای ؟ جواب شنید الان . با اکراه و یکم عصبانیت رفت بیرون . کیوان جلو روم وایساده بود . بوی الکل رو از دهنش احساس میکردم . خودمم خیلی تعادل نداشتم . اومد جلو تر . فاصله ای دیگه نداشتیم . تو چشام خیره شده بود . چونه مو گرفت و منو سمت خودش کشید و بوسید . با تمام وجودم بوسیدمش . یهو سرش رو کشید عقب ، دوباره تو چشمام نگاه کرد و رفت بیرون . من وا داده بودم . میخاستمش . اما اون منو گذاشت و رفت .
بعد از اون آخر هفته و مهمونی توی کلاس جدی تر شد . با ما بیرون نمی اومد و منو نادیده میگرفت . دیگه کلاسا اونطور نبود . کیف نمیداد . کیوان انرژی دیگه نمیزاشت . همه اذیتش میکردن که باید مهمونی بگیره از این حال و هوا در بیاد . آخر مهمونی رو انداختن رو گردنش . به شوخی بهش گفتم کمک نمیخواین ؟ گفت چرا که نه . هرکی میاد داوطلب شه . ادرسمو از منشی بگیرین . تصمیم گرفتم من زودتر برم خونش . تیری تو تاریکی بود . قبلاهمش فکر میکردم من دارم خودمو بهش تحمیل میکنم . اما اراده نمیکردم که نرم .


ساعت سه رفتم خونه اش . وارد آپارتمانش که شدم دیدم نیست . از تو اتاقش داد زد الان میام . خونه اش نقلی بود . اومد بیرون .نه گفت چرا زودتر اومدی نه پرسید تنهایی بقیه کجان. هیچی . فقط گفت تزئین هله هوله با تو . من میرم مشروبا رو از ساقی بگیرم و رفت بیرون .خونه اش رو برانداز کردم . اتاق خوابش تخت یک نفره داشت . پر از کتاب بود . یه دست مبلL مانند ، میزنهار خوری کوچیک ، با چندتا کمدو باز هم کتاب . نیم ساعت بعد برگشت .مشروبا رو گذاشت تو یخچال و شروع کردیم کار کردن . آشپزخونه اش کوچیک بود و هی به هم برخورد میکردیم . آخر سر دوتا بازوی منو گرفت و بلندم کرد و گذاشت رو اپن . گفت توهمینجا بشین . خنده ام گرفته بود . باهاش حرف میزدم و شوخی میکردم و اونم کارا رو میکرد . دوتا گیلاس شراب ریخت و گفت برای خستگی در کردن خوبه . شراب میخوردیم و به هم لبخند میزدیم . اومد جلوم ایستاد . دوباره همون نگاهو تو چشمش میدیدم . دوباره خیره شده بود بهم .نگاهمو انداختم پایین . خجالت میکشیدم . اومد نزدیکم . آروم گفت بهم نگاه کن . چشمامو آوردم بالا و نگاهش کردم ، مکث کرد و بعد محکم منو بوسید . دستاشو انداخت دورمو منو محکم بقل کرد . از رو اپن بلندم کرد .پاهامو دورش حلقه کردم و دست هامو دورش . میخواستمش . با تمام وجودم میخواستمش . همینطور که همو میبوسیدیم و بقلم کرده بود رفتیم اتاق خواب . منو گذاشت رو تخت و خودش روم . لب امو میبوسید . گردنمو میبوسید . میرفت سراغ گوش هام . لاله ها رو گاز گاز میکرد . توی بقل اون من مثل یه گنجیشک بودم . یهو خودشو کشید عقب . گفت من چیکار دارم میکنم . تقصیر اون شرابه لعنتیه و اون نگاه تو . نباید اینکارو میکردم . نمیدونستم چی بگم که منو پس نزنه و بلند نشده . فقط بوسیدمش . نه بوسه محکم و از سر شهوت . بوسه نرم و ملایم . بعد بهش نگاه کردم . تمام خواستنمو ریختم تو نگاهم . تو چشماش دیدم داره با خودش میجنگه . آخر مغلوب شد و منو بوسید . شیرین ترین بوسه زندگیم بود .




بوسه هاش محکم تر میشد . زبونمو میکشید تو دهنش و با زبونش بازی میکرد . لبشو یکم گاز گرفتم . خوشش اومد . لاله گوشم رو گاز گرفت و آه کشیدم . گردنش رو میبوسیدم و گاز میگرفتم .اومد پایین تر . با زبونش خط سینه ام رو از بالای تاپ ام لیس زد . آه میکشیدم و دستم رو کرده بودم تو موهاش . تیشرتشو از سرش کشیدم بیرون . تاپم رو در آورد . گفت هشتادی ؟ خنده ام گرفته بود . چجوری حدس زد با یه نگاه ؟ ست سوتین و شرت ام سیاه بود و ساتن . از بالای سوتین بالای سینه هام رو لیس میزد و گازای ریز میگرفت . هی ام سرش رو میورد بالا و لبام رو میبوسید . سوتینمو خیلی سریع باز کرد . سینه چپ ام رو گذاشت تو دهنش و راست رو گرفت تو مشتش . خیلی محکم و خشن سینه رو میخورد و اون یکی رو محکم فشار میداد . ناله میکردم آروم ، اما واقعا داشتم کیف میکردم . هی سینه ها رو عوض میکرد . راستو میخورد و چپ و فشار میداد .نوک سینه هامو گاز گازی میکرد و باز سرشو میورد بالا و لب میگرفت . زبونش رو از نافم کشید اومد پایین تا لبه شرتم . با دندون پایین شرتمو کنار زد و چوچولمو لیس زد . آه میکشیدم بلند و موهاشو میکشیدم . پاهامو دور گردنش گذشته بودم . شرتمو در اورد و من کمکش کردم دکمه های شلوار جینشو باز کنه . یهو ترسیدم . شرتش کلوین کلاین طوسی بود و بدجور بادکرده بود . هولم داد عقب و شروع کرد کسمو لیس زدن . نگاهم کرد و با چشمش اشاره کرد به کسم و گفت اکی ه ؟ میدونستم منظورش پرده است . گفتم راحت باش . دوباره شروع کرد لیس زدن . زبونشو میکرد تو کسم ،یکی از انگشتاشم گذاشته بود تو دهنم تا میک بزنم . شایدم میخاست زیاد جیغ نزنم . انگشت اون یکی دستشو اروم کرد تو کسم . آخ ام رفت هوا . خیلی وقت بود سکس نداشتم . کرد تو کسم و چرخوند . به نظرم دنبال جی پوینت ام بود . جیغ زدم و لرزیدم و رسیدم . انگشتشو از کسم در اورد و گذاشت تو دهن خودشو لیسید . خوشم اومد از کارش . روم دراز کشید و اروم لبامو میبوسید تا اروم شم .
بعد چهار پنج دقیقه شروع کردم کرم ریختن . پامو میمالیدم به پاش با موهاش بازی کردم و محکم بوسیدمش . خنده اش گرفته بود . گفت کرم نریز بچه .دستمو مالیدم به کیرش . به پشت خوابید و شرتشو در اورد . کیرش دراز نبود اما کلفت بود . تهش کلفت تر از نوکش بود و خاییه های گنده داشت . بلند شد وایساد .گفت بخورش . شهوت تو چشماش بود . رفتم جلو پاش زانو زدم و کیرش رو کردم تو دهنم . دستام دور پاهاش بود و سرش کیرشو کم کم مزه مزه میکردم . دستشو گذاشت پشت سرم و یه فشار کوچیک داد و چشماشو از شدت شهوت بست .باز فشار داد. احساس میکردم سکس خشن دوست داره . دلم میخاست داد بزنم منم عاشق سکس خشن ام . کیرش تا اخر تو دهنم بود . یکم در اورد و گفت زبونتو بیار بیرون . کیرش رو باز کرد تو دهنم و این دفه گفت حالا با زبونت خایه هامم لیس بزن . خیلی کیف میکرد اما من داشتم خفه میشدم چون کیرش کلفت بود . یکم تلنبه زد تو دهنم و بعد در اورد . دستمو گرفت و بلندم کرد و دوباره انداخت رو تخت . از تو کمد کنار تخت کاندوم در اورد و کشید رو کیرش و گف بخواب . اومد روم یه گاز از بالای سینه ام گرفت . دستاشو ستون کرد دورم خیره تو چشمام . کیرشو میمالید به کسم .





آب کسم راه افتاده بود و اروم ناله میکردم . میخاستم لامصب ام نمیکرد تو . میخاست التماس کنم . سرمو کج کردم از دستش که کنار سرم ستون شده بود یه گاز کوچیک گرفتم گفت جووون میخای نه ؟ گفتم بکن دیگه . گفت نه هنوز زوده . فقط کیرشو میمالید و دیوونم میکرد . داشتم زیرش پیچ و تاب میخوردم از شدت شهوت و خواستن . خواستن تنش . کیرش . سنگینی وزنش . بوی بدنش که اینقدر خوب بود . بهش با ناله گفتم توروخدا... بکن .. دارم میمیرم . ته خنده ای زد و تو چشمام نگاه کرد و اروم کرد تو . خیلی وقت بود سکس نداشتم و یکم دردم اومد . تا کیرشو کرد تو چشمام از شدت لذت جمع شد و ناله کردم . اروم اورد بیرون و گفت میخای بازم . التماس میکردم توروخدا بکن . خیلی اروم میکرد تو ودر میاورد و بیرون نگه میداشت . صورتشو نزدیک صورتم کرده بود و زبونشو بیرون اورده بود . با زبونش با لب ام بازی میکرد و من پر پر میزدم اون زیر . میخاستم . به نظرم طاقت خودشم تموم شد . شونه هامو گرفت و کیرش رو تا ته تو کسم فرو کرد . فک میکنم خایه هاشم بود اینقدر محکم و تا ته بود . داشتم پاره میشدم . التماسش کردم یواش تر . تا اینو گفتم مث دیوونه ها شروع کرد تلنبه زدن . یهو کشید بیرون و منو محکم برگردوند . یه بالش گذاشت زیر شکمم و از پشت کرد تو کسم . درد داشت واقعا . سعی میکرد پاهامو جمع نگه داره که کسم تنگ تر باشه . درد داشتم . اما لذت میبردم . دولا شد روم و پشت گردنمو گاز گرفت . یکم حالتش رو عوض کرد و شترق کوبوند رو کونم . گفت جووون میلرزه . کونتم میکنم . کونتم پاره میکنم . کست بس نبود . همه چیتو میخام . میخام جررررت بدم . من ناله میکردم . آخ میگفتم . میخاستم اروومتر منو بکنه و همزمان محکم تر پاره ام کنه .دستشو گذاشت پشت گردنمو یکم فشار داد و خیلی محکمو تند تلنبه میزد . من رسیده بودم اما صبر نکرد . انگا دیگه نمیدید منو فقط میکرد . فحش میداد بلند : میگامت . دیدی بالاخره کردمت . جنده منی . مال منی . جای کیر خودمی . پاره ات میکنم .


رسید . یه لحظه توو نگه داشت . اروم کشید بیرون و روم ولو شد . داشتم له میشدم . احساس میکردم کس ام مث دروازه شده . از روم رفت کنار و خودشو انداخت کنارم . اروم دستمال برداشت و کاندومو برداشت و کیرشو تمییز کرد . نمیدونستم بقلش کنم یا نه . فکر میکردم شاید ازیناس که بعد سکس احتیاج به چند دقیقه سکوت داره . برگشت نگاهم کرد . منو کشید سمت خودش و بقلم کرد . پاهاشو انداخت لای پام و منو سفت چسبوند به خودش . گفت میخوامت و چشماشو بست . منم واقعا خسته بودم . مست بوی بدنش بودم . مست عشق بازی که کرده بودیم . مست گرمای وجودش .چشمامو بستم و خوابیدم.
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#129   Posted: 31 May 2014 22:24


 4 Star

ارسالها: 9255
بهترین سکس دوران جوانی

سلام من رعنا 27 ساله دانشجوی مدیریت هستم میخوام واستون یکی از بهترین خاطراتمو بنویسم



من 18 سالگی ازدواج کردم البته با خواست پدر و مادرم و هیچ علاقه ای به همسرم که از خودم 10 سال بزرگتر بود نداشتم خلاصه بعد از دو سال طلاق گرفتمو دوباره برگشتم پیش پدر و مادرم و دوباره تحصیلو از سر گرفتم داستان از جایی شروع میشه که یه روز که من به سرویس دانشگاه نرسیدم واز بد شانسی امتحانم داشتم کنار خیابون وایسادم ومنتظر تاکسی شدم که یه 206 سفید جلو پام ترمز زد ویه پسره خوش تیپو با ادب گفت خانومی بفرما برسونمت منم که عجله داشتم اول این پا اون پا کردم ولی وقتی اصرار کرد سوار شدم و گفتم اقا خیلی عجله دارم لطفا منو زود برسون دانشگاه .خداییش جوون با حالی بود و دس فرمونش هم حرف نداشت تو راه زیاد حرف نزدیم ولی چند بار دیدم که زیر چشمی نگام میکنه بهر حال وقتی رسیدیم یکی از کارت ویزیتاشو که کنار دنده بود برداشتم و گفتم تشکر جبران میکنم اونم خندید و رفت


فرداش من زنگیدم تا یه تشکر حسابی بکنمو همین جوری صمیمی شدیم و چند بار منو برد دانشگاه تو راه حرف میزدیمو میخندیدیم خلاصه دوست شدیم تا اینکه یه روز پرویز بهم گفت یه روز از دانشگاه بزن بریم اسیاب خرابه که یه جای خوش اب و هواست و یه ابشاره با حال داره منم گفتم باشه
فرداش به مامان گفتم تا عصر کلاس دارم و با پرویز رفتیم اسیاب تو راه همش میخوندیمو من میرقصیدم حسابی داغ کرده بودیم قبلا چند بار از لب منو بوسیده بود ولی اینبار هر دومون اتیشی شده بودیم و معلوم بود بوس کار ساز نیست
تا اینکه پرویز ماشینو زد کنار و گفت تا یه لب حسابی ندی جوم نمیخورم منم چرا دروغ بگم از خدام بود لبامو گذاشتم رو لبای داغش و اروم مکیدم ولی اون خیلی حشری شده بود و داشت لبامو میکند دستاشم گذاشت رو سینه هامو محکم فشار میداد 10 دقیقه همدیگه رو خوردیم دستشو برد زیپ شلوارمو باز کنه گفتم اگه حال می خوای باید صبر داشته باشی چشاش برق زد و گفت اره که می خوام عزیزم گفتم پس برون تا حالو بهت نشون بدم اونم شروع کرد به رانندگی منم که از شهوت اب کسم راه افتاده بود دستمو بردمو زیپ شلوارشو کشیدم کیرش عین فنر زد بیرون اخ که چه کیر کلفتی داشت رگاش از فشار داشت پاره میشد بعد از یه سال شما هم بهم حق بدین دلم بخواد البته اونایی که سکس داشتن میدونن محرومیت یک ساله یعنی چی خلاصه پریدم رو کیرشو و طوری می خوردمش که اهش رفته بود اسمون میگفت رعنا چه خوب میخوری انگار دارم پرواز میکنم خوبه خوبه ومن بیشتر حشری میشدم و با ولع خاصی می خوردم به زور تا ته کیرشو میکردم تو حلقم واسم مزه ی خیلی خوبی داشت اب کسم راه افتاده بود کم مونده بود ماشینو چپ کنه میگفت الان ابمو میریزما که کشیدم کنار تا یهو نریزه ابشو چون حالا حالا ها کار داشتم با اون کیر شقش


خلاصه رسیدیم و از شانس مام خیلی خلوت بود چون وسط هفته بود و فصل تحصیل. رفتیم پایین دره کنار ابشار اخ که چه منظره ای داشت چند تا جوون دختر و پسر هم دورتر از ما اومده بودن چند تا خانواده هم اونوره اب عکس مینداختند از زیر ابشار رفتیم به طرف غار کوچیکی که پشت ابشار ه و حسابی خیس شدیم وارد غار که شدیم پرویز از پشت بغلم کرد و خودشو چسبوند بهم وای که چه حالی داشت کیرش خیلی سفت شده بود دیگه نتونستم خودمو نگه دارم شلوارشو کشیدم پایین و کیرشو تو دهنم گرفتمو واسش ساک زدم صدای حال کردنش با صدای ابشار یکی شده بود و منو دیوونه میکرد بعد پرویز شلوارمو کشید پایینو سرشو برد لای پاهام منم خیلی هیجان زده شده بودم ولی بدجور میترسیدم که الان یکی میاد نمیدونستم کدوم احساسو داشته باشم ولی طوری چوچولمو مک میزد که تو اون سردی اب همه ی وجودم اتیش گرفته بود دلو زدم به دریا گفتم حالتو بکن دختر با صدای بلند میگفتم پرویز جون بخور خیلی داغم میخوام کیرتو میخوام ابتو
بعد دستمو گذاشتم رو یه سنگ بزرگ و خم شدم اول کیرشو اروم کشید رو کسم ولی من خودمو بردم عقب و فشار دادم تا همش رفت تو خیلی داغ بود گفتم بزن تند بزن چون من اینجوری دوس دارم بزن پرویز پرویزم...



مرتب تلمبه میزد رو کونم با کشیده محکم میزد ومن بیشتر حال میکردم صدای اه و اه هردومون با صدای اب لذت خاصی داشت من می خواستم یه ساعت همینجوری بزنه ولی اون گفت رعنا داره میاد تمومش کن گفتم نه 5 دقیقه دیگه بزن کشید بیرون و چند تا با دست محکم زد رو کیرش بعد دوباره کرد تو کسم و دوباره تلمبه زد و من ارضا شدم وطوری جیغ کشیدم که پرویزم از صدای من دیگه نتونست نگه داره کیرشو در اورد و ابشو ریخت رو سینه م همه جام از ابش سفید شده بود ...
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#130   Posted: 8 Aug 2014 15:39


 4 Star

ارسالها: 9255
آغاز عشق

من مهدی هستم هیکلم در حد المبیک نیست ولی باشگاه بدنسازی می رفتم .اهل جنوب تهرانم 22 سالمه .
داستان بر می گردی به 2 سال بیش من تازه دانشگاه می رفتم ترم اول بودم مثل دخترا همه کلاس ها بودم ترم اول بود هر روز 6 صبح بامیشدم ی دوش می گرفتم فشن می کردم می رفتم عمران بودیم زیاد درو داف تو کلاس نبود هر کلاس 4 یا 5 بودن اونم انقدر خودشون می گرفتن که ...


هفته چهارم بود دو نفر غریب اومدن تو کلاس دنبال جزوه ها بودن بالاخره بچه ها گفتن اومدن از من بگیرم من جزه هام آش بود همس تو ی کلاسور بود بعد کلاس کیمیا اومد گفت من کلاس ها رو نبودم اگه میشه بدی و از این حرفا منم کلاس گذاشتم گفتن خراب می کنی که مریم دوستش برید وسط گفت بده دیکه کلاس نزار گفتم کارت ملی تو بده من جوزه ها رو بدم گفت مگه جنگه دوستش خیلی برو بود. منم گفتم شبا کجایی جوزه کامله خوب خندیدن کیمیا کارت ملی شو دادو گفت سعی می کنم زود برت گردونم گفتم اوکی رفتن من تو کف اینا موندم دم در دانشگاه بودیم دیدم با ماشین اومدن گفتن میری اون یکی دانشگاه بیا بریم من از خدا خواسته رفتم نشستم گفتم امروز کنسله بیاید بریم ی چیزی بخوریم منومن کردن ولی از خداشون بود مریم هم کوس دست بود منم هی ادا بازی در می آوردم خوابیده بودن از خنده بردمشون قهوه خونه بیرون شهر بعدش اونجا امار کیمیا گرفتم شمارشم خودش داد و منو رسوندن دم محل و رفتن شب اس بازی مخ زنی شروع شد.رفتم تو مخش فهمیدم باباش مهندسه ننش وکیله .با کله رفته بودم تو عسل به قول بچه ها .


دیگه بعد کلاس ها بیرون بودیم کم کم لب و مالیدن عادی شد و شبا به سکس تل هم رسیدیم من زیاد بایه نبودم گفتم یا تو بیا خونه ما یا من بیام سکس کنیم 1ماه تو مخش بودم تا قبول کرد .
ی روز به روز موعود مونده بود مگه وقت می گذشت شبش رفتم حموم سفید کردم امادشو شدم ولی قرار سکس علنی نبود استرس سکس نداشتم از 16 سالگی هر چی در می اوردم خرج کیرم می کردم ولی کیمیا ی چیز دیگه بود صبح ساعت 8 قرار داشتیم شب تا صبح که تو بوست خودم نبودم شب تا صبح اس بازی کردیم صبح 7باشدم به خودم رسیدم مادرم گفت کجا میری ؟ کله بزی ها هم الان باز نیست . بیچوندمش زنگ زدم هماهنگ کردم رفتم از شانس من هم باباش خواب مونده بود من تا 8:30 کوجه رو وجب می کردم که دیدم ی شخصی سن زیاد بالا نبود از مجتمع خارج شد رفت .
.زنگ زد گفت بیا گفتم بابایی بچت داره خاله میشه رفتم تو . گوه گیجه گرفتم 2تا اسانسور جدا بود بازور رفتم طبقه سوم استرسم داشتم ولی به روی خودم نیاوردم رفتم تو خونه (من 180قدمه 88کیلو وزنمه خرکیرنیستم ولی با خرا نسبت دارم 17یا18 طولشه ولی کلفته قد کیمیا فکر کنم 165 بود 60 وزنش بود سکسی اندام کون که هلو بود سینه ها کوچولو برتغالی مجلس رون هاش به تبلی میزد ولی ریزه بود ) در باز شد برید بغلم بوسم کرد گفتم چه خبرته بلندش کردم درو بستم بردمش تو . میزصبحونه اماده بود می دونستم چیزی نخورده بازور چند لقمه خوردیم اومدیم کنار هم نشستیم ی تاب ناز تنش بود تمام کش بود کل بدنش بیرون بود با ی شلوارک ناز .



من هی از بشت بند سوتین می کشیدم می خورد بهش دوست داشتم اذیتش کنم شهوت از جفتمون می بارید گرفتم بغلم لبشو آورد جلو تند تند لب می گرفتیم من با سینش ور می رفتم گفت قرار نیست کاری کنیم گفتم جوجو هیس...
بلندش کردم بردمش تو اتاق رو تختش تو راه تابشو در آوردم سوتینش قرمز جیگری بود به بوست سفیدش حسابی می اومد هر کاری کردم باز نشد انداختمش رو تخت سوتینشو باز کرد دست زدم به سینش اهش در اومد نفساشو دقیقا احساس می کردم ...
ی بوسس کردم سینشو ی گاز گرفتم نوکشو میمکیدم دیگه فشارم میداد به خودش شل شده بود منم می گفتم کیمیا عشق منه جوجوی منه دیگه از خود بی خود شده بود ..
دستمو کردم تو شلوارش شورتش حسابی خیس بود با زور کشیدم بایین کوسی دیدم بیجاره قرمز شد بوسیدمش کوسشو با دستمال باک کردم ی زبون زدم بهش که دیدم باز شروع کرد به جیغ زدن یکم برش خووردم چوچولشو می مالیدم اومدم بالا ازش لب گرفتم ...


تو ی فضای دیگه بود فقط اه و اوه می کرد حسابی امبر چسبونده بونده بودم
لباسمو در اوردم شلوارمو در اوردم کیرم داشت همه جامو جر میداد کیمیا دست کشید به کیرم از شورت در اورد اومد جلوم زانو زد بوسش کرد نوکشو کرد دهنش منم موهاشو جمع کردم قوربون صدقش می رفتم
بیچاره بلد نبود بخوره دندوباش می خورد سر کیرم کله بدنم وز وز میشد دیدم راه نداره بی خیالش شدم خوابوندمش جهاردستو با کوسش ور می رفتم ی انگشتو با کرم کردم کونش دیدم تنگه تنگه . کیمیا می گفت: مهدی درد داره من گفتم نه بابا کی گفته یکم باهاش حرف زدم تا راضی شد
کونش حسابی قنبل جلوم بود سفید توبولی ناز دو تا انگشتم بازور تو کونش جا کردم اخ اخ کیمیا در اومد ناجار شدم برشگردونم کوسشو بخورم با کونش ور می رفتم زبونمو لای کوسش می چرخوندم به سوراخ کوسش رسیدن اخ اخ می کرد منم حسابی کیرم بلند شده بود با دستاش سرمو فشار می داد به کوشس تا ابش اومد منم نفهمیدم چی شد که ابشو ریخت دهنم منم ناچار خوردم ...


بعد با اصرار دوباره داگی خوابید سوراخش گشاد شده بود اندازه ی انگشت کیرمو رو سوراخش بازی می دادم کلشو کردم تو خودشو سفت کرد میگفت تو رو خدا بکش بیرون ...جر خوردم
دستو رسوندم به سینش فشار میدادم بعد اون یکی دستم گذاشتم رو چوچولش میمالیدم صداش در اومد کم کم هل دادم تو مگه میرسید به اخر با زور جا کردم دیدم صورتش خیسه نازش کردم دیدم فایده نداره عقب جلو کردم خیلی تنگ بود 10بار عقب جلو نکرده بودم که ریختم تو کونش...
اخش در اومد گفت سوختم مهدی منم یواش کشیدم بیرون دیدم کیرم خونیه با دستمال حسابی تمیزش کردم ...
نفمید برگشت داد زد ای کونم جر خوردم بلندش کردم بردمش خودشو بشوره نمی تونست راه بره با هزار بدبختب رفت اومد بیرون نازشو کشیم خوابوندمش رو تخت اومدم کنارش با هزار بدبختی اومد تو بغلم دلم سوخت دیگه نکردمش بعد اون هفته ای 2 بار می کردمش...
قدرت کیر زیاد دخترا رو جذب می کنه..
2سال ما باهم با عشق زندگی کریم برا هم می مردیم ...


تا اینکه چند وقت بیش بسر داییش از المان اومد با زور ازدواج کرد باهاش منم خطمو عوض کردم تا مزاحم زندگیشی نباشم همیشه دوسش داشتم امیدوارم زندگی خوبی داشته باشه .ممنون از کسایی که خوندن .
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
صفحه  صفحه 13 از 17:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  16  17  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA