تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

عشق گمشده

#1 | Posted: 25 Dec 2010 16:13
اینم داستان جدید و زیبایی از دوست خوبم rahamatt

عشق گمشده قسمت اول


توی اتاقم نشستم و دارم به آهنگ داریوش گوش میدم...

امان از روز بی رویا....امان از شام مرگ آوا...امان از جای صد دشنه...میان چین پیراهن...

سیگارم دستمه ،به تهش رسیده...عین آرزوهای من که رسیده به تهش...سوزش دستمو حس نمیکنم.

روزگار بدنمو کلفت کرده...چقدر از کشیدن سیگار متنفر بودم حالا میبینم که خودم میکشم...خنده داره..

روزگار آدما به چه کارایی وادار میکنه...میزنم زیر گریه شاید آروم شم...شاید خفه شم.شاید بمیرم از زندگی...هنوز درد سکسی که با وحید داشتم زیر دلمو میسوزونه...آخ خدا بعد یه سال که طلاق گرفتم هنوزم از سکس میترسم...هنوزم وقتی وحیدو توی محل کارم میبینم میترسم...چیکار کردم که مستوجب این عقوبت شدم...هیچی...خودم که میگم هیچی...خداا اگه غلطی کردم بگو؟!

سیگارمو توی مشتم له میکنم و میرم زیر پتو...چشمامو میبندم و میرم به دوسال قبل...

وسط مجلس عروسیمون بود.داشتم با داریوش میرقصیدم.دستاشو انداخته بود دور کمرم و بیخ گوشم حرف میزد:امشب خیلی خوشگل شدی.دیگه دارم میمیرم از تشنگی...تموم نمیشه.مثلا عروسی ماست همه دارن فیض میبرن غیر من و تو...وای خدا...

هنوزم بعد از سه ماه که باهاش نامزد بودم بازم با شنیدن این حرف خجالت میکشیدم...لبمو گاز گرفتم و گفتم:داریوش بسه.میدونی که خجالت میکشم...دیوونه...

داریوش ـــ قربون اون خجالتت برم ناز من...نمیشه که نگفت...نمیدونی که چی شدی.

ـــ داریوش بسه.انقدرم منو نچرخون که سر گیجه گرفتم.بیا بشینیم.الاناست که مجلس تموم میشه...وای خدا چقدر خوابم میاد.اگه اینجا بالش بود میخوابیدم.

لاله گوشمو بوسید و گفت:خودم برات بالش میشم...اما بالش من از این درازاستا...

با شنیدن این حرف حالم بد شد...با ناراحتی گفتم:ای داریوش بسه.حالم بد میشه...

داریوش ـــچشم خانوم من.الان روم سواری شب که همه رفتن بهت میگم...

با به یاد آوردن شبی که در انتظارمه پشتم یخ کرد...همیشه از سکس میترسیدم.اینو به داریوشم گفته بودم اما اون بهم امیدواری میداد و میگفت کاری میکنه که عاشق سکس بشم.نمیدونم چرا میترسیدم همه به حال من غبطه میخوردن که شوهری مثل داریوش دارم.دوستم رها میگفت خوش به حالت که داریوشو داری...هم خوش هیکل هم خوش تیپ...دیگه چی میخوای؟...اما من بازم میترسیدم.شنیده بودم شب زفاف درد داره.واسه همین از ۳روز مونده به عروسی دلشوره گرفتم.مدام از دست نگاه های هوسی داریوش در میرفتم و به شب عروسی فکر میکردم...بیچاره داریوش هرکاری میکرد که راحت باشم اما نمیشد.من و داریوش با هم فامیل بودیم.اون میشد پسرخاله من...از بچگی همو دوست داشتیم اما من برعکس اون تا عروسیم سکس نداشتم اما اون بنا به گفته خواهرش استاد سکس بود.خواهرش هم این حرفو از دوستش شنیده بود که با داریوش دوست بوده و سکس داشته...واسه من گذشته داریوش مهم نبود دلم میخواست بعد از ازدواج بهم وفادار بمونه...

به یه چشم بهم زدن خودمو توی خونه جدید دیدم...وسط پذیرایی ایستاده بودم و داشتم به اطراف نگاه میکردم که دیدم صدای داریوش از پشت سرم میاد...نگاهش نگران بود...روبروم ایستادو و گفت:عسل من خوبی؟آره؟رنگت پریده...

لبخندی زورکی زدم و گفتم:آره خوبم.فکر کنم مال دود ادکلنو سیگاره...هی بهت گفتم که توی تالار نگیر قبول نکردی...

داریوش با چشمای گرد شده از تعجب گفت:حالت خوب نیست...هوا بارونیه.توی باغ آقا جون که نمیشد عروسی رو بگیریم...عسل خوبی؟

با ناراحتی پشتمو بهش کردم و گفتم:نه خوب نیستم...میخوام تنها باشم...

دستاشو قلاب کرد دور کمرمو سرشو گذاشت کنار گردنم.نفسش خورد توی گردنم...یه جوری شدم.همیشه اینکارو میکرد...بدنم مور مور شد...لرزشی کردم و با ناراحتی گفتم:داریوش نکن.بسه...

منو بیشتر به خودش چسبوند و با لحن پر از هوس گفت:جون...قربونت برم من...ناز نکن عزیزم.

با به یاد آوردن سرنوشتی که در انتظارم بود زدم زیر گریه و گفتم:ولم کن.بسه.میترسم.اه خدا...

داریوش دستاشو از دور کمرم باز کرد و گفت:عسل چته؟به خدا سکس بد نیست.عسل؟!

خودمو انداختم توی بغلم و با گریه گفتم:میترسم.میگن درد داره.آره؟الان نه.بعدا.بذار فردا..اصلا یه هفته دیگه...

کمرمو لمس کرد و گفت:دیوونه.من که تا هفته ی دیگه میمیرم...تازه من که کس ندارم ببینم خوبه یا نه.

دو جنسه ام کردی رفت که شیطون...

نمیدونم چرا وقتی این حرفو شنیدم میون گریه خندیدم و گفتم:تو درست بشو نیستی داریوش...

پیشونیمو بوسید و گفت:عزیزم میدونم سختته.باشه.هرموقع که خواستی و دیدی میتونی.آروم باش پیشی من...گریه نکن...حالا برو لباستو عوض کن بریم بخوابیم.

با ناباوری و ترس نگاش کردم که خندید و گفت:از اون خوابا نه.از این خوابا که همیشه میکنیم...من میخوابم تو هم میخوابی.همه میخوابن....خواب بابا نه کردن...

دوباره خندیدم و خودمو از بغلش جدا کردم.میدونستم ناراحته.میدونستم چه نقشه هایی واسه امشب نکشیده اما نمیتونستم.حتی فکر اینکه یه چیزی بره توی بدنم اعصابمو خورد میکرد...

رفتم اتاقمون تا لباسمو عوض کنم.تخت خواب پر از گلبرگای گل رز بود.فهمیدم کار داریوشه.حتما به خواهرش گفته اینکارو بکنه...فضا خیلی رمانتیک بود اما بیچاره داریوش...در کمد لباسمو باز کردم که لباس خوابمو بپوشم.میدونستم داریوش کدومو میخواد...همونی که خودش واسم خریده بودو برداشتم...

یه لباس حریر سفید که هاله ی سفیدیش جلو سینه هام و کسم پررنگتر میشد.ساده اما به قول داریوش خیلی هوسناک بود.

جلو آینه وایسادم وخودمو نگاه کردم.خیلی ناز شده بودم.یاد یه عکسی توی دیوان حافظ پدرم افتادم...

تجویدی کشیده بود.یکی از فرشته ها لباسش مثل من بود.نمیدونم چرا اما یه حالت معصومیت بهم دست داده بود...به خودم داشتم توی آینه نگاه میکردم که دیدم داریوشم اومد توی اتاق و پشت سرم ایستاد...با لبخند قشنگی که روی لباش بود گفت:بهت میاد.خیلی ناز شدی...مثل فرشته های آسمونی

سرمو اندختم پایین و به طرف تخت رفتم.هم خسته بودم هم میخواستم زودتر اون شب تموم بشه.

داریوش ــ تنها تنها.مارو دعوت نمیکنی...ناقلا...نمیکنمت نترس.قول میدم...

۵دقیقه بعد توی بغل داریوش بودم و داشتم به صدای قلبش گوش میدادم.اون برخلاف من لباساشو در آورده بود و با یه شرت کنارم دراز کشیده بود.سعی میکردم پام به پاهاش نخوره.هنوزم از پایین تنه اش میترسیدم.با اینکه بغلش بودم خجالت میکشیدم...بوی گل با بوی عطرش قاطی شده بود و بهم آرامش میداد.همونطور که گفت باهام کاری نداشت.فقط موهامو نوازش میکرد و هرازگاهی پیشونیمو میبوسید.هنوز به خودش اجازه نداده بود که لبمو ببوسه.منم به همین راضی بودم.بعد از چند دقیقه داشت خوابم میبرد که صدام کرد.

داریوش ـــ عسل یه چیزی بگم؟///// ــــ اومممم بگو؟!

یه دفعه حس کردم لبام داغ شده.چشامو باز کردمو دیدم داریوش با لبخند بهم نگاه میکنه.نذاشت اصلا تصمیم بگیریم.خیلی آروم منو به پشت خوابوند و دستامو برد بالا...انگشتاشو توی انگشتام گره کرد و بهم نگاهی انداخت...

با چشمای خمار از خواب گفتم:داریوش نه.بذار بخوابم..قول دادی...

آروم آروم لباشو آورد جلو گذاشت روی لبام...انگار لبام توی کوره آجرپزی افتاده باشه...زبونشو کشید روشون و گفت:آخ خدا آرزوم بود بخورمشون.

باورم نمیشد لب دادن انقدر لذت بخش باشه مخصوصا با کسی که دوسش داشته باشی.همه ی بدنم شل شده بود...نمیدونم چه جوری توصیف کنم.کسایی که سکس کردن میدونن.حس کردم یه چیزی ته دلم لرزید....

میخواستم دوباره تجربه کنم.با التماس نگاش کردم که داریوش دوباره لبامو گرفت توی دهنش...وای خدایا

انگار داشتم پرواز میکردم.یه حس آزادی و راحتی.دلم میخواست جیغ بزنم و بگم بازم میخوام.سعی کردم منم لباشو بخورم...خوشبختانه موفق هم شدم.بعد از چند دقیقه با عشق نگام کرد و گفت:خوب بود؟

با سر تایید کردم که اینبار رفت طرف گردنم.دیگه حالیم نبود.شروع کردم به آه و ناله...اونم خودشو بهم میمالوند و حرف میزد.

داریوش ـــ جون عزیزم.دیدی خوبه...قربون اون آهت برم...مردم از بس لباتو فقط دیدم...عزیزکم

با شنیدن این حرفا حالم یه جوری شد.کل بدنش روم بود و داشت باهام عشق بازی میکرد.منم سرمو برده بودم عقب و ناله میکردم.هنوز به سینه هام دست نزده بود اما من در اوج لذت بودم.دستامو فرو کردم توی موهاشو سرشو به گردنم فشار دادم.باور نمیکردم خوردن گردنم انقدربهم لذت بده.یه دفعه حس کردم ناخودآگاه ماهیچه های کسم باز و بسته میشه.به یه حالتی رسیده بودم که نمیشد گفت.

داشتم ارضا میشدم اونم فقط با خوردن گردنم.بدنم میلرزید.داریوشم فهمید...دلم میخواست جیغ بزنم اما روم نمیشد.یه دفع حامد دستشو کرد توی شرتم و شروع کرد مالیدن کسم...انگار جونم داشت از تنم میزد بیرون.آه و ناله ها بیشتر شده بود و داریوش به خودم فشار میدادم.داریوشم با انگشت وسطش داشت کسمو میمالند.به اوج لرزش رسیدم یه دفعه جیغ بلندی کشیدم وحس کردم یه آبی ازم اومد بیرون...

داریوش ـــ جووون...چرا انقدر زود آبت اومد ناز من...فدای اون آبت بشم من.مال خودمه.الان میخورمش.

سرشو با دستام گرفت و برای اولین بار لبامو به اختیار خودم گذاشتم روی لبام.نفس نفس میزدم.یه حال عجیبی بود.ااونم مدام لبامو میخورد و قربون صدقه ام میرفت...

داریوش ـــ دوست دارم عسل.وای خدا مردم...میخوامت.قربون اون کست برم که الان پر آبه.میخوامت.

سرشو گذاشتم کنار گوشم و با ناله گفتم:ممنون.ممنون.انگار رو ابرام.مرسی.دوست دارم.

داریوش ـــ منم میخوامت.حالا بخواب.راحت باش.آرزومه که ازم راضی باشی.تو حال کن منم حال میکنم.

بعد از روم کنار رفت و از روی تخت بلند شد.دستشو گرفتمو گفتم:کجا داریوش من؟!

لبخند پر مهری بهم زد و گفت:بیا بریم خودتو بشور...

تازه یاد حرف مادرم افتادم که میگفت وقتی با داریوش سکس کردم خودمو تمیز کنم.اما اصلا نای بلند شدن نداشتم.داریوش از جام بلندم کرد و زیر بغلمو گرفت...

اون شب من بعد از اینکه خودمو شستم خوابم برد و داریوشم همینطور.اما بعدا بهم گفت که جلق زده تا تونسته راحت بخوابه.واسه خاطر من.نخواسته اولین بار ازش زده بشم.اما بعدها از خجالتش در اومدم...

ادامه دارد

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#2 | Posted: 25 Dec 2010 16:14
عشق گمشده قسمت 2

چشمامو که باز کردم دیدم سرمو گذاشتم روی سینه ی صاف و بی موی داریوش.خیلی آروم دستی به سینه اش کشیدم و نفس عمیقی کشیدم.بوی عطر بدنش با بوی گلهای رزی که هنوزم دور و برمون بود قاطی شده بود و یه حس آرامشی بهم میداد...از سر خوشحالی لبخندی زدم و به دیشب فکر کردم.هنوزم یاد طعم لباش میفتادم بدنم میلرزید.نمیدونستم یه لب گرفتن انقدر قشنگ باشه.شایدم واسه بقیه ی دخترا اینطوری نبود اما واسه من که نه با پسری دوست بودم نه سکسی داشتم خیلی لذت بخش بود....اما هنوزم از سکس کامل میترسیدم.خودمو بیشتر توی بغل داریوش جا دادم که حس کردم بیدار شده...نگاش کردم که دیدم با چشمای درشت و آبیش نگام میکنه.لبخندی زدم و صبح به خیر گفتم که خندید و دستی به موهام کشید...

داریوش ـــ سلام عزیزم.صبح تو هم بخیر.اما ساعت دوازدهه.میخواستم بیدارت کنم دلم نیومد...خسته ای هنوز؟دیشب خسته شدی نه؟

با خجالت نگاهش کردم و حرفی نزدم که سرمو بوسید و گذاشت روی سینه اش.

داریوش ـــ دیشب خیلی زود ارضا شدی.چرا انقدر زود.هیچ دختری مثل تو ندیدم.همه کفر آدمو در میارن تا آبشون بیاد...وای عسل دیشب توی اون حال حشری که دیدمت داشتم دیوونه میشدم.خیلی سکسی شده بودی.انگار داشتی با لبات ذوبم میکردی....دوست دارم.میخوامت.

با صدایی که از سر خجالت مثل ناله شده بود گفتم:داریوش سکس درد داره؟پری دوستم میگفت خیلی درد داره...

داریوش ــ خب آره.مخصوصا واسه تو که تاحالا نداشتی.اما لذتش به دردشه.میدونی وقتی عاشق یکی باشی دردی هم که از طرف میکشی دوست داری.اصلا از ازل همین بوده.تو از من لذت ببر منم با تو راضیم.اما باید سعی خودتو بکنی.عصر میریم شیراز.خب؟اونجا دیگه باید بهم اون کس خوشمزتو بدی بخورم.چون دیگه طاقت ندارم.دارم له له میزنم واسه اون کس خوشگلت.دیشبم که نذاشتی ببینمش.

دیگه داشتم میمردم از این حرفا.واسه اینکه تمومش کنم از بغلش اومدم بیرون رفتم سمت آشپزخونه تا یه چیزی درست کنم که بخوریم.در حقیقت از دستش در رفتم.هم میخواستم تجربه کنم هم میترسیدم.

اما چون عاشق داریوش بودم میخواستم به میلش رفتار کنم.مشغول درست کردن صبحونه بودم که تلفن زنگ زد.سر جام ایستاده بودم و به گوشی تلفن نگاه میکردم.میدونستم کیه.حتما یا مادرم بود یا خاله که میخواستن ببینن داریوش پردمو زده یا نه.خجالت میکشیدم گوشیو وردارم.بالاخره خود داریوش از اتاق اومد بیرون و گوشیو برداشت.

داریوش ــ بله؟!.....سلام خاله جون خوبی؟...مرسی خوبم.عسلم خوبه....خوابیده هنوز...دیشب خسته بود گرفت خوابید....نه متاسفانه...آخه چی بگم...یه لحظه گوشی...

بعد نگاهی به من کردو رفت توی اتاق.حتما میخواست بگه که من میترسم.مادرمم میدونست.بهش گقته بودم.یه لحظه یاد حرف رها افتادم که میگفت:عسل انقدر از سکس نترس.منم مثل توام.اما وقتی ازدواج کردی باید هرکاری کنی تا شوهرت ازت راضی باشه.به خدا یه دفعه دیدی توی سکس ناتوان شدیا...سعی کن ذهنیتتو نسبت به سکس خوب کنی.

حالا میفهمیدم چی میگه.یه لحظه فکر کردم اگه من مریض باشم و نتونم داریوشو ارضا کنم چی میشه.

حتما میره.فکرشم داغونم میکرد.اشک از چشمام سرازیر شد و نتونستم خودمو کنترل کنم.نشستم روی صندلی و آروم آروم شروع کردم به گریه.

با صدای داریوش به خودم اومدم.بالای سرم ایستاده بود و با وحشت نگام میکرد.خودمو انداختم توی بغلش و با گریه گفتم:داریوش من راضیم.هرچی تو بگی.فقط نرو.میترسم.تنهام.بدون تو میمیرم.

منو به خودش فشار داد و گفت:دیوونه ی من چی میگی.چیزی ازت نخواستم که.من انقدرم نامرد نیستم.آروم باش.قربونت برم.گریه نکن....حالا بیا صبحونه بخوریم.خیلی گشنمه.زود باش.ا ا ا نگاه، دختره گنده گریه میکنه...

اشکامو پاک کردم و شروع کردم به چایی ریختن.

حدود دو ساعت از صبحونه خوردنمون میگذشت و من و داریوشم توی پذیرایی نشسته بودیم و فیلم میدیدم.توی این مدت انقدر زنگ زده بودند و بهمون تبریک گفته بودند که دیگه داریوش اعصابش خورد شد و تلفنو قطع کرد.

داشتیم یه سریال آلمانی از ماهواره میدیدم.داستان یه مدرسه رقص بود که هم پسر داشت هم دختر.

د اشت یه صحنه نشون میداد که یکی از دخترا زیر دوش با یه پسر مشغول لب گرفتن بود.نمیدونم چرا یه جوریم شد.مثل موقعی که داریوش لبمو میگرفت توی دهنش.با خجالت نگاهی به داریوش انداختم که دیدم اصلا عین خیالش نیست.خیلی عادی داشت نگاه میکرد.وقتی دید نگاش میکنم با خنده گفت:عسل شیطونی نکن.حالا که من نشستم تو داری وسوسه ام میکنیا...دختر خوبی باش.آفرین...

با دیدن صحنه ی فیلم هوسی شدم.میخواستم توی بغل حامد ولو بشم و خودمو بسپرم بهش.سرمو نزدیک کردم به سرش و با شیطنت نگاش کردم.وقتی دید خودم دلم میخواد یه دفعه لبامو گرفت توی دهنشو شروع کرد به خوردن.با این کار داشتم رو ابرا سیر میکردم.داشتم به خودم تلقین میکردم که لذت میبرم و واقعا هم میبردم.دستاشو گذاشت روی کمرم و شروع کرد به مالیدن.یه دفعه بغلم کرد و از جاش بلند شد.جیغ کوتاهی کشیدم که گفت:قربونت برم.به خدا پشیمون نمیشی.فقط خودتو بسپر به دست من...

پامو دور کمرش حلقه کردم و دستامو انداختم دور گردنش.مثل بچه های کوچیک آویزون شده بودم بهش.

اونم مدام کمرمو میمالید و لب میگرفت.یه دفعه سفتی کیرشو روی کسم حس کردم.بازم داشت حالم بد میشد.اما دوباره به خودم تلقین کردم.کسمو مالیدم به کیرش که زیر شلوارکش بود و شروع کردم به خوردن لباش.البته به تبحر داریوش نمیرسیدم اما خب بهتر از این بود که کاری نکنم...

سرشو برد زیر گردنم و شروع کرد به خوردن بالای سینه ام.آهی از سر لذت کشیدم و گفتم:داریوش دارم میمیرم.میخوام دراز بکشم.بذارم زمین.

چشمامو بستم و سرمو گذاشتم روی شونه اش.بعد از چند دقیقه حس کردم روی یه جای نرم دراز کشیدم.منو گذاشته بود روی تخت.روم دراز کشید دستاشو گذاشت روی سینه ام.وای خدا.بدنم شروع کرد به لرزیدن.به سینه و رون پاهام حساس بودم.به قول رها شل میشدم.چشمامو بستم و شروع کردم به ناله.صدای نفسهای تند داریوش با ناله های من قاطی شده بود و به نظرم خیلی سکسی بود.البته بعدا فهمیدم داریوش از صدای ناله هام خیلی لذت میبره.

آروم آروم دستاشو کشید روی رون پام و کیرشو به کسم فشار داد.نمیدونم چه جوری توصیف کنم.هم میلرزیدم هم لذت میبردم.فقط آه میکشیدم و پاهامو به هم فشار میدادم.یه دفعه داریوش از روم بلند شد و بندای لباس خوابمو که هنوز در نیاورده بودم از روی شونه هام سر داد به پایین.با خجالت نگاش کردم که منو بلند کرد و دستاشو گذاشت پشتم.دکمه پشت لباسمو باز کرد و خیلی آروم از تنم در آورد.دیگه داشتم میمردم از خجالت.سرمو به طرف دیگه ای گردوندم و سعی کردم نگاش نکنم.اونم داشت آروم آروم لباسمو در میاورد.سوتین نبسته بودم و با کشیدن لباسم به طرف پایین سینه هام افتاد بیرون.وای دیگه اوج لذت و خجالتم بود.از اینکه میدیدم داریوش نگاهم میکنه لذت میبردم.چشمامو بسته بودم و عکس العملشو نمیدیدم.فقط صداشو شنیدم که گفت:وای خدای من.اینا چیه.چرا انقدر خوشگله.آدم میخواد قورتش بده.قربونشون برم.وای خدا...چطور دلت اومد اینارو ازم دریغ کنی.

لبخندی از سر رضایت زدم و خواستم یه چیزی بگم که گرمای نفسشو روی پوست سینه ام حس کردم.

دیگه داشتم ضعف میکردم.وای خدا داشتم میمردم.دلم میخواست ساعتها سینه هامو میخورد.داشتم عین مار به خودم میپیچیدم و تند تند نفس میکشیدم .دستامو حلقه کردم به بالای تخت و چشامو بستم.دیگه طاقت نداشتم.چقدر لذت داشت.از اینکه نذاشته بودم توی دوران نامزدی اینکارا رو باهام بکنه به خودم لعنت میفرستادم.یه دفعه دهنم باز شد و با ناله گفتم:وای داریوش.بخورشون.همش مال توئه.فقط ادامه بده.وای خدا مردم....بخورشون.

داریوشم مثل قحطی زده ها سینه ی چپمو کرده بود توی دهنش و مک میزد.انگارمیخواست شیر بخوره.

یه دفعه یه گاز محکم از سر سینم گرفت که گفتم:آی وحشی گاز نگیر.آخ خدا دردم گرفت.دیوونه.

داریوش ــ آره فحش بده.بگو.وای خدا دارم میمیرم.چقدر خوشمزن.مال خودمه.کستم مال خودمه.وقتی کیرمو کردم اون تو فحش بده.

بعد خیلی سریع لباسمو به کل از تنم در آورد رفت سراغ کسم.تا خواستم یه چیزی بگم دهنشو گذاشت روی کسم و شروع کرد مک زدن.به سر حد انفجار رسیده بودم.دلم میخواست داد بزنم و به همه بگم دارم حال میکنم.اصلا دیگه هیچی نمیفهمیدم.حشری شده بودم.دوباره داشتم مثل دیشب میشدم.داشتم ارضا میشدم و این برام خیلی لذت بخش بود.داریوش زبونشو حلقه کرده بود توی سوراخ کسم و داشت میخوردش.مدام کمرمو بلند میکردمو میکوبیدم روی تخت.هم درد داشتم هم لذت.به قول داریوش لذتش به دردش بود.یه دفعه حس کردم دارم جون میدم.بدنم شروع کرد به لرزیدن و داریوشم سرعت کارش تند کرد.از دیشب بیشتر داشتم حال میکردم.داشتم جیغ میزدم و از داریوش میخواستم تندترش کنه.یه دفعه حس کردم آبم اومد و بدنم آروم شد.نفس عمیقی کشیدم و چشامو بستم.همه جا ساکت بود و فقط صدای نفس من و داریوش میومد.یه سکوت لذت بخش.انگار داشتم رویا میدیدم.داریوش کنارم دراز کشید و شروع کرد به نوازش کردن موهام.نگاش کردم که گفت:خوب بود؟لذت بردی؟!//// ـــ آره.مرسی.خیلی خوب.عالی...

داریوش ــ آبت خیلی خوشمزه بود.مثل اسم خودت.مزه عسل میده.

دستامو انداختم درو گردنش و یه ماچ از لپش گرفتم و گفتم:دوست دارم داریوش.مرسی که ...

داریوش ـــ اوه بسه قشنگ من.من و تو دیگه مال همیم.باید از هم لذت ببریم.میفهمی؟حالا آروم شدی؟

به جای اینکه جوابشو بدم نگاهم افتاد به سمت کیرش.از روی شلوارکش خیلی گنده بود.بر آمده شده بود.فکر اینکه کیر به اون گندگی میخواد کسمو فتح کنه دست و دلم شروع کرد به لرزیدن....دوباره اشک توی چشمام جمع شد و سرمو توی گردن داریوش فشار دادم.داریوشم فهمید از چی میترسم با لحن مهربونی گفت:عسل میخوای نبینیش؟یه کاری میکنم که نبینیش.فقط حسش کنی.تا بعدا که تونستی خب؟!میدونم میترسی.به خدا مثل خوردن کست بهت لذت میدم.خب؟آخه عزیزم منم دل دارم.منم میخوام اون کس خوشگلتو بخورم.ازم دریغش نکن.به خدا بد نیست....وای خدا.بگم این پری جنده رو چیکار کنه تورو ترسونده...اگه دستم بهش برسه میکشمش...

خنده ام گرفت از حرفش.اما بالاخره باید با داریوش سکس میکردم اما نمیدونم چرا ازش میترسیدم.از خودش نه از کیرش.با یه صدای نسبتا آروم گفتم:من میترسم ازش.راستش نمیدونم چی بگم.میدونم سختته و نمیتونی تحمل کنی.من رضایتتو میخوام.هرچی تو بگی.راضیم.

داریوش ــ قربونت برم عزیزم.به خدا یه کاری میکنم لذت ببری.خب؟!اما باید ببینیش...

با فریاد گفتم:نهههههه.نمیخوام.بیریخته.چندشم میشه.

داریوش ـــ مگه دیدیش که میگی بیریخته؟!چندشه یعنی؟!باشه عسل خانوم بهم میرسیم.

ــ خب آخه تو فیلما دیدم.یه جوریه.

داریوش ـــ مال من با مال اونا فرق داره.

بعد از گفتن این حرف دوباره شروع کرد به مالیدن کسم.کسم داغ شده بود و آبش راه افتاده بود.تا دستش میخورد به کسم میلرزیدمو آه میکشیدم.خیلی لذت بخش بود.حس میکردم کسم نفس نفس میزنه.نمیدونم چه جوری توصیف کنم.حالم خیلی بد بود.به خودم میپیچیدم و از داریوش میخواستم به کارش ادامه بده.اونم یه جوری کسمو مالش میداد که دیگه داشتم از شدت شهوت میمردم.بعد از چند دقیقه دراز کشید روم.یه دفعه عین برق گرفته ها بهش نگاه کردم.کیرشو حس کردم.یه چیز نرم و دراز که سرش روی کسم بود.داشتم از ترس میلرزیدم.داریوشو به خودم فشار دادم و گفتم:آروم باشه؟!طاقت ندارم درد بکشم...اولین بارمه.

داریوش ـــ چشم عزیزم.چشم.نگران نباش.دیدی که نذاشتم ببینیش.فقط حسش کردی.

همزمان با خوردن لبام با دستشم داشت لبه های کسمو باز میکرد.کیرش وقتی به کسم میخورد یه احساس خوشایندی بهم دست میداد و بی اختیار آه میکشیدم.بد از چند ثانیه کلاهک کیرشو به سوراخ کسم چسبوند و فشار داد.با اولین فشار جیغی کشیدم و انگشتمو گاز گرفتم.هنوز نرفته بود تو.فقط به اندازه چند سانت.حس میکردم دارم جر میخورم.داریوش نگام کرد و گفت:میخوام یه دفعه ببرمش تو.خب؟درد داره اما بعدش خوب میشه.تحمل کن.یه جوری میکنمت که التماسم کنی بیشتر بگامت.

هنوز حرفش تموم نشده بود که همه ی کیرشو کرد توی کسم.جیغ بلندی کشیدم بی حرکت موندم.باورم نمیشد کیرش توم باشه.خیلی بزرگ بود و کس منم تنگ.حس میکردم کسم کشیده شده.

کیرشو زیر نافم حس میکردم.خیلی بزرگ بود.پاهامو از شدت درد به هم نزدیک کردم اما نتونستم به طور کامل ببندمش.اشکم در اومده بود.نفس کشیدن واسم سخت شده بود.داریوشو چسبوندم به خودم و گفتم:بزرگه لعنتی.بزرگه.دارم جر میخورم.وای خدا.درد دارم.

گوشمو لیس زد و گفت:جوووون میخوامت.دیدی چقدر بزرگه.با همین هرشب میگامت.همیشه باید کستو بگام....تو تنگی...میفهمی تنگی.اخ خدا...

هم درد داشتم هم از شنیدن حرفاش لذت میبردم.حالم داشت دوباره بد میشد.بعد از چند دقیقه به کیرش عادت کردم.هنوزم توی کسم بود.حرکتش نمیداد.

داریوش ـــ میخوام بگامت عسل.میخوام جنده ی من باشی.میخوام جیغ بزنی.

بعد از گفتن حرفش کیرشو کشید بیرون.انگار تو کسم داشتن آب داغ میریختن.میسوخت.داشتم بال بال میزدم.مثل این بود که همه ی وجودم از کسم بیاد بیرون. دوباره جیغ کشیدم و دوباره داریوش کیرشو کرد تو.

داریوش ــ پردتو زدم جنده.داره ازش خون میاد.وای خدا عاشق این لحظه بودم.جنده ی منی.داری بهم کس میدی.

شروع کرده بود به تلمبه زدن.دستاشو گرفته بود به میله های تخت و با شدت تلمبه میزد.اما من درد داشتم.داشتم میمردم از درد.هم کسم تنگ بود هم کیرش کلفت و دراز.مدام با ناله ازش میخواستم که آروم بکنه اما انگار با شنیدن حرفای من بیشتر حشری میشد و بدتر میکرد.بعد از چند دقیقه منم داشتم به لذت میرسیدم.تازه داشت درد شکمم از بین میرفت.کسم تحریک شده بود و حس میکردم که آبم راه افتاده.دیگه فریادی که میکشیدم از سر درد نبود.با همه وجودم کیرشو حس میکردم.از دهنم یه چیزایی در میرفت که واسم تعجب داشت.مثل جنده ها حرف میزدم.اونم جوابمو با فحش میداد.تازه فهمیدم که وقتی حشری بشم دلم میخواد مثل وحشیا منو بکنه و بهم فحش بده.حدود یه ربع داشت تلمبه میزد.هم من و هم اون داشتیم حال میکردیم.برخلاف دیشب از آبم خبری نبود.اونم مثل اینکه خوشش اومده بود.

داریوش ـــ چرا آبت نمیاد هان؟!چرا مثل دیشب ابت نمیاد؟آخ کاش دیشبم مثل الان دیر میومدی.تا صبح میگاییدمت.جووون داد بزن.جیغ بکش.دیدی کستو جر دادم.دیدی حال میده.

ـــ آخ خدا.داریوش بزن.محکم بزن.میخوام باز.کیر میخوام.لعنتی منو بگا....آه خدای من.

داریوش با شنیدن حرفای من داشت تند میزد.انگار دیوونه شده بود.همه ی قدرتشو جمع میکرد و میکوبید به کسم.منم داشتم لذت میبردم.بعد از چند لحظه دیدم رگای گردنش متورم شده.فریاد میکشید و مدام صدام میکرد.منم با دیدن این حالتش داشتم ارضا میشدم.یه دفعه دوتامون با هم داد زدیم و همدیگرو بغل کردیم.من ارضا شده بودم.اونم همینطور.برای اولین بار آبشو توی کسم حس کردم.داغ داغ بود.داشتم ذوب میشدم.همه ی کسم از آبش پر شده بود.اونم گردن و لبام میلیسید و حرف میزد.

داریوش ـــ آخ خدا.دیدی گاییدمت.انقدر واسم ناز کردی که دیوونه شدم.قربون اون آبت برم که رو کیرمه.ناز من.دوست دارم.همیشه باید کس بدی بهم.هرروز.

چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.حالا میفهمیدم چرا میگن سکس لذت داره.با اینکه زیرش بودم و تحت فشار بدنش اما حس میکردم خستگیم از تنم بیرون رفته.حس میکردم همه انرژیم آزاد شده و سبک شدم.تاحالا به این نتیجه نرسیده بودم.اصلا درک نکرده بودم.انقدر بهم لذت داده بود که دلم میخواست هر ساعت با داریوش سکس داشته باشم.

داریوش آروم آروم کیرشو از کسم بیرون کشید و کنارم خوابید.دستشو گرفتم توی دستم و چشمامو بستم.میخواستم دراز بکشم و بخوابم.توی حالت خلسه بودم.پای راستمو گذاشتو روی پاش و گفتم:خوابم میاد داریوش.خیلی خسته ام.

اما داریوش جوابی نداد نگاش که کردم دیدم اونم توی خواب و بیداریه.یه بوسه از لباش گرفتم و منم خوابیدم

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#3 | Posted: 26 Dec 2010 13:11
با اجازه دوست خوبم sara_M
میخوام کمکش کنم و ادامه داستان رو بزارم
قسمت 3

سرمو از زیر پتو میارم بیرون و زل میزنم به دیوار روبروم.همون دیواری که یه روز وحید منو بهش چسبوند.دوباره با به یاد آوردن بلایی که سرم اومده گریه ام در میاد...رها در اتاقمو باز میکنه و میاد کنارم.میشینه روی تخت و با ناراحتی میگه:عسل توروخدا بسه.انقدر گریه نکن.دیوونه همه چی تموم شده.بهت که گفتم برو اون یکی اتاق.ای خدا مسببشو بکش.

رها هم با من گریه میکرد.بیچاره تنها دوستم بود که با اینکه ازم کوچیکتر بود اما بهم وفادار مونده بود.همیشه در و دلامو واسش میگفتم و اونم راهنماییم میکرد.اما حیف که هیچ کدوم از نصیحتاش به گوشم نرفت.

سرمو میذارم روی شونه اش و نفس عمیقی میکشم.همه چی این دختر پسرونه است.حتی ادکلنش.بوی عطر تن داریوشو میده.دوباره بر میگردم به گذشته....

حدود سه ماه از ازدواجمون گذشته بود.نسبت به روز اول ازدواج خیلی عوض شده بودم هم معتاد سکس شده بودم هم جا افتاده تر.دیگه از اون دختری که همه به عنوان عسل میشناختن خبری نبود.یه زن کامل شده بودم.داریوش میگفت از قوه به فعل رسیدم.میگفت خانوم اردک من شده مامان اردک.فقط بچش کمه.نمیدونم چرا تا حرف بچه رو میزد خجالت میکشیدم.با اینکه به حرفاش عادت کرده بودم اما وقتی جلوی بقیه از من تعریف میکرد دلم میخواست آب بشم برم زیر زمین.زندگیم رنگ و بوی تازه گرفته بود.همه چی به چشمم عوض شده بود.همیشه دلم میخواست وقتی میاد خونه تمیز باشم و مورد رضایتش.دلم میخواست زنی باشم که از داشتنم لذت میبره.اما کم کم دیگه توی خونه موندن داشت دپرسم میکرد.داشتم افسرده میشدم.داریوش از صبح میرفت تا شب و من فقط میتونستم پنجشنبه و جمعه ها یه دل سیر ببینمش.وقتی بهش گفتم میخوام کار کنم نمیدونم از حرفم استقبال نکرد. میدونستم روی من خیلی حساسه و دوست نداره توی یه محیطی که هم مرد هست هم زن کار کنم.غیرتی بود.از این احساسش لذت میبردم.و همیشه به احساسش احترام میذاشتم اما نمیتونستم توی خونه بمونم.بهم گفت توی شرکت یکی از دوستام یه کار واست پیدا میکنم.گفت چون منشیگری بلدی به دردشون میخوری اما بازم ته حرفاش ناراضی بود.

فکر کنم میترسید.حقم داشت.کاشکی به حرفش گوش میدادم و میشستم توی خونه.

روزهای اول تازه اومده بودم و به چند و چون کار وارد نبودم.

اما سعی میکردم که کارمو به نحو احسن انجام بدم.خوشبختانه رئیسی که من براش کار میکردم یه زن مومن بود چادری نبود اما معلوم بود مثل بعضی از زنا نیست که جنده باشه.خیلی هم مهربون بود.توی بعضی از کارها بهم کمک میکرد...دیگه تقریبا راه افتاده بودم.روزهایی که داریوشم تعطیل بود منم تعطیل بودم و واسه همین وقت واسه هم داشتیم.دیگه از افسردگی که داشتم خبری نبود.بشاش تر از قبل شده بودم.واسه داریوش هرکاری میکردم که ازم راضی باشه.

باهاش همیشه مهربون بودم و سعی میکردم مطابق میلش رفتار کنم....وقتی آدم عاشق باشه هرکاری واسه طرفش میکنه....توی این مدت هرشب با هم سکس داشتیم و من چیزایی بیشتر از قبل میفهمیدم.دیگه با کیرش عیاق شده بودم و تبحر خاصی توی ساک زدن پیدا کرده بودم.

باورم نمیشد منی که حتی از دیدن کیر چندشم میشد حالا اونو با عشق میخوردم.اما چیزی که همیشه بهم آرامش میداد عشق بازی بود که باهام میکرد.حتی گاهی از شبا با هم سکس نداشتیم اما از بس با هم ور میرفتیم هردومون ارضا میشدیم.داریوش با من خوش بود اما نمیدونم چرا یه غمی توی نگاهش بود.میدونستم یه چیزی ناراحتش میکنه اما روش نمیشه بگه.یه شب که توی بغلش بودم و داشتیم حرف میزدیم گفت:عسل میخوام یه چیزی بهت بگم؟!

ـــ وای داریوش سکس نه.به خدا هنوزم درد دارم.بعدا...توروخدا...چرا شعلت خاموش نمیشه آخه؟مردم به خدا...

داریوش ــ نه که تو هم بدت میاد.شعله من دائم الروشنه عزیزم.تو فندک زدی زیرش خاموش نمیشه....سکس نیست.یه چیز بهتره.البته اونم مربوط به سکسه....دلم میخواد بچه دار شیم...باشه؟

نمیدونم چرا باز ترسیدم.مثل همون ترسی که اولین شب عروسی اومد سراغم.من آمادگیشو نداشتم.فکر میکردم نمیتونم از پس یه بچه بر بیام.با التماس به داریوش گفتم:نمیشه بعدا.من...

داریوش ــ هیچی نمیشه.به خدا دق کردم عسلم.وقتی بچه فرید رو میبینم دلم میخواد گریه کنم.ما که هردو سالمیم.تازه هم مامان من خوشحال میشه هم خاله.باشه؟

باز هم دهنم قفل شد.نمیتونستم مقابل داریوش ایستادگی کنم.توانایی نداشتم.هرچیزی که میگفت انجام میدادم.وقتی سکوت منو دیدگفت:قبول کردی دیگه؟آره؟وای خدا بالاخره به آرزوم رسیدم.

نمیدونم چرا دلم شور افتاد.یه حسی بهم میگفت من نمیتونم بچه دار شم.میترسیدم.میترسیدم.ترس اینکه داریوش بره با یکی دیگه.توی بغل یکی دیگه باشه.حتی تصورشم دیوونه ام میکرد.

روزها میگذشت و داریوش هرشب پدرمو در میاورد.واقعا داشتم میبریدم.کم کم داشتم از سکس دلزده میشدم.دیگه مثل سابق با اشتیاق باهاش سکس نمیکردم.بی حوصله شده بودم.فکر بچه د ار نشدنم دیوونم کرده بود اما داریوش بی اهمیت بود.هرشب وحشی تر از قبل میشد.بعد از یه ماه وقتی دید عادت شدم پکر شد.فهمید که خبری نیست.منم تردیدم به یقین تبدیل شده بود.به مدت یه هفته که عادت بودم شبا دیر میومد.من بهش احتیاج داشتم اما اون درکم نمیکرد.شبا تا ساعت ۱۲ بیدار میموندم که بیاد.یه هفته وضع به همین نحو بود.حول و حوش صبح که بیدار میشدم و میدیدم کنارم خوابیده راحت میشدم اما نفساش بوی الکل میداد.از اینکه شبا بدون من سر میکنه و متوجه من نمیشه ناراحت میشدم.بی صدا اشک میریختم و به خودم لعنت میفرستادم.بالاخره پریودم تموم شد و من صبح بلند شدم که برم حموم.اتفاقا روز پنجشنبه بود و هردو تعطیل بودیم.توی حموم داشتم بدنمو لیف میکشیدم که حس کردم یه دست داره سینه هامو میماله.برگشتم عقب و دیدم که داریوش با چشمایی که هنوز از خواب خمار بود نگاهم میکنه.از اینکه میخواست بعد از مدتها باهام سکس کنه خوشحال شدم.با لبخند گفتم:صبح بخیر آقای خوشخواب.خوبی؟

منو زیر آب بغل کرد و گفت:وای عسل این یه هفته مردم از دوریت.نمیدونم این چی بود خدا واستون گذاشت.مردم از بی کسی.

دستامو حلقه کردم دور کمرش و با بغض گفتم:داریوش اگه من نتونم بچه دار شم چی؟میدونم ناراحتی.من اگه نتونم بچه بیارم میمیرم.طاقت ندارم ببینم واسه خاطر بچه...

دیگه نذاشت بقیه حرفمو بزنم و لباشو گذاشت روی لبام.هنوزم بوی مشروب میداد.ناراضی بودم.

با ناراحتی لباشو میخوردم که منو چسبوند به دیوار و پاهامو دور کمرش حلقه کرد.تازه متوجه شدم که شرت پاش نیست.کیرشو گذاشت روی کسم و گفت:این دفعه دلم میخواد بدون کس لیسی بگامت.ببین چه مزه ای داره.

یه دفعه همه کیرشو کرد تو.یه جیغ بلند کشیدم و سرمو به دیوار تکیه دادم.سرم به دوران افتاده بود.همه جارو سیاه میدیدم.سرم گیج میرفت.با ناله گفتم:لعنتی دارم میمیرم.درد دارم.

اما اون توجهی بهم نکرد.نمیدونم چرا برای اولین بار اصلا به حرفم گوش نمیداد.نه از رمانتیک بازی خبری بود نه از حرفای عاشقانه.فقط تند تند تلمبه میزد.کسم هنوزم خشک بود و هیچ آبی ازش نیومده بود.داشتم با تموم وجودم درد رو حس میکردم.گریه ام در اومد.سرمو گذاشته بودم روی شونه اش با صدای بلند جیغ میکشیدم.گریه میکردم اما توجهی نداشت.دردی که بیشتر از همه آزارم داد درد تنهایی بود.با اینکه داشت منو میکرد اما حس میکردم تنها شدم.تنها تر از همیشه.حس میکردم دیگه وجودم واسش اهمیت نداره.نه به حرفام توجهی میکرد نه به خودم.

بالاخره بعد از ده دقیقه تموم شد.آبشو ریخت توی کسم و کیرشو کشید بیرون.اولین بار بود که نه تنها لذت نبردم بلکه از درد داشتم میمردم.هنوزم کسم میسوخت.خدا میدونه اونروز صبح زیر دوش بعد از رفتن داریوش چقدر گریه کردم.نشسته بودم توی وان حموم اشک میریختم.گاهی اوقات صدای آواز خوندن داریوشو میشنیدم.حس میکردم دیگه مثل گذشته باهام نیست.خیلی جالبه.هنوز زندگیم به یه سال نکشیده شده بود و من داشتم احساس دلزدگی میکردم.

بعد از یه ساعت از حموم اومدم بیرون که داریوش گفت:لباس بپوش بریم پیش زن فرید.جریانو بهش گفتم که وضعمون چه جوریه.میدونی که زنان و زایمان تخصص داره.شاید یه کاری تونست بکنه.

جوری این حرفو زد که انگار داره با برده اش حرف میزنه.بغضی که همیشه همرام بود دوباره بهم فشار آورد.نفس عمیقی کشیدم تا از ریختن اشکام جلوگیری کنم.پلکام داغ شده بود.یه تلنگر کافی بود تا شروع کنم به گریه.برخلاف من که خیلی سریع و بی حوصله آماده شدم اون خیلی با احتیاط داشت خودشو آماده میکرد.انگار داشت میرفت عروسی.خیلی خوشحال بود.

با کنجکاوی و معصومیتی که توی صدام بود گفتم:داریوش چیزی شده شیک کردی.مهمونیه نکنه.

شونه هاشو انداخت بالا و با بی تفاوتی گفت:چیزی نیست که تورو خوشحال کنه.هرچی هست به من مربوط میشه.

از این جوابش نزدیک بود بزنم سرمو به دیوار.کاملا مطمئن شده بودم که دیگه واسش مهم نیستم.دیگه تا رسیدن به بیمارستانی که منیژه زن فرید توش کار میکرد هیچ حرفی نزدم.توی ذهنم داشتم دنبال یه دلیل واسه این رفتار داریوش میگشتم اما هیچی پیدا نکردم.مدام به خودم میگفتم حتما فکر میکنه بچه دار نمیشم واسه همینه که باهام اینجور رفتار میکنه.اما بعدش به خودم میگفتم پس صبح چرا باهام سکس کرد.گیج شده بودم.سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و چشامو بستم.هوا بارونی بود و سرمای شیشه گرمای پیشونیمو سرد میکرد.داشتم آروم میشدم که صدای داریوش منو به خودم آورد...

جلوی منیژه روی صندلی نشسته بودیم و به حرفاش گوش میدادیم.از اون زنای لوند و سکسی بود که به قول رها آب مردارو در میاورد.میگفت منکه آبم در میاد چه برسه به مردا.البته با این حال اصلا ازش خوشش نمیومد.درست مثل من.قیافه ی بدی نداشت.جذاب بود.نمیدونم چرا مقابلش احساس ناتوانی میکردم.شاید چون میتونست همیشه نظر داریوشو به خودش جلب کنه.

با قیافه ای که ازش غم میبارید نگاهش میکردم که بهم گفت:عسل جان عزیزم.برو اونجا رو تخت معاینه تا منم بیام.بعدا خدمت آقا داریوشم میرسم و معاینه اش میکنم.

با گفتن این حرف داریوش و منیژه زدن زیر خنده اما من نه تنها نخندیدم بلکه حس کردم یکی با پتک کوبوند تو سرم.احساس ضعیف بودن میکردم.دلم به داریوش خوش بود که اونم نا امیدم کرد.نمیدونم آدما تا حالا به یه حسی رسیدن که از همه متنفر بشن.منم دقیقا به همون حس رسیدم.در نظرم داریوش مثل یه آدم خونخوار بود.همه ی عشقی که بهش داشتم به نفرت تبدیل شد.دلم میخواست همشونو بکشم.خفشون کنم.اون فضا رو نتونستم تحمل کنم.مطمئن بودم که یه سری بین منیژه و داریوش هست.از نگاه ها و حرفای معنی دارشون هرکسی میفهمید.

به جای اینکه برم روی تخت بخوابم تا معاینه ام کنه از جام بلند شدم و بدون گفت حرفی از اتاق زدم بیرون.خیلی خودمو کنترل کردم تا گریه نکنم.نفس کشیدن واسم سخت بود.همه ی آدمارو مثل شبح میدیدم که دارن به طرفم میان.مطمئن بودم که بچه دار نمیشم.مطمئن بودم که داریوش با منیژه رابطه داره.مطمئن بودم...مطمئن...

تا به خودم اومدم دیدم دارم توی خیابونا پرسه میزنم.به ساعتم نگاه کردم ۹ شب بود.باورم نمیشد یه ضربه ی روحی انقدر منو نسبت به زمان بی تفاوت کنه.اطراف خونه ی خودمون بودیم اما بازم میترسیدم.یه زن تنها و اونم توی شب مردم چه فکری دربارش میکنن.هنوزم صدای خنده های داریوش با منیژه توی سرم مثل ناقوس کلیسا میزد.هوا سرد بود و سوز وحشتناکی داشت.دستامو توی جیب پالتوم کردم سرمو انداختم پایین ،که صدای بوق ماشینی منو از فکر آورد بیرون.خیابون نگاه کردم که دیدم یه مرد تقریبا میانسال اما خیلی شیک داره نگام میکنه.

میدونستم منظورش از نگاهاش چیه.با ترس نگاهش کردم که گفت:بفرمایین تا هرجا خواستین برسونمتون.

از لحنش خنده ام گرفت.عجب مرد با ادب بی شرفی بود.دیگه بلند کردن یه زن که این حرفارو نداره.اما میدونستم اگه بخندم دیگه روش باز میشه.سرمو به علامت منفی تکون دادم و قدم هامو تندتر کردم.اونم پا به پای من ماشینشو میروند.دیگه داشتم از ترس سکته میکردم.تقریبا به سر کوچه ی خونه رسیده بودم.با خوشحالی شروع کردم به دویدن و همونطور که میدویدم کلیدو از کیفم در آوردم.هواسم به روبروم نبود که با ضرب خوردم به یه نفر.سینه ام انگار تیر خورده باشه.داشتم از درد سینه میمردم.نگاهی به طرف مقابلم کردم که دیدم داریوش با لباس خونه نگام میکنه.دستمو گرفت و منو به طرف خونه برد.خواستم دستمو از دستش در بیارم که با عصبانیت نگاهم کرد و گفت:خفه میشی خب؟مثل آدم راه بیا.واسه من حالا خودشو گوز میکنه.

با بغض نگاش کردم و دنبالش راه افتادم.دیگه حواسم به اون مرد نبود که ببینم پشت سرمه یا نه.

از اینکه دستم توی دستش بود چندشم شد.نفرتم داشت به حد انفجار میرسید.از روی غیض دندونامو به هم فشار میدادم که رسیدیم به خونه.هنوز به طور کامل پامو نذاشته بودم توی خونه که هلم داد توی پذیرایی و درو با شدت بست.افتادم زمین و خواستم از جام بلند شم که با پاش زد پشتم و گفت:واسه من میری جنده بازی.آره؟سگ پدر میدونم چیکارت کنم.منو جلوی منیژه کنف میکنی؟چی داری به خودت مینازی؟قیافت؟شعورت؟اجاقتم که کوره.بدبخت فکر کردی خبریه اومدم گرفتمت.کی به تو نگاه میکرد ؟توی فامیل بهت میگن امل...از بس خودتو قدیسه در آوردی.حالا واسه من داری اتو میزنی.نکنه یارو به میلت نیومد؟پیر بود؟ماشینشم که خوب بود.الگانس خوشت نمیاد؟!نمیدونستم زن جنده ام انقدر توی بازار جنده ها خوش شانسه...واسه من خودتو میگیری.یادته شب عروسی چقدر اذیتم کردی.آره؟

دستمو جلوی دهنم گرفتم و با اشک نگاش کردم.باورم نمیشد این همون داریوشی باشه که من عاشقش بودم.باورم نمیشد همونی باشه که میگفت دنیاشم.خدایا دوست داشتن چه کوتاهه و هوس چه طولانی.چقدر زود عشقمون رنگ باخت.شاید اگه بچه داشتیم زندگیمون خوب میموند.خودمو مقصر میدونستم.حس میکردم چقدر کوچیکم.چقدر ناتوانم.حرفای داریوش بهم تلقین کرده بود که اشکال از منه.من نمیتونم واسش بچه بیارم.تموم جد و آبادمو فحش میداد.مثل گرگای درنده نگام میکرد و فحش میداد.منم هیچ کاری نمیکردم.فقط گریه میکردم.بعد از ۱۰ دقیقه از فحش دادن دست کشید و بهم حمله کرد.خواستم در برم که روسریمو از سرم در آورد و موهامو که بسته بودم گرفت توی دستش و سرشو به گوشم نزدیک کرد.

داریوش ــ میدونی چیه؟میخوام زن بگیرم.میخوام یکیو بیارم که واسم بچه بیاره.تو که قدرتشو نداری.داری؟معلومه که نداری.تو چی داری.یه کس و کون که به درد گدا میخوره بگاتش.اونم همه ی جنده ها دارن.

حس میکردم موهای سرم داره دونه دونه از سرم کنده میشه.درد سرم با دردی که از حرفای داریوش بوجود اومده بود ضعیفم کرد.بی صدا اشک میریختم و به حرفاش گوش میدادم.شاید اگه هرکی دیگه جای من بود از خودش دفاع میکرد اما من مثل برده ها نگاش میکردم.همونجور که موهام توی مشتش بود منو از جام بلند کرد و انداختم روی کاناپه.سرمو بین دستام گرفتمو خودمو جمع کردم.هرلحظه منتظر این بودم که منو بزنه اما دیدم هیچ صدایی نمیاد.با ترس و لرز چشمامو باز کردم که دیدم از در خونه رفت بیرون...

ادامه دارد....

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#4 | Posted: 26 Dec 2010 13:14
قسمت 4
با بسته شدن در منم با شدت شروع کردم به گریه.توی زندگیم به اون شدت گریه نکرده بودم.از درون خرد شده بودم.همه احساسو عشقم از بین رفته بود.باورم نمیشد توی سنی که همه دارن عشق و حال میکنن من به ته خط رسیدم.توی زندگیم یه جایی وایساده بودم که دیگه راه برگشت نداشتم.یاد شعر داریوش افتادم:پشت سر،پشت سر جهنمه....روبرو روبرو قتلگاه آدمه...

حالم از زندگی که داشتم به هم خورده بود.این چه زندگی بود که داشتم.هنوزم یه سال نشده بود که به پوچی رسیده بودم.ای خدا مگه چه گناهی کردم؟حرفای داریوش باعث شده بود که به خودم بقبولونم که باردار نمیشم.حتی به این فکر نمیکردم که ممکنه اشکال از داریوش باشه.به هیچی فکر نمیکردم.از یه طرف از اینکه زندگی داریوشو خراب کرده بودم به خودم لعنت میفرستادم و از طرف دیگه به اینکه چرا داریوش باهام اینجور کرد بهش لعنت میفرستادم.داغون شده بودم.نمیفهمیدم چی کار میکردم.همه ی آرزوهام از بین رفته بود.همه ی امیدی که به فرداها داشتم به پوچی رسیده بود.آرزوم بود بمیرم و راحت شم.روزهام بدون داریوش میگذشت.یه هفته ازش خبری نداشتم.نه زنگ زده بود نه اومده بود خونه.منم توی این مدت مثل مرده ها میرفتم سر کار و برمیگشتم.دیگه دوسش نداشتم.نسبت بهش بی تفاوت بودم.توی این مدت چندبار خاله و مادرم سراغشو گرفته بودن و من به دروغ گفته بودم که رفته ماموریت.نامرد انگار نه انگار که من زنش بودم.توی خونه داشتم دق میکردم.کارم شده بود خونه رو ده بار جمع کنم و تمیز کنم.دیگه داشتم دیوونه میشدم.حس میکردم اگه با یکی درد و دل نکنم میمیرم.هیچ کسیو به جز رها نمیشناختم که به حرفام گوش بده.از اونم خبری نداشتم.چندبار اس ام اس خنده دار سکسی واسم فرستاده بود اما من جوابشو نمیدادم.تا اینکه دیگه از اونم خبری نشد.بالاخره تصمیم گرفتم که ازش بخوام بیاد پیشم.زنگ زدم به موبایلش که دیدم یه مردی برداشت.با تعجب ازش سراغ رها رو گرفتم که گفت شمارشو فروخته و خبری نداره ازش.با ناراحتی گوشیو قطع کردم و زنگ زدم خونشون.مامانش گوشیو برداشت باهاش سلام علیک کردم و سراغ رها رو گرفتم صداش کرد.بعد از چند ثانیه گوشیو برداشت.

رها ــ به به سلام دختر گلم.مادر به فدات بره کجایی تو.ناقالا با داریوش حال میکنی مارو یادت رفته ها.باشه شیرمو حلالت نمیکنم.

با شنیدن اسم داریوش ناخودآگاه زدم زیر گریه و با هق هق گفتم:رها بیا پیشم.حالم خوش نیست.دلم واست تنگ شده.

رها ــ خاک به سرم.چی شده.من الان دارم درس میخونم.فردا امتحان دارم به جان تو.اما اکی میام.اما کره خر من فعلا آمادگی کارای بد بد ندارما.نکنه از دوری من گریه میکنی؟گریه نکن.خودم میام.

میدونست از حرفایی که بوی لز بده حالم بد میشه واسه همین این حرفارو میزد تا حال و هوام عوض بشه اما اون لحظه اصلا حال نداشتم.فقط گفتم زود بیا و تلفنو قطع کردم.کاش مثل رها بودم.حتی توی بدترین شرایطم میخندید.یادمه وقتی مادربزرگش فوت کرد اصلا عین خیالش نبود.واسم تعریف که میکرد میگفت سر قبر وقتی میخواستن دفنش کنن خنده اش گرفته بوده از گریه های عموها و عمه هاش.

همیشه وقتی باهاش حرف میزدم از خنده میمردم اما حالا اصلا نمیخواستم بخندم.میخواستم خودمو با اینکارا مجازات کنم.

حدود ۱۰ دقیقه بعد زنگ درو زدن.چقدر زود اومده بود.با اینکه به هم نزدیک بودیم اما بازم زود رسیده بود.وقتی درو براش باز کردم خودمو انداختم توی بغلش و زدم زیر گریه.بدبخت کپ کرده بود.نمیدونست چی بگه.در خونه رو بست و دستی به موهام کشید و با لحن شوخی گفت:ای خدا داریوش ذلیلت کنه که به دختر من کیر نمیدی بخوره.از خایه آویزونت میکنم اگه ببینمت.بهت کیر نداده.ناراحت نباش خودم ازون خوب خوباشو میارم واست.مزه دار میخوای یا بی مزه؟خار دار یا بیخار؟کلفت یا نازک؟!

نمیدونم چرا با شنیدن این حرفاش میون گریه خندیدم و گفتم:بسه رها.حالم خوش نیست.نمیفهمی؟

رها ـــ بیا خل شدی رفت از بی کیری.خب منکه میدونم از سکس نکردن اینجور شدی.

میدونستم هیچی از سکس نمیدونه و فقط داره واسه دلخوشی من این چرت و پرتا رو میگه.حتی سکسم نداشت.با دوستاش از این شوخیا زیاد میکرد اما هیچ وقت به پسری اجازه نداده بود که بهش دست درازی کنه.دستشو گرفتم بردمش اتاقم.اونم مدام حرف میزد.

رها ــ عسل به جان تو الان تواناییش نیست.آمادگی ندارم والا.بابا یه چیزی بده بخوریم قوت بگیریم بعد آخه چرا اینجوری میکنی؟ای خدا داریوش بگم چی بشی.کیرتو پاپیون میکنم میزنم بیخ گلوت با همون بری بیرون.بگم چی بشی منو انداختی دست این وحشی...حداقل داشتی میرفتی اینو خوب میکردی و میرفتی...

از حرفاش خنده ام گرفته بود.مطمئن بودم اگه رها به جای من زن داریوش بود حسابشو میرسید به قول خودش کیرشو پاپیون میکرد میزد بیخ گلوش.آخ که چقدر دوس داشتم مثل رها باشم.

نشوندمش روی تخت کنار خودم و گفتم :رها بسه انقدر دلقک بازی در نیار.به خدا حالم خوش نیست.

به جای اینکه جوابمو بده نگاهی به پام انداخت و با یه حالت نفرت ظاهری گفت: ای حالم بد شد.حداقل این پشماتو بزن میخوای حال کنی.عین گوسفندا شدی که آخه.من به خدا اینارو لیس نمیزنم.منو بگو خودمو واست ۶ تیغه کردم.ای بابا.از کردنم شانس نیاوردیم...داریوش بدبخت حتما تومور مو گرفته.

میدونستم اگه چیزی نگم همچنان به حرفاش ادامه میده.با جدیت گفتم:رها شوخی بسه.اعصاب ندارم.

توقع داشتم دوباره شروع کنه حرف زدن اما هیچی نگفت.دیدم داره نگام میکنه.سیگارمو از کنار میز بغل تخت برداشتم و خواستم روشنش کنم که نگاهش کردم.میدونستم از سیگار بدش میاد.اما هیچی نگفت.منم سیگارمو روشن کردم و سرمو انداختم پایین.پک محکمی به سیگار زدم و شروع کردم به حرف زدن.همه چیو گفتم.از سیر تا پیاز.میخواستم ببینم با شنیدن حرفام چی میگه.از اینکه هر دفعه میگفتم من باردار نیستم جلوش خجالت میکشیدم.اما اون اصلا حرفی نمیزدوبالاخره حرفام تموم شد.شاید حدود یه ساعت طول کشید.پاکت سیگارم تموم شده بود.توی این مدت سیگارم میکشیدم.هرروز دوتا پاکت.

وسط حرفام سیگارم تموم شد.رفت واسم از کابینت آشپزخونه سیگارو آورد.تا حالا انقدر جدی ندیده بودمش.انگار نه انگار همون رهای خندون و شوخه.

وقتی حرفام تموم شد نگاش کردم.بدبخت رنگش پریده بود.میدونستم ناراحت شده.سرشو انداخت پایین و با عصبانیت گفت:خب میخوای جدا شی؟!نکنه میخوای بشینی واسش اشک بریزی؟!

جوابشو ندادم که گفت:کسی که واسه خاطر یه توله میخواد پشت به زنش کنه همون بهتر بمیره...خاک تو سرت عسل.تو که هنوز مطمئن نیستی که بچه دار نمیشی.مگه قرون وسطی ست.میرفتی آزمایش میدادی.خاک عالم بر سرت که انقدر بیغی.گیج...منو بگو فکر کردم داریوش داره میمیره.هرکی نگات کنه فکر میکنه اون مرده.با خودت چی کردی دیوونه.یه عشق ارزش اینو نداره که خودخوری کنی.بلند شو برو دست صورتتو بشور بریم دکتر.

با ناراحتی گفتم:تو نمیفهمی چی میگم.من دیگه امیدی ندارم.

یه دفعه سرم داد کشید و گفت:خودت نمیفهمی چی میگی.تو گه خوردی امید نداری.بلند شو کونتو تکون بده بریم دکتر.یالا.انگار ننش مرده.بلند شو بینم.

اولین بار بود میدیدم که عصبانیه.قالب تهی کرده بودم.مات و مبهوت نگاش میکردم و داشتم به این فکر میکردم که چیکار کنم که گفت:مثل بز منو نگاه نکن.یالا.خاک تو سر من که درست حالیت نکردم باید تو زندگیت چه گهی بخوری.

بعد رفت طرف کمدم و از توش مانتومو در آورد.پرت کرد سمتم و گفت:بپوش اینو بعدم یه کاری به اون صورتت بکن عین کاسپر شدی.زود باش.

توی حرفاشم دست از شوخی برنمیداشت.با شنیدن اسم کاسپر خندیدم و از جام بلند شدم.نمیدونم چرا ازش میترسیدم.مثل بابام باهام حرف میزد.کلا با هرکی که رفیق بود و دوسش داشت در قبالش احساس مسئولیت میکرد.نمیدونم چرا با بودنش دیگه نمیترسیدم.حس میکردم یکی پشتمه و کمکم میکنه.یکی بهتر از داریوش...همونطور که بهم دستور داد عمل کردم.خودمو آماده کردم و آرایش کردم. توی کوچه ایستاده بود و منتظرم بود.یه ماشین پژو هم جلوش بود.فهمیدم آژانس گرفته.رفتم طرفش که با تمسخر گفت:حتما باید زور بالا سرت باشه تا آدم بشی.سوار شو.تا رسیدن به به مطب دکتر حرفی نزد.توی یکی از ساختمونای پزشکی دور میدون ۷حوض ماشینو نگه داشت بهم اشاره کرد که پیاده شم.

با دیدن اسم دکتر ..... پزشک زنان زایمان نزدیک بود سکته کنم.حس میکردم الانه که از حال برم.توی دلم به خودم میگفتم من باردار نمیشم.اجاقم کوره.داریوش راست میگه.طاقت نداشتم دکترم این حرفو بهم بزنه.داشتم میمردم.میخواستم دستمو از توی دست رها بکشم بیرون و در برم.اما اون مثل اینکه میدونست چی توی سرمه.دستمو محکم گرفته بود و دنبال خودش میکشید.عین مردا رفتار میکرد.میگفت باید برم سر کوچه یه زنجیر بگیرم توی دستم لات بشم.راستم میگفت.انقدر فحش و بد بیراه با دوستاش میگفت که هرکی میدیدشون فکر میکرد بچه های پایین شهرن.بالاخره رفتیم توی مطب.مثل اینکه خانوم دکترو میشناخت.بعدا فهمیدم که یکی از فامیلای دورشونه.یه زن مهربون و مومن.باهاش احساس راحتی میکردم.رها بهش گفت که شوهر من رفته مسافرت و حالا من میخوام ببینم باردار میشم یا نه.چون فکر میکنه اشکال از منه.بیچاره زنه خیلی ناراحت شد.بعد از اینکه معاینه ام کرد رفت پیش رها و شروع کرد باهاش حرف زدن.میدیدم رها داره میخنده و زنه هم خوشحاله.بعد از اینکه یه آزمایش برام نوشت از مطب اومدیم بیرون و به رها گفتم:رها خانوم دکتر چی میگفت بهت؟!

با بیخیالی گفت:هیچی .جک میگفت.تو چه کار به اینکارا داری.واسه پسرش ازم خواستگاری کرد...

با خنده گفتم:اونجای آدم دروغگو.

رها ــ نه بابا تو هم راه افتادیا.باشه عسل خانوم اونجای من.بیا بریم آزمایش بده.وقتو تلف نکن.میخوام به این داریوش عوضی ثابت کنم تو چیزیت نیست.

با اینکه حرف رها یه جوریایی امیدوارم کرد اما هنوزم میترسیدم.همش به این فکر میکردم اگه من اشکال نداشته باشم داریوش چی میکنه.قبولش میکنم یا نه.اما وقتی دقت میکردم میدیدم نه.دیگه توی قلبم جایی نداره.

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#5 | Posted: 26 Dec 2010 13:17
قسمت5

اونروز رها تا نزدیکای عصر پیشم بود و بعد رفت.با رفتنش دوباره یاد بدبختیام افتادم.هنوزم نا امید بودم.نمیدونستم چیکار کنم.میخواستم زنگ بزنم به داریوش تا بیاد تکلیفمو روشن کنه اما بعدش گفتم بذار جواب آزمایشمو بگیرم بعد.اونطوری با اطمینان خوردش میکنم.دراز کشیدم روی تخت و بالشو گرفتم توی بغلم.هنوزم بوی داریوشو میده.دوباره دلم واسش تنگ شد.انگار خل شده بودم.یه بار دلتنگش میشدم یه بار ازش متنفر.وقتی یاد نوازشاش و حرفاش میفتادم نمیتونستم تحمل کنم.چقدر باهام مهربون بود.هردفعه که لمسم میکرد حس میکردم دارم ذوب میشم.اما وقتی یاد کتکا و فحشاش افتادم دوباره ازش متنفر شدم.سرمو توی بالش فشار دادم و با دلتنگی داریوشو صدا کردم.سعی میکردم خاطره های بد رو از ذهنم پاک کنم.مدام صحنه ی عروسی و شبش توی ذهنم میومد.عین یه فیلم.یه دفعه حس کردم یکی دست کشید روی موهام.فکر کردم که خیاله...پوزخندی زدم که دیدم دوباره یکی داره دست میکشه روی موهام.مثل برق گرفته ها از جام پریدم و به بالا سرم نگاه کردم.داریوش بود.باورم نمیشد.انگار خواب میدیدم.فکر میکردم دیوونه شدم.مات و مبهوت نگاش میکردم.بهم لبخندی زد و گفت:سلام عسل من.خوبی؟

اصلا انگار نه انگار که چندروز پیش اونجور باهام رفتار کرده بود.خیلی آروم ریلکس نشست کنارم و خواست دستمو بگیره که خودمو کشیدم عقب و سرمو انداختم پایین.دوباره همون حس نفرت اومد سراغم.نمیدونستم چیکار کنم.اشکامو پاک کردم که گفت:عسل توروخدا نگام کن.به خدا مست بودم.نفهمیدم...همش تقصیر منیژه بود.باور کن.

درحالیکه سعی میکردم خودمو کنترل کنم گفتم:مردا تا کیرشون یاد هندستون میکنه میگن مست بودیم.اگه مشروب نبود چی میگفتین؟منیژه؟!مسخره است.برو همونجایی که تا الان بودی.

دستمو گرفت و اومد طرفم.هیچ عکس العملی از خودم نشون ندادم که سرشو برد بغل گوشم و گفت:ببخش غلط کردم.گه خوردم.هرچی تو بگی.به خدا حالیم نشد چی میگم.اصلا بچه نمیخوام.تو پیشم باش بسمه.تو همه ی دنیامی...

با کراهت سرشو هل دادم طرف دیگه و گفتم:نه عزیزم.این حق توئه که بچه داشته باشی.باید نسلتو ادامه بدی.چیز بدی نیست.این همه زن.منکه منعت نکردم.برو خوش باش.منم باهات کاری ندارم...من غلط بکنم شما رو از آرزوتون برگردونم...

بعد دستمو از توی دستش بیرون آوردم و از جام بلند شدم و بهش گفتم: این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست.گذشت اون زمونی که هرچی میگفتی گوش میدادم...تاختنت تموم شد آقا داریوش.همین فردا میریم طلاق میگیریم.دیگه هر گهی خواستی بخور...

هنوزم یه قدم ورنداشته بودم که دوباره دستمو گرفت و منو کشید طرف خودش.خواشتم بلند شم که منو انداخت زیر خودشو روم دراز کشید.نفسم دیگه بالا نمیومد.حس میکردم دارم له میشم.دستمو زدم به سینه اش و خواستم از روی خودم بلندش کنم که دستامو از دو طرف باز کرد و محکم گرفت.بعد لباشو آروم آورد طرف لبام و گفت:منو تهدید نکن عسل.خوب میدونی که تا نخوام هیچ گهی نمیتونی بخوری.حالا آروم باش میخوام حال کنم.همه ی قدرتمو جمع کردم و یه تکونی به خودم دادم که باعث شد سرش بره عقبتر و دستاش شل بشه.منم خیلی سریع هلش دادم و پرتش کردم طرف دیگه.خواستم از جام بلند شم که دوباره دستمو گرفت و گفت:عسل اذیت نکن.نذار یه کاری کنم دیگه نتونی توی خیابون بری.بتمرگ بذار حالمو بکنم.بعد هر گهی خواستی بخور.

با پام محکم زدم توی دهنش و از جام بلند شدم.هرکاری میکردم تا دیگه زیرش نخوابم.از اینکه بدنم به بدنش بخوره حالم بد میشد.اونم معلوم بود از درد داره به خودش میپیچه.تند تند لباسمو پوشیدم و رفتم طرف در که صدای فحشاشو شنیدم.صبر نکردم ببینم چی میگه.از خونه زدم بیرون.نمیدونستم کجا برم.فقط دیگه نمیخواستم توی اون خراب شده بمونم.۸ شب بود.هنوزم مردم توی خیابونا رفت و آمد میکردن.رفتم توی آژانس سر کوچه و آدرس خونه ی بابامو دادم.میدونستم اگه دیر بجنبم داریوش سر و کلش پیدا میشه.از شدت ترس دستام میلرزید.به سیگار احتیاج داشتم.اما یادم رفته بود کیفمو بیارم.از زور فشاری که بهم وارد شده بود سرم داشت میترکید.بی اختیار اشکام دوباره سرازیر شد.اصلا نفهمیدم کی رسیدم خونه ی بابام.پولم نداشتم.بابام پول آژانسو حساب کرد.بیچاره با دیدن من توی اون حال و وضعیت کپ کرده بود.یعنی هرکی منو میدید میفهمید که با داریوش دعوا کردم.بابام ازم هیچی نپرسید اما معلوم بود توی ذهنش پر از سواله.تا مامانم منو دید زد زیر گریه و بغلم کرد.همیشه همینطوری بود.اشکش دم مشکش بود.از گریه هاش اعصابم خورد شد.میگفت میدونستم با داریوش حرفت شده چون ازتون خبری نیست.مدام ازم میپرسید چرا اینجور شد؟اونکه پسر خوبی بود و من جوابی نداشتم که بگم.یعنی گفتن دوباره ی بدبختی که سرم بود حالمو بد میکرد.آخر سر پدرم سر مادرم داد کشید تا از دست مادرم راحت شدم.نشسته بودم روی مبل و داشتم به سریالی که از تلویزیون پخش میشد نگاه میکردم.هنرپیشه ها با هم میگفتن و میخندیدن اما من اصلا حواسم نبود.مغزم خالی شده بود.تصویر و میدیدم اما واسم مفهومی نداشت.به تلویزیون خیره شدم و به بابام گفتم:میخوام طلاق بگیرم.

مادرم با صدای جیغ مانندش گفت:چی؟طلاق.وای خاک بر سرم.بدبخت شدم.آبرومون رفت...

پوزخندی زدم که بابام گفت:مطمئنی؟دلیلش؟!

همیشه با بابام راحت تر بودم.گفتم:میخواد زن بگیره.دیگه با هم نمیتونیم زندگی کنیم.حال و حوصله ی جنگ اعصابو ندارم.

مادرم ــ حسن این چی میگه.دختر مگه خل شدی؟!مردم چی میگن؟آبرومون میره.از فردا همه میگن دختر ببین چه عیبی داشت که سر یه سال طلاقش دادن.دعوا کردین درسته.اما نازک نارنجی نباش.برگرد سر خونه زندگیت.منم با بابات دعوا میکردم.

یه دفعه کنترلمو از دست دادم و گفتم:بابای من با اون کثافت فرق داره.بابامو با اون مقایسه نکن....گور پدر مردم.من واسه مردم زندگی نمیکنم.غلط میکنن زر بزنن.به درک.انقدر بگن تا بمیرن.من با اون عوضی دیگه زندگی نمیکنم.زندگی نمیکنم.

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#6 | Posted: 26 Dec 2010 13:21
قسمت 6 و پایانی
از شدت فریاد صدام گرفت.گلوم داشت میسوخت.همه زجری که کشیدمو با فریاد خالی کردم.مادرم بیچاره مونده بود من چی میگم.بابام اومد طرفم و بغلم کرد.سرمو گذاشتم روی سینه اش و زدم زیر گریه.

بابام ــ آروم باش آروم.دیگه تموم شد.نمیذارم دیگه زجر بکشی.باشه هرچی تو بگی.آروم باش فقط.

دستامو حلقه کردم دور کمرش و گفتم:بابا خسته ام.نمیتونم.نمیکشم.دارم دیوونه میشم.اذیت شدم.

آخ که چقدر پدر داشتن لذت بخشه.حس آرامشی داشتم که دلم نمیخواست از دست بدمش.دیگه آروم شده بودم.گریه نمیکردم و داشتم به صدای نفسهای بابام گوش میدادم.بعد از چند دقیقه منو برد اتاقی که قبلا توش بودم و بهم گفت که استراحت کنم.بعد از چند وقت تازه خواب به چشمام اومد.خیلی راحت خوابیدم.انگار نه انگار که مشکلی دارم.تصمیم گرفته بودم اگه طلاق گرفتم پیش خونوادم بمونم و دیگه ترکشون نکنم.آخ که چقدر دلم واسه ی دوران قبل ازدواج تنگ شده بود.

برگه ی آزمایش توی دستم بود و ناباورانه داشتم بهش نگاه میکردم.چیزی ازش نمیفهمیدم اما وقتی دکتر گفت من میتونم بچه دار شم برام تک تک خطاش معنی پیدا کرده بود.به خیال خودم داشتم میخوندمش.باور نداشتم من میتونم بچه دار شم.باور نداشتم اون همه تحقیری که از طرف داریوش دیده بودم داره تلافی میشه.خدایا شکرت.بعد از چند دقیقه زدم زیر گریه.گریه خوشحالی بود.آدمای دور و ورم با تعجب نگام کردن اما واسه ی من اهمیتی نداشت.تنها چیزی که مهم بود نتیجه ای بود که توی دستم بود.هزار مرتبه خدا رو شکر کردم.چقدر احمق بودم که با حرفای داریوش امیدمو از دست داده بودم.توی بازی که داریوش شروع کرده بود من برنده شده بودم و این برام حکم زندگی دوباره داشت.اولین کسی که از سالم بودنم خبردار شد رها بود.از منم خوشحالتر بود.مدام به داریوش فحش میداد و برای اینکه بیشتر شادم کنه شوخی میکرد.با هر حرفی که میزد میخندیدم و اون از حالتی که داشتم تعجب کرده بود.ازش خواستم که بیاد پیشم اما گفت نمیتونه و امتحان داره...دومین نفری که فهمید بابام بود.برق شادیو میشد توی چشماش دید.میگفت مطمئن بوده که من سالمم و عیبی ندارم.اما مادرم ...حرفی که زد سر جام میخکوبم کرد.ازم خواست دوباره برگردم سر زندگیم و با داریوش زندگی کنم.میگفت تو بزرگواری کن و باهاش باش.بابام اگه میتونست مامانمو خفه میکرد.منکه نتونستم چیزی بگم.فقط به حرفاش گوش میدادم.همون حرفای تکراری .اگه طلاق بگیری آبرومون میره.من جلو خواهرم آبرو دارم.دیگه چه جور توی چشماش نگاه کنم...مدام حرف مردمو میزد.دیگه از این کوته فکری مادرم داشتم خفه میشدم.من و بابام ساکت بودیمو اون مدام حرف میزد.آخر سر هم وقتی دید اهمیت نمیدیم خودش ساکت شد.نیم ساعت بعد غیبش زد.میدونستم کجا میره.حتما میخواست به خاله بگه که من سالمم.میدونستم داریوش میاد اما من دیگه نمیخواستم ببینمش.حتی برای یه لحظه.اونروز من و بابام جشن گرفتیم.یه کیک درست کردم و مثل دوران کودکی خودمو واسش لوس میکردم.یادش بخیر چه روزی بود.توی زندگیم به اون خوشحالی نبودم.

فردای اونروز من توی خونه نشسته بودم و داشتم تلویزیون نگاه میکردم.مادرم خونه ی خاله مونده بود و گفته بود که فعلا خونه نمیاد.فکر کنم با بابا قهر بود.چون بابا اونو جلوی من دعوا کرد.بابام هم که عین خیالش نبود.تازه میفهمیدم چرا گاهی اوقات با دوستاش میرفت شمال یا کیش.یا سفر خارجه.بیچاره هیچی نفهمیده بود از زندگی.مادرم از زن بودن فقط پیاز سرخ کردن بلد بود.همیشه بوی پیاز سرخ کرده میداد.

داشتم کارتون تام و جری رو میدیدم که زنگ خونه رو زدن.بابا خونه نبود و مطمئن بودم که اون نیست،حدس زدم که رهاست.با خوشحالی اف اف رو برداشتم و گفتم:کیه؟!

اما برخلاف انتظارم وحید ملکی بود.انتظار اونو نداشتم.وحید همون کسی بود که امیدمو به نا امیدی تبدیل کرد.میدونستم چه جور آدمیه.شرکتی که کار میکردم زیر نظر اون بود.چندبار نگاهاشو دیده بودم که چه طور با طمع منو نگاه میکنه.منم سعی میکردم که زیاد جلوش آفتابی نشم.ار بقیه شنیده بودم که خیلی آدم هوسیه.همیشه هم دنبال دخترای جوونه.اما چون میدونست من شوهر دارم زیاد به پرو پام نمیپیچد و فقط از دور با نگاهاش آزارم میداد.منم هیچی به داریوش نمیگفتم چون میدونستم که عصبی میشه.به جای اینکه درو باز کنم رفتم جلوی در و درو باز کردم.خیلی سرد و رسمی باهاش سلام علیک کردم که گفت دنبال برگه هایی که دست منه و میخواد ببره.چون بهشون احتیاج داره.بهش گفتم صبر کنه تا برم و براش بیارم.میخواستم هرچه زودتر ازش خلاص بشم.داشتم توی اتاقم دنبال کیفم میگشتم که رها واسم از خونم آورده بود.راستش دیگه نرفته بودم طرف خونه و میترسیدم.یعنی یاد خاطرات بدم میفتادم.بالاخره برگه هارو پیدا کردم و خواستم برگردم که خوردم به وحید.چون قدش از من بلندتر بود و سینه اش هم ورزشکاری و سفت دماغم بدجوری درد گرفت.گفتم الانه که ازش خون بیاد.دماغمو گرفتم و با عصبانیت گفتم:اینجا چه غلطی میکنی؟کی بهت اجازه داد بیای توی خونه؟

یه دفعه دستشو انداخت دور کمرم و منو به خودش چسبوند.به قدری فشارم داد که استخونام داشت خورد میشد.خواستم خودمو از بغلش جدا کنم اما نشد.خیلی محکم منو چسبیده بود.همونطور که داشتم باهاش کلنجار میرفتم منو عقب عقب برد سمت دیوار و محکم کوبوندم به دیوار.تا اون لحظه هیچ حرفی نمیزد فقط سعی داشت آرومم کنه.اما من مدام فحش میدادم و ازش میخواستم ولم کنه.سرمو چسبوندم به دیوار و خواستم دوباره بهش فحش بدم که دستشو گذاشت روی دهنم و خیلی آروم گفت:ببین اگه زیاد جیغ بزنی یه جوری میکنمت که دیگه نتونی راه بری خب؟ساکت باش.اصلا نمیخوام خانومی مثل تورو ناراحت کنم.فقط آروم.کارم زیاد طول نمیکشه.خب؟

اشک توی چشام حلقه زده بود.با التماس نگاهش کردم که گفت:حالا شد.تو که شوهر داری دیگه از چی میترسی؟

فکر اینکه میخواد باهام چیکار کنه سرمو درد آورد.احساس ضعف میکردم.قدرتش زیاد بود و من نمیتونستم کاری کنم.کاری جز دعا کردن بلد نبودم.هرکی دیگه توی وضعیت من بود نمیتونست کاری کنه.میخواستم فکر کنم که چه جوری از دستش در برم اما هیچی به ذهنم نمیومد.داشتم از ترس میمردم.فقط اینو میدونستم که اگه کارشو عملی کنه خودمو زنده نمیذارم.طاقت اینکه با این وضعیت به بابام نگاه کنم واسم مشکل بود...حتما وقتی میفهمید ...نمیتونم خدا دیگه واسم مشکله که بنویسم....

دیگه از اینجا چیزی توی دفترش نبود.یعنی از بعد از اون ماجرا دیگه ننوشت.فقط روزهای قبل از مرگش چندتا شعر نوشت که همیشه توی ذهن من میمونه.از این به بعد من مینویسم.هرچند واسم سخته.اشک توی چشام حلقه زده.دستامم میلرزه.شاید خوب نشه.همیشه به این فکر میکنم که چرا خدا عسل رو از پیش ما برد.یاد اون چشمای معصومش میفتم بغضم میترکه.نمیتونم تحمل کنم که از پیش ما رفته.بعد از اون ماجرا که یکسال طول کشید عسل خونه گیر شد.نه بیرون میرفت و نه با کسی حرف میزد.چندبار خواست خودشو بکشه که خونوادش نذاشتن.روی دستش پر از بخیه بود.راههای مختلفی رو امتحان کرد که خودشو بکشه اما نمیشد.دلم خیلی براش میسوخت.جوونیش از بین رفت.اما وقتی میبینم رفته یه جایی که بهتر از این دنیاست خوشحال میشم.مطمئنم که دیگه اونجا شاده.میدونم و اعتقاد دارم که هیچ گناهی نکرده بود که مجازات بشه.شاید خدا گلهاشو دست چین میکنه...

یه دسته گل از گلفروشی سر کوچه شون گرفتم و شاد و خرم رفتم طرف خونه ی عسل.چندروز بود که بهش سر نزده بود.البته امتحانای ترم بود و نمیشد کاریش کرد.عین خر(بلا نسبت خر) سرم توی کتاب بود.وقتی آخرین امتحانو دادم لباس پوشیدم و رفتم.کلید خون شونو بهم داده بود.چندبار زنگ در خونه رو باز کردم اما جواب نداد.پیش خودم گفتم حتما خوابه یا حمومه.درو باز کردم و رفتم تو.از حیاط گذشتم و رفتم تو.با صدای بلند گفتم:عسل ؟کوشی؟باز عین خرس قطبی خوابیدی؟آره؟بلند شو مهمون داری.

خونه ساکت بود.اما سکوتش آزارم میداد.یه حس بدی بهم دست داد.نمیدونم چرا.یه دفعه یه صدای ناله از اتاق عسل شنیدم.دوباره صداش کردم و رفتم اتاقش.دیدم دراز کشیده روی تختش و ملافه رو کشیده روی خودش.با خنده گفتم:چقدر میکپی؟!بلند شو.اومدم بریم بیرون بچرخیم.شهرداری میگه متراژو گم کرده.گفتم با دستیارم میام.عسل با تواما.به خر تا حالا گفته بودم یه عر عری میکرد.هو؟!

اما جواب نداد.رفتم بالا سرش و ملافه رو از روش کنار زدم.با کنار زدن ملافه سر جام کپ کردم.عسل لخت لخت بود.سرشو توی بالاش فرو کرده بود و انگار داشت گریه میکرد.پشتش به من بود و من صورتشو نمیدیدم.از تکونایی که به بدنش میداد فهمیدم گریه میکنه.اصلا به ذهنم خطور نمیکرد که چرا اینجوریه.مخم هنگ کرده بود.با چشمای گرد شده از تعجب گفتم:عسل چی شده؟عسل؟!

دستمو گذاشتم روی شونه اش و برش گردوندم.خیلی آروم برگشت سمتم.اما نگام نکرد.صورتشو با دستاش گرفت و با شدت زد زیر گریه.یه دفعه نگام افتاد به بدنش.با دیدن آبی که روی بدنش بود یاد آب کیری افتادم که توی فیلم سکسی دیده بودم.درست بود سکس نداشتم اما این دیگه تابلو بود که آب کیره.اما نمیخواستم باور کنم.فکر کردم حتما داریوش اومده و با زور عسلو کرده.از این تصور مخم جوش آورد.اما از دیدن آب کیر هم حالم داشت بهم میخورد.گفتم الانه که بیارم بالا.عقی زدم و دستمو گرفتم جلو دهنم و سعی کردم آروم باشم.بعد از چند ثانیه گفتم:عسل چی شده؟بنال ببینم...

دوباره ملافه رو پیچید دور خودش و با صدایی که از ته چاه در میومد گفت:برو رها.از اینجا برو.برو...

دیگه شکم به یقین تبدیل شده بود.مطمئن شدم که کار داریوشه.از اینکه میدیدم اون نامرد دست از سرش ور نمیداره داغ کردم.میخواستم برم خفش کنم.فریادی سرش کشیدم و گفتم:خفه شو.کار داریوشه آره؟آره؟حسابشو میرسم.سرویسش میکنم...یه کاری میکنم به آقا محمدخان بگه زکی....

نفهمیدم چیکار میکنم.عصبی بودم.تا حالا به اون درجه نرسیده بودم.مدام توی گوشام التماسای عسلو مقابل داریوش میشنیدم .طاقت نمیاوردم.خون جلو چشامو گرفته بود.عسل در نظرم یه قدیسه بود که حالا به ناپاکی کشیده شده بود.خیلی قبولش داشتم.حتی بیشتر از مامانم.همیشه بهش میگفتم که خدا یکی از فرشته هاشو گم کرده و اونم تویی.اونم همیشه میخندید وقتی این حرفو میزدم.خیلی دوس داشتم مثل اون باشم.همیشه مهربون بود و از خودگذشته.آخ که باز دلم واسش تنگ شد...

میخواستم برم دنبال داریوش میدونستم الان باید شرکتش باشه.آدرسشو میدونستم.میخواستم هرچی از دهنم در میاد بهش بگم اما با حرفی که عسل زد سر جام میخکوب شدم.

عسل ــ رها به خدا کار اون نیست.کارو از این بدتر نکن.توروخدا.به هرکی که میپرستی صبر کن.

ــ مگه من بچه ام.اون آبی که روته نکنه مال عروسک بالا تختته.کی به جز اون کثافت میتونه این کارو کنه.

همونطور که ملافه رو دور خودش پیچیده بود اومد سمتم.چشماش از شدت گریه سرخ شده بود.نمیدونستم چی بگم.مات نگاش میکردم که وایساد جلوم و گفت:به خدا کار داریوش نیست.کاش اون بود.وحید منو...

سرشو انداخت پایین و خودشو انداخت بغلم.ملافه اش از بدنش باز شد.با همون بدنی که پر از آب کیر بود چسبید به من.فکر اینکه الان هرچی آبه چسبیده به مانتوم حالمو بد کرد.تگری میزدم.نمیدونستم چیکار کنم.از یه طرف بهترین دوستم داشت توی بغلم گریه میکرد و از طرف دیگه چیزی که حالم ازش بهم میخورد بهم چسبیده بود.اما پیش خودم گفتم:هرچه باداباد.کون لق مانتوم.به درک.عسل واسه ی من مهمتره.یه دستمو انداختم دور کمرش و دست دیگمو بردم توی موهاش.میدونستم وقتی یکی با موهاش بازی کنه آروم میشه.اینو قبلا بهم گفته بود اما تا دستمو کردم توی موهاش دیدم یه چیزی چسبید به دستم.با تعجب دستمو نگاه کردم که دیدم باز آب کیره.ای بخشکی شانس...این چی بود دیگه.دیگه میخواستم بیارم بالا.خوشبختانه عسل سرش روی شونه ام بود و چیزی نمیدید.توی اون حال نمیدونستم از وضعیتم بخندم یا گریه کنم.همیشه توی حالتای جدی خنده ام میگیره.اینم یه اخلاق گند منه.اما خیلی زود به خودم اومدم و گفتم:عسل آروم باش.چی شده؟بگو...انقدر گریه نکن.ای خدا...

همونطور که گریه میکرد گفت:رها بدبخت شدم میفهمی؟دیگه روم نمیشه حتی توی چشمای تو نگاه کنم.رها میخوام بمیرم.میخوام بمیرم...

ــ گریه نکن.آروم باش. با گریه چیزی درست نمیشه.قربونت برم فرشته...

آروم آروم بردمش طرف تختش و خوابوندمش.میدونستم احساسی که الان من دارم با احساس اون زمین تا آسمون فرق داره.اون تجربه کرده بود اما من نه.اما وقتی فکر میکردم یکی به زور آدمو بکنه چی میشه تا حدی تونستم درکش کنم.کارای داریوش از یه طرف و کاری که به قول خودش وحید باهاش کرده بود از طرف دیگه خوردش کرده بود.میدونستم الان منتظر یه فرصته تا خودشو خلاص کنه.دلم میسوخت.چقدر خدا بی رحمه که این سرنوشتو واسه عسل رقم شد.سعی کردم آرومش کنم اما اون مثل ابر بهار گریه میکرد و به داریوش فحش میداد.میگفت مسبب همه ی این بلاها که سرش اومده داریوشه.بالاخره یه قرص از کیفش پیدا کردم و دادم بهش که بخوابه.حالا خوابیده بود و من میتونستم فکر کنم.صورت پاک و معصومش خیس از اشک بود.توی این مدت لاغر شده بود.چشماش گود رفته بود صورتش دیگه اون شادابی گذشته رو نداشت.دستی به گونه اش کشیدم و بعد از چند دقیقه از جام بلند شدم.تازه یاد مانتوم افتادم.از تنم درش آوردم و پرتش کردم یه گوشه.دستمم که ده باز زیر آب شستم.هنوزم وقتی به دست راستم نگاه میکنم حالم بد میشه.البته آقایون ببخشید که اینو میگم.اینم یکی دیگه از اخلاقای گند ما.مانتو و ملافه رو انداختم توی ماشین لباسشویی و کنار عسل نشستم.باید تا خشک شدن مانتوم صبر میکردم.

حدود یه سال از اون ماجرا گذشت.دیگه کمتر عسلو میدیدم.از جریانش فقط من و باباش و مادرش خبر داشتیم.از داریوشم طلاق گرفت.البته دیگه به داریوش فکر نمیکرد.از صبح تا شب گوشه ی خونه میشست و به اتفاقی که اونروز نحس براش افتاده بود فکر میکرد.نمیتونست از ذهنش پاکش کنه.میگفت مثل فیلم همیشه اون صحنه ها جلوی چشماشه.دیگه از اون عسل مهربون و شاد چیزی جز پوست نمونده بود.منم براش خیلی ناراحت بودم.همیشه از خدا میخواستم که نجاتش بده و کمکش کنه.

تا اینکه از طرف مدرسه اعلام کردن میخوان ببرن مشهد.وقتی بهش گفتم که میرم و واست دعا میکنم گفت که کار من از این حرفا گذشته.واسه ی خودت دعا کن.نمیدونم چرا انقدر نا امید بود.بعدا فهمیدم چیزی میدونه که من نمیدونم.یعنی مثل همیشه خجالت کشیده بود بهم بگه.

با هزار امید و آرزو رفتم مشهد.کارم شده بود دعا و دعا.دیگه به کسی فکر نمیکردم.فقط میخواستم عسل دوباره به زندگی برگرده.حتی توی صحن بهش زنگ زدم اما جواب نداد.نه خودش نه خونوادش.دلم شور میزد.نمیدونستم چمه.دیگه روزهای آخر قاطی کرده بودم.دلم میخواست برگردم تهران و بفهمم چرا جواب نمیده.حول و حوش ساعت ۸ شب بودکه برگشتم خونه.روز جمعه هم بود.همیشه از روزای جمعه متنفرم.هرچی اتفاق نحسه اونروز واسم میفته.مادرم لباس مشکی پوشیده بود و خیلی ناراحت بود.ازش پرسیدم که چی شده گفت یکی از همکاراش مرده واسه اون ناراحته.اما فقط مادرم نبود که غمگین بود.بابام هم همینطور بود.داداشمم که هیچی .اون که عین خیالش نبود.خواستم زنگ بزنم به عسل و بگم رسیدم که مادرم گفت خونه شونو عوض کردن.از لحنش فهمیدم اتفاقی افتاده.بالاخره انقدر پرسیدم که گفت چی شده.باورم نمیشد چی میشنیدم.خودشو از پشت بوم خونه شون پرت کرده پایین.با همون لباسایی که تنم بود نشستم روی زمین و با بهت نگاش کردم.حرف بعدی که زد رو دیگه نتونستم تحمل کنم.عسل ایدز داشت.اون ایدز گرفته بود.میگفت نمیدونه چطور مبتلا شده اما من فکر میکردم مسبب بیماریش وحیده.اما هنوزم مطمئن نیستم. پس واسه همین بود که نا امید بود.واسه همین میگفت واسش دعا نکنم.زدم زیر گریه.با صدای بلند میگفتم چرا اینجور شد.چرا رفت.مگه اون چیکار کرده بود.چرا خدا بردش.اونکه پاک بود.الان دیگه صفحه ی مانیتورو نمیبینم.همه چی در نظرم تار میاد.هرموقع یادش میفتم دلم میخواد بمیرم.از اینکه خدا یکی مثل منو گذاشته بمونم و عسلو برده حرصم میگیره.منی که به گناهایی که دارم معترفم.همیشه این سوال واسم مونده.کاش میشد من میمردم و عسل زنده میموند.خیلی دوسش داشتم.جای خواهری که نداشتمو پر کرده بود.وقتی یاد اون لبخندای قشنگش میفتم میزنم زیر گریه.دلم واسش تنگ شده.واسه ی اون چشمای شادش که همیشه بهم میخندید.همیشه میرم پیشش و باهاش حرف میزنم.از اتفاقایی که واسم افتاده میگم.بهش میگم که دلم واسش تنگ شده.میگم خوش به حالت که از این زندگی نکبتی خلاص شدی.یاد خنده هامون افتادم.چقدر با هم شوخی میکردیم.یادمه آخرین باری که خندید موقعی بود که بهش گفتم منم از آب کیر بدم میاد تو اومدی چسبوندی بهم.سر قبرشم اینو بهش میگم و ناخودآگاه میخندم.حس میکنم جلوم نشسته و نگام میکنه و باهام میخنده.حتی شبا موقع ی خواب حسش میکنم.هرشب واسش فاتحه میفرستم و برای روحش دعا میکنم.....

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / عشق گمشده بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites