خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی /

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده (آرشیو شماره یک)


صفحه  صفحه 5 از 112:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  112  پسین »
drkeyvan مرد #41 | Posted: 21 Jul 2011 07:31
کاربر

 
داستان سكس خونه تكوني


یه بار وسط هفته یه کاری برام پیش اومد مجبور شدم برم خونه خواهرم سر زده رفتم و وقتی رسیدم اونجا دیدم دارن خونه تکونی میکنن آخه نزدیکای عید بود وارد که شدم چشمم به یه زن و مرد افتاد کا داشتن کار میکردن مرده حدود 36 - 37 سالش بود ولی زنه چند سال جوون تر به نظر میومد به خواهرم گفتم اینا کین گفت از شرکت خدماتی سر کوچه کار گر خواستم اینا رو فرستاده گفتم زن و شوهرن گفت نه زنه معلوم بود ماله شماله از لهجه ای که داشت معلوم بود سرخ و سفیدم بود خیلی لوند بود به اندازه کافی هم خوشگل و خوش هیکل بود بدون اینکه خواهرم بفهمه یه چشمک بهش زدم با یه لبخند جوابم رو داد فکر شیطانی به سرم زد به خواهرم گفتم اگر از کار این زنه راضی بودی بگو یه روزم بیاد خونه من گفت خونه تو رو خودمون میام تمیز میکنیم ( من خونه مجردی دارم و تنها زندگی میکنم ) گفتم نه بابا تو خودت کارگر گرفتی حالا میخوای بیای خونه من رو تمیز کنی تو همین حین زنه اومد بره از توی آشپزخونه چیزی بیاره بهش گفتم شما وقت دارین جمعه بیاین خونه من کار کنید گفت بله من برای کار همیشه وقت دارم منظورش رو نفهمیدم بهش آدرس دادم و تلفن و قرار شد پنجشنبه زنگ بزنه هماهنگ کنه بیاد منم کارم رو خونه خواهرم انجام دادم و برگشتم خونه فکر سکس با این زنی که حتی اسمش رو نپرسیده بودم خیلی هیجان زدم کرده بود نه اینکه ندید بدید باشم نه من اگر اغراق نباشه خیلی سکس داشتم با خانمهای زیبا و خوش استیل ولی نمیدونم چرا این زن به دلم نشست البته اونم زیبا بود و خوش هیکل یه زن 28 / 29 ساله سفید و با قد 175 - 180 کون تاقچه و پستونای مناسب چشماشم سبز بود که وقتی به من نگاه کرد دلم یه جوری شد خلاصه پنجشنبه غروب تلفن زنگ خورد یه خانم بود بعد از سلام خودش رو معرفی کرد گفت من آمنه هستم که... منم باهاش حال و احوال کردم قرار صبح ساعت 9 گذاشتم که بیاد گفت تنها بیام اگر کارتون زیاده کمکی بیارم گفتم نه خودم کمکت میکنم تو تنها بیا ساعت 9 بود که رسید باور کنید اگر یکی تو خیابون اون رو میدید فکرشم نمیکرد که کارگر باشه با یه مانتو روسری آبی یه شلوار لی کمی هم آرایش داشت یه عطر خوش بو هم زده بود وارد که شد سلام کردیم بی اختیار دستم رو سمتش دراز کردم اونم در کمال ناباوری بهم دست داد دستش یه کم زبر بود فکر کنم به خاطر کار کردنش بود تعارفش کردم بشینه تا براش چای بیارم با خنده گفت زحمت نکشید گفتم چه زحمتی رفتم تو آشپزخونه و چای رو آماده کردم برگشتم دیدم نیست تعجب کردم داشتم دنبالش می گشتم که دیدم از اتاق خواب اومد بیرون ولی لباسش رو عوض کرده بود یعنی مانتوشو درآورده بود و یه تی شرت تنش بود با یه شلوار پارچه ای مشکی کونش تو شلوار خیلی خوش فرم بود خندید گفت ببخشید بی اجازه رفتم تو اتاقتون گفتم خواهش میکنم گفت خوب از کجا باید شروع کنیم گفتم اول چای میل کنید بعد هم از هر جا راحتید با شیطنت گفت اول اتاق خواب چون تمیزی اونجا از واجبات با این برخورداش به من اجازه میداد که بیشتر باهاش راحت بشم گفتم برای من اتاق خواب جزء واجبات نیست چون من مجردم گفت اتفاقا مجردها بیشتر به اتاق خواب نیاز دارن تو دلم گفتم امروز با این یه حالی میکنم چای رو خورد و رفت تو اتاق خواب که کارش رو شروع کنه منم رفتم تو اتاق خواب یه لبه تخت نشستم اون داشت چهار پایه رو جا به میکرد که بره بالاش منم شروع کردم باهاش حرف زدن ازش پرسیدم ازدواج کردی گفت آره ولی شوهرم بعد از یک سال به خاطر مریضی سرطان فوت کرد و چون کسی رو نداشتم که کمکم کنه مجبور شدم بیام تهران کار کنم گفتم خوب شهر خودتون کار میکردی گفت دوست نداشتم منم کلید نکردم گفتم خوب چند ساله تنهایی گفت دو ساله گفتم پس خیلی بهت سخت گذشته گفت آره پدرم در اومده گفتم خوب اگر دوست داشته باشی دیگه از این به بعد تنها نیستی نشست روی چهار پایه رو به من و گفت چطوری گفتم اگر افتخار بدی از این به بعد با من دوست بشی دیگه تنها نیستی هر موقع بیکار بودی میای با هم هستیم گفت شما کجا و من کجا شما الان داغی یه چیزی میگی بازم نفهمیدم چی میگه گفتم نه من داغ نیستم راست میگم گفت مردا همشون بعضی وقتها یه حرفهایی میزنن ولی بعد عمل نمیکنن گفتم من به حرفم عمل میکنم به شرط اینکه تو هم برام دوست خوبی باشی خندید گفت باید دید منظورت از دوست خوب چیه و چه توقعی ازش داری نمیدونستم چی بگم یه کم سکوت کردیم آمنه گفت شما چرا تنها زندگی میکنی سخت نیست اینجوری برات گفتم نه من بیشتر وقتا مهمون دارم اینطوری راحت تر هستم گفت چه مهمونی تازه دوزاریم داشت میافتاد که این داره خط میده گفتم همه جور مهمونی دارم خانم -آقا - جوون - پیر - بزرگ - کوچیک با یه حالتی گفت شما مهمون خانمم دارین آفرین گفتم مگه من دل ندارم گفت چرا همه دل دارن منم زود گفتم بله تو هم دلی داری باید به دلت هم برسی یواشکی گفتم به زیر دل هم باید رسید گفت چی گفتی گفتم هیچ چی خندید فکر کنم فهمید بهش گفتم بیا اینجا بشین یه کم با هم حرف بزنیم گفت چی شده مگه قرار نبود من بیام برات اینجا رو تمیز کنم گفتم چرا حالا وقت زیاده برای کار بیا کارت دارم اومد جلوم ایستاد دستش رو زد به کمرش گفت بله بفرمائید منم دستم رو گرفتم به پهلوش کشیدمش سمت خودم بدون مخالفت اومد جلو من نشوندمش روی پام باورم نمیشد به این راحتی بتونم بهش نزدیک بشم یه دستم رو انداختم دور کمرش با یه دست دیگه هم مشغول باز کردن گره روسریش شدم خندید گفت خوب میگفتی خودم درش بیارم چرا زحمت اوفتادی روسریش دیگه از سرش برداشته شده بود با دستم آروم کشیدم روی صورت و گردنش گفتم چه زحمتی اینا رحمته یه کم که نوازشش کردم دستم رو رسوندم به پستوناش از روی لباس شروع کردم مالیدن اونم فقط تو چشمام نگاه میکرد صورتم رو نزدیک کردم فهمید میخوام ازش لب بگیرم اونم اومد جلو و لب تو لب شدیم چه لبای شیرینی داشت زبونامون تو دهن همدیگه بود منم حسابی داشتم پستوناش رو می مالیدم دستم رو از پایین لباسش کردم داخل و دیگه از روی کرستش داشتم پستونای نرمش رو میمالیدم بعد از چند دقیقه بلندش کردم سر پا نگهش داشتم تیشرتش رو کامل از تنش درآوردم چه بدن سفیدی داشت جای انگشتم روی پوستش قشنگ مشخص میشد یه کرست مشکی هم تنش بود اونم درآوردم پستوناش سایز 75 بود سفت و خوش فرم با یه حاله قهوه ای که نوک پستوناش رو پوشونده بود یه دستی به پستوناش کشیدم و شروع کردم به خوردن همونطور آمنه رو سمت تخت هدایتش کردم فهمید رفت دراز کشید روی تخت منم پیرهنم رو درآوردم حالا بالا تنه هامون لخت بود و شروع به خوردن پستونای خوشمزه اش کردم وای که چه حالی میداد دستم رو از روی شلوارش گذاشتم روی کسش باور کنید کسش با بقیه جاهای بدنش 50 درجه اختلاف دما داشت داغ داغ بود آروم کسش رو میمالیدم دست آمنه هم روی کیر من بود داشت ماساژش میداد زبونم رو بردم پائین تر روی شکمش همونجوری زیپ و دکمه شلوارشم باز کردم حالا بین دستم با کس داغش فقط به اندازه یه شرت فاصله بود اونم سعی میکرد که شلوار من رو باز کنه منم کمکش کردم شلوارم رو کامل از پام درآوردم از کنار شرتم دستش رو رسوند به کیرم با گفتن ووووووووووووووووووواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییی ییییییییییییییییییییییییی شروع کرد به مالیدن منم شرتش رو از پاش درآوردم عجب کسی داشت سفید سفید بهش گفتم چه سفیده گفت صبح قبل از اینکه بیاد خونه من حموم رفته و کارش رو ساخته منم با شنیدن این حرف وسوسه شدم یه دلی از عزا دربیارم شروع کردم به خوردن کسش وای که چقدر خوشمزه بود حسابی آب کسش راه افتاده بود همش میگفت وووووااااااااایییییییییییییی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخ اااااااااوووووووووفففففففففففففففففف منم حسابی تموم کسش رو چشیدم با چوچولش خیلی حال میکردم چون اصلا بزرگ و آویزون نبود لای کسش مخفی بود بلندش کردم به حالت 69 خوابیدیم صبر کردم یه کم برام ساک بزنه واقعا عالی ساک میزد و با تخمام بازی میکرد منم شروع به خوردن دوباره شروع کردم کسش رو که میخوردم بهتر ساک میزد دیگه صداش در اومده بود با اینکه کیرم تو دهنش بود همش اوم اوم میکرد یه دفعه کسش رو فشار داد تو صورتم داشتم خفه میشدم گفت اااااوووووووووووممممممممممممممممممممممممممم و یه لرزش معلوم بود اورگاسم شده بلند شد یه نگاه تشکر آمیز به من کرد همون طوری که روی تخت خوابیده بودم اومد نشست روی کیرم و تموم کیرم رو کرد تو کسش البته به سختی زیاد چون کسش خیلی تنگ بود میگفت تو این دوسال کیر تو کسش نرفته فقط خودش گاهی با مالیدن چوچولش یه حالی به خودش میداده یه کم آروم خودش رو چرخوند و تکون داد بعد شروع کرد بالا و پائین رفتن خودش پستوناش رو میمالید من خیلی با این صحنه حال میکردم تو چشم من نگاه میکرد لبش رو گاز میگرفت و بالا پایین میشد بهش گفتمن بسه بیا یه جور دیگه بلند شد منم سریع بلند شدم بغلش کردم همونطوری که تو بغلم بود کیرم رو کرد تو کسش پستوناش جولی دهنم بود من میخوردم اونم خودش رو تکون میداد کمرم درد گرفته بود برای همین خوابوندمش روی تخت به حالت سگی قرارش دادم از پشت کیرم رو کردم تو کسش خودش چوچولش رو میمالید با دیدن کونش حوس کردم یه حالی هم به کونش بدم شروع کردم به بازی با کونش فهمید برگشت یه نگاهی کرد و یه لبخند زد یعنی موافقتش رو اعلام کرد تند تند چوچولش رو میمالید که دیدم داره خودش رو عقب جلو میکنه بله بازم داشت اورگاسم میشد منم کمک کردم که زودتر انجام بشه بعد حسابی کسش خیس شده بود یه کم دستم رو خیس کردم شروع کردم با انگشت سوراخ کونش رو گشاد کنم خودشم کمک میکرد معلوم بود قبلا کون داده ازش پرسیدم گفت تو شهرشون قبل از ازدواجش شوهرش چند بار از کون کرده بودش میگفت فقط دردش بده گفتم من کاری میکنم که دردت زیاد نباشه دیگه سه تا انگشتام تو کونش بود بعد کیرم رو گذاشتم جلوی کونش و آروم آروم تا نصفه کردم تو عجب کون تنگی داشت کیرم داشت خفه میشد بدبخت انگار طناب دار دور گردنش بود پرسیدم درد داری گفت زیاد نه خوبه منم با ملایمت بقیه کیرم رو کردم تو کونش و شروع کردم تکون دادن کیرم تو کونش با دستم پستتوناش رو میمالیدم اونم حال میکرد و حرف میزد آخ کونم گشاد شده داره کونم پاره میشه کونم بهتره یا کسم کدومشون رو دست داری منم میگفتم همه جات باحاله هم کونت هم کست هم پستونات اونم میگفت خوب همه رو بگاء که خیلی حال میده با این حرفا من حشری تر شده بودم و محکم تر کونش رو میکردم دیگه آخرای کار بود چنان سرعتی گرفته بودیم که نگو و نپرس بهش گفتم آمنه آبم داره میاد گفت بریز روی بدنم خیلی وقته آب ندیده میخوام بدنم حال بیاد منم کیرم رو از کونش درآوردم زود برگشت تا دستم رو روی کیرم کشیدم تموم آبم ریخت روی گردن و پستونای آمنه و سر خورد سمت شکم و کسش یه لب ازش گرفتم با هم رفتیم تو حموم خودمون رو شستیم و یه کم هم اونجا شیطونی کردیم و ظهر نهار خوردیم و بعد از ظهر بازم یه سکس کامل اونشب آمنه تا ساعت 12 خونه من بود ولی دیگه از نظافت خونه خبری نبود قرار شد از این به بعد هفته ای یه بار پیش هم باشیم فرداش من سر کار نرفتم و خودم خونه رو مرتب کردم البته جزئی چون با بلایی که آمنه سرم آورده بود جونی تو تنم نموده بود...
چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
      
drkeyvan مرد #42 | Posted: 21 Jul 2011 07:36
کاربر

 
داستان سكس سفر دبي

رفته بودم دبی برای انجام دادن کارهام، روز آخرهول هولکی به سرووضعم که این چندروزه حسابی به هم ریخته بود رسیدم و رفتم City center که برای بروبچه ها خرت وپرت بخرم که موبایلم زنگ زد...م م م م...مژگان بود.- سلام عزیزم چه عجب زنگ زدی؟ ازکجا میدونستی من خونه نیستم؟- خیال کردی آقا، من همه برنامه رفت وبرگشتت رو دارم، تازه میدونم برگشتنه میای بوشهر و فردا صبح میری تهران! ببین من با مجید حرفم شده اومدم خونه ترانه دوستم، شب هم اینجام، توهم بیا اینجا.- آخه مگه اون ازروابط من وتو مطلعه؟- آره بابا همه چی رو میدونه، اولاً شوهرش با همون پرواز تو میاد دبی ،تازه اون خودش یه رفیق تاجر عرب داره که امشب ممکنه بیاد اینجا، نگران نباش.باورکنین بعداز چندروز سگ دو توی امارات و سروکله زدن با این عربها وهندیها بدجوری هوای اونو داشتم، پس چی از این بهتر، ولی از شماچه پنهون کمی هم هول داشتم.رسیدم که بوشهر زنگ زدم به زنم وگفتم که امشب هتل میمونم وخیلی خسته ام ومیخوام بخوابم وازاین کس شعرا... بعدزنگ زدم آدرسو از مژگان گرفتم و راه افتادم.وای خدا عجب خونه ای...در رو زدم، آیفون رو خود مژگان عزیزم برداشت ودرروبازکرد.رفتم بالا اومد سر راه پله وایساد...وای ی ی ی ی...بازم این ایرج کوچولو بیدارشد.سرتاپامشکی پوشیده بود، با عطر وآرایش غلیظ عربی که اتفاقاً عجیب به اش میومد، دست انداختم دور کمرش ویه لب جانانه ازش گرفتم، در گوشش گفتم:ترانه خانم؟-به به ایرج خان خیلی خوش اومدین، تعریفتونو مژگان خیلی کرده بودغافلگیر شده بودم و مودبانه به ترانه سلام کردم،دختری بود تقریباًبه سن وسال من ، قد بلند درشت و ورزشکار وخیلی غلیظ آرایش کرده بود که کمی تو ذوق میزد ولی در کل دختر بسیار فهمیده و با کلاسی بنظرم اومد.یه نگاهی به دور و برم انداختم، خانه بسیار شاهانه مبلمان شده بود، نور پردازی خفیف شاعرانه ای داشت وموسیقی ملایمی با تم ساکسیفون (که من خیلی دوست دارم و اساساً تحریکم میکنه) فضا رو بسیار اروتیک کرده بود.اومد پیشم نشست، گرمی تنش تو صورتم میخورد و بیش از پیش تحریکم میکرد، بفهمی نفهمی مست بود و هوس تو چشماش موج میزد.بعد ازشام کمی مشروب خوردیم وحرف زدیم، کمی بعد ترانه به مژگان گفت: عزیزم آقا ایرج رو راهنمائی کن اتاق بالا، یه کاناپه تختخوابشو داره ، خودت هم...(ادامه نداد و یه چشمک زد!)شب بخیر گفتیم ورفتیم بالا، کاناپه رو درست کردم وچراغ رو خاموش کردم.تاحالا به این راحتی کنار هم نبودیم، خیلی لذت داشت، هیچکدوم از مزاحم ها(ی بالقوه یا بالفعل!) دوروبر نبودن که مزاحم عشقبازی ما بشن واین به من آرامش خاصی میداد.آهسته شروع کرد به درآوردن لباسهاش، طرح قشنگ اندامش توی تاریک وروشن اتاق و برق چشمای قشنگ عسلی اش هنوز جلوی چشمامه، بلند شدم بغلش کردم ، بوسیدمش، زبونش رو انداخته بود توی دهنم و با مهارت میچرخوند، دستای منم توی گودی کمرش در کار نوازش و حس دادن بود. خوابوندمش روی تخت و به بوسیدن ادامه دادم، از لباش تا بنا گوشش، گردن بلند و مرمریش رو... رسیدم به سینه های سفت و حشریش...شروع کردم با یه دست یکی از Nipple هاشو بآرومی بازی دادن و مالوندن و با لبام مکیدن اون یکی، دیگه اصلاً خودداری و سکوت معنی نداشت، صدای ناله های هوسناکش فضای اتاق رو پر کرده بود، نفس نفس تند، لرزش و انقباض گوشت تنش زیر دستام و تپش عضلاتش... و بعد بازهم یه آه بلندولرزش طولانی و...........اصلاً به التماساش برای توقف کارم اهمیت ندادم، تصمیم داشتم که اون شب قویترین سکس عمرم رو انجام بدم و بهترین لذتی رو که یه مرد میتونه به محبوبش بده، به اش هدیه کنم.از سینه هاش اومدم پائین روی نافش، همزمان با دستام کفلها و رانهاش رو نوازش میکردم شکمش و نافش رو بوسیدم تا رسیدم به کسش، قشنگ و براق، مثل لیموی تازه جنوب تروتازه و خوشبو. با لبام دوروبرش رو خوب بوسیدم و با زبونم حسابی از خجالتش در اومدم، از زیر چوچوله اش تاسوراخ کونش رو لیسیدم... پاهاش رو روی زمین فشار میداد و کسش رو با تمام قدرت داده بود تو صورتم...زبونم رو کردم توی کسش...چه مزززززه ای اوم م م م......چرخوندمش وبالا و پائین کردم زبونمو، درش آوردم وشروع کردم به لیسیدن بالای کسش، دادش دراومد: اوف ف ف ف... مُردم..حرومش باشه زنت این کارهائی که باهاش میکنی آی ی ی..........یه بار دیگه ارضاء شد، بلند شدم کیرم رو دادم دستش و همزمان شروع کردم با دستام بازی کردن با کسش که هنوز داشت می تپید.با مهارت شروع کرد به خوردن سرش، با دندونهاش روش میکشید و به تخماش مالش میداد، تخمام رو گرفت توی دهنش و مکید، سرم دوار گرفته بود. دوباره سرشو گرفت تو دهنش( ولی حس کردم حالش بد میشه چون اصلاً کیر شوهرشو ساک نزده بود و فقط مال منو میخورد) این بود که دوباره شروع کردم به خوردن چوچوله وکسش و بازی کردن با سینه هاش که یه بار دیگه اومد...رفتم لای پاهاش، آروم پاهاش رو بلند کردم و گذاشتم رو شونه هام.شروع کردم آروم گاز گرفتن و لیسیدن ساق پاهاش و مالش رونهاش، آروم کیرم رو گذاشتم لای کسش که مثل بچه کوچولوئی که انگشت مادرش رو بمکه مکیدش تو...اوف ف ف...آروم شروع کردم به تلمبه زدن، آروم جیغ میزد و چنگ میزد به تنم، منم سینه هاشو اول نوازش میکردم ولی بعد چنگ زدم ونوک سینه هاشو فشار میدادم که دادش میرفت هوا...مدتی بود که ارضاء نشده بودم ولی چنان کمرم سفت شده بود که نگو... اصلاً آبم نمیومد وقلبم داشت از دهنم میزد بیرون،چند دقیقه (اونقدر محکم که جای ضربه هام روی کفلش مونده بود) تلمبه زدم، با همون حالت که پاهاش رو شونه هام بود خوابیدم روش و محکمتر ضربه زدم،جیغ زد: ایرج مُردم توروخدا...آخ خ خ....لامصب پاره ام کردی...چرا نمیاد آبت....-الان میاد عزیزم...عشقم الان میاد...اوف ف ف...چیه کیرم دردت میاره؟-داره میترکه کسم...گائیدی منو لعنتی...آنقدر سرعتم زیاد شده بود که تمام ارکان تخت(!) به لرزه درآمده بود و ازبیخ وبن ملاحظه اینکه خونه کسی هستیم رو گذاشته بودیم کنار...من تقریباً نعره میزدم واون ناله میکردکه...دیگه اومدم،با تمام رمقی که برام مونده بود کیرمو تا ته فشار دادم توش و آبم با فشار تمام ریخت توی کس داغ و خیسش... لرزش و تپش کیرم تا چند ثانیه طول کشید.(میدونستم کهIUD داره).بوسیدمش، توی بغلم، خیس خیس و داغ از سکس آتشینمون نوازشش کردم ، زدزیر گریه...چند لحظه بعد که امواج لذت کمی فروکش کرد، آروم شد و نفسهاش نرمتر شدند و...دوستش داشتم، به اش گفتم ، اون هم بهم گفت.کمی توی بغل هم خوابیدیم، بلند شدم رفتم حمام و خوب خودمو شستم(چون تمام تنم از جمله دور و اطراف آقا کوچولوم اکلیل بود!)، لباس پوشیدم و باز هم بوسیدمش.......ساعتو نگاه کردم، یه ربع به چهاره!بلیطم برای ساعت پنج بود.باید رفت.........
چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
      
e_h_s_a_n مرد #43 | Posted: 2 Aug 2011 09:45
کاربر

 
سکس دزدی و زوری


این اولین داستان منه البته مربوط به خودم نیست و یکی از دوستای خیلی نزدیکم اونو واسم تعریف کرد که طبق معمول با یه کم دستکاری می ذازمش . از نوشتن چیزای اضافی پرهیز کردم و خلاصه و مفید اونو نوشتم . البته چون داستان اول هست پس از دوستان تقاضا دارم مشکلاتش رو بهم بگن تا بتونم اونا رو رفع کنم .
مرسی داره
_____________________________________________________
اون روز هم چون حوصله مدرسه نداشتیم با مجید فرار کردیم و با موتور اون تو خیابونا کس چرخ میزدیم . تو همین حین رفتیم به یه سوپری . دو تا نوشابه خریدیم تا بخوریم . هنوز مشغول خوردن بودیم که من متوجه یه دختر 29-30 ساله شدم
که از تو پنجره خونشون داشت با ایما و اشاره به پسری که اون طرف خیابون بود می گفت که بیا بالا.وقتی که به مجید گفتم ، گفت بیا میخوام امروز یه حال اساسی بهت بدم . من که میدونستم اون آدم کله خریه ترسیدم . اول فکر کردم میخواد به پلیس زنگ بزنه تا یه خورده بخندیم ولی اون که بدجوری کیرش پا شده بود میخواست بره تو اون خونه.
هر کاری کردم که بیخیال بشه نشد که نشد . اون موقع من می خواستم بیخیال بشم و به اون بگم که خودت تنهایی برو ولی
غرورم اجازه نداد آخه منو مجید هنوز رفیق جنگ نبودیم و نمی خواستم جلو اون کم بیارم بخاطر همین رفتیم که...
اینو هم بگم که چون اون خونه دو طبقه و سردو نبش بود ،هم در از ساختمان بود و هم در از حیاط .دختره طبقه بالا بود و پسره از دری که به ساختمان وصل بود رفت تو خونه.
من سریع به اون جا پایی دادم واون مثل یه گربه از دیوار بالا رفت و چند لحظه بعد در حیاط آروم باز شد و من رفتم تو حیاط . شانس آوردیم که از تو حیاط به طبقه بالا و پشت بوم راه داشت ، از همونجا رفتیم طبقه بالا .با احتیاط رفتیم داخل . کسی نبود .من بدجوری ترسیده بودم ولی مجید به تخمش هم نبود
شروع به سر کشی کردیم که من زودتر از اون اتاق خانوم رو پیدا کردم . به مجید هم گفتم .اون سریع یه صندلی آورد واز قسمت بالای در که شیشه بود نگاه کرد وبا خنده ای که کرد فهمیدم بله بساطشون پهنه . مجید میخواست همون موقع مچشون رو بگیره و خودش کارو شروع کنه که با اصرار من صبر کرد تا کار اون پسره تموم بشه و بعد ...
رفتیم تو آشپز خونه تا یه چیزی واسه خودمون پیدا کنیم بخورم که مجید گفت اول من میرم وتو حواست به پسره باشه .چاره ای جز قبول کردن نداشتم . در ضمن تصمیم گرفتیم یه خورده برینیم تو حالشمون . قضیه از این قرار بود که از بالای در نگاه میکردییم و همینکه کارشون تموم شد نذاریم لباس بپوشن و خلاصه ریده بشه به حال کردنشون تا هم بخندیم هم کس بکنیم.
خلاصه من رفتم بالا نگهبانی دادم (البته حواسم بود که یه وقت دیده نشم) بالاخره کار شون تموم شد و من سریع اومدم پایین و به مجید هم گفتم . اونم سریع اومدو درو باز کرد و گفت به به دستم درد نکنه . پسره که فکر کرده بود مجید با اون
تیپ و قیافه ی خلاف یه کاره اون دختره هستیم و اومدیم اونو بزنیم ولی مجید سریع گفت تنهایی؟ما هم میخوایم وگرنه آبروتون رو میبریم . اونا هم مجبور بودن قبول کنن ولی دختره که دو تا آدم با تیپ خلاف رو دیده بود و فکر میکرد ما
به تیپ اون نمی خوریم شروع به گریه کرد وبعد از تهدید های ما وقتی دید راهی جز قبول کردن نداره قبول کرد که...
اون موقع من دست پسره رو گرفتم و از اتاق آوردم بیرون تا مجید زودتر حالشو کنه و نوبت من بشه . یه مدت که گذشت
دیدم مجید آقا با هیکل ایستاده اومد بیرون و منو دعوت کرد به داخل اتاق . منم از خدا خواسته با کله رفتم تو اتاق .دیدم
خانوم رو تخت لخت افتاده منم سریع رفتم پیشش و لباسام رو در آوردم . کیرم رو که هنوز آمپر نچسبونده بود رو گرفتم
جلو صورتش تا ساک بزنه ولی اون گفت فقط حق دارم از کس اونو بکنم ولی من که ساک زدن اونو واسه پسره دیده بودم
موهاشو کشیدم و صورتشو جلو آوردم و کیرمو کردم تو دهنش بعد از مدتی که ساک زد چون کارش رو با رغبت انجام نمی داد تصمیم گرفتم تا از کون هم بکنمش (خداییش تقصیر خودش بود کارش رو با رغبت انجام نمی داد)بخاطر همین اونو به صورت سگی خوابوندم و کیرمو رو سوراخ کونش گذاشتم . به محض اینکه فهمید
میخوام از عقب بکنمش میخواست در بره که سریع اونو کرفتم و با فشاری که دادم کلاهک کیرم تقریبا رفت تو سوراخش . اول یه خورده جیغ میزد ولی بعد که دید فایده نداره شروع به گریه کردن کرد بعد از یه خورده که از کون کردمش کیرم رو در آوردم تا از کس هم کرده باشیم وقتی که حس کردم داره آبم میاد کیرمو در آوردم و موهاشو کشیدمو به طرز وحشیانه ای صورتشو آوردم جلو شروع کردم به جلق زدن اونم چشماشو بسته بود . از دیدن صورت خیس از اشکش باعث شد تا به طور کامل ارضاء بشم . وبعد لباسام رو پوشیدیم و از اونجا رفتیم.فقط یه توصیه دارم که واسه یه بار هم که شده آبتون رو، رو صورت طرف مقابل بریزید و همون موقع چهره اونو نگاه کنید تا لذتی رو که داره از دست ندید.
منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
      
e_h_s_a_n مرد #44 | Posted: 2 Aug 2011 11:17
کاربر

 
كفش پاشنه بلند




يه روز گرم تابستون داشتم تو خيابون راه می رفتم که يهو چشمم بهشون افتاد دو تا دختر زيبا با پای بی جوراب که توی کفش پاشنه بلند نوک تيز زيبا تر جلوه می کرد.
مانتوی کوتاهشون که ران های اونها رو که توی شلوار جين مشکی زيبايی فوق العاده ای داشتنندرو کاملا استثنايی کرده بود و داشت ديوونه ام می کرد.
جرات اين رو که سرم رو از پاهای زيباشون بردارم نداشتم . کم کم غرق در افکارم شدم..............
جلو رفتم در حالی که از شدت ترس جرات صحبت نداشتم سلام کردم . هر دو ايستادند. نگاهی به من انداختند اما من جرات نگاه کردن نداشتم .گفتم ميشه من بردتون باشم؟
خنده ای تحقير آميز جواب سوالم بود . يکی شون( که من اسمش رو ميسترس نرگس می ذارم ) گفت زانو بزن و التماس کن شايد دلم رحم بياد و بزارم کف کفشمو ليس بزنی ...
زانو زدم و شروع به التماس کردم:
خواهش می کنم ارباب التماس می کنم . تو را به معبودتون من رو به بردگی قبول کنيد . به پاتون می افتم ، من رو از خودتون نرونيد . هر کاری که بگيد انجام می دهم فقط من رو به بردگی قبول کنيد....
حالا نوبت خنده ی اون يکی بود.(ميسترس ناهيد ). بعد با صدايی که سر شار از تحقير بود گفت من دوست دارم يه سگ داشته باشم اگه می خوای چرک کف پا مو بليسی شروع به واق واق کن.........
من به دستور ميسترس ناهيد شروع به پارس کردم .خنده ی سرمست غرور دو ميسترس بلند شد.
ميسترس نرگس گفت :خوبه حالا دنبال ما راه بيفت و جای پای ما رو ببوس تا به خونه برسيم.
من در حالی که چهار دست و پا نشسته بودم با هر قدمی که اربابانم بر می داشتنند دو بار زمينی که جای پای دو ميسترس بود می بوسيدم ........
نزديک يکساعت بود که ما راه می رفتيم و من بدون لحظه ای توقف به بوسيدن جای پا ها ادامه می دادم.ديگه رمقی برايم نمانده بود. اما مجبور بودم به بوسيدن ادامه دهم.
تا بالاخره به منزل دو ميسترس رسيديم . من همان طور چهار دست و پا وارد منزل شدم.
ناگهان ميترس ناهيد لگد محکمی به صورتم زد طوری که چشمهايم سياهی رفت و ديگه چيزی نديدم.
- کی به تو اجازه داده وارد خونه شی حيوونه کثيف . زود برو پشت در لباس هاتو در ار لخت شو و برو تو حموم کارگر و توی وان دمر بخواب . سرتو بچسبون به کف وان و بالا نيار تا ما بيايم و من هم اطاعت کردم.......
نمی دونم چند ساعت همون طور بودم اما گردنم از شدت درد تير می کشيد.......
تا بالاخره دو ميسترس توانمند تشريف اوردند.......
ميسترس ناهيد گفت : فکر می کنم که اين حيوون رو بايد تو آب جوش انداخت تا تميز شه.
ميسترس نرگس گفت :نه من فکر می کنم بايد با آب سرد تميزش کنيم.......
اين طوری بود که ناگهان آب جوش روی تنم سرازير شد . از شدت داغی به خودم می پيچيدم که ناگهان آب سرد اونچنان به پوست تنم خورد که انگار دارن پوستم رو ميکنند.
بعد از چند بار تکرار شدن اين کار بالا خره ميسترس های برزگوار راضی شدند که من تميز شده ام . حالا تازه اجازه پيدا کردم که سرم رو از وان خارج کنم و به ميسترس ناهيد و ميسترس نرگس نگاه کنم.
ميسترس نرگس کاملا برهنه بود .فقط يه شنل مشکی طوری و يه جفت کفش رو باز با پاشنه ده سانتی پوشيده بود و به ناخن های پاشم لاک قرمز زده بود .
آخ که آرزوم بود ازم بخواد ناخن های پاشو مک بزنم.......
اما ميسترس ناهيد يه لباس چرمی مشکی پوشيده بود . با پوتين های پاشنه دار در حالی که يه شلاق دستش گرفته بود به من اشاره کرد و گفت .......
زود برو توی اتاق و آماده شو می خوام شلاقت بزنم.........
جرات نکردم بپرسم برای چی اما سريع به اتاق رفتم و روی ميزی که اونجا قرار داشت دراز کشيدم.
ميسترس نرگس به سمتم اومد صندليی جلو گذاشت و گفت.......
دوست دارم مو قع شلاق خوردن توی چشمای من نگاه کنی.......
و مو هام رو چنگ زد و توی چشمام زل زد ، طاقت نداشتم که توی چشماش نگاه کنم مثل يه کرم که تو دست يه آدم قوی گرفته باشه.......
ميسترس ناهيد بالای سرم ايستاده بود . گفت : فکر کنم دوست داشته باشم براي دفعه اول بيست ضربه شلاق بزنم به اين سگ بی ارزش و بعد به من گفت بشمار!
ويييييپ.........
يک!
وييييييیپ
دو!
ويييييیپ
سه!
نگاه تحقيز آميز ميسترس نرگس که تو چشمام نگاه می کرد بيشتر احساس بردگی رو تو من القا می کرد ،احساس اينکه من در مقابل قدرت و شکوه ميسترس ها هيچ چيزی نيستم و بردگی بزرگ ترين افتخار برای منه من يه حيوون نا چيزم در مقابل عظمت بی پايان اين دو ميسترس..... شلاق ها ادامه داشت......
ويييييپ
نوزده!
وييييييپ
بيست !
وييييپ
.... انتظار شلاق بيست و يکم رو نداشتم .
ناگهان فرياد ميسترس ناهيد بلند شد و بشمار حيوون کثيف......
شلاق ها تا پنچاه ضربه رسيد . ديگه پشتم به جای سوزش درد می کرد .اما من جرات حرف زدن و ابراز درد نداشتم......
بالاخره بعد از شصت ضربه شلاق ميسترس ناهيد گفت :فعلا بسه!
بعد به سمت سرم اومد و موهام رو گرفت و با يه حرکت برم گردوند.........
تمام تنم تير کشيد آخه جای شلاق ها که زخم شده بود روی ميز قرار گرفته بود .........
اما کار ميسترس ها تازه شروع شده بود.......
ميزی که من روش بودم حدود يک متر ارتفاع داشت . به محض بر گشتنم ميسترس نرگس با طناب دست و پای من رو به چهار گوشه ی ميز بست . حالا من شبيه حرف ايکس به ميز بسته شده بودم.
ميسترس ناهيد روی ميز اومد به عورتم که کاملا بی محافظ بود نگاه کرد . بعد پاشو گذاشت روش . و گفت اگه خوب آه و ناله کنی و دلم ه حالت بسوزه زياد شايد زود ولت کنم سگ بی ارزش و پاشو برد عقب و محکم زد به وسط پاهام......
دردی تمام تنم رو فرا گرفت . و آّ و ناله ی من بلند شد اما هر چی بيشتر ناله می کردم ضربات محکم تر می شد ديگه نايی برام نمونده بود ،ميسترس نرگس هم با قهقه هاش من رو بد جوری تحقير می کرد و البته تحريکم برای عجز و لابه هم بيشتر می شد:
سرورم ترو خدا بسمه . ترو به عظمتتون بسمه . خواهش می کنم .التماس می کنم ........
ميترس نرگس گفت:
خفه شو حيوون کثيف .تو تا وقتی اينجا هستی فقط حق داری پارس کنی،بس شروع کن شايد دلمون به رحم بياد برات....
من شروع به پارس کردم اما از شدت ضربات ديگه نفسم بالا نمی اومد .تقريبا ده دقيقه ضربات طول کشيد . پنج ذقيقه ميسترس ناهيد و پنج دقيقه ميسترس نرگس........
کم کمک واق واقم به زوزه تبديل شده بود از شدت درد....
بالاخره بعد از ده دقيقه ميسترس نرگس گفت . فکر می کنم که فعلا بی باشه . حالا وقت اونه که يکی از شيزين رين وظايفت رو انجا بدی ،و بعد با خنده گفت : تا حالا که داشتي فقط سرمون رو گرم می کردی.....
بعد دو پاش رو تو طرف صورتم گذاشت . شنلش رو در اورد و به حالت دو زانو روی صورتم نشست .طوری که معقد و فرجش در فاصله ی کمی از صورتم قرار دشت......
از ديدن اونها خيلی خوشحال بودم و وقتی ميسترس نرگس گفت : دهنتو باز کن !بيشتر خوشحال شدم ........
آره من توالت ميسترس هام شده بودم.......
اول ميسترس نرگس شروع به ادرار کرد.....
مايع گرمی دهنم رو پر کرد مزه يعجيبی داشت که آدم رو از خود بی خود می کرد و بوشم آدم رو ديوانه می کرد......... از شدت لذت داشتم می مردم .نذاشتم حتی يه قطرشم به زمين بريزه
منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
      
e_h_s_a_n مرد #45 | Posted: 11 Aug 2011 13:18
کاربر

 
خر شانس




جونم براتون بگه که ما برای امتحان GRE و TOFEL رفته بودیم دبی. از قضا توی هتل ما 2 تا دختر مسئول تشریفات بود که خوب چیزهایی بودن. جونم واستون بگه که قدشون حدودا 180 بود و هیکلشون انگاری خدا با قلم تراشیده بود. با موهای بلند و لباسهایی شیک و قشنگ و عطری که آدم رو دیوونه میکرد. من تا به حال یک همچین کُسهایی تو ایران ندیده بودم. ما که یک اکیپ 4 نفری بودیم کارمون شده بود که فقط توی لابی هتل بشینیم و زاغ سیاه خانوما رو چوب بزنیم. شب امتحان برای تجدید قوا رفتیم توی دیسکوی هتل که یک دهنی تازه کنیم و حالی کنیم... از مسئولین تور شنیده بودیم که این دیسکو معمولا شلوغ میشه و جیگرهای متنوعی میان توش. البته یک بدی که دبی داره اینه که توی دبی همه عربها و خانومهای خوشگل مثل جغد میمونن. یعنی اینکه توی روز شما هیچ چیزی گیرتون نمیاد ولی به محض اینکه ساعت از 8 شب بگذره میریزن تو خیابونها و رستورانها و دیسکوها. خلاصه اینکه ما همگی دوش گرفتیم و لباس پوشیدیم و رفتیم توی دیسکو. حدودا ساعت 12:30 بود. اولش خلوت بود ولی کم کم خانومهای خوشگل سر و کلشون پیدا میشد. اگر بدونین این عربهای سیاه و بیریخت و بدترکیب با چه جیگرهایی میومدن توی دیسکو. خلاصه ما هم نشسته بودیم و مدام ویسکی سفارش میدادیم. اونها هم می آوردن و ما هم مثل آب میوه سر میکشیدیم. مشغول کس و شر گفتن بودیم و میگفتیم و می خندیدیم که دیدیم ملت مشغول رقص شدن. چند دقیقه ای گذشت که یک دفعه چشممون به همون 2 تا دختر که مسئول تشریفات هتل بودن افتاد. چشمتون روز بد نبینه یک لباس سفید پوشیده بودن که از زیر اون همه چیز معلوم بود. برآمدگی سینه ها و پاهای کشیده و زیباشون آدم رو تحریک میکرد و انصافا خیلی قشنگ میرقصیدن. من که داشتم کم کم دیوونه میشدم به بچه ها گفتم بیایید نفری 50 دلار بزاریم روی هم بکنیمشون که اگه برگردیم تهرون دیگه از این کُسها گیرمون نمیاد. بچه ها مخالفت کردن و گفتن میریم جلق میزنیم و سرمون رو هم بالا میگیریم و میگیم خدایا شکرت. تازه پولی هم ندادیم که غصه بخوریم. ولی من این حرفها به گوشم نمیرفت و باید اون شب یک حالی به این کیرم میدادم. توی همین فکر بودم که یک دفعه دیدم توی دیسکو یک آهنگ ایرانی گذاشتن و من هم که خوره رقص بودم یکدفعه بلند شدم و رفتم وسط. آقا ملت که کسخل مثل من ندیده بودن شروع کردن به تماشای رقص من. بچه ها هم یکی یکی اومدن وسط و دیگه میدون مال ما شده بود. من هم مستِ مست یک دفعه نمیدونم چی شد به یکی از اون خانوما پیشنهاد رقص دادم. اول گفت که بلد نیست و من گفتم که یادت میدم. یک لبخند زد و اومد وسط. من هم از خدا خواسته از پشت بغلش کردم و دستهاشو گرفتم توی دستم و گفتم دستاتو ول کن و هر کاری من کردم تو هم بکن. اول حرکت دستها رو یادش دادم بعد دستهام رو گذاشتم دور کمرش و حرکت کمر رو بهش یاد دادم. بعد بهش گفتم که حرکت پاهای من رو اجرا کن. اولش نمیتونست جالب برقصه ولی بعد از 10-20 دقیقه کم کم راه افتاد. بچه ها هم نشسته بودن. آهنگ عوض شد که من رفتم نشستم. دوباره آهنگ ایرانی گذاشتن که این دفعه خودش اومد و بلندم کرد. من هم بلند شدم و باهاش رقصیدم. اون شب گذشت و ما مدام لاس زدیم و رقصیدیم. ساعت 4 بود که رفتیم اتاق خودمون و مثل جنازه افتادیم. ساعت 7 صبح بود با زنگ ریسیپشن هتل از خواب بیدار شدیم و سریع یک بیسکویت و نوشابه انداختیم بالا و آماده شدیم که بریم سر جلسه امتحان. یک تاکسی گرفتیم و رفتیم "ََamideast" جایی که باید امتحان میدادیم. خلاصه ما امتحان رو خوب دادیم و خوشحال برگشتیم هتل که تا در رو باز کردیم وارد لابی هتل شدیم دیدیم همون خانومی که دیشب باهاش میرقصیدم داره با ریسیپشن هتل حرف میزنه. برگشت تا من رو دید لبخند ملیحی زد و اومد طرفم. از من بابت دیشب تشکر کرد و به من پیشنهاد شام داد. من که توی کف بودم داشتم دست و پام رو گم میکردم که به خودم اومد و گفتم باعث افتخار منه. گفت که ساعت 8:30 توی لابی منتظر شما هستم. من هم خداحافظی کردم باهاش و رفتم طرف بچه ها. هرکدوم از بچه ها یه متلکی انداختن. یکی میگفت کونده خان اگه تنها بکنیش همگی خشک خشک میکنیمت و از این حرفها. از بچه ها پرسیدم که بچه ها شب چی بپوشم؟ یکی میگفت از این لباس عربیها بپوش که کیرت توش آزاد باشه. یکی دیگه گفت لخت برو و خلاصه هرکی یه چیزی گفت. ساعت 2 بعداز ظهر بعد از خوردن نهار با بچه ها رفتیم یک مقداری خرید کردیم و برگشتیم هتل و من رفتم حمام دوش گرفتم و ریش و پشمها رو 3 تیغه کردم و ساعت 8:20 دقیقه رفتم سر قرار که بعد از چند دقیقه دیدم که کس خانم با لباس بسیار زیبا و یک مقدار کمی آرایش سر و کلش پیدا شد. من یک لحظه از جای خودم بلند شدم و حال و احوالی کردیم و به من گفت که ماشینش توی پارکینگه و میره که بیاره بیرون از پارکینگ. یک دفعه دیدم که یک BMW مشکی از پارکینگ اومد بیرون. در رو باز کردم که بشینم توی ماشین که دیدم بچه ها از اون بالا داد میزنن که خوب بکنیشا. من هم حسابی خندم گرفته بود. اون میپرسید که برای چی میخندی. من هم الکی یه چیزی بهش گفتم و شروع کردیم با هم صحبت کردن. انگلیسیش خیلی خوب بود و خیلی راحت با هم صحبت میکردیم. کم کم شروع کردم براش جک تعریف میکردم و اون هم میخندید و حال میکرد. خلاصه با هم سرگرم حرف زدن بودیم که یک دفعه شک کردم که نکنه مارو ببره یک جایی و بده دست این عربها که بحسابی من رو بکنن. اون 28 سالش بود و از شوهرش جدا شده بود. پدرش آمریکایی بود و مادرش لبنانی. من رو برد به یک رستوران خیلی خوشگل و شیک. من هم سعی کردم مثل آدم حسابیهای توی فیلمها باشم. از ماشین که پیاده شدیم دستش رو گرفتم توی دستم و رفتیم توی رستوران و سر یک میز نشستیم. در مورد کار و زندگی و همه چیز صحبت کردیم. ما صحبت میکردیم و اون هم سفارش میداد و میخوردیم. 1 ساعت اونجا بودیم. بعد یک دفعه صورتحساب رو آوردن. مخم سوت کشید. شده بود 500 درهم. دست کردم توی جیبم و پول رو درآوردم و پرداخت کردم. خلاصه نفهمیدم که من اونو مهمون کردم یا اون منو مهمون کرده بود ولی برای اینکه کم نیارم پول رو پرداخت کردم. پیش خودم فکر میکردم اگر نکنمش که حسابی رفته توی پاچم. اومدیم بیرون که دیدم از پشت اومد من رو بغل کرد و پول رو گذاشت توی جیبم. اول نخواستم قبول کنم ولی اون گفت که من تو رو من دعوت کردم پس مهمون منی. از طرز برخورد و تفکرش خوشم اومد. سوار ماشین شدیم و ازش پرسیدم کجا میریم؟ گفت که میرین خونه من. رفتیم خونش. یک خونه کوچولو و شیک و زیبا. رسیدیم خونه و رفت توی اتاقش و در رو بست و لباسهاش رو عوض کرد و اومد بیرون و نظر من رو در مورد لباسهاش پرسید. منم گفتم که یک فرشته هستی و همه جوره خوشگل و زیبایی. خنده زیبایی کرد و ازم تشکر کرد و بعدش من رو برد پای کامپیوترش و گفت که مشکلی داره و اگه میتونی درستش کن. من شروع کردم به ور رفتن به کامپیوترش. اون هم رفت که یک نوشیدنی بیاره. من هم مشغول بودم تا وقتی که برگشت مشکل کامپیوترش رو حل کرده بودم و میخواستم براش توضیح بدم که اومد و نشست رو پام و شروع کرد به گوش دادن به حرفهای من. منم توضیح دادم. بعد رفتیم توی سالن و یک موزیک گذاشت و لیوان مشروب من رو پر کرد و شروع کردیم به نوشیدن و لذت بردن. من دیگه طاقت نگاه کردن رو نداشتم و اون هم فهمیده بود. اومد دستم رو گرفت و بلندم کرد که با هم برقصیم. دست منو انداخت دور کمرش و من هم دستم رو بردم روی باسنش و خودش هم دسش رو انداخت دور گردن من. مشغول رقص شدیم و من آروم باسن نرمش رو نوازش میکردم و اون هم با موهای من ور میرفت.
بعد از دقایقی خودش رو کمی بیشتر به من نزدیک کرد بطوری که کاملا فهمید که کیر من راست شده. دیگه طاقت نیاوردم و سرم رو بردم طرف لبش و لبم رو گذاشتم روی لبهاش و شروع کردیم به لب گرفتن. اون خیلی با آرامش این کارو میکرد. بعضی وقتها لبهای منو میکشید توی دهانش و با زبونش میلیسید. بعد من هم همین کار رو میکردم. بعد یک لحظه لبش رو عقب کشید و گفت که دهنت رو باز کن. من هم باز کردم و اون زبونش رو گذاشت تو دهان من. من شروع کردم به خوردن زبونش. زبونش داغ داغ بود و من از طعم زبونش غرق لذت بودم. بعدش گفت که نوبت تو شد و دهنش رو باز کرد و من زبونم رو گذاشتم تو و اون شروع کرد به مکیدن. واقعا حرفه ای و با آرامش کارها رو انجام میداد و اصلا عجله ای نداشت. بعد آروم منو هدایت کرد به سمت کاناپه و من رو هل داد روی کاناپه و خودش اومد روم خوابید. بازم شروع کرد به لب گرفتن ولی ایندفعه دیگه درسم رو یاد گرفته بودم و بعضی وقتها من زبون میدادم و بعضی وقتها اون. بعد از مدتی چرخوندمش و افتادم روش. و شروع کردم به خوردن گوش و لیس زدن لاله گوشش که یک دفعه یک کمی لرزید و من رو به خودش فشار داد. بعد آروم صورتم رو پایین آوردم و گردنش و بالای سینه هاشو تا میتونستم بوسیدم و لیسیدم. بطوریکه حسابی خیس شده بود. بعد گفت بلند شو و من هم بلند شدم و اون با یک حرکت لباسشو در آورد. فقط دیدیم که با یک شورت در مقابل من ایستاده. بعد اومد و آروم لبهاشو گذاشت روی لبهام و شلوارم رو درآورد. بعد من کت و کراوات و پیراهنم رو درآوردم و آروم اومدم سراغ سینه هاش که حسابی سفت شده بودن. 15 دقیقه ای بود که داشتیم ور میرفتیم. سینه هاش سفید و نوکش قرمز رنگ بود. من هم مشغول خوردن سینه هاش بودم و اون هم گاهی با دستش سرم رو به سینه هاش فشار میداد و بعضی وقتها یک کمی موهامو میکشید. کلی سینه هاش رو خوردم که یکدفعه احساس کردم دستش توی شورتم رفته و داره با کیرم بازی میکنه. بعد از اینکه مقداری کیر من رو مالش داد دستش رو از توی شورتم در آورد و گذاشت روی باسنم و حسابی من رو فشار داد به خودش. من هم سریعا بلند شدم و شورتش رو درآوردم. زیباترین منظره عمرم رو دیدم. یک کس صورتی رنگ خوشگل و خوش استیل و خوش فرم و بدون مو که کاملا خیس شده بود. دروازه کسش به هم نزدیک بود بطوریکه به نظر میومد هنوز دختره. بعد پاهاشو باز کرد و من هم رفتم سراغ کسش. حالا نخور، کی بخور. میلیسیدم و می بوسیدم و اون مدام سر و صدا میکرد. گاهی زبونم رو تیز میکردم و میکردم توی کسش که اون وقت از شدت هیجان کسش رو به صورتم فشار میداد و آه و اوه میکرد. مادامی که کسش رو میلیسیدم یک انگشتم رو آروم میکردم توی کسش که یکدفعه دیدم صداش زیادتر شد و آروم آروم دومین انگشتم رو هم کردم تو و شروع کردم به رفت و برگشت و در همون حال کسش رو میلیسیدم و با دست دیگم با چوچول خانم بازی میکردم. واقعا از لیسیدن کسش سیر نمیشدم. میخواستم تا آخر عمر به کسش بچسبم و بخورمش که یکدفعه فهمیدم ارگاسم شده. کسش رو ول کردم و رفتم سراغ پاهاش. از ساق پاهاش شروع کردم و لیسدن رو روی رانهای سفیدش ادامه دادم تا دوباره رسیدم به کسش که یکدفعه گفت بسه دیگه و کار رو تموم کن. من که فهمیده بودم چی میخواد رفتم کنار گوشش و گفتم: What ever you want از این جمله خیلی خوشش اومد که دید من اینقدر به خواسته اون توجه دارم. سریع شورتم رو درآوردم و ازش پرسیدم کاندوم داره یا نه و گفت که مریض نیست و بدون کاندوم بکنمش. من هم که قبلا آب از سرم گذشته بود کیرم رو دادم دستش و اون هم آروم کیر من رو گرفت و گذاشت دم درگاه کُسش و شروع به مالش کرد. بهم گفت که آروم بکنم توش. منم گفتم کاری میکنم که تا حالا توی خواب ندیده باشی. اول آروم کیرم رو میمالیدم به کُسش و بعدش یواش یواش سر کیرم رو کردم تو و آروم آروم تا نصفه میرفتم تو و در می آوردم که میدیدم میخواد به عرش بره. هر چند بار که تا نصف میرفتم تو یک بار آروم تا آخر میکردم تو کسش. اینقدر بهش حال میداد که مدام میگفت "I love it" بعد دوباره درمی آوردم و چند بار تا نصف میکردم تو و بعد دوباره تا آخر آروم آروم میکردم تو. اینکار باعث میشد که من دیر آبم بیاد. از شدت هیجان و لذت پاهاش رو دور کمرم حلقه کرده بود و دستاشو دور کمرم انداخته بود و سفت من رو به خودش فشار میداد. به من میگفت که تا ته برم تو. منم تا ته میرفتم تو و درمی آوردم. باید بگم که کس تنگ و بسیار گرمی داشت و خیلی خیس بود. از گرمی کسش خونم به جوش اومده بود. به خاطر تنگی کسش نمیتونستم تند بکنم و آروم که میکردم بیشتر لذت میبرد. دیگه نزدیکیهای ارضاء شدنم بود که دیدم فشار دستهاش خیلی زیاد شده و پاهاش رو سفت کرده بود و مدام میگفت
"don't stop" من هم همونطور آروم خودم رو عقب و جلو میبردم که دیدم دارم ارضاء میشم. میخواستم کیرم رو در بیارم که با فشار دستش و پاهاش اجازه این کار رو نداد و من رو به خودش فشار داد بطوری که کیرم تا دسته رفت توی کسش و آنچنان آبی توی کسش ریختم که خودم باورم نمیشد. دیگه رمق نداشتم و با هم ولو شدیم. اون من رو توی بغلش گرفت و چشمم رو بوسید. یک نیم ساعتی به خواب رفتیم که بیدارم کرد و گفت که بلند شو دوش بگیر.؟ گفتم چشم. بعد حمام رو بهم نشون داد. منم رفتم توی حمام که دیدم یک دفعه اون هم در حمام رو باز کرد و اومد زیر دوش. من به آب سرد خیلی علاقه دارم و اون هم مخالفتی نکرد و اومد توی بغلم و لبش رو بوسیدم و بهم گفت که امشب بهترین شب عمرش بوده. بعد هر کدوم شروع کردیم به شستن خودمون. اومدیم بیرون و من لباسهام رو پوشیم که از من پرسید کجا میرم. منم متعجب گفتم که میرم هتل. اون هم با یک نگاه نازی به من گفت که چطوری دلت میاد من رو امشب تنها بگذاری و بری. من هم بهش نزدیک شدم و بوسیدمش و گفتم دلم نمیاد. اون هم کتم رو درآورد و گفت پیش من بمون. بهش گفتم که فردا امتحان دارم اون هم گفت خودم فردا میرسونمت. منم قبول کردم و توی دلم گفتم اصلا کون لق امتحان و رفتم روی کاناپه ولو شدم. اونم اومد تو بغلم ولو شد. خواستم از شوهرش بگه. میگفت که شوهرش به ارضاء شدن اون اهمیت نمیداده و هیچ تجربه خوبی باهاش نداشته. بعد میگفت که با این عربها هم اصلا حال نمیکنه و گفت که از با من بودن خیلی لذت برده و بهترین کسی هستی که من پیدا کردم. بعد چرخید و لبم رو بوسید و خودش رو مثل بچه گربه توی بغلم قایم کرد و خوابید. من هم چشمهام رو بستم و خوابیدم. ساعت 7:10 من رو بیدار کرد و گفت که آماده بشم. لباسم رو پوشیدم و صبحانه خوردیم و من رو رسوند هتل تا پاسپورتم رو بردارم و برم محل برگزاری امتحان. قبل از خداحافظی کشوندمش یک کناری و یک لب جانانه ازش گرفتم و ازش خداحافظی کردم. ازم پرسید که ظهر کی برمیگردم و من هم گفتم ساعت 12 امتحانم تموم میشه. در همین موقع بچه ها از آسانسور اومدن بیرون که فریاد مبارک باشه سردادن. مدام میگفتن که پسرمون داماد شده و خلاصه کلی سر به سرم گذاشتن. رفتیم سر امتحان و به هر بدبختی بود حواسم رو جمع کردم که سئوالها رو درست جواب بدم و اتفاقا امتحانم هم خوب دادم. بعد از امتحان برگشتیم هتل. سر راه یک عطر براش خریدم و رفتم توی اتاق و یک نامه هم براش نوشتم و با عطری که براش خریده بودم کادوپیچش کردم و دادمش به رسیپشن هتل و گفتم که بهش تحویل بدن. بعد رفتم توی اتاقم و خوابیدم. نمیدونم چقدر خوابیدم که دیدم یک نفر داره در میزنه. رفتم در رو باز کردم که دیدم خودشه. ولی با حالتی اخمالو و بغض آلود اومد تو و یکدفعه خودش رو انداخت توی بغلم و شروع کرد به گریه کردن. من نمیدونستم که برای چی گریه میکنه فقط موهاش رو نوازش میکردم و سرش رو میبوسیدم. اون هم مدام به گریه خودش اضافه میکرد. تا اینکه بغلش کردم و بردمش روی تخت خوابوندمش و خودمم هم کنارش نشستم. کمی باهاش حرف زدم و حین حرف زدن میبوسیدمش تا اینکه آروم شد. بعد شروع کرد به حرفهای عاشقانه زدن. من هم داشتم از تعجب شاخ درمی آوردم که با 2 روز با من بودن عاشق شده. میگفت که دوست ندارم از دستت بدم و تو نباید من رو ترک کنی و بری. منم شروع کردم به حرفهای عاشقانه زدن تا اینکه حسابی آروم شد. بعد بهش حقیقت رو گفتم. بهش گفتم که من ایرانی هستم و مشکلات خودم رو گفتم که باز هم زد زیر گریه. دیگه نتونستم گریش رو ببینم که لبهام رو گذاشتم روی لبهاش و با دست چپم سینه هاش رو میمالوندم. اونم زبونش رو کرد تا ته توی دهنم. چقدر طعم زبونش شیرین بود.. به من پیشنهاد داد که شب رو دوباره با هم باشیم که منم قبول کردم. باز ساعت 8 با هم قرار گذاشتیم و زدیم بیرون از هتل. ایندفعه رستوران نرفتیم و فقط توی خیابونها کسچرخ میزدیم. ساعت 11 شده بود که دیدم سر خر رو کج کرده و در حال رفتن به سمت خونه هست. منم هیچی نگفتم. سر راه یک جایی ایستاد و از ماشین پیاده شد و وقتی برگشت دیدم یک شیشه مشروب توی دستشه و اومد توی ماشین. بعد از تو جیبش یک قرص درآورد و به من داد و گفت بخور. من از رنگ و قیافه قرص فهمیدم که این قرص باید ویاگرا باشه چون قبلا قرص ویاگرا رو یک بار استفاده کرده بودم. خلاصه قرص رو خوردم و بعد هم سر راه یک پاکت سیگار گرفت که من تا به اون روز ندیده بودم که بعدا فهمیدم گراس بوده. رفتیم خونه. رفت توی اتاقش و یک 10 دقیقه ای اونجا بود و من هم توی سالن تلویزیون میدیم که دیدم با یک دامن کوتاه اومد بیرون، اینقدر دامن کوتاهی پوشیده بود که وقتی دولا میشد مایوی سفید رنگش پیدا میشد. ایندفعه یک آرایش نسبتا غلیظی کرده بود. بسیار خواستنی شده بود. خواستم بهش نزدیک بشم که گفت الان نه. نمیدونم تا حالا لیوانهای آبجو خوری رو دیدید یا نه. لیوانهای خیلی بزرگی هستن. رفت و مشروب رو باز کرد و از لیوانها رو پر از مشروب کرد. شروع کردیم به خوردن. لیوان اول تموم شد که لیوان دوم رو برام ریخت. منم آروم آروخ میخوردم. نزدیکای آخر لیوان بود که سیگار روشن کرد و به من داد. خودش نکشید. من که مخم کار نمیکرد شروع کردم به کشیدن. دیگه حالم رو نمیفهمیدم که دیدم کنارمه و من رو داره بلند میکنه میبره تو اتاقش. لباسمو در آورد و خوابوند رو تخت و خودش هم دامنش و مایوش رو درآورد و افتاد روی من. من حالم رو نمیفهمیدم و فقط لب میگرفتم. در همین حین دیدم که کیرم رو گرفت توی دستش و مدام به کسش میمالید. من توی اون حالم فقط ول کن سینه هاش و لبهاش نبودم. در همین حال آحساس کردم که کیرم داغ شده. به خودم اومدم دیدم روی کیرم نشسته و کیرم تا آخر رفته توی کسش و داره بالا و پایین میره و آه و اوه میکنه. لحظه ای بعد به خودم اومدم و گفتم که دارم ارضاء میشه و میخواستم که از روی کیرم بلند بشه. ولی اینقدر توی حس بود که حواسش به من نبود و کامل نشست روی کیرم به طوری که کیرم تا آخر رفت توی کسش و آبم رو بدون نگرانی توی کسش تخلیه کردم. یعنی دست خودم هم نبود چون واقعا مست بودم و هیچی نمیفهمیدم، اصلا هم نگران حامله شدنش نبودم چون میدونستم که عقلش بیشتر از من میرسه و وقتی خودش اجازه میده پس من نباید نگران باشم. وقتی ارضاء شدم مثل جنازه شده بودم. یک ساعتی رو به خواب رفتم تا کمی حالم جا اومد. بلند شدم رفتم حمام. وان رو پر از آب کردم و خوابیدم توی وان که دیدم مثل دفعه قبل دوباره در حمام رو باز کرد و اومد تو. من که اصلا حال نداشتم خودم رو بشورم. اون هم فهمید و من رو نشوند لب وان و شامپو رو ریخت روی بدن من و و با دستهای لطیفش شروع کردن به مالیدن بدن من. بعدش هم از حمام اومدیم بیرون و خوابیدیم تا صبح. فردای اون روز آخرین روزی بود که من توی دبی بودم. صبحش که از خواب بیدار شدیم و اون از صبح شروع کرد به آبغوره گرفتن. به بهانه های مختلف میومد توی بغلم. آخرش هم خیلی واضح گفت که خیلی به من علاقه مند شده. خلاصه به هر جون کندنی بود ساعت 9 ازش خداحافظی کردم و رفتم هتل و به اتفاق بچه ها راهی فرودگاه شدیم. قبل از رفتن به هتل ایمیل و شماره تلفنم رو بهش داده بودم. الان 3 ماهه از اون موقع میگذره. جالبه که بگم هر هفته یک بار زنگ میزنه. و هر روز برام ایمیل میفرسته. برام عکس میفرسته. بهم میگه که بعد از تو با هیچ مردی تو این دنیا هم بستر نخواهم شد. 3 هفته پیش بهش گفتم که مادر و خواهرم دارن میرن فرانسه که عید رو اونجا باشن. گفتم که 23 اسفند میرن فرانسه پیش داییم و تا 13 فروردین نمیان. دیشب بهم ایمیل زد که اقدام کرده برای ویزا که 24 اسفند بیاد ایران. اول باور نکردم ولی به هر کی میتونست قسم خورد که داره میاد ایران. اگه بیاد که تو کونم عروسی خواهد بود. این بود ماجرای الواتی ما در کشور بیگانه. انشاءالله قسمتتون بشه برین دبی. توی این خراب شده همه از دست عربها به عذابن. مطمئن باشین تا یک پسر سفید خوش قیافه ببینن مثل چی کس و کون رو میبازن. اونم مجانی. خلاصه قدر خودتون رو بدونید. این دخترهای ایران قدر ما رو نمیدونن باید فرستادشون زیر عربها تا کس و کونشون پاره بشه تا بفهمن چه گلهایی رو از دست میدن. ببینید دنیا چطوری شده که دخترهای کشورهای دیگه حاضرن حاضرن به خاطر پسرهای خوب ایرانی بیان اینجا کس مجانی بدن و برن. البته این رو هم بگم که هر کسی مثل من خر شانس نیست.


پايان
منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
      
24amin مرد #46 | Posted: 12 Aug 2011 00:44
کاربر
 
اولین، بهترین، آخرین سکسم تا حالا
من نویدم 19 سالم هستش قد بلند و دانشجوی ترم دومم. این داستان مربوط میشه به چند ماه پیش وقتی ترم 1 بودم.
من و بابام اومده بودیم که خونه پدر بزرگم زندگی کنیم چون از بابا و مامانم جدا شده بودن. من یه عمه دارم که اونم سالها پیش از شوهرش جدا شده ویه دختر داره که 4-5 سالی از من بزرگ تره و اسمش سحر هستش. راستش من هیچوقت به سحر علاقه نداشتم حتی بعضی وقتها از حرکاتش بدم هم میومد. بعضی وقت ها از حرس دلم میخواست جرش بدم چون هی خودشو جلو بقیه لوس میکرد، اما اکثر اوقات هم باهم شوخی داشتیم و خیلی کلا صمیمی بودن طوری که تو فامیل میگفتن اینها مثل خواهر و برادرن اما من اصلا با این حرف حال نمیکردم و خوشم نمیومد. یه بار نشستم و فکر کردم: من اصلا سحر رو دوست ندارم (از لحاظ عاطفی) حتی بعضی وقتها از خوشم هم نمیاد پس چرا وقتی اینها میگن شما مثل خواهر و برادرین من بدم میاد؟
مدتها این فکر ذهن منو به خودش مشغول کرده بود. تا ابنکه یه روز قبل طلاق بابا و مامانم رفتیم خونشون (در واقع خونه پدر بزرگ) که سری بزنیم. خونه بابا بزرگم خیلی بزرگه طوری که اگه یکو گم کنی باید 2-3 دقیقه دنبالش بگردی. مامان بزرگ طبق معمول با چایی و شیرینی و ... داشت از ما پذیرایی میکرد که بهم گفت نوید جون سحر پایینه (طبقه پایین وسایل زندگی عمم اونجاست) بی زحمت برو صداش کن که اونم بیاد پیش ما.
خلاصه که من رفتم پایین و بدون اینکه خودم بخوام دیدم سحر داره لباس عوض میکنه فکر کنم تازه اومده بود خونه. منم که بخاطر شور جوونی و ... نامردی نکردم و چشمامو درویش نکردم هیچ بدتر چهارتاشون کردم که توی ذهنم بمونه، وقتی سینه هاشو دیدم که از زیر کرست بهم چشمک میزدن بیا مارو بمال تازه فهمیدم چرا وقتی بعضیا میگفتن شما مثل خواهر و برادرید من خوشم نمیومده. فهمیدم که توی ضمیر ناخودآگاهم دلم میخواد بکنمش، اما اصلا نمیدونستم که اون حسش نسبت به من چیه؟واسه همین سریع تصمیم گرفتم مثل گاو سرمو گرفتم پایین و بی مقدمه وارد شدم. بهش نگاه کردم ، هنوز منو ندیده بود داشت لباسشو میزد به چوب لباسی و بجز لباس های زیرش چیزی تنش نبود. یه جوری انگار که برام عادیه گفتم سحر. یهو بدون اینکه حتی برگرده رفت پشت چوب لباسی بعد مثل موش سرشو آورد بیرون و با تنه گفت: تق تق تق (یعنی اینجا طویله نیست گوساله انصافا خوب منظورشو رسوند) منم با تنه گفتم: حیف که سمعک گرون شده (چرا فحش میدین خوب همه بعضی وقتها کم میاریم دروغ میگیم) اونم گفت خوب نشنیدم. گفتم بیا بالا جمع همه جمعه مامان بزرگ گفت سحر کمه. گفت: خوبه برو الان میام گفتم باشه داشتم میرفتم و از اونجا که شوخی داشتیم یهو برگشتمو بهش پخ کردم اونم که از پشت چوب لباسی در اومده بود یه جیغ کشیده گفت برو دیگه دیوونه. من داشتم میخندیدم که صدای بابام از راهپله اومد: نوید اومدین؟
گفتم آره داریم میایم(نمیدونم برداشت بابا از جیغ سحر چی بود اما حرفی نزد)
از اون روز چند ماه گذشت تا اینکه بابا و مامان از هم جدا شدن و حالا رسیدیم به همون نقطه ای که داستان رو شروع کردم (فحش نده دیگه زمان عقب و جلو بشه هیجان میره بالا)
اصلا اون روز یادم نبود آخه انقدر ناراحت بودم که دیگه دلم نمیخواست حوری های بهشتی رو هم بکنم. مدتی گذشت تا یکم فکرم آزاد شد و همه چیز برام جا افتاده بود.تا اینکه یه روز داشتم بازی میکردم که اتفاقی یاد این جریانات افتادم. گفتم من که دیگه اینجام اونم که هست خونه هم انقدر دنگاله که کسی بویی نمیبره که ما پیش همیم پس ای کاش یکم بهش نزدیک بشم و دست مالیش کنم آخه دوست دخترمو خیلی دوسش داشتم و نمیخواستم خاطرات اینجوری از من تو ذهنش باشه از طرفی دلمم نمیخواست سحر رو بکنم فقط در حد دست مالی واسم کافی بود. از اون روز شوخی هامو باهاش بیشتر کردم تا بتونم به بهونه شوخی دست مالیش کنم حتی یک بار هم خیلی نزدیک شدم هیچکس خونه نبود و من از کلاس اومدم خونه چند تا داد زدم که ببینم کسی خونه نیست؟ اینور اونور پاین و بالا هیچکس نبود رفتم در یخچال یه لیوان نوشابه خوردم لباس عوض کردم و داشتم میرفتم دستشویی که دیدم صدای آب میاد از شیشه مات نگاه کردم دیدم هیکل و رنگ پوست دخترونست رفتم از پنجره حموم به نورگیر نگاه کردم فهمیدم سپیدست سعی کردم دیدش بزنم پشتش به من بود وبخار حموم هم مجالی واسه این کار نمیداد فهمیدم الان وقت شوخی چون یه لیوان بزرگ هم نوشابه خورده بودم دلم داشت میترکید چس یه آروغ خرکی (املاشو بلد نیستم) زدم که سحر پرید هوا و برگشت و کلی دری وری بارم کرد اما همه حرفاش راجع ترسیدنش بود، راجع به اینکه چرا نگام کردی هیچی نگفت پس فهمیدم که یک قدم نزدیک شدم و اونم بدش نمیاد. مدتی گذشت تا با عمم به مشکل خوردیم چون تو کار ما زیاد فضولی میکرد بخاطر همین کارش تو کارم جدی تر شدم چون دست مالی شدن سحر توسط من از نظرم ضربه ای بی صدا به اون بود.
یه شب خوابم نمیبرد رفتم یکم تو فیسبوک گشتم اما چون کسی نبود حوصلم سر رفت تا اینکه دیدم سحر آنه و فهمیدم که بیداره بهش پیام دادم: برو بخواب دختر این موقع اینجا چکار میکنی؟
- به تو چه؟
- به من همه چه؟
- اگه به ننت نگفتم
- میخوای واست بیدارش کنم
- داری چکار میکنی؟
- فیلم داره منم خوابم نمیبره دارم نگاه میکنم
- اتفاقا منم خوابم نمیبره الان میام پایین
- سر خر نمیخوام گوسفندارو بشمار خوابت میبره(میدونستم شوخیه)
- خواهش میکنم وظیفمه اگه این راه کار آمد بود خودت الان لالا بودی حاج خانوم
- اینم حرفیه

لپ تاب و شارژرشو برداشتم و با جعبه شیرینی که بابام خریده بود رفتم پایین
گفت تو از کجا فهمیدی من گرسنمه
گفتم از اونجا که تو همیشه گرسنته
خلاصه نشتم رو به روش و تو فیسبوک واسش پی ام دادم
چته چرا منو نگاه میکنی؟
- من تورو نگاه کردم؟ (همه اینها تو چت بود)
- آره چرا اونجوری نگاه میکنی؟
- برو بابا
- نه تو خجالت نمیکشی به یه پسر اینجوری نگاه میکنی؟ اصلا نکنه تو عاشق من شدی

تا اینو خوند زد زیر خنده و گفت من، تو. مگه مخ خر خوردم؟
گفتم چمیدونم گفتم شاید خورده باشی

یکم همینجوری باهاش شوخی کردم تا دیدم رفت توی رخت خوابش که جلوی تلویزیون پهن بود دراز شد.
هی داشتم فکر میکردم به چه بهانه ای برم کنارش تو جاش بخوابم
فکر کن نوید فکر کن
نخیر راه شوخی دیگه راه کارآمدی نبود پس زدم تریپ عاطفی
گفتم: میدونی خیلی احساس تنهایی میکنم انگار از وقتی اینا جدا شدن هیچکس منو آدم حساب نمیکنه دیدم با لبخند نگام کرد و هنوز از مود شوخی در نیومده بود
گفت: آخی، کوچولوی بیچاره
گفتم: جدی میگم همه دیگه به یه چشمی دیگه بهم نگاه میکنن
بازم به شوخی : میخوای واست تیتاب بخرم (تازه آهنگ بخاطر من یاس اومده بود چند روز بود)
گفتم: نه الاغ تربپ احساسیه یکم نوازش کن
گفت: آها خوب زودتر بگو بیا اینجا بیا
باورم نمیشد واقعا اینو گفت؟
از خدا خواسته رفتم وسرمو گذاشتم رو بالشش
گفت: ناراحت نباش اینها همه میگذره
من دیگه به چیزی که میخواستم رسیده بودم پس نیازی نبود ادامه بدم پس با یک بیخیال سر و تهش رو بهم آوردم.
مدتی ساکت بودیم ساعت نزدیک 3 بود و فیلم هم وسطهاش بود. لپ تاب هامون هم خاموش کرده بودیم.
بهترین موقعیت بود کونش هم جر میدادم وجیغ میزد هیچکس تو اون موقع نمیفهمید. اما دو دل بودم که نکنه دلش نخواد و آبروم بره تا اینکه دیدم چرتش برده
مهتابی بالا سرمون روشن بود تلویزیون داشت کار میکرد. دستمو گذاشتم رو دلش با خودم گفتم اگرم بدش اومد بهانه میتراشم که چرتم برده دستم خودش اومده. دیدم عکس العملی نداشت دستمو بردم بالا تر طرف سینش که دیدم پشتشو کرد بهم یکم بهش نزدیکتر شدم و همونطوری سینشو گرفتم. دیدم هیچی نگفت کم کم شروع کردم به مالیدن اولین بارم بود سینه دختر میومد تو دستم. شهوت درجش انقدر زده بود بالا که نفس کشیدن هم واسم سخت شده بود حالا سحر مدل شیطوری خوابیده بود دستمو از زیر شلوارش کردم داخل مالیدم به کسش که دیدم شرتش خیسه، فهمیدم بیداره یکم مالیدم و کیرمم چسبونده بودم به کونش با اون دستم هم با موهاش بازی میکردم. فکر کنم یه لحظه احساس گناه کرد به سمتم برگشت منم دستامو کشیدم گفت: نوید هنوز نخوابیدی؟
گفتم نه خوابم نمیبره. گفت: برم بالا و برگردم. همین که پاشد گفت: هروقت خوابت گرفت برو سر جات من خوابم برده بود(اینو گفت که من پر رو نشم منم تو دلم گفتم آره جون عمت. آخه خیلی خوشگل بود مخصوصا با اون پاهاش که همیشه دلم میخواست دیدشون بزنم) رفت بالا. منم که چون اولین بارم بود و تحمل نداشتم تا اون نبود یه جلقی زدم و کلی آب خالی کردم تو گلدون. دیگه تمایل جنسیم فرو کش کرده بود. که اون برگشت میخواستم بهش شب بخیر بگم و برم که تو دلم گفتم مگه چند بار این موقعیت پیش میاد؟
موندم
باز دراز کشید و این بار خیلی زودتر و بدون ترس همون حرکات رو تکرار کردم
اونم داشت لذت میبرد اینو از نفس هاش فهمیدم
جرات رو بیشتر کردم از پشت کرستش رو باز کردم و دست بردم به سینه هاش زمین تا آسمون با زمانی که تو کرست بود حالش فرق میکرد. میدونستم بیداره حالا دوباره شق کرده بودم که تو دلم گفتم باید حشری ترش کنی از یه جا شنیده بودم که گوش دخترها حساسه خودم هم دوست داشتم دهنمو به گوشش نزدیک کردم انگار نقطه ضعفش هم همین بود برگشت و تخت خوابید منم به لبهاش نزدیک شدم
انگار تحملش تموم شد دست برد و کیرمو گرفت.منم همونجا دستشو با دستم گرفتم من قبلا خیلی راجع به این مسائل مطلب خونده بودم تا اگه یه روز موقعیتش پیش اومد خرابکاری نکنم میدونستم دخترا دوست دارن اطراف کسشون رو دستمالی کنی نه دقیقا از همون اول بری سراغ کسش. درست هم بود با اون دستم اطراف کسش رو مالیدم در حالی که کیرم هنوز تو دستش بود. واسم جالب بود که بدون حرف داشتم باهاش این کارو میکردم. اول داستان گفتم که فقط دلم میخواست دستمالیش کنم اما حالا که تو موقعیت قرار گرفته بودم اوضاع فرق میکرد. داشت رون هاش میلرزید منم رفتم سراغ کسش. دیدم اینجوری فایده نداره لباسشو دادم بالا و سینشو شروع کردم لیسیدن. کم کم شلوار و شرت خیسش رو در آوردم اونم پاهاشو باز کرد و اینجا بود که زبونش هم باز شد: نوید کسی نفهمه؟
- نه خیالت راحت همه الان خوابن

نمیدونستم عکس العمل خودم نسبت به کس چیه سرمو نزدیک کسش کردم ببینم حالم بهم میخوره یا نه؟
خوب نه پس شروع کردم به لیسیدن اونم آخ اوخش شروع شده بود یکم گذشت و منم خوشم اومده بود وباز درجه شهوت زده بود بالا ساعت دیگه 4 بود. خودش دستشو برد و کیرمو بیرون آورد خودمم بقیه لباسامو در آوردم. یکم کیرمو خورد و من اولین بارم بود بعد خوابیدم کنارش و یک پاشو دادم بالا و سر کیرو گذاشتم در کونش یکم فشار دادم دیدم داره دردش میاد بهش گفتم یه چیز نداری لیز کنه. گفت: اصلا بیخیال شو درد داره. گفتم ترسو نباش بگو دیگه. گفت: تو اون کشو یه کرم آ.د هست. این کرم هم خیلی کرم لیزیه و خوراک این کاره. باز سر کیرو گذاشتم در کونش و فشار دادم باز دردش اومد ولی نه مثل قبل. چند ثانیه صبر کردم و بیشتر دادم داخلی یه جییغ کوچولو زد و کنار چشماش اشک دیدم یکم دلم واسش سوخت اما یاد حرکات بد بعضی وقتاش افتادم و تو دلم گفتم: سحر جون حقته اینم تلافی اون کارهات که خودتو لوس میکردی
ایندفعه بی هیچ ملاحظه ای تا ته کردمش داخل اینم بگم کیر من کوتاه اما فوق العاده کلفته. دیدم دهنش بازه دهنمو برم نزدیک و شروع کردم لب گرفتن در حالی که کیرم داخل بود یکم بیرون آوردم دوباره با فشار کردم تو در حالی که دهن به دهن بودیم صداش در اومد "مــــــــــــــم" این صدا دیونم کرد و شروع کردم تلمبه زدن دیگه کیرمو در نیاوردم و بردمش تو حالت سگی. بیشتر از هر چیزی صداش بهم حال میداد. الان که فکر میکنم میفهمم که اون شب خیلی وحشیانه تلمبه زدم. دیگه حسی واسش نمونده بود منم داشت آبم میومد همونجا خالیش کردم و همونجوری موندم بعد از چند ثانیه کیرمو کشیدم بیرون آبم داشت هی از کونش در میومد و با دستمال پاکش میکرد بهم نگاه کرد و گفت: دلم میخواست بخورم ببینم چطوریه؟ گفتم خوب بیا باز بخور، گفت نه نمیخوام تو کونم بوده دوست ندارم بدم میاد فقط آبشو میخواستم.
بهش گفتم خوب دیگه من برم ساعت 4 نیمه صبح کلاس دارم. بوسش کردم و رفتم خوابیدم احساس سبکی میکردم. راستش صبح هم از کلاس چیزی نفهمیدم آخه از خودم بدم میومد تا اینکه اومدم خونه و رفتم حموم و بعدش دیگه خوب بود.
از اون روز تا حالا هم انگار نه انگار که این اتفاق افتاده و ما مثل سابقیم. در آخر تشکر میکنم که وقت گذاشتید و خوندید.
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
      
marmolakman مرد #47 | Posted: 22 Sep 2011 07:23 | Edited By: marmolakman
کاربر

 
خانواده صمیمی


سلام اسم من كيوان است البته نام مستعار م است ماجراي كه مي خوام تعريف كنم مربوط مي شه به پنج ساله پيش موقعه اي كه من 15 ساله بودم .خانواده ما متشكل است از سه خواهر و چهار برادرهستيم كه من پنجومین خونه بودم پدرم كه خدا رحمتش كنه عمرش را داد به شما وما مونديم و مادرمان كه روزگار مي گذارنديم .مادرم رباب كه سنش حدوداً 43 بود وداداش بزرگم اميرخان هم 28 ساله بود. از خواهرام پري شوهر كرده بود ولي دوتاش خونه بودند كه يكي از خواهرام مهنوش18 ساله و ديگري افسانه 14 ساله بودند داداش ديگرم 22 ساله وكوچكتره 10 ساله بود .
بريم اصل ماجرا خوانواده ما كلاً يه حالت صميمي و خودماني تر بود يعني همه اعضاي خانواده خيلي با هم رفيق و دوست بودند اما در مورد مسائل جنسي يا سكس بي معني بود يعني كلاً به اين موضوع كسي فكر نمي كردند ويا توجهي نمي كردند.مثلاوقتي كه خواهرام لباس راحتي و باز مي پوشيدند خيلي معمولي وفكرهاي منفي اصلاً نمي شد كرد .يك روز همچون روزهاي معمولي توي خونه منو داداش بزرگم و خواهرام بوديم و مادر و برادرام رفته بودند بيرون ومن كمي كسل بودم وتواتاقم نيمه خواب نيمه بيدار بودم .خواهرام هم يك ترانه رقص گذاشته بودند و با هم مي رقصينددر طبقه پايين خيلي معمولي، در ضمن خونه ما دو طبقه است و اتاق من هم طبقه دوم بود صداي موزيك كمي زياد بود خوابم نبرد و همين طور توي تخت خواب لم داده بودم كه صداي خنده با موزيك مي اومد ديگه حوصلم سر رفته بود يه تكوني به خودم دادم اتاق من يه پنجره به طرف حال نشمين داره در ضمن نزديك هاي غروب بود كمي هوا تاريك شده و چراغهاي پايين همه روشن بودندوقتي به پايين نگاه كردم ديدم كه خواهرام دارن مي رقصند و مي خندند يكي دودقيقه اي همين طور گذشت كه داداش بزرگم آمد و خواهرام هم همين طور مي رقصيدند كه اون هم قاطي اونها شدو باهم مي رقصيدند و دست مهنوش را مي گرفت و دانس مي زدند يا افسانه را .
و بغلشون مي كرد و بوس شون مي كرد و اونها هم مي خنديدند و مي رقصيدند اما بغلها و بوسه هاي داداش همين طور ادامه داشت طوري كه ديگه من خودم حس كردم كه باهاشوم داره ور مي ره چون يكي دوباره كه روشون طرف من بود ولي منو نمي ديدند كه. داره سينه هاي مهنوش را مي ماله وبوسه ها هم به بوسه لب ختم مي شد افسانه هم همين طور و خواهرام هم فقط دور داداش مي رقصيدند وبوس لب ميدادند وداداشم مثلا بغل شون مي كرد از سينه هاشون
مي گرفت و بلند مي كرد بعد مامانم اومدو كمي صحبت ديگه آروم آروم موزيك قطع شد و همه رفتند به كارهاي خود برسند .
كه داداشا ديدم كه رنگش پريده بود . وكمي كلافه البته اون موقع نمي تونسته م براي چي ولي الان ميدنم اون تو كف بود مامان اومد و كنارش نشست و گفت كه كيوان كجاست .
داداش -كفت خوابه .
مامان – چه زود .
نميدونم مثل اين كه كسل بود ولي وقتي اون جريان راديدم ديگه كسل نبودم كمي گرمم شده بود وكوچلوم هم بزرگ شده بود.داشتم به مامان وداداش نگاه مي كردم كه داداشه دسته را انداخت دور گردن مامي و سرش را آورد جلو بوسش كرد و در عين بوس كردن هم يه جوري مامان را مي ماليد ومامانم دست را انداخت روي شونهاش وگفت كه چته خيلي حشري شدي در عين صحبتهاي مامان با داداش . داداش همين طوربازو وصورت مامان را مي گرفت ويه حالت نوازش ماند ادامه مي داد حس كردم كه مامان هم داره پا ميده چون به رونهاي داداشي ضربه مي زد و گاهي محكم مي گرفت .
در ضمن اين را هم بگم كه وضع مالي خوبي داشتيم چند تا مغازه در بازار وسه تا خونه در اجاره و و خدا رحمتش كند بابام خيلي زحمت كش و خانواده دوست بود .
بعد از اون جريان يه دو سه روزي گذشته بود كه همه مشغول كار هاي شخصي خود بودند از تكاليف مدرسه گرفته تا حساب كتابهاي مخارجمون كه ديدم مهنوش نيست . يه لحظه حدس زدم كه كجاست . شايد تو اتاق داداش ولي اونجا نبود . رفتم به اتاق خودم كه از پنجره به حياط كه نگاه كردم ديدم داداشه با مهنوش دارن صحبت مي كنن زياد واضح ديده نمي شده اند ولي مي شد فهميد كه از درخت دارن ميوه مي چينند و خيلي معمولي بود! كه يك دفعه جريان اون روز داداشه با مهنوش يادم افتاد كه شايد تكرار بشه .
رفتم پايين و از اشپزخانه رفتم به زير زمين و از اون جا مي تونستم را حت ديدشون بزنم و حرفاشون را بشنوم وخيلي نزديك بودم حدسم كاملاً درست بود داداشم با يه شگرد خاص مثلاً بازي با هم توت مي خوردند چه جوري دونفر هر كي زياد بخوره برنده است . يعني توت را مي چيد و و توهوا بايد مي خورند كه وقتي دونفر اين كار بكنن لباشون به هم
مي خوره . چون توتها بالاتر بودند داداشه مهنوش رو شونه اش نشوند و بلندش كرد و مهنوش هم توت مي چيد و خودش مي خورد وداداش هم دستش رو روناش بود ومي ماليد واين كارش 15 دقيقه ادامه داشت تا اين كه مهنوش مي خواست بياره پايين كه مهنوش از درخت خودش را آويزون كردو داداشم بغلش كرد مثل اون روز و از سينه مهنوش محكم گفت و كونش را به جلوش چسبوند مهنوش هم خيلي خوشش مي اومد و همين طور آويزون بود وامير هم دستش روسينه اش بود ومي ماليد. من هم شق كرده بودم و مي خواستم جق بزنم كه مهنوش درخت را رها كرد وامير هم كه دلش نمي اومد رهاش كنه ولش كرد دو تا شون هم حشري شده بودند ولي نمي تونستند به روي هم بيارون با اين كه دوتاشون هم توي عالم ديگه بودند به داخل ساختمون حركت كردند كه نمي دونم امير عمدي به كون مهنوش يه دستي زد يا نه يا همين طوري خورد رفتند توي خونه .من هم سريع رفتم داخل تونه كه وقتي از كنار مهنوش رد شدم گرماي شديدي به صورت و شهوت به هم خورد بعداز نيم ساعت مهنوش كه تو اتاقش بود اتاقش هم طبقه بالابود اما كمي دور تر وبدون ديد ولي يه ديد داشت از روشنايي پشت بام كل اتاقش ديده مي شد به دلم برات شد يه اتفاقاتي بايد بيفته سريع رفتم پشت بام ونزديك شدم يه روشنايي ديدم و تونستم باور كنم مهنوش همه لباسشا در آورده بود و لخت رو تخت دراز كشيده بود و داشت با خودش ور مي رفت عجب چيزي بود روشنايي طوري بود كه كل اتاق را مي شد ديد وچون داخل روشن بود وبيرون تاريك اصلاً ديده نمي شدم.
بلاخره اون روز هم گذشت تا اين كه يه روز امير با افسانه توي اتاقش داشتند مثلاً رياضي كار مي كردند. امير شده بود پليس و افسان هم دزد و يه چيزي هم مثلاً شي گرانبها دزده ور داشته و پليس هم دزد وگرفته وداره بازرسي بدني مي كنه .تجسم كنيد كه امير بدن افسانه را داره بازرسي مي كنه ديگه يه مدت چند دقيقه اي هم فرصت داره كه شي را پيدا كنه وگر نه مي بازه و اگر دزده شي را پيش خودش قايم نكنه پليس مي بازه و دزده مي بره .
وچون افسانه كوجك بود و ريز ميزه بود بازي اونها بازي بچه گانه حساب مي شدومن هم از جاكليد در ديدشون مي زدم .
فكر كنم بار سوم بود كه افسانه حساب كاره ديگه دستش اومد بود و امير هم به همه جاي افسان دستش را مي كشيد كه مثلاً دنبال شي مي گردم و چون افسانه دختر 14 ساله بود و به بلوغ رسيد بود با اين كه قد كوتاه مونده بود ديگه يه چيزهايي حاليش بود وقتي امير به بهانه شي سينه هاشو مي ماليد حال مي كرد امير هم فكركنم با افسانه راحت تر كارش را انجام مي داد به طوري به كس كونش كاملاً دستش را مي كشيد و مي گفت واي اين بارم باختم دفعه ديگه حتماً پيدا مي كنم .
اينكار ادامه داشت تااين كه بار دهم بود يا يازدم كه وقتم ديگه زيادتر شده بود بازرسي( ماليدن ) بيشتر شده بود
امير ديگه دستش كاملاً همه جا را مي گشت و لمس مي كرد وبه شوخي گفت حالا دونستم كجا گذاشتي اين طوري نمي شه من بايد همه جات را ببينم وگر نه من هي مي بازم ومن بازي نمي كنم . ( امير خوش مي دونست كه افسانه شي پيش خود قايم نمي كنه فقط مي خواست كه با اون بيشترحال كنه ) افسانه همين طور نيمه خمار امير هر چي مي گفت يه چشم مي گفت امير آروم دستش را كه روي كسش بود برد به داخل شورت و آروم كس افسانه را مالش مي داد افسانه ديگه كاملاً توي عالم ديگه بود ونفس تند تند مي زد از پستونهاي كوجيكش كه به اندازه كمي بزرگنر از گردو مي گرفت مي ماليد و امير شلوار و شورتش را پايين تر كشيد و نگاه مي كرد و آب دهنش را ه افتاده بود و افسانه هم در عالم خماري مي خنديد معلوم بود كه خيلي خوش اومد بودولي هنوز درفكر بازي بود چون امير هي دولاش مي كرد و به كونش كسش انگشت مالي مي كرد و مي گفت نمي تووني پيداش كني و هر چه قدر همه جاما بگردي باز هم نمي توني پيدا كني اين حرفش ديگه باعث تحرك امير شد و آروم دستاش را ليزمي كرد و به كس كونش كاملامي ماليد دو سه مرحله هم گذشت ديگه شي مهم نبود فقط كسو كون واسه امير مهم بود ديگه دولاكه مي كرد انگشت داخل سوراخش مي كرد و افسانه هم مي گفت باز هم نمي توني پيدا ش كني انقدر انگشت توي كونش كرده بود كه كونش كاملا باز مي شد يكي دوبارهم محكم بغلش مي كرد و از سينه هاش مي گرفت و يه تكوني مي داد شبه بالا پايين خيلي ملايم ومي گفت آخرش نگفتي كجاست و افسانه با چشمان بسته و خمار مي گفت باز نمي گم اما راستش از اولش تودستم بود بعد امير گفت خيلي بازي خوبي بود خيلي خوش گذشت مي خواي آخره بازي خيلي خيلي خوش بگذره .
افسانه بايه صداي ها ها جواب داد امير سريع افسانه را روي لبه لختش خوابند ويه بوسه كرد حالا فهميديم كه چرا افسانه درست حرف نمي زنه چون امير افسانه كاملابه حال آورده بود واصلاً توحال خودش نبودو اون تكونها ها وماله اين بود كه سر پايي كيربه داخل كونش مي كرد ولي حلا ديگه مستقيم داشت كيرش را به كونش وارد مي كرد كيرش هم بزرگ بود ولي ديگه انقدر كونش را دستكاري كرده بود كه كاملاً باز شده بودكه فقط يه چيزي مي خواست كه بره داخلش اون هم كير امير بود در عين رفت برگشت يه صداي ظريف و نازك افسانه در مي اومد به نظرم مي گفت بكن بكن . داداشم از شونه هاش گرفته و محكم مي كردش تا اينكه همه آبشو داخل كونش ريخت همونطور روش 10 دقيقه خوابيد بعد كه به هوش آومدن امير به افسانه مي گه كه دفعه ديگه پيداش مي كنم خاطر جمع باش خوب خواهر خوشگلم وافسانه مي گفت فكر نمي كنم بعد شلوارش را بالا كشيد و گفت برو بقيه تمرينات را خود ت انجام بده بعداً مي اييم نگاه مي كنم .
بعد دو روز دقيقاً روز پنج شنبه بود كه منو مادرم و خواهرم با هم رفته بوديم خونه پدربزرگ باباي مادرم كه موقع پياده شدن در جلوي خونه يه موتوري با سرعت از كنار ما رد شد يه مقدار لجن و آب بود پاشيد به سر و صورت افسانه و امير و دوتاي لجني شده بوده اند خيلي حالشون گرفته شده بود مامان گفت سريع دوتايي بريد حموم خودتون را بشوريت .افسانه دومين بچه از آخر بود فرقي بين ته تغاري نداشت و همه اون و داداش كوچكما بجه مي دونستند حتي بعضي اوقات منو هم قاطي اون دو مي كردند وبه حساب نمي آوردند امير وقتي اين حرفا شنيد برقي تو چشماش ديدم و با يه حالت مثلا ناراضي نق مي زد ومي گفت كي حال داره اين موقع شب بره حموم .(من مي دونستم كه اون داره فيلم بازي مي كنه كه مامان بيشتر به اون اصرار نكه كه اينطور هم شد ) با يه حالت نق مانند رفت به طرف داخل خونه مامان هم گفت افسانه مامان توهم برو كه اگه لجن بمونه بوي بدي مي گيري افسانه هم گفت باشه و سريع رفت داخل اتاقش و لباس خشك ور داشت كه ديدم امير ميگه افسانه كوجلو زود باش خيلي خوابم مي ايد همه رفتند توي اتاقشون وفكركنم مامان مهنوش خوابيدن .شيطون توي جلدم رفت گفت كه حتما بايد يه خبرهايي باشه وآروم در اتاقما را باز كردم و رفتم به جلوي در حموم فقط صداي آب مي اومد هر چي فكر كردم كه از كجا مي تونم ديدشون بزنم راهي پيدا نكردم نا اميد شده بودم كه كيشم اومد رفتم توي توالت كه يهو پنجره تهويه را ديديم كه با حموم يك راه دارند سريع رقتم و يه چيزي چهارپايه مانند پيدا كردم و آوردم داخل و رفتم بالا كه هنوز هم صداي آب مي اومد و نمي تونسته م ببينمشون وكمي زور وتقلا تونستم خودم را به محفظه مشترك برسونم و آروم به پنجره حموم فشار دادم كه شايد قفل نباشه كه قفل نبود ناگهان چشم به افسانه و امير افتاد كه افسانه دولاشده بود و امير داشت از كون مي كردش و صداشون را مي شنيدم كه امير مي گفت افسانه عجب كوني داري . افسانه هم مي گفت مال توي بكن بكن بكن كه مردم.
شنيدم افسانه مي گفت كه چرا مهنوش را نمي كنه امير هم مي گفت خجالت مي كشم مي ترسم نگذاره . افسانه گفت از خداشه برو بكن هر شب لخت مي خوابه كه شايد توي بياي وبكنيش تازه فهميدم كه افسانه تازه راه امد اون روز كه من ديدشون مي زدم اول كارشون بود ولي مثل اين كه همون شب جندين بار امير از كون كرده بودش چون افسانه يه جوري شده بود صورت ش جوش زده بود بعد كونش سينه هاش هم كمي بزرگتر شده بود .يه فكري به سرم زد گفتم شاید عملي بشه اومدم پايين و چهار پايه خارج كردم و رفتم برون امير همينطور داشت افسانه از كونش مي كرد.من سريع رفتم سراغ مهنوش آروم در اتاقش را باز كردم و ديدم افسانه راست مي گفت لخت خوابيده آروم كنارش دراز كشيدم بااينكه خيلي مي ترسيدم باديدن بدن لختش حشرتر هم شدم گفتم هر چه بادا باد دستما را كشيدم به كونش ديدم حركتي نكرد لمسش كردم احساس كردم كه بيداره ولي خودش را به خواب زده از سينه هاش گرفتم باز هم حركتي نكرد برام قطعي شد كه ميتونم بكونمش آروم كيرم را در آورم و به لاي كونش چسبندم كه ديدم نفسش تند تند شده ديگه نمي تونستم تحمل كنم هولش دادم فكركنم خودش عمدي كاملاًدراز كشيد منهم بدون معطلي سوارش شدم و كيرم را آروم به داخل كونش فشار دادم اونقدر گرم بود كه همين كه وارد كونش كردم همون جا خالي كردم وفكركنم مهنوش هم ارگاسم شد چون اون هم مي لرزيد و خيلي گرم شده بود خيلي محكم بهش فشار مي اوردم كه يه صداي ناله مانند مي شنيدم بعدش رفتم خوابيدم فردا از خواب بيدار شدم خيلي سر حال بودم دلم مي خواست كه بازم مهنوش را مي كردم مهنوش ديدم ديگه به يه چشم ديگه نگاهش مي كردم باز هم شب شد و همه خوابيدن وبلند شدم و آروم رفتم به اتاق مهنوش مثل ديروز بود لخت لخت حتي يه چيزي هم زير شكم ش گذاشته بود و كونش كمي بالاتر آومد ه بود باز هم آروم دستما گذاشتم روي كونش تمون نخورد كاملامشخص بود كه بيدار و خواب نيست من هم همه لباسها ما همه را د ر اوردم و از پشت مهنوش را بغلش كردم و كيرم را آروم فشار دادم داغ داغ بود فكر كردم كه الان كيرم مي سوزه يه تكوني به خودم دادم حين تكونها گاهي احساس مي كردم كه مهنوش هم منو تكون مي ده مهنوش هم ديگه كاملا ناله مي كرد آما خيلي اورم يه لحظه فكركردم كه روده هام داره به دهنم مي ايد يه لحظه خودما كمي تكون دادم كيرم اومد برون و آبمو خالي كردم اصلاً دلم نمي خواست كه تموم بشه ولي شد .باز هم روش دراز كشيدم و خودما به صورتش رسوندم و بوسش كردم وآروم نوازش مي كردم مهنوش هم اصلاً توي حاله خودش نبود حتي اگه از كسش هم مي كردم چيزي نمي گفت كه يه لحظه يادم امد كه ديروز كه مي كردم كونش لجز نبود ولي امروز خيلي لجز و داغ بود شكم بيشتر شد و بلند شدم از نزديك نگاه كردم ديدم واي من از كس مهنوش كرده بودم يه كمي ترسيدم ولي مي خواستم باز هم بكنمشس چون چيزي نگفته بود باز هم كيرم را به داخل كسش فرستادم اين بار خيلي محكمتر و جدي تر مي كردمش ومهنوش هم ديگه ناله هاش بلندتر شده بود و گاهي هم مي گفت محكمتر بكن بكن در ضمن اين را هم بگم كه مهنوش فكر مي كرد كه من اميرم و اصلاض فكر نمي كرد كه منم بازهم آبم اومد و ريختم داخل كونش .ويه بوش كردم و رفتم به اتاقم توي راه رفتن به اتاقم كمي تشنه شده بودم رفتم از آشپزخانه آبخورم آب كه خوردم صورتم را شوستم كه حالم جا بياد كه نا خواسته به نظرم يه صداي خفيف از اتاق مامان شنيدم رفتم نزيك تر و گوشما چسبوندم به در مثل اينكه دونفر داشتند با هم خيلي آروم صحبت مي كردند كمي مشكوك شدم كه چه خبر .در ضمن اين را هم بگم كه اتاق مامان خيلي بزرگ و به صورت تپانچه اي آروم دررا باز ش كردم ورفتم داخل نور خيلي ضعفي بود ولي مي شد يه چيزايي را ديده ديدم كه مثل اينكه دونفر زير لحاف هستش وكمي ورجورجه مي كند و خيلي آروم حرف مي زنند كنجكاو شدم كه كي مي توانه به اتاق مامان بياد و اون هم زير لحافش شنيدم كه صداي يه مرد بود كه مي گفت مي خوام امشب هم جر ت بدم كمي همونطور ديدشون مي زدم كه كه ناگهان ديدم كه تحركشون بيشتر شد و لحاف هم كمي كنار رفت و اون قسمتهاييكه مي ديدم كاملالخت بودند ديگه صداشون هم بلندتر شده بود اما نه انقدر كه همه بشنوند همون قدر كه توي اتاق مشخص بود كه چه خبره ديگه لحاف كنار رفته بود و يه مرد افتاد بود روي مامان چناي از كس مي كردش ومحكم بهش ضرب مي زد ومي گفت اين كس من صداش يه جوري برام خيلي آشنا بود ولي به ياد نمي اوردم كه صداي كه .

ناگهان ديدم بابا اين امير ه وداره مامانش را مي كنه .شنيدم كه مامان مگفت جرم بده محكمتر جون جون آه آه همين طوري ادامه بده قربونت برم به من قول بده كه با خواهرات كاري نداشته باشي هر خواستي من مال توام خوب .امير گفت حتي به پري هم .
مامان گفت اون كه شوهر داره خودش مي دونه ، شايد اون هم كردي .
امير ، راستش يه دوباري شوهرش خونه نبود تا جون داشتم كردمش حالا هر وقت كه خونه خالي هستش سريع به من ميگه كه بروم خونشون . مامان اما راستش را بگي عجب كسي و كوني داره .
پس مهنوش و افسانه نمي شه .
مامان گفت بعد از اين كه شوهر كردن باشه .
دويونه تو اگه تونسي منو راضي كني شاهكار كردي .تند تند بكن بكن .
بعد مامانو برش گردوند و كيرش را دم سوارخه كونش گذاشت و ارو م حولش داد مامان گفت واي درد داره از كس بكنم ولي امير مي گفت ولي كونت يه چيزه ديگه است ( درضمن اين را بگم كه چند ين بار ديده بودم كه وقتي من صبح مي روم مدرسه امير از اتاق مامان برون مي اومد ) حلا فهميدم كه اون پنج شش ماه بعد از فوت بابام داره با مامان سكس مي كنه اون هم با چه شدتي .
بعد ها كه من هم مامان را كردم توي حموم از خودش پرسيدم كه مي گفت بعدشش ماه فوت بابات يه روزي من خيلي دلم كير مي خواست و توي خونه منو امير تنها بوديم امير هم در اتاق خودش بود كه ديگه نمي تونستم خودما نگه دارم به نزديك در اتاق امير رسيدم خاستم بروم تو كه صداي اوف اوف يه زن شنيدم آروم در كه باز كردم ديدم امير داره يه فيلم سكسی نگاه مي كنه و خودش هم كيرش را دار آورده وداره باهاش ور مي ره اون منا نمي ديد چون پشتش به طرف من بود منهم فقط داشتم امير و هم فيلم را نگاه مي كردم امير هم خيلي حشري شده بود من هم همين طور .ناگهان امير برگشت و منو ديد كه دستم يكي روي كسم بود وديگري روي پستونم بدون معطلي آومد ومنو آروم روي تختش خوابوند كيرش را كرد توي كسم وديگه هچي نمي فهميديم اميرهم همينطور ،فقط اين را مي دونستيم كه از هم ،حال بيشتری كنيم امير هم همه آبشو توي كسم خال كرد همون شب هم سه بار ديگه هم سكس كرديم ودوروز بعد ديگه امير توي اتاق من مي خوابيد مثل زن و شوهر ها حالاهم كه ازدواج كرده ولي بازهم مي گه كس فقط كس من.
      
andry مرد #48 | Posted: 26 Sep 2011 18:21
کاربر

 
شوهر حشری من

سلام من شیوا28 ساله از تهران 4 ساله که ازدواج کردم و تو زندگی خیلی خوشبختم من ورضا شوهرم قبل از ازدواج با هم دوست بودیم وعاشق هم بودیم بعد از1 سال دوستی دوام نیاوردیم و ازدواج کردیم. شوهر من از لحاظ سکس خیلی حشری هستش اوایل ازدواج انقدر منو میکرد که بعضی مواقع نمیزاشتمش منو بکنه و با دست ابشو میاوردم 1سالی که از ازدواجمون گذشت رضا کمتر منو میکرد و کمی از حشرییتش کم شده بود 1 روز با1کی از دوستام صحبت میکردم بهم گفت که با شوهرش فیلم سکسی نگاه میکنن و این طوری خیلی حال میکنن خلاصه شوهرمو راضی کردم 1 فیلم سکسی بگیره و باهم نگاه کنیم.

باورتون نمیشه اون شبی که اون فیلمو گذاشتیم ببینیم 1 صحنه ازش رو کامل ندیدیم اونقدر تحریک شده بودیم که نتونستیم جلوی خودمون رو بگیریم دیگه از اون به بعد معمولا هر شب قبل ازخواب فیلم سوپر میدیدیم وبعداز کلی حال کردن رضا منو میکردو میخوابیدیم .تو فیلمهای سوپری که میدیدم صحنه هایی که مرد کوس زنو میخورد یا 2 تا مرد 1 زنو میکردن خیلی حال میکردم توری که رضا متوجه شده بود وبهم میگفت خیلی خوشت میاد کوست خیلی خیس شده 1 شب 1 صحنه نشون داد که 1 مرد چشمهای زنشو بسته بود داشت با زنش ور میرفت وحال میکرد بعد دوستشو یواشکی صدا کرد واومد با زنش شروع کرد ور رفتن داشت کوسم میترکید بهترین صحنه ای بود که تا حالا دیده بودم شبش که رضا داشت میکردم بهم گفت دوست داشتی جای زنه بودی گفتم تو چی دوست داشتی جای مرده بودی میذاشتی 1 مرد دیگه زنتو بکنه گفت دیدن فیلمش اینهمه حال داد از نزدیک که دیوانه کننده اس اون شب بعد از کلی حال کردن گذشت 1 روز عصر رضا زنگ زد وگفت برو حمام بدنتو نرم کن باست 1 برنامه توپ دارم هر چی گفتم چه خبره نگفت.

بعد از تلفن رفتم حمام خودمو باسه رضا اماده کردم از حمام اومده بودم بیرون که باز رضا زنگ زد گفت رفتی حمام که منم عصبانی شدمو گفتم تا حالا کی بدون اینکه برم حمام پیشت خوابیدم گفت امشب فرق میکنه گفتم باز چی تو کلته گفت به 1کی از دوستام گفتم 1 نفرو اوردم میخوام بکنمش میای تو هم اونم قبول کرد.منم دیگه به حرفاش گوش نکردمو قطع کردم.دوباره زنگ زد گوشی رو برداشتم گفتم دیوانه شدی گفت اون که نمیدونه زنمی گفتم دوستمه هر چی گفت قبول نکردم اونم گفت باشه و قهر کردو گوشی رو گذاشت .

نزدیک ساعت9 بود نزدیک اومدن رضا رفتم 1 جوراب سیاه بلند با 1سوتین شرت مشکی ست با1 لباس تور کوتاه پوشیدم تا رضا اومد 1 حالی بهش بدمو باهاش اشتی کنم صدای ایفون اومد رضا بود درو باز کردم رضا اومد تو باورم نمیشد 1 ان دیدم 1 مرد دیگه جلومه اب شدمو دویدم رفتم تو اتاق رضا اومد تو اتاق گفت چی شد .بهش گفتم من بهت چی گفتم گفت فقط چای ومیوه میخوره ومیره منم خر شدمو قبول کردم خواستم لباسمو عوض کنم نگذاشت گفت اون نمیدونه زن منی همینطور بیا منم رفتم وسلام کردمو رفتم تو اشپزخانه میوه بیارم وقتی داشتم بهش میوه تعارف میکردم همه حواسش به کوس وکونم وسینه هام بود اخه من کون وسینه های بزرگی نسبت به بدنم دارم شوهرم همیشه میگفت من دیوانه بدنت شدم بعد از برداشتن میوه 1 لحظه چشم تو چشم هم شدیم رامین واقعا خوشکل بود دلم یهو هری ریخت رفتم توی اطاق خودمو مشغول کردم تا بره رضا اومد تو اطاق گفت چرا اینجایی گفتم خوابم میاد گفت پس بزار قبل اینکه بخوابی بکنمت گفتم میمونم تا رامین بره بعد بیا گفت نه بزار صدا مون رو بشنوه من ضایع نشم .منو بلند کردو پرتم کرد روی تخت ورفت وسط پاهام وشرتمو زد کنارو شروع کرد به خوردن دیگه چیزی نمی فهمیدم چشمامو بسته بودمو اه وناله میکردمو سر رضا رو فشار میدادم تو کوسم تا زبونش بیشتر بره تو سوراخ کوسم که یهو 1 گرمایی رو روی سینه هام حس کردم چشمامو که وا کردم باورم نمیشد رضا داشت سینه هامو میخورد لای پامو نگاه کردم دیدم این رامینه که داره کوسمو میخوره میخواستم داد بزنم ولی جونشو نداشتم اینقدر سست شده بودم که صدام در نمییومد فقط رضا در گوشم گفت حال کن وامشبو خراب نکن.
دیگه تحمل نداشتم گفتم بسه دیگه رضا بکنم گفت امشب 1 نفر دیگه میکنتت من میخوام نگات کنم وباحات حال کنم بلند شدو پاهامو باز کردو گفت رامین بکن توش یهو داغ شدم داشتم از شدت حال میمردم رامین توری بهم ضربه میزد که انگار 10 ساله کسی رو نکرده کیر رامین خیلی کلفت بود بعد از اینهمه خوردن بازم دردو حس میکردم رامین همینطور که منو میکرد منم کیر رضا رو میخوردم بعد چند دقیقه رامین جاشو با رضا عوض کرد کوسم برای رضا حسابی گشاد شده بود رامین کیرشو اورد جلوی صورتم باورم نمیشد بیخود نبود کوسم درد گرفته بود کیر رامین زیاد بلند نبود ولی خیلی کلفت بود کیرشو کرد تو دهنم وای نمیدونید وقتی بهش فکر میکردم این کیر شوهرم نیست با تمام وجود میخوردمش رامین داشت ابش میومد که کیرشو از تو دهنم در اورد وابشو ریخت روی سینه هام وچند دقیقه بعد رضا ابش اومدو اونم ابشو ریخت رو شکمم .بلند شدمو بدون اینکه حرفی بزنم رفتم حمام تو حمام همش به این فکر میکردم که رفتم بیرون رضا چی میگه تا اینکه رضا اومد تو حمام شروع کرد ازم لب گرفتنو بهم گفت تا حالا اینهمه حال نکرده بود.
      
abr135 مرد #49 | Posted: 29 Nov 2011 04:56
کاربر

 
سکس من وسعید و دوستاش

با سلام به همه ببخشید که دیر شد سرم شلوغ بود
سارا هستم بعد از ماجرایی که با سعید داشتم و براتون نوشتم.
می خوام خاطره دیگه ای از خودمو براتون بنویسم.بعد از سکسی که با سعید داشتم و کلی لذت بردم چند بار دیگه سکس داشتیم،
چند وقتی بود که اینطوری خوشحال نبودم.با سعید واقعا بهم خوش میگذشت، الان که بهش فکر میکنم یه حسه خوبی پیدا میکنم.
با هم به مسافرتم رفتیم اونجا بود که پیشنهادی بهم داد که الان ازش خیلی ممنونم چون چیزی بود که خودمم خیلی دوست داشتم.
سر ظهر بود با هم کناره اب بودیم که
گفت:سارا
گفتم:جانم
گفت:تو که سکس دوست داری میخایی کمی تنوع بدیم
گفتم:اره دوست دارم اما چطوری
گفت:سکس گروهی دوست داری
گفتم:اره تو فیلم سکسی که دیدم خوشم اومد اما چند تا دختر پسری که دوست داشته باشنو از کجا پیدا کنیم
گفت:نه منظورم این نبود من 2 تا دوسته خوب دارم که دیدیشون از تو خوششون اومده،گفتم اگه دوست داشته باشی با هم یه سکس داشته باشیم اخه چند باری که با هم فیلم سکسی میدیدیم دیدم از سکس 3 تا مرد با یه زن خوشت میاد.شکه شده بودم درسته خوشم میومد اما تا حالابهش فکر نکرده بودم چون میخواستم کم نیارم
گفتم:قبوله خیلی هم خوشم میاد پریدم تو بغلش و لباشو بوسیدم سعیدم
گفت:مرسی سارا جون.تو چشاش میدیدم که رو ابرا سیر میکنه .بعد گفت زنگ بزنم به دوستام خبر بدم زنگ که زد گفت دوستام کلی خوشحال شدن.
تو ذهنم همش به این جریان فکر میکردم که چطوری می شه وای 3 تا کیر قراره بره به من کلی ذوق میکردم بعد از اوکی من سعید خیلی خوشحال بود همون شب یه سکس خیلی خوب با هم کردیم و فرداش برگشتیم تهران.
رفتیم خونه سعید بعد از کمی استراحت سعید گفت:سارا جون حالا این برنامه را کی انجام بدیم گفتم:چیه عجله داری گفت اره از اولشم دوست داشتم با هم یه سکس 4 نفره داشته باشیم، درسته من قبلا با همین دوستام سکس با یه زنو چندین بار تجربه کردیم اما هیچکدومشون به نازی و تنگی تو نبودن راست میگفت درسته کم کون نداده بودم اما کونم جوری بود که گشاد نمیشد همیشه بعد از سکس مثله اولش میشد از جلو هم که کم داده بودم تنگ بود جوری که همیشه اولش دردم میگرفت بعد خوب میشد و لذت میبردم.
گفتم:پس فردا خوبه گفت:عالیه گفت:میرم به دوستام خبر بدم که خودشونو اماده کنن.بالاخره روزی که انتظارشو میکشیدم رسید البته فکر کنم اونا بیشتر خوشحال بودن.
از خواب که بیدار شدم دیدم سعید صبحانه درست کرده بعد از این که صورتمو شستم سعید صدام کرد گفت بیا صبحونه رفتم پیشش و بوسم کرد صبحانه که خوردیم گفتم سعید میرم بیرون زود میام گفت کجا میری گفتم میرم اپیلاسیون واسه امشب گفت اخ جونو هی ماچم کردبعد رفتمو همه جامو اپیلاسون کردم وبرگشتم خونه نزذیکای ظهر بود.بعد از رسیدن رفتم حموم و حسابی خودمو شستم سعیدم اومد 2 تایی حموم کردیم همش به من نگاه میکرد و قربون صدقم میرفت که چه سینه ای چه بدنی چه کونی داری الهی فدات بشم من کمی لب بازی کردیم بعد اومدیم بیرون بدنمو روغن زدم و موهامو خشک کردم سعید گفت نهار چی میخوری گفتم هر چی که تو بخوری بعد زنگ زد و سفارش داد نهار که اومد خوردیم و بعد من رفتم تو اتاق تا به خودم برسم،ارایش میکردمو از دیدنه خوذم تو اینه لذت میبردم اصلا متوجه گذشت زمان نشده بوذم که با صدای سعید به خودم اومدم گفتم چیه گفت کم کم اماده شو الان دوستام میرسن ساعتمو نگاه کردم دیدم ساعت 7 یه لباسه سکسی که خوده سعید خریده بود رو برداشتم و یه شورتو شوتین مشکی تنم کردم و لباسو پوشیدم اومدم بیرون که دیدم سعید زل زده به من گفتم چیه چیزی شده گفت نه اما تا حالا اینقدر خوشگل نشده بودی گفتم ممنون نشستیم پیشه هم چند لحظه بعد زنگ زدن سعید درو باز کرد دوستاش اومدن اسمن شناختمشون تو مهمونی دیده بودمشون.
بعد سعید معرفیشون کرد.اسمه یکیشون که خیلی خوش هیکل و خوشتیب بود کامران بود اون یکی هم ارش اونم خوشتیپو خوش هیکل بود، بعد نشستن بعد از این که کمی گپ زدیم سعید گفت من میرم مشروبو اوکی کنم چشمه کامرانو ارش به من بو دو هی ازم تعریف میکردن.سعید صدامون کرد و رفتیم تو نشیمن یه کنیاک با 4 تا لیوان کنارشم میوه و نوشیدنی های دیگه نشستیمو شوروع به خوردن کردیم من بعد از 4 پیک گفتم بسمه نمیخام مست بشم میخام همه لذتشو حس کنم با گفتن این حرفم کیره همشون یه تکونی خورد من کناره سعید بودم یه لب ازم گرفت و گفت باشه عزیزم منم که کمی گیج بودم شروع کردم کیره سعیدو از رو شلوار مالوندن کم کم زیپه شلوارشو باز کردم و کیرشو اوردم بیرون بعد کیرشو در اوردم و با زبون با سرش شروع به بازی کردم خودش شلوارشو در اورد و کیر کلفتشو گرفتم دستم و زبونمو بردم رو تخماش و تا نوکه کیرشو لیسیدم کامرانو ارشم کم کم نزدیک شدن به ما و شروع کردن به در اوردنه لباسام یکیشون پیرهنمو در اورد یکیشونم شورتمو کشید پایین و شروع کرد از پشت کسمو مالیدن کامران نشست پیشه سعید و به من اشاره کرد که برم سمته کیرش منم کیره سعید از دهنم در اوردم و رفتم سمت کیر کامران از رو شلوار که بزرگ به نظر میرسید کمی با دست از رو شلوار مالوندمش بعد دکمه شلوارشو باز کردم و زیپشو کشیدم پایین وای چه کیره کلفتو درازی داشت کردمش تو دهنم تا ته نمی تونستم بکنم دهنم شروع به خوردنش کردم سعیدم شروع به مالوندنه سینه هام کرد ارش که داشت کسمو میمالید به سعید گفت کرم نداری سعید گفت نه اما یه ژلی دارم که عالیه بعد سینمو ول کرد و رفت بیارش منم داشتم کیرو تخمای کامرانو میخوردم که سعید اومد و ژل و داد دسته ارش بعد ارش گفت سارا جون خودتو اماده کن که امشب میخواییم یه سکسی داشته باشیم که یادت نره اینو که گفت جوری کیره کامرانو خوردم که گفت اروم همش ماله خودته بعد سعید کیرشو کرد دهنم یهو یه سردی را رو کونم حس کردم برگشتم ببینم چیه که دیدم ارشه داره ژل و میریزه رو سوراخ کونم برگشتم و کیر سعیدو کردم دهنم و با دستم کیره کامرانو میمالیدم میخواستم هر چی که تو فیلم سکسی که 3 تا مردو یه زنو دیدم امشب انجام بدم ارش شروع به مالوندنه سوراخ کونم کرد و سعی میکرد تا انگشتشو بکنه تو به خاطر ژلی که زده بودوقتی انگشتشو کرد تو دردم نگرفت چند بار انگشتشو کرد تو و چرخوند بعد در اورد و وقتی دوباره کرد کمی دردم گرفت که فهمیدم 2 تا از انگشتاشو کرده تو کمی که نگه داشت دردش خوابید و خوشم اومد کیر سعید و کامرانو نوبتی میخوردم زبونمو از زیره تخماشون میکشیدم تا نوکه کیرشون صدای جون جونشون خونه رو پر کرده بود ارشم که داشت قربون صدقه کونم می رفت و می گفت جون چه کونه تنگی داری فکر کنم 3 تا از انگشتاشو تو کونم عقب جلو میکرد و با دسته دیگش میزد رو کونم بعد سعید کیرشو از دهنم کشید بیرون و بلند شد رفت یه مبل داشت که تخت میشدو اورد وسط نشیمن و بازش کرد بعد به من گفت برو روش بخواب تا اونجوری که دوست داری کیرامونو بخوری(این مدلو قبلا با سعید امتحان کرده بودیم من باید جوری میخوابیدم که سرم از تخت میزد بیرون اینجوری میتونستم همه کیره سعیدو بکنم دهنم)گفتم باشه اما کمی دودل بودم اخه کیره کامران از واسه سعید بزرگتر بود وقتی خوابیدم کامران شروع کرد به خوردنه سینه هام و سعید کیرشو کرد دهنم و تا ته میکرد دهنم کمی گلومو اذیت میکرد اما من خیلی خوشم میاد که کیر تا ته بره دهنم،ارشم داشت کسمو میمالید بعد کامران با زبونش از رو سینه هام رفت پاین و رسید به چوجولم و من به اوج رسیدم بعد احساس کردم که ارش شلوارشو در اورد سعید که کیرشو از دهنم کشید بیرون باورم نمیشد وای کیر ارش خیلی بزرگ بود دراز نبود اما کلفت بود کرد دهنم و به زور میکرد تو اما فقط کمی از کیرش میرفت دهنم،کامرانم بعد از این که کسمو خورد کیرشو داشت میمالید به کسم اروم کرد تو،اه الانم که دارم مینویسم تنم یه جوری میشه یه کیر دهنم یه کیر دستم یه کیر هم کسم بعد سعید تا ته کرد تو و من واسه دومین بار ارضا شدم کیرش تمومه کسمو پر کرده بود و خیلی حال میکردم بعد از چند دقیقه سعید جاشو با کامران عوض کردو کیرشو کرد تو کسم که خیسه خیس بود و شروع کرد به عقبو جلو ارشم کیرشو از دهنم در اورد و جاشو داد به کامران کامرانم اروم کیرشو میکرد دهنم و در می اورد هر بار کمی بیشتر میکرد دهنم بعد کل کیرشو کرد دهنم و عقبو جلو میکرد کیره ارشم دستم بود و میمالیدمش بعدش سعید جاشو داد به ار،ارش کمی کیرشو مالید به کسم بعد اروم اروم کیرشو کرد تو کسم کمی دردم گرفت که با دست کیرشوکشیدم بیرون بعدش اروم اروم کیرشو کرد تو کامرانم کیرشو تا ته کرد دهنم و نگه داشت بعد ارشم کیرشو تا ته کرد دردم گرفت خواستم کاری کنم که کامران کیرشو تو دهنم عقب جلو کرد و نذاشت سرم بیاد بالا ارش وقتی تا ته کرد همونجا نگهش داشت و با دستش شروع به مالوندنه بالای کسم کرد که همین کارش باعث شد که درد جاشو به لذت بده انگار ارشم فهمید شروع کرد اروم کیرشو عقب جلو کردن وای چه لذتی بعد از اینکه هر 3 حسابی از کس کردن،ارش گفت:برگرد کونتو بده بالا (من عاشق این مدلم هم وقتی از کون میکنن هم وقتی از کس میکنن)منم سریع بلند شدم و کونمو دادم بالا بعد سعید رفت پشتو شروع کرد به مالوندنه کونم و ارش و کامران کیرشونو اوردن جلوی صورتم و منم شروع کردم به خوردن کیراشون سعید بازم کمی ژل به کونم زد و با انگشت کرد کونم همینطور ادامه داد،منم نوبتی کیر کامران و ارش میکردم دهنم و حسابی میخوردم سعید کمکم 2 تا از انگشتاشو کرد تو به خاطر ژلی که ارش زده بود و بازم سعید زد راحت میرفت تو بعد حس کردم داره 3 تا از انگشتاشو داره میکنه کرد تو و اروم عقبو جلو میکرد بعدش در اورد و کمی ژل زد و باز خواست بکنه که کمی دردم اومد برگشتم دیذم می خواد 4 تا از انگشتاشو بکنه تو که گفتم:بازم ژل بزن یه خوبی که ژله داشت این بود که کونه ادمو شل میکرد و اذیت نمیشدی سعید بازم ژل زد و باز اول 3 تا و بعدش 4 تا از انگشتاشو کرد تو این بار رفت تو و اروم عقبو جلو کرد بعدش انگشتاشو در اورد و کیرشو مالید به سوراخم و کرد تو به خاطره ژله راحت رفت تو و تا ته کردش تو کونم و شروع به عقبو جلو کردن کیرش تو کونم کرد،ارشم کیرشو که دهنم بودو کشید بیرون و شروع کرد کسمو با دست مالوندن سعید جوری می کرد که با هر بار که میکرد کونم باعث میشد برم جلو و کیره کامران تا ته بره دهنم چه لذتی میداد سعید میکرد کونم و کامرانم دهنم ارشم داشت کسمو میمالید بعد چند دقیقه کامران جاشو با سعید عوض کرد و رفت پشتم و کیرشو مالوند به کونم و سرشو گذاشت دمه سوراخم که برگشتم بهش گفتم اروم اروم بکن سعید کیرشو کرد دهنم و شروع کرد به عقبو جلو کردن ارشم داشت کسو سینه هامو میمالید،کامران اروم کرد تو که من یه اخ گفتم و کشید بیرون،کیر سعید و از دهنم در اوردم و به کامران گفتم که کردی دیگه در نیار گفت:باشه باز کیره سعید کردم دهنم و کامران سره کیرشو گذاشت رو سوراخم و فشار داد تا رفت تو کمی دردم گرفت اما نشون ندادم و کیره سعید و با ولع میخوردم همین باعث شد که کامران کم کم کیرشو بکنه تو وقتی تا ته کرد کیرشو تو کونم نگه داشت فکر کنم میخواست کونم به کیرش عادت کنه بعد از چند لحظه اروم شروع کرد به عقبو جلو کردن ارش چون کسمو میمالید باعث می شد که حرکته کیره کامران تو کونم لذت بخش بشه همین باعث شد بهش بگم تندتر بکن جرم بده امشب میخوام جر بخورم،تا اینو گفتم انگار به کامران انرژی دادم محکم تا ته میکرد کونم بعدش بهم گفت با دستات کونو باز کن منم با دستام لپای کونمو گرفتم و سعی کردم بازشون کنم که کامران کیرشو کشید بیرون و باز کرد تو نمی دونم کونم چقدر باز شده بود چون کیرش راحت رفت تو این کارو چند باری تکرار کرد منم هر بار سعی میکردم بیشتر کونمو باز کنم بعد کرد تو و با سرعت شروع کرد به عقبو جلو کردن خیلی لذت میبردم بعد ارش اومد پشتم و کامران کیرشو کشید بیرون واومد جلوم و ارش کیرشو گداشت رو سوراخ کونم فکر کنم کونم خیلی باز شده بود چون کیرش راحت رفت تو اما تا ته که کرد کمی دردم گرفت اما شروع به عقب جلو کردن که کرد دردش خوابید و داشتم لذت میبردم سعیدم کیرشو میکرد دهنم و با دستش سینه هامو میمالید بعد سعید کیرشو در اورد و کامران کرد تو دهنم سعیدم شروع کرد کسمو مالیدن و اروم در گوشم گفت می خواییم کسو کونتو جر بدیم منم کیره کامرانو از دهنم در اوردم و گفتم امشب هر کاری دوست دارید با من بکنید،بعد کمران منو بلند کرد و کیره ارش از کونم در اومد،کامران خوابید و به من گفت بیا روم منم رفتم نشستم رو کیرش و کیرشو کردم تو کسمو و شروع کردم به بالا پایین کردن سعید رفت پشتم و کمرمو خوابوند و کیرشو گذاشت رو سوراخ کونم و فشار داد دردم گرفت یه کیر تو کسم یه کیر تو کونم باورم نمیشد خیلی داشتم حال میکردم ارشم کیرشو کرد دهنم ولی فقط سرشو میتونستم بخورم بازم ارضا شدم اما دوست داشتم تا صبح منو همینجوری بکنن،بعد از چند دقیقه ارش کیرشو از دهنم در اورد و جاشو با سعید عوض کرد ترسیدم اخه هم کیره کامران بزرگ بود هم کیره ارش اما راحتتر از اونی که فکر میکردم رفت تو با خودم گفتم مگه چقدر کونم باز شده که کیرش راحت رفت تو اما کسو کونم حسابی پر شده بود سعیدم کیرشو کرد دهنم و شروع کرد به عقبو جلو کردن کامران خوب نمیتونست عقبو جلو کنه اما ارش کیرشو تا ته می کرد تو و کونمو داشت جر میداد یه دفه سرعتشو زیاد کرد و گفت ابش داره میاد که تو کونم خالی کرد وای چه داغ بود بعد کیرشو کشید بیرون و رو مبل ولو شد بعدش کامران منو بلند کرد و از زیرم بلند شد و سعید خوابید و کامران منو نشوند رو کیره سعید و خودشم کیرشو کرد تو کونم چون ابه ارش تو کونم بود کیرش سر خورد تو کونم و شروع کرد به عقب جلو کردن که کامرانم سرعتشو زیاد کرد و ابشو تو کونم خالی کرد بعد سعید گفت منم دارم میام که سریع از روش بلند شدم وکیرشو کردم دهنم که ابش با فشار ریخت دهنم و منم همشو خوردم و همه ولو شدیم رو مبل هر 3 تاشون ازم تشکر کردن اما من از اونا ممنون بودم چون تا اون روز اونقدر حال نکرده بودم 3 بارم ارضا شده بودم رفتم دوش گرفتم و اونا هم دوش گرفتن و بعد شام خوردیمو بعد از یه گپ طولانی کامران و ارش رفتن و منو سعید رفتیم بخوابیم که سعید گفت ممنون ما تا حالا سکس 3 نفره زیاد داشتیم اما اینقدر حال نکرده بودیم،ازم لب گرفتو خوابیدیم،صبح که از خواب بیدار شدم کونم درد میکرد اما لذتی بردم که شاید هیچ وقت دیگه حسش نکنم.منمنون که خاطره منو خوندون اگه خوشتون اومد بگین تا یکی از سکس های عجیبمو براتون بنویسم.
      
shambol7 مرد #50 | Posted: 4 Dec 2011 09:43
کاربر

 
خانه
پرستار باحال

من امین هستم20سالمه باچهره ای نسبتا جذاب،بریم سر اصل مطلب،من تقریبا یک سال پیش به خاطر بیماری سرماخوردگی بسیار شدید حدود ده روز تو بیمارستان بستری شدم.اما چی شد که این بیماری ده روز طول کشید وطی این ده روز چه اتفاقی افتاد. براتون میگم.بخاطر سرما خوردگی شدیدم که واقعا بی سابقه بود برام. ایزوله شدم.ایزوله بخشی تو بیمارستانه که تنهایی در اتاق مخصوص نگهداری میکنن.من به ایزوله منتقل شدم .دو روز اول که هیچی نفهمیدم فقط بیحال رو تخت بودم.روزسوم حالم خیلی خوب شده بود ومیتونستم تو بخش راه برم وبا بقیه صحبت کنم.تو بخش که راه میرفتم .یکی دوتا از پرستارها حالمو پرسیدن منم ازشون تشکر کردمو رفتم رو تختم تا بخوابم تا اینکه همون لحظه یکی از همون پرستارها اومد پیشم تا سرم رو عوض کنه .باخنده گفت:فکر کنم خوب شدی دیگه .گفتم:از خدامه.واقعا عجب اندامی داشت سینه هاش تو چشم میزد.وقتی داشت سرم رو عوض میکرد متوجه نگاه بد من به خودش شد.گفت:چند سالته؟گفتم:هجده سال
گفت:اصلا بهت نمی یاد هجده سال باشی رشته تحصیلیت چیه؟گفتم:تجربی.گفت:پس همکاریم.گفتم:اگه لایق باشم.گفت:چرا لایق؟گفتم:باپرستار باحالی مثل شما همکار بودن لیاقت میخاد.من پسر سر زبون داری هستم.بعد ازکلی چرت وپرت گفتن،واز این حرفا.باخنده رفت بیرون.تا اینک صبح روز چهارم رسید.دکتراومد حالمو پرسیدو،بیمارستان هم که میدونید، ادمو بگیرن ول نمیکنن.دکتر گفت بخاطر سلامت کامل باید دوروز دیگه بمونی، پدرم هم که از روز اول میخاست پیشم بمونه بخاطر بیماریم.دکتر گفت ملاقاتی نداشته باشه بهتره به خاطرواگیردار بودن،
پرستارهای دیگه هم میومدن برای مراقبت من ولی من فقط ماجرای خودم با اون پرستار رو میگم تاسرتون روبیشترازاین درد نیارم.بعداظهر روزپنجم که شد:اومد تو اتاق باخنده گفت:تو که هنوزاینجایی.حالت مگه بد شد دوباره؟گفتم:نه،گفت:خیلی خوب شد باتعجب گفتم:چراااا؟باخونسردی گفت:من حوصله ی این پرستارهای افاده ای بخش روندارم از این به بعد بیشتر بهت سرمیزنم تاکناراونا نباشم.ازاین حرفش خیلی تعجب کردم.گفتم:مگه فقط تواین بخش من هستم که میخای بامن باشی گفت:اینجا پیرمرد پیرزن زیاده حوصله اوناروندارم.گفتم هرجورمیلته.یه لحظه به خودم اومدم گفتم:ای امین کس خل .کس به این باحالی داره بهت پامیده .شب که شد داشت از کنار اتاقم رد میشد که برگشت گفت بیداری؟ گفتم:اره گفت:چند دقیقه دیگه بهت سر میزنم.اومد که سرم رو تنظیم کنه.متوجه شدم دودکمه مانتوش بازه.کم کم داشت کیرم راست میشد.گفت:چته چرا اینجوری نگا میکنی؟گفتم دکمه هات بازه.خجالت کشید...داشت میبست که نا خوداگاه دست به سینه هاش کشیدم یه متر پرید عقب گفت دیوونه عوضی اما لحن گفتن این جملش خیلی جالب بود به طوری منو تحریک کرد یه دست دیگه بکشم رو سینه هاش .با این کارم تحریکش کردم رفت بیرون ساعت ۲شب بود وقتی رفت بیرون.پیش خودم گفتم ناراحت شد رفت.ولی انگار رفته بود سرگوش اب بده بعد سریع برگشت گفت کارتو سریع انجام بده .اول چسبوندمش به دیوار از رو مانتو سینه هاشو میخوردم بعد فقط دکمه مانتوشو باز کردمو یه ربع سینه هاشو خوردم بیشترمیگفت نوک سینهامو بمک.گفتم:چشم .میخاستم باهاش لب بازی کنم که نزاشت
گفت که هنوز مریضیو نمیشه.خلاصه صبح شد وخودمو به مریضی شدید زدم دکترم پنج روز دیگه تمدید کرد.تو کونم عروسی بود این پنج شب هر شب، سحر{پرستارم}میومد ‏00‎0‎ ‏
      
صفحه  صفحه 5 از 112:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  112  پسین » 
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده (آرشیو شماره یک)

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا