↓ Advertisement ↓
انجمن لوتی
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3
داستان سکسی ایرانی

فقر وفحشا

 زن
#21   Posted: 5 Mar 2011 16:05


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت بيستم


مژده يه خرده وحشت كرده بود ، فكراي جورواجور به سراغش مي اومد ، تا صبح به اين موضوع فكر مي كرد وچشماش خواب رو نديد.
روز بعد دراين رابطه حرفي به فرزاد نزد چون ممكن بود ناراحت بشه كه چرا پيغام رو خونده ، فرزاد هم چون روي صفحه موبايل پيغامي نديده بود ، چيزي ازموضوع نفهميد ، توي كارخونه بود كه فرزانه زنگ زد وگفت :
- فرزاد مث اينكه موضوع رو جدي نگرفتي ؟! نه ؟! الآن دونفر دم درخونه تون هستن ، اگه تا يه ساعت ديگه اون چك رو نياري بهشون زنگ مي زنم كه زن وبچه تو بدزدن ! يا با سرنگ ايدزي آلوده شون كنن.
- باچي بدزدن ، مگه تو خونه منو بلدي ؟! يا اونا رو مي شناسي ؟!
- مگه SMS منو كه ديشب برات فرستادم نخوندي ؟!
- نه ... روي صفحه موبايلم چيزي نيست كه !
- خوب نگاه كن بعدبه من زنگ بزن يه ساعت وقت داري باهاتم شوخي ندارم!

فرزاد ديگه داشت ديوونه مي شد آخه اين مگه همون فرزانه يه ماه پيش نبود چرا اينجوري شده ؟ چرا دم ازقتل وجنايت مي زنه ؟! اونم براي من كه حدود يكسال يه خونه دراختيارش گذاشتم . نمي تونست بفهمه كه چه چيز باعث شده كه اون به اين روش متوسل بشه .
پيغامهاي رسيده رو نگاه كرد ، پيغامي كه ديشب رسيده بود رو بازكردوخوند ، رنگش پريده بود ، اصلا" انتظارچنين كاري رو ازفرزانه نداشت ، چطور تونسته اين اطلاعات رو پيدا كنه ، چك رو ازجيبش درآورد مبلغ يك ميليون تومان براش اصلا" ارزشي نداشت ، نمي خواست يه مو ازسر زن وبچه اش كم بشه ، تصميمش رو گرفت ، كه چك رو بهش بده.
بافرزانه تلفني قرارومداررو گذاشت كه چك رو بهش بده . وقتي فرزاد به سر كوچه اي كه فرزانه آدرس داده بود رسيد ، داشت ازتعجب شاخ درمي آورد ، يه پژو 405 نقره اي عين ماشين مژده با همون پلاك پارك شده بود نمي تونست ريسك كنه وجلوتربره تا مطمئن شه ، به تصور اينكه اونا رو گروگان گرفتن ، به فرزانه زنگ زد:
- الو ... فرزانه به اونايي كه درخونه من منتظرن بگو به من زنگ بزنن بعداف اف مارو بزنه تا من صداي زنم رو ازطريق موبايلش بشنوم بعد چك رو به تومي دم ، من نزديكيهاي خونه ات وايسادم .
- فرزانه باشه منتظر باش !

زنگ موبايلش به صدا دراومد فورا" گوشي رو دم گوشش گذاشت ، صداي زنگ اف اف مي آد ولي خبري ازاون طرف نبود . سريع قطع كرد متوجه شد كه فرزانه ازنبودن مژده توي خونه خبرنداره ، ومژده هم حتما" SMS رو خونده . تصميمي كه گرفته بود يه خرده خطر ناك بود ، مي خواست سربسر فرزانه بزاره ، به فرزانه زنگ زد وبهش گفت : يه فيلمي ازت دارم مي خوام اونو به حسن شوهرخواهرت ، رامين ، آيدين و بچه هاي اين محله بدم ، موقعي بودكه توي اون خونه باآيدين داشتي صفا مي كردي .
بلافاصله گوشي توسط فرزانه قطع شد . چند دقيقه بعد اون بودكه تماس گرفت وبا خواهش وتمنا مي خواست كه چك رو بگيره واونو ازدست بيگي خلاص كنه .
فرزاد : ببين ديگه ازاين بازي خسته شدم مي خوام چك رو بهت بدم ولي فكرنكن ازت ترسيدم ، چيزي كه من توي دست دارم خيلي مهم ترازچيزاييه كه توداري ، اگه يه مو ازسر زن وبچه ام كم بشه اولين نفري كه پاش گير باشه تويي ! درضمن توسط پليس تحت تعقيبي بايد بيشترحواستو جمع كني . ساعت 2 بعدازظهربيا سر پارك تهرانسر اونجا چك رو بهت مي دم .
بعدازقطع تماس با فرزانه بلافاصله به مژده زنگ زد وازش خواست كه ازاون محله دور شه وبره خونه پدرش وخونه نره ، شب مي آد وهمه چي رو توضيح مي ده. مژده اول قبول نكردو گفت من مي ترسم اتفاقي براي تو بيفته كه بااصرارفرزاد اون برگشت . فرزاد پشت سرش راه افتاد تا مطمئن بشه خبري نيست و كسي اونو تعقيب نمي كنه.
وقتي مطمئن شد كه ازاون محله دور شده ، برگشتني ازداخل كوچه ميترا رد شد ، ولي وقتي پنجره هاي بدون پرده رو ديد شستش خبردارشد كه ميترا هم ازدست فرزانه فراركرده ، موبايلو درآورد وشماره ميترا روگرفت تا اطمينان پيدا كنه كه رفته ، وقتي چندبار گوشي بوق زد ولي صدايي نيومد ، با نااميدي قطعش كرد .
ديگه طاقت نداشت ،كيف ووسايل گرون قيمتش رو توي ماشين گذاشت وچك رو توي جيبش و رفت زنگ خونه اي كه فرزانه گرفته بود رو زد ، بعد ازچنددقيقه يه نفردرساختمون رو بازكرد ، اون ازصداي زنگ پايين نيومده بود ، داشت بيرون مي رفت ، فرزاد ازش واحد رامين رو پرسيد ، مرده بدون اينكه حرفي بزنه با انگشت به زير زمين اشاره كرد . فرزاد ازپله هاپايين رفت ، امين وآتنا داشتن توي حياط بازي مي كردن ، اونا متوجه حضور فرزاد نشدن ، فرزاد هرچقدر نگاه كرد واحدي نديد ، توي زيرزمين كه قراربوده پاركينگ باشه ، يه موتور خونه بود كه كنارش با ديوارگچي پيش ساخته يه آلونك درست كرده بودن ، حدس زد كه همون باشه ، درآلومينيومي واحد بسته بود ، با احتياط كناردر رفت ، ازپنجره به داخل نگاه كرد بخاطر مشجربودن پنجره چيزي ديده نمي شد ، دم در يه كفش زنونه كه فرزاد اونو خوب مي شناخت ويه جفت دمپايي ويه جفت كفش پسرونه بود ، خبري ازكفشاي معروف رامين نبود ، صداي فرزانه شنيده مي شد ولي به حالت نجوا وپچ پچ بود ، آروم دستگيره درو پايين كشيد ، درباز شد ، سرشو كه تو برد فرزانه ويه پسر جوون پانزده شانزده ساله توي اتاق بودن ولي درحال لباس پوشيدن وفرار ازدست چشماي غريبه اي كه انتظار ديدنش رو اصلا" نداشتن . فرزانه كه درحال بالاكشيدن شلوارش بود شروع به فحاشي كرد وبالشي كه زيرش گذاشته بود رو به سمت فرزاد پرت كرد ، اون پسره هم كه جثه ريزي داشت جز يه زير پوش ركابي هيچي تنش نبود وبزور تونست شورتشو ازلاي لباساي ديگه موجودروي تشك پيدا كنه. بالاخره لباساشو پوشيد ، به نظر مي اومد بچه شهرستان باشه ، چون عين بچه آدم رفت يه گوشه نشست وجيكش درنيومد شايد فرصت داده بود به كيرش كه بخوابه .
فرزانه وقتي كاملا" لباساشو پوشيد با ناراحتي وصف ناپذيري به زمين وزمان فحش مي داد ، سرشو گذاشت لاي دستاش وچنباتمه زد ، گفت : چيه ، ديگه چي مي خواي اومدي اينم فيلم كني ومنو بچزوني ؟!
بدبخت بچه اس كلي توي كارا بهم كمك كرده ، اومدم يه حالي بهش بدم ، مث جن معلق سررسيدي ، برادر رامينه ، ...بعدرو كردبه اون پسره وگفت : رشيد يه دقيقه برو بيرون ، پسره مث برده خواست بره بيرون كه فرزاد دستشو گذاشت روي سينه اش وجلوشو گرفت
- نمي خواد تو بري من الآن مي رم شماهم به كارتون برسين .
بعد دستشو برد توي جيب كتش ويه برگ كاغد درآورد وانداخت جلوي فرزانه ، فرزانه اول بي تفاوت بهش يه نگاه انداخت و روشو چرخوند به طر ف ديگه ، ولي بلافاصله بطرفش رفت واونو برداشت ، وقتي چكي روكه بابت گرفتنش يك شب رو با كسي كه ديدن قيافه اش آزارش مي داد سر كرده بود ، حالا توي دستاش مي ديد ، نا خودآگاه خودشو انداخت توي بغل فرزاد ويه لب آبدار ازفرزاد گرفت ، فرزاد دستاشو ازدورگردنش بازكرد وبدون اينكه يه كلمه بگه ازدر بيرون رفت ، هرچقدرفرزانه اصراركرد كه بمونه كارش داره ، اعتنا نكرد وبا سرعت بيشتري كه به پاهاش داده بود كه يه وقت نكنه شل بشه وعقب گرد كنه عزمش رو جزم كرده بودكه ازاون فريبگاه بيرون بره .
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 زن
#22   Posted: 5 Mar 2011 16:07


 1 Star

ارسالها: 905
بيست و يكم
دو ماه بعد
فرزاد با به فراموشي
سپردن فرزانه به روز هاي
قبلش بازگشته بود ،
ديگه خونواده شو مي پرستيد ، اصل جريان رو
براي مژده تعريف كرده بود
ومژده برخلاف پيش بيني
فرزاد با آغوش باز اونو
پذيرا شد وچون حقايق
براش روش شده بود زياد
مته به خشخاش نذاشت
وديگه حرفي وحديثي دراين
رابطه توي اون خونه
شنيده نمي شد ، مژده
ديگه موبايل وكيف فرزاد
رو جستجو نمي كرد ومث
دوتا دوست هرچي كه
براشون اتفاق مي افتاد
بهم مي گفتن ، هيچ چيز
پنهاني بين اونا نبود.
فرزاد هم ديگه اشخاص
غريبه رو حتي اگه توي
برف وبارون گيركرده
باشن سوارماشينش نمي
كنه ، تلفن هاي مشكوك و
ناآشنا رو جواب نمي ده .
فرزاداتفاقي گذرش به اون
محله اي كه يه روز خونه اي
براي فرزانه كرايه كرده
بود افتاد، ازكنار آرايشگاه
رامين رد مي شد ، آرايشگاه
تعطيل شده بود وكسي
توي مغازه نبود ، ولي هنوز
همون وسايل آرايشگاه
توي مغازه بود . درحال دور
شدن ازاونجا بود كه با
صداي سوت يه نفر
ايستاد ‌، به آينه بغل نگاه
كرد باورش نشد كه اون
رامينه ، شيشه رو پايين
داد وسرشو بيرون برد ،
وقتي مطمئن شد رامينه
دنده عقب گرفت ، رامين
سلام عليك گرمي كرد ولي
با عدم استقبال فرزاد
روبرو شد ، تازه بعدازيه
احوالپرسي خشك مي
خواست بره كه رامين اجازه
نداد واصرارداشت كه خونه
ببرش وبه خاطر چك ازش
تشكركنه ، بالاخره با
هزارسلام وصلوات فرزاد
راضي شدكه باهاش تا دم
دربياد ، خونه شون توي
همون محله شادآباد بود كه
يه بار فرزانه رو با برادر
رامين درحال سكس ديده
بود ، رامين كليدو انداخت
توي در ووارد ساختمون
شدن ، فرزاد به رامين گفت
يه ياالله بگو ، كه رامين
جواب داد : مگه مسجده آقا
فرزاد ... بيا تو خودتو لوس
نكن .
فرزانه باشنيدن صداي
فرزاد اومد دم در ويه سلام
گرم ويه لبخند مليح
تحويل فرزاد داد ، براي
فرزاد ديگه اين كارا بي
معنا بود ودرمقابل فرزاد
هنوز دودل بود كه جواب
سلام اونو بده يا نه چون
اون قيافه ديگه قيافه
فرزانه نبود حتي صداشم
يه خرده تغيير كرده بود ،
به آرومي وباحالتي توام با
تعجب روي يه مبل
نشست ، فرزانه هم
روبروش با لباساي شيك
ترازسابق نشسته بود .
موبايلش دم به ساعت زنگ
مي خورد ويا جواب مي داد
وادامه شو به بعدموكول
مي كرديا مي گفت اشتباه
گرفتي
رامين : چيه آدم نديدي
فرزاد ، اين همون فرزانه
است رفته صافكاري
رنگ ... بعدخودش باصداي
بلند زد زير خنده ، فرزادم
يه لبخندي زد .
فرزانه : رامين ! ... تو
بازكنارخيارشور
خوابيدي ؟! ... آقا فرزاد يه
دماغ عمل كردن اينهمه
تعجب داره ، شايدم پيش
خودت مي گي اينا پول شارژ
ساختمونو ندادن مي رن
دماغ عمل مي كنن وموبايل
مي خرن !!!
فرزاد : مباركت باشه ،
خيلي قشنگ شده ، ولي
هموني كه گفتي درست
حرف دلم بود ولي چه
فايده ؟!
رامين : آقا فرزاد اون كيفي
كه دستته مي تونه دوسه
نفرو خونه داربكنه
وبعدرو كرد به فرزانه وبه
حالت شوخي گفت : فرزانه
كيفشو بزنيم ؟!
فرزانه : رامين خان تو بجاي
اينكه طلبتو بدي داري
پولاشم مي بري ؟! روتو
برم . بعدپاشدرفت توي
آشپزخونه .
فرزاد ازپشت اونو مشايعت
كردكه داشت ميوه توي
ظرف مي چيد كه بياره ،
نگاهشون بهم رسيد ،
فرزانه با اين تغيير
كوچيك چقدر خوشگل شده
بود ولي نفرتي كه دردل
داشت اجازه هيچ حركت
اضافه اي رو به اون نمي داد.
ديگه باديدن اون معامله
اش تكون هم نمي خورد چه
برسه به راست شدن .
رامين يه گازپيك نيكي
ويه شيشه خالي
مرباوسنجاق ويه قوري
چايي رو علم كرد وشروع
كردبه خوسازي ، خيلي
اصراركردكه فرزادم بكشه
ولي اون زير بار نرفت .
بعدازيه ساعت فرزاد بلند
شدوازاونا خداحافظي كرد ،
رامين موقع خداحافظي
گفت : من قرضتو پس مي
دم ، راستي فرزانه با پول
خودش دماغشو عمل كرده
وموبايل خريده ، من همچين
پولي ندارم ، اگه داشتم يه
فكري به حال خودم مي
كردم .
سه چهارماه ازآخرين ديدار
فرزانه وفرزاد مي گذشت ،
فرزاد دريك جلسه با مدير
عامل درحال مباحثه درمورد
طرح هاي جديد كارخونه
بودن ، موبايلش كه روي
ويبره بود دور خودش مي
چرخيد ، فرزاد گوشي
روبرداشت ويه نگاه به
شماره اش انداخت ، شماره نا
آشنا بود ، بابي تفاوتي
موبايلو توي جيبش
گذاشت تا صداي ويبره
حواس اعضاي جلسه رو پرت
نكنه ، چند بار ديگه اون
شماره روي صفحه نمايش
موبايلش ظاهرشد ولي
هربار اينقدر زنگ مي
خوردتا خودش قطع مي شد ،
ديگه ازسماجت طرف مقابل
به تنگ اومد ، تصميم
گرفت كه فقط صداشو
گوش كنه ببينه كيه
شايد كارواجبي داشته
باشه كه اينقدر مصرره .
ازحضار جلسه عذرخواهي
كردو بيرون رفت تا
جوابشو بده ، تماس رو
تاييد كرد وگوشي رو
درگوشش گذاشت ، ازاون
طرف صداي يه زن بود كه
فقط يه الو گفت ودوباره
قطعش كرد . اين دفعه
نوبت فرزاد بودكه
بخواداون طرف صحبت كنه
چند بار الو الو گفت ولي
ديگه قطع شده بود وديگه
تاپايان جلسه هم زنگ
نخورد . خيلي كنجكاو شده
بود كه كي ميتونست
باشه ، چرا اينقدر سماجت
داشت وچرا ديگه زنگ نزد ؟!
گوشي رو برداشت وشماره
رو باتلفن ثابت گرفت ،
منتظر شد، شيش هفت
بارزنگ خورد ، ازاون طرف
گوشي يه آقايي چنان
الويي گفت كه بند دل
فرزاد پاره شد ،
فرزادعذرخواهي كرد كه
شماره رو اشتباه گرفته
ودوباره شماره رو گرفت ،
همون صدا دوباره گوشي رو
برداشت اين دفعه
عصباني تربود ، فرزاد
پرسيد: ببخشيد چهارپنج
دفعه ازاين شماره روي
موبايلم زنگ خورده مي
خواستم ببينم كيه وبا
من چكارداره ؟!
- مطمئني اين شماره
بوده ؟! خوب چشاتو بمال
شايد اشتباه كرده
باشي ؟!
- نه آقاجون اشتباه نكردم ،
دوباره دارم اين شماره رو مي
گيرم .
- ببين عزيز من اينجا نه
دختردم بخت دارم كه بخواي
باهاش دوست شي ، نه
پسردارم كه ببري باهاش
بچه بازي كني ، اين
تكنيكت خيلي قديمي
شده ديگم اينجا زنگ نزن.
- اقا ببخشيد مزاحم شدم !
- زت زيادددد!
فرزاد ديگه بي خيال شد
غروب موقعي كه داشت به
سمت خونه مي رفت
موبايلش زنگ خورد ، فورا"
به شماره اش نگاه كرد ،
همون شماره ناشناس بود،
با ولع دكمه سبز گوشي
رو فشارداد واونودرگوشش
گذاشت ، صداي يه زن اونو
به خودش آورد ، سرعتش
كمترشد وخودشو كشوند
به لاين كندرو ، اون صدا
گفت: شناختي ؟!
- نه ولي صدات برام خيلي
آشناس !
- بله ديگه ، آدم وقتي
دمش كلفت مي شه ديگه
تلفن غريبه ها رو جواب
نمي ده ، صبح پنج شيش
بارتماس گرفتم ولي جواب
ندادي ؟!
- ميترا تويي ! واي خداي من
توي آسمونا دنبالت مي
گشتم ولي توي تلفن
پيدات كردم .
- خوبه ديگه مزه نريز ، حالا
چرا گوشيتو جواب نمي
دادي ؟!
- من توي جلسه بودم ولي
بعدش تماس گرفتم
هردوبارش يه آقا گوشي رو
برداشت ، خيلي هم
عصباني بود .
- اون هدايت بوده شوهرم !
- ئههههه شوهرم داري ؟!
- بععععععله ، خوبشم دارم
- خوب چي شده يادي ازما
كردي ؟!
- مي خوام ببينمت ، همين
الآن !
- اوه اوه اوه دستور مي دي ؟!
- نه اين دستور نيس يه
كارواجبه ، حتما‌" بايد
ببينمت والا توي تلفن
بهت مي گفتم .
- باشه ، باوجودي كه دارم
برمي گردم خونه ولي بگو
كجا بيام !
- بيا دم پارك تهرانسر ، يه
ربع ديگه مي رسي ؟!
- نه خيلي دورم ازاونجا ، ولي
رسيدم بهت زنگ مي زنم
بيا كه زياد علاف نشي!
- باشه فعلا" خداحافظ
فرزاد به پارك كه رسيد به
ميترا زنگ زد ، ميترا
سريع گوشي رو برداشت
وگفت: رسيدي به پارك ؟!
فرزاد تاييد كرد . ده دقيقه
بعد ميترا درماشينو
بازكردو نشست پيش
فرزاد ،
- سريع ازاينجا دور شو
بروبه سمت شادآباد
- شادآباد چرا؟!
- بروتو كارت نباشه !
- ببين برام مشكلي
درست نكني تازه داشتيم
همه چي رو فراموش مي كردم
منو نبري پيش فرزانه
بخواي آشتي بدي ؟!
- ميترا با عصبانيت داد
كشيد سر فرزاد : برو
ديگه چقدر حرف مي
زنيييييييييييييي؟!!!
 
     
  
 زن
#23   Posted: 5 Mar 2011 16:09


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت بيست ودوم


فرزاد ماشينو روشن كرد وآروم راه افتاد ديگه حرفي نزد تارسيدن نزديكيهاي شادآباد ، اونجا رو خوب مي شناخت ، حدس زدكه محل ملاقاتشون خونه فرزانه باشه ولي براي اطمينان بيشتر پرسيد: برم درخونه فرزانه اينا؟
ميترا با قيافه اي گرفته ودرهم وبرهم گفت :‌فرزاد منو ببخش نمي خواستم ناراحتت كنم ؟!
- خواهش مي كنم اشكالي نداره تقصير من بود كه هي سوال كردم! بي خيال بابا !
- اونو كه نمي گمممم !
- ببخشيد منظور شما رو نمي فهمم ؟!
- چيزي رو كه مي خوام بهت بگم رو مي گم !!! ... بعد روشو برگردوند وبه اونور شيشه خيره شد.
- چي مي خواي بهم بگي ؟! ... چيزي شده ؟! .... فرزانه دوباره كتكت زده ؟ آره ؟! ... خيلي آدم كثيفيه اگه دوباره دست روي تو بلند كرده باشه ؟! چرا به پليس اطلاع نمي دي ؟!
- نه...نه.... فرزاد ، يه گوشه وايسا ، ماشينو خاموش كن !
فرزادبا تعجب آميخته به نگراني يه گوشه نگه داشت وترمز دستي رو كشيد وماشينو خاموش كردو روشو به طرف ميترا چرخوند وگفت : من سراپاگوشم ! بگو ! ووقتي نگاهش به صورت برافروخته ميترا افتاد دل شوره شديدي گرفت .
- فرزاد يادته بهت گفتم فرزانه يه دوست داشت كه باخودش آورده بودش خونه من ، اسمش رضا بود ...
- همون موجيه ؟
- آره ، خودشه ولي اون موجي نيست خودشون اينو انداختن دهن مردم تا كاراشون رو توجيه كنن . اون دونفري هم كه اومده بودن منو زده بودن ازدوستاي رضا بودن ، يه زماني باهم جبهه بودن ، مي گن رضا اطلاعاتيه(اينو آروم گفت) ، فرزانه ورضا عاشق هم شده بودن دوسالي ميشد كه باهم رابطه داشتن ، ولي رابطه شون پنهاني بود وهيچوقت توي ماشين وخيابون ظاهرنمي شدن . هروقت فرزانه رو مي خواست ، اون پا مي شد مي رفت خونه اش وتاصبح باهاش مي خوابيد ، اين اواخر رامين هم فهميده بود ، اونم وقتي مي بينه كاري ازش برنمي آد به حسن مي گه ،حسن وقتي واردماجرا شد وبه اونا تذكرداده بودبابي رحمي تمام گوشماليش داده بودن ، وازاون موقع به بعدديگه حسن هم توي كارش دخالت نكرد.
- ببينم تو چطور با فرزانه آشنا شدي ؟!
- من با يكي ازدوستاي آرايشگرم باهم كارمي كرديم تا اينكه كارمون گرفت ونياز پيداكرديم كه يه وردست استخدام كنيم. آدماي زيادي اومدن ولي شهلا فرزانه رو انتخاب كرد ، شهلا كاراي خلاف زياد مي كرد فرزانه رو درواقع آورده بود سرپوشي باشه روي كاراي خلافش ، اون فرزانه رو حسابي آموزش داده بود كه چطور منو بپاد وكاراي منو به اون گزارش كنه ولي ازاون بد نمي گفت . چند هفته نگذشته بودكه سر همين كاراي شهلا وخلافكارياش ازش جداشدم . شهلا دختراي خوشگل كه به آرايشگاه راه پيدا كرده بودن رو تشويق مي كردكه ازخونه فراركنن وبه اونا اميد مي داد كه اونا رو ببره خارج ازكشور ويه ماه بعدبا 10 ميليون برگردن ، يكي دونفر رو بعنوان نمونه وشاهد كارش به همه مشتريان معرفي كرده بود وخيلي ازدخترايي كه دركنكور موفق نشده بودن ويا توسط والدينشون طرد شده بودن مصر شده بودن كه كارشون رو درست كنه . شهلا يه باند درست كرده بود كه اين دخترارو مي برد توي كرج وبه اين بهانه كه براي گرفتن ويزاي اقامت دردبي يا پاكستان بايد به عقد موقت يه مرددربيان اونا رو با مرداي ثروتمند عرب هموخوابه مي كرد وپول خوبي ازاين بابت به جيب مي زد . اينا رو اتفاقي ازيكي ازدخترايي كه گولشو خورده بود شنيدم ، بعدازاينكه چندين بار به اون تجاوز شده بودمتوجه دامي كه براش پهن شده بود مي شه و تونسته بود ازدستشون فراركنه وبا ديدن من توي خيابون به من پناه آورد وراز شهلا رو برملا كرد ، چند شب پيش من بود وبه خواست من به پليس مراجعه كرد . پليس با قراردادن طعمه تونست محل باند وافراد اون رو دستگير كنه ، همون روزي كه شهلا مي فهمه كه اعضاي باند ومحل اونا لورفته باچند نفرديگه ازكشور فرار مي كنن ، ديگه خبري ازاونا ندارم . ولي پليس به فرزانه هم كه توي آرايشگاه كارمي كرد مشكوك مي شه واونم مي گيرن ، چندروز توي بازداشتگاه مي مونه وبعدا" يكي ازاون مامورا كه همون رضا بود اول براي كشف حقيقت با سواركردن فرزانه قصد دوستي با اون رو داشته ولي غافل ازاينكه عاشق سينه چاك فرزانه مي شه . بقيه ماجرا رو كه خودت مي دوني .
- پس همه اين پولايي كه فرزانه به خونه مي برده مال رضا بوده ؟!
- رضا پول داده بودبه فرزانه كه دماغشو عمل كنه ، براش سرويس طلا خريده بود ، بهش رانندگي ياد داده بود، براش موبايل خريده بود ، مث يه زن وشوهررفتارمي كردن ، ديگه ازدور مواظب فرزانه بودواجازه بهش نمي داد هرجايي بره وقبلا" بايد ازاون اجازه مي گرفت . رضا ديگه طاقت دوري فرزانه رو نداشت وازفرزانه خواسته بودكه طلاق بگيره ومهرشم به رامين ببخشه ، ولي فرزانه قبول نكرده بود ومي خواست رابطه شون به همون صورت باقي بمونه . چندبارهم فرزانه اومده بود پيش من كه يه راهي جلوي پاش بزارم وكاري براش بكنم ، ولي با جواب منفي من روبرو شد. چون اون رضا اگه كسي مانع كارش مي شد ازسر راه برش مي داشت درضمن فرزانه رو ترسونده بود كه اگه باهاش نباشه پرونده اش رو بعنوان كسي كه دختراي مردم رو به دبي مي برده ، به جريان مي ندازه وحكمش هم چيزي جز اعدام نيست . رضا حتي با رامين هم وارد مذاكره شد ، ازنقطه ضعف رامين استفاده كرد ، با رامين ازدر دوستي وارد شد وموادبراش مي آورد ،بعدا" ازش خواست كه فرزانه رو طلاق بده درعوض براش يه پيكان مي خره تاباهاش مسافركشي كنه . همين كارو كرد ويه پيكان براي رامين خريد ولي سندرو به نامش نزد تا كارشو تموم كنه . ، فرزانه لاي منگنه گير كرده بود ، يه مدت رفت خونه مادرش تا رضا رو نبينه ازطرفي رضا رو خيلي دوست داشت ولي به اينجاي قضيه فكر نكرده بود ، البته فقط به فكر بچه هاش بود چون رضا گفته بوده كه آتنا رو قبول مي كنه ولي امين بايد پيش باباش بمونه . رامين هم ازترس جونش به فرزانه فشار مي آوردكه طلاق بگيرن .
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 زن
#24   Posted: 5 Mar 2011 16:11


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت بيست وسوم و پایانی

فرزاد : يه دقيقه صبركن يه چيزي بگيرم دهنت خيلي خشك شده !
ميترا : نه نمي خواد بايد زودتر حرفامو بهت بگم و برم ، شوهرم الآن مي آد خونه ! ... ادامه داد:

- رضا به دنبال فرزانه مي گرده تا اينكه اونو خونه مادرش پيدا مي كنه با برادر فرزانه هم گلاويز مي شه ومي زنه دوتا ازدندوناي اونو مي شكنه ولي آخرسر با ديدن يه بسته اسكناس هزاري رضايت دادن . ازهمونجا دست فرزانه رو مي گيره و باخودش مي بره ، حدود يك هفته كسي ازاونا خبرنداشت ، خونواده اش سراغ اونو ازمن مي گرفتن ولي وقتي با بي اطلاعي من روبرو شدن به پليس شكايت كردن ، رضا دورا دور فهميده بود كه پليس خونه شو پيدا كرده ودنبالشن ، فرزانه رو باخودش مي بره شمال ، فرزانه توي راه پشيمون مي شه وازرضا مي خواد كه دست ازسرش برداره وديگه نمي خوادباهاش باشه ، رضا باشنيدن اين حرف يه سيلي توي گوش اون مي زنه ،فرزانه درو بازمي كنه كه بپره پايين كه رضا دستشو مي گيره ومانع ازاينكارمي شه ، درهمين موقع زانتياي رضا منحرف مي شه وازدره سرازير ميشه ، دراين حين رضا كمربند ايمني ودرماشينو بازمي كنه مي پره پايين .
فرزاد درحاليكه رنگش پريده بود با لباي لرزون پرسيد: پس فرزانه ... فرزانه چي بسرش اومد؟!‌
- ماشين وقتي كه به يه صخره مي خوره آتيش مي گيره و....
ميترا ديگه نتونست ادامه بده وسرشو به پشتي صندلي تكيه داد ، قطرات لغزان اشك ازدوطرف صورتش روي لباساش مي ريخت ، فرزاد درماشينو بازكرد وبيرون رفت ، دستاشو روي كاپوت ماشين گذاشت و با يادآوري لحظات خوشي كه بافرزانه داشت سعي داشت جلوي گريه اشو بگيره ولي اشكهاي اون قالب شدن وروي گونه اش ريختن . اين دومين باري بود كه يكي ازدوستاي صميميش رو ازدست مي داد ، وازاين ناراحت بود كه با اونا قبل ازمرگشون قطع رابطه كرده بود .
سوارماشين شد و پرسيد تو اينا رو ازكجا فهميدي ؟!
- اينارو توي دادگاه شنيدم ، منم بعنوان مطلع وشاهد بردن دادگاه ، فرزاد خيلي شانس آوردي اسمي ازتو درميان نبود . دادگاه ازمسيراصليش كه آدم ربايي بود خارج شد وتنها اشاره كردن به رابطه پنهاني كه اون دوتا باهم داشتن ومرگ اون هم يك تصادف قلمداد شد . چندوقت پيش رامينو با يه پژو 405 ديدم كه بچه هاشو توش گذاشته بود وداشت اونا رو مي برد پارك . مث اينكه رضا بهش رشوه داده كه از شكايتش صرفنظر كنه . دادگاه هم ديه فرزانه رو به رامين بعنوان اولياء دم داد كه رامين باهاش يه آپارتمان خريده ولي رو نكرده چون فرزانه اين واحدي كه الان توش نشستن رو ازرضا گرفته بود ، مفت ومجاني اينجا نشسته .
فرزاد با ناباوري وبدون معطلي رفت درخونه فرزانه ، روي سر درخونه يه پلالكارد مشكي آويزون كرده بودن وروي اون نوشته بود : درگذشت مادري مهربان وهمسري فداكار را به آقاي رامين ... تسليت مي گوييم .
فرزادبا ديدن كلمات" مادري مهربان وهمسري فداكار " توي دلش به اين همه فريبكاري ، ريا ، دروغ گويي ، خيانت كه دراطرافش بوقوع مي پيوست فكر مي كرد ، باوجودي كه همه مي دونستن اين زن ازخونواده اش گسسته شده ولي صفت همسري فداكار رو بهش مي دن . ميترا رشته افكارشو بهم ريخت وپرسيد:
- نمي خواي رامينو ببيني ؟!
- نه... ازش حالم بهم مي خوره ، اون زن قربوني كثافت كاري هاوبي عرضه بازي همين رامين شد،
- منم دل خوشي ازفرزانه نداشتم شاهد بودي كه چه بلايي سرم آوردن ولي چون دستش ازاين دنيا كوتاه شده دلم بحال خودش وبچه هاش مي سوزه .
فرزاد به گذشته هاي دور برگشت وبا بياد آوري خاطرات خوش با رويا دوست دوران دانشجوييش دلش گرفت . بغضي راه گلوشو گرفته بود. تاريخ دوباره براش تكرارشده بود ، اوليش رويا وحالا فرزانه . نفرتي كه ازفرزانه به دل داشت به يكباره تبديل به احساس ترحم ودلتنگي شد .
ميترا رو رسوند درخونه اش وبهش گفت : خداحافظ براي هميشه .
توي راه برگشت به خونه ، يه خانم سانتي مانتال كنارخيابون همون جايي كه يه روز فرزانه رو سواركرده بود وايساده بود ، فرزاد سرعتش رو كم كرد ، يه خورده جلوتررفت با روشن شدن چراغ ترمززانتيا ، اون خانم رفت به سمت درماشين وسوار شد .
فرزاد سرشو روي فرمون گذاشت وبا مشت روي اون كوبيد ، اون خانم كه حالا ديگه بوي عطرش تموم فضاي ماشينو معطر كرده بود با لحني ملايم روكرد به فرزاد ودستشو روي شونه فرزاد گذاشت وگفت : آقا چيزي شده مي تونم كمكتون كنم ؟!
فرزادآروم روشو چرخوند و باديدن چشماي اون زن يه مكثي كرد وهمونجوري كه به چشماي اون زل زده بود پاشو روي پدال گازفشار دادو براهش ادامه داد.
پایأن
 
     
  
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
داستان سکسی ایرانی

فقر وفحشا


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA