↓ Advertisement ↓
انجمن لوتی
داستان سکسی ایرانی

حمید وفاطی

 زن
#1   Posted: 3 Mar 2011 10:39



ارسالها: 2517
حميد و فاطي
من حميد نزديك 27 سالمه، يك مغازه تعميرات و خدمات فني دارم . كه سر خونه است به تازگي اين خونه رو كه سرش يه مغازه است خريدم قبلش سالها مستجر مردم بودم ‌، نه خونه رو نمي گم منظورم مغازه است سالها يه جورايي اسير صاحب مغازه ها بودم ، نمي دونيد يعني تا مزه شو نچشيده باشيد متوجه نمي شيد چي دارم مي گم مخصوصا اين صاحب مغازه قبلم كه اون هم مغازه اش سر خونه اش بود يه ميخ كه به ديوار مغازه مي كوبيدم كه يه چيزي آويزونش كنم و يا يه طبقه اي چيزي سينه ديوار نصب كنم مي يومد تو مغازه و سرك مي كشيد كه چكار مي كنم با اونكه خير سرش منو دوست داشت و مستقيم اعتراض نمي كرد ولي يه جوري به ميخي كه مي زدم تو ديوار نگاه مي كرد كه انگار تو جيگرش فرو رفته هميشه هم نصيحتم مي كرد كه اگه وسايل و چيز ميزا تو روي زمين و يا روي ميز بزاري امنيتش بيشتر و يه موقع از اون بالا نمي افته ، به فكرم بود ديگه ، واسم دلش شور مي زد كه وسايلم درب و داغون نشه و نزديك سر برج كه مي شد يهو دلش خيلي برام تنگ مي شد مي يومد ببينه حال مغازه اش و در و پيكرش چطوريه و همين طور خودم وقتي كه اجاره اش رو مي دادم و خيالش از سلامتي من آسوده مي شد مي تونست بره به بقيه كاراش برسه و يه چيزي بخوره ، چون حالا ديگه از گلوش پايين مي رفت
تمام وسايل الكترونيكي و برقي خودش و فك و فاميلاش هم چون به كار من و به تخصص من ايمان داشت مي اورد پيش من درست كنم و اكثرا هم به جاي اجرت دادن ، هزار و خورده اي تومن زبون بازي و تشكر مي كرد و از اين كه افتخار آشنايي با من نصيبش شده كلي خدا رو شكر مي كرد . وقتي نزديك اول برج مي شد مخصوصا وقتي كه پول اجاره تكميل نشده بود و مي ديدم داره مي ياد تو مغازه حالم رو بپرسه مثل گنجشكي كه گوشه اي تنگ و بدون روزنه اميد اسير آقا گربه شده باشه سعي ميكردم به كنجي از مغازه پناه ببرم تا شايد منو نبينه . قلبم چنان مي زد كه مطمئن بودم حتي اگر با چشمش متوجه من نشه بطور حتم صداي قلبم منو لو مي ده . وقتي موقعيت شد كه خونه رو بفروشم و اين خونه رو كه يه مغازه سرش بود رو بخرم حال گنجشگي رو داشتم كه موفق شده از بالاي سر و بين چنگولاي آقا گربهه فرار كنه و پر بكشه به آسمون و رها و آسوده پرواز كنه اگه روم مي شد و نشونه گيريم خوب بود خيلي دلم مي خواست مي شد تو همون تخيل گنجشگي يه فضله كوچولو هم بندازم روي سر بي موش ، تا يه نرمه دلم خنك بشه
بهم نخنيد ها ولي روز اول كه پام تو مغازه خودم باز شد كلي ميخ به ديوارش كوبيدم ، همينطور الكي ها ، خيلي هم حال داد
يك دوست به نام مهدي دارم كه يك كارگاه توليدي صنعتي داره . مرد خوبيه با سفارش كارهايي كه به من مي داد با هم آشنا شديم ، با آنكه پول داره ولي فيس وافاده نداره . بخاطر تفاهم زياد من و اون و در ضمن اخلاق خوبي كه داره خيلي زود با هم صميمي شديم . من قبلا دو سالي رو تو كارگاهش براش كار كردم . با آنكه بد اونق هست ولي جنبه هاي مثبت زيادي داره كه منو شيفته خودش كرده
از برخوردش با من و كمك هايي كه به من مي كنه معلوم مي شه كه اون هم به من علاقه منده. خلاصه آقا خيلي با هم رفيق شديم . گه گاه مي شد كه وقت زيادي رو با هم سپري مي كرديم . رفته رفته رفت آمد خانوادگي هم با هم پيدا كرديم
زنم فاطي واقعا زيباست و بدن شهوت ناكي داره سينه هاي نسبتا بزرگ و پاهايي كشيده و بدن سفيد و بي مويي داره . اين رو هم بگم كه زن دوستم هم بسيار خوشگل و دوست داشتنيه مثل زن خودم ، انگار اين دو موجود رو . از مرمر سفيد تراشيده باشند
من و فاطي بسيار شهوتي هستيم ، تو هرفرصتي كه پيش بياد مي چسبيم بخصوص شبهايي كه فرصت مي شد بريم تو سايت آويزون و چرخي بزنيم خيلي بيشتر شلوغش مي كرديم ، بخصوص از قسمتي كه مربوط مي شد به طرفداران سكس هاي ضربدري و گروهي خيلي خوشم مي يومد
به نظر هر دوي ما سكس ضربدري كه من اسم شو گذاشتم سكس مكمل مي تونست يه سكس قابل اطمينان و سالم و لذت بخشي باشه . سكس مكمل كلمه با مسما تريه و خيلي بهتر از سكس ضربدري رسايي و ملموسي داره
من و فاطي معمولا شبي يك بار رو شاخش بود كه با هم سكس كنيم
تو سكسمون قيد و بندي رو رعايت نمي كرديم و هر طور كه بيشتر بهمون مي چسبه صفا مي كنيم
يك شب داشتيم همراه با سكس مون يه فيلم سكسي مي ديديم كه در اون فيلم دو جفت داشتن با هم قاتي پاتي سكس مي كردن . در حال تماشا زنم پرسيد : حميد چه لذتي داره كه دو تا جفت با هم سكس داشته باشند ؟
من گفتم : نمي دونم ، ولي مطمئن هستم خيلي لذت داره
بعد بهش يك چشمكي زدم ، اون هم خنديد و افتاد تو بغلم و من هم محكم بغلش كردم
همون طور كه روم دراز كشيده بود دست شو به چونه اش زد و با لبخندي كه زيبايي صورتش رو دو چندان مي كرد پرسيد : اينها كه تو فيلم نشون مي ده و يا تو اون سايت ، چي بود اسمش ؟
لبخندي زدم و جواب دادم : آويزون رو مي گي ؟
خنديد و گفت : آره همون ، اينها واقعيه ؟ يعني مي شه به همين راحتي يه زوج خوب و قابل اعتماد واسه سكس به قول تو مكمل پيدا كرد ؟
سري تكون دادم و گفتم : نمي دونم ولي ظاهرا بايد بشه
خنديد و گفت : من فكر مي كنم اون مردهايي كه مي رن تو سايت آويزون ، چون چيزي در واقعيت گير نمي يارند كيراشون آويزون شده و مي خوان يه جايي رو پيدا كنند تا با خوندن و ديدن مطالبش شايد يه خورده كيرشون رو سفت كنند
لباشو بوسيدم و گفتم : يادت باشه دختر و زن هايي هم هستند كه با خوندن مطالب اين سايت ، آب از لب و لوچه شون آويزون شده و ممكنه از همين راه دست شون به اون مردهايي كه تو گفتي برسه و رابطه ها شكل بگيره
چرخي به خودمون داديم و رفتم روش لباشو بوسيدم و آهسته رفتم پايين ، اين رو هم بگم كه ما درست و حسابي سكس مي كنيم ، و كوس ليسي و ساك زدن تو خون سكس كردن مونه ، رفتم سراغ سينه هاي هوس انگيزش نمي دونيد چه سينه هايي داره ، داغ و برجسته و از همه مهمتر كوسش كه خيلي شهوتي و داغه . نوك سينه هاي خوش حالتش آدم رو وسوسه مي كنه كه بري سراغشون و اونها رو تو دهن بگيري و هي ببوسي . من هم شروع كردم به بوسيدن و گاز گرفتن سينه هاش و بعد از اون رفتم پايين تر و ناف شو كمي بوسيدم و رفتم سراغ كوسش
آهي كشيد و پرسيد : حميد دوست داري با يك جفت ديگه با هم سكس داشته باشيم ؟
لبخندي زدم و گفتم : نمي دونم تا حالا تجربه شو نداشتم ، بعد از اون كار مي ترسم تاثير بدي تو روابط زناشويي مون باقي بزاره
لبخندي زد و گفت : بايد اين مسائل رو تو روابطه مون داخل نكنيم ، اين طوري نمي تونه تاثير بدي داشته باشه
پرسيدم : حالا بايد ديد آيا زوج مناسب و مطمئني مي شه پيدا كرد ؟
بعد سرم رو انداختم پايين و مشغول ليس زدن و خوردن كسش شدم داشت حسابي تحريك مي شد و آب كسش هم كم كم راه افتاد . من اول زنم رو حسابي تحريك مي كنم و بعد از رسيدن به اورگاسم ، خودم شروع مي كنم
زنم موهامو گرفت و كشيد بالا و سرم رو برد بالا و لبانم رو بوسيد و با خنده گفت : بگو اين كار رو مي كني ؟
خنديدم و گفتم : كدوم كار ؟
اخمي كرد و گفت : خودت رو به اون راه نزن ، خوب منظورم سكس ضربدري و اينطور حرفهاست ديگه
گفتم : باشه ، قول مي دهم اگر مورد مطمئني رو گير آوردم اين كار رو
انجام بدهم ، من بخاطر تو هر كاري رو انجام مي دهم . خود من هم از خدامه كه پيش يك زوج ديگه با هم سكس داشته باشيم
لبخندي زد و گفت : تو روت مي شه جلو يك زن و شوهر ديگه با من سكس كني ؟
جواب دادم : فكر كنم بتونم ، تو چي روت مي شه ؟
لبخندي زد و گفت : من آره !!! ولي مي ترسم شوهرش بياد طرفم و بخواد با من حال كنه
لبخندي زدم و گفتم : من هم ميرم طرف زن اون و باهاش حال مي كنم
خنديد و گفت : فرصت طلب بدجنس ، ولي بايد يك زوج كاملا مطمئن گير بياريم كه اون هم مثل ما سكس ضربدري يا مكمل رو دوست داشته باشه ، خيلي دوست دارم اين كار بشه
گفتم : از وقتي پات به اينترنت باز شده خيلي خطرناك شدي
لبخندي زد و گفت : واسه من تنها كه لذت نداره تو هم لذت مي بري ، اگه موقعيت بشه من كه بدم نمي ياد
سپس خنديد و منو هول داد تو تخت و پشت به من ، نشست رو سينه هام و روي كيرم خم شد و در حالي كه كس شو نزديك دهانم مي ياورد كير مو گرفت تو دستش و كرد تو دهانش
من هم مشغول خوردن كسش شدم . همان طور كه كس شو مي خوردم انگشتم رو كردم تو كسش و كمي توش چرخ دادم و با آب كسش انگشتم رو خيس كردم و بعد آهسته مشغول تحريك سوراخ كونش شدم و كم كم فرو بردم تو كونش . چون مي خواستم بعدا از كون هم بكنمش با انگشت تحريكش مي كردم تا آماده بشه ، بعد از يك ساك حسابي كه به كيرم زد . كيرمو از دهانش در آورد و برگشت به سمت من و رو به من نشست رو شكمم ، و كيرمو گرفت تو دستش و اون رو به طرف كسش برد و گذاشت لب كسش و كمي كيرم رو با كسش بازي داد و بعد كرد تو و در حالي كه آهي مي كشيد نشست رو كيرم و با بالا و پايين دادن خودش با كيرم حال مي كرد و من هم سينه هاشو چنگ مي زدم و مي ماليدم . مدتي بعد برش گردوندم رو تخت و در حالي كه روي تخت درازش مي كردم پاهاشو دادم بالا و با كيرم چند ضربه به كسش زدم و بعد فشار دادم تو كسش و شروع به تلمبه زدن كردم
ناله هاي باحالي مي كرد و همون طور كه سينه هاشو مي ماليد مرتب با صداي هوس انگيزي داد مي زد : فشارم بده ... تا تهش بكن تو ... فشار بده بيشتر
چند دقيقه بعد كيرمو كشيدم بيرون و بهش گفتم : چهار دست و پا شو
برگشت و كف دستاشو رو تخت گذاشت و كون شو داد بالا . من پشت كونش قرار گرفتم و كير مو كردم تو كسش ، دستامو گرفتم رو رون پاهاش و شروع به تلمبه زدن كردم . فاطي كه به اوج شهوت رسيده بود با يك دست شروع به ماليدن زير كسش كرد و گاهي هم به تخم هام ور مي رفت . كمي بعد كير مو در آوردم و شروع به ماليدن كونش كردم و با كمك دست و آب دهنم كير مو خيس كردم و گذاشتم رو سوراخ كونش و شروع به فشار دادن كردم . كمي كه كيرم رفت تو كون تنگش با دست به رون پام فشار آورد و گفت : يواش تر دردم مي ياد . فشارمو كمتر كردم و با دقت بيشتري فشار دادم و چند دقيقه بعد با تحمل يه خورده درد و غر زدن موفق شدم كيرم رو تا آخر تو كونش جا بدم . شروع به تلمبه زدن كردم ، چه كون تنگ و با حالي داشت . هرگز از كردن اين كون خسته نمي شم
فاطي مرتب آه و ناله مي كرد و روتختي رو چنگ مي زد . بزودي حس كردم داره آبم مي ياد . كير مو در آوردم و آبم رو روي پشتش خالي كردم
فاطي آهي كشيد و خودشو شل كرد و بيحال شد .
مطمئن بودم براي چندمين بار آبش آمده و به اورگاسم رسيده . همون طور كه ولو شده بود رو تخت شورتش رو از كنارش برداشت و داد دستم و گفت : آب هاتو از پشتم تميز كن
آبم كه رو پشتش ريخته بود تميز كردم ، شورت شو گرفت و در حالي كه اون رو زير كسش گرفته بود تا آبش نريزه بلند شد و به طرف حمام رفت و من روي تخت دراز كشيدم . و به فكر فرو رفتم بايد يك زوج مناسب براي سكس مكمل مناسب باشه پيدا مي كردم . با مطالبي كه تو سايت آويزون در رابطه با سكس مكمل خونده بودم من هم شديدا مشتاق شده بودم تجربه اش رو داشته باشم . اول با خودم گفتم بهتره تو سايت و در قسمت سكس ضربدري مثل بقيه تقاضا بنويسم و يا به تقاضا هاي افراد ديگه جواب بدم ولي يه خورده ترس داشتم نمي شد به هركسي اعتماد كرد خيلي خطرناك بود ، نمي شد بيگدار به آب زد ، رفتم تو فكر دوستاي نزديك خودم تو دوستام رضا و علي بچه هاي خوبي بودن و مهدي هم بود . بهرحال بايد در اين مورد و انتخاب درست خيلي فكر مي كردم
تو اين افكار بودم كه فاطي از حمام بيرون آمد و كنارم روي تخت نشست و با خنده گفت : به چي فكر مي كني ؟
خنديدم و جواب دادم : به زوج مناسب براي سكس مكمل
لبخندي زد و گفت : جدي ، جدي تو مي خواي اين كار رو بكني ؟
گفتم : چرا نكنم ؟ هم تو دوست داري و هم من ، من هر طور كه بتونم سعي مي كنم كه تو رو خوشحال كنم
حوله رو كه بدن خوشگل شو پوشونده بود باز كرد حوله به نرمي از روي بدنش سر خورد روي زمين ، با عشوه و ناز اومد سمت من و خودشو روي بدنم كشيد و همانطور كه كس شو به روي كيرم مي ماليد . لباشو رو لبام گذاشت ، من دستامو رو كونش گذاشتم و در حالي كه لباشو محكم مي بوسيدم كون شو مي ماليدم . بوي حمامي كه از بدنش به مشامم مي رسيد هوسيم كرد سعي كردم خودم رو آماده كنم كه يك بار ديگه بكنمش
* * *

مدتي از اين جريان گذشت . يك روز كه تو مغازه مشغول كار بودم ماشين مهدي رو ديدم كه جلو مغازه متوقف شد و به دنبال آن مهدي از ماشينش پياده شد و آمد تو مغازه سلامي كرد و جلو آمد و روي صندلي كنارم نشست
نگاهي به چهره گرفته و بي حالش كردم . آثار ناراحتي درش موج مي زد
جواب سلام شو دادم و صداي ضبط رو كم كردم و با خنده پرسيدم : چيه
سرحال به نظر نمي ياي ؟
سري تكان داد و گفت : حالم گرفته شده ، زنم از جريان محبوب خبردار شده
خيلي شوكه شدم ، محبوب دوست دختر مهدي بود و دو سالي بود كه مخفيانه با هم رابطه داشتن و با اينكه من مرتب مهدي رو نصيحت مي كردم كه با او رابطه عشقي نداشته باشه و خودشو درگير عشق و احساسات نكنه و فقط به فكر حال كردن و لذت بردن باشه ولي مهدي گوشش بدهكار نبود و به محبوب حسابي علاقه مند شده بود . البته زنش هم در اين خصوص مقصر بود و با آنكه خوشگل و جذاب بود ولي آن طور كه مهدي برام گفته بود زنش سارا تو سكس با حال نبود و بهش آنطور كه دوست داشت حال نمي داد
حال دادن و سكس زنش خيلي سنتي بود و مهدي هم مثل من دوست داشت زنش موقع سكس عشوه بياد و براش ساك بزنه و اجازه بده از عقب بكنش و باهاش شوخي كنه و اين قبيل موارد ولي زنش هيچ پا نمي داد و اينجور كارهارو زشت وناپسند مي دونست . خلاصه يك جور امل بود و مهدي وقتي با محبوب دوست دختر دانشجوش آشنا شد حسابي روحيه اش عوض شد و گويا محبوب حسابي حال مي داد و تونست تو دل مهدي جا باز كنه . البته از كس حال نمي داد و چون دختر بود مهدي دستش به كسش نرسيده بود ولي از عقب چندين بار بهش حال داده بود و بقول مهدي محبوب لذت سكس واقعي رو بهش چشونده بود
مدتي بود كه سارا همسرش بهش مشكوك شده بود و سعي مي كرد مچش رو بگيره
پرسيدم : چطور شد ؟ تعريف كن ببينم . خانمت از كجا خبر دار شد ؟
سيگار شو در آورد و به طرفم تعارف كرد . بسته سيگار رو از دستش گرفتم و بسته شوكولاتي رو كه تو كشو ميزم بود در آوردم و گرفتم طرفش و با خنده گفتم : سيگار نكش بيا شوكولات بخور
لبخندي زدو پرسيد : چيه باز سيگار رو ترك كردي ؟
با خنده گفتم : دارم به سفارش يكي از دوستام عمل مي كنم كه گفته بجاي سيگار كشيدن شوكولات و بستني بخور ، بيا بردار
يك شوكولات برداشت و جواب داد : ديروز گند كار در آمد
پرسيدم : ديروز ؟ جمعه ها مگه هميشه با خانمت نمي رفتي بيرون؟ محبوب چطور لو رفت ؟ تعريف كن ببينم
سري تكان داد و گفت : روز پنج شنبه طبق معمول محبوب تو كارگاه و تا شب تو دفتر با من بود . آخر شب زنم زنگ زد و به من گفت فردا يك مجلس زنونه خونه برادرشه و اون مي خواد بره و نهار هم مي مونه و به اين خاطر بيرون شهر نمي ريم و از من هم خواست كه نهار برم خونه برادرش . من از خدا خواسته بهش گفتم چون تو كارگاه كار نيمه تمام دارم نمي تونم بيام و قصد دارم جمعه به كارگاه بيام و كار هامو انجام بدم
زنم هم اصراري نكرد . واقعا كار خاصي نداشتم ولي فرصت خوبي بود كه بيشتر با محبوب باشم . شب كه محبوب رو رسوندم خونه بهش گفتم كه فردا منتظر تلفنم باشه كه اگه اوضاع رو براه بود زنگ مي زنم بياي خونه
روز جمعه حدود ساعت ده بود كه سارا و بچه ها حاضر شدن و رفتن خونه برادرش .
من هم زنگ زدم به محبوب و از او خواستم بياد خونه
اخمي كردم و گفتم : خيلي اشتباه كردي . چرا مثل هميشه نبرديش تو كارگاه ؟
سري تكان داد و گفت : خريت ، خريت كردم . با خودم گفتم زنم كه تا دنبالش نرم برنمي گرده خونه ، خوبه تو خونه باهاش باشم هوس كرده بودم دست پختش رو كه كلي تعريفش رو مي كرد ، ببينم و در ضمن تو خونه امكانات بود ماهواره ، سي دي و مشروب
سري تكون دادم و گفتم : خوب بقيه اش رو بگو
لبخندي زد و گفت : بعد از آمدن محبوب با هم رفتيم حمام و بعد هم رفتيم
تو اتاق خواب و مشغول شديم . بعد از يك سكس حسابي اون رفت حمام و ....و
با خنده حرف شو قطع كردم و گفتم : چرا سانسور مي كني درست تعريف كن
اخمي كرد و گفت : روش تعصب دارم ، دلم نمي خواد زياد در اين خصوص چيزي بگم
سري تكون دادم و گفتم : خيلي ساده اي بيچاره ، اون محبوبي كه من ديدم مثل تو دوست پسر زياد داره و
حرفم رو قطع كرد و با ناراحتي گفت : اين حرفها رو نزن اون فقط با منه و با هيچ كس ديگه اي رابطه نداره
با خنده گفتم : نه تو اوليش بودي مهدي جون و نه آخريش خواهي بود عزيز دلم ، محبوب دختر زبل و تيزييه و تو خط احساسات نيست . اهل تفريح و خوش گذراني خودشه و تن به هر كاري مي ده . از اين قبيل دختر دانشجو ها زيادن اوني كه تو اين خط نيست اصولا دور و بر پسر ها نمي گرده . پا نمي ده ولي محبوب كه به اين راحتي با تو پا مي ده و خوشه چون تو پولداري و براش خرج مي كني و گرنه يك مرد زن و بچه دار به سن و سال تو رو مي خواد چكار ؟
اخمي كرد و گفت : بي خودي سن و سالم رو به رخم نكش ، تو در مورد اون اشتباه مي كني ، اون يك جواهره
خنديدم و گفتم : خوب بعدش ، بقيه اش رو بگو اين جواهر چطور شد لو رفت ؟
آهي كشيد و گفت : بعد از حمام گرفتن . رفت تو آشپزخونه كه براي نهار غذا بپزه و من هم روي تخت دراز كشيدم و مشغول تماشاي ماهواره بودم ولي يك دفعه صداي در حياط آمد و تا بخودم جنبيدم زنم آمد تو خونه و من بسرعت داشتم لباس مي پوشيدم و محبوب هم مات و گيج همان طور كه لخت بود تو آشپزخونه ايستاده بود زنم يك بلوايي راه انداخت كه نگو شروع كرد به كتك زدن محبوب . من جلو رفتم و دستشو گرفتم و سعي كردم آرومش كنم . خلاصه محبوب هم در حالي كه گريه مي كرد به تندي لباس شو پوشيد و فرار كرد . بعد از رفتن اون من و زنم تا صبح با هم جر و بحث مي كرديم
با تعجب پرسيدم : چطور شد كه خانمت برگشت خونه ؟ مگه قرار نبود كه تا شب بر نگرده ؟
جواب داد : احتمالا از يك جايي به رابطه من و محبوب بو برده بوده و عمدا خونه رو خالي كرده بود كه منو گير بندازه
سري تكان دادم و گفتم : آره ، چند باري هم در خصوص رابطه پنهاني تو تلفني با من حرف زده ولي من هميشه همه چيز رو انكار مي كردم و بهش مي گفتم كه اشتباه مي كنه . بهرحال كار بدي كردي كه اونو به خونه بردي با اون زن حساس و بد بيني كه تو داري بايد خيلي حواس تو جمع مي كردي هر چند كه من از همون اول گفتم كه با بي احتياطي هايي كه مي كني آخرش قضيه رو مي شه
سري تكان داد و سيگار واسه خودش آتش زد
اخمي كردم و گفتم : ‌شوكولات بردار بخور ، سيگار نكش
مهدي با دلخوري گفت : ولم كن بابا تو هم با اون دوستت با اين حالي كه من دارم شوكولات مي خوام چكار ؟
پرسيدم : مي خواي برات بستني بخرم ؟
اخمي كرد و گفت : ول خرجي نكن ، مي زاري حرفامو بزنم يا نه ؟
سري تكون دادم و تو دلم گفتم بيا حميد جون دوست عزيزم نمي شه ديگه من سعي مي كنم ولي خدايش نمي شه هميشه به جاي سيگار كشيدن ، شوكولات خورد ، رو كردم به مهدي و گفتم : عيبي نداره سيگارت رو بكش بقيه اش رو تعريف كن
آهي كشيد و گفت : خلاصه ، حالا نمي دونم چكار كنم خيلي مي ترسم
گفتم : بزار ظهر كه خونه رفتم به فاطي مي گم يك زنگي به خونه تون بزنه و با خانمت صحبت كنه و يك طوري از دلش در بياره
مهدي دستي به موهايش كشيد و گفت : خونه نيست ، از صبح رفته بيرون و برنگشته خونه
گفتم : يعني چي ؟ شايد رفته خونه مادرش
جواب داد : نه اونجا هم نبود
پرسيدم : به خونه فاميل زنگ زدي ؟
جواب داد :‌ نه ، اگه زنگ بزنم همه نگران مي شن
لبخندي زدم و گفتم : حالا جوش نزن ، مي خواد تنبيه ات كنه . بزودي بر مي گرده خونه
با عصبانيت گفت : به درك ، مي خوام صد سالش بر نگرده ، بزار هر كجا كه دوست داره بره . كثافت برام خط و نشون كشيده و گفته من هم مي رم با يك مرد رابطه بر قرار مي كنم تا تلافي كنم
خنديدم و گفتم : مي خواسته حال تو بگيره ، سارا اهل اين حرفها نيست
سپس يك ساعتي در خصوص اين موضوع صحبت كرديم ، بعد بلند شد كه بره من خيلي دلم براش مي سوخت
گفتم : مهدي نهار بيا خونه ما ، سارا كه نيست . بيا خونه با فاطي صحبت مي كنيم . ببينيم مي تونيم يك راه حل منطقي پيدا كنيم
سري تكان داد و گفت : به خانمت نگو ، بهتره ندونه ، اينطوري پاك آبروم مي ره
لبخندي زدم و گفتم : فاطي كه همه چيز رو در مورد محبوب مي دونه خودت رو لوس نكن نهار بيا خونه ، منتظرتم
در حالي كه از مغازه بيرون مي رفت گفت : قول نمي دهم ، تا ببينم چطور مي شه
سپس خدا حافظي كرد و رفت
ظهر كه تعطيل كردم و رفتم خونه از بوي عطر تند جديدي كه به مشامم خورد فهميدم مهمون داريم . وارد اتاق شدم از ديدن سارا كه با فاطي تو آشپزخونه غذا درست مي كرد شوكه شدم . با دستپاچگي سلامي كردم و نشستم رو مبل
خانمم در حالي كه لبخندي به لب داشت برام چايي آورد و سپس رو مبل نشست . و كمي بعد هم سارا به ما ملحق شد ، روي مبل نشست و با خنده كنايه آميزي از من پرسيد : مهدي چي مي گفت ؟
گفتم : مهدي ؟ امروز نديدمش
فاطي سري تكان داد و گفت : از رو برو ديگه حميد ، ما همه حرفهاي شما رو شنيديم
آه از نهادم كنده شد بد جوري ضايع شده بودم . يادم رفت بگويم كه مغازه سر خونه يك در هم از داخل به طبقه پايين داره و احتمالا از پشت همين در به حرفهاي ما گوش مي كردند
با خنده گفتم :‌ باز شما خانمها جاسوس بازي تون گل كرد
سارا لبخندي زد و گفت : مگه با جاسوس بازي دست شما نامردها رو بشه
لبخندي زدم و گفتم : دست شما درد نكنه ، چرا جمع مي بنديد . به من چه اگه مهدي اشتباهي كرده . تقصير من چيه ؟
با دست روي رون پايم كوبيد و گفت : با آن كه قضيه رو شده باز مي فرماييد اگه ؟ از رو نمي ري . تازه از كجا معلومه كه شما هم زير سر كسي رو نداشته باشيد . فاطي هم مثل اولاي من خوله ، كم كم دست شما هم رو مي شه
فاطي با خنده گفت : چشماشو از كاسه در مي يارم اگه خبري باشه
با دلخوري گفتم : اي بابا مثل اينكه من دارم محاكمه مي شم
سارا با كنايه گفت : بله بايد هم بشي . چرا چيزي به من نگفتي ؟ هر موقع ازت سؤال مي كردم . مي گفتي نه اشتباه مي كنم مهدي مرد درستيه و اهل اين حرفها نيست . ببينم تو اين دختره محبوب رو ديدي ؟
با خنده گفتم : آره ، يكي دو بار . باز نوبت من شد ؟
فاطي آمد بغلم نشست و ويشگوني از بازوم گرفت و گفت : درست حرف بزن . چرا طفره مي ري ؟
رو كردم به فاطي و با خنده گفتم : مواظب باش سارا خانم از رو بد جنسي ميانه من و تو رو خراب نكنه
سارا بلند شد و به طرف آشپزخونه رفت و گفت : همه شما مردها سر و ته يك كرباسيد حيف ما زنها براي شما . من كه قصد دارم از مهدي جدا بشم بزار بره با همون زنهاي فاسد بگرده ، لياقتش همونه
فاطي با اعتراض گفت : نبايد ميدون رو خالي كني سارا ، بايد از زنديگيت دفاع كني و اين علف هاي هرز رو از زندگيت جدا كني . اون دختره نكبت از خداشه كه تو از مهدي جدا بشي و مهدي رو كاملا تصاحب كنه
سارا اشكاشو از صورتش پاك كرد و گفت : اون دختره آنق

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 زن
#2   Posted: 3 Mar 2011 10:41



ارسالها: 2517
با خنده گفتم : ‌آخه از حمام كه آمدم بيرون ، تو طوري خوابيده بودي كه من فكر كردم با كون بيشتر موافقي
سري تكان داد و گفت : نه ، تو خيلي بدجنسي كردي مگه من جلو مو قفل زده بودم
با خنده گفتم : آره ، تو هميشه كس تو قفل مي كني و من با كليد زبونم بايد بازش كنم تا بتونم ازش استفاده كنم
فاطي حركت تندي به خودش داد و آهي كشيد و گفت : قربون اون كير كوچولوت بشم كه از اين كير گنده ات براي هوسي كردن من چيزي كم
نمي ياره
سپس رو صورتم خم شد و گفت :‌ بدش بيرون اون كير كوچولو ي خوشگلت رو ، هوس كردم باهاش ساك بزنم
زبونم رو تا آنجايي كه مي شد از دهانم بيرون دادم و اون رو لوله كردم زبونم رو كرد تو دهانش و مشغول ساك زدن با هاش شد . خيلي حال مي داد . چند دقيقه كه اين كار رو كرد آهسته كيرمو گرفت و به سمت سوراخ كونش هدايت كرد و آهسته كرد تو . در اين موقع صداي سارا كه از حمام بيرون آمده بود رو شنيديم كه با خنده مي پرسيد : شما هنوز كارتون تموم نشده ؟
هم من و هم فاطي كه تو حال خودمون بوديم از صداي اون جا خورديم و اين هول شدن باعث شد كه فاطي كه سعي داشت آهسته كير مو بكنه تو كونش و با گذاشتن دستاش روي سينه هام اجازه نمي داد كه من موفق بشم اونو بروي كيرم فشار بدم و در ضمن دقت مي كرد سنگيني بدنش رو روي كيرم نياندازه ، طبق عادتش يك دفعه ترسيد و جا خورد و طبق عادتش دستاشو از روي سينه هام برداشت و به طرف صورتش برد و در نتيجه يك باره نشست رو كيرم و كيرم تا آخر رفت تو كونش
آخ بلندي كشيد و در حالي كه دهنش از درد باز مونده بود چنگي به سينه هام زد و با ناراحتي نگاهي به من انداخت
من شانه هامو بالا انداختم و گفتم : ببخشيد تقصير من نبود
فاطي رو كرد به سارا و با عصبانيت گفت : هولم كردي ، ترسيدم
نگاهي به سارا انداختم پيراهنش رو پوشيده بود
سارا لبخندي زد و گفت : ببخشيد
و به طرف مبل رفت و روي مبل نشست و مشغول تماشاي ما شد
و با خنده ادامه داد : مشغول باشيد اگه من مزاحمم برم پايين ؟
فاطي نگاهي به من انداخت و با خنده گفت : ادامه بده ، خانم اجازه دادن
من كمي كونش رو بالا گرفتم و بتندي مشغول تلمبه زدن شدم
فاطي آهي كشيد و گفت : هول نشو ، يواش تر . بخدا دردم گرفته درش مي يارم ها ؟
من دستم رو روي كونش گذاشتم و در حالي كه بيشتر زور مي زدم با خنده گفتم : لوس نشو ديگه ، من كه يواش مي كنم
فاطي ناله اي كرد و با دست آهسته زد به صورتم بعد بلند شد و در حالي كه كيرم رو از كونش مي كشيد بيرون آهي كشيد
و رفت طرف مبل و آهسته نشست رو مبل . من هم روي تخت نشستم و اخمي كردم و پرسيدم : چرا قهر كردي ؟ من كه هنوز كارم تمام نشده
فاطي لبخندي زد و گفت : خيلي دردم آمد يك خورده صبر كن حالم جا بياد
سارا گفت : آخه چرا مثل آدم هاي ديگه از جلو حال نمي كنيد . مگه مجبوريد ؟
لبخندي زدم و پرسيدم : مگه شما حال كردن همه مردم رو ديديد ؟ از كجا مي دونيد هيچ كس مثل ما حال نمي كنه ؟
كمي سرخ شد و با ناراحتي گفت : نمي دونم ، من كه اين روش رو دوست ندارم
فاطي لبخندي زد و ازش پرسيد : مگه امتحان كردي كه دوست نداري ؟
اخمي كرد و گفت : هميشه مهدي از من چنين تقاضايي مي كنه ولي من قبول نكردم ، اين يك عمل زشت و وحشيانه است . ببين حال خود تو ، آخه مگه آدم ديوانه است
فاطي با خنده گفت : هميشه كه اينطوري نمي شه ، يك خورده اش تقصير تو شد كه هولم كردي . حالا هم مي رم دنبال كارم و ادامه مي ديم
سپس به طرفم آمد و با خنده گفت : بيا نشونش بده كه درد نداره
سپس زانو زد و دستاشو گذاشت رو تخت و كون شو كمي بالا داد . من هم از تخت پايين اومدم و پشتش نشستم و با آب دهنم كمي كير مو خيس كردم و كير مو آهسته فرو كردم تو كونش . دستامو رو سينه هاش گذاشتم و مشغول ماليدن و نوازش سينه هاش شدم
كمي بعد ديگه راحت شد و دردي حس نمي كرد ، به تلمبه زدنم شدت بيشتري دادم با هر ضربه اي كه به كونش وارد مي كردم كون خوشگلش به لرزه در مي آمد و اين حركت موجي كونش منو به شدت تحريك مي كرد
فاطي رو كرد به سارا و با خنده گفت : نمي دوني چه لذتي داره ، باور كن بعضي وقت ها از جلو بيشتر مزه مي ده
كمي ديگه كه تلمبه زدم . فاطي منو عقب زد و بلند شد و به طرف سارا رفت و دست شو گرفت و گفت : بيا امتحان كن
سارا خودش رو عقب كشيد و گفت : پر رو نشو فاطي من دوست ندارم
فاطي با خنده گفت : تو رو خدا سارا فقط يك خورده ، بخاطر من
سپس دست سارا رو كشيد و آوردش سمت تخت
سارا با دلخوري با كشيده شدن دستش توسط فاطي آمد طرفم و نشست رو تخت و رو كرد به من و پرسيد : چطوري دردش كمتره ؟
فاطي لبخندي زد و گفت : از من بايد بپرسي خوله ، روي تخت دراز بكش
به پهلو شو . اين طوري بهتره
سارا رو تخت به پهلو دراز كشيد و پشت شو كرد به من . من دامنش رو بالا كشيدم . سارا لبخندي زد و گفت : شورتم رو نپوشيدم ، كثيف شده بود
با خنده گفتم : بهتر ، كار من كمتر شد
سارا سري تكون داد و گفت : تو رو خدا هر چي مي توني يواش تر ، من تا
حالا اين كار رو نكردم
دستم رو روي كونش گذاشتم و شروع كردنم به ماليدنش
كمي بعد سارا گفت : بكن تو ديگه
گفتم : يك خورده صبر كن
فاطي روي تخت آمد و مشغول نوازش و ماليدن سينه هاي سارا شد
من انگشتم رو كردم تو كس سارا و اون رو تو كسش چرخ دادم و كمي با انگشت تو كسش بازي كردم و سپس انگشتم رو كشيدم بيرون و روي سوراخ كونش گذاشتم و كمي فشار دادم تو و آهسته و به نرمي انگشتم رو تا آخر كردم تو كون تنگش . سارا كمي آخ و اوخش بلند شد ولي من زياد اهميتي ندادم . كمي كه با سوراخ كونش ور رفتم حس كردم به اندازه كافي راهش باز شده و آماده است . تفي به دستم انداختم و به كيرم ماليدم و كير مو گرفتم و گذاشتم رو سوراخ كونش و شروع به فشار دادن كردم . كون تنگي داشت و كردن اون كون تنگ بايد با حوصله انجام مي گرفت كه زياد دردش نياد . هنوز نيمي از كيرم بيشتر تو كونش فرو نرفته بود كه با دست به رون پام فشار آورد و گفت : تو رو خدا حميد بسه ديگه ، داره پاره مي شه
فاطي لبخندي زد و گفت : نترس پاره نمي شه ، يك خورده طاقت بيار
من كيرمو آهسته بيرون كشيدم و به فاطي گفتم : اون كرم رو بيار تا كمي چرب كنم ، اينطوري دردش كمتر مي شه
فاطي رفت و كرم رو آورد و داد دستم و با خنده به سارا گفت : حميد خيلي هوا تو داره ، براي من كرم نمي زنه بدجنس
كمي كرم به كيرم ماليدم و با انگشت كمي هم كرم به سوراخ كون سارا فرو كردم ، دوباره كير مو كردم تو كونش ، اين بار خيلي راحت تر بود . و با آرامي شروع به فشار دادن كردم و دستامو بردم رو كسش و همون طور كه كيرمو تو كونش فرو مي كردم با دستام كسش رو مي ماليدم . تا بهش بيشتر حال بده
فاطي دوربين رو برداشت و مشغول عكس گرفتن از كون دادن سارا شد
كمي بعد كيرم رو تا ته كردم تو كون تنگش سارا رون پا ها مو دست مي كشيد و فشار مي داد و آه مي كشيد .و با دست ديگرش سينه هاشو مي ماليد . كمي كه تلمبه زدم كير مو آهسته در آوردم و به پشت خوابيدم رو تخت و به سارا گفتم : بيا بشين روش
سارا جلو آمد و پاهاشو از دو طرف شكمم گذاشت رو تخت و فاطي با لبخندي كه به لب داشت كير منو تو دست گرفت و با سوراخ كون سارا ميزونش كرد و فرو كرد تو كون سارا . سارا آهسته روي كيرم نشست و سپس شروع كرد به بالا پايين كردن خودش و من هم سينه هاشو تو دستام گرفتم و آهسته فشار شون مي دادم و مي ماليدمشون . سينه هاش به قشنگي فاطي نبود ولي برام تازگي داشت و من از ماليدن آنها لذت مي بردم . رفته رفته حركات سارا تند تر و تند تر مي شد و آه و ناله مي كرد
فاطي رو كرد به سارا و با خنده پرسيد : مزش چطوريه ؟
سارا آهي كشيد و گفت : اولش درد داره
فاطي دستي به كس سارا كشيد و پرسيد : بعدش چي ؟
سارا لبخندي زد و گفت : بعدش بد نيست
فاطي چند عكس هم تو اين حالت گرفت
كمي بعد سارا شل شد و روي كيرم نشست و در حالي كه سرشو خم كرده بود چند حركت تند به خودش داد و آروم گرفت . معلوم بود كه آبش آمده و رخوت بهش دست داده
فاطي سارا رو عقب زد و گفت : حالا نوبت منه
سارا آهسته از روي كيرم بلند شد و كنارم دراز كشيد و فاطي جا شو گرفت و كيرمو گرفت و فرو كرد تو كونش و با حركات تندي كه به خودش داد حسابي شهوتم بالا رفت . فاطي به شدت شهوتي شده بود كمي كه تلمبه زد حركاتش خشن تر و تند تر شد تماشاي سكس من و سارا اون رو به شدت تحريك كرده بود و مرتب به سينه هام چنگ مي زد و ناله مي كرد . مدتي بعد روي كيرم نشست و كمي كونش رو به كيرم چرخ داد و خودشو محكم به شكمم فشار داد و با چند حركت تندي كه به خودش داد گفت : داره مي ياد ..آه
چند لحظه همون طوري رو كيرم نشست و بعد آهسته از روم عقب رفت و به سارا اشاره كرد و گفت : نوبت تويه عزيزم ، من ديگه خالي شدم
سارا نشست رو شكمم و كيرمو گرفت و به تندي كرد تو كونش و به تندي شروع به حركت دادن خودش كرد من دستم رو بردم سمت كسش و انگشتم رو تو كسش فرو كردم و به تندي تو كسش تلمبه مي زدم . سارا به شدت بالا و پايين مي رفت و به كيرم ضربه مي زد و كم كم به سرعت خودش اضافه مي كرد . فاطي هم مشغول ماليدن سينه هاي سارا شد و با زبونش رو نوك سينه هاي سارا مي كشيد . سارا كمي بعد آهي كشيد و آروم شد و افتاد روي من و آهسته گفت : من ديگه بسمه
من سارا رو به شكم خوابوندم رو تخت و نشستم رو رون پاهاش و كير مو فرو كردم تو كونش و به تندي مشغول تلمبه زدن كردم . ، سارا خيلي بي حال شده بود و خودشو كاملا در اختيارم گذاشته بود در اين موقع آبم آمد . اجازه دادم آبم تو كونش خالي بشه و كير مو بيرون نكشيدم . بي حال افتادم رو سارا و ديگه حال تكون خوردن نداشتم . كمي بعد هر سه با هم رفتيم حمام و دوش گرفتيم . سارا زودتر رفت بيرون ، بعد از بيرون رفتن اون فاطي منو بغل كرد و دست شو گذاشت رو كيرم و با خنده گفت :‌ حال شو داري بازم منو بكني ؟
لبخندي زدم و گفتم : تو رو خدا پاهام درد گرفت بهم رحم كن
فاطي لبخندي زد و خودش رو عقب كشيد و گفت : باشه بهت رحم مي كنم
از حمام كه بيرون آمديم . سارا لباس پوشيده بود و روي تخت خوابش برده بود . فاطي لبخندي زد و گفت : تو هم بيا با هم روي تخت بخوابيم
لبخندي زدم و گفتم : نه من رو مبل مي خوابم تو برو رو تخت
فاطي اخمي كرد و رفت سمت تخت و در همون حال گفت : خنگ خدا ، آدم دو زن لخت رو ول مي كنه مي ره تنها رو مبل مي خوابه
من متكي رو روي مبل بزرگ گذاشتم و با خنده گفتم : آخه من فرشته ام
سپس چراغ ها رو خاموش كردم و روي مبل دراز كشيدم . پاهام حسابي درد گرفته بود و به شدت خوابم مي آمد
صبح كه فاطي من رو براي خوردن صبحانه بيدار كرد . خيلي كسل و خسته بودم رفتم حمام ، بعد از دوش گرفتن حالم جا آمد بعد از اينكه مو هامو سشوار زدم و لباس پوشيدم ، كنار سفره نشستم و مشغول صبحانه خوردن شدم . سارا كمي گرفته به نظر مي رسيد
با خنده ازش پرسيدم : چيه سارا ؟ گرفته اي ؟
لبخندي زد و گفت : نمي دونم . از يك طرف از كار خودم بدم مي ياد و فكر مي كنم به شوهرم خيانت كردم و از طرف ديگه فكر مي كنم حقش بوده و چيزي كه عوض داره گله نداره

با خنده گفتم : حالا دیگه فکر کردن به این موضوع چیزی رو عوض نمی کنه ، بهتره که به کار انجام گرفته فکر نکنی . شاید فاطی هم اگه بهش خیانت می کردم همین کار رو انجام می داد . حالا دیگه اخماتو باز کن و صبحانه ات رو بخور و خودتو اذیت نکن
سارا نگاهی به فاطی که لبخند بر لب به حرفهای ما گوش می داد انداخت و بهش گفت : کی می تونم اون عکس ها رو ببینم ؟
فاطی خندید و گفت : باید بریزم شون تو کامپیوتر و بعد از هر کدومشون رو که خواستی پرینت بگیرم ، این دوربین دیجیتاله و فیلم نداره
سارا نگاهی به من کرد و گفت : این عکس ها رو دست خودت نگه نداری بعد از دیدن مهدی باید همشو پاک کنی ، یک موقع دست کسی نیافته ، با تو هستم فهمیدی چی گفتم ؟ اینقدر نخند
همون طور که به حرف هاش می خندیدم گفتم : باشه بابا فهمیدم ، خاطر جمع باش همه رو پاک می کنم . اون عکس ها همون قدر که برای تو بده برای من هم هست . حالا لطف کن این حرف های احمقانه رو تموم کن و صبحانه ات را بخور و سر صبحی گیر نده
سارا قندی از قندان برداشت و به سمت من پرت کرد و گفت : من دارم جدی می گم ، حرف احمقانه چیه بی تربیت
بعد از خوردن صبحانه به سمت در اتاق رفتم . جلو در رو مو بر گردوندم به سارا و گفتم : حالا باید مهدی موضوع دیشب رو بفهمه ؟ نمی شه تو خودمون موضوع بمونه . تو که کار خودت رو کردی دیگه شر به پا نکن
سارا اخمی کرد و گفت :‌ باید بفهمه ، اگه تو خودت نگی من بهش می گم
ولی تا یکی دو روز دیگه بهش نگو و نفهمه من اینجا هستم تا حسابی حالش گرفته بشه
سری تکان دادم و گفتم : دیوانه
سارا به تندی گفت : دیوانه خودتی
بعد رو کرد به فاطی و گفت : تو چرا می خندی ؟ نمی بینی به من توهین می کنه ؟ یک چیزی بهش بگو
فاطی لبخندی زد و گفت : حمید جان شیر هم بخری یادت نره
لبخندی زدم و رفتم پایین
تو مغازه مشغول کار بودم ولی مرتب تو فکر جریان دیشب بودم و نگران واکنش مهدی بودم . با آنکه خودم رو مقصر نمی دونستم و از کاری که کردم ناراحت نبودم چون بهرحال سارا همت کرده بود این کار رو انجام بده و اگه به تور افراد ناجوری می خورد ممکن بود هزار اتفاق ناجوری پیش بیاد ولی خوب عکس و العمل مهدی برام قابل پیش بینی نبود
یک ساعتی گذشت که سر و کله مهدی پیدا شد . آمد و روی صندلی کنارم نشست و سیگاری آتش زد
با دست به شوکولات اشاره کردم و گفتم : اینقدر سیگار نکش ، بردار شوکولات بخور
اخمی بهم کرد و گفت : می شه بگی این دوست مسخره ات کیه که تو کله ات انداخته به جای سیگار شوکولات بخوری ؟
اخمی کردم و گفتم : حرف زشت نزن ، این ها رو می خونه ناراحت می شه تو که بی ادب نبودی ؟ از طریق سایت آویزون باهاش آشنا شدم خیلی پسر مامانیه و با کلاسیه
مهدی با دلخوری گفت : اگه می خوای چیزی بهش نگم ، اینقدر بهم گیر نده
یه شوکولات گذاشتم دهنم و گفتم :‌ باشه ، خوب چی شد ؟
گفت : نیست آقا ، هیچ خبری از سارا نیست . به هر کجا که به فکرم می رسید سر زدم و به بهانه های مختلف با همه فامیل تماس گرفتم ولی پیداش نکردم
قیافه اش خیلی دمق بود . خیلی دلم براش سوخت . دیگه باید اون رو یک جوری از نگرانی در بیارم . لبخندی زدم و گفتم : نگران نشو سارا آمده خونه ما
چهره اش باز شد و لبخندی زد و گفت : جدی می گی ؟
جواب دادم : آره من دیروز ظهر که خونه رفتم دیدم خونه است البته از من نشنیده بگیر به من گفته بود که بتو نگم که اون اینجاست ، ولی دلم نیومد ببینم تو نگرانی
آهی کشید و گفت : خیالم راحت شد ، خیلی می ترسیدم
لبخندی زدم و گفتم : برای چی می ترسیدی ؟ مگه سارا بچه است که گم بشه ؟ هر کجا رفته بود بر می گشت خونه این که نگرانی نداره
لبخندی زد و گفت : نگرانی من برای این بود که سارا گفته بود می ره و یکی رو برای خودش گیر می یاره و تلافی می کنه
دلم نمی خواست چیزی رو از او مخفی کنم و از طرفی نگران واکنش او بودم بهتر دیدم قبل از آنکه مجبور بشم عکس ها رو نشونش بدم خودم موضوع رو بهش حالی کنم
گفتم : اون واقعا چنین تصمیمی داشت . من و فاطی مجبور شدیم کلی باهاش حرف بزنیم ولی فایده ای نداشت
اخمی کرد و پرسید : نکنه این کار رو کرده ؟ راستش رو بگو
آهسته گفتم :‌ آره این کار رو کرده
با دست به پیشونیش زد و با عصبانیت گفت :‌ با کی ؟
جواب دادم : چه فرقی می کنه مهم اینه که این کار رو کرده
با ناراحتی گفت : دلم می خواد بدونم با کی بوده
آهسته گفتم : با من
از روی صندلی بلند شد و با قیافه بر افروخته گفت : خیلی نامردی ، چطور تونستی این کار رو بکنی ؟
دو تا شوکولات برداشتم و یکی رو طرفش گرفتم و گفتم : بیا این رو بگیر و آروم باش تا توضیح بدم
با ضربه ای شوکولات رو پرت کنار اخمی کرد و با عصبانیت گفت :‌ هیچ فکر نمی کردم این قدر پست باشی . دیگه رفاقت ما تموم شد
به طرف در مغازه رفت . جلو دویدم و دستش رو گرفتم و گفتم : چرا ؟ تو ترجیح می دادی من و فاطی بزاریم بره بیرون و برای خودش یکی رو پیدا کنه ؟ تو هیچ فکر کردی اگه به تور یک عده آدم الوات می افتاد چی می شد؟ یا ممکن بود چه بلاهایی سرش در بیارن . راستش اگه منطقی باشی باید از من تشکر هم بکنی که اجازه ندادم بره بیرون . حالا بیا می خوام برات توضیح بدم بخدا اگه راه دیگه ای بود من تن به این کار نمی دادم
اون رو کشیدم و بردم رو صندلی نشوندم . اخماش تو هم بود و سعی می کرد به من نگاه نکنه
رو صندلی نشستم و گفتم : مهدی یک خورده واقعا فکر کن ، من آدم نامردی نیستم و اگه ضرورت ایجاب نمی کرد تن به این کار نمی دادم
مهدی با ناراحتی گفت : من سارا رو می کشم
گفتم : این راه حل مشکل نیست . خودت مقصر واقعی بودی
نگاهم کرد و گفت : تو جای من بودی چکار می کردی ؟
لبخندی زدم و گفتم : بیشتر به همسرم می رسیدم و دور بر محبوب و غیره هم نمی رفتم
اخمی کرد و گفت : حالا دیگه فرقی نمی کنه ، اون حقشه که بگیرم خفه اش کنم
لبخندی زدم و گفتم : لابد بعد هم نوبت منه ، نه ؟
با ناراحتی گفت : بقول خودت چاره ای نداشتی ، ولی دیگه رو دوستی تو حساب باز نمی کنم
اخمی کردم و گفتم :‌ باشه هر طور میل توست ، شاید حق با تو باشه و من اشتباه کردم جلو شو گرفتم . باید می گذاشتم بره و هر کاری که دوست داره انجام بده ، شاید هم به تور آدم های بهتر از من می خورد
مهدی اخمی کرد و گفت : باید سعی می کردی منصرفش کنی
اخمی کردم و گفتم : یعنی تو فکر می کنی من و فاطی سعی خودمو نو نکردیم ؟
مهدی با دلخوری گفت : بهر حال دیگه سارا بدرد من نمی خوره ، من همیشه از این موضوع عذاب می کشم . خودمو که نمی تونم گول بزنم اون با تو بوده و این همیشه فکر منو مشغول می کنه و فقط با جدا شدن از سارا آروم می شم
گفتم : اگه این موضوع خیلی عذابت می ده من از فاطی می خوام خود شو در اختیارت بزاره . اون طوری آروم می شی ؟
نگاهی به من انداخت و گفت : جدی می گی ؟
گفتم :‌ ببین مهدی کاری که نباید می شد ، اتفاق افتاده باید با این موضوع کنار آمد یادته تو سایت آویزون از سکس ضربدری مقاله می خوندیم و تو می گفتی بامزه است و برات جالبه . حالا بیا و با هم عهد کنیم که ما دو زوج خوب و مطمئن برای سکس ضربدری باشیم و با این وسیله هم شرم و نگرانی تو تموم می شه و هم سکس خوب و جدیدی داریم و هر موقع تو
مایل بودی می تونیم تو یک شب نشینی با هم سکس ضربدری داشته باشیم و از زندگی لذت ببریم
مهدی لبخندی زد و گفت : برای من فرقی نمی کنه ولی فکر فاطی و سارا رو هم کردی ؟ اون ها رو چطور راضی کنیم ؟
خندیدم و دستم رو جلو بردم و گفتم : من راضی شون می کنم البته تو هم باید کمکم کنی . دست بده و باید به هم قول بدهیم که این یک راز بین ما بمونه و تحت هیچ شرایطی برای کسی فاش نکنیم . بقیه اش حل می شه رو حرف من حساب کن
دستم رو فشرد و گفت : ولی من هنوز از بابت زن هامون نگرانم . سارا چون این کار رو کرده شاید راضی بشه ولی فاطی رو شک دارم
لبخندی زدم و گفتم : ظهر نهار بیا خونه تا نگرانی تو رفع کنم . من با تو تا آخر خط هستم رفیق ، حالا دیگه ما یکی شدیم و از ناموس هم جدا نیستیم و ناموس همدیگر رو باید ناموس خودمون بدونیم
بسته سیگار شو از جیب در آورد و دو تا سیگار روشن کرد و یکی رو به من داد . سیگار رو گرفتم و در حالی که تو دلم دعا می کردم دوستم حمید این یک سیگار رو نادیده بگیره ، ادامه دادم : دلم نمی خواست چیزی رو از تو مخفی کنم . حالا دیگه وجدانم راحت شد
مهدی دود سیگارشو بیرون داد و گفت : ما همیشه با هم دوست هستیم و این موضوع باعث می شه دوستیمون محکم تر و جدی تر بشه
مشغول صحبت بودیم که در سمت خونه زده شد بلند شدم و در رو باز کردم . فاطی بود چایی آورده بود چشمکی بهش زدم و گفتم : یک چایی دیگه بیار مهدی آقا آمده
فاطی لبخندی زد و گفت : باشه الان می یارم
بعد از رفتن فاطی رو کردم به مهدی و گفتم : ظهر که رفتیم خونه با سارا بد رفتاری نکن . ازش در مورد محبوب معذرت خواهی کن و اگه موضوع منو پیش کشید وانمود کن از دستم عصبانی شدی و به من بگو باید با فاطی باشی و گرنه از من و سارا شکایت می کنی و آبرو ریزی درست می کنی . بقیه اش رو من درست می کنم و خیلی جدی و عصبی خودتو نشون بده ولی به سارا زیاد نتوب فهمیدی چی گفتم ؟
مهدی سری تکون داد و گفت : باشه سعی خودمو می کنم
فاطی دوباره چایی آورد . بعد از رفتن فاطی من و مهدی پیرامون این موضوع تا موقع نهار با هم صحبت کردیم . بعد تعطیل کردیم و رفتیم خونه فاطی با لبخند به استقبال مون آمد ولی سارا روی مبل لم داده بود و اعتنایی به مهدی نکرد . روی مبل نشستیم من رو کردم به سارا و با خنده گفتم : مهدی آمده و راجع به روز جمعه و اون دختره از شما معذرت خواهی بکنه ، تو هم بهتره اخماتو باز کنی و دیگه سخت نگیری
سارا با طعنه گفت :‌ تا حالا پیش کی بوده ، بره پیش همون دختره با من چکار داره ؟
مهدی نگاهی به سارا کرد و با ناراحتی گفت : شما هم گویا بهت زیاد سخت نگذشته
سارا بلند شد و آمد کنار من نشست و دستاشو انداخت گردنم و یک بوسه طولانی از لبم گرفت و با خنده گفت : معلومه ، فکر کردی من باید بشینم و حرص بخورم و تو بری دنبال خوش گذرانی خودت . گفته بودم که تلافی کار تو ، سرت در می یارم دیشب بغل حمید آقا خوابیدم . خیلی هم حال داد ، از تو هم خیلی بهتر حال می ده ، خوش به حال فاطی که مردی به این خوبی بالای سرشه . من بدبخت باید یکسره زجر بکشم و تو هم مرتب به من خیانت کنی و بری دنبال هوس رونی خودت
مهدی بلند شد و گفت : دیشب کجا خوابیدی ؟
سارا دست شو گذاشت روی پای من و گفت : بغل حمید ، چیه به غیرتت بر خورد ؟
مهدی وانمود کرد که از کوره در رفته به سمت تلفن رفت و گوشی رو برداشت و مشغول شماره گیری شد و در همون حال گفت : الان تکلیف تو و این حمید نامرد رو معلوم می کنم
من با عجله رفتم طرفش و گوشی رو گرفتم و گذاشتم رو تلفن و سپس با ناراحتی گفتم : چکار می خوای بکنی ؟
مهدی با عصبانیت گفت : به پلیس زنگ می زنم با این کار تو و سارا دیگه چاره ای برام نمونده
فاطی که در جریان نقشه ما نبود رنگ از روش پرید ، سارا هم همینطور
من رو کردم به سارا و گفتم : تو چرا ساکتی ؟ من و فاطی چه گناهی کردیم تو وادارمون کردی
سارا رو کرد به مهدی و با خشونت گفت : بیا بشین خود تو لوس نکن . دور بی خودی هم بر ندار تو اگه خوش غیرت بودی به من خیانت نمی کردی چیه ؟ نکنه فکر کردی خیانت برای زن ها بده و برای مرد ها خوبه
مهدی گفت : من این حرفها سرم نمی شه ، باید پلیس تکلیف ما رو روشن کنه و دوباره گوشی رو برداشت و مشغول شماره گیری شد
فاطی جلو آمد و گوشی رو از مهدی گرفت و گفت : زندگی من و شوهرم
رو بخاطر ندانم کاری خودتون خراب نکن . اگه حمید این کار رو نمی کرد کسی دیگه می کرد . این حق ما نیست که این وسط بسوزیم
مهدی به سمت در رفت و گفت : خیلی خوب من الان خودم می رم و پلیس رو می یارم اینجا
سارا جلو دوید و مقابلش ایستاد و با ناراحتی گفت : تمومش کن دیگه مهدی
مهدی گفت : حیثیت من رفته ، فقط یک راه داره من هم با زن حمید تلافی کنم بخدا در غیر این صورت قید همه چیز رو می زنم و آبروریزی راه می ان

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
 
     
  
 زن
#3   Posted: 3 Mar 2011 10:43



ارسالها: 2517
سری تکون داد و پرسید : حالا من چکار کنم ، سارا با من می یاد بریم خونه ؟
با خنده گفتم : سارا و فاطی قرار گذاشتن که با هم برند خرید ، اگه
می شه بزار شب بمونه ؟
خندید و گفت : امشب هم برنامه هست ؟
گفتم : نه بابا ، بعد اون همه افراط کاری ، دیگه امشب حال نمی ده ، باید از فاطی بخوام در خصوص کاری که شده ، منظورم سکس مکمله ، یک خورده با سارا صحبت کنه تا یک موقع اثر بدی تو روحیه اش نزاره ، با آن که فکر نمی کنم امشب کسی حال کاری رو داشته باشه ، ولی اگه خبری شد و اوضاح جور بود بهت تلفن می کنم تو هم شب بیای پیشمون
مهدی لبخندی زد و گفت : آره حق با تویه ، بهتر فاطی خانم همه جوره با سارا صحبت کنه ، و روشنش کنه که این سکس می تونه سالم و لذت بخش باشه . دلم نمی خواد بعدا باز نق و نوق و غر زدن های سارا عذابم
بده ، من تا دیر وقت تو کارگاهم ، کار عقب افتاده زیاد دارم اگه برنامه ای بود بهم زنگ بزن تا من هم بیام
سپس چشمکی به من زد و خدا حافظی کرد و رفت
چند دقیقه بعد در زدن . من در رو باز کردم . فاطی و سارا بودن
سارا نگاهی به داخل مغازه انداخت و پرسید : حمید آقا ، مهدی رفت ؟
گفتم : آره ، کارش داشتی ؟
اخمی کرد و گفت : چرا منو خبر نکرد ؟
لبخندی زدم و گفتم : من اجازه تون رو گرفتم و گفتم می خواهید با فاطی بروید بازار
و بعد چشمکی بهش زدم
خندید و گفت : داری زیادی شلوغش می کنی ، بسمه دیگه
خندیدم و گفتم : نه بابا مزه داد بهت ؟ منظورم اجرای نقشه مونه ، مگه نمی خواستی پای محبوب رو از زندگیتون بیرون بکشی ؟ خوب امشب محبوب می یاد خونه . یادت رفت
سارا آهی کشید و جواب داد : آره ، یادم رفته بود. حالا این ور پریده کی می خواد بیاد ؟
جواب دادم : احتمالا ساعت یازده
لبخندی زد و گفت : می خوای چکار کنی ؟

گفتم : باید دندون رو جگر بزاری ، کم کم خودت می فهمی . شما و فاطی غذا درست کنید و شام رو زودتر می خوریم و بعد شما و فاطی می آیید پایین . من محبوب رو می برم بالا ، نباید حضورتون رو تو خونه حس کنه
به موقع در طول اجرای نقشه ام ، شما و فاطی همه چیز دستگیرتون می شه
فاطی لبخندی زد و دست سارا رو کشید و گفت : بیا بریم عزیزم یه خورده برقصیم ، حمید خودش کار ها رو راست و ریس می کنه
بعد سرشون رو عقب کشیدن و در رو بستن و من هم مشغول کارم شدم
ساعت حدود ده شب بود که در مغازه رو بدون آنکه نرده های حفاظ رو ببندم ، قفل کردم . و رفتم خونه و مشغول شام خوردن شدیم . سپس یک بار دیگه سفارش های لازمه رو بهشون کردم
فاطی گفت : برو ، خیالت راحت باشه . ما الان اتاق رو تمیز و مرتب می کنیم و می رویم پایین و منتظر خبر تو می مونیم . سپس دوربین رو داد دستم و گفت : بیا عکساشو بریز تو کامپیوتر و حافظه شو پاک کن که برای عکس گرفتن شب راحت باشیم
دوربین رو گرفتم و رفتم مغازه و عکساشو تو کامپیوتر ریختم
عکس های سکس مهدی و فاطی رو از بقیه جدا قرار دادم ، چون برای اجرای نقشه ام بدردم می خورد . چند دقیقه بعد فاطی آمد دنبال دوربین
من بعد از دادن دوربین به دستش ، بهش گفتم : دیگه در نزن هر لحظه ممکنه که سر و کله محبوب پیدا بشه
بعد از بستن در ، مشغول کارم شدم ، مدتی بعد سرم پایین و مشغول بودم که کسی وارد مغازه شد و سلام کرد
سرم رو بالا گرفتم ، محبوب با خواهرش بودن . وا رفتم انتظار داشتم تنها بیاد . جواب سلام شون رو دادم و گفتم : قرار بود تنها بیایید ، محبوب خانم
عینک بزرگ دودی شو از صورتش برداشت و اون رو تو کیفش گذاشت و با طعنه اشاره به خواهرش کرد و گفت : بهش گفتم دنبالم نیا ، گوش نمی ده که
لبخندی زدم و گفتم : باز خوبه از اینکه خواهرت با مهدی رابطه داره حسودیت نمی شه
خواهرش اخمی کرد و گفت : کی گفته من با مهدی رابطه دارم ؟ از خودتون حرف در می یارید
لبخندی زدم و گفتم : فراموش کن ، شاید مهدی باز چاخان کرده باشه آخه اون یک حرفهایی می زد
خواهر محبوب اخماشو هم کشید و به تندی گفت : چی گفته مگه ؟
سری تکون دادم و گفتم : ولش کن ، ربطی به کار ما نداره ، ما قصد داریم مشکل محبوب خانم و مهدی رو حل کنیم
محبوب از قیافه اش معلوم بود که کمی حالش گرفته شده بود ، سری تکون داد و پرسید : مهدی هنوز نیومده ؟
گفتم : نه ، قرار شد که اگه اومدید ، زنگ بزنم بهش بگم بیاد ، راستش زیاد مطمئن نبود که بتونی بیای
محبوب گوشی همراه شو از تو کیفش در آورد و مشغول شماره گیری شد
بتندی پرسیدم : چکار داری می کنی ؟ شاید زنش پهلوش باشه ، مگه خواهرت موضوع رو بهت نگفت ؟
گوشی شو خاموش کرد و گفت : آه ، آره یادم رفته بود . خیلی خوب بهش زنگ بزن بگو بیاد
گوشی بیسیم تلفن سینوسم رو برداشتم و طوری که محبوب هم بتونه شماره گیری منو بیبینه ، مشغول گرفتن شماره مهدی شدم . محبوب هم حواسش به شماره گیری من بود ، من قبلا فکر شو کرده بودم و تلفن مادر رو از خط تلفن قطع کرده بودم . البته کمی مکث کردم و بعد وانمود کردم تماس حاصل شده . تو گوشی گفتم : آره منم ، مهدی آقا . ..... بله آقای یوسفی آمدند ، اصرار دارند که قبل از رفتنشون به تهران حتما شما رو ببینند ......چرا الان نه ؟ .....آها دارید با خانمت شام می خورید .....خیلی خوب خاطر جمع باش من ازشون پذیرایی میکنم تا بیای ...... نه بابا چه زحمتی ....... آره باشه ...... خیلی خوب من مغازه رو می بندم می ریم خونه منتظرت می شیم . زیاد دیر نکنی ها ........ آره می دونم دستت بنده ....باشه بابا .......... خداحافظ
سپس گوشی رو قطع کردم و خطاب به محبوب با خنده گفتم : شرط می بندم . خانمی که صدای نفساش تو گوشی می پیچید خانمش بود که احتمالا گوش واستاده بوده
خواهرش با دلخوری رو کرد به محبوب و گفت : بفرما خانم ، اگه تو زنگ زده بودی الان گندش در می یومد
بلند شدم و در حالی که با دست آنها رو به سمت بیرون مغازه هدایت می کردم . لبخندی زدم و گفتم : بفرمایید ، تا در مغازه رو ببندم
در مغازه رو قفل کردم و در حیاط رو باز کردم و گفتم : بفرمایید تو ، تا مهدی هم بیاد
محبوب کمی دودل بود و این پا اون پا می کرد
با بی تفاوتی پرسیدم : مایل هستید تو مغازه حرف بزنیم ، باشه هر طور که دوست دارید
سپس در حیاط رو بستم و مشغول باز کردن در مغازه شدم و در همون حال گفتم : من با خودم گفتم شاید جالب نباشه تو مغازه و اون هم این موقع شب بشینیم و حرف بزنیم . ولی برای اینکه شما راحت تر باشید ، تو مغازه حرف می زنیم
خواهرش به تندی گفت : آره تو خونه خیلی بهتره ، اگه مزاحم نباشیم من و محبوب هم ترجیع می دیم که صحبتها تو خونه دنبال بشه
من لبخندی زدم و دوباره در حیاط رو باز کردم و تعارفشون کردم تو خونه
رفتیم بالا و داخل اتاق شدیم و به مبل اشاره کردم و با خنده گفتم : امان از دست این مهدی آقا که همه رو با بی دقتی به دردسر انداخت . بفرمایید بشینید غریبی نکنید خواهش می کنم ، ببینم چی می خورید ؟
و در همون حال رفتم تو آشپزخونه
محبوب با دلخوری جواب داد : حرص
لبخندی زدم و برگشت و تو چشاش نگاه کردم و پرسیدم : تو خونه نداریم اجازه می دید برم از بیرون بخرم
خواهرش با خنده گفت : همون چایی خوبه ، ممنون
کتری رو آب کردم و گذاشتم رو گاز و بعد از روشن کردن گاز ، یک شیشه آب از تو یخچال برداشتم و با یک لیوان رفتم تو اتاق و نشستم رو مبل
لیوان رو آب کردم و بهشون تعارف کردم ، هر دو تشکری کردن و من در همون حال که آب می خوردم نگاهی بهشون کردم . هر دو ست هم لباس پوشیده بودن مانتو و روسری مشکی به همراه شلوار های سفید و کیف های سفید و حتی جوراب هایی که به پا داشتند سفید بود ، نگاهم رو شلوار محبوب بود که اون کمی مانتو شو رو پاش کشید و از من پرسید : مهدی گفت کی می یاد ؟
لبخندی زدم و گفتم : اگه مثل بقیه حرفهایی که در مورد خواهرتون زده چاخان نگفته باشه ، گفته تا یک ساعت دیگه پیداش می شه
خواهرش با ناراحتی گفت : یک ساعت دیگه ؟
گفتم : ببخشید ها ، ولی از اینجا تا خونه مهدی کم کم نیم ساعت با ماشین را هه ، و تا مهمون شو از سرش باز کنه و ببره برسونه خونش نیم ساعتی ..... هم اون وقت می بره
محبوب با عجله حرفم رو قطع کرد و پرسید : مهمون شو ؟
من زدم به دستپاچگی و لبخندی زدم و گفتم : آخ ببخشید ، همون آقا دوستش رو می گم دیگه ، آقای یوسفی
محبوب با عصبانیت پرسید : هیچ معلوم هست چی دارید می گید ، آقا کیه ؟ آقای یوسفی که مثلا اینجا ست که ، مگه نگفتی داره شام می خوره و احتمالا با خانمش . اصلا حرفاتون معنی نداره
اخمی کردم و جواب دادم : ببخشید از دهنم در رفت ، شما پاک گیجم کردید ، البته من هم دست خودم نیست چشمم که به دو دختر خوشگل که می افته ، هول می شم . ببخشید . الان که مهدی اومد هر چی می خواهید از خودش بپرسید به من چه مربوطه ؟ عجب خنگ بازی در آوردم
محبوب کمی عصبی شده بود ، خیلی جدی پرسید : راستشو بگید ؟ مهدی با کی بود ؟
بلند شدم و گفتم : تلفن بالا خراب شده ، اجازه بدید برم تلفن مغازه رو بیارم
از اتاق خارج شدم و رفتم پایین فاطی و سارا تو اتاق نشسته بودن و با هم پاستور بازی می کردن به تندی تلفن سینوس رو از مغازه برداشتم و بردم تو اتاق پیش فاطی و دستگاه مادر رو گذاشتم رو میز و وصلش کردم و گوشی سیار رو گرفتم دستم و گفتم : من به عنوان تلفن زدن ، با زنگ آیفون خبرت می کنم ، البته الان صدای زنگ شو خیلی کم می کنم که فقط شما بتونید بشنوید وقتی که زنگ آیفون صدا کرد جواب بده ، وانمود کردم مهدی تو خونه با یک زن خلوت کرده . وانمود کن که الان مثلا تو خونه مهدی هستی و مهدی هم بعد از یک حال طولانی خسته دراز کشیده و خوابش برده ، خیلی هم بلند حرف نزنی که صدات بیاد بالا متوجه شدی چی گفتم ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : آره خر که نیستم جریان تحریک محبوب و بد بین کردنش به مهدی یه دیگه ، تو خیالت راحت باشه
بخوبی می دونستم فاطی درس شو بلده ، صدای زنگ تلفن رو کاملا کم کردم و ادامه دادم : بعد از تلفن ، حواست باشه وقتی چراغ راهرو رو روشن کردم تیز با سارا می رید تو حمام و در رو هم از رو خودتون می بندید ، چراغ حموم رو هم روشن نکنید و جیکتون در نیاد ، ممکنه اگه نقشه ام خوب پیش بره با اونها بیاییم پایین و از در داخلی بریم تو مغازه و با کامپیوتر چند تا عکس نشونشون بدم
فاطی اخمی کرد و پرسید : چی می خوای نشونشون بدی ؟
لبخندی زدم و گفتم : عکس های مامانی ، سکس تو و مهدی رو
سارا لبخندی زد و به فاطی گفت : تازه متوجه شدم حمید آقا چرا از تو و مهدی در حال سکس عکس می گرفت ، فاطی بخدا این حمید خیلی شیطونه ، خیلی باید مواظبش باشی ، اگه با چند نفر دیگه سر رو سری داشته باشه روحت هم خبردار نمی شه بیچاره ، حمید که مثل مهدی نیست ، با تابلو بازی و بی دقتی زود دستشو رو کنه
اخمی کردم و رو کردم به سارا و گفتم : سارا خانم ، فکر فاطی رو خراب نکن اون همینطوریش هم بعضی وقتها با منفی بازی و بد دلی هاش پدر منو در می یاره ، چطور دلت می یاد جوان پاک و مظلومی چون منو تو درد سر بیاندازی ؟
سارا لبخندی زدو گفت : آره ، واقعا هم . حالا برو به کارت برس دلم کباب شد واست ، الان گریه ام می گیره
فاطی اخمی کرد و گفت : حمید به خدا با همین ناخونام چشاتو از تو کاسه اش می کشم بیرون اگه بو ببرم حتی با یک نفر سر و سری داری
با دست به باسن سارا زدم و با خنده گفتم : دیدی ، همین رو می خواستی نه ؟
بعد با عجله با گوشی سیار که دستم گرفته بودم و رفتم بالا ، نشستم رو مبل و نگاهی به چشای خوشگل و مشکی محبوب انداختم و لبخندی زدم
محبوب اخمی کرد و گفت : مهدی با کی بود ؟ سعی نکن دروغ بگی ؟ هم به اندازه کافی تو این کار ماهر نیستی و هم من خوب می تونم از چشمات بخونم داری دروغ می گی یا نه
لبخندی زدم و گفتم : خیلی هم مهارت نمی خواد بفهمی که من دروغ می گم یا نه ، من اصولا بلد نیستم خوشگل دروغ بگم ، دیدید که زود دستم رو شد ، خدا خفه کنه این مهدی رو که بخاطر اون باید مرتب دروغ بگم
محبوب با دلخوری گفت : خوب حالا ، بگو ببینم ؟ جریان چیه ؟
لبخندی زدم و گفتم : چی گیر من می یاد این افشاگری ، همینطور مفتی ؟
محبوب اخمی کرد و پرسید : افشاگری ؟
خندیدم و گفتم : تو چقدر احمقی محبوب که تصور کردی مردی مثل مهدی یا من با داشتن زن و بچه اسیر شخص دیگه ای می شیم ، و ادای عشق و عاشق بازی ما فقط از روی هوسه و حال کردنه
بلند شد و با عصبانیت گفت : مهدی مرد درستیه ، من بارها امتحانش کردم می تونم رو مردانگی اون قسم بخورم ، تو نباید مهدی رو با امثال خودت مقایسه کنی
خندیدم و گفتم : منو نشناختید و گرنه این حرف رو نمی زدید ، راستش من در مقایسه با مهدی مثل فرشته هستم
محبوب به طرف در رفت و گفت : پاشو بریم نسترن ، این حمید آقا . عمدا ما رو کشیده اینجا که بین من و مهدی رو خراب کنه
خواهرش که حالا فهمیده بودم اسمش نسترنه ، بلند شد و به طرفش رفت
من به مبل تکیه دادم و گفتم : لطفا در حیاط رو پشت سرتون ببندید ممنون می شم ، در ضمن منو ببخشید که می خواستم چشاتونو رو حقایق باز کنم اصلا به من چه مربوطه که اون با کی هست و با کی نیست
محبوب با دلخوری گفت : دروغ گوی لعنتی
و از اتاق خارج شد . من به تندی گفتم : حالا اگه مهدی آقا حالشو داشت بیاد و آمد ببینه شما نیستید ، اگه سؤال کرد چرا نموندن چی بهش بگم ؟
محبوب نگاهی به من کرد و با عصبانیت پرسید : مگه واقعا مهدی می خواد بیاد ؟
اخمی کردم و با ناراحتی تظاهر به گرفتن شماره کردم و در همون حال گفتم : مگه من مسخره تو و یا مهدی هستم که خودمو علاف شما ها بکنم . بیا بشین خودت باهاش حرف بزن ، نترس زنش پهلوش نیست ، فاطی دوست دختر مامانی مشترک مون پیشه اونه ، بیا هرچی می خوای از خودش بپرس
بعد دگمه پیچ آیفون رو زدم و کمی بعد فاطی با صدای بی حالی گفت : الو بفرمایید ؟
با خنده گفتم : خوش می گذره جیگر ، ببینم مهدی راه افتاده یا نه ؟
در این موقع محبوب و نسترن جلو آمدن و گوشاشون رو نزدیک گوشی آوردن تا بتونن مکالمه ما را گوش بدهند . بوی عطر ملایم و با حالی که محبوب به خودش زده بود به مشامم خورد . عطر شبهای مسکو بود یک عطر باحال و ملایم . دلم می خواست بگیرمش تو بغلم و تا می شد فشارش بدم ، آنقدر سراشون رو جلو آورده بودن که با یک خورده گردش سرم می تونستم هر کدام را که دوست داشتم ببوسم
صدای فاطی از تو گوشی با خنده گفت : نه ، بعد از یک حال کردن طولانی ولو شده رو تخت و خوابش برده ، می دونی که چقدر دیر آبش می یاد تا رضایت داد بکشه بیرون ، کلی به خودش ورزش داد ، حالا هم که از خستگی خوابش برده ، دوست داری بیدارش کنم بچه خوشگل ؟
گفتم : فعلا نه باشه چند دقیقه دیگه بهت زنگ می زنم ، راستی شب قرار بود بیای پیش من ، پس چی شد ؟
صدای خنده فاطی بلند شد و گفت : آخه بچه خوشگل ، قرار بود مهدی منو بیاره پیشت ، من این موقع شب چطوری بیام ، بزار بیدارش کنم . با اون می یام عزیز دلم
با خنده گفتم : نه ، بیدارش نکن تا من بهت زنگ بزنم ، فعلا خدا حافظ
خندید و گفت : می خوای تنها حال کنی ، دوست نداری با مهدی بیام ؟ باشه . اگه تو بخوای یه آژانس می گیرم می یام پیشت ، قربون اون کیر ناز و خوشگلت بشم
با خنده گفتم : بی تربیت نشو ، اینجا دو تا دختر خانم خوشگل دارن به حرفات گوش می دن
فاطی با لوندی گفت : آخه تو که دو تا پیشت هستن منو دیگه می خوای چکار ؟ حرومت بشه
گفتم : هیچ کسی نمی تونه جای تو رو بگیره مامانی ، منتظر تلفنم باش
بعد گوشی رو قطع کردم . نگاهی به محبوب و خواهرش کردم ، محبوب حسابی وا رفته بود و خواهرش هم همین طور ، بعد از قطع مکالمه خودشون رو عقب کشیدن و روی مبل وا رفتن
محبوب تکیه کرد مبل و گفت : کثافت عوضی ، آشغال بی همه کس نامرد
لبخندی زدم و گفتم : با منی ؟
خواهرش به تندی گفت : نه با اون کثافت عوضیه ، اون بی شرف عوضی از زن کمتر
اخمی کردم و گفتم : حالا چرا فحش می دی ، خودتون هم می دونستید که مهدی یه آدم پولدار و خوش گذرونه . می خواستید بهش پا ندید. این که دیگه تعارف کردن نداره . مهدی همیشه از اینکه چطوری ترتیب تو و خواهرتو می داده با من صحبت کرده
محبوب به تندی گفت : جدی نمی گی ؟
گفتم : دروغم چیه ، مثلا آخرین باری که گفت چطوری باهات حال کرده مربوط به روز جمعه تو خونه خودش بوده ، بابا شما خیلی الکی خوش بودید و من خبر نداشتم
محبوب تقریبا داد زد : مگه دستم بهش نرسه ؟ اون کثافت ، نامرد .....و
حرفشو قطع کردم و پرسیدم : می خوای چکارش کنی ؟‌فوقش پول چند نوبت حال دادن تو و خواهرتو می اندازه جلو تون
محبوب سرخ شده بود : با ناراحتی گفت : اون کثافت گفته با خواهرم هم بوده ؟
گفتم : دو ، سه باری شو تعریف کرده
محبوب نگاهی به نسترن کرد و گفت : خیلی کثافتی تو که می گفتی با مهدی حال نکردی و فقط چند بوسه بوده
نسترن سرشو پایین گرفت و گفت : دروغ گفته باور کن راست می گم
لبخندی زدم و گفتم : کتری جوش اومد مثل خودتون ، کدوم یکی از شما افتخار می ده که چایی دم بگیره ؟
محبوب اخمی کرد و جواب نداد . نگاهی به نسترن کردم اون هم عصبی بود و سر شو گرفت یه طرف دیگه . لبخندی زدم و گفتم : ولش کن آب می خورم ، فوقش کتری آبش خشک می شه و تهش سوراخ می شه دیگه
یک لیوان آب ریختم و تعارفشون کردم ، با اخم تعارف مو رد کردن با دلخوری گفتم : این هم مزد من بد بخت که می خواستم چشم و گوش تون رو باز کنم ، خاک بر سر خرم کنن ، لااقل یک لبخندی زورکی بزنید زحماتم هدر نرفته باشه مزد دست نخواستم بابا
آب رو سر کشیدم و گفتم : خوب اگه مزدی در کار نیست و خیری از شما نمی رسه ، بقیه مدارک و عکس ها رو ولش کنم و زنگ بزنم به مهدی و بیاد اینجا تا هم صحبت ها تون رو بکنید و هم فاطی خوشگل مو بیاره پیشم که بد جوری شهوتی شدم
بعد گوشی رو برداشتم . محبوب با دلخوری پرسید : جریان عکس چیه ؟
خندیدم و جواب دادم : نه دیگه نشد ، هر چی مفتی روشن گری کردم بسه تا همین جاش هم کلی ضرر کردم ، دیگه نسیه کاری و حرف مفت زدن رو گذاشتم کنار
محبوب اخمی کرد و دوباره پرسید : جریان عکس ها چیه ؟
لبخندی زدم و پرسیدم : مزدش چی می شه ؟
با عصبانیت گفت : چقدر پول می خوای ؟
خندیدم و گفتم : من چقدر پول می خوام ؟ ولا راستش تا حالا منو نبردن و کاری باهام نکردن که پولی بهم بدن ، برای همین قیمتم دستم نیست ؟ شما بگید چقدر می ارزم ؟
نسترن لبخندی زد و گفت : خود تو نزن به خریت ، منظورش مزد اطلاعاتته ، چقدر پول می خوای تا همه مدارک رو ، رو کنی ؟
لبخندی زدم و گفتم : آها ، از اون بابت می فرمایید . راستش پولکی نیستم و برای همین پول نمی خوام
محبوب گفت : خوبه ، لطف می کنی . پس بگو دیگه ؟
دوباره خندیدم و گفتم : گفتم پول نمی خوام خره ، نگفتم دستمزد نمی خوام ، چیزی که من می خوام ارزشش خیلی بیشتر از پوله
محبوب سری تکون داد و گفت : مودب باشید ، پس چی می خوای ؟
گفتم : خود تو نو
با خشونت بلند شد و به سمت در رفت ، به تندی جلوش دویدم و مقابلش ایستادم و گفتم : غلط کردم بابا ، بیا بشین قهر نکن ، به جهنم اطلاعات مفتی می دم . دیدن شما برام خودش یه جور دست مزده . خواهش می کنم بیا بشین . به من چه که مهدی شما رو بازی داده ، من بیچاره چرا باید اخم و تخم شما رو تحمل کنم
سپس بازوش رو گرفتم و به طرف مبل بردمش ، در همون حال آهسته کمی بازو شو تو دستام مالیدم ، اعتراضی نکرد ظاهرا موضوع دستاویز بودنش برای مهدی براش خیلی گرون تموم شده بود . و تو حال خودش نبود و معلوم نبود حواسش کجاست و به چی فکر می کنه
وقتی رو مبل نشست . نگاهی به من انداخت و گفت : خوب ، گوشم با شماست
لبخندی زدم و گفتم : حداقل یک چایی برام دم کنید ، نمی ارزم به این که یه چایی از تو خونه خودم بهم بدید کوفت کنم ، بابا شما خیلی نامردید
نسترن بلند شد و با خنده گفت : کشتی ما رو با اون چایی ، چایی کردنت ببینم چایی خشک ها کجاست ؟
بدنبالش دویدم تو آشپزخونه و از تو کابینت قوطی چایی رو دادم دستش و بصورتش لبخندی زدم
اخمی کرد و گفت : شما بفرمایید بنشینید ، من خودم بلدم چایی دم بگیرم
سپس دسته کتری رو گرفت دستش ، ولی داغی کتری دستشو سوزوند دادی کشید و دستشو چسبید و گفت : آخ سوختم
سریع دستشو گرفتم و اونو به طرف شیر آب کشیدم و زیر شیر آب سرد مشغول نوازش دستش شدم و در همون حال با ناراحتی گفتم : آخ منو ببخشید خیلی بد شد کاش خودم چایی دم می گرفتم ، بخدا راضی نبودم دست تون بسوزه ، تو رو خدا منو ببخشید . ببینم خیلی درد داره ؟
دستشو از دستم بیرون کشید و با خنده گفت : ول کن دستمو ، اینقدر زبون نزن برو بشین گفتم ، اگه از همون اول رفته بودی حواسم پرت نمی شد دستم بسوزه
در یخچال رو باز کردم و پماد سوختگی رو برداشتم و به طرفش رفتم محبوب که از صدای داد زدن نسترن امده بود دم در آشپزخونه دستاشو به سینه زده بود و ما رو نگاه می کرد در نگاهش بیشتر لبخند دیده می شد تا نفرت و ناراحتی . می دونستم تو اون شرایط می تونم رو برانگیخته کردن حس حسادت او دو خواهر به موفقیت نزدیک تر بشم . راستش خیلی دلم می خواست این دو تا خواهر خوشگل رو بکنم ، حالا کون و کس ، زیاد برام مهم نبود . فقط به شدت هوس کرده بودم ، حداقل یک عشق بازی مشتی باهاشون داشته باشم . بی توجه به نگاه های محبوب دست نسترن رو گرفتم و به دنبال خودم کشیدمش تو اتاق در همون حال گفتم : بیا بشین واست پماد بزنم و گرنه حالا حالا ها از سوزشش راحت نمی شی . خیلی بد شد کاش دست من جای تو می سوخت ، خاک بر سر من با این مهمون نوازی مسخره ام
نشوندمش رو مبل و جلو پاش زانو زدم و پماد رو باز کردم . زیر چشمی نگاهی به محبوب کردم . متوجه شد که نگاهش می کنم ، آهی کشید و رفت و مشغول چایی دم کردن شد . همون طور که دستای نسترن رو تو دستم گرفته بودم با نوک انگشت مشغول پماد زدن به دستش شدم و دستای گرم و نرمش رو می مالیدم . لبخندی به لب نسترن نشسته بود و این نوید اولین قدم به موفقیت بود . محبوب آمد و نشست رو مبل و با دلخوری گفت : ولش کن دستشو ، تعریف کن . بگو ببینم دیگه چی از اون کثافت می دونی ؟ و چه مدارکی داری ؟ و موضوع عکس هایی که گفتی چی بوده ؟

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 زن
#4   Posted: 3 Mar 2011 10:43



ارسالها: 2517
گفتم : یه خورده صبر کن ، دست شو پماد بزنم بعد . اگه دستش تاول بزنه من چی خاکی تو سرم بریزم ، نترس بابا من مزد نمی خوام هول نزن من قرار نیست پشیمون بشم ، تو در حالی که دست خواهرت سوخته تو این حالی که خواهرت داره چطور می تونی خونسرد باشی و به اون مهدی مسخره فکر کنی ؟
نسترن لبخندی زد و گفت : بسه دیگه دردش آروم شد
محبوب هم اخمی کرد و گفت : شنیدی حمید خان ، فرمودن دردش آروم شده ، حالا که وجدانت آروم شد . تعریف کن
در پماد رو بستم و گفتم : باید ببخشی نسترن خانم ، بخدا راضی به سوختن دست شما نبودم . همون که دلم سوخت بس بود . کاش می شد دلم رو پماد بزنم شاید دردش یه خورده آروم بشه ، که خیلی داره می سوزه راستش انتظار داشتم با خبر هایی که در خصوص مهدی به شما میدم یه خورده کوچولو بهم محبت کنید
نسترن با خنده گفت : باز چونه زدنت شروع شد ؟
لبخندی زدم و گفتم : ولش کن بابا نخواستم . حالا جدی جدی دستت خوب شد ؟ ملاحظه نکنی ، اگه درد داره بگو بیشتر پماد بزنم
محبوب با بی حوصله گی داد زد : آره بابا خوب شده ، بخدا خوب شده
پماد رو بردم و گذاشتم تو یخچال و برگشتم پیش شون و به محبوب نگاهی انداختم و گفتم : ممنون که چایی دم گرفتید ، خیلی زحمت کشیدی
محبوب لبخندی زد و گفت : قابلی نداشت بیا بشین و تعریف کن
دستی به سرم کشیدم و گفتم : آخ ببخشید پاک از میوه یادم رفته بود بخدا شما دو تا خوشگل پاک هوش و هواس منو بردید ، الان براتون میوه می یارم . عجب گندی زدم من با این پذیرایی کردنم
خواستم بلند بشم که محبوب دستم رو گرفت و گفت : نمی خواد . نه من و نه نسترن هیچ کدوم میوه میل نداریم ، بیا تعریف کن ببینم دیگه چه چیزهایی از مهدی می دونی که ما از اون بی خبریم
لبخندی زدم و گفتم : آخه اینطوری که خیلی بده ، شما حتی یک لیوان آب هم نخوردید و از طرف دیگه هم دست نسترن خانم سوخت و از طرفی همه جای من سوخت و.......و
محبوب اخمی کرد و با دلخوری گفت : خیلی تابلو داری طفره می ری بگو ببینم چطور باید مزد اطلاعاتت رو بدم ، دیگه خفه شدم بس که دل سوختنت رو برخم کشیدی ، جون بکن بگو ؟
سرم رو کمی به طرفش بردم و لبخندی زدم و گفتم : قربون تو خوشگل خانم فهمیده ، من چیز زیادی نمی خوام فقط یک عشق بازی کوچولو با شما دو تا
محبوب به تندی اخماشو هم کشید و بر افروخته شد و با عصبانیت نگاه تندی به من کرد و گفت : نه بابا ، چیز دیگه نمی خوای ؟
لبخندی زدم و گفتم : قبول ؟
محبوب داد زد : نه ممکن است اجازه بدم یک بار ما رو ببوسی . البته اگه اطلاعاتت بدرد بخور باشه ، قبول ؟
با خنده گفتم : اون که صد البته
محبوب لبخندی زد و گفت : خوب اگه توافق حاصل شده بگو
گفتم : یک پیش درامد کوچولو نمی دید ؟ یک ذره کوچولو فقط واسه اینکه نفسم باز بشه
محبوب صورتش رو جلو آورد و گفت : خوب بیا
من نشستم کنارش و لبامو گذاشتم رو لباش و سر شو گرفتم و محکم مشغول بوسیدنش شدم
کمی تقلا کرد و سر مو عقب زد و گفت : قرار بود کوچولو باشه ها
به طرف نسترن رفتم ، نسترن لبخندی زد و گفت : من نه ، من شوهر دارم
گفتم : من به شوهرت نمی گم قسم می خورم ، تازه مهدی گفته که از شوهرت جدا شدی
نسترن اخمی کرد و گفت : پس اون مهدی کثافت همه چیز رو می یومده به تو می گفته ؟
لبخندی زدم و دست شو گرفتم و از رو مبل بلندش کردم ، لبامو جلو بردم سرش رو کمی آورد طرفم ، لبامو گذاشتم رو لباش . چقدر لبای هوسی و داغی داشت . کاملا معلوم بود خیلی بیشتر از محبوب شهوتی مزاجه و این جسارت منو بیشتر کرد و همون طور که محکم می بوسیدمش دستامو بردم رو باسنش و آهسته شروع به مالیدن اون کون نرم و داغ شدم اعتراضی نکرد و چشماشو بسته بود . یک خورده محکم تر کون شو تو پنجه هام گرفتم و فشارشون دادم . بزرگی کیرم حسابی داشت تو اسارت شلوارم ناراحتم می کرد . کمی بعد بزور منو از خودش دور کرد و لبخندی زد و با حالت قشنگی که بصورت خمارش داد گفت : این کوچولوی تو هی داره بزرگ و بزرگتر می شه
با آنکه منظورش رو فهمیده بودم و خودم رو زدم به نفهمی و به تندی به جلو شلوارم نگاه کردم و پرسیدم : مگه دیده می شه ؟
محبوب آهی کشید و به تندی گفت : بوسه رو می گه ، پر روی بی شرم خجالت بکش بیا بشین تعریف کن دیگه ، مزدت رو که گرفتی
من با عجله گفتم : آخ ببخشید ، بخدا من منظورشو بد فهمیدم ، تو رو خدا فکر بد در بارم نکنی من چشمم که به خوشگل ها می افته پاک قاتی می کنم . من که تجربه مهدی آقا رو ندارم ، نمی تونم مثل آدم رفتار کنم
سپس روی مبل نشستم با یه نگاه کوچک می شد سرخی و حرارت هر دو شون رو در چهره هاشون به وضوح دید
محبوب از روی ناراحتی دستاشو کمی به هم مالید و گفت : خوب بگو دیگه ، وقت رو تلف نکن
لبخندی زدم و گفتم : آره ، مهدی هر موقع فرصت بشه با هر کسی که به تورش بیافته یک حالی می کنه ، همین فاطی که الان پهلوشه یکی از اون زن های دوست داشتنی و سکسی تمام عیاریه که دوست مشترک هر دوی ماست و همین امروز ظهر با مهدی خونه ما بود و من و مهدی هم جای شما خالی یه حال مامانی و توپ باهاش داشتیم . من از اونه عکس گرفتم راستش من بعضی عکس های سکس رو خیلی دوست دارم بطور خصوصی برای خودم جمع می کنم . از شما دو تا هم مهدی چند تایی عکس سکسی بهم داده . البته بیشتر تو خواب هستید و یا شاید هم تو خماری ، عکس های بدن لخت هر دوتون رو دارم ، و چند تایی هم در حالی که چهار دست و پا هستید و مهدی داره از عقب می کنه تون بهم داده
دوربین رو یه جا مخفی کرده بوده و مخفیانه عکس می گرفته . البته این رو خودش گفته ، وشاید هم شما هم از عکس گرفتن هاش با خبر بودید

محبوب اخمی کرد و گفت : دروغ می گی ، من باور نمی کنم
یاد حرف مهدی افتادم که یه موقعی که من در مورد وجود خال و قشنگی اون برای زن ها صحبت می کردیم . مهدی بهم گفته بود که سمت چپ رو باسن محبوب یه خال نسبتا بزرگ وجود داره
لبخندی زدم و گفتم : یعنی رو باسن شما و شاید هم نسترن خانم فکر کنم سمت چپ باشه یه خال نسبتا بزرگ نیست ؟
نسترن لبخندی زد و گفت : چرا ، روی باسن محبوب خال وجود داره
محبوب رو کرد به نسترن و داد زد : می شه یه خورده خفه شی ، و دهن تو ببندی
لبخندی زدم و گفتم : خوب حالا که دیدید حرف ها و مدارکم محکم و با ارزش هستند ، یه مزد دیگه بهم بدید . تا ببرم تون دیدن عکس ها
محبوب اخمی کرد و پرسید : مگه عکس ها کجاست ؟
گفتم : تو کامپیوترم تو مغازه ، البته از در داخل ساختمون می ریم تو مغازه و جای نگرانی نیست
بلند شد و گفت : خوب راه بیافت ، بریم ببینیم
لبخندی زدم و گفتم : مزدش چی می شه ؟
محبوب روی مبل نشست و با ناراحتی گفت : دیگه داری زیاده روی می کنی
دوباره لبخندی زدم و گفتم : پس لطف کن ، یک سری چایی بریز بخوریم
محبوب لبخندی زد و گفت : هنوز دم نکشیده
سری تکون دادم و گفتم : خوب منتظر می شیم دم بکشه ، بهر حال بدون دستمزد فقط می تونم با افتخار بهتون چایی و میوه بدم . آخ ببخشید پاک حواسم رو پرت کرده اید . ببینم شما شام خوردید ؟
نسترن لبخندی زد و گفت : با یک بوسه دیگه همه چی حل می شه
گفتم : لطفا سعی نکنید منو خر کنید ، هر چیزی مزد خودشو داره ، عکس ها هر گروه شون مزد خاص خودشو داره
محبوب با تعجب پرسید : هر گروه شون ؟ مگه چقدر عکس هستش؟
خندیدم و جواب دادم : خیلی زیاد و با اشخاص مختلف طوری که اگه همه رو ببینید دیگه حاضر نمی شید حتی جواب سلام مهدی رو بدید
اخمی کرد و با التماس گفت : تو رو خدا اذیت نکن بیا و عکس ها رو نشونمون بده
با خنده گفتم : من حرفی ندارم مزدشو بدید چشم ، هر گروه مزد خودشو داره گروه اول با بوسه و نوازش بدن شما شروع می شه ، تو رو خدا شما اینقدر منو آزار ندید . بخدا جیگرم خون شد از دست شما دو تا
بعد پیرهنم رو در آوردم و گفتم : بیا ببین چقدر خون جیگرم کردید ؟
نسترن لبخندی زد و گفت : من که چیزی نمی بینم
نگاهی به خودم کردم و گفتم : آخ ببخشید ، یه لحظه صبر کنید
سپس زیر پوشم رو در آوردم و گفتم : نگاه کنید ، آخه یه رحمی یه معرفتی شما بخدا خیلی ظالم هستید
محبوب لبخندی زد و گفت : بس کن دیگه ، این مسخره بازی ها رو تمومش کن
بلند شدم و به طرف محبوب رفتم و دستشو گرفتم و اون رو بلند کردم و گفتم : اجازه هست با شما شروع کنم
اخمی کرد و گفت : خیلی خوب ، زیاد طولش نده
دستم رو به طرف دگمه های مانتوش بردم و مشغول باز کردن اونها شدم
دستم رو گرفت و پرسید : چکار داری می کنی ؟
لبخندی زدم و گفتم : مگه قرارمون یه خورده نوازش وبوسه نبود ؟
اخمی کرد و گفت : از رو لباس هم می تونی بقول خودت نوازش کنی
اخمی کردم و گفتم : اینطوری که پارچه لباس رو نوازش می کنم . مانتو هم تو بازار زیاده ، اگه می خواستم مانتو رو نوازش کنم که لازم نبود این اطلاعات مهم رو بدم . شما دو تا خوشگل با خودتون فکر می کنید هالو گیر آوردید
با ناراحتی مانتو شو از بدنش در آورد و اون رو روی مبل انداخت . بلوز زرد و نیم آستینی به تن داشت و بخاطر یقه بازی که داشت بخوبی بالای سینه های سفید و باد کرده اش از زیر یقه بلوزش دیده می شد
اخمی کرد و گفت : فقط همین مانتو رو در می یارم ، نمی خوای دوباره می پوشمش
جلو رفتم و دستم رو روی سینه های داغش گذاشتم و کمی اونها رو مالوندم و در همون حال لبام رو روی لباش گذاشتم . و آهسته دستم رو از زیر بلوزش به سمت سینه هاش بردم و از تماس سینه هاش به دستام حس کردم داغ شدم . کمی گردن و زیر گوشش رو بوسیدم و در همون حال دست مو بزور تو شلوارش فرو بردم و دستم رو از رو شرتش به کونش رسوندم و مشغول مالوندن اون کون داغ و نرم شدم و کمی بخودم فشارش دادم تا برآمدگی کیرم از رو شلوار به روی کسش کشیده بشه می دونستم که این کار حسابی تحریکش می کنه ، داشت بتندی نفس نفس می زد و من تو تنور بدنش داشتم پخته می شدم
دستم رو با زحمت زیر شرتش بردم و سعی کردم نوک انگشتم رو به کس خوشگلش برسونم که ضد حال زد و به تندی منو از خودش جدا کرد و بعد روسری شو از سرش در آورد و اون رو کنار انداخت و دستی به موهاش کشید و روی مبل نشست و در حالی که با دست جلو بلوزش رو بالا و پایین حرکت می داد تا خنک بشه گفت : بسه دیگه
این حرف رو کاملا از رو تردید و آهسته بیان کرد . بخوبی معلوم بود که اگه یه فرصت دیگه بهم می داد می تونستم کاملا لختش کنم ، آثار شهوت و خماری و نیاز به سکس رو می شد به وضوح تو چهره سرخ شده و ملتهبش دید . لبخندی زدم و به سمت نسترن رفتم
خودش از رو مبل بلند شد و لبخند به لب ایستاد جلوم ، لبخندی بهش زدم و مشغول باز کردن دگمه های مانتوش شدم و بعد اون رو از تنش در آوردم اون هم مثل خواهرش یه بلوز آستین کوتاه ولی سبز رنگ به تن داشت . پایین بلوزش رو گرفتم و قبل از آنکه بتونه حرفی و یا اعتراضی بکنه با یک حرکت تند بلوزش رو از سرش در آوردم . خواستم با پر رویی سوتین شو باز کنم که دستم رو گرفت و سری به علامت منفی تکون داد لبخندی زدم و لبامو رو بالای سینه هاش گذاشتم و در حالی که با دست دیگرم که زیر سوتینش فرو برده بودم و سینه دیگه اش رو می مالیدم دست دیگرم رو فرو بردم تو شلوار و از زیر شرت به سمت کونش کشیدم و کونش رو مرتب چنگ می زدم و می مالیدم . با دستی که سینه شو می مالیدم آهسته نوک سینه شو از زیر سوتین بیرون کشیدم و فرو بردم تو دهنم و حرکات من خیلی تند اثر خودش رو گذاشت و نسترن که از محبوب شهوتی تر هم بود شروع کرد به ناله و آه کشیدن . سوتین شو از رو سینه هاش بالا دادم و در حالی که سینه اش رو تو دستم گرفته بودم و نوک سینه اش با زبونم تحریک می کردم دست دیگرم رو بردم تو شورتش و کونش رو می مالیدم بعد دستم رو کمی بیشتر فرو بردم کمر
شلوارش خیلی مزاحم بود . حالا خوب بود دست های خوشگل و ظریفی داشتم وگرنه تا اینجا هم نمی تونستم از زیر این کمر سفت شلوارش رو کون داغ و تب دارش پیشروی کنم . بزحمت تونستم نوک انگشتم رو به سوراخ کونش برسونم و مشغول مالیدنش شدم . اگه می تونستم بیشتر دستم رو فرو ببرم و کسش رو لمس کنم . بخوبی قادر بودم حالش رو خراب و مقاومتش رو از بین ببرم . ولی نمی شد ، یه خوده دیگه زور زدم تا دستم بیشتر داخل شلوارش فرو بره
نیم نگاهی به محبوب انداختم . با لبخند کم رنگی داشت حرکت و فشار دستم رو تو شلوار نسترن نظاره می کرد . چشماش حسابی خرابی درونش رو آشکار می کرد تماشای حرکات من رو بدن نسترن بد جوری خمارش کرده بود . وقتی که متوجه شد دارم نگاهش می کنم . اخمی کرد و با دلخوری گفت : تا شلوارش پاره نشده نمی خوای کوتاه بیای تمومش کن دیگه
نسترن مثل آنکه تازه متوجه وجود محبوب شده بود . به تندی منو از خودش دور کرد و سپس رو مبل نشست
لبخندی زدم و گفتم : بفرمایید بریم و اولین گروه عکسها رو نشونتون بدم
چراغ راهرو رو روشن کردم و با خنده گفتم : شرط می بندم دیدن عکسها شما رو شوکه می کنه
محبوب گفت : خوب برو پایین دیگه واستادی که چی ؟
از پله ها پایین رفتم و وارد اتاق زیر زمین شدم و از آنجا هر سه رفتیم تو مغازه کامپیوتر رو روشن کردم و عکس های سکس مهدی و فاطی رو نشون شون دادم . و همونطور که محبوب عکسها رو عوض می کرد و با عصبانیت به همراه خواهرش آنها رو می دید . دو تا دست مو رو روی باسن شون گذاشتم و مشغول مالیدن شون شدم . کمی بعد سعی کردم جلو شون رو بمالم تا حسابی تحریک شون کنم ، لعنت بر کسی که شلوار رو اختراع کرده بود اگه دامن تنشون بود چه کار ها که نمی شد کرد . کمی که کس اون دو تا رو از رو شلوار مالیدم
حال نسترن حسابی خراب شد این رو با مالیدن پهلو ی پاش به پام می شد فهمید . باید روی محبوب خیلی کار می کردم و تحریکش می کردم نسترن خودش آماده شده بود . خودم رو به پشت محبوب چسبوندم و با دو دست مشغول مالیدن رون پاها ش شدم و در همون حال کیرم رو به باسنش می مالیدم و فشار می دادم . یا خودش رو زده بود به گیجی و یا کاملا مبهوت اون عکس ها بود و اعتراضی به من نمی کرد ، دیدن عکس های سکس مهدی و فاطی بشدت بر افروخته اش کرده بود ، البته هنر انتخاب زاویه و میدان دید من رو نباید دست کم بگیرید . عکسها بخوبی حرکت کیر مهدی رو تو کس و کون فاطی به تصویر کشیده بود و عطش نفرت و کینه این دو خوشگل رو به نهایت فوران خود رسونده بود . انگار یه خورده زیادی سینه های محبوب رو که از پشت تو دستام گرفته بودم و می مالیدم فشار داده بودم . چون آخی کشید و منو کمی از خودش دور کرد و گفت : خوب ، بقیه اش
لبخندی زدم و جعبه شوکولات رو از تو کشو میزم در آوردم و گرفتم طرفشون و گفتم : بفرمایید یه خورده شوکولات بخورید ، شاید شیرینی این شوکولات ها تلخی نگاه و لحن صدا تون رو عوض کنه ، بفرمایید تو رو خدا دستم رو رد نکنید ، نترسید هر چی می خواهید بخورید من پولشو از دوستم می گیرم ، آخه یه دوست باحال به اسم حمید دارم خیلی نازه ، البته به نازی شما نیست . تو سایت آویزون باهاش آشنا شدم . از سیگار کشیدن من خیلی دلخوره بهم گفته شوکولات و بستی بخور و سیگار نکش من هم چون دوستش دارم ، یه طرفه قرار مدار گذاشتم که سیگار نکشم و بجاش شوکولات و بستنی بخورم و اون هم پول همه شو بده
نسترن لبخندی زد و گفت : یه طرفه قرار گذاشتی ؟ شاید زیر بار پرداخت پولش نره ، حالا این حمید چطور آدمی هست که تو اینقدر راحت از پیش خود قرار داد تعیین می کنی و مطمئن هم هستی قبول می کنه ؟
دستی به رون پاش کشیدم و گفتم : یه پسره به قول خودش هیجده ساله است ، حساس و مغرور و مامانی ، می خوای ترتیبش رو بدم باهاش آشنا بشی ؟ به خدا خیلی نازه ، اگه یه دست مزد کوچولو بهم بدی به خدا این کار رو می کنم
محبوب اخمی کرد و گفت : این حمید دوستت خبر داره اینقدر تو پسر دله و فرصت طلبی هستی ؟
خندیدم و گفتم : نه اینها رو مفتی بهش نمی گم
بعد به تندی رفتم تو اینترنت و سایت آویزون رو از تو سایت های دلخواه کلید کردم و ادامه دادم : تا حالا تو سایت آویزون رفتید ؟
محبوب آهی کشید و گفت : نه نرفتیم ، می شه بقیه عکس ها رو نشونم بدی ؟
اخمی کردم و گفتم : نرفتید ؟ وای ، این خیلی بده ، نصف عمرتون بر فنا شد ، بزار یه خورده مطالب تو سایت رو نشونتون بدم دهنتون آب می یافته
بعد چند تا از عکس های با حال امتیازی سایت رو نشونشون دادم و همین طور یه تعداد عکس از جیگر های ایرانی رو ، دیدن اون عکس ها حسابی به خراب تر شدن حالشون کمک کرد
من هم فرصتی پیدا کردم که این بین کمی کون و سینه هاشون رو بمالم خاک برسرم اگه پر رو بازی در نمی آوردم و زیپ شلوار محبوب رو پایین نمی دادم ، چون حسابی مشتاقانه بهر تماشای عکس ها بودن می تونستم حسابی بمالم شون ، ولی با کشیدن پایین زیپ شلوار ، محبوب با دست رو دستم کوبید و گفت : ‌بسه دیگه ، بقیه عکس های مربوط به مهدی رو نشون بده
بی اعتنا گفتم : آخ راستی یه مقدار هم در خصوص مسائل و مشکلات سکس تو این سایت مقاله نوشته ، جوک و چیزهای بامزه هم زیاد داره بزارید نشونتون بدم ، بعد خودتون تایید می کنید که سایت آویزون حرف نداره
محبوب اخمی کرد و گفت : نمی خواد ، همینجوری قبول دارم این سایت حرف نداره ، زور بی خودی نزن ، عکس های مهدی رو نشون ، خوب
کامپیوتر رو خاموش کردم و با خنده گفتم : خوب به جمالتون من تا اینجا مزدم رو گرفته بودم حالا بیایید بریم بالا تا بقیه معامله شیرین مون رو ادامه بدیم
محبوب گفت : بقیه اش رو هم نشون بده بعد
گفتم : نه خوشگل خانم نمی شه
بعد دست هر دوشون رو گرفتم و دوباره برگشتیم بالا ، در واقع چیز دیگه ای هم نبود بخوام نشونشون بدم باید یه خورده با حرارت کار رو دنبال می کردم نباید می گذاشتم آتش شهوت شون رو به سردی بزنه و بقول معروف تا کوس و کون گرم بود باید کیر رو می چسبوندم
نسترن یک لیوان آب برای خودش ریخت و آن رو سر کشید و با دلخوری پرسید : حالا باید چکار کنیم ؟
لبخندی زدم و گفتم : شما لازم نیست کاری بکنید ، کار ها بگذارید به عهده من ، برای دیدن گروه بعدی باید لخت بشید و یه عشق بازی کوچولو داشته باشیم
محبوب اخمی کرد و گفت : نه ، من نیستم
لبخندی زدم و گفتم : بابا یک عشق بازی که چیزی از تون کم نمی کنه تو رو خدا . می دونید چقدر خطرناکه من این مدارک رو برای شما رو می کنم مهدی بفهمه پوست کله مو می کنه و با هاش تیمپو درست می کنه ، تو رو خدا محبوب جون . خواهش می کنم ، قول می دم عکس های بعدی دیوانه تون کنه چون دو تا دختر از دوست دختر های مهدی رو نشون می ده که دارند با مهدی حال می کنند و فکر کنم که شما هم اون دختر ها رو بشناسید و شاید هم از هم از دوست های دانشگاهی تو باشند
حسابی کنجکاوی محبوب تحریک شده بود دستشو گرفتم و اون رو از رو مبل بلندش کردم با اکرا بلند شد ، به تندی بلوزش رو در آوردم و بعد دگمه و زیپ شلوارشو هم باز کردم و شلوار شو در آوردم . عجب گنجی اون زیر مخفی بود بی اختیار همون طور که کنارش زانو زده بودم تا شلوارشو در بیارم . پاهاشو بغل زدم و لبامو از رو شورت قرمز رنگش به کسش چسبوندم و دو دستم رو روی کونش حلقه کردم و اون رو بخودم فشار دادم . بعد یه گاز کوچلو از رو شورتش به کسش زدم و شورتش رو به دندون گرفتم و با کشیدن پایین سرم اون رو پایین کشیدم . به تندی شورتش رو از دهانم بیرون کشید و داد بالا و گفت : شلوغش نکن ، وگرنه لباسامو می پوشم تا تو خماری بمونی ، قرار یه عشق بازی کوچلو بود یادت نرفته که ؟
دوباره کس شو بغل گرفتم و با زبونم رو شورتش می کشیدم و دستام هم داشت از زیر شرتش کون شو می مالید
کاملا خیسی کسش رو از شورتش رو با زبون و صورتم حس می کردم ، معلوم بود که تا بحال یکی دو بار به اورگاسم رسیده بود . کمی دیگه با زبونم کس شو از رو شرت و بغل شورتش تحریک کردم . داشت حسابی شول و بی حال می شد . یک دفعه مو ها مو گرفت و منو بالا کشید و لبخندی زد و گفت : دردم گرفت اینقدر با دستات فشار نده ، اصلا تو اون پایین چکار داری ؟ عشق بازی با نیم تنه بالا کار داره نه پایین
نگاهی به صورتش کردم و سرم رو پایین گرفتم . و بعد روی مبل نشستم
محبوب نگاهی به من کرد و گفت : چی شد بسه ته ؟
گفتم : تو یک جوری نگام می کنی که من خجالت می کشم همه شهوتم کور می شه ، نمی تونم
محبوب لبخندی زد و گفت : چقدر هم بهت می یاد خجالتی باشی
آهی کشیدم و گفتم :‌ بخدا راست می گم ، من که مثل مهدی نیستم بتونم راحت با همه رابطه بر قرار کنم
نسترن لبخندی زد و گفت : چقدر رنگش هم پریده طفلک می بینی محبوب انگاری داره راست می گه بد بخت
محبوب اخمی کرد و گفت : چقدر تو نسترن ساده ای بیچاره
سپس نگاه تندی به من کرد و گفت : بلند شو دیگه این ننه من غریبم ها رو واسه خانمت ، نمی تونی منو مجبور کنی قبول کنم که خجالتی باشی ده زود باش دیگه ، بخدا لباسامو می پوشم و تو کف اش می مونی ها ؟
اخمی کردم و گفتم : تو رو خدا باور کن من از روی شما خجالت می کشم دست خودم نیست تو رو خدا اجازه بده چشاتو ببندم . تو رو خدا ، بزار به من هم حال بده
محبوب لبخندی زد و گفت : خیلی خوب پاشو
بلند شدم و صورتشو بوسیدم و تشکر کردم و گفتم : ممنونم خیلی خانمی کردی که قبول کردی . اصلا بیا یه قرار نهایی بزاریم اگه بزاری یه حالی باهاتون بکنم ، همه پنج گروه عکسها رو نشونتون می دم . حالا از جلو و یا عقب به میل خودتون . تو که بارها به اون مهدی نامرد حال دادی ، خوب یه حالی هم به من بده . دیگه همه عکسها رو هم می بینید و قال قضیه هم کنده می شه ، چطوره ؟ بهتر نیست ؟ یا ترجیح می دهید هی بریم پایین و هی بیاییم بالا . فکر می کنم پیشنها من خیلی منطقی باشه . از جلو و یا عقب هم کاملا با میل خودتون . تو رو خدا قبول کنید . همه چیز تموم بشه و این همه به اون نامرد حال دادی حالا خانمی کن و یه حال کو چولو هم به من بده . قول می دم بین خودمون بمونه ، از تو هم که چیزی کم نمی شه ولی منو مدیون خودت می کنی ، محبوب جون بخدا خیلی خمارتون شدم کیرم داره منفجر می شه . بهم رحم کن ، انصاف داشته باش اگه کمک من نبود هرگز دست مهدی برات رو نمی شد و اون همچنان با هاتون حال می کرد و لذت می برد ؛ شاید هم یه موقع کاری هم دستت می داد . از اون بعید نیست ، قبوله خانم خانم ها
محبوب سری تکون داد و گفت : نه اصلا راه نداره
گفتم : ‌آخه چرا ؟ اینطوری که کاملا به نفع شماست تو دیدن عکس های بعدی ، باید مزدشو که حال کردن با شما ست رو قبول کنی و برای گروه بعدی باید یه شب دیگه بیایید . در حالی که الان همه عکس ها رو می بینید و همه چیز هم تموم می شه از شما ها که چیزی کم نمی شه ، یه حالی هم به من بدید مگه من چی از اون مهدی کم دارم ، تو رو خدا
محبوب اخمی کرد و گفت : می دونستم آخرش کار به همین جا می رسه
لبخندی زدم و گفتم : تو رو خدا قبول کن محبوب جون ، قول می دهم عکس ها ارزشش رو داشته باشه
محبوب رو کرد به نسترن و گفت : نظر تو چیه ؟
نسترن لبخندی زد و گفت : من که مثل تو دختر نیستم . جلو و عقب برام فرقی نداره ، من موافقم
محبوب لبخندی زد و گفت : منظورم نظرت در مورد اصل قضیه است نه نوعش احمق دله
سپس رو کرد به من و گفت : دیگه فکر کنم لازم نباشه چشام مو ن رو ببندی به منظورت که پیش کشیدن ای

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
 
     
  
 زن
#5   Posted: 3 Mar 2011 10:44



ارسالها: 2517
سری تکون داد و گفت : باشه ولی اول از جلو
من کیر مو کمی به لب کسش مالیدم ، هیچ احتیاج به آب زدن نبود ترشح هاش آنقدر زیاد بود که بتونم راحت فرو کنم تو وقتی همه کیرم تو کسش فرو رفت ناله ای کرد و محکم منو تکون داد منظورش رو فهمیدم . به تندی مشغول تلمبه زدن شدم . نگاهی به فاطی انداختم رفته بود بغل سارا و داشتن از هم لب می گرفتن . چند دقیقه بعد نسترن دستاشو رو باسنم گرفت و چند بار محکم منو به خودش فشار داد و بعد ناله ای کرد و آروم گرفت . کیر مو کشیدم بیرون خیلی زور می زدم که آبم نیاد مطمئن نبودم بتونم دوباره کیر مو که بعد از آمدن آبم کوچک می شد بزرگش کنم . برای همین مواظب بودم آبم نیاد . با توجه به موقعیت من بطور قطع آبم خیلی زیاد می اومد و خلاصه خیلی ضایع بازی می شد . البته من بارها شده بود که تو یه فاصله کم تونسته بودم دو و حتی سه بار آبم رو بیارم ولی در اون شرایط بهتر دیدم که کنترل بیشتری داشته باشم که آبم نیاد
رفتم سمت محبوب و اون رو دراز کردم رو تخت کنار نسترن و خم شدم رو کسش و مشغول خوردن اون کس کیر ندیده شدم و گاهی هم انگشتامو کمی فرو می بردم تو کسش ولی مواظب بودم زیاده روی نکنم . خیلی دلم می خواست با انگشتم آنقدر بکنم تو که پرده دختریشو بتونم لمس کنم کنجکاو بودم چه حالتی داره ولی خوب تصمیم گرفتم کنجکاوی مو نادیده بگیرم و دردسر درست نکنم . با دست دیگم سینه هاشو می مالیدم . چند دقیقه بعد یه متکی زیر کمرش گذاشتم و کسش رو کمی بالا دادم تا راحت تر بتونم تحریکش کنم و بعد با انگشت لب کسش رو کمی از هم باز کردم و زبونم رو تا اونجا که می شد فرو بردم تو کسش ، ناله هاش بلند شده بود عجیب بود با اینکه خود دار نشون می داد ولی خیلی شهوتی تر از نسترن بود و قتی پاهاشو دور گردنم حلقه کرد و به کمک پاهاش سرم رو رو کسش فشار می داد و موهامو تو دستاش می کشید و باهاش بازی می کرد حس کردم باید خیلی حشری تر از نسترن باشه . . . کمی که گذشت ناله هاش به جیغ های کوتاه تبدیل شد و طوری سرم رو بین رون پاهاش فشار داد که حس کردم داره گردنم خورد می شه
بزور کمی خودم رو از رو کسش عقب کشیدم . کمی پاهاشو شول کرد تا نفسم تازه بشه تمام صورت و لبام از ترشحات کسش خیس شده بود . لبخندی زدم و گفتم : تو رو خدا بهم رحم کن گردنم خورد شد تو که مرتب با مهدی حال می کردی ، چرا اینقدر مشتاق و حریص نشون می دی ؟ مگه مهدی خوب باهات حال نمی کرده ؟
با خشونت گفت : ولش کن اون عوضی کثافت رو ، اون اصلا مثل تو نیست تو خیلی با حالی تا حالا اینقدر بهم مزه نداده بود . مهدی که زیاد اهل بخور و زبون زدن نیست و اون یه خورده هم که بعضی وقتها می خورد آنقدر سبیل های تیزش به جلوم فرو می رفت که تمام مدت فقط درد می کشیدم بجای حال کردن ، حالا بازم بخور دلم می خواد باز هم بیام
بعد دوباره پاهاشو دور گردنم قفل کرد و سرم رو به کسش فرو کرد . مشغول خوردن و زبون زدن تو کسش شدم ولی این بار با حرارت بیشتری کارم رو دنبال کردم راستش رو بخواهید از تعریفی که از من کرده بود جو منو گرفته بود . وقتی حرکاتش تند تر شد و جیغ می زد فهمیدم دوباره داره اورگاسم می شه . خیلی تند با کسش به صورتم ضربه می زد و بعد بتندی سرم رو تو دستاش گرفت و تا جایی که قدرت داشت با پاو دستاش سرم رو به کسش فشار داد و مرتب ناله می کرد . واقعا داشتم خفه می شدم هیچ جوری نمی شد نفس بکشم . کمی زور زدم خودم رو از اون وضعیت نجات بدم که داد کشید : نه ؛ نه ..... تو رو خدا ... الان می یاد .. صبر کن ..وای ...... فشار بده ....آه
وقتی بدنش شول شد و آروم گرفت . منو رها کرد و من تونستم کمی نفس تازه کنم . لباشو بوسیدم و با خنده گفتم : ممنون که منو زنده گذاشتی ؟
لبخندی زد و گفت : دفعه دیگه همونجا خفه ات می کنم ، تو آبت اومد
لبخندی زدم و گفتم : هنوز نه خودم رو نگه داشتم دلم می خواد تو دهن
تو آبم رو بیارم
با دلخوری گفت : نه من از ساک زدنش خوشم نمی یاد چه برسه که بخوای آب تو بریزی تو دهنم
لبخندی زدم و گفتم : یعنی می خوای دلم رو بشکنی ؟
خندید و گفت : نه بخدا ، ولی خوشم نمی یاد دیگه اصرار نکن
لبخندی زدم و گفتم : ولی آبم خیلی خوشمزه و مقویه ، مثل شوکولات نعنایی می مونه
خندید و گفت : مگه مزه شو چشیدی ؟
گفتم : مال خودمه ، می دونم دست پختم چطوریه
دوباره خندید و گفت : ممنون حمید جون ، من شوکولات نعنایی دوست ندارم
آهی کشید و ادامه داد : دوست داری بکن تو ، البته تو پشتم ولی قول بده
وقتی خواست آبم بیاد برام بخوریش ، نمی دونم چرا ولی اون حالت رو که زبونت توشه رو خیلی دوست دارم دیوانه می شم
خندیدم و گفتم : اگه قول بدی منو خفه نمی کنی قبول
خندید و گفت : مگه دیونه ام که خفه ات کنم ، حالا بکارت برس . فقط خیلی آروم و با احتیاط
و خودش رو چرخوند و در حالی که صورتش رو متکی گذاشته بود باسنش رو بالا گرفت . سرم رو بردم لا پاهاش و مشغول لیس زدن به کسش و سوراخ کونش شدم و بعد انگشتم رو کمی تو کسش چرخ دادم و بعد انگشتم رو روی سوراخ کونش مالیدم و با هاش بازی کردم . بعد تفی به کونش زدم و با انگشت با آرامی کمی فرو کردم تو کونش . خودشو رو کمی جمع کرد و آهسته گفت : یواش تر
فاطی که کنارم ایستاده بود و گاهی هم عکس می گرفت . بتندی مچ دستم رو گرفت و خیلی محکم دستمو به کون محبوب هول داد با این کارش انگشتم تا آخر تو کون محبوب فرو رفت . محبوب ناله کنان گفت : تو رو خدا حمید یواش ، چکار می کنی دردم اومد
به تندی گفتم : ببخشید معذرت می خوام
بعد نگاه تندی به فاطی کردم . فاطی لبخندی زد و یه بوس با دستش برام فرستاد
سارا آهسته آمد رو تخت و پشت من قرار گرفت و با دستاش رون پاهام رو می مالید و سینه ها شو به پشتم می کشید . معلوم بود که حسابی شهوتی شده بحال خودش گذاشتم تا خوش باشه . من هم مشغول کار خودم شدم و تفی رو سوراخ کونش انداختم و کیر مو گرفتم دستم و کمی
فشارش دادم تو کونش
آهی کشید و گفت : ببینم کرم نداری حمید ، خوب می شه اگه یه خورده چربش کنی
با نگاه به فاطی اشاره کردم کرم بیاره ، فاطی با بدجنسی اشاره کرد که : نه
گفتم : معذرت می خوام کرم تموم شده
محبوب آهی کشید و گفت : پس آهسته تر
من کمی با احتیاط بیشتر کمی کیرم رو فرو کردم . ولی در این موقع سارا که داشت به تخم هام ور می رفت گویا منتظر این لحظه بود . چون به تندی کمرم رو گرفت و با یه فشار محکم منو به محبوب هول داد و با این حرکت تند و ناگهانی کیرم حسابی فرو رفت تو کون محبوب بیچاره و هر دو تعادل مون رو از دست دادیم و محبوب افتاد به شکم رو تخت . من هم چسبیده به اون افتادم بالاش ، محبوب جیغی از درد کشید : آخ ..... وای .. حمید بیشعور بکش بیرون ..... آخ پاره ...شدم ...وای خدا ..... داره می سوزه
و خواست منو عقب بزنه سارا سریع رو پشتم نشست و با این کارش من با فشار سختی دوباره رو محبوب افتادم و تمام کیرم رفت تو کونش
محبوب مرتب جیغ می زد و با مشت به تخت می کوبید
سارا چند بار خودش رو بلند کرد و دوباره محکم نشست رو کمرم و هر بار هم محبوب بیچاره جیغ می کشید . اعصابم خراب شد بخصوص که حس کردم محبوب داره از زور درد گریه می کنه خواستم دست سارا رو بگیرم و شاید حتی می زدم تو گوشش ولی اون با یه خنده آهسته از رو تخت بیرون دوید
نسترن با بغض گفت : حمید تو رو خدا ، اذیتش نکن
من گفتم : بخدا سر خوردم نفهمیدم چی شد تو رو خدا منو ببخش
فاطی خم شده بود و مشغول عکس گرفتن از کون محبوب و کیر من که هنوز تو کون محبوب بود شد . محبوب با عصبانیت با دستاش منو کمی بالا داد تا بتونه خودش رو جلو بکشه و کیرم در بیاد و من کمی کیرم رو از کون محبوب بیرون کشیدم و با عصبانیت به سارا که بیرون تخت یک گوشه ایستاده بود نگاه کردم حسابی تو ذوقم خورده بود برای اینکه درد بیشتری حس نکنه کیر مو خیلی آروم داشتم بیرون می آوردم که فاطی که پشتم سرم نشسته بود به تندی منو به سمت محبوب هول داد و من دوباره افتادم روی محبوب و باز کیرم تا آخر تو کون محبوب فرو رفت و محبوب بیچاره متکی رو به دندان گرفته بود و به تخت می کوبید
فاطی محکم پشتم رو فشار داد و بعد خیلی تند و سریع از تخت پایین رفت و رفت کنار سارا ایستاد . اعصابم بهم ریخته بود . کیرم رو به تندی کشیدم بیرون و نگاهی به محبوب که خودش رو تو شکمش جمع کرده بود و از درد ناله می کرد . خم شدم و لباشو بوسیدم و گفتم : منو ببخش بخدا دست خودم نبود
آهسته ناله ای کرد و گفت : مهم نیست ، فقط یه خورده منو راحت بزار تو رو خدا
گفتم :‌ باشه راحت باش
سپس رو صورت نسترن خم شدم و لباشو بوسیدم و گفتم : منو ببخش بخدا هول شدم . بخدا راست می گم دست خودم نبود من دلم نمی خواد گریه شما رو ببینم . خواهش می کنم گریه نکن
نزدیک محبوب شدم دستی به کونش مالیدم ، هنوز داشت به خودش می پیچید و ناله می کرد . آهسته گفتم : اجازه می دی شروع کنم . قول می دم خیلی آروم پیش برم
محبوب دستاشو جلوش گرفت و گفت : تو رو خدا بهم رحم کن ، من دارم از درد می میرم . یک خورده صبر کن حالم جا بیاد
با دلخوری نگاهی به سارا و فاطی کردم . لبخند شیطنت باری رو لباشون بود و مرتب ادا در می آوردن
براشون کف دست خط ونشون کشیدم
بعد رفتم طرف نسترن و گفتم : نسترن بچرخ می خوام از عقب بکنمت
سری تکون داد و گفت : نه تو رو خدا ، من نمی زارم اگه می خوای از جلو بکن
حالم گرفته شد دو تا کون به این با حالی مفت از دستم رفت ، پاهای نسترن رو روی شونه ام انداختم و کیرم رو فشار دادم تو کسش و مشغول تلمبه زدن شدم . یه خورده که تلمبه زدم . نسترن کمرم رو گرفت و منو به طرف خودش کشید و بعد پا هاشو هم به دور کمرم حلقه کرد و منو بیشتر به خودش فشار می داد . البته فقط ضرباتی که به کسش رو کیرم می زد براش لذت آور بود واگر نه همه کیرم تو کسش بود و از این بابت چیزی عایدش نمی شد . چند دقیقه بعد حرکاتش تند شد و بعد با چند حرکت تندی که بخودش داد آروم شد . من هم نزدیک بود آبم بیاد . کیرم رو کشیدم بیرون و رفتم سمت صورتش و رو سینه هاش نشستم و کیرم رو تو دهانش فرو کردم
نسترن کیرم رو گرفت تو دستش و کمی کیرم رو بیرون کشید و گفت : آبت رو نریزی تو دهنم بریزشون رو سینه هام
کیرمو دوباره فشار دادم تو دهانش و گفتم : ‌باشه خواست بیاد درش می یارم
چند لحظه بعد با اینکه حواسم بود ولی آبم زد بیرون و تو دهان نسترن ریخت ، خیلی هم آبم اومد طوری که تقریبا دهانش پر شد به تندی منو عقب زد و آب ها رو از دهانش خالی کرد رو شکمش و بعد عقی زد و با دلخوری گفت : خدای من حمید ، مگه قرار نشد بریزی رو سینه هام ؟
ناله کنان گفتم : حواسم نبود ببخش ، نمی دونم امروز چم شده
بعد شورتشو برداشتم و باهاش لب و دور دهانش رو تمیز کردم
سپس گفتم : معذرت می خوام ، منو ببخشید . هر دو تون . خاک بر سرم از هولم حسابی خراب کاری کردم . بزارید چشاتون رو باز کنم
با این حرف ، فاطی دست سارا رو گرفت و در حالی که لبخند به لب داشتن از اتاق بیرون رفتن
من با احتیاط شروع به باز کردن چشم های نسترن کردم قسمت صورتش زیاد سخت نبود ولی موهاش حسابی چسبیده بود و با همه سعیی که کردم دردش نگیره ولی وقتی قطرات اشک تو صورتش روان شد . دست از کارم کشیدم و گفتم : بلند شید بریم حمام یه خورده زیر دوش خیس بخوره خودش ول می کنه و دیگه درد نخواهد داشت

با همه زوری که زده بودم فقط چشماشون باز شد ولی چسبها به موهاشون چسبیده بود . نسترن بلند شد و زیر بغل محبوب رو که از درد کمی دولا راه می رفت رو گرفت و همگی به سمت حمام رفتیم
کمی که زیر دوش بدنشون رو ماساژ دادم چسب ها هم خیس خورد و راحت از موهاشون جدا شد . بعد با خنده گفتم : به عنوان عذر خواهی اجازه بدید من خودم شما دو تا رو لیف بزنم ، فرض کنید پرنسس هستید و من هم از ندیمه های مرد شما هستم
با خنده قبول کردن . من با ظرافت و دقت زیاد مشغول لیف زدن آنها شدم و در ضمن چند تا از جوک های بامزه ای که از تو سایت آویزون ، قسمت جوک هاش ( این هم یه تبلیغ دیگه برای سایت شما . آقا سیاووش ) یاد گرفته بودم براشون تعریف کردم و آنها هم هی بزور می خندیدند
کمی جو عوض شد و همه می خندیدیم و اونها با پاشیدن کف تو چشمام و یا ور رفتن به من سر به سرم می گذاشتن
دیدن اون بدن های خوشگل و کون و کس های سفید و خنده های شهوت انگیزشون کیر مو بیدار کرده بود و با خودم گفتم هر طور شده باید این کون ها رو از دست ندم دیگه هیچ معلوم نبود باز هم فرصتی به این خوبی دست می داد یا نه . گفتم : امشب اینجا بمونید و صبح برید دیگه حالا خیلی دیر وقت شده
محبوب خندید و گفت : باشه ولی باید بقیه عکس ها رو نشونم بدی ؟
حالا چی خاکی باید تو سرم می ریختم با خنده گفتم : ولی شما خوب حال ندادید ؟
محبوب خندید و گفت : تو رو خدا زیرش نزن دیگه
با خنده گفتم : من که از خدامه که روش بزنم تو می گی دختری نمی شه ، حالا هم که می گی زیرش هم نزنم ، پس من باید این رو کجا بزنم بره ، تو اجازه بده زیرش بزنم ، قول می دهم آروم بزنم تو ، قول می دم
با کف دست به پشتم کوبید و با خنده گفت : منظورم رو درست بفهم و بدجنسی نکن
من از اونها زودتر آمدم بیرون و سریع لباس پوشیدم و رفتم پایین
فاطی با دیدن موها و بدن خیسم اخمی کرد و گفت : ساعت آب گرم ، این هم جزو نقشه بود که باهاشون بری حمام . دک شون کن برن دیگه چرا دست ، دست می کنی . ما خسته شدیم
لبخندی زدم و گفتم : این موقع شب ، احمق جون دو قدم نرفته ممکنه گیر گشتی ها بیافتن اون وقت ممکنه یه راست بیارشون دم در خونه . مگه خول شدم ، نه ، باید صبح برن الان اصلا صلاح نیست
سارا گفت : پس شما بالا نخوابید ، بزار اونها تنها بالا بخوابند
لبخندی زدم و گفتم : خدمت جفت تون می رسم ، ولی امشب نمی شه بهشون چی بگم ؟ بگم من شما رو ول می کنم می رم پایین تنها می خوابم ؟ شک نمی کنند که جریان چیه . تو رو خدا این آخر کار نقشه ها رو خراب نکنید . یک خورده دوری منو تحمل کنید می دونم سخته ولی تو رو خدا یه خورده سعی کنید
فاطی ویشگونی از دستم گرفت و گفت : بیا برو گمشو از خود راضی
سارا هم اخمی کرد و گفت : واقعا که مسخره
لبخندی زدم و گفتم : در رو از داخل قفل کنید و بگیرید راحت بخوابید
سارا سری تکان داد و گفت : لیاقت شما مردها همون هرزه های ولگردند
رفتم طرفش و بغلش کردم و لبامو گذاشتم رو لباش و بعد یه بوسه طولانی گفتم : بد جنسی نکن دیگه سارا من هر چی می کشم بخاطر کم کردن شر این دخترا از زندگی شماست . فردا که مهدی عکس ها رو ببینه دیگه به این دختر ها که سنگ پاکی شو نرو به سینه می زنه محل نمی ده قول می دم و بعد از این دیگه می تونی با مهدی زندگی خوب و محکمی رو شروع کنی و اصلا فکر نکن اون دختر ها براحتی و سادگی حاضر شدن به نقشه من تن بدن
فاطی با خنده گفت : آره ، می دونم سراسر رنج و مصیبت کشیدن پشت این ماجرا بوده ، دلم برات کباب شد
با دست به باسنش کوبیدم و گفتم : چقدر شما زن ها بی چشم و رو هستید
حالا برید بغل هم بخوابید و جای منو هم خالی کنید ، من هم امشب رو با هر بدبختی و جون کندنی که باشه صبح می کنم که برن گم شن
داشتم می رفتم بیرون که فاطی با خنده گفت : کوفتت بشه اگه باز هم با هاشون برنامه بزاری
برگشتم سمتش و بغلش کردم و لباشو محکم بوسیدم و در حالی که به سمت در می رفتم . فاطی دوباره گفت : فرقی نکرد ، باز هم می گم کوفتت بشه اگه باز هم با هم حال کنید
سری تکون دادم و رفتم بالا و سیگاری آتش زدم و روی مبل نشستم
کمی بعد هر دو لبخند زنان از حمام آمدن بیرون و لباس هاشون رو از اطراف جمع کردن و مشغول لباس پوشیدن شدن
نگاهی به محبوب کردم و گفتم : راحت باش خجالت نکش رو سری و مانتو تو هم بپوش
محبوب لبخندی زد و گفت : بد نشو نمی تونم که لخت بشینم رو بروت که تو خونه هم همین طوری هستیم . دیگه با شورت و سوتین که تو خونه مون راه نمی ریم
گفتم : حالا اگه لازم شد همه شو در می یارم ، دیگه نمی تونی جلو مو بگیری ، حالا چی می خورید براتون بیارم ؟
محبوب خندید و آمد رو پام نشست و دستشو انداخت گردنم و با خنده و ناز گفت : بیا بریم عکس ها رو نشونم بده ، من چیزی نمی خوام بخورم
لبخندی زدم و گفتم : حتی اگه طعم شوکولات نعنایی بده
آهسته با دست به جلوم ضربه زد و با ختده گفت : تو هم با این آبت ، پا شو دیگه جدی می گم بیا بریم عکس ها رو نشونم بده
بلند شدم و گفتم : آخ چایی ، وای که حواس برام نمی زارید
سپس به آشپزخونه رفتم و سه لیوان چایی ریختم و گذاشتم رو سینی و رفتم تو اتاق و سینی رو جلو محبوب گرفتم و گفتم : بفرمایید خوشگل خانم ناز
محبوب یک لیوان چایی برداشت و گفت : نخوای سرمو شیره بمالی ها بعد از چایی باید بقیه عکس ها رو نشونم بدی
سینی رو به طرف نسترن گرفتم و گفتم : شما هم بفرمایید خوشگل خانم با حال
یک لیوان برداشت و با خنده تشکر کرد و روی مبل لم داد
نگاهی به چشمای ناز محبوب انداختم . اون هم زول زده بود تو چشام مستقیم مدتی تو چشم های همدیگه نگاه کردیم . تا اینکه محبوب از رو رفت و با خنده گفت : لجباز
خندیدم و گفتم : ببینم شما ها هیچی نمی خورید البته منظورم بجز حرص خوردن و شوکولات طعم نعنایی و این حرفها ست
محبوب با خنده گفت : نه قبل از اومدن پیش تو رفتیم رستوران و یه غذای باحال خوردیم . جات خالی خیلی خوشمزه بود
اخمی کردم و گفتم : چطور بدون من از گلو تون پایین رفت
نسترن لبخند زنان گفت : نمی رفت ، مجبور شدیم با نوشابه بدیمش پایین
بلند شدم و رو دسته مبلی که محبوب روش نشسته بود نشستم و مشغول نوازش موهاش شدم خیلی دلم براش می سوخت . رفتار سارا و فاطی باعث شده بودن اون طفلک خیلی درد بکشه . دلم می خواست می تونستم یک جوری از دلش در بیارم
نسترن با خنده گفت : چیه گلوت پیش محبوب گیر کرده ؟
لبخندی زدم و گفتم : من خودم یه زن خوشگل وناز دارم و دیگه نمی خوام خودم رو آلوده عشق واین حرفها بکنم از نظر من عشق فقط یکی ولی دوست داشتن می تونه نامحدود باشه . من امشب خیلی خوشحالم که با شما دو تا خوشگل آشنا شدم و با اینکه کمی اذیتم کردید ولی خیلی باحالید محبوب هم باید فریب عشق امثال ما متاهل ها رو نخوره و به ما ها دل نبنده امیدوارم بزودی یه پسر خوش تیپ و باحال گیرش بیاد و بتونه باهاش ازدواج کنه و خوشبخت بشه . حالا اگه تو و محبوب یه حال دیگه بهم بدید ، امشب برام یه شب فراموش نشدنی می شه
نسترن لبخندی زد و گفت : با این حرفهایی که زدی فکر نمی کنم محبوب حاضر باشه بهت حال بده ، حالا اگه از زنت تعریف نمی کردی و یه خورده قربون صدقه محبوب می رفتی یک حرفی
محبوب گفت : حداقل حمید شهامت داشت اینها رو بگه ، اون مهدی که قربون صدقه ام می رفت و از زنش بد می گفت و یک ریز تو گوشم می خوند که بجز من با کس دیگه ای نیست ، در حالی که مرتب دروغ می گفت تا بتونه با من حال بکنه . اون پست و رذله ، من دیگه محل سگ بهش نمی زارم
لبخندی زدم و گفتم : تو هم بی تقصیر نبودی ، قبول کن که خیلی با ساده لوحی فریب خورده بودی . باز خدا رو شکر که قبل از اینکه اتفاق بدی بیافته ، همه چیز دستگیرت شد
محبوب لبخندی زد و گفت : اون رو هم که مدیون تو هستم
خم شدم رو صورتش و لبامو رو لباش گذاشتم . دیگه اومده بود تو خط ، دستاشو دور گردنم انداخت و با فشار بیشتر لبش رو لب هام به من پاسخ داد
نسترن با خنده گفت : چایی سرد شد
از محبوب جدا شدم و در حالی که لیوانم رو بر می داشتم رو کردم به نسترن و گفتم : حسود خانم
بعد از چایی میوه آوردم و میوه خوردیم
بعد از خوردن میوه محبوب رو کرد به من و با خنده گفت : دیگه چیزی نیست که بیاری بخوریم ؟ سرمون رو گرم کنی ؟ حالا بلند شو بریم بقیه عکسها رو ببینیم
با خنده گفتم : پس مزدش چی ؟
لبخندی زد و گفت : هر چی که بخوای ؟
خندیدم و گفتم : اینطوری ور شکست می شی که ؟
خندید و گفت : عیبی نداره ، بزار بشم
گفتم : شوخی کردم مزد هم ندی ، من هر کاری که دوست داشته باشی برات انجام می دم ، اما به نظر من از خیرش بگذر ، همه مثل همون هایی هستند که دیدی ، اون ها هم برای روشن شدن شما کافیه . دیدن بقیه بجز اینکه عذابتون بده و کلافه بشین هیچ ثمر دیگه ای نداره ، عیب دیگه اش اینکه چون ممکنه بعضی اشخاصی رو که با مهدی هستند و شاید دوستان شما هم باشند ، بشناسید . باعث کدورت و دلخوری و دشمن تراشی می شه ، باور کنید . بیشتر از این فقط براتون ناراحتی روحی و دشمنی درست می کنه . تازه از وقتی که برای دیدن بقیه عکسها تلف می شه می تونیم بهتر استفاده کنیم ، حالا که روم بهتون باز شده و دیگه لازم نیست چشاتون رو ببندم . می تونم حسابی با همدیگه حال کنیم . دوست دارم آنقدر امشب لذت ببریم که فردا همه پا درد بگیریم ، خوب نظر شما خانم ها چیه ؟
نسترن لبخندی زد و رو کرد به محبوب که هنوز مردد بود و گفت : به نظر من حمید راست می گه ، ما چه چیزی رو با بقیه عکس ها می خواهیم بفهمیم که حالا نمی دونیم ، مهم اینه که دست مهدی برامون رو شده و بقیه عکسها بقول حمید اگه دوستامون توش باشند فقط دشمنی و نفرت ایجاد می کنه ، بقول حمید می شه از وقت بهتر استفاده کرد
لبخندی زدم و گفتم : آفرین ، من هم دقیقا منظورم همین بود
محبوب نگاهی به من کرد و گفت : پس یه لطف به ما بکن و همه عکس هایی که من و نسترن توش هستیم ، رو از بین ببر و اگر تونستی اگه دست مهدی از ما عکس مونده اونها رو هم هر طور که صلاح می دونی ازش بگیر و نابود کن . خیلی ممنونت می شم
گفتم : قول می دهم ، همه رو از بین ببرم
محبوب لبخندی زد و گفت : مرسی ، تو خیلی خوبی حمید
با خنده گفتم : هرچند ندیدن بقیه عکس ها منو از مزد محروم کرد ولی باز خوشحالم که روحیه شما خراب نمی شه و کلافه نمی شید
محبوب با خنده گفت : یه موقع دیدی شانس آوردی و خر شدیم و مزدشو ندیده بهت دادیم ، به نظر من می تونی رو شانست حساب کنی
بلند شدم و در اتاق رو از داخل قفل کردم و دست محبوب رو گرفتم و به سمت تخت خواب رفتیم و به نسترن هم که مشغول خندیدن بود گفتم: پا شو چراغها رو خاموش کن بیا پیش ما ، اینقدر هم نخند
سپس چراغ خواب کنار تخت رو روشن کردم و محبوب رو هول دادم رو تخت و مشغول باز کردن دگمه شلوارش شدم و در همون حال اخمی کردم و گفتم : گفتم که لباسها تو نپوش ، همش برام زحمت درست می کنی
منو هول داد کنار و از رو تخت بلند شد و در حالی که شلوارشو در می آورد با خنده گفت : چقدر غور می زنی ، خودم همه رو در میارم بابا ، یه موقع زحمت زیادی به کمرت فشار نیاره
لباساشو با عشوه در آورد و و آمد کنارم و لباس ها مو در آورد
لبخندی زدم و گفتم : خجالت مون دادی ؟
لبخندی زد و گفت : می خوای چشاتو ببندم
نگاهی به بدن لخت و هوس انگیزش کردم و گفتم : مگه دیوانه ام خودم رو از دیدن این همه زیبایی محروم کنم
روی من دراز کشید و لباشو رو لبام قرار داد ، محبوب دختر پر حرارتی بود خیلی بیشتر از خواهرش نسترن ولی خیلی خود دار بود و نشون نمی داد مگه اینکه احساس راحتی بکنه و نیازی به خوددار بودن نبینه مثل الان که مست هوس به تنها چیزی که فکر نمی کنه خود دار بودنه
کمی که لبام رو بوسید . نوک سینه ه

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
 
     
  
 زن
#6   Posted: 3 Mar 2011 10:45



ارسالها: 2517
لبخندی زدم و گفتم : آره ، خیلی هوس کون کردم
چرخی زد و به شکم خوابید و یه متکی کشید زیر شکمش و گفت : باشه بیا بکن ، فقط آروم
بلند شدم و گفتم : صبر کن از قبل یه قوطی کرم تو یخچال داشتیم صبر کن ببینم ، اگه باشه خیلی عالی می شه
بعد رفتم و از تو یخچال قوطی کرم رو برداشتم و در حالی که می خندیدم قوطی کرم رو نشونش دادم و گفتم : خیلی خوب شد ، حالا دیگه درد زیادی نمی کشی
بعد کمی کرم به انگشتم گرفتم و به سوراخ کونش گذاشتم و یه خورده دیگه هم کرم برداشتم و مالیدم رو سوراخ کون نسترن . از سردی کرم چشاش باز شد و گفت : این چیه ؟
با خنده گفتم : کرمه خوشگل ، واسه اینکه دردش کمتر بشه
اخمی کرد و گفت : بی مزه ، از خواب پریدم . با محبوب حال کن کاری به من نداشته باش
محبوب لبخندی زد و نشست رو تخت و گفت : خیلی از من مایه می زاری ها ، بهتره با تو مشغول بشه بعد من
و به من اشاره کرد برم سراغ نسترن
من نشستم رو رون پاش و کمی به کیرم کرم مالیدم و مشغول مالیدن کیرم شدم تا کمی بزرگ بشه . نسترن اخمی کرد و گفت : خیلی بدی حمید
محبوب که بغل دستت آماده است بزار بخوابم بخدا خسته ام
محبوب دو تا متکی رو هم گذاشت و کرد زیر نسترن و با خنده گفت : الان تموم می شه عزیزم بعد راحت می تونی بخوابی
کیرم رو روی درز کونش گذاشتم وروش خوابیدم و کمی کیرم رو بالا پایین کردم این کار رو خیلی دوست داشتم و خیلی زود هم کیرم بزرگ می شد
کمی بعد کمی کرم برداشتم و با انگشت رو سوراخ کونش مالیدم و کمی هم فرو کردم تو سوراخش و با انگشت کمی تحریکش کردم و وقتی انگشتم به تدریج تو کونش جا گرفت کمی انگشتم رو چرخوندم و آهسته انگشتم رو کشیدم بیرون و کیر مو گرفتم رو سوراخش و آهسته شروع به فشار دادن کردم .خیلی به آرامی به تدریج همه کیرم تو کونش قرار گرفت زیاد درد نکشید و وقتی که مشغول تلمبه زدن شدم دیگه اون هم داشت لذت می برد یه دستش رو به کوسش فرو کرده بود و تند تند با دو سه انگشتی که تو کسش فرو کرده بود داشت واسه خودش تلمبه می زد و دست دیگش هم رو سینه هاش حرکت می کرد . چند دقیقه بعد آه و ناله هاش حسابی بلند شد و محکم با کونش به کیرم ضربه می زد
محبوب که با دقت داشت کون دادن خواهرش رو نگاه می کرد دستش رو رو کسش گذاشت و در حالی که آهسته ناله می کرد کسش رو تحریک می کرد . نسترن یک دفعه ناله بلندی کشید و آروم شد و با خنده گفت : بسه دیگه برو سر وقت محبوب من حسابی خرابم . فکر کنم متکی رو خیس کردم
آهسته کیرم رو بیرون کشیدم و نگاهی به محبوب کردم محبوب چهار دست وپا شد و کونش رو بالا گرفت و در همون حال گفت : خیلی آروم ها
من کمی با سوراخ کونش ور رفتم و اون رو مالیدم تا آماده شد و بعد کیرم رو کمی کرم زدم و گرفتم رو سوراخ کون محبوب و یه خورده فشار دادم تو . آهسته ناله ای کرد و کمی خودش رو جلو کشید دستامو زیر بردم و کسش رو گرفتم و کشیدمش طرف خودم با این کار کیرم کمی سر خورد و تا نصفه رفت تو سوراخ کونش . آخی کشید و گفت : آهسته تر
کمی شول کردم و بعد با دقت بیشتری مشغول فشار دادن کیرم تو کون تنگش شدم . واسم عجیب بود با اون که خیلی کون داده بود باز هم کون تنگ و مامانی داشت . بهر حال یا کیر مهدی و یا کس دیگه ای که گاییده بودش کوچکتر از من بود ه و یا خیلی از آخرین کون دادنش گذشته بوده و کونش فرصت داشته خودش رو کاملا جمع کنه . بهر حال این کون خیلی کردن داشت . ناز ، تنگ ، و خوش و آب و رنگ . باور کنید شوخی نمی کنم بعضی سوراخ کون ها سیاه و پر مو و پر چین و چروکه و بد منظره است که آدمی چون من هم که کون رو زیاد دوست دارم رغبت به کردن اون کونها ندارم و به نظرم حیفه آدم کیر شو تو هر سوراخی فرو کنه . من که اینجوریم تا کون ، دهنم رو آب نندازه . کیرم رو نثارش نمی کنم
داشتم با کیرم که حالا همش تو کون محبوب بود تلمبه می زدم که ناله و آه کشیدن های محبوب بلند و بلند تر شد مرتب از من می خواست بیشتر فرو کنم
بلند شدم و به طرف حمام رفتم . محبوب گفت : کجا من هنوز نیومدم
لبخندی زدم و گفتم بزار بشورمش می خوام مزه پرتغالیشو بهت نشون بدم
بعد از شستن کیرم تو حمام ، در یخچال رو آهسته باز کردم و شیشه شربت پرتغال رو برداشتم و کمی تو کف دستم ریختم و به کیرم مالیدم و بعد شیشه رو گذاشتم سر جاش و دستم رو شستم و رفتم طرفش و متکی ها رو از زیرش کشیدم بیرون و چرخوندمش و پاهاشو بهم چسبوندم و مشغول کشیدن کیرم رو رون پاهاش شدم . چون این کار رو دوست داشت می خواستم بهش حال بدم . چند بار که کیرم رو تو رون پاهاش فرو بردم و بیرون آوردم چند حرکت تند به خودش داد و گفت : برو پایین داره آبم می یاد ، برو بخورش . نزار حروم شه
لبخندی زدم و رفتم پایین و کسش رو به دهان گرفتم . به تندی چرخی داد ومنو رو تخت خوابوند و روی دهنم نشست و در حالی که با انگشت دستش چوچوله هاشو محکم می مالید کسش رو رو ی دهانم می کشید و چرخ می داد . وقتی آروم گرفت و کسش رو تو دهانم فشار داد . فهمیدم آبش آمد و حتی وقتی با دستش از بالا به پایین رو کسش دست می کشید شاید می خواست همه آبش رو با فشار دستش خالی کنه . هنوز ناله می کرد . سپس شول ول رو سینه ام نشست
چرخش دادم و رفتم رو سینه اش خودش تندی کیرم رو گرفت و برد طرف دهانش کمی که کیرم رو با زبونش لیس زد و مکید ، کمی کیرم رو بیرون داد و گفت : یه چیزی بهت می گم ، بهم نخندی ؟ بگی دیوانه شدم ولی کیرت مزه پرتغال می ده ، به خدا راست می گم خره نخند ، خدا کنه آبت هم همین مزه رو بده آخه من .... و
هنوز کاملا حرفش تموم نشده بود که از این حرفش تحریکم کامل شد و آبم آمد .کمی با اکرا آبم رو قورت داد و بعد چند لیس به سر کیرم زد و با خنده گفت : نه مزه اش خیلی عجیب غریب شد ، من که دادم پایین ولی خیلی مونده این آب تو مزه و طعم پرتغال بده
بعد نگاهی به سر کیرم کرد با لیسی که به سر کیرم زد چند قطره از آبم رو که آمده بود بیرون خورد و با خنده گفت : فکر کنم شیرش خراب شده . آب چک می کنه
خم شدم رو صورتش زبونش رو از دهانش داد بیرون کمی زبونش رو ساک زدم و بلند شدم .
محبوب با خنده گفت : کجا ؟
گفتم: پاهام درد گرفت می رم بخوابم
خندید و گفت : خوب بیا وسط ما بخواب
اخمی کردم و گفتم : تنهایی بهتر خوابم می بره ، تو راحت باش بگیر بخواب
نسترن غلطی زد و گفت : بیا پیش ما بخواب من دلم می خواست بیام تو بغلت بخوابم
محبوب با خنده گفت : نقشه هات خراب شد خواهر جون ؟
نسترن نشست رو تخت و با اخم نگاهی به محبوب کرد و گفت : فضول از خود راضی ، چکارش کردی فراریش دادی ؟
محبوب لبخندی زد و گفت : گفتمش تو رو نکنه هاری می گیره
من سری تکون دادم و رفتم حمام دوش بگیرم . چند لحظه بعد در حمام باز شد و نسترن با خنده اومد تو و گفت : اجازه هست ؟ می بخشی رو در حمام ننوشته بود زنونه است یا مردونه . واسه همین آمدم تو
لبخندی زدم و گفتم : راحت باش عزیزم تو این زمونه همون مرد ، مردش هم یه جور نامرده . بی خیال مرد و زن
لیف رو برداشت و گفت : اجازه هست لیفت کنم ؟
خندیدم و گفتم : اگه نیت شیطونی نداشته باشی ، خیلی خوبه
نسترن خودش رو تو بغلم کشید و در حالی که سینه ها مو دست می کشید آهسته گفت : سعی می کنم ولی قول نمی دم
سپس دستاشو دور کمرم قفل کرد و منو به خودش فشارداد و در حالی که کسش رو روی کیرم می چرخوند بوسه ای به سینه ام زد و گفت : کاش شوهرم یه خورده مثل تو بود حتی یه خورده
لبخندی زدم و گفتم : مگه من چطوریم ؟
آهی کشید و گفت : گرم ، نرم . با احساس لطیف با احساسات ظریف زنونه و جذاب و .....و
لبخندی زدم و گفتم : همه این ها تو همین دو باری که با هات حال کردم فهمیدی ؟
لبخندی زد و زول زد تو چشمام و گفت : می دونی یه چیزهایی رو زن ها زود دستگیرشون می شه . وقتی اشک بغض رو که بخاطر درد کشیدن و گریه محبوب هنگام عذر خواهی های مکرر تو چشات دیدم وقتی دقت می کنی ببینی طرف مقابلت چطوری بیشتر حال می کنه همون طوری بدون اینکه نظر خودت رو مهم بدونی به اش حال می دی و وقتی خیلی مهم می دونی طرف مقابل کاملا ارضا بشه بعد خودت . بیشتر مردها آب کیر شون که می یاد به زن مثل یه دستمال مصرف شده نگاه می کنند و با گفتن پاشو دیگه می خوام بخوابم و یا خودت و جمع کن برو و یا پاشو برو حموم خودتو تمیز کن و یا هم کون شون رو بهت می کنند و خور پف شون هوا میره . ببینم تا حالا زنت رو کتک زدی ؟‌البته مطمئن هستم که نزدی
خندیدم و گفتم : راستش ، به میل خودم نه ، اصلا از ته دل دلم نمی یاد هیچ زنی رو کتک بزنم ، زنم که دیگه جای خود داره
آهی کشید و گفت : ولی من خیلی کتک خوردم و تحقیر شدم . اون هم از شوهرم
دستی به موهاش کشیدم و گفتم : چطور شد از شوهرت جدا شدی ؟
لبخند تلخی زد و گفت : وقتی که برای کسب در آمد برای دود و دمش از من استفاده کرد
اخمی کردم و پرسیدم : چطور
صورتش رو رو سینه ام گذاشت و گفت : شوهرم معتاد بود البته اول ها نشون نمی داد ولی وقتی تو این کار زیاده روی کرد هم تابلو شد و هم خیلی زود از کار بی کارش کردن . تو یه شرکت کار می کرد . تا مدتی با فروش طلا و بعضی وسایل خونه امرار معاش می کردیم تا اینکه اون هم تموم شد . چون معتاد بود دیگه فامیل بهش مثل همیشه کمک نمی کردن و اون پاک بهم ریخت تا اینکه یه روز از من خواست حاضر بشم با هم بریم خونه یکی از دوستاش که به گفته خودش مدیر یه شرکت بود . می گفت که می خواد با ما آشنا بشه و اگر نظرش گرفت من بشم منشی شرکت و شوهرم هم مدیر بخش فروش بشه . من احمق هم باورم شد . با خوشحالی یه لباس خوبم رو پوشیدم و کمی خودم رو آرایش کردم و با هم رفتیم خونه دوستش . خیلی زود فهمیدم که همه حرفهاش چرند بوده تو اون خونه قدیمی ، مدیر یه شرکت انتظارمون رو نمی کشید بلکه چند آدم الوات و معتاد بودن که با قرار قبلی که با شوهرم داشتند . با زور و تهدید تک تک بهم تجاوز کردن . اون بجای پول مقداری جنس گرفته بود و حتی یه خورده هم به فکر من نبود که چند روزه یه وعده غذای سیر نخورده بودم فردای آن روز با زور و تهدید و خواهش و هزار دوز و کلک بعداز یه فصل کتک خوردن راضی اش کردم طلاقم بده و از اون به بعد دیگه از مردها بدم می یومد و از هر چی مرده حالم بد می شد تا اینکه امشب . با دیدن تو نظرم کمی در مورد مردها عوض شد
نگاهی به من که چشام پر آب شده بود کرد و منو محکم بغل زد و از تکون شونه هاش فهمیدم داره گریه می کنه . حال من هم دست کمی از اون نمی آورد . کمی بعد آروم گرفت و نگاهی به من کرد و گفت : دیگه گریه نکن
لبخندی زدم و گفتم : گریه ؟ گریه چرا ؟ زیر دوش که باشی آب می زنه تو چشم آدم . مال اونه دیوانه . تو چرا گریه می کنی ؟
لبخندی زد و صورتش رو زیر دوش آب گرفت و آهسته با بغض گفت : مال شیر آبه ، گریه نمی کنم
کمی تو بغلم فشارش دادم و پرسیدم : حالا چکار می کنی ؟
لبخندی زد و گفت : تو یه کار گاه تولیدی پوشاک کار می کنم ، بد نیست همه زن هستیم و خوب هم پول می دهند . من راضیم
بعد از حمام رفت بیرون و شورت خودش و محبوب رو آورد تو حمام و شست و آنها رو رو جالباس آویزون کرد
بعد با هم بیرون رفتیم . نسترن رفت رو تخت دراز کشید و گفت : بیا بغلم بخواب ، یه استراحتی بکن دیگه داره صبح می شه
نگاهی به بدن لخت نسترن و محبوب که خوابیده بود کردم و با خنده آهی کشیدم و گفتم : مگه بین شما دو تا حور بهشتی اون هم لخت می شه آروم گرفت و خوابید ؟
لبخندی زد و گفت : اگه می تونی بکن ، کی جلو تو گرفته ، کشش شو داری؟
لبخندی زدم و گفتم : ممنون ، در خودم نمی بینم . سپس روی مبل بزرگ دراز کشیدم
سر شو از رو متکی بلند کرد و گفت : پاشو بیا اینجا بخواب خوله ، بخدا کاریت ندارم تر سو
خندیدم و گفتم : ممنون من دوست دارم موقع خواب تنها باشم و کسی دور و برم نباشه . اینطوری خیلی راحت ترم
سرشو بالاتر گرفت و با تعجب نگاهم کرد و پرسید : یعنی بغل ما دو تا
راحت نیستی و زجر می کشی ؟
خندیدم و گفتم : مشغول بودن و سکس یه چیزه و خواب یه چیز دیگه است . راستش من موقع خواب بغل خوشگل ترین فرشته های خدا هم راحت نیستم . و باز ترجیع می دم تنها بخوابم
سری تکون داد و گفت : خاک بر سر بی ذوقت کنند ، دیوانه
و بعد سرشو گذاشت رو متکی و گفت : شب بخیر
لبخندی زدم و گفتم : آره تا حالا این رو زیاد شنیدم ، شب بخیر
صبح با کوک ساعتی که کرده بودم از خواب بلند شدم و سریع دست به کار شدم و صبحانه رو آماده می کردم . موقع پختن نیمرو صدایی رو شنیدم که می گفت : نسوزونی خودتو خوشگل
به تندی برگشتم . نسترن با خنده و چشم ها ی پف کرده نگام می کرد . جلو رفتم و لباشو بوسیدم و با خنده گفتم : این رو کم شنیده بودم
لبخندی زد و گفت : چی رو ؟
لبخندی زدم و گفتم : خوشگل رو می گم
خندید و گفت : مگه خوشگل رو فقط به دختر ها می گن . ببینم به مردهای خوشگل چی می گن ؟ ها ؟
سری تکون دادم و گفتم : راست هم می گی ها ، بهرحال باید به مردهای خوشگل هم گفت خوشگل دیگه
بعد از صبحانه همه لباس پوشیدیم و حاضر شدیم . نسترن یک کاغذ از تو کیفش در آورد و چیزهایی توش نوشت و داد دستم و گفت : این شماره همون کارگاهه که توش کار می کنم اگه کارم داشتی بهم زنگ بزن ولی خودتو عموم معرفی کن
کاغذ رو گرفتم و تو جیبم گذاشتم
محبوب هم لبخندی زد و گفت : شماره منو که داری ، کاری از دستم بر می یومد خبرم کن
با خنده گفتم : اگه امروز مهدی آمد و گله کرد چرا دیشب خبرش نکردم بیاد اینجا چی بگم
با خنده گفت : هر چی دلت خواست بهش بگو ، فقط هر طور می تونی شر شو از سرم کم کن
با خنده گفتم : عیبی نداره بهش بگم باهات حال کردم
خندید . نسترن هم خندید و بعد گفت : اتفاقا فکر خوبیه بزار یه خورده بسوزه ، حتما بهش بگو
بعد همدیگر رو بوسیدم و با عجله از خونه زدن بیرون . رفتم سمت آشپزخونه که در اتاق پشت سرم باز شد و فاطی و سارا آمدن تو و فاطی با عصبانیت گفت : خوب خوابیدید حضرت آقا ، از کی تا حالا صبح زود بلند می شید برای دختر مردم ...صبحانه آماده می کنید . چرا واسه من این کار رو نمی کنی ؟
جلو رفتم و لبای خوشگلش رو بوسیدم و گفتم : چشم ، واسه شما هم صبحانه حاضر می کنم . یعنی دوست داری زود از سرم بازت کنم بری . این که می بینی بلند شدم و صبحانه آماده کردم برای این بود که زودتر به بهانه خوردن صبحانه بیدارشون کنم ، صبحانه شون رو بخورن و برن پی کار شون
سارا نگاهی به متکی روی مبل بزرگ کرد و پرسید : نوبتی با اونها رو تخت می خوابیدی این جای کدوم بیچاره ای ؟
لبخندی زدم و گفتم : من
نگاهی به من و بعد به فاطی کرد . فاطی سری تکون داد و گفت : آره ، بابا یه ذره خوله شب دوست داره تنها بخوابه
سارا اخمی کرد و گفت : یعنی تو می خوای من باور کنم که شب قبل اون دو تا لخت وپتی رو تخت تنها خوابیدن و تو مثل مادر مرده ها رو مبل لم داده بودی ؟ اون هم تا صبح ؟
در حالی که داشتم براشون چایی می ریختم با خنده گفتم : شما دو تا بد دل هستید و گرنه فاطی هم می دونه که من موقع خواب اصلا پیش اون دو تا نبودم
فاطی اخمی کرد و گفت : بله موقع خواب بله ، ولی تمام مدت قبل خواب رو کجا بودی ؟ و چکار می کردی ها ؟
با بی حوصله گی گفتم : تو رو خدا فاطی ، کوتا بیا تمام بدنم کوبیده شده و خسته است
سارا با خنده گفت : می خواستی زیاد فعالیت نکنی حمید خان
رفتم طرفش و بغلش کردم و لباشو محکم بوسیدم و گفتم : تو دیگه نخ نده هنوز از کار دیشب تو عصبی هستم . در اولین فرصت تلافی شو سرت در می یارم
فاطی با کنایه گفت : حالا ولش کن ، بیا صبحانه تو بخور
سارا اخمی کرد و با خنده گفت : ولم کن دیگه نمی بینی خانمت ناراحت شده منو بغل زدی
رفتم کنار شون مشغول صبحانه خوردن شدم

بعد از صبحانه به طرف در اتاق رفتم فاطی اخمی کرد و گفت : کرم رو برای چی می خواستی ؟
نگاهش کردم و پرسیدم : کرم ؟
اخمی کرد و گفت : آره کرم ، آخه پشت در نشسته بودیم شنیدم می گفتی برم ببینم کرم تو یخچال داشتیم ببینم هست یا نه
با خنده گفتم : واسه نسترن می خواستم ، خواهر محبوب . آخه دستش سوخته بود
لبخندی زد و گفت : آها تو تخت خواب می خواستی کرم بزنی ؟ ببینم چرا آخر شب رفتید حمام ، صدای آب و دوش پایین می یومد یا خواب می دیدم و حمام نرفتید
بغلش کردم و لبام رو روی لباش گذاشتم و دستامو بردم رو باسنش و کمی کون خوشگلش رو فشار دادم و بعد آهسته گفتم : بد نشو ، می دونی که من هر کاری هم بکنم آخرش هلاک اون اخم قشنگتم . تو که منو می شناسی اذیتم نکن
بزور خودش رو از بغلم کشیدم بیرون و رو کرد به سارا و گفت : این کاراش هم نقشه است ، نمی دونی چه جونوریه این حمید
سپس رو کرد به من و گفت : آخه تو چطور دلت اومد با اون کثافت ها حال کنی ؟
اخمی کردم و گفتم : واسه همین آخر شب مجبور شدم برم حموم کنم ، آخ نمی دونی چه بوی بدی می داد بدنشون . تا دو سه بار خودم رو نشستم آروم نگرفتم
سارا زد زیر خنده و گفت : فاطی خودت رو خسته نکن ، اون همه جواب ها رو قبلا آماده کرده
فاطی لبخندی زد و گفت : آره می شناسمش ، خوب گوشاتو باز کن بخدا اگه یه بار دیگه تکرار بشه من می دونم و تو ها ، نخند دیوانه دارم جدی می گم
سارا متکی رو از رو مبل برداشت و با خنده نگاهی بهش کرد و گفت : آره واقعا انگار حمید رو مبل خوابیده بوده چون فقط موهای کوتاه حمید روشه فاطی تو ناراحت نمی شی حمید تنها می خوابه
فاطی لبخندی زد و گفت : تا قبل از خواب حسابی حالشو جا می یارم بعد هم که آنقدر بی حال می شه که بغل من خوابیدن و نخوابیدنش توفیقی نمی کنه
اخمی کردم و گفتم : فاطی ، افشاگری نکن ، سارا داره حالی به حالی می شه . هوسیش نکن حالشو ندارم
سارا اخمی کرد و داد زد : چقدر تو پر رو و بی تربیتی حمید ، خجالت بکش بخدا هنوز هم باور نمی کنم آدمی مثل تو دیشب رو روی مبل خوابیده باشه و اون دوتا هم چند متر اون طرف تر لخت رو تخت خواب باشند
گفتم : این از پاکی منه خوله ، آخه کدوم آدم خول و چل و دیوانه ای بی دلیل اون دو تا دختر لخت و مامانی رو ول می کنه می ره روی مبل می خوابه ؟ ها
فاطی لبخندی زد و گفت : تو
بعد هر دو زدن زیر خنده . اخمی کردم و گفتم : نه ، واسه اینه که من آدم پاکی هستم و دلم نمی خواست بدنم به اون کثافت ها بخوره . من اینجوریم دیگه پاک ، پاک
سارا لبخندی زد و گفت : آره باید هم پاک و تمیز باشی ، آخه چند ساعت پیش اون دو تا برده بودنت حموم و شسته بودنت
اخمی کردم و گفتم : خدا از شما نمی گذره که اینقدر منو اذیت می کنید
سپس در حالی که لبخند به لب داشتم از خونه زدم بیرون و مغازه رو باز کردم . یک ساعتی بعد . مشغول کارم بودم که ماشین مهدی جلو مغازه متوقف شد و مهدی پیاده شد و آمد سمت مغازه . وارد مغازه شد و سلامی کرد و آمد پیشم و رو صندلی نشست و با خنده پرسید : دیشب زنگ نزدی ؟
با خنده گفتم : فکر بد نکن خبری نبود
با خنده گفت : با سارا صحبت کردی ؟
گفتم : راجع به چی ؟
گفت : قرار بود با سارا صحبت کنید که مشکل عصبی و روحی براش پیش نیاد
گفتم : نه دیشب موردی پیش آمد فرصت نشد ، حالا ظهر ناهار بمون بعد ناهار مفصل صحبت می کنیم
اخمی کرد و گفت : نه ناهار نمی تونم بیام ، الان که سارا پیش تویه وقت خوبیه برم سراغ محبوب و ببینم چرا با من تماس نمی گیره و جواب تلفن منو هم نمی ده . حسابی نگرانم کرده
با خنده گفتم : زیاد حرص نخور محبوب به درد تو نمی خوره
خندید و گفت : لابد بدرد تو می خوره
لبخندی زدم و گفتم : شاید
اخمی کرد و گفت : دیگه راجع به محبوب اینطوری حرف نزن خوشم نمی یاد ، محبوب دختر پاک و درستیه بجز من با کسی پا نیست
گفتم :‌ در مورد دختر بودنش درست می گی ، چون به من هم از عقب داد و نگذاشت از جلو بکنمش
یک باره از رو صندلی بلند شد و با عصبانیت گفت : بسه دیگه شوخی هم اندازه داره
من خیلی جدی گفتم : بخدا راست می گم ، دیشب اجازه نداد از جلو بکنمش ، ولی خوب کونش هم بد چیزی نبود . حسابی حال داد
مهدی به طرف در مغازه رفت و گفت : من نمی تونم اینجا بمونم و هر چی از دهنت در میاد رو گوش کنم
با عصبانیت گفتم : ببینم ، با چشمات ببینی خوبه ، بیا من عکس اون دختره نجیب و دوست خصوصی تو دارم
جلو در خشکش زده بود برگشت طرفم و گفت : من رو دست می اندازی
زنگ بالا رو زدم و چند لحظه بعد فاطی در رو باز کرد و با دیدن مهدی با هاش سلام و احوال پرسی کرد و از من پرسید : با من کاری داشتی ؟
گفتم : برو و اون دوربین رو بیار می خوام عکس هایی که از منو محبوب و خواهرش گرفتی ، نشون مهدی آقا بدم
فاطی لبخندی زد و رو کرد به مهدی و گفت : حیف شما نیست به این دختره دل بستید ؟
سپس رفت و چند دقیقه بعد با دوربین برگشت و دوربین رو داد دستم
تشکری کردم و در رو بستم و عکسها رو تو کامپیوتر ریختم و نشون مهدی دادم . مهدی دهانش باز مونده بود . اصلا نمی تونست اون چی رو که می دید باور کنه . آهسته پرسید : آنها دیشب اینجا بودن ؟
گفتم : بله تا صبح بغل هم بودیم
روی صندلی وا رفت و پرسید : چند وقته باهاشون رابطه داری ؟
لبخندی زدم و گفتم : در اصل قضیه فرقی نمی کنه ، بیچاره ساده ، نه تو اولین حال بده به اونها بودی و نه من آخریشم ، مثل من و تو زیاد دور و برشه ولی من حالم رو می کنم و بیخیالش می شم تو عاشق می شی و زندگی تو پاش می زاری فرق قضیه اینجاست ، حالا ببین این دختره و امثال اون ارزش این رو داره که زن خوب و دلسوز تو بپای عشق مسخره خودت با اونها بسوزونی ؟
گوشی تلفن رو برداشتم و شماره محبوب رو گرفتم . کمی بعد ارتباط بر قرار شد . محبوب گفت : سلام حمید ، بگو عزیز کاری داشتی ؟
گفتم : سلام خوشگل ، مهدی الان پیشمه و من جریان دیشب رو واسش گفتم باورش نمی شه که تو دیگه دوستش نداری ، فکر کنم دوست داره باهات حرف بزنه . گوشی
سپس گوشی رو دادم دست مهدی . مهدی که تا بحال گوشش رو چسبونده بود به گوشی و حرفهای ما رو گوش می کرد ، گوشی رو گرفت و با عصبانیت خطاب به محبوب گفت : کثافت هرزه ، چطور روت می شه با من حرف بزنی ؟
من گوشم رو به گوشی گرفتم تا حرفاشون رو گوش بدم
محبوب جواب داد : کثافت و هرزه خودتی حمال ، فکر کردی هر غلطی بکنی من خبر دار نمی شم . دیگه منو فراموش کن . از حالا تصمیم گرفتم مال حمید باشم . خیلی مرد تر از تویه ، عوضی . اون مرده حداقل برای رسیدن به من منو فریب نمی ده تو مرتب من و خواهرم رو بازی دادی کثافت
مهدی با عصبانیت گفت : هر کی هر چی گفته دروغ گفته احمق ساده لوح من تو رو واقعا دوست دارم
محبوب داد زد : غلط می کنی کثافت عوضی ، جای خال کون من رو همه دوستات خبر دارند ، همه چیز ما ها رو برای همه تعریف کردی بعد هم که با اون دختره و معلوم نیست چند تای دیگه می ری خوش گذرونی . آخ که
چقدر من احمق بودم عشق تو رو قبول کردم کثافت دله ، حمال .. برای
اینکه جگرت رو خوب بسوزونم . هر چند فرقی هم برات نداره ولی من دیشب تا صبح با حمید حال کردم هم من و هم خواهرم . . تا حالا هم چنین حالی نکرده بودم . باز هم باهاش هستم هر موقع بخواد می رم تو بغلش . حالا گوشی رو بده به حمید ، دیگه هم حق نداری اسم من و خواهرم رو به دهن کثیفت بیاری
گوشی رو از دست مهدی گرفتم و گفتم : بگو خوشگل من
با دلخوری گفت : مگه من نگفتم یک جوری از سرم بازش کن . دیگه تکرار نشه ها ، دوست ندارم د

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 زن
#7   Posted: 3 Mar 2011 10:46



ارسالها: 2517
این طوری که اون خیلی خاطر مو می خواد زیاد شلوغش نمی کنه و من می تونم آرومش کنم . و تو هم به آرزوت می رسی
پرسید : اینطوری که برای تو مشکل درست می شه
گفتم : چکار کنم تو چاره دیگه ای برام نمی زاری ، شاید بتونم خرش کنم که زیاد شلوغش نکنه . سعی می کنم بهش بقبولونم که اشتباهی بجای پشتش رفته تو جلوش . ولی مهدی بخدا قسم اگه بعد از این کار اسم محبوب و یا خواهرشو بیاری و یا حتی اگه اونها بیان طرفت و تو بخوای با هاشون حتی یک کلام حرف بزنی . دیگه نه من و نه تو
مهدی دستشو طرف دراز کرد و گفت : من مثل یه مرد قول می دهم که اگه این کار رو بکنی . بطور کلی فکر مو از اون آشغالها دور می کنم . انگار نه انگار که اصلا آنها رو می شناختم . قول شرف می دم
با هاش دست دادم
ادامه داد : ولی من باید شاهد جریان باشم
سری تکان دادم و گفتم :‌ باشه ، ولی نباید تو رو ببینه ، فکر من رو هم بکن نمی خوام متوجه بشه همه چیز نقشه بوده و من این نقشه رو واسه بی عفت کردن اون کشیدم
لبخندی زد و گفت : همین امشب باشه
سری تکون دادم و گفتم : اگه دعوتم رو قبول کنه باشه
بلند شد و صورتم رو بوسید و گفت : تو خیلی لوطی هستی و من به داشتن دوستی مثل تو به خودم می بالم . قول می دهم در هر فرصتی که پیش بیاد جبران کنم
گفتم : من هر کاری که می کنم واسه تو و سارا خانم انجام می دم
به طرف در مغازه راه افتاد ، پرسیدم : دیگه کجا ؟
لبخندی زد و گفت : می رم شیرینی بخرم و ناهار
گفتم : بی خودی ولخرجی نکن ، فاطی یه چیزی درست می کنه و با هم می خوریم
خندید و گفت : بابا شیرینی آشتی کردن من و زنمو نمی خوای بخوری ؟
خندیدم و گفتم : اگه واسه اونه که بدو زود باش تا غذا تموم نشده
مهدی خندید و گفت : الان که وقت ناهار نیست هول نشو . الان می رم کارگاه ، باید چند تا کار رو تحویل مشتری بدم تو به خانمت بگو ناهار درست نکنه . من ظهر که آمدم سر راهم شیرینی و ناهار می گیرم می یام خونه
سپس خدا حافظی کرد و رفت . تقریبا بلافاصله بعد از رفتن اون در داخل مغازه باز شد و فاطی با چشم های اشکبار با ناراحتی داد زد : حمید ، در مغازه رو ببند ، بیا تو خونه کارت دارم
نگاهی بهش کردم و سری تکون دادم و گفتم : باز تو گوش واستاده بودی ؟
دوباره داد زد : گفتم بیا تو کارت دارم ؟
در مغازه رو از داخل قفل کردم و رفتم تو اتاق . فاطی و سارا با قیافه های عصبانی منتظرم بودن . با ورودم فاطی به طرفم آمد . لبخندی به رویش زدم . سیلی سختی بگوشم زد و فریاد کشید : می خندی ؟ احمق نامرد ، حالا کارت بجایی رسیده که برای بی حیثیت کردن دختر مردم نقشه می کشی ، یعنی تو اینقدر رذل و کثافت بودی و من خبر نداشتم
لبخندی زدم و رو به سارا کردم و گفتم : هر چی می کشم از دست تو و اون شوهر خول وضعته
اخمی کرد و گفت : خفه شو ، ما هر دو پشت در به حرفاتون گوش می دادیم . نقشه بی حیثیت کردن دختره از تو بود و خود تو هم قراره اجراش کنی ، فکر کردی خودتو به موش مردگی بزنی ما خبر دار نمی شیم
گفتم : دست شما درد نکنه ، ممنون که مزد زحمت ها مو دادید ، تا دیروز که اون دختره کثافت و هرزه بود ولی امروز ظاهرا فامیل در اومدید و ازش دفاع می کنید
سارا خیلی بهش برخود به تندی جلو آمد . من صورتم رو گرفتم جلوش و گفتم : چیه ؟ بفرما بزن تعارف نکن
بی انصاف یک سیلی دردناک وباحال هم اون گذاشت تو صورتم
اخمی کردم و گفتم :‌حداقل این طرف دیگه می زدی ، اونجا رو قبلا فاطی سرخش کرده بود ، می خواستی حسابی دردش رو حس کنم نه ؟
فاطی شونه هامو گرفت و داد زد : مسخره بازی رو بزار کنار ، دارم جدی حرف می زنم . تو حق نداری این کار رو بکنی فهمیدی ؟ یا نه ؟
لبخندی زدم و گفتم : عقده های قبلی و دیشب و غیره خالی شد . حالا اجازه دارم یک کلام حرف بزنم
فاطی عصبانی گفت : مزه نریز ، ما همه چیز رو خودمون شنیدیم ، نمی تونی انکار کنی که این نقشه تو نیست
لبخندی زدم و گفتم : کی گفته من قصد دارم اون دختر بی چاره رو بی عفت کنم ؟
فاطی داد زد : خود تو
گفتم : شما که گوش ایستاده بودید لابد شنیدید که مهدی می خواست بره و هر طور شده محبوب رو زیر ماشین بیاره . شما دو تا باهوش این حرفها رو متوجه شدید یا نه ؟
فاطی با تردید گفت : از کجا معلوم که راست می گفت
رو کردم به سارا و گفتم : تو شوهر تو می شناسی به نظر تو ممکن بود این کار رو بکنه یا نه ؟ لطفا راستش رو بگو ؟
سارا سری تکون داد و گفت : بعید نبود ، ولی ممکن هم بود با اصرار تو کوتا بیاد و منصرف بشه
با ناراحتی گفتم : خوب ، پس لابد شنیدی که من عاقبت کارش رو براش شرح دادم ولی اون به خرجش نرفت
سارا با گریه گفت : چه غلطی کردیم کاش این نقشه رو نمی کشیدیم منظورم محبوب رو از چشم مهدی انداختنه ، هر چند اون نقشه هم از کله تو بیرون آمد
فاطی با دلخوری گفت : حمید من هیچی نمیفهمم ، ولی اگه فکر کردی من دست رو دست می زارم که تو این کار رو با اون دختر بیچاره بکنی سخت در اشتباهی . اصلا یک راه حل خوب . به مهدی بگو اینها همش نقشه بوده و محبوب دختر خوبیه . ها چطوره ؟
لبخندی زدم وگفتم : خیلی خوبه ، آفرین همه این فکر بکر مال خودت تنهاییه یا سارا خانم هم کمکت کرده . خوب با این کارت مهدی رو که با من دشمن می کنی چون با دختر مورد علاقه اش حال کردم و محبوب و خواهرش هم دشمن خونی من می شن و مهدی و محبوب بیشتر به هم علاقه مند می شن
سپس لبخندی زدم و ادامه دادم : باید آروم بگیرید و اجازه بدید من نقشه ام رو اجرا کنم
فاطی با عصبانیت گفت : تو وجدان نداری ؟ چطور دلت می یاد اون دختر بیچاره رو بی عفت کنی . خیلی کثافتی
سیگاری روشن کردم و گفتم : قرار نیست تو نقشه من کسی بی عفت بشه
هردوشون یه لحظه به من خیره شدن . فاطی آهسته پرسید : یعنی چی ؟
مگه قرار نیست مهدی آقا شاهد ماجرا باشه ؟
لبخندی زدم و گفتم : پس لابد شنیدی که به مهدی گفتم که محبوب نباید اون رو ببینه
فاطی گفت : درست حرف بزن ، چه نقشه ای کشیدی ؟
خندیدم و گفتم : من موضوع رو به محبوب می گم ، یعنی بهش می گم که مهدی قصد جون شو کرده و فقط با بی عفت کردن اون راضی می شه و ازش می خوام با من همکاری کنه و طوری صحنه سازی می کنیم که ظاهرا این کار انجام می گیره . یعنی بقول شما بی عفت کردن اون . بعدا مهدی باید شورت خونی و رو تختی خونی رو ببینه
فاطی لبخندی زد و گفت : حالا اگه محبوب قبول کرد . خون از کجا می خوای بیاری ؟
گفتم : از این جگر خون شده من که از دست شما زنها آش ولاش شده ، اگه خونی درش نمونده بود . مجبور می شم نوک انگشتم رو یه خورده ببرم ، بزار خون من در راه نجات زندگی سارا خانم و مهدی به زمین بریزه
فاطی لبخندی زد و گفت : فکر میکنی خیلی بامزه ای ؟
با دست کمی صورتم رو مالیدم و گفتم : خودم رو نمی دونم ولی مطمئن هستم شما خیلی بی مزه و منفی هستید
سارا کمی جلو آمد و گفت : اگه همه چیز خوب پیش بره دیگه فکر نمی کنم مهدی هرگز حاضر بشه دور و بر محبوب بره
لبخندی زدم و گفتم : من که خیلی به نقشه ام امیدوارم
فاطی جلو آمد و دستاشو دور گردنم حلقه کرد و منو بوسید و گفت : من خوب می دونستم که تو حمید ناز من کار بد ، بد نمی کنی
اخمی کردم و گفتم : جدی می دونستی ؟ حتی اون موقع که بهم سیلی زدی ؟
فاطی دستشو گذاشت از رو شلوار به جلوم و گفت : می دونم چطور از دلت در بیارم ، ببخش منو یه ذره خول شدم
بعد قیافه ای گرفت و رو کرد به سارا و گفت : همه اش تقصیر تویه و اون شوهر خول وضعت که نزدیک بود من و حمید جون رو با هم دعوا بندازید
دیگه نبینم دست رو شوهرم بلند می کنی ها ، حالا بیا جلو ببوسش و از دلش در بیار
سارا اخمی کرد و گفت : لازمه ؟
خندیدم و گفتم : می خوای من بیام ببوسمت ، تا از دلت در بیاد
فاطی دستشو گذاشت رو جلوم و گفت : چیه قد بلندی می کنه
گفتم : دست بهش نزن جلو سارا یه موقع هوس می کنه
فاطی گفت : خوب هوس کنه . ما که با سارا و مهدی زوج مکمل شدیم بیاد بچسبه بهت
تو قیافه فاطی تمرکز کردم ، نه . این حرف رو از ته دلش نمی گفت فاطی بهم حساس بود و با آنکه من سعی می کردم زیاد طرف سارا نرم تا کمتر حساس بشه ولی بی فایده بود . آزادی و راحتی و هوس رو برای خودش می خواست و کمتر به فکرش می رسید که خوب من هم دوست دارم لذت ببرم ، با اینکه از ته دل دوستش داشتم ولی این که باید خودم رو ملزم می کردم که کاری نکنم که اون فکر بدی دربارم بکنه منو عذاب می داد و نمی گذاشت که خودم باشم
سارا اخمی کرد و گفت : حالا بزار ببینیم این قهرمان نقشه کش چکار می کنه بعد به این کار ها فکر می کنیم
لبخندی زدم و گفتم : سارا جون ناز نکن ، بقول فاطی الان داره قد می کشه و می خواد . اگه الان بیام طرفت و بخوام بکنمت اجازه نمی دی ؟
سارا خماشو هم کشید و گفت : معلومه که اجازه نمی دم . اگه بزور هم بکنی مهدی که آمد بهش می گم
لبخندی زدم و گفتم : بگو ، فکر می کنی چی میشه ؟ فوقش می ره سر وقت فاطی و اون رو می کنه . فاطی هم که از خداشه ؟
فاطی ویشگونی از دستم گرفت و گفت : بی تربیت نشو
سارا رو کرد به فاطی و با خنده گفت : حمید راست می گه . دوست داری با مهدی باشی ؟
با خنده گفتم : خواهش می کنم محترمانه حرف نزن سارا، خوشگل بپرس بگو فاطی دوست داری مهدی بیاد و بکنه تو کست و یا کونت و دوباره پاره ات کنه ، اون هم می گه آره خیلی حال می ده
فاطی افتاد دنبالم و در حالی که می خندید چند ضربه به بازو و پشتم زد
سارا سری تکون داد و گفت : شما دو تا واقعا دیوانه هستید
فاطی رفت طرف سارا و با خنده دست شو برد لا پای سارا و فشاری به کسش داد و با خنده گفت : تو چی ؟ از حال کردن با حمید لذت می بری ؟
من با خنده گفتم : مگه نشنیدی دیروز به شوهرش می گفت از حال کردن با من کیف کرده و لذت برده
سارا جلو آمد و ویشگون محکمی از بازوم گرفت و گفت : خیلی بی تربیتی حمید من اون حرفها رو برای آن که حرص مهدی رو در بیارم اون حرفها رو زدم ، فرصت طلب لعنتی
لبخندی زدم و گفتم : پس از حال کردن با من لذت نبردی ؟
لبخندی زد و گفت : نه ، اصلا
گفتم : نه از جلو ، نه از عقب . با هیچ حالتی ؟
فاطی اخمی کرد و گفت : تو خودت چرا محترمانه حرف می زنی ؟
گفتم : آخ ببخشید ، تصحیح می کنم آیا شما سارا خانم موقعی که من از کون شما رو می کردم و یا کیرم رو تو کس قشنگتون می کردم در هیچ کدوم از این حالات به شما حال نداد
سارا با خجالت داد زد : نخیر
چهره سارا نشون می داد حسابی از پر رو بازی من و فاطی عصبی و خجالت زده شده ، سارا به من نزدیک شد . نگاهی به صورتش کردم

سارا حسابی سرخ شده بود . ویشگون محکمی از رون پام گرفت و با عصبانیت داد زد : شما زن و شوهر خیلی بی تربیت و بی نزاکتید ، برای اینکه حسابی بسوزی بهت می گم . نه در هیچ حالتی خوشم نیومد ، حالا چی می گی ؟
سری تکون دادم وبا خنده گفتم : بهت می گم بی ذوق و دروغگو . می دونی چرا بهت می گم دروغگو ؟
سارا لبخندی زد و گفت : واسه اینه که تو هنوز عقلت نمی کشه که بفهمی من دارم راستش رو می گم
خندیدم و گفتم : نه خوشگل خانم ، به این خاطر بهت می گم دروغگو که تو از یاد آوری حالی که با هم کردیم ، چنان شهوتی شدی که ترشحاتت خیلی زیاد اومده و جلو دامنت رو خیس کرده
بی اختیار با دستپاچگی به جلوش نگاه کرد و بعد که متوجه شد فریب خورده رو کرد به فاطی و گفت : فاطی یه چیزی به این شوهر بی تربیتت بگو ، بخدا دارم داغ می کنم ها ، یک کاری دستش میدم که تا مدتی نتونه با کسی حال کنه . هر چی بهش چیزی نمی گم ، هی روش زیادتر می شه
بهش بگو به من گیر نده و سر به سرم نزاره ، ده یه چیزی بهش بگو دیگه خسته نشدی بس که خندیدی ؟
فاطی که مشغول خندیدن بود رو کرد به من و گفت : حمید ، بیا برو کمی بستنی بخر بخوریم ، اینطوری حرارت سارا هم می یاد پایین
سارا اخمی کرد و رو کرد به فاطی و با دلخوری گفت :زحمت کشیدی ، یه چیزی بهش گفتی
... لبخندی زدم و به فاطی گفتم : هرچند خودت حتما شنیدی ، برای غذا
فاطی حرفم رو قطع کرد و گفت : آره می دونم ، غذا درست نمی کنم حالا بیا برو بستنی بخر ، تا سارا جوش نیاورده
گفتم : خدا رو شکر که زنده دارم از این اتاق خارج می شم ، آن طور که تو گفتی بیام تو اتاق و آنطوری که تو و سارا زدین تو گوشم ... من بخدا فکر می کردم تا بیام ثابت کنم که شما در مورد من بی جهت بد قضاوت کردید بطور حتم منو ریز ، ریز کردید . خدا زن منفی و عجول رو قسمت گرگ بیابون هم نکنه
فاطی رو کرد به سارا و گفت : می بینی ، مقدمه چینی می کنه که ازش عذر خواهی کنیم . می شناسمش تا چیزی بهش نماسه کوتاه نمی یاد
سپس دست انداخت گردنم و منو محکم بوسید . من بسرعت دستامو دور باسن ناز و تپلش گرفتم و شروع به فشار دادنشون کردم و در حالی که محکم به خودم فشار شو می دادم به فشار لبام رو لباش افزودم
با زحمت خودش رو از دستم عقب کشید و گفت : ول کن دیگه اینقدر فشار نده ، همه باسنم سیاه شد
بعد رو کرد به سارا و گفت : بیا ببوسش از دلش در بیاد ، خر شه بره دیگه
سارا جلو آمد و یک بوسه کوچولو به لبم گذاشت و گفت : معذرت می خوام که در بارت فکر بدی کرده بودم
با خنده گفتم : فقط همین ؟
فاطی با خنده گفت : بیا برو دیگه بیشتر از این فعلا گیرت نمی یاد ، حالا شاید بعد خوردن بستی یه خورده آتیشش فرو کش کنه و کمی بهتر بهت حال بده
سارا با دلخوری گفت : پر روش نکن ، با اون حرفهای زشتی که زده همین هم از سرش زیاده
رفتم بازار و یک کیلو بستنی خریدم و برگشتم خونه
موقع خوردن بستنی فاطی رو کرد به من و گفت : پس امشب هم قراره اون دختره کثافت بیاد خونه ، و باز برنامه داری آره ؟
لبخندی زدم و گفتم : باز اون دختره کثافت شد ؟ تا چند دقیقه قبل که بخاطر دفاع از اون منو سیلی زدید . خود خدا هم شما زنها رو درست نمی شناسه چه برسه به ما بنده هاش
سارا اخمی کرد و گفت : باز خواهرشو راه نندازه دنبالش بیاد ، بهش بگو تنها بیاد
نگاهش کردم و با خنده گفتم : چیه ؟ حسودیت می شه اون بیچاره هم به نوایی برسه
فاطی زد رو پام و به تندی گفت : غلط کرده ، اون مسخره نباید بیاد ها باز یه نقشه نکشی که پای اون هم بیاد وسط . فهمیدی چی گفتم ؟
دستامو کمی بردم بالای سر و گفتم : باشه بابا ، هر چی شما بگید . من تسلیمم حالا بزارید بستنی مو بخورم . من تعجب می کنم چطور با خوردن بستنی باز می تونید داغ کنید ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : من هم باید در طول اجرای نقشه ات پهلوت باشم
گفتم : نه ، تو نقشه من تو نقشی نداری
با ناراحتی گفت : بی خود کردی ، تو که دیشب موقع مثلا تلفن زدن منو دوست مشترک خودت و مهدی معرفی کردی ، به محبوب بگو امشب هم دعوتم کردی بیام پیشت
اخمی کردم و گفتم : نمی شه یه موقع بهش بر می خوره و ممکنه قهر کنه بره و نقشه ام خراب می شه
با دلخوری گفت : یه کاری بکن دلخور نشه تو که رگ خواب همه زنها رو بلدی . تازه من باید عکس بگیرم و شاید لازم شد هوای مهدی رو داشته باشم که چیزی بو نبره . خلاصه خیلی وجودم لازمه تو عقلت نمی کشه باید بعد از ظهر هم بری یک مرغ خوب و بزرگ ، ولی زنده بخری . تا بموقع بتونی سرش رو ببری واز خونش هم استفاده کنی
پرسیدم : مرغ دیگه چرا ؟ مگه چقدر خون لازم می شه ، که یک مرغ بیچاره رو سر ببریم ؟
لبخندی زد و گفت : فردا برای ناهار ظهر مرغ لازم دارم ، گوشت مرغ هم که تموم کردیم . مرغ که بخری هم کمی از خونش برای شب لازم می شه و هم برای ناهار فردا گوشت مرغ داریم ، دیگه هم لازم نیست بقول خودت خونت ریخته بشه ، بنده خدا تو که بدون من نمی تونی درست فکر کنی ، بزار کمکت کنم دیگه . بهتره هر چی من می گم گوش کنی به نفعته
سری تکون دادم و گفتم : باشه گوش می دم ، ولی خدا بدادم برسه اگه خراب کاری کنی و مهدی از موضوع نقشه بودن کارهای من بو ببره
لبخندی زد و گفت : من ، یا تو ؟ من که خراب کاری نمی کنم . ولی اگه تو خراب کاری کنی ، من که پهلو تون باشم می تونم حواس مهدی رو پرت کنم که چیزی بو نبره
لبخندی زدم و گفتم : اتفاقا بد نیست ، می تونی هوای مهدی رو داشته باشی که به سرش نزنه بخواد بیاد جلو و از نزدیک من و محبوب رو زیر نظر داشته باشه
خندید و گفت : دیدی چقدر خوب می فهمم ؟
گفتم : به شرطی که دیگه موقعی که مجبورم برای پیش برد نقشه ام با اون دختره آشغال حال کنم مثل کار دیشب تون ضد حال نزنی ؟
با خنده گفت : باشه ، ولی نه این که از روی اجبار میخوای اون دختره رو بکنی ، اگه دیدم کیرت بزرگ نمی شه می تونم یه خورده حالش بیارم تا بزرگ بشه و بتونی کار تو بکنی
سارا رو کرد به فاطی و گفت : خاک برسرت فاطی ، پر رو خجالت بکش سر شوهر بیچاره منو چطوری میخوای گرم کنی ؟ همینطوری ؟
فاطی خندید و گفت : تو هم با اون شوهرت ، به قول حمید ما هر چی می کشیم از دست تو واون شوهر تحفه اته
سارا اخمی کرد و گفت : خوب من این وسط چکارم ؟ سیاهی لشکر ؟
خندیدم و گفتم : تو که اصلا نباید تو فیلم باشی ، حتی سیاهی لشکر بودنت هم خطرناکه ، تو راحت همین پایین در رو روی خودت قفل کن و بگیر بخواب . بعد از اتمام کار مون مهدی رو می فرستم پایین تا یه دلی از عذا در بیاری . فاطی هم پهلوتون می خوابه ، فقط مواظب باش با مهدی زیاد شیطونی نکنه
فاطی لبخندی زد و گفت : چون من خیلی شیطونم و نمی تونم خودم رو کنترل کنم . بهتره پهلو تو بمونم ، اینطوری ممکنه حداقل بتونم جلو شیطونی های تو رو بگیرم
گفتم : تو رو خدا فاطی لازم نیست مواظب من باشی . من خودم هوای کار رو دارم . آخر کار بیا پایین و یه خورده بخودت استراحت بده
فاطی اخماشو هم کشید و گفت : حمید خیلی داری مشکوکم می کنی ها اگه ریگی به کفشت نیست ، اینقدر به بودنم پیش تو گیر نده . حالا یه بار نقشه رو از اول با توجه به بودن من تو نقشه توضیح بده ببینم
گفتم : من تلفنی محبوب رو امشب می کشم خونه ، و بعد هدف مهدی و نقشه خودم رو براش روشن می کنم
فاطی گفت : تلفنی روشنش کن ، ممکنه اینجا جلو مهدی نتونی باهاش زیاد حرف بزنی . و وجود مهدی مزاحم باشه
گفتم : تلفنی نمی شه ، می ترسم ترس برش داره و اصلا نیاد . باید کار ها رو طوری ردیف کنم که مهدی بعد از آماده سازی مقدمات نقشه بیاد خونه و اگر هم نشد تو و سارا باید یه جوری سرش رو گرم کنید
فاطی لبخندی زد و گفت : احتمالا باز باید چشای محبوب رو ببندی تا مهدی رو مثلا نبینه دیگه
گفتم : آره ، این کار حتما لازمه . کار سختی نیست خود محبوب همکاری می کنه ، اونها نباید همدیگر رو ببینند و یا باهم صحبت کنند . وقتی که موقعش شد که از خون استفاده کنم حسابی باید حواس مهدی رو به خودت جلب کنی که نخواد بیاد جلو
فاطی پرسید : خوب ، خون رو چکار می کنی ؟
گفتم : من که بعد از ظهر رفتم مرغ رو بخرم یه دو تا سرنگ بزرگ می خرم و موقع کشتن مرغ سرنگ هارو پر خون می کنم و لای دوشک تخت خواب مخفی می کنم و بعد که با محبوب مشغول شدیم طوری روی تخت قرارش می دم که محبوب بصورت چهار دست و پا رو به مهدی باشه مهدی هم باید تو اتاق اول روبروی تخت خواب روی مبل بشینه و تا آخرین لحظه نباید بزاری بیاد طرف ما . و من هم پشت محبوب روی تخت می شینم و مشغول ور رفتن به محبوب می شم . در این حالت صورت من هم به تو و مهدی خواهد بود و من می تونم شما رو هم زیر نظر داشته باشم تا حرکاتمون هماهنگ باشه و در فرصت مناسب من به محبوب می گم می خوام بکنم تو پشتت . و تو با شنیدن این حرف باید طوری روی پاهاش بشینی و سر مهدی رو بپوشونی که نتونه برای چند لحظه ما رو ببینه و بعد من بلافاصله سرنگ خون رو بر می دارم و ازش استفاده می کنم و با ریختن خون که لای پا و کنار رون هاش و کمی هم روی تخت می ریزم مقدمات رو آماده می کنم و بلافاصله سرنگ رو دوباره مخفی می کنم بعد تو باید بیای طرف ما و مشغول عکس گرفتن بشی کمی بعد من کیرمو با فشار می کنم تو کون محبوب ، اون باید طبیعی چند لحظه درد بکشه و من و خود محبوب که باید در جریان نقشه قرارش بدم . وانمود می کنیم که اشتباهی رفته تو جلوش . و تو چند عکس در حالت زوم کردن رو کس محبوب و از کیر من تو کسش و خون هایی که زده بیرون عکس بگیری البته وانمود می کنی که عکس می گیری و بعد باید داغ کنی و حتی چند ضربه به من بزنی و خلاصه هم تو و هم محبوب باید از کوره در برید و عصبانیت و دلخوری تون رو با کتک زدن من و ناراحتی بیان کنید و بعد هم که مهدی عکس های داخل شدن کیر من تو کس محبوب رو می بینه و همه چیز تمام می شه
اخمی کرد و گفت : مگه واقعا قراره بکنی تو جلوش احمق جون ؟
لبخندی زدم و گفتم : عکس های که مثلا کیرم تو کس محبوب هست رو من و تو پیاده می کنیم و محبوب عکس می گیره و من خون تو کس تو می ریزم و صحنه عکس گرفتن رو برای بودن کیرم تو کس محبوب رو باید با تو بگیریم و بقیه عکس ها هم که از خود محبوب می گیری
فاطی لبخندی زد و گفت : مهدی باورش می شه که عکس های فرو کردن تو جلو که از من می گیری مال محبوبه ؟
گفتم : من وقتی محبوب آمد لباسهای اون رو تن تو می کنم مخصوصا شورتش رو و موقع عکس گرفتن باید کمی از شورت رو تو کادر عکس هات بیاری و محبوب رو هم یاد ش می دم که در موقع عکس گرفتن از مثلا پاره شدن محبوب مقداری از شورت رو تو کادر عکس ها بیاره اگه زاویه دید دوربین رو مراعات کنید و دقت داشته باشید . قول می دهم با توجه به این که اندام تو و محبوب تقریبا بهم می خوره و در ثانی از پشت گرفته می شه و چهره ها هم که پیدا نیست مهدی هرگز بو نمی بره و در اصل قضیه شک نخواهد کرد
فاطی لبخندی زد و رو کرد به سارا و گفت : این حمید پدر سوخته هم خوب بلده نقشه بکشه ها
سپس رو کرد به من و با خنده گفت : آخ جون ، پس بعد از چند سال دوباره قراره پرده بکارتم رو پاره کنی . تصورش هم برام لذت بخشه
گفتم : خودت رو لوس نکن ، حالا همه چیز رو خوب فهمیدی ؟
لبخندی زد و گفت : آره ، فقط یه چیز مونده واون اینه که این دختره چه موقع می ره خونه شون ؟
گفتم : احتمالا صبح دیگه ، نکنه انتظار داری اون دختر بیچاره رو با این حال روزش بفرستم شبانه بره ؟

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
 
     
  
 زن
#8   Posted: 3 Mar 2011 10:47



ارسالها: 2517
فاطی خندید و گفت : آخه ، هیچ یادم نبود . طفلک خونریزی داره . ولی نباید بهش کاری داشته باشی ها ، بعد نقشه ات بگو بره بخوابه . هر چند من پهلوت هستم
بلند شدم و با ناراحتی رو کردم به فاطی و گفتم : فاطی جون دیگه ضد حال نزن دیگه
بعد رفتم مغازه . ظهر مهدی در حالی که غذا و شیرینی خریده بود آمد مغازه و من هم مغازه رو بستم و به اتفاق مهدی رفتیم تو خونه
سارا با دیدن مهدی رو کرد بهش و گفت : محبوب خانم رو شناختی بیچاره ؟ آره
مهدی سارا رو بغل کرد و لباشو محکم و طولانی بوسید و بعد در حالی که از بغلش می یومد بیرون گفت : آره عزیزم دیگه حرف اون کثافت رو نزن
فراموشش کن ، دیگه قول می دهم شوهر خوبی برات باشم
سارا سری تکون داد و گفت : خدا کنه
با خنده گفتم : چرا خدا بکنه ، خود مهدی آقا هست می کونت دیگه
مهدی زد زیر خنده ، سارا اخمی به من کرد و رو کرد به مهدی که مشغول خنده بود ، و گفت : بهش نخند مهدی ، نمی دونی این حمید چقدر پر رویه هم اون و هم فاطی ، دیگه روشون رو زیادتر نکن
بعد از غذا مهدی دست سارا رو گرفت و رو کرد به من و گفت : اجازه هست ما بریم پایین و یه استراحتی بکنیم ؟
با خنده گفتم : چرا پایین ؟ اینجا تخت خواب هست برید خوش باشید اگه من و فاطی مزاحم هستیم ما می ریم پایین
مهدی لبخندی زد و گفت : من که اصلا مزاحمتی نمی بینم ، مخصوصا که تو فاطی هم با ما باشید . دیگه عالی می شه
سپس دست سارا رو گرفت و رفتن طرف تخت . من نگاهی به فاطی کردم و با خنده گفتم : من سفره رو جمع می کنم تو پاشو برو پیش شون
فاطی لبخندی زد و گفت : حالا چه عجله ای ؟ سفره جمع شد بعد می یام تو پاشو برو
لبخندی زدم و بلند شدم رفتم سمت تخت خواب
فاطی اخمی کرد و گفت : آهای پر رو بیا کمکم کن سفره رو جمع کنم
برگشتم و تو جمع کردن سفره و مرتب کردن اتاق کمکش کردم و بعد به طرف مهدی و سارا که لخت شده بودن و روی تخت مشغول عشق بازی بودن ، رفتیم
فاطی با لبخند نگاهی به سارا و مهدی کرد و مشغول در آوردن لباسهاش شد . و بعد رو کرد به من که ایستاده بودم و عشق بازی مهدی و سارا رو نگاه می کردم ، گفت : چیه ؟ لخت شو دیگه ؟ می خوای من لختت کنم ؟
لبخندی زدم و گفتم : نه من الان نیستم ، دیشب زیاده روی کردم و باید برای شب انرژی مو ذخیره کنم ، یه موقع دیگه حسابی حال تو و سارا رو می گیرم که خیلی تا حالا اذیتم کردید
مهدی با خنده گفت : پس دیشب برنامه داشتید ؟ بد جنس ها چرا منو خبر نکردید
گفتم : زخم دلم رو باز نکن با اینها که برنامه نداشتم . این بدجنس ها دور بر من و محبوب و خواهرش ول می زدن و از بسته بودن چشم آنها استفاده می کردن و مرتب ضد حال می زدند و اجازه ندادن یه حال درست حسابی بکنم
مهدی گفت : پس نقشه بود که همگی محبوب رو خراب کنید ؟
گفتم : بله ، پس چی فکر کردی ؟ بخاطر اینکه به تو ثابت بشه محبوب با هر کسی که دوست داشته باشه پا می ده و مهدی و علی و حمید و غیره براش فرق نداره ، تن به این بدبختی دادم
سارا که روی مهدی دراز کشیده بود لبخندی زد و در حالی که سینه های مهدی رو دست می کشید ، گفت : راست می گه مهدی من و فاطی شاهد بودیم چطور در حالی که گریه می کرد و زجر می کشید با اونها حال می کرد و بعد هم که اون دو تا حمید بیچاره رو بردن حموم و شستنش تا بوی بدشون از بدن حمید بیرون بره ، بعد هم که ما پهلوش نبودیم . احتمالا تا صبح زجر و شکنجه های زیادی رو تحمل کرده
لبخندی زدم و گفتم : خیلی زبون نزن سارا بخدا یه موقع مناسب چنان بلایی سرت می یارم که مرغهای آسمون به حالت گریه کنند
فاطی لبخندی زد و رفت کنار مهدی روی تخت و در حالی که سینه های سارا رو تو دستاش گرفته بود و نوازش می کرد گفت : من که کار بدی نکردم ، فقط عکس می گرفتم
مهدی با خنده سارا رو کنار داد و فاطی رو روی تخت خوابوند و روی سینه هاش نشست . کیر شو از شورتش داد بیرون و به لبای فاطی نزدیک کرد
فاطی اخمی کرد و گفت : باز چسبیدی به من که ؟ برو سارا واست ساک بزنه ، پر رو
مهدی بزور کیر شو کرد تو دهان فاطی و با خنده گفت : سارا هنوز خوب بلد نیست ساک بزنه ، اذیت می کنه . تو یه چیز دیگه هستی عزیز دلم
سارا اخمی کرد و گفت : حواست باشه مهدی زیاد به این فاطی بد جنس عادت نکنی ها که کلامون تو هم می ره
مهدی لبخندی زد و گفت : چشم حسود خانم ، حالا این یکی دو روز رو که اینجا هستیم خیلی گیر نده . تو هم برو پیش حمید خوله ، از فرصت استفاده کن . ما که تو خونه همیشه با هم هستیم ، پس بهتره الان خوب حال کنیم و تو خونه وقت زیاد داریم از خجالت هم در بیایم
سارا نگاهی به من کرد و با دلخوری گفت : این حمید هم که شانس ما بخودش استراحت داده
لبخندی زد و ادامه داد : تو رو خدا پاشو لخت شو بیا دیگه ، همین الان هم می تونی انتقام تو بگیری ، مگه نگفتی کاری می کنی که مرغهای آسمون به حالم گریه کنند ، پاشو بیا دیگه ترسو . من حاضرم
لبخندی زدم و گفتم : نه باشه تو یه فرصت دیگه ، اگه الان بیام طرفت و مشغول بشم ، دیگه این کیر برای شب واسه ما کیر نمی شه
مهدی موهای سارا رو گرفت و سر شو به سمت سینه های فاطی کشید و کیر شو از دهان فاطی کشید بیرون و تو دهان سارا فرو کرد و با دست به کون سارا کوبید و گفت : ناز حمید رو نکش خوشگل من من خودم دوتایی تون رو حریفم . مخصوصا قبل از اومدن اینجا خودم رو ساختم . بزار حمید بیچاره انرژی شو واسه شب ذخیره کنه
سارا به تندی کیر مهدی رو با دست بزور از دهانش کشید بیرون و با ناراحتی گفت : چقدر فشار می دی تو خفه شدم ، می خوای کجا کیر تو فرو بکنی ؟ ساک زدن و از عقب کردنت باشه واسه فاطی . من رو فقط از جلو بکن
فاطی خندید و گفت : تو ساک زدن و از عقب دادن رو بلد نیستی بیچاره به نظر من مهدی باید این کار ها رو با تو بکنه تا خوب یاد بگیری و منو از جلو بکنه
مهدی کیر شو دوباره فرو کرد تو دهان سارا و با خنده گفت : فاطی خانم راست می گه ، تو خیلی بیشتر احتیاج داری تمرین کنی ، اگه چند بار هم حمید باهات از دهن و کون کار کنه زود راه می افتی . تا اینجا هستیم من کاری به کس تو ندارم
بعد دست شو فرو کرد تو شورت فاطی و کمی کس فاطی رو فشار داد و گفت : البته شما رو هم فاطی خانم از کون می کنم ولی با کست بیشتر کار می کنم
فاطی اخمی کرد و گفت : نه دست از کون من بردار ، تو خیلی دیر آبت می یاد از کون خیلی اذیت می شم . به سوزش می یوفته
مهدی همون طور که تو دهان سارا تلمبه می زد دست برد و سینه بند فاطی رو گرفت و با تندی کشید و بندشو پاره کرد وسینه های خوشگل و باد کرده فاطی از قفس آزاد شد . مهدی دستشو کمی رو سینه های فاطی کشید و بعد دست برد سمت شورت فاطی
فاطی به تندی دستشو کنار زد و گفت : بند کرستم رو پاره کردی دیوانه به من می گفتی درش می آوردم . بذار خودم شورتم رو در می یارم این رو دیگه پاره اش نکن
بعد کمرشو کمی بالا داد و شورتشو کشید پایین و بعد پاهاشو برد بالا تا شورتش رو در بیاره . مهدی دست انداخت و پاهای فاطی رو گرفت و اون رو به سمت خودش کشید و کیر شو از دهان سارا کشید بیرون و نشست پشت پای فاطی و پاهای فاطی رو انداخت رو شونه هاش و کیر شو فرو کرد تو کس فاطی و در حالی که فاطی ناله و آخ و اوخش بلند شده بود مشغول تلمبه زدن تو کسش شد
سارا مشغول مالیدن و بوسیدن سینه های فاطی شد و با انگشت به من اشاره کرد برم پیشش
مهدی زد رو دست سارا و گفت : یه خورده خودتو تحریک کن . الان نوبت تو می شه . صبر داشته باش به حمید چکار داری ؟ بابا من خودم تنهایی می تونم جواب هر دو تا تون رو بدم ، چقدر کم طاقت هستید شما
سارا از رو تخت بلند شد و امد طرف من . من با عجله بلند شدم و به سمت در اتاق دویدم و از پله ها رفتم پایین ، سارا بالای پله ها ایستاد و من رو با عصبانیت صدا زد . برگشتم و نگاهش کردم ، سارا با خشونت گفت : خاک بر سر بی عرضه و بی ذوقت کنند
با خنده گفتم : باشه ، ولی در یه فرصت مناسب تلافی همه اذیت و آزار ها و زخم زبون ها تو سرت در می یارم
در این موقع صدای فاطی از تو اتاق شنیده شد که داد می زد : سارا ولش کن حمید رو ، بیا منو از دست مهدی نجات بده ، پدرم رو در آورد . زود باش دیگه
سارا نگاهی به من انداخت و سری تکون داد و برگشت تو اتاق . من هم رفتم طبقه پایین تا یه خورده بخوابم از دیشب کمبود خواب داشتم . اگر شب برنامه ای نبود ، خیلی دوست داشتم بهشون ملحق بشم و حال سارا رو بگیم . آهی کشیدم و رفتم پایین و گرفتم خوابیدم
بعد از ظهر با بوسه فاطی از خواب بیدار شدم . دستم رو گرفت و گفت : پا شو بریم بالا میوه بخوریم . همیشه دوست داری آدم رو تشنه خودت نگه داری خیلی بدجنسی ، سارا حسابی ازت دلخور شده
لبخندی زدم و گفتم : تو هنوز هم تشنه ای ؟
لبخندی زد و گفت : آخ ، تو رو خدا نه . الان اصلا نمی تونم . از بس که آبم اومده تمام پاهام تیر افتاده ولی مهدی فقط دو بار آبش اومده . با انکه الان دو ساعتی هست که من و سارا رو از عقب و جلو می کنه . خیلی کمرش سفته
با خنده گفتم : بخاطر استفاده از مواد مخدره ، دوست داری من هم استفاده کنم تا دیر تر آبم بیاد
اخم هاشو هم کشید و داد زد : غلط می کنی ، من همینطوری تو ، خیلی بیشتر دوست دارم . هم خیلی اذیت نمی شم و هم چون زود کارت تموم می شه . همیشه تشنه تو می مونم
رفتیم بالا . تو اتاق مهدی و سارا لباس پوشیده بودند و مشغول میوه خوردن بودن
نگاهی به بدن لخت فاطی کردم و گفتم : مگه هنوز با مهدی کار داری برو لباساتو بپوش دیگه
فاطی لبخندی زد و گفت : فرصت نشد . من که آمدم پایین مهدی و سارا هم لخت بودن . تازه لباس پوشیدن . من هم می خوام برم حمام و بعد لباس عوض می کنم ، حالا همین طوری میوه می خورم البته اگه مانعی نداره
دستی به باسنش مالیدم و گفتم : چه مانعی داره خوشگل من . میوه خوردن و دیدن بدن لخت تو طعم و خاصیت میوه رو بهتر می کنه
سپس روی مبل نشستم و فاطی آمد رو پام نشست و مشغول میوه پوست کردن برای من شد . نگاهش کردم ، واقعا بدن خوشگلی داشت در مقابل بدن لخت سارا که من چند بار دیده بودم اصلا قابل مقایسه نبود و نگاه کردن به بدن خوشگلش همیشه منو مست و هوسی می کرد
فاطی نگاهی به من انداخت و گفت : بخدا دستامو شستم . ببین بعد دستاشو به صورتم گذاشت دستاش کمی سرد بود و معلوم بود که تازه شسته شده بودن و بوی صابون هم براحتی به مشام می رسید
دستاشو بوسیدم و گفتم : مگه من حرفی زدم ، قربون اون اخم کردنت بشم . داشتم بدن سکسی تو تماشا می کردم
بعد از میوه خوردن فاطی بلند شد و منو بوسید و گفت : من می رم یه دوش بگیرم
مهدی با خنده گفت : اجازه می دید من هم با شما بیام دوش بگیرم ؟ فاطی خانم
فاطی اخمی کرد و گفت : تو رو خدا بس کن دیگه مهدی ، اذیت نکن . نه دوست ندارم با تو برم حمام ، حالا اگه حمید بیاد یه صفایی داره
لبخندی زدم و گفتم : منو معاف کنید . من باید برم مغازه
فاطی اخمی کرد و گفت : مرتب ناز می کنی ، عین زنها خودش رو لوس می کنه
سارا لبخندی زد و گفت : باید موقع حال کردن با حمید در ها قفل کرد که نتونه در بره و ناز کنه بعد حسابی حالشو گرفت
مهدی خندید و گفت : این دوست من حمید آقا یه خورده خجالتی و کم رویه
سارا با خنده گفت : آره طفلک ، ندیدی این جانور آروم و کم رو با اون دختر ها دیشب چکار می کرد
فاطی لبخندی زد و گفت : دست از سر شوهر بیچاره و مظلوم و کم رو و دیگه چی بود ؟
و نگاهی به من انداخت و با خنده به علامت پرسش سرش رو تکون داد لبخندی زدم و گفتم : بی ذوق و فداکار و زن دوست رو یادت رفت بگی
همه زدن زیر خنده . مهدی بلند شد و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت خوب دیگه با اجازه من باید برم کارگاه
من هم بدنبالش به راه افتادم و گفتم : من هم باید برم در مغازه
سپس حاضر شدم و با مهدی رفتیم مغازه
داخل مغازه که شدیم مهدی گفت : من تا دیر وقت کارگاه هستم اگه محبوب دعوتت رو قبول کرد و آمد به من تلفن کن بیام
گفتم : باشه ، ببینم تو نمی خوای از تصمیمت منصرف بشی ؟ گناه داره طفلک
اخمی کرد و گفت : من نزدیک بود بخاطر این کثافت زندگی مو خراب کنم نه امکان نداره کوتاه بیام تو هم یادت نره قول دادی . من منتظر تلفن تو می مونم
بعد خداحافظی کرد و رفت سمت در ، جلو در ایستاد و برگشت و یه نگاه به من کرد و گفت : می بخشی که ظهر دو سه بار با فاطی خانم سکس داشتم دست خودم نبود یه خورده تند رفتم ، از دستم که ناراحت نشدی ؟
لبخندی زدم و گفتم : مگه ما زوج مکمل نیستیم ؟ قرار نشد از این حرفها بزنی ؟
مهدی اخمی کرد و گفت : آخه سارا گفت در نبود من باهات برنامه نداشته و امروز ظهر هم که با سارا حال نکردی . از سارا خوشت نمی یاد ؟
اخمی کردم و گفتم : دلیل نداره که هر دقیقه بخوام فرصت طلبی کنم و بچسبم بهش . موقعیت پیش نیومد و گرنه می رفتم سر وقتش
لبخندی زد و گفت : ولی من انگار زیاده روی می کنم و بقول تو فرصت طلبم
لبخندی بهش زدم و گفتم : منظورم رو بد فهمیدی . من اصولا از زیاده روی خوشم نمی یاد . هر کسی یه اخلاقی داره تو به فکر حال و عشق خودت باش ، فاطی هم از تو بدش نیومده
مهدی خندید و گفت : فاطی خیلی محشره ، خوش بحالت . تا سارا مثل فاطی بشه خیلی کار داره
خندیدم و گفتم : کم کم درست می شه ، جوش نزن
مهدی لبخندی زد و گفت : اگه شد یه خورده با سارا حال کن ، اون خیلی حساس شده . ظهر که باهاش حال نکردی حسابی تو ذوقش خورده و سر خورده شده . درسته که مثل فاطی نیست ولی خوب اون هم یه زنه و فکر می کنم خیلی هم طالبه باهات حال کنه ولی خوب نمی تونه خودشو راضی کنه که بروت بیاره ، یه خورده هواشو داشته باش
لبخندی زدم و گفتم : من هم سارا خانم رو دوست دارم . باشه سعی می کنم بیشتر بهش توجه کنم
بعد از رفتن مهدی گوشی تلفن رو برداشتم و شماره محبوب رو گرفتم
تماس که حاصل شد صدای گرم و ناز محبوب به گوشم خورد : جان ، چیه عزیز امروز همش یاد ما می کنی ؟
خندیم و گفتم : از صبح حالم گرفته شده ، خیلی هواتو کردم . امشب یه افتخار به من می دیدی شام مهمونت کنم
خندید و گفت : من دیشب پهلوت بودم ؟
گفتم : تو رو خدا محبوب ، فردا زنم از مسافرت بر می گرده و معلونم نیست که دوباره کی بشه همدیگر رو ببینیم
خندید و گفت : باشه می یام خوشگل ، باز هم می خوای عکس نشونم بدی ؟
خندیدم و گفتم : اگه مزدش چرب و نرم و تنگ باشه که هست ، چرا که نه
صدای خنده اش تو گوشی پیچید و گفت : ممکنه نرم و تنگ باشه ولی دیگه چرب نیست
با خنده گفتم : کرم هست خودم چربش می کنم
گفت :‌ بی تربیت نشو ، پشت تلفن ؟
گفتم :‌پشت تلفن رو چکار دارم ، پشت خود تو چرب می کنم که زیاد درد نکشی
با خنده گفت : بی تربیت لوس ، خداحافظ
بعد گوشی رو قطع کرد . دوباره شماره شو گرفتم
با خنده گفت : دیگه چیه آقا ؟

گفتم : شام منتظرتم ها ، نری شام بخوری بیای . ساعت ده بیا ؟
خندیدو گفت : باشه ساعت ده ، دیگه فرمایشی ندارید ؟
گفتم : چرا ، تنها می یای ؟
گفت : آره ، ولی دوست داشته باشی می تونم خواهرم رو هم بیارم ، فکر نمی کنم بدش بیاد تو رو دوباره ببینه
خندیدم و گفتم : نه ، تو رو خدا ، به من رحم کن . امشب رو خوش کردم تنها بیای
خندید و گفت : باشه ، من از خدامه بهت رحم کنم . خداحافظ
بعد از قطع مکالمه دستامو به هم مالیدم و لبخند رضایتی زدم . تا اینجاش که خوب بود
در این موقع در داخلی مغازه باز شد و فاطی سرش کرد تو مغازه و لبخندی زد و گفت : پشت کی رو می خوای چرب کنی ؟
با عصبانیت گفتم : پشت تو رو فضول ، چند بار باید بهت بگم خوشم نمی یاد فال گوش واستی و به حرفای من گوش بدی ؟
فاطی اخمی کرد و گفت : من کی به حرفهای تو گوش می کردم ؟ لوس من فقط اومدم بگم به محبوب تلفن کن با هاش قرار بزار ، یالا دیگه چرا من رو نگاه می کنی ؟
به طرفش رفتم . به سرعت سرش رو تو کشید و در رو بست ، آهی کشیدم و روی صندلی نشستم و مشغول کارم شدم
ولی دست و دلم به کار نمی رفت و مرتب به حوادث احتمالی شب فکر می کردم
نزدیک ساعت نه شب بود که فاطی در رو باز کرد و گفت : حمید ، برو مرغ رو بخر دیگه تا یه ساعت دیگه این دختره پیداش می شه ها
با عصبانیت نگاهش کردم و پرسیدم : از کجا می دونی ساعت ده می یاد ؟
لبخندی زد و گفت : حدس زدم ، میدونی با خودم گفتم این دختره احتمالا کی می یاد . بعد شروع کردم به شمارش انگشتام تا رسیدم به ده ، با خودم گفتم حتما ساعت ده می یاد . حالا جون من درست حدس زدم ؟
لبخندی زدم و گفتم : برو فاطی سر به سرم نزار ، می یام تو می کنمت ها
لبخندی زد و گفت : عرضه شو داری ؟ مگه نمی خوای انرژی تو واسه شب نگه داری ؟ پاره کردن پرده بکارت دختر مردم یه ذره زور می خواد
بعد رفت تو و در رو بست . با خودم فکر کردم ، واقعا زور می خواد ؟ من که یادم نمی یاد زیاد زور زده باشم . شاید هم اون موقع ها فرق بین پرده اتاق رو با پرده بکارت نمی دونستم . بهر حال زیاد فکرم و خسته نکردم و مغازه رو بستم و رفتم دنبال خرید سرنگ و مرغ زنده ، اول از داروخانه که تو مسیر بود دو تا سرنگ پنجاه سی سی خریدم و بعد رفتم بازار پرنده فروشی که نزدیک خونه بود و یه خروس چاق وچله خریدم ، آخه می دونستم که گوشت مرغ بد پزه . بعد برگشتم خونه
سارا و فاطی با دیدن من اومد سمت من و فاطی دستی به سر خروسه کشید و با خنده گفت : این که خروسه ؟
لبخندی زدم و گفتم : با خودم گفتم خروس بخرم که هم گوشتش خوشمزه تره و هم شاید چون نری هم داره به درد شما ها بخوره ؟
فاطی اخمی کرد و دم خروسه رو کمی داد بالا و نگاهی به زیر دمش کرد و گفت : این که چیزیش پیدا نیست ؟
لبخندی زدم و گفتم : مثل ما مردها اولش کوچیکه باید یه خورده بمالیش و ساک بزنی تا بزرگ بشه
فاطی رو کرد به سارا و با دلخوری گفت : هر چی می خوام تو پر رویی جلوش کم نیارم و جوابشو بدم ، نمی تونم
سارا لبخندی زد و گفت : تازه فهمیدی ؟
نگاهی به فاطی کردم و گفتم : خوب اگه با این خروس کاری نداری برو اون چاقو رو بردار بیار که داره دیر می شه
ویشگونی از بازوم گرفت و گفت : بعدش باید اون زبون تو ببرم تا اینقدر نیش زبون نزنی ، واسه من
خروس رو که پرنده فروشه پاهاش رو بسته بود ، گذاشتم رو میز آشپزخونه و نشستم کف آشپزخونه
فاطی چاقو رو آورد و با تعجب نگاهی به من کرد و گفت : وا ، چرا رو زمین نشستی خول شدی ؟
گفتم : مگه نمی خوای زبونم رو ببری ؟ خوب این خروس بیچاره رو دیگه چرا بکشم . خونی که از زبونم می یاد کافیه دیگه
گوشم رو گرفت و منو از رو زمین بلند کرد و گفت : حمید کاری نکن بجای زبونت یه جای دیگه تو ببرم تا دیگه چیزی نداشته باشی واسه من و سارا ناز کنی ، ها . مسخره سر به سرم نزار
لبخندی زدم و گفتم : خوب باشه ، اگه حیفت نمی یاد ببرش . هر چند حالا کیر مهدی رو داری دیگه این رو می خوای چکار ؟ بهت سخت نمی گذره حکایت نو که می یاد به بازار کهنه می شه دل آزاره دیگه نه ؟
فاطی سرخ شد و با عصبانیت دو سه بار پاش رو کوبید به زمین و گفت : بس کن حمید ، کثافت پر رو . بخدا با همین چاقو تیکه تیکت می کنم ، ها
لبخندی زدم و گفتم : داریم صحبت می کنیم دیگه داغ کردن نداره ؟ اول کجا مو می بری ، ها ؟
لبخندی زد و و با دست جلو مو گرفت تو دستاش و یه خورده فشارش داد و گفت : اول این رو می برمش ، این جوری هر وقت بخوام می تونم ازش استفاده کنم و دوم اینکه مجبور نیستی برای اجرای نقشه هات ، تن به هر چی کار پر زحمته بدی . اون هم با اون آشغالها
سارا با خنده گفت : نه اون حیفه ، بعضی وقتها بکار می یاد . زبونش رو ببر که دیگه زخم زبون و پر رویی نکنه
فاطی خندید و گفت : نه اون هم خیلی حیفه ، همیشه نیش نمی زنه بعضی وقتها با هاش کار های دیگه هم بلده بکنه که من خیلی خوشم می یاد ، تو خوشت نمی یاد مگه ، سارا ؟
قبل از آنکه سارا جوابش رو بده ، با خنده گفتم : من با انگشت های دستام هم کارهای خوب بلدم بکنم ، اون ها رو یادتون نره
سارا خندید و گفت : آره بیچاره مثل گوسفند می مونه ، همه چیزش بدرد می خوره
بلند شدم و چاقو رو از دست فاطی گرفتم و گفتم : نتیجه این که دلت نمی یاد از هیچ کجا شروع کنی ، بزار کارمو بکنم الان اون دختره آشغال پیداش می شه
فاطی خروسه رو بغل زد و کمی نوازشش کرد و با اخم گفت : ببین چه دل ، دلی می زنه بیچاره ، حمید تو چطور دلت می یاد سرش رو ببری بیرحم ؟
لبخندی زدم و گفتم : قول می دهم یواش بکشمش ، حالا تو اگه خیلی دلت رحم می یاد فردا گوشتش رو نخور ، باشه ؟
فاطی خروس رو داد به من و گفت : وا ، مگه خولم . فوقش هر گازی که به گوشتش بزنم دعاش می کنم
رفتم تو حمام و خروس زبون بسته رو کمی آب داد م و گذاشتمش کف حمام . سرنگ ها رو از جیبم در آوردم و سوزن و محافظ سوزن ها رو جدا کردم و گذاشتم کنار و بعد دسته سرنگ ها رو در آوردم و سپس سر خروسه بیچاره رو بریدم و سرنگ ها رو از خونی که از گردنش می زد بیرون پر کردم و بعد دسته سرنگ ها رو سر جاشون قرار دادم و سر سرنگ ها رو بستم اینطوری برای چند ساعتی می شد از لخته شدن خون ها جلو گیری کرد چون هوا به سرنگ وارد نمی شد . بعد بدنه سرنگ ها و سپس دستامو شستم و از حمام بیرون آمدم
سپس نگاهی به ساعتم انداختم یه ربع تا ساعت ده مونده بود با عجله سرنگ ها رو بردم بالا و بین دوشک های تخت مخفی شون کردم و بعد با عجله رفتم در مغازه رو باز کردم و روی صندلی نشستم
چند لحظه بعد فاطی در رو باز کرد و یه لیوان چایی داد دستم . با دلخوری گفتم : این قدر در رو باز نکن یه موقع سر می رسه ها ، آخ راستی برای شام چکار کردی ؟
با خنده گفت : جوش نزن از ظهر غذای دست نخورده زیاد اومده تو جوش شکمتو نزن ، شکمو
بعد از رفتن فاطی یه بار دیگه سعی کردم همه موارد نقشه رو تو ذهنم مرور کنم در این موقع محبوب با همون عینک دودی بزرگی که دفعه قبلی هم بصورتش بود آمد داخل مغازه و سلام کرد
بلند شدم و جواب سلامش رو دادم و با خنده گفتم : یه ذره دل نگران بودم گفتم نکنه یه موقع نیای و منو تو خماری بزاری
لبخندی زد و گفت : می بینی که اومدم ، آقای هول . من هنوز دیشب اینجا بودم
بلند شدم و در مغاره بستم و با هم رفتیم تو خونه و مستقیم رفتیم بالا . با ورود به اتاق چشمم به فاطی افتاد که یکی از لباس های سکسی شو پوشیده بود و حسابی هم به خودش رسیده بود . نشسته بود رو مبل و با لبخند نگاهمون می کرد
محبوب یک دفعه وا رفت و اخمی کرد و به من گفت : نمی دونستم مهمون داری و گرنه دعوتت رو قبول نمی کردم
دستش رو گرفتم و رو سری شو از سرش در آوردم . فاطی بلند شد و آمد طرف محبوب و دستش رو دراز کرد سمتش و با خنده گفت : اگه اشتباه نکنم شما محبوب خانم هستید . دختر خوشگلی هستی حق داره حمید که از صبح تا بحال بی قرار اومدن شما شده ، من هم اسمم فاطی یه دوست حمید ، از آشنایی با شما خوشبختم
محبوب با اکرا باهاش دست داد و آهسته گفت : من هم همینطور ، با بودن شما دیگه لازم نبوده حمید آقا خیلی بی قرار باشه . شما هم خانم خوشگلی هستید . اشتباه نکنم دیشب با مهدی بودید ، حدسم درسته ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : حسودی می کنی ؟ آره باهاش بودم
فاطی مشغول باز کردن دگمه های مانتوی محبوب شد و در همون حال ادامه داد : مانتو تو در بیار اینجا لازم نیست احساس غریبی کنی
سپس مانتوی محبوب رو گذاشت سر جا لباسی و رفت تو آشپزخونه و ب

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
 
     
  
 زن
#9   Posted: 3 Mar 2011 10:48



ارسالها: 2517
دستش رو گرفتم و به طرف تخت بردمش و سرنگ های خون رو نشونش دادم
لبخندی زد و گفت : ببینم ، اینها واقعا خونه ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : آره عزیزم خونه ، ،مال یه مرغ بیچاره است که چند ساعت پیش . حمید خریده بود تا از خونش استفاده کنه
با خنده گفتم : خروس نه مرغ
فاطی اخمی کرد و گفت : گیر نده حمید ، حالا چه فرقی می کنه
محبوب خودش رو بغلم انداخت و صورتم رو بوسید و گفت : ممنونم تو مرد خوبی هستی حمید . من از هردو تون ممنونم که به فکر من بودید
فاطی با خنده گفت : فقط این وسط این حمید بیچاره یه سیلی مفتی خورد . البته زیاد مهم نیست اون یه خورده عادت کرده . باید هر روز یکی دو تا سیلی بخوره تا اموراتش بگذره
محبوب لباشو گذاشت رو لبام و دستاشو دور گردنم حلقه کرد و با حرارت مشغول بوسیدنم شد . زیر چشمی نگاهی به فاطی که داشت با عصبانیت ما رو نگاه می کرد ، انداختم و شونه هامو بالا انداختم
دستامو رو باسن محبوب گذاشتم و یه خورده فشارش دادم . آخ چه لذتی بهم دست داده بود ، محبوب داشته با همه وجودش منو می بوسید
در این موقع فاطی بدجنسی اش گل کرد و ویشگون محکمی از بازوم گرفت و بعد دست محبوب رو گرفت و با خنده گفت : حالا نمی خواد پر روش کنی . بیا بریم ، چایی مون یخ کرد
با هم برگشتیم و روی مبل نشستیم . محبوب خودش رو بهم چسبوند و لیوان چایی شو بر داشت و یه خورده خورد و بعد سری تکون داد و به فاطی گفت : سرد شده یه زحمت بکش و گرمش کن ، من چایی سرد دوست ندارم
فاطی بلند شد و در حالی که لیوانهای چایی رو تو سینی قرار می داد رو کرد به محبوب و با کنایه گفت : چشم خانم ، امر دیگه ای باشه
محبوب بی توجه به لحن کنایه آمیز فاطی رو کرد به من و پرسید :‌حالا این کثافت ، مهدی رو می گم کی قراره بیاد ؟
گفتم : قرار شد وقتی تو اومدی زنگ بزنیم بهش تا بیاد اینجا
محبوب با خنده گفت : حالا یه موقع هول نشی و اشتباهی بکنی تو جلوم ؟
فاطی گفت : غلط می کنه هول شه ، تو فقط هوای کار رو داشته باش وقتی مثلا کار انجام شد خیلی طبیعی رفتار کن و با خشونت چند تا محکم بزن تو سر وسینه و صورت حمید
من سری تکون دادم و گفتم : حالا تظاهر به محکم زدن هم بکنه کافیه ، لازم نیست خیلی محکم بزنه
فاطی اخمی کرد و به محبوب گفت : به حرفهای حمید گوش نده ، تو باید طبیعی رفتار کنی که یه موقع مهدی بو نبره که نقشه ای در کاره . هر چی محکم تر بزنی و اعتراض بکنی بهتره ، مخصوصا باید درد تو چهره ات پیدا باشه . می خوای حمید رو بگم تو یه فرصت مناسب محکم مو ها تو بکشه تا دردت بیاد و گریه کنی ؟
محبوب با خنده گفت : من فکر کنم بتونم طبیعی باشم ولی دلم نمی یاد حمید رو محکم کتک بزنم ، بخدا جدی می گم
فاطی با خنده گفت : ولی این خیلی لازمه باید محکم بزنیش ، اصلا یه کار بهتر ، حمید وقتی که می خواست مثلا بکنه تو جلوت اگه با سختی و محکم بکنه تو پشتت ، خیلی عالی می شه هم تو خیلی طبیعی درد می کشی و هم بقدر کافی عصبانی می شی که محکم چند تا بزنی تو سر و صورتش محبوب گفت : نمی دونم اگه لازمه ؟ باشه من حرفی ندارم . دیشب که حمید بد جوری کرد تو پشتم آنقدر دردم گرفت که دلم می خواست چند تا بزنم تو گوشش . ولی ترجیح میدهم که درد نکشم
فاطی اخمی کرد و رو کرد به من و گفت : اهمیتی به حرفش نده و محکم بکن تو کونش ، آخ ببخشید تو پشتش و بگذار دردش بیاد و کتک های اون هم طبیعی باشه ، مهدی رو دست کم نگیر اون که بچه نیست بو ببره کلکی تو کاره . بد جوری داغ می کنه و ممکنه خودش بره سراغ محبوب بیچاره
محبوب برآشفت و رو کرد به من و گفت : آره حمید ، تو رو خدا قبول کن و خشونت بخرج بده . خیلی بد می شه اگه مهدی بو ببره
رو کردم به فاطی که لبخند شیطنت باری به لب داشت و گفتم : از دست تو که مرتب می خوای همه رو عذاب بدهی ، مخصوصا منو
فاطی با خنده گفت : بیشتر دوست دارم اون کثافت زجر بکشه
منظورش رو می دونستم همه کثافت گفتن هاش مربوط به محبوب بود
محبوب رو کرد به فاطی و گفت : ولی اون کثافت که با دیدن درد و مثلا پاره شدن من که عذاب نمی کشه ؟
فاطی گفت : چرا عذاب می کشه ، آخه یه موقع تو سوگل خوشگلش بودی و حالا می بینه حمید داره تو رو می کنه و پاره ات می کنه . این درد ناک نیست براش ؟
محبوب لبخندی زد و دستی به پای من کشید و گفت : آره ، خیلی دوست دارم عذاب بکشه . من سعی می کنم با حمید خیلی پر حرارت تر حال بدم تا مهدی نفسش بند بیاد
با خنده گفتم : حالا این حرفها بزارید کنار و چایی هاتون رو بخورید که باز سرد نشه
فاطی دستش رو از رو شلوار رو کیرم کشید و با خنده گفت : حالا به اندازه کافی انرژی داری ، که امشب بتونی درست کارت رو انجام بدهی ؟
محبوب با خنده گفت : دیشب که سه ، چهار بار آبش آمد و ممکنه ضعیف شده باشه
فاطی نگاه خشمگینی به من کرد و با غیض گفت : پس حسابی دلی از عذا در آوردی ؟
رو کردم به محبوب و گفتم : چرا دروغ می گی ؟ یه موقع فاطی باورش می شه و از حسادت پدر من رو در می یاره
فاطی لبخندی زد و گفت : نه عزیزم نترس ، حالا باهات کار ندارم . بعدا وقت برای حساب رسی زیاده
سپس رو کرد به محبوب و گفت : حمید می گه با هم رفته بودید حمام ، تو حمام هم خوش گذشت ؟
محبوب با خنده گفت : آره خیلی عالی بود . حمید من و خواهرم رو شست و ماساژ داد و چند تا جوک بی تربیتی با حال گفت و بعد هم که از حمام بیرون رفتیم و یه حال دل چسب داشتیم ، خلاصه یه شب بیاد موندنی بود برای من و خواهرم . فکر نمی کنم که دختری شب رو با حمید بگذرونه و بهش سخت بگذره ، تو هم که چند باری حتما باهاش حال کردی می دونی چی دارم می گم
فاطی لبخند زورکی زد و گفت : اتفاقا حمید خیلی با نرمی می کنه تو پشت آدم نمی دونم تو چطوری خاطره خوبی از این موضوع نداری
محبوب با خنده گفت : ‌بار اول که خیلی با خشونت کرد تو بخدا تا مدتی می سوخت . ولی بعد که از کرم استفاده کرد و نرمش به خرج داد ، خیلی حال کردم
پاک گند کار در اومده بود نگاهی به فاطی که با عصبانیت منو نگاه می کرد کردم و برای اینکه به این پته به آب دادن های مسخره زودتر خاتمه بدم
گفتم : فاطی جان شام بیار بخوریم که همه گشنه هستیم . و در ضمن باید مقدمات کار رو آماده کنیم و بعد هم به مهدی زنگ بزنیم بیاد اینجا . اون الان منتظر خبر ماست
فاطی با عصبانیت گفت : دستور نده ، پاشو خودت غذا رو گرم کن، انگار با کلفتش حرف می زنه
محبوب با تعجب رو کرد به فاطی و گفت : اون بیچاره که حرف توهین آمیزی نزد ، فاطی جون . چرا ناراحت شدی ؟ الان من خودم شام رو آماده می کنم . تو خودت رو ناراحت نکن

سپس رفت تو آشپزخونه . فاطی کنارم نشست و ویشگون محکمی از رون پام گرفت . بی اختیار فریادی کشیدم و رون پام رو چسبیدم
محبوب سراسیمه از آشپزخونه زد بیرون و نگاهی به ما انداخت و پرسید : چی شد ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : چیزی نیست محبوب جون باز پاش گرفت بعضی وقتها که خیلی شیطونی می کنه پاش درد می گیره و گاهی وقتها هم بد جوری می گیره . تقصیر خودشه نباید زیاد دروغ بگه و یا شیطونی بکنه خدا می دونه امشب تا صبح باز چقدر پاش بگیره ؟ خدا بهش رحم کنه
محبوب لبخندی زد و گفت : آخه حیونکی حمید ، خوب چرا دکتر نمی رید ؟ یه موقع خطرناک نباشه
بزور لبخندی زدم و گفتم : چرا بابا رفتم ، پیش دو سه تا دکتر ماهر رفتم همه عقیده دارند علت اصلی این درد ها بخاطر جنون آنی و منفی بودن های بی دلیل و بد بینیه . من که سر در نیاوردم منظورشون چی بود
فاطی لبخندی زد و گفت : بس که چرند گفتند . حق داری نفهمی منظورشون چی بوده اون دکتر ها همه شون احمق بودن . من نظر همون دکتری که بردمت پیشش رو قبول دارم و به نظر من منطقی تر بود یادته می گفت علت اصلی مربوط به افراط در مسائل جنسی و پر رو گری و پنهان کاریه ؟
محبوب با خنده گفت : افراط در مسائل جنسی رو می تونم من هم قبول کنم ولی منظورش از پنهان کاری و پر رو گری چی بوده ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : دکتره می گفت . من اینجاش رو نفهمیدم منظورش چی بود ولی احتمالا حمید منظور دکتره رو فهمیده بود چون همش می گفت درسته حق با شماست آقای دکتر
محبوب به طرف آشپزخونه دوید و در همون حال گفت : وای خدا ، فکر کنم یه خورده غذا ته گرفت
نگاه تندی به فاطی کردم . فاطی لبخندی زد و آهسته گفت : این اولشه حالا صبر کن خدمتت می رسم
بعد از شام خوردن و جمع شدن سفره رو کردم به فاطی و محبوب و گفتم : خوب وقت کمه ، زودتر لخت بشید
سپس لباس زیر محبوب رو دادم دست فاطی و فاطی که قبلا بهش گفته بودم و در جریان بود لباس زیرهای محبوب رو پوشید و با خنده به محبوب گفت : آخه باید من بجای تو پاره بشم و در اون حال عکس هم گرفته بشه که مهدی اونها رو ببینه
من به محبوب که با قیافه متعجب ما رو نگاه می کرد توضیح لازمه رو دادم و براش تشریح کردم که منظورمون چیه و بعد طرز کار دوربین رو به محبوب یاد دادم و بعد از گرفتن چند عکس آزمایشی و اطمینان از این موضوع که کار با دوربین رو یاد گرفته . دست به کار شدیم و فاطی رو روی تخت به حالت چهار دست و پا قرارش دادم و فاطی کمی چرخید و روش رو به سمت مبل ها کرد و من سرنگ خون رو برداشتم و شورت فاطی رو که مال محبوب بود تنش کرده بود رو تا روی رون هاش پایین کشیدم و سپس خودکار مشکی رو که قبلا آماده کرده بودم و کنار تخت گذاشته بودم برداشتم و یه خال به شکل خالی که روی کون محبوب بود رو کون فاطی کشیدم . و چند بار زاویه عکس گرفتن رو طوری که کمی از شورت و کرست تو کادرش بیافته به محبوب توضیح دادم و سپس سرنگ رو برداشتم و با احتیاط مقداری خون تو جلوی فاطی خالی کردم و کمی هم به رون پا و بغل سوراخ کسش زدم و کیر گنده شده مو فرو کردم تو کس فاطی و مشغول تلمبه زدن شدم . و با راهنمایی های من محبوب هم مشغول عکس گرفتن شد ، سپس دوربین رو از دستش گرفتم و نگاهی به عکس هایی که گرفته بود انداختم و عکس هایی که جالب نبود رو حذف کردم و چند تایی که جالب بود و خیلی خوب می تونست نشون بده که مربوط به پاره شدن پرده بکارت محبوب هست و خون ریزی و جلوی من تو کس مثلا محبوب خیلی جلوه می کرد . لبخندی زدم و در حالی که عکس ها به آنها هم نشان می دادم با خنده به فاطی گفتم : بقیه هنر نمایی با تویه سعی کن از همین زاویه از من و محبوب ، موقع اجرای نقشه عکس بگیری ولی دیگه از جلوی من و محبوب عکس نگیری ، همین عکس هایی که محبوب از من و تو گرفت اون لحظه اصلی رو نشون می ده و تو فقط وانمود کن که از جلوی ما داری عکس می گیری ، در بقیه حالات عکس گرفتنت مانعی نداره .حالا برو و خیلی تمیز خودت رو بشور و دقت کن که آثار خونی رو تنت باقی نمونه
من هم رفتم دستشویی و جلو مو شستم . بعد از برگشتن به اتاق روی مبل نشستم تا فاطی که رفته بود حمام بیاد بیرون
بعد از اومدن فاطی بدنش و چک کردم تا خیالم از بابت نموندن آثار خون ، راحت بشه
چند با طریقه نشستن و حالت گرفتن محبوب رو روی تخت تمرین کردیم و سپس رو تختی رو مرتب کردیم و رفتیم روی مبل نشستیم . گوشی تلفن رو برداشتم و به گوشی همراه مهدی زنگ زدم و ازش خواستم بیاد
بعد لباس ها مونو پوشیدیم و چشم های محبوب رو با پارچه و چسب بستم ، فاطی چایی ریخت و آورد و مشغول خودن چایی شدیم . فاطی قند تو دهان محبوب می گذاشت و کمکش می کرد چایی شو بخوره .
محبوب کمی بدنش می لرزید و معلوم بود خیلی مضطربه ، آهسته با خطاب به من گفت : حمید ، خیلی با خشونت نکنی تو پشتم ، باشه ؟
من رو کردم به فاطی و گفتم : درسته که تو مثلا از نقشه من خبر نداری و من هم وانمود می کنم که اتفاقی کردم تو جلوی محبوب ، و تو هم باید عکس العملت تند باشه ولی مواظب باش شورشو در نیاری و خیلی اذیتم نکنی ؟ فهمیدی چی گفتم ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : آره بابا نترس ، هوا تو دارم . مگه از من می ترسی ؟
لبخندی زدم و گفتم : از تو نه ، ولی از بدجنسی هات یه خورده می ترسم
در این موقع صدای زنگ در بلند شد . محبوب با نگرانی خودش رو به من چسبوند و آهسته گفت : حمید جون ، من یه خورده می ترسم
کمی موهاشو نوازش کردم و گفتم : نترس عزیزم ، فقط به فکر نقشه باش من همه مدت پهلوتم خیالت راحت باشه ، وقتی صدای باز شدن در اتاق رو شنیدی بپرس کی بود فاطی
فاطی لبخندی زد و گفت : خوب من می رم در رو باز می کنم
چند لحظه بعد در اتاق باز شد و بدنبال آن مهدی و فاطی آهسته داخل شدن
محبوب تو بغلم بود و من داشتم لباشو می بوسیدم . کمی خودش رو عقب کشید و پرسید : کی بود فاطی خانم ؟
من جواب دادم : گفتم که صدای تلوزیون خیلی بالا ست ، همسایه ها صداشون در می یاد و می یان در خونه و زنگ می زنند . تا حالا سابقه داره . برای همین تلوزیون رو خاموش کردم
فاطی هم با خنده گفت : آره ، حتما کار همسایه ها بوده . چون پشت در کسی نبود
سپس دست مهدی رو گرفت و همون جا نزدیک در نشستن رو زمین و مشغول تماشای ما شدن ، قیافه مهدی با دیدن محبوب تو بغلم خیلی دیدنی بود
تن محبوب تو بغلم شروع به لرزیدن کرد و معلوم بود که از حس کردن مهدی تو اتاق فوق العاده نگرانه . لبامو رو لبای محبوب گذاشتم و اون رو محکم تو بغلم فشار دادم . محبوب هم دستاشو دور گردنم گرفت و با فشار لباش رو لبام از کارم استقبال کرد
بعد یه بوسه طولانی محبوب گفت : آخه ، من خوشم نمی یاد چشام بسته باشه ، یعنی چی که اینطوری حالش بیشتره . من که زیاد خوشم نمی یاد
خیلی از تیزی محبوب خوشم آمد . یه خورده سینه هاشو فشار دادم و با خنده گفتم : تو برو تو حس ، فکر کن کسی که تو رویاهات دوست داشتی با تو سکس کنه ، الان پهلوته . آنوقت می بینی که چقدر حال می ده
محبوب با دلخوری گفت : دفعه دیگه نمی زارم باز چشامو ببندی ، الان هم اگه حوصله ام سر بره باید چشامو باز کنی . آخه اینطوری من اصلا لذت زیادی نمی برم
من دستم رو لای پاهاش کشیدم بالا و از رو شلوارش مشغول مالیدن کسش شدم . محبوب هم دستشو گذاشت رو زیر شلواریم و بعد دستشو فرو برد داخل زیر شلواری و شورتم و کیر مو تو دستش گرفت و مشغول مالیدنش شد . کمی بعد از رو مبل بلند شد و در حالی که دستش رو پام بود روی زمین وسط پام نشست و زیر شلواری و شورتم رو پایین کشید و کیرمو لمس کرد و بعد برد تو دهانش و مشغول ساک زدن شد
فاطی از کنار مهدی بلند شد و آمد طرف ما و کمی سینه های محبوب رو مالید و سپس دست برد زیر و مشغول باز کردن دگمه و زیپ شلوار محبوب شد و آهسته شلوارشو کشید پایین رو رون هاش . حالا کون سفید و لخت محبوب جلو چشمان شهوتی و عصبی مهدی نمایان شد . من دست بردم رو کون محبوب و مشغول مالیدن کون داغ و نرمش شدم . کمی بعد مهدی از رو زمین بلند شد و آهسته به طرف ما آمد . من با عصبانیت نگاهش کردم و با دست اشاره کردم جلو نیاد . مهدی با دست به فاطی اشاره کرد و به من فهموند که با فاطی کار داره . ، فاطی لبخندی زد و بلند شد رفت طرف مهدی و کمی مهدی رو عقب برد و سپس مشغول باز کردن کمر و دگمه های شلوارش شد . . سپس شلوار و شورت مهدی رو گرفت و بتندی پایین کشید . کیر مهدی که حسابی هم بزرگ شده بود از تو شلوار و شورت آزاد شد و افتاد بیرون و خورد به صورت فاطی ، فاطی جلو پای مهدی زانو زد و کیر مهدی رو گرفت تو دستش و بعد از این که چند بار سراسر کیر شو لیس زد اون رو فرو کرد تو دهانش و مشغول مکیدن و ساک زدن شد
من بازوی محبوب رو گرفتم و اون رو از روی زمین بلند کردم و سپس شلوارش رو از پاش در آوردم و بدنبال آن بلوزش رو هم در آوردم . و وقتی سینه بندشو باز کردم و سینه های خوشگلش بیرون افتاد آنها رو تو دستام گرفتم و مشغول لیسیدن و نوازش اون ها شدم . نگاهی به مهدی انداختم دستاشو دور سر فاطی گرفته بود و با فشار دادن سر فاطی بروی کیرش مشغول تلمبه زدن تو دهان فاطی بود . من مشغول در آوردن لباس هام شدم و سپس دست محبوب رو گرفتم و اون رو به سمت تخت خواب بردم
فاطی و مهدی هم رفتن روی مبل رو بروی اتاق خواب ، رو برو تخت ، و سپس مهدی مشغول لخت کردن فاطی شد و بعد فاطی رو روی مبل نشوند و خودش دو زانو نشست وسط پاش و مشغول بوسیدن لب ها و گردن فاطی شد . من هم محبوب رو روی تخت خوابوندم و رفتم روش و مشغول بوسیدن و مالیدن سینه های محبوب شدم . کمی بعد محبوب منو برگردوند رو تخت و معکوس نشست رو سینه ام و در حالی که کیر مو به دست گرفته بود و در دهانش فرو می برد کسش رو به طرف صورتم عقب کشید و من هم مشغول خوردن و زبون زدن به کسش شدم و طبق عادتم انگشتانم رو به کمک گرفتم و مشغول بازی با کس و سوراخ کون محبوب شدم . مهدی که سینه های فاطی تو دهانش بود کمی خودش رو به طرف ما چرخوند تا بتونه ما رو ببینه . فاطی نگاهی به من کرد و سپس آهسته سرش رو به علامت وقتشه بهم تکون داد و در همون حالت ناله ای کرد و سر مهدی رو گرفت و آهسته به طرف کسش پایین برد و مهدی هم اطاعت کرد و مشغول خوردن کس فاطی شد . من به تندی محبوب رو تکونی دادم و اون هم به سرعت به حالت چهار دست و پا روی تخت رو به مبل ها نشست و من کمی حالت نشستنش رو تصحیح کردم و به تندی در حالی که نگاهم به مهدی و فاطی بود . سرنگ خون رو از لای دوشک تخت برداشتم و در پوش آن رو در آوردم و شورت محبوب رو تا روی روناش پایین کشیدم ، و با عجله مقداری دور کس و بغل پای محبوب ریختم و یه خورده هم ریختم رو دوشک تخت و کمی هم روی کیرم ریختم و با عجله در پوشش رو گذاشتم و آن رو دوباره سر جایش مخفی کردم
و به فاطی که سر مهدی رو روی کسش نگه داشته بود ، اشاره کردم . فاطی لبخندی زد و سر مهدی رو کنار زد و بلند شد و دوربین رو برداشت و به سمت ما آمد و من هم مشغول مالیدن کون و سینه های محبوب شدم
فاطی به ما نزدیک شد و از سکس من و محبوب عکس می گرفت . کمی که سینه های محبوب رو مالیدم . محبوب ناله ای کرد و گفت : حمید ، بکن دیگه ، من می خوام . بکن تو پشتم
من در حالی که وانمود می کردم مست شهوت شدم پشت کون محبوب نشستم و کیر مو گرفتم رو کون محبوب و تفی بروی سوراخ کونش زدم و در حالی که فاطی از قسمت های مختلف ما عکس می گرفت . کیرم رو با خشونت فشار دادم تو سوراخ کون محبوب بیچاره . محبوب جیغی کشید و چند مشت به تخت کوبید و داد زد : کثافت حمال کردی تو جلوم ، درش بیار
فاطی به تندی دوربین رو به سمت کیر و کس ، من و محبوب گرفت و مشغول عکس گرفتن شد . و سپس دادی زد و منو هول داد عقب و سپس به صورتم سیلی سختی زد و گفت : چکار کردی حمید ، کثافت چرا کردی تو جلوش
محبوب که از درد به خود می پیچید . بزور کمی خودش رو جمع و جور کرد و به طرف من برگشت و با گریه ، که نمی دونم بخاطر درد زیاد بود و یا نقش بازی می کرد . شروع کرد به ناسزا گفتن و مشت زدن به سر و سینه ام . من با دستپاچگی مرتب می گفتم : منو ببخشش ، نفهمیدم چطور شد
مهدی آهسته به طرف ما آمد و کمی خم شد و نگاهی به کس محبوب که خون دور وبرش رو گرفته بود کرد و سپس نگاهی به لکه خونی که روی تخت بود ، کرد و لبخندی زد و با دست به نشانه موفقیت به من اشاره کرد
فاطی دوربین رو برداشت و نگاهی به عکس هایی که درون حافظه بود کرد و من متوجه شدم داره چند عکسی که از کس محبوب به ناچار گرفته بود رو پاک می کنه . چون بهرحال برای فلاش زدن دوربین ، باید عکس می گرفت . سپس به یکی از عکسها خیره ماند تا مهدی بره طرفش و اون رو ببینه . مهدی با کنجکاوی نگاهی به عکسی که فاطی آماده کرده بود تو دوربین کرد و لبخندی زد
محبوب . چند ضربه دیگه که بهم زد با گریه گفت : این چشامو باز کن ببینم ، خاک بر سر احمقت کنند ، حالا من چی خاکی تو سرم بریزم
سپس وانمود کرد داره چشاشو باز می کنه . مهدی با خنده دست فاطی رو گرفت و به طرف در اتاق رفتن و به تندی رفتن پایین . من محبوب رو بغل گرفتم و محبوب هم داد زد : دست بهم نزن دیگه کثافت و چند مشت دیگه به سینه ام کوبید
آهسته گفتم : آروم باش دیگه ، مهدی و فاطی رفتن پایین
محبوب دستشو انداخت دور گردنم و لباشو گذاشت رو لبام و بعد از یک بوسه طولانی ، آهسته گفت : منو ببخش که محکم کتکت زدم حمید ، دست خودم نبود . خیلی دردم اومد . هنوز هم داره می سوزه
لباشو بوسیدم و گفتم : عیبی نداره ، من هم مجبور بودم ، حالا صبر کن برم پایین و یه سر و گوشی آب بدم و بعد می یام می برمت حمام و چشاتو باز می کنم ، که چسبش هم خیس بخوره و زیاد اذیت نشی
سپس رفتم پایین ، سارا داشت از تو مانیتور دوربین عکس ها رو نگاه می کرد با ورود من همه به سمت من آمدن . سارا نگاهی به جلوی من انداخت و داد زد خجالت نمی کشی ؟ اینطوری واستادی جلوی ما ؟
نگاهی به کیرم که کمی هم خونی بود کردم و با عجله دستم رو گرفتم روش و با دلخوری گفتم : نمی دونم چه خاکی باید به سرم بریزم ، بخدا یهو اینطوری شد
سارا سیلی به گوشم زد و با ناراحتی گفت : اخه به شما هم می شه گفت مرد ، حالا اون دختره بدبخت می خواد چکار کنه ؟
گفتم : نمی دونم باید یه جوری آرومش کنم همش داره گریه می کنه ، باید ببرمش حموم تا یه خورده سر حال بیاد . خدا کنه کار بیخ پیدا نکنه ، شما بگیرید بخوابید
مهدی دست فاطی رو گرفت و با خنده گفت : آره ، مخصوصا که من و فاطی کار نیمه تموم داریم
فاطی با ناراحتی دست مهدی رو کنار زد و گفت : الان نه ، حالم گرفته شده برو با سارا خوش باش من هم شب رو پیش حمید و محبوب می خوابم سعی می کنم اگه بشه یه خورده محبوب رو آروم کنم
من سری تکون دادم و به فاطی گفتم : تو هم پایین بخواب ، من خودم محبوب رو آرومش می کنم
فاطی نگاه تندی به من کرد و گفت : اگه یه خورده بیشتر هوا تو داشتم این گند رو بالا نمی آوردی . بیا بریم بالا دختره هول ورش نداره یهو دورش خالی شده
سپس بازو مو گرفت و منو به سمت در کشید و رو کرد به مهدی و با خنده گفت : ببخشید مهدی آقا ، من باید پهلوی حمید بمونم تا اوضاع خراب تر نشه . یه موقع دیگه یه حال خوشگل بهت می دم . حالا برو با سارا خوش باش ، به خدا به موقعش یه حال خوشگل بهت می دم که هرگز یادت نره ولی الان نمی شه ، اخماتو باز کن دیگه ، به خدا نمی تونم این جونور رو با اون دختره تنها بزارم
مهدی بزور لبخندی زد و گفت : امشب خیلی هواتو کرده بودم ، ولی خیلی خوب باشه خانم خانم ها می گذاریم واسه بعد ، ولی یادت نره قول دادی حسابی حال بدی ها ؟
فاطی به تندی لبای مهدی رو بوسید و گفت : باشه ، قول دادم . حالا برو به زن خوشگلت برس تا بعد
مهدی نگاهی به من کرد و لبخندی زد و گفت : فاطی راست می گه باید مواظبت باشه تا یه گند دیگه بالا نیاری ، آخه تو چقدر گیجی پسر جون دختر مردم رو بدبخت کردی رفت
کفرم در اومده بود ، اخمی کردم و گفتم :‌ برو مهدی جون به سارا برس اینقدر هم جوش نزن شیرت خشک می شه
فاطی لبخند شیطنت باری زد و در حالی که دستی به جلوی مهدی می کشید با خنده گفت : وای خدا نکنه شیرش خشک بشه ، حمید چقدر حرفهای بد بد می زنی ، مردی که شیرش خشک بشه که دیگه مرد نیست به نظر من شیر مرد اصلا نباید خشک بشه
مهدی اصلا دو زاریش نیافتاده بود لبخندی زد و گفت : مردها شیرشون کجا بود که خشک بشه
بعد در حالی که با دست سینه فاطی رو می مالید با خنده ادامه داد : شیر رو فقط باید از سینه زن های خوشگل بیاد بیرون ، خوردن شیر تو سینه های توی خوشگل هم خوردن داره
فاطی خندید و گفت : یه خورده دیر پیدا تون ش

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 زن
#10   Posted: 3 Mar 2011 10:48



ارسالها: 2517
مهدی پا بشو نیست
برای سارا چایی ریختم گذاشتم جلوش و پهلوش نشستم وگفتم : شرط می بندی ؟ من نظرم اینه که فاطی بیدارش می کنه
سارا لبخندی زد و گفت : نمی تونه
سرم رو جلو بردم و در حالی که لباشو می بوسیدم گفتم : فاطی تو بیدار کردن همه چی تخصص داره ، حالا می بینی
در این موقع صدای جیغ فاطی از پایین بگوش رسید و چند لحظه بعد فاطی نفس زنان با عجله اومد بالا و با خنده رو کرد به سارا و گفت : تو هم با این شوهرت
سارا خندید و گفت : گفتم که پا نمی شه
در این موقع مهدی خنده کنان وارد اتاق شد و رو کرد به فاطی و با خنده گفت : پس چرا در رفتی ترسو
فاطی لبخندی زد و گفت : بیا بشین صبحانه تو بخور ، دلم برات سوخت با خودم گفتم بزارم یه چیزی بخوری جون بگیری بعد خدمتت برسم
سری تکون دادم و با خنده گفتم : می شه به من هم بگید اون پایین چه اتفاقی افتاد
مهدی لبخندی زد و گفت : فاطی اومد مثلا بیدارم کنه یک لیوان آب ریخت رو صورتم ، بهش گفتم اذیت نکن بزار بخوابم وگرنه پا می شم جیغت رو در می یارم ، گفت راست می گی پا شو ببینم عرضه شو داری پاشو دیگه ، من هم یه دفعه دست شو گرفتم که ترسید و جیغ زد
و فرار کرد اومد بالا
سپس رو کرد به فاطی که مشغول خندیدن بود و گفت : همیشه که نمی تونی فرار کنی ، آخرش خدمتت می رسم ، تا یه سطل آب روت نریزم آروم نمی شم
فاطی کنار سارا و من نشست و در حالی که خودش رو لوس می کرد به سارا گفت : یه چیزی به شوهرت بگو ، می خواد به خیال خودش روم آب بریزه به خدا دلم بهش رحم اومد و گرنه اون لیوان آب رو به جای صورتش خالی می کردم یه جای دیگش که روش نشه از زیر پتو بیاد بیرون
سارا اخمی کرد و به سارا گفت : نترس مهدی فقط هارت و پورت می کنه
مهدی سری تکون داد و رفت تو آشپزخونه که دست وصورتش رو بشوره برگشتی با دیدن پارچ آبی که تو دستش بود به تندی از کنار فاطی بلند شدم و در حالی که به طرف پله ها می دویدم با خنده گفتم : من رفتم مغازه دیرم شد
صدای جیغ فاطی و سارا که احتمالا آب یخ توی پارچ به بدنشون ریخته شده بود از پشت سرم بگوش رسید
از اون روز به بعد رابطه ما خیلی صمیمی تر شد و در هر فرصت مناسبی که دور هم جمع می شدیم چیزی که مهدی اسم شو گذاشته بود سکس مکمل محفل دوستانه ما رو گرم تر و دوست داشتنی تر می کرد

پایان

دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
 
     
  
داستان سکسی ایرانی

حمید وفاطی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA