داستان سکسی ایرانی

(Fetish Stories) داستان های فتیش


صفحه  صفحه 11 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین »
#101   Posted: 7 May 2020 18:01
[quote=sanaazz1373]قصه پریا (٢)

ارباب و برده فتیش

روی یک صندلی بسته شده بودم. اتاق نسبتا تاریک بود و نور کمی داشت. پریا لبخند بر لب داشت و جلوی قدم می زد. وسایلی روی یک میز قرار داشت که تنها می توانستم چند تایشان را ببینم. چاقو های مختلفی که روی میز قرار داشت.
دوست داری با چی شروع کنم؟
جان؟!
گفتم دوست داری با چی شروع کنم عزیزم. میخوام شکنجه ات کنم
شکنجه؟!
آره شکنجه.
چرا اخه؟
دیگه حرف زیادی نزن. فقط بگو چجوری دوست داری شکنجه ات بدم؟ اگه نگی مجبورم خودم انتخاب کنم.
نمی گم.
که اینطور
به آرامی مقابلم می آمد. یکی از دستانش را بالا برد. احساس کردم که می خواهد به صورتم بزند برای همین چشمانم را بستم اما هنگامی که چشمانم را باز کردم پریا مقابلم نبود. حتی دستانم هم باز بودند. روی تخت خودم خوابیده بودم. خواب بود؟!
معلومه که خواب بود . امکان رخ دادن همچین چیزی زیر یک درصد بود. با این حال به محض اینکه خواستم تکانی بخورم درد شدیدی در تمام بدنم احساس کردم. احساس کوفتگی شدیدی می کردم. انگار که آسیب زیادی دیده باشم.بدنم درد می کرد اما چیزی یادم نمی آمد. نکند که آن اتفاقات خواب نبود. حال بلند شدن نداشتم و دوباره به خواب رفتم. هنگامی که بیدار شدم همه جا تاریک بود. روی صندلی بودم و دستانم بسته بود. طرف چپ صورتم درد می کرد و کمی می سوخت. صدای قدم های کسی می آمد که به طرفم نزدیک میشد. می شنیدم اما نمیدیدم.

قصه پریا (1 و 2)عالیییی بود....میخواستم درخواست بدم که ادامش بدین...خیلی داستان جذابیه
یا اینکه اگه خودتون ننوشتید میتونید بگید کجا میتونم پیداش کنم؟
تکشر..واقعا محشر بود این داستان
و دیگر هیچ....
 
     
  
#102   Posted: 18 Jun 2020 22:29
سلام من اسمم محمد 22 سالمه و خواهرم هم اسمش مهساست و 30 سالشه
یادمه وقتی که 8 سالم بود خواهرم همیشه منو میزد و هر چی میگفت باید میگفتم چشم
قشنگ یادمه وقتی از مدرسه میومد جوراباشو پرت میکرد تو صورتم و میگفت برو بشور
خیلی مغرور بود بینهایت مغرور بود
هزاران بار جوراباشو شستم قشنگ یادمه بار ها وقتی که حال نداشت میرفت رو تخت مینشست و من بدبخت مجبور بودم ناخوناشو براش لاک بزنم تمام خریداش به گردن من بود لباساشو میداد من براش بشورم
منم از فوت فتیش و پالیسی و این جور چیزا هیچ چیز نمیدونستم تازه یک ساله که یاد گرفتم اینارو
یه مدتی گذشت تا من 10 ساله شدم و خواهرم 18 ساله میرفتیم مهمونی و من باید کفشاشو براش واکس میزدم و لباساشو اتو میکردم آماده شدیم و رفتیم تو حیاط خونه منتظر موندیم چون دختر عموم اینا هم خونه ما بودن و از اونجا قرار بود بریم خونه مادر بزرگم
ما سه نفر رفتیم تو حیاط و شروع کردیم به مسخره بازی و دوییدن تو حیاط دختر عموم یه سال از خواهرم کوچیک تره و یه ذره دوییدیم یهو من با کفش رفتم روی کفش خواهرم و کفشش خاکی شد یهو دیدم شد مثل سگ داد و بیداد که باید تمیز کنی و اینا
منم گفتم نمیکنم بابا دیگه خستم الان
یهو یه سیلی محکم بهم زد در همون لحظه اشکم دراومد و گفت
حالا که اینجوری شد باید با زبونت کفشمو تمیز کنی یالا لیس بزم زود
رفت نشست روی صندلی که تو حیاط بود و این پاشو انداخت روی اون یکی پاش و گفت زود باش وگرنه انقدر میزنمت تا بمیری
منم از ترس این که دوباره کتک بخورم روی زمین رو زانو هام نشستم و دو دستی کفش خواهرم که تو پاش بود رو گرفتم تو دستم دختر عموم هم کنار خواهرم وایساده بود منم شروع کردم روی کفش خواهرمو لیس زدم داشت حالم بهم میخورد
یهوم دختر عموم برگشت به خواهرم گفت
مهسا گناه داره طفل معصومو مجبور کردی کفشاتو لیس بزنه
که یهو خواهرم با لحن تند بهش گفت به تو ربطی نداره جنده داداشمه دوس دارم هر کاری که دلم میخواد باهاش بکنم
که دیدم دختر عموم خفه شد

این ماجرا تموم شد تا این که بعد چند ماه رفیقام بعضیاشون سیگار میکشیدن یه روز یه سیگار اوردن و رفتیم تو زیر زمین خونه و شروع کردیم به کشیدن یهو برگشتم دیدم یکی داره ازمون از لای پنجره زیرزمین داره فیلم میگیره منم سریع دوییدم بیرون و دیدم خواهرمه رفت تو اتاقش درو بست منم رفتم پشت در گفتم گوه خوردم مهسا تو رو قرآن به بابا نگو مهسا غلط کردم که اونم درو باز کرد و گفت بیا تو
رفتم تو اتاق و همینجوری داشتم گریه میکردم افتادم به پاش ازش خواهش کردم که گفت باشه نمیگم ولی از این به بعد من هر چی گفتم باید بگی چشم
منم گفتم چشم
یهو گفت بخواب زمین منم خوابیدم دیدم اومد روی صورتم وایساد
من داشت صورتم میترکید اخه چجوری یه بچه ده ساله میتونه وزن یه دختر هیجده ساله روی صورتش رو تحمل کنه ؟
همین جور با جفت پا روی صورتم وایساده بود و عین خیالشم نبود که صورت من زیر پاهاشه من داشتم له میشدم
چند دیقه ای روی صورتم وایساد و بعد رفت پایین و نشست روی صندلی منم رو زمین بودم یهو کف پاهاشو گرفت جلو صورتم و گفت لیس بزن من گفتم نه که دیدم فیلمو توی گوشیش داره پخش میکنه
منم از ترس دوباره گریه ام گرفت چون اگه بابام اونو میدید منو میکشت

منم شروع کردم به لیس زدن کف پاهای خواهرم که داشت حالم بهم میخورد همینجوری لیس میزدم و خواهرم میگفت افرین داداش کوچولوی خوب افرین قشنگ لیس بزن تا برق بیفته
منم همینجور لیس میزدم

چند دیقه ای لیس زدم تا این که گفت دیگه بسه دوباره بخواب زمین
منم خوابیدم و یهو دیدم که با کون نشست روی صورتم من داشتم خفه میشدم اون زیر شلوار لی تنش بود
بعد چند دیقه گفت داداشی دهنتو باز کن منم باز کردم یهو گوزید تو دهنم
انقدر بوش بد بود که داشتم از حال میرفتم
چند بار روی صورتم گوزید و بعد بلند شد و گفت داداشی حال داد و منم همینجور گریه میکردم و اون رفت

شب شده بود و داشتم میخوابیدم که یهو دیدم در اتاقم باز شد دیدم خواهرمه بهم گفت مامان یه لیوان شیر داد بدم بهت بخوری ولی من شیرو خوردم شیر خودمو ریختم توش
لیوانو داد بهم بعد برقو روشن کرد دیدم یه چیز زرد رنگ توشه بو کردم دیدم شاشیده تو لیوان منم داشتم بالا میاوردم
بعدش گفت بخور داداش نوش جونت زود بخور و بخواب که فردا باید بری مدرسه منم دوباره گریه کردم و مجبور شدم کل اون لیوانو تا ته بخورم و بعدش خوابیدم صبح که از خواب بیدار شدم آروق که میزدم بوی شاش از دهنم میومد بیرون حالم داشت بهم میخورد

بعد از این ماجرا خواهرم خیلی منو اذیت کرد همیشه مجبور بودم پاهاشو لیس بزنم چند بار شاششو خوردم و یه بار هم رید تویه یه قوطی و گفت بخور منم یه ذره شو خوردم و حالم بد شد چند روز دل درد داشتم

تا این که چند سالی گذشت و من گوشیه خواهرمو انداختم توی رود خونه و باهام دعوامون شد و هنوزم که هنوزه باهم دیگه قهریم.

نوشته: محمد vf
 
     
  
#103   Posted: 18 Jun 2020 22:31
تقریبا نزدیک ساعت پنج بود وسائلمو جمع کردم تو کیفم و از همکارا خداحافظی کردم کارت زدم و خارج شدم از شرکت محل کار جدیدم پارکینگ نداشت و مجبور بودم گاهی ماشین رو چنتا کوچه اونور تر پارک کنم بعد چند دقیقه پیاده روی رسیدم سوار ماشین شدم عادت ندارم با کفش پاشنه بلند رانندگی کنم کفش هامو در آوردم و کفش های راحت تری پوشیدم مثل جوراب تمام پامو میگرفت از محل کارم تا آبرسان جایی که خونه دانشجویی برده ی من بود بیست دقیقه با ماشین مسافت بود زود رسیدم و خداروشکر جا پارک هم پیدا کردم دوباره کفش های پاشنه بلندی که از صبح تو اداره پام بود رو به پا کردم جوراب سیاهم خیس عرق شده بود دزدگیر رو زدم و رسیدم در خونه زنگ زدم و در باز شد تو آیینه آسانسور رژ کمرنگی زدم صورت سفید و به قول برده هام بی روح و بی رحم و مقتدرم نیاز به آرایش نداشت رسیدم دم واحد در باز بود سروش برده ی سی ساله ی من که تو تبریز شهر زیبای من دانشجو بود وظیفه ی خودش رو میدونست به محض ورود من شروع به پارس کردن گفتم کافیه حیوون برام قهوه ترک بیار اطاعت کرد و مشغول آوردن قهوه ی تلخ ترک شد وارد اتاقش شدم شلاقم رو برداشتم و چنتا وسیله ی دیگه قلادش به گردنش آویزون بود اومدم داخل پذیرایی قهوه ام رو روی میز گذاشت میدونستم که از صدای پاشنه ی کفشم شدیدا میترسه و البته افتخار میکنه که زیر پاهای یک خانم مغرور تبریزیه قلاده اش رو گرفتم کفش هامو درآورد به دستورم و صورت حقیر و بی ارزشش فرش زیر جوراب هام شد حس میکردم عطر جورابام صورت حقیرش رو فرا گرفته قهوه ام رو میخوردم و صورت بی ارزشش رو زیر کف پاهام حس میکردم تا آخر قهوه ام رو خوردم یکم نگاهش کردم خیلی مظلوم و بدبخت بود در برابرم دلم واسش میسوخت چون میخواستم با تمام وجودم دردش رو زیر پاهای خودم حس کنم شلاقم رو بلند کردم با تمام وجودم زدم رو کمر لختش از درد بدنش خالی کرد و چهاردستو پا چسبید به زمین فکر نمیکرد اولین ضربه رو اینجوری بزنم رفتم پشتش با شلاق جوری زدم به کونش که تخماشم طعم درد شلاقمو چشید و از درد به خودش پیچید با همون دو ضربه ی اولم میلرزید به خودش با خودم شرط بسته بودم که اگه ضرباتمو محکم بزنم میتونم برده رو همون اول ناک اوت کنم البته این اصطلاح با مزه رو خودم معیار درآوردن اشک برده هام انتخاب کردم شلاق سوم رو محکم تر از اولی زدم صاف رو تخمش چون طاق باز شده بود داد زد و از درد بغضش ترکید و مثل یه سگ گریه میکرد و التماس وااای باورم نمیشد با سه ضربه ی دقیق ناک اوت شده بود و این برام خیلی خوش آیند بود سه ضربه ی شلاق محکم زدم رو سینه و شکمش بدنشو گرفت و همینجوری اشک میریخت با کف پاهام صورتشو پاک کردم و با جفت پاهام رو صورتش وایسادم معمولا با ترمپلینگ صورتش داغون میشد و یکی دو روز خونه نشین میشه و این برام حس خوبیه کم کم وزنمو روی صورتش قرار دادم و چون ایروبیک و رقص ترکی آذری رو حرفه ای انجام میدم مثل بقیه میسترس ها هنگام ترمپلینگ ستون و دیوارو نمیگیرم خودم با کمی اینور اونور شدن تعادلم رو حفظ میکنم و البته این به قیمت له شدن بیشتر صورت حقیرش زیر پاهام تموم میشه که برام اصلا مهم نیست بعد ده دقیقه از رو صورت حقیر و له شدش اومدم پایین نگاش کردم حقارت تو وجودش موج میزد پاهاشو باز کردم سوراخ کونش رو چرب کردم و دیلدو دستی رو داخل سوراخ کونش کردم یکم تلمبه زدم اما این دیگه براش عادی بود و بهم حال نمیداد یه خیار آوردم و اونو کنار دیلدو به زور تو کونش جا دادم بدبخت التماس میکردم ولی میخواستم کونش حسابی بازتر بشه خیار و دیلدو رو تا ته تو کونش کردم و گفتم بذار بمونه تو مقعدت مکش کن در نیاد چون اگه در بیاد سری بعدی یه خیار دیگه توش میکنم اومدم بالا سرش به نوک سینه هاش گیره هایی زدم که درد وحشتناکی داشت نشستم بالا سرش دستم تسمه بود بهش گفتم پاهاتو باز کن اما خیار و دیلدو از تو سوراخت در نیاد حیوون گفت چشم ارباب سولماز گفتم خوبه از کون و سینه هاش درد شدید داشت جورابامو کردم تو دهنش و با کف پام بهش سیلی میزدم کف پامو رو بینیش فشار میدادم و با تسمه محکم رو تخمش میزد که از درد میلرزید بعد ضربه دهم با گریه گرفت ارباب داره خیار ازم در میره گفتم نه حق نداری با گریه گفت ارباببب باور کنید داره در میاد گفتم تو خودت نگهش دار پنج ضربه دیگه زدم برای اینکه نگه داره و ازش در نره کل تنش عرق کرد و گفتم حالا ولش کن بیاد بیرون شل کرد خودشو و دیلدو و خیار پریدن بیرون اومدم بالا سرش کف پامو آوردم رو دهنش تا لیس بزنه برای لیس زدن بالا میومد و گردنش حسابی درد میگرفت تلاشش برای خوردن عرق کف پای سفیدم برام جالب بود یکم نگاه فیس حقیرش کردم فیسش ارزش شاش منو نداشت برای همین شلوارم رو درآوردم صاف نشستم رو صورتش و خودمو رها کردم هرچی تو سوراخ کونم و روده هام بود خالی شد رو صورتش وقتی کامل تخلیه شدم با دستمال مقعدمو پاک کردم بلند شدم صورتش قهوه ای شده بود و هرچی مدفوع داشتم رو صورت و موهاش تخلیه کرده بودم اون روز کلی خونه کار داشتم فقط برای رفع استرس و تخلیه سر راه اومدم تا یکم برده ی حقیرمو ناک اوت کنم تقریبا ده دقیقه بعدش تو ماشین بودم و نیم ساعت بعدش خونه مشغول کار رو پروژه ای که خارج از موضوع کار شرکت و مربوط به یک شرکت خصوصی بود که براشون انجام میدادم من یک میسترسم من یک سلطه گرم هیچ اجباری در به بند کشیدن برده هایم از جانب من روی اونها نیست اونها خودشون با علاقه به زیر پای من میان و من با استقبال از اونها روح و جسمشون رو حقیر خودم میکنم و لذت میبرم درست مثل یک سیاه چاله که وقتی یک موجود به افق رویدادش بره دیگه برده و شکار اون سیاه چاله میشه و با گرانشی وحشتناک اون موجود رو متلاشی و درون خودش میکشه این طبیعت منه موجب آرامش خودم و برده هامه پس توهین نکنید و به این حس احترام بگذارید ممنون

نوشته: میسترس سِودا
 
     
  
#104   Posted: 18 Jun 2020 22:32
برده ی هم خونه ایم شدم
1399/3/19
لزبینارباب و بردهفتیش
خودم دلم میخاست برده باشم همیشه با فکر اینکه بردگی دیگرانو میکنم خود ارضایی میکردم
تو تهران دانشجو بودیم و باهم خونه کرایه کرده بودیم من و مریم
صمیمی ترین دوستم بود و اربابم
ازش خواسته بودم بزاره بردگیشو بکنم اوایل به مسخره میگرفت ولی بعد یه مدتی مدل زندگیمون کامل تغییر کرد و اون شده بود اربابم دلم نمیخاست تو کانالا و گروها دنبال ارباب بچرخم و دست آدم نامناسب بیوفتم پس بهترین شخص برام مریم بود
از دانشگاه که میومد مث یه سگ دم در منتظرش میمونم وسایلشو ازش میگرفتم لباساشو در میاوردم همه چیزو مرتب میکردم لگن اب گرم میاوردم پاهاشو ماساژ میدادم براش غذا میکشیدم و هر دستوری میداد انجام میدادم
تا جایی که مقدور بود تو خونه چهار دست و پا راه میرفتم و مثل حیوون خونگیش رفتار میکردم
حق نداشتم کنارش بشینم یا رو یه میز بشینم باهاش
غذاشو اماده کردم و رو زانو نشستم کنار صندلیش اومد و شروع کرد به خوردن
گفت غذا خوردی؟
گفتم نه ارباب
پاشد و یه کفگیر لوبیا پلو ریخت رو سرامیک و پاشو فشار داد رو غذام و اورد جلو دهنم گفت تمیزش کن
پاشو با لذت میلیسیدم و تیکه های برنجو قورت میدادم بعد پاشو کشید کنار و من شروع کردم به غذا خوردن از روی زمین
ظرف ماستو خالی کرد رو زمین و من مجبور شدم اینقد کف زمینو بلیسم تا تمیز بشه
ظرفا رو شستم
مریم گفت حاضر شو بریم حموم
لخت شدم و رفتم حمومو گرم کردم
اومد داخل و من شروع کردم به شستنش
بعد پاهاشو از هم باز کرد فهمیدم که باید کصشو شیو کنم
مریم هیکل تپلی داشت باسن گرد و بزرگ
تیغ برداشتم و با حوصله همه موهای کصشو شیو میکردم
یهو شاشید و همه شاشش با فشار ریخت رو صورتم
کف حمومو میلسیدم و شاش ارباب رو قورت میدادم
بعد از حموم جلوی تی وی نشسته بود و اب خواست
براش اب بردم و یه نگاه به لیوان کرد گفت چرا دور لیوان خیسه؟
افتادم به پاش و معذرت خاهی کردم
ولی اون دلش میخاست منو تنبیه کنه
دیگه فهمیده بودم وقت تنبیهه
موهامو کشید و گفت وقت تنبیهه
به پاش افتاده بودم التماس میکردم منو ببخشید ارباب گوه خوردم
منو برد تو اتاق و گفت لخت شو
لخت شدم و کف زمین داگی موندم و پاهامو باز کردم با یه کمربند به کصم شلاق میزد و درد میکشیدم
گفت پارس کن تو یه سگی
منم براش پارس میکردم
رفت و دیلدو ابی رنگو اورد
گذاشت رو سوراخ کونم واقعا میترسیدم از اون دیلدو دردش وحشتناک بود غیر قابل تحمل
گریه میکردم و ازش میخاستم منو ببخشه ولی با بی رحمی دیلدو رو فرو کرد و من حس پاره شدن کونم رو کامل حس میکردم و زجه میزدم
اینقدر دیلدو رو عقب جلو کرد داشتم از درد میمردم و فقط جیغ میزدم
بعد از اینکه تنبیهم تموم شد از اتاق بیرونم کرد
سوراخ کونم میسوخت و همونجوری باز مونده بود بسته نمیشد
نمیتونستم راه برم و با بدبختی رفتم تو اتاقم
دو ساعت بعد پیامشو رو گوشیم دیدم
گفت لخت شو بیا اتاقم
رفتم
لخت خوابیده بود
پاهاشو باز کرد و گفت کصمو بخور
رفتم و با لذت کص تپلشو که خودم شیو کرده بودم خوردم‌
اونم اه و ناله میکرد و به خودش می پیچید
چرخید و روی شکم خوابید و پاهاشو کامل از هم باز کرد الان باید کونشو میخورم
سوراخ کونشو کامل لیس میزدم میبوسیدم زبون میزدم و لذت میبردم
من و خوابوند و نشست رو صورتم
کصش همه صورتمو پوشونده بود داشتم خفه میشدم
هی عقب جلو میکرد همه صورتم خیس خیس شده بود
اینقد عقب جلو کرد تا ارضا شد‌ و بعدش رفت حموم تا دوش بگیره
منم اتاقو مرتب کردم و‌ رفتم با یه حوله نشستم دم در حموم تا بیاد و خشکش کنم.

نوشته: نگار
 
     
  
#105   Posted: 18 Jun 2020 22:33
بردگی زن پسر دایی
1398/11/27
ارباب و بردهفتیش
سلام. اولش بگم من مفعولم و هرچی دلتون خواست فحش بدید. داستان نویس هم نیستم که بگم غلط ندارم. من فقط خاطرم رو میگم.
پسر دایی من از محله ما زن گرفت. دختره رو خوب میشناختم؛شیطون بود و منو هم خوب می‌شناخت،ولی چون من اهل جنس مخالف نبودم دنبالش نبودم. چند سالی از ازدواج پسر داییم گذشته بود . یکروز دایی مارو خونشون دعوت کرد،همه بودن حتی زن پسر دایی. مهمونی بزرگی بود و منم مشغول کمک شدم. گوشیم و بردم گذاشتم تو اتاق پسر داییم که خدایی نکرده خیس نشه. اون روز تموم شد ولی از فرداش یکی تو تلگرام بهم شروع کرد به پیام دادن. مونده بودم کی هست؛ چون دقیقا میدونست من به کی ها کون دادم. هرچی اسرار کردم آشنایی بده، گفت بوقتش. چند روزی به همین منوال گذشت. هی ازم میپرسید با آشنا هم رابطه داری ،یا اگر آشنا بخواد بهش میدی؟!,گفتم آشنا خطرناکه نمی‌خوام فامیل بدونه. گفت اگر یکی بدونه حاضری براش چکار کنی تا دهنش بسته بمونه. گفتم: حاضرم هرکاری بخواد بکنم ولی آبروم تو فامیل نره. پس از گفتن این حرف یکدفعه برگشت گفت که میخواد امروز منو تو کافی شاپ ببینه و شرطهاش و بگه. باهم قرار گذاشتیم. رفتم سر قرار و انتظار دیدن زن پسر داییم رو نداشتم. گفت : چیه انتظار نداشتی زن باشه، منتظر کیر بودی؟ گفت : اره . گفت بشین، الان مجبوری حرفهام رو بشنوی والا هرچی ازت دارم رو میکنم. بعد بهم نشون داد که از چت‌هام و عکسها و فیلمهای سکسم کپی گرفته. منم مثل بچه حرف گوش کن نشستم و گفتم بفرما خواسته هات و بگو. برگشت گفت؛ اولا بفرما نه از این به بعد بله ارباب، دوماً تو دیگه مال منی و من هرچی بگم نه نداریم. گفتم قبول .گفت خفه کثافت،باید بگی بله قربان. و منم اطاعت کردم. گفت فردا میایی به خونه قدیمی دایی؛ می‌خوام اونجا ادبت کنم. تا فردا صبح دل تو دلم نبود از طرفی خوشم نیومد و از طرفی تا باحال تجربه بردگی نداشتم.
فردا نزدیک ساعت ۱۰ رفتم خونه قدیمی دایی. زنگ و زدم و درو باز کرد. رفتم تو . دیدم با شلوار و یک تاب و کفش پاشنه بلند و موهای باز داخل خونست. تا خواستم وارد بشم گفت: کثافت کجا، همونجا لخت مادرزاد میشی بعد میایی اینجا اونم مثل یک سگ. منم اطاعت عمر کردم لخت کامل شدم. و مثل سگ پیشش رفتم. دیدم یک طناب دستش هست. گفت: توله این قلادت هست بیا ببندم گردنت. منم کردنم و خم کردم و بست گردنم. گفت:خوشت اومد سگ کثیف. گفتم:بله ارباب. گفت :آفرین داری یاد میگیری.
بعد طناب و کشید سمت خودش و با دوتا سیلی به صورتم گفت خوشم میاد سگ خوبی هستی. آخرشم تف کرد صورتم و با دستش مالید بصورتم.
بعد با دستش به پاهاش اشاره کرد و گفت : تمیزشون کن کثافت.
فهمیدم می‌خواد لیسشون بزنم. دوست نداشتم ولی مجبور بودم. شروع کردم لیسیدن و اول روش و لیسیدم ولی بعد مجبورم کرد زیر کفش رو هم بلیسم.
بعد یکم لیسیدن دیدم خم شد و کفش‌هایش رو در آورد گفت بیا توله تازه می‌رسی به پاهام. پاهاش و هم مثل کفشهاش لیس زدم. واقعیت و بگم لذت میبردم پاهای سفید و خوبی داشت. بعد یکم لیسیدن گفت : بسه توله بیا بریم باهات کار دارم. منو کشید و برد داخل آشپزخونه. دیدم روی میز آشپزخانه یدونه بادمجان هست یدونه خیار . برگشت بهم گفت: فکر کردی زنم ولی نمیتونم تو کونت بکنم، پارت میکنم سگ کونی. بعد منو کشید و روی میز خوابوند. دستهایم و هرکدام رو به یک پایه میز بست. گفت نمی اره فرار کنم. بعدش با دستمال دهنم و بست.اول خیار و برداشت. گفت این اول بازت می‌کنه و بادمجان پارت. دیدم دستش دستکش کرد و از کیفش وازلین درآورد یکم به سوراخم مالید و یکم به خیار. بعد با انگشتی که وازلین خورده بود کونم و انگشت کرد. لامصب بدون ملاحظه با فشار زیاد کرد تو کونم. از اونجا فهمیدم قراره امروز عذاب بکشم. بعد با سیلی دو سه بار محکم به بغل کونم زد و گفت : سگ کونی اگر از اول میدونستم زن تو میشودم و خیلی وقت سگم شده بودی. بعد یکدفعه خیار و با فشار و قدرت داخل کونم کرد. دهنم بسته بود و برای همین راحت داد زدم. گفت: چیه کونی از هیکلت خجالت بکش. از این به بعد روزگارت همینه تا آخر عمر سگم هستی. بعد شروع کرد به تلمبه زدن با خیار. گاهی هم خیار و وسط کار ول میکرد و میومد جلوم و چندتا سیلی میزد و می‌گفت: خوشت میاد کثافت. و من با سر اشاره میکردم اره. بعد مدتی با خیار کردن تو کونم ،داشتم یواش یواش عادت میکردم بهش. که یکدفعه درد شدیدی تو کونم احساس کردم و حس کردم کونم داره پاره میشه ،فهمیدم نامرد بادمجون رو کرده تو کونم. هر چی تلاش کردم بفهمه نکنه تو کونم، ولی اون می‌خندید و می‌گفت: ها چیه توله تحمل نداری، از دفعات بعد رفته رفته گشاد ترت میکنم کونی، تو مال منی؛ من هرکاری بخوام باهات میکنم بعد شروع کرد با بادمجان تلمبه زدن .واقعیتش درسته درد زیادی داشتم و تحملش سخت و فشار زیادی روم بود، ولی یکجورای این حالت تحقیر و کون کردن بهم حال میداد. بعد ۲۰ دقیقه سیلی زدن به کون و تلمبه زدن با بادمجان، برگشت گفت خوب کردن کافیه، الان بریم مرحله بعد. اومد دستان و باز کرد و گفت بخوابم زمین و صورتم بالا باشه. منم خوابیدم. بعد خودش دستمال دهنم و باز کرد و بست به چشمام. گفت : آهای توله کونی؛ تو لیاقت دیدن کون و کس منو نداری ، اما باید بخوریشون. اینو گفت و با کون نشست رو صورتم و گفت :بلیس سگ کثیف بلیس و تمیزش کن.
منم شروع کردم لیسیدن و گاهی هم محکم با کونش میزد رو صورتم. یکربع لیسیدم و آخرش گفت: بسه توله نوبت کسم هست ،اینقدر باید بخوری تا ابم بیاد. بعد کیش و گذاشت رو دهنم و منم شروع کردم به خوردن. بعد یکم گفت: اینجوری نمیشه, این حالت ارباب خسته میشه. اینو گفت و بلند شد و رفت رو میز دراز کشید و گفت بیا بخور سگ. منم رفتم و شروع کردم به خوردن کسش. عجب حالی میداد ولی حیف از دیدنش محروم بودم .اینقدر خوردم تا آبش اومد. بهم گفت: از این یک قطره بیفته زمین پدرت و در میارم. منم با کمال میل همه آبش و خوردم. بعد شروع کردم به دوباره لیسیدن کسش. ولی هی میگفتم احساس خنده داره و نمیزاشت. اما یکم که گذشت، برگشت گفت توله دستشویی دارم. دراز بکش می‌خوام بشاشم روت. منم دراز کشیدم و منتظر شاش ارباب بودم که دیدم گفت : دهنت و باز کن کثافت . تا من باز کردم ، یکدفعه مایع داغی رو تو دهن و صورتم احساس کردم . ارباب داشت میشناسید رو صورت و دهنم. وقتی تموم شد خواستم دهنم و خالی کنم که یکدفعه دماغم و گرفت و گفت : شاش اربابت ارزشش خیلی بالاست. برای توله ای مثل تو فایده داره بخورش کونی. و منم مجبور شدم بخورمش. با خوردن من هی می‌خندید و می‌گفت: از مردهای ذلیل خوشم میاد، ای کاش از خیلی وقت پیش میدونستم اینجوری هستی، حیف این چند سال چه لذتی از دست دادم؛ اما از این به بعد جبران میکنم. بعد گفت چشمام و باز کنم . بعد اشاره کرد به کف آشپزخانه و گفت: توله با زبون همجاش و تمیز میکنی. منم قبول کردم و با زبون ته آشپزخونه رو تمیز کردم . بعد منو کشید و برد حموم. بعد با آب سرد شروع کرد منو شستن و می‌گفت آفرین سگ خوب امروز کارمون تموم شد. ولی بازم باهات کار دارم. بعد شستن. در حالی که بدنم خیس بود شروع کرد به سیلی زدن به بدنم. تک پستونام و می‌گرفت محکم فشار میداد. بعد یکدفعه گفت: آخ یادم رفت به کیرت یک حالی بدم. رفت و از اتاق یدونه خطکش آورد . خایه هام گرفت و شروع کرد با خط‌کش به زدن کیرم. با هربار زدن خایه هام و محکم فشار میداد. منم از درد میموردم. بعد یکم زدن گفت خوبه برای امروز بسته. فقط دیگه هروقت منو تنها دیدی من اربابت هستم توله.
این بود خاطره من از تجربه بردگی و حقارت. البته بگم الان چند سالی گذشته و باهم باهمون قوانین رابطه داریم و منم از تجربه کارهای که باهام می‌کنه لذت میبرم ،مخصوصا روزهای که با پسر داییم دعوا می‌کنه و عوضش و رو من خالی میکنه.

نوشته: توله سگ
 
     
  
#106   Posted: 18 Jun 2020 22:33
طعم پاهای سفید ساناز در کوهسار
1398/11/20
فوت فتیشارباب و برده
سلام به دوستان گلم من قبلا یکی از داستان هامو با اسم مستعار منتشر کرده بودم، که فحاشی های زیادی بهم کرده بودید، البته دست گلتون درد نکنه چون من یه برده ی حقیرم و کلی با فحاشی هاتون جق زدم و با دول کوچولوم ارضا شدم، حالا میخوام یه خاطره ی جدید که چند روز پیش برام رقم خورد رو تعریف کنم،چند روز پیش تو پیج دنیا جهانبخت کامنت گذاشتم که من برده ی دخترا میشم، که یه دختر اومد دایرکتم و گفت ساپورت هم میکنی توله؟ گفتم بله ارباب قطعا گفت فردا بیا گیشا دم پاساژ گفتم میشه عکس بدین؟ گفت نه میای خودت میبینی، گفتم بله هرچی شما بگید حداقل شماره بدید گفت بگو شمارتو توله و گفتم و زنگ زد و کمی صحبت کردیم، تا اینکه فردا شد و با برلیانسم رفتم سرقرار،عقده ندارم ماشینمم همچین خفن نیست فقط میگم که همه چیز دقیق ترسیم بشه، خلاصه رسیدم سر قرار و بهش زنگ زدم گفتم کجایید؟ گفت من دم فلان بانکم لباسمم مشکیه کاملا فقط شالم سرمه ایه، رفتم جلو به سمت بانک و دیدمش قد بلند استایل زیبا اومد سمتم چون ماشین رو بهش مشخصاتشو داده بودم و سوار شد، یکم نگام کرد و گفت تو عکست هیکلی تر بودی چه قدر لاغری گفتم بله من خوش عکسم و این بده تو ذوق طرف میخوره، گفت حالا خیلیم بد نیستی ساک ورزشیشو گذاشت عقب و گفت برو سمت کوهسار گفتم اونجا چرا؟ گفت برو حرف نباشه رفتم کوهسار و کلی رفتیم بالا و یه آلاچیق پیدا کردیم، گفت ماشینو اینجا بذار دید نداره اینجا، گفتم چشم پارک کردیم و رفتیم نشستیم داخل آلاچیق، نگاهم به پاهاش بود له له میزدم ساق پاش، زیبا قدش بلند، عضله ی ساق پاش خوشگل و پاهای سفیدش تو کتونی مشکی و جوراب سفیدش که از ساق معلوم بود، خودنمایی میکرد؛ یکم نگام کرد و گفت تو یعنی میگی لایق خوردن پاهامی؟ گفتم بانو التماس میکنم اجازه بدین بلیسم التماس میکنم آدامسش رو باد کرد و گفت التماس کافی نیست چطوری جبران میکنی؟ گفتم هرجور امر کنید؛ کارتش رو درآورد بهم داد و گفت راضیم کن زود؛ نگاه به کارتش کردم اسمش رو بهم صدف گفته بود اما رو کارت ساناز نوشته بود؛ گفتم چشم گوشیم رو درآوردم و از برنامه ی انتقال پول پونصد مبلغ رو تنظیم کردم و نشونش دادم، گفت حله بزن؛ اوکی کردم و رفت به حسابش و اس ام اسش براش اومد؛ دوتا پاشو گرفت جلوم گفت کفش هامو در بیار توله، با احترام کتونی های مشکی بانو رو در آوردم، کف پاشو با جوراب به صورتم چسبوند و گفت: بو کن حسابی تو باشگاه و سرکار عرق کرده پاهام؛ عمیق بوووو میکشیدم بوی عرق بی نظیری داشت کف پاهای بانو ساناز از روی جوراب، نفس میکشیدم و صورتم بوی کف پاهای بانو ساناز رو میگرفت؛ جوراباشو در آورد باورم نمیشد دوتا پای سفید و کشیده، انگشت شصت پای بزرگ که عرق کرده بود با ناخن نسبتا بلند که لاک قرمز داشت رو وارد دهنم کرد، و گفت: حسابی بخور و چرک و عرق پاهامو تمیز کن امروز چهل دقیقه رو تردمیل دویدم پاک کن عرق پاهامو؛ با زبون بیرون آورده کف پاشو لیس میزدم و انگشتای پای راستش رو داخل حلقم کرد؛ و با پای چپش ناخنشو به لپم فشار و با کف پاش رو سرم میکوبید؛ کیرم سیخ سیخ بود گفت در بیار ببینم دودولتو در آوردم، با ناخن پاش کمی کیرمو مالید گفت: بخواب زمین طاق باز زووود؛ خوابیدم و گوشه ی آلاچیق رو گرفت و رفت با پا رو سینه و صورتم داشتم له میشدم از پایین صورت مغرور ساناز رو میدیدم ، نگام میکرد و میخندید اومد بالا سرم و پاشه تا نصفه تو حلقم کرد؛ میخندید و میگفت بخور و جق بزن تن تن جق میزدم و آبم با حس حقارت شدیدا پاشید رو شکم و پاهام؛ کف پاشو گذاشت رو دهنم و گفت ببوس و تشکر کن؛ بوسیدم و گفتم خیلی ممنون ساناز به آرامش رسیدم؛ گفت قابلتو نداشت توله؛ جمع کردیم رفتیم سوار ماشین شدیم و سرورمو رسوندم خونش و خودمم رفتم خونه از اون موقع به بعد همو ندیدیم؛ اما قراره به زودی خونه اجاره کنم و برم کاملا برده بشم براش ممنون که این خاطره ی حقیقی من رو خوندین.

نوشته: طاها
 
     
  
#107   Posted: 18 Jun 2020 22:50
داستان لیس زدن جورابهای خواهرم(قسمت سوم)(ترامپل)
------------------------------------------------------
بازم سلام...امیدوارم که از دو قسمت قبل لذت برده باشید...
داستانی که امروز میخوام تعریف کنم ادامه یکی از قسمتای (داستان لیس زدن جورابهای خواهرم هست)
این قسمت میخوام داستان اولین ترامپل شدن توست خواهرم توی حیاط خونمون رو براتون تعریف کنم....
الان تغریبآ نزدیکه 3 ماه که از اولین داستان میگذره و هوا هم دیگه یواش یواش سرد شده و خواهر بنده هم مثل همیشه کفش اسپورت پاش میکنه...و از اونجایی هم که خواهرم رفتارش نسبت به قبل نسبت به من تغییر کرده و واسه خودش یه میسترس کاملو بی رحم شده کارمون به جاهای دیگه کشیده میشه...
از اونجایی هم که خواهرم مثل همیشه فقط هفته ای دو بار یا فقط یک بار بهم اجازه میداد تا پاهاش و جوراباشو لیس بزنم برای همین جوراباش واقآ همیشه کثیف و چرک بود و همیشه از جوراباش و پاش بوی عرقو میتونستم استشمام بکنم و در حین خوردن پاهاش لذت خوردن عرق پاش رو ببرم و من واقآ از این بابت راضی و خوشحال بودم...(واقآ به به)که این باعث میشد حداقل حداقلش هفته ای دو بار هم نشده حداقل هفته ای یه بار پاهاشو بلیسم البطه بعضی وقتا که اعصابش خورد بود هم بهم دستور میداد تا درست مثل یه سگ پاهاشو براش بلیسم که لذت خاص خودش رو داشت و اون روزا و اون موقعیتا واقآ فوقولاده بی رحم میشد و چون اون روزا که اعصاب خواهرم خراب بود واقآ خشم یه میسترس رو داشت و منو با کوچکترین اشتباهم میزدو داغونم میکرد.....من دیگه به چشم اون فقط یه برده و نوکر بیشتر نبودم...و خواهرم هم از این که من برده اون هستم واقآ لذت میبرد....منتهاش اون تا اون موقع هنوز نمیدونست که من وقتی دارم پاهاشو لیس میزنم کیرم به طرز وحشتناکی بلند میشه و بعد لیس زدن پاهاش میرم و کلی جق میزنم اونم فقط به عشق پاهای خواهرم....تا این که یه روز سرد پاییزی بودو مادرم رفته بود خونه مادر بزرگه خدا بیامرزم و خواهرم تازه از دانشگاه برگشته بود و من رفتم جلوش و مثل همیشه و درست مثل یه برده خوب اول جلوش تعظیم کردم بعدش کفشاشو مثل همیشه بوسیدم و بعدش بهم اجازه داد و بهم دستور داد تا کفشاشو در بیارمو بو بکشم ولی دیگه وقتی که داخل کفشاشو بو میکردم خودش پاشو میزاشت روی سرمو محکم فشار میداد و بهم میگفت قشنگ بو بکش تا و همه بوی کفشمو استشمام کن و منم که با این کارش نه تنها ناراحت نمیشدم بلکه اشتیاق و لذت بو کردن کفشاش هم برام بیشتر میشد....و بعدش خواهرم دستور داد که کافیه بعدش من در همون حالت برگشتم و در حالتی که جلوش تعظیم کرده بودم گفتم چشم سرورم...بعدش باز بهم دستور داد تا پاهاشو که یه جفت جوراب دو رنگ اسپورت (اون روز جورابش واقآ خیلی خوشگل بودو ادمو بد جور حشری میکرد"رنگ جورابشم اینطوری بود فقط طرف پاشنه و قسمت انگشتی پاش به رنگ صورتی بود و بقیه قسمتا همیش سفید بود که مثل همیشه چرک شده بود"و خیلی کثیف بود و زییر جورابم که علامت جوراب روش بود دقیق یادم نمیاد که مارک جورابای خوشگلو مقدسش چی بود ولی تا اونجا که یادمه یا مارکش نایک بود یا پاما)پاش بود رو ببوسم...و من با نهایت لذت در حالی که جوراباشو داشتم میبوسیدم بو میکشیدمو از این کار واقآ لذت میبردم که خودمو چطور دارم جلوی خواهر بزرگترم خورد میکنم....خلاصه اون روز من یه شلوار پارچه ای پوشیده بودم که در حین بلند شدن کیرم رسمآ معلوم بودو دیده میشد....بعد این که پاهای خواهرمو بوسیدمو کلی جورابای مقدسشو بو کشیدم خواهرم دستور داد تا مثل همیشه چهار دستو پا بشم تا سوارم بشه تا ببرمش توی اتاقش...و من هم همین کارو کردم و خواهرم طوری سوار من شد که یه پاشو گذاشت زیرش (یعنی یه پاشو گذاشت روی کمر من و زییر خودش و روی پاش نشست) و بعد روم نشست و اون یکی پاشم از روی شونه من اویزون بود به طوری که من کامل بوی جورابشو توی مشامم حس میکردم...بعد این که دو تا چک اروم روی صورتم زد بهم دستور داد و گفت که حرکت کن حیوون ولی قبل این که برم اتاق خودم میخوام داخل خونه یکم بگردم برای همین بهم دستور داد تا داخل سالن پذیرایی که درست روبروی جا کفشی بود رو مثل یه اسب بگردونمش منم چهار دستو پا و درست مثل یه اسب خواهرمو توی خونه قشنگ گردوندم بعد این که نزدیک 4 دور توی خونه زدیم من دیگه واقآ نمیتونستم حرکت بکنم و برای همین دستو پام یواش یواش داشت میلرزید و خواهرمم که کاملآ متوجه این قضیه شده بود دلش برام سوختو بهم دستور داد تا ببرمش به طرف مبل توی پذیرایی که فاصله زیادی با جا کفشیمون نداشت....(انقدر برای خواهرم سواری داده بودم که هر دو زانوم زخم شده بود به صورت خیلی فجیح)خلاصه رفتم جلو مبل و سرورم از روی من پیاده شد و روی مبل نشست....بعدش برگشت بهم گفت جلوم انقدر تعضیم کنو بهم التماس کن تا بهت اجازه بدم که پاهامو مثل یه سگ بلیسی(یعنی انقدر تمناش میکردمو جلوش خمو راست میشدم تا بهم اجازه بده ولی تا خودش دلش نمیخواست امکان نداشت بهم اجازه(یعنی اون همه التماسی که میکردم به نوعی فقط برای خوشحال کردن خواهرم و نوعی پرستیدن خواهرم بود) بده از یه طرفم بعضی وقتا در حین تعضیم کردن مادرم میومد خونه و همه چی خراب میشد برای همین به سختی هفته ای دو بار اونم با التماس میزاشت تا پاهاشو بلیسم)....بعد من مثل همیشه شرو کردم به التماسو تمنا کردن در حالی که خواهرم حتی کوچکترین توجهی به من نمیکرد بهم دستور داد تا خفه بشمو اصلآ صدام در نیاد و از جلو تلوزیون گم شم اون طرف و از بغل بپرستمش...بعدش قبل این که تلوزیونو روشن کنه برگشت ازم پرسید:بگو ببینم حیون کوچولوی من ارباب تو کیه....من گفتم سرورم شما ارباب من هستید...بعدش بازم برگشت ازم پرسید که تو باید چه کسی رو برپستی؟:...و من در حالی که جلوش داشتم تعضیم میکردم بهش گفتم که:سرورم شما خدای من هستید و من شما رو میپرستم و هر دستوری که به من بدید من بدون هیچ چونو چرایی انجام میدم...
بعدش گفت: که افرین حیون بلدی چه جوابی رو بدی....بعدش گفت که حالا بهت اجازه میدم تا پاهامو قشنگ بمالیو خستگیه اربابتو از تنش در بیاری(همون طور که بالا بهتون گفتم خواهرم دیگه واقآ یه میسترس کامل شده بود)...منم بدون هیچ مکثی گفتم:ممنونم سرورم....بعدش رفتم درست جلوش نشستم به طوری که جلو دیدشو برای تلوزیون نگاه کردن نگیرم و شرو کردم به مالیدن پاهاش و در حالی که داشتم پاهاشو میمالیدم بهم میگفت که کجای پاشو بمالم و ماساژ بدم....سمیرا:زییر انگشتامو قشنگ بمال...من بله سرورم...کف پامو مال...من:بله سرورم...همینطور که داشتم پاهای سرورمو میمالیدم یهو خواهرم یکی از پاهاشو برداشت و درست گذاشت جلو کیرم حتی بدون این که بدونه که کییر من به شدت بلند شده و به صورت عجیبی حشری شدم...در همین حالت که خواهرم داشت پاشو تکون میداد یهو پاش خورد به کیرم....اولش یه لحظه مکث کردو وایساد بعدش دوباره پاشو زد به کیرم تا مطمآ بشه که کییرم بلند شده...که همینطورم شد و فهمید که کیر من بلند شده و وقتی که پاشو روی کیرم گذاشتو دیگه تکون ندادو چپ چپ بهم خیره شدو درست تو چشمای من داشت نگاه میکرد...اون وقت بود که فهمیدم وضیت بدجور خرابه.....همینطور که من از ترسم داشتم بهش نگاه میکردمو اونم درست به چشای من خیره شده بود چنان سیلی محکمی به گوشم چسبوند که تا عمر دارم فراموش نمیکنم....(چشمتون روزه بد نبینه)منم که همینطور تو شوک سیلی اول بودم سیلی دومو سومو چهارم رسیدو یه لگد خیلی خیلی محکم هم که توی شکمم زد که باعث شد که من کامل با کمرم بیفتم روی زمین....همینطور که من افتاده بودم روی زمین(فهمیدم که تازه شرو شده) یه لگد محکم (یعنی انقدر محکم زد که داغون شدم)روی کیرم زودو اون در حالتی که روی مبل نشسته بودو هنوز تازه شرو کرده بود به زدن من...منم که یکی از دستام روی صورتم بودو اون یکی روی شکمم...خواستم تا دستمو ببرم به طرف کیرم که بد جور داشت میسوزیدو برای همین پاهامو جم کرده بودمو شرو کرده بودم به ناله کردن که فهمیدم خواهرم از جاش بلند شده و وظیت بد جور خرابه....بعدش من که در همون حالت دراز کشیده بودم و اونم درست جلو مبل بود...شرو کرد به حرف زدنو با لحنی که خیلی تحدید امیز و خیلی جدی بود شرو کرد به حرف زدن...سمیرا:بهنام پاهاتو وا کن...من:تو رو خدا ببخشید سرورم غلط کردم....سمیرا:گفتم پاهاتو باز کن بهنام...من:گوه خوردم تو رو خدا ببخشید.....سمیرا:پاهاتو باز نمیکنی دیگه اره...؟؟؟؟!!!!!واسه کی کیرتو بلند کرده بودی هان؟؟؟؟!!!!!....یعنی من میکشم تو رو....یه بلایی به سرت بیارم....یه بلایی به سرت بیارم کیف کنی....همینو که گفت من میخواستم حرف بزنم که یه لگد دیگه درست از طرف چپ وحشتناک زد روی شکمم...و بعدش شرو کرد به لگد مال کردن من....بعدش برگشت بهم گفت که:پاهتو باز میکنی یا نه؟؟؟....منم که از ترسم نمیدونم دارم چی کار میکنم فقط داشتم گریه میکردمو میگفتم که گوه خوردم تو رو خدا ببخشید غلط کردم....مگه فایده هم داشت.....همینطور که داشتم التماسشو میکردم بدون این که حتی متوجه بشم یه لگد محکم اومد درست رو دهنمو دهنمو داغون کرد....(هنوز از دهنم خون نیومده)...بعدش بازم برگشت گفت :مگه بهت نمیگم پاهاتو وا کن حیوون...منم که دیدم دیگه چاره دیگه ای ندارمو اگر پاهامو وا نکنم منو تا حد مرگ میزنه تا بمیرم برای همین یه جورایی بی اختیار پاهامو باز کردم.....همین که پاهامو باز کردم یه لگد خیلی خیلی وحشتناک محکم روی کیرم که دیگه واقآ داشتم بیهوش میشدم...هیچ کاری هم از دستم بر نمیومد جز این که التماسش کنم و با این که خودمم میدونستم که التماس کردن براش هیچ معنی و مفهومی نداره و هر چقدرم التماسش کنم بدتر هم میشه و تا به خواستش نرسه منو ول نمیکنه چاره دیگه ای نداشتم برای همین فقط باید تحمل میکردم تا شاید اروم بشه.....خواهرمم که دیگه از شدت عصبانیت داشت کیرمو با لگدای محکمش داغون میکرد و منم که دیگه واقآ داغون شده بودمو واقآ دیگه حال حرف زدنم نداشتم فقط وایساده بودم تا منو لح کنه تا شاید وایسه...در همین حال بلاخره وایسادو از لگد مال کردن من دست کشید....بعدش در حالی که نفسش از شدت لگد زدن من بند اومده بود بهم دستور داد تا همه لباسامو در بیارم به جز شرتم....منم که از ترسم جز اطاعت کردن چییز دیگه ای به فکرم نمیرسید بدون کوچکترین خجالتی همه لباسامو در اوردمو جلوش وایسادم....بعد این که منو لخت کرد بهم دستور داد تا سریعآ برم توی حیاط....منم بدون کوچکترین مکثی و سریع دوییدمو رفتم حیاط و به خیال این که حتمآ دیگه همه چی تموم شده و فقط میخواد منو توی سرما نگه داره تا ادم بشم....بعد این که رفتم حیاط اونم با بدن لخت تقریبآ نزدیک به 5 دقیق بعد دیدم که در باز شدو خواهرمو دیدم که کمربند شلوار منو در اورده و کفشاشو هم پوشیده و داره میاد به طرف من.....من دیگه خداییش اینجا از شدت ترس شرو کردم به گریه زاری و شرو کردم به التماس کردنو گوه خوردم ببخشیدو از این حرفا و در این حیین داشتم به خودم میگفتم که من چه غلطی کردمو خواهرم حتمآ منو میکشه.....همینطور که داشتم توی ذهن خودم حرف میزدمو در حالی که به خواهرم خیره شده بودمو داشتم التماسش میکردم اونم توی اون سرما...اون حتی بدون کوچکترین توجهی به التماس کردنای من اومد به طرف منو شرو کرد با کمربند خودم به زدن من منم که از ترس پاشدم تا فرار کنم یه لگد محکم در حالی که میخواستم فرار کنم به کمرم کشیدو منم مستقیم خوردم زمین....بعدش اومد طرف منو پاشو گذاشت درست روی پشت سرم و سرمو محکم فشار داد تا نتونم بلند شم....بعدش شرو کرد به زدن....منم که از شدت درد نه میتونستم فریاد بکشم که (البطه یه چند بار از شدت درد فریاد زدم که خواهرم گفت اگه خفه نشی بخدا میکشمت) برای همین از ترس فقط میتونستم گریه کنم......بعد این که منو انقدر با کمر توی سرما زد کل کمرم زخمی و به شدت خونی شده بودو دیگه داشت از کمرم خون بیرون میومد و من جز درد کشیدن کار دیگه ای نمیتونستم بکنم که بلاهره پاشو از روی سرم برداشتو برگشت بهم گفت:فکر کردی به همین راحتیا ولت میکنم بری.....بعدش بهم گفت:اگه میخوای زنده بمونی برو کنار دیوار و به پشتت دراز بکش...منم که دیگه فهمیده بودم از کمرم داره خون میاد خواستم دهنمو باز بکنمو حرف بزنمو بگم که کمرم خیلی درد میکنه که خواهرم یهو یه لگد به صورتم زدو گفت به نفعته که خفه شی...سریع باش تا باز نزدمت....منم که دیگه خداییش نه حال حرف زدن داشتم نه حال گریه کردن رفتم تا کنار دیوار دراز بکشم وقتی توی اون سرما کمرم داشت به زمین برخورد میکرد بد جور عذابم میداد...کمرم بد جور داشت میسوخت ولی هیچ راه دیگه ای برای فرار نبود ...خلاصه با هزار درد و یه لگد به صورت من از طرف خواهرم سریع دراز کشیدم بعد این که دراز کشیدم خواهرم در حالی که داشت میخندید گفت:حالا ببین چی کارت میکنم....منم که دیگه انقدر درد کشیده بودم که فکر میکردم که دیگه درد کشیدن خودش یه جور لذته برای همین این حرفش فقط منو بیشتر تحریک کرد اونم درست وقتی که به کفشای سفید اسپورتش نگاه کردمو دیدم که تا چه اندازه زیباست و با خودم گفتم که واقآ ارزش اینو داره که زییر پای یه همچین فرشته ای بمیری....در همین حیین خواهرم که کفشای اسپورتش پاش بود با همون کفشا اول پای چپشو گذاشت روی کیرمو بهم گفت که:خوشت میاد وقتی پامو میزارم رو کیرت....منم که دیگه واقآ از زندگیه خودم گذشته بودمو کفش خواهرمو هم که دیدم روی کیرمه با تمام هرسم گفتم اره خوشم میاد....در همین حین خواهرم پاشو بلند کردو محکم کوبید روی کیرم...وای داغون شده بودم...من هم زمان داشتم هم درد رو تجربه میکردم هم لذت رو....یعنی چطور بگم وقتی که خواهرم منو میزد واقآ داشتم از این کار لذت میبردم...بعد تغریبآ سه ضربه مستقیم به کیرم که واقآ کیرمو داغون کرد.....بعدش خواهرم پاشو درست گذاشت روی خایه هامو بعدش با فشار تمام داشت زور میدادو در حالی که داشت به صورت من نگاه میکردو از این کار لذت میبرد برگشت بهم گفت:دوس داری توله سگ.....خوشت میاد؟ و من که دیگه واقآ از شدت درد داشتم بیهوش میشدم و فقط دهنم باز مونده بودو نمیتونستم کوچکترین کلمه ای رو به زبون بیارم و در همون حین خواهرم بدترین کاری رو که میتونست با من کرد درست همون طور که سیگارو زییر پا لح میکنن خایه هامو درست همون طور لح کرد....واقآ نمیدونم چطور باید اون لحظه وحشتناک رو توصیف کنم...(وقتی یه پا روی خایه هات باشه و کلی روی خایه هات فشار بیاره اون وقت میفهمید من چی میگم) از شدت درد حتی نمیتونستم حرف بزنم....که بلاخره پاشو از روی تخمام برداشت...ولی هنوز کارش با من تموم نشده بود.........وای خدا این چه غلطی بود من کردم این چه گوهی بود من خوردم همینطور داشتم با خودم حرف میزدم که یهو دیدم خواهرم یه پاشو گذاشته درست روی شکمم....بعدش یهو اون یکی پاشو هم از زمین برداشتو گذاشت روی سینه من که کاملآ لخت بود و کمرمم در حالت زخمی روی زمین سرد بود....وای نمیدونید که چه دردی داشت وقتی من با اون کمر زخمی و داغون روی یه مشت کاشی که روش پر از خرده سنگ بودو تمام سرمای هوا روی کاشیا بودو خواهرم حتی بدون کوچکترین توجهی به این که حتی احتمال داره من توی این وضعیت بمیرم با هر دو پا روی بدن من ایستاده بودو منم کمرم از شدت درد داشت منو میکشت......وای چقدر عذاب دهنده بود....حتی دوس ندارم که به یاد بیارم اون لحظه رو...(
بعد این که خواهرم روی شکمو سینه من وایساد روی بدن من شرو کرد به حرکت کردنو و تکون دادن خودش تا بیشتر درد بکشم و در همین حالت گفت:خوشت میاد حیون...وبعدش بهم نگاه میکرد که چطور زییر پاهاش دارم لح میشمو بهم میخندید و من در حالتی که داشتم درد میکشدیم به صورت خواهرم دقت کردمو دیدم که خواهرم چقدر داره از این کار لذت میبره و از این که منو داره زییر پاهاش خورد میکنه داره لذت تمام رو میبره....بعد از این که تغریبآ حدود 15دقیقه روی شکمو سینه من حرکت کرد و واقآ داشت روی من راه میرفتو میرکسیدو بهم فحش میداد و میخندید....یهو یه پاشو برداشتو گذاشت درست روی صورت منو بهم گفت که:اشغال دوس داری پاهامو بو بکشی(در حال که داشت این حرفا رو میزد داشت میخندید)...منم که دیگه از شدت درد کمرم حتی نمیتونستم حرف بزنم با سختی تمام گفتم نه.....همین که من این حرفو زدم یعنی پای بدبختیه خودمو امضا کردم....یهو سمیرا گفت:چطور جرات کردی یه همچین حرفی رو به من بزنی....چطور جرات کردی که پاهای مقدس منو بو نکشی... تو فکر کردی مگه کی هستی حییون تو حتی زییر پاییه منم نیستی اشغال....من که اینو شندیم فکر کردم که حتمآ خواهرم دنبال یه بهانه خوبه تا منو درستو حسابی لح بکنه....من که همین طور داشتم فکر میکردم یهو دید وزنی روی بدنم نیست بعدش یهو طوری لح شدم که فکر نمیکنم هیچ حسی مثل اون لح شدن باشه....حتی دیگه نمیتونستم نفس بکشم.....بله درسته سمیرا درست روی بدن من پرید روی هوا و با تمام وزنش روی من فرود اومد....من بدبختو هم با اون کمر زخمی تصور بکنیدو ببینید ادم چه حسی میتونه داشته باشه اون لحظه.....بعدش دوباره همین کارو کرد و پرد روی هوا و دوباره روی سینم فرود اومد واقآ نمیتونستم نفس بکشم نفسم بیرون نمیومد....باز دوباره پرید روی هوا و این بار روی شکمم فرد اومد که دردش بیشتر از همشون بود.....وای سمیرا داشت منو زییر پاهاش رسمآ میکشت....بلاخره بعد از دو سه بار پریدن بلاخره وایساد و در حالی که داشت درست روی صورتم نگاه میکرد یه تف انداخت روی صورتمو قشنگ با کفشش همه جای صورتم مالید بعدش دوباره تف توی دهنشو جم کردو میخواست تف بندازه روی صورتم که با دهن پر بهم گفت دهنتو باز کن...من بدون کوچکترین مکثی دهنمو باز کردمو تف سمیرا خانوم درست توی دهنم فرود اومد...اولش داشت حالم بهم میخورد ولی با هزار مسیبت توی دهنم نگرش داشتم در همین حین دوباره سمیرا بهم گفت که دهنتو وا کن دوباره تفشو انداخت توی دهن منو بهم گفت:قورتش بده....بعدش در همین حالت پاشو گذاشت روی دهنمو بازم بهم گفت:یالا قورتش بده...منم که چاره دیگه ای نداشتم بلاخره اب دهن خواهرمو قورت دادم... بعدش در حالی که هنوز پاش روی صورتم بود گفت:حالا بگو ببینم دوس داری جورابای منو بو بکشی یا نه؟؟؟!!!!
منم که دیگه واقآ داشت حالم به هم میخورد دیگه حتی کوچکترین حس شهوتی هم نداشتم و فقط میخواستم از اون وضعییت بیام بیرون...با ناچاریه تمام و به زور و با تمام ترسم (از این که شاید باز اینم یه بهانه دیگه برای کتک زدن من باشه) گفتم بله سرورم هر چی شما بگید برای من یه دستوره...
خواهرم با خنده بهم نگاه کردو گفت افرین حیون....البطه که من هر چی بهت بگم یه دستوره.....یه بلایی به سرت میارم فقط خدا میدونه چی کارت میکنم....
منم که باز ترس ورم داشته بودو فکر میکردم که حتمآ باز میخواد روی سینم بپره و منو لح بکنه یهو بهم گفت حالا میخوام پامو همینطور که روی صورتت گذاشتم بو بکشی....منم که ترسیده بودم فقط تونستم به زور بگم:چشم سرورم...بعد من هر کاری کردم تا بتونم بوی داخل کفشو استشمام بکنم نتونستم که نتونستنم و چون خواهرمم برای مسخره کردن من این دستورو داده بود فقط در حالی که روی سینه من بود فقط داشت به من میخند...در همین حالت که داشتم کف کفشای خواهرمو بو میکشیدم(که تمام گردو خاک زییر کفش داشت میرفت داخل بینیم)یهو احساس کردم که وزن پای خواهرم روی صورتم داره بیشترو بیشتر میشه...که فقط اینو تونستم بفهمم که خواهرم با هر دو پا روی صورتم ایستاده بود و پاهاشو عقبو جلو میکرد تا صورتمو قشنگ لحخورد بکنه....باور کنید دیگه تو این لحظه اشک از توی چشمام جاری شدو احساس عجیبی بود باور کنید....سرم واقآ داشت خورد میشد حتی دیگه نمیتونستم درست نفس بکشم.....فقط اینو میتونم بگم که توی اون شرایط این کار خیلی حس بدی داشتو خیلی هم درد افتضاحی داشت....
الانم که یادم میفته دلم میگیره....خواهرم همینطور که روی صورت من وایساده بود هی هی طرز ایستادنشو عوض میکرد مثلآ یهو روی پاشنه کفشش روی صورتم وایمیستاد و یهو روی پنجه پاش.....واقآ درد بدی داشت....و همینطور احساس مزخرفی که اون لحظه بهم دست داده بود......بلاخره بعد از کلی لح کاریو خورد کردن من خواهرم از روی سر من اومد پایین و بهم نگاه کردو گفت حالا بگو ببینم کیرتو برای کی بلند کرده بودی....منم که دیگه واقآ نمیدونستم چی بگم در همین حالت که کمر بندم دستش بود با کمربند یدونه درست کشید روی صورتم که صورتمو واقآ داغون کرد...(
بعدش سمیرا گفت:گفتم که کیرت برا چی بلند شده بود.......من:چون حرفی نداشتم بزنم فقط سرمو پایین انداخته بودمو داشتم اشک میریختم....سمیرا:هویییی با تو هستما الاغ......من:سرورم تو رو خدا ببخشید بخدا دست خودم نبود....تو رو خدا ببخشید(با حالت گریه داشتم میگفتم اینا رو).....سمیرا:تو گوه خوردی کییرت بلند شده حییون......بخدا دلم برات سوخت اگه دلم برات نمیسوخت الان زنده نبودی حداقل حداقلش الان کییر نداشتی....
حالا ازم تشکر کنو ازم معضرت خواهی کن....من:چشم سرورم....تو رو خدا منو ببخشید بخدا دست خودم نبود قول میدم که دیگه تکرار نشه.....سمیرا:من چون دلم برات سوخت میبخشمت....الانم همون طوری که دراز کشیده بودی دراز بکش کارت دارم.....(خواهرمم که هنوز داشت میدید که کییر من نخوابیده اونم در حالی که همه جای بدنم زخم شده برای همین یه تصمیم گرفت)من:سرورم تو رو خدا دیگه نزنین....تو رو خدا دیگه نزنید منو بخدا اگه همینطور ادامه بدین من میمیرم....سمیرا:نترس کاریت ندارم فقط کاری رو که گفتمو بکن......من:من بازم در این فکر بودم که میخواد باز منو بزنه پس برای همین با نا امیدی تمام و با گریه همون جا روی کاشیهای سرد دراز کشیدم تا بیادو لحم کنه)چشم سرورم...(....بعد این که من دراز کشیدم خواهرم باز اومدو با خنده روی بدن من وایسادو بهم خیره شد بعدش یه پاشو گذاشت روی صورتمو بهم گفت:کف کفشمو لیس بزنو خیسش کن.......من:چشم سرورم.....من که همونطور که سمیرا روی سینه من وایساده بودو درست نمیتونستم نفس بکشم شرو کردم به لیس زدن کف کفشای اسپورت خواهرم(یواش یواش داشت از این حرکت خیلی خوشم میومد....)بعدش سمیرا گفت:تو فقط زبونتو بیار بیرون کافیه.....بعدش خودش کف کفششو روی زبونم میکشید یکم که این کارو کرد یواش یواش کفششو روی زبونم طوری میکشید که زبونم زخمی شد خداییش....همین کارو با اون یکی کفششم روی زبونم کرد...بعدش باز برگشتو با دقت به کیرم نگاه کردو دید که باز کیرم همونطوری وایساده....و یهو صورتشو رو به من کردو خندیدو گفت:نترس کاریت ندارم....بعدش یهو همینطور که روی سینم وایساده بود رفت روی شکمم وایساد بعدش اون قسمت از شورت رو که روی کیرم بود رو با کفشش کشید پایین....من دیگه واقآ هم داشتم میترسیدم و هم از یه طرف داشتم یخ میکردم....بعدش یهو دیدم که خواهرم پاشو اروم گذاشت روی کیرم و بعد خیلی ارومو یواش با همون کفشا روی کیرمو مالید....بعد اروم برگشتو به من گاه کردو گفت:خوشت میاد کوچولو....منم که ترسیده بودم با ترس سرمو به نشانه تایید تکون دادم و خواهرم همینطور در حالی که با یه پاش روی شکمم وایساده بود و من داشتم از کمر درد میمردم با اون یکی پاش داشت کیرمو میمالید که یعنی بهترین حس دنیا بود اون لحظه...همینطور که داشت کیرمو میمالید یه چند بارم رو کیرم تف انداختو سرعت مالیدنشو بیشتر کرد و بسریعتر مالید تا این که ابم ریخت بیرون....یعنی تا اون لحظه این بهترین ارضاعی بود که توی تمام عمرم داشتم....بعدش خواهرم برگشت گفت که حالا نوبت منه کوچولو......من که همینطور مونده بودم منظورش از این حرف چیه....یهو دیدم که خواهرم همونطور که روی سینه من وایساده شلوارشو کشید پایینو کسشو درست به طرف دهن من گرفت گفت:دهنتو باز کن.....منم که همینطور توی شوک بودم دهنمو وا کردم بعدش سمیرا گفت که تا کارم تموم نشده دهنتو نمیبندی....فهمیدی؟؟؟!!!!.....من: بله سرورم....من که همینو گفتم یهو دیدم که سمیرا شاشید درست توی دهنمو همینطور که داشت میشاشید گفت بخورش....بخورش یالا....من داشت حالم به هم میخورد برای همین نمیتونستم شاش سمیرا رو قورت بدم....ولی یکم که خودم خوب فکر کردم دیدم که این همون چیزی بود که من خودم میخواستم و درست همون لحظه شرو کردم به خوردن شاش خواهرم.....بعد این که شاش خواهرم تموم شد بهم گفت که تمام شاشی رو که روی زمین ریخته رو باید بخورمش تا منو ببخشه و بزاره برم داخل برای همین من شرو کردم به لیس زدن زمین و خورد شاشی که روی زمین ریخته بود.....
خلاصه اینم درس عبرتی بود برای من تا همیشه حقیقتو بگم....بعد از این قضیه خواهرم به من گفت که اگز اینو از اول میگفتی که وقتی به پاهام نزدیک میشی اینطوری میشه شاید هیچ وقت چنین تنبیهی باهات نمیکردم اما چون اون روز من کییرتو دیدم که رسمآ شق شده واقآ شوکه شدم و احساس خیلی بدی بهم دست داد اما بعد از تنبیح کردنت احساس کردم که باید ارضات بکنم چون بد جور دلم برات سوخت....هنوزم که هنوزه جای کمربندو زخماش روی کمرم هستو باقی مونده....و هنوزم دردی رو که اون روز کشیدمو یادمه....امیدوارم از داستان لذت برده باشید....
 
     
  
#108   Posted: 18 Jun 2020 22:52
سلام خدمت دوستان حال و هولی.این داستان واقعیه و برای من اتفاق افتاده.
این خاطره مال زمانیه که من 6 سالم بود.د ختر دایی من 4 سال ازم بزرگتره.اسمش حنانه است و تو بچگی* خیلی باهم بازی می کردیم.
داستان از اونجایی شروع میشه که من و ما مانم دو روز قبل روز ما در رفتیم خونه ما مان بزرگم.خا لم و دو تا ز ن دایی هام ، هم اونجا بودن.
بعد از ظهر که شد ما مان و خا له و ز ن دایی ها خواستن برن بازار واسه خرید روز ما در.
من و حنانه و ما مان بزرگ موندیم خونه.
ما مان بزرگ که مریض بود رفت بخوابه من و حنانه تو هال بازی می کردیم.
حنانه گفت بیا بریم خونه ما راحت بازی کنیم تا ما مان بزرگ بیدار نشه [خونه داییم اینا طبقه بالایی خونه پد ربزرگ بود]
منم گفت باشه.
رفتیم که بالا بعد چند دقیقه حنانه گفت من از این بازی ها خسته شدم بیا یه بازی جدید بکنیم.منم گفتم چی؟
گفت بازی این طوریه مثلا من ملکه سرزمین هستم تو هم مشاور، وزیر و بقیه ا عضاء
منم گفتم باشه.
بعد بهم گفت یه صندل بیارم بذارم تو اتاق.منم انجام دادم.
نشست رو صندل و یه تاج الکی که داشت گذاشت سرش.برو بیرون در بزن وقتی اجازه دادم بیا تو جلو در وایستا، حنانه گفت.
رفتم بیرون...تق تق تق...خد مت گذارتونم سرورم (رفتم تو حس هااااا، از فیلما یاد گرفته بودم) بیا تو، حنانه گفت.
در رو باز کردم جلو در وایستادم گفت از اونجا چهار دست و پا زمین رو ببوس بیا...گفتم اه یعنی چی؟! گفت بازیه دیگهههه
منم واسه بازی چهار دست و پا و بوسه زنان به زمین تا جلو پاش رفتم.
پاهاشو بلند کرد گذاشت رو کمر گفت حالا زیر پای ملکه اتو ببوس.منم بوسیدم.
پاهاشو گذاشت زمین گفت واسه احترام پاهای ملکه رو بوس کن.
گفت اااااا پیف پیف...اونم گفت اه دیگه بازی نمی کنم.گفتم غلط کردم باشه باشه.بعد پای چپش رو بوس کوچولو کردم بعد پای راستشو.گفت اه درست بازی کن دیگه قشنگ ببوس منم دیدم پاش تمیزه.دوباره ولی اینبار درست و حسابی بوسیدم.گفت بازم و فکر کنم بیست سی تایی بوسیدم.
بعد گفت حالا ملکه می خواد بره شهر رو بگرده و به امورات مردم رسیدگی کنه.پاشدم گفتم باشه.گفت ملکه که پیاده نمیره باید با اسب بره.گفتم ولی اسب نداریم که گفت باشه خودت اسب شو.گفتم نه تو بزرگی دردم می گیره.گفت بازیه دیگه چقدر بی جنبه ای یکم کو چولو. منم قبول کردم.چهار دست و پا شدم اونم نشست پشتم.نامرد پاهاشم بلند کرد که همه وزنش روم باشه.بعد گفت برو سمت هال حیوون منم می رفتم آخه سنگین بود. یه دور، دور هال گردوندمش و یه جا گفت وایستا مثلا با مردم حرف بزنم.ایستادم.گفت ملکه که پیاده نمی ایسته رو صندل میشینه.گفتم برم بیارم.گفت نه خودت رو زانو بزن بگم.راستش یه جوری شده بودم یه حس جدیدی تو وجودم بود.اطاعت کردم.که دیدم می خواد بشینه رو گردنم.گفتم آخه گردنم در میگیره حنانه.
گفت اهههه امیرحسین خراب نکن دیگه بازی رو.منم چیزی نگفتم نامرد نشست پاهاشو هم برداشت گذاشت رو زانوهام یعنی همه وزنش رو بود.گردنم بد جور درد می کرد ولی اگه اعتر اض می کردم دیگه بازی نمی کرد صدامو در نیاوردم.یکم که چند دقیقه الکی چرت و پرت می گفت با مردم از روم بلند شد.گفت هی اسب بیا بریم یه جا دیگه.گفتم تموم نشد.یه چشم غره رفت که ریدم به خودم.باز سوارم شد گفت اسب برو آشپزخونه تا بهت غذا بدم.رفتیم اونجا یه کاسه برداشت و یکم ماست ریخت.نشست رو یکی از صندل های میز غذاخوری و بهم گفت با زبونم مثل حیوون بخور.منم اطاعت کردم.همش بهم می خندید. وقتی تموم شد گفت حالا مثل اسب ها دستمو بلیس.منم لیسیدم بعد گفت حالا پاهای ملکه رو بلیس.نمی دونم چرا داشت خوشم میومد از بازی.روی پاهاشو چند دقیقه لیس زدم بعد پاشو بلند کرد گفت حالا کف پای ملکه رو بلیس.قشنگ لیس زدم.
گفت اسب بیا بریم شهر.سوارم شد و دو بار دور هال رو گشت بعد یه جا وایستاد گفت با مردم حرف می زنم.
گفتم گردنم نه گفت باشه.زانو بزن دستت رو از پشت بذار زمین صورتت رو به بالا.انجام که دادم با باسنش نشست رو صورتم.پاهاشم بلند کرد گذاشت رو زانو هام. هم گردنم بد جور درد می کرد هم داشتم خفه می شدم.خیلی مقاومت کردم ولی بعد یه مدت خوردم زمین.اونم افتاد و عصبانی شد گفت دیگه بازی نمی کنم.منم گریه کردم و دستاشو می بوسیدم و ا لتماس می کردم بازم بازی کنه.گفت باشه ولی باید تنبیه شی.گفتم چیکار کنم.گفت دراز بکش رو زمین.دراز کشیدم.پاشو گذاشت رو گلوم و فشار داد تا جایی که خفه می شدم ول می کرد بعد چند بار ول کرد.منم گفت بخشیدی؟ گفت حالا ببینم چی میشه.پاهامو بلیس تا فک کنم.منم شروع کردم باز لیسیدن.بعد مدتی گفت باشه.اسب شو بریم قصر.
سوارم شد خیلی سواری کرد فک کنم نیم ساعتی شد.منم از خستگی هی می خوردم زمین و بلند میشدم.ولی بالاخره تموم شد.رفتیم اتاق یا مثلا قصر.
نشست رو صندل گفت پاهامو ببوس.منم بوسیدم.گفت آفرین بازی تموم شد.منم شنگول مثلا بازی خوبی بود.ولی تا یه هفته بدنم درد می کرد.

بعد این ماجرا دفعات زیادی حنانه همچین بلاهایی سرم اوورد که اگه تونستم واستون می نویسم.
 
     
  
#109   Posted: 18 Jun 2020 22:57
خاطرات سروش
سلام اسم من سروش است 29 ساله هستم و لیسا نس کشاورزی و ساکن رشت میباشم . گرایش جنسی من
فوت فتیش و همینطور پرستش پا و کفش و جوراب خانمها ست .
این گرایش را تا جایی که یادم می آید از کوچکی داشتم وقتی 4 یا5 سالم بود.در 7سالگی یک رابطه
فتیشی با دختر همسایه داشتم که می خواستم بایت بنویسم اما ناگهان پس از اینهمه مدت او را در سایت
اورکات بطور تصادفی پیدا کردم و پس از تماس و معرفی از او خواهش کردم که او داستان این رابطه
را بنویسد چون احساس میکنم که از زبان یک دختر جالبتر است.
پس لطفا داستان را بخوان و من دوباره در پایان توضیحاتی اضافه میکنم .
با عزض سلا م
اسم من مینا است .
من یک دختر26 ساله و سا کن تهران هستم و درحال حاضر در یک شرکت خصوصی مشغول کار هستم .
بهتره بریم سر اصل مطلب :
راستش من از پسرها متنفرم . بهتره بگم از همون کوچکی چنین حسی داشتم همیشه سعی میکردم در همه چیز
از آنها برتر باشم . حتی موقع بازی هم به زور تقلب هم که شده بازی را می بردم . و تا آنها را به گریه نمیانداختم ول کن نبودم . حالا هم که بزرگ شده ام این حس حتی بسیار قویتر هم شده است.
ما دخترها و زنها اگر کمی فکر کنیم میبینیم که از کوچکی تبعیض شدیدی بین ما و پسرها وجود داشته
در بازیها آزادیهای اجتماعی وحتی لباس پوشیدن ووقتی هم بزرگ شدیم این تبعیض در مورد تحصیلات
انتخاب شغل و حتی همسر هم وجود دارد آخر سر هم باید با یک مرد ازدواج کنیم برایش بچه بیاوریم
و خلاصه تا آخر عمر کلفتش باشیم . بگذریم ......
داشتم میگفتم که من از کوچکی از پسرها بدم میآمد ودوست داشتم انهارادرمقابلم خواروذلیل ببینم .
حتی توی فیلمها وقتی یک ملکه قدرتمند وبا شکوه را میدیدم که مردها جلویش زانومیزنندودستش را
میببوسند لذت زیادی میبردم وخودم را جای او تصور میکردم . وهمیشه دوست داشتم پسرها
جلویم زانوبزنند ودست و پاهایم را ببوسند .
خوبه یک داستان از زمانی که بچه بودم تعریف کنم :
زمانی که من نه سالم بود ما در شیراز زندگی می کردیم پدر و مادرم در یک شرکت خصوصی که
خودشان هم از شرکای آنجا بودند کار میکردند واغلب اوقات تا ساعت چهار یا پنج در آنجا بودند
وچون ما آشنایی در آنجا نداشتیم من ازمدرسه که میآمدم همسایه طبقه بالا که یک زن وشوهر
جوان بودند و با ما بسیار صمیمی از من مراقبت میکردند .
آنها یک پسرهم داشتند که یکی دو سالی ازمن کوچکتربودوما اغلب تنهایی ودر اتاق اون باهم بازی
میکردیم و این بهترین فرصت برای من بود که دق و دلیم رو سرش خالی کنم .
اسمش سروش بود . ما اغلب با هم منچ یا مارپله بازی میکردیم و چون اون سواد درست و حسابی
نداشت خیلی راحت تقلب میکردم و برنده میشدم یکبار بهش گفتم :
م : ببین سروش از این به بعد هر کی سه باربازی روبردشاه میشه و اون یکی نوکر . باشه ؟
س : باشه
م : هرکی شاه شدباید یه دستوربه نوکربده واونهم بایدهرچی باشه انجام بده
س : خوبه
طبیعتا من همیشه برنده بودم
م : دست ملکه رو ببوس
س : باشه
م : حا لا تو صندلی ملکه می شی . یا لا چهار دست و پا بمون تا من روت بشینم .
س : چشم
و من روی پشتش نشستم و مشغول خوردن شیرینی شدم .
س : دیگه بسته پشتم درد گرفته .
م : ساکت شو!!!نوکر بدون اجازه ملکه صحبت نمیکنه .
و من چند دقیقه ای روش نشستم ومشغول خوردن شدم .
در طول چندین روز سعی کردم که به تدریج دستوراتم رو شدیدوشدیدترکنم تا اون کم کم عادت کنه
وسپس که براش عادی شد بتونم هر چقدر که میخوام تحقیرش کنم .
م : حالا تو جا پایی من هستی جلوی صندلیم دراز بکش تا پاهام روت استراحت کنن .
س : بسته دیگه خسته شدم چقدر باید اینجا دراز بکشم ؟
م : مگه نگفتم بدون اجازه حرف نزن ! ودرحالی که پاهایم را روی شکمش فشار میدادم تهدید میکردم
که اگه نافرمانی کنه جلاد را صدا میکنم واون بیچاره هم قبول میکرد
م : از این به بعد تو اسب من هستی و فقط به من سواری میدی !
سپس درحالی که یک بالش رو پشتش میذاشتم ویک طناب را که دوسرش دستم بود رو مثل افسار
تودهنش میگرفت سوارش میشدم ودور اتاق راه میرفت بعضی وقتها هم برای اینکه تندتر راه بره
با پاهام به پهلوهاش میزدم یا طناب رو عقب میکشیدم تا تندتر بره .
م: یالا اسب من..... راه برو. تندتر....تندتر....یالا.....یالا.....هشششش....هش شششششهش ششششش
اگه اسب خوبی باشی میذارم استراحت کنی و غذا بخوری ولی اول باید پنج بار دور اتاق منو سواری بدی .
یکبار که در مدرسه زنگ آخرورزش داشتیم من یک کفش نو پوشیده بودم که پام را اذیت میکرد
وقتی خونه سروش رسیدم وبا هم به اتاقش رفتیم :
م : پاهام خسته شدن دلم میخواد اوناروخوب ماشاز بدی فهمیدی نوکر ؟
س : آخه من بلد نیستم چکار باید بکنم .
م : کاری نداره که!.. فقط اونها رو خوب مالش میدی تاوقتی که من بهت بگم ...فهمیدی....!!!
س : بله...چشم
م: بله چی؟ احمق!.. از این به بعد فقط منو ملکه صدا میکنی وتوهم "برده" من هستی وتو
بایدهروقت که تنها هستیم منو با این اسم صدا کنی .. فهمیدی برده ؟!!!
س : بله ملکه
م :آفرین حالا درست شد خب میتونی پاهامو بمالی .
م: حالا دلم میخواد پاهامو ببوسی !
س : نمیخوام !
م : یالا .. پسر خوبی باش واز ملکه ات اطاعت کن !
س : آخه دوست ندارم !
م : اگه پامو ماچ کنی ایندفعه که اومدین خونمون میذارم با اسباب بازیهام بازی کنی ....آفرین برده خوب ...
فقط یه دونه بوس کوچولو....یالا.....یالا....زودتر !
س : باشه "ماااااچ"!!!!
(( خدایا ...چی میدیدم ! یه پسر جلوم به خاک افتاده بود و داشت پاهامو ماچ میکرد !!! داشتم تو آسمونا پرواز
میکردم . تو اوج لذت بودم ورویاهایی که همیشه داشتم حالا به حقیقت پیوسته بود !))
اما کم بود ! باید جلوتر میرفتم ... حالا خیلی بیشتر میخواستم !
در طول روزهای بعد من سعی میکردم هر دفعه اونو بیشتر تحقیر کنم ودر اینکار کم کم جلو میرفتم
تا جایی که بوسیدن پاهام براش عادی شده بود وهر با رکه تواتاقش تنها مشدیم بدون اینکه بهش بگم
خم میشد و پاهامو ماچ می کرد . کم کم به این نتیجه رسیده بودم که اونهم از اینکار خوشش اومده
چون هر دفعه احساس میکردم که پاهام رو با حرارت بیشتری میبوسید .حتی چند بار وادارش کردم که
کفشهام رو هم ببوسه .
تا اینکه یکبار که اونجا بودم مامانش برای خرید بیرون رفت و ما تنها شدیم !
م : خب برده حالا میخوام که تو سگم بشی ! ....اونوقت یک طناب ورداشتم و مثل قلاده دور گردنش بستم .
آفرین سگ خوب ...حالا برای اربابت پارس کن !!
س: هاپ...هاپ
م:بلدتر احمق!!!و در همین حال با پا به پهلوش کوبیدم .
س : هاپ...هاپ...هاپ...
م : آفرین سگ خوب حالا چهار دست و پا میری و کفشهامو با دهنت ور می داری میاری اینجا !
س : بله ملکه
م: خوبه ... حالا خوب اونا رو بو بکش سگ من ! میخواهیم با هم یه بازی بکنیم
گفتم خوب بو بکش احمق !! اون دماغ کثیفتو بکن توی کفشم وبلند نفس عمیق بکش می خوام صدای
نفستو بشنوم .
نگفته پیداست که کفشی که یه پچه مدرسه ای هر روز می پوشه و تو مدرسه بازی میکنه اونم روزی
شش ساعت چه بویی میده !! اما سروش که اول کمی مردد بود بالاخره با اصرار من موافقت کرد و
داخل اونو کاملا بو کشید .
م : آفرین سگ خوبم !حالا من این کفشا رو قایم میکنم و تو باید بو بکشی و اونا رو پیدا کنی .
بعد من به تو شکلات جایزه می دم .
سپس من کفشها رو یه گوشه قایم می کردم واونوقت دوتایی در حالی که من طناب فلاده اش رو گرفته
بودم واون مثل سگ چهار دست و پا راه میرفت دنبال کفشها می گشتیم .
این بازی مورد علاقه من بود وهر وقت هم مامانش خونه بود تو اتاق همین بازی رو می کردیم کار به
جایی رسیده بود که خودشم علاقمند شده بود و هر بار که من از مدرسه میآ مدم مشتاقانه منتظر من بود
تا بلافا صله با هم به اتا قش برویم در آنجا اول با دندانش بند کفشامو باز میکرد و با دهانش اونا رو در
می آورد سپس توی گفشها و جورا بهامو خوب بو میکرد ومن که پشت میز اتاقش مشغول مشق نوشتن
میشدم زیر پاهام دراز میکشید و گاهی اونا رو بو میکرد گاهی هم که من خسته میشدم پاهامو می ذاشتم
رو پشتش یا رو سرش واستراحت میکردم .
کم کم به این نتیجه رسیدم که اون از این کارها لذت می بره و به پاهام علاقمند شده وبه بویش عادت کرده
و حتی از اون خوشش میاد !تا اینکه یکروز :
اون روز من حسابی تو مدرسه دویده بودم هوا هم خیلی گرم بود وپاهام حسابی خیس عرق شده بود .
خونه که رسیدم و رفتیم تو اتاق جورابهامو کندم یه شکلات در آوردم و پوستشو باز کردم و پامو گذاشتم
روش .
م: سگ خوبم ! می خوای بهت یه شکلات جایزه بدم ؟
س : بله ارباب !
م : پس باید پاهامو بو بکشی وببوسی!
س : چشم ملکه !" مااااچ"
م: خوبه : حالا مثل یه سگ خوب پاهای صاحبتو بلیس تا بهت جایزه بدم!
اونم مثل اینکه منتظر دعوت من بود!فورا چند تا لیس گنده روی پاهام زد . منم پامو ازروی شکلات
ورداشتم واونو با پام گرفتم بلند کردم وجلوی دهنش گرفتم !! .....اونم بدون کوچکترین فکری شکلات رو
با دهنش از پام گرفت و با لذت تمام شروع کرد به خوردن !
م : کف پام شکلاتی شده دلم میخواد خوب اونا رو بلیسی تا تمیز بشن !
اونم شروع کرد و با زبونش تمام شکلات رو از کف پام لیسیدبعد بهش گفتم که پاهام خسته و عرق کرده ست
و دلم میخواد اونا رو با زبونش ماساز بده تا خستگیم در بره وتمیز بشن .
وقتی این حرفو زدم اول جلوی پام دوزانو نشست و پای راستمو با دستش گرفت وبرد طرف دهنش بعد پامو بو
کشید و روی اونو بوسید سپس نوک انگشتای پامو تک تک ماچ کرد وزبونشو لای انگشتام میکشید و تک تک
اونا رو میکرد تو دهنش و می مکید هر انگشتمو حدود سه دقیقه مکید و کف پامو ده دقیقه خوب لیسید اونوقت
همین کارو با پای چپم انجام داد . آخ که چه لذتی داشت !!
بله...اون برده پاهای من شده بود!واز اون موقع به بعد هر کاری که مخواستم و اراده میکردم باهاش انجام میدادم . مثلا تا خورا کی هاش به پام نمی خورد حق نداشت اونا رو بخوره !
یادمه یکبار ما ما نش برامون شیرینی خامه ای آورده بود با انگشتای پام خامه رویش رو ور میداشتم واون
خامه هاروبا زبونش میلیسید ! بعد هم کیک رو با پام له کردم واون همه شیرینی رو که به پام چسبیده بود و
خورد !
بلا های زیاد دیگه ای هم سرش آوردم که بعدا مفصلا برات شرح میدم این رابطه حدود سه چهار سالی ادامه
داشت تا اینکه ما به تهران آمدیم .
امیدوارم از داستانم لذت برده باشی یا شایدم فکر میکنی من یه دختر بیکار وروانی هستم ! خوب اوا یل که
من بچه بودم چون از اینکارا لذت زیادی میبردم بطور غریزی انجامش میدادم اما بزرگتر که شدم و به
دبیرستان رفتم وقتی میدیدم اونها از دوست پسرهاشون و رابطه هاشون صحبت می کنند خودم هم شک کردم
که شاید من روانی هستم و از ترس نه تنها در این مورد با هیچکس صحبت نکردم حتی کمی که بزرگتر که
شدم با دوستهای پسرم هم در این مورد هیچ حرفی نزدم ودر همان هنگام هم هرگز یک رابطه جنسی معمولی
برایم جذاب وهیجان انگیز نبود واین مسئله نه تنها سسب تنفر بیشتر من از پسرها شد بلکه باعث شد من تبدیل
به آدم گوشه گیری شوم و همش فکر میکردم که یک آدم غیر طبیعی هستم !
تا اینکه :.... حدود چهار سال قبل بطور اتفاقی از طریق اینترنت و دخترخاله ام که در سوئد زندگی میکنه
فهمیدم که من نه تنها روانی نیستم بلکه تعداد زیادی از زنها ودخترها مثل من هستند ومثل من فکر می کنند
و اونها حتی در غرب به رسمیت شناخته میشوندبرای خودشان کلوپها و حتی مجلات زیادی دارند در
اینترنت هم سایتهای متعددی دارند وبا هم در ارتبا طند اخیرا در ایران هم سایتهایی در این زمینه به فارسی
بوجود آمده ولی چون ما در ایران در زمینه سکس معمولی هم با محدودیتمواجه هستیم افراد مخصوصا
خانمها جرئت ندارند که اینگونه گرایشها را آشکارا بیان کنند . در مورد آشناییم با این قضیه در مطلب بعدیم
برا ت صحبت میکنم فقط توضیح بدم که به این خانمها در انگلیسی می گویند : female domination
یا : mistressوبه مردهایی که علاقه به چنین رابطهای دارند که در آن زن مسلط باشد و مرد تحقیر
شود میگویند : slave یا:submissive و حتی مکانها یی وجود دارد که در انها میسترسهای حرفه ای
هستند و مردها یی را که به آنجا مراجعه میکنند را آزار و شکنجه میدهند و در ازای آن پول میگیرند !
 
     
  
#110   Posted: 21 Jul 2020 12:14
خودتون رو تحقیر نکنید با این مدل فتیش متیش غرور داشته باشید مرد باشید
 
     
  
صفحه  صفحه 11 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

(Fetish Stories) داستان های فتیش

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites