تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

"کدبانوی سکسی من"

صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2  
#11 | Posted: 6 Jun 2011 14:06
میهمان


قسمت یازدهم

بعد از ناهار هر کی مشغول کار شده بود...کار من طوری بود که دیگه زیاد با کامپیوتر مژگان کاری نداشتم..اما خب از فضولی داشتم خفه میشدم...باید میدیدم تو اون فولدر چی هست..فکرم متمرکز نمیشد..یه دلم میگفت به تو چه مرتیکه سرت به کار خودت باشه...یه دلم میگفت فقط میخوای ببینی چی توشه دیگه...بالاخره کنجکاویم پیروز شد...از در اتاقم به همراه سه تا فایل خارج شدم که هر کی دید فکر کنه کار دارم..احساس میکردم همه فهمیدن من هیچ کاری ندارم ولی الکی دارم سرک می کشم تو سیستم مژگان...خیلی به خودم شک داشتم...اگه احدی می فهمید خیلی شاکی میشد...فایلها رو گذاشتم روی میز...همه سرشون به کار گرم بود..هیچ احدی متوجه من نبود..شرکت شلوغ بود و رفت و آمد زیاد شده بود...نشستم پشت سیستم که استند بای بود..ویندوز که اومد یه راست رفتم سراغ همون فولدر...خوشبختانه پشت سرم دیوار بود دید نداشت...کسی نمی تونست مانیتورو ببینه...دستهام میلرزید..فولدر  پیداش کردم...نفس عمیقی کشیدمو دوبار کیلیک کردم روش...واااااااای..خدای من باورم نمیشد....اگه با چشمهای خودم نمیدیدم امکان نداشت باور کنم...عکسهای مژگان بود...همش سکسی بود...بعضیاش بدون لباس بود و مثل هنرپیشه های پورنو تو حالتهای مختلف عکس انداخته بود...یه جای روی یه مبل مشکی چرمی دراز کشیده بودو پاهاشو باز کرده بود..عجب بدنی داشت..نمیشد ازش چشم برداشت...تو همون حالت که به دقت همه رو نگاه میکردم بیشتر ازش متنفر میشدم...از یه طرف بدن قشنگشو نگاه میکردم از یه طرفم میگفتم معلوم نیست این عکسها رو کیا دیدن..اصلا واسه کی این عکسها رو انداخته...صفحه رو بردم پایینتر...عکس های دیگه ای اومد...با چند تا مرد...صورت مردها اصلا دید نداشت...با همون یه مقدار دیدشم مشخص بود همشون غریبه هستن...یا حداقل من اولین بار بود میدیدمشون...گیج شده بودم..یعنی مژگان جنده است؟؟...شایدم اینا فامیلشونن..آخه کودن آدم با فامیلهاش عکس سکسی میندازه؟؟...خب شاید ...خدایا این عکسها یه معنی بیشتر نداره...آخه تو چی کم داشتی دختر...اگه کار نداشتی میگفتم از بیکاری و بی پولی بوده...اما تو شرکت ما..با اون همه درآمد...ما همه پشت سرت بودیمو هواتو داشتیم...هیچ کس بهت بد نگاه نکرده بود...خود احدی مثل خواهرش هوای همه خانوما رو داشت...پس چه مرگت بود؟...حالا فهمیدم چرا اینقدر از نعمتی میترسید...حتما با اونم یه غلطی کرده بود...بیخود نبود که شب و روز خواب نداشت و هی به من زنگ میزد...چرا من احمق تا حالا نفهمیده بودم...انگار تازه قفل مغزم باز شده بود...یاد بعضی از مشتریها افتادم که تا با مژگان حرف میزدن همه اعتراض و شکایتهاشون قطع میشد...اما مژگان چرا این کارو میکرد؟؟..اینو خوب میدونستم که به پول هیچ احتیاجی نداره...درآمدش اونقدر هست که نیاز نداشته باشه...تازه اونقدرم هواشو داریم که اگه سرکارم نیاد بازم احتیاجی به این لاشی بازیها نداره..پس دیگه چی میموند؟؟..نیاز جنسی...یعنی اینقدر واسش مهمه؟؟..اونم نه با یه نفر..دو نفر...با چندین نفر...یاد حرف پرستو افتادم...من از این زن بدم میاد...یه جوریه...حق داشت...زنها همدیگرو بهتر میشناسن...اصلا این مژگان چرا امروز نیومده؟؟..عصبی شده بودم...احساس میکردم منو اسگل کرده بوده...جلوی من زار میزد و نگران بود که آبروش نره...در حالیکه تو بغل ده نفر عکس سکسی داره...صفحه رو بستمو از پشت سیستمش سریع بلند شدمو رفتم اتاقم...اولین کاری که کردم شماره مژگانو گرفتم...خاموش بود...کدوم گوریه؟...چرا از صبح تا حالا خاموشه؟؟...ازش بدم اومده بود...میخواستم در اولین فرصت اخراج بشه..اینجور موقع ها که طرف بدون هیچ مشکل و نیازی به همه پا میده اصطلاحا میگن میخواریده...مژگانم میخواریده...با اون ظاهر قشنگ و نازش...با اون همه قشنگی و لوندی...اما چقدر دلش سیاه و زشت بود...سر همه ما کلاه گذاشته بود...آبروی شرکتم داشت حراج میکرد...کافی بود همه بفهمن مژگان پا میده...اونوقت دیگه آبرو واسه ما نمیموند..منم که اخراج میشدم..چون عرضه نداشتم منشیمو کنترل کنم...بازم سردرد عصبی گرفتم....لعنت به تو مژگان...
ساعت 5 شد..انگار رفته بودم تو قفس..درو دیوار شرکت داشت خفم میکرد..دیگه نمیتونستم بمونم...بیشتر از هزار بار شماره مژگانو گرفته بودم خاموش بود...کلافه بودم..یه دلم میگفت نکنه چیزی شده...نکنه بلایی سرش اومده...شماره خونشونم تو پرونده هاش بود...خیلی وقت میبرد اگه میخواستم پیداش کنم..تازه ممکن بود بقیه شک کنن...به خودم میگفتم صبر کن...فردا میاد می فهمی چی شده دیگه...تابلو بازی درنیار...از شرکت زدم بیرون...ماشینو روشن کردمو یه راست رفتم سمت خونه...خیلی سریع رسیدم خونه..بی حوصله و بی حال بودم..قرارمون با پرستو این بود که ناراحتیه بیرونو نیاریم خونه..اما اینبار انگار نمیشد..همه مغز و فکرم بی حوصله بود..ماشینو بردم تو و گذاشتمش کنار ماشین پرستو...از در خونه که رفتم تو خونه مثل همون قدیمها مرتب و منظم بود..پرستو رو صدا زدم هیچ جوابی نمیومد...ولو شدم رو مبل...نگاهی به اطرافم کردم..صدای آب میومد...بلند گفتم پرستو حمومی؟؟..بازم صدا نیومد..حوصله نداشتم برم تا جلوی در حموم...از صداش مشخص بود حمومه...صبر کردم تا بیاد بیرون...ساعت 5:40 بود...چه زود رسیده بودم خونه...روزهای دیگه 8-9 میومدم...دوباره شماره پرستو رو گرفتم ..بوق خورد..هول شدم...پس گوشیشو روشن کرده بود...سعی کردم به خودم مسلط باشم...
* بله؟؟...
- سلام خانوم حمیدی...چه عجب بالاخره گوشیتون روشن شد...خوش میگذره؟؟..
* سلام...آقای اصلانی خوب هستید...ببخشید..واسه من کار پیش اومده بود نتونستم بیام...گوشیم شارژ نداشت...
لحن صداش مثل آدمهای گیج بود که تازه دارن به هوش میان...نمیدونم شاید مست بود...ولی کلماتش رو خیلی کش میداد..اما واضح بود که سعی داره خودشو عادی نشون بده..اما کشش بیش از حد کلماتش بدجوری تو ذوق میزد..
-بله...شما حتی به شرکت هم خبر ندادین...یعنی کارتون اینقدر مهم بوده؟؟..میدونید امروز چقدر کار من سخت شد؟؟..
* معذرت میخوام....متاسفم...شب باهاتون تماس میگیرم..فعلا خدانگهدار...
بدون اینکه منتظر جواب من باشه قطع کرد...با تعجب به گوشیم نگاه کردم...این داره چه غلطی میکنه...هر چی بود حالش طبیعی نبود...همزمان با ساعت خروجش از شرکت گوشیشو روشن کرده بود..این نشون میداد که میخواد بقیه فکر کنن تو شرکت بوده...چون گاهی تو شرکت پیش اومده بود که گوشیهامون خاموش باشه...همینش منو به شک انداخته بود...گیج شده بودم...گوشیمو گذاشتم روی میزو رفتم تو فکر...
صدای پرستو منو به خودم آورد...سلاااااام...کی اومدی عزیزم؟؟...برگشتم به طرف صدا...پرستو با یه حوله سفید و کوتاه که پیچیده بود دورش ایستاده بود جلوم...جواب دادم سلام خانومی...بدو برو لباس بپوش موهاتم خشک کن سرما میخوری...خودشو لوس کرد و گفت نه...سرما نمیخورم...اومد خودشو پرت کرد بغلم...حوصله نداشتم شوخی کنم باهاش...آهسته گونه اشو بوسیدمو گفتم خیلی خسته ام پرستو...اخم خوشگلی کرد و گفت چی شده؟؟..خسته نیستی...بی حوصله ای...باز کی دسته گل به آب داده تو ناراحت شدی...از توی بغلم جا به جاش کردم که بلند شه گفتم هیچ کس..مهم نیست...فعلا میرم بالا استراحت کنم...تو هم بدو موهاتو خشک کن...سرما میخوری هاا...با نگرانی نگام کرد و چیزی نگفت...بهتر بود چند دقیقه با خودم خلوت کنم...گوشیمو از روی میز برداشتمو رفتم طرف پله ها...از پله ها که میرفتم بالا سنگینی نگاه نگران پرستو رو حس میکردم...به خودم گفتم حالا گیریم یه روز نیومده سرکار...به جهنم...به درک..اصلا با هر کی که بوده به تو چه...رسیدم جلوی اتاق خواب و گفتم آخه زنیکه اومده به من میگه میترسم آبروم بره...بعد اون همه عکس تو کامپیوترشه...اصلا این کار چه معنی میده...وقتی یه روز نمیاد سر کار احتمال نمیده شاید من برم سراغ کامپیوترش...خیلی راحت دسترسی دارم به سیستمش...شاید فکر کرده فضولی نمیکنم...اما کسی که این همه عکس سکسی داره هر احتمالی رو باید بده...در اتاقو باز کردمو رفتم تو....کراواتمو درآوردم...داشت خفم میکرد...لباسهامو عوض کردمو یه شلوار پوشیدم...دراز کشیدم رو تخت..چشمامو بستم و سعی کردم دقیقتر فکر کنم...
چند دقیقه بعد تصمیم گرفتم زنگ بزنم به نعمتی...به یه بهانه ای باید بفهمم چه خبر شده...مژگان این آخریا فقط نگران نعمتی بود...شاید اصلا امروز پیش اون بوده...این احتمال تو ذهنم خیلی قوی بود...نمیدونستم حقیقت داره یا چون خیلی بهش فکر کردم مطمئن شدم...گوشیمو که گرفتم تو دستم یادم افتاد شمارشو ندارم...تو شرکته تو موبایلم وارد نشده...لعنت به این شانس...یاد حرف مژگان افتادم گفت شب باهات تماس میگیرم...چرا شب؟؟..نمیخواستم باز پرستو ناراحت شه...هر چی فکر میکردم کمتر نتیجه میگرفتم...چشمامو بستمو با اینکه اصلا وقت خواب نبود ولی سعی کردم یه چرت کوتاه بزنم مخم استراحت کنه...
چشمامو که باز کردم صورت قشنگ پرستو رو دیدم...با لبخند نازی نگام میکرد...دستشو حالت نوازش روی صورتم میکشید...حس خوبی بهم دست میداد دوباره چشمامو بستم...اومد جلو و تو گوشم گفت آقای تنبل ساعت هشت و نیمه...نمیخوای بیدار شی؟؟..تو که هیچ وقت این وقت روز نمی خوابیدی...چشمامو باز کردمو گفتم بی حوصله بودم...الان بهترم...تا تو دو تا قهوه بریزی منم اومدم پیشت...صورتمو بوس کرد و گفت باشه...زود بیا...
یه کمی غلت خوردم تو جامو به زور بلند شدم...رفتم جلوی آینه و یه دست به موهام کشیدمو رفتم پایین...بوی غذا میومد...نمیفهمیدم چیه فقط خیلی اشتهامو تحریک میکرد...معمولا بعد از خواب گرسنه بودم...پرستو از توی آشپزخونه با دو تا فنجون قهوه اومد بیرون...بوی قهوه اشتهامو بیشتر تحریک کرد...نشستم کنار پرستو..تکیه داد بغلمو با دست میکشید روی سینه ام...اصلا نمیتونست بی حرکت بشینه..بالاخره باید با یه جای من ور میرفت...دست کشیدم روی موهای قشنگ و مشکیش..سرشو تکیه داد به سینه ام..گفتم چه بوی خوبی میاد...کدبانوی من شام چی درست کرده؟؟...لبخند زد و گفت لازانیااااااا...زبونمو کشیدم رو لبامو گفتم اووومممممم...بخورمش....بلند خندید..صدای زنگ گوشیم از اتاق خواب اومد...تا اومدم برم جواب بدم پرستو قبل از من دوید و گفت تو بشین واست میارمش...بدو بدو رفت بالا و از همون بالا در حالیکه آهسته میومد پایین گفت این زنیکه است...حمیدیه...هول شدم...نمیخواستم پرستو فکر کنه ما با موبایلامون با هم حرف میزنیم...کاش میشد الان خصوصی حرف میزدم...ولی نمیشد ممکن بود پرستو حساس شه...گفتم خب عزیزم سریعتر گوشیو بیار الان قطع میشه...تند اومد پایینو خودشو رسوند بهم و گوشیو داد دستم...جواب دادم
* بله؟؟..
- سلام عرض شد آقا فرشید...حالتون خوبه...عصر بخیر...
تعجب کرده بودم چرا اینجوری حرف میزنه...آقا فرشید؟؟....اونم الان که پرستو کنار من نشسته بودو گوششو چسبونده بود به گوشی...
*سلام....ممنون...بفرمایید..چیزی شده خانوم حمیدی؟؟..
-نه...چیزی شده بود ولی الان حل شد...یعنی خودم حلش کردم...بلند خندید...
* شما حالتون خوبه خانوم حمیدی؟؟...
-آره....خوبم...خوبتر از همیشه...تماس گرفتم بگم حسابهای منو با شرکت تصفیه کنید...من دیگه اونجا کار نمیکنم کار بهتری بهم پیشنهاد شده...
* یعنی چی؟؟...اولا من نمی فهمم شما چی میگی...دوما اگرم میخواید تصفیه کنید باید خودتون تشریف بیارید..الانم از صداتون مشخصه که باید استراحت کنید..اون از امروزتون که نیومدین شرکت...اینم از الان که حالتون طبیعی نیست....پرستو کنارم شکلک درمیورد ....اشاره میکرد قطع کنم...
- من حالم خوبه فرشید خان...باشه خودم فردا میام شرکت...بای عزیزم...
من با چشمهای گرد به گوشی نگاه میکرد...پرستو هم به من...پرسید این چش بود؟؟...گفتم نمیدونم شاید جایی بهش خوش گذشته دیگه نمیخواد بیاد شرکت...پرستو منظورمو نفهمید اما خودم فهمیدم باید چیکار کنم...
ادامه دارد...
     
#12 | Posted: 6 Jun 2011 18:44
قسمت آخر : کدبانوی سکسی
بعد از تلفن مژگان من و پرستو گیج بودیم..البته پرستو به این خاطر گیج بود که مژگان غیر عادی حرف میزد..اما من با چیزهایی که امروز دیده بودم خیلی بیشتر از اون گیج میزدم...هر جوری فکر میکردم میدیدم مژگان نمیتونه مشکل اخلاقی داشته باشه...آخه اصلا دلیلی واسه این کار نداره...اما از طرفی اتفاقات امروز میگفت مژگان اونی که تو فکر میکنی نیست...شاید به این خاطر فکر میکردم مژگان خیلی خوبه که همیشه یه روی سکه رو دیده بودم...همیشه تو محل کار باهاش برخورد داشتم...یه خانوم...با کلاس...متشخص...زرنگ...زیبا...جذاب...اما اون روی سکه یه خانوم سکسی..هات...دلربا...بود...اینا خیلی با هم فرق میکرد..همیشه یه ارزش خاصی واسه مژگان قائل بودم...چون موقع کار همه جوره باهام راه اومده بود..خیلی موقع ها از جای دیگه عصبانی بودم بهش گیر داده بودم و کلی سرش داد و هوار زده بودم به جای اینکه قهر کنه میرفت واسم یه لیوان آب می آورد...حس میکردم به زنها نمیشه اعتماد کرد...نکنه پرستو هم این کارها رو کرده باشه...اصلا از کجا معلوم اون شب خونه شیما اینا نرفته بوده؟؟..من از کجا بدونم راست میگه؟؟..جلوی چشم من داشت با سعید لاس میزد..وای به اینکه از دست منم شاکی باشه و قهر کرده باشه و با اون شکل و شمایل بره بیرون...از فکرش مغزم داغ میشد...نگاش کردم...داشت میز شام رو میچید...یه پیرهن تنگ مشکی تنش بود...یقه اش باز بود...یه کمی آستین داشت لباسش...پایینشم حالت تور بود...این لباسشو خیلی دوست داشتم...فقط تو خونه میپوشیدش..چون از کمر به پایینش تور بود همه جاش دید داشت...یه جورایی مثل لباس خواب بود...موهاشو ریخته بود روی شونه های ظریفش...یهو متوجه شد دارم نگاش میکنم...یه چشمک زد و خندید...من بدجوری بهش نگاه میکردم...یعنی پرستو هم میتونست به من دروغ بگه؟؟...اصلا چرا اونشب اینقدر با سعید گفت و خندید من اساسی حالشو نگرفتم که دیگه فکر این غلطها به سرش نزنه...اونوقت اون وقتی اومد تو خونه مژگانو دید داشت از خونه میرفت...اونم به خاطر اینکه فقط مژگان اومده بود تو خونه...نه باهاش لاس زده بودم..نه دست بهش زده بودم...فقط داشتیم حرف میزدیم...تکیه دادم به مبل و چشمامو بستم...یکی تو ذهنم میگفت خفه شو فرشید..چه مرگت شده..داری پرستو رو با مژگان مقایسه میکنی...میدونی که پرستو قلبش پاکتر از اونه که یه دروغ کوچیک بهت بگه...نگاش کن...ببین معصومیت تو چشماش میدرخشه...خیلی پستی فرشید..به همین سادگی به این موجود عزیز زندگیت شک میکنی...چند ثانیه انگار تو کما بودم که پرستو صدام زد واسه شام...با اینکه میل نداشتم اما دلم نمیومد حالا که پرستو سر به راه شده و مثل قبل لوس بازی درنمیاره و خودش غذا میپزه بزنم تو حالش...رفتم سر میز...بوی غذایی که تا چند دقیقه پیش مستم کرده بود حالا هیچ اثری روم نمیذاشت...پرستو دیس غذا رو گرفت جلومو گفت بیا عزیزم...بخور ...فکر چیزای دیگه رو نکن...همه چی درست میشه...به صورت خندونش نگاه کردم..چقدر این صورت واسم عزیز بود...چقدر واسم مهم بود..دلم میخواست تا ابد اینجوری مهربون و قابل اعتماد باشه...دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت آآآهای...با توام...منو نخور که...اینا رو میگم بخور...خندیدمو یه کمی ریختم تو بشقابم...
بعد از شام خود پرستو حس کرد بی حوصله ام...نذاشت بهش کمک کنم...فقط گفت برو استراحت کن...منم که اصلا نمیتونستم روی پام بایستم....یه راست رفتم بالا ...دراز کشیدم روی تخت...چشمام داشت بسته میشد...تصمیم گرفتم فردا اول وقت به نعمتی زنگ بزنم...اگه اونم از خواسته اش صرف نظر کرده باشه معلومه مژگان به اونم حال داده...اصلا خدا کنه خود مژگان فردا بیاد سرکار...خیلی دلم میخواد همه چیزهایی که میدونمو به روش بیارم...میخوام ببینم چیزی به اسم شرم به گوشش خورده...با همین فکرها خوابم برد...
صبح پرستو زودتر از من بیدار شده بود صبحونه آماده کرده بود...اصلا میلی به خوردن نداشتم..خیلی کارها داشتم امروز...هر چی اصرار کرد یه چیزی بخورم گوش ندادم...وقتی عصبی بودم حوصله هیچ کاری نداشتم...گاهی پیش اومده بود یه روز کامل هیچی نمیخوردم...سوار ماشین شدمو از خونه زدم بیرون..با سرعت به طرف شرکت میرفتم...با این سرعتم بعید نبود از آبدارچی شرکتم زودتر برسم...ساعت 8:5 جلوی شرکت بودم....یه نگاه به ساختمون کردم...ساکت و آروم به نظر میومد...تا چند دقیقه دیگه همه جمع میشدن...رفتم بالا....در شرکت باز بود و فقط دو تا از خانومها اومده بودن....سلام کردن و بلند شدن...جوابشونو دادم..تو چهره هاشون دقیق شدم...به خودم گفتم کاش میشد اونور ظاهر آدمها رو دید....دوباره خندیدمو گفتم نهههه..اونوقت یه آدم حسابی دورت دیده نمیشد....حتی جلوی آینه....بلند خندیدم..هر دوشون چپ چپ نگام کردن...رفتم تو اتاقم...کیفمو پرت کردم رو صندلی و شروع کردم به پیدا کردن شماره نعمتی....دو دقیقه بعد شماره اش رو پیدا کردم...شماره شرکت و موبایلش بود...موبایلشو گرفتم...با اینکه میدونستم بد موقع است...اما نمیتونستم صبر کنم...داشتم دیوونه میشدم..
صدای نسبتا خواب آلودی گفت
* جانم؟؟..
- سلام عرض شد آقای نعمتی...صبحتون بخیر...بدموقع که مزاحم نشدم..
* سلام....متشکرم....شما؟؟..
- اصلانی هستم...از شرکت....
* آآآهاااا...آقای اصلانی...خوب هستین...چی شده این موقع صبح یاد ما کردین...
اینو گفت و آهسته خندید..به نظر نمیومد عصبانی یا ناراحت باشه..
- خواهش میکنم...راجع به مشکلتون با خانوم حمیدی تماس گرفتم...خواستم بپرسم...
پرید تو حرفمو گفت
* مشکل ؟؟؟...کدوم مشکل؟؟..
- بله..یعنی یادتون رفته؟؟..شما که ذهنتون خیلی خوب کار میکنه...وقتی یه همچین پیشنهادی به طرف مقابل میدین یعنی فکرتون خیلی عالی کار میکنه....
* من که متوجه منظور شما نمیشم...کدوم پیشنهاد؟؟...شما مطمئنی سر صبحی حالت خوبه؟؟...اصلا نکنه هنوز بیدار نشدین....
بلند خندید...گوشم داشت کر میشد...گوشیو گرفتم عقبتر و صبر کردم هرهرش تموم شه...وقتی صداش آرومتر شد گفتم
- درسته..من انگار اشتباه کردم...این موضوع به من ارتباطی نداشت و نداره اما خوشحالم که یه سریع حقایق برای من روشن شد...لطفا به خانوم حمیدی بگید دیگه شرکت نیان....ما احتیاجی به ایشون نداریم....البته اگه کسی به نام حمیدی یادتون باشه !!!..
* ببین آقا پسر...من نمیدونم چی میگی و دنبال چی هستی...ولی خانوم حمیدی دیگه اونجا نمیان..احتیاجی به اون کار ندارن....همین جا تو شرکت من کنار من کار میکنن..ایشون خودشون مدیر ما هستن...تا نیم ساعت دیگه هم میرن سر شرکت...بنده هم ساعت 9 شرکت هستم...پول تصفیه حساب ایشون هم بریزید به حساب خودتون لازمتون میشه....خدانگهدار...
احساس میکردم چشمام رفته بالای سرم....آشغال به همین راحتی ما رو فروخته بود...زنیکه هرزه...چقدر احمقی فرشید که این همه مدت با این زن کار کردی و نشناختیش....خاک بر سرت...اصلا بهتر که دیگه نمیاد..بهتر بود تا گندش درنیومده زودتر بذاره و بره....اما نه ...باید یه زنگ بهش بزنم....اینجوری خفه میشم....شماره مژگانو گرفتم....با موبایلم گرفتم که نپیچونه...با خطوط شرکت ممکن بود فکر کنه پرسنل دیگه هستن...اینقدر عصبانی بودم که اگه حضوری میدیدمش حالشو جا می آوردم...
*الو....سلام آقا فرشید...همکار قدیمی....صبح بخیر...
- متاسفم از اینکه تا حالا با یه آشغال همکار بودم...حداقل شعورت میرسید عکسهاتو از سیستم پاک میکردی...خودت به جهنم...اگه کسی میدید آبروی من میرفت...
* چه بداخلاق شدی...خب چیه مگه....اون همه عکسو نگاه کنی بهتره یا هی منو دید بزنی...بهتره بدونی کاوه هم جزو همون آدمهایی که تو عکس بودن...میدونی چقدر سود کردیم ؟؟؟..اون همه مشتری الکی راضی نمیشدن از خسارتشون بگذرن که...اگه ازشون عکس نمیگرفتم هر روز میومدن سراغم....پس باید یه فکر میکردم که دیگه دور و ورم نپلکن....
- امیدوارم نسل زنهایی مثل تو نابود بشه...کثافت...اونها مشتریهای هستن که اگه لب باز کنن هممون بیکار میشیم....
*ادای مردهای پایبند رو درنیار فرشید...شما مردها وقتی مست باشید هیچی حالیتون نیست....همین آدمهایی که دیدی صد درجه از تو بیشتر ادعای خانواده دوستی داشتن..اما یه چشمه که میدیدن همه چی یادشون میرفت....در مورد کاوه هم اگه بفهمم چیزی به روش آوردی عکسهای بهتری رو میکنم...اونم واسه احدی...اونوقت علاوه بر کاوه تو هم اخراج میشی مهندس....
- گورتو گم کن مژگان...داری حالمو بهم میزنی...
* روز بخیر عزیزم...خواستی حالت خوب شه بهم زنگ بزن...
صدای خنده اش که پیچید تو گوشی قطع کردم...از شنیدن صداش چندشم میشد...از کاوه متنفر شده بودم...چطوری اینقدر راحت گول مژگانو خورده بود...پسره احمق...از در و دیوار شرکت بدم میومد...سرمو گذاشتم روی میز بلکه یه کمی آروم شم...
نیم ساعت با خودم کلنجار رفتم...بالاخره وقتی احدی اومد رفتم تو اتاقشو گفتم خانوم حمیدی کار بهتری پیدا کرده و گفته دیگه نمیام شرکت..شوکه شده بود...میگفت نکنه از چیزی ناراحته...واسه اینکه بی خیالش کنم گفتم نه...ظاهرا دیگه صلاحیت نداره بیاد...یه نگاه متفکرانه ای کرد و گفت اگه اینجوریه که امیدوارم دیگه پیداش نشه...اونقدر زرنگ بود که منظورمو بفهمه...حتما واسه احدی هم کم عشوه و ناز نیومده....
سه هفته بعد یکی از خانومهای شرکت که دورادور با مژگان در ارتباط بود گفت مژگان رفته آلمان...احتمالا بدجوری پولدار شده بود...هنوزم با نعمتی بود...نمیدونم شاید عقده پولدار شدن داشت....یه بارم خودم تصادفی تو خیابون دیدمش...پشت یه ماشین مدل بالا نشسته بود...هنوزم ظاهرش طوری بود که بعضی از آدمها وقتی بهش نگاه میکردن دیگه نمیتونستن چشم بردارن...نمیدونم خدا چهره به اون قشنگی و زیبایی رو چرا به کسی داده بود که از یه زالو کثیف ترو زشتر بود...نعمتی باهاش کاسبی میکرد...درسته درآمدشون از سه تای شرکت ما هم بیشتر بود اما خیلی چیزهایی که ما داشتیمو نداشتن....اعتماد...اعتماد...اعتماد....وقتی خبر آلمان رفتن مژگان به گوش کاوه رسید اونم از شرکت استعفا داد...من چیزی به روش نیوردم...چون هنوزم به عنوان یه دوست بهش نگاه میکردم که فریب ظاهر مژگان رو خورده بود...شاید اگه منم یه گل قشنگ مثل پرستو نداشتم گول مژگانو میخوردم... کاوه میگفت یه مدت میخواد استراحت کنه...احتمالا ضربه خورده بود از کار مژگان...اونم فکر نمیکرده مژگان ماله همه باشه....به جای مژگان پریسا خواهر پرستو رو آوردم...هم بیکار بود هم خیلی دوست داشت شاغل بشه...خیال پرستو هم حسابی راحت بود...
دیگه غروبها که میرفتم خونه آرامش و ذوق عجیبی داشتم...آرامش از اینکه بهترین زن دنیا تو خونه منه...سر راه هوس کردم یه دسته گل کوچیک و قشنگ بخرم...قبلا خیلی از این کارها میکردم...پرستو خیلی خوشحال میشد...خیلی وقت بود درگیر مشکلات بودم از این کارها نکرده بودم....دسته گلو گذاشتم تو ماشینو حرکت کردم...جلوی خونه حس خوبی بهم دست داد...ماشینو بردم تو...پارکش کردمو با همراه دسته گل راه افتادم طرف خونه....پرستو نشسته بود روی مبل کرم جلوی در...رفتم طرفشو گفتم سلاااام...خانوم خوشگلم...دسته گلو گرفتم جلوش...جیغ با مزه ای زد و پرید بغلم....نگاش کردمو گفتم به به....چیکارا کردی...یه چرخ زد و گفت خوشگل کردم واست...بغلش کردمو یه لب طولانی ازش گرفتم...رنگ موهاشو یه دست کرده بود...مثل همون موقع ها که کدبانو بود...مشکی مشکی...با همون پیرهن سفیدش که وقتی میپوشیدش عروسک میشد....تنش بوی عطر میداد...سرمو بردم بین موهاشو بو کشیدم....گردنشو بوسیدم...سرمو بغل کرده بود و تو بغلم وول میخورد....از تو بغلم اومد بیرونو گفت لباسهاتو عوض کن که کلی کار داری....با تعجب گفتم من؟؟؟...چیکار دارم؟؟..پرستو نگو که میخوای دکور عوض کنی...خیلی خسته ام....خندید و گفت نه خیر...من دیگه نمیتونم از این کارها انجام بدم....از این به بعد همه کارها رو باید تو و مهین انجام بدین....من فقط باید بشینمو استراحت کنم....گیج شده بودم...هول شدم گفتم یعنی چی؟؟..من که گفتم نمیخواد دیگه مثل قبل بشی..همین جوری کدبانوی خونه باشیم راضیم ....نمیخوام دیگه تغییر کنی پرستو...رفت عقبتر و از روی میز یه برگه بهم داد....هر چی بود خیر بود چون خیلی خوشحال بود...برگه رو که خوندم خندیدمو دوباره محکم بغلش کردم....صدای خنده پرستو پیچید تو خونه....تبریک میگم بابا فرشید.....بوسیدمشو گفتم منم تبریک میگم مامان پرستو....بغلش کردمو برای بار هزارم خدا رو شکر کردم که این زندگی آروم رو بهم داد....
پایان
     
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / "کدبانوی سکسی من" بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites