تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

مرجان

#1 | Posted: 10 Jun 2011 21:35
مرجان (قسمت اول)


به تدريج که آدم به سن بلوغ ميرسه و بقول معروف مرد ميشه،دلش ميخواد يه جورايي هم تغييراتي در زندگيش بده.توي زندگيش يک دختر قشنگ باشه که آدم دوستش بداره، براش هديه بخره، شعراي عاشقانه براش بنويسه، هر از گاهي ببينتش و بالاخره..... حالي به حولي!
منهم مثل خيلي از پسرها همينطور بودم. از لحاظ مردي که مطمئن بودم مرد شدم، ولي هنوز موقعيتش پيش نيومده بود تا از آلت مردانگيم استفاده کنم! دنبال يک مورد مناسب، يعني يک دختر خوب ميگشتم تا زودعاشقش بشم و مردونگيم رو براش بکار بگيرم!هروقت به حمام ميرفتم و خودم رو لخت ميديدم با خودم ميگفتم: بالاخره همه چيزهايي که خدا آفريده حکمت داره و حيفه که آدم از موهبتهايي که خدا بهش داده استفاده نکنه! اندامهاي جنسي با اين ظرافت و قشنگي چرا بايد سالها بدون استفاده بمونن تا آدم ازدواج کنه و بتونه بکارشون بگيره. اصلا" شايد زبونم لال من به اون سن نرسيدم،اون وقت چي؟ حيف نيست ناکام از اين دنيا برم؟!
مدتها بود که اين افکار مغز منو پرکرده بود و تصميم گرفته بودم هرچه زودتر ازنعمتهاي خداداديم استفاده کنم.ولي چطوري؟ آخه دوست دختر چيزي نيست که آدم بتونه هروقت دلش خواست بره در مغازه ، يکيش رو بخره و بياره خونه.تازه بايد خونه خالي هم داشته باشه!واقعا" زندگي چقدر سخته!! بالاخره چاره اي نبود بايد براي خودم کسي رو پيدا ميکردم تا مثل دوتا پرنده عاشق باهم پرواز کنيم و به يکجاي امن بريم و باهم حال کنيم! دست بکار شدم و اول ليست تمام دخترهايي رو که ميشناختم نوشتم.بعضي هاشون از من بزرگتر بودن و حذفشون کردم.دخترهاي فاميل نزديک مثل دخترخاله و دخترعمو و.... هم که ناموس آدمن و نميشه باهاشون کاري کرد! از بين غريب ترها چندتاشون خيلي افاده اي بودن،اونها رو هم حذف کردم. يکي از دوستاي بابام هم دختر خوشکلي داشت ولي اونها به يک شهر ديگه رفته بودن و نميشد باهاش مکاتبه اي حال کرد! از بين اون همه اسم که نوشتم فقط چندتاش باقي موند تازه اين دوسه تاهم اين قدر زشت بودن که حالم ازشون بهم ميخورد.
توي اين فکربودم که دنياچقدر کوچيکه و من چقدر بدبختم که هيچ دختر مناسبي براي من پيدا نميشه.با ناميدي کنارپنجره اومدم تا غروب غمگين خورشيد رو نگاه کنم که يهو چشمم به خونه همسايه افتاد. چرا تاحالا به فکرم نرسيده بود... يادم اومد... مرجان دختر همسايمون... دبيرستاني و همسن و سال خودم،خوشکل و زيبا،با وقار،تازه هرروز ميتونستم از پنجره اتاقم هم ببينمش! خدايا متشکرم.
خانواده مرجان سالهاهمسايه ما بودندواونها رو خوب ميشناختم.خونه اونها درست روبروي منزل ما بود و من از طبقه بالا و پنجره اتاقم خيلي راحت ميتونستم حياط خونه شون رو ديد بزنم.من و مرجان وقتي بچه بوديم اکثر اوقات توي کوچه باهم بازي ميکرديم.ولي بتدريج که من بزرگتر شدم از او فاصله گرفتم و ارتباطمون قطع شد.آخه پسربچه ها از اينکه با يک دختر دوست باشن خيلي خجالت ميکشن.(ولي وقتي مرد شدن ميخوان خودشون رو بکشن تا دوباره بتونن با همون دختره دوست بشن!) من گاهي بدون هيچ منظوري ازپنجره اتاقم اونو توي حياط خونه شون ميديدم.پوست روشن با موهاي خرمايي و بلند داشت.معمولا" دامن کوتاه ميپوشيد که ساق پاهاي سفيدش از اون بالا کاملا" معلوم بود.اندام متوسطي داشت که سينه هاش مثل دوتا انار در بالاي اون خودنمايي ميکرد.عجيبه که من تابحال متوجه اين همه نعمت خدادادي که اطرافم بود نشده بودم و بي تفاوت از کنارش ميگذشتم! ولي حالا ديگه متوجه همه اين زيبايي ها شده بودم و تصميم گرفتم هرطورشده مرجان رو شکارکنم.مرجان براي من بهترين بود.
از اون شب تمام فکر و ذکرم مرجان شده بود.بيشتر اوقات کنار پنجره ميومدم تا شايد بتونم اونو ببينم.ولي مشکل اصلي اين بود که چطور باهاش ارتباط برقرار کنم و منظورم رو بهش بگم.اگه بمن راه نده... اگه نخواد باهم دوست باشيم... اگه نذاره باهم حال کنيم... اونوقت چي؟ همه دنياي من در مرجان خلاصه شده بود و بايد به هرقيمتي که شده شکارش ميکردم. ولي چطوري؟
فردا که به مدرسه رفتم ،توي راه و سرکلاس فقط به مرجان فکر ميکردم. وقتي مدرسه تعطيل شد عمدا" بخونه نرفتم و توي کوچه پرسه ميزدم تا مرجان رو موقع برگشتن از مدرسه ببينم.آخرکوچه ايستادم تا وقتي مرجان اومد درخلاف جهت همديگه راه بريم و صورتش رو ببينم وشايد بتونم به بهانه اي سرصحبت رو باهاش بازکنم.بالاخره مرجان با کيف مدرسه اش از سرخيابون پيدا شد. منهم در جهت روبروي او شروع به حرکت کردم.چقدرلباس فرم مدرسه بهش ميومد. بااون مقنعه آبي، زيبايي صورتش بيشتر شده بود. حتي راه رفتنش هم بنظرم قشنگ ميومد.بتدريج به هم نزديکتر ميشديم. ضربان قلبم تند شد و دلشوره گرفتم.اصلا" روم نميشد مستقيم توي صورتش نگاه کنم چه خواسته با اينکه باهاش حرف بزنم. از شدت خجالت و ترس پشيمون شدم و ميخواستم برگردم ولي اينطوري بدتر بود و پيش خودش فکرميکرد چقدر بي ادب هستم که تا اون رو ديدم برگشتم.
به چندقدمي هم رسيديم، حالا ديگه صورتش رو بطور کامل ميديدم. چقدر زيبا بود.چرا درخلال اين همه سال متوجه اين زيبايي نشده بودم؟ عشق چشم دل آدم رو بازميکنه! خيلي هيجان داشتم. فکرميکردم که مرجان از قصد من خبرداره و ممکنه ناراحت بشه. صداي ضربان قلبم رو خودم هم ميشنيدم. نگاه مرجان به نگاه من گره خورد. واي خداي من چه نگاه گرم وگيرايي. دلم ميخواست همون موقع بهش بگم عزيزم اجازه ميدي من تو رو دوست داشته باشم؟!! وقتي منو ديد لبخند زد و سلام کرد.آنقدر مجذوب او شده بودم که يادم رفته بود بهش سلام کنم.بادستپاچگي سلام کردم. مونده بودم بعد از سلام چي بگم.مرجان پرسيد:خانواده چطورند؟ و من با خجالت جواب دادم : حال شماخوبه؟! هردومون از اين اشتباه خنديديم. من قبلا" مرتب مرجان رو ميديدم ولي تاحالا اينطوري نشده بودم.دست و پاهام بي حس شده بود،زبونم بند اومده بود و لته پته ميکردم.اوکه متوجه حال من شده بود گفت: آقا مهيار مثل اينکه کسالت داريد، چون صورتتون خيلي قرمز شده! راست ميگفت، خودم هم احساس ميکردم که از صورتم داره بخار بلند ميشه! با دستپاچگي جواب دادم : آره فکرکنم تب کردم. مرجان خيلي محترمانه خداحافظي کرد و رفت و من مات و مبهوت او را نگاه ميکردم. واقعا" تب کرده بودم. تب عشق!

به خونه برگشتم. اولين برخورد عاشقانه من با مرجان هر چند خيلي معمولي بود ولي تاثيرزيادي روي من گذاشت. حالا ديگه من اکثر اوقاتم رو کنار پنجره ميگذروندم تا هروقت مرجان به حياط خونه شون بياد، بتونم ببينمش. پنجره اتاق من به« کانال مرجان» تبديل شده بود و مدام تصوير اونو پخش ميکرد! گاهي براي درس خوندن به حياط ميومد و کتابش رو بدست ميگرفت و راه ميرفت. گاهي براي نرمش ميديدمش. وقتي طناب بازي ميکرد نميتونستم از سينه هاش که بالا وپايين ميپريدند چشم بردارم. همش در حسرت اين بودم که بتونم اون سينه هاي قشنگش رو لمس کنم.ولي از همه اينها قشنگتر وقتي بود که لباسهاي شسته اش را روي بند پهن ميکرد.من مخصوصا" عاشق شورت و کرستش بودم. چقدر باسليقه بود.هميشه بهترين رنگها رو انتخاب ميکرد و اونها رو با ظرافت خاصي روي بند لباس پهن ميکرد. شايد هم عمدا" اونها رو طوري آويزون ميکرد که من ببينم و حشري بشم!
من سعي ميکردم هرروز به بهانه هاي مختلف سرراه مرجان سبز بشم. برخورد او با من صميمانه تر شده بود و من کمتر خجالت ميکشيدم. بعد از مدتي متوجه شدم که مرجان بيشتر از سابق به بهانه درس خوندن يا ورزش به حياط مياد و جالبه که لباسش هم راحتتر شده بود.بعضي وقتها آرايش دخترانه اي ميکرد و تاپ و شلوارک کوتاهي ميپوشيد و ساعتها در حياط خونه شون وقت ميگذروند. از خودم ميپرسيدم يعني او متوجه منظور من شده و به عمد اين کارها رو انجام ميده؟يعني ميشه مرجان هم منو دوست داشته باشه؟
ادامه دارد

هر حکومتی که شادمانی را از مردمان بگیرد شکست خواهد خورد و برانداخته خواهد شد.
Signature
cyrus the great.king of persia ************************** امپراطور ایران.کوروش بزرگ
     
#2 | Posted: 10 Jun 2011 21:43
مرجان (قسمت دوم)



قلبم گواهي ميداد که مرجان هم منو دوست داره و دلش بامنه فقط رويش نميشه تا علاقه اش رو ابراز کنه. اينو از نگاهش، از لبخندهايي که توي کوچه بمن ميزد، و از اينکه هميشه توي حياط بود وجلب توجه ميکرد، ميفهميدم. اين اواخر ديگه ارتباط پنجره اتاق من به حياط اونها خيلي قوي شده بود!
مادرم سالي يکبار آش نذري ميپخت و بين در و همسايه و آشنايان پخش ميکرديم. روز پختن آش، پابپاي مادرم بهش کمک ميکردم. مادرم هم مدام منو دعا ميکرد و ميگفت آش رو هم بزن و نذر کن و حاجت بخواه. منهم ازصبح پاي ديگ آش نشسته بودم و اونو هم ميزدم و توي دلم ميگفتم: خدايا من مرجان رو ميخوام، ما رو بهم برسون! (نميدونستم دعاي اونروزم اينقدر زود مستجاب ميشه.) کار پختن آش که تموم شد لباس مرتبي پوشيدم و تيپ کردم و کاسه ها رو بدر خونه چندتا از همسايه ها بردم تا نوبت به خونه اونها رسيد. بخت با من يار بود و مرجان خودش براي گرفتن کاسه اومد. هردومون بهم لبخند معني داري زديم. با نگاهش بمن ميگفت که خيلي وقته منتظرم بوده. چادري که بسرکرده بود نميتونست زيبايي صورتش رو مخفي کنه. تازه سينه اش روهم باز گذاشته بود تا تاپ نارنجي که پوشيده بود کاملا" مشخص باشه. موقعي که کاسه رو از من ميگرفت عمدا" دستم رو بدستش کشيدم. خيلي نرم و لطيف بود. حرارتش تمام بدنم رو گرم کرد. من با چشمام داشتم سينه هاش رو ميخوردم که مرجان روبمن گفت: «آقا مهيار يادتونه قديمها که بچه بوديم روزي که شما آش ميپختيد، توي خونه تون ما باهم بازي ميکرديم؟ يادش بخير چقدر خوش ميگذشت،اون موقعها ما بيشتر از الان باهم بوديم.»
ديگه برام ثابت شده بود که داره چراغ سبز نشون ميده، بدون معطلي گفتم من هميشه بياد شما هستم ولي اين اواخر کمي گرفتار شده بودم و کمتر خدمتتون ميرسيدم.ولي پس فردا خانواده ما به مشهد مسافرت ميکنن و شما اگه دوست داشتيد ميتونيد بيايد تا خاطرات گذشته رو باهم زنده کنيم.فکر ميکردم الان محکم ميزنه توي گوشم يا اينکه هرچي فحش بلده بارم ميکنه و در رو ميبنده. ولي اصلا" اينطوري نشد،مرجان لبخند شيطنت آميزي زد و گفت: پس فردا؟ حتما"!
خدايا ازت متشکرم که نذر منو به داين زودي ادا کردي.با خوشحالي به خونه برگشتم. ديگه سر از پا نميشناختم. به برادرم گفتم بره بقيه آش ها رو پخش کنه و خودم يکراست به حمام رفتم تا بياد مرجان يه جلق درست و حسابي بزنم!
در فاصله اين دو روز من فقط در اين فکربودم که موقع روبرو شدن با مرجان چکار کنم و باراول چطوري باهاش حال کنم. از شما چه پنهان يواشکي چندتا فيلم سوپرهم نگاه کردم، ولي هيچکدومشون بدردم نخورد، آخه منو مرجان که هنرپيشه توي فيلم نبوديم که راحت بتونيم همديگه رو بکنيم!!
صبح روزي که خانواده ام منو تنها ميگذاشتن و به مسافرت ميرفتن با خوشحالي اونها رو بدرقه کردم و گفتم اصلا" نگران من نباشيد و هرچقدر دلتون خواست باخيال راحت اونجابمونيد! اتفاقا"همين موقع بود که مرجان هم از خونه بيرون اومد و بعد از احوالپرسي به مادرم گفت خانم شماخيالتون راحت باشه،مگه ما آقامهيار رو تنها ميذاريم!
خانواده ام بسوي مشهد حرکت ميکردن و من در حاليکه به مرجان خيره شده بودم براي آنها دست تکان ميدادم.به خونه برگشتم. هردقيقه برايم يک ساعت و هرساعت برايم يکروز طول ميکشيد. پس اين دخترهمسايه کي ميخواد بمن سربزنه و منو از تنهايي در بياره؟ مدام پشت پنجره منتظر ايستاده بودم تا اومدنش رو ببينم.ناهارم رو با بي ميلي خوردم. همش ميترسيدم نکنه نياد و منو سرکارگذاشته باشه. تا بعدازظهر هم هيچ خبري از مرجان نشد. يه دفعه فکري بخاطرم رسيد: آخه اون براي اومدنش يه بهانه اي ميخواست، همينطوري که نميتونست زنگ خونه ماروبزنه و بگه اومدم باهم باشيم! به تراس رفتم. يکي از شورتهاي خيلي قشنگم رو که شسته بودم و روي رخت آويز پهن کرده بودم تا خشک بشه برداشتم و اونو با هر بدبختي که بود به حياط خونه مرجان پرتاب کردم.خودم هم به اتاقم رفتم تا کمي بخوابم. عصر دوباره کنار پنجره اومدم. از مرجان هيچ خبري نبود.مدتي گذشت تا اينکه براي نرمش به حياط اومد. نگاهي به پنجره من انداخت،براش دست تکون دادم و خنديد. بعد کنار ديوار اومد و دولا شد و شورت منو برداشت. از اينکه دختر نامحرم داشت شورتم رو ميديد خيلي خجالت کشيدم!! بلافاصله به داخل ساختمان برگشت. من خودم رو مرتب کردم و با دلهره منتظر مرجان نشستم.
بيشتر از يک ساعت گذشت تا زنگ خونمون بصدا در اومد. باعجله آيفون رو برداشتم. شنيدن صداي مرجان از پشت آيفون اضطرابم رو چند برابر کرد. در رو براش بازکردم. براي اينکه کسي نبيندش فورا" بالا اومد. سلام عليک گرم و صميمانه اي باهم کرديم. باهاش دست دادم.وقتي دستم روگرفت يه حالي شدم! ميخواستم ببوسمش، ولي هنوز خيلي زود بود. من و مرجان داخل پذيرايي اومديم و روبروي هم نشستيم. مدتي به سکوت گذشت. نميدونستم در اين موقعيت چکار بايد بکنم. بي اختيار پرسيدم از اين طرفها؟ با خنده معني داري گفت: يکي از لباسهاي شما توي حياط ماافتاده بود، براتون آوردمش. هردومون خنديديم. از جا بلند شدم و موزيک ملايمي گذاشتم.حالا ضربان قلبم آرومتر شده بود و احساس آرامش ميکردم. مرجان روسريش رو در آورد. موهاي فوق العاده زيبايي داشت. به سمت او رفتم و از سبد روي ميز يک شاخه گل جداکردم و به او دادم.هردومون احساس عجيبي داشتيم.نگاهمون به هم گره خورد و هرکدوم منتظر بوديم تا اون يکي شروع کنه.من با ترس دستم رو جلوبردم.خيلي راحت دستش رو توي دستم گذاشت. حالا ديگه ميتونستم باخيال راحت دستش رو نوازش کنم و از لطافت پوستش لذت ببرم. وقتي دستش رو بوسيدم ديگه طاقت نياورد و منو بغل کرد و بوسيد. من گيج شده بودم و نميدونستم چکار بايد بکنم. آخه توي اون فيلمها از اين صحنه هاي احساسي نبود که آدم ياد بگيره!
خودم رو به مرجان سپردم تا هرکاري ميخواد بامن بکنه.بدون تعارف بگم:اون داشت با من حال ميکرد! من بي تجربه براي اينکه کم نيارم هرکاري که اون ميکرد منهم ميکردم. يه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و همونطور که اون لب منو ميخورد منهم لبش رو ميخوردم. خيلي خوشمزه بود! يه دفعه گفت: مواظب باش کبودش نکني! سرش رو بالا گرفت و گردنش روبمن چسبوند. متوجه منظورش شدم، شروع به ليسيدن و خوردن گردنش کردم. بوي عطرش منو مست کرده بود و هرچي ميخوردم سير نميشدم.دستم رو که روي پاش گذاشته بودم بالا آوردم و با احتياط از روي لباس روي سينه اش گذاشتم.احساس لمس سينه يک دختر براي اولين بار غيرقابل توصيفه. دلم ميخواست محکم فشارش بدهم،ولي ميترسيدم دردش بياد.آروم اونو با انگشتام گرفتم و مثل ليمو چلوندم.مرجان چشمش رو بسته بود و آه ميکشيد. او منو ميبوسيد و با دستش سينه ام رو نوازش ميکرد. دکمه بالايي پيراهنم رو باز کرد و دستش رو از اون بالا داخل فرستاد. از نوازش و گرفتن موهاي سينه ام با دستش خيلي لذت ميبرد. دوست داشتم همه دکمه هام رو باز ميکرد تا راحت بشم! درست در لحظه اي که من خيلي تحريک شده بودم و ميخواستم يه قدم ديگه جلو برم، مثل برق گرفته ها از جا پريد و گفت:من بايد برم،الان مامانم از خريدبرميگرده و همه چي لو ميره.
دليلي براي اصرار وجود نداشت.با دلخوري از جا پاشدم و پرسيدم پس کي مياي باهم باشيم؟ همينطور که خودش رو مرتب ميکرد گفت سعي ميکنم فردا براي ديدنت بيام.هروقت اوضاع مرتب بود و تونستم بيام نيم ساعت قبلش حوله و لباسم رو روي بند پهن ميکنم تا بفهمي،تو هم که هميشه کنار پنجره هستي و منو ميبيني!! خيلي خجالت کشيدم. نميدونستم که در تمام اين مدت او متوجه حضور من در پشت پنجره اتاقم و ديد زدنش بوده است.از خجالت سرم رو پايين انداختم.چونه منو گرفت و بوسيد و گفت خجالت نکش،من در تمام اين روزها متوجه تو بودم و خوشحال بودم که منو ميبيني،مخصوصا" وقتي با خودت ور ميرفتي خيلي خوشم ميومد! ديگه ميخواستم زمين دهن بازکنه و منو ببلعه، يعني اون حتي جلق زدن من پشت پنجره رو هم ديده بود!! چه افتضاحي!
موقع خداحافظي، مرجان شورت منو از توي جيب لباسش درآورد و گفت:راستي اين توي حياط ما افتاده بود. خيلي خوشرنگه يادت باشه فردا همينو بپوشي، خيلي بهت مياد!
من با خوشحالي زايدالوصفي مرجان رو تا دم در رسوندم و منتظر فردا شدم.
ادامه دارد

هر حکومتی که شادمانی را از مردمان بگیرد شکست خواهد خورد و برانداخته خواهد شد.
Signature
cyrus the great.king of persia ************************** امپراطور ایران.کوروش بزرگ
     
#3 | Posted: 10 Jun 2011 21:54
مرجان (قسمت سوم)


اون روز حال و هواي ديگه اي داشتم. صبحونه ام رو که خوردم، شورت قرمز راه راهم رو که توي حياط همسايه انداخته بودم و مرجان ازش خوشش اومده بود برداشتم و اتو کردم! آخه حالا که مرجان خانم ميخواست منو با اين شورت خوشکل ببينه نبايد چروک داشته باشه.بعد به فکرم رسيد که بهش عطر هم بزنم تا خوشبو بشه! فکر کنم توي حمام سه بار بدنم رو با صابون شستم. وسواس داشتم که نکنه بدنم بوي عرق بده و مرجان ناراحت بشه. موهاي زايد بدنم رو تراشيدم تا کيرم سفيدتر و بلندتر بنظر بياد. وقتي خودم رو توي آينه ديدم از اون تن و بدن سفيد توي اون شورت قرمز راه راه حظ کرده بودم. واااي.... خوش به حال مرجان که ميخواد منو بغل کنه!
لباس راحتي پوشيدم و در انتظار ديدن مرجان پشت پنجره اتاقم لحظه شماري ميکردم. خوشبختانه طولي نکشيد که مرجان با حوله و لباسش به حياط خونه شون اومد تا اونها رو روي رخت آويز پهن کنه. مطمئن بودم منو پشت دريچه ديده ولي عمدا" سرش رو بالا نميکنه. ديگه دل توي دلم نبود. طبق قرارمون بايد تا نيم ساعت ديگه پيش من ميومد. فقط مسئله بي تجربگيم منو آزار ميداد. من قبلآ از اين کارها نکرده بودم و نميدونستم چطوري با دخترها حال کنم. شايد اگر ميفهميد که من تجربه دختربازي ندارم،از من خوشش نميومد، اصلا" هم دلم نميخواست توي دلش به سادگي من بخنده. ولي مجبور بودم حقيقت رو بهش بگم. بالاخره حقيقت بهتر از هرچيزيه. بابرخوردي که ديروز باهاش داشتم معلوم بود او برخلاف من چندان هم بي تجربه نيست. اين مسئله تهاجم فرهنگي همه جوونها رو فاسد کرده!
توي اين فکرها بودم که مرجان زنگ خونمون رو زد. زيباترين صداي زنگي بود که در تمام عمرم شنيده بودم. مرجان از پله ها بالا اومد. مانتو تيره و لباس رسمي که پوشيده بود منو به شک انداخت. ازش پرسيدم مگه قراره جايي بري؟ او که از اين همه ساده دلي من خنده اش گرفته بود با نيشخندگفت:به مامانم نميتونستم بگم که دارم ميرم خونه پسر همسايه!! هردومون خنديديم. بدون تعارف مقنعه اش رو درآورد و دکمه هاي مانتوش رو يکي يکي باز کرد. يک تاپ و شلوارک زرد و نارنجي پوشيده بود که رنگش منو حسابي تحريک ميکرد. من نميتونستم ازش چشم بردارم. روبروي من نشست و همينطور که فنجان چايي رو برميداشت پرسيد: مگه تاحالا دختر نديدي که اينطوري نگاه ميکني؟! منم از روي سادگي گفتم نه! نميدونم چي شد که يه دفعه توي اون وضعيت بحراني صداقتم گل کرد! رفتم کنار دستش نشستم و همينطور که دستش رو توي دستم گرفته بودم و با انگشترش بازي ميکردم سرم رو پايين انداختم و گفتم: مرجان، من تو رو خيلي دوست دارم و دلم ميخواد باهم باشيم، ولي راستش نميدونم وقتي ما باهم هستيم چکار بايد بکنم! مرجان که از اين اعتراف من خوشش اومده بود، دست منو توي دستش گرفت و با غرور گفت: عيبي نداره عزيزم من خودم بهت ياد ميدم، فقط بايد به حرفهاي من خوب گوش بدي تا هردومون لذت ببريم!
تنهاکاري که دراون موقع به ذهنم رسيد اين بود که ببوسمش. مرجان ازجا بلند شد و گفت عجله کن که وقت نداريم. من مثل بچه ها دستم رو توي دستش گذاشتم و باهم به سمت اتاقم رفتيم. نگاهي به در و ديوار و عکسهاي اتاقم انداخت. با کنجکاوي اونها رو ورانداز ميکرد. يه دفعه چشمش به پنجره افتاد. کنار پنجره اومد و گفت: از اينجا حياط خونه ما خيلي خوب معلومه، اين مدت خوب منو ديد ميزدي و صفاميکردي! باخجالت ازش پرسيدم از کي متوجه حضور من در پشت پنجره بودي؟ همينطور که پرده اتاق رو ميکشيد گفت: هميشه ميديدمت! فکر کردي اون همه قدم زدن و طناب بازي کردنم توي حياط بدون حکمت بود؟!
باخودم فکر ميکردم که حدسم درست بوده و مرجان هم منو دوست داره و به عمد اون کارها رو ميکرده، ولي حالا ديگه احساس ميکردم جاي شکار و شکارچي باهم عوض شده! مرجان کنار من روي تخت نشست، اول نگاههامون بهم قفل شد و بعدش يه دفعه باران بوسه بود که نثار هم کرديم. بدن همديگه رو از روي لباس نوازش ميکرديم و خودمون رو بهم ميماليديم. البته من فقط تا اينجاش رو بلد بودم! مثل بچه ها ازش پرسيدم حالا چکار کنيم؟ و مرجان مثل خانم معلمهاي خوشکل و مهربون گفت: اول بايد لباسهامون رو دربياريم! با اون تاپ و شلوارکي که پوشيده بود، خودش که تقريبا" نيمه لخت بود، پس منظورش اين بود که من بايد لخت بشم. از خجالت خيس عرق شده بودم. نميدونم صورتم چقدر سرخ شده بود که گفت: پسر اين قدر خجالت نکش، اول تو بيا لباسهاي منو دربيار. لباسش دو تيکه بيشتر نبود ولي واقعا" نميدونستم اول از کدومش شروع کنم! دستم رو روي رونش گذاشتم و آروم بالا اومدم، پهلوهاش رو تا زيربغل نوازش کردم و بعد دوباره دستم رو پايين بردم و تاپش رو بالا کشيدم. سرش رو بمن چسبوند. شلوارکش رو هم سريع درآوردم.پوست سفيد بدنش با شورت توري مشکي منو حسابي حشري کرده بود. در حاليکه ميبوسيدمش سينه هاش رو بادستم فشار ميدادم. خيلي سفت شده بود و نوکشون بيرون زده بود. دستش رو از روي شلوار روي کير من گذاشت و باخنده گفت: اوه چه خبره!! چندبار فشارش داد و بعد کمربندم رو باز کرد و زيپ شلوارم رو پايين کشيد. حالا ديگه شرم و حيا رو از ياد برده بودم. کمرم رو کمي بالا گرفتم تا بتونه شلوارم رو دربياره. بهش گفتم عزيزم همون شورتي رو پوشيدم که خواسته بودي. از ديدن منظره کيرشق شده من توي اون شورت قرمز اينقدر خوشش اومد که ديگه يادش رفت بايد پيرهنم رو دربياره و سرش رو روي کيرم گذاشت و از روي شورت ميبوسيدش. من مجبور شدم خودم دکمه هاي پيراهنم رو بازکنم و از شرش خلاص بشم. پاهام رو ازهم باز کردم و بحالت نيمه نشسته روي تخت دراز کشيدم. اولين باري بود که کسي کير منو لمس ميکرد. خيلي خوشم اومده بود.
مرجان به آرومي شورت منو پايين ميکشيد و قسمتهاي بالاي کيرم رو بادستش نوازش ميکرد. موقعي که کش شورت از روي کيرم رد شد احساس کردم از زندان خلاص شده! حالا کير شق ده من باتمام وجود براي مرجان خودنمايي ميکرد. کيرم رو گرفت و دستش رو چند بار از بالا تا پايين کشيد.نوکش رو بوسيد و از اونجا تا بيضه هام رو بو کرد. بعدش خيلي آروم کير منو وارد دهانش کرد. نميتونم احساسم رو درست بيان کنم. فقط ميتونم بگم يه چيزي بود شبيه غلغلک ولي خيلي لذتبخش تر. من هميشه از اينکه کسي موقع غذاخوردن دهنش صدا بده خيلي بدم ميومد، ولي اونروز عاشق صداي ملچ و ملوچ مرجان بودم! معلوم بود که خيلي باتجربه ست. هر وقت من ميخواست آبم بياد و ناله ميکردم، کيرم رو ول ميکرد و تخمهام رو زبون ميزد.
بعدش مرجان روي پاهاي من نشست و بدنش رو بمن چسبوند و بالا کشيد. از گردن تا سينه و شکمش رو به کير من ماليد. چندبار همينطور بالا و پايين کرد. بعد خودش رو طوري بالاتر از من قرار داد که من بتونم راحت سينه هاش رو بخورم. اين قدر خوشکل بودن که دلم ميخواست دهنم جا داشت، هر دوتاشون رو باهم ميخوردم! همينطور که سنه هاش رو يکي يکي ميمکيدم دستم رو از کمرش پايين بردم و باسن گوشتيش رو نوازش کردم. عمدا" خودش رو طوري تکون ميداد که شورتش پايين بياد. منهم راحتش کردم و اونو کامل از پاش درآوردم! دستم رو لاي پاش و روي کسش کشيدم. خيس خيس شده بود. کسش رو مرتب روي کير شق ده من ميماليد. منهم باسنش رو به سمت خودم فشار ميدادم تا بدنش بمن بچسبه. کم کم داشتم از اين وضعيت خسته ميشدم. کار ما بر عکس شده بود، مرجان روي من افتاده بود و داشت با من حال ميکرد! دلم ميخواست ببينم کسش چه شکليه. به هرکلکي بود خودم رو از زيرش بيرون کشيدم و روي تخت جاي خودم خوابوندمش. پاهاش رو محکم بهم چسبوند تا من نتونم کسش رو ببينم. کمي در همين حالت باهم بازي کرديم. من سرم رو پايين شکمش گذاشتم و رونش رو ميماليدم. يواش يواش لاي پاش از هم باز شد و من براي اولين بار در زندگيم کس ديدم!! يک برآمدگي گوشتي، با لبهاي قرمز روشن و خط برجسته اي در وسطش، چه لحظه باشکوهي! کسش رو نه يکبار که چندين بار بوسيدم. مثل بچه هاي فضول باانگشتم تمام جاهاش رو وارسي کردم. موقعي که ميخواستم نوک انگشتم رو توش فرو کنم يه باره پاهاش رو بهم فشار داد و گفت چکار ميکني؟
ملتمسانه نگاهش کردم. ميدونست اين نگاه من از درماندگيه. ازم خواست براش قوطي کرم بيارم و به پشت خوابيد.بمن گفت اول تمام پشت و کمرش روبراش ماساژ بدهم و همين طوري پايين بيام. از ماساژ بدنش خيلي لذت ميبردم. شونه و پشتش رو خوب ماليدم. گاهي سينه هاش رو از پشت سر توي هر دودستم ميگرفتم و اينقدر فشار ميدادم تا جيغ بکشه. بعد از کمر نوبت به باسنش رسيد. دلم ميخواست همين جا بمونم و ديگه پايين تر نروم! لمبه هاش رو يکي يکي با دو دستم مثل حلقه ميگرفتم و از بيرون به سمت داخل فشار ميدادم. سرش رو بعقب برگردوند و گفت مثل اينکه شاگرد بااستعدادي هستي! خوشحال شدم که از اينکار من خوشش اومده. چندين بار اينکار رو کردم. با دستم درز کونش رو باز کردم. سفيد سفيد بود، بدون يک تار مو! بعد يواش يواش دستم رو لاي پاهاش بردم و اونها رو از هم باز کردم. شايد تنها چيزي که توي دنيا وارونه اش هم مثل خودش قشنگه، کسه!! از اين زاويه هم که وارونه ميديدمش خيلي ازش خوشم ميومد. مرجان ازم خواست که بين پاش رو بمالم. بدون اينکه خودم هم بفهمم چکار ميکنم، بادستم کون و کس و هرچيز ديگه اي اون وسطها بود ميماليدم! اصلا" نميدونستم چکار ميکنم، فقط از صداي نفسهاش که بلندتر ميشد ميفهميدم که داره خيلي حال ميکنه. هروقت آه ميکشيد منهم همون جا رو بيشتر ميماليدم!
کم کم داشت عرق ميکرد. دست منو گرفت و گفت ديگه بسه. بعدش ازجا پا شد و کنار پنجره ايستاد (البته پرده ها رو قبلا" کشيده بود و کسي ما رو نميدي) و منو بغل کرد و گفت لبم رو بخور. اين قدر لباشو خوردم که حسابي ورم کرده بود. وقتي زبونش رو توي دهنم فرو کرد خيلي تعجب کردم، عجب زبون نرمي بود، اون رو هم خوردم! تازه فهميدم که زبون فروکردن توي دهن همديگه از آداب حال کردنه! بعدش منهم ياد گرفتم و زبونم رو توي دهنش ميچرخوندم.
مرجان قوطي کرم رو برداشت و با دستش تمام کير منو چرب کرد. از اينکارش خيلي خوشم اومد.اول فکرکردم ميخواد برام جق بزنه ولي وقتي کير منو خوب چرب کرد به ديوار تکيه داد و پاهاش رو بهم چسبوند و بمن اشاره کرد. کيرم رو لاي پاها و درست زير کسش فرو کردم.چند بار عقب و جلو کردم.سرکيرم حساس بود و اذيتم ميکرد. با کرم رون مرجان رو چرب کردم و دوباره کيرم رو لاي پاش گذاشتم، عالي شده بود. دستم رو روي شونه اش گذاشتم و عقب... جلو... عقب... جلو...کردم. اولش خيلي رمانتيک بود و آروم اينکار رو ميکردم و بينش ميبوسيدمش،ولي بعد ديگه کنترل خودم رو از دست دادم و کيرم رو با تمام قوا لاي پاي مرجان فرو ميکردم و حرکت ميدادم. اونهم از اينکار من خيلي حال ميکرد و پاهاش رو محکمتر بهم فشار ميداد تا کير منو بهتر لمس کنه.ديگه احساس کردم داره آبم مياد. ميخواستم کيرم رو دربيارم تا آبم روي مرجان نريزه، ولي او محکم منو بخودش چسبوند و شونه ام رو گاز گرفت.نميدونم از شدت درد بود يا از لذت اينکه آبم اومد که يهو داد بلندي کشيدم. تمام عضلات بدنم منقبض شده بود. براي آخرين بار کيرم رو بين پاش فشار دادم. ديگه رمق نداشتم. مرجان رو بوسيدم و خودم رو روي تختخواب انداختم. آب من روي رون مرجان ريخته بود و از اونجا به سمت زانوش سرازير شده بود.خودش رو با دستمال کاغذي تميز کرد. ميخواستم ازش عذر خواهي کنم ولي او گفت که از ريختن آب روي بدنش خيلي لذت ميبره. (نميدونم تا حالا چندبار تجربه کرده بود!)
مرجان ميخواست لباسش رو بپوشه. سرم رو جلو بردم تا يکبار ديگه کس ملوسش رو ببوسم. برخلاف نيم ساعت پيش، حالا ديگه کسش نه تميز بود و نه بوي خوبي ميداد! هردومون لباسامون رو پوشيديم. من از مرجان بخاطر اومدنش تشکر کردم و ازش خواستم توي اين چند روز منو تنها نذاره!

ادامه دارد

هر حکومتی که شادمانی را از مردمان بگیرد شکست خواهد خورد و برانداخته خواهد شد.
Signature
cyrus the great.king of persia ************************** امپراطور ایران.کوروش بزرگ
     
#4 | Posted: 10 Jun 2011 22:00
مرجان (قسمت چهارم)



شايد بشه گفت اون چند روزي که خانواده ام به مسافرت رفته بودن بهترين ايام زندگيم بود. اولين و بهترين خاطرات سکسي من مربوط به همون چند روزه که با مرجان حال ميکردم. از روزي که براي مرجان لاپايي زدم و آبم رو روي بدنش ريختم، هرروز عطش من براي سکس بيشتر ميشد و دوست داشتم جلوتر برم. زمان زيادي تا برگشتن خانواده ام از سفر باقي نمونده بود و من غصه ميخوردم که چرا سفر اونها به زودي تموم ميشه!
بعدازظهر بود و من با يک تاپ پسرونه و شورت روي تختم به شکم دراز کشيده بودم و مجله ميخوندم و همينطور کيرم رو به تشک فشار ميدادم! نميدونم چه مدت اينکار رو انجام دادم ولي کيرم حسابي شق شده بود و بي قراري ميکرد! تلفن زنگ زد، وقتي گوشي رو برداشتم باکمال تعجب صداي مرجان رو شنيدم. آهسته صحبت ميکرد تا کسي صداش رو نشنوه. به شوخي گفت:خواب که نبودي؟ ميخواستم حالت رو بپرسم،چون ديگه مدتيه پشت پنجره پيدات نميشه نگران بودم نکنه کار دست خودت داده باشي! خيلي موذيانه جواب دادم:تو که براي من خواب نگذاشتي،الآن هم از تنهايي حوصله ام سررفته و روي تخت دراز کشيدم. بلافاصله گفت خب حالا که اين طوره يه سري ميام بهت ميزنم تا تنها نباشي،فقط در حياط رو باز بذار که توي کوچه معطل نشم و بعدش گوشي رو قطع کرد.
ديگه بهتر از اين نميشد. از جام بلند شدم و دکمه دربازکن رو زدم تا مجبور نباشه زنگ بزنه. فکر ميکردم هنوز چنددقيقه اي وقت دارم و ميخواستم خودم رو مرتب کنم ولباس بپوشم که يهو در هال باز شد و چهره مرجان رو ديدم. هيچ فکرش رو نميکردم که به اين سرعت خودش رو به خونه ما برسونه. از اومدنش هم خوشحال شدم و هم غافلگير، آخه من هنوز لباس نپوشيده بودم و نيمه لخت بودم!
مرجان همينطوري که در رو پشت سرش ميبست گفت توي خونه ما کسي نبود و ديدم فرصت خوبيه تا بيام ببينم چيزي کم وکسر نداري! بعدش گفت:چيه خشکت زده؟ نميخواي تعارف کني بيام توي اتاقت؟ من هاج و واج مونده بودم که چي بگم و چکار بکنم؟ هردومون به اتاق من رفتيم و روي تخت نشستيم. مجله منو برداشت و ورق زد و با شيطنت پرسيد: خودت رو هم که خيس کردي!! راست ميگفت. موقعي که دمر خوابيده بودم و کيرم رو به تشک ميماليدم اينقدر تحريک شده بودم که پيش آبم اومده بود و جلوي شورتم کمي خيس شده بود. ازخجالت نميدونستم چکار کنم! دستش رو جلو آورد و بدون مقدمه کير منو از روي شورت فشار داد و گفت با اين زبون بسته چکار کردي؟!!
ديگه وقتش بود، دستم رو دور کمرش انداختم و بدنم رو بهش چسبوندم و مشغول بوسيدنش شدم. خودش رو خيلي راحت دراختيار من گذاشت تا ضمن بوسيدنش،لباسش رو هم در بيارم. سوتين نپوشيده بود و من همه لباس هاش رو غير از شورتش در آوردم. حقيقتش جرات اينکار رو نداشتم! همينطور که گردنش رو ميخوردم با دستم سينه هاش رو هم فشار ميدادم. تاپ منو از تنم درآورد و با دست موهاي نازک سينه ام رو نوازش کرد. بعدش از همديگه لب گرفتيم. عجب زبون خوشمزه اي داشت! اينقدر حشرش بالا زده بود که ديگه نميتونست خودش رو کنترل کنه. ديوونه وار شورت منو درآورد. کيرم مثل تيرآهن سفت شده بود و ديگه نيازي به ماليدنش براي شق شدن نبود. سرش رو پايين برد و کيرم رو بوسيد و اونو به صورت نرم و لطيفش ماليد. فکر ميکردم ميخواد برام ساک بزنه ولي اصلا" اينکار رو نکرد. بلکه سراغ بيضه هام رفت و شروع به مکيدن اونها کرد. کمي درد داشت ولي خيلي لذتبخش بود. من به پشت خوابيدم و پاهام رو از هم باز کردم تا اون راحتتر بتونه تخمم رو بخوره.
ديگه بيضه هام حساس شده بود و از درد فرياد ميکشيدم. بعد مرجان خودش روي من انداخت و طوري روي من خوابيد که استخوان لگنش درست روي کيرم بود. مرتب خودش رو بمن فشار ميداد. من به گرمي ميبوسيدمش و با دستم پشت و کمرش رو ميماليدم. از گردن شروع کردم و پايين اومدم،پهلوها و وسط کمر رو ماساژ دادم و بعدش دستم رو توي شورتش بردم و باسنش رو ماليدم. کمرش رو بالاگرفت تا من بتونم شورتش رو پايين بکشم. شورتش را تا زانو پايين بردم و بعد پاي خودم رو توي شورتش انداختم و بطرف پايين فشار دادم تا کاملا" از پاش دربياد. حالا داغي کسش رو روي پوستم احساس ميکردم. اونهم ميتونست داغي کير منو بهتر لمس کنه. با موهاي من بازي ميکرد و لگنش رو آروم تکون ميداد تا کير من زير بدنش بلغزه. پاهاش رو ازهم باز کرد احساس کردم کيرم لاي خط وسط کسش درست روي چوچوله اش قرار گرفت، حرارت زيادي داشت! بعد دوباره پاهاش رو بهم چسبوند و دوباره خودش رو روي من تکون ميداد. از آهي که کشيد فهميدم خيلي داره حال ميکنه. منهم با کونش ور ميرفتم و باسنش رو ميماليدم. وقتي دستم رو توي درز کونش از بالا تا پايين کشيدم خيلي خوشش اومد و لبخند معني داري زد. متوجه منظورش شدم و بدون اينکه بتونم ببينم سعي کردم قسمت اطراف سوراخش و ناحيه بين کون و کسش رو آروم بمالم. پاهاش رو از هم باز کرد تا دست من بتونه بيشتر پيشروي کنه! حالا ديگه نفسهاش به آه تبديل شده بود.
بعد از مدتي وقتي حسابي با مالشهاي من تحريک شده بود از روي من بلند شد و روي چهاردست و پا خوابيد. منکه هنوز متوجه منظورش نشده بودم کنارش نشستم و مشغول ليسيدن و بوسيدن لمبه هاي قشنگش شدم. کونش به نرمي پنبه و به لطلفت پرقو بود! از خنگ بازي من حوصله اش سررفت و با دلخوري گفت: زودباش ديگه! من هاج و واج مونده بودم که براي چه کاري بايد زودباشم و به علامت سوال سرم رو تکون دادم!! درحاليکه خيلي حشري شده بود داد زد:چرا معطلي بکن، توش ديگه! دهنم از تعجب باز مونده بود. پيشنهاد خوبي بود ولي من جرات پذيرفتنش رو نداشتم! مرجان رو بوسيدم و بهش گفتم آخه عزيزم تو دختري،من نميخوام... مرجان که از اينهمه خنگي من لجش گرفته بود باعصبانيت حرف منو قطع کرد و گفت:از جلو نميخوام که... از پشت بکن! منکه خجالت ميکشيدم بي تجربگي خودم رو بهش اظهار کنم، با لته پته گفتم باشه عزيزم، ولي بايد کمکم کني. خوشبختانه مرجان اينقدر تيز بود که منظور منو از کمک بفهمه. مرجان چهاردست و پا درست مثل حالت سجده روي تخت خوابيد و از من خواست پشتش روي زانوهام بايستم. او مرحله به مرحله منو راهنمايي ميکرد و جلو ميبرد و منهم دستوراتش رو اجرا ميکردم:
حالا کمي جلوتر بيا... با دستت باسنم رو ماساژ بده تا بدنم شل بشه... با انگشتت اطراف سوراخم رو بمال... آه... آه... خودت رو بمن بچسبون... فشارش بده تا بره تو ديگه!!
اين هيجان انگيزترين قسمت کار بود،آخه من تا حالا اين جور جاها نرفته بودم! درز کونش رو از هم باز کردم. تمام موهاش رو تراشيده بود و سفيد سفيد شده بود. وسطش يه سوراخ قرمز خوشرنگ خودنمايي ميکرد. خودم رو جلوتر بردم و به مرجان چسبوندم. کيرم رو با دست گرفتم و نوکش رو بطرف سوراخ کونش بردم و فشار دادم. تصور ميکردم که الآن راحت توي سوراخش ميره، ولي اينطور نشد. با دستم چند ضربه به باسنش زدم. مرجان کير منو گرفت و اونو لاي پاي خودش ماليد. داغي کسش رو احساس کردم. پيش خودم فکر کردم لابد مقصد عوض شده و قراره اينجا برم! مرجان سرش رو بعقب برگردوند و گفت برات ليزش کردم حالا راحتتر ميره توش. اطراف سر کيرم با مايع غليظ سفيد رنگي پوشيده شده بود،ترشحات کسش بود! دوباره خودم رو به باسنش چسبوندم و کيرم رو گرفتم و بطرف سوراخ کونش فشار دادم،چشمام رو بستم، حلقه تنگي رو دور کيرم حس کردم، مرجان با شهوت آخ بلندي کشيد. من خودم رو به اون فشار ميدادم. مرجان از شدت درد چهره اش رو درهم کشيده بود. کيرم تقريبا" تا محل ختنه وارد شده بود. خودم رو به سمت جلو فشار دادم تا بقيه اش رو هم داخل بفرستم! مرجان از درد فريادي کشيد و گفت کمي صبر کن و خودت رو تکون نده. مدتي شايد حدود 30 ثانيه بدون حرکت ايستادم. بتدريج احساس کردم اون حلقه سفتي که دور کيرم بود داره شل تر ميشه. بعد مرجان با مهارت خودش رو به سمت عقب هل داد و بيشتر کير من وارد سوراخش شد... هردومون آه کشيديم. آروم و با احتياط شروع به عقب و جلو کردم. بتدريج ديواره مقعدش شلتر ميشد و من راحتتر کيرم رو حرکت ميدادم. ديدن منظره کيرم از اون بالا لاي کون سفيد و تپلش خيلي جالب بود. مرجان دستش رو بين پاهاش برده بود و داشت خودش رو تحريک ميکرد. من براي اينکه تعادلم رو حفظ کنم با دستام پهلوهاي مرجان رو گرفته بودم و تلمبه ميزدم و او هم ضمن اينکه از حرکت کير من حال ميکرد داشت با چوچوله اش بازي ميکرد.
اين اولين بار در زندگيم بود که کسي رو ميگايدم. بهمين خاطر خيلي زود تحريک شدم و احساس کردم که ميخواد آبم بياد. کيرم رو بيرون کشيدم و سربالا لاي درز کونش گذاشتم. آبم با فشار زيادي بيرون پاشيد و روي کمر مرجان ريخت. مرجان با دستش مقداري از مني منو برداشت و بعد خودش به پشت خوابيد و پاهاش رو باز کرد و با دستش که به مني آغشته بود شروع به تحريک خودش کرد و چوچوله اش رو ميماليد. من بعد از اينکه خودم رو بادستمال تميز کردم کنارش دراز کشيدم و سينه هاش رو ميماليدم. من فقط همين يکبار شاهد خود ارضايي يک دختر در مقابل خودم بودم و هرگز اونو فراموش نميکنم. بعد از مدتي مرجان دستش رو سريعتر حرکت داد و چشماش روبست و چند آه بلند کشيد. من و مرجان نيم ساعتي کنار هم دراز کشيديم و همديگه رو بوسه و نوازش کرديم. من بايد به حمام ميرفتم و خودم رو ميشستم و مرجان بايد زودتر به خونه شون برميگشت تا کسي متوجه غيبتش نشه. متاسفانه فرداي اون روز پدر و مادرم از سفر برگشتن و من ديگه نتونستم از مرجان چيزهاي بيشتري ياد بگيرم!
الآن مدتها از اون ايام گذشته،هرچند من خاطره سکس با مرجان رو هرگز فراموش نميکنم ولي هنوز يک سوال براي من باقي مونده: واقعا" در اين چند روز من با مرجان حال ميکردم يا اينکه مرجان با من حال ميکرد؟!!
پایان

هر حکومتی که شادمانی را از مردمان بگیرد شکست خواهد خورد و برانداخته خواهد شد.
Signature
cyrus the great.king of persia ************************** امپراطور ایران.کوروش بزرگ
     
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / مرجان بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites