تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

مسافر خوشگل اتوبوس

#1 | Posted: 10 Jun 2011 21:50
مسافر خوشگل اتوبوس - قسمت اول



اجازه دادن به درج اين داستان دليل بر موافقت مديران سايت با محتواي داستان نيست . و صرفا" بخاطر رعايت حق آزادي بيان اجازه درج اين داستان داده شده است .

توجه داشته باشيد اين داستان تخيلي بوده و واقعيت ندارد .

تهران نبود ....... آقا شما کجا مي ري ؟.....
- نه قربونت
صدام گرفت بس که داد زده بودم!
رو کردم با آق اسمال و گفتم : حرکت آق اسمال
نشستم رو صندلي و به کنار جاده خيره شده بودم . هفت سال بود که شاگرد آق اسمال بودم و تو اتوبوسش کار مي کردم اون اول ها درس مي خوندم ولي کششم کم بود نتونستم ادامه بدم خوب اينجوريه ديگه بعضي ها دو کلاس رو تو يک سال مي خوندن بعضي ها هم مثل من واسه اينکه پايم قوي شه هر دو سال يک کلاس مي رفتم بالا ، اونم بزور . يک روز بابام گفت احمد جان برو پي کار ، درس خوندن بتو نيومده
مام ديديم پُر بي راه نمي گه درسو بوسيده نبوسيده گذاشتيمش کنار يک مدت آطل و باطل تو گاراژ ها مي پلکيدم چون کار شناس نبودم منظورم کار بلده ، نبودم کسي کار بهم نمي داد تا اين که بعد يک ماه با آق اسمال آشنا شدم يک مرد هيکل درست چهل ساله البته اون وقتي که باهاش آشنا شدم حالا هفت تا بکش روش
از همون فرداش شديم شاگرد آق اسمال ، تيزو بز بود چند روز بعد فهميد خالي بستيم و اين کاره نبودم آخه واسه اينکه قبولم کنه الکي گفته بودم واردم و قبلا شاگرد شوفر بودم مي خواست دکم کنه که قربون زبونم بشم رفتم تو کار مخش و خلاصه راضيش کردم منو بيرون نکنه . حالا بعد هفت سال ما با هم شيش شيشيم و منم يک پا کارشناس خبره
امروز روز سگي بود واسم ، مسافر کم شده بود آخه ديروز سه ماه تعطيلي بچه مرسگي ها تموم شده بود و ديگه زياد مسافر نبود
سه چهار رديف آخر هيچ مسافري نداشت و اين جور وقت ها بايد بپاي کنار جاده باشم و مسافر کنار جاده اي رو بقاپم
آقا موسي راننده کمکي سرش درد مي کرد رفته بود تو ويژه و خوابيده بود منظورم همون ته اتوبوس تو تخت گاهي که مخصوص استراحت راننده هاست من اسمشو گذاشتم ويژه چون من جام اونجا نبود و مخصوص آقا راننده ها بود . يک هو چشمم به يک مادموزل افتاد که کنار جاده با يک چمدون نسبتا بزرگ واستاده بود ، داشتم واسه آق اسمال چايي مي ريختم ، جلدي فلاکس چايي رو گذاشتم سر جاش و ليوان چايي رو چپوندم تو جاليواني آق اسمال و سرمو از شيشه در کردم بيرون . آق اسمال هم يک نيش ترمز زد و سرعتش رو کم کرد
کجا آبجي ؟ -
عجب تيکه ماماني بود غلط نکنم زور مي زد بيست رو داشت شايد هم يکي دو سال اين ور اون ور . وقتي گفت تهران ، داد زدم آق اسمال نگه دار
هنوز ماشين درست آروم نگرفته بود که در رو باز کردم پريدم پايين و رفتم صندوق بغل و درشو وا کردم و تندي چمدون رو چپوندم تو و لبخندي زدم و گفتم : آبجي بپر بالا که دير شد
بي خودي زور زد که خودشو کمي بالا بگيره و از پنجره ببينه جا هست يا نه لبخندي بهش زدم و گفتم : برو بالا آبجي جا هست
در رو براش باز کردم وقتي نزديکم شد يک بوي باحالي به دماغم خورد که شول شدم . چشماي سياه ديوانه اي داشت . لباي خوشرنگ و خوش حالتش داد مي زد اگه خايه داري بيا منو ببوس ، سينه هاي بزرگش داشت دگمه هاي مانتو شو منفجر مي کرد که خودشو آزاد کنه و بپره بيرون ،کيرم يک تکوني خورد ناکس اشتهاش صاف بود
پايين ماشين کنار در منتظر شدم بره بالا ، آي چه کوني داشت لامسب هر پله رو که مي رفت بالا کيرم چند سانت بلندتر مي شد چشام رو بستم تا منظره اون کون رو تو مغزم اگه جا باشه قايم کنم
يک هو آق اسمال داد زد : بجم احمد جان دير شد
يک لحظه بخودم آمدم يارو رفته بود و من سيخونکي دم در واستاده بودم رفتم بالا و در رو بستم . آق اسمال هم راه افتاد . رفتم طرف ته اتوبوس
و تو مسافرها نگاه مي کردم . چشمم افتاد به يک بچه سر تق که جلو پاي مامانش ايستاده بود و به جاسيگاري صندلي پشتي آويزون شده بود و واسه خودش کس شعر مي گفت ، رفتم طرفش و داد زدم : بچه ول کن اون لامسبه مي خواي به کنيش ؟ بگير بشين سر جات
مامانش که يک زن چهل و چند ساله بود اخماشو هم کشيد و گفت : چرا داد مي زني سرش ، خوب بچه است داره بازي مي کنه
گفتم : يعني چي بچه است خانم ، بايد آداب معاشرت يادش بديد ، نبايد که هر چي رو ديد بگيره تو دستش و باهاش بازي کنه ، که
زن جوان تري که بغل دستش بود يهو خنده اش گرفت دست بچه رو گرفت و طرف خودش کشيد و گفت : بيا بشين رو پام عمه ، آقا رو عصباني نکن
سري تکون دادم و رفتم عقب يک هو چشمم بهش افتاد رديف جلوش خالي بود ولي اون رفته بود يک رديف عقب تر ، عادي بود بعضي وقتها اين جور مسافر ها به تورم خورده بود دوست داشتن با خودشون خلوت کنن مخصوصا زن وشو هر هاي جوان
کمي که بهش نزديک شدم ديدم واي زانو هاشو رو صندلي جلويي تکيه داده و لم داده ته صندلي . شلوار سفيدي که زير مانتو زرشکيش پوشيده بود پيدا بود و رون پاهاش تا کف کونش ديده مي شد . داغ کردم اگه يک پسر غرتي اين کار رو کرده بود داد مي زدم تو سرش که پاتو بزار زمين يک وقت دستگيره صندلي جلويي رو نشکني ، ولي اون آخ که اين حالتش مثل کس کردن مي موند که پاهاي طرف رو مي گرفتي بالا و مي کردي تو کسش . کيرم داشت سرشو از تو کمر شلوارم مي آورد بيرون شايد اون هم مي خواست با چشم خودش اين منظره رو ببينه و ديد منو قبول نداشت
کير شانسي سرشو از طرف شيشه چرخوند طرف اتوبوس منو که ديد پاشو گذاشت زمين و مانتو شو مرتب کرد
لبخند نمک داري بهش زدم و گفتم : آبجي ، کرايه تون
کيفش رو برداشت و پرسيد : چقدر مي شه ؟
لبخند مشتي تري زدم و گفتم : قابل شما رو نداره آبجي ، ولا به قرآن . مي شه ده چوب
داشت پولاشو مي شمرد سرشو گرفت بالا و پرسيد : چقدر ؟
گفتم : ببخشيد خانم ده هزار تومن
رنگش يک خورده پريد و با دستپاچگي پولاشو مي شمرد و در همون حال گفت : چقدر زياد ، فکر نمي کردم اينقدرا بشه . چي بد شد
گفتم : جون احمد قابل نداره ، اگه نيست باشه ، خيالي نيست من از خودم مي زارم . مي دم اوستا
اخمي کرد و پولها رو گرفت طرفم و گفت : ممنون ، بفرماييد
داشتم پولها رو مي شمردم و زير چشمي نگاش مي کردم حيونکي داشت بقيه پول ها شو مي شمرد . چيز زيادي واسش نمونده بود زور مي زد فوقش مي شد سه ، چهار چوب
پرسيدم : تنهاييد ؟
صورت خوشگلش رو به سمت من چرخوند و گفت : آره ايرادي داره ؟
راست مي گفت ها ، اصلا يکي نيست بگه بچه عنتر مگه فضولي ، يا بگه الاغ جون خودت سوارش کردي ديدي که تنهاست چون کسي بهم نگفت خودم تو دلم گفتم . يک لبخند زدم و گفتم : نه همينطوري پرسيدم
اخمي کرد و گفت :‌ بي خود
ريد تو حال ما سري تکون دادم و رفتم بغل دست آق اسمال و زل زدم تو جاده ، کس شانسي ديگه مسافر نديدم که نديدم . آخه هر مسافري که مي قاپيدم يک دويستي مي رفت تو چوب خط مون . از وقتي راه افتاديم سمت تهران سه تا گيرم اومده بود ولي واي از سومي که به همه مسافر هاي اتوبوس مي ارزيد ، خير سرم مي خواستم باب رفاقت رو باز کنم که اول کاري ريد تو کاسه ما . بي خود . آخه اين هم حرف بود که زد
ياد دو سال پيش افتادم که يک جنده به تورمون خورد اون موقع تو راه مشهد بوديم . چه حالي داد فقط يک بار کردمش بقيه راه رو آق اسمال و آقا موسي سوار کار بودن از همون اول تو ويژه قايمش کرده بوديم و نوبتي مي رفتن سراغش و بغلش بودن وقتي آق اسمال يک حال به ما داد که برم ويژه گو گيجه گرفتم فکر نمي کردم از اون ميوه چيزي به ما برسه دم آق اسمال گرم ، مرد مشتيه
از پليس راه که زديم بيرون آقا موسي از ويژه آمد پايين و همون طور که مي يومد جلو يه نگاهي به دختره کرد و آمد پيش ما . من از رو صندلي کنار آق اسمال بلند شدم و تمر گيدم رو يخچال . آي بدم مي يومد از اين مرد
با آنکه همش آقا موسي بکونش مي بستم و دستوراتشو اجرا مي کردم ولي مدام تو دلم فحش نثار خواهر و مادرش مي کردم خيلي خواهر کسته بود بو مي برد تو مسافر ها يه سوراخ واسه کيرش پيدا مي شه . آروم و قرارش ته مي کشيد و نقشه کشيدنش شروع مي شد . با آنکه آق اسمال هم از کس و کون خوشش مي آمد عين هو من، ولي به ناموس مردم کار نداشت مگه مي فهميد يارو خارشک داره
رو صندلي نشست و رو کرد به من و گفت : يه چايي بريز بخورم احمد
يه چشم گفتم و واسه کس کشش يک چايي از تو فلاکس ريختم و دو دستي گرفتم جلوش . کاريش نمي شد کرد شريک ماشين بود و آق اسمال و اگه روي سگش واق مي زد مي تونست منو بندازه بيرون
چايي رو گرفت و پرسيد : احمد اون دختره ، تکي رو مي گم عقب اتوبوس تنهاست ؟ کجا سوارش کردي ؟
آق اسمال بجاي من زحمت جواب دادن رو کشيد و گفتش : آره تنها ست تو جاده سوارش کرديم
آقا موسي يه نگاه تو آيينه که تو اتوبوس رو نشون مي داد انداخت و لبخندي زد و گفت : غلط نکنم فراريه ؟
آق اسمال لبخندي زد و گفت : با اون چمدوني که تو دستش بود ممکنه باشه ، موسي خان بعيد نيست
آقا موسي گفت : من تا حالا نمونه هاشو ديدم اصولا دختر هايي که با چمدون سفر مي کنند و از تو ترمينال بليط نمي خرند مي يان کنار جاده صدي هشتاد شون فراريند
بعد رو کرد به من و گفت : احمد کرايه تو گرفتي ازش ؟
دست بردم جيبم و سي چوبي که از سه تا مسافراي بين راه گرفته بودم در آوردم و گرفتم جلوش و گفتم :‌ آره موسي خان بفرما
ده چوب برداشت و يک چوبم داد دست من و بقيه شو گذاشت تو جيبش و با خنده گفت : مزد دست داري با اين مسافر مشتي ، دختره رو مي گم بقيه اش مال خودت
ده چوب رو گرفت دستش و بلند شد رفت طرف دختره
هزاري رو چپوندم تو جيبم و گفتم : دست شما درد نکنه موسي خان
خواهر کسته مي خواي بري تورش کني ؟
البته اين تيکه آخري رو خيلي يواش گفتم تو دلم ، رفت سراغ دختره و مشغول مخ زني شد . کمي بعد با لباي آويزون و اخمي که کرده بود برگشت معلوم بود تيرش به سنگ خورده
نشست سر جاش و ده چوب رو گذاشت تو جيبش و گفت : راه نمي ده اصلا پول رو قبول نکرد ، نمي شه باهاش حرف زد کس کش زبونش مثل زبون مار مي مونه ، هي نيش مي زنه . آق اسمال ، جون جمع طرف فراريه بايد رفت تو نخش
بعد رو کرد به من و گفت : موقع گرفتن کرايه ، نفهميدي اوضاح ماديش چطوري بود ، پول و پله همراش کمه ، زياده
گفتم : نه بابا حيونکي اوضاح ماديش خيلي کيشميشيه ، دلم سوخت واسش من هم خواستم ازش پول قبول نکنم ولي نشد
اخمي کرد و گفت : چه غلطا ، مگه ماشين ارث باباته . بتوچه که خاتم بخشي کني
آق اسمال با خنده گفت : ولش کن بابا ، حالش سر جاش نيست موقع سوار کردن دختره منگ شده بود تا داد نزدم از گيجي در نيومد
آقا موسي سري تکون داد و گفت : اين احمد هميشه منگه ، کوس خول
مي خواسته ده چوب رو بفرما بزنه ، بدبخت هيچي نفهم
گفتم :‌ ببخشيد موسي خان ، ديگه از اين غلطا نمي کنم
رو مو برگردوندم تو جاده ، کس کش مادرقبه نتونست بود دختره رو بياره تو خط گيرشو به من مي داد
صدام کرد : احمد
سريع برگشتم طرفش و گفتم : بله اوستا ؟
آقا موسي لبخندي زد و گفت : زاغ سياه دختره رو بزن ، اگه تونستي باهاش رفيق شو ، ببين مي توني بياريش تو خط ، يک انعام خوب پيشم داري . اگه بشه تو هم مي توني يه حالي بکني
يک انگولي به کيرم خورد و از خواب بيدار شد لبخندي زدمو گفتم : چشم اوستا مي رم تو کارش خيالت تخت
آق اسمال چراغ هاي جلو رو روشن کرد . من ظرف آب رو از تو يخچال برداشتم و در حالي که بسته ليوان يک بار مصرف ها تو دستم بود ، رفتم ميون مسافر ها باز همون بچه سرتق رو ديدم که داره تخمه مي خوره و پوستاش مي ريخت تو اتوبوس اگه کسي باهاش نبود مي گرفتم مي کردم تو کونش
بهش گفتم : بچه جون پوست تخمه ها تو ، نريز رو کف ماشين . سطل آشغال که هست بريز تو اون ، وامونده ها رو
مامانش رو کرد به من و گفت : چرا شما اينقدر به اين بچه گير مي ديد آقا
خوب بچه است ديگه ، يکي دو دونه پوست تخمه که سر وصدا نداره مگه تو براي چي تو اتوبوسي ، آخر سر يک جارو مي خواد
حرصم گرفت جنده انگار با نوکر بچه اش حرف مي زد . اگه باهاش تنها بودم که مي دونستم چطور کس وکونش جر بدم . گفتم : ببخشيد خانم خبر نداشتم که ماشين بابا تون رو سوار شدين
زني که بغل دستش نشسته بود همون عمه يه بچه تخسه رو مي گم رو کرد به زنه و گفت : خوب راست مي گه ديگه بيچاره ، اتوبوس رو کثيف مي کنه
بعد رو کرد به من و گفت : شما ببخشيد ، حواسم بهشه ديگه نريزه کف ماشين
سري تکون دادم و پرسيدم : اصلا آبجي اين آقا پسر بليط داره ؟
عمه يه لبخندي زد و صندلي بغل رديفش رو نشون داد و گفت : آره اونجاست ، باباش اونجا نشسته ولي خوب اين خيلي مامانيه همش مي ياد اينجا
ضايع شده بودم سري تکون دادم و مشغول آب دادن به مسافر ها شدم عمه يه لبخندي زد و پرسيد : حالا چون از دست اين بچه عصباني شديد به من آب نمي ديد ؟
با دستپاچگي آب ريختم تو يک ليوان و گرفتم جلوش و گفتم : ببخشيد آبجي حواسم نبود ، بفرما
اين عمه يه هم بد چيزي نبود حرفاي قشنگ ، قشنگ مي زد . چون بالاي سرش ايستاده بودم مي شد کمي از سينه هاشو از بالاي يقه پيرهنش ديد بد چيزي نبود واسه مالوندن . کيرم هيچ تکون نخورد شايد از اون پايين چيزي نمي ديد . همون طور که به مسافر ها آب مي دادم و مي رفتم عقب ديدم صندليش خاليه يک نگاه به صندلي ها کردم ديدم رفته دو رديف عقب تر نشسته ، مثل بچه ها مي موند يک جا بند نمي شد
رفتم طرفش يک ورق کاغذ دستش بود و داشت مي خوند . متوجه من که شد کاغذ تندي گذاشت تو کيفش . چشماي خوشگلش پر آب شده بود
جلو تر رفتم و پرسيدم : اتفاقي افتاده آبجي ؟
سري تکون داد و گفت : ميل ندارم مرسي
گفتم : چي ميگي ؟ من شما رو مي گم
لبخندي زد و گفت : من آب رو مي گم
گفتم : چرا جاتون رو عوض کرديد ؟
اخمي کرد و گفت : قيمتش فرق داره ؟
گفتم : چي رو مي گي ؟
لبخندي زد و گفت : صندلي رو مي گم
گفتم :‌ نه چه فرقي داره ؟ هر کجا دوست داريد بشينيد
نگام کرد و پرسيد : خوب
گفتم : اين صندلي رو مي گيد خوبه
سري تکون داد و گفت : منظورم اينه که چرا واستادي اينجا
به دور وبرم نگاه کردم و گفتم : عيبي داره ، مگه اينجا چشه ؟
اخمي کرد و جواب داد : آقا برو به کارت برس ، مزاحمم نشو
گفتم : آب نمي خواي ؟ منظورم ميل نداريد ؟
جواب داد : گفتم که ميل ندارم
برگشتم جلو اتوبوس هوا داشت حسابي شب مي شد
آقا موسي رو کرد به من و پرسيد : چي بهش مي گفتي ؟
گفتم : هيچي اوستا ، آب بهش تعارف کردم ، نخورد
آق موسي رو کرد به آق اسمال و گفت : نگفتم اين احمد چيزي بارش نيست ده دقيقه با هاش حرف زده و فقط تونسته بگه بفرما آب
آق اسمال زد زير خنده و گفت : موسي خان اين احمد بيچاره رو اذيت نکن بقول تو اون هميشه منگه
رو کردم به آق اسمال گفتم : دست شما درد نکنه آق اسمال داشتيم
آق اسمال ليوان شو برداشت و داد دستم و گفت :‌ ترش نکن بچه ، يه چايي بريز ببينم
چشمي گفتم و فلاکس چايي رو برداشتم و ليوانش رو پر کردم دادم دستش و بعد رو کردم به موسي خان و گفتم : واسه تون چايي بريزم موسي خان ؟
کله گنده شو تکون داد و گفت : نه ، الان نمي خوام
رو کردم تو جاده و گفتم :‌ به کيرم
البته يک خورده زيادي يواش گفتم اون هم نشنيد
يک هو به فکرم رسيد واسه دختره چايي ببرم . تيز ليوانم رو برداشتم و از فلاکس يه چايي دبش ريختم و چند تا قند ور داشتم و راه افتادم طرفش
از دور حواسش به من شد رسيدم بالا سرش و چايي رو گرفتم سمتش و گفتم : بفرما آبجي يه چايي بخور گلوت تازه شه
اخمي کرد و گفت : مگه من چايي خواستم ؟
گفتم : سخت نگير آبجي ، من که خيالات بد ندارم . نترس نمک گير نمي شي
سرش رو کرد سمت شيشه و گفت : ممنون نمي خوام
رو صندلي کناريش نشستم و گفتم : مي دوني آبجي يک خواهر دارم مثل تويه همش اخم مي کنه . تو نمي دوني چرا اينجوريه ؟
از اول که کنارش نشستم برگشته بود و خشم ناک نگام مي کرد . من زدم به پر رو بازي و به حرفام ادامه دادم : هر موقع هم که مي رم خونه يک چيزي براش مي گيرم ولي ناکس با من دعوا داره هي ميگه دوستام مسخره ام مي کنند و مي گن داداشت شاگرد ماشينه ، آبجي شاگرد ماشين بودن خيلي خوشگل نيست منظورم اينکه بده آبجي ؟
زور مي زدي مي فهميدي يه نرمه لبخند زد و جواب داد : آقا پاشو برو به کارت برس ، با اجازه کي آمدي نشستي کنار من
زدم به سگ رويي و گفتم : اونم همين جوريه ، هر وقت مي رم طرفش دو کلام باش صحبت کنم قاتي مي کنه مي گه برو يک کار ديگه واسه خودت پيدا کن . آبجي ما هم لجبازو يک دنده است حرف تو کلش نمي ره مي گم آبجي جون کار نيست تو واسم کار پيدا کن چشم مي رم پي اون کار بد مي گم آبجي ؟
نگاهي به دور وبر کرد و گفت : آقا لطفا پاشيد بريد ، اين قدر هم آبجي آبجي بهم نگيد
چايي رو گرفتم سمتش و گفتم : يخ کرد آبجي ، ببخشيد خواهر . بگير بخور تا برم گم شم
چايي رو از دستم گرفت و خالي کرد تو سطل آشغال زير صندلي و ليوان رو داد دستم
بلند شدم و گفتم : دستت درد نکنه ، اون چايي خودم بود آوردم واست آبجي . ببخش منو اگه صندلي کنارت رو کثيف کردم ، بلند شو يک جاي ديگه بشين اگه حالت بد شد
راه افتادم رفتم جلو اتوبوس بچه کوني چه قيافه است . به تخمم که نمي خوري ، هي فاتحه مي خونه تو حالمون
دستمال شيشه رو ورداشتم و رفتم سمتش اخماش تو هم بود دستمال رو انداختم رو صندلي بغلش که نشسته بودم روش و مشغول دستمال کردن صندلي شدم و در همون حال گفتم : تميزش کنم که دلت ورداره يک وقت دست تو بزاري روش ، اينطوري بوش هم مي ره اذيت نمي شي
اصلا دلم نمي خواست نگاش کنم همون طور صندلي رو دو بار دستمال کردم
ولش کن ديگه با اون دستمالت بدتر کثيفش کردي -
نگاش کردم تابلو بود داره لبخند مي زنه . يه خنده نمک دار زدم و به دستمال نگاهي انداختم و بعد گفتم : ببخش آبجي دستمال تميز تر ندارم اين هم خيلي تميزه فقط باهاش شيشه جلو ماشين رو تميز مي کنم دستمال تو اتوبوس رو ببيني چي مي گي پس ؟
يه چايي ديگه واسم مي ياري ؟ -
عين غنچه گل که وا مي شه واشدم يک گرمي باحالي دويد تو تنم يه لبخند دبش کردم و جواب دادم : نوکرتم چرا نيارم ، ولي نريزيش تو سطل
بخوريش ها
دوباره يک لبخند تابلو زد و سرشو تکون داد و گفت : قول مي دم نريزمش دور
رفتم جلو اتوبوس موسي خان لبخندي زد و گفت : بدبخت محلت نمي ده سگ دو نزن
فلاکس رو برداشتم و يه چايي دبش ديگه ريختم و قندون رو برداشتم و تو گيج و ويجي و تعجب موسي خان برگشتم سمت دختره نزديک عمه هه رسيدم نگاهي به من کرد و گفت : خوب فاميل تو تحويل مي گيري
گفتم : مي خواي واست بيارم آبجي ؟
لبخندي زد و گفت : نه ممنون ، چکارته ؟
گفتم : آبجيمه
پرسيد : واقعا
گفتم : مي خواي شناسنامه ها مو بيارم ببيني ؟
چيزي نگفت و من هم رفتم پيش دختره و ليوان رو گرفتم جلوش : بفرما آبجي
ليوان رو گرفت و يک قند برداشت گذاشت دهنش سيخ واستاده بودم منتظر بودم بفرما بزنه بشينم کنارش بي معرفت لام تا کام حرف نزد چايي رو که خورد ، داد دستم و گفت : ممنون ، حالا برو بکارت برس
روش رو کرد به سمت شيشه . آخه تو تاريکي چي مي تونست ببينه هي کله شو مي کنه اون ور و بيرون رو نگاه مي کنه
رفتم جلو اتوبوس و نشستم رو يخچال . موسي خان يه لبخند زد و سيگارش رو در آورد و يکي تعارفم کرد زدم رو دستش و يکي برداشتم اي ول . يه سيگارم خودش گذاشت کنج لبش تيز واسش فندک کشيدم و بعد سيگار خودمم روشن کردم
مسافر پشتي آق اسمال که يک مرد ميون سال بود گفت : آقا تو ماشين سيگار نکشيد اينقدر ، خفه شدم
داد زدم : آق اسمال ماشين رو نگه دار مثل اينکه اين آقا مي خواد پياده شه حالش خوش نيست
آق اسمال لبخندي زد و از تو آيينه نگاهي به مرده کرد و پرسيد : پيدا مي شي داداش ؟‌
مرده اخمي کرد و با عصبانيت گفت : نه آقا
گفتم : برو آق اسمال حالش انگاري جا اومد
موسي خان رو کرد به مرده و گفت : داداش ، همه راننده ها تک و توک سيگار مي کشند فکر مي کني ساده است ده ، پانزده ساعت رانندگي پدر آدم رو در مي ياره . اين سيگار و چايي يک خورده تسکينه واسه ما شما اگه از دود سيگار دلخوري برو ته اتوبوس کلي صندلي خالي هست
بعد آمد طرفم و دم پنجره واستاد يک پکي به سيگارش زد و گفت : چايي خورد ؟
لبخندي زدم و گفتم : آره اوستا داره را مي ده
يک پلاستيک کوچک از تو کيف بغليش کشيد بيرون و داد دستم و با خنده گفت : اين دفعه که آب يا چايي خواست اين رو بريز توش بعد ببر واسش
گفتم : اين چيه ؟
اخمي کرد و گفت : کس خره
لبخندي زدم و گفتم : کس خر مگه تو اين جا مي شه اوستا ؟
با دلخوري گفت : خيلي ور مي زني ، مگه نمي خواي با هاش يه حال مشت بکني ، الاغ . وقتي ريختي يک خورده قاتيش کن بو نبره
پلاستيک رو که گرد سفيدي توش بود گذاشتم تو جيبم و گفتم : خيالت تخت اوستا
نيم ساعتي بود که با آق اسمال و موسي خان حرف مي زديم که عمه اون بچه تخسه دستشو کمي بلند کرد و به من اشاره کرد و با دست به من فهموند آب مي خواد . يه ليوان يک بار مصرف برداشتم و آب ريختم توش و رفتم طرفش اکثر مسافر ها تو چرت بودن و تک و توکي داشتن با هم وراجي مي کردن ليوان رو دادم دستش لبخندي زد و ليوان رو گرفت نگاهي به دختره کردم ، بهم اشاره کرد براش آب ببرم با سر بهش گفتم باشه برگشتم و يک ليوان ديگه برداشتم و پر آبش کردم پشت مو به مسافر ها
کردم ليوان رو گذاشتم تو کف يخچال و پلاستيک رو از جيبم در آوردم و بازش کردم و بعد خاليش کردم تو ليوان . موسي خان چاقوي ميوه خوري رو طرفم گرفت . از دستش گرفتم گفتم : چکارش کنم ؟
سرشو يک خورده جلو آورد و با دلخوري گفت : باهاش کير تو ببر ، کس خول خر ، همش بزن ليوان رو
دوزاري افتاد چاقو رو گرفتم و با چاقو يک خورده همش زدم و يک تيکه کوچک يخ انداختم توش . بلند شدم و ليوان رو از تو يخچال برداشتم و درش رو بستم و راه افتادم طرف دختره

...... ادامه دارد

هر حکومتی که شادمانی را از مردمان بگیرد شکست خواهد خورد و برانداخته خواهد شد.
Signature
cyrus the great.king of persia ************************** امپراطور ایران.کوروش بزرگ
     
#2 | Posted: 10 Jun 2011 21:58
مسافر خوشگل اتوبوس - قسمت دوم



رسيدم بالا سرش يک بسته قرص از تو کيفش در آورد و يک دونه اش رو کشيد بيرون و انداخت تو دهنش بعد ليوان رو گرفت و سر کشيد
گفتم : سرت درد مي کنه آبجي ؟
اخمي کرد و گفت : آره ، يک خورده
گفتم : ‌چايي مي خواي واست بيارم واسه سر درد خوبه ها
سرش رو تکون داد و ليوان رو داد دستم و گفت : نه يک خورده بخوابم خوب مي شه
برگشتم سر جام رو يخچال نشستم . آق اسمال آهسته پرسيد : خورد ؟
گفتم :‌ آره اوستا تا تهش رفت بالا ، بيچاره حسابي تشنه بود البته واسه قرص آب مي خواست
آق اسمال رو کرد به مسافرهاي پشت سري وقتي ديد همه خوابند روش رو کرد به موسي خان و گفت : يک وقت ناجور نشه ، چي بود به خوردش دادي ؟
موسي خان لبخندي زد و گفت : نترس آق اسمال ، از رضا رفيقم که تو داروخونه کار مي کنه گرفتم يک جور قرص اعصابه تا يک ربع ديگه ميشه مثل بره گيج و منگ مي شه و هفت ، هشت ساعتي کمش اثرش هست بعد حالش جا مي ياد . قبلا رو يکي امتحانش کردم . خيلي کارش درسته
دستامو ماليدم به هم و گفتم : اي ول موسي خان کارت خيلي درسته
با اخم نگاهي به من انداخت و گفت : باز تو خودتو قاتي کردي کره خر
رو مو کردم به جاده کس کش عوضي ، مرتب فحش مي ده ، مرده سگ
بيست دقيقه اي که گذشت موسي خان گفت : احمد ، برو ببين يارو چطوريه
بلند شدم و رفتم طرفش بالا سرش که رسيدم ديدم تو صندليش دولا شده و سرش رو گذاشته رو صندلي جلويي
آهسته گفتم : آبجي
تکون نخورد ، دستم رو گذاشتم رو شونه اش و آهسته يه تکون بهش دادم
ديدم نه پاک خوابش برده تکيه اش دادم به صندلي يه نگاه به دور و بر کردم اوضاح خيلي ميزون بود دستم رو بردم سمت صورتش و کمي صورتش رو نوازش کردم کيرم يه خورده قد کشيده بود نشستم پهلوش و دستم رو از صورتش کشيدم پايين رو سينه هاش و يک فشاري بهش دادم
يک مرتبه چشاش رو باز کرد مثل برق از صندلي بلند شدم روش رو کرد به من و با بي حالي گفت : چيه ؟
گفتم تا چند دقيقه ديگه واسه شام نگه مي داريم ، خواستم بيدارت کنم خواب نموني
سرشو تکون داد و گفت : شام براي چي ؟
نه بابا طرف حاليش نبود گفتم : واسه خوردن
دوباره با بي حالي و گيجي گفت : خوردن چي ؟
داغ کرده بودم گفتم : خوردن کير من
البته اين رو زور هم که مي زد شنيده نمي شد چون تو دلم گفتم
بازو شو گرفتم و گفتم : نخواب که بريم پايين شام بخوريم ، داريم مي رسيم رستوران آقا کريم ، حواست به منه
نگاهي به من کرد و گفت : ولش کن شامو پول ندارم
گفتم : مهمون من باش آبجي من که دارم ، تازه آقا کريم که از ما پول نمي گيره . يک زره بازو شو ماليدم دستشو گذاشت رو دستم و اونو کنار زد ولي معلوم بود حال شو نداره چيزي بهم بگه
رفتم جلو و نشستم رو يخچال موسي خان پرسيد : خوب ؟
گفتم : چي خوبه ؟
اخماش هم کشيد و گفت : نره خر ، چطوريه حالش ؟
گفتم : تو شيش و پيشه ، داره درست مي شه
ده دقيقه بعد آقا موسي بلند شد رفت سمت ته اتوبوس و کمي رو دختره دولا شد نمي شد فهميد چکار مي کنه و قتي برگشت از کير قلمبه شده اش مي شد فهميد يک بمالي کرده
جلو رستوران آقا کريم اتوبوس رو نگه داشتيم من در رو باز کردم و آق . اسمال چراغ پر نور هاي تو ماشين رو روشن کرد
داد زدم : شام ، خانمها آقايون شام ، يک نيم ساعتي واسه شام اينجا مي مونيم همه پياده شن در اتوبوس بسته مي شه وا
موسي خان پياده شد و منو صدا زد پريدم پايين و رفتم جلوش نگاهي به دور وبر کرد و گفت : احمد مي توني بياريش تو خونه آقا کريم باهات راهه يا نه ؟
گفتم : فکر کنم بتونم
گفت : بزار با آقا کريم صحبت کنم گوشي رو بدم دستش تو مسافر را رو پياده کن تا من کارا رو راست و ريس کنم و بعد داد زد : آق اسمال بجم بابا
آق اسمال رفت طرفش و با هم رفتن سمت رستوران . من رفتم تو اتوبوس
مسافر ها داشتن پياده مي شدن . يه زن مسن آمد جلو و پرسيد : ننه مي شه اينجا نماز خوند
گفتم : آره ننه ، بغل رستوران نماز خونه است ، نري خونه آقا کريم ، خونه اون هم بغل رستورانه . نماز خونه تابلو داره دراشم بازه . ما رو هم دعا کن کار خير پيش رو مه
زنه لبخندي زد و گفت : مي خواي دوماد بشي ؟
گفتم : آره ننه ، اگه خدا بخواد و موسي خان اجازه بده
زنه از پله ها رفت پايين و در همون حال گفت : درست مي شه ، واست دعا مي کنم
سري تکون دادم همه پياده شده بودن فقط يک زن و شوهر پير بغچه غذا : شو گذاشته بود رو پاشون و داشتن مي خوردن . رفتم طرف شون و گفتم ده اينجا که جاي شام خوردن نيست بياين برين پايين کنار رستوران نيمکت هست بشينين اونجا حالش هم بيشتره
مرده گفت : همين جا خوبه پسر جون تو برو شام تو بخور
آمپرم داشت مي زد بالا گفتم : نمي شه ، بايد در هاي اتوبوس رو قفل کنم
براي ما مسؤليت داره اگه چيزي از وسايل مردم کم بشه ما بايس جواب گو باشيم ، تازه مگه نمي خواي نماز بخونيد تا نماز صبح ديگه نگه نمي داريم ها
زنه بغچه شو جمع کرد و رو کرد به مرده و گفت : راست مي گه بايد نماز هم بخونيم
و با هم راه افتادن رفتن پايين ، يک نگاه به دختره کردم و از اتوبوس آمدم پايين . موسي خان داشت مي يومد طرفم به من که رسيد گفت : احمد يک جوري راضيش کن ببرش خونه آقا کريم ، بلدي که کجاست
گفتم :‌ آره اوستا ، اون زن جنده دو ماه پيشم برديم همونجا ديگه يادتون رفته
دستشو کرد تو جيبش و دو تا هزاري در آورد و داد دستم و گفت : حواست باشه تابلو بازي در نياري ها
پول رو گذاشتم تو جيبم و گفتم : برو به شامت برس اوستا ، من کارمو بلدم
در اتوبوس رو باز کردم و موسي خان هم رفت طرف رستوران . رفتم سمت دختره و پهلوش نشستم و بازو شو گرفتم و چند بار تکونش دادم بزور چشماشو باز کرد و گفت : چيه شب شده ؟
گفتم :‌ پاشو بريم پايين شام بخوريم
با بي حالي گفت : شام نمي خوام بزار بخوابم
بازو شو محکم فشار دادم آخي کشيد و گفت : دستم درد مي کنه
بلندش کردم و گفتم : بيا بريم پايين شام بخوريم
نزديک بود بخوره زمين زير بغلش رو گرفتم و گفتم : يواش ، چشاتو باز کن
بعد يک سيلي زدم تو صورتش چشماشو باز کرد و گفت : چرا مي زني ؟
گفتم : درست راه برو نخوري زمين
دستم رو گرفتم رو کونش و يک فشار بهش دادم . اخمي کرد و گفت : ولم کن خودم راه ميرم
تا ولش کردم ديدم داره ولو مي شه رو زمين رو صندلي نشوندمش و رفتم از تو يخچال يک تيکه يخ برداشتم و برگشتم پيشش و يخ رو به صورتش چسبوندم يک دفعه چشماشو باز کرد و گفت : چي شده ؟
دستشو گرفتم و گفتم :‌ بيا بريم پايين شام بخوريم
اخمي کرد و گفت :‌ شام نمي خوام سيرم بزار بخوابم
دستشو گرفتم و از رو صندلي بلندش کردم و گفتم : بايد بياي پايين مي خوان در اتوبوس رو ببندن
سرشو گرفت طرف من و گفت : کجا منو مي بري ؟
گفتم :‌ مي ريم شام مي خوريم آبجي جون اينجا رستورانه
کمکش کردم از اتوبوس بياد پايين . هواي بيرون که به صورتش خورد يک خورده چشاش باز شد و خودشو از بغلم کشيد بيرون و گفت :‌ بي شعور چرا زير بغل منو گرفتي ؟
گفتم : آبجي جون ، مي خواستي بخوري زمين گرفتمت ، حالت انگاري
خوش نيست
چشاش داشت باز مي رفت رو هم ، گفت : اينجا چرا واستاديم ؟
گفتم : ‌اي بابا آبجي پاک ما رو گرفتي ها چند بار مي پرسي ؟ آبجي جون اينجا رستورانه مي خوايم بريم شام بخوريم حاليت شد ؟
اخمي کرد و گفت :‌ نه من شام نمي خوام منو برگردون تو اتوبوس مي خوام بخوابم
گفتم : اول شام بخور بعد ، نترس پول شام مهمون مني جوش پول شو نزن
گفت : چرا بايد مهمونم کني ؟‌
گفتم : ‌دوست دارم ، آبجي مو شام بدم حالا تو رو خدا راه برو ، من خيلي گشنه مه و اتوبوس هم تا نيم ساعت ديگه راه مي افته
به طرف خونه کريم آقا بردمش خودش راه مي رفت و اين خيلي بهتر بود
در رو براش باز کردم
اخمي کرد و گفت : مگه نگفتي بريم رستوران ؟ اينجا کجاست ؟‌
گفتم :‌ در عقب رستورانه ديگه برو تو
وقتي رفت تو در رو بستم و نفس راحتي کشيدم . دستشو به سرش گرفت و گفت : اينجا که رستوران نيست ؟‌
گفتم : آره ولي مربوط به رستوران مي شه ، اگه بريم تو خود رستوران بايد پول بديم . اينجا بشين تا غذا رو بيارم
کمکش کردم و روي تخت نشست . يک خورده دور وبرش رو نگاه کرد و گفت : من رو ببر بيرون مي ترسم
گفتم :‌ نترس آبجي خيالت راحت باشه يک شام مي خوريم و بر مي گرديم تو اتوبوس ، ببينم شام چي دوست داري بخوري؟ چلو قيمه ، چلو گوشت ، چلو کباب ها ؟ چي دوست داري ؟
چشماشو باز کرد و گفت : هر کدوم ارزون تره
گفتم :‌ من پولشو مي دم ، تو چي دوست داري ؟
سرش رفت پايين و با بي حالي گفت : آره همون خوبه
درازش کردم رو تخت . از هوش رفته بود دستم رو بردم زير مانتوش و کشيدم وسط پاش يک خورده کسش رو از رو شلوارش مالوندم . کيرم قد کشيده بود قد چنار يک فشار به کسش دادم خيلي دلم مي خواست لختش کنم ، دستشو تکون داد و گفت :‌ نکن بزار بخوابم
خم شدم رو صورتش و لبامو گذاشتم رو لباش و محکم فشار دادم خون زده بود تو کلم و داغم کرده بود کيرم داشت شلوارمو پاره مي کرد بياد بيرون ، تو اي گير و بير در باز شد به تندي چرخيدم طرف در . موسي خان آمد تو و گفت : چکار مي کردي لاشخور بيا برو گمشو بيرون
لبخندي زدم و گفتم :‌ بفرما اوستا آماده ، آماده است
لبخندي زد و گفت :‌ برو تو رستوران و جلدي غذا تو بخور بعد برو سمت ماشين جک بزن زيرش و چرخ رو باز کن وانمود کن پنچري تا بتونيم يک دو ساعتي صفا کنيم
گفتم : من چي اوستا ، قول دادي يه حالي هم به ما بدي ؟
گفت : باشه بعد من و آق اسمال ، يک راهم تو برو
دستامو ماليدم به هم و گفتم : نو کرتم اوستا برو عشق تو بکن خيالت تخت هواي کار دستمه
رفتم تو رستوران و پيش آق اسمال نشستم پشت ميز ، آق اسمال شام شو خورده بود و داشت سيگار دود مي کرد . رو کرد به من و دستشو گذاشت رو شونه ام و با خنده گفت : ميزونه ؟
لبخندي زدم و گفت : ميزون اوستا ميزون ، ميزون
آقا کريم آمد سمت ما و ظرف چلو کباب رو گذاشت جلوم
بلند شدم و گفتم : سلام کريم خان شما چرا زحمت کشيديد ، نوکرتم
دستشو گرفت رو شونه ام و نشوندم سر جام و گفت : اي ول بابا تو خيلي کارت درسته ، وقتي موسي خان تعريف تو بکنه ببين ديگه چه کردي دمت گرم ، اگه طرف مال خوبي باشه يه انعام چرب و چيلي پيشم داري
....... آق اسمال گفت :‌ غذا تو خوردي برو چرخ
حرفشو قطع کردم و همون طور که دهنم پر غذا بود گفتم : آره حواسم هست
کريم رو کرد به آق اسمال و گفت : بچه تيز و بزيه قدر شو بدن
آق اسمال گفت : ما چاکرشيم دست راست منه ، همه جوره هواشو دارم
غذا تو دهنم رو قورت دادم پايين و گفتم : ما نوکرتيم بخدا آق اسمال تو جون بخواه
بعد غذا رفتم سراغ ماشين يهو خشکم زد ، اي کيره ، چرا جلو ماشين کج شده رفتم سراغ چرخ ديدم لاستيک جلو خوابيده رو زمين . زدم تو سرم
يکي از مسافر ها آمد جلو و گفت : مي خواي راه بيافتي ؟
اعصابم بهم ريخته بود داد زدم : نمي بيني پنچره ؟
يکي دو تا مسافر ديگه هم جمع شدن دورمون
يهو يکي دستمو گرفت و کشيد عقب ، آق اسمال بود . پرسيد چي شده احمد ؟
با ناراحتي گفتم : اوضاح خرابه اوستا ، راست راستي پنچره
دستمو کشيد و منو کمي برد عقب و آهسته گفت : شايد موسي خان بادشو خالي کرده ، داد و بيداد نکن برو چرخ رو باز کن
گفتم : نه بابا فکر نکنم اون خودش بهم گفت اين کار رو من بکنم
اخماشو هم کشيد و گفت : حالا طوري نيست که ، دست بر قضا خودش پنچر شده ، مهم نيست
گفتم :‌ آخه آق اسمال نو کرتم ، لاستيک زاپاس هم پنچره
يک پس گردني محکم کوبيد رو سرم يک متر پريدم جلو چند تا از مسافر ها هم که جمع شده بودن جلو اتوبوس نگاهشون افتاد به ما و آمدن طرف مون
آق اسمال داد زد : مرتيکه خر مگه لاستيک رو مشهد ندادي پنچري شو بگيرند حمال ، حالا مي گي پنچره ؟
با بغض گفتم :‌ آخه آق اسمال وقت نشد ، بخدا حواسم بود
داد زد : گوه خوردي دروغ گو برو لاستيک و در بيار و با لاستيک زاپاس ببر تو شهر و پنچري شون رو بگير بردار بيار بدو ديگه تخم سگ
پريدم و جک رو در بيارم ، مسافر هاي کس کش هم هر کدوم يه نقي مي زدن . حواسش به لاستيک نبوده ....... بس که سر به هواست ..... حالا، حالا ها اينجا علافيم ..... احساس مسوليت که ندارند براشون مهم نيست مردم علاف بشن
چند دقيقه بعد محمد شاگرد کريم خان آمد کمکم مي دونستم آق اسمال اون رو فرستاده کمکم ، بازم دمش گرم تنهايي خيلي سخته لاستيک ها رو برد شهر حالا خوبه تا شهر زياد راه نيست
کريم خان از لاي جمعيت خودشو کشيد بيرون و آمد طرفم و گفت : بيا احمد اين سويچ وانته هر دو لاستيک رو بنداز عقب وانت ببر شاهرود يک آپاراتي شبانه روزي پيدا کن و پنچري جفت شو بگير بر گرد ، يک خورده هم زودتر ، بجم مسافر ها زياد علاف نشن
بعد رو کرد به شاگردش و گفت : بجم محمد ، کمکش کن تا زودتر کارش تموم بشه
محمد گفت :‌چشم کريم خان ، خيالتون راحت باشه شما بريد به مشتري ها برسيد
موقع بالا بردن چرخ ها تو وانت محمد دستش در رفت و چرخ برگشت طرفم با آنکه تيز خودم رو عقب کشيدم ولي افتاد رو پام جيغي کشيدم و پامو کشيدم از زيرش بيرون و داد زدم : بچه کوني پدرسگ حواست کجاست
محمد اومد سمت من و کمکم کرد پاچه شلوارم رو بکشم بالا ، کشيده شدن لاستيک رو ساق پام موقع افتادن پامو حسابي پوست کن کرده بود يک دردي داشت که نگو
موسي خان داشت مي دويد سمت ما ، مثل اينکه ماجرا رو ديده بود نزديک که شد يه نگاه به پام کرد و گفت : حواستون رو جمع کنيد عوضي يا ، حالا طوري نيست . بجم دير شد
بعد خودشم کمک کرد که چرخ ها بزاريم بالاي وانت . دستي به پشتم زد و گفت : بپر احمد ، مثل برق اومدي ها
لنگون لنگون رفتم نشستم پشت وانت . محمد هم سوار شد تيز راه افتادم تا شاهرود بيست دقيقه اي راه بود و اگه شانس مي آوردم مي تونستم با توجه به زمان پنچر گيري زور ميزدم فوقش يک ساعت ونيم ديگه ماشين آماده حرکت مي شد . تو اين مدت چه حالي مي کردن اونها با اون دختره ، فکر نمي کنم چيزيش به ما مي رسيد ظاهرا بلافاصله هم بايد راه مي افتاديم . مادر اين شانس رو گاييدم لامسب روزگار ، پنچر شدن لاستيک ريد حسابي به همه کاسه کوزه ها رفت ، به خودم حسابي وعده کون کردن داده بودم ، اي بخشکي شانس . اي خدا حالا نمي شد يه اتوبوس ديگه رو پنچر مي کردي اين همه اتوبوسه . حالا اون موسي خان چقدر برام صفحه مي گذاشت تا منو رو از چشم آق اسمال بندازه ، تو اين همه مدت چه حالي کردن با اون دختره
رسيديم شاهرود و بعد از کمي گشتن تو خيابون ها يک آپاراتي که باز بود پيدا کرديم . بعد از کلي خواهش و قربون صدقه اش رفتن راضي شد تا کار ما رو بي نوبت دست بگيره با همه زوري که زد تيز بجمبه ولي تا دو تا لاستيک چرخ ها ميزون و روبراه شد يک ساعتي طول کشيد . جنگي برگشتيم رستوران کريم خان ، مسافر ها همه صداشون در آمده بود . موسي خان داشت کنار ماشين مسافر ها رو آروم مي کرد با ديدن وانت تقريبا همه حلقه زدن دور وانت تو ميون فحش و غور و لند موسي خان من و محمد سريع ، چرخ رو سر جاش بستيم و لاستيک زاپاس رو هم گذاشتيم سر جاش و رو کردم به مسافر ها و گفتم : باس ببخشيد خوب پيش مي ياد ديگه ، برين بالا که داريم راه مي افتيم
بعد در اتوبوس رو باز کردم و همه سوار شده موسي خان رفت پشت فرمون نشست و رو کرد به من و داد زد : بدو احمد برو آق اسمال رو بگو بياد که دير شد بجم ديگه کره خر
چشم اوستايي گفتم و دويدم سمت رستوران ، رفتم پيش کريم خان و سويچ وانت رو گذاشتم جلوش رو ميزش و گفتم : ممنون کريم خان دمت گرم ، هم واسه ماشين و هم واسه کمک محمد ، آق اسمال کجاست ؟
لبخندي زد و گفت : تا حالا رو کار بود الان رفته دستشويي تا يک چايي بخوري پيداش مي شه
بعد صداشو بلند کرد سمت آشپزخونه و داد زد : آهاي بچه بيا دو تا چايي بريز بيار ، بجم يالا
يکي از شاگرداش دوان از تو آشپزخونه پريد بيرون و رفت تا چايي بريزه
کريم خان رو کرد به من و گفت : پات چطوره ؟
دستي به پام کشيدم و گفتم : درد مي کنه بد مصب ، هر چي مي گذره دردش بيشتر مي شه
در اين موقع محمد هم اومد طرفمون و دستاشو که شسته بود با زير بغلش و پيرهنش خشک کرد و با خنده گفت : کريم خان ، حسابي خسته شديم
بابا اين موسي خان خيلي نامرده يک ريز فحش کاريمون کرد . باز صد رحمت به آق اسمال
در اين موقع آق اسمال آمد طرفمون و گرفت نشست رو صندلي و نگاهي به من که مشغول خوردن چايي بودم کرد و گفت : خسته نباشي ، هر چند حقته ، خودت حواست به ماشين نبوده
در اين موقع موسي خان آمد تو رستوران و تندي آمد طرف من و تا بخودم جنبيدم يک تو سري محکم خورد پس گردنم و کله ام تقي خورد رو ميز
و به دنبال اون داد زد : پدر سگ حمال اينجا تمر گيدي چايي کوفت مي کني ؟ الاغ مگه نگفتم بدو آق اسمال رو خبر کن بياد
کريم خان نگاهي به من که پشت سرم رو گرفته بودم و کز کرده بودم يک گوشه کرد و گفت : چکارش داري اين بدبخت رو ؟ آق اسمال دستشويي بود الان آمد تو اين فرصت هم گفتم بيچاره يک چايي بخوره
آق اسمال هم بلند شد و گفت : راست مي گه ديگه موسي خان احمد بيچاره با اون پاي آش و لاشش دوساعته دنبال کار لاستيک و ماشينه چرا بيچاره رو اينقده اذيت مي کني ؟
موسي خان اخمي کرد و گفت : آخه آق اسمال اين مسافر ها پدر منو در آوردن بسکه نق زدن
موسي خان رو کرد به من و گفت : اين جا واستادي که چي حمال ، بدو تو ماشين يالا
با بغض چشم اوستايي گفتم و لنگان لنگان دويدم سمت در رستوران
هنوز به در نرسيده بودم که صداي آق اسمال منو متوقف کرد
صبر کن احمد ، تو نمي خواد با ما بياي . با اون پاي لنگت بدرد کار نمي خوري يک خورده همين جا استراحت کن ، فردا برگشتني مي آييم دنبالت
برو بشين چايي تو بخور
لبخندي زدم ، آخ که چه آقا بود اين آق اسمال . رفتم پشت ميز نشستم و
موسي خان گفت : آق اسمال کي به مسافرا برسه ؟
آق اسمال با مرام جواب داد : الان که همه مي گيرند مي خوابن تا بخواد کاري پيش بياد رسيديم تهران
آق اسمال آمد طرفم و تو گوشم گفت : يه حال درست بکن با طرف دلم مي خواد خود تو شارژ کني که ديگه تا مدتي گيج و منگ نبينمت ، يک خورده هم به پات برس اگه وقت شد
از خوشحالي همه دردام يادم رفت بغلش کردم و يک ماچ از صورتش کردم . در همون حال گفتم : نوکرتم آق اسمال قرآني خيلي با حالي دمت گرم
شونه ها مو گرفت و آهسته تو گوشم گفت : يک جوري دختره رو خامش کن که شر به پا نشه ، در ضمن گيج و منگ بازي در نياري حواستو جمع کن آب کيرتو نريزي تو کس دختره ، يه وقت شکمشو نياري بالا ، اگه شد اجازه بده کريم خان هم يه حالي بکنه البته مواظب باش روش زياد نشه
بعد منو از بغلش هول داد بيرون و گفت : خوبه ديگه خودتو لوس نکن برو گمشو چايي تو بخور
بعد رو کرد به کريم خان و گفت : هواي احمد آقاي ما رو داشته باش ، بهش برس
کريم خان لبخندي زد و گفت : البته ، احمد آقا بچه باحاليه من از همون اول گفتم اين نو
آق اسمال تندي رفت طرف در و گفت : بريم موسي خان دير شد
موسي خان روش کرد به من که مي خنديدم و داد زد : نيش تو ببند حمال
بعد دنبال آق اسمال رفت بيرون
من رفتم سر ميز نشستم و داد زدم : آهاي بچه يک چايي بيار ببينم
بعد مشتم رو کوبيدم رو ميز از شدت ضربه چند تا از استکون هاي چايي ولو شد رو ميز
کريم خان اخمي کرد و گفت : حالا خيلي شير نشو نره خر، همه ميزو کثيف کردي
محمد که با ورود موسي خان از پشت ميز بلند شده بود و يک کنار ايستاده بود تندي يک دستمال از رو يخچال ويتريني برداشت و آمد جلو و در حالي که مي خنديد ميز رو تميز کرد و گفت : جلو موسي خان چرا موش مي شي
آقا شيره ؟
زورکي لبخندي کشيدم رو لبام و داد زدم : موش مي شم ، بد بخت محض خاطر آق اسمال که اينجا بود چيزي بهش نگفتم و گرنه چند تا چپ وراست مي زدم تو گوشش که خان بودن يادش بره ، منو نشناختي پسر ، هنوز خيلي زوده عظمت آق احمد خان رو توجه بشي داداش برو بزار باد بياد
من که اون رو آدم حساب نمي کنم ، مادر قبه فقط بلده فحش بده
بعد نگاهي به کريم خان کردم و گفتم : نوکرتيم کريم خان خيلي با صفايي ببخش منو ، جون تو واسه درد پام کوبيدم رو ميز نمي دوني چه دردي داره
تو پام ويراژ مي ده
در اين موقع کريم خان که رو به در نشسته بود گفت : باز چي شده ؟
رو مو برگردوندم ديدم موسي خان داره مي ياد طرفم . سريع از پشت ميز پاشدم و گفتم : سلام موسي خان ، بايد من هم بيام با هاتون ، هيچ خيالي نيست نوکرتم هم هستم
موسي خان داد زد : پسره لندهور حمال مگه صد دفعه بهت نگفتم اون کليد جعبه بغل رو نزار تو جيب کثافتت ؟ بدش من اون صاب مرده رو
مثل برق کليد رو از جيبم در آوردم و گرفتم طرفش . کليد رو به تندي از دستم گرفت و نگاه خشني کرد بهم ، مي دونستم ممکنه شترق بزنه تو گوشم
دستشو کرد تو جيبش و پولاشو در آورد و پنج چوب شمرد و گرفت طرفم و داد زد : بگير اينو ، شايد لازمت بشه
قند تو دلم آب شد با خنده رفتم جلو و خواستم بغلش کنم و در همون حال گفتم : من نوکرتم موسي خان ، خاک پاتيم به خدا
دستاشو گرفت جلوم و گفت : خوبه ، واستا عقب مرده شور باز مي خواد صورتم رو تف مالي کنه ، حمال
سپس به سمت در دويد و زد بيرون
من دوباره پشت ميز نشستم
شاکرد کريم خان با سيني چايي جلو آمد . کريم خان دستشو گرفت جلوش و گفت : بزار احمد خودش رو خالي کنه بعد بزارش رو ميز ، باز مي خواي ميز رو کثيف کني
با اين حرفش همه زديم زير خنده حتي اون شاگرد کس خولش که چايي آورده بود و تو باغ ما نبود هم خنديد

..... ادامه دارد

هر حکومتی که شادمانی را از مردمان بگیرد شکست خواهد خورد و برانداخته خواهد شد.
Signature
cyrus the great.king of persia ************************** امپراطور ایران.کوروش بزرگ
     
#3 | Posted: 10 Jun 2011 22:24
مسافر خوشگل اتوبوس - قسمت سوم


محمد با خنده گفت : شير بودن تو رو هم ديدم احمد خان
اخمي کردم و گفتم : حمال نديدي از ترسش چطوري پنج چوب بهم داد مي دونست فردا حساب شو مي رسم ، مي خواست دلم رو بدست بياره کاريش نداشته باشم
کريم خان دست کرد جيبش و سه چوب در اورد و گذاشت جلو من رو ميز و با خنده گفت : اين هم انعامي که قولش رو داده بودم
با خنده گفتم : مگه حال کردي ؟
کريم اخماشو کشيد تو صورتش و بعد رو کرد به شاگرداش و داد زد : چيه اينجا واستاد يد و بر بر مارو نگاه مي کنيد ، بريد گم شيد سر کاراتون ببينم
رو شون بدي مي خوان سوارت بشن
محمد و شاگردي که چايي آورده بود مثل برق رفتن سمت آشپزخونه بعد رفتن اونها رو کرد به من و گفت : هنوز که فرصت نشده برم سر وقتش
همش موسي خان و آق اسمال سوار کار بودن . من نديده قبول کردم انعامو بردار که حقه ته ، بعد از تو من هم يک حالي مي رم
پول رو رو ميز کشيدم طرفش و گفتم : هنوز که سوار کار نشدي اگه شدي انعام مو مي گيرم
اخمي کرد و گفت : يعني نمي زاري کيف شو ببرم
لبخندي زدم و گفتم : نشنيدي آق اسمال تو گوشم چي گفت ؟ گفتش دختره دستت امانت مواظب باشي
کريم خان با ناراحتي پرسيد : يعني آق اسمال گفت من نمي تونم باهاش باشم
گفتم : اينطوري نگفت ، فقط گفت اگه شد يه حال کوچلو هم به کريم خان بده
لبخندي زد و پول ها رو هول داد طرفم و گفت : خوب ديگه پس برش دار پول را رو ، من بايد حتما يک جورايي امشب حالم مو بکنم
دوباره پول ها رو کشيدم طرفش و با لب خندون گفتم : قرار اگه شده ، اگه شد و اوضاح ميزون بود بعد مي گيرم پول رو
بعد چاقوي ضامن دار خوشگلم رو از جيبم در آوردم گذاشتم رو ميز جلو خودم
و ادامه دادم : منو که مي شناسي کريم خان ، ما امانت داريمون بيسته
با عصبانيت پول رو برداشت و چپوند تو جيبش و گفت : به درک فکر کردي که چي ؟ بدبخت من که مثل تو نديد بديد نيستم که ، روزي ده تا کوس مي کنم
خنديدم و گفتم : ده تا ؟ فکر نکنم ، زور بزني يکي دو تا بيشترش رو ماليدي اگه هم راست بگي خوب پس ، بسه ته ديگه ، بخدا علمي تو کتاب ها خوندم زيادي رو کار بري داغون مي شي برات خطر سلامتي داره
خنديد و گفت : من مي رم بخوابم چيزي خواستي از بچه ها بگير ، زياد هم به فکر سلامتي من نباش ، بقول خود ت اگه شد ما رو خبر کن . به بچه ها بگي صدام مي زنن
بعد رفت طرف آشپزخونه و چند تا دستور واسه غذاي فرداي رستوران به شاگرداش داد و به محمد که سر شاگردش بود گفت هواي منو داشته باشه اگه چيزي لازم داشتم بهم بده
بعد آمد طرفم و گفت : تو هم پاشو برو يه استراحت بکن ، اتاق شب مون که دختره توشه ، مال تو من هم مي رم تو اتاق خودم مي خوابم . يادت نره چي گفتم زياد به فکر سلامتي من نباش
بعد رفتن اون چايي مو خوردم و رفتم پيش دختره ، بقول کريم خان اتاق شب مون . کريم خان چند اتاق بغل خونه خودش بيرون رستوران واسه بعضي راننده هاي بيابوني که مي خواستن شب رو اينجا بخوابند داشت و اونها رو بهشون کرايه مي داد ، اسم اين اتاق ها هم بقول خودش اتاق هاي شب مون بود
وارد اتاق شدم دور و بر اتاق لباس هاي دختره پرت و پلا بود و يک ملافه هم رو دختره بود که روي تخت دراز خوابيده بود
لباس هاي چربو چيلي و کثيفم رو در آوردم و با يک زير پوش و شرت رفتم طرف تخت و نشستم رو تخت هنوز پام زورق و زورق مي کرد يک نگاهي به پام کردم حسابي لاش شده بود و محل کشيده شدن لاستيک رو پام سياه و کبود بود . نگاهي به دختره انداختم و آهسته ملافه رو گرفتم و از روش کشيدم کنار . دختره لخت ، لخت بود حتي شرت هم پاش نبود به پشت رو تخت خوابيده بود و پاهاش از هم باز بود و چند تا دستمال کاغذي استفاده شده کنارش رو تخت افتاده بود . بدن سفيدي داشت و فقط رو کسش و يک خورده هم رو دست وپاش مو ديده مي شد سينه هاي بزرگ و خوش حالتي داشت . دستمو بردم تو شورتم و تاي احمد کوچولو رو باز کردم تا بتونه واسه خودش قد بکشه . و بعد دستم رو کشيدم رو پاشو بردم سمت کسش کمي روناشو ماليدم . تا حالا کس به اين جواني نکرده بودم . با انگشتم کمي موهاي بلند کسش رو کنار زدم و لاي کس شو باز کردم کمي خيس بود بلند شدم و چند تا دستمال کاغذي برداشتم و لاي کس و بغل روناشو که خيس بود تميز کردم و بعد بقيه دستمال ها رو از رو تخت جمع کردم و پرت کردم کف اتاق خودم رو کشيدم روش . لبامو گذاشتم رو لباش ، داغ شده بودم لباي اون هم داغ بود دستم رو کشيدم رو روناش و محکم تر بوسيدمش داشتم عرق مي کردم لبامو از لباش بلند کردم زبونم رو کردم تو دهنش حرکت زبونم تو دهنش خيلي حال مي داد بهم . از تو فيلم هاي سکسي که ديده بودم خيلي کارها بلد شده بودم . بعد اينکه چند دقيقه زبونم رو به لبا و صورتش کشيدم و اونها رو بوسيدم سرم رو گرفتم پايين و سينه اشو گرفتم تو دستام و سينه شو تا جاييکه مي شد چپوندم تو دهنم
کيرم داشت پوست روش رو جر مي داد تا بتونه بزرگتر بشه . ديگه هيچي حاليم نبود مرتب نوبتي سينه هاشو مي خوردم و يک بار که سينه شو گاز گرفتم ناله اي کرد و سرشو چرخوند يک طرف ديگه . باز مشغول شدم همه شکمشو سانت به سانت بوسيدم و مي رفتم پايين تا رسيدم به کسش
متکي رو برداشتم و دادم زير کونش تا يک خورده کسش بالا تر بياد و بعد دراز شدم جلو کس و با دست لب کسو باز کردم و زبونم رو کردم تو با آنکه دو تا کير موسي خان و آق اسمال توش رفته بود واي هنوز بوي خوبي مي داد و کسش رو که بو مي کردم نعشه مي شدم فقط بعضي وقتها موي کسش مي رفت تو دماغم و يا تو دهنم که ضد حال مي زد نمي دونم چه مدت بود که رو کسش کار مي کردم ولي حسابي کسش آب انداخته بود و قلمبه شده بود ، آمده بود بالا
ديگه از فشار کيرم دردم گرفته بود پاهاشو کمي بيشتر باز کردم و وسط پاش نشستم يک تف گنده انداختم کف دستم و کشيدم دور کيرم و بعد با دست کير مو رو کسش گذاشتم و آهسته فشار دادم تو ، اون دو تا کير نتونسته بود کس تنگ شو گشاد کنه و از فشار سوراخ تنگش دور کيرم غرق شهوت و لذت شده بودم . وقتي کيرم تا آخر رفت تو به نفس ، نفس افتاده بودم به تندي مشغول تلمبه زدن شدم ، پاهاشو بلند کردم رو شونه هام انداختم . لبخندي رو لبام نشست ياد لم دادنش تو اتوبوس افتادم که زانوهاشو تکيه داده بود به صندلي جلويي . تو تلمبه زدنم چند بار پاهاش از رو شونه ام افتاد پايين ومن دوباره مي زاشتمشون رو شونه ام . کمي که تلمبه زدم کشيدم بيرون و با يک خورده زور زدن برش گردوندم و کونش آمد رو کار ، کون شو با دستام از هم وا کردم و نگاهي به سوراخ کونش انداختم
يک سوراخ کوچک کبود جلو چشام بود هيچ خيسي و نشانه اي که اين کون کير به خودش ديده معلوم نبود خم شدم يک ماچ با حال از سوراخ کونش کردم با زبونم يک خورده غلغلکش دادم . عجيب بود واسم که کون رو کار نگرفته بودن انگشتمو کردم تو دهنم و بعد گذاشتم رو سوراخش يک خورده فشار دادم با دست ديگم کون شو وا نگه داشته بودم تا راحتر بتونم انگشتم بکنم تو آخ چقدر تنگ بود کمي که زور زدم يک بند انگشتم رفت تو سرش رو تکوني داد و آهسته گفت : آخ
ترس برم داشت انگشتم رو بي حرکت نگه داشتم و يک نگاه به صورتش انداختم . چشاش بسته بود ولي لباش يه نرمه تکون مي خورد
احمد کوچولو هم انگار بدتر از من ترس ورش داشته بود چون داشت خودش رو جمع مي کرد . يک خورده بي حرکت موندم ، چشام رو کون خوشگلش بود آروم انگشت مو کشيدم بيرون ، کون شو به هم کشيده بود با دستام کون شو از هم باز کردم و يک تف مشتي انداختم رو درز کونش و انگشت مو ماليدم بهش و کمي تفو ما رو سوراخ کونش کشيدم و دوباره انگشتم رو فشار دادم تو کمي بيشتر رفت تو ، يک خورده فشار رو بيشتر کردم حالا دو بند انگشتم تو بود آخ چه حالي مي داد اين کون رو کردن يه فشار ديگه دادم . يه دفعه جيغي کشيد و چشاشو باز کرد تندي کشيدم بيرون ، آخي کشيد و سرشو بلند کرد و به من يه نگاه انداخت تو يک لحظه انگار حواسش سر جاش اومد مثل برق گرفته ها دويد از رو تخت پايين و يک گوشه اتاق ايستاد و يه نگاه به دور و برش کرد وقتي چشمش به بدن لختش افتاد جيغ بلندي کشيد و دستاشو گرفت رو کسش ، مي خواست دوباره جيغ بکشه که مثل قرقي پريدم طرفش به تندي رفت سمت در که بزنه بيرون از پشت گرفتمش تو بغلم و دست مو گذاشتم رو دهنش و محکم فشار دادم
خواهر تو گاييدم موسي خان ، مادر قبه گفته بود کم ، کم هفت هشت ساعت مي ره تو بي هوشي ، خيلي زور مي زد از اون موقع تا حالا چهار ساعت بيشتر نبود که بي هوش بود همه بدنش تو بغلم مي لرزيد . مرتب دست و پا مي زد خودشو از دستم آزاد کنه . مثل يک گنجشک تو چنگم اسير بود اگه يک گنجشک مي تونست از تو چنگ مردي مثل من خودش و آزاد کنه اون هم مي تونست . خيلي که زور مي زد فقط مي تونست منو با خودش تکون بده . همون طور که دست و پا مي زد شروع کرد به گريه کردن
من آهسته گفتم : آروم باش آبجي جون ، قول مي دم کاريت نداشته باشم
بخدا راست مي گم
ولي انگاري با ديوار حرف مي زدم همچنان دست پا مي زد و لگد پروني مي کرد ، يک دفعه يک درد وحشتناک افتاد تو پام ، انگاري تو لگد زدناش پاش خورده بود به محل زخمي شده پام
داد زدم : بچه کوني ، پدر سگ مگه نديدي پام آش ولاش شده زدي رو زخمم
چشام از درد پر آب شده بود ، دختره دوباره شروع کرد با پاشنه پاش ضربه زدن به پام به هر دو پام مي کوبيد ضربه بعدي که رو پاي زخميم خورد خونم بجوش آمد ، از شدت درد چشام پر آب شد . تندي برش گردوندم سمت خودم و با پشت دست کوبيدم تو دهنش
و داد زدم : خواهر تو گاييدم ، مرده سگ ، دهنم سرويس شد
پرت شد رو تخت و من همون جا نشستم رو زمين و پامو گرفتم تو دستم
اگه اون اونجا نبود از درد مي زدم زير گريه ، هر چند الانش هم از چشام آب مي يومد
پام تير افتاده بود و دردي تا استخون پام حس مي کردم از محل خراش هاي پام کمي خون زده بود بيرون ، دور بر ساق پام حسابي کبود بود شده بود نمي تونستم دستم رو بزارم بالاش . يه نگاه به دختره انداختم تو اين فرصت که به پام ور مي رفتم شورت و زير پوشش رو پوشيده بود و يک گوشه ديگه اتاق کز کرده بود و به پام نگاه مي کرد . دماغش خون مي يومد و يه باريکه خون از کنار لبش تا زير چونه اش روان بود و آهسته رو زير پوشش مي چکيد و کمي رو سينه هاشو قرمز کرده بود ، داشت گريه مي کرد تمام صورتش از اشکاش خيس شده بود . از سر پاش تا کله اش داشت مي لرزيد ، باز جاي شکر داشت که جيغ نمي کشيد
خيلي دلم براش سوخت . آهسته گفتم : مي بيني حال وروزم رو آبجي ؟
کيف و حالتو تو يکي ديگه مي بره سگ دويي و بدبختي و زجرش مال منه ، خير سرم اومدم يه نرمه حال کنم ، خواهر شانس رو گاييدم که هر چي مصيبته مي ياد طرف من بدبخت
آهسته بلند شدم ، يک نرمه خودشو کشيد عقب و پشتش رو چسبوند به ديوار و گفت : بخدا اگه بياي طرفم جيغ مي کشم
اخمي کردم و گفتم : ببين آبجي گفتم که کارت ندارم ولي بخدا اگه بخواي کولي بازي در بياري و داد و بي داد راه بياندازي جون احمد مثل يک گنجشک سر تو از تنت جدا مي کنم . دستام که درو گردنت حلقه بشه زور بزني يک دقيقه مي توني خودتو زنده نگه داري ، دوتا زور بزنم رو گردن نازکت ، سر خوشگلت از تنت جدا مي شه و مي افته رو زمين
بازو شو گرفتم و نشوندمش رو تخت . بعد بسته دستمال کاغذي رو گذاشتم کنارش دو سه تا کشيدم بيرون و کمي خون هاي رو صورتش رو تميز کردم . آخ چه صورت خوشگلي داشت دلم مي خواست برم تو بغلش ولي راستش ترسيدم داد و بي داد راه بندازه
شلوارم رو برداشتم پوشيدم و از تو جيبم بسته سيگار و فندکم رو در آوردم
تمرگيدم کنار ديوار رو زمين و تکيه کردم به ديوار
در اين موقع در باز شد و کريم خان آمد تو وقتي ديد دختره رو پايه و نشسته رو تخت داشت شاخ در مي آورد لابد اون هم مثل من حرفهاي اون کس کش موسي خان رو باور کرده بود . انتظار نداشت دختره هوش باشه
يه نگاه به من که داشتم سيگارم رو آتش مي کردم کرد و گفت : چيه داد و بيداد راه انداختيد ، مي خواي همه شهر رو بکشيد اينجا
بعد رفت طرف دختره و دست شو گذاشت رو سرش و کمي نازش کرد و با خنده گفت : مي خواي بياي پهلو من بخوابي ، اگه اينجا راحت نيستي پاشو بريم تو اتاق من خوشگل ماماني
بعد دست شو برد طرف سينه هاي دختره ، دختره يکي زد تو گوش کريم خان
و داد زد : دست بهم نزن کثافت
کريم خان دست شو برد عقب که بزنه تو گوش دختره
يهو داد زدم : کريم خان اگه بزني بلند مي شم خواهر تو مي گام
دست شو گرفت پايين و رو کرد به من و با ناراحتي پرسيد : چيه ؟ پاچه بگير شدي ؟ خيالات ورت نداره ها مي گم بچه ها بيان بگيرن يه فصل بزنند که باد کني ، توله سگ فکر کردي مي ترسم ازت
يهو بلند شدم خون جلو چشام رو گرفته بود . يقه شو چسبيدم و کشيدمش سينه ديوار و کوبيدمش به ديوار و تندي چاقو مو کشيدم بيرون ضامن و که زدم تيغه چاقو پريد بيرون . چاقو رو گرفتم جلو گردنش . رنگ صورتش با گچ ديوار يکي شده بود . داد زدم : مي خواي شاهرگ تو بزنم مثل گوسفند قربوني به دست و پا زدن بيفتي و جون سگت از بدنت بره بيرون ، منو از شاگردات مي ترسوني مادر قبه ، برو خبر شون کن ببينم چه گوهي مي خوري اگه يکي يکي شون رو نفرستادم سينه قبرستون از زن کمترم
هولش دادم طرف در . يک خورده خودشو جمع و جور کر د و لبخندي زد و نشست رو کف اتاق و گفت : بابا ، عوضي ، داشتم باهات شوخي مي کردم
چت شده تو ؟
تيغ چاقور رو جمع کردم و گذاشتمش تو جيبم و سر جام نشستم دور و بر رو نگاه کردم و سيگارم رو که موقع خيز برداشتن سمت کريم خان افتاده بود کف اتاق از رو موکت فرش اتاق برداشتم . آتيش سيگار موکت رو کمي سوزونده بود ، سيگار رو گذاشتم رو لبام و پکي بهش زدم و رو کردم به کريم خان و گفتم : موکت کف اتاقت يه ذره سوخت ، تقصير خودت شد به من ربطي نداره
کريم خان لبخندي زد و گفت : فداي سرت مهم نيست
بعد يه نگاه به پام کرد و گفت : خون افتاده چکار کردي با پات ، خودت رو ناقص نکني پسر
بعد بلند شد رفت سمت در و گفت : بزار يه چيزي بيارم بمالم به پات
از اتاق رفت بيرون و در رو بست . يه پک ديگه به سيگارم زدم و دودش از دماغام دادم بيرون ، نگاهي به دختره که رو تخت نشسته بود کردم و بهش لبخندي زدم ، گريه اش آروم شده بود ولي لرزش بدنش بيشتر تو چشم مي يومد
يه نگاه به پام کرد و آهسته پرسيد : من اينجا چکار مي کنم ؟
گفتم : داستانش مفصله حالا بزار واسه بعد
دوباره پرسيد : اينجا کجاست ؟
گفتم : يه رستوران بين راه ، راستي گشنه ات نيست ، مي خواي يه چيزي بيارم بخوري ؟
اخمي کرد و گفت : از وقتي که منو از اتوبوس آوردي پايين تا شام مهمونم کني تا حالا چه بلايي سرم آوردي ؟
گفتم :‌ بخدا يه ذره بيشتر باهات حال نکردم تموم مدت پي کار اتوبوس بودم ، موسي خان و آق اسمال تمام مدت پيشت بودن من يه ربع ساعت نيست که آمدم اينجا ، اونم که از دماغام در اومد به ما نيومده تو خط نامردي حال کنيم
اخمي کرد و گفت : ساعت و گردن بندم رو تو چي خطي بودي کش رفتي ؟ لابد سه چهار تومني که تو کيفم بود هم رفته جمال مردونگي تو
با عصبانيت گفتم : من تو اين خط ها نيستم ، آبجي ساعت و گردنبد تو من که اومدم سراغت نديدم با هات باشه ، فردا که اتوبوس بياد از موسي خان و يا آق اسمال مي گيرم و پست مي دم ، کار هر کدوم شون باشه از حلقو مشون مي کشم بيرون . برو ببين پولاتم بردن نامردا ؟
بلند شد و کيفش رو که يک گوشه افتاده بود برداشت و يک نگاه داخلش کرد و بعد گفت : نه پول را نبردن
يک پک ديگه به سيگار زدم و بلند شدم سيگارم رو تو جا سيگاري رو ميز کنار تخت خاموش کردم دوباره برگشتم سر جام نشستم و تکيه زدم به ديوار
آهسته پرسيد : مي زاري من برم
نگاش کردم و گفتم : کجا ؟
شونه هاشو بالا انداخت و گفت : بر مي گردم مشهد ، هر چي بلا بود سرم آمد ديگه بهتره برگردم پيش بابا و مامانم نهايتش اينه که يک فصل کتک مي خورم ، بهتر از اينکه گير مرد هايي مثل تو و اون اوستا هاي کثافتت بيافتم ، از اولش هم اشتباه کردم فرار کردم بهرام گولم زد
آهي کشيدم حرفاش بد جوري دمقم کرده بود آهسته گفتم : بهرام کيه ؟
اونم آهي کشيد و گفت : يه نفر مثل تو و بقيه مرد ها مگه فرقيم مي کنه يه ماه پيش که با خانواده اش اومدن بودن مشهد طبقه بالاي خونه ما رو اجاره کرده بودن . با من طرح دوستي ريخت اولش با يک نامه عاشقانه شروع شد و گاهي فرصت مي شد با هم مثل عاشق و معشوق ها حرف مي زديم . زبون گرم و گيرايي داشت خيلي زود منو رام خودش کرد شبي که مي خواستند فرداش برگردن تهران يواشکي آمد تو اتاقم و مرتب از ازدواج و عروسي مفصل حرف مي زد تا بخودم اومدم ديدم اغفال شدم و ديگه دختر پاک و نجيب بودنم به باد رفته ، قرار بود روزي که رسيد تهران بهم تلفن کنه ولي تا يه هفته مدام گوش بزنگش بودم ديدم خبري ازش نشد گفتم خودم برم تهران و پيداش کنم گفته بود پدرش کارخونه فرش بافي داره با خودم گفتم همه فرش بافي رو مي گردم پيداش مي کنم ولي حالا ديگه فايده اي نداره حتي اگه پيداش هم بکنم معلوم نيست قبول کنه زنش بشم از طرفي هم من حالا زير سه نفر ديگه رفتم
آهي کشيد و ادامه داد : من هم اينجوري بدبخت شدم ، حالا پاشو اگه مي خواي کاري بکني بکن مانعت نمي شم ديگه آب از سرم گذشته ولي بزار بعدش برگردم مشهد ، دلم نمي خواد مثل زنهاي خراب بقيه عمر مو بغل خواب راننده هاي مختلف بشم
بلند شدم و يک ليوان آب ريختم و سرکشيدم ، حسابي رگ غيرتم بجوش آمده بود ماجراي اين دختره منو تکون داد . دلم مي خواست خرخره اين بهرام مادر جنده رو بجووم
يک ليوان هم براي من بريز گلوم مي سوزه -
يک ليوان آب ريختم و بردم دادم دستش ، ليوان رو گرفت و پرسيد : پات چي شده ؟ خيلي مي سوزه ؟
لبخندي زدم و گفتم : مهم نيست ، از ماجراي تو سوزناک تر نيست
در اين موقع در باز شد و کريم خان آمد تو و رو کرد به من و گفت : بشين رو تخت تا پاتو چرب کنم ، پمادش حرف نداره فقط يک خورده مي سوزونه
نشستم رو تخت کنار پام نشست رو زمين و در پماد رو باز کرد يک خورده که به پام ماليد دردش بي طاقتم کرد گفتم : ولش کن کريم خان پدرم در اومد
پا مو کشيدم کنار ، کريم خان اخمي کرد و گفت : يه خورده طاقت بيار تو که بچه نيستي ، بزار همه جا شو بمالم خوب مي شه ها
گفتم : واش کن بابا نمي خوام
دختره آمد نشست پهلوش و گفت : بديد به من بزنم
کريم خان لبخندي زد و پنبه و پماد رو با يک دستمال داد دستش و با خنده گفت : بيا آبجي مگه به حرف تو بکنه
بعد بلند شد رفت طرف در و در همون حال گفت : ظاهرا مي تونم برم کله مو بزارم بخوابم ، اوضاح آرومه . اگه يه موقع کار داشتي صدام کن
بعد رفت بيرون و در رو بست . دختره يه خورده پماد به پنبه ماليد و اهسته کشيد رو زخم پام
نمي دونم چرا صدام درنمي يومد شايد اوفت داشت واسم که اون دختره بتونه صداي ناله منو در بياره
وقتي کارش تموم شد دستمال رو پيچيد دور پامو يک گره زد بهش . بعد يک دستمال کاغذي برداشت و دستاشو پاک کرد و نشست رو تخت و يه نگاه بهم انداخت و گفت : تو چرا با اتوبوس نرفتي ، مگه شاگرد شوفر نيستي ؟ يا موندي پول اوستا ها تو از اين آقا کريم بگيري ؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم : منظورت چيه آبجي ؟
گفت : مگه اوستات منو در قبال پول در اختيار اين آقا کريم واسه هرزگي قرار نداده
گفتم : اوستام به کس خواهر مادرش خنديده که يه همچي گوهي بخواد بخوره ، نه آبجي خيالت تخت فقط مي خواستند يه حالي بکنن که کردن تموم شد رفت ، منم که مي بيني اينجام چون همش گير ماشين بودم و نشد با هات باشم بعدش هم که پام اينجوري شد اجازه دادن با هاشون نرم فردا صبح تا ظهر سرو کله شون پيدا مي شه و مي يان دنبالم بعد هم برمي گرديم واسه مشهد ، تو رم مي برم مشهد ، خيالت تخت باشه آبجي همه جوره هواتو دارم
لبخندي زد و گفت : تو رو خدا راست مي گي ؟
گفتم : دروغم چيه آبجي
بلند شدم و گفتم : ميخواي واست غذا بيارم بخوري ؟ تو که از ظهر چيزي نخوردي
لبخندي زد و گفت : باشه ، ولي گرون نباشه . آخه واسه برگشتم هم پول ندارم
لبخندي زدم و گفتم : مهمون من باش آبجي جون ، غذا و کرايه رو بي خيالش شو يه خورده هم بهت پول دستي مي دم بتوني برگردي خونه تون نگران چيزي نباش من برم يه چيزي بيارم بخوري
دم در برگشتم و نگاش کردم و گفتم : فکر فرار نباش ، من در رو روت قفل نمي کنم ولي فرارت هيچ سودي واست نداره مي افتي گير يک سري ديگه آدم ها ، به من اعتماد کن آبجي خودم برت مي گردونم مشهد رو قول من حساب کن
يه چيزهايي گفت ولي چون رفته بودم بيرون نفهميدم چي بود رفتم آشپز خونه شاگرد ها مشغول تدارک غذاي فردا بودن . به محمد گفتم : واسه من غذا آماده کن گشنه ام شده بخاطر گير ماشين نتونستم درست غذا بخورم
وقتي برام کشيد با يه خورده مخلفات تو سيني گذاشتم و رفتم پيشش
نشسته بود رو تخت و يه سيگار گوشه لبش بود . رفتم جلو و سيني رو گذاشتم رو تخت . يه ، دو تا سرفه کرد و دود سيگار رو داد بيرون
تابلو بود که سيگاري نبود ، سيگار رو از لبش کشيدم و گذاشتم دهنم و با خنده گفتم : زور زدن نمي خواد خيلي تابلو آدم مي فهمه سيگاري نيستي مگه مجبوري آبجي ، سيگار رو ولش غذا تو بخور که از دهن نيوفته
سيني رو کمي جلوش کشيد و گفت : اسم من مهينه ، به قول تو زور زدن نمي خواد تا بفهمم اسم تو احمده ، درسته ؟
نشستم رو تخت و نگاش کردم با خنده گفتم : نوکرتيم ، آره من احمدم

..... ادامه دارد

هر حکومتی که شادمانی را از مردمان بگیرد شکست خواهد خورد و برانداخته خواهد شد.
Signature
cyrus the great.king of persia ************************** امپراطور ایران.کوروش بزرگ
     
#4 | Posted: 10 Jun 2011 22:33
مسافر خوشگل اتوبوس - قسمت چهارم


مشغول خوردن غذا شد من چهار چشمي نگاش مي کردم . کمي زير پوشش رو کشيد رو پاش . بلند شدم و پيرهن مو برداشتم و تنم کردم و
نشستم کف اتاق و تکيه زدم به ديوار و پاهامو دراز کردم ، خوب کس و کون که ماليد رفت پي کارش نتيجه کار يه لنگ لاش شده و حال گرفته واسم موند . ولي خوب تو کلم فرو رفت که کس و کون کردن نامردي به ما اومد نداره
غذا شو که خورد بلند شد و بلوز و شلوارشو پوشيد و بعد مانتوش رو هم تنش کرد
اومد جلو من ايستاد
مي شه برم بيرون قدم بزنم -
واسه چي ؟ -
همين جوري -
کجا مي خواي بري ؟ -
اي بابا تو چقدر خنگي ؟ مي خوام قدم بزنم دلم وا شه -
بلند شدم و گفتم : مي خواي منم باهات بيام
لبخندي زد و گفت : مي ترسي فرار کنم ؟
نشستم سر جام و گفتم : من چرا باس بترسم آبجي ، هر طور راحتي . اگه خودت نمي ترسي برو
لبخندي زد و رفت طرف در و از اتاق زد بيرون
تکيه زدم به ديوار و سرم به ديوار گذاشتم ، خيلي خسته بودم دلم مي خواست بخوابم درد پام خيلي آروم شده بود ، تو فکر اين دختره رفتم عجب مالي بود لامصب ، اون بهرام مادر جنده چه چيزي رو رد کرده بود ريدم تو سليقه اش يعني مي شه آدم اينقده الاغ باشه ؟
نفهميدم کي خوابم برد از صداي کوبيده شدن در به هم يهو چشامو باز کردم دختره پشت به در ايستاده بود و تکيه داده بود به در و داشت نفس ، نفس مي زد پريدم طرفش و بازو شو گرفتم تو دستم و داد زدم : چي شد آبجي ؟
خودشو انداخت تو بغلم و شروع کرد به گريه کردن
داد زدم سرش : ده حرف بزن آبجي ؟ مي گم چي شده ؟
همون طور که سرش رو شونه ام بود گفت : رفتم دستشويي وقتي آمدم بيرون اون يارو کريم جلوم سبز شد منو بغل کرد و بهم گفت يک حالي بهش بدم التماس مي کرد منو ببره تو اتاقش
بازو شو گرفتم و اون رو از خودم جدا کردم خون جلو چشامو گرفت و با ناراحتي گفتم : خوب بعدش؟ مي خواستي بزني تو گوشش
با گريه گفت : زدم ، محکم زدم تو گوشش
گفتم : خوب بعدش ؟
گفت :‌ چند تا از همون فحش هايي که مثل نقل و نبات از دهنت مي ياد بيرون بهم زد و تهديدم کرد که اگه بهش حال ندم شاگرداشو صدا مي زنه ، بعد دست مو گرفت برد سمت اتاقش يهو دست شو گاز گرفتم و فرار کردم اومدم اينجا
دستم رو کردم تو جيبم و چاقو مو در آوردم و دست دختره رو گرفتم و از جلو در کشيدمش کنار و گفتم : برو استراحت کن ، من الان بر مي گردم
چشش که به چاقوم افتاد جيغي کشيد و چسبيد به دستم و داد زد : تو رو خدا احمد ، شر به پا نکن . غلط کرد تو رو خدا
هولش دادم سمت تخت و گفتم : اين يه مسئله ناموسيه تو دخالت نکن نترس نمي کشمش يه چند تا خط تو صورتش بندازم تا ابد نامردي يادش مي ره
در رو باز کردم خودشو انداخت رو پام و پامو گرفت تو دستاش و با گريه گفت : بخاطر من احمد ، منو دوست داري نرو
اولش شول شدم و بعد جيغم در اومد کنارش نشستم و بازو شو گرفتم و گفتم : باشه آبجي گريه نکن ، پامو ول کن بخاطر تو گذشت مي کنم و نمي رم
ول کن نبود ديگه داشتم داغ مي کردم نزديک بود يه لگد بزنم تو سينه اش خيلي زور زدم تا تونستم خودمو نگه دارم . داد زدم : ول کن آبجي جون من وقتي مي گم نمي رم ، نمي رم ديگه
پا مو بيشتر چسبيد و با گريه گفت : تو خدا احمد جون بخاطر من نرو
ديگه آتش گرفتم داد زدم : بابا نمي رم آبجي تو که خواهر پامو گاييدي پام زخمه ولش کن ديگه اين پاي واموندمو
يهو پامو ول کرد و بلند شد و دست شو گرفت دور کمرم و گفت : آخ ببخشيد بخدا حواسم نبود . پيشم بمون ، تو رو خدا ولش کن اون کثافت رو . دلم نمي خواد بخاطر من بدردسر بيافتي
چاقو مو داشتم مي کردم تو جيبم که اون رو از دستم گرفت و گفت : من اينو پيش خودم نگه مي دارم ، بهت نمي دم
بردمش سمت تخت و نشوندمش رو تخت يه خورده بهش نگاه کردم اون هم زل زد تو چشام . صورتش رو کمي جلو کشيد و چشاشو بست . آهسته لبامو گذاشتم رو لباش درد پام يادم رفت داغ شدم . چه لباي داغي داشت
هنوز چشاش بسته بود و من فشار لبامو رو لباش بيشتر کردم
وقتي خودش رو کشيد عقب تازه چشاشو باز کرد . لبخندي زدم و همون طور که زول زده بودم تو چشاش گفتم : چشاتو بستي نبيني چه آدم الواتي رو مي بوسي ؟ اينقده از ديدن من حالت بد مي شه ، آبجي ؟
خنديد و باز هم خنديد . وقتي ديد از خنده اش حسابي دلخور شدم خنده شو خورد و گفت : معذرت مي خوام ، تو معني شو بد فهميدي خوله ، من چشام و بستم که بيشتر لذت ببرم و برم تو حس
بلند شد و از تو پارچ رو ميز واسه خودش آب ريخت تو ليوان بلند شدم و گفتم : بزار برم برات آب يخ بيارم اون گرمه آبجي نخور او نو ؟
دم در که رسيدم بازو مو گرفت و گفت : منو تنها نزار ، همين خوبه
يکي از متکي هاي رو تخت رو برداشتم و انداختم کف اتاق و گفتم : خوب ديگه آبجي پاشو برو رو تخت بخواب ، من کف اتاق مي خوابم
اخمي کرد و ليوان رو گذاشت رو ميز و گفت : نه ، من مي ترسم تنها بخوابم . تو هم بيا رو تخت بخواب
دست مو گرفت برد سمت تخت و بعد خودشم مشغول در آوردن مانتوش شد
نگاهي به لباسام کردم و گفتم : نه آبجي من رو زمين مي خوابم لباسم
روغني و کثيفه
رو تخت دراز کشيد و گفت : خوب درشون بيار ، من رو مو مي کنم اون ور
بعد غلطي زد و پشت شو کرد به من
من از خدا خواسته شلوار و پيرهنم رو در آوردم . و رفتم سمت کليد برق که چراغو خاموش کنم گفت : نه خاموشش نکن خيلي تاريک مي شه مي ترسم
برگشته بود و منو نگاه مي کرد . احمد کوچولو مو که ديد يهو رو شو برگردوند و دوباره پشتش رو کرد به من
نگاهي به احمد کوچولو کردم شق شده بود و از تو شرتم مثل خيمه چادر شده بود ستون وسط چادر
کنارش دراز کشيدم دستامو گرفتم زير سرم . کمي کونشو به بغل پام فشار داد . دلم مي خواست بگيرم تو بغلم و اون قده فشارش بدم که همه استخوناش خورد بشه ولي جرات نداشتم تکون بخورم دستم و رو گذاشتم رو کمر کيرم و فشارش دادم بخوابه رو شکمم ولي تا دستمو برداشتم عين فنر دوباره سيخ شد بالا
يه خورده کون شو به پام ماليد و آهسته گفت : دوست نداري يک خورده باهام حال کني ؟
گفتم : نه آبجي ، نترس بگير راحت بخواب
غلطي زد و خودشو بمن چسبوند و دست شو کشيد رو سينه ام و کمي سينه و شکمم رو دست کشيد . بعد خودشو کشيد رو من و لبخندي زد و بعد آهسته گفت : عيبي نداره مگه همه بيچارگي ها رو براي حال کردن با من نکشيدي ؟ خوب معطل چي هستي ؟
...آهسته گفتم : آخه آبجي
اخمي کرد و گفت : مي شه اينقده به من نگي آبجي ؟ حالم داره بهم مي خوره بس که آبجي ، آبجي شنيدم . اسمم مهينه خوله چقدر بايد بگم تا دوزاري بيافته
بعد لباشو گذاشت رو لبام و خودشو بهم فشارداد . کيرم تقريبا رو کسش بود و اون هم مرتب کسش رو روي کيرم مي چرخوند . جرات پيدا کردم و دستامو گرفتم دور کمرش و فشارش دادم بخودم . بعد از روم غلطش دادم رو تخت و دست مو گرفتم رو سينه اش و مشغول ماليدن سينه هاش شدم و بعد لبامو رو صورت و گردنش کشيدم . يه خورده که گذشت ديگه حالم رو نمي فهميدم . سينه هاشو فشار مي دادم و لبام رو صورت و گردنش چرخ مي خورد . نشستم رو تخت و دست بردم رو دگمه شلوارش و مشغول باز کردنش شدم يه نگاه بهش کردم داشت ناله مي کرد ودستاشو به تخت مي کشيد زيب شلوار شو کشيدم پايين و کمر شلوارشو گرفتم و کشيدم پايين يه خورده کون شو داد بالا تا بتونم شلوارشو بدم پايين رفتم ته تخت و پاچه شلورش رو گرفتم تو دستام و کشيدم شلوارش رو از پاش بيرون و انداختم کف اتاق . بعد رفتم جلو و بلوزشو از سرش کشيدم بيرون و بعد زير پوشش رو هم در آوردم . چيزي نمي گفت ، اگه اعتراض هم مي کرد با حالي که داشتم فکر نمي کنم بهش گوش مي دادم سينه بندش رو هم در آوردم و زير پوش خودم رو هم از تنم کندم و انداختمش کف اتاق
يه خورده نگاش کردم سينه هاي سفت شده و کس بالا اومدش نشون مي داد حسابي حالش خرابه . داشت منو نگاه مي کرد و يه دستش رو سينه هاش بود . زدم به سگ رويي و شرتم و کشيدم پايين ، چشش که به کيرم افتاد روش رو کرد يه طرف ديگه و چشاش رو بست . يه نگاه به کسش انداختم
زور مي زدي مي شد يه زره آبش رو که از لب کسش مي يومد بيرون ببيني
رفتم روش کيرم که رو کسش خورد آهي کشيد و دستاشو گرفت رو پشتم
لبامو گذاشتم رو سينه اش و شروع کردم به خوردن و بوسيدن اون سينه هاي سيخ شده . سر ناخوناشو به پشتم مي کشيد يه ذره دردم اومد ولي بروم نيووردم . گذاشتم هر طور که دوست داره حال کنه . کمي بعد سرم رو بردم پايين و کسش رو بوسيدم . عرقم در اومده بود از شدت هوس به نفس زدن افتاده بودم حال اون بدتر از من بود دستاشو رو سرم گذاشت و کمي سرمو فشار داد رو کسش . مثل وحشي ها شده بودم کلم داغ بود مرتب کسش رو مي خوردم و با دو انگشتي که تو کسش فرو کرده بودم بازي مي کردم . دختره ناله هاش بلند و بلندتر مي شد و کم کم داشت جيغ مي کشيد بقدري سرم رو روي کسش فشار مي داد که بعضي وقتها احساس مي کردم دارم خفه مي شم
يهو داد زد :‌ بکن تو احمد تو رو خدا بکن تو
احمد کوچولو بيشتر از من ذوق کرد چون يه زور ديگه به خودش داد و تا جايي که مي تونست رفت بالا . نگاهي به کسش کردم ديگه واسه ديدن آبش که از کسش مي ريخت بيرون هيچ زوري لازم نبود بزني آب کسش حتي دوشک زير کونش رو هم کمي خيس کرده بود . سوار کار شدم و کيرم رو گرفتم رو سوراخ کسش و يه فشار دادم تو . احمد کوچولو هول تر از من بود چون نصف هيکلش و داد جلو . يه جيغ کشيد و دستاشو گرفت رو پام و گفت : يک خورده يواش تر
نمي فهميدم چي مي گه ديگه تو حال خودم نبودم يه زور محکم زدم و همه کيرمو چپوندم تو کسش . جيغي کشيد و سعي کرد منو بده عقب . خودم رو انداختم روش و دستامو کشيدم زير کونش و محکم دادمش بالا دوباره يه جيغ کشيد و ناله اش در اومد : آخ ...احمد ..يوا..يواش ...تر ..آه آه
لبامو گذاشتم رو سينه هاش و مشغول تلمبه زدن شدم موقع پايين اومدن محکم خودم رو بهش مي کوبيدم و اون هم زمان يه جيغ ديگه مي کشيد
ديوانه شده بود ، لاله گوشم رو دندون مي گرفت و ناخوناشو فرو مي کرد تو پشتم . نشستم جلو پاش و خودش پاهاشو انداخت رو شونه هام دوباره کير مو محکم فشار دادم تو کس تنگش با همه آبي که تو کسش رو خيس کرده بود باز هم بس که کسش تنگ بود کيرم اذيت مي شد
يه جيغ ديگه کشيد و محکم منو فشار داد و بي حرکت شد . فکر کردم از هوش رفته ولي دوباره آروم و بي حال دستاشو گذاشت رو کمرم و اهسته فشار مي داد
حرکتم تند شده بود و محکم تر تلمبه زدم . چشاي خوشگلش رو باز کرد و به من نگا کرد و گفت : آب تو نريزي توش ، هرچند نمي دونم اون کثافت ها آب شو نو ريختن تو يا نه ولي بهتره تو نريزي ، بريز رو شکمم
گفتم : نه ، چون آق اسمال بهم گفته آبم رو نريزم تو يه موقع شکمت بالا نياد حتما خودش هم نريخته
لبخندي زد و گفت : خدا کنه اينطور باشه ، تو حواست باشه نريزي تو
يک خورده ديگه که تلمبه زدم گفتم : حواسم هست آبجي ، خيالت تخت
لبخندي زد و همون طور که داشت تلمبه زدن منو نگاه مي کرد با خنده خوشگلي گفت : حواست باشه چي گفتم يک موقع آب تو نريزي تو ، تو که نمي خواي شکم آبجي تو بياري بالا
تا اومدم بهش لبخند بزنم آبم راه افتاد بزنه بيرون تندي کشيدم کيرم رو بيرون و آبم با فشار پاشيد بهش ، تا حالا نديده بودم آبم چنين فشاري داشته باشه کمي رو صورتش و بقيه آبم رو سينه و شکمش ريخت بيرون با انگشت کمي آبم رو که رو پلکاش ريخته بود پاک کرد و گفت : واي خيسم کردي ، چقدر فشارت زياده
يک دستمال برداشتم و صورت خوشگلش رو تميز کردم و گفتم : ببخشيد
.......آبج.
يهو حرفم رو خوردم و گفتم : ببخشيد مهين خانم
و در همون حال رو سينه و شکمش رو هم تميز کردم و کنارش دراز کشيدم
دستم رو تو دستش گرفت و گفت : عيبي نداره ، خودتو ناراحت نکن بگير بخواب
گفتم : چرا ؟
نگاهي به من کرد و گفت : چرا نداره ، مگه مي خواي تا صبح بيدار باشي
لبخندي زدم و گفتم : مي شه بزاري از کون هم بکنمت
اخمي کرد و گفت : مگه مي توني ؟
عجب خري بود مگه کون کردن تونستن مي خواست . لبخندي زدم و با پر رويي گفتم : کاري نداره کيرم رو مي زارم رو سوراخ کونت و مي دمش بره تو
اخمي کرد و گفت : پر رو منظورم اينکه تو الان آبت اومد که ، مگه مي توني دوباره آب تو بياري ؟
خنديدم و گفتم : احمد کوچولو رو دست کم گرفتي تا جا واکنه ، اونم حاضر مي شه
اخمي کرد و گفت : نه ، از عقب نه . از جلو درد کشيدم واي به عقب
گرفتمش تو بغلم و گفتم : نه نيار ، آبجي ...آخ ببخشيد مهين جون من کون رو بيشتر از کس دوست دارم مخصوصا کون تو رو ، نمي دوني چي حالي مي ده کون تنگ رو کردن ، تا حالا کوني به تنگي مال تو نديدم
اخمي کرد و گفت : واسه همين مي گم نه ، تو جلوت زيادي کلفته . بيچاره مي شم
يه فشار محکم تر بهش دادم اين حرفهاي شيرينش دوباره کير خواب آلودم رو سر حال آورده بود
اخمي کرد و گفت : نه ، اصرار نکن . از عقب نه
بزور چرخوندمش نمي خواست راه بده ولي من ول کن نبودم وقتي بزور چرخوندمش کيرم که تو درز کونش قرار گرفت بيشتر بخودم فشارش دادم
ناله اش در اومد . يک ريز نه مي گفت و من هم مرتب مي گفتم تو رو خدا بزار
روش رو کرد بهم و گفت : مگه منو دوست نداري ؟
گفتم : خيلي ، بخدا خيلي خاطرتو مي خوام آبجي .. ببخشيد مهين خانم
اخمي کرد و گفت : پس چطور راضي مي شي ، درد و زجر منو در بياري
گفتم : مراسم خر کردن منه نه ؟ من اين حرفها سرم نمي شه من بايد کون تو بکنم . تو رو خدا نه نيار ، قول مي دم اول آمادش کنم
نگاهي به من کرد و اخماشو هم کشيد و گفت : نه ، نمي خوام
ديگه کفرم رو در آورده بود دوباره بزور پشتش رو کردم بخودم و يه تف انداختم کف دستم و کشيدم به سر کيرم و بعد در حالي که با يه دست شکمش رو محکم چسبيده بودم با دست ديگرم کير مو گرفتم طرف سوراخ کونش و مرتب فشار مي دادم تا جاشو پيدا کنم . اون هم مرتب غور مي زد
يه دفعه سر کيرم يه خورده رفت تو کونش . يه جيغ بلند کشيد و خودشو کشيد جلو و دستاشو گرفت رو شکمش . وداد زد : مُردم ، کثافت ولم کن
آخ .. چه دردي داره . واي نفسم بند اومد . نمي خوام
با دلخوري گفتم : تو رو خدا مهين جون ، ببين اسم تو درست گفتم
يهو خنده اي کرد و گفت : مبارکه يه چيزي ياد گرفتي ، بيا و فراموش کن بيا بکن تو جلوم باشه ؟‌
اخمي کردم و سرم رو پايين گرفتم و گفتم : نه ، جلو رو کردم ، اگه دوست نداري بهم حال بدي عيبي نداره بگير بخواب
کنارش دراز کشيدم رو تخت خودشو کشيد تو بغلم و دستشو کشيد به سينه ام و آهسته گفت : از دستم دلخور شدي ؟
گفتم : ‌ولش کن مهم نيست
بعد پشت مو کردم بهش ، دست شو رو بازوم کشيد و گفت : خيلي خوب ، بيا بکن
سريع برگشتم سمتش و گفتم : جدي گفتي مي زاري ؟
لبخندي زد و گفت : نه
با خشونت به شکم خوابوندمش رو تخت و رو رون پاهاش نشستم و با ناراحتي گفتم : به کيرم که اجازه نمي دي ، من که مي کنم ، داد بزني هم دهن تو مي گيرم ، يه خورده بهت مي خندم واسم ناز مي کني ، حالا که اين جوريه تا همه کير مو تو کونت نکنم ول کنت نيستم
اخمي کرد و گفت : خيلي بي تربيتي احمد ، حداقل آمادش کن بعد مگه خودت نگفتي ؟ چطوري مي خواي آمادش کني وحشي ؟
بلند شدم و دو تا متکي دادم زير شکمش و گفتم : چشم مهين خانم ، يه جوري آمادش مي کنم که وقتي همه کيرم تو کونت رفت داد بزني بازم بيشتر بده تو
آهي کشيد و گفت : فکر نمي کنم بتوني ، حالا زورت رو بزن . ببينم چکار مي کني
کون شو گرفتم تو دستام و لب کون شو با خشونت از هم وا کردم چشم که به سوراخ کوچولوي کونش افتاد دوباره داغ کردم احمد کوچولو هم ذوق زده شده بود و هي داشت قد مي کشيد از اين که تا چند دقيقه ديگه تو اين سوراخ کوچولو جا خوش مي کرد سر از پا نمي شناخت زبونم رو گذاشتم رو سوراخ کونش و با دستام تا جايي که مي شد کون شو از هم باز کردم يه ذره سوراخ کونش از هم باز شد و من زبونم رو کردم تو اولش يه ذره ساکت بود بعد ديدم داره آه مي کشه
دوباره زور زدم تا کونش رو باز تر کنم و بعد يه تف انداختم رو سوراخش يه ذره تفم رفت تو سوراخ کونش . انگشتم رو کردم تو دهنم و حسابي خيسش کردم و يه تف ديگه که رو سوراخش انداختم آهسته انگشتم رو فشار دادم تو کونش . کونشو جمع کرد گفتم : خودتو شول کن با دستات کون تو از هم باز کن حال بده ديگه اذيت نکن
دستاشو گرفت به کونش و از دو طرف کشيد و خودشو شول کرد يه دستم رو بردم زير و دوانگشتي کردم تو کسش و همون طور که دو انگشتم رو تو کسش عقب جلو مي کردم . انگشت ديگه مو رو سوراخ کونش مي ماليدم بعد يه خورده کردم تو
آهسته گفت : آخ ..يواش
دوباره يه تف ديگه رو سوراخش انداختم و سوراخ شو ماليدم چند دقيقه اي که مالوندم دوباره انگشتم رو فرو کردم اين بار ديگه آخ نکشيد حالا دو بند انگشتم تو کونش بود . آهسته انگشتم رو کشيدم بيرون و يه تف گنده انداختم رو سوراخ کونش ، سوراخش ديگه وا مونده بود همه تفم رفت تو کونش و بعد انگشتم رو کردم تو همه انگشتم ديگه تو کونش بود و من مشغول چرخوندن انگشتم تو کونش شدم و کم کم بيرون و تو رفتن انگشتم تو کونش راحت شده بود يه تف ديگه رو سوراخ کونش انداختم و دو انگشتي مشغول شدم مهين هم مرتب ناله مي کد و يه دستشو که برده بود زير شکمش رو کسش گذاشته بود تندتر کسش رو مي ماليد و با دست ديگه اش سينه هاشو مي ماليد . خواستم دو انگشتم رو که تو کسش بود بکشم بيرون تا راحت تر به کونش برسم که داد زد : بزار توش باشه
کمي که گذشت دو تا انگشت هر دو دستم تو کون و کسش حرکت مي کرد
دادش در اومده بود و مرتب از من مي خواست تند ترش کنم
يه خورده که گذشت چند بار به تندي خودش رو تکون داد و آروم شد
فهميدم آبش واسه چندمين بار اومده . حالا تو بي حالي وقتش بود که احمد کوچولو رو بکار بگيرم انگشتامو کشيدم بيرون و يه تف ديگه به تو سوراخ کونش انداختم و کير مو گذاشتم لب سوراخ و آهسته کردم تو اولش چيزي نگفت ولي وقتي کلاي احمد کوچولو تو سوراخش گم شد شروع به ناله کرد و آخ و اوخش در آمد . حالم آنقدر خراب بود که گوشام چيزي نمي شنيد يواش ، يواش فشار مي دادم دستاشو به پهلو هام گرفت و سعي کرد منو بده عقب و داد زد : بسه ديگه ، تو رو خدا .. آخ .. احمد ...دارم پاره مي شم .....آخ .. آخ بکشش بيرون
حرفاش بيشتر تحريکم کرد نگاهي به کيرم کردم هنوز نصفيش بيرون بود
کيرم درد گرفته بود عجب کون تنگي داشت . دلم نمي يومد بکشمش بيرون يه زور ديگه زدم جيغي کشيد و شروع کرد به ضربه زدن به پام خم شدم رو پشتش و دست مو گرفتم رو دهنش و با همه قدرتي که داشتم کيرمو هول دادم تو . مرتب به متکي مي کوبيد و از چشاش آب مي يومد معلوم بود داره از درد گريه مي کنه . من ديگه چيزي حاليم نبود تا ته کردم تو و اهميتي به لنگ و لگد زدناش ندادم بعد مشغول تلمبه زدن شدم تقريبا از هوش رفته بود چند دقيقه اي که تلمبه زدم دوباره هوش آمد و مشغول دست و پا زدن شد . وقتي آبم آمد همه شو تو کونش ريختم . و کمي کيرم رو بيرون کشيدم تا جا واسه آبم باشه . بعد همونطوري که کيرم تو کونش بود افتادم رو پشتش . داشت خوابم مي برد که ناله اي کرد و گفت : بکش بيرون اون وامونده رو ديگه
بخودم اومدم و کيرم رو کشيدم با يه دستمال تميزش کردم با فشاري که واسه تميز کردن دور کونش مي دادم کمي از آبم از سوراخش زد بيرون
بي حال افتادم کنارش و چند دقيقه بعد خوابم برد
صبح که بيدار شدم ديدم همه لباساشو پوشيده و رو تخت نشسته يه نگاه بهش کردم و لبخندي زدم و پرسيدم : خوب خوابيدي ؟
اخمي کرد و گفت : راستش نه
گفتم : چرا ؟ زياد خور وپف مي کردم ؟
لبخندي زد و گفت : نه درد داشتم
خودمو کشيدم طرفش و موهاشو نوازش کردم و گفتم : ما رو ببخش آبجي ...... آخ ...ببخشيد مهين خان ..خانم
انگشت شو گذاشت رو لبام و گفت : زيادي زور نزن ، مي فهمم چي مي خواي بگي ، حالا بهتره پاشي لباساتو بپوشي
يه نگاه بخودم کردم خيلي اوضاح خيط بود پريدم لباسامو تنم کردم بعد رفتيم دستشويي و يه آب به دست و رومون که زديم حال اومديم . مثل جوان هايي که نومزد بازي مي کردند دست شو گرفتم و رفتيم تو رستوران
يه صبحانه دبش زديم تو رگ . کريم از روبرو شدن با من واهمه داشت ولي من يه حالي بهش دادم و خودم رفتم پيشش و سلام ، صبح بخيري بهش کردم . کريم يه نرمه از دختره عذر خواهي کرد و همه چي ميزون شد ، من سوييچ وانت رو از کريم خان گرفتم و با دختره رفتيم شاهرود يه خورده گردوندمش . دختره پاک با ما قاتي شده بود گه گاه سرشو مي زاشت رو شونه ام و يا شوخي ، شوخي کتکم مي زد
تا نزديک ظهر اين ور و اون ور رفتيم و بعد برگشتيم رستوران هنوز خبري از آق اسمال و اتوبوس نبود . يکي دو تا اتوبوس واسه نهار ايستاده بودن
رفتيم پهلو ميز کريم خان ، ما رو که ديد لبخندي زد و گفت : خوش گذشت؟
يکي از سيگار را شو از تو بسته اي که جلوش بود برداشتم و گذاشتم کنج لبم و روشنش کردم . لبخندي کشيدم رو لبم و گفت : اي بد نبود ، ببينم از آق اسمال خبري نشد ؟
زير چشمي يه نگاه به دختره انداخت و بعد گفت : چرا ، تلفون زد ، حال تو مي پرسيد . گفتمش رفتي با دختره تو شاهرود بگردي ، گفت ساعت دو مي رسه اينجا
لبخندي زدم و گفتم : اي ول ، باز اين آق اسمال خودمون ، يه نرمه تو فکر ما هست
بلند شد و گفت : چي مي خوري ؟
رو کردم به دختره و گفتم : کريم خان مي گه چي مي خوري ؟
سرشو انداخت پايين و گفت : ارزون باشه ، بقيه اش مهم نيست
کريم زرتي زد زير خنده و گفت : دختر جون ، اينجا لازم نيست پولاتو خرج کني ، بگو چي مي خوري بگم براتون بيارن . مهمون من باش
نگاهي به من انداخت و گفت : هر چي شما بخوريد من هم مي خورم
کريم لبخندي زد و سرش رو کرد طرف آشپزخونه و داد زد : آهاي پسر دو تا مخصوص بيار
بعد رو کرد به دختره و گفت : برو بشين سر يه ميز تا غذاتون حاضر بشه شلوغه کم کم شلوغ تر هم مي شه جا گيرتون نمي ياد
دختره رفت طرف يه ميز خالي ، من هم خواستم دنبالش برم که کريم مچ دست مو گرفت و بعد به دختره که ما رو نگاه مي کرد گفت :‌ شما برو آبجي الان احمد هم مياد
وقتي که دور شد سرشو کشيد جلوم و گفت : احمد ، نمي خواي سلامتي ما رو بي خيال شي ؟ بد جوري شق کردم يه حالي بده نامرد
سرم رو جلو بردم و گفتم : بکنش تو کون يکي از شاگردات ، اون بچه ساله تپله خوب چيزيه ، من مي خوام اين دختره رو بگيرمش ، بد جوري پا گيرش شدم وگر نه ديشب مهمونت مي کردم يه را ترتيب شو بدي
چشاش داشت از حدقه مي يومد بيرون ، يه نگاه به من کرد و گفت : جدي مي گي ؟
آهي کشيدم و گفتم : نمي دوني لامصب چي با دلم کرده ، اگه خدا بخواد مي خوام رسيديم مشهد ببرمش ، محضر و عقدش کنم
... اخمي کرد و گفت : آخه
گفتم : حاليمه چي مي خواي بگي ولي مهم نيست ، از سر من شاگرد راننده هم زياديه ، فقط دعا کن بشه بگيرمش هم ثواب داره و اون بيچاره از بلاتکليفي در مي ياد هم من خدا بخواد سر وساموني مي گيرم يه نامرد قبلا به قول ازدواج ترتيبش رو داده و اون هم از ترسش فراري شده بوده تا به خيال خودش پسره رو پيدا کنه ، بعد هم که تو تور ما افتاد . حس مي کنم اگه ولش کنم خيلي نامردم . آخ خدا ، اگه يه حالي بدي بما همه رو حال دادي ، مخصوصا ننه مو که مدام به شوخي به من مي گه آخرش يه دختر گدا گوله گيرت مي ياد
آهسته زد رو دستم و گفت : اي ول ، خيلي با حالي احمد . مرد به تو مي گن به خدا .

هر حکومتی که شادمانی را از مردمان بگیرد شکست خواهد خورد و برانداخته خواهد شد.
Signature
cyrus the great.king of persia ************************** امپراطور ایران.کوروش بزرگ
     
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / مسافر خوشگل اتوبوس بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites