تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

"روزان ابری"

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 27 Jun 2011 21:31
"روزان ابری"



نویسنده داستان داروک
(روزان ابری) در سایت آویزون
     
#2 | Posted: 14 Sep 2011 16:31 | Edited By: darvack
روزان ابری (قسمت اول)

به سختی در حال تلاش بودم تا چشمامو باز کنم . ولی متوجه شدم که فقط یکی از چشمام باز میشه. خورشید کاملا بالای سرم بود و نورش مستقیم به چشمم می تابید.دوباره چشممو بستم. لحظه ای با خودم فکر کردم . ...من چرا اینجا افتاده ام؟! چیزی به خاطرم نرسید! عضلاتمو منقبض کردم، که خودمو از روی زمین بلند کنم .ولی چنان دردی تو پای راستم پیچید، که توانمو گرفت . سرم سنگین بود. احساس میکردم لبهام بیش از حد معمول کلفت و خشک شده .نفسم از راه دماغم به سختی دم و باز دم میکرد . سعی کردم، باره دیگه چشمامو باز کنم .اه... این خورشید لعنتی ..... به سختی صورتمو همراه با درد زیادی که در سمت چپ اون احساس میکردمو به طرف راست تنم چرخوندم . قادر نبودم چشم سمت چپم را باز کنم.با یک چشم نیم نگاهی به مکانی که توش بودم انداختم.
بیابان برهوت...تنها چیزی بود که دیدم .
شدیدا احساس تشنگی میکردم . سعی کردم چیزی به خاطر بیارم ولی بی فایده بود . ضعف شدیدی بر تنم مستولی شد و دوباره از هوش رفتم . نمیدونم چقدر وقت بی هوش بودم، که دوباره داشتم تلاش میکردم، که چشمامو باز کنم . اینبار خودمو روی مقداری علف خشک سوار بر یک گاری دیدم و پیره مردی که در حال روندن گاری بود . خواستم حرفی بزنم.ولی فقط ناله ای از لای لبهای ورم کرده ام بیرون خزید.و مزه خون را بر روی زبونم چشیدم.پیره مرد نیم رخ به طرفم نگاه کرد و گفت :راحت باش جوون .حرکت نکن.لحجه شیرینی داشت که تا حالا نشنیده بودم. نمی دونم کی و کجا دوباره از هوش رفتم.اینبار وقتی به هوش اومدم، خودمو توی یک اتاق کاهگلی دیدم.شب از پنجره کوچک اتاق خودنمایی میکرد.یک چراغ مرکبی روی طاقچه اتاق در حال نور افشانی بود، که باعث می شد سایه ی اجسام درازتر بشه. و من توی رختخوابی نرم با رنگهای شاد به پشت دراز کش قرار گرفته بودم . کنار خودم کسیو احساس کردم .سعی کردم بهش نگاه کنم.اون وقتی متوجه به هوش اومدن من شد، سراسیمه از جا پرید و شروع به صدا زدن کرد . مرتبا با صدای هیجانزده میگفت :عمو صدیق.... عموصدیق به هوش اومد. زنی درشت اندام، که لباس محلی به تن داشت.لباسی قرمز رنگ و بلند، که هنگام راه رفتن پایین دامنش به روی زمین کشیده می شد. وچینهای روی اون رقص منظمی داشتند وپر بود از زری دوزی.صدایی دورگه، شایدهم چند رگه، ولی قرص و باصلابت داشت.پیره مرد به آرومی وارد اتاق شد . نگاهی به من انداخت ولبخندی به مهربونی بر روی لبش نشست.توی اون نور کم و با یک چشم چهره ها را به وضوح نمیدیدم.پیره مرد کنارم زانو زد دستشو بر پیشونیم گذاشت . سردی دستشو با تموم وجودم حس کردم .مستقیم به چشمام نگاه کرد و با صدای آروم
گفت: نمی دونم تو کی هستی و چه اتفاقی برات افتاده. ولی امیدوارم که آدم بدی نباشی. با خودم فکر کردم، راستی من کیم؟! باز صدای پیره مرد و شنیدم که خطاب به اون زن می گفت: باید تبشو بیاری پایین، تا صبح برم از ده دکتر بیارم . زن با حرکت سر صحبت پیره مرد را تایید میکرد.سپس به من گفت: ناراحت نباش خوب میشی، فقط باید استراحت کنی.و از کنارم بلند شد و منو به دست اون زن سپرد.و در حالی که از اتاق بیرون میرفت گفت: من میرم بخوابم، که صبح زود راه بیافتم برم ده.و از در بیرون رفت و به دنبالش اون زن هم بیرون رفت . توی تب می سوختم. نمی تونستم فکرم رو جمع کنم. هر چه بیشتر به مغزم فشار می آوردم کمتر موقعیتمو درک میکردم. اصلا نمی دونستم کی هستم !!دردی سنگین تو جزء جزء بدنم پیچیده بود . حتی قدرت ناله کردن هم نداشتم . مات و مبهوت نگاهمو به سقف اتاق، که تو تاریکی فرو رفته بود، دوخته بودم و در تلاش برای به یاد آوری گذشته .اون خانوم وارد اتاق شد. همراه با یک ظرف آب و چند تکه پارچه کنار رختخوابم نشست.بوی عرق تنش همراه بوی خون در مشامم پیچید.بوی تنش نه تنها بد نبود، بلکه باعث آرامش بیشتر تو من می شد. با تنها چشمم سعی کردم تو اون نور کم صورتشو جستجو کنم.پارچه ای رو تو آب فرو برد، سپس فشرد تا آبش گرفته بشه و به روی پیشونی من گذاشت. سردی آب تا مغز استخونام نفوذ کرد . چندشم شد و به خودم لرزیدمو باز به صورت اون که حالا خیلی به صورتم نزدیک بودنگاه کردم . هرم نفسهاشو به روی صورت ورم کرده ام حس میکردم. چهره ای از هم باز با گونه هایی آفتاب سوخته.سرخ و سفید، چشمانی درشت که نمی شد تو اون کمی نور رنگشو تشخیص داد. ولی روشن به نظر میرسید. دماغی عقابی با دهانی گشاد و لبهای سرخ. موهاشو یک دست بافته بود و از روی شونه اش به روی سینه ی درشتش با قطری غیر عادی خوابیده بود .جوون بود. حدود سی رو میگذروند.زیبا نبود، ولی جذابیت خاصی داشت. همراه با آرامش و اعتماد به نفس زیاد. ابروهای بلند و به هم پیوسته اش رو تو هم کشیده و با جدیت زیادی در حال تلاش برای فرو نشوندن تب من بود . در جواب نگاه خیره من لبخندی بر لب آورد و گفت: داداشی شانس آوردی عمو صدیق تو اون برو بیابون پیدات کرد. اگه نه حالا خوراک لاشخورا و گرگا شده بودی .اندامش خیلی درشتتر از یک زن معمولی بود، جوری که واقعا از اینهمه درشتی، من احساس امنیت بیشتری میکردم . احساس ضعف اجازه نداد بیشتر از این هوشیار باشم.تموم شب رو تو تب و لرزو هذیون بسر بردم.تو یکی از این لحظات بیهوشی، کابوسی دیدم، که جزئیاتش یادم نیست. اما توی همون کابوس بود که یادم اومد کی هستم . توی اون خواب فرشته دوستم رو دیدم، که داشت گریه میکرد.از خواب پریدم. خیس عرق بودم . نفسهام به شماره افتاده بود. خواستم از جام بلند بشم، که دستای قدرتمند اون زن مانع شد و به آرومی گفت: پا نشو داداشی . داری خواب میبینی ناراحت نباش .آه... خدای من فرشته کجاست؟ . زن ادامه داد: پات شکسته نمیتونی راه بری داداشی. باید طبیب بیاد اونو ببنده.کم کم گذشته داشت تو خاطرم نقش
می بست. اسمم علی. با دوستم فرشته . فرشته.. فرشته ...خدا اون کجاست؟..وای چه مصیبتی . باز خواستم بلند شم، ولی اون زن مانع شد و با نهیب گفت: داداشی اگه یکبار دیگه بخوای از جات بلند شی، به خدا دست و پاتو میبندم. عاجزانه بر روی رختخواب افتادم و اشکهام سرازیر شد . فرشته کجاست ؟ حالا داره چکار میکنه؟ گلوم از فشار بغض درد گرفته بود. یاد عمری که تا حالا گذرونده بودم افتادم .
توی یک خونواده خر پول اصفهانی چشم به دنیا باز کردم . هیچ وقت مادرمو ندیدم. چون سر زا رفت . دوتا خواهر داشتم و یک برادر که توی جنگ کشته شد . پدرم که تنها عشق زندگیش مادرم بود، بعد از مرگ مادرم خیلی دل و حوصله نداشت. با تموم علاقه ای که به من داشت، اما من براش یاد آور مصیبتی دردناک بودم و این موضوعو بعضی وقتا که کل کل میکردیم، ناخودآگاه به زبون می آورد. خواهرام جای مادرو برام پر کرده بودند. دوران کودکیم خیلی معمولی گذشت تا به نوجوونی رسیدم . حدودا شونزده ساله بودم، که خواهر بزرگم مهتاب عروسی کرد. با یک پسر تحصیل کرده آدم حسابی . از چند روز قبل عروسیش، خونه ما شلوغ بود همه جمع بودند.عمه هام . خالم . عموهام و ...... از جمله دوستای خواهر دومیم مریم . یکی از دوستاش بود، که زیاد خونه ما رفت اومد داشت. حتی بعضی از شب ها خونه ما می خوابید. اسمش شیوا بود. با منم خیلی قاطی بود. البته من تو فکر شیطونی با اون نبودم . فقط چون اصلا خودشو از من نمی پوشوند و همیشه جلوی من لباسای باز میپوشید، ناخوداگاه چشمم دنبال خوشگلیهای تنش میرفت. بعضی وقتها از شلوغی خونه خسته میشدم . برا همین میرفتم تو زیرزمین. هوا گرم بود و زیر زمین خنک. اونجا یک حوض با فواره آب وجود داشت. و دور تا دور اون تخت برای نشستن. تختها را با گبه فرش شده بود . رفتم روی یکی از تختها دراز کشیدم صدای شیوا میومد که با صدای بلند داشت برای گارگرها دستور صادر میکرد. قرار بود مراسم عروسی تو خونه خودمون برگزار بشه چون داماد شهرستانی بود و پدرم برای اینکه فامیل راحت بتوونند تو مراسم شرکت کنند خواسته بود، که مراسم تو خونه خودمون برگزار بشه. با شنیدن صدای زیر و زیبای شیوا حسی توی من ایجاد شد. ناخودآگاه یاد زیباییهای تنش افتادم. قدش نسبتا کوتاه بود کمی تپل با سینه هایی گرد و درشت کمری باریک و باسنی گرد وقلمبه که هنگام راه رفتن بد جوری یک و دو میکرد.بعضی وقتا روی مبل خونه لم میدادم و ساعتها شیوا رو زیر نظر داشتم. مخصوصا زمانی که دامن تا سر زانو و یا شلوار جین چسبون میپوشید. جوریکه متوجه نشه حرکت سینه ها و اون باسن تپلشو دید میزدم. شاید اونم میفهمید چون احساس میکردم زیادتر از حد معمول جلوم رژه میره و هر وقت هم تو تیر رس نگاه منه حرکتهاش سریعتره. شاید برای اینکه اندامش بیشتر به تحرک بیفته و بیشتر دل من بدبخت زن ندیده رو بلرزونه . یا زمانی که برام خوراکی میاورد، اونقدر جلوم دولا میشد که میتونستم تمامه سینه های گوشتالوش وشکم سفیدشو ببینم.گاهی هم به شوخی از پشت خودشو بهم میچسبوند و جلوی چشمامو میگرفت و یا میپرید روی کولم و میگفت: یالا سواری بده. منم که اندامم درشتتر از اون بود به راحتی وزنشو تحمل میکردم . بارها توی این کارهاش به شدت تحریک میشدم. اما هیچ وقت نه جرات پیشروی بیشتر و نه روشو داشتم که حرکتی بکنم که نشون بدم دارم از این کارهات لذت سکسی میبرم. از یاد آوری اینها احساس کردم دوباره دارم تحریک میشم . تو همین افکار بودم که یکدفعه یکی مثل جن پرید روی تخت. دستمو از روی چشمام برداشتم ببینم کیه؟ صورت شیوا رو چند سانتی صورتم دیدم. درحالی که داشت با تمام صورتش لبخند میزد . منم لبخندی تحویلش دادم و خواستم از جام بلند بشم که متوجه نشه تو چه وضعیتی هستم. اما اونزودتر سرشو به عقب کشید نگاهی به جلوی شلوارم انداخت، ابروهاشو تو هم کشید و گفت: بد جنس چی تو جیبت قایم کردی ؟ جوری وانمود میکرد، که انگار نمیدونه قضیه چیه و ادامه داد بزار ببینم . و دستشو مستقیما گذاشت روی تورم جلوی شلوارم . این اتفاقات در عرض چند ثانیه افتاد. قبل از اینکه من بتونم خودم جمع وجور کنم .آلتمو محکم گرفت تو دستش. من شوکه شده بودم . درد و لذت چنان تواما در وجودم پیچید که احساس ضعف کردم . شیوا ادامه داد.: نه اینجوری نمیشه و خواست دستشو تو جیبم کنه که من مانع شدم . شیوا گفت: پس خودت نشونم بده چی تو جیبت قایم کردی . جواب دادم هیچی . شیوا در حالی که صداش به وضوح از فرط هیجان میلرزید گفت: دروغ نگو. تمام تلاش خودشو میکرد، که وانمود کنه نمیدونه این چیه تو جیب من. گفتم: شیوا نکن . شیوا آلت منو محکم گرفته بود ومیگفت: باید ببینم من آب دهنم خشک شده بود و ضربان قلبم بی اندازه تند شده بود. بطوریکه اگه یکم سکوت بر قرار میشد کاملا صداش شنیده میشد . شیوا همچنان به من فشار وارد میکرد و می گفت: یالا... نشونم بده من سعی کردم خودمو از دستش نجات بدم. ولی نه خیلی جدی. داشتم با تموم وجودم از این لحطات لذت میبردم. مخصوصا اینکه اون چند سالی از من بزرگتر بود . با حالتی عاجزانه گفتم: شیوا خواهش میکنم ولش کن. لبخندی زد و ابروهاشو بالا انداخت و گفت: نچ .... باید نشونم بدی. منم که یکم روم باز شده بود، گفتم: میدونی که نمیشه. شیوا صورتشو نزدیک صورت من آورد. بار دیگه نفسهای گرمشو به صورتم ریخت و گفت: چرا... اگه بخوای میشه و آروم آروم آلتمو لمس میکرد. چشماش خمار شده بود و نفسهاش سریعتر . ادامه داد خواهش میکنم بذار ببینم چی داری . کلافه شده بودم نه روی اینو داشتم که نشونش بدم، نه اینکه میتونستم از این فرصت راحت بگذرم . تو بلا تکلیفی بودم که یکدفعه دیدم شیوا مشکل رو حل کرد و در حال باز کردن زیپ شلوارمه . دستشو برد توی شلوارم از بقل شورتم رد کرد. انگشتای ظریفش که به پوست بدنم رسید نفس تو سینه ام گره خورد . تا اومد به آلتم برسه نیمه سکته بودم. وقتی انگشتاش دور اون حلقه شد حس کردم دارم قالب تهی میکنم. خون با تمام سرعت به سرم هجوم آورد و سرم به دوران افتاد . اونقدر هیجان زده شده بودم که دیگه چیزی نمی فهمیدم. سرم رو روی بالش گذاشتم و فقط به صدای شیوا گوش دادم که میگفت: وای ... چقدر خوشگله .قربونت برم علی جونم. میدونی چقدر وقت منتظر این فرصتم. وای..صدای بوسه های آبدارش فضای زیرزمین را پر کرده بود و لحظاتی بعد من برای اولین بار با یه جنس مخالف به اورگاسم رسیدم. صدای شیوا بلندتر و هیجان زده تر شده بود ...وای ...وای چه باحاله..اوووه لعنتی چه خبره!!؟ همه صورتمو خیس کردی..من بی انرژی و تخلیه شده از اونهمه بار جنسی بی رمق بر سر جایم دراز کش با نگاهی مات مانده به سقف و فکری سودا زده از ترس اتفاقی که افتاده بود. حالا باید چه میکردم ؟ جواب خدا رو چی بدم؟ شیوا سریع پاشد رفت سر شیر آب حوض و صورتشو شست بعد برگشت پیش من خم شد لبامو بوسید و گفت: یکی طلب من . اما بلاخره بدست آوردم . یک بوس دیگه به لبم زد . و ادامه داد اینجا خطر ناکه، باشه یک وقت دیگه.ادامه دارد...
     
#3 | Posted: 14 Sep 2011 19:03
روزان ابری (قسمت دوم)

من هاج واج رفتن شیوا رو تماشا میکردم. تمام این اتفاقات به اندازه سه دقیقه بیشتر زمان نبرد . و من مزه اولین تجربه جنسیمو چشیدم . شیوا هنگامی که داشت از پله ها بالا میرفت برگشت، یک نگاه دیگه به من که حیرون با نگاهم دونبالش میکردم انداخت. بادستش برام بوسه ای فرستاد و رفت. یه حس بدی درونم ایجاد شد . اشمئزاز یا پشیمونی، به هر چی بود، حس خوبی نبود . چشمامو بستم، میخواستم یک باره دیگه مزه اتفاقی که افتاده بود را نشخوار کنم. البته اگه اون احساس بد اجازه میداد. توی اون سن گرایش مذهبی ام شدید بود . و بعد از رفتن شیوا این خود درگیری که این کاری که کردم گناه به حساب میاد توی من ایجاد شد.آخ... که شب اول چقدر سخت گذشت . وضو گرفتم و وایسادم به نماز خوندن و دعا کردن و از خدا طلب بخشش خواستن . هزار بار کلمه استغفرلالله. را ذکر گفتم و با خودم تصمیم گرفتم، که دیگه اجازه ندم، نه شیوا نه هیچ کس دیگه بهم دست بزنه. ولی انگار ته قلب خودم هم خیلی به این موضوع که بتونم خودمو از این لذت دور نگهدارم مطمئن نبودم . تا عروسی خواهرم مهتاب دو روز بیشتر نمونده بود و در طول این دو روز، من تمام تلاشمو میکردم، که خودمو از شیوا دور نگهدارم . وقتی با شیوا روبه رو میشدم، میخواستم از خجالت آب بشم. اونم تو هر برخورد با من یه لبخند موذیانه میزد و مرتب توی گوشم حرفای محرک میزد . تو یکی از برخوردام تو آشپزخونه مریم هم حضور داشت. مریم گفت : علی جون داداشی این چند تا تیکه ظرفو می شوری؟ شیوا زیر چشمی نگاهی به جلو شلوار من انداخت و گفت: آره چرا نشوره، علی از آب بازی خوشش میاد و دوباره همون لبخند موذیانه . مریم نگاهی از روی تعجب به شیوا انداخت. آخه اون لحظه شیوا چنان روی این جمله تاکید کرد که مریم ناخود اگاه به دنبال منظور خاصی میگشت . من علی رغم میلم ایستادم به ظرف شستن و بعد مریم از آشپزخونه رفت بیرون . شیوا روی یک صندلی پشت میز غذا خوری نشست و چشماشو دوخت به من، بعد چند لحظه سکوت گفت : چیه با من قهری؟ خیلی آروم جواب دادم، نه فقط ناراحتم. شیوا با خنده ای بلند پرسید: چرا؟ گفتم کارمون خیلی بد بود . ما گناه بزرگی مرتکب شدیم . شیوا جواب داد منکه فکر نمیکنم، بر عکس خیلی هم لذت بردم. با اینکه کار خاصی هم نکردیم و کارمون نا تموم موند . من ادامه دادم خواهش میکنم شیوا در مورد این قضیه دیگه صحبت نکنیم . نوعی ترس تو دلم بود. ولی هر وقت شیوا از این کار حرفی میزد، موجی از لذت دلمو با خودش می برد. شیوا گفت: چیه ؟ میترسی خدا سنگت کنه؟ آخه خره اگه اینکار بد بود، که خدا اسبابشو بهمون نمیداد.من جواب دادم اینکار بد نیست اما رابطه با نا محرم گناهه. شیوا باز خندید و گفت : خنگ خدا داری آخرای قرن بیستمو میگذرونی این چرندیات چیه میگی؟ و ادامه داد.

سخن از پیوند سست دونام و هم آغوشی در اوراق کهنهء یک دفتر نیست.
سخن از گیسوی خوشبخت من است با شقایقهای سوخته ی بوسه ی تو.
و صمیمیت تنهامان در طراری و درخشیدن عریانیمان .مثل فلس ماهیها در آب. (فروغ فرخزاد )

آخرین کلمه که از دهنش خارج شد، هرم نفسهاشو پشت گردنم حس کردم . قبل از اینکه بخوام کاری کنم، از پشت منو بغل کرد و لباشو چسبوند روی گردنم . زانوهام لرزید و نزدیک بود تعادلم از دست بدم به سختی خودمو سر پا نگهداشتم.همچنان داشت با لبهاش گردنمو نوازش میکرد . خون به سرو صورتم هجوم آورد.از روی ترس گفتم: شیوا یکی میاد میبینه. شیوا آه بلندی کشید و گفت:نترس احمق.دارم برات میمیرم عوضی، چرا نمیخوای بفهمی؟ سینشو محکم فشار میداد به کمر من. باره دیگه دلو دینمو داشتم به باد می دادم. با نزدیک شدن صدای صندلهای مریم شیوا منو رها کرد و رفت سر جاش نشست . مریم اومد و گفت: شیوا جون یکاری میکنی؟ شیوا که داشت سعی میکرد نفسهاشو منظم کنه گفت: جون بخواه، فقط به این داداش خوشگلت بگو منو اذیت نکنه . مریم گفت: وا... علی مگه با شیوا چیکار کردی؟ شیوا خندید و با لحن کشداری گفت : همیییییین . مساله اینکه، با من کاری نمیکنه . مریم ابروهاشو تو هم کشید و خطاب به شیوا گفت: هی سلیطه، این داداش منه ، یهو بهش گیر ندی؟ شیوا که دیگه حالا از حرف مریم بلند بلند میخندید، گفت: نترس بابا . هنوز خیلی بچه است. لحظه ای تو خودم از این حرف شیوا ناراحت شدم. میخواستم بگم بچه خودتی که مریم فرصت نداد و گفت: باید بری خونه مهتاب اون چند تا شمع با یه چند تا وسیله دیگه بیاری . شیوا گفت: باشه اما من تنها که نمی تونم . مریم گفت: خوب علی رو با خودت ببر.من تا اومدم بگم نه من نمیرم شیوا گفت : باشه با علی میرم. من دیدم اگه بگم نمیام، مریم شک میکنه. تو بلا تکلیفی مونده بودم. اما تو صورت شیوا میشد، خوشحالی را به وضوح دید.

وقتی با شیوا از خونه خارج شدیم .شیوا با لبخند نیم نگاهی به من انداخت و گفت: فرصت از این بهتر نمیشه.خونه مهتاب که قرار بود، از فردا شب توی اون زندگی جدیدشو شروع کنه، دوتا خیابون با خونمون فاصله داشت.من در جواب شیوا گفتم: شیوا خانوم، تورو خدا بی خیال شو . شیوا با لحن شماطت گونه ای گوشه های لبشو پایین کشید و گفت : ترسو .
-من ترسو نیستم . اینکار گناه
یشششش.... دیگه شورشو درآوردی. فکر میکنی فقط خودت گناه و ثواب میدونی چیه؟ فکر میکنی من این چیزا رو نمیدونم . خیلی هم بیشتر از تو میدونم . اما اینم میدونم رابطه بین دخترو پسر اگه از روی دوستداشتن باشه اصلانم گناه نیست .

واضح بود، که سعی در خر کردن من داشت.البته درون خودم چنان غوغایی به پا بود که از همان لحظه فکر تنها شدن با شیوا تمام اورگانیسم بدنمو بهم زده بود.دستام آشکارا میلرزید و ضربان قلبم به حدی سریع شده بود، که دم و بازدمم اشکال پیدا کرده بود . و نظم نفسهام بهم خورده بود . شیوا ادامه داد: آخه عزیزم میدونیکه خیلی وقت چشمم دنبالته . می دونی اونوقتا که یه گوشه می شینی و با اون چشمای خوشگلت دنبالم میکنی چه لذتی میبرم ؟ اما حتی یک بارم سعی نکردی خودتو به من نزدیک کنی. تا بلاخره خودم دست بکار شدم.من خجالت زده نگاهمو به زمین دوخته بودم . نمی خوام این فرصتی که پیش اومده را با بچه بازی خرابش کنی ؟ دوستدارم مثه یه مرد منو تو بغلت بگیری، تا بفهمم که در موردت اشتباه نکردم .

اینجملات را وقتی داشتیم سوار تاکسی میشدیم به انتها رسوند . توی صندلی عقب تاکسی دوتاییمون تنها جاگرفتیم . شیوا اول سوار شد و بعد من . اینقدر جای کمی برای من باز کرده بود که کاملا به هم چسبیده بودیم و گرمی ونرمی تنشو به خوبی احساس میکردم. دستشو گذاشت روی پام. انگشتان شیوا به آرومی انتهای رونم لمس میکرد . دوباره همون حالت دورانی سرم شروع شد. و هیجانی که در حال تحملش بودم وصف ناشدنی بود . ولی من هنوز جرات شکستن توبه ام رو به خودم نداده بودمو از شکستن اون ترس داشتم. تو تموم طول راه ساکت بودیم و شیوا همچنان به لمس رونم و گاهی هم اشاره ای به جاهای دیگه مشغول بود . وقتی لحظه پیاده شدن رسید . نمی دونستم که باید چه کار کنم. وضعیت بدی داشتم. به هر حال نمیشد هم که تا قیامت توی تاکسی نشست. بلاخره با صورتی به رنگ خون از تاکسی پیاده شدم . شیوا که حدس زده بود من حالا تو چه وضعیتی هستم. همانطور در حال پیاده شدن زلزده بود به شلوارم لبخندی رو لباش نشست. مستقیما تو چشمام نگاه کرد. و خیلی آروم گفت : فدات بشم که اینقدر زود حالت بد میشه. کرایه را حساب کردیمو به طرف خونه مهتاب راه افتادیم. تو تموم طول راه من داشتم برای درست کردن جای آلتم با خودم کلنجار میرفتم . و شیوا هم دائم چشمش به اون و زیر زیری میخندید. خونه مهتاب تو یک مجتمع آپارتمانی تو طبقه چهارم قرار داشت . وقتی وارد مجتمع شدیم، شیوا با سرعت دوید و سوئیچ آسانسور را فشار داد. من به کنارش رسیدم لحظاتی بعد آسانسور به طبقه هم کف رسید و ما واردش شدیم و سوئیچ طبقه چهارم را من فشار دادم. هنوز در آسانسور کامل بسته نشده بود که شیوا رو آویزون گردنم شد. خواستم از خودم دورش کنم. ولی اون منو محکم گرفته بود. و لباشو روی لبای من گذاشت.چنان مجذوب طعم لباش شدم، که دیگه هیچ مقاومتی نمیتونستم بکنم. ولی همچنان موضوع توبه کردنم یقه امو گرفته بود. و آخرین لحظات به باد رفتن ایمانمو به تلخی مینگریستم . سینه های گوشتالو شیوا در حالی که سعی میکرد قدشو با روی پنجه رفتن به اندازه قامت من کنه، سخت به سینه من فشرده میشد . و با تمام وجود در حال بوسیدن لبهای من بود. ناخودآگاه دستام به دور کمرش حلقه شد و اونو بیشتر به خودم فشردم. شیوا برای نفس گیری لحظه ای لبشو از لبام جدا کرد. تو چشمام نگاه کرد و از لذت همراهی کردن من گفت : قربونت برم که نمیخوای دلمو بشکنی. یک مرتبه آسانسور از حرکت ایستاد و صدای زنی خیلی خشک و بیروح از بلند گوی آسانسور به گوش رسید که اعلام میکرد . طبقه چهارم. و بلافاصله در آسانسور باز شد.شیوا خیلی سریع یه بوس دیگه رو لبای من زد و دست منو گرفت و به دنبال خود به طرف آپارتمان مهتاب کشید . لحظاتی بعد من کلید را تو در آپارتمان چرخوندم و وارد آپارتمان شدیم.


آپارتمان مهتاب خیلی شیک و تمام وسائل نو بود. شیوا جلوتر رفت کلید چراغو زد و نور لوستر که چند شاخه بزرگ بود،تمام پذیرایی را روشن کرد. شیوا به طرف من که هنوز از شدت هیجان میلرزیدم و متحیر اونو نگاه میکردم، برگشت با لوندی دوباره خودشو از گردنم آویزون کرد. مستقیما به چشمام خیره شد و گفت: کاشکی میشد برم تو چشمات . زانوهام توان ایستادن نداشتند . شیوا شکمشو به من فشار داد و لبای صورتیشو گذاشت روی لبام . بازم همون حالت سر گیجه گی بهم دست داد . تمام تلاشمو میکردم،که خودمو کنترل کنم . نمیخواستم که من باعث اتفاقی باشم . بیشتر می خواستم به خودم بقبولونم، که دارم مجبور به اینکار میشم. از طرفی هم چنان امیال خفته ام بیدار شده بود . که از این حالت خود داری در نهایت لذت بودم . واقعا که انسان موجود عجیبیست !؟ دستای کوچولوی شیوا دوتا از دکمه های پیرهنمو باز کرد . نگاهی به موهای کم پشت و تازه رسته سینم انداخت .انگشتای ظریف و گوشتالوشو همراه با آهی عمیق به روی سینم کشید و یکدفعه صورتشو چسبوند به سینم و شروع کرد به بوسه های ریز ریز زدن به روی اون . چشماشو بسته بود و با تمام قدرت مشامشو از بوی تن من پر میکرد. آروم نالید: قربون بوی تنت برم و باز به بوسه هاش ادامه داد. دستاشم بیکار نبودند و در حال لمس یکی یکی اجزاء صورتم و بالا تنه ام بود. هر لحظه عنان اختیارمو بیشتر از کف میدادم. هوس درونم به اوج خود رسیده بود . خودمو شکست خورده در برابر ایمان سستم میدیدم .شیوا عاشقونه منو لمس میکرد و مدام جملات محرک به زبون میاورد و من درحال باختن ایمان خدای ندیده ام به یک موجود سرو پا لطافت دیدنی بودم . من ..من ... آخ که براستی چیست این من ؟ حیران و سردر گم در دستان او اسیر.

نفسهای تند و گرم شیوا بروی سینه ام بیداد میکرد . صورتشو بین دستام گرفتم و به آرومی با نگاه تو چشماش لبای خشک شده از حرارت هوسمو روی لبای نرم سرخش گذاشتم . دیدم که لرزید . دیدم که چون من توان ایستادن ندارد . با ولع لبامو به دندون گرفت و شروع به گزیدن کرد و دستاشو به دور کمرم حلقه کرد. ومجکم خودشو به من فشرد. جوریکه تعادلم به هم خورد. و به شدت با پشت به در آپارتمان خوردم. صدای مهیبی تو کل ساختمون پیچید . دیگه جنون هوس مجال تفکر رو از من گرفته بود. با تموم نیرو شیوا رو که چون ماری به من پیچیده بود، از خودم جدا و یکدفعه اونو از زمین بلند کردمو به طرف کاناپه گوشه پذیرایی بردم. خوشونت زیادی تو خودم حس میکردم. همونطور که شیوا بروی دستام بود، روسریش آویزون شده و گردن و قسمتی از سینه سفیدش از گشادی یقه مانتوش بیرون افتاده بود و من با تمام قدرت اون گردنو سینه را میلیسدم . اونو پرت کردم روی کاناپه و پیرهن خودم با سرعت در آوردم. واقعا جدی و مصر شده بودم. خوشونتو وحشیگری تو وجودم قلیان میکرد. شیوا خواست نیم خیز بشه که با محکم فشاری به سینه اش وارد کردم و اجازه ندادم از جاش بلندبشه و با سرعت شروع به در آوردن مانتوش کردم. اون که از رفتار جدیم هم خوشحال و هم تعجب کرده بود . گفت: فدات بشم الهی... من که دارم برات میمیرم . بی توجه به حرفش مانتوشو به یه سمت پرت کردمو بلوزشو تا روی صورتش بالا کشیدم. جوریکه دستاشم بالای سرش تولباسش گیر افتاد .ولی چون گوشه کاناپه گیر افتاده بود، نمی تونست خودشو از اون وضعیت رها کنه. منم که حالت جنون بهم دست داده بود، از این گرفتاری شیوا بیشتر لذت میبردمو دلم نمی خواست اونو از اون وضع خارج کنم . وقتی چشمم به اون دوتا سینه تپل و سفید، که توی یک سوتین لیمویی تنگ بسته شده بودند افتاد، حالت توحشم بیشتر شد. ناخودآگاه با صدای بلند گفتم جووون.....
صدای خنده شیوا، زیر بلوزش به گوشم رسید و لابه لای خندهاش گفت: فدای اون جون گفتنت شم و باز خنده ...... به طرف سینه هاش حمله کردم . اون که از این وضعیت گیر اوفتادنش کلافه شده بود گفت: وای.... علی ، خفه شدم . ولی منکه دلم نمی خواست اونو نجات بدم و در واقع داشتم لذت میبردم . اهمیتی به حرفش ندادم. دست بردم طرف شلوارش و دکمه شلوار جینشو باز کردم . شیوا که احساس خطر کرد گفت: چه کار می کنی علی؟ بذار بلوزمو در بیارم من زیپ شلوارشو تا ته باز کردم و دستمو به زیز باسناش بردم و با یه حرکت شلوارشو تا زیره زانو پایین کشیدم. اون که دیگه ترسیده بود با لحن ملتمسانه ای گقت:علی جونم ...میخوای چکار کنی ؟! غلط کردم دیگه باهات کاری ندارم. به جون مامانم راست میگم .من از این حرفهای شیوا بیشتر حشری میشدمو لذت میبردم . مخصوصا که تو اون لحظه چشمام داشت اون رونای تپل و سفیدشو نظاره میکرد. شیوا از هیجانو ترس به خودش میپیچید و همچنان در حال التماس کردن بود . علی جونم فدات شم، من دخترما . میخوای چکار کنی؟ بذار بلوزمو در بیارم . خواهش میکنم... من بی توجه به اون یه بوسه ای روی رونهاش زدمو پاهاشو گرفتم و با یه حرکت اونو چرخوندم، تا به روی شکم خوابید. کمی برا دمرو شدن مقاومت
کرد .ولی من به راحتی پیروز شدم. وقتی اون باسن قلمبه و گوشتالوشو توی اون شورت تنگ هم رنگ سوتینش دیدم، انگار یه چیزی تو دلم فرو ریخت. این همون دوتا باسن خوشگلیه که من ساعتها می شستمو حرکت کردنشو نگاه میکردم. حالا فقط با یه شورت جلو چشمامو دستام بود . همچنان شیوا در حال اعتراض و یا قربون صدقه من رفتن. تمام تلا شش رو میکرد، تا منو از تصمیمی که گرفته بودم منصرف کنه. اما دیگه خیلی دیر شده بود، چون من آخرین فاصله بین پوست تنهامون که شورتش بود رو هم برداشتم و اونو به زور از پاهاش بیرون کشیدم. فقط صدای گریه آلود شیوا بود که در فضا میپیچید آخ آخ.. وای خدا... علی تورو خدا یواش ، دارم جر میخورم وای یواش...قربونت برم آروم باش خوشگلم ...آروم باش عزیزم منکه فرار نمیکنم ..آی ی ی علی یواش وای خدا مردم.........

اون اولین تجربه سکسی من بود و من بعد از اون، باز عذابهای وجدانی و مذهبی زیادی کشیدم ولی هربار که به اون لحظات فکر میکردم، تنم داغ میشد و شاید ساعتها با آلت راست مونده به یک یک حرکتام و زیبایی شیوا . و اون لوندیهاش فکر میکردمو غرق در لذت میشدم. و تشنه اینکه باز هم این لذتو تجربه کنم. جالب این بود، که فکر سکس با هیچ کس دیگه جز شیوا توی ذهنم نمی گنجید و تنها زنیکه فقط برای معاشقه های ذهنی و عملی میخواستم اون بود . بعدها فهمیدم که شیوا هم، هم احساس منه . اونم در مخیله اش فقط من می گنجیدم . البته شاید به خاطر این بود که هر دوی ما اولین تجربه سکسمونو با هم داشتیم .

از اون روز به بعد بیشترین وقت شیوا تو خونه ما میگذشت . وقتی خونواده ام حضور داشتند، رفتارش خارج هر لوندی و بی جنبه گی بود . اون رعایت احترام خونواده ام را واجب میدونست . و تو محیط خونه با من چون خواهری مهربون و دلسوز رفتار میکرد . هیچ گاه حتی یک چشمک ساده ام ردو بدل نمی کرد . به تمامی مشکلات درسی ام میرسید . همیشه سعی میکرد منو تو تنهایی قرار بده، تا من درس بخونم . وقتاییکه با هم تنها در بیرون از خونه قرار میگذاشتیم، یا با هم سکس میکردیم . در نهایت زیبایش به خودش میرسید و جوری وانمود میکرد که من هیچ وقت از تو انتظار خاصی ندارم . میگفت: من تورو برای خودت میخوام. برای جذابیتت، برای متانتت و میخندید و میگفت: برا وحشیگیریات ...... و من بابت اون روز هزار بار عذر خواسته بودم و اون میگفت: باورت نمیشه که من توی اون لحظه چون انتظار همچین حرکتیو از تو نداشتم و فکر میکردم، که حالا ها باید روت کار کنم تا بتونم به دستت بیارم شوکه شده بودم و یکدفعه این همه مردونه و وحشی عمل کردنت منو به اوج لذت رسوند ... وای ..... هیچ وقت یادم نمیره اون لحظه ای که با تحکم اونجاتو به من فرو کردی...و در حالت خندیدن میگفت قربونه اونجات برم. من از خجالت سرخو بر افروخته میشدم ...اون همینجور که میخندید گاهی هم از گوشه چشماش چند قطره اشک میاومد، که من معنی اونو میفهمیدم . یک روز بعد از یک سکس داغ . در حالی که روی تختش دراز کشیده بودیم و سرش روی سینه م بود. بین نفسهای تندش که فروکشی لذتی که برده بود را نشون میداد با صدای آرومی گفت: علی میخوام چیزیکه تو دلم میگذره رو بگم .... منم مشتاق گفتم:خب بگو؟! ادامه داد: میدونی که ما نمیتونیم برا همیشه با هم باشیم، چون که نشدنیه...؟ اما میخوام تا وقتی مجبور نشدم، که ازت جداشم، نهایت استفاده رو ببرم و عاشقانه دوستدارم خودمو در اختیارت بذارم. نمیدونم… شایدم به قول تو اشتباه میکنم، اما این کشش تو من هست، که از کسی که عاشقانه دوستش دارم نهایت لذتو ببرم. حتی اگر نتونم که برا همیشه باهاش باشم . و اشکهاش جاری شد . بین هق هق کردنش میگفت : برام سخته با کسی جز تو باشم. برام چندش آوره .....اما نمیتونمم برا همیشه با تو باشم ...میفهمی چه دردیه ...؟.
منم اونو دوستداشتم، اما نه به این تندی .... بعضی از وقتها که برا چند روز همو نمیدیدیم من چندان عذابی نمی کشیدم . شاید ساعتهایی هم بود که فراموشش میکردم. اما با شنیدن اسمش توی خونواده، دوباره اونو بیاد میاوردم . ولی فقط و فقط برای سکس .چون منم میدونستم به چیزه دیگه ای فکر کردن، بی فایده است. پس دم رو غنیمت میشمردم.
چند ماه بعد شیوا دانشگاه یک شهرستان قبول شد و مجبور شد، از من جدا بشه.با هزاران بار گریه و زاری از اصفهان رفت به ارومیه مرکز آذربایجان غربی.
تنها راه ارتباطی ما موبایلها مون بود . شیوا که شبها تا یه شکم سیر گریه نمیکرد . خوابش نمیبرد. منم شبها از فکر به اون بی خواب میشدم. یاد اون روزایی
می افتادم، که داشتمشو قدرشو نداشتم. وقتی هم شبها خوابم میبرد خواب سکس با شیوا رو میدیدم و جالب اینجا بود، که هیچ وقت خواب کاملی ندیدم و حتی یک بار هم تو خواب ارضا نشدم . خلاصه که بیست روز بدی رو گذروندیم .

یک روز صبح زود از خواب بیدار شدم. سر حال ، چون میدونستم که شیوا دیشب اومده و من کلید آپارتمان خالی، که فقط در صورت داشتن مهمون شهرستانی از اون استفاده میکردیمو، از کمد بابام کش رفته بودم . رفتم دوش گرفتمو شیکترین لباسامو پوشیدم و راهی آپارتمان که در حاشیه زاینده رود قرار داشت شدم . وقتی وارد آپارتمان شدم، اولین کار روشن کردن شومینه بود . آخه زمستون بودو هوا سرد. شیوا گفته بود،اگه تا ساعت هشت اومدم، که هیچ. اما اگه نیومدم دیگه منتظرم نباش. یعنی رفتم ابیانه خونه مادر بزرگم . چون حالش خوب نیست و ممکنه مجبور بشم که با خونواده برم دیدنش. وقتی شومینه را روشن کردم یه بالش آوردمو جلوش دراز کشیدم. نگاهی به ساعتم که هفت رو نشون میداد کردم و تو گرمای لذت بخش شومینه به خواب رفتم البته در آپارتمانو باز گذاشته بودم که سریع وارد بشه، تا کسی اونو نبینه. اونقدر انتظار کشیده بودم، که این لحظات آخر خیلی سخت میگذشت . دلم میخواست بخوابم، که گذشت زمانو نفهمم .یکبار بیدار شدم دیدم ساعت هشته ولی شیوا نیومده . نگرانی شروع شد وای....نکنه نیاد.....نه دیگه نمیاد اگه میخواست بیاد تا حالا اومده بود . تو شیشو بش بودم، که دوباره گرمای شومینه منو در ربود . بعد از یک چرت کوچیک و لذت بخش بیدار شدم. ساعت هشت ونیم بود اما از شیوا خبری نبود .با حرص چشمامو بستم دیگه کاملا از اومدن شیوا نا امید شدم و داشتم به زمین زمون ناسزا میگفتم . بعد از چند لحظه قرقر کردن دوباره چرتم برد. هنوز چند لحظه بیشتر خوابم نبرده بود . که یکدفعه حس کردم شیوا بالای سرمه. چشمامو باز کردم، دیدم بالای سرم ایستاده و با لبخند زلزده به صورتم . چند لحظه تو چشم هم خیره شدیم . انگار برق گرفته بودمون . یکدفعه از جام نیم خیز شدم. شیوا هم خودشو پرت کرد تو آغوشم. هم دیگرو محکم بغل گرفته بودیم وسرو گردن همو بو میکردیم شیوا با صدای آروم مدام قربون صدقه ام میرفت و صورتشو به گردنو سینه من میمالید . بعد از گذشتن چند دقیقه از این معاشقه یکدفعه شیوا با یک لوندی خاصی گفت: توی این چند روز که من نبودم، نامردی نکردی که؟.....اینه خوشگلمو به کس دیگه که ندادی؟ من که دیگه طاقتم تموم شده بود، دوباره اونو به خودم فشار دادم لبامو گذاشتم رو لباش. همینجور که لبامون روی هم بود، شروع کردیم به لخت شدن وقتی کاملا لخت شدیم، برای چند لحظه از هم فاصله گرفتیمو سر تا پای همو برانداز کردیم و یکدفعه با هم گلاویز شدیم . تمام تنم از هیجان میلرزید و شیوا مدام قربون صدقه یک یک اجزاء تن و صورت هم میرفتیم . اون روز هم بعد از بیست روز سکس داغی داشتیم. و تا زمانی که شیوا حضور داشت چند باره دیگه با هم بودیم و بعد اون برگشت ارومیه . روزها سپری میشد و دوری من از شیوا کم کم داشت برام عادی میشد. شیوا هم دیگه به این دوری تن داده بود . توی این مدت چهار سالی که شیوا مشغول دانشگاه بود، بیشتر از تعداد انگشتای دست با هم نبودیم . ولی من هیچگاه برای اون از جلوه نیافتادم . سال چهارم دانشگاه با یکی از هم کلاسیهاش ازدواج کرد . البته برای من توضیح داد، که چندان علاقه ای به اون نداره. ولی فکر میکنه بهترین کیسیه که تا حالا ازش خواستگاری کرده. یادم نمیره شب عروسیش دائم چشماش دنبال من بود و به هر بهانه ای پقی میزد زیره گریه، جوریکه همه آرایش صورتش بهم خورده بود . همه فکر میکردند . از نگرانی زندگی مشترک و جدایی از پدر و مادرش ناراحته . بابک شوهرش هم پسر خوبی به نظر میومد. یعنی منکه ازش خوشم اومد.

حالا من دیگه یک پسر هجده نورده ساله بودم . با قامتی متوسط. اندامی که با لباس کمی لاغر به نظر میرسید، ولی در واقع بدنم عضلانی گوشت دار بود . ولی همچنان قانون خویشتن داری خودمو داشتم، البته نه مثل دوران نوجوانی از روی تعصبات مذهبی، بلکه بر عکس، از روی آگاهی کامل. مطالعه زیادی داشتم فرقی هم نمیکرد چی میخونم هر کتاب یا م
     
#4 | Posted: 14 Sep 2011 21:02
روزان ابری (قسمت سوم)

آهسته روی برفها قدم بر میداشتم، که هم لباسام کثیف نشه و هم پاهام نلغزه. به چند متری استاد اشرفی که رسیدم چشمش به من افتاد. ناخودآگاه از روی خوشحالی با چهره ی باز خندید و چند قدم به طرفم اومد . و با صدای بلند گفت: سلام پسرم. نمیدونی چقدر خوشحال شدم دیدمت . منم سلام کردم . پرسیدم چی شده ؟ ابروهای باریک و بلندشو تو هم کشید ، چینی روی پیشونیش نشست و گفت: ماشین جلویی زد رو ترمز، منم دیگه نتونستم کاری بکنم، برا همین پامو بیشتر رو گاز فشار دادم. چون با خودم گفتم حیف این تصادف دیدنی نباشه ....و شروع کرد ریز ریز خندیدن . شاید این اولین باری بود که میدیدم استاد اشرفی میخنده .

گفتم : ببخشید استاد، اما خانمها راننده نمی شند
اشرفی هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت: و آقایونم آدم . ....بعد با خنده ادامه داد البته دوراز جون شما و جلوی دهنشو گرفت، تا باز بخنده .منم از روی ادب ولی دلخور خندیدم.

صورت سفیدش از سرما گل انداخته بود و جذابیت بیشتری بهش میداد . منکه از حاضر جوابی و راحت برخورد کردن استادم، جا خورده بودم . پرسیدم، حالا میخواهید چه کار کنید ؟

شما که مردی یه کاری بکن .
-اگه ماشینتونو بگسل کنم، میتونید رانندگی کنید؟
اگه قول بدی آروم برونی آره...

من سریع وسایل بکسلو آماده کردم. ماشینمو جلو ماشینش گذاشتم و اونو بکسل کردم .

منو ببخشید آقای فرهمند، بد جور شما رو تو دردسر انداختم.
-خواهش میکنم. وظیفه شاگردیه. حالا کجا بریم ؟
بریم تعمیرگاه.
-تعمیر کارگاهتون کجاست ؟
من که توی این شهر شما غریبم خودتون هر جا میدونید ......
با لبخند و کنجکاو پرسیدم مگه اصفهانی نیستید ؟
نه من بچه تهرانم .
-آهان
از سرما تقریبا به نقطه انجماد رسیده بودیم . استاد اشرفی که دندونهاش به هم میخورد و آشکارا میلرزید.

گفتم: لطفا برید سوار شید . استاد پشت رل قرار گرفت. منم همینطور. حدود یک ساعت بعد توی تعمیرگاه محسن دوست دوران مدرسه ام بودیم . اما محسن خودش هنوز سرکار نیومده بود .مهدی شاگردش که یه پسر چهارده یا پونزده ساله بود گفت : اوس محسن هنوز نیومده .
من به استاد گفتم: شما خیلی سردتونه، برید خونه من کارتونو درست میکنم .اما استاد مخالفت کرد و گفت: نه پسرم.یعنی میگی اینقدر بی معرفتم ؟
-اختیار دارید استاد . در حالی که داشتم زیر زیری به اون کلمه پسرم میخندیدم گفتم: پس بیایید تا آقا محسن ما میادش، بریم یه جا یکمی گرم بشیم .
اره بدم نمیگی...

سوار بر ماشین من رفتیم به یه تریا حوالی خیابون مطهری.
وقتی وارد تریا شدیم گرمای مطبوع با بوی قهوه مستم کرد . پشت یه میز رو به روی هم نشستیم .
پرسیدم چی میل دارید ؟
استاد جواب داد: به شرطی که شما دست تو جیبت نکنی .
-اختیار دارید استاد. ما مردای اصفهانی زشت میدونیم که خانومها دست تو کیفشون کنند.
استاد در حالی که میخندید .. گفت: بهت نمیاد عصر حجری فکر کنی...
منم باز از روی ادب خندیدم .
خب بگو برا من یه کاپوچینو با شکر زیاد بیاره .
من گارسونو صدا زدم و سفارش دادم، برای خودمم یه قهوه .
استاد گفت : شما رو توی دانشکده همه میشناسند..
منکه از خجالت حس کردم برافروخته شدم . گفتم: همه نسبت به من لطف دارند. دانشجوهای شما هم، همه دوستون دارند . استاد زیرکانه به کلمات خارج شده از دهنم گوش میکرد. بعد در حالی که متفکرانه چشماشو تنگ میکرد گفت: ولی بعضی وقتا میبینم که بچه ها به حرفهای من میخندند! تو میدونی برا چیه؟...
من با تته پته... نه فکر نمی کنم اینجوری باشه ..
استاد با لبخندی که حاکی از آگاهی بود گفت : ولی من اینو بارها دیدم و میدونم که تو هم میدونی....
من اومدم مخالفت کنم، اما نگاه تیز استاد اجازه نداد دروغ بگم ... باز با منو من گفتم: چیز مهمی نیست .
اما من میخوام بدونم برا چی پسرا به حرفای من میخندند؟ هووم..بگو؟
من با خجالت گفتم: به اینکه پسرا را پسرم صدا میزنید میخندند .
یدفعه استاد راست نشست. اخمهاشو تو هم کشید و با لحن معترضی گفت: این کجاش خنده داره...؟
ادامه دادم : آخه بچه ها معتقدند که شما خیلی جونتر از این هستید که ما پسرتون به حساب بیایم.
استاد که از این تعریف غیر مستقیم من یه جورایی لذت برده بود و باز لبخند رو لبای ظریفش نشست گفت: تو چی؟ نظر تو هم همینه ؟
منم با لبخند سرمو به علامت تایید، به طرف پایین آوردم .
سفارشمون اومد و دیگه بدون حرفی شروع به نوشیدن کردیم. هنوز فنجونامون به نصفه نرسیده بود، که یدفعه در تریا باز شد و دوتا مامور انتظامی وارد تریا شدند. نمی دونم چرا ولی یهو انگار بند دلم پاره شد . خواستم خودمو خونسرد نشون بدم که استاد متوجه نشه. اما انگار بخت ما بر گشته بود . مامورا صاف و مستقیم اومدند بالای سر ما .
یکی از مامورها قد بلند شکم بزرگ حدود 35 ساله، با یه عالمه ریش، که حال آدمو به هم میزد . اون یکی هم قد بلند بود، ولی خداییش خوش هیکلش حرف نداشت. اولی در حالی که سعی میکرد صداشو به طور غیر عادی کلفت نشون بده ، با یه لهجه غلیظ اصفهانی پرسید: خانوم چه نسبتی با شوما دارند ؟

استاد قبل از اینکه من جوابی بدم، خیلی قرص و جدی گفت: من استادشون هستم.
مامور لبخند طعنه آمیزی به لب آورد و گفت: اوقت استادی چی چی ؟
من استاد دانشگاه هستم و ایشونم دانشجوی منه .
مامور که دیگه حالا داشت آروم آروم و به تمسخر میخندید گفت: اوقت اوسا و شاگرد تو چای خونه چیکار دارند ؟!
من از کلمه چایخونه خندم گرفته . چون فکر میکردم صاحب اینجا خودشو جر داده تا یه تریا برپا کنه حالا این بابا .....
ماموره نگاه تندی به من کرد و گفت : میخندی...؟ به گریاشم میرسی .
استاد وسط حرفش پرید و گفت: آقای محترم مگه مشکلی پیش اومده ؟
بببببله .... شوما خونوادت میدونند که با یه نامحرم اومدی بیرون، گشت گذارو ...عشق و صفا.
استاد یکدفعه از کوره در رفت و گفت: حرف دهنتو بفهم. و از جاش بلند شد. من نشسته بودم و نگاه میکردم و هر لحظه انتظار اینو میکشیدم که حالا استاد اشرفی، یه چک افسری میزنه زیر گوش ماموره .
استاد با عصبانیت دست تو کیفش کرد. کارت دانشکده رو بیرون آورد و جلوی چشمای ماموره گرفت و گفت: چشمای کورتو باز کن، ببین با کی حرف میزنی .
جمعش کن پتیاره، ما مملکتمون از این استادا نمیخواد...
هنوز کاملا جملاتش تموم نشده بود، که با مشتی که زیره چونش زدم مثه گه .. پهن زمین شد . وقتی که خورد زمین تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم. اما دیگه شده بود و باید تا آخرش میرفتم. مامور دومی خیز برداشت طرفم اما خودمو عقب کشیدم برا همین تعادلش بهم خورد و شروع کرد سکندری خوردن. منم از فرصت استفاده کردمو با لگد زدم به پهلوش. به قدری محکم زدم، که حس کردم دندهاش صدای شکستن داد. اونم افتاد زمین و شروع به ناله کرد . چشمم به اولیه افتاد. دیدم داره کلتی که به کمرش بود رو از غلافش در میاره. فرصت بهش ندادم . یه خیز بلند برداشتم و با تمام قدرت لگدی تو صورتش خوابوندم. خون از دهنو دماغش فوران کرد. کسایی که تو تریا بودند، هاجو واج منو نگاه میکردند . خم شدم اسلحه که دست ماموره روش بود رو از تو غلافش در آوردم .
یه کلت برتا بود. از برکات نظام حکومتی مملکت که همیشه تو توهم داشتن دشمن به سر میبره و بچه های این خاک رو تو نوجوونی برای مبارزه با دشمن خودشون آموزش نظامی میدند. منم کار با اسلحه رو مثه اصلاح صورتم مسلط بودم. مسلحش کردم و گرفتم تو صورت ماموره. البته به هیج عنوان قصد شلیک نداشتم . استاد اشرفی با دیدن این صحنه . یه جیغ بلند کشید و با لحن ملتمسانه ای گفت:خواهش میکنم پسرم خونسرد باش . خواهش میکنم ... مبادا این کارو بکنی .....اونوقت به خاطر یه حیوون خودتو نا بود میکنی ....بذارش کنار عزیزم . بازم تو دلم با تمام عصبانیتم از کلمه پسرم استاد خندم گرفت... ماموره چشماش از حدقه زده بود بیرون و از ترس داشت سکته میکرد . من با فریاد گفتم: میکشمش تا درس عبرتی باشه برا همه این آشغالای عوضی.
ماموره در حالی که خون از دهنو دماغش راه افتاده بود نیم خیز شد و با حالتی عاجزانه و نیمه گریه گفت: بخدا من زنو بچه دارم ..... فریاد زدم خفه شو کثافت چند لحظه پیش که خیلی شجاع بودی و هرچی دلت خواست گفتی ؟
ماموره با همون حالت نزار ادامه داد، من غلط کردم .... تورو خدا اشتباه نکنی یهو ماشه رو بکشی ...بذار بریم. منم قول میدم دنبالشو نکشم .
من دوباره فریاد کشیدم :خفه شو مرتیکه بی همه چیز ..... حتما اسلحه ات رو هم بدم .... کثافت ...بعد در حالی که به استاد اشاره میکردم، که بریم .. گفتم : به خاک مادرم اگه دنبالشو بکشی پیدات میکنم و مثه سگ میکشمت . تو فکر کردی همه مثه همند ...؟ از جات تکون نمی خوری کثافت تا ما بریم ... بعد با احتیاط به طرف در راه افتادم. استاداشرفی هم به دنبالم اومد . تمام این ماجرا چند لحظه بیشتر طول نکشیده بود . هنوز از در تریا بیرون نرفته بودم، که صدای دست زدن کسایی که توی تریا حضور داشتند بلند شد...آفرین پسر .... درود به شرفت ... آفرین...
از در تریا که بیرون اومدیم استاد گفت: واااای که بدبختمون کردی..
منم که خودم میدونستم چه گندی زدم جواب دادم. میدونم استاد . ولی شرفم ارزشش بیشتره.
سوار ماشین شدیم. اسلحه رو انداختم روی داشبورد . بعد لحظه ای فکر کردم با بردن اسلحه شاید بشه با مامورا معامله کرد.
دیدم ماموره خودشو به دم در رسونده و همینطور که خونابه داره از دهانش بیرون میپاشه داد میزنه وایسا آقا تورو خدا .... بدبختم نکن .. درست میگفت
بله اگه منو میگرفتند به خاطر ضرب و شتم ماموره و به دلیل ربودن اسلحه مجازات سنگینی میشدم. اما مجازات از دست دادن اسلحه هم برای مامور دست کمی از جرم من نداشت.

ماشینو به سرعت به حرکت انداختم.استاد پرسید حالا کجا میخوای بری ؟
-نمیدونم یه جا که چند روز دست کسی بهم نرسه یه فکری دارم.

خوب چه فکری آقای متفکر ؟ ... هر دومونو بد بخت کردی رفت... و شروع کرد سرشو به چپ و راست حرکت دادن .
براش توضیح دادم که احتمال داره قضیه چه جوری بشه و فقط یکی باید با این ماموره در تماس باشه.
استاد فکری کرد و گفت: خدا کنه اینجور که تو میگی باشه . اما از همه مهمتر فعلا امنیت تو هستش.
استاد موبایلشو از تو کیفش در آورد و شروع به گرفتن یه شماره کرد. چند لحظه بعد با یکی در حال حرف زدن بود.

سلام سهیلا جون
از اونطرف جواب اومد. که من نشنیدم
استاد بعد از احوال پرسی گفت : سهیلا چند روز کلید اون ویلاتو میخوام کجا بود.....اسمش...آهان آره باغبهادران . ماشینتم میخوام ....اوکی پس من یک ربع دیگه دم خونتونم . ....باشه ...باشه ....عزیزم ...حتما
بعدا برات توضیح میدم . ...
یک ربع بعد دم یه خونه ویلایی بزرگ تو جنوب شهر بودیم . یه خانم خوشگل و تپل به استقبالمون اومد با یه شلوار جین چسبون و یه پلیور صورتی شاد . تعارف کرد بهمون که بریم تو، اما استاد اشرفی گفت: فعلا نمیتونیم و عجله داریم . سهیلا مشکوکانه نگاهی به سر تا پای من انداخت و گفت : این آقای خوشتیپو معرفی نکردی شیرین جون . استاد در حالی که کلافه به نظر میومد گفت: سهیلا جان این پسر خوشتیپ، دانشجوی منه . یه اتفاقی افتاده که بعدا سر فرصت برات میگم. حالا زود باش.تورو خدا .
سهیلا شونهاشو بالا انداخت . دست دراز کرد سویچ ماشین و کلید ویلارو دادبه استاد و گفت: سر راهتون یکمی خرید کنید چون ممکنه تو ویلا زیاد چیزی نباشه . بعد آدرس رو هم داد .
من ماشین سهیلا خانم، که یه مینی پاترل مشکی بود رو از خونه آوردم بیرون و ماشین خودمو گذاشتم داخل و اسلحه رو زیر کاپشنم توی کمرم جاشو درست کردم و از ماشین پیاده شدم. ولی سویچ شو ندادم . البته لازم هم نبود، چون تو حیات خونشون چندتا ماشین دیگه هم بود . ...
منو استاد به طرف باغ بهادران راه افتادیم . مدتی از راه رو هر دو سکوت کرده بودیم ...
بلاخره خودم سکوتو شکستم وگفتم : استاد.....
که استاد با حالتی عصبانی پرید وسط حرفمو گفت: اینقدر نگو استاد خسته م کردی ....
من با خجالت ادامه دادم . میدونم تو دردسرتون انداختم . ولی نتونستم توهین اون مرتیکه رو به شما تحمل کنم. بعد هم که زدمش دیدم، دیگه آبیه که ریخته ... به هر حال ازتون معذرت میخوام . ساکت به حرفهام گوش میکرد و زل زده بود به جلو.
بعد از کلی دنبال آدرس گشتن، بلاخره ویلا رو پیدا کردیم . وقتی به پشت در ویلا رسیدیم من روبه استاد کردموگفتم : استاد... خود به خود خندم گرفت . ادامه دادم شما مجبور نیستی خودتونو تو درد سر بندازید. من این مشکلو حل میکنم. همونجور که به چشمام با اخم خیره شده بود عینکشو از چشمش برداشت که متوجه شدم، چشمای استاد بی نظیزه. انگار توی تخم چشماش قیر ریخته بودند و سفیدی اونام خیلی زیاد بود. بعد با لحن استیضاح آمیزی گفت: بچه چی فکر کردی؟ درست زنم، اما مرامو مسلک دارم . تو هم لازم نیست نگران من باشی.
-آخه شما ممکنه سر این ماجرا شغلتونو از دست بدید . همسرتون جواب اونو چطور میدید؟ به هر حال دارید با یه جانی همکاری میکنید. با کسیکه اسلحه ی پلیسو ربوده .
درحالی که از ماشین پایین میرفت گفت: میخوام تاوانشو بدم .....
منم اومدم پایین و کنجکاو پرسیدم، تاوان چیو ؟
استاد خندید و گفت: تاوان بابچه بیرون رفتنو.....
بعد کلید رو توی در ویلا چرخوند . در نرده ای بزرگ باز شد من دوباره پشت رول نشستم و اتومبیلو بردم داخل.ادامه دارد...
     
#5 | Posted: 15 Sep 2011 09:02 | Edited By: darvack
روزان ابری (قسمت چهارم)

جالب بود، یک باغ بزرگ حدود دوهزار متر . پر از درختای میوه که البته به خاطر زمستون لخت لخت بودند. انتهای باغ یک ساختمان دوبلکس شیک ساخته شده بود . تمام محیط باغ به زیبایی خیابون کشی شده بود و میشد به راحتی توی باغ راهپیمایی کرد. وقتی وارد ساختمان شدیم، از اونهمه سلیقه کیف کردم. هرچی توی این ساختمان زیبا قرار داشت به رنگ زرشکی ست شده بود. هرچی هم که زرشکی نبود، رنگش با زرشکی هارمونی داشت. من با چشمام همه جارو جستجو میکردم . فقط خیلی سرد بود. شومینه رو روشن کردم . ناحودآگاه ی یاد اون روز سرد زمستونی تو آپارتمان با شیوا افتادم. لبخندی به یاد اون روزا رو لبم نشست. استاد که منو متفکر دید، گفت: اینجا مال سهیلاست .اون دوست دوران دانشگاهم تو آلمانه . پدرش یک بازرگانه، که بیشتر وقتشو تو اروپا میگذرونه.
سهیلا تنها بچه ی اونه. مادر سهیلا خیلی وقت پیش از باباش طلاق میگیره و اون تنها زندگی میکنه . دختر خوش قلبیه . خیلی هم شیطونه . اگه میخوای از دستش در امان باشی، وقتی باش روبه رو شدی، زیاد بهش رو نده . من همینطور که ویلا رو چک میکردم ،به حرفهای استاد گوش میکردم . ویلا سه خواب بزرگ داشت با یک پذیرایی خیلی وسیع. توی هر اتاق خواب یک تخت دونفره شیک قرار داشت و سرویس بهداشتی و حمام رو کاملا جدا از هم ساخته بودند . پردهای زرشکی اتاقها و پذیرایی به قدری رویایی بودند که آدم این توهم بهش دست میداد که تو کاخهای سلطنتی بریتانیا به سر میبره . جلوی پذیرایی یک بالکن بزرگ بود، که کاملا روی رودخونه قرار داشت. به صورتی که وقتی میرفتی روی بالکن، رودخونه از زیر پات رد میشد . من این منطقه زیاد اومده بودم . ویلاهای زیادی هم دیده بودم اما این چیز دیگه بود .

با صدای استاد به خودم اومدم که داشت میگفت : هی پسر .... بعد مکثی کرد و یک لحظه مثه اینکه چیزی رو فراموش کرده فکر کرده و با لبخند گفت : اسم کوچیکت چی بود ؟. ...جواب دادم علی.... اما از این که اسم کوچکمو نمیدونست دلخور شدم . استاد با صدای کشداری گفت خب علی آقا.. یادمون رفت خرید کنیم. گفتم اشکالی نداره من میرم خرید میکنم .
اول ببینم چی هست چی نیست.سپس به آشپزخونه رفت و تو یخچال رو شروع به وارسی کرد . بعد اومد کاغذ و قلم برداشتو یک لیست بلند بالا برام نوشت و داد دستم . خواست از کیفش پول بهم بده که توجهی نکردم و برای خرید از در ساختمان بیرون اومدم . تا دم در دنبالم دوید، که بهم پول بده ولی من خیلی جدی گفتم که پول نمیگیرم و به طرف ماشین حرکت کردم .

تو تموم طول راه رفتن به شهرستان باغبهادران و برگشتن به ویلا به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکردم .لحظاتی میشد که از آینده ام به خاطر اتفاقی که افتاده بود. وحشت میکردم . زدن مامور .دزدیدن اسلحه .یاد اسلحه افتادم . اونو از کمرم بیرون کشیدمو انداختم تو داشبورد . خرید کردم و برگشتم ویلا.

وقتی وارد ویلا شدم دیدم استاد اشرفی بدون حجاب با بلوز و شلوار جلو شموینه ایستاده و داره موهای خیسشو که معلوم بود در نبودن من رفته حمام خشک میکنه .متوجه ورود من شد. برگشت یه نیم نگاهی به من کرد و گفت : اومدی پسرم .؟ بعد یکدفعه کامل به طرفم چرخید تو صورتم زل زد چند لحظه ساکت بود و ناگهان شروع کرد با صدای بلند خندیدن و در بین خندهاش گفت :... تو....منو ..... روی این کلمه حساس کردی علی جان...و باز خندید . اینقدر که اشک تو چشماش جمع شد . وقتی میخندید واقعا زیبا میشد. چون پوست سفید صوزتش گلگون میشد . خیلی سعی میکردم که بهش زل نزنم. دلم نمیخواست . در موردم اشتباه فکر کنه، که دارم زاغ سیاشو چوب میزنم . به اضافه اینکه حرمت استاد و شاگردیم منو کنترول میکرد. ولی واقعیت این بود، که این زن، همون استادیه که همه بچه های دانشکده تو (کفش ) بودند. و آرزو میکردند فقط بهشون یه لبخند بزنه .
اما حالا خیلی نزدیک به من بود. جوریکه منو به اسم کوچک صدا میزد.

موهاشم مثه ظلمت شب و به رنگ چشماش بود. با اینکه لباسهاش گشاد بودند، ولی به راحتی میشد فهمید که چه اندام کشیده وزیبایی داره . قدش حدود صدو هفتاد پنج . دست وپایی بلند و کشیده . اندامش بیشتر منو به یاد رقاصه های درشت هیکل هالیودی میانداخت . وقتی عینک به چشم نداشت چهرش کاملا دخترونه و در نهایت زیبایی بود.

به آشپز خونه رفتم در یخچالو باز کردم تا مواد غذایی رو درونش قرار بدم اولین چیزیکه توجهمو جلب کرد، چند تا بطری مشروب (ابسلوت ) بود . از این موضوع خوشحال شدم و با خودم قرار گذاشتم، در نبودن استاد یه لبی تر کنم . بعد کبابهایی که گرفته بودمو روی میز گذاشتم .شکمم از گرسنگی ضعف میرفت و به قارو قور افتاده بود . روبه استاد کردم و گفتم: کبابها سرد میشند از دهن میافتند . به طرف آشپزخونه اومد. روی یک صندلی پشت میز نشست نگاهی به غذا کرد و گفت : وای...دارم از گرسنگی غش میکنم و بدون معطلی مشغول شد . زمانهایی که حواسش به من نبود صورت خوشگلشو نگاه میکردم . موهای سیاهش دوره صورت گردشو گرفته بود و هنوز از خیسی برق میزد. بدون اینکه حس جنسی داشته باشم از اینهمه زیبایی لذت میبردم . یکی دوبار مچمو گرفت ولی فقط لبخند زد . تو یکی از این مچ گیریهاش دست از غذا خوردن کشید . مستقیما تو چشمام نگاه کرد و گفت: هی...پسره ی خیره... اگه بخوای اینجوری بهم نگاه کنی میترسم . ..خیلی هم جدی میگم . من به تو اعتماد دارم، نکنه پشیمونم کنی...؟؟. یه وقت فکرای بدبد تو سرت راه ندی ؟
من که از اینهمه رکی اون حس میکردم تا گردن سرخ شدم، عذر خواهی کردم و گفتم : باور کنید منظور بدی نداشتم استاد . ابروهای خوشگلشو تو هم کشید وگفت: غلط کردی منظور بدی داشته باشی. فکر نکن زنم از عهده ات بر نمیامو .... من اون ماموره زپرتی نیستما .... یه دفعه صداشو آروم کرد و با لحنی کشدار و مسخره گفت: در ضمن گفتم دیگه نگو استاد . اینجوریکه نمیتونیم اینجا با هم راحت باشیم. از این به بعد شیرین صدام کن . منم با دست و پایی گم کرده گفتم: چشم استاد... یعنی شیرین خانم ..... یهو پقی زد زیر خنده .. و گفت: من هنوز نفهمیدم تو پرویی کم رویی .. ؟ اخلاقت عجیبه ...
خیلی هم کم حرفی ... راستی از خودت بگو ؟....
-چی بگم .؟ ...
از خونوادت . از آیندت البته اگه با گندی که امروز زدی آینده ای برات وجود داشته باشه!!!؟.
منم مختصری از خودم و خونوادم براش گفتم . اونم سرا پا گوش بود وقتی حرفای من تموم شد، اون شروع کرد و گفت : که از یه خونواده متمول تهرونیه . وقتی دیپلم گرفته برا ادامه تحصیل رفته آلمان . اونجا دکترای زبان انگلیسی گرفته .تو سن بیستو شش سالگی به ایران برگشته زبون آلمانی هم کامل میدونه و از همه مهمتر اینکه، تا حالا ازدواج نکرده و قصد ازدواج هم نداره . البته اینهم اضافه کرد که تا به حال هیچ مردی هم تو زندگیش نبوده. یا به عبارت دیگه، حتی دوست پسر هم نداشته . و حالاهم چند ماهیه که از طرف سازمان آموزش عالی ماموریت یکساله برای دانشگاه اصفهان داره . الآن هم در آستانه سی سالگیه.
منکه از تعجب شاخ در آورده بودم ، پرسیدم : پس اون حلقهء توی انگشتتون چیه ؟ گفت : رد گم کنیه . آخه حالو حوصله گیر بازار مردا رو ندارم. یعنی از مردا خوشم نمیاد . البته فکر بد نکنی چون از زنها هم خوشم نمیاد ... میدونی که از چه نظر میگم ؟ با لبخندی بهش فهموندم که منظورشو گرفتم .

بعد از غذا جلوی شومینه دوتا بالش گذاشتیم و دراز کشیدیم با فاصله حدود یک متر رو به هم

من بعد از ظهر میرم اصفهان تا هم یه سری برم خونه و هم برم پیش رییس دانشکده و چند روز مرخصی بگیرم . یه دوستیم دارم که شوهرش توی نیرو انتظامیه ببینم میتونم از طرف اون ماموره رو پیدا کنم شاید بتونیم باهاش معامله کنیم.
من خیلی قرص گفتم: میتونیم من مطمئنم اون حالا خیلی بیشتر از ما ناراحته و حاضر هر کاری بکنه ولی کسی نفهمه که اسلحشو ربودند .

گرمای شومینه منو در ربود و نفهمیدم کی بخواب رفتم . وقتی بیدارشدم دیدم شیرین خانوم بالای سرم ایستاده و داره منو آروم صدا میزنه . علی جان .....علی جان ...
لباس پوشیده و آماده حرکت بود. از جام بلند شدم .
من دارم میرم. حدودای ساعت هفت بر میگردم . رو ساعتم نگاه کردم دیدم چند دقیقه مونده به سه . گفتم: به سلامت، فقط تورو خدا آروم برونید، جادها ناجوره . نگران نباش . تو چیزی نمی خوای؟
-خواستن که چرا.. فقط نمیخوام تو زحمت بیافتید . با نوک پنجه پاش لگدی به ساق پام زد و گفت : خودتو لوس نکن بگو چکار داری ؟
-باید یکم لباس برام بیارید. با لب لونچه آویزون گفت: چه جوری نابغه ؟
گوشیمو برداشتم زنگ زدم خونه . یه زنگ که خورد سریع یکی گوشیو برداشت دیدم صدای مریم بلند شد . پسره بی عقل تو نمی خوای آدم شی؟ آخه چقدر منو حرص میدی؟ اونقدر بلند جیغ میزد، که صداشو شیرین خانم هم که بالای سرم ایستاده بود می شنید. لبخند به لب کنجکاوانه داشت به صدای مریم گوش میکرد. مریم ادامه میداد، از ظهر تا حالا دارم شمارتو میگیرم دائم میگه مشترک مورد نظر در دست رس نمیباشد. معلوم هست کجایی ؟ آروم گفتم: عزیز دلم تو که میدونی خطها خرابه. مریم در حالی که بغضش ترکیده بود . گفت : اصلا به فکر منه بدبخت نیستی، آخه منکه جز تو کسیو ندارم .... و آروم آروم گریه میکرد...لابه لای گریهاش گفت: دیشب یه خواب بدی دیدم. از صبح تا حالا انگار دارند تو دلم رخت میشورند . دلداریش دادم، که هیچ چیز مهمی نیست مگه همه خوابها درست از آب در میاند؟
پرسید : حالا کجایی ؟ جواب دادم دانشگاه، میخوام با بچه ها یه چند روزی برم اردو یکی از دوستام میاد خونه، یه چندتا تیکه لباس بده برام بیاره و بعد آروم گفتم لباس زیر یادت نره، یه چند تا چیزه دیگه هم سفارش دادم .وقتی سفارشهام تموم شد، مریم با نگرانی گفت: مواظب خودت باش قربونت برم .. بهم زنگ بزن فدات شم ..قول دادم و قطع کردم ...
بعد از اتمام صحبتم با مریم . استاد که همچنان بالای سرم ایستاده بود گفت: اوه اوه چقدرم دوستش داره این تحفه رو.... و خندید . بعد از رفتن شیرین خانوم . من به طرف یخچال هجوم بردم ......

هنوز چندتا پیک بیشتر نخورده بودم، که دیدم یکی داره زنگ ویلارو میسوزونه. دستشو گذاشته بود رو زنگ و بر نمی داشت. با عجله هر جور بود خودمو جمع جور کردمو و از در ساختمون رفتم بیرون ....وقتی به در
نرده ای ویلا رسیدم . دیدم سهیلا پشت در ایستاده. تا چشمش به من افتاد با لوندی گفت: به به آقای خوشتیپ... سلام کردم .جوابمو خیلی کشدار و بلند داد. یک ماشینم بود، که پشت فرمونش یه مرد نشسته بود. من درو باز کردم، اون مردام گاز داد اومد تو. من دوباره در بستمو برگشتم. سهیلا هم شونه به شونه ام راه افتاد . پرسید: شیرین کجاست ؟ جواب دادم، استاد رفتند اصفهان و بیاند . نیم خنده طعنه آمیزی کرد ... و زیر چشمی نگاهی به من . وقتی جلو ایوان ساختمون رسیدیم، مردی که همراه سهیلا اومده بود. منتظر ایستاده بود . سهیلا معرفی کرد این آقا فرشید دوست منه .این آقا هم از دانشجوهای شیرینه، که البته من اسمشو نمیدونم. من در حالی که با فرشید دست میدادم، خودمو معرفی کردم . از همون لحظه اون آقاهه به دلم ننشست . حدود چهل سالش بود. تقریبا هم قد خودم. فقط هیکلش گوشتی تر و پر تر از من بود. یا به عبارتی چاقتر..موهای مجعد مشکی که روبه بالا زده بود . سبیلی پر و مردونه بر عکس من که هیچ وقت سبیل نمی ذاشتم صورتی گرد و تپل با چشمو ابرویی در هم و پر تکبر. هر سه وارد ساختمون شدیم . منکه انتظار اومدن اینهارو نداشتم بساط مشروبو همونطور روی میز آشپزخونه ول کرده بودم. وقتی چشم سهیلا به بساط افتاد گفت:به به، بزمم که به راه ...!!!؟
من کلی خجالت کشیدم ..سهیلا روبه فرشید کرد و گفت: عزیزم میخوری..؟
فرشید اعلام موافقت کرد و نشست پشت میز.سهیلا دو تا پیک دیگه آورد هر سه رو پر کرد بعد پیکشو بلند کرد و گفت: سلامتی شیرین جونم، که یه همچین تیکه ای تور کرده . ... یه لحظه چندشم شد. ولی خودمو کنترول کردم . من چه جوری در مورد استادم فکر میکردم و این جنده خانوم چه جوری ! ناراحت شدم، دست به پیکم نزدم سهیلا و فرشید پیکهاشونو خالی کردند. سهیلا در حالی که سعی میکرد آروقشو کنترول کنه با اشاره به پیک من گفت: چرا نمیخوری خوشتیپ ؟ فقط نگاهش کردم. اونقدر نگاهش کردم، که از رو رفت و گفت: هر جور میلته ...

من از پشت میز بلند شدمو کاپشنمو پوشیدم. سهیلا همونطور که مشروب میخورد هوای منم داشت . بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: چیه؟ ناراحتت کردم ؟ جواب دادم نه ... میخوام یکمی برم لب رودخونه ... و از در زدم بیرون.

از ویلا بیرون اومدم . هوا خیلی سر بود. همه جا رو برف پوشونده بود . کلاغها بالای سرم رو درختا قار قار میکردند . خورشید روبه افول گذاشته بود و در گوشه و کنار آفتاب رنگ پریده ای روی زمین پهن شده بود . با اینکه هوا سرد بود، اما به خاطر مشروبی که خورده بودم تنم گرم بود . ویلا رو دور زدم و خودمو رسوندم به رود خونه. وقتی بالای سر آب رسیدم. روی یک تخته سنگ نشستم و در آب خیره شدم. به یاد این قطعه افتادم .

نگاه کن چه بیگانه وار ساحل آرامش ، دستان شکسته ی موج نا آرام درونم را پس میزند و من رانده ی مانده ، چگونه فریاد را در درون پیچیده ام به کام میکشم.

متوجه شدم موبایلم زنگ میخوره، نگاهی به شماره روی ال سی دی انداختم.شماره برام غریب بود، بی خیال جواب دادن شدم . بعد از چند تا زنگ ساکت شد . چند لحظه بعد مسیج اومد، از همون شماره بازش کردم نوشته بود.

آقای گیج من شیرینم . چرا جواب گوشیتو نمیدی؟ تو که آدرس خونتونو ندادی به من ، نابغه.

خندم گرفت. دوباره گوشی زنگ خورد خودش بود. توی این مونده بودم، که شمارمو از کجا گیر آورده!! ؟ ..
حوصله جواب دادن نداشتم. آدرسو براش مسیج کردم . چند لحظه بعد جواب اومد . بچه پرو جواب گوشیو نمیدی . برام مسیج میفرسی بذار برگردم .

کرختی حاصل از مشروب توی اون هوای سرد برام لذتی وصف نشدنی ایجاد کرده بود. اونقدر دم رودخونه نشستم و به اینورو اونور فکر کردم، که زمان از دستم در رفت. یهو به خودم اومدم دیدم، خیلی سردمه و انگار دیگه از مایع اکتشافی ذکریای رازی چیزی تو تنم نمونده . صفحه موبایلو روشن کردم تا تو اون تاریکی بتونم ساعت رو ببینم .ساعت هشت ونیم بود. از جا پریدم. به سرعت به طرف ویلا برگشتم . یه ده دقیقه ای از ویلا دور شده بودم. شروع به دویدن کردم وقتی نزدیک ویلا رسیدم، استادو دیدم ،که داره تو تاریکی سعی میکنه منو بشناسه . رسیدم بهش سلام کردم . اما جوابمو نداد و جلوتر از من راه افتاد . کمی سریعتر قدم برداشتم تا رسیدم شونه به شونه اش. گفت: خواهرت حق داشت از دستت گریه میکرد . جوابی ندادم . پرسید: چرا جواب گوشیتو ندادی ؟ بازم ساکت موندم . یعنی چیزی نداشتم، که بگم مثلا میگفتم حوصله نداشتم . .. ادامه داد من یک ساعته که توی این سرما منتظر توام . خجالت کشیدم ...گفتم : خوب زنگ میزدید . گفت شارژم تموم شده بود نمی خواستم با موبایل سهیلا هم زنگ بزنم . چون اینجوری شمارتو بر میداشت . لحنش دلخورانه بود . راستی با سهیلا مشکلی پیدا کردی ؟ خونسرد گفتم: نه چطور ؟..استاد گفت: همینطوری پرسیدم. آخه سهیلا در موردت جواب درست و حسابی بهم نداد ... بوی جوجه کباب محیط باغو پر کرده بود و صدای شوخی و خنده فرشید و سهیلا از دور به گوش میرسید . یهو استادم ایستاد . منم ایستادم، تو تاریکی چهرش درست پیدا نبود، گفت: علی اینارو خیلی جدی نگیر نه از دستشون برنج و نه لازمه که خودتو باهاشون قاطی کنی. اینا زیاد پیرو قائده خاصی زندگی
نمی کنند. پرسیدم : منظورتون چیه استاد ؟ دوباره راه افتاد و گفت: خودت میفهمی.ادامه دارد...
     
#6 | Posted: 15 Sep 2011 10:48
روزان ابری (قسمت پنجم)

وقتی به سهیلا و فرشید رسیدیم، دیدم هر دو مست مستند. سهیلا با دیدن ما گفت: شیرین جون دانشجوی خوشگلتو به منم قرض میدی ؟ با اینکه تو تاریکی بودم، اما میخواستم از خجالت آب بشم . فرشید با صدای بلند شروع کرد خندیدن . و در ادامه حرفه سهیلا گفت: شیرین خانوم که شده باکره مقدس .... دختر داری پیر میشی... آخه یه حالی یه حولی ...شیرین که جلوتر از من حرکت میکرد، زود تر از من رسید به اونا و با خنده گفت: بچه ها دوباره زیاده روی کردید، دارید چرت و پرت میگیدا! . منم دیگه رسیده بودم به اونها . کنار منقل ایستاده بودند و داشتند جوجه کباب میکردند. فرشید با صدای بلند و لحن مستانه گفت: به به علی آقا، پس کجا رفتی رفیق، بیا بیا ... جوجه بزن حالشو ببر ... بیا بابا ... بعد یه تیکه جوجه داغ داغ از سیخ کشید بیرون و داد دست من . منم به آرومی شروع کردم به خوردن .سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود. دلم چای داغ میخواست. گوشه منقل چشمم به قوری و کتری افتاد . شیرین خودش استکان برداشت و برام یه چای داغ ریخت و داد دستم . سهیلا ، دوباره گیر داد به من، که علی جون، چرا تو اینقدر کم حرفی؟...استاد پرید وسط حرفش و گفت: سهیلا با علی کاری نداشته باش، اون حوصله نداره . سهیلا گفت : وااا ! مگه من چی گفتم ؟! نوبرشو آورده .
سهیلا علی وضعیت روحی مناسبی نداره.
جووووون .... خودم وضعیت روحیشو مناسب میکنم .... فرشید دوباره با صدای بلند خندید ...بعد رو کرد به سهیلا و گفت: پس من چی؟ سهیلا گفت: ناراحت نباش عزیزم . از تورو هم میکنم ...فرشید بازم خندید و گفت: چیو .. میکنی ..؟ سهیلا دست انداخت دور کمر فرشید و جواب داد: وضعیتتو ...و باز شروع به خندیدن کرد . بعد یه پیک مشروب ریخت داد دست فرشید . یکی هم برا خودش ریخت . یکی هم برای شیرین خانوم، که اولش نگرفت. ولی با اصرار سهیلا گرفت. خواست برا من بریزه که من مخالفت کردم .هر سه تایی پیکاشونو رفتند بالا و منم چایمو . بعد برای مزه ماستو موسیر و چیپس و پشت بندشم جوجه ی داغ. از اون به بعد شروع شد، مشروب و جوجه. شیرین خانوم هم پا به پای اونها میخورد . هوا سرد بود برای همین از خوردن مشروب داشتند لذت میبردند. دیگه شیرین هم کم کم داشت مست میشد. البته هیچ رفتار و گفتار اشتباهی نداشت. ولی به کارها و حرفهای سهیلا و فرشید مدام میخندید. چهره اش از نور ذغالهای برافروخته یه حالت خاصی پیدا کرده بود. چشماش از مستی دائم از حال میرفت. یکمی تعادلش بهم خورده بود ولی حرف بی ربط نمیزد. هر موقع هم سهیلا به من گیر میداد به سهیلا تشر میزد .
جوجه ها که تموم شد، گفتند بریم داخل. وقتی وارد شدیم، سهیلا پالتو بلندی که تنش بود و کند و هیکل تپلو خوشگلشو که با یه مینی ژوپ سفید و یه تاپ نیمتنه مشکی پوشونده بود رو به نمایش گذاشت. برای چند ثانیه محو تماشاش شدم . خیلی زود به خودم اومدم . اما احساس تورم در آلتم میکردم. روی یک مبل لم دادم و سعی کردم نگاهم به سهیلا نیافته . استاد هم کاپشنشو از تنش کند . دیگه مثل ظهر لباس گشادی به تن نداشت. حالا یه شلوار جین چسبون کوتاه که حدود ده سانتی از پایین زانوشو میپوشوند و ساقهای کشیده و گوشتالوش کاملا لخت بود . و یک تاپ جگری رنگ که بازوهای بلند و سپیدشو بیشتر جلوه میداد به تن داشت . دیگه سهیلا در برابر شیرین خانوم جلوه ای نداشت .اما چیزیکه بود به خودم اجازه میدادم، که به اندام سهیلا به دیده جنسی نگاه کنم، اما در مورد استادم چنین حسی نداشتم . یعنی نمی خواستم که داشته باشم . باز هم جدال قلب و عقل شروع شده بود. سهیلا به طرف دستگاه ضبط صوت رفت یه آهنگ شاد گذاشت، بعد دست فرشید رو گرفت و اونو به رقص با خودش وادار کرد. شیرین خانوم هم اومد و روی مبل کنار من نشست و ساقهای کشیده و سپیدشو رو هم انداخت. چیزیکه جذابیت شیرین رو چند برابر میکرد، سپیدی پوستش بود. شفاف و براق، بدونه هیچ نا خالصی . من به هیچ عنوان دلم نمیخواست که حتی لحظه ای به چشم شریک جنسی نگاهش کنم. اما چیزی که باعث نگاه من به استادم بود، زیبایی بی حد و حصرش بود . غیر از زیبایی او چیزی که برای من بی اندازه جذاب بود پختگی رفتار و گفتارش و معصومیت دخترانه اش بود . درسته که سی سال داشت . اما هنوز چهره اش دخترانه بود . تمومه تلاشم رو میکردم که در برابرش نهایت احترام و داشته باشم . چون بی اندازه در طول امروز از خودش معرفت نشون داده بود و با شفافیتی که از شخصیتش به من نشون داده بود، میدونستم که آدم قرص و محکمیه . البته منم عنان هوسمو در برابر اینهمه زیبایی از دست نداده بود . باصدای استاد به خودم اومدم . توی اون صدای موسیقی تقریبا داشت منو فریاد میکشید. به طرفش نگاه کردم. با دست اشاره کرد که برم پیشش بشینم . منم همین کارو کردم .
وقتی کنارش نشستم رایحه یه عطر ملایم که با بوی تنش مخلوت شده بود به مشامم خورد لذت بردم . با لبخند پرسید چیه؟ کشتیات غرق شده ؟ آرنجامو گذاشتم روی زانوهام، دستامو فرو کردم لای موهام و سرمو بین دودست گرفتم و گفتم: کلافم ، من نباید اون کارو میکردم،اما.... کردم .....حالا چیکار کنم....؟ .با کف دست محکم کوبید پشت سرم، جوریکه سرم از بین دو تا دستم در رفت. شوکه سرمو بلند کردم، تا نگاهش کنم. چشمم بهش افتاد دیدم خیلی عصبانی گفت : این برای اینکه این کار اشتباه رو کردی و دوباره خیز برداشت و یه پس گردنی دیگه زد پشت گردنم و ادامه داد: اینم برا اینکه حالا داری فکر میکنی در مونده ای ... حالا دیگه حتی تنبیه بدنی هم شدی، اما دیگه نمیخوام حتی به اون اتفاق یک لحظه هم فکر کنی . نمیدونستم در برابر این حرکت استاد چکار باید بکنم ... گیج شده بودم . این اتفاقات به حدی سریع بود، که من حیرون مونده بودم . وقتی به صورت استاد نگاه میکردم چنان اونو جدی میدیدم، که جای هیچ تفکری برام نمیذاشت . تو این بلا تکلیفی تنها کاری که تونستم بکنم ، خندیدن بود . خندیدم با صدای بلند. استاد هم خندش گرفت . بعد درحالی که از جاش بلند میشد گفت : بچه تو مشروب نمی خوری؟در حال خندیدن گفتم: چرا نخورم؟ وقتی استادم بگه بخور حتما باید بخورم و به دنبال این پریوش راه افتادم. فرشید و سهیلا همچنان با هم در حال رقص بودند . سهیلا با دست یه بوس برا استاد فرستاد. اونم با لبخند جوابشو داد. نشستیم پشت میز آشپز خونه . شیرین خانم دستشو دراز کرد بطر مشروب رو بر داره، که برا یه لحظه هوش از کلم پرید. به قدری بازو و ساعد دستش ظریف و خوشرنگ بود . که دلم میخواست، ساعتها اون دستای خوشگلو نگاه کنه . اما زود نگاهمو دزدیدم. تو یه لحظه به فرشید و سهیلا نگاه کردم . جا خوردم آخه اونا لب تو لب شده بودند. فرشید هم داشت با دست چپش باسن سهیلا رو لمس میکرد . و همونجور نرم و آهسته در حال رقص تانگو بودند. وقتی صورتمو برگردوندم دیدم استاد در حالی که پیک مشروب رو به طرفم گرفته، داره خط سیر نگاه منو دنبال میکنه یهو نگاهم تو نگاهش گره خورد . احساس کردم صورتم آتیش گرفت. سرم زیر انداختمو پیک مشروب رو از دستش گرفتم . خیس عرق شدم . استاد که متوجه شرم من شد فریاد کشید: آهاااااااای اینجا اتاق خواب نیستا....!!!!. بعد از پشت میز بلند شد، به طرف اون دوتا رفتو تو گوش سهیلا با اخم پچ پچی کرد. سهیلا به علامت قبول چیزی سرشو تکون داد بعد دست فرشید و از روی باسنش بر داشت . استاد برگشت و دوباره پشت میز نشست . بعد مشروبشو بر داشت ، سلام داد و رفت بالا. بعدش چنان با مزه صورتشو از تیزی و تندی مشروب مچاله کرد . که من از قیافه مضحکی که گرفته بود به شدت خندم گرفت . لبای گلی رنگشو روی هم با حرص فشار میداد و ناله های مسخره ای از گلوش بیرون میکشید . چشماشم به حالت مسخره ای لوچ کرده بود وبلا فاصله چند قاشق ماست و موسیر گذاشت دهنش. یک نفس عمیق کشید و گفت : اوه اوه ..تو دلم سوخت . منم پیکمو سر کشیدم و یه دونه چیپس با ماستو موسیر گذاشتم دهنم دوباره شروع کرد پیمونه هارو پر کردن. پرسید:نگفتی چرا تلفنتو جواب ندادی؟ گفتم: شما اول بگو تلفن منو چطور پیدا کردید؟! خندید و جواب داد وقتی خواب بودی با گوشیت یه زنگ زدم رو گوشی خودم و بعد سیوش کردم ...بعدم زبونشو مثه بچه ها گوشه ی دهنش گاز گرفت و گونه هاشو داد بالا تا چشمای سیاهش تنگ بشه و ریز خندید و ادامه داد با خودم فکر کردم شاید لازم بشه ...که شد . !!!!

پیمونه ها بود که خالی میشد و دیگه کم کم مستی داشت روش تاثیر میذاشت . کلماتش کشدار شده بود و معلوم بود خیلی اختیار فک و زبونشو نداره . سفیدی چشمای درشتش دیگه حالا کاملا سرخ شده بود. لب و گونه هاش رو انگار با آب انار قرمز کرده بودند. گردی و سپیدی صورتش تو اون هاله سیاه موهاش مثه قرص ماه تو شبای بیابون بود . منم مست شده بودم، ولی هنوز کاملا اختیارم دست خودم بود . یه نگاه دیگه به سهیلا و فرشید که خیلی وقت بود ازشون غافل شده بودم انداختم. دیدم سهیلا روی کاناپه رو پاهای فرشید نشسته و مثه مار دارند به هم میپیچند صدای موسیقی هم ساختمانو جاکن کرده بود. وقتی دوباره به استاد نگاه کردم دیدم سرشو گذاشته رو میز. فهمیدم داره با مستیش حال میکنه . من یه پیمونه پر کردم و رفتم بالا . بعد چند دقیقه سرشو بلند کرد و با لبخندی از رو مستی گفت: هی بچه، نری تو دانشکده برام دست بگیری که فلانیو .... وای... چقدر مستم .....منم از مستی بلند خندیدم و گفتم : چه حرفا میزنید استاد؟! یعنی واقعا اینجوری فکر میکنید؟! در حالی که سعی میکرد از جاش بلند شه گفت: شوخی کردم پسر .. سعی میکرد تعادلشو حفظ کنه ادامه داد: بهت اعتماد دارم. خیلی ام زیاد . اما خواهش میکنم، منو فقط شیرین صدا بزن. حتی شیرین خانوم هم نه.... شیرین خالی ....یا حداقل شیرین جون ...چیه هی استاد استاد راه انداختی؟ اینجا که دانشکده نیست. بعد یه پیک مشروب دیگه برا خودش ریخت و سر کشید و بعد به طرف ضبط صوت حرکت کرد. تو تموم طول راه از دیوار کمک میگرفت و من غرق در تماشای اون اندام رویایی. وقتی به ضبط صوت رسید اونو خاموش کرد. سهیلا و فرشید از هم جدا شدند و به شیرین نگاه کردند . شیرین که من از همان وقت تصمیم گرفتم برا رضایتش شیرین جون صداش کنم . با همون لحن مستونش ولی خیلی شمرده و آروم گفت: یه بار گفتم: عمل سکسی تو اتاق خواب . شما باید رعایت منو علی رو هم بکنید و گر نه مجبور میشیم از اینجا بریم. اصلا پاشید برقصیم و بعد دباره ضبط صوت رو روشن کرد. فرشید و سهیلا که ضد حال خورده بودند با بی میلی از هم جدا شدند . شیرین جون نرم نرم شروع به حرکت دادن اندام خوشگلش کرد. زیاد تعادل نداشت چند باریم نزدیک بود بخور زمین . اما میخندید و خودشو کنترل میکرد. حتی توی رقصشم با اینکه مست بود، هیچ نا هنجاری و یا جلف بودنی حس نمی شد. از اون دسته زنهایی بود، که مرد رو مجبور میکرد، با دیده احترام بهش نگاه کنه . فرشید که از دیدن اون قد و قامت . حیرون مونده بود، با دهنی باز و فکی کش اومده شیرینو برانداز میکرد . انگار داشت با نگاش اونو میخورد. نمیدونم چرا حس بدی از طرز نگاه فرشید بهم دست داد . کم کم سهیلا هم به شیرین ملحق شد و اونم شروع به رقصیدن کرد . شیرین به سمت من نگاه کرد و با سر اشاره کرد، که منم برا رقص برم وسط. ولی من نه رقص بلد بودم، نه روی اینو که برم با اون برقصم. برا همین با سرم علامت منفی دادم. به جای من فرشید پرید وسط و دستشو جلو برد، تا با شیرین هم رقص بشه شیرین دست چپشو به فرشید داد و دست راستشو روی بازوی چپ فرشید گذاشت. فرشید دست چپشو به پهلوی شیرین زیر بازوش قرار داد . شیرین نرم شروع به حرکت دادن کمرش کرد. سهیلا هم برا خودش قر کمر میومد. من همیشه از شادی دیگران لذت میبرم و هیچ وقت دیگرانو به خاطر داشتن سلیقه های متفاوت از من، محکوم نکردم. اما همیشه برای خودم قوانینی داشتم و یه چیزایی رو برای خودم هنجار نمی دونستم . یکی از اون چیزها رقص بود . ولی نمیدونستم چرا حالا از این که میدیدم دست فرشید داره تن شیرینو لمس میکنه حس خوبی نداشتم . یه پیمونه دیگه ریختم و یه ضرب رفتم بالا بعد نشستم به تماشای اونها. فرشید سعی میکرد تو حرکتهاش بیشتر تنش با شیرین تماس داشته باشه . شیرین هم با تموم مستیش به فرشید اجازه نزدیک شدن بیش از اندازه رو نمیداد. سهیلا که یهو متوجه من شد به طرفم اومد. وقتی بهم رسید دستشو دراز کرد دستمو گرفت و گفت پاشو بیا عزیزم، چرا غمبرک زدی . کاملا مست بود . تعادل نداشت . ادامه داد پاشو توهم با من برقص به ارومی طوریکه ناراحت نشه دستمو از دستش در آوردمو گفتم : ممنونم رقص بلد نیستم . سهیلا دوباره دست منو قاپ زد و گفت: اشکال نداره یادت میدم . شیرین که حواسش به منو سهیلا بود. با صدای بلند فریاد کشید. سهیلا جان، علی نمیرقصه ولش کن . سهیلا تو چشمای من زل زد. عصبانیتو میشد از چشماش خوند . یکدفعه دستشو جلو آورد، انگشتاشو تو موهام فرو کرد و گفت : جووون بچه خوشگل . اگه به خاطر شیرین نبود....... من فقط سرد نگاهش میکردم . وقتی پشتشو به من کرد که بره نگاهی به اون کون خوشگلش کردم، یه حسی جنبشی وسط پام بهم دست داد. با خودم گفتم: اره واقعا اگه به خاطر شیرین جون نبود، شاید فردا صبح باید میرفتی دکتر بخیه بزنی ....
سهیلا به طرف ضبط صوت رفت صداشو کم کرد بعد گفت: بچه ها آب استخرو گرم کردم هرکی میاد بجنبه . فرشید که معلوم بود از همه خوشحالتره پرید لپ سهیلارو بوسید و گفت:خیلی میچسبه . سهیلا به شیرین گفت: تو هم که میایی؟ شیرین هم جواب مثبت داد . .. من با خودم فکر کردم، یعنی قراره من شیرین جونو لخت ... فکرشم نمیتونستم تو وهمم بگنجونم. اما چه جاذبه ای داشت این اندام زیبا رو دیدن ......نا خودآکاه ضربان قلبم دوباره بعد از چند سال برای دیدن تن یک زن بالا رفته بود . داشتم تلاش میکردم، که روی خودم مسلط باشم ولی چنان این زن برای من جذابیت داشت، که تنم از تفکر برهنه دیدنش میلرزید. آشکارا شروع به لرزیدن کرده بودم .
صدای شیرین منو به خود آورد هی پسر پاشو بیا دیگه ... بدون اراده به دنبالش راه افتادم . سهیلا و فرشید زود تر از ما رفته بودند . من پشت سر شیرین که تلو تلو میخورد راه افتادم. تو دستش یه مایو شنای مشکی بود. وسط پله های زیر زمین که رسیدیم شیرین ایستاد و گفت: راستی لباساتو از مریم گرفتم آوردم. اگه تو ساکت مایو شنا داری برو بیار و ادامه داد: اما خواهرتم مثه خودت خوشگله ها و خندید . من باز مسخ شده برگشتم ساکم رو گوشه یکی از اتاق خوابها پیدا کردم. با عجله از توش مایومو بیرون کشیدم و به طرف زیر زمین تقریبا دویدم . چنان هیجانی وجودمو گرفته بود، که تو اون حال مستی نفس کشیدن برام سخت شده بود . وقتی به استخر رسیدم توی رختکن شیرینو دیدم در حالی که از در دوار رختکن گردن به بالا و از ساق پاش به پای پیدا بود. خم شد ، در حال پوشیدن مایوش بود. من به رخت کن روبه روی شیرین رفتم و در حالی که لباسامو در میاوردم زیر چشمی هم شیرینو داشتم، تا وقتی از در رختکن بیرون میاد اونو ببینم. شیرین موهاشو بالای سرش با سنجاق بست و بلاخره از رختکن بیرون اومد . دیگه واقعا نفسم بالا نمی اومد. سریع بدون اینکه متوجه بشه سرتا پاشو نگاه کردم ... این همه زیبایی تو ذهنم نمیگنجید .. رفت روبه روی آینه روی دیوار و جلو آینه چرخی زد و اون اندام کشیده و گوشتالوشو برانداز کرد. بعد لبخندی از رضایت رو لباش نقش بست و به طرف دوش رفت. خیلی سریع دوش گرفت و به طرف استخر که صدای جیغ و داد سهیلا و فرشید همه جاشو پر کرده بود حرکت کرد . تن سپیدش با خیسی آبی که روش نشسته بود برق میزد و برجستگیهای اندامشو بیشتر به رخ میکشید و تا لحظه شیرجه زدنش چشمام حریصانه اون بدن مثه مرمر و دنبال میکرد. بقدری بین اون کمر باریک و اون باسن تپلو سفتش و اون پاهای کشیده و بلندش تناسب وجود داشت، که دلم میخواست ساعتها فقط نگاهش کنم .. تمام سعیمو میکردم که از این لرزش بی حد تنم جلو گیری کنم اما هر لحظه لرزشم بیشتر میشد.
وقتی شیرین توی آب فرو رفت و از نظرم دور شد به خودم اومد دیدم کیرم تا آخرین حد قد کشیده .از خودم بدم اومد . فکرشم نمیکردم، اینقدر تحریک بشم. از این که تن استادم باعث شده بود هوسهای خفته ام بیدار بشه احساس شرمندگی میکردم .ولی هر چه بود یادم نمیاومد که به دیده شریک جنسی نگاهش کرده باشم . اما...اما اگه چنین نیست پس چرا تحریک شده بودم ؟ بازم نگاهی به آلتم انداختم همچنان مقتدرانه قد برافراشته بود . صدای استاد از اون طرف استخر بلند شد . هی...پسر ، من سعی کردم خودمو به نشنیدن بزنم تا شاید زمان بیشتری رو تلف کنم. چون میدونستم میخواد بگه چرا نمیایی توی آب . باز صدا کرد علی....علی جان . ...
وای خدایا چیکار کنم ؟ ...آخه با این وضع که نمی شه..
بچه پس چرا نمیای تو آب ؟
من سرمو به علامت اینکه حالا میام تکون دادم . مایوام رو پوشیدم. ولی افتضاح بود این لامذهب توش جا نمیشد. به هر سمت که میچرخوندمش از یه گوشه میزد بیرون . یکدفعه یه فکری به سرم زد. در حالی که تقریبا دو سومش بیرون بود لای کش مایو ام گذاشتمو به سرعت از رختکن بیرون اومدم و پشتم رو به سمت اونها کردمو مستقیم رفتم زیر دوش آب و آب سردو باز کردم . از تماس آب سرد با پوست تنم لرزیدم .اما بلاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم کاملا زیر آب سرد قرار گرفتم. از برودت آب بلا فاصله آلتم از اون حالت خارج شد و کم کم به حالت طبیعی برگشت و همچنان من حیرون از این حالی که بهم دست داده بود.

وقتی بالای استخر ایستاده بودم وتصمیم داشتم وارد آب بشم نگاهی به استخر زیبایی که میخواستم درونش شنا کنم انداختم . مساحتش حدود ده در پنج بود . نگاههای سهیلا و شیرینو روی اندامم حس میکردم. بدون توجه شیرجه زدم توی استخر. آب گرم بود ودوباره احساس لذت مستی به سرم برگشت. شیرین به طرفم میاومد. شنا کردنش دیدنی بود. نرم و تند . با فاصله ی نیم متری بهم ایستاد. چشماش از قبل هم سرخ تر شده بود ، گفت : علی جان من خیلی مستم هوای منو داشته باش . بهش لبخند زدم . بعد تن صداشو پایین آورد جوریکه فرشید و سهیلا نشنوند و ادامه داد: نمیدونم چرا فرشید امشب اینقدر بد به من نگاه میکنه؟ قبلا اینجوری نبود . عصبانیت رو میشد تو چشماش خوند . پرسیدم قبلا هم شما رو بدون لباس، یعنی تو لباس شنا دیده بود ؟ در حالی که لبای خوشگلشو جمع میکرد و ابروهاشو تو هم کشیده بود متفکرانه سرشو به چپ و راست حرکت داد و گفت: با لباس شنا نه اما با لباس باز چرا . تازه فرشید زن ندیده نیست که من براش تازگی داشته باشم عمرشو تو سواحل . وارنا و آنتالیا و... گذرونده . اما امشب داره منو با نگاهاش اذیت میکنه . یکدفعه صدای فرشید بلند شد . آهااای ....باکره ی مقدس، چی داری به این دوست ما میگی؟ از راه بدرش نکنی؟ شیرین فقط خندید . بعد شنا کنان به طرف اونا رفت منم شروع کردم چند بار طول استخرو شنا کردن وقتی خسته شدم و دست کشیدم دیدم شیرین لب استخر نشسته و فرشید هم کنارش در حالی که دستشو به لبه استخر گرفته و توی آب قرار داره، در حال حرف زدن با شیرینه . دنبال سهیلا گشتم دیدم نیستش شیرین برام دست تکون داد. پوست سفیدش که حالا صورتی رنگ شده بود زیر پرژکتورها برق میزد . یه دسته از موهای سیاهش نیم صورتشو پوشونده بود. بی نظیر بود . صورتش به معصومیت الهه های افسانه ای بود. از نوع ژستی که گرفته بود معلوم بود، از اینکه داره با فرشید حرف میزنه ناراحته. یا اینکه فرشید داره یه چیزی میگه که اون خوشش نمیاد. نخواستم دخالت کنم . بلاخره اونها مدت زیادی بود که همدیگرو میشناختند و شیرین خودش میدونست باید با اون چه جوری برخورد کنه. منم نباید احساساتی میشدم . در جواب حرکت دستش با سرم ادای احترام کردم و خودمو از آب بالا کشیدم و لب استخر نشستم . شیرین از جا بلند شد و همونطور که نگاهش به من بود راه افتاد . فهمیدم که میخواد بیاد کنارم . دوباره تنم لرزید ..وای....نه توروخدا ...شیرین جون نیا پیش من . ادامه دارد...
     
#7 | Posted: 15 Sep 2011 14:16
روزان ابری (قسمت ششم)


شیرین برای رسیدن به من .باید استخرو دور میزد . فرشید چنان با ولع کمرو باسن شیرینو میچرید،که کاملا معلوم بود، تو هوس اون بدن داره میسوزه . بی حرکت ایستاده بود و سرتا پای شیرینو از پشت برانداز میکرد . مخصوصا روی باسنش تمرکز بیشتری داشت. حس کردم دستشم زیر آب داره با یه جاهاییش بازی میکنه. شیرین استخرو دور زد. نزدیک من که رسید گفت: چطوری بچه ؟ ...بهت خوش میگذره ...با سر جواب مثبت دادم . وای... خدای من این کیر وقت نشناس من دوباره داره تکون میخوره. با خودم فکر کردم، اگه شیرین متوجه بشه ...نه ...خیلی بده .. چه جوری تو صورتش نگاه کنم .شیرین ادامه داد: پاشو بریم تو سونا پیش سهیلا ..منم قبل از اینکه حضرت کیر بخواد از جاش بلند بشه، از جام پریدم و گفتم بریم و با شیرین به طرف سونا راه افتادیم . اما از اونجایکه قرار بود من آبروم بره وقتی وارد سونا شدیم، تو اون بخار زیاد و بطور محو سهیلا رو دیدم که روی سکو دمرو دراز کشیده و سرش روی دستاشه .واااای...یا حضرت ابلیس، چرا این اینجوری خوابیده !!؟ سهیلا لخت مادر زاد دراز کشیده بود و سخاوتمندانه اون تن تپلو اون کون قلمبشو به معرض نمایش گذاشته بود. با اینکه بخار زیادی تو سونا بود، ولی وقتی دقت میکردم، میتونستم تمام بدن سهیلا رو ببینم. خواستم برگردم، که سهیلا سرشو از رو دستش برداشت و گفت: بیا علی جان، کجا میری؟ مگه تا حالا زن لخت ندیدی ؟ شیرین محکم گفت: سهیلا لباستو بپوش. من مردد مونده بودم، چکار کنم . کیر بی مروتم که دیگه دیوونه شده بود ، نیم خیز شد. منم که دیدم الانه که حیثیتم به باد بره،، خواستم پشتمو به سهیلا کنم، که دیدم نمیشه، آخه شیرین کنار من به فاصله یک قدم عقبتر ایستاده بود و برگشتنم یعنی...
تو بلا تکلیفی بودم، که سهیلا با لحنی معترض در حالی که از جاش بلند میشد گفت : اه اه .. بابا شیرین تو هم که امشب همش ضد حالی. کاملا مست بود و صاف روبه روی من قامت کشید . با دیدن اون کسش که معلوم بود تازه اصلاحش کرده دیگه واقعا اختیاری از خودم نداشتم . کیرم به سه شماره از دیدن اندام لخت سهیلا قد برافراشت. من بیشتر از اونکه لذت ببرم . داشتم خجالت میکشیدم . سهیلا نگاهی تو چشمای من کرد. من سریع نگاهمو از رو تنش دزدیدم و یک قدم بلند برداشتم تا گوشه ی دیگه ی سونا خودمو جا بدم . اما دیگه خیلی دیر بود. چون نگاه بعدی سهیلا، دقیقا روی کیرم بود. لبخندی از رضایت روی لبش نشست و با عشوه ای ذوق زده گفت : جووووون اینو ببین چی داره!!

صدای شیرین مرتبه دیگه و بلند تر گفت: بسه سهیلا . گفتم لباستو بپوش .سهیلا پشتشو به من کرد، اون کون بزرگ و تپلشو بیشتر نشونم داد و به بهونه ی پوشیدن مایو یاسی رنگش دولا شد . من سریع نگاهمو از روش دزدیدم . شیرین گوشه دیگه ی سونا نشست و سعی میکرد نگاهش با من در گیر نشه ...واضح بود که اونم خیلی خجالت کشیده ..سهیلا لباس شناشو تنش کرد و دوباره همونطور دمرو دراز کشید .شیرین پاهاشو تو بغلش جمع کرده و دستاشو دور اونا حلقه کرده و چونشو رو زانوهاش گذاشت. و با اون چشمای درشتو سیاهش داشت به سهیلا نگاه میکرد. اما معلوم بود افکارش جای دیگه ای سیر میکنه . منم سعی میکردم مستقیم نگاهش نکنم . بعد از چند دقیقه سکوت گفت : علی جان از دست سهیلا ناراحت نباش. درسته که حرفای زیادی میزنه، اما دختر خوبیه منظوری نداره . سهیلا یهو پقی زد زیر خنده .. شیرین هم که خندش گرفته بود گفت : زهر مار دختره پرو .... مگه من بتو سفارش نکردم سر به سر علی نذار؟!
سهیلا همونطور که سرش رو دستش بود گفت:خب بابا تو هم ... نوبرشو آورده انگار؟ به من چه که شاگردت زن ندیدست ....

داشت واقعیت رو میگفت. من بعد از شیوا دیگه با هیچ کس ارتباط سکسی نداشتم که دیدن زن لخت برام عادی باشه و من اونجا فهمیدم که آدم باید با تجربه کردن ظرفیتهاشو بالا ببره .شکر خدا توی یه مملکتی هم زندگی میکنیم که همه ی مرداش شبانه روز تو فکرشون هزارتا زنو لخت میکنند، اما وقتی یه زن یکم موهاش پیدا باشه......؟؟؟؟؟

حدود نیم ساعت بعد از سونا با شیرین بیرون اومدیم. من جلوتر حرکت میکردم که نگاهم به شیرین نباشه و وضع قبل تکرار نشه .لباس پوشیدیمو برگشتیم بالا. توی راه پله شیرین یکدفعه نشست روی زمین و گفت: حالم اصلا خوب نیست. زیاده روی کردم . تو تموم طول راه هم دستش به دیوار بود، که تعادلش به هم نخوره . دستمو پیش بردم زیر بازوی سیمینشو گرفتم و کمکش کردم تا بلند بشه. بعد دست انداختم دوره کمرشو اونو با خودم هم قدم کردم .وقتی به طبقه بالا رسیدیم شیرین خودشو از تو دست من بیرون کشید و درحالی که دستشو جلوی دهنش گرفته بود، به طرف دستشویی دوید به دنبالش رفتم . وارد دستشویی شد و درو بست .صدای اوق زدناش میومد . چند بار صداش زدم شیرین جون ... شیرین جون ...ولی انقدر حالش بد بود، که حتی نمی تونست جواب بده . درو باز کردمو رفتم تو دیدم سر توالت نشسته . حالش خیلی بد بود همونطور که داشت بالا می آورد، با دستش سعی داشت منو بیرون کنه. ولی بهش توجهی نکردمو شروع کردم شونهاشو کمرشو ماساژ دادن. اونم دیگه تسلیم شد بود. معلوم بود از ماساژمن نفسش بهتر بیرون میاد. بعد از اینکه معده اش کاملا تخلیه شد. تقریبا از حال رفته بود . شیر آب رو باز کردم محتویات معده ش که همه جا پخش شده بود و بوی تند الکل میداد رو شستم. بعد زیر بغلهاشو گرفتم از جا بلندش کردمو بردمش سر دستشوییو صورتشو شستم و مجبورش کردم دهنشو هم بشوره. مدام با حالی مستانه عذر خواهی میکرد و به خودش دری وری میگفت . منم دلداریش میدادم
-چیزی نشده که، برا همه پیش میاد. وقتی از دستشویی بیرون اومدیم، کاملا به من تکیه داده بود . داشت میلرزید بردمش جلوی شومینه براش بالش گذاشتم و مجبورش کردم دراز بکشه .بعد به آشپزخونه رفتم .یکم آبلیمو با آب مخلوط کردم و آوردم، سرشو بلند کردمو به زور خوردش دادم . هر چه مخالفت میکرد، من بیشتر اصرار می کردم تا بلاخره همشو خورد . و بعد دراز کشید .سهیلا و فرشید هم اومدند. وقتی دیدند حال شیرین خرابه سهیلا گفت : شیرین میخوای بریم درمونگاه شیرین که توان جواب دادن نداشت با سر علامت منفی داد . منم گفتم: تا یکی دو ساعت دیگه روبه راه میشه من داروشو دادم .
سهیلا که خودشم معلوم بود، خیلی مسته گفت: به هر حال اگه لازم شد منو صدا بزن و بعد با فرشید که اونم دسته کمی از سهیلا نداشت . به طرف اتاق خواب رفتند . من بالای سر شیرین نشستمو صورت ماهشو که حالا از فرط ضعف رنگش پریده و به خواب رفته بود رو نگاه میکردم . بعد چند دقیقه تلویزیون و ماهواره رو روشن کردم. ساعت حدود دوازده شب بود. چند تا کانالو که جابجا کردم . چهره (مونیکا بلوجی) هنرپیشه ی ایتالیایی رو دیدم . مشغول تماشا شدم چند لحظه که از دیدن فیلم گذشت متوجه شدم که فیلم باید (مالنا ) باشه. تعریف این فیلمو زیاد شنیده بودم . تو یکی از صحنه هاش وقتی مالنا یا همون( مونیکا بلوچی) . نیمه برهنه شروع به رقصیدن کرد، شباهت بی حد اندام اونو با شیرین متوجه شدم . ناخودآگاه از این همه شباهت جا خوردم. شاید تنها تفاوت در اندام این دو زن، توی سینهاشون بود، که اونم سینهای شیرین به مراتب زیباتر از هنرپیشه ایتالیایی بود .
من تو تموم مدت پخش فیلم مرتبا اون دو رو با هم مقایسه میکردم . حتی از نظر چهره هم شباهت زیادی به هم داشتند. ولی باز با این تفاوت که چهره شیرین ظریفتر و بدون هیچ گریمی در نهایت زیبایی بود . نمیگم که شیرین تنها زن خوشگل دنیا بود. اما به جراءت میتونم بگم که کم نظیر بود .

آخرای فیلم بود، که شیرین بیدار شد و دید که من بالای سرش نشستم. لبخندی که نشانه رضایتش بود زد.
علی عزیزم بیداری ؟ وبعد چشمشو به تلویزیون دوخت.
من ناخودآگاه موهاشو نوازش کردم .
یه چند دقیقه ای بود، که از اتاق سهیلا و فرشید یه صداهایی میومد و هر لحظه هم بیشتر میشد . تا جایی که هنوز چند لحظه ای از بیدار شدن شیرین نگذشته بود که اون صداهای گنگ و نامفهوم به ناله های واضح تبدیل شده بود و هرز چند گاهی ام یک کلمه مثه اوف اوف .یواش.... یا اینکه جوون جوون بخور ...بخور... شنیده میشد. شیرین اولش خواست که اهمیت نده و خودشو به نشنیدن بزنه. ولی هر چه میگذشت وضعیت بدتر میشد. کار به جایی رسید که صدای سهیلا واضح به گوش میرسید که میگفت :جوووون فرشید جونم من کیر میخوام....... جووون..... بکنم .. بکنم .... یکدفعه شیرین از جا پرید و به من گفت: من میرم توی اتاق بخوابم . از بیداریتم ممنونم . شب بخیر و سریع به یکی از اتاقها رفت و درو بست. منم که دوباره از شنیدن این حرفها تحریک شده بودم . از جام بلند شدم تلویزیون و ماهواره رو خاموش کردمو به اتاق سوم پناه بردمو روی تخت ولو شدم . چشمامو که بستم اندام (مونیکا) شایدم شیرین چنان جلو چشمام نقش بست که دوباره چشمامو باز کردم . با خودم فکر کردم، اگه شیرین حالا سنش طوری بود که به من میاومد حتما باهاش ازدواج میکردم . ولی ...افسوس.. با همین افکار و رویاهای مستانه و شیرین به خواب رفتم .


نمی دونم چقدر وقت از خوابیدنم گذشته بود . که با احساس شنیدن سرو صدایی از خواب بیدار شدم . گوش دادم، دیدم صدایی مثه جرو بحث دونفر بگوش میرسه ولی چون هنوز مست بودم و میلم شدید به خواب بود، دوباره داشتم از هوش میرفتم که اینبار با صدای یه جیغ زنونه از جا پریدم . دوباره چشمامو بستم و لبخندی از تصور اینکه حتما فرشید سهیلا رو جر داده رو لبام نشست . ولی نمیدونم چرا صدای بعدی یه آشوب بدی تو دلم بپا کرد. گوشامو تیز کردم . که کلمه کثافت رو با صدای شیرین شنیدم . از جام بلند شدم . توی تاریکی کورمال کورمال و آروم از اتاق بیرون اومدمو به طرف اتاقی که شیرین توش خوابیده بود رفتم. هرچی به اتاق نزدیکتر میشدم صدای جرو بحث بیشتر میشد . وقتی پشت در اتاق رسیدم، یکدفعه شیرین با صدایی بلند منو صدا کرد. من دیگه بیشتر ازاین معطل نکردم و سریع در اتاقو باز کردم . اما اتاق تاریک بود و چیزی پیدا نبود . به هر زحمتی بود کلید برقو پیدا کردمو چراغو روشن کردم . چیزیکه دیدم، باورش برام سخت بود. فرشید خودشو روی شیرین انداخته بود و داشت تلاش میکرد که دستشو زیر لباس خواب شیرین توی شورتش بکنه و شیرین هم وحشتزده داشت سعی میکرد اونو از خودش دور کنه . فرشید اینقدر مست بود، که حتی متوجه روشن شدن چراغ هم نشده بود و با تموم قوا در حال کلنجار رفتن با شیرین بود . خیلی عصبی شدم . انتظار چنین اتفاقی رو نداشتم . سریع خودمو بالای سر اونا رسوندم. دست دراز کردم موهای فرشید رو گرفتم و تا پایین تخت اونو کشوندم فرشید که دیگه حالا از شدت درد یکم حواسش جمع شده بود، سعی میکرد خودشو از دست من نجات بده. ولی من اونو به همین صورت تا دم در اتاق کشوندم و از اتاق بیرون انداختم . وقتی فرشید خودشو رها شده دید . صاف ایستاد تا ببینه چه اتفاقی افتاده. منم یه چک محکم زدم زیر گوشش .فرشید شوکه دستشو روی صورتش گذاشت. جای سیلیو مالش داد، بعد یکدفعه برگشت و به همون اتاقی که با سهیلا توش بود رفت . من به طرف شیرین که از ترس داشت گریه میکرد
برگشتم. کنارش نشستم. صورتشو بین دستاش گرفته بود و گریه میکرد . دستی روی موهای سیاهش کشیدم و گفتم: نترس شیرین جون تموم شد . شیرین که معلوم بود همچنان سیاه مسته گفت : وای...علی چه خواب بدی دیدم . از اینهمه مستی خندم گرفت . دوباره با فشار روی شونه اش مجبورش کردم که بخوابه . یکمی بالای سرش نشستمو نگاهش کردم. بعد خواستم بلند شمو ، به اتاقی که توش بودم برگردم. اما با چشم بسته دست منو گرفت و گفت نرو علی من میترسم . پیشم بمون . تو هم همینجا بخواب. من مردد و دو دل، مونده بودم چیکار کنم که گفت: خواهش میکنم . منم از جام بلند شدم چراغو خاموش کردمو برگشتم با کمی فاصله ازش روی همون تخت خوابیدم . دستشو دراز کرد و دستمو گرفت . هنوز آروم آروم داشت گریه میکرد . من به نوازش موهاش ادامه دادم و مطمئنش کردم که دیگه خواب بد نمیبینه چند لحظه بعد از صدای نفسهای منظمش فهمیدم که خوابش برده.


تا سپیده صبح همونطور که دست شیرین تو دستم بود بیدار بودم و زیر نور کم ماه که از پنجره بزرگ اتاق میتابید داشتم نگاهش میکردم . با اینکه چهرش به خوبی پیدا نبود، اما حتی یک لحظه ام چشم ازش بر نداشتم . یک لباس خواب نخی سفید که گلهای قرمز داشت تنش بود . بازوهاش و کمی از سینه ی مرمریش برهنه بود . از کمر به پایینشم با پتو پوشوند بودم . دم دمای صبح در حالی که به چهرش زل زده بودم و داشتم از اونهمه زیبایی لذت میبردم . یکدفعه چشماشو تو نگاهم باز کرد . چند بار با وحشت پلک زد. یهو یه جیغ بلند کشید و از جاش پرید و کلید چراغ زد. وقتی همه اتاق روشن شد، در حالی که سعی میکرد، چشماشو که نور زده بود تنگ کنه تا بتونه بهتر منو ببینه . با عصبانیت گفت: تو رو تخت من چیکار داری؟ منم که حالا از هولم رو تخت نیم خیز شده بودم، خواستم جواب بدم که یکدفعه مثه اینکه همه چیز یادش اومد. دستاشو فرو کرد لای موهاش سرشو بین اونها گرفت آهی کشید و بعد اومد جلو ونشست لب تخت و سرشو زیر انداخت. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: تو دیشب تا حالا بیداری ؟ فقط لبخند زدم . بعد پرسید چرا بر نگشتی تو اتاق خودت ؟ گفتم : خواستم برم اما خودت نگذاشتی و گفتی پیشم بمون میترسم . بعد در حالی که لبخند میزد دستشو دراز کرد و مثه کسایکه دارند با توله سگشون بازی میکنند، با لبخند موهای منو بهم ریخت و گفت: پسر با معرفت . منم که بهم بر خورده بود گفتم: حضرت الیه مایلند براشون پارس کنم و از جام بلند شدمو به طرف اتاقی که توش خوابیده بودم رفتم. شیرین صدام کرد . علی....علی..... اما من بدون توجه وارد اتاق شدم و شیرجه رفتم روی تخت و دمرو دراز کشیدم . بعد چند لحظه صدای شیرینو شنیدم که از تو تاریکی در حالی که نفسهاش به گردنم میخورد آروم زیر گوشم گفت : پسره ی لوس ..اگه کاری کردم، که باعث ناراحتیت شده معذرت میخوام. بعد دوباره همون حرکتشو تکرار کرد. موهامو بهم ریخت و آروم از اتاق بیرون رفت .

با صدای شیرین که کنارم روی تخت نشسته بود بیدار شدم . هی...پسر....پاشو ببینم .....لنگ ظهر... پاشو تنبل
به هر زحمتی بود چشمامو باز کردم . دیدم رو صورتم خم شده . موهاش از دو طرف صورتش آویزون شده بود و از اون چهره جذاب تو عمق موهای شبق رنگش یک تابلو تمام عیار درست کرده بود . یک لحظه از اینکه میدیدم این پریوش دراه منو از خواب بیدار میکنه و منو صدا میزنه غرق در لذت شدم دوباره چشمامو بستم تا اون چهره ی خواستنی رو تو ذهنم هک کنم . اینبار انگشتای بلند و کشیده اشو تو موهام فرو کردو گفت : پاشو پسرم، من باید برم ..... با شوهر همون دوستم که گفتم: قرار دارم . بر جام نشستم صبح بخیر گفتم . کیرم زود تر از خودم بیدار شده بود و من نمیتونستم از جام بلند بشم. حس کردم شیرین هم متوجه شده . یعنی حتما دیده بود. چون در آخرین لحظه که میخواست از اتاق بیرون بره در حالی که نیم نگاهی به جلو شلوارم انداخت . گفت پاشو ... پاشو...که سهیلا اگه تورو با این وضع ببینه....وای... چی میشه و از اتاق بیرون رفت . از خجالت داشتم آب میشدم....

سر میز صبحونه همش سرم زیر بود، که نگاهم به شیرین نیفته . از فرشید خبری نبود ظاهرا .. اون صبح زود قبل از اینکه کسی از خواب بیدار بشه ویلارو ترک کرده بود.
سهیلا گفت: شیرین جون، مگه دیشب چی شده که فرشید صبح زود رفت و گفت از شیرین عذر خواهی کن؟ از خودش هر چقدر سوال کردم که جواب نداد؟!
منو شیرین ناخودآگاه نگاهمون تو هم گره خورد . شیرین لبخندی تحویلم داد و در جواب سهیلا گفت: بعد برات میگم . شیرین با عجله صبحونه میخورد و زودتر از ما از سر میز بلند شد و برای لباس پوشیدن به اتاق خودش رفت .

سهیلا از من پرسید علی جان تو نمیدونی چرا فرشید رفت ؟ منم دست و پا شکسته براش توضیح دادم . سهیلا که هیجانزده شده بود. گفت: بابا به خدا فرشید حق داره . آخه منکه زنم با دیدن شیرین یه حالی میشم، وای به حال مردا و بلند خندید . من خیلی سرد نگاهش میکردم . سهیلا ادامه داد خب؟ اونوقت توهم فرشید بیچاره منو از رو شیرین بلند کردی که چی؟ فکر کردی از شیرین چیزی به تو میماسته ؟ نه عزیزم این شیرینو من میشناسم . فقط و فقط باید زوری ازش حال کشید، وگرنه محاله به کسی حال بده .. آلمان که بودیم، تو دانشگاه همه رو دیوونه کرده بود. از همه گوشه ی دنیا دانشجو بود و همه چشما دنبال شیرین ...از سرخ پوست گرفته تا پسرای جنوب شرقی آسیا ... خلاصه که معرکه ای گرفته بود. اما بدبخت عقب مونده ی امل میگفت: من با کسی میخوابم که دوستش داشته باشم ... همینطور که سهیلا داشت حرف میزد هر لحظه آلت من راست و راست تر میشد و ادامه میداد: اما هیچ وقت اون کس پیدا نشد. تا حالا که دیگه سی سالشه . بعد در حالی که با لوندی میخندید گفت : بد مصب خیلی سفته .. هنوز مرد به خودش ندیده ...و صدای خنده ش بلند تر شد.

صدای شیرین از اتاقش بلند شد.
علی جان ....علی جان ....بیا عزیزم ... ای بخت کیری حالا چه وقت صدا زدنه ..
با این دسته بیل چکار کنم ... ؟
یه فکری به سرم زد از جام نیمه خیز شدم. بعد وانمود کردم که پام خواب رفته دوباره سر جام نشستم و جواب دادم . شیرین جون من پام خواب رفته اگه میشه خودت بیا .. البته این کارو کردم که سهیلا شک نکنه . دیگه شیرین صدام نزذ منم جای کیرمو به سختی درست کردم، تا اگه مجبور شدم از جا بلند بشم کمتر تابلو باشه .
سهیلا از جاش بلند شد و مشغول جمع کردن میز شد هنوز با لباس خواب بود . یه لباس ساتن صورتی ، که تا سر زانوهاش بود و هنگام راه رفتن کاملا روی برجستگیهای تنش می نشست و منظره شهوت انگیزی درست میکرد . توی یک لحظه که سهیلا حواسش به من نبود از جام بلند شدم و به دستشوی رفتمو شیر آب سردو باز کردم و گرفتم رو کیرم . اونقدر آب سرد بود، که سریع کیرم خوابید . شلوارمو کشیدم بالا و اومدم بیرون . دیدم شیرین دم در دار کفشاشو میپوشه . به طرفش رفتم . با لبخند داشت بهم نگاه میکرد . وقتی بهش رسیدم . گفت امروز من سعی میکنم ماموره را گیرش بیارم . ...بعد خم شد تا کفششو تو پاش درست کنه از پایین نگاهی بهم کرد بعد خیلی آروم گفت : اگه سهیلا بهت گیر داد سخت نگیر .... خودتم عذاب نده .....مهم نیست ...از این فرصتها کم پیش میاد و یه چشمک با اون چشمای خوشگلش بهم زد منکه از حرف شیرین هم خندم گرفته بود هم خجالت کشیده بودم گفتم : شیرین جون در مورد من چی فکر کردی ؟ خندید و گفت: هیچی فقط اینکه یه الاغ دیگه مثه خودم وجود داره . بعد دستشو جلو آورد تا بام دست بده منم دست ظریفشو تو دست مثه بیل خودم گرفتم . صورتشو جلو آورد و گونم رو بوسید . انگار تو دلم چیزی فرو ریخت . جای لبش رو گونم شروع به سوختن کرد . گفت: خدا رحمت کنه با این دوست سکسی من ... اما تو صداش یه نگرانی خاصی بود ... که من اون وقت نفهمیدم چی بود. منم نگران شیرین بودم برا همین گفتم: مواظب خودت باش با من تماس داشته باش ... شیرین خندیدو گفت : اگه حضرت آقا جوابمو بدند....!!!!! بعد با صدای بلند گفت سهیلا من رفتم .. این بچه رو سپردم دستت. میخوام وقتی برگشتم ازش یه مرد ساخته باشی . سهیلا از تو آشپزخونه جواب داد نه بابا این خبرا نیست این شاگردتم مثه خودته ... فکر نمی کنم هنری داشته باشه .

شیرین که رفت منم رفتم لباسم رو عوض کردم تا از ویلا برم بیرون که هم یه دوری بزنم هم اینکه زیاد دم دست سهیلا نباشم .ادامه دارد...
     
#8 | Posted: 16 Sep 2011 14:34
روزان ابری (قسمت هفتم)


حدود ساعت ده صبح وقتی داشتم توبیشه های کنار زاینده رود چرخ میزدم، موبایلم زنگ خورد . به شماره که نگاهکردم دیدم از خونه است . مریم بود. که میخواست از حالم با خبر بشه . نزدیکای ظهر بود، که به ویلا برگشتم. تو این مدت به یه قهوه خونه رفتمو کلی برا خودم حال کرده بودم. هوای سرد و پاک اون منطقه آدمو سرحال میکرد.

سهیلا در ویلا رو به روم باز کرد و در حالیکه سر تا پای منو برانداز میکرد گفت : بفرمایید بنده اینجا علاف شمام دیگه ؟!! دوست پسرمو که با همدستی استادت پروندید، تو هم که صبح رفتی و حالا میای منمکه بوقم ....؟
از لحن مسخرش خندم گرفت. ادامه داد . جووون چه خنده ایم تحویلم میده . با هم وارد ساختمون شدیم. لباساشو عوض کرده بود . یه شلوارک کوتاه چسبون مشکی دور دوزی قرمز، با تاپ نیم تنه سرش تنش بود . وقتی مانتویکه برای باز کردن در پوشیده بود رو از تنش در آورد و چشم من به اون کون قلمبه و پهنش افتاد تمام اورگانیسم بدنم به هم ریخت. برا چند لحظه حس کردم نمی تونم درست فکر کنم . به شدت تحریک شده بودم .جوریکه دیگه کیرم راست نمی شد و بیضه هام درد گرفته بود و مجبور بودم، مرتب اونهارو فشار بدم . من روی یک مبل راحتی نشستم و داشتم سهیلا رو نگاه میکردم، که سخاوتمندانه اون تن خوشگلشو جلوی چشمای من آزاد گذاشته بود . سهیلاهم در حالی که مرتب حرف میزد ، به بهانه جابجایی اسبابها، مرتب اون باسنهای گرد و درشتشو جلوی چشمای حریص من میچرخوند. گاهی دولا میشد، که تو این حالت اندازه کونش دوبرابر میشد. وقتایی که حواسش به من نبود دستمو به بیضه هام میرسوندم و یکمی اونا رو فشار میدادم. خیلی وضعیت بدی داشتم . رنجی که از شب گذشته تا اون وقت کشیده بودم، وصف نشدنی بود . سهیلا به آشپزخونه رفت و در حالی که ماجرای آشنایش با فرشید رو تعریف میکرد، با سینی چایی به طرفم برگشت و سینی رو روی میز گذاشت و کنارم نشست. رونهای تپلو سفیدش بیشتر تحریکم میکرد. وقتی کنارم نشست بدون مقدمه دستشو پشت گردنم انداختو تو چشمام نگاه کرد. بعد صورتشو جلو آورد. من دیگه تحملم تموم شده بود . به سرعت لبام رو روی لباش گذاشتم. بعد دست انداختم دور کمرش اونو کشیدم تو بغلم .گرم نرم بود. بوی زن مشاممو پر کرد . بوی دل انگیزیکه سالها بود نبوییده بودم . مستم کرد. تنم میلرزید. سینه اش رو به سینه ام فشار میداد و در حالی که لباشو تو لبام قفل کرده بود مرتب آه میکشید .....یک لحظه دهنشو ازم جدا کرد.مستقیم تو چشمام نگاه کرد و گفت: مهم نیست در موردم چی فکر میکنی . اینو بگم که من حالا چهار ساله که فقط با فرشیدم .اما از دیروز که تورو دیدم بد جوری چشممو گرفتی . دلم میخواد. .... دلم میخواد مزه سکس با تورو بچشم. دلم میخواد ببینم یه پسر بیستو دوساله با یه زن سی ساله چیکار میتونه بکنه و دوباره با تموم دهنش به دهن من حمله کرد . هر لحظه حریصتر میشدیم و من سهیلا رو بیشتر به خودم فشار میدادم . کیرم دیگه کاملا شق شده بود و جاش توی شلوارم تنگ . یک لحظه دست سهیلا رو روی کیرم حس کردم . ناخودآگاه آه بلندی کشیدم .سهیلا گفت :جوووووون چقدر شقه ....و فشارش داد . دردم اومد اما لذت بردم . سهیلا با لحنی شهوت الود گفت : این دختره دیوونه شیرین چقدر خره!! که قدر همچین نعمتی رو نمی دونه و دوباره لباشو گذاشت روی لبام. با به میون اومدن اسم شیرین، برا چند لحظه یه حس بدی پیدا کردم . اما با لمس دوباره کیرم توسط سهیلا از فکرش بیرون اومدم . لبای سهیلا شیرین و خوش حالت بود . داشت بلوزمو از تنم در میاورد و ریز ریز به شکم و سینه م بوسه میزد. نفسهام تند شده بود. دیگه کم کم اختیارمو داشتم از دست میدادم و سهیلا داشت منو تودستاش بازی میداد . همونجور که مشغول بوسیدن تن من بود پرسید . تاحالا با کسی خوابیدی ؟ من که حوصله جواب دادن نداشتم و دلم میخواست هر چه زودتر برم سر اصل قضیه، با بی تفاوتی گفتم نه..... که یکدفعه سهیلا یه آهی عمیق کشید و گفت: جوووونم ... پس... خودم پسریتو بر میدارم . بعد زیپ شلوارمو باز کرد و به سختی کیرمو که داشت میترکید رو از تو شورتم بیرون کشید . با دهان باز که حاکی از تعجب زیاد بود، یه نگاه به کیرم انداخت و یه نگاهم به چشمام و گفت: این چیه پسر؟ با خر پیوند زدی...؟ بعد دکمه شلوارمو باز کرد. من کمرمو یک بلند کردمو اون شلوارمو تا سر زانوهام پایین کشید . بعد با یک دستش تخمهامو گرفت و با دست دیگش شروع به نوازش کیرم کرد .من دیگه حال خودمو
نمی فهمیدم .سرمو به پشتی مبل تکیه داده بودمو داشتم لذت میبردم. و با یک دستمم داشتم سینه های سهیلا رو از روی لباس میمالیدم . چند بار چهره معصوم شیرین جلوی چشمام نقش بست . حس میکردم داره ملامت بار نگاهم میکنه. ولی سعی کردم نسبت بهش بی توجه باشم و چون واقعا نیاز به سکس داشتم، تمام اندامم رعشه گرفته بود. تقریبا داشتم به اوج میرسیدم، که یهو گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن . به سرعت گوشیمو از توی جیب شلوارم که به زانوهام آویزون بود رو بیرون کشیدم . وای ....خدای من ...شیرینه .....انگار از خواب بیدار شده بودم. با خوشونت سهیلا رو کنار زدم از جام بلند شدم شلوارمو بالا کشیدم و زیپم رو بستم . اونقدر با عجله اینکارو کردم که پوست کیر شقم لای زیپم گیر کرد و درد تمام وجودمو گرفت. نگاه کردم دیدم خون راه افتاده . گوشی هم مرتب زنگ میخورد. چنان دست و پامو گم کرده بودم، که انگارشیرین اونجا بود و داشت نگاهم میکرد . از اون طرفم خون داشت از کیرم میریخت .سهیلا هاج واج منو نگاه میکرد . پوست کیرمو به سختی از لای زیپ بیرون کشیدم که دیگه تقریبا داشتم از درد بیهوش میشدم. بعد برای اینکه شلوارم خونی نشه اونو در آوردم . وبه طرف جعبه دستمال کاغذی روی میز رفتم. سریع چندتا دستمال از توی جعبه بیرون کشیدم زیر کیرم گذاشتم و بعد گوشی که همچنان زنگ میخورد را آن کردم و به طرف اتاق خواب رفتم . و درو بستم . صدای لطیف شیرین تو گوشی پیچید . هی.....بچه چرا جواب نمیدی ؟ سلام کردم . خندید و گفت: سلام ... علی آقا .... نکنه دستت به سهیلا بند بود ناقلا ....؟ با اینکه با خنده این حرفو زد اما توی صداش همون نگرانی صبح موج میزد . من در حالی که از درد کیر به خودم میپیچیدم در جواب حرف شیرین فقط خندیدم. شیرین مکثی کرد و گفت: یه خبر خوش برات دارم .
گفتم : بگو ...؟ شیرین ادامه داد خیالت راحت ماموره رو پیدا کردم . یعنی خونشو پیدا کردم ...
.گفتم : ایول...چه جوری؟
خندید و گفت: وقتی برگشتم برات میگم ....حالا برو با سهیلا خوش باش .... خجالت کشیدم . از خودم بدم اومد . حس کردم به شیرین خیانت کردم .... با صدای شیرین که میگفت: تا ساعت سه خودمو میرسونم بخودم اومدم .گفتم : منتظرم.
خداحافظ
-خدا حافظ
اما هیچ کدوم قطع نکردیم .
پس قطع کن بچه .
-تو زنگ زدی....
ای ننر لوس . وبعد با اکراه قطع کرد .
من بی حال روی تخت افتادم. به فکر کاری که داشتم میکردم فرو رفتم . درد کیر امونمو بریده بود .
با خودم فکر میکردم، اگه من سهیلا رو کرده بودم، حتما برا اینکه به رخ شیرین بکشه بهش میگفت و من دیگه هیچ احترامی پیش شیرین نداشتم . خدارو شکر کردم که شیرین اینقدر به موقع زنگ زده بود .
در همین وقت در اتاق باز شد سهیلا تو آستانه در ایستاده بود . شلوارم هم دستش بود با تمسخر بهم لبخند میزد. بعد شلوارمو به طرفم پرت کرد و رفت .

قلبم هنوز از شنیدن صدای شیرین بیقراری میکرد .آخ...آخ....دردآلتم داشت شدید تر میشد .نشستم نگاه کردم بهش دیدم، تمومه دستمالها غرق خونه....یکی از دستمالها چسبیده بود به جای زخمش. دلم براش سوخت. بعد از این همه سال اسارت تو بند مغزم، یک مرتبه خواست یه حالی بکنه، اما نگون اقبال چی سرش اومد .!!!؟
هنوز اون احساس اینکه بند تمبونم شله و زود وا میدم رهام نکرده بود. با انزجار از این وضعی که برا خودم درست کرده بودم . دستمالها رو از روش برداشتم . دیگه خون ریزی نداشت . نگاه کردم دیدم اندازه یه پشت ناخن پوست زیرش کنده شده با دیدن زخمش بیشتر دلم براش سوخت . شلوارمو پوشیدم از اتاق بیرون اومدم. رفتم تو آشپز خونه شاید بتادین و یا گاز استریل پیدا کنم . راه رفتن برام خیلی سخت بود .وقتی وارد آشپز خونه شدم . دیدم سهیلا نشسته پشت میزو زار زار داره اشک میریزه. البته بی صدا . مات متحیر موندم . اونم یه نگاه به من کرد و بعد شروع کرد عین یه دختر بچه، با پشت دستش اشکاشو پاک کردن . من با خودم گفتم : نگاه کن حتی این زنی که من فکر میکردم، خیلی با اراده و مصممه هم به همین راحتی اشک میریزه و اینو به نشانه قلب کوچک همه ی زنها آموختم. شاید همین دیدن گریه سهیلا درس بزرگی به من داد. که توی آینده از تجربه اش استفاده کنم . بی اختیار همونطور که مبهوت نگاهش میکردم گفتم : سهیلا جان منو ببخش. اشتباه کردم . باید به تو میگفتم که نمی تونم. ولی باور کن که درست وقتیکه شماره شیرینو رو صفحه گوشیم دیدم متوجه شدم، که واقعا نمیتونم. باور کن دلیلشو خودم هم نمیدونم . سهیلا در حال پاک کردن اشکاش گفت : من از دست تو ناراحت نیستم، از دست خودم ناراحتم . که چقدر ساده غرورمو شکستم. من هیچ وقت به خودم اجازه نداده بودم، که اینجوری در مقابل کسی رفتار کنم.
-منم بی تقصیر نبودم، اما دیگه هر چی بود گذشت. دلم نمی خواد در موردش فکر کنی، یا اینکه دیگه پیشت آدمی ....که چه میدونم ...قصد اذیت کردنتو داشت، جلوه کنم .
لبخند رو لباش نشست و گفت: بد بخت از بس حرف نزده حرف زدنم یادش رفته. خودممم خندم گرفت ....سهیلا از جاش پاشد. گفت: نهار آمادست اگه میخوای بکشم . گفتم : نه هنوز گرسنم نیست و به سرعت به اتاق برگشتم . یادم رفته بود برای چی به آشپز خونه رفته بودم . عمرا هم روم نمیشددیگه جلو سهیلا برگردم تو آشپزخونه دنبالش بگردم . برا همین درو بستم بعد شلوارمو در آوردم سر کیرمو تا اونجا که زخم شده بود از شرتم بیرون گذاشتم . تصمیم داشتم تا اومدن شیرین صبر کنم و بعد که شیرین اومد. با ماشین برم تو ده گاز استریل و بتادین بگیرم . دردو سوزش هر دو با هم آلتمو گرفته بود . ناله کنان به خواب رفتم.


************************************


هنوز آفتاب نزده بود که عمو صدیق وارد اتاق شد. نگاهی به زنک انداخت که در حال چرت زدن بود . منم تبم پایین اومده بود. پیره مرد کنار من نشست دست چروکیدش رو به روی پیشونی من گذاشت، بعد آهسته صدا زد ..سوودا ...سوودا...
زن چشمای پف کرده از بی خوابیش را گشود . پیره مرد گفت : من دارم میرم آبادی حواست به پسره باشه بابا...
خیالت راهت باشه عمو صدیق برو به امونه خدا....بقچتم بستم .....
عمو صدیق نگاهی به من کرد و گفت : زود بر میگردم پسرم، نارا حت نباش خوب میشی. من تا ظهر با طبیب بر میگردم . و از جاش بلند شد و به بیرون رفت. اون زن هم تا بیرون بدرقه اش کرد . و من باز تو گذشته خود غرق شدم .



با صدای شیرین که داشت منو صدا میکرد و محکم به در میکوبید بیدار شدم . آهای پسر چرا درو باز نمیکنی...؟ علی...علی جان....جواب دادم : صبر کن .... جای کیرمو که هنوز بیرون بود همراه با درد فراوون درست کردم. بعد گفتم : چند لحظه صبر کن و بعد شلوارمو پوشیدم ...بعد درو باز کردم . شیرین باهام سینه به سینه شد . چند لحظه توچشمای هم خیره موندیم .یهو شیرین به خودش اومد و گفت: چرا در باز نمیکنی؟ ترسیدم.
با صدایی لرزون جواب دادم. ببخشی خوابم برده بود.از نگاهش مشد فهمید، که سهیلا همه چیزو بهش گفته. از این خاصیت زنا که به قول معروف، نخود تو دهنشون نمی خیسه بدم میاد. شیرین در حالیکه ابروها شو تو هم میکشید، که چین خوشگلی رو پشونیش میشست، چشمای سیاه و درشتشو تنگ کرد و با حالتی نگران پرسید: خوبی؟ با سر اشاره مثبت کردم . اما میدونستم منظورش چیه. از خجالت برافروخنه شدم . بعد گفت: بیا کارت دارم و بعد به طرف آشپزخونه راه افتاد. منم پشت سرش حرکت میکردم. ولی راه رفتنم افتضاح بود. چون کیرم با شرتم در تماس بود و من از سوزشش ضعف میرفتم. تو یک لحظه ایستاد صورتشو به طرف من گردوند و گقت: ناهارم که نخوردی...!!!!!؟؟؟....چشمش به راه رفتن من افتاد ته لبخندی که توی چهرش نشسته بود رو دیدم. اما اون به سرعت روشو برگردوند تا من متوجه اون نشم . وقتی وارد آشپز خونه شدیم، بلا فاصله روی اولین صندلی که دم دستم اومد نشستم . از سهیلا خبری نبود .
شیرین خودش گفت : سهیلا ده دقیقه پیش با آژانس رفت اصفهان خودمون باید غذارو آماده کنیم . بعد ادامه داد بیچاره ....اون از فرشید بدبخت که مجبور شد از خجالتش در بره اینم از سهیلا...بعد شروع کرد زیر زیری خندیدن و مشغول چیدن میز ..یه شلوار جین فاق کوتاه چسبون به رنگ آبی باز و یه تاپ سرمه ای تنش بود. موهاشم محکم از پشت به صورت گوجه ای بسته بود . وقتی دولا میشد تا از توی کابینتها چیزی برداره . تاپش بالا میرفت .و قسمتی از کمر ظریفش و شورت مشکی گیپورش پیدا میشد . قلبم مثه مکینه صحراها میزد . وقتی به اندامش نگاه میکردم میدیدم که سهیلا در برابرش واقعا به حساب نمیاد . سپیدی پوستش چنان با اون قسمت از شورتش که پیدا بود در تضاد بود، که هر چه تلاش میکردم،
نمی تونستم ازش چشم بردارم . ولی شیرین اصلا متوجه این حالتهای من نبود. وقتی میز رو چید درست روبه روی من نشست اون سینهای درشتشو در برابر چشمای من گذاشت و شروع به غذا خوردن کرد . کیر وقت نشناس من از دیدن این صحنه ها شق شده بود . زخمم میمالید به شلوارم و من درد میکشیدم . شیرین گفت: فردا با ماموره قرار دارم که اسلحه اش رو ببرم بدم . به شرط اینکه اونم دتباله اش رو نکشه . من پرسیدم چجوری پیداش کردی؟ شیرین خندید و گفت خیلی ساده . رفتم به همون تریا . به صاحب تریا خودمو معرفی کردم . اونهم کلی تحویلم گرفت . ازش پرسیدم اون ماموره اینجا نیومده ؟ جواب داد: چرا اتفاقا آدرسشو هم گذاشته، تا اگه شما دوست داشتید باش تماس بگیرید. تلفنشم هست. بعد آدرسو تلفنشو گرفتمو از تلفن عمومی بهش زنگ زدم ....کلی بدبخت خوشحال شد . کم مونده بود پشت تلفن گریه بیافته . التماس میکرد اسلحه ش رو بهش برگردونیم میگفت : به خدا فهمیدم که اون پسر خلافکار نیست و میگفت: من بی احترامی کردم، اما نگذارید یه عمر بدبخت بشم . میگفت: امروز بیماری رو بهونه کردم نرفته ام سر کار . اما نهایتا تا فردا میتونم بپیچونمشون . تورو خدا اسلحه ام رو بهم بدید. به خدا براتون تلافی میکنم . منم با هزار قول قرار که ازش گرفتم تا دنباله ماجرا رو نکشه . برا تحویل اسلحه قرار شد، که فردا باش قرار بگذارم . ....حالا تصمیم دارم اسلحه رو یه جا جاسازی کنم و بعد به اون زنگ بزنم و بگم بره برداره .من ساکت بودم و به حرفهای شیرین گوش میدادم و هر وقت حواسش به من نبود دزدکی سینهاشو دید میزدم . شیرین بهم گفت: غذا تو بخور بچه سرد میشه . من از کارهایی که کرده بود تشکر کردم و مشغول غذا خوردن شدم .
بعد از ناهار رو مبل توی پذیرایی نشسته بودم و داشتم یه فیلم سینمایی که از ماهواره پخش می شد رو میدیدم. که شیرین از آشپز خونه بیرون اومد تو دستش یه بتادین و چند تا گاز استریل بود. روبه روم که رسید، در حالی که سعی میکرد نخنده بتادین و گازاستریلها رو دستم داد و گفت:عفونت میکنه و بدون اینکه به صورتم نگاه کنه به سمت آشپزخونه برگشت .از لذت و خجالت مردم و زنده شدم. لوازمو برداشتم و به اتاق خواب رفتم . نگاهی روی ساعت انداختم حدود چهار بعد از ظهر بود. صدای شیرین از پشت در اتاق میاومد که میگفت: علی جان ... من میرم یه چرتی بزنم اگه بیدار بودی یک ساعت دیگه صدام بزن خیلی خسته م.
من زخممو استریل کردم و باز به پذیرایی برگشتم . و مشغول دیدن فیلم . یه چند دقیقه که گذشت وسوسه دیدن شیرین توی خواب اومد سراغم . خیلی با خودم کلنجار رفتم .اما این میل خیلی قویتر از اونی بود، که من بتونم در برابرش مقاومت کنم و کاملا کلافه ام کرده بود. تا جاییکه بی اختیار از جام بلند شدم و به پشت در اتاق شیرین رفتم. لای در باز بود. آروم درو باز کردم. دیدم شیرین روی تخت پشت به در خوابیده . همون لباس خواب دیشب تنش بود بازوهاش و ساق پاش لخت بود. رفتم بالای سرش . نگاهی به اون قد قواره کشیده ش انداختم. محشر بود این شعر اومد تو ذهنم .


قیامت قامتت قامت قیامت
قیامت کرده ای با قد و قامت
موذن گر ببیند قامتت را
به قد قامت بماند تا قیامت

خودم هم نمیدونستم چرا اینجوری شدم . چجوری به خودم اجازه داده بودم، که اینقدر به زیبایی شیرین توجه داشته باشم . هر چه نگاهش میکردم، سیر نمیشدم . چیزیکه در دلم میگذشت به آغوش کشیدن این دختر زیبا بود. اما وقتی بهش فکر میکردم، مغزم از تمرکز کردن روی این موضوع طفره میرفت . اما توان منم کم کم داشت به انتها میرسید . چند دقیقه بالای سرش ایستاده بودم ونگاهش میکردم . موهای سیاهشو باز کرده بود و با حالتی کودکانه یک دستش را زیر صورتش قرار داده بود و مژه های بلند سیاهش روی هم افتاده بود . پوست سفید صورتش مایل به قرمز شده بود و آروم بی صدا نفس میکشید . هوس بوئیدن موهاش تودلم غوغایی به پا کرده بود. آروم خم شدم تا بنا گوش سپید و موهای سیاهشو بو بکشم . این تنها کاری بود، که در برابر این شعله سرکشی که توی دلم زبونه میکشید میتونستم انجام بدم . وقتی دماغم رو به گردن و موهاش نزدیک کردم . یکدفعه شیرین یه تکون شدیدی خورد، که برای لحظه ای انگار قلبم از کار افتاد . نمیدونم چرا حس کردم شیرین بیداره . اما من دیگه تقریبا کارمو کرده بودم و مشاممو از عطر دل انگیز بناگوش و موهاش پر کرده بودم . مست مست . تلو تلو خوران اتاق رو ترک کردم . دلم مشروب میخواست .
به آشپزخونه رفتم و بساط رو آماده و شروع به خوردن کردم.

پرکن پیاله را کین آب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمیبرد.
این جامها که در پی هم میشود تهی ..
دریای آتشست که ریزم به کام خویش!
گرداب می رباید و آبم نمی برد.
پرکن پیاله را ....

دیگه داغ داغ توافکار شیرین غرق شده بودم، که صداش به خودم آورد .
به به ....میبینم که برا خودت مهمونی گرفته ای...!!!؟
بهش لبخند زدم. با همون لباس خوابش اومده بود تو آشپزخونه . و من محو تماشای این فرشته ی زیبا..
نشست روبه روم وبا لحن بچه گانه ای گفت آقا منم بازی......
براش ریختم، اونم یه ضرب سر کشید.خودمو در برابر اینهمه جذبه وزیبایی خیلی ضعیف شده حس میکردم .توی چهرش یه سردی خاصی بود، که جذابترش میکرد. و من دلشده حتی توان مستقیم نگاه کردن به اون چهره رو نداشتم . چند تا پیک مشروب که خورد گفتم: شیرین جون دیگه نخور، میترسم مثه دیشب حالت بد بشه . با گونه های گل انداخت از حرارت الکل چشمای درشتشو مستونه رو هم گذاشت و گفت : خیالم راحته که تو هستی . با تو احساس امنیت میکنم .
نمیدونم این حرفها رو برای این میزد، که از طرف من برای خودش امنیت بیشتری بخره یا واقعا با من احساس امنیت میکرد . ادامه داد علی جان بعد از مشروب میای بریم استخر ؟ من یک لحظه تو جواب دادن موندم، آخه با کیری که گاز استریل بهش بود چطور میتونستم برم توی آب ... شیرین وقتی تردید منو دید مثه اینکه متوجه شده بود . خنده ای دزدانه کرد و ادامه داد: البته تو نمیخواد بیای تو آب فقط مواظب من باش آخه دوباره حس میکنم خیلی مستم . ادامه دارد....
     
#9 | Posted: 16 Sep 2011 16:13
روزان ابری (قسمت هشتم)


امشب هم باز با همون لباس شنای دیشب داشت در برابر چشمای من فلک زده اون اندام خوشگلشو مثه ماهی توی آب میلغزوند و من درحالی که روی یک صندلی کنار استخر نشسته بودم. سرمست تماشای او . بعد از حدود نیم ساعت توی آب غوطه ور بودن، از آب بیرون اومد رو به روی من ایستاد و شروع به تخلیه گوشهاش از آب کرد. دلم نمیخواست ازش چشم بردارم. ولی وقتی نزدیکم بود، واقعا احساس عجز میکردم و اونم خوب اینو میفهمید.
بعد از اینکه گوشهاشو تخلیه کرد گفت:آخیش...چه کیفی داشت. بعد به طرف سونا راه افتاد و با دست اشاره کرد تا دنبالش برم . مستانه و با پیچو خم راه میرفت و منو بیشتر مفتون خودش میکرد . وارد سونا که شدیم شیرین به صورت دمرو روی تختها دراز کشید و منم با لباس گو شه ای نشستم . پیشونیشو روی دستاش گذاشت . از اینکه سخاوتمندانه اجازه میداد اون هیکل دروشتو زیباشو نگاه کنم، تو دلم ازش تشکر میکردم. اما میدونستم که کوچکترین حرکت غیر متعارفی، منجر به از بین بردن اعتمادش میشه. به همین خاطر با احتیاط تمام به او نگاه میکردم . هیچگاه مستقیم و بدون پرده به اندامش نگاه نمیکردم و تمامی حرفهایم را مزه مزه میکردم، تا مبادا ناراحتش کنم . بعد از چند دقیقه سکوت شیرین گفت: علی جان یکمی شونه هامو ماساژ میدی؟ تو دلم یه چیزی فرو ریخت . با خودم گفتم: انگار این بابا اصلا تو باغ نیست و نمیدونه من دارم چه عذابی میکشم . ولی با لحن خواهشمندش دیگه خودمو به کنارش رسوندم . دستهامو آروم رو شونه هاش گذاشتم . نرمی پوست تنش لذت بخش بود .شروع به فشار دادن شونه هاش کردم . از اولین فشار دستام . گفت: آخیش.... یکم محکمتر حس کردم، پوست کیرم داره جر میخوره . از گرمای سونا و بالا رفتن دمای بدنم کلافه شدم و تیشرتمو درآوردم. قطره های عرق از سرو صورتم و سینه ی برهنم داشت فرو میریخت. یکم که گذشت، جراتم بیشتر شد و پایینتر از شونه هاش و قسنتی از کمرش رو هم لمس کردم . توی یه خلسه سکر آوری فرو رفته بودم . جوریکه احساس میکردم، که اگر فقط یکبار توی این حالت دستش به آلتم بخوره ارضا خواهم شد. دستای من کار خودشو کرده بود و شیرین هم در حال لذت بردن از فشاری که به تن ظریفش وارد میکردم بود. . قسم میخورم که شیرین هم حال احوال منو داشت. ولی نمیدمنم چی باعث میشد، که از یه حدی جلوتر نره . من که دیگه جسارتم بیشتر شده بود به بهانه ی مزاحم بودن بند مایو اش، اونها رو از روی شونه هاش رد کردم و باز شرو به لمس پوست تنش کردم. دهنم خشک شده بود و ضربان قلبم به قدری سریع بود، که خودم توی اون سکوت به وضوح صداشو میشنیدم .انگشتامو پشت گردنش کشیدم و اون آهی از اعماق وجودش بیرون کشید . این آه کشیدنهاش منو دیوونه تر میکرد. کم کم از روی شونه هاش انگشتهامو به زیر بغل و پهلوهاش رسوندم و شیرین همچنان در حال آه کشیدن. اولین تماس سر انگشتام با گوشه های سینه هاش، که قلمبه گی اونا کمی از زیر تنش زده بود بیرون باعث شد، که همراه با آه بلند دیگه ای، عضلاتشو منقبض کنه. من که با نگاهم سانتر سانتر بدنشو میبلعیدم، انگشتامو به سرعت عقب کشیدم. میترسیدم که با ناراحت کردنش، این لحظات رویایی رو از دست بدم . مدتی طول کشید تا من دوباره جراءت اینو پیدا کردم، که باز سر انگشتهامو به گوشه ی سینه هاش برسونم. و ای کاش این کارو نکرده بودم . چون وقتی انگشتام با سینه اش تماس پیدا کرد یه جیغ کوتاه کشید . و مثه فنر از جا بلند شد. بدون اینکه رو شو به من بکنه بندای لباسشو به روی شونهاش انداخت بعد با چهره ای برافروخته و در هم که نشانه ناراحتیش بود رو به من کرد و گفت ممنونم، بریم و خودش به سرعت سونا رو ترک کرد من خیس از عرق شهوت و گرمای سونا با کیر شق بدون حرکت چند دقیقه دیگه همونجا نشستم و بعد که ورم کیرم کم شد، بلند شدم و از سونا بیرون اومدم .
وقتی توی اتاق داشتم لباسم رو عوض میکردم شیرین از پشت در منو برای خوردن شام صدا میکرد . .
سر میز غذا تنها صحبت از طرف شیرین بود، که میگفت: فردا صبح زود به اصفهان میریم و کارو با ماموره تموم میکنیم ...بعد از شام اینقدر آشفته و ناراحت بودم، که خیلی زود به اتاق خواب پناه بردم و تا صبح خرغلت زدم و به لحظاتی رو که با شیرین گذرونده بودم . فکر کردم یعنی فردا همه چی تموم بود و من دوباره میشدم همون دانشجوی شیرین توی دانشگاه ؟ قلبم از این فکر فشرده میشد . اما از اون طرف یه روزنه ی امیدی برای نزدیک بودن به شیرین احساس میکردم. به خصوص اینکه میدونستم حالا دیگه شیرین به من خیلی اعتماد داره و شاید به خاطر همین موضوع، ارتباطش رو با من حفظ کنه...دم دمای صبح خوابم برد . مدت زیادی از خوابیدنم نگذشته بود، که با نوازش پنجه های شیرین در لای موهام بیدار شدم ... شیرین بهم لبخند میزد و این زیباترین چیزی بود، که میتونستم تو چشم گشودن صبحگاهی به چشم ببینم

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که بدوست برگشایی.

تو تموم طول راه برگشت، من با چشمانی پف کرده که نشانه بی خوابی دیشب بود. ساکت و غمین، اما شیرین پر شور و سر حال.
وقتی به اصفهان رسیدیم . شیرین گفت : خب پسر به نظرت کجا بریم اسلحه رو جا سازی کنیم ؟ بدون معطلی گفتم بریم کوه صفه .

اسلحه رو پای یکی از ماهورها چال کردم، بعد یه پارچه قرمز دور یه سنگ بستم و روی مکان قرار دادم. و با شیرین اومدیم پایین کوه . از تلفن عمومی شیرین با ماموره تماس گرفت . بعد از سلام. شیرین گفت: آقا ما اسلحه رو جاسازی کردیم میتونی بری برداری، اما حرفهات که یادت نرفته ؟من گوشی رو از دست شیرین قاپیدم با لحن تند و جدی گفتم : ببین مرتیکه .... اگه دنبال درد سر بگردی به خاک مادرم که اینبار قید همه چیو میزنمو یه گوشه نفلت میکنم . ماموره شروع کرد قسم خوردن ... نه به خدا ... من خودم تو دردسرم، زنو بچه دارم. اصلا ما یه غلطی کردیم .. بخدا نمیخوام دنبالشو بکشم. من دو روز سرکار نرفتم ...باید بعد هر گشت اسلحه رو تحویل بدم. اما حالا دو روز.... پریدم وسط حرفشو گفتم: من نمیدونم ... فقط دنبال درد سر باشی منم پایم و گوشی رو دادم به شیرین ...اون داشت ادامه میداد، که شیرین گفت: خب بابا بسه دیگه، آدرسو یاداشت کن .....

دوباره باهم برگشتیم نزدیکای جایی که اسلحه رو چال کرده بودیم . و از دور مراقب بودیم . بالای یه تپه روی یه تخته سنگ نشسته بودیم. هوا سرد بود سوز بدی میومد. شیرین از سرما میلرزید و دندوناش به هم میخورد. تقریبا به من تکیه داده بود. با اینکه آب دماغم راه افتاده و حس بویاییم از کار افتاده بود، اما بخار نفسهای شیرینو که باد به صورتم میرسوند رو با تمام وجود استشمام میکردم. لرزش تنش رو که بهم چسبیده بود، احساس میکردمو از تماسش غرق در لذت بودم . یه چند بار به بهانه جابه جا شدن خودمو بیشتر به شیرین چسبوندم و یکی دوبارم پشت گردنش که از شالش بیرون بود رو بوییدم . کمکم جراءتم بیشتر شد وی ک دستمو دور شونه هاش انداختم و بیشتر به خودم فشردمش . اونم مخالفتی نکرد سرشو به شونه ام تکیه داد . و آهسته گفت: میدونی علی ..؟ با اینکه نمیدونم این ماجرای اسلحه به خوبی تموم میشه یا نه، اما از یه چیزی خوشحالم و اون اینکه توی این شهر غریب، یه دوستی پیدا کردم، که میتونم بهش اعتماد داشته باشم.
بعد لرزون خندید و گفت: البته درسته که از نظر سنی بچه ای، اما بهم ثابت شد که مرد شدی ... و مردی به سن و سال نیست.... پریروز که با هم رفتیم توی ویلا راستش اول خیلی ترسیدم . حتی با خودم فکر کردم، اگه این پسر یه بلایی سر من بیاره ؟ بلند خندید ... و ادامه داد: اما چقدر مسخره فکر میکردم . ..بعد دیگه ساکت شد .
حدود ده دقیقه بعد دیدم ماموره آروم آروم داره به طرف جای اسلحه میره. با لباس نظامی بود. با دست به شیرین نشونش دادم. به ظاهر تنها بود . ..
وقتی به مکان رسید، نگاهی به دورو برش انداختو زانو زد و با عجله زمینو کند و اسلحه رو از زیر خاک بیرون کشید. ما دیدیم که از خوشحالی اونو بوسید و بعد توی غلافش قرار داد و به سرعت به طرف پایین سرازیر شد. منو شیرین از این حرکتش با هم خندیدیم . چند دقیقه ای نشستیم تا مطمئن بشیم که رفته و بعد آروم از سرازیری تپه در حالی که شیرین دست ظریفشو تو دست من قرار داده بود، به طرف پایین راه افتادیم. چون شیب تپه تند بود . آهسته حرکت میکردیم و جاهایکه شیرین تعادلش به هم میخورد، دست من دور کمرش حلقه میشد . نمیتونم حالمو بیان کنم، از این که میتونستم کمر باریک و خوش فرمشو بغل کنم. تنها چیزیکه میتونم بگم اینکه، تو تموم طول راه کیر من زیر کاپشن بلندم راست راست ایستاده بود و تو جابجایی هایکه در حال فرود میکردیم، چند بار شد که کمر و یا باسن شیرین با اون تماس پیدا کرد . که تو این لحظه ها زانوهام قدرت خودشو از دست میداد...اما چون کاپشنم ضخیم بود به هیچ وجه شیرین از این حالتم بویی نبرد.

وقتی به دامنه رسیدیم، شیرین که هنوز دستشو از تو دست من بیرون نکشیده بود گفت: علی جان درسته که اینجا چند تا شیر تو قفس نگهداری میکنند؟ من با حرکت سر تایید کردم و گفتم چند تا حیوون دیگه هم هست.
شیرین هیجانزده گفت: بریم ببینیم؟!
زمانهایکه با هیجان صحبت میکرد، تو صورتش میشد دختر بچه ذوق زده ای رو دید. منم خندیدم و گفتم: بریم.
وقتی به قفس شیرها رسیدیم، با هیجان آلوده به ترس گفت: وای...علی اینا چه بزرگند؟! ...پرسیدم . مگه تاحالا شیر ندیده بودی؟....گفت چرا هم باغ وحش تهران هم آلمان . اما اینا انگار بزرگترند!
شیرها غرش کنان دور قفس میچرخیدند ... و شیرین مثه دختر بچه ها براشون صداهای عجیب غریب از خودش در میاورد...منم با لذت و خنده کاراشو نگاه میکردم.

یهو تو همین لحظات ... یک شیر ماده دراز کش خوابید و یه شیر نر کاملا روش قرار گرفت و آلتش به سرعت بزرگ شد و داشت سعی میکرد که اونو به شیر ماده فرو کنه. شیرین یکدفعه از سرو صدا افتاد . با چشمای دریده و شوکه شده. داشت کارای اونا رو نگاه میکر.د بعد مثه اینکه به خودش اومده باشه، بدون اینکه حرفی بزنه از کنار من دور شد و به طرف قفس خرسها رفت. من که تو دلم از خنده داشتم میترکیدم...وقتی به چهره شیرین نگاه کردم دیدم، از اونیم که تو سرما سرخ شده بود حالا برافروخته تر شده ...وقتی به قفس خرسها رسیدیم من پشت سرش بودم. خیلی نزدیک بهش. اونقدر که کاپشنم با پالتوش در تماس بود ..حالم خیلی بد بود ... نفسهام تند ... قلبم به شدت میزد ...خیلی آروم از پشت بهش نزدیک شدم و دستامو بالای سرش به روی فنس قفسها قرار دادم. جوریکه از تن و دستام براش یه قفس درست کردم . کاملا تو آغوشم بود و من هر لحظه خودمو بیشتر بهش نردیک میکردم . اون با دیدن خرسها، دوباره ذق زده شده بود و شروع به تعریف کردن از اونا و من هر لحظه نزدیک و نزدیکتز میشدم. زمانی که آخرین میلیمتر های فاصلمون تموم شد و تماس من با تنش بر قرار شد حس کردم شیرین لرزید و یه نفس عمیق کشید . شیرین که از این حالت هول شده بود و معلوم بود در برابر عمل انجام شده قرار گرفته، بی جهت برای خرسها ذوق میکرد و مدام با لرزشی که توی صداش بود و معلوم بود که از شدت هیجانه .. میگفت: وای... خدا .. اینا چه خوشگلند ..هر چه جلوتر میرفتیم، جسارت من بیشتر میشد و خودمو بیشتر بهش میفشردم. تا جایکه شیرین کاملا به حصار قفسها چسبیده بود و من از پشت پاها مو به رونهاش و کیرمو به باسنش فشار میدادم. کاملا برجستگی و سفتی باسنشو حس میکردم ... احساس میکردم، جونم از ترس و هیجان داره به لبم میرسه لذتش وصف نشدنیه. شیرین همچنان به طرز مضحکی که حاکی از این بود که سعی کنه خوشو جوری نشون بده، که نمیدونه داره چه اتفاقی میافته، برای خرسها سرو صدا راه انداخته بود و میخندید وبه روی خود نمیآورد که در چه موقعیتی قرار گرفته. اما از نفس نفس زدن و قورت دادن تند تند آب دهنش، که معلوم بود از خشک شدن دهنشه. پیدا بود که حال اونم دست کمی از احوال من نداره .. من که کم کم داشتم از شدت شهوت به جنون میرسیدم به سختی آب دهنمو قورت دادم یه دستمو از قفس جدا کردم و روی کمر شیرین قرار دادم و تموم نیرومو جمع کردم، تا از لرزش صدام کم کنمو گفتم : خوشگلند ؟ شیرین که دیگه تقریبا بی اختیار شده بود و معلوم بود که توان ایستادن نداره کمی خودشو تو بغل من جابجا کرد، که باعث شد حس کنم کیرم کاملا وسط باسنش قرار گرفته، همراه با آهی عمیق گفت:آره ... خیلی... اما صداش خیلی ضعیف بود ... من یکم دیگه فشارو به تنش زیاد کردم جوریکه سینه های درشتش هم به حصار قفس فشرده شد . یه آه دیگه کشید و یکدفعه با یکمی خوشونت خودشو از زیر تن و دستام بیرون کشید و گفت : وای.... علی جان خیلی سردمه بریم دیگه...اما به وضوح دروغ میگفت. چون به قدری حرارت بدنش بالا رفته بود که چند قطره عرق لابه لای موهای نرمو زیبای شقیقه هاش برق میزد. من نفس بریده و درمانده چند لحظه در حالیکه یک دستم رو به قفس تکیه داده بودم . سرم زیر و سعی میکردم خودمو پیدا کنم با راه افتادن شیرین منم به راه افتادم . اما شیرین دیگه دستشو بهم نداد. منم سعی در گرفتنش نکردم...

وقتی سوار ماشین شدیم، شیرین گفت: بریم خونه سهیلا ماشینتو برداریم ...من جوابی ندادم...
تو تموم طول راه هر دو ساکت بودیم و به تجربه ای که چند دقیقه پیش کرده بودیم.می اندیشیدیم و اون رو تو دهن ذهنمون به نشخوار گرفته بودیم ...شاید هم از هم میترسیدیم. من به این ترس، که شاید درجواب یکی از این حرکتهام . شیرین برانگیخته بشه و منفعلانه یرخورد کنه .. و اون به ترس اینکه عاقبت این اتفاقات بین من و اون به کجا میکشه اما در حال لذت بردن...

بدون اینکه سهیلا به استقبالمون بیاد، ماشینها رو عوض کردم و پشت رل بیوک شش سیلندر موتور امریکایی خودم نشستم.شیرین برای تحویل سوئیچ ماشین سهیلا به داخل ساختمان رفت. روی ساعتم نگاه کردم، حدود ده نیم بود. بعد از چند دقیقه شیرین خندان برگشت. وقتی روی صندلی جاگرفت گفت : بیچاره سهیلا روی روبه رو شدن با تو رو نداره و زیر زیری میخندید . من از یاد آوری اتفاقی که بین منو اون افتاده بود ،دوباره خجالت زده شدم . اما شیرین با بد جنسی تمام میخندید...
پرسیدم : خب کجا برم ؟ شیرین جواب داد: اگه وقت داری ؟.. بریم سراغ ماشین بیچاره ی من.
وقتی وارد گاراژ محسن شدیم . دیدم داره روی ماشین شیرین کار میکنه.تا از ماشین پیاده شدم ،محسن با لحن مسخره ای گفت: به به ...مهندس ...بلاخره اومدی؟! معلوم هست کجایی ؟..میای ماشین مردمو میندازی اینجا و میری حاجی حاجی مکه؟
شیرین هم از ماشین پیاده شد. همونطور که با محسن دست میدادم، شیرینو معرفی کردم . محسن گفت : من بدون اینکه بگی یه کارایی روی ماشین کردم. موتورشو باز کردم، تا بدمش جلوشو صاف کنند . یه یکهفته ای کار داره. پریدم وسط حرفشو گفتم: زودتر محسن جون . جواب داد: سعی خودمو میکنم .
تکلیف ماشین که روشن شد . نزدیک ظهر بود . گوشیم زنگ خورد . مریم بود جوابشو دادم .
سلام علی
- سلام مریمم
کجایی داداشی؟
-اصفهان
مریم: با خوشحالی : ااا.... کی رسیدی ..!!!؟
-تازه رسیدم
کی میای خونه؟
من نگاهی به شیرین کردم . شیرین با چشمو ابرو بهم حالی کرد، که قول ندم .
-مریم جون معلوم نیست.
نامرد دلم برات یذره شده، بیا دیگه .
-چشم خوشگلم سعی میکنم زود بیام.
اگه نیای یه غذای خوشمزه رو از دست دادی.
من با اشتیاق : مگه چی داریم ...؟
آبگوشت .
-آخ جون ... حالا ببینم چی میشه ...
ای نامرد، برا منکه نمیای !!! شاید به عشق آبگوشت بیای!!!
من خندیدمو خدا حافظی کردم .

شیرین با چهره ای گرفته پرسید : میخوای بری خونه..؟
-چیکار باید بکنم ؟
هیچی، حق با تو .
من گفتم : میخوام یه کادو برا مریم بخرم میای کمک کنی ؟ شیرین با هیجان گفت: آره چه خوب... دوباره تو نگاهش همون دختر بچه بود.
ماشینو توی پارکینگ خیابون نظر جا دادمو ، برای خرید وارد خیابون شدیم.
خرید مون خیلی طول نکشید. یه کلاه و شال گردن شیک، به سلیقه شیرین خریدمو برگشتیم . وقتی سوار ماشین شدیم . به شیرین گفتم: بیا بریم خونمون ناهارو با هم باشیم . شیرین با اینکه معلوم بود خوشحال شده ..اما شروع به تعارف کرد. که من با یه کلام تمومش کردمو گفتم : من به حرفت گوش نمیدم میریم خونه ی ما.
وقتی خواستم شیرینو به مریم معرفی کنم مریم .زود تر گفت : بله بله ... خانومه اشرفی قبلا با هم آشنا شدیم و با شیرین دست داد .من کادوی مریمو دادم دستش و گفتم: اینم شیرین جون زحمتشو کشیده ... شیرین که از این کار من حیرون مونده بود . با لبخند معنی داری سرشو به چپ و راست حرکت داد و وقتی مریم تشکر کرد و به آشپزخونه رفت، دستشو دراز کرد، دست منو گرفت و گفت:ممنونم که حواس پرتی منو جبران کردی. من نباید دست خالی میومدم. بالبخند گفتم : قابلی نداشت.
مریم بعد چند لحظه از آشپزخونه بیرون اومد . و شیرینو برای تعویض لباس به اتاق خودش برد و من غرق در افکار هوس آلود خودم شدم . از اینکه بعد صبح تا حالا میتونستم دوباره اندام شیرینو بدون پالتو ببینم، تو دلم احساس شعف میکردم...
مریم شیرینو تنها گذاشت و اومد بیرون .وقتی به من رسید گفت: استاد به این میگند ..چقدر خوشگلو خوش اندامه ... لامصب. مثه هنر پیشه های هالیوده...من خندیدم و گفتم: چیه ؟ چشمت گرفته ؟ میخوای برات خواستگاریش کنم ؟ با لگد زد به ساق پام، ابروهاشو تو هم کشید و گفت: مسخره . حالا چه جوری این تیکه رو تور کردی؟ من مثه کس خلا گوشه های دهنم و چشمامو کشیدم پایین و با یه صدای مسخره خندیدم. جوریکه مریم هم خنده اش گرفت.
ناهارو که من عاشقش بودم تو سکوت صرف کردیم . شیرین با اشتها آبگوشت میخورد ..من با لبخند نگاهش میکردم .شیرین گفت : چیه بچه !!!؟ ... خب خیلی وقته آبگوشت نخوردم. دور دهنش از غذا نارنجی شده بود، و سعی میکرد
موقعه ی خوردن دهنش باز نشه.
بعد از غذا من به اتاق خودم رفتم. شیرین هم با مریم به اتاقش رفتند . تا چرت بعد از ظهر رو بزنند.
خیلی زود با هم اخت شده بودند . البته مریم به خاطر طبع گرمی که داره زود با همه قاطی میشه.


با تکونهایی که شیرین بهم میداد از خواب بیدار شدم ...
هی...آقای تنبل پاشو دیگه ...من باید برم خونم .. به سختی از جام پاشدم نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم. حدود پنج بود . با اینکه خیلی تمایل به خواب داشتم، اما دیدن روی شیرین برام لذت دیگه داشت.سلام کردمو از تخت پایین اومدم .

شیرین و مریم به سختی از هم دل کندند . توی راه شیرین گفت: راستی که مریم جون چه گوهریه که تو داری. ببینم؟ تو که قدرشو میدونی..؟ خندیدمو گفتم: مریم جای مادرمو برام پر کرده و داره میکنه .
نیم زندگی منه...حالا کجا برم؟
شیرین جواب داد :خیابون خورشید...
شیرین توی یک مجتمع بیست واحدی ،توی خیابون خورشید زندگی میکرد.یک آپارتمان دو خوابه شیک، که البته من تا اون موقع هنوز داخلشو ندیده بودم . وقتی دمه مجتمع میخواست پیاده بشه ، خیلی سطحی بهم تعارف کرد، که من از روی ادب بیخیال شدم. بعد گفت : فردا باهام کلاس داری. غیبت نکنی دانشجو؟
شاید با این حرفش میخواست بهم حالی کنه که ما هنوز استاد و دانشجو هستیم. نمیدونم هرچی بود که خوشم نیومد.

تو راه برگشت دلم گرفته بود . نمیدونستم چرا ! مدام اتفاقات این سه روزیکه با شیرین بودم، تو ذهنم دور میزد. گاهی میخندیدم. بعضی وقتا عمیقا فکر میکردم و گاهی هم چنان آلتم راست میشد، که زخمش شروع به سوختن میکرد . با خودم فکر میکردم، حالا من بدون اون چه جوری وقتمو پر کنم ...!!!؟؟
از این فکر به خودم خندیدم . یه احساس خاص دیگه ای به غیر از سکس تو رگهام جریان پیدا کرده بود. حس غریبی که برام ناشناخته بود ! در مورد شیوا چنین حسی نداشتم . مثلا اینکه شیرین شب رو تنها سر میکنه ، و کسی نیست که باش هم کلام بشه، یا اونو با حرفهای مسخره بخندونه، برام مهم شده بود . دلم نمیخواست احساس تنهاگی داشته باشه. ولی به هر حال چاره ای هم نبود. ادامه دارد...
     
#10 | Posted: 17 Sep 2011 06:11 | Edited By: darvack
روزان ابری (قسمت نهم)

زنگ خونه مهرانو فشاردادم. مهران یکی از نزدیکترین دوستام بود، که از دوره راهنمایی با هم آشنا شده بودیم. یه پسر خوب و کار درست. اما تنهاچیزیکه من تو اخلاقش نمی پسندیدم این بود، که هفته ای یک بار عاشق میشد . یعنی اینکه هفته یکی رو دوست داشت، تا میبردش تو رختخواب، عاشق یکی دیگه میشد. برا همین هر بار که میدیدمش . ناله های عاشقانش بالا بود. از دوری یارو ...ندادن کسو ... دیگه...

اون شب وقتی منو پشت در خونشون دید، کلی ذوق کرد .اکثر وقتا خونه تنها بود.به قول خودش که میگفت: مامی و پاپی..بعد با بدجنسی میخدید. آخه.عمه ش یه سگ داشت،که اسمش پاپی بود...میگفت: مامی و پاپی رفتند اروپا ...هی سگ توی این اروپا برینه، که ما از وقتی خودمونو شناختیم، این مامی جنده با اون پاپی شاشو..تو اروپا کون خرمگس میذارند ...نمیدونم، یا خرمگس کونشون میذاره.من که از خنده ریسه رفته بودم . گفتم : تو حق نداری در مورد اونا اینجوری حرف بزنی...مهران همونطور که با یه شلوارک روبه روم روی مبل نشسته بود، با لگد زد زیره پام و گفت : بخواب بینیم بابا. نفست از جا گرم بلند میشه .اگه جای من بودی تا حالا از تنهایی دق کرده بودی...
آخی حیوونی.... تو تنهایی میکشی !؟ نکبت، تو که هفته ای یه معشوقه عوض میکنی...
هه... بابا توهم دلت خوشه ها. اونام هزار تا مکافات دارند . روز اول که با دختر آشنا میشی البته بعد از کلی خایمالی، در نهایت کلاس گذاشتن تا باهات تماس بگیرند. میگه:

بعد مهران در حالیکه سعی میکرد، صدای نکره و نخراشیدشو مثه زنا کنه. چشمو ابروشو به طرز مسخره ای تاب میداد . که یعنی داره عشوه میاد وگفت : مهران جان شما دوست دختر دارید؟
نه بابا من دوست دخترم کجا بوده ...شما اولین دختری هستی، که باش دوست شدم.
مهران جان، تو چرا منو انتخاب کردی ؟
خب به خاطر اینکه خیلی خانومی با کلاسی ..
دیگه چی...؟
ای لعنت به اون ذاتت، تا نگی خوشگلی، دست از سرت بر نمی داره .... میدونی چرا چون میخواد سر کیسه ت کنه. پس باید مطمئن بشه که چشمت گرفتتش.
مهران جون به چی علاقه داری؟
موسیقی ...
ای وای منم به موسیقی علاقه دارم .. یعنی همه خونوادمون موزیسین اند .. خودم پیانو میزنم. دادشم ترومپت میزنه.... البته شبا تو خواب از دهن پایینشون .... خواهرم.... دسته ویلون سلو غیب میکنه ... مامانمم. اما
مامانمم، یه تشت آب میگذاره وسط پذیرایی. یه بیکینی هم میپوشه. دور تشت آب تاتاری میرقصه و لب کارونو میخونه ..و بابام مرتب هممونو تشویق میکنه و سوت میکشه و البته ژتون هم میفروشه.
منکه دیگه از اداهایی که در میاورد از خنده روده بر شد بودم ...

تا آخر شب این ماجرا همراه با مشروب و گفتنو خندیدن طی شد .اما من در تمام این مدت یکی از چشمهای ذهنم مشغول گشتن دنبال شیرین بود . الان کجاست ؟ یعنی داره چکار میکنه ؟
آخرای شب بود، که داشتم بر میگشتم خونه و توی این افکار غوطه ور بودم ،که یه مسیج برام اومد با خودم گفتم: یعنی کیه این وقت شب . نگاه کردم روی ال سی دی ..دیدم شیرین پرسیده : بیداری؟
سریع جواب دادم نه ... خوابم ...
باز مسیج داد : ننر لوس ....اگه نمیخوای بخوابی میخوام زنگ بزنم ..؟
جوب دادم : ده دقیقه دیگه من خونم زنگ بزن و شمار خون رو هم براش نوشتم و با سرعت به طرف خونه.... با خودم میگفتم: یعنی شیرین هم به فکر من بوده .!!!؟


وقتی رسیدم خونه مریم و بابا خواب بودند . سریع تلفنهای پذیرایی رو از پریز کشیدم و رفتم تو اتاق خودم. هنوز لباسمو کامل عوض نکرده بودم، که تلفن زنگ خورد . تا اومدم گوشی رو بردارم سه یا چهارتا زنگ خورد . که خدا خدا میکردم بابا و مریم بیدار نشده باشند ...

بله ؟ بفرمایید؟ ..اما فقط صدای نفسهای ملایمی میومد و دیگه هیچ ...من بازم تکرار کردم ...
صدای شیرین بلند شد ...سلام بچه ...
من خیلی جدی، سلام استاد؟
شیرین پقی زد زیر خنده ... بعد گفت: کجا بودی تا این وقت شب.؟
من : جنا بعالی...!!!؟؟
شیرین : با همون خنده ی ریز من استادتم
-هه.... آره درسته اما فقط تو دانشگاه ...نه وقتی تو تختمم ...روی کلمه تختمم تاکید کردم ..
هول شدنو توی صدای شیرین حس کردم .. سریع بحث رو عوض کرد و گفت: خوب عصر تا حالا چکار کردی؟
منم خلاصه ای از آنچه گذشته بود رو گفتم ...شیرین هم به طور خودکار گفت: از تو که جدا شدمو اومدم خونه . دوش گرفتم . غذا درست کردم . با بی میلی غذا خوردم چون از تنهایی بدم میاد .. تلویزیون تماشا کردم .موسیقی گوش دادم . گاهی هم فکر کردم ... تا حالا ..بعد با یه لحن خجالت زده گفت: منتظر بودم ... با خودم گفتم: شاید بهم زنگ بزنی و بگی با هم بریم بیرون. اما انگار آقا سرشون گرم بوده و دیگه مارو فراموش کردند..!!!؟
راستش هم خجالت کشیدم. هم خوشحال شدم .از اینکه دیدم شیرین هم تو فکر من بوده .
از شیرین پرسیدم : حوصله ات سر رفته ؟
آره، تنهایی بده . من دوست ندارم
-من یه کار کوچیک دارم انجام بدم میام دنبالت ..
نه دیوونه ساعت از دوازده گذشته ...
-باشه آماده شو تا بیام دنبالت ...
باشه، اما اول بگو میخوای چیکار کنی؟ که میگی یه کاری دارم انجام بدم ...؟
-هیچی چیز مهمی نیست .
نه باید بگی...؟
-نمیشه گفت.
شیرین با خنده و لحن بد جنسی : باید بگی چیکار داری...؟
-ای بابا عجب گیریه ها ... ولکن شیرین جون آماده شو تا بیام دنبالت ...
نمیشه ... باید بگی چیکار میخوای بکنی...؟
منکه دیدم دست بر نمیداره ... تند و سریع گفتم:میخوام پانسمانمو عوض کنم .
یه باره شیرین از خنده ایستاد و خیلی مختصر و ساده با لحنی خارج از هر احساس گفت: منتظرتم و تلفن قطع کرد. منکه از شوکه شدن شیرین کلی حال کرده بودم با خودم گفتم: آهان اینم برا اینکه دیگه پیله نشی...
تا حدود ساعت دو شب با شیرین توی خیابونها گشتیم و از هر دری با هم صحبت کردیم .. به چایخونه های کنار زاینده رود رفتیم . با هم قلیون کشیدیم .. و من از اونهمه زیبایی خیره کننده لذت بردم .
حدود ساعت دو که شیرینو دمه خونش پیاده کردم .شیرین گفت: بیا شب رو پیش من .حالا اگه بری خونه ممکنه همه رو بیدار کنی .
منم که منتظر یه تعارف بودم، قضیه رو جدی گرفتم و آویزون شدم . البته اینم بگم که شیرین خیلی جدی ازم خواسته بود، که شبو بمونم پیشش.
جای ماشینو توی پارکینگ درست کردمو با شیرین به طرف آپارتمانش راه افتادیم .
توی آسانسور ساکت بودیم . از نگاه هم فرار میکردیم ... و سعی میکردیم که تو چشم هم نگاه نکنیم .
باز طپشهای قلب . باز نفسهایی که به سختی دم و باز دم میکرد...
وقتی وارد آپارتمان شدیم، با روشن شدن چراغ، از اون همه سلیقه و ظرافت برای تزیین خونه حیرون موندم ..
با شگفت زده گی همه جای خونه رو برانداز میکردم و تحسینش میکردم.
شیرین مستقیم به آشپزخونه رفت تا قهوه درست کنه و من محو خونه زیباش . چند لحظه بعد با صدای شیرین که میگفت: لباس عوض کنم و بیام و وارد یکی از اتاقها شد ،به خودم اومدم .ضربان قلبم سریعتر شد .
وقتی از اتاق بیرون اومد . دیدم یه بلوز و شلوار گشاد به رنگ آبی آسمونی تنش کرده که هیچ نقطه از بدنش لخت نبود . خدا رو شکر کردم. آخه اینجوری کمتر تحریک میشدم . یه شلوار گرمکن مشکی با یه تیشرت ورزشی که پشتش شماره 5 چاپ شده بود رو به دستم داد و گفت: لباستو عوض کن . و بعد به آشپزخونه رفت. حس کردم به خاطر اینکه تو امنیت بیشتری باشه به عمد لباس گشاد پوشیده . اما به خاطر هرچی بود، با همون لباس ساده ام زیبا بود . از اون دسته زنهایی بود که نه به آرایش نیاز داشت و نه به لباسهای آنچنانی. اگه گونی هم میپوشید بازم توش زیبا بود .

شیرین با دوتا فنجون قهوه برگشت . منم لباسمو عوض کرده بودم . شلوارش برام کوچیک بود، اما بهتر از هیچی بود . رو زمین روبه روم نشست و شروغ به شکر ریختن توی قهوش کرد . موهای مشکی و بلندشو باز کرده بود و با هر حرکت سرش عطرشو تو هوا پخش میکرد. چهرش متفکر بود .یه جرعه از فنجونش نوشید و گفت: توی این سه روز ندیدم دختری بات تماس بگبره !؟
-پس معلومه حواست با من نبوده ...
مفکور پرسید : جدی...!!؟ مگه کسی بات تماس داشت ؟
من: اره ..
شیرین کمی جا بجا شد . از حالت چهار زانو که نشسته بود، پاهای کشیدشو به حالت دخترونه به هم چسبوند و دو زانو نشست. احساس نگرانی را تو چهره ش میخوندم .
خب کیه ؟ از بچه های دانشگاه ؟
-نه از بچه های خونمونه ،و آروم خندیدم .
برا چند لحظه گیج شد . یه آهی کشید و گفت: بد جنس مریمو میگی ..؟
-خب آره . اون بهترین دوست دختریه که میتونم داشته باشم...
شیرین با لحن کنجکاوانه دخترونه، که بوی حسادت میداد گفت : نه ... جدی میگم. دوست دختر نداری..؟
من با لحنی که میخواستم اکراهمو از اعتراف نشون بدم و برای اینکه شیرینو اذیت کنم گفتم: خب ..چرا یکی دیگه رو هم دارم ... شیرین خندید و بین خندهاش گفت:حتما اون یکی خواهرت..؟ اسمش چی بود؟ ..آهان مهتاب.
من خونسردانه در حالی که قهومو سر میکشیدم، سرمو به علامت تایید نکردن حرفش به چپ و راست حرکت دادم.
حالا دیگه شیرین برانگیخته شده بود . آخ که چقدر لذت میبردم، از حس حسادتی که درونش ایجاد کرده بودم ..
دوباره جابجا شد ... و با یه لحنی که سعی میکرد بی تفاوتی رو توش بگنجونه گفت: اااا....پس دوست دختر داری ؟ با حرکت سرم حرفشو تایید کردم .
دیگه بی تاب شده بود ...با یکم خوشونت گفت: اذیت نکن دیگه ...حالا این دختر شجاع کیه که حاضر شده با یه کله شقی مثه تو کنار بیاد!!!؟ .
-یه دیوونه مثه خودم
شیرین دیگه کلافه شده بود، دلش میخواست هر چه زودتر این رقیب ندیده رو بشناسه.. برا همین گفت: بیچاره دلم براش میسوزه..
-آره منم دلم براش میسوزه..
داشتم بیشتر کشش میدادم . دلم میخواست بهم التماس کنه تا بگم کیه.
شیرین بیقرار فنجونشو تو سینی قرار داد .. چنگی به جلوی موهای بلند پر پشتش زد . مستقیم تو چشمام نگاه کرد . بعد به حالت تهدید انگشتشو جلوی صورتم گرفت و گفت: میگی کیه یا بلند شم خدمتت برسم ...؟
من ابروهامو به نشونه ی نه بالا انداختم .
یهو شیرین پرید رو سرم . موهامو گرفت بین پنجه هاشو شروع کرد به کشیدنو هی میگفت: میگی بچه یا دونه دونه موهاتو بکنم؟ در حالی که درد میکشیدم و میخندیدم ، از بازی که شیرین شروع کرده بود داشتم لذت میبردم . یه لحظه مچ دستشو گرفتم و وانمود کردم میخوام از زیره دستش در برم . برا همین شیرین محکمتر اونارو چنگ کرد و همراه من نیم خیز شد، که من از دستش در نرم . یکمی دیگه خودمو عقب کشیدم. به خاطر همین تعادلش بهم خورد. منم مچشو به طرف خودم کشیدم. اتفاقی که افتاد برای خودمم باور نکردنی بود . شیرین با اینکه درشتو ورزیده بود، ولی چنان تعادلش به هم خورد که مستقیما روی سینه من افتاد. منم دراز کش افتادم رو زمین صورتش با صورتم چند سانتیمتر بیشتر فاصله نداشت .سینه های درشتش دقیقا مماس با سینه ی من بود.منم دستامو سریع گذاشتم دو طرف شونه هاش و یک دم به خودم فشردمش و نرمی سینه هاشو به وضوح حس کردم . شیرین شوکه از اتفاقی که ناخواسته افتاده بود . چند لحظه تو چشمام نگاه کرد ..شاید دنبال این بود که بفهمه کار من عمدا بوده یا سهوا..خندش قطع شده بود، نفسهای گرمش داشت صورتمو نوازش میکرد. که من گفتم : خود تو ...تو دوست دخترمی.....نمی دونست باید برنجه یا خودشو به نفهمی بزنه ...منم بیشتر از این جرات پیشروی نداشتم. خدا خدا میکردم که خودش موقعیتی بهم بده ..اما قبل از اینکه فکر دیگه ای تو سرم بیافته سریع یه غلتی زد و خودشو از روی سینه من پایین کشید و با حالتی کاملا ساختگی دوباره شروع به خندیدن کرد و همونطور که سعی در نشستن داشت گفت : بد جنس..تو خیلی حقه بازی.. من ادامه دادم : مگه خودت نگفتی بهترین دوستی هستم که اینجا داری !؟ شیرین در حالی که سعی میکرد لرزش صداشو کنترول کنه، آب دهن خشک شدشو به سختی فرو داد و گفت : آره ...تو بهترین دوستم توی این شهری ..اما دوست دخترت که نیستم !!
به قدری سریع جدی شده بود، که جای هرگونه حرکت دیگه ای رو برام نمی گذاشت .. و من همچنان در آتش شعله ور شده ی درونه سینه م میسوختم ...
شیرین با یه حرکت سر پا ایستاد . بعد گفت: بچه تخته نرد بازی میکنی ...؟
من که دلم نمی خواست شیرین بیکاری رو بهونه کنه و بخواد بخوابه گفتم: آره ...خیلیم خوبه ...
شیرین به اتاقش رفت تا تخته رو بیاره. با رفتن شیرین من پسکی خودمو رو زمین انداختم و یکمی اتفاقی که افتاده بود رو مزه مزه کردم ....بعد یکدفعه از جام بلند شدم و آروم پشت دراتاق شیرین رفتم. یواش سرک کشیدم ...دیدم شیرین روبه دیوار ایستاده پیشونیش گذاشته به دیوار و داره شقیقه هاشو ماساژ میده.تیز فهمیدم که داره سعی میکنه روی خودش مسلط باشه .سریع برگشتم سر جام نشستم .شیرین هم با تخته نرد از اتاق بیرون اومد و همینطور که به طرف من میومد، شروع به کری خوندن کرد: بیا جلو بچه اصفهون ببینم چکاره ای. میخوام حسابی پوستو بکنم .. بیا جلو پسر کوچولوم ..
روبه روی من نشست . منم برای اینکه شارجش کنم ادای ماموره رو درآوردم و با یه لهجه ی غلیظ اصفهانی گفتم: میخندی ؟ به گریاشم میرسی.
با این کار من شیرین شروع کرد،بلند بلند خندیدن و در بین خندهاش گفت : چقدر با مزه اداشو درمیاری...
راستی تو اون ضرب مشتو از کجا پیدا کردی..!!!؟
من با لحنی مضحک: خب ماییم دیگه ...هه هه

بازی شروع شد . دست اول رو باختم ... شیرین عین دختر بچه ها ذوق میکرد و بالا پایین میپرید. منکه کلی از کارهاش لذت برده بودم . دست دوم رو هم به عمد جوری بازی کردم، تا ببازم ..که دیگه شیرین از خوشحالی فریاد میکشید .هی میگفت: هنوز بچه ای ...عزیزم ..
منم الکی کری میخوندم، که جوجه رو آخر پاییز میشمارند و از این حرفها...تا شیرینو بیشتر مشتاق بازی کنم .
دست بعد رو حواسمو جمع کردم، تا ببرم. چون اگه فقط اون میبرد بازی از حال میافتاد و شیرین یهو هوس خواب به سرش میزد. بلاخره با اختلاف چند تا مهره شیرینو بردم و شروع به کری خوندن کردم ...شیرین هم غیرتی شده بود و میخواست از حیثیتش دفاع کنه ......
خلاصه با همین ترفند شیرینو تا سپیده صبح بیدار نگه داشتم ..البته معلوم بود، که خودش هم میل به خوابیدن نداره ..حس میکردم با تموم وجود داره از این لحظات لذت میبره..آخرا دیگه دو تاییمون به پهلو دراز کشیده بودیمو در حالی که پلکهامونو به سختی باز نگه داشته بودیم و دیگه به زور از اتفاقات بازی میخندیدیم و برا هم کری میخوندیم بازی میکردیم ..
شیرین نگاهی به پنجره انداخت بعد لبخندی به تلخی روی لبش نشستو آروم گفت : حیف صبح شد..بعد چشماشو مالید .دهن دره ای کرد سرشو روی بازوش گذاشت و گفت علی جان چشمام درد گرفته، یکم بذارم رو هم . پلکهاشو که روی هم گذاشت، انگار صد ساله که خوابه ..خیلی سریع فرم نفسهاش حکایت خواب عمیقشو داشت ....زیبا بود ...زیبا ترین موجودی که تا حالا دیده بودم ...به قدری مژه های سیاهش بلند بود،که آدم فکر میکرد مژه مصنوعی کاشته . توی خواب که بود میتونستم راحت نگاهش کنم ..بدون هیچ خجالتی ..از اینکه میدیدم، اینقدر بهم اعتماد داره بیشتر لذت میبردم. از جام بلند شدم . به اتاقها سر کشیدمو یه پتو با یک بالش براش آوردم سرشو آهسته از رو بازوش بلند کردم ... چیزیکه دیدم از همه برام زیباتر بود و اون مقداری از آب دهنش بود که از گوشه ی دهن بازش داشت روی بازوش میریخت ..وقتی سرشو بلند کردم تا روی بالش قرار بدم دستم زیر صورت فرشته گونه اش بردم و نرمی لطافت اون تجربه کردم ..دستم از آب دهنش خیس شده بود بی اختیار دستمو به دهن بردم و از شهد دهنش چشیدم ..بعد یکدفه همه ی آب دهنشو که به دستم بود بلعیدم ... لذتی که بردم وصف نشدنی بود . چنان که بلا فاصله کیرم خبر دار داد.. و تا خود صبح دیگه نخوابید.. پتو رو روی شیرین کشیدم. بد جور وسوسه میشدم، که خودمم زیر اون پتو بخوابم . ولی نمیتونستم خودمو راضی کنم. میترسیدم که باعث رنجشش بشم ..دیگه خیلی برام عزیز شده بود .. و به خاطر همین سعی میکردم، بیشتر به خواسته هاش احترام بگذارم...
تا صبح کنارش نشستم و عاشقانه نگاهش کردم ولذت بردم.

صبح زود از خونه زدم بیرون. رفتم حلیم گرفتم و برگشتم . وقتی درو باز کردم . از صدای در شیرین بیدار شد . نگاهی به من انداخت . لبخندی زد و پرسید : نخوابیدی!!؟
من در حالی که به آشپزخونه میرفتم گفتم: مگه سنگ تو سرم خورده بخوابم...؟
شیرین گیج از جواب من سرشو تکون داد. یعنی منظورت چیه؟ خندیدم و
گفتم: آخه اگه میخوابیدم حالم بد میشد..؟ و با خودم به گیجی شیرین میخندیدم .
شیرین از جا بلند شد. به دستشویی رفت . بعد چند لحظه بیرون اومد با صورتی شسته شده و چشمای قرمز و پلکهای ورم کرده از بی خوابی.. نگاهی تو آیینه ی قدی که به دیوار دم در خونه بود به خودش انداخت، بعد گفت: نچ نچ ..وای خدا چقدر پلکهام ورم کرده ...من با منومن گفتم : خوشگل خوشگله دیگه ..هر جورم که باشه خوشگله ....
با اخم تو چشمام نگاه کرد و در حالی که از تعریف من کمی برافروخته شده بود، بازومو وشگون گرفت و گفت : داری شیطون میشی بچه....
بعد پشت میز غذا نشست و گفت: خب بیار ببینیم چی خریدی که خیلی گرسنمه..میخوام بخورم و دوباره بخوابم..

حدود ساعت دوازده بود، که شیرین با حوله ی روبدوشامی بالای سرم ایستاده بود و داشت صدام میزد .
علی جان پاشو گوشیت داره زنگ میخوره ...پاشو عزیزم ... فکر کنم مریمه .. من به سختی نیم خیز شدمو گوشیو آن کردم و فقط گفتم : ببخشید . بازم یادم رفته بود به مریم خبر بدم، که شب نیستم. مریم هم مثه همیشه جد و آبادم رو آورد رو نصفه آجر ...بعدم گوشی رو قطع کرد. شیرین از خنده سرخ شده بود. نگاهی به سرتا پاش انداختم . وقتی چشمم به مچ پاهای زیباش افتاد، که تنها نقطه ی لخت بدنش بود. چند لحظه میخ شدم . یهو خنده ی شیرین قطع شد و با صدای کشدارو بلند گفت : هییییییییی ... پسره هیز چیه ؟ ... نخوریشون و سریع به اتاق خوابش رفت و درو بست ...من خندیدمو رفتم زیر پتو ..
چند دقیقه بعد شیرین داشت با پاش بهم لگد میزد و میگفت: پاشو آقاهه... باید ناهار بخوریم بریم کلاس . پاشو تنبل اینجا که هتل نیست ... پسره پرو انگار جدی جدی یادش رفته من استادشم ...پاشو هپلی.. برو یه دوش بگیر... و پتو رو از روم کشید .
وقتی وارد حمام شدم . تو رختکن یه چیزی دیدم، که یهو بند دلم پاره شد..وای خدای من همون شورت گیپور مشکی که توی ویلا یه قسمتیش که از شلوار فاق کوتاهش زده بود بیرون، مچاله شده توی یه سبد بود. با چند تا لباس دیگه. اما اونو من لابه لای لباسهاش دیدم . با نوعی ترس همراه با شعف و شرم اونو از توی سبد برداشتم. احساس میکردم . گونهام داره میسوزه .شورتو جلوی چشمام باز کردم . باورم نمیشد ..خدایا یعنی اینو شیرین من پوشیده .. برای چند لحظه شیرینو تو تصورم با این شورت به تصویر کشیدم ..پاهام میلرزید ..
کیرم به سرعت بلند شده بود . شورتو به صورتم نزدیک کردم . بوییدم آه خدایا ..بوی تن شیرینو میداد .. بدون هیچ بوی بدی... این بو چندین بار منو مست کرده بود. اما حالا اونواز شورت شیرین استشمام میکردم .. دردی تو تخمام پیچید .نگاه کردم به کیرم که سرو گردنشو مثه کله ی بعضی از آدمای بخصوص پیچیده بودم .. دوباره شورت شیرینو بو کشیدم ..مست مست شده بودم. روی سکوی رختکن نشستم تا سستی تنم بر طرف بشه. یاد فیلم (مالنا) افتادم و اون صحنه ای که پسر بچه شورتشو می دزده
دلم نمیخواست از این حالت در بیام. برا همین شورت شیرینو نزدیک دستم گذاشتم. تا بتونم در حین شستن خودم، هر وقت نیاز داشتم اونو بو کنم .
بعد امامه کیرمو باز کردمو رفتم زیر دوش. کیرم همچنان شق بود. نگاهی به زخمش انداختم . که دیگه دله بسته و در حال خوب شدن بود..از اینکه بیاد آوردم که شیرین میدونه کیره من زخمیه یه لذت خاصی تو دلم نشست . من هر چه فرصت میکردم، شورت شیرینو میبوییدمو سعی میکردم این بو رو خوب به خاطر بسپارم.
با صدای شیرین در حالی که به در حمام میزد به خودم اومدم ... هیییییی....بچه چکار میکنی؟ چرا بیرون نمیای؟ نکنه ادامه ی خوابو بردی توی حموم ؟.. بیا بیرون دیگه دیر شد...

به سختی از حمام و شورت شیرین دل کندم و بیرون اومدم .
موهامو خود شیرین برام سشوار کشید، که دیگه از نشئه گی داشتم میمردم. بعد از خوردن غذا.. با شیرین از خونه زدیم بیرون. قرار گذاشتیم تا نزدیک دانشگاه من شیرینو برسونم و از اونجا به بعد خودش بره

ساعت دو که کلاس تشکیل شد، من بیقرار بودم. دلم میخواست ببینم شیرین سر کلاس رفتارش با من چه جوریه..اما شیرین اومد و مثل گذشته بدون هیچ تعقییری . من متحیر از این همه تسلط داشتن بر خودش، عاشقانه تمام حرکتهاشو زیر نظر داشتم ..ولی دریغ از یک نگاه معنی دار.


کلاس تمام شد. وقتی داشتم از سالن دانشکده بیرون میومدم، دوتا از بچه ها داشتند در مورد شیرین حرف میزدند . یکیشون گفت: لا مصب عجب کسیه این اشرفی!؟ خوش به حال اونکه میکندش . به قدری عصبی شدم . که دلم میخواست با مشت بزنم تو دهنش . به سختی خودمو کنترل کردم تا باش برخوردی نکنم. هنوز چند قدم از اونا دور نشده بودم . که یه مسیج از طرف شیرین رسید...(بچه کجا میری...؟)
لبخندی از رضایت رو لبم نشست . تو کلاس وقتی بهم توجه نمیکرد،خیلی حالم گرفته شده بود . بعضی لحظات با خودم فکر میکردم، نکنه دوباره رابطشو با من مثه قبلا کنه..؟ وای نه اصلا تحملشو نداشتم . ..
منم جوابش دادم . میخوام برم خونه ....
دوباره شیرین پیام داد : پس من چی !!؟ میخواهی توی این سرما تنهام بگذاری!!؟
-خیر خانوم، بنده راننده بی جیره و مواجب شمام...
اوه .. نوبرشو آوردی ..با اون نعش کشت ..میرم سر خیابون اراده میکنم . بهترین ماشینا جلو پام ترمز میکنند .
-خب بعدش چی...؟؟؟
شیرین : هیچی منم سوار نمیشمو و میگم از اینجا نمیرم تا اونکه بهش اعتماد دارم بیاد دنبالم.
-اگه نیومد؟
اونقدر میایستم تا از سرما یخ بزنم...
-نه تورو خدا اینکارو نکن من حال گرم کردنتو ندارم ...
پرو نشو ... حالا تاکی باید به این مسیج بازی ادامه بدیم ؟
-شما زحمت بکشید بیاید اول خیابون چهار باغ، تا من بیام دنبالتون ..
شیرین : ok
ادامه دارد.....
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / "روزان ابری" بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites