انجمن لوتی
صفحه  صفحه 4 از 94:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  91  92  93  94  پسین »
داستان سکسی ایرانی

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

 مرد
#31   Posted: 9 Apr 2010 18:31


 1 Star

ارسالها: 872
شیما , من و مانی

موضوع برای چند روز پیش (اولین جمعه دی)
مانی یکی از دوستان دوران سربازیم چند وقتی بود که از یه خانومی صحبت میکرد که تازه تورش کرده بود. دختره اسمش شیما بود و به گفته مانی ارزش کردن داشت ولی بدیش این بود که هر سری 20.000 تومن می گرفت. اون روز طبق معمول از خواب که بیدار شدم دیدم که حشمت خان(کیرمو میگم)از من زودتر بیدار شده بود و داره به دنیای اطرافش صبح بخیر میگه ...
بعد از احوال پرسی با حشمت زنگ زدم به مانی که ببینم کجاست جمعه رو که ما هم مثل بقیه آدمها خونه بودیم رو به بهترین شکل برنامه ریزی کنیم تا علاف نباشیم(البته بماند که مفید ترین کارمون تو جمعه ها استخر رفتن ...)
بعد از کلی زنگ خوردن مانی با صدای خواب آلود جواب داد:
-هان..
-سگ پدر تو هنوز خوابی؟!
-به توچه ..
-امروز چی کاره ای؟
-الان که خوابم... 2-1 ساعت دیگه بیا دنبالم من الان آریاشهرم...
-اونجا چه گهی میخوری؟ باز خونه کدوم بدبختی چتر شدی؟
-خونه شیما م... ماشین هم ندارم به جون علی نا تکون خوردن هم ندارم...
-گه خوریاتو تنها تنها میکنی ما هم که رانندتیم دیگه؟!!!
-نه به جون علی. میدونستم نمی یای بهت زنگ نزدم ... میای پاشو بیا اینجا...
-نه حاجی من از این پول ها خرج نمیکنم. یه چیزی بخورم میام دنبالت...
-کون لقت خواستی راه بیفتی زنگ بزن ....
از جام که بلند شدم ساعت 11 بود.طول هفته هر روز 6 بیدار میشم جمعه ها هم که بیکارم بیشتر از 11 نمیتونم بخوابم...
صبحانه رو که آماده میکردم متوجه حشمت شدم که هنوز تمام قد بیداره وحرفایی برای زدن داره . 1 ماهی هم میشد که شرمندش بودم نتونسته بودم از خجالتش در بیام...
یاد مانی افتادم که دیشب تا حالا حداقل 4-3 مرتبه از خجالت کیرش در اومده. یه جورایی انگلولک میشدم که برم خونه این دختره و یه حالی به خودم بدم ولی یاد پولش که افتادم کلاً موضوع رو بیخیال شدم. بعد از صبحانه لباس پوشیدم و راه افتادم سمته آریا شهر. باز دوباره فکر اینکه برم و یه حالی به خودم و حشمت بدم داشت انگولکم میکرد(البته پولش مهم نبود. مهم این بود که تا حالا پول برای کس نداده بودم برای همین برام سنگین بود). زنگ زدم به مانی که آدرس رو بگیرم :
...
-هان من راه افتادم کجا بیام؟
-بیا اول آل احمد نرسیده به پمپ گاز یه خیابونه اسمش... اونو بیا پائین کوچه... پلاک.... ط2 رسیدی اینجا زنگ بزن
-مانی این بنده خدائی چه جوریاست؟ با ما هم راه میاد؟
-آره چرا نیاد از پول که بدش نمیاد
-مشکل اینجاست که من نمیخام پول بدم نمیشه این سری رو مرامی حساب کنه؟
-چیه آمپرت زده بالا؟!!
-نه فقط میخوام ببینم این چه جوریاست که تو دلت میاد پول خرجش کنی؟
-تو که راست میگی!! اونجای آدم خالی بند!!! بیا تو پشیمون نمیشی....
-ببین منو. تو با هاش حساب کن من یه جور دیگه باحات حساب میکنم. نمیخوام من بهش پول بدم
-باشه بیا فقط سیگار بگیر که بد جور تو کفم!
-ببین بگو دوش بگیره که الان بو گه میده!!
-اون الان داره دوش میگیره تا تو برسی کارش تموم میشه ....

آدرسی که داده بود رو پیدا کردم . یه آپارتمان نوساز 4 طبقه. ماشین رو روبروی ساختمون پارک کردم. مثل همیشه تو چنین موقعیتی خایم شد قدر خایه قورباغه(خوب حق بدید مکانی که تا حالا نرفتم) ایفون تصویری داشت. زنگ که زدم بدون اینکه کسی جواب بده در ساختمون باز شد... رسیدم ط2 در آپارتمان رو مانی باز کرد. با قیافه داغان. زیر چشماش هم یه حاله سیاهی افتاده بود. موهاش بهم ریخته فقط شورتش پاش بود...
-چه کار کردی با خودت قیافت بد جور ریخته بهم...
یه لبخندی زد و گفت: تو هم اگه جای من بودی بهتر از الان من نبودی... سیگار گرفتی؟
-آره داشتم... شیما کو؟
-شیما خانوم!!خوشت میاد یکی ناموستو اینجوری صدا کنه؟!!!
خودش خندش گرفت...
-الان میاد داره موهاشو خشک میکنه...
-چند راه رفتی؟
-3 بار. کمرم بیشتر جواب نداد...
در یه اطاقی باز شد خانوم پیداش شد... اومد سمت من که سلام کنه. از جام که بلند شدم (یادم رفت که بگم یه دست راحتی تو حال بود که تا من نشستم شیما اومد مجبور شدم از جام بلند شم) طفلک جا خورد! نسبت به من خیلی ریزه بود(تو داستان قبلی توضیح دادم که من چه هیکلی دارم)
-سلام! من شیما
-سلام من هم علیم
یه نگاهی به مانی کرد و گفت : نگفته بودی اینقدریه !!
اینجا از شیما براتون بگم : حدود 165 قد 80 یا 85 سینه داشت سر بالا که من از پشته تیشرتش میدیدم یه جورایی میشدم!! کون گنده موهای کوتاه هایت لایت کرده قیافش هم که جیغ میزد شمالیه رویه هم رفته بد نبود... یه تیشرت مشکی تنش بود با یه شلوار که تا یه مقدار پائین تر از زانوش بود. پاهاش تمیز بود نوید اینو میداد که کس تمیزی داشته باشه... بعد از برانداز کردن من تعارف کرد که بشینم...
پرسید که صبحانه خوردم یا نه من هم که مشغول روشن کردن سیگار بودم با کله جوابشو دادم. صبحونه رو که آماده کرد مانی بلند شد رفت آشپزخونه که یه چیزی بخوره... تو این فاصله من مشغول بر انداز کردن خونه بودم نمیخورد اینجا تنها باشه در هر صورت با حشمت داشتیم لحظه شماری میکردیم که زودتر صبحونه اینا تموم شه و به من بگه بیا تو اطاق. ولی خیلی سعی میکردم خودمو خونسرد و راحت نشون بدم صبحانشون که تموم شد جفتشون اومدن تو حال پیش من نشستن...
مانی در حالی که داشت سیگار روشن میکرد شروع کرد از من تعریف کردن : که آره علی از بچه های نیک روزگاره. خوار و مادر معرفت رو نموده . تو کار خودش اوستاست ..... از این کسشعرا. البته حق هم داشت دیشب حسابی دلی از عزا در اورده بود الان هم تخمش نبود که من تو چه وضعیته هولناکیم... بعداز چند دقیقه ای چرت و پرت گفتن مانی به شیما اشاره کرد که دیگه باید به من هم برسه...
شیما از جاش بلند شد و رو به من: تشریف میارید در خدمتتون باشیم؟!...
-خدمت از ماست...
من هم خدا خواسته از جام بلند شدم و همراه شیما رفتم سمت اطاقی که ازش اومده بود بیرون(البته خیلی سعی میکردم که خودمو راحت نشون بدم) اطاقش خیلی کوچیک و ساده بود یه پنجره که رو به کوچه باز میشد . با یه پرده حریر سفید پوشونده شده بود که نور قشنگی افتاده بود تو اطاق. یه تخت 2 نفره چوبی خیلی ساده پتو رو تخت هم یه گوشه جمع شده بود نشون میداد که اینجا چه خبر بوده!! نشستم رو تخت و زیر ورو اطاق رو نگاه میکردم. رو میز توالتش یه عکس از یه عروس و داماد بود پشتم یخ کرد بلند شدم رفتم سراغ عکس. عروس هیچ شباهتی به شیما نداشت پرسیدم این کیه؟
گفت: آزاده دوستمه اونم شوهرش رضاست عکس برای ساله پیشه ...
چهار زانو نشسته بود رو تخت نشستم کنارش نمیدونستم چه جوری شروع کنم!!
حقیقتش فکر این که قراره بعد از 1 ماه کار بد بد کنم بد جور افکارمو ریخته بود به هم! ولی باز با این منوال خودم رو آخر خونسرد نشون میدادم داشتم به مخم فشار میوردم که الان باید چی بگم که صداش در اومد: تو بر عکس مانی چراانقدر گنده ای؟! ....
-چراشو نمیدونم ولی خوب شما ایندفعه رو ببخشید...
-حتماکیرتم از مال مانی خیلی گنده تره!!!
-نمیدونم کیر مانی رو تا حالا ندیدم!
خودمو بهش نزدیک کردم و دستمو داخل موهاش بردم هنوز یه مقدار موهاش مرطوب بود که حس خوبی بهم دست داد .
صورتمو بردم نزدیک صورتش خودشو بهم نزدیکتر کرد. گونشو بوسیدم بعد رفتم سراغ گردنش تنش بوی حموم میداد بوی بدی نبود ولی خوشم نمیومد...
بعد از اینکه گردنشو یه مقدار لیس زدم شروع کردم گوش سمته چپش رو خوردن ...
نفس عمیقی کشید و با 2 تا دستش شروع کرد با موهام بازی کردن بعد از چند ثانیه سرشو کشید کنار که گوشش از تو دهنم بیرون بیاد صورتشو اورود نزدیک و شروع کرد به خوردن لبام ...
چشمهامو بسته بودم و سعی میکردم به خودم بقبولونم که داره خیلی بهم حال میده ولی حقیقتش اصلا حال نمیکردم...
یه مقدار سرمو کشیدم عقب و چشمامو که باز کردم دیدم اونم داره منو نگاه میکنه ...
نمیدونم چرا حس بدی بهم دست داد یه جورائی دلم به حالش میسوخت...
ولی به هر حال راهی بود که خودش اونو انتخاب کرده بود... این دفعه من بودم که شروع کردم به لب گرفتن ... در همون وضعیتی که دو تامون روبروی هم نشستیم داشتم لبشو میخوردم...
با دو دستم شروع کردم سینه هاش رو از روی تیشرت لمس کردن. سینه های سفتو سر بالایی داشت که این یکی رو واقعا دوست داشتم...
دستمو کردم تو تیشرتش و از روی سوتیئن با سینه هاش ور رفتن... تیشرتشو زدم بالا که سینه هاشو در بیارم خودش هم کمکم کرد که زودتر در بیاد ... سوتینش سفید بود که روی پوست سبزه اش خودنمائی میکرد...
دستمو بردم پشتش و سوتیئنشو باز کردم...
سینه هاش که از اون جای تنگ در اوده بود یه لرزش کوچیکی پیدا کرد! تنها صحنه ای که من تو سکس دوست دارم ...
نوک سینه هاشو با 2 انگشت گرفتم و شروع کردم سینه هاشو به چپ و راست بازی دادن. با این کار من شروع کرد به غر زدن که آی درد میگیره ...
نکن ... آخ کندیش ... من که تو این شرایط اصولا گوشهام نمیشنوه همین جور به کار خودم ادامه میدادم تا اینکه دلمو زد ... دوباره شروع کردم لباشو خوردن در همین منوال آروم آروم هلش دادم که رو تخت دراز بکشه. خودم هم روش دراز کشیده بودم ... دستشو برد سمته حشمت ( اینجا باید یه مو ضوعی رو براتون بگم: اونم اینه که حشمت تو این جور موارد به جز ضایع کردن من کار دیگه ای نمیکنه. منظورم اینه که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده به صورت تمام قد خودشو تو موضوع دخیل میدونه... (خوب هر کی یه ایرادی داره ایراد من هم اینه)
از روی شلوار لی شروع کرد دست کشیدن به سر و صورت حشمت خان... بهش گفتم که بلند شه و شلوارشو در بیاره... از جاش بلند شد رو تخت ایستاد شلوارشو در اورد. شورتش صورتی بود با گلهای ریز سفید (آرزو به دلم موند برای یکبار هم شده یکی جلوم لخت بشه که شورتش با سوتیئنش ست باشه!!!)
دستمو دراز کردم و شورتشو کشیدم پائین. دستشو گرفت جلو کسش که یعنی دارم خجالت میکشم و من تو نجابتش شک نکنم!!!! البته اینو بگم که من هم کلاً تو نجابت هیچ کس شک نمیکنم!!!
چند لحظه ای همون جوری وایساد و منو نگاه میکرد بعد بدون اینکه من حرفی بزنم خودش اومد سمت سوشرتی که تنم بود بدون هیچ اجازه ای از تنم در اورد بعد رفت سمت شلوارم که با اینکه خیلی هم تنگ نبود یه بر جستگی دیده میشد که باعث آبروریزی ...
شلوارمو که در اورد از رو شورت شروع به گاز گرفتن حشمت کرد با اینکه درد داشت ولی خیلی حال میداد پیشنهاد میکنم حتما امتحان کنید ... دو تا دستشو روی لبه شورت گذاشت و آروم شورتمو کشید پائین ... حشمت رو که دید انگار هیولا دیده باشه چشماش گرد شد و گفت : این چیه؟!! پدرم در میاد که این به من بره ... بعد گرفت دستش شروع کرد مثل این دخترهای که برای اولین بار کیر میبینن به مطالعه تمام جزئیات حشمت ... یه نگاهی به من کرد و لبخندی زد که نمیدونم از روی ترس بود یا ...
با اشاره من یادش افتاد که باید یه حرکت دوست داشتنی با حشمت انجام بده ... شروع کرد به میک زدن سر حشمت خان بعد یواش یواش سعی کرد که حشمتو تو دهنش جا بده که تا کمرش بیشتر نتونست... بعد از چند دقیقه ای کیرمو از دهنش در اورد شروع کرد رگ زیرشو لیس زدن ... بعد سراغ تخم هام که واقعا حرفه ای کارشو انجام میداد... بعد از این موارد حرکتی انجام داد که واقعا لذت بخشه آقایونی که دارن این داستانو میخونن پیشنهاد میکنم که حتما این کار رو بگید براتون انجام بده ... بعد از اینکه از لیس زدن حشمت و دم دستگاه زیرش خسته شد با زبونش شروع کرد دور سواخ کونمو لیس زدن که واقعاً لذت بخشه .... من که آمپرم بد جور زده بود بالا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم از روی لذت شروع کردم به داد زدن .... بعد از این حرکت فضائی از جام یه تکونی خوردم و شیما رو به پشت رو تخت خوابوندم و رفتم سراغ خوردن سینه هاش ... نوک سینه هاشو که میک میزدم ذره ذره برجسته شد و کل سینه هاش مثل سنگ سفت شده بود...
از خودش یه صداهای در می اورد که یعنی داره یه جورائی حال میکنه .. با اینکه میدونستم داره فیلم بازی میکنه ولی همون صداها حالمو خراب تر کرد ....
بعد از اینکه از سینه هاش سیر شدم ... بلند شدم و نشستم
بهش گفتم که کاندوم داره ... اصلا تا اون لحظه به یاد کاندوم نبودم ... بلند شد و از کشوی میز توالتش یه بسته کاندوم آورد ... کاندوم های بود که هفته پیش خودم برای مانی گرفته بودم (چون روش نمیشه بره داروخانه و بگه که کاندوم میخواد همیشه من براش میگیرم) این کاندوما خودش لیدوکائین دار بود و این موضوع کلی شادم کرد ...
یه دونه کاندوم از تو بستش در اورد و باز کرد و کشید روی حشمت خان ... به سختی تونست حشمت رو اونتو جا کنه...
یه پشت روی تخت دراز کشید. من هم خودمو کشوندم روش. پاهاشو یه مقدار باز کردم حشمت رو از کمر گرفتم و سرشو به روی کسش میکشیدم ... بعد از چند بار تکرار این کار سرشو آروم گذاشتم تو.... یه مقداری از سرش که تو رفت ... باز شروع به سر وصدا کردن کرد ... چندین بار سرشو در اوردم و دوباره تو گذاشتم این کار باعث میشد که بیشتربهش حال بده... اینو از سر وصداهایی که میکرد میشد فهمید...این دفعه تصمیم گرفتم که تا اونجائی جا داره بزارم تو . یه مقدار که رفت تو صداش بلند شد که :آآآآآآآآآی دارم جر میخورم بکش بیرون ... من که کلی حالم گرفته شده بودبه ذهنم خطور کرد که تو این شرایط بهترین روش برای کمتر شدن درد اینه که من دراز بکشم و اون بیاد و روش بشینه ... به شیما گفتم اونم جواب داد که :هر کار میکنی زود باش ... ( دلم به حالش میسوخت آخه طفلک نمیدونست که حشمت به این زودیا ارضا نمیشه) در هر صورت من به پشت خوابیدم و اون اومد و نشست روی پام.
بعد با دستش حشمت رو از کمر گرفت و آروم در حالی که داشت میشست رو پام حشمت رو به داخل میفرستاد. این سری تونست حشمت رو تا آخر تو جا کنه ... با بالا و پائین رفتن روی حشمت سینه هاش تکون میخورد که طاقت دیدن این صحنه رو نداشتم... چند دقیقه ای که به همین منوال گذشت تا اینکه خودش خسته شد و از حرکت ایستاد. با اشاره من از جاش بلند شد و من خودمو به پشتش رسوندم. یکی از بالشهای تخت رو زیر شکمش گذاشت و کونش رو بالاتر قرار داد. پاهاشو بیشتر باز کردم که همین موضوع باعث شد که کسش باز شه ... واقعا دیدن چنین صحنه ای برام عذاب آور بود ... حشمت رو از کمر گرفتم وآروم سرشو روی کسش قرار دادم. با یک فشار کوچیک سرش رفت داخل ... بعد آروم بقیشو هم جا کردم ... کنار کونشو با دستهام گرفتم و با تکیه به اونا خودمو عقب و جلو میکشیدم ... هر سری که حشمتو عقب میکشیدم بیرون میوردم و دوباره میفرستادم سر جاش ...
تازه یه جورایی داشت بهم حال میداد ... شیما صداش در نمیومد خودمو ولو کردم روش و با دسته راستم شروع کردم با سینه هاش بازی کردن ... حدود 5-4 دقیقه ای به همین منوال گذشت البته سرعت داخل و خارج کردن حشمت خیلی کم بود ... و میدونستم با اینکه داره درد زیادی میکشه به خاطر کلفت بودن حشمت واینکه تمام کسشو پر کرده لذت زیادی هم داره میبره...
همین که از روش بلند شدم خودشو رو تخت ولو کرد. من هم پشتش دراز کشیدم. دست راستم هنوز بین سینه هاش بازی میکرد ... بعد از بازی با سینه هاش کشیدمش سمته خودم .البته پشتش به من بود. پای راستشو رو بردم بالا و حشمت رو کسش گذاشتم و دوباره فرستادمش تو ... اینجوری برای اونهم بهتر بود آخه کمتر غر میزد که دردش میاد واین حرفها... بعد از چند دقیقه ای آروم در گوشش گفتم که از عقب هم راه داره ؟! جیغش در اومد : نننننننننننننه... پاره میشم آخ!!! عین مال آدمیزاد که نیست ....!!!
من هم خیر عقب گذشتم ... کسش رو تنگتر کرد همین کارش باعث شد که بیشتر بهم حال بده ... همین که داشت آبم میومد بی اختیار سرعت تلمبه زدنم هم بیشتر شد ... برای خودم عجیب بود که چه زود دارم ارضا میشم ... ولی دیگه کنترلم از دستم خارج شده بود .... همین که آبم در حال خروج بود خودمو کشیدم عقب و سریع خودمو رسندم روش ... کاندوم رو از سر حشمت کشیدم بیرون بر خلاف جا افتادنش خیلی راحت در اومد... چند لحظه آخر رو با دست زحمتشو کشیدم ... آبم پاشیده شد رو سینه هاش ...
بیحال افتادم کنارش دقیقا مثل یه جنازه ... بعد از چند دقیقه ای که به خودم اومدم دیدم داره با دستمال کاغذی شاهکشار منو از رو خودش تمیز میکنه ...
از جام بلند شدم بدون اینکه حرفی با هم بزنیم من شورتمو پوشیدم از در اطاق اومدم بیرون ... مانی رو دیدم که روی راحتی دراز کشیده و داره با موبایلش ور میره ... سراغ دستشوی رو گرفتم ... اشاره کرد که کنار در ورودی ....
من زودتر اومدم بیرون ماشین رو که روشن کردم مانی هم اومد نشست تو ماشین ...
-این بدبختو چیکارش کردی؟!!
-کاریش نکردم...
-کلی فحشم داد که این پدر منو در اورد دیگه راش نمیدم و این حرفها .....
-ولش کن ناهار چیکار کنیم؟!!
-من که دیگه پول ندارم. هر گلی زدی به سر خودت زدی....
-بریم خونه من دوش بگیرم بعد بریم سراغ ناهار ....
-زنگ بزنم شیما هم بیاد ..... !!!!!!!!
این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
 
     
  
 مرد
#32   Posted: 11 Apr 2010 20:11


 1 Star

ارسالها: 872
شیوا و پروانه

سلام من علیرضا و 32 سالمه اگر دروغ نباشه جریانات سکسی من از 5 سالگیم و از کودکستان شروع شد و تا الان شاید با بیش از 700 نفر زن و دختر ارتباط جنسی داشته ام که واقعا هر کدام از آنها یک خاطره جداگانه ای دارد. یکی از توپ ترین خاطاتمو براتون تعریف میکنم. 22 سالم بود و سال 4 دانشگاه بودم با وجود تحصیل در رشته پزشکی و حجم سنگین درسها انصافا فقط در پی کوس بازی بودیم و به چیزی جز کردن فکر نمیکردیم با یکی از دوستای همکلاسیم به اسم شاهین یه خونه مجردی داشتیم و پول مقتم که مرتب از خونه میرسی و به ندرت پیش می امد که خونه ما دختر نباشه و واقعا از همه مدل بودن از دختر 14 ساله گرفته تا زن 55 ساله بگذریم غروب یه روز سرد پاییزی بود که خونه یکی از بچه ها جاتون خالی نشسته بودیم و من یه طرف ولو شده بودم و مدام کیرمو میخاروندم به قدری کیرو خایه هامو مالیده بودم که همش زخم شده بود تو این اوضاع یکی تلفن زد آرش دوستم اومد منو صدا کرد که با تو کار دارن گوشی و گرفتم پیمان بود شاکی بود که بابا کدوم قبرستونی هستی 6 ساعته دارم دنبالت میگردم حالا هم اب دستته بذار زود بیا مغازه من کارت دارم!
سریع از بچه ها خدافظی کردم و به طرف پیمان راه افتادم پیمان دوستم مغازه موسیقی داشت و کارش خیلی درست بود و با اکثر سازها آشنایی داشت. پیمان جلو پاساژ منتظرم بود تا منو دید پرید تو ماشین و گفت که سریع برم پشت اداره برقی که اون اطراف بود تا برسیم جنگی منو حالی کرد که کیس مورد نظر یه خاله و خواهرزادس که خواهرزاده به اسم شیوا مهمان اومده و تو این مدت با پیمان دوست شده و امروز خالهه با شوهرش که 20 سال ازش بزگتره دعوا گرفته و به حالت قهر از خونه زدن بیرون که برن شهری که مادرشون اونجاس و تو این بین آقا پیمان مخه رو زده که امشب بمونید و فردا برین و الان هم با حاجی داریم میریم دنبالشون که شب قشنگی رو داشته باشیم!
در بین راه پیمان توضیح داد که با دختره دوس شده و یکی دو بارم تو کونش گذاشته بنابر این تو خونه قرار شد پیمان دختره رو ببره تو اتاق و من باید خاله رو راضی میکردم که بکنم البته یکم شاکی شدم که اگه خاله نداد چیکار کنم که پیمان با شیطنت گفت که اون دیگه مشکل خودته و خندید. کم کمک به محل قرار رسیدیم و در تاریکی هوا دو نفر رو روی سکو دیدیم یکم جلوتر سوارشون کردیم دختره 21/22 ساله میزد و به قدری زیبا بود که از همون برخورد اول کیر من راست رلست شد و تا اخر شب نخوابید که نخوابید خاله هم 33 سالش بود و اسمش پروانه بود اومدن نشستن و رفتیم به طرف خونه تو راه بساط کباب هم تهیه کردیم و یه شیشه ویسکی اسب سفید هم گرفتیم که گویا خیلی وقته دیگه نمیاد. جاتون خالی تا رسیدیم خونه شیوا و پروانه لباس بیرونو دراوردن و لباس راحت تری پوشیدن وای که چقر جفتشون خوشگل تر شدن.
پیمان بساط شامو مشروبو اماده کرد و بلافاصله مشغول شدیم یه خورده که گذشت واقعا هممون داغ کردیم پیمان گیتارشو ورداشت و یه حال اساسی داد بعد من یه اواز با حال خوندم و دست اخر ناخود اگاه محکم گوزیدم که خیلی باعث شرمندگی شد هر چند که همیشه با بچه ها راحت بودیم و گوز ازاد بود!
خلاصه بعد از هنر نمایی من و پیمان شیوا خواست دوش بگیره و پا شد رفت حموم بعد اون پیمان هم هوس کرد دوش بگیره و بعدش پروانه رفت دوش گرفت اومد که بعد حمام من یه حوله تنی داشتم که دادم بپوشه وقتی اومد نشست دیدم که رنگ و روش بازتر شده و موهای خیسش که رو شونه هاش بود یه زیبایی خاصی بهش میداد ناخوداگاه من هم هوس حموم کردم و رفتم دوش گرفتم اومدم بعد حمام دیدم شیوا و پیمان نیستن و رفتن تو یکی از اتاقها و خیلی زود صدای اهو اووهشون دراومده!
منم اومدم کناره پروانه نشستم و شروع کردیم به صحبت کردن و کوس شعر گفتن و در نهایت صحبتمون به اختلاف پروانه و شوهرش رسید و منم که کلم حسابی داغ بود شروع کردم به سخنرانی و یه سری بحث های روانشناسی که واقعا گه خوری! خودم هم باور نمیکردم این کوس شعرها رو من دارم بلغور میکنم!
پروانه هم که معلوم بود خوشش اومده با اشتیاق داشت گوش میکرد جوری گرم صحبت شدم که یه ساعتی از فکر کردن خارج شدم که دیدم پیمان صدام کرد رفتم بیرون گفتش که کون کش این کوس شرا چیه میگی مخشو بزن که بکنیمش منم از کون انی شیوا خسته شدم!
بهش گفتم بیخود به خودت وعده نده اگه مخشو زدم میخام تنهایی حال کنم و دوباره اومدم اتاق دیدم از زور خستگی سرشو گذاشته رو شونشو خوابیده دلم به حالش سوخت بیدارش کردم گفتم اگه خوبتون میاد بیاید رو تخت من بخوابین اونم از خدا خواسته خودشو به تخت رسوند و تو یه جشم بهم زدن عین خرس خوابید!
منم دمق پاشدم از اتاق اومدم بیرون و رفتم حسابی به شانس خودم ریدم اومدم دیدم از اتاق پیمان هم صدایی نمی اد که دیدم اونا هم خوابن!
یه لحظه با خودم گفتم ای کوس خل کوس به اون ملنگی تو اتاقت بخوابه و تو نکنیش بعد هم صب پاشه بگه خیلی ممنون شب زحمتتون دادیم و دیدار به قیامت هی به خودم نهیب زدم که پاشو دیگه لامصب این کیر لعنتی هم دوباره بدجوری راس شده بود تا تو یه سوراخی نمیرف ولکن نبود خلاصه عین بچه های سرتق پا شدم رفتم تو اتاق بالای تخت! پروانه خواب خواب بود آروم کونمو گذاشتم گوشه تخت که پروانه عین بق گرفته ها یه دفه پاشد نشست یه لحظه هول کردم و به تته پته افتادم خلاصه گفتم که والا خوابم نمیبرد اومدم یکم دیگه درد دل کنیم پروانه مچشاشو یکم مالید و گفت که خوب درد دل بکن مونده بودم چی بگم که چشم به خط وسط سینه هاش افتاد که از حوله تنی من بیرون افتاده بود یکم به چشاش زوم کرد و و اروم گفتم پروانه
با عشوه خاصی گفت بله جوری این کلمه رو ادا کرد که دیگه از خود بی خود شدم و پریدم لبشو گرفتم تو لبام و دیوانه وار شروع کردم به مکیدن اولش یکم مقاومت کرد ولی بعد که شروع به لیسیدن گردن و سینه هاش شدم کمکم اروم شد و یه خرده بعد صدای اه اووهش در اومد حوله رو زدم کنار و ارومک از سینه هاش اومدم پایین و رسیدم به کسش با چه ولعی داشتم اون کس توپول پروانه رو میلیسیدم!
کمکم صداش بلنتر شد و یه دفعه ای پاشد و کیرمو کرد تو دهنش وای عجب حالی میداد کاملا حرفه ای ساک میزد و دیگه از هم خجالت نمیکشیدیم بعدش اروم پروانه رو خوابوندم و سر کیرمو با دهانه کوسش اشنا کردم یه کم تو این حالت وایسادم که صداش در اومد که یالا زود باش بکن توش دارم میمیرم عععععععععلللییییییییییییی تورو خدا منم اماده شدم و کیر 22 سانتیمه یه دفعه ای تا انتها کردم تو کسش! خیس خیس بود و علی رغم سنش کس نسبتا تنگی داشت که ظاهرا شوهرش که 20 سال ازش و 31 سال از من حقیر بزرگتر بود نتونسته بود از شرمندگیش در بیاد و اون طور که میگفت خیلی وقتها وقتی زیپ شلوارشو باز میکرد ارضا میشد خلاصه اروم اروم شروع به تلمبه زدن کردم و کمکم ریتم حرکتمو سریتر کردم جوریکه شاپ شاپ صدای برخورد شکمم به کفلهاش صدا میداد و هر لحظه هر دو تایی بیشتر و بیشتر حشری میشدیم پروانه مرتب داد میزد بکنن بکن منو جرم بده افرین کوس مال توه باریکالله بلدی چیکار کنیییییییییی افرین کوسم به تو دادم اره اررره ارررره محکمتر اااااااااااااااااااخخخخخخخخ ععععععععللللللیییییییییییییی دارم میمیرم اره!!!
نیم ساعت از جلو تلنبه زدم نشد بعد برش گردوندم مدل سگی بکنمش که یهو دیدم این پیمان خارکوس ده از لای در داره نیگا میکنه محلش نذاشتم این دفعه شروع کردم از پشت گذاشتم تو کوسش دوباره ناله هاش فضای اتاقو پر کرده بود که اره اره کلفته کلفته دوس دارم بکن عزیزم بکننننننننننن دیدیم باز این اب لعنتی نمیاد در اوردم بیرون دست به سوراخ کونش زدم برگشت گفت نه تو رو خدا من تا حالا از کون ندادم کیر تو هم که کلفته جر میخورم به خدا!
بهش توجه نکردم و نوک کیرمو اروم به کون چربش مالیدم و ارووم ارووم تمام هیبره رو تو اون کون سفید و قلمبه وارد کردم و دوباره شروع به شاگ زدن کردم و واقعا به قدری سری میکردم که تو اون سرما شرشر عرق میریختم کم کم دیدیم ابم میاد برگشتم دوباره از جلو گذاشتنم تو کوسش و با چند تلمبه اساسه اب مبارک جاری شد که بلافاصله در اوردم کیرمو گذاشتم رو شیکمش و دراز کشیدم پروانه که احساس کرد ابم داره میاد با ناخنهای بلندش کمرمو خراش میداد و لذت ارضا شدن رو چند برابر میکرد!
بعد اینکه ابم اومد بی حال کنار پروانه افتادم خودش اومد روی منو یه لب اساسی گرفت و گفت که خیلی متشکرم ازت خیلی حال دادی من تو عمرم تو یه شب بیشتر از یه بار ارضا نشده بودم تو منو شیش بار ارضا کردی و مدام منو میلیسید تو این اثنا پیمان دوباره صدام کرد گفت بابا دمت گرم پس ما چی گفتم من میرم پیش شیوا ببین میتونی بکنیش یا نه اومدم تو اتاق شیوا دیدم رو شیکم دراز کشیده و کونش به هواس حوصله لبو لیس و این حرفا رو نداشتم رفتم بالا سرش و شروع کردم کونشو با دستم باز کردن که تو عالم خواب بیداری خیلی خوشش میومد بعد اینکه سوراخ باز شد پاشدم و کیرمو گذاشتم لب کونش و ارووم ارووم وارد کردم یه دفه ای پاشد گفت پیمان یواش جرم دادی تو رو خدا در بیار دارم خفه میشم به خدا نفسم داره بند میاد دیدم منو با پیمان عوضی گرفته بدون اینکه حرفی بزنم نذاشتم برگرده و اروم اروم گذاشتم تا به کیر کلفتم عادت کنه یکم که گذشت کمکم شروع به شاگ زدن کردم هی عقب جلو عقب جلو چه حالی میکرد بعد 10 دقیقه داشت به اورگاسم میرسید داد میزد اره پیمان اره محکمتر یاد گرفتی اینسری ابت زود نیومد کیرت چقدر کلفت شده اره محکمتر اره خوبه بعد نیم ساعت که شیوا چند بار ارضا شد شروع به ناله کرد که تو رو خدا در بیا دارم میمیرم دید ولکن نیستم گفت که بابا اصلا بکن تو کوسم اره تو کوسم!
من هم از خدا خواسته برش گردوندم تا منو دید تازه 2 زاریش افتاد که این منم 1 ساعته دارم براش جون میکنم یکم ناراحت شد ولی زنه و حرفش!
چون حرف زده بود و از طرفی خیلی هم حشری شده بود کوس قلمبشو گذاشت جلو من! منم اول یکم بازی کردم و کامل براش لیس زدم و اروم اروم کیرمو کردم تو
کسش چون تجربه چندین مراسم پرده برداری رو داشتم هر ان منتظر خونریزی بودم ولی خونی نیومد که نیومد بعها فهمیدیم که خانم پرده حلقوی دارد بماند کوس بسیار تنگ شیوا به قدری داغ بود که نتونستم بیشتر از 5 دقیقه دوام بیارم و در حال ارضا بودم که مصادف با ارضای من شیوا هم ارضا شد خواستم بکشم بیرون که من محکم بغل کرد و تا اخرین قطره اب مبارک رو داخل کوسش خالی کردم و یه لب محکم ازش گرفتم از روی شیوا که بلند شدم دیدم پیمان با حسرت داره نیگام میکنه بهش گفتم چیه مادر قحبه هر جا میرم بالا سرمی؟
مثل بچه ها گفت که بهم نداد بلند خندیدم و به طرف اتاق پروانه رفتم یه کم دلخور بود ولی به هر حال از دلش در اوردم و دوباره تا خود صب به جون کوس ملونش افتادم صبح زود شیوا و پروانه به طرف شهرشون رفتن و ما تنها شدیم البته خیلی زود برگشتن و بارها با هم سکس داشتیم جالب اینکه 1 ماه بعد خبر رسد که هم پروانه و هم شیوا از شب اول حامله شدن که پیش یکی از دوستام برا سقط رفتیم شیوا رو سقطش کردیم ولی پروانه راضی نشد که نشد و بچشو نگه داشت و من الان یه پسر 10 ساله دارم که 8 ساله هیچ خبری ازش ندارم.............................منتتظر داستاهای بعدی باشید
این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
 
     
  
 مرد
#33   Posted: 11 Apr 2010 20:14


 1 Star

ارسالها: 872
صلیب

وقتی از پنجره به بيرون نگاه مي کرد تمامي شهر رو مي تونست ببينه حتي بيرون از شهر و جايي که قرار بود بهترين سکسي که تا اون روزداشته رو تجربه کنه اون به مونا نگفته بود که کجا مي خوان برن با اينکه به خوبي مي دونست اين يکي از خطرناکترين بازيهاي اونه . مونا به اون اطمينان داشت و اونو در انجام کارش آزاد گذاشته بود تازه کمي هم از سورپريزي که در انتظارش بود هيجانزده بود و دوست داشت هر چه زودتر موعد قراري که علي وعده کرده بود برسه .
رابطه اونا با يه دعوا شروع شده بود سر تساوي حقوق دختر و پسر توي دانشگاه سر کلاس معارف. از اون به بعد اونها خيلي با هم خوابيده بودند و خيلي همديگر رو کرده بودن و هر دفعه هم خشونت بيشتري در اين کارشون بود اونا مي خواستن مرزهاي درونش رو بشکنن و گاييدن رو با آزادي کامل و بدون قيد و بند تجربه کنن.و دست سرنوشت اونها را به درستي به هم رسونده بود چون هر دوتاشون هم عاشق سکس توام با خشونت و درد بودند. هيچ وقت از رابطه سکسي شون تو دانشگاه با ساير دوستاشون صحبت نمي کردن و هميشه از تعريف اون تفره مي رفتن چون معلوم نبود اگه يکي از دوستاشون از رابطه خشونت آميز اونا باخبر مي شد چقدر بهشون مي خنديد يا شايد هم سرزنششون مي کرد. و اونها هميشه از عکس العمل بقيه نسبت به رابطه خودشون مي ترسيدن.
روز موعود فرا رسيد مونا از پنجره ماشين بيرون رو نگاه مي کرد هيچ حرفي نميزد و فقط براي يه سکس درست و حسابي به سبک خودش لحظه شماري مي کرد وقتي به اتوبان بيرون شهر رسيدن با خودش فکر کرد شايد باز هم ويلاي بهزاد خالي شده و بايد بريم اونجا ولي بعد از گذشت نيم ساعت از جاده فرعي که بايد به ويلاي بهزاد مي رفتن گذشتن ولي علي به اونجا نرفت تقريبا سي کيلومتري از شهر دور شدن کنار جاده يه جاده فرعي خيلي باريک ميون درختهاي کنار جاده وجود داشت که اگر با دقت نگاه نمي کردي اصلا متوجه نمي شدي که يه جاده است وقتي به خودش اومد ديد که اونا دارن کنار جاده يه جايي وسط درختها مي ايستن اونجا اينقدر خلوت و ترسناک بود که با خودش فکر کرد شايد هيچ وقت ديگه اي و با هيچ کس ديگه اي غير از علي قبول نمي کرد که به يه همچين جايي بياد چون احتمال زنده برگشتنش خيلي کم بود !
علي گفت خوب رسيديم خوشگله اگه مي شه از ماشين پياده شو. اونم وقتي ديد علي پياده شد و اومد طرفش پياده شد.علي گفت خوشگلم تو اونجوري که بايد براي کار امروزمون لباست مناسب نيست. فکري براش کردي؟ ناگهان قبل از اينکه چيزي بفهمه ديد که علي دست به کار شد اونو به سمت در عقب ماشين کشيد و حولش داد تا به ماشين تکيه کنه خوب مونا مي دونست که اينجا علي هر کاري که دلش مي خواست مي تونست بکنه بعد علي شروع به لخت کردنش کرد. اول تاپش رو در آورد البته موقعي که اونو از سرش در مي آورد چون به سرعت و وحشيانه اين کار رو کرد با ناخن خودش خراش بدي رو سر مونا گذاشت . اين چيزا زياد براي مونا اهميت نداشت چيزي که مهم بود اين بود که درسته اونجا زياد جاي عمومي اي به نطر نمي رسيد ولي خوب يه جاي کاملا خصوصي هم نبود هر لحظه ممکن بود کسي سر برسه و اونو تو اون وضعيت ببينه و اين براي مونا خيلي سخت بود چون تا حالا جلوي غريبه ها حتي استرژ تنگ يا دامن کوتاه هم نپوشيده بود چه برسه اين که بخواد تو فضاي بيرون از خونه لخت باشه. ولي حالا در موقعيتي نبود که تصميم بگيره حالا ديگه دامن و شرتش هم تا سر زانوهاش پايين اومده بودن حالا ديگه اگه مقاومت مي کرد يا فرياد هم ميزد فقط به ضرر خودش بود يا خودش رو بيشتر زخمي مي کرد يا باعث ميشد کسي رو خبردار کنه. براي همين هم اجازه داد تا علي حسابي لختش کنه بعد علي يه تيکه پارچه چرمي مشکي که بالاش يه بند چرمي داشت رو به کمر مونا بست اون دقيقا از همون لباسهايي بود که تو عکس اينجور سکسهاي ماژوخيسمي ديده بود ولي نمي دونست که علي اونو از کجا آورده اون پارچه چرمي تا سر رونهاش اومده بود و اونو قلقلک مي داد ولي خوب مونا احساس کرد که ازش خوشش مي ياد چون يه جورايي اونو تحريک مي کرد حداقلش هم اين بود که اقلا خودش يه جور پوشش بود جون روي کسش رو تا سر رونهاش پوشونده بود. بعد احساس کرد که دستهاش دارن رو به بالا کشيده مي شن و خودش فهميد که علي از اون مي خواد که صاف بايسته بنابراين تا دستهاش زيادتر کشيده نشدن خودش رو يه کم بالاتر کشيد و صاف ايستاد . بعد ديد که علي توي ماشين داره دنبال چيزي مي گرده. وقتي ديد که علي از اون زير يه صليب بزرگ چوبي در آورد تقريبا نفسش بند اومد . علي اون صليب رو به پشت روي شونه هاش ماليد و سنگينيش رو روي شونهاي مونا ول کرد طوري که صليب بين کمر مونا و در عقب ماشين قرار گرفت وزن اون صليب براي شونه هاي ظريف مونا واقعا زياد بود ولي اون تحمل مي کرد بعد دستهاي مونا رو به طرف عقب برگردوند ومجبورش کرد تا صليب رو بگيره و دستش اينطوري درگير باشه تا نتونه با دستهاش کاري بکنه حالا ديگه دستهاي مونا به پشتش بود درست مثل کسي که دستهاش رو از پشت بستن ولي سنگيني صليب باعث شده بود که کمرش رو خم کنه تا نگه داشتن صليب براش آسونتر باشه . علي گفت حالا پستونهاي خوشگلت ديدن داره و اومد جلوش تا قشنگ پستونهاش رو ببينه چون کمرش رو خم کرده بود پستونهاي گرد و خوشگلش آويزون شده بودن بعد گفت اين دقيقا چيزي نيست که من مي خوام رفت و از تو ماشين چند تا گيره آورد. مونا اون گيره ها رو به خوبي يادش مي اومد اون گيره ها گيره هاي مخصوص نوک پستون بودن که اونها رو دايي علي پارسال از سوپد براش فرستاده بود و علي هم تو جشن تولد مونا بهش هديه داده بود و همون شب تولد هم يکبار ازش استفاده کرده بود ولي از اونجايي که دردش براي مونا غير قابل نحمل بود اون هديه تولدش رو برگردونده بود و بعد از اون يه بار هم ديگه ازشون استفاده نشده بود. با اين حال الان ديگه کاري از دستش بر نمي يومد بنابراين بي مقاومت ايستاد تا علي يه ساک حسابي سينه هاش رو بزنه اين احساس خيلي خوبي بود ولي اتفاقي که قرار بود بعدش بيفته و درد اون گيره ها باعث مي شد که زياد از اون احساس مکيده شدن سينه هاش حالي نبره . لحظه اي که ازش مي ترسيد رسيد و علي يکي از گيره ها رو بين انگشت شصت و سبابه اش گرفت و باز کرد و به سينه مونا نزديک کرد مونا فقط نفسش رو حبس کرده بود و دندونهاش رو به هم فشار مي داد تا صدايي ازش در نياد و کسي از اهالي اون دور رو بر خبر دار نشه و به اونجا نياد وقتي گيره نوک پستونش رو تو خودش گرفت درد اون از نوک سينه تا تمام بدنش نفوذ کرد از ته دل دلش مي خواست مي تونست جيغ بزنه و کمي از دردش رو اينجوري خالي کنه ولي حيف ... وقتي علي شروع به مکيدن اون يکي پستونش کرد براي اولين بار آرزو کرد کاشکي فقط يه پستون داشت علي اون يکي گيره رو هم آويزون سر پستونش کرد و اينجا بود که ديگه اشکهاي ريز مونا از چشمهاش سرازير شد بدون هيچ صدا يا فريادي. عکس العمل علي اينجا فقط يه چيز بود : گريه نکن کس قشنگم !
بعد اون دو تا گيره رو با زنجير مخصوص به هم وصل کرد و يه تيکه چرم کوچولوکه شباهت زياد به يه نوع دستگيره براي اون زنجير داشت به وسط زنجير آويزون کرد اينها همه از ملحقات اون دوتا گيره بود که داييش براش فرستاده بود. بعد گفت ناراحت نباش خودم مي دونم که تو چقدر دوست داري با شلاق من کتک بخوري بعد از اون تيکه چرم که به زنجير آويزون بود گرفت و اون رو به بالا کشيد در نتيجه زنجير و پستونهاي مونا هم بالا مي اومدن اونقدر اونها رو بالا مي کشيد که مونا هر لحظه امکان مي داد که گيره ها ديگه دارن باز مي شن ولي اين اتفاق هيچ وقت نيافتاد و سينه هاي اون اونقدر بالا مي رفتن که مونا فکر مي کرد که ديگه دارن کنده مي شن ديگه نتونست خودش رو نگه داره يه قدم جلو اومد و يه دفعه از پشت افتاد روي صليبي که با دستهاش از پشت نگه داشته بود. زمين براي بدن نرم و لطيفش زيادي زبر و خشن بود سعي کرد خودش رو بلند کنه تو همين لحظه علي با شلاق بلندي شروع به زدنش کرد اون ضربه هاش رو بيشتر بين سينه ها و روي کس مونا ميزد . مونا ديگه واقعا نمي دونست کدومش رو بايد تحمل کنه درد شلاق يا درد زمين خوردن و لوليدن روي زمين پر از سنگ و خاک رو. بعد براي چند لحظه همه چي تموم شد مونا با تمام خوش بيني اي که براش مونده بود فکر کرد شايد علي دلش براي اون سوخته بعد احساس کرد که علي داره اونو از رو زمين بلندش ميکنه آره علي اونو بلند کرد ولي روي سينه هاش خوابوند. مونا قدرت هيچ عکسالعملي رو نداشت بعد چند لحظه لبه يه چيز تيز رو روي شونه ها و پشتش احساس کرد بعد با همون جسم تيز که مونا اصلا نمي ديد چي هست روي لبهاي کسش و چوچوله اش کشيد اون رو طوري به کسش مي ماليد که انگار داره کيرش رو رو کس مونا مي ماله براي چند لحظه هم که شده مونا احساس خوبي بهش دست داد با همه دردي که کشيده بود و با اينکه احتمال مي داد هر لحظه ممکنه اون جسم تيز کسش رو زخمي کنه ولي ترجيح مي داد علي به اين کارش ادامه بده اون داشت در حقيقت براش جق مي زد ولي با چي خودش هم نمي دونست. بعد احساس کرد که پاهش باز شد و يه چيز سنگين روي ساق پاش افتاد اون همون صليبي بود که دستش گرفته بود ديگه پاهاش رو نمي تونست تکون بده تنها کاري که مي تونست انجام بده اين بود که صورتش رو تاجايي که ممکنه از زمين فاصله بده تا سنگهاي روي زمين صورتش رو اذيت نکنه . حتي با هر نفسي هم که مي کشيد درد رو توي سر پستونهاش احساس مي کرد .
بعد چند دقيقه علي گفت چيه زنگ تفريح مي خواي ؟ ولي من طاقت ندارم بعد همونطور که مونا دمر خوابيده بود و پاهاش باز بود کيرش رو يکدفعه تا ته توي کس مونا فرو کرد براي يک لحظه تمام دنيا دور سر مونا چرخيد و تا قبل از اينکه بخواد خودش رو با موقعيت جديد وقف بده و کير کلفت و بلند علي رو تو کسش بقبولونه علي کار خودش رو کرده بود و با حرکات سريع و بدون وقفه داشت کير خودش رو تو کس خشک و تنگ اون با شدت جلو و عقب مي برد اين حرکت براي مونا اصلا لذتي نداشت چون درد اون خيلي بيشتر از حتي گيره هايي بود که نوک پستونهاش رو فشار مي دادن . با همه اينها مونا اينقدر حشري بود و اينقدر درد کشيده بود که تصميم گرفت با اين کار اون هم حال خوش رو ببره دستش رو هر طوري که بود به چوچوله اش رسوند تا حداقل بتونه با مالوندن اون درد کس خشک و تنگش رو کمتر احساس کنه ولي هيچ فايده اي نداشت چون حتي دستش هم ديگه قدرت لازم رو براي مالوندن و جق زدن چوچوله اش نداشت هر کاري که مي کرد نمي تونست سرعت لازم و ريتم لازم رو به دستش بده بعد از اين حتي حس اينکه دستش رو برگردونه هم نداشت و دستش با ابنکه از اينکه زيرش مونده بود درد مي کرد قدرت برگردوندنش رو نداشت. بعد از چند دقيقه احساس کرد که علي روش دراز کشيد و همينطور گرمي خاصي رو تو کسش احساس کرد فهميد که علي آبش اومده و خيالش يه کم راحت شد و نفس عميقي کشيد . علي از روش بلند شد و دستش رو گرفت و مونا رو هم برگردوند ولي اون اصلا حس بلند شدن نداشت و همونجا به پشت خوابيد دستش رو طرف کسش برد روي اون گذاشت مايع گرمي که همون آب علي بود از زير سوراخ کسش سرازير شده بود و دستش رو حسابي خيس کرد علي بلند شده بود. رفت طرف صليب اون رو برداشت و برد به يه درخت تکيه داد و شلاق رو هم برداشت و به يه گوشه برد. مونا کم کم حالش جا اومد بلند شد و نشست اولين کاري که کرد اون گيره هاي لعنتي رو از رو سر پستونهاش در آورد ولي اونها اينقدر محکم چسبيده بودن که حتي دست زدن و در آوردنشون هم براي اون درد زيادي داشت به هر مصيبتي که بود اونها رو در آورد و همونطور لخت نشسته خودش رو به نزديکترين درخت رسوند تا بهش تکيه کنه براش عجيب بود که چرا اصلا مهم نيست که لخت لخت توي يه جنگل خارج از خونه و تو يه محيط باز نشسته و اصلا هم اظطراب و ترسي از اينکه کسي اون رو تو اون حالت ببينه نداره. چند دقيقه اي احساس کرد که خوابيده بعد وقتي چشماش رو باز کرد ديد که علي داره با طنابي اون رو به همون درخت که بهش تکيه کرده بود ميبنده هيچي نگفت و هيچ کاري هم نکرد انگار که اون ساعتها آخرين ساعتهاي عمرش بود به خاطر همين هيچ اعتراضي نسبت به وقايع دو رو برش نداشت در ثاني مي دونست که اصلا کاري از دستش بر نمي ياد . تو ماههاي گذسته فهميده بود که علي هر کاري که بخواد مي کنه و از همون اول هم با هم طي کرده بودند که اين نوع سکس رو با هم تجربه کنن چون هر دو تاشون هم طالب اينطور سکس بودن ولي اين بار خيلي شديد تر و دردناکتر از هميشه بود با اين حال مونا همه اينها رو حق علي مي دونست و شايد هم براي همين بود که اجازه هيچ اعتراضي به خودش نمي داد تازه تو چند ماهي که با هم رابطه داشتن هميشه اين مونا نبود که درد مي کشيد چندين بار هم علي نقش برده رو بازي کرده بود و مونا از کتک زدن و ا‌ذيت و آزار اون لذت برده بود حتي چند بار کون علي رو با خيار و موز و اين جور چيزها خشک خشک کرده بود و از فريادهاي علي هر جفتشون لذت برده بودن در ثاني قرار اين دفعه رو هم با نوافق همديگه گذاشته بودن و هر چند که علي چيزي در مورد جزپيات نگفته بود ولي گفته بود که اين دفعه يه جور سورپريز براش داره و با دفعات قبلي فرق مي کنه و مونا هم که عاشق سکسهاي جديد و متنوع بود و از طرفي هم به علي اطمينان کامل داشت بدون هيچ قيد و شرطي قرار اون رو پذيرفته بود.
خلاصه علي دستهاي اون رو به طرف بالا و پشت سرش برد و اون رو محکم به درخت بست طوري که رو زمين نشسته بود و پاهاش کمي باز بود و کسش قشنگ از لاي پاش معلوم بود سينه هاي قرمز و متورمش هم چون دستهاش به پشت سرش رفته بود حسابي بيرون زده بودند و خودنمايي مي کردند.اينقدر محکم بسته شده بود که کتفهاش داشت از جاي خودش در مي اومد و پوست خشن تنه درخت رو رو پشتش به خوبي حس مي کرد. بعد پاهاي مونا رو از هم باز کرد تا جايي که ممکن بود چون تو اين چند ماهه فهميده بود که بدن مونا بيشتر از اوني که بايد نرمه و بدون آسيب رسوندن به اون مي تونه جاهاي مختلف بدنش رو به هر صورتي که مي خواد قرار بده . پاهاش رو حسابي به طرفين باز کرد . بالا برد و با طناب قوزک پاهاش رو تک تک به همون درخت بست حالا ديگه کس مونا درست مثل يه گوشت اضافه اي که از وسط دو تا رون در اومده باشه بيرون زده بود حتي سوراخ کونش هم کمي باز شده بود و از روبه رو قشنگ معلوم بود. مونا سعي مي کرد تا در همون حالت موقعيت راحت تري براي خودش پيدا کنه تا اقلا راحت تر بتونه نفس بکشه ولي هيچ فايده اي نداشت هيچ حالتي غير از حالت ممکن براش وجود نداشت و بايد باهاش کنار مي اومد علي همونطور لخت اومد طرفش کيرش رو طرف صورتش گرفت و به دهنش نزديک کرد مونا که منظور اونو خوب مي فهميد سريع شروع به ليسيدن کير علي کرد و بعد که حسابي خيسش کرد اون رو تا جايي که مي تونست تو دهنش فرو مي برد اونقدر که سر کير کلفتش رو تو حلقش احساس مي کرد و اين کار باعث مي شد احساس اق زدن و حالت تهوع بهش دست بده ولي خوردن کير اون هم با اين روش بيشترين حال سکسي رو بهش مي داد و اين رو هم خودش هم علي به خوبي مي دونستن و علي هم از اين کار لذت زيادي مي برد چون با سر کيرش به خوبي تنگي حلق مونا رو حس مي کرد و اين خيلي تحريکش مي کرد . همونطور که مونا مشغول مکيدن کير علي بود علي سينه هاي اون رو با شدت مي کشيد و سر اونها رو محکم فشار مي داد گاه گاهي هم با کف دست محکم زير سينه هاش مي زد به طوري که تا چند ثانيه سينه هاي نرم و قشنگش مي لرزيد و بالا و پايين مي رفت ولي مونا اينقدر از مکيدن کير اون لذت مي برد که درد ناشي از اين کاراي علي اصلا اذيتش نمي کرد و تازه بيشتر هم لذت مي برد.علي کيرش رو از دهن اون بيرون آورد و رفت سر وقت کسش اول دو تا از انگشتهاش رو تو کس اون فرو کرد و با انگشت شصتش چوچوله اش رو مي ماليد مونا اين کار رو خيلي دوست داشت چون هميشه احتياج داشت وقتي يه چيزي تو کسش بود با دستش چوچوله اش رو بماله و اين کار رو هميشه انجام مي داد ولي حالا که دستهاش بسته بودن و خودش امکان اين کار رو نداشت نهايت آرزوش بود که علي اين کار رو براش انجام بده. ولي علي خيلي زود اين کار رو قطع کرد چون همه انگشتهاش رو لازم داشت براي کردن کس تنگ مونا و خيلي زود همه انگشتهاش رو داخل کس مونا کرد طوري که حتي قسمتي از کف دستش هم تو کس اون که حالا تازه کمي هم به خاطر تحريک جزپي مونا بر اثر مکيدن کير علي و کمي هم به خاطر باقيمونده آب کير علي خيس شده بود فرو رفت. مونا احساس درد شديد توام با لذت داشت و اين همه اون چيزي بود که از يه سکس کامل انتظار داشت. بعد علي رفت و اون صليب رو دوباره آورد و کون مونا رو بلند کرد و صليب رو زير کونش گذاشت اين کار باعث شد که سوراخ کس و کون مونا بالاتر بياد و کمي هم جلوتر قرار بگيره تو اين حالت علي راحت تر مي تونست کير خودش رو تو کون مونا فرو کنه و بعد از چند ثانيه اين کار رو هم کرد کير علي از آب دهن مونا هنوز کمي خيس بود اطراف سوراخ کون مونا هم به خاطر عرقي که کرده بود يه کم نمناک شده بود علي هم همين رطوبت ها رو کافي دونست تا بدون هيچ مقدمه اي و فقط با زور هر چه بيشتر تقريبا نيمي از کير بلندش رو با يه حرکت داخل سوراخ تنگ و نيمه خيس کون مونا بکنه . اينکار اونقدر درد داشت که اينبار ديگه مونا اصلا يادش رفت که صداي جيغش ممکنه مردم اطراف رو به اونجا بکشونه براي همين از ته دلش جيغ بلندي زد که اين جيغ شهوت علي رو ده چندان کرد و باعش شد با سرعت شروع به عقب و جلو کردن کير خودش تو سوراخ کون مونا بکنه. اينقدر با سرعت اينکار رو کرد و اينقدر سوراخ کون مونا براي کير کلفتش تنگ بود که تقريبا بعد از هفت هشت بار جلو و عقب کردن خودش آبش اومد و سست شد و روي بدن لخت مونا افتاد . وقتي کيرش رو بيرون آورد کيرش با آب خودش حسابي خيس شده بود و مايع سفيد رنگ اسپرمش تمام کير اونو پوشونده بود بلند شده و کيرش رو طرف دهن مونا برد و مونا با ولع تمام شروع به ليسيدن کير اون کرد علي خوب مي دونست که طعم آب کير لذيذترين طعم دنيا براي موناست براي همين اونو هيچ وقت از اين لذت بي بهره نمي ذاشت. بعد از اين کار دست و پاهاي مونا رو از درخت باز کرد . مونا نفس راحتي کشيد و دست و پاهاش رو به اطراف پهن کرد تا مچالگي استخونهاش از بين بره و خستگيش در بياد. اين واقعا براي مونا يه سورپريز بود با همه دردي که کشيده بود احساس رضايت مي کرد و خوشحال بود از اينکه يه سکس درست و حسابي به سبکي که خودش عاشقش هست رو تجربه کرده براي همين تصميم گرفت که سورپريز خودش رو کامل کنه در حاليکه دست و پاهاش از خستگي رو زمين افتاده بود و علي هم کنارش به همون درخت تکيه کرده بود رو به علي کرد و بهش گفت علي من جيش دارم . علي تعجب کرد ولي بعدش خنديد و گفت توقع داري حتما الان که خسته اي من سرپات بگيرم مونا گفت نه توقع چيز ديگه اي رو دارم . علي يه کم فکر کرد ولي بعد از چند ثانيه منظور مونا رو فهميد به طرفش اومد و رو به روش نشست و بهش گفت خوشگلم هر چي که از کس تو دربياد من همه جوره باهاش حال مي کنم مونا که اين رو شنيد خوشحال شد که تو انتخابش براي زوج سکسيش اشتباه نکرده بلند شد و ايستاد به علي گفت دراز بکش علي رو پشتش دراز کشيد مونا درست مثل حالتي که روي صندلي توالت مي شينه پاهاش رو اطراف شونه هاي علي گذاشت طوري که سوراخ کسش دقيقا روبه روي سورت علي قرار گرفت بعد بهش گفت بخورش علي شورع به خوردن کس مونا کرد سريعتر و سريعتر زبونش رو تا جايي که مي تونست تو کس مونا فرو ميکرد در همين حال بود که احساس کرد مايع گرمي صورت و دهنش رو خيس کرد ولي اون به اين کارش ادامه داد و تازه احساس مي کرد که حشرش بيشتر و بيشتر داره مي شه در همون حال که مايع گرم صورت و دهن و قسمتي از گردن علي رو خيس مي کرد مونا فريادي از لذت کشيد و تمام بدنش شروع به لرزيدن کرد و سست و بيحال کسش رو روي دهن علي گذاشت و رو به جلو خم شد و سر خودش رو کمي بالاتر از سر علي روي زمين گذاشت و ديگه هيچي براش مهم نبود نه زبري و خشني خاک و سنگها که به صورت و سرش فشار مي آورد و نه ترس از اينکه کسي اون رو لخت مادرزاد توي جنگل کنار جاده ببينه.
این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
 
     
  
 مرد
#34   Posted: 12 Apr 2010 16:38


 1 Star

ارسالها: 872
عجب چیزی بود!

یه دوست دختر داشتم تو چت باهاش آشنا شده بودم. دختره بچه ی نیاوران بود.... یه دختر با قد 165 صورت سفید چشم و ابرو مشکی سینه های گرد و سفت که فکر کنم سایر هفتاد بود! البته برای یه دختر 18 ساله بد هم نبود ... خلاصه با این خانوم یه رفاقت مسخره کردیم !
بعضی وقت ها حرف رو میکشیدم یه سکس که اونم داق میکرد ولی بعد گذشت زمان دیدم نرم شده !
مثلآ یه شب ساعت 2 شب داشتیم گپ میزدیم خودش گفت میخوام یه قضیه رو برات بگم علی ولی باید هیچ وقت تو سرم نزنی این مسائل رو....
منم گفتم بفرما
شروع کرد به حرف زدن که : آره یه روز شوهر خالم تو پارکینگ خونمون بود منم 16 سالم بود رفتم اونجا دیدم ایستاده داره سیگار میکشه...
یه جوری نگام میکرد! منم اعصابم خورد شد زود رفتم در انباری رو باز کردم برم چیزی بر دارم یکدفه یه چیزه کلفت و گرم رو رو کونم احساس کردم
شوهر خاله کثافتم دستش رو داشت میکشید رو باسنم
اون موقع من یه چشلواره چسب مشکی پام بود با یه تیشرت قرمز ! دیدم با پرروئی داره کونم رو میماله منم فحشش دادم گفتم دستت رو بکش عوضی اونم دستش رو گذاشت رو دهنم در رو بست اومد تو! دهن من رو گرفت منم شروع کردم به دست و پا زدن و جیغ زدن و فحش دادن
که یکدفه محکم زد تو صورتم منم گریم گرفت بعد به زور دستش رو برد تو شلوارم و لمبرای سفیدم رو مالید اه و اوه میکرد به زور چند تا لب ازم گرفت تیشرتم رو داد بالا
یکم سینم رو گاز گاز کرد گفت حالا گم شو...
اگه به کسی هم چیزی بگی جرت میدم دفعی بعد ضمنا آبروی خودت هم میره بیچاره !منم انقدر بچه بودم که از حرفاش ترسیدم و جز خواهرم به کسی چیزی نگفتم ! تازه همین طور که داشتم میرفتم از پارکینگ بالا خوردم زمین زانوم خون اومد همه ریختن بیرون گریه ی شوهر خالم با پام یکی شد کسی چیزی نفهمید....
خلاصه هر چی میگفت من بیشتر راست میکردم با حال میگفت ! اون شب هم گذشت تا اینکه یه روز زنگ زد گفت دانشگاه آمل قبول شدم!
گفت اینجا خونه گرفتم 2 نفر دیگه هم میان پیشم.......
وای قند تو دلم آب شد گفتم 3 به 1 حال میکنم
انقدر لوس بازی در آورد که نمیتونم بیارمت خونمون سخته صاحب خونه مارو چون دختریم با پسرش زیر نظر دارن.....
تو طول این مدت برام از همه گفت از دخترای هم خونه ایش که یکیش پرستوی قصه ی ماست بود و یکیشم شیما...
میگفت: شیما دختر خوبیه ولی یه رو من نبودم 12 تا پسر دختر آورده خونه یا اینکه پرستو هر شب بخاطر ماشین پسره که ببره بگردونتش لب دریا باهم هر شب بیرونن ! حتا یه شب برا پری( همین دختره چتی) اس ام اس اومد دیدم جیغ زد گفتم چی شد ؟ گفت هیچی دوست پسره پرستو میگه پرستو شب پیشه من میمونه
منم گفتم جوووووووووووون عجب دختریه اون دیگه......
گفتم پری یکم برام از پرستو بگو اونم دلخور شد ولی با مکث گفت هیچی یه دختر نازه که با یکی رفیق شده همش با هم حال میکنن باهم لاو میترکونن
منم گفتم تو دلم این کردن داره بد جور....
سرتون رو درد نیارم ما با پری بهم زدیم بعد چند روز زنگ زدم خونشون تو همون آمل
هرچی میگفتن الو من بوس می کردم از پشت تل ! انگار خوششون اومده بود ! با ناز پری میگفت جووووووون مرسسسسسسسی عزیزم بوست رسید منم راست میکردم
دوباره زنگ میزدم اونم شهوتی حرف میزد ! تا اینکه یه روز زنگ زدم پرستو تنها بود خودش برداشت منم شروع کردم بوس کردن اونم میگفت بفرمائید التماس میکرد حرف بزن درست ببینم کی هستی منم گفتم جووووووووون بکنمت اونم گفت خوب باشه ولی بلند حرف بزن ببینم!
منم بلند حرف زدم با خنده گفتم سلام
نشناختی ؟ گفت نه ! گفتم : دوست پسر پری ! علی هستم ! آخه یکبار باهاش حرف زده بودم! اونم گفت آره منم شروع کردم به لاس زدن اونم بی معرفتی نکرد رفیق شد
بعد یه مدت امد تهران همدیگرو ببینیم ....
وای دلم تاپ تاپ میکرد تو راه به خودم میگفتم خدا چی میخواد بشه رفتم از 12 متری سر قرار رو نگاه کردم دیدم یه دختره تیریت جیگریییی ایستاده منو دید اشاره کردم اومد جلو وای ی ی ی ی ی ی چی بگم بهتون ! با خودم گفتم تا الان پشت تل با این من سکس تل میکردم ؟؟؟؟؟؟ اگه جلوم بود روم نمیشد حتا دست بزنم بهش ! اخه سکس تا زیاد کردیم مثلا یه روز با خیار و موز حال کرد از کون ولی گفت پرده رو نمیزنم کیر خودت پارش کنه نه خیاره بی ارزش !
وای چی میدیدم؟ دستو پام لرزید گفتم کجا بریم گفت هر جا تو دوست داری منم کلید خونه رو تکون دادم خندید گفت بریم خونه
تو راه دل تو دلم نبود رفتیم از پله ها بالا وای خدا دارم با کی تنها میشم تو یه خونه ! آخه میگ وقتی یه پسر دختر برن زیر یه سقف شیطان با دارو دسته هاش شروع میکنن به رقصیدن و هل هله کردن......رفتیم تو بدون اینکه بهش چیزی بگم خودش مانتوی چسب قهوه ایش و در آورد یه شلواره لی ابی با یه جوراب خوش رنگ سفید آبی......
رو سریش رو در آورد نشست رو مبل پاهاشو آورد بالا گذاشت کناره بدنش یوری نشست رو مبل.....منم نستم کنارش....
وای خدا تصور کنید یه دختر چشم و ابرو قهوه ای روشن با موهای بلند تا روی باسنش که هنوزم نمیدنم بگم چه رنگی بود ولی رنگ موهای خودش بود ولی خیلی روشن و ناز بود بهتر بگم تو مایه طلائی تیره.......وای لب کوچولو صورت ناز ملیح ...پوست بدنش بخدا مثل پنبه بود !
منم دستش رو گرفتم همدیگرو بغل کردیم شروع کردیم به نوازش کمد همدیگه ! وای چه بوی عطری داشت بدنش.....تو صورتش نگاه کردم گفتم کاره دنیا رو ببین ! ما الان باید کنار هم باشیم ! اون لبای کوچولوی صورتیش خندید سرش رو انداخت پائین ! سرش رو آوردم بالا شروع کردیم لب گرفتن ! پدر سوخته همون لحظه زبون داق و لیزش رو کرد تو دهنم شروع کرد به عقب جلو کردن تو دهنم منم خوردم.......اوووووووووم ! تاپش رو دادم بالا سرم رو گرفت به سینش منم سوتینش رو هم زدم بالا دیدم وای عجب هاله ی نازی داره دوره نوکه سینش تا حالا تو هیچ عکس و فیلمی ندیده بودم ! آخه دختر ایرانی زیاد ناز نیست هیکلش...
خوردم سینشو دیدم داره میترکه نمیتونه تحمل کنه !
منم دکمه های شاوارش رو باز کردم اومدم نشستم جلو مبل اونم پاشو باز کرد ! گذاشت رو شونم ! چقدر سنگین بود پاهاش! تقریبآ 63 کیلو بود با قد 170 ... خلاصه شرتش رو در آوردم دیدم یه کس تمیز صاف صاف صورتی رنگ شروع کردم به خوردن که شروع کرد ناله های بلند !گفتم پرستو آروم آبرو داریم ما اینجا ! اونم خندید سرمو ناز میکرد میگفت بخور همهش ماله لبهای علی جونمهههههههه..... آخ اه خوشم میاد ووووووووووووئی....منم دیگه کیرم رو در آوردم دیدم میخنده گفتم نمیخوری ؟ گفت امتحان نکردم ! 2 تا مک زدن ولی جوری زد که نزدیک بود بپاچه بیرون... گرفتم گفتم بسه خودش رفت رو مبل قمبل کرد منم کونش رو دیدم وای سفید مثل پنبه نرم کمی گرم..... پهن ولی لبه های کونش گرد بود ! کیرم رو چرب کردم روش کاندوم کشیدم....کردم یکم تو هیچی نگفت دیدم پر رو تر از این حرفاست یهدفعه تا ته کردم گفت واییییییییییییییییییییییییییییی جر خوردم چته آروم گفتم هیس شروع کردم بکردن ! دیگه داشت از حال میرفت ناله میکرد میگفت چقدر منتظر این لحظه گذاشتی منو بی انصاف بکن جبران کن علیییییییییییییییی جون ...
وای من علی میخوام..... انقدر کردم که ارضا شد منم با 6/7 تا کمره دیگه خالی شدم کاندوم رو در آوردم ...لب گرفتیم نازش کردم تازه فهمیدم کسش مونده البته اون مشکلی نداشت با اپن شدن ولی من دلم نمیومد چون خانوادش داشتن شوهرش میدادن..... ترسیدم مشکلی پیش بیاد براش... اون روز گذشت و هر دومون راضی بودیم بعد ها پری فهمید ما باهم رفیق شدیم زنگ زد منت کشی منم گفتم 1 شرط داره ! اینکه بزاری بکنمت و اون هم قبول کرد ولی من میخواستم بپیچونمش چون پرستو دوست نداشت اسم پری رو حتا بیارم منم دیدم مثل اینکه برو نیست گفتم پس قبوله ؟ میزاری گفت آره چرا که نه منم گفتم بیلاخ خدافظ.....
این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
 
     
  
 مرد
#35   Posted: 13 Apr 2010 18:21


 1 Star

ارسالها: 872
عشق خدایی

داشتم خودم رو آماده میکردم که از تهران برم مشهد سریع رفتم یه بلیط گرفتم برای روز سه شنبه که پرواز بود یک ساعت و پانزده دقیقه پرواز طول کشید تا اینکه بالاخره رسیدم مشهد توی فرودگاه وقتی که میدیدم استقبال همپروازی هام اومدن و من کسی رو ندارم که به استقبالم بیاد خورد تو پرم با اینکه من آشنایی نداشتم تو مشهد ولی خب. یه تاکسی گرفتم و رفتم هتل ایران اون روز رو استراحت کردم تا اینکه روز بعد رفتم دنبال کارام دقیقآ یادمه سرا راهنمایی بودم که یه دختر خانم ناز و خوشگل تپل مپل رو دیدم اولش خواستم که برم دنبالش ولی گفتم حتمآ ضایع میکنه چند دقیقه بعدش که به خودم اومدم دیدم ازم دور شده و دیگه نمیبینمش مثل دیوونه ها دنبالش میگشتم تا اینکه دیدم رفته توی یک خونه خیلی بزرگ و شیکی که من سرم داشت گیج میرفت فکر کردم که یه جای اداری هست و منتظرش شدم تا بیاد ولی تا شب منتظرش شدم نیومد کارم شده بود که برم در خونشون بشینم تا شاید بیاد ولی ازش خبری نبود دیگه داشتم نگران میشدم آخه من که این همه منتظر یکی شده بودم اگه اون طرف منو قبول نمیکرد چی؟ اگه ازدواج کرده بود چی؟ خلاصه هزار و یک فکر کردم تا اینکه به سرم زد فرصت رو غنیمت بشمارم و برم در خونشون رو بزنم وقتی که در رو زدم یک صدای ظریفی گوشم رو نوازش داد که گفت: بــــــله که هنوزم که هنوزه اون صحنه رو که یک لحظه رفتم توی یه عالم دیگه رو به یاد دارم سریع به خودم اومدم و گفتم ببخشید میشه لطف کنید بیاید دم در کارتون دارم حدس میزدم که خودش باشه با خودم هم گفتم اگر هم خودش نیومد دل و میزنم به دریا و تکلیف خودم رو روشن میکنم خلاصه بعد از پنج دقیقه صدای پاشنه کفشش به گوشم خورد که دیدم خدای من خودش با پای خودش اومد میخواستم بغلش کنم گفتم الان میزنه تو گوشم نگاه گیرایی داشت مونده بودم بهش چی بگم چرا گفتم بیاد؟ سریع خودم رو معرفی کردم من رضا بیست و یک سال سن دارم و دو روزه که هلاک شما شدم...
اولش نگرفت چی میگم بعدش ماجرا رو بهش گفتم داشتم زر میزدم که دیدم صدای یه زن دیگه که میگه ستاره دخترم کیه؟ فهمیدم که اسمش ستاره است اونم گفت مامان با من کار دارن دیدم مزاحمش هستم برای همین بهش گفتم که یک شماره از خودش بده تا من بتونم حرفام رو بهش بزنم که توی این دو روز چی کشیدم خلاصه شماره موبایلش رو داد و من هم مثل دیوونه ها توی خیابون برای خودم می چرخیدم تا اینکه به خودم اومدم و دیدم ساعت از نه شب هم گذشته گم شده بودم از تو خیابون بهش زنگ زدم و بهش گفتم از زمانی که ازش خداحافظی کردم تا الان تو خیابونم و گفتم که گم شدم اون هم آدرس اونجا رو از من گرفت و دیدم که بعد از ده دقیقه یک ماشین شیک جلوی پام ترمز زد و ستاره پرید بیرون و لبخند رو لبش بود با پدرش اومده بود داشتم از ترس میمردم گفتم الان خفم میکنه ولی برخوردشون اینقدر مهربون بود که من اصلآ یادم رفت سلام کنم بعد پدرش دستش رو آورد جلو و دست داد تازه من دوزاریم افتاد که چی به چیه یواشکی از ستاره پرسیدم که به پدرش گفته که من کیم؟ اونم گفت من به پدرم راستش رو گفتم اولش کفم برید میخواستم سوار نشم ولی راستش میترسیدم خلاصه پدرش من رو به خونه خودشون برد و با مادر ستاره هم من رو آشنا کرد با من خیلی راحت بودن از رفتارهای ستاره متوجه شدم که از من هم بدش نیومده که اینقدر جان فشانی میکنه بعد از پدر و مادرش درخواست فرصتی کردم برای صحبت با ستاره عزیزم خلاصه اونا هم به من این فرصت رو دادن من رفتم توی اتاق ستاره که انگار به اسباب بازی فروشی رفتم تازه یادم اومد که ازش بپرسم چند سالشه؟ اونم گفت که پانزده سالشه
بهش گفتم بهتون نمیخوره که پانزده سالتون باشه بیشتر معلوم میشه آخه چون تپل و خوشگل و هیکلی بود بیشتر بهش میخورد خلاصه باهم حرف زدیم و بهش گفتم برای چه کاری اومدم مشهد و اون هم با پدرش در میون گذاشت و اون شب من رو نگه داشتن خونشون یک اتاق جدا بهم دادن که بخوابم واقعآ تا زمانی که تو خونشون بودم احساس غریبی نمیکردم اینقدر شوخ و مهربون بودن که نمیخواستم از اونجا بیرون بیام اون شب تا صبح به حرفای خودم و ستاره فکر میکردم نمیدونم ستاره با من چه کرده بود که هرلحظه عاشقتر از پیش میشدم نمیخواستم هر روز خونشون باشم که فکر کنن من مزاحمم با اینکه خیلی مهمان نواز و مهربون بودن ولی خودم گفتم که اینطوری بهتره رفتم هتل ولی هر روز تلفنهای خودش و پدر مادرش برای جویا شدن حال من ادامه داشت واقعآ بهترین سفر عمرم رو داشتم وقتی که میخواستم از ستاره خداحافظی کنم یک بوسه کوچیک از لبش کردم که هنوزم مزه اون بوسه رو به یاد دارم هر دو توی این مدت خیلی به هم وابسته شده بودیم و جدایی از همدیگه برامون سخت بود اون روزها اینترنت مثل الان رواج نداشت برای همین وقتی برگشتم تهران هفته ای یک بار بیشتر نمیتونستیم باهم در ارتباط باشیم از طریق اینترنت چون یا اون نبود یا من اکثرآ تلفن میزدیم دیگه نمیتونستم تهران بمونم میخواستم برم پیش ستارم داشتم داغون میشدم دوری از اون برام محال بود چند ماهی از دوستی من و ستاره گذشته بود و هر روز به هم وابسته تر میشدیم تا اینکه عید همون سال پدر و مادرم رو بردم مشهد و از این فرصت استفاده کردم تا به خواستگاری ستاره برن ستاره سنی نداشت منم همینطور ولی میترسیدم از دست بدمش واقعآ برام غیر قابل تحمل بود تازه من هم کار نداشتم و یک دانشجوی ساده بودم ولی فقط میترسیدم البته پدر و مادرش هم واقعآ بزرگی کردن در حق من که همیشه مدیونشونم واقعآ سخت نگرفتن با اینکه من دوست داشتم بهترین عروسی رو داشته باشم که همه انگشت به دهن بمونن و واقعآ هم همینطور شد عروسی با شکوهی داشتیم شمال رو برای ماه عسل انتخاب کردیم با اجازه ستاره و خانواده اش چون ستاره تک فرزند اون خانواده بود و واقعآ بهش وابسته بودن ولی با اجازه اونها تهران رو برای زندگی انتخاب کردیم بعد از ماه عسل یک خونه نقلی گرفته بودیم اونجا زندگیمون رو شروع کردیم و شب زفاف رو برگزار کردیم آخه ستاره بعد از مراسم عروسی آمادگی نداشت وقتی که شمال بودم لحظه شماری میکردم به تهران برسم تا بهشت زیبای ستارم رو ببینم من خواب بودم که دیدم ستاره رفته حمام و وقتی بیدار شدم دیدم عزیزم رو به روم نشسته به من گفت نمیخوای بری حمام؟ منم گفتم چرا عزیزم الان میرم وقتی از حمام برگشتم دیدم عزیزم یک شربت گذاشته رو میز کنار خودش با هم داشتیم از خاطرات گذشته میگفتیم و از اینکه توی این مدت به دور از هم چقدر سخت گذشته و از این حرفا میزدیم تا اینکه شب شد خیلی زود گذشت من هم زنگ زدم و پیتزا سفارش دادم حسابی خودمون رو تقویت کردیم وقتی که شام خوردیم یک ساعت بعد رفتم توی اتاق خواب و منتظر ستاره بودم ولی اون کنار در نشسته بود و بدنش سرد شده بود فهمیدم که میترسه برای همین نازش کردم و دستش رو گرفتم ببرمش توی اتاق واستاده از هم لب گرفتیم لباسش رو در آوردم سوتینش رو در آوردم تا اینکه دیدم واییییییییییی خدای من چه سینه های خوشگلی جلوی من هستن مثل برف سفید بود و تپل خوابوندمش روی تخت از سرش شروع کردم تا ناخن پاش بوسیدم تمام بدنش رو لبم رو روی لبش گذاشتم و زبونش رو کشیدم تو دهنم و حسابی خوردم لبش رو خوردم لاله گوشش رو خوردم گردنش واییی داشتم نزدیک میشدم گردنش رو کبود کردم جوونننن الان که فکرش رو میکنم دیوونه میشم به سینه های سفیدش که رسیدم نوکش رو یه گاز کوچولو گرفتم و با زبونم لیسش زدم و نوکش رو میک میزدم باز رفتم سراغ اون یکی دیگه ستاره دیوونه شده بود حسابی حالی به حالی شده بود رفتم روی شکمش بوسش کردم و رفتم پایین تر
وای خدای من یک کس تپل مپل جلوی من بود تا جون داشت خوردمش واییی چقدر لذت میبردم از اینکه یک کس سفید و تپل مپلی رو میخوردم با زبونم با چوچولش بازی میکردم و ستاره هم جیغ میکشید کیرم سیخ شده بود جلوتر از من ایستاده بود و قلب تند تند میزد با دستش لبه های کسش رو باز کرد وایییی خیلی خیس شده بود کسش
کیرمو آروم گذاشتم لبش ولی فشار ندادم بره تو داشتم دیوونه میشدم آروم آروم فشار دادم تو نمیرفت خیلی تنگ بود حس کردم به بن بست رسیده دیگه آخرشه محکم فشار دادم که جیغ ستاره بلند شد وای کسش مثل جارو برقی بود کیرم رو میکشید توی خودش کیرم حسابی تو کسش حال میکرد دیدم ستاره داره دست منو گاز میگیره من اینقدر حال میکردم که گاز ستاره رو متوجه نمیشدم واییییی چقدر توش داغ بود غیر قابل توصیفه عالی بود حس کردم قلبم توی کیرمه اینقدر حال میکرد تو کس تپل ستاره که آبم با شدت اومد و منم نمیتونستم بکشمش بیرون قفل شده بود و خودم طاقت نداشتم میخواستم تا ابد اون تو بمونه آبم توش خالی شد بعد آروم کشیدمش بیرون دیدم کس ستاره داره ازش خون میچکه
کیرم رو گرفته بودم دستم هنوز داشت آبش میومد یک فشار دادم پرید رو لب ستاره یک دستمال آوردم ستاره رو تمیز کردم خودم رو هم تمیز کردم ستاره که از خستگی زیاد داشت خوابش میبرد سریع به من اشاره کرد یک نوار بهداشتی و شرت بهش بدم منم سریع رفتم براش آوردم و توی بغل هم لخت خوابیدیم روز بعد ستاره راه رفتن براش سخت بود منم پا شدم صبحونه رو آماده کردم و براش آوردم تو اتاق خواب و ظهر هم زنگ زدم ناهار بیارن تا اینکه ستاره کم کم میتونست راه بره دردش زیاد بود تا اینکه بعد از چند روز کاملآ حالش خوب شد و حتی روزی دو بار هم با هم سکس داشتیم و هر دفعه هر دو به ارگاسم میرسیدیم و از زندگیمون هم خیلی راضی هستیم الان که دارم این رو مینویسم چند سال از عروسیمون گذشته و ستاره عزیزم کنارم نشسته و هر دومون لحظه شمار ماه آینده برای ورود اولین ثمره زندگیمون هستیم و باید بگم زمانی که ازدواج کردم چون مخارج زندگی سنگین بود مجبور شدم یک مدت مرخصی بگیرم از دانشگاه تا یه مدت بعد با یاری ستاره عزیزم من تونستم لیسانس خودم رو در رشته عمران بگیرم و الان هم خوشحالم که بگم ستاره عزیزم امسال در رشته زبان قبول شده و همراه فرزند عزیزمون یک زندگی خوبی رو ادامه خواهیم داد و بهترین لحظات زندگیم و عمرم رو در کنار همسر عزیزم ستاره گذروندم با اینکه هردو سنی نداشتیم ولی باهم و درکنار هم رشد کردیم و به تکامل رسیدیم و خدا رو شکر زندگی خوبی رو داریم و امیدوارم که تمام عاشقان فرصت رو غنیمت بشمارن و یک زندگی شیرین و عاشقانه ای رو پایه گذاری کنن...
این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
 
     
  
 مرد
#36   Posted: 13 Apr 2010 18:22


 1 Star

ارسالها: 872
عشق مهتاب

اول اینو بگم که این سرگذشتی رو که می خونید داستان نیست همش هم سکسی نیست .... این یه سرگذشت واقعیه از ساده لوح بودن یه دختر 14-15 ساله ....
اولین باری که دیدمش از پنجره سرویسمون بود .. اون موقع دوم راهنمایی بودم .. کسایی که با یه نگاه عاشق شدن حرف منو خوب میفهمن ..
فقط با یه نگاه .. یه نگاه اونم تو یه ثانیه عاشقش شدم ... به چشم من قشنگ ترین پسر دنیا بود .. اما دوستام فقط بهم خندیدن ... اونو یه پسر سیاه چشم چرون دیدن که نه تنها هیچ قشنگی نداره حتی ارزش نگاه کردن هم نداره ... اینو با تمام وجودم بهش رسیدم که عشق آدمو کور میکنه ... بعد دیدنش کاره من فقط شده بود به اون فکر کردن ... روزی که دیدمش دمه سوپر واستاده بود که بعدنا فهمیدم سوپر باباشه ... سرویسمون هر روز از اون مسیر میگذشت . کاره منم شده بود دید زدن اون ... مغازشون یه چهارراه با خونه ما فاصله داشت ... با اینکه مدرسه من زیاد دور نبود اما سرویس داشتم ... بابام یه فرهنگی بازنشسته بود و به قول خودش ترجیح میداد هزینه سرویس هم روی هزینه های دیگش باشه اما مطمِین باشه که دختر ته تغاریش بدون اذیت و سختی تو این جامعه خراب رفت امد می کنه ....
یه مدتی که گذشت تصمیم گرفتم هر جوری که شده از جلوی مغازش رد بشم یا حتی ازش یه چیزی هم بخرم ... به هر نحوی که میشد مامان یا خواهرمو راضی میکردم که منو ببرن تا چهارراه ... نیمیدونید چه حالی پیدا میکردم حس میکردم الانه که قلبم کنده بشه ... جرات نمیکردم حتی مثل ادم بهش نگاه کنم ... شاید تو نظر اون خیلی خنده دار بود ... یه دختر 14 ساله که واسه اولین بار عاشق شده .. نه اصلا میدونه سکس چیه و نه تا حالا تو عمرش تجربه دوستی با یه پسرو داشته... اون قدر رفت امدمو زیاد کردم تا بالاخره فهمید که یکی هست که واسه دیدن اون تا اونجا می یاد ... یه مدت گذشت .. من حتی نمیدونستم که اسمش چیه یا اصلن چند سالشه ... بهش می گفتیم سوپریه .. اولای ماه رمضون بود که مدرسمون کلاس دوره کردن قران رو گذاشت ... چون ساعتش 2 ساعت بعد مدرسه بود دیگه سرویسی در کار نبود ... قرار شد خودم بر گردم .. اونم به خاطر این که بابا چون مدرسه شاهد بودن خودشون تا ساعت 2 کلاس داشتنو نمیتونست دنبال من بیاد ... ساعت حدود 1:30 بود که کلاسمون تموم شد ... نمیدونم خودمو چه طوری رسوندم دمه مغازش ... دمه در واستاده بود ... اینم بگم که با این که واسه دیدنش له له میزدم اما اون قدر شرم داشتم که وقتی میدیدمش جرات نگاه کردن تو چشماشو پیدا نمیکردم ... اومدم برم تو کوچه که یهو گفت منم باهات بیام .. لال شده بودم پاهام اصلن تکون نمیخورد انگار پاهام به زمین چسبیده بود ... به سختی اومدم تو کوچه .. دنبالم اومد ... همپای من شروع کرد به اومدن .. اصلا نمیشنیدم چی میگه .. تو یه دنیای دیگه بودم ... اون روز تازه فهمیدم که اسمش مجتباس 19 سالشه و تو سوپر باباش کار میکنه ...
قرار فردا رو هم تو همین ساعت گذاشتو رفت ... نمیدونم خودمو چه طور رسوندم خونه. 5 دی بود .. دیماه ساله 79 ... فردا هم دیدمش فردا و فرداهای دیگه تا چشم باز کردم دیدم با هم دوست شدیمو اگه یه روز باهاش صحبت نکنم روزم شب نمیشه ... دیوانه وار دوسش داشتم یه چیزی بالاتر از عاشقی ... از همون اول دوستی سعی کرد با من راحت باشه .. اولش از فحش دادن شروع کرد .. اول فحشای با تربیتی بعد کم کم رسید به خواهرو مادرو برو تا بالا ... طوری شده بود که پشت تلفن صد بار منو میکرد .... شاید باورتون نشه .. اما من اصلا از بعضی حرفاش سر در نمیوردم ... وقتی هم شروع میکرد به قول خودش سکسی صحبت کردن من نتنها هیچ حس لذتی بهم دست نمیداد حتی بعضی وقتا از حرفایی که میگفت حالت تهوع بهم دست میداد ...با این که تو مدتی که باهاش تلفنی صحبت میکردم همش در مورد سکس صحبت میکرد اما هیچ وقت از دستش دلخور نمیشدم انقدر کور شده بودم که حتی نمی فهمیدم قصدش از این کارا چیه ... یه مدت همین طوری گذشت ... نمیدونم سر چی شرط بسته بودیم .. اما هر چی بود من باختم .. اول شرطمون سر یه بستنی بود اما اون زد زیرشو گفت باید لب بدی ... از اون اصرارو از من انکار تا بلاخره به بهانه اینکه باهات قهر میکنمو این جور چیزا راضیم کرد ... چند وقت بود که کلاس زبان اسم نوشته بودم .. ساعتش یه ربع به چهار تا پنج و نیم بود ... من باید سه و ربع از خونه میرفتم بیرون .. دقیقا اوج خواب بودن مامان اینا ... راضی شدن که با اتوبوس خودم برم .. ایکاش هیچ وقت راضی نمیشدن ... وقتی فهمید که میتونه منو بیرون گیر بیاره خیلی ذوق کرد .. اینو هم بگم که من تو ابن مدت دوستیم هیچ وقت بیرون باهاش نرفتم .. فقط تو مسیر مدرسه اونم با سرویس یا اگه تا چهارراه میرفتم که اونجا هم تنها نبودم ... اون روز کلاس داشتم .. چون اون ساعتی که میرفتم بیرون مامان اینا خواب بودن .. اگه 15 دقیقه هم زود تر میرفتم هیچکس نمیفهمید ... 15 دقیقه زود تر زدم بیرون .. خودمو رسوندم به مغازش .. انگار دنیا رو بهم داده بودن .. دیدنش بعد چند وقت ... هنوز بهم سلام نکرده بودیم که گفت : یادته که شرطو باختی ... وا رفتم .. اما خر تر از اون بودم که بفهمم اون منو فقط واسه سکس میخاد ... بیرونو یه نگاهی کردو اومد طرم دستاشو دور بازوهام گذاشتو صورتشو جلو اورد .. کپ کرده بودم لبام بسته بود .. اصلا بلد نبودم لب بدم .. لباشو به لبام چسبوند لبامو یه خورده مکیدو یه هو عصبانی گفت لباتو باز کن دیگه ... اصلا نمیدونستم باید چیکار بکنم .. لباشو از رو لبام برداشتو شروع کرد بهم خندیدن .. گفت : پس لب دادنم بلد نیستی .. اوستات میکنم ! ...
وقتی خودشو بهم نزدیک میکرد هیچ حسی نداشتم حتی چندشم میشد .. اما از حالتای اون میشد فهمید که یه جورایی لذت میبره ...
اون روز گذشت اما از اون روز به بعد شروع دردسرای من بود .. دیگه ول کن نبود چون کلاسام روز در میون بود میدیدمش .. ازم لب میخاست .. انقدر بهش لب داده بودم که دیگه به قول خودش استاد شده بودم ... هیچ احساسی نداشتم شاید میشد که نیم ساعت فقط لباش رو لبام بود اما دریغ از یه احساس لذت ... دیگه انقدر جریت پیدا کرده بودم که تا پنج دقیقه مونده به کلاسم تو مغازش میموندم و مو قع رفتن واسم ماشین میگرفت ... انقدر کور شده بودم که حاضر بودم هر کاری مبخاد باهام بکنه اما باهام دوست باشه ... من دنبال حس کردن روحش بودمو اون دنبال بدست اوردن جسم من .. من دنبال یه لحظه دیدنش و اون دنبال یه لحظه دستمالی کردن من ... یه مدت که گذشت شروع کرد به بهانه گیری .. میگفت این جوری که نمیشه ..یه لب خشک و خالی که حال نمیده ... از سری بعد هم منو میبرد پشت یخچال مغازه به بهانه این که یه وقت کسی نبینت .. اولین باری که دستشو طرف سینه هام برد با برخورد شدید من روبرو شد .. اما به قول خودش پروتر از این حرفا بود ... اینم بگم که من اگه بهش چیزی نمیگفتم یا اعتراضی نمیکردم فقط به خاطر این بود که دوسش داشتم . نمیخاستم از دستش بدم .. میدونستم که 1000 تا دوست دختر داره . میدونستم که با چندین نفر سکس داره .. میدونستم که عرق میخوره .. همه اینا رو بهم میگفت اما من اونو با همه این کاراش قبول داشتم ... انقدر دوسش داشتم که حتی وقتی ازش واسه همیشه جدا شدم هر وقت گذری میدیدمش بازم قلبم میلرزیدو ته دلم خالی میشد ....
دفعه بعد که رفتم مغازش به زور سینمو تو دستش گرفت ... شروع کرد به مالوندن اما دریغ از یه ذره احساس لذت بردن من ... گریم گرفته بود .. اون خودش تو یه حالو هوای دیگه بود اما من ....
دفعه بعد در کمال پرویی بدون اینکه به اعتراضای من توجه کنه دکمه های مانتومو باز کرد و شروع کرد به خوردن سینه هام... خدا میدونه فقط به خاطر اینکه از دستم ناراحت نشه هیچی بهش نمیگفتم ... تو خیال خودم واسه اینکه خودمو قانع کنم میگفتم که ما که بالاخره یه روزی با هم ازدواج میکنیم پس چه اشکالی داره ... بزار راحت باشه .. !! اینم بگم که تو این مدت دوستی حتی یه بار هم به من نگفت که دوسم داره .. حتی یه بار که به زور ازش پرسیدم گفت که دوسم داره اما عاشقم نیست .. من خر بودم احمق بودم با این که میدونستم دوستیمون هیچ فایده ای نداره که هیچ تمام واسه من ضرره چه مالی چه عاطفی اما باهاش دوست بودم .. حتی بعضی وقتا یه کارایی میکرد که هر کس دیگه اگه جای من بود یا اگه من اون مهتاب الان بودم بیخیالش میشدم که هیچ دهنشو هم سرویس میکردم .. زنگ میزدم بهش اگه حال نداشت صحبت کنه تلفنو قطع میکرد ... !! خورد شدن تا چه قدر ...
چند روز بعد که رفتم دم مغازه سریع اومد جلو گفت خونه دوستم که همین پشت خالیه بیا بریم اونجا چون امروز داداشم مییاد دم مغازه نمیخام تو رو ببینه ... با اینکه راضی نبودم اما به خاطر اون رفتم ... دوستش تو پذیرایی نشسته بود فیلم نگاه میکرد .. منو برد تو اتاق .. سه سوت مانتو مو در اورد سینه هامو میمالید میخورد لب میگرفت .. سینه هامو گاز میگرفت .. دستش همه جا کار میکرد لای پام پشتم همه جا ... میخاست شلوارمو در یاره که نذاشتم .. قبول کرد که این کارو نکنه اما گفت به پشت بخواب .. بعد خودشم خوابید روم شروع کرد به مالوندن کیرش به کونم ... با اینکه از رو لباس بود اما صدای اه و اوهش بلند شده بود ... باورتون نمیشه اما من حتی نمیدونستم اسم اون چیزی که تو شرتشه کیره ... دستشو گذاشت رو کسم به زور مجبورش کردم برداره دوباره گذاشت دوباره دستشو پس زدم .. دستمو گرفت گذاشت رو کیرش .. یه هو احساس حالت تهوع بهم دست داد یه چیز درازه گنده زیر دستم بود .. دستمو کشیدمو زدم زیر گریه ... دستشو از رو دستم برداشتو با یه حرکت سریع یه هو شلوارمو کشید پایین ... سریع خودمو جمع کردم .. پایینو دیده بود .. گفت دفعه بعد که اومدی دم مغازه یادم بنداز یه تیغ بهت بدم ... !!!
اون روز خودمو هر طور که شد از دستش نجات دادم ... ازش متنفر شده بودم ... تمام وجودمو نفرت پر کرده بود ... واقعا راسته که میگن فاصله عشق و نفرت از یه تار مو کمتره ... نفرتم وقتی به اوج رسید که یه روز بهش خیلی گله کردم گفتم که نمیخام باهاش سکس داشته باشم .. گفتم که چرا این کارا رو با من میکنی اما تنها جوابی که به من داد این بود : خودت خواستی من که به زور نکردم ...
دلم میخاست خفش کنم .. یعنی این جواب من بود .. جواب دوست داشتن من ؟ گناه من چی بود .. فقط عاشقش بودم اونم یک طرفه و چشمو گوش بسته !! ... تلفنو قطع کردم .. دیگه هم بهش زنگ نزدم ... نمیدونید چی کشیدم ... یه سال طول کشید تا تونستم فراموشش کنم ..
ضرر مالی هیچی اما ضربه روحی که خوردم هنوزم که هنوزه اثرش مونده .. الان 19 سالمه .. دیگه اون مهتاب 14 ساله نیستم که عقلم به هیچی نرسه و زود خر بشم ... اون همه چیمو ازم گرفت .. اعتماد کردنو دوست داشتنو .. کاری کرد که از هر چی مرده هر چی مذکره متنفر بشم ... بعد چند وقت خیلی دنبالم اومد .. اون ادمی که حتی ننگش میکرد زود تر به من سلام کنه ازم معذرت خواهی میکرد .. اما دیگه با دیدنش دلم نمیلرزید .. دیگه دوسش نداشتم ... حتی حاضر بودم که بمیره ... هنوزم که هنوزه واسم پیغام میفرسته ... من هیچ وقت نمیبخشمش واگذارش کردم به خدا ... میدونم که خدا خودش انتقام منو ازش میگیره ... من خر بودم من احمق بودم .. یه دختره چهارده ساله خام .. اما اون که دید من چه طوریم ... دید که من بچم ..چرا این کارو با من کرد .... ؟ ..
بعد اون ماجرا تا الان با هیچ کس دوست نشدم ... نه که پیشنهاد نداشته باشم .. نه .. از خودم تعریف نمیکنم اما میگن که چهره قشنگی دارم .. یه دختر مو مشکی با چشای تقریبا عسلی ... خیلی ها دنبالم بودن اما من از همشون متنفرم .. به هر پسری که نگاه میکنم قیافه لجن اون و کاراش جلوم میاد .. بگید چیکار کنم ... کمکم کنید ...انو هم بگم که عشقی که بخاد با یه نگاه شروع بشه بهتره که نشه .. عشق مثل شرابه باید کم کم جا بیفته .. عشق با یه نگاه عشق واقعی نیست .. اون عشقی محکم و پا برجاست که دو طرفه باشه ...
این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
 
     
  
 مرد
#37   Posted: 14 Apr 2010 16:41


 1 Star

ارسالها: 872
عطیه

هیچ وقت تو عمرم چنین شبی رو نگذرونده بودم . همین الانم نمیتونم باور کنم که اون شب همچین اتفاق بزرگی برام افتاد که سرنوشتمو عوض کرد ! ... وای که شبی بود ... اوه اوه اوه ... ! وقتی تا آخر داستان رو بخونید شما هم عجیب بودن این داستان رو باور می کنید ! بگذارید برای شما هم تعریف کنم تا بدونید چه دخترایی تو این تهران خودمون هستند و اونوقت شما بیست ساعت میرید تو رومهای yahoo و چهل ساعت به هزار تا دختر pm میدید در حسرت اینکه بعد از نود روز به شما asl بدند . امان از دست این پسرا و دخترای ساده ... !
اما قبل از اینکه ماجرا رو براتون تعریف کنم می خوام از عطیه براتون بگم ... عطیه دختر یه مایه داره که تو پاسداران یه خونه بزگ که چه عرض کنم یه قصر دارند ! به جز خودش فقط یه خواهر 5 ساله خوشگل داره . شکر خدا برادرم نداره .همینه که انقدر باحاله . خودشم الان 21 سالشه .چهره خیلی جذابی داره؛ چشمای سبزآبی با مژه های بلند، لبای کوچولوی پرخون ، پوست سفید ، ابروهای نازک ودماغ سربالای عمل کرده . من نمی دونم این دختر چرا عاشق من شده! خداوکیلیم با این که من بد چیزی نیستم اما خیلی از من سرتره . فقط این جوری بگم که مامان و بابای عطیه برای اینکه وقتی میره بیرون از خونه کسی اذیتش نکنه بهش اجازه نمیدند با مانتوی خالی بگرده . آره عطیه چادریه !!! یه تارمو از موهاش هم از روسریش بیرون نمی ریزه که اگه اینطوری بود مطمینم روزی دوبار میدزدیدنش و انقدر میکردنش که ... ! قدش فکر کنم حدودای صدو هفتاده ، خوش استیل ؛ اصلا از زیر چادر برآمدگی سینه هاش به آدم چشمک میزنه . خلاصه ما هرچی از این عطیه بگیم کم گفتیم . شاید فکر کردید دارم کس میگم! آره ! شما میتونید اینجوری فکر کنید اما اونقدرام کسخول نیستم که از یه دختر انقدر خفن تعریف کنم. به جون خودمم پولی هم بابت تبلیغش نگرفتم . واما اصل داستان از اینجا شروع شد که .......
صبح جمعه بود ... هنوز تو رختخواب بودم که صدای زنگ تلفن از خواب بیدارم کرد . گوشی رو از بالا سرم برداشتم . با همون صدای گرفته خابالو گفتم :
بفرمایید .( صدای نازک یه دختر بود که گفت)
* سلام
- علیک سلام
* هنوز نشناختی ؟ من عطیه ام ! ...... ( تا گفت عطیه سریع خودمو جمع و جور کردم و با گرمی جواب سلامشو دادم .نمیدونم چرا تا صداشو شنیدم یه هو قلبم ریخت . از بس تو این چند وقت بهش فکر کرده بودم انگار واقعا عاشقش شده بودم .... !)
- سلام... حال شما چه طوری عزیز؟
* مرسی ( زودی پشت سرش گفت)
* ببین من وقت ندارم فقط می خواستم بگم امروز مامانم اینا همه رفتند شمال و منم باهاشون نرفتم ، میتونی امروز یه سر بیای خونه ما با هم صحبت کنیم ؟( منم که که از قرار قبلی درس عبرت گرفته بودم و دیگه نمیخواستم این فرصتم از دست بدم ، سریع گفتم
- معلومه میام !
* چه ساعتی میتونی بیای؟
- هر وقت که شما راحتید ، برای من ساعتش مهم نیست . پرسید :اصلا مهم نیست ؟
- نه
* پس حالا که اینطوره امشب ساعت 11 منتظرم !
- 11 شب ؟ !!!
* آره . بده ؟!
- دیر نیست ؟
* هیچ کی نمیاد خونمون . مامانم اینا تا دو روز دیگه بر نمیگردند
- باشه میام
* پس منتظرم .خداحافظ
- خداحافظ
گوشی و که قطع کرد دیگه داشت قلبم از خوشحالی از جا در میومد... می دونستم امشب برام یه شب دیگست . آخه تا حالا همچین اتفاقی برام نیفتاده بود از همون موقع شروع کردم خودمو آماده کردن برای رفتن به خونه عطیه اینا . رفتم بیرون یه تی شرت سفید خوشگل خریدم . بعد یه ساعت حموم کردم و خودمو حسابی برق انداختم . ده یازده دستم مسواک زدم تا دندونام اکبند بشه .
..... دیگه کم کم طرفای غروب شده بود . اضطراب وجودمو گرفته بود . از خونه زدم بیرون که یه جوری تا ساعت 11 خودمو سرگرم کنم . رفتم خیابون شریعتی . به سرم زد برم سینما . خلاصه تا ساعت 10.5خودمو اونجا الاف کردم از بس تو فکر بودم اصلا نفهمیدم فیلم چی بود . از سینما که دیگه اومدم بیرون یه راست رفتم پاسداران . 20دقیقه ای طول کشید تا اینکه بالاخره رسیدم . هوا دیگه تاریک تاریک بود . کوچه هم خلوت و ساکت ... رفتم سمت درشون . اول یه نگاهی به ساعتم کردم . یازده و پنج دقیقه ! قلبم دیگه داشت از شدت تند زدن وای میستاد . دیگه نمیتونستم جلوی اضطراب خودمو بگیرم . زنگ آیفون رو زدم . تا آیفون رو برداشت بدون هیچ سوالی گفت :
*سلام ایلیا خوش اومدی . بیا داخل
در رو باز کرد ... وای که تا حالا تو عمرم همچین خونه ای ندیده بودم . انگار اومده بودم تو یه ویلای با صفای شمال . صدای شر شر آب که از جوی وسط حیاط می گذشت بلندترین صدایی بود که می شنیدم . جلوتر اومدم تا رسیدم به در اصلی خونه . منتظر شدم تا در رو برام باز کنه . ... نفسم حبس شده بود ... در رو یواش باز کرد .... از اولین لحظه دیدنم فقط اینو بگم که واقعا کم آوردم . گفتم :
- سلام
* سلام ایلیا خوش اومدی . بیا داخل
رفتم تو . حقا که داخل خونشونم خیلی زیبا بود . راهنماییم کرد که کجا برم . نشستم رو یکی از مبلهای سالن مهمونیشون . بهم گفت : ایلیا همین جا بشین الان من میام . رفت تو آشپز خونه و پارچ و در آورد و دو لیوان شربت آلبالو ریخت و آورد گذاشت جلوی من . خودشم نشست روبروی من ....
* بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید
منم که هنوز سرم پایین بود و جرات نگاه کردن تو چشماش رو نداشتم با همون حالت گفتم :
- مرسی تشکر
اما دست به لیوان شربت نزدم . یه لحظه هر دوتامون ساکت شدیم ...
* شربتش و دوست نداری ایلیا ؟ می خوای برات آب پرتقال بیارم ؟
- نه مرسی . دستت درد نکنه همین کافیه
کم کم سرمو بالاتر آوردم تا بتونم یه نگاه عمیق بهش بندازم . خدا بگم چی کارت نکنه عطیه ... آخه چقدر این بشر خوشگله ! دیدم سرشو خم کرده و داره تو چشمای من نگاه میکنه .یه لبخند ناز هم رو لبای سرخ کوچولوش بود ...تی شرت سفید خوشگلی تنش کردو بود طوری که بر جستگی سینهاشو بند کرستش کاملا مشخص بود . یه شلوارک قرمز خوش رنگی هم پاش کرده بود و پاهای سفیدشو انداخته بود رو هم . موهای خرمایی رنگ بلند صافشم بسته بود .
همینجوری به من زل زده بود ... یه لحظه نگام به نگاه چشمهای سبزآبیش گیر کرد . باز گفت : شربتت رو نمی خوری ایلیا؟ یه خنده ای کردمو گفتم : بابا عطیه تو رو خدا با من مثله مهمونا نباش که خجالت میکشما . اونم یه نیشخند ناز قشنگ زد و گفت :
* یعنی راحت باشم ؟
- (بلند گفتم ) : اوهوم
* خودت گفتی ها
- خودم گفتم
لیوان شربت رو برداشت اومد کنارم نشست ؛ یه قلپ از شربت خورد ، دوباره یه کم بهم نزدیکتر شد ؛ باز یه ذره دیگه از شربت آلبالو رو خورد . ...دوباره یه کم دیگه اومد نزدیکتر به من طوری که پاهاش چسبید به پاهام ...
* ایلیا ! لیوان منو نگاه کن
- خوب ...!
* جای روژمو رو لبه لیوان می بینی؟
- آره
* لیوان و داد دست منو دستشو گذاشت رو جای لباش رو لیوان و گفت :
* از اینجا بخور
لیوان و گرفتم از همونجا شربتو تا آخر سر کشیدم ...
* خوشمزه بود
- بود اما فکر نکنم به خوشمزگی ... !
یه نگاه خماری بهم کردو با زبونش رو لباش و خیس کرد ...
نمیدونم چرا نمی تونستم صحبت کنم با سر حرفی رو باز کنم . باز ساکت شدم . سکوت من عطی رو هم گرفته بود . شاید فقط صدای نفسهاش بود که می شنیم . یه چند دقیقه ساکت بودیم . نگاش کردم . شونه هامو رو شونهاش تکون دادمو گفتم :
- ساکتی ...
* چی بگم ؟
* همه حرفام یادم رفته ایلیا ...
باز تو چشماش نگاه کردم . دستامو بردم سمت دستاس ، اونا رو گرفتم .... یه کم با نوک انگشتاش بازی کردم و انگشتای دخترونشو یکی یکی بین انگشتای خودم گذاشتم ...دستشو تو دست خودم جمع كردم و محكم فشارشون دادم . لبو بردم طرف صورتش و يه ماچ كوچولو از لپاش گرفتم . خواستم به ماچ از لباش بگيرم ، صورتش رو برد عقب و گفت :
* الان نه
- چرا ؟
* يه كاري بگم ميكني؟
- جون بخواه
* قول ميدي نگي نه ؟
- باشه
* قول داديا
- باشه ...
* مياي باهم بريم حمام ؟ !!
زدم زير خنده و گفتم :
- حمام ؟
* آره .....
* جون عطي بيا بريم
- باشه ....
عين اين دختر كوچولو ها كه دست باباشونو ميگيرند دست منو گرفت و برد سمت حمام . در حمام و باز كرد . وان حموم از آب نيمه پر بود . يه دستي به آب زدم . ديدم سرده سرده و گفتم :
- اين كه يخه ! گرمش كن
* بريم توش
- سرما ميخوري .
* با لباس ميرم
- پس من با چي برگردم خونه
* امشب مهمون مني
پاهاشو كرئ تو آبو تو وان دراز كشيدو همه بدنش و برد زير آب . خيسي اب تي شرتش و به تنش چسبونده بود طوري كه برجستگي سينه هاش واقعا حشريم كرده بود . موهاي خيسشو از رو چشماش كنار زدو گفت : تو هم بيا ايليا . پاهامو گذاشتم تو ابو كم كم رفتم تو وان ... . انقدر آب يخ بود كه همه موهاي تنم سيخ شد ... تا خوابيدم كنارش ، سریع منو بغلش گرفت ، دستاشو دور شونه هام محکم فشار داد و گفت : تو چه گرمی ایلیا ! . دستامو دور کمرش حلقه کردم ، محکم تنش رو به خودم فشار دادم طوری که نرمی سینه هاشو رو سینه هام حس میکردم . یه نگاه عمیق بهم کرد . چشماشو بست و لبش رو گذاشت رو لب من . شروع کردم لب پاینش و میک زدن .... لب بالاییشم مزم مزه کردم ...پشت سر هم یه چند تا ماچ کوچولو از لباش گرفتم و با زبونم بین لباش و خیس کردم . عطی هم زبونشو کرد تو دهنمو منم زبونشو میک می زدم چقدر لباش خوش طعم بود ! دوست داشتم بیشتر بخورم. دیگه مست شده بودم . سردی آبم باعث می شد آغوش هم و بیشتر فشار بدیم ....
دستمو آوردم طرف سینه هاشو گذاشتم رو پیرهنش ، اما نمیدونم چرا دستمو برداشت . نمی ذاشت سینه هاشو بمالم . با نگاهش بهم حای میکرد که نباید دست به سینه هاش بزنم ! باز چشماش رو بست . انگار میخواست لبای تشنش رو ارضا کنم . منم اول روی پلکاشو بوسیدم ، گردنشو ، گونه هاشو ، باز رفته سراغ لباش ؛ اگه بگه نیم ساعت با لبو زبون هم ور رفتیم دروغ نگفتم ! اما به جز لباش اصلا نمی گذاشت با جای دیگه ای از تنش بازی کنم . !
بعد از نیم ساعت از تو وان بلند شد گفت : بسه ! یه حوله هم بهم داد و گفت سرتو خشک کن تا برم برات لباس بیارم . یه حوله هم رو موهای خودش گذاشت و شروع به خشک کردن موهاش کرد . از حموم اومدیم بیرون . رفت سمت اتاق . گفت : الان برات لباس میارم . تو نبا تو اتاق ! می خوام لباس عوض کنم . مات و مبهوت گفتم باشه . در اتاق و بست و بعد از یه دقیقه یه پیرهن و شورتک برام آورد . گفت بپوش منم الان میام . باز رفت تو اتاق و در رو بست ! منم زود تا نیومده تی شرت و شورتک و تنم کردم . این برام جالب بود که برام شورت نیاورئه بود 1 شاید روش نشده بود ! منم همون شورتک خالی رو پام کردم و نشستم رو کاناپه . منتظر شدم تا بیاد چند بار به سرم زد که برم در اتاق رو باز کنم اما پیش خودم گفتم این که تو اون وان با اون وضع لخت نشد ، حتما اگه الان در اتاق رو باز کنم شاکی میشه ! بی خیال شدم . نشستم و باز منتظر موندم . 10 دقیقه گذشت ؛ هنوز نیومده بود . گفتم :
- عطی ! چی کار می کنی ؟ زنده ای؟
* اومدم ....
پنج دقیقه بعد در اتاق رو باز کرد . واااااای ! چه قیافه ای که برای خودش درست نکرده بود . یه لباس یه سره قرمز مخملی که بالاش حالت تاپ داشت و درازی پایینش هم تا نوک انگشتای پاش می رسید . از اینکه این لباس رو پوشیده بود خیلی تعجب کردم . برگشتم بهش گفتم : این دیگه چیه پوشیدی . نکنه میترسیدی من لباسات رو به زور در بیارم ! چیزی نگفت . اود جلوی پای من که رو کاناپه نشسته بودم ، پشتش رو به من کرد و نشست . سرش رو انداخت پایین . گردنش رو رو به پایین خم کردو موهای پشت گردنش رو با دستاش ریخت جلوی صورتش . طوری که لختی گردنش معلوم شد . بیشتر تعجب کردم !
همینطور که روش به پشت من بود دستش رو آورد پشت گردنش و زیپ لباسش رو که از عقب باز می شد تا کمرش کشید پایین .. ! با صدای وسوسه کنندش گفت : از الان دیگه من در اختیار توام ! هر کاری می خوای با من بکن ایلیا .. !
بند کرست سفیدش رو از لای زیپ باز شدش میدیدم . کمرش رو از پشت گرفتم . زیپ رو تا آخر کشیدم پایین . ساکت بود . هنوز سرش پایین بود. آروم لباس یه سرش رو از تنش در آوردم . حالا دیگه فقط یه کرست سفید با یه شورت سفید بندی تنش بود . کرستش رو باز کردم . انداختمش زمین . دستاشو برد گذاشت رو سینه های لختش . بند شورتشم باز کردم و آروم از بین پاهای سفیدش در آوردم . همونطور که پشت بهم ایستاده بود دستم رو گذاشتم رو دستای گره کرده رو سینه هاشو اونا رو از هم باز کردم . هنوز سینه هاشو ندیده بودم ! دستامو کنار سینه هاش گذاشتم و انحنای اندامش رو تا نوک پاش لمس کردم ؛ بعد شروع کردم به مالوندن سینه هاش . تو مشتم جا می شد ... سر سینه هاش سفت شده بود . بیشتر فشار دادم . آخ که چه حسی داشت ... روش و کردم طرف خودم . هنوز سرش پایین بود و از خجالت نمی تونست تو چشمهام نگاه کنه . صورتش رو با دستام آوردم بالا . یه نگاه توی چشمای خمارش کردم و لبم و رو لبش چسبوندم . انقدر لب و زبون هم و میک زدیم که آب دهن هر دوتامون خشک شد . تی شرتم و در آوردم . رو دستام بغلش کردمو بردمش اتاق خواب و خوابوندمش رو تخت . خودمم خوابیدم کنارش . زبونم رو با آب دهنم خیس کردم و کشیدم رو گردنش، دیوانه وار میلیسیدمش و می اومدم پایی... لای سینه هاش ....! با نوک دندونام یه گاز کوچولو از نوک سینه های برومده خوش فرمش گرفتم . گفت : آخ ... ! یواش ایلیا ... نوک اون یکی سینش رو هم اینبار محکم تر گاز گاز کردم . بعد شروع کردم به خوردن سینه هاش ... هام ....! هام .... ! نوک سینه هاش یه کم سرد بود ، اما با آب دهنه داغش کردم . همینجوری که سینه هاشو می لیسیدم دستش رو برد سمت کیرم و آروم آروم از رو شورتک شروع کرد به مالوندن کیر شق شدم . منم که بیشتر حشری شده بودم شورتکمو کشیدم پایین . عطی هم بی هیچ رو در واسی سر کیرمو گرفت و با دستاش شروع کرد به بالا و پایین کردن .
کیرم راست راست شده بود .سر کیرم از بس پر خون شذه بود از قرمزی داشت می ترکید . مالش دستای نرمش و رو کیرم حس می ردم . باز رفتم سراغ سینه هاش .... صدای اهستش رو می شنیدم که می گفت می خوامت ایلیا . منم در گوشش طنین دوست دارم رو زمزمه می کردم . باز دوباره زبونمو گذاشتم لای سینه هاش . همونطور که می لیسیدم می اومدم پایینتر . رسیدم به بند نافش ، نوک زبونم و کردم توش و یه کم بازی بازی کردم . عطی هم رو تخت به خودش می پیچید . اومدم پایینتر ، رسیدم به کسش ! وای که چه کسی داشت .... معلوم بود تازه به کسش صفا داده بود و تمیز بود . نوک زبونمو گذاشتم روی کسش و مزه مزه کردم . تند تند زبونمو بالا پایین می بردم . وقتی لای گودی کسش رو لیس می زدم انگار دارند تمام حلای عالم رو بهم میدادند ! خیلی تکون می خورد . نمی ذاشت کسشو راحت لیس بزنم . منم دو تا پاهاشو با دستم گرفتم و باز کردم و دوباره لیسیدم . صدای فریادش بلند شده بود ... " بسه ایلیا ..! دارم دیوونه میشم ... بسه ! "
دست از لیسیدن بر داشتم . خوابیدم رو سینه هاشو بهش گفتم کرم داری؟! به روی میز اشاره کرد . رفتم و یه کم کرم برداشتم و زدم به دستام و مالوندم به کیرم . عطی رو به پهلو خوابوندم ... پاهاشو رو هم جفت کردمو با زانوهام دور پاهاشو حلقه زدم . کیرم و گذاشتم لاپاش و شروع کردم به مالوندن کیرم رو پاش ، طوری که وقتی می مالوندم سر کیرم روی کسشم لمس میکرد . کیرم و جلو عقب می کردم . از حشر زیاد داشتم دیوونه میشدم ... دیگه طاقت نداشتم . صدای ناله عطی هم حشری ترم می کرد . سر کیرم پر خون شده بود . میخواستم کیرمو بذارم تو کسش . اما می دونستم پرده داره . اینم می دونستم نمیذاره تو سوراخ کونش بذارم . بیخیال کسش شدم . با شدت بیشتری کیرمو لای پاهاش می مالوندم . انقدر با خشونت و صدای شلپ شولوپ زیاد کیرم رو داخل و خارج می کردم که صدای فریار آخ آه اووفه عطیه ! شنیده نمی شد . دیگه داشت ابم در می اومد . کیرمو از لا پاش در آوردم . سر کیرمو کردم یه طرف دیگه و آبم و رو تخت ریختم . عطی هم دستشو گذاشت رو کیرم و با مالوندنش از بالا تا پایین آبمو تا آخر در آورد !
.... دیگه هم ارضا شده بودم ، هم خسته .. از بیحالی افتادم رو عطی ، یه یه دو سه تا لب کوچولو هم ازش گرفتم و با دستام تن لختش و به سینه هام فشار دادم . ...
ساعت نزدیک 2 نیمه شب بود . صورتم و بردم سمت گوشاش .. لاله گوشش رو مکیدم و اروم در "وشش گفتم : شیطون ! این کارا رو از کجا یاد گرفتی ؟ نمیدونم چی شد تا این حرف رو زدم بغض کرد و اشک از چشماش درومد ! با صدای بغض آلود بهم گفت : من دوست دارم ایلیا ! من عاشقت شدم ! میخوام تو مال من باشی .... این حرف و که زد برای یه لحظه دلم ریخت ...! احساس کردم منم واقعا دوسش دارم . بهش گفتم : وجود ایلیا همش مال تو عطی ! گفت : نه ! میخوام واقعا مال من باشی ! گفتم : معلومه هستم ....گفت : باید بهم ثابت کنی ! جواب دادم : چه طور این کار رو برات بکنم ؟ آخه چطوری ثابت کنم دوست دارم ....گفت : نمی دونم 1 روم نمی شه بگم ! ... گریه هاش داشت عذابم میداد . دیگه از شدت گریه هق هق میزد . میترسیدم نفسش بند بیاد . گیج شده بودم . نمی دونستم باید چی کار کنم . گفت : الان یه ماهه منتظر این لحظه هستم ، که تو کنارم باشی ، کنارم بخوابی . میخوام یه قولی ازت بگیرم ! گفتم : جون بخواه عشق من ...گفت : می خوام قول بگیرم که باهام ازدواج کنی ! نمی دونستم چی جوابش بدم .... آروم گفتم : قول میدم ، قول میدم عطیه . پرسید : باور کنم ؟ جواب دادم : باورکن ! کفت باید بهم ثابت کنی ! گفتم آخه چه جوری ! همین امشب که نمیتونیم با هم ازدواج کنیم !
آروم دستشو برد سمت کیرم و شروع کرد به مالوندن ! انقدر مالوند تا باز شق کردم . بعد با دستاش کیرمو برد سمت کسش ! گفت : اینجوری ایلیا !!! اینطوری می خوام بهم ثابت کنی !گفتم نه ! اینکارو نکن . بغض کرد و گفت : پس همه حرفات دروغه . گفتم : دروغ نیست . اینکارو نمی خوام بکنم چون شاید قبل از ازدواجمون من مردم . اون وقت میخوای چی کار کنی؟ گفت : من بعد تو زنده نیستم می فهمی؟
باز کیرمو گرفت ... بررد سمت کسش. تو چشمهای دل فریبش نگاه کردم . التماس نگاهش و تو ته چشمهاشو تو قطره های ریز اشکاش می دیدم . اون لحظه یه حسی بهم می گفت که تو هم فقط با عطیه زنده ای . کیرم و گذاشتم رو کسش ... انقدر نرم بود که خودش بی اختیار سر خورد رفت تو ....
اون موقع بود که از شدت درد صدای فریادش بلند شد ... آه ... ! دیگه نمی دونم بعدش چی شد . فقط یه لحظه به خودم اومدم دیدم همه جای تخت قرمز شده ... آره ! من اون کار رو کرده بودم . دیگه عطیه دختر نبود ! نمی دونستم کار درستی کردم یا نه . نمیدونستم پشیمونم یا خوشحال ! اما تو نگاه عطیه لبخند رضایت رو میدیدم ....
با هم رفتیم حمام و خونه و تخت و تمیز کردیم و شستیم .... اون شب رو تا صبح تو آغوش گرم عطی خوابیدم .... بعد از ظهر فرداشم من برگشتم خونه خودمون ... اما این بار با یه تجربه سکسی بزرگ ...
عطیه از اون شب برای من تا آخر عمرم یه رویا ساخته بود ....
این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
 
     
  
 مرد
#38   Posted: 14 Apr 2010 16:41


 1 Star

ارسالها: 872
علیرضا و ژینا

با سلامی دوباره علیرضا هستم ویه خاطره توپ دیگه براتون میفرستم.
ظهر داغ یکی از روزای تابستون بود و به دلیل ترم تابستانه ما تو شهری که تحصیل میکردیم مونده بودیم ولی واقعا کونمون پاره بود چونکه تو خونه مجردیمون امکانات کمی داشتیم و بخصوص تو اون گرمای تابستان نداشتن کولر خیلی زجر اور بود. اون روزم از بیکاری و بی حالی من و شاهین با ماشین زدیم بیرون که یه کوس چرخ بزنیم بیایم. رفتیم به یکی از خیابونایی که پر مغازه های مختلف بود و عصرها غلغله میشد و بارها و بارها تو همین خیابون کوس های ملونی به تورمون خورده بود. اما تو اون وقت روز و تو اون گرما هیچکس تو خیا بون نبود.
شاهین برگشت گفت که بدترین موقع این خیابونم الانه برا چی اومدی اینجا میبینی خبری هم نیست بزن بریم منم که مثل عقاب دور و اطراف رو می پاییدم گفتم که اتفاقا درسته که الان کوس موس نیس ولی اگه کیسی به تورمون بخوره مطمئنا بده خواهد بود. این جمله اخریم تموم نشده بود که یهو دیدیم اها تو اون خلوتی خیابون دو فقره کوس متوسط الکون دارن میان و جالب اینکه همینطور که قدم میزدن یکیشون یه اینه دستش بود و داشت رو لباشو نقاشی میکرد نزدیک ما که شدن شیشه رو کشیدم پایین و با یه لحن خاصی گفتم ااا خانوم خوشگله وقت داری یه چند تا خط و خال هم رو لبای ما بکشی؟
اونم یه نگاهی به دوستش کرد مستقیم اومد طرف من و با اشاره دست گفت که سرمو ببرم جلوتر اول فکر کردم میخواد بخوابونه بیخ گوشم ولی دیگه کاملا نزدیک ماشین بود و به هر حال خودم خواسته بودم وسط خیابون واستاد و با وسواس خاصی شروع به رز کشیدن روی لبام کرد. لامصب ولم نمیکرد 2/3 دقیقه ای داشت با من ور میرفت که خودم کم کم داشتم هیستیریک میشدم که برگشتم بهش گفتم رضایت بده بابا بقیه شو بیا تو ماشین بکش. دوباره حرفمو گوش کرد و اومد تو ماشین نشست.
منم با شیطنت یه نگاهی به شاهین کردم و را افتادم. مطابق عادت معمول از همان لحظه اول مخ زنی شروع شد و با کلاس خاصی خودمونو البته یکم گنده تر معرفی کردیم که اره ما دکتریم و ازین حرفا.
اونا هم یکم از خودشون گفتن که اره خوشگله اسمش ژیناس و اون یکی نمیدونم یادم نیس چون نکردمش دختر سیاهی بود که شوق خاصی به کیر ادم نمیرسوند. خلاصه با شیوه خاصی ادامه دادم که شما نهار خوردین؟
گفتن بله منم گفتم که اره ما هم با اجازتون ناهار خوردیم و عادت داریم که بعد ناهار یه فنجان قهوه بخوریم گفتم شما موافقین؟ گفتن اره. منم ادامه دادم که اره من این پذیرایی رو هم بیرون میتونم در خدمتون باشم و هم در خونه البته اگه جسارتی نباشه.
گفتن که بله برا ما فرق نمیکنه. تو کونم عروسی رو گر فتم و جواب دادم بسیار عالی اگه اینطوره من در خونه راحتترم چونکه چاردیواری اختیاری و کسی نیس کیر ادمو هم بخوره.
10 دقیقه بعد خونه بودیم و چون مطمئن بودم یه فیضی به کیرم خواهم رسوند برا بدنسازی رفتم اشپزخونه و اروم بساط خورد و خوراک رو جفت و جور کردم و سریع بدنو اماده کردم شاهینم رو مخ دخترا داشت رژه میرفت!
بالاخره اومدم بیرون که البته اینا هم خر خر نبودن و فهمیدن که ما تو معراج بودیم تا اومدم تو پذیرایی دختر سیاهه گفت که اره پس این نوشیدنی گرم چی شد نا سلامتی ما به یه فنجان قهوه دعوت بودیم. منم فوری پریدم تو اشپزخونه و چارتا فنجون قهوه خام ریختم اوردم که حرفی نمونده باشه. قهوه رو که خوردن خزیدم بغل ژینا و شروع به ور رفتن باهاش کردم که احساس کردم شاهینم گلوش پیش این سرکار خانوم گیر کرده که کشیدمش اتاق بهش گفتم که ناراحت نشو عوضشون میکنیم.
دیدم دختره راحت نیس دستشو گرفتم کشیدم به طرف اتاق خواب. اروم نشستم گوشه تخت و دستشو کشیدم به طرف خودم و رو پاهام نشوندمش یکم که باهاش ور رفتم احساس کردم که بگی نگی شارژ نیستش بعد هم که یه دفه ای پقی زد زیر گریه.
منم هاج و واج داشتم نگاش می کردم که چی شد این عروسکه یه دفه ای اینطوری شد. اروم نوازشش کردم و گفتم چی شد برا چی اینطوری شدی؟ ضد حال نزن دیگه اگه من ناراحتت کردم همین الان پاشیم بریم همینطور که هق هق می کرد با اشاره سر گفته های منو نفی میکرد. پس ازش خواستم دلیل ناراحتیشو به من بگه اونم اینطور عنوان کرد که اره من والیبالیست هستم و تو فلان باشگاه بازی میکنم 4 روز پیش وسط تمرین خوردم زمین و از نسترنم (کوس) خون اومد حالا ناراحتم که پردم اسیب دیده باشه!
گفتم فقط همین اینکه چیزی نیس شما که شکر خدا زمین خوردی اینطوری شدی خیلی ها لنگاشون میره هوا اینطوری میشن تازه اونم راه چاره داره که 4 تا بخیه خوشگل خودم واست میزنم حال کنی. اکی. توضیح بیشتری ازم خواست و منم که نئشه بودم با حوصله تمام اصول فیزیولوزی و مورفولوزی کوسیولوزی رو بهش توضیح دادم اخر سرم گفتم الان هم بیزحمت لباستو در بیار ببینم اصلا این نسترن خانوم شما اسیب دیدن یا نه که با کمی من من کردن شورت و شلوارشو در اورد و چشماشم بست. وای عجب کوس تپل و سفیدی ریخته بود بیرون عین هلوی تازه رسیده بود و خیلی ترکیب قشنگی داشت لبه های کوسش یه پف جذابی داشت که ادمو وسوسه میکرد هر چه سریتر کیرشو به زیارت اون کوس تپل برسونه. به هر حال شروع به معاینه صوری کردم و ضمن بررسی کم کمک انگشتی هم به لای کوسش میمالیدم که دیدم بدش نمی اد ظاهرا پرده مرده خبری نبود ولی من با این عنوان که پردت عمقیه و بدون واژینسکوپ قابل بررسی نیست کوس تپلشو بیشتر و بیشتر دستکاری میکردم تا اینکه احساس کردم کم کم ترشحات واژنش داره انگشتمو خیس میکنه. در یه لحظه پا شدم و زرتی شورت و شلوارمو یکجا در اوردم جا خورد و گفت : چیکار میخوای بکنی ؟ گفتم که واژینسکوپ ندارم اگه اجازه بدی به صورت طبیعی یه تستی بکنم ببینم پرده داری یا نه؟ گفتش اخه چطوری؟ گفتم والا این حاجی رو کم کمک وارد نسترن سرکار میکنم اگه واستاد که میفهمیم پرده داری و میکشیم بیرن اگر که نه که پردت زایل شده. این زینا خانمم که ظاهرا بدش نمی اومد یه فصل بده با اشاره سر تایید کرد و گفت که فقط تو رو خدا مواظب باش گفتم خیالت تخت تخت باشه و با در اوردن پیرهنم شروع کردم قبل از هر چیز دوباره انگشتمو روانه کسش کردم و اینبار با شدت بیشتری شروع با مالش کردم و همزمان دستمو زیر سوتینش بردم و شروع به مالیدن پستوناش کردم زودتر از اونکه فکر میکردم اخ و اوخش در اومد و مدام کون خودشو اینور و اونور قر میداد. وقتی که دیدم داره اماده میشه اروم روش دراز کشیدم و اینبار کیرمو با لبه های کوسش رسوندم دختره واقعا داشت دیوانه میشد و مدام خودشو اینور اونور میزد یهدفه دیدم منو محکم بغل کرد و یه کم گردنش لرزید بعد هم بی حال کنارم افتاد فهمیدم که ارضا شده و اگه زود تر شروع نکنم ممکنه اصلا نذاره کوسشو زیارت کنم بنابراین با یه حرکت سریع کمپلت کیر خوش فرم و خوش ترکیب 22 سانتی خودمو تا خود خایه هام داخل کوسش کردم که یه جیغ خیلی بلندی کشید و ساکت شد شاهینم از پذیرایی که صدای ژینا رو شنیده بود بلند داد کشید که لبیک یا علیرضا ادرکنی ادرکنی.
ولی من حواسم پرت شد چونکه ژینا اصلا تکون هم نمیخورد خیلی ترسیدم اول فکر کردم مرد اصلا از فکر کردن خارج شدم و کیرم هم به کل خوابید. اخه ژینا خیلی دختر لاغر و ضعیفی بود بدو رفتم از اشپزخونه پارچ ابو اوردم رو صورتش خالی کردم که با یه ایییییییییییی بلند به هوش اومد کنارش نشستم و گفتم دختر تو که پاک منو ترسوندی.
لبخندی زدو دوباره دراز کشید منم که دیدم حالش خوبه دوباره سرتق بازی رو از سر گرفتم و ایندفه اصولی و حساب شده عمل میکردم چونکه مطمئن شده بودم این کوسه دیگه اوکیه.
اول سراغ گوش و گردنش رفتم و با زبون اکتیوم حسابی لیسش زدم هر سری هم که زبونم وارد گوشش میشد یه اه خفیف تو گوشش پف میکردم که خیلی حشریش میکرد بعد اروم ارو م اومدم پایین تر وچند دقیقه ای هم رو پستوناش مانور دادم چه پستونایی که علی رغم اینکه زینا 17_18 سالش بود کاملا بزرگ و جا افتاده بود.حالی میکردم با اون پستونای قلمبش و اخر سر هم اومدم پایین تر و شروع به لیس زدن کوسش کردم و با زبونم حسابی کوسشو گاییدم وای که عجب کوسی عجب کوسی اک اک. اورژینال رو کوسش که اومدم با لیس های وحشتناکی که میزدم تقریبا داد میکشید دست اخر هم برا اینکه جواب زحمت های منو بده اومد یه ساک اساسی زد که البته زیاد حرفه ای نبود. به هر حال دیگه تاخیر رو جایز ندونستم و لنگاشو انداختم روی شونه هام و اروم سر کیرمو به کسش مالیدم و کم کم با هر حرکت یکی دو سانتی از کیرمو وارد کوسش کردم و برا اینکه دیگه غش نکنه یه چند لحظه ای بهش تایم استراحت دادم و اروم شروع به تلمبه زدن کردم و کمکم ریتم حرکاتمو تندتر کردم وای که عجب کوس تنگی بود ناکس کیر من تا اون روز همچین سوراخ تنگی رو چه کون و چه کوس تجربه نکرده بود و انصافا اگر نداشتن پرده ژینا به دلیل دادن بود به جرات میگم که بیشتر از یه بار نداده بود و شایدم راست میگفت الله و اعلم. اخه هر دختر اپنی که به تور ما میخورد یا پرده حلقوی داشت یا زمین خورده بود و یا مریض شده بود وغ یره محض نمونه یه نفر نمی گفت که بابا قبل از تو هم دادم.
به هر حال لذت خاصی گاییدن کوس تنگ ژینا داشت و علی رغم اینکه در سکس هام از طرف میخواستم که تو کونش هم بذارم ولی در مورد این کیس این یه قلمو بی خیال شدم و اون کوس تپل و نانازشو یه ساعتی در پوزیشن های مختلف گاییدم بدبخت دختره هم که در اولین تجربه سکسش گیر یه ادم کیر کلفته کمر سفت افتاده بود بیشتر از اونکه کیف کنه ناله میزد و هی میگفت بسه تو رو خدا بسه غلط کردم کوسم جر خورد وای وای وای اخ یه کم بعد دوباره حشری میشد داد میزد بکن بکن اره عزیزم وای وای مامانم مامان جونم کجایی که دارم کوس میدم کجایی که این داره کوسمو پاره میکنه اییی واییی اویییی اووووخ.
خلاصه بعد یه ساعت سکس اساسی دیدم داره ابم میاد کشیدم بیرون و گزاشتم لای اون پستونای درشتش ابم که اومد مستقیم پاشید روی لب و چشمو موهاشو تزئین کرد منم بی حال کنارش افتادم و به خواب رفتم یه ساعت بعد باصدای در زدن شاهین بیدار شدم ورفتم دوش گرفتم اومدم باتعریفی که از کوس تنگه ژینا کردم اونم مصمم شد که کیرشو به یا هات پارتی دعوت کنه ولی دختره در وضعیتی نبود که بتونه حتی یه لب کوچولو به شاهین بده اون بدبختم که نتونسته بود دختر سیاهه رو بکنه اون روز حسابی کف کف موند. دم دمای عصر دخترا رفتن و فرداش همسایه پایینی ما که یه شرکت بود تو خیابون منو دید و گفت تو رو خدا دکتر وقتی کوس موس میارین ولومشو بیارین پایین تر ما که خیالی نیس ولی بعضی ها ظرفیتشو ندارن و ممکنه براتون ایجاد مشکل کنن اخه اون روز صدای سکسیمون بد جوری تو ساختمون پیچیده بود.
البته ژینا چند بار دیگه برا معاینه (گاییده شدن )پیشم اومد و بعدشم بی سر و صدا رفت.
امیدوارم از این خاطره هم خوشتون بیاد و منتظر خاطرات بعدی باشین.
این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
 
     
  
 مرد
#39   Posted: 15 Apr 2010 10:06


 1 Star

ارسالها: 872
فاطی کماندو

چند ماه قبل بود . روز جمعه . برای یه کاری رفته بودم انقلاب . خلاصه دم دمای ظهر داشتم از جلوی دانشگاه تهران رد میشدم. نماز جمعه تموم شده بود و همه داشتن بر میگشتن .یه دفعه چشمم افتاد به یه کس تمیز و بچه مثبت. این کس با اون هایی که تا به حال کرده بودم کلی فرق داشت. این یکی چادری بود و تا به حال سبیلا شو حتی نزده بود . نمی دونم چرا یه دفه کونم خارید برم مخش رو بزنم. آ قا ما گفتیم نگاه هم به ما نمیکنه . رفتیم جلو و بعد از کلی قر دادن و دلقک بازی مخش رو ریختم تو کاسه. خلاصه شماره رو دادیم و زدیم به چاک . اصلآ چشمم آب نمیخورد تماس بگیره . از اون روز به بعد دهن موبایل منو گایید. اسمش فاطمه بود و از اونجایی که آمار میداد از اون خونواده های خفن حزب ا... داشت . میگفت بابا ننش اجازه نمیدن از خونه بره بیرون میگفت درسش تموم شده و حتی توی عمرش با یه پسر درست و حسابی حرف نزده چه برسه با یکی دوست بشه.خلاصه از اونجایی که من تخمام میخواره واسی این جور دختر ها شروع کردم به خر کردنش. خودمونیم ها این جور دختر ها خوب خر میشن . ما هم تا جایی میتونستیم روش کار کردم تا راضیش کردم یه تریپ قرار بزاریم بیرون .خلاصه قرار شد جمعه ی بعد یه جوری نماز جمعه رو دو در بزنه تا همدیگه رو ببینیم. جمعه بعد رفتم انقلاب تا دیدمش یهو کس خانوم شکفت اومد جلو . دستم رو طرفش دراز کردم اما یهو دیدم اخم کرد و گفت من دست نمیدم چون گناه کبیره هست. آقا ما رو میگی از همون لحظه تصمیم گرفتیم دهن خوشگل خانومو بگاییم. برای همین مجبور شدم از شیوه های درجه اول مخ زنی استفاده کنم. کلی باهاش صحبت کردم بد جوری عاشقش کردم . از اون روز به بعد فقط با تلفن با هم در ارتباط بودیم .کلی پشت تلفن گریه میکرد و میگفت از عاشقی داره میمیره . تا اینکه همین جمعه قبل یه تریپ تصمیم گرفتم بیارمش خونه ببینم چند زنه حلاجه . فکر نمیکردم بیاد ولی مثل آب کیری که میپا شه اون هم پرید تو خونه. نماز جمعه رو دو در زده بود . وقتی اومد تو حتی چادر ش رو هم نکند ما هم یه جو رایی بیخیال گاییدنش شده بودم پیش خودم میگفتم این بدبخت چه گناهی داره به همین زودی بی پرده بشه . اومد نشست رو کاناپه . من هم رسیور رو روشن کردم و نشستم کنارش . گفت: ببین محسن اصلآ فکر بدبدی به ذهنت نرسه من اصلآ از اون دختر هانیستم که بدنم رو نا محرم ببینه. از ودکا و آبجو براش حرف زدم میگفت اصلآ تو عمرش این چیزا رو نشنیده چه برسه بخواد بخوره. تا اینکه نمیدونم چی شد خواست بزنم شبکه شو . من هم از خدا خواسته زدم شبکه شو سوپر. فکر میکردم ناراحت میشه . ولی خوشش هم اومده بود . برای چند لحظه سکوت حکمفرما بود. دیدم چهرش داره عوض میشه.کیر ما هم داشت شق میشد. هی میگفتم بابا محسن بیخیال تو توبه کردی ولی فشار کیر نمیذاشت. دستم رو حلقه کردم دور گردنش فکر میکردم ناراحت میشه ولی به روی خودش نیوورد .تازه فهمیدم خوشگل خانوم هم حشری شده. کم کم لاله ی گوشش رو مالیدم. دیدم خودش رو زده کوچه علی چب. گفتم فاطمه جون چادرت رو در بیار گرمت میشه ها. تو همون حس گفت : خودت درش بیار. من هم از خدا خواسته شروع کردم اولش چادرش رو در اووردم . کس خانوم هم فکر میکرد من نمیدونم همش چشم دوخته بود به تلویزیون. ما هم داشتیم عملیات انجام میدادیم. حشرم زده بود بالا. لبم رو گذاشتم رو لبش.بدبختی لب دادن هم بلد نبود.تا جایی میتونستم زبونم رو کردم تو دهنش در اوردم. کردم و در اوردم. یهو دیدم یه چیزی داره کیرم رو میماله. دستش رو گذاشته بود رو کیرمو داشتم میمالید.گفت: محسن این کارا که گناه نداره؟ منم گفتم: نه عزیزم تازه اگر دو طرف راضی باشن صواب هم داره!(پیش خودم هم میگفتم:اره جنده خانوم برو عمت رو خر کن چرا خودت رو خر میکنی) روسریش رو کندم. چه موهای قشنک و بلندی داشت.کم کم رفتم به سمت پایین . خابوندمش رو کاناپه. پستونش رو که دیدم داشت آبم میومد. تا حالا اینطور پستونی ندیده بودم. نوک پستونش خفن شق کرده بود.منم یه ربع لیسش زدم. شروع کرد به آه آه کردن. داد میزد. حشرش زده بود بالا. رفتم پایین تر مانتوش رو در اووردم.و بعدش شلوار و شرتش رو که کیشیدم پایین نزدیک بود غش کنم.چه کس تمیزی.چه کس تنگ و جمع و جوری .بابا اصلآ حیفم میومد این چنین کسی رو بازش کنم. گفتم پاتو باز کن. اونم باز کرد . شروع کردم لیسیدن. عجب چوچولی داشت.چقدر ناز وتمیز بود . چه بوی خوبی داشت کسش. دیدم داره از حال میره. گفتم محسن حالا نوبت منه. شلوار رو کشیدیم پایین و خانوم شروع کرد به سا ک زدن. چنان کیر ما رو میخورد که فکر کردم الانه که کیرم تموم بشه.داشتم ارضا میشدم که از دهنش کشیدم بیرون. دلم نیومد بزنم تو کسش گفتم برگرد گف واسیه چی از عقب.تعجب کردم .همونطوری که روش خابیده بودم کیرم رو گرفت کرد تو کس نازش.گرمای کسش رو حس کردم. چه گرمای دلپذیری. چه کس تنگی داشت.تازه فهمیدم جنده خانوم از اون حرفه ای هاست.و داشته تا الان برای ما فیلم بازی میکرده. ما هم شروع کردیم به بالا پایین کردم. چقدر داد و ناله میکرد. بهش گفتم فاطمه جون آهسته تر میگفت نمیشه دست خودم نیست. نتونستم خودم رو نگه دارم و تنگی کسش هم باعث میشد کیر ما زود تر تف کنه. بهش گفتم فاطمه ابم داره میاد بزار بکشمش بیرون گفت نه من دارم ارگاسم میشم.آ قا ما کف کردیم اسم ارگاسم رو دیگه از کجا بلده! خلاصه راضی شد به جای کسش ما ابمون رو بریزیم تو کون مبارکش. عجب کون تنگ و تمیزی داشت. گفتم بزار ابم دیر بیاد .کشیدم از کسش بیرون و شروع کردم به لیسیدن کونش. وای چه حالی میداد. کونش اینقدر تنگ بود که زبونم نمیرفت توش حالا ما مونده بودیم چطوری کیری به این کلفتی بکنم توش. خلاصه هرچی تف و مف بود زدیم به آقا کیره و از فاطمه جون هم یه ذره تف قرض کردیم و با تمام قدرت سر کیره رو فشار دادیم تو سوراخ کون خانوم.چنان داد و قالی میکرد که گفتم الان شهید میشه.گفتم فاطمه دردت اومده بکشم بیرون داد میزد نه بکن تو ما هم با تما م توان کیر رو تا دسته کردیم تو خودم هم موندم چطوری کیر به اون کلفتی رفت تو اون سوراخ دو میلیمتری یهو دیدم آقا کیره داره فوران میکنه خلاصه تا میتونستیم کون مبارک خانوم رو پره آب کردیم فکر کنم یه دو لیتری اومد. بعدش دوتا یه نیم ساعت بی حرکت افتادیم رو کاناپه.آخرش که داشت میرفت بهش گفتم فاطمه کی اپنت کرده؟ گفت یه پسر عمویی داره که 10 سال ازش بزرگتره و تازه زن وبچه داره و از اون ریشوهاست اولین بار اون اپنش کرده و هر سری خونه تنها هست میاد سراغش و تا دسته ترتیبش رو میده. خلاصه بعد از اینکه رفت ما تا چند ساعت منگ و گیج میزدیم و هنوز باورم نمیشد دختر چادری که به من حتی دست نمیداد بیاد و تا دسته بکنمش و اونم زمانی که از نماز جمعه جیم شده.
این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
 
     
  
 مرد
#40   Posted: 15 Apr 2010 10:06


 1 Star

ارسالها: 872
فرزاد و آمنه

می خوام یکی از خاطرات خوبم رو بگم که تو یکی از روزهای سرد زمستون برام اتفاق افتاد. من اسمم فرزاد و الانم 22 سالمه و خیلی هم سکس با دختر و مخصوصا زنها رو دوست دارم (تو رو هم دوست دارم!!!)
یه روزپیش از ظهر که خیلی بیکار شده بودم و نمی دونستم که چی کار کنم با یکی از دوستام که یه 206 نقره ای داره زدیم بیرون برای رفع بیکاری و از همه مهم تر برای رفع شهوتمون (برای کار خیر!!!) بعد از یکم کس چرخ زدن تو خیابونا بالاخره اونی که می خواستیم رو پیدا کردیم به دختر خانوم خوش استیل و ناز اصفهانی که لبهای نازش کیر هر آدم اهل حالی رو شق می کرد چند تا بوق زدیم اما اون یابو آب می داد! اینجا بود که داش فرزاد وارد عمل شد، بله من پیاده شدم و شروع به مخ زنی کردم و بعد از نیم ساعت راه رفتن باهاش بالاخره خانوم خشگله (که حالا می دونستم اسمش آمنه و 21 سالشه) راضی شد که با ماشین تو شهر یه دوری بزنیم.... خلاصه سوار ماشین شدیم دوستم که اسمش علی بود گفت: فرزاد حالا چی کار کنیم (مادر و پدر علی خونه نبودن و خونشون مکان بود) من به علی گفتم: تو برو طرف خونتون علی گفت: اینو می خوای چیکار کنی
گفتم:تو برو اون با من ...
علی راه افتاد و منم رفتم سراغ کار خودم و می دونستم که کمتر از نیم ساعت وقت دارم... کم کم وقتی نزدیکای خونه ی علی اینا که رسیدیم من داشتم ازش لب می گرفتم... تا وقتی که علی پیچید تو کوچشون یهو دختره زرد کرد گفت چرا اومدی اینجا!
من گفت :من تو خونمون یه کار دارم!!!! علی از ماشین پیاده شد و یواشکی به من رسوند که بیارمش بالا .... منم گفتم آمنه جون بیا با هم بریم بالا کسی خونه ی ما نیست ما که این همه با هم صمیمی شدیم بیا بالا تو خونه با هم راحت تریم یهو اگه یکی ماها رو اینجا ببینه و...... چند دقیقه بعد منو آمنه (در حالیکه آمنه جونم اون موهای ناز و بلندشو انداخته بود روی شونه هاش) روی مبل نشسته بودیم و داشتیم از عشق می گفتیم و گل و بلبل... و علی هم داشت برامون شربت درست میکرد...
گفتم:آمنه دوست داری اتاقه منو ببینی؟!!! اونم که حالا دیگه به من تقریبا اعتماد داشت پا شد...
منم دستشو گرفتم و با هم رفتیم تو اتاقه علی....
من نشستم رو تخت اونم نشست کنار من من یه کم درباره ی اتاق و چند تا چیزه دیگه باهاش صحبت کردم..
خلاصه کم کم خودمو بهش نزدیک و نزدیک تر کردم اونم بدش نمی اومد تا بالاخره بغلش کردم و شروع به لب دادن کردیم من لبهاشو می خوردم ولی اون خیلی از من حرفه ای تر بود من کم کم دکمه های مانتوشو باز کردم می دونستم که حالا دیگه باید خیلی شهوتی شده باشه دستامو گذاشتم روی سینه هاش و گفتم آمنه جون من می خوام اینا رو ببینم اون گفت:نه من اهل سکس نیستم آخه من دوست ندارم آخه...
منم که دیگه داشت حوصله ام سر می رفت
گفتم:من تو رو خیلی دوست دارم تو به من اعتماد کردی و اومدی تو خونه من هم به تو خیانت نمی کنم تو که نمی خوای من ناراحت بشم تازه تو هم بدت نمی آد اینو چشمات به من می گه (جدآ چشماش با من حرف می زد) و....
بله درست حدس زدی داش فرزاد یه بار دیگه در آستانه ی فتح یه کس دیگه بود... منم کمکش کردم تا کاملا لخت شد اما گفت من شرتمو در نمیارم و ممانعت کرد اما من نشستم و اونو کشیدمش پایین که یهویی یه بوی ناجوری به صورتم خورد که سرم گیج رفت(چشام سیاهی رفت)بله از شانس من آمنه خانوم توی پریود بود و منم که شرتشو کشیدم پایین نوار بهداشتی خونیش افتاد رو فرش (حالا بیا درستش کن)....
خلاصه کلی خورد تو حالم ....بعد هم خودم لخت شدم....
رفتم یه پارچه پیدا کردم و پهن کردم رو تخت و خوابوندمش بعد شروع کردم به خوردن لبهاش خیلی حشری شده بودم اونم از من بیشتر آخه خیلی سینه هاش سفت شده بود و بیشتر لبهامو فشارمی داد.... یه کم سینه هاشو رو مالوندم و شروع کردم به خوردنشون به یه دقیقه نکشید که آآآآآآآآآهههههههههه وآخخخخخخش شروع شد.... این صداها بیشتر منو ترغیب می کرد. منم کم کم یه دستی به کسه خونیش کشیدم و آمنه هر لحظه شهوتش بیشتر و بیشتر می شد اما چه سود که من هنوز ارضا نشده بودم اما از اونجائی که من توی کارهام فداکاری می کنم و خیلی به فکر طرف مقابلم هستم گذاشتم تا کاملا به ارگاسم برسه و خواستم برم سراغ کسش که گفت فرزاد نکنی تو کسم من پریودم من دخترم ...
منم برگردوندمش و رفتم سراغ او دو تا تپه ی سفیدش که آب از هر کیری راه مینداخت کیرمو گذاشتم لبه ی سوراخ کونش و آروم آروم هولش دادم تو صدای آخ آخ اوه اوه...هم از من و هم از اون در اومد منم درش آوردم و اینبار تند تر کردمش تو و تند تند تلمبه زدم تا آبم اومد منم همشو خالی کردم اون تو اونم مخالفتی نکرد...
وقتی آبم اومد سست شدم و دیدم که علی اومد تو آمنه جا خورد گفت نه من دیگه نیستم من هم که کارمو کرده بودم و نوبت صاحب خونه بود، پاشدم اومدم بیرون علی هم رفت و با هر فلاکتی که شد با اون یه حال اساسی کرد تا اینکه تقریبا ساعت 4 عصر شده بود(ما از ساعت 1 تا 4 داشتیم آمنه رو می کردیم چه حالی کرده بود آمنه) و ما رفتیم و اونو نزدیکای خونشون پیادش کردیم منم رفتم خونمون..........
من موندم تو کار این جووناییی(چه دختر چه پسر) که با وجود این همه آدم با حال بازم خودارضایی می کنن یا بعضیاشونم اصلا این حسو تو خودشون می کشند!!!!
داشتن سكس هر دو هفته يكبار از طرف پزشكها امري ضروري ذكر شده تا راهي باشه براي دفع سموم از بدن ولي حالا من و شما مجبوريم تو تنهايي هامون اين نيازمون رو براورده كنيم.
به هر حال من آماده ام تا با شما دخترها و زنهای مجرد و اهل حال و ناز یه روز شیرین رو سپری کنم و یه خاطره خوب رو با هم بسازیم هر کی پایه هست منو تو لیست یاهوش اضافه کنه تا....
این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
 
     
  
صفحه  صفحه 4 از 94:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  91  92  93  94  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA