تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 4 از 91:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  87  88  89  90  91  پسین »  
#31 | Posted: 16 Jun 2010 08:11
توهم واقعي(وحشتناك)

بهرام با دو تا آبجو اومد تو اتاق.منم رو تخت خوابیده بودم لخت لخت. بهرام همیشه دوست داشت که وقتی تنهاییم لخت باشیم . من هم مخالفتی نداشتم . همیشه با هم خیلی راحت بودیم . قبل از ازدواج با بهرام همیشه از ازدواج میترسیدم . صحبتای دخترای فامیل رو که میشنیدم همیشه با شوهراشون مشکل دارن و اینکه شوهراشون دست بزن دارن . این وسط ریحانه دختر خالم بود که از شوهرش راضی بود. سامان شوهر ریحانه خیلی آدم اروم و سر به زیری بود . توی یه اداره کار میکرد . البته با وجود اینکه زیاد پایه بلندی نداشت حقوقش زیاد نبود اما چون با ریحانه تفاهم داشت این چیزا زیاد براش مهم نبود . کلن زیاد تجملی نبودن . بهرام رو سامان معرفی کرد . بهرام پسر رییس اداره سامان بود و از طریق سامان با من آشنا شد . منم دختر زیبایی بودم . چند بار پسرای فامیل اومدن خواستگاری اما چون هیچ کدوم نه کار درست و حسابی داشتن و یا مشکل سربازی داشتن پدرم اجازه نمی داد. پدرم فکرمیکرد اقوام میخوان یه همچین مالی از تو فامیل بیرون نره . البته حق با اون بود من اینو بعدها فهمیدم . بالاخره دست روزگار و خوش باطنی سامان باعث شد که من مرد زندگیمو پیدا کنم . بهرام از هر لحاظ از پسرای فامیل سر تر بود . چه از نظر مالی چه از نظر تیپ و چه از نظر اخلاق . اخلاقشو سامان تضمین کرده بود . الحق والانصاف هم که خوب کسی رو تضمین کرده بود . بهرام همون چیزی بود که من آرزو شو داشتم. حتی یه بار هم نشد که برای یه لحظه از بودن با بهرام خسته بشم. بهرام از نظر سکسی هم خیلی داغ و رو به راه بود .
بهرام اومد پیشم و رو تخت نشست . دو روز بود که اومده بودیم شمال . از وقتی عروسی کرده بودیم مسافرت نرفته بودیم . البته بهرام چند روز بیشتر مرخصی نداشت و میبایست فرداش برمیگشتیم . بهرام آبجو هارو همین طور با قوطی آورده بود. آبجو خوری رو هم بهرام بهم یاد داده بود . تو خونه ما همچین خبرایی نبود . آبجو رو ازش گرفتم و یه قلپ خوردم . مزه ملایم تلخی رو گلوم ریخت . بهرام هم چشمای میشی و کشیدشو بهم دوختو یه قلپ بالا رفت و این بار با حالت خمارتری بهم نگا کرد . همیشه از این نوع نگا کردنش خوشم میومد . احساس میکردم تموم کمبودهای زندگیم دیگه نیست و حالا به اوج بی نیازی رسیدم . اومد جلو و لبای داغ و آبجویی شو به لبام مالید . لب نمیگرفت . انگار لبامون با هم قهرن و میخواد آشتیشون بده . در همین حین آبجوی خودشو بالا برد و اونو درست جایی که لبامون با هم تلاقی میکردن ریخت. لبای دغ بهرام با آبجو سرد تگرگی متضاد بود و همین برای من خیلی مطبوع بود . درست مثل این بود که تو وسط تابستون تو دل کویر رفتی تو یه بشکه یخ . احسا س جدیدی بود . همیشه بهرام تو سکسنو آوری میکرد. هر بار که با هم سکس داشتیم یه جور سکس میکرد . تقریبن تمام آبجو رو رو دهن هر دو مون ریخته بود . تن من حسابی گرم شده بود از آبجو . البته برای بهرام این چیزی نبود . این بار سرمو گرفت و آروم رو من که خوابیده بودم دراز کشید . کیر داغ و هنوز شق نشدش رو شکمم داشت جا باز میکرد. لبامون حالا رو هم قفل شده بود و دستای من رو موهای سینه بهرام داشت وول میخورد . اونم دستشو از زیر کمرم به باسنم رسوند و داشت با با سنم بازی میکرد . البته جای مانور زیادی نداشت چون من زیر بودم . بهرام با یه حرکت منو از زیرش درآورد و خودش زیر خوابید . حالا میتونست کاملن باسنم رو تو دستاش بگیره . اون هیچ وقت بهم پیشنهاد نداده بود که از عقب با هم سکس کنیم و من هم دوست نداشتم . البته بهرام از بازی کردن با باسنم زیاد خوشش میومد و منم بهش اجازه میدادم تا هر جور که میخواد با باسنم بازی کنه . البته بهرام اهل سو استفاده نبود . شاید اگه بهم پیشنهاد میداد بهش اجازه میداد با من سکس مقعدی بکنه اما بهرام میگفت هیکلت به هم میخوره و من فقط میخوام باهاش بازی کنم . دستای بهرام به صورت اغوا کننده ای داشت منو به سمت حشری شدن هدایت میکرد . دیگه تو هوای خودم نبودم . لبای بهرام رو محکم تو دهنم میکشیدم و سینه هامو رو تنش فشار میدادم . خودم بیشتر دردم میگرفت اما این دردو دوست داشتم و بهم حال میداد . کم کم کیر بهرام شق شد و آروم از رو پشمای کسم رو به نافم حرکت میکرد . تو اتاق یه کم تاریک بود . من از تاریکی میترسیدم . اما بودن بهرام نمیذاشت هیچ ترسی به دلم بیاد . دستای بهرام از رو باسنم جدا شد و آروم به سمت پشتم حرکت کرد ورو فیله هام وایساد و با نوازش های پیاپی بهرام خرابتر شدم . لای پام دیگه خیس شده بود . بهرام اینو فهمیده بود و با دستش کمرمو گرفت و منو رو صورت خودش نشوند . حالا کسم درست رو دهنش بود . کسم خیلی کوچیک بود و کامل تو دهنش جا میگرفت . اونم تمامشو تو دهنش میکرد و همون جوری همشو میمکید . اینقدر کسمو مکید که وقتی اونو از دهنش درآورد کامل متورم و قرمز شده بود جوری که فقط یه خط پیدا بود و اگر بهش دست میزد هوارم به آسمون میرفت از بس حساس شده بود . منم گفتم تا کسم یه کم سر حال بیاد منم براش ساک میزنم . نذاشتم بهرام بلند بشه و همون طور خزیدم پایین و کیر بهرام رو به دهن گرفتم و آروم آروم شروع کردم لیس زدن . بهرام ناله های یواش و کشدار خودشو شروع کرد و با تند تر شدن ساک زدن من ناله های اونم بلند تر میشد . دیگه بهرام رو تخت بند نبود و تو پیچو تاب بود . میدونستم وقت اومدنشه ساک زدنو قطع کردم . نمیخواستم به همین زودی تموم بشه . آروم کیرشو از دهنم درآوردم و اونو سفت تو دستام گرفتم و رفتم دوباره برای لب گیری . البته قبلش دهنمو پاک کردم . همیشه این کارو میکردم چون میگفتم شاید بدش بیاد . لب گیری ما دوباره شروع شد . خیلی آروم و رمانتیک . بعدش پاشدم و دستای بهرام رو هم گرفتم و اونو با خودم بلند کردم و رو خودم خوابوندمش . همیشه دوست داشتم اون رو من بخوابه . اون هم اینو میدونست و روم خوابید سینه هامو به دهنش گرفت . نوک پستونام یکم شق بود . نسبت به زنای دیگه سینه هام زیاد حساس نبود . کلن نقاط حساس بدنم با اکثر زنها فرق داشت . مثلن ساعد دستم یا ساق پام خیلی حساس بودن . سینه هام زیاد حسا س نبودن اما برعکس داخل رونم رو که میمالید کنترل خودمو از دست میدادم . البته من به بهرام نمیگفتم سینه هام حساس نیست . با خودم فکر میکردم شاید دوست داره سینه هامو بخوره . چه اشکالی داره . مگه نه اینکه تو سکس باید به فکر طرف مقابل هم بود . پس بذار اونم حال خودشو ببره . بعد از اینکه حسابی با سینه هام ور رفت کیرشو گذاشت دم کسم و آروم رو چوجوله کوچیکم بازیش داد . من هم کیرشو گرفتم و اونو لا پام میمالیدم. کیر داغ و سفت بهرام خیلی خوب داخل رونم رو درک میکرد . بهرام هم بدش نمیاومد که کیرشو بذاره بیخ رونم . رونهای بزرگ و گوشت آلود من پناه گاه خوبی برای کیر تشنه بهرام بود.یکم کیرشو مالید و اروم اونو کرد تو کسم . فقط سرشو برده بود . یکم درد داشت . با اینکه هر شب سکس داشتیم اما هر بار که میخواست شروع کنه اولش درد داشت اما تا دو تا تلمبه میزد دردش میرفت و لذتش ثانیه به ثانیه بیشتر میشد . حالا کیر بهرام کامل تو کسم بود . همون طور کیرشو نگه داشت و زل زد تو چشمم . نگاهش آدمو میسوزوند وقتی حشری بود. به نظرم اگه تو این وضعیت هر دختری رو نگا میکرد دختره خودشو خیس میکر از بس نگاش سوزاننده بود . حرکتشو شروع کرد. خیلی آروم عقب و جلو میکرد . و همون جور نگام میکرد . دوست داشت تو سکس نگام کنه . کم کم داشت میاومد . دیگه اسممو داد میزد: پریا پریا.....آه..دوست دارم ....پریا..من هم با حرفای اون به ارگاسم رسیدم حرکات بهرام تند تر شده بود . صدای چالاپ چولوپ برخورد شکمش با بیخ رونم کامل تو فضا میپیچید . نزدیک اومدنش بود . من همیشه دوست داشتم تو کسم آبش بیاد . اونم با داد زدن اسمم آبشو تو کسم ریخت:پرررییاااااااااااا....

با صدای زنگ از خواب پریدم و بساط صبحونه رو آماده کردم. یکم خونه رو هم مرتب کردم . این خونه پدر بهرام بود . همیشه خالی بود . اونا این خونه رو همیشه خالی نگه میداشتن تا هر وقت میان شمال نرن هتل . البته تو خونه وسایل زیادی نبود تا اگه دزد هم زد چیزی ضرر نشه براشون . کل وسایل خونه پونصد تومن نمیشد . بهرامو از خواب بیدار کردم و با هم یه چیزی خوردیم خونه رو قفل کردیم زدیم بیرون . یه گشتی زدیم و راه افتادیم طرف تهران . تو راه یه زنو دیدم که ایستاده کنار جاده . به بهرام گفتم نگه داره سوارش کنیم . بهرام به راهش ادامه داد و گفت کار عاقلانه ای نیست . از کنار زنه که رد شدیم دیدم داره مارو نگا میکنه و خیلی وحشتناک داره میخنده . نمیدونم چی شده بود انگار طلسم شده بودم . از شهر دور شده بودیم . رسیدیم به یه بوفه که خیلی جای با صفایی بود . بهرام نگه داشت و پیاده شدیم . خیلی خلوت بود . ترس ورم داشت . گفتم بهرام بریم . اونم گفت باشه الان میریم . صبر کن برم یکم خوراکی بگیرم تو راه بخوریم . بهرام رفت و من منتظر شدم . داشتم به تهرون و خونمون فکر میکردم دلم برای خونمون خیلی تنگ شده بود . راست میگن هیچ جا خونه خود آدم نمیشه . یه دفه همون زنه که اول راه دیدم از جلو کاپوت بلند شد و خیلی ترسناک شروع کرد به خندیدن . اون میخندید ومن جیغ میزدم . اومد رو کاپوت و از پشت شیشه باهام حرف زد . با اینکه ماشین کاملن عایق بندی شده بود و نه صدا از داخل بیرون میرفت و نه صدا میاومد تواما من حرفاشو میشنیدم . داشت با صدای کریه و خار دارش میگفت: دیگه دوران خوشی به سر اومده و از این به بعد رنگ خوشی رو نمی بینی.
گلوم دیگه درد گرفته بود از بس جیغ زده بودم . دیگه صدام در نمیاومد . هیچ کسی هم اونجا نبود . یه دفه بهرام از تو بوفه اومد بیرون با دیدن اون صحنه هر چی تو دستش بود پرت کرد و دوید این طرف خیابون . اون زنه هم داشت میخندید . من فقط بهرامو میدیدم . یه دفه نمیدونم اون کامیون لعنتی از کجا اومد زد به بهرام و اون زمین خورد و کامیون از روش رد شد . تموم بدنم بی حس شده بود . نفس کشیدنم سدت خودم نبود . اگه دست خودم بود جلوشو میگرفتم. از ماشین اومدم پایین و رفتم طرف بهرام . سرش سالم بود اما قفسه سینش خرد شده بود و دلو رودش کف خیابون پهن بود . با دیدن این صحنه بالا آوردم . راننده کامیون اومد پایین و زد تو سرش . منم از هوش رفتم .
وقتی چشمامو باز کردم تو بیمارستان بودم و مادرم با چشم گریون بالای سرم بود . هیچ چیزی یادم نمیاومد . راستی من کی بودم......

خودمو نمیشناختم اما اونایی که میومدن رو میشناختم . مادرم کنارم بود . داد زد :به هوش اومد.همه ریختن تو اتاق. اول پدرم بعد برادرم و پدر بهرام و بقیه ...
من کامل اونا رومیشناختم اما یادم نمی اومد کی هستم و انجا چی کار میکنم . چشمای همه گریون بود . با صدای ضعیفی گفتم : مامان چی شده . یه دفه مادرم زد زیر گریه و از اتاق رفت بیرون . فضای خیلی بدی بود . نمیدونستم چه اتفاقی افتاده . هیچ کسی هم چیزی نمی گفت . منم دوست نداشتم از کسی چیزی بپرسم . به علت ضعف زیاد دوباره بیهوش شدم . اینبار که به هوش اومدم شهره خواهر بهرام پیشم بود . سلام کردم و گفتم شهره چی شده؟ اونم گفت مگه یادت نمیاد؟ منم یکم فکر کردم و با تردید گفتم مگه چی شده ؟ اونم خنده تلخی کرد و گفت هیچی بعدن بهت میگم . مثله اینکه نمیخواست غصه بخورم . ازش خواستم یه لیوان آب بهم بده . اونم گفت تو یخچال اینجا آب نیست میرم از یخچال تو راهرو برات آب میارم و رفت بیرون . با رفتن اون یه پرستار اومد تو و دستمو گرفت . فکر کردم داره نبضمو میگیره . اما با فشار دستش دستم درد گرفت و گفتم: چی کار داری می کنی؟ اونم گفت منو یادت میاد؟ صورتشو نگاه کردم . چیز خاصی دست گیرم نشد . اونم گفت یادته تو راه سوام نکردین و ناگهان قیافه و لباسش عوض شد .
همون زنه بود که تو راه بهرام سوارش نکرد . دوباره از اون خنده های چندش آور و ترسناکش کردو منم تو فکر رفتم . راستی بهرام ؟ اون الان کجاس ؟ نه . بهرام . اون تو تصادف مرد . یه جیغ بلند کشیدم . شهره سراسیمه اومد تو اتاق و اون زنه قبل از اینکه شهره ببینتش رفت زیر تختم . شهره اومد تو و بازوهامو گرفتو گفت چی شده پریا؟ من گفتم زیر تخت . اونم زیر تحتو نگا کردو گفت :اینجا که چیزی نیست ؟ من:چرا هست همین الان رفت. خوب نگا کن. اونمخوب نگا کردو گفت دیوونه شدی .خودم به زحمت زیر تختو نگا کردم دیدم حق با شهره هست .یه دفه یاد بهرام افتادمو زدم زیر گریه .شهره اومد گف تچیه خواب بد دیدی؟ منم گفتم نه یادم اومد چه اتفاقی افتاده . بهرام جلوی چشمای من مرد. شهره منو تو بغل خودش گرفت و با هم زدیم زیر گریه......

دو ماه بعد...

تو خونه نشسته بودم . پکر و بی حوصله . زیر سیگاری پر شده بود از ته سیگار . زیر سیگاری رو خالی کردم و یه آبجو برداشتم و اومدم تو هال . یه سیگار دیگه گیراندم و یه جرعه از آبجومو خوردم . تو این دو ماه کارم شده بود همین . از صبح تا شب مشروب خوردن و سیگار کشیدن . هر مشروبی دم دستم می اومد میخوردم . از اون زیبایی گذشته خبری نبود . همیشه چشام خمار بود و صورتم خیلی لاغر شده بود . رنگ پریده با گونه های برجسته و لبای ترک خورده . موهامو اصلن شونه نکرده بودم و به صورت وز هر کدوم از تار موهام یه طرف رفته بود . سیگارم دیگه تموم شده بود . خونه ای رو که با بهرام توش زندگی می کردیم فروخته بودم و یه آپارتمان کوچیک خریده بودم . تو خونه قبلی گوشه گوشه اتاق خاطره بهرام بود و دیگه نمی تونستم با خاطرات شیرین زندگی پر ملال خودمو ادامه بدم . سیگارو تو جا سیگاری خاموش کردم . زنگ در به صدا در اومد . تو این دو ماه فقط مادرم اومده بود پیشم . اونم فقط دوبار . به همه گفته بودم نیاین . میخوام تنها باشم . مادرم هم همون دوبار اومد و دیگه نیومد . یعنی کی میتونست باشه . رفتم سمت آیفون و گفتم کیه ؟از اون طرف صدا اومد: منم ریحانه در باز کن . خواستم بگم چرا اومدی مگه نگفتم که کسی رو نمی خوام . پشیمون شدم . ریحانه با بقیه فرق داشت . اون تقریبن تنها کسی بود که منو صد در صد میشناخت . حتی مادرم هم از زوایای پنهان روحی من بی اطلاع بود اما ریحانه با هوش سرشار خودش تونسته بود که منو به طور کامل بشناسه . شایدم میدونست اگه الان بیاد راش میدم تو خونه . اومد بالا و با روی خوش منو تو بغلش گرفت و گفت :وای نبینم دختر خاله خوشگلم غمگین باشه .دختر خودتو تو آینه دیدی ؟ شدی مثل جادوگر شهر اوز.بعدشم با صدای بلند زد زیر خنده . منم بی اختیار خندم گرفت . اون هر که میخواست میتونست احوالات روحی منو عوض کنه . بهش گفتم بشین یه چیزی برات بیارم بخوری. اونم گفت : از این چیزا که خودت میخوری؟ نگاهم به روی میز افتاد . سه تا قوطی آبجوی خالی با یه زیر سیگاری.گفتم نه از اینا نه چای میخوری یا قهوه؟ اونم گفت هیچی بیا بشین میخوام با هات حرف بزنم.منم نشستم ببینم چی میگه . اونم شروع کرد:
میدونی پریا جون تو این دو ماه خیلی وقتا خواستم بیام پیشت اما جلوی خودمو میگرفتم . میدنستم اگرم بیام رام نمیدی بیام تو . اما حالا دو ماه گذشته. دیگه خاطرات قدیمی رو بریز دور . همه چی تموم شده و خودتم خوب میدونی اینجور نمیتونی ادامه بدی . راستش رو بخوای من رفتم پیش یه روانپزشک و برات وقت گرفتم . امروز دوشنبس و من چهارشنبه برات وقت گرفتم . ببین من باید برم خونه الان سامان میاد باید یه چیزی براش درست کنم الانم آرایشگاه بودم راستی خوشگل شدم ؟ اگه خواستی غروب بیکارم با هم بریم آرایشگاه . یه خورده به خودت برس شدی عین برج زهرمار. این جوری بری جلوی چشم هر کی بد بختو زهره ترک میکنی.
حرفاش تموم شد و بلند شد که بره . بهش گفتم ساعت شیش بهت زنگ میزنم و اونم بعد از کلی روده درازی و دادن خبرای این دو ماه که من تارک دنیا بودم رفت . رفتم تو اتاق خواب و یه سیگار دیگه روشن کردم و رفتم تو فکر....
ریحانه همچین بدم نمیگفت . تو این دوماه ندونستم چه جور زندگی کردم . بالاخره مرگ هم جزیی از زندگیه و من باید باهاش کنار بیام. با این کارام دیگه بهرام زنده نمیشه و اگه الان منو میبینه راضی به این وضع نیست . سیگار به نیمه رسیده بود . رفتم تو دست شویی و تو آینه خودمو نگا کردم . انگار تو این دو ماه چند سال پیر شده بودم . حتی چند تار موی سفید رو سرم پیدا شده بود . آب سرد رو باز کردم و سرمو گرفتم زیرش و چند دقیقه تو همون حالت موندم . سرمو بلند کردم و یه آبی به صورتم زدم . ابروهام اومده بود و موهای صورتم کم کم داشت پیدا میشد . نه دیگه باید حرف ریحانه رو گوش کنم . لباسامو درآوردم و رفتم تو حموم . آب رو میزون کردم . ولرم بود . رفتم زیر دوش و چشامو بستم . نمیدونم چی شد دستم ناخودآگاه رفت سمت کسم . تو این دو ماه اصلن فکر سکس رو هم نمیکردم و حتی فکر این که با خودم ور برم رو نمیکردم . پشمای کسم اینقدر زیاد شده بود که دیگه کسم پیدا نبود . موهای زیر بغلم هم همین طور . ژیلت رو برداشتم و بدون اینکه کف بزنم آوردم رو کسم . دیدم کار نمیکنه . خوب معلوم بود این همه پشم رو باید با دستگاه چمن زنی بزنی. رفتم تو اتاق و یه دستگاه اصلاح قدیمی که مادرم اولین بار برام خریده بود تا پشمامو اصلاح کنم از تو ساک مخصوصم درآوردم و دوباره رفتم تو حموم و یه حال اساسی به زیر بغل و کسم دادم . کسم خیلی خوش نما شده بود . سفید و باد کرده که یه چوچوله کوچولو از بین لبای کسم اومده بود بیرون . خواستم یه کم با خودم ور برم که دیدم اصلن حالشو ندارم . اومدم بیرون و رفتم تو اتاق خواب و همون طور لخت خوابیدم . نمیدونم چقدر خوابیده بودم که صدای زنگ تلفن منو بیدار کرد رفتم طرف تلفن و جواب دادم: الو؟از اون طرف صدای بلند ریحانه اومد:الو پریا ؟ مگه قرار نبود زنگ بزنی بابا ساعت هفته پس کی بریم آرایشگاه؟ ساعتو نگاه کردم پنج دقیقه مونده بود به هفت . بهش گفتم تا ده دقیقه دیگه خودمو آماده میکنم میام بیرون . کجا ببینمت؟
باهاش قرار گذاشتم و رفتم سر قرار . خیلی ساده رفته بودم بیرون . شهر تغییر زیادی نکرده بود . مردم همون بودن و شهر هم همون . انگار من فقط عوض شده بودم . خوب زندگی روال عادی خودشو طی میکنه . هر کی هم نتونه باهاش راه بیاد از قافله عقب میمونه . رندگی هیچ وقت منتظر کسی نمیمونه.
رفتم سر قرار . ریحانه نبود . یه چند دقیقه ای معطل شدم که اومد و با هم رفتیم آرایشگاه . بعد از اصلاح اومدیم بیرون و به ریحانه پیشنهاد دادم شامو بیرون بخوریم . اونم گفت :نه راستشو بخوای مادرت ازم خواسته که تو رو از تو این حال و هوای این مدت در بیارم و شام ببرمت اونجا . منم که میشناسی نمیتونم روی خالمو زمین بندازم . تو هم هر فکری میخوای بکن . دلم خیلی هوای خونوادمو کرده بود. بدون هیچ حرفی پیشنهادشو قبول کردم و رفتیم سمت خونه بابا . تو راه ریحانه گفت : ببین پری جون . من صلاح تو رو میخوام . برات وقت گرفتم بریم پیش روانپزشک . در ضمن اگه بخوای میتونی تو مغازه برادرم کار کنی . میدونم به پول احتیاج نداری فقط میخوام یه جوری سرت گرم باشه و دیگه نری تو فکرو خیال . رامین درسشو که تموم کرد براش کار نبود برای همین بابام یه وام گرفت و گاراژ پایین رو براش مغازه کرد . اونم یه مغازه خرید و فروش لوازم کامپیوتر زده کارش بد نیست . تو هم میتونی کمکش کنی . راستشو بخوای اون بی تجربش میخوام یه آشنا باهاش کار کنه . کی از تو بهتر . هم پسر خالشی هم ازت حساب میبره چون ازت کوچیکتره و هم خودت تو جامعه هستی و از تنهایی در میای . نظرت چیه؟
بهش گفتم باید فکر کنم و رفتم تو فکر دوباره . بدم نمیگفت . رامین هم پسر خیلی خوبی بود . به خاطر باباش از سربازی معاف شده بود و حالا هم به گفته ریحانه یه کار کوچیک واسه خودش دستو پا کرده بود . رامین خیلی پسر مودبی بود و من همیشه دوسش داشتم . اون اصلن شبیه پسرای فامیل نبود . نه اهل سیگار بود نه زیاد تو جمع شوخی میکرد و خیلی هم چشم پاک بود چیزی که تو این زمونه کم پیدا میشه . دیگه نزدیکای خونه مادرم بودیم . رسیدیم دم در . ریحانه زنگ زد ودرو باز کردن . ریحانه اول رفت تو . خواستم برم تو که یه دفه یه صدا اومد . برگشتم تو کوچه رو نگا کردم . تاریک بود . یه سایه که به نظرم یه زن بود نزدیک شد و گفت پری خانم ؟ منم گفتم بله کاری داشتین؟
یکم دیگه اومد جلو نور چراغ برق خورد تو صورتش . وای دوباره همون زن نفرت انگیز . با اون صدای خار دارش دوباره زد زیر خنده . منم خیلی ترسیدم و ریحانه رو صدا زدم و رفتم تو. ریحانه اومد پیشم و گفت چی شده . خواستم بگم اون زنه که پشیمون شدم و گفتم هیچی بریم بالا اما همش تو فکر این زنه بودم . اون کی بود ؟ سوالی که تا اون موقع براش هیچ جوابی پیدا نکرده بودم.....

بعد ا زدوماه پدرمو میدیدم . چقدر پیر شده بود تو این مدت . پدرام (برادر کوچیکم ) قد کشیده بود و از اون قیافه بچگونه دو ماه پیش در اومده بود . انگار چند سال گذشته . احساس میکردم زندگیم تلف شده . با همشون روبوسی کردم . سامان هم اونجا بود . بعد از نیم ساعت پیمان(برادر بزرگم ) برگشت . از پارسال که با زنش اختلاف داشتن و طلاقش داده بود دیگه ازدواج نکرده بود و صبح زود میرفت شرکت کوچیکش و تا شب بر نمیگشت . خیلی سرد باهام برخورد کرد . کلن اخلاق پیمان همین جوری بود زیاد نمیخندید . زیاد حرف نمیزد و خیلی سرد مزاج بود . حتی بعضی وقتا فکر میکردم تقصیر پیمان بوده از زنش جدا شده . شام رو خوردیم و صحبتای خونگی شروع شد .
جالب بود . حرف زدن یادم رفته بود . کلمات خودشونو ازم قایم میکردن . برای یه جمله گفتن چند بار به تته پته میافتادم و صحبت کردنم شده بود محنت . بابام و سامان و پیمان رفتن اون طرف حرفای مردونه بزنن و من با ریحانه رفتیم آشپزخونه . مادرم داشت ظرفا رو میشست . با ریحانه نشستیم پای درد دل . مادرم نمیذاشت ما ظرف بشوریم . حرفامون حول دوران بچگیامون میگشت . شیطنت ها و اذیتها و کتک خوردنها و خاطرات خوب و بد . زندگیمون تو بچگی شده بود یه عروسک اسباب بازی و چندتا تخته و روزی یه دوه لواشک یا آلو خشکه و از این جور ترشیهای خونگی. نه از پول خبری بود نه ازگردش های آنچنانی . آدم بچه های این زمونه رو میبینه شاخ در میاره . با این همه لوازم جدید و امکانات زیاد اما اونا طرف چیزای دیگه میرن . من یادم نمیاد که تو کل دوران بچگیم یه دونه معتاد دیده باشم اما امروز تعداد معتادین به حدی رسیده که به جرات میتونم بگم تو هر خونه به طور میانگین یه معتاد وجود داره . به سر ما چی اومده خدا میدونه .
مادرم ظرفارو تموم کردو گفت مادر من میرم نمازمو بخونم . در ضمن به خاطر تو میخوام قران رو ختم کنم . کاری داشتی تو اتاقم . بهش گفتم دستت درد نکنه . خودم به این چیزا اعتقاد نداشتم اما دلم نمیاومد دل مادرم رو بشکنم . بعد از شصت سال زندگی کردن با اون عقاید من نمیتونستم افکارشو عوض کنم .
مادرم رفت و من و ریحانه تنها شدیم . یکم بحث کردیم و حرفامون کشیده شد طرف سکس . بهم گفت راستی بهرام اهل حال بود یا نه؟ با این حرفش دوباره رفتم تو فکر . یاد اون وقتایی افتادم که با بهرام تنها بودم . چه لحظات خوشی سپری میشد . ریحا

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#32 | Posted: 16 Jun 2010 08:12
ثریا

من ثريا هستم 34 سالمه شوهرم 42 سالشه ديابت داره و هميشه برادرش با خانوادش ميان خونمون به شوهرم سر ميزنن برادر شوهرم دوتا دوختر داره با يه پسر که پسره هيجده سالشه يه روز که اومده بودن خونمون من هم اسهال داشتم هر ده دقيقه به ده دقيقه ميرفتم توالت اون شب من باره ششمم بود که ميرفتم توالت و يه شلوار و یه پيراهن مردانه تنم بود . توالت خونمون قسمت بالاي ساختمونه و يک اطاقکي هم کنارش هست که آبگرم کن و يه سري خرت و پرت ريختيم اون و اون اطاقک کناره توالت هستش و يک دريچه و يه پنره کوچيک داره اون شب من نشسته بودم دستشوئي ميکردم که احساس کردم يکي داره دريچه رو بر ميداره اول ترسيدم فکر کردم جن يا دزدي اومده وقتي دستسو آورد دريچه رو بر داره دستشو ديدم و فهميدم که پسر برادر شوهرمه چون ساعت موچي اي که شوهرم براش خريده بود دستش بود من سرمو انداختم پايين گفتم آخه اين مي خاد کجاي منو ديد بزنه از تو دريچه از نيم تن به بالا رو فقط مي شد ديد منم که لباس جم و جور تنم بود صداي آه آهش ميومد که مطمئن بودم که داره جق ميزنه ولي براي چي رو نمي دونم دلم براش سوخت گتفم اين بد بخت فقط داره صورتمو مي بينه و جق ميزنه دکمه هاي پيرهنمو باز کردم و سينه هامو در آوردم که ببينه و جقشو بزنه که وقتي من اين کارو کردم اون داشت از خوشحالي مي مرد صداش ميومد که مي گفت دمت گرم خلاصه اونشب اون جق زد و منم هر وقت نگاهش ميکردم که زل زده بود به سينه هاي من بهش مي خنديدم . فردا شبش که اومده بودن ديدم که داره لحظه شماري ميکنه که من برم توالت منم بيکار نبودم که الکي برم اونجا اون جق بزنه يه لحظه با خودم فکر کردمکه شوهرم که ديابت داره و فقط با کاندوم با هام حال ميکنه برم ببينم اگه کيرش دورست و حسابي بود با اون يه حالي کنم اين با شلوار کرده بودم با همون پيرهن مردونه رفتم تو توالت شلوار و شورتمو در آوردم و آورزون کردم به جا حوله اي رفتم نشستم تو توالت و منتظر شدم بياد دريچه رو بر داره وقتي اومد و دريچه رو برداست اون هم منتظر شد من پيرهنمو در بارم که جق بزنه حدود يک ربع منتظر شد ديد که هيچ خبري نيست گفت اح دي بيار ديگه من که صداشو شنيدم بلا فاصله پيرهنمو در آوردم و اون داشت منو نگاه مي کردو جق ميزد من پاشدم وقتي که پاهاي لختم ديد و کسم داشت نگاه ميکرد دست از جق زدن برداشت فقط نگاه کرد هي ميگفت جون بخورمت منم رفتم جلوي دريچه سينه هامو کردم تو دريچه اونم تا اين صحنه رو ديد سر سينه هامو کرد تو دهن شو تند تند ميک ميزد چند دقيقه اي با سينه هام ور رفت اومدم ببينم کيرش چطوريه تا سرم از دريچه رد کردم دستاشو گذاشت رو لپم سريع لب گرفت کيرشو ديدم کيرش رو گرفتم تو دستم نرم و کلفت بود ولي يه کم کوتاه بود کلي لب گرفت پسر خوشگلي بود لباي نرمي داشت وقتي لب ميگرفت ازم خودم هم خوشم ميومد ولي بگم بيست دقيقه داشت لب ميگرفت کلافت کرد خودم خسته شودم صورتمو کشيدم عقت گفت يه لحظه دهنتو بيار جلو نميدونستم چيکار ميخواد بکنه دهنمو بردم جلو گفت بازش کن باز کردم زبونشو گذاشت تو دهنم با لباش لبامو بست و ميک ميزد دوباره صورتمو کشيدم کنار برگشتم کونمو کردم به سمت دريچه اولش يکم با دستش کسمو مالوند بعد کيرشو گذاشت و فشار داد رفت تو منم که بدنم داشت از شهوت مي لرزيد ارضا شدم همين که من آبم اومد اونم گفت زود باش بر گرد بر گشتم کيرشو گذاشت رو سينه هام آبشو ريخت رو سينم سرشو آوردم اينور باز ازم لب گرفت گفتم بسه بابا الآن که گمدش در بياد زود برو تا منم بيام اون رفت منم با دستمال کاغذي آبو پاک کردمو کسمو شستمو رفتم خلاصه از اون شب به بعد هر موقع ميومدن من ميرتم توالت اونم از تو اطاق من ميکرد يه روز انسورين شوهرم تموم شد انسورين يه آمپوليه که براي بردن قند تو سلولا بکار ميره و براي مريضاي ديابتي هستش شوهرم حالش بد بود زنگ زدم داداشش اومد بردش بيمارستان من پسرم با اونا رفت و دخترم که 8 سالشه موند پيش من ساعت هشت شب بود زنگ زدن درو باز کردم ديدم مجيد پسر برادر شوهرم با يکي ديگه اومدن تو اوني که با مجيد بود موند تو حياط مجيد اومد تو گفت زن عمو کسي که خونتون نيست گفتم نه گفت ميذاري منو رفيقم يکم باهات حال کنيم گفتم مگه اينجا جنده خونس که تو هر کي رو ميبيني بر ميداري مياري اينجا من بخاطر خودم ميام باهات تو دستشوئي ديگه قرار نيست هرکي که مياد روئ برداري بياري گفت تورو خدا ضايع نکن همين يهبار گفتم خيلي خب بگو بياد ول دفعه آخرت باشه کسي رو مياري پسره اومد تو رفتيم تو اطاق مجيد ده دقيقه کرد زود تموم شد آبش اومد پاشد رفت بيرون که اگه کسي اومد خبر بده پسره اومد تو اطاق انگار تا حالا کس نديده بود بدون اين که لخت بشه کيرشو در آورد کرد تو کير کوشيکي داشت من انگار هيچي حس نميکردم بعد نيم ساعت آبش اومد باشد از رو لبم گاز گرفت و رفت منم پاشودم رفتم کسمو شستم رفتم پيش مجيد گفتم ديگه با کسي نيايا گفت باشه يهو پسر اومد زد تو کونم گفت خب شمارتو بهم بده گفتم براي چي گفت بابام رفته يزد از يزد بياد ميخام با بابام بيايم اينجا بهش گفتم همين يه باري که باهات اومدم بسته اونم بخاطر مجيد بود برو ديگه اينورا پيدات نشه اونا رفتن منم اومدم تو خونه دخترم گفت مامان با اون دوتا رفتين اون تو چيکار کردين تعجب کردم گفتم هيچي آبگرمکن خراب شده بود اومدن درست کردن تا يه هفته بعد مجيد هر روز ميومئ خونمون بي هم حام کيرديم يه شب جمعه بود مهمون زياد داشتيم من داشتم غذا آماده ميکردم دستشوئيم داشتم ولي کارمو ول نکردم تو اين حال مجيد هي ميرفت ميومد ميگفت بريم ديگه حالا تو آشپز خونه شلوغ بود اين هم اعصابمو خورد ميکرد اومد دمه گوشم گفت جنده خانم زود باش بريم ديگه کيرم ميخواد کستو جر بده اين و که گفت بهم بر خورد کارو ول کردم رفتم تو توالت اون هم اومد گفتم اون حرفي که دمه گوشم گفتي رو دوباره بگو گفت جنده خانم کيرم مي خواد کستو جر بده هيچي نگفتم دامنمو دادم بالا شورتمو دادم پايين دولا شدم گفتم بکن گفتم تو مگه ديدي من جنده گيري کنم که بهم مي گي جنده گفت آره ديگه حالا خوبه دارم الآن ميکنمت داشتم با کيرش حال ميردم که دستشوئي هم داشتم گفتم بذار حالمو بکنم حساب شو ميرسم آبش اومد ريخت رو رونام انگشتشو گذاشت رو سوراخ کونم گفت سري بعد ميخوام اينجا رو جر بدم گفتم چرا سزي بعد الآن جر بده گفت باشه فقط جيق نزنيا گفتم خب کيرشو گذاشت دمه کونم چنان کيرشو فشار داد که آشکم در ومد دستشوئي داشتم که کنترلمو داشتم از دست ميدادم که همه رو بريزم بيرون گفتم اول ليس بزن بعد کن گفت باشه سوراخمو ليس زد گفتم پايين تر گوشه هاي کسم گاز مي گرفت و ميکشيد گفت اينو باياد جر داد گفتم امروز چي گفتي بهم گفت گفتم جنده خانم باز گفت ثريا جنده زن عمو جنده مي خوام با کيرم جرت بدم منم خيلي زورم اومد هر چي ان تو کونم بود رو ريختم تو صورتش برگشتم ديدمش تمام صورتشو ان برداشته بود هيچي نمي تونست بگه بهش گفتم تخم سگ چند بار ديدي من برم به همه برم که بهم ميگي جنده اولا من بجاطر اين که داشتي جق ميزدي اومدم باهات دوما چون شوهرم مريضه هم خاستم يه حالي تو بکني يه حالي هم من بکنم گفتم يه باره ديگه حرفي بهم بزني بيچارت ميکنم رفتم کونمو کسمو شستمو رفتم اونم خودشو تميز کردو رفت از اون روز به بعد يک ماهه ميگذره هر روز مياد ميگه بيا بهم بده ميگم برو گم شو
ميخام بگم که اگه به مرده هم رو بدي ميرينه تو کفنش

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#33 | Posted: 18 Jun 2010 07:58
متین و زن دایی


خونه‌ي دايي‌اينا روبروي خونه ما بود و ما با هم خيلي رفت و امد داشتيم بخصوص من و زن دايي خيلي با هم شوخي مي‌کرديم و وقتي کسي نبود من اصرار مي کردم که بيا کشتي و اون هم که ميدونست من دست بردار نيستم به شوخي با من کشتي ميگرفت و اينطوري بود که کم کم احساس کردم علاقه من بهش يه جور ديگه شده و خيلي دوست دارم که بدنشو از نزديک لمس کنم خلاصه اين کارها ادامه پيدا کرد تا اينکه بر اثر مشکلاتي که پدر و مادرم با داييم پيدا کردند ما با هم قهر شديم و من موندم و يه دنيا پلاسي. از اون به بعد کار من فقط ديد زدن خونه داييم بود (البته من هم با داييم قهر شده بودم و زنداييم هم به تبع آن با من تقريبا قهر شده بود) شب تا صبح ميرفتم کنار پنجره و با دوربيني که داشتم خونه داييم رو ديد ميزدم هم ميتونستم اتاقشونو ببينم و هم حياطشون از پشت پنجره خونه ما مشخص بود البته اونها هم ميدونستن که از خونه ما به خونشون ديد داره برا همين بعد از قهر شدن ما بخصوص تو تابستونها پنجره اتاقشونو مي‌بستند تا من نتونم چيزي ببينم و اينها منو حشري ترميکرد. يه روز که کسي خونه نبود داشتم حياطشونو ديد مي‌زدم که ديدم داره رخت ميشوره تنش فقط يه زيرپيراهن نازک و يه شلوار تنگ بود که کرستش از زيرش پيدا بود با دوربينم قشنگ داشتم از نزديک نگاش ميکردم که بعد از يه مدتي ديدم روشو کرد طرف خونه ما و تا ديد من دارم نگا مي‌کنم سريع رفت کنار خيلي اعصابم خورد شده بود که چرا خودمو قايم نکردم تا منو نبينه بعد از يکي دو دقيقه ديدم تلفن زنگ ميزنه گوشي رو ورداشتم ديدم زنداييه قبل از اينکه بتونم حرفي بزنم گفت: اگه فکر ميکني با اين کارها چيزي بهت ميرسه کور خوندي بدبخت. اينو گفت و قطع کرد، مونده بودم چيکار کنم دوباره رفتم پشت پنجره ديدم اين دفعه لباس تنش کرده و تمام رختها رو جمع کرد و برد. ديگه داشتم ديوونه مي شدم از اين مي‌ترسيدم از لج ما نره جايي نگه، خلاصه داشتم اون قضيه رو فراموش ميکردم که يه روز که اتفاقي داشتم از جلوي پنجره رد ميشدم ديدم يکي از دوستاي داييم از ماشين پياده شد و رفت طرف خونه داييم زنگ زد از پشت آيفون يه خورده صحبت کرد که در باز شد و رفت تو ديدم زندايي اومد پايين همين که همديگر رو ديدند شروع کردند به بغل کردن و بوسيدن هم بعد دوست داييم اونو بغل کرد و برد بالا که بعد ديگه نفهميدم چي شد ولي همين کافي بود تا من دق دلمو رو زندايي خالي کنم فردا صبح موقع رفتن به دانشگاه ديدم که از نونوايي برگشته ولي دست خالي. اومد که بي اعتنا از پيشم بگذره وقتي داشت از جلوم رد ميشد گفتم مي خواستي به (م)(دوست داييم) بگي که نونو بياره دم درت که تو توي زحمت نيفتي اينو که گفتم يهو رنگش پريد و گفت منظورت چيه به حالت مسخره گفتم من زورم اينه تو زورت چيه بعد از کنارش رد شدم ميدونستم حرف من کار خودشو ميکنه فردا صبح براي اينکه سلطه خودمو بهش بفهمونم واينکه سکس با اونو حق خودم ميدونم زنگ زدم خونشون خودش گوشي رو ورداشت براي اينکه مطمئن بشه گفتم من تمام قضيه تورو با دوست دايي ميدونم يا همين الان مياي اينجا تا يه دل سير بکنمت و يا اين موضوع رو يه جوري به دايي ميرسونم. تا اومد چيزي بگه گفتم من حرفم اينه بقيشو خودت ميدوني اينو گفتم و تلفنو قطع کردمهمين جور از پشت پنجره نگاه مي‌کردم که ديدم درشون باز شد و داره مياد خودمو آماده کردم رفتم پايين همين که در زد درو باز کردم تا اومد تو از همون جا بغلش کردم خواست حرفي بزنه که گفتم تو که به بغل رفتن عادت داري چته؟ بردمش تو زيرزمين گفتم بخدا اگه يک کلمه در طول اين کارهام حرفي بزني هم ميکنمت و هم اين خبر رو تو فاميل پخش ميکنم ديد دارم جدي ميگم کم کم شروع کرد آروم گريه کردن خواست حرفي بزنه که گفتم ميخواي هم بکنمت هم خبرتو پخش کنم که ساکت شد. شروع کردم به در آوردن لباسلش داشتم ديوانه ميشدم وقتي شورتشو در آوردم بي اختيار افتادم به جون کسش و هي ليس ميزدم که آه و ناله اون هم شروع شد گفتم چون وقت زيادي ندارم نميتونم زياد باهات ور برم و يسره ميرم سر اصل مطلب خوابوندمش روي تختي که اونجا بود و پاهاشو باز کردم يه نگاه بهش کردم ديدم داره تو نگاهش التماس ميکنهگفتم جيک جيک مستونت بود فکر زمستونت نبود؟ اون موقعي که پشت تلفن منو کنف ميکردي بايد فکر امروزشم بودي اينو گفتمو محکم گذاشتم تو کسش يهو جيغ بلندي کشيد گفتم هيس اگه بخواي اينجوري ادامه بدي ممکنه يه حرف از دهنت بياد بيرون اونوقت ديگه کس دادنتو حروم ميکني بهت که گفتم. بعد شروع کردم به تلمبه زدن و اون هم ديگه داشت خودشو از درد ميکشت کسکش انگار تا حالا نداده بود يه خورده تو کسش نگه داشتم تا ابم به اين زودي نياد فکر کرد ميخام تموم کنم که يه نفس راحتي کشيد گفتم کجاشو ديدي تازه ميخوام بذارم تو کونت که ديگه به گريه کردن افتاد. گفتم اين هم که داري گريه ميکني دارم بهت لطف ميکنم واي به حالت اگه يه حرف از دهنت بياد بيرون کيرمو از کسش در آوردم و بدون معطلي گذاشتم تو کونش گريش لحظه به لحظه بلند تر ميشد و همزمان من هم تند تر ميکردمش احساس کردم داره آبم مياد گفتم حيفه آبمو تو کونش بريزم کيرمو در اوردمو دوباره گذاشتم تو کسش بعد از چند بار تلمبه زدن ديگه آبم اومد محکم بهش چسبيدم تا نتونه در بره فهميده بود که ميخوام بريزم تو کسش هي تقلا ميکرد که در بره ولي ديگه دير شده بود و من تمام آبمو ريختم تو کسش هي هلم ميداد عقب که از روش برم کنار گفتم کار را آنکس کرد که تمام کرد حدود يک دقيقه محکم بغلش کردم تا آبم خوب توش خالي بشه بعد ولش کردم . ديگه گريه امونش نميداد گفتم حالا ميتوني حرف بزني اما اون فقط گريه ميکرد رفت طرف لباساش که يهو پريدم و شورت و کرستشو گرفتم. گفت اينارو چرا گرفتي گفتم اين بليط نوبت بعديه گفت قرار ما اين نبود گفتم حالا شده ديگه ميخواستي اينقدر با حال نباشي هر چي خواهش کرد ندادم گفتم از اين به بعد هر وقت بيکار شدم بهت خبر ميدم بياي اينجا گفت تو يه نامردي. ديگه از اين خبرا نيست و هر چي فحش تو دهنش بود بهم داد که موهاشو محکم گرفتم و بزور كشوندمش تو حياط و يه لگد در کونش زدم و گفتم زود برو بيرون تا کسي نديده ازاين به بعد هم هر وقت گفتم مياي اينجا تا پارت کنم و در رو باز کردم انداختمش بيرون از اون به بعد ديگه کار من شد کردن اون و هر دفعه هم شورت و کرستي که پاش بودو گروگان ميگرفتم تا دفعه بعد...

خیلی بالاییم(میتونی بگیرمون)
     
#34 | Posted: 26 Jun 2010 14:57
سروش در اصفهان

سلام. اسم من سروش و الان 26 سال دارم. این قضیه ای كه می خواهم براتون تعریف كنم مال چند سال پیش است. یعنی همون ماهی كه من در مرخصی پایان دوره خدمت بودم و تصمیم گرفتم برم اصفهان منزل عموم. به خاطر دیدن دختر عموم كه خیلی خاطر خواهش بودم. عموم سالهاست در اصفهان زندگی می كنه و همسرش هم اصفهانیه و دو تا دختر داره كه اون موقع یكی از اونها ازدواج كرده بود و كوچكتره رو هم كه من می خواستم.
خلاصه یه روز صبح حركت كردم و بعد از رسیدن مستقیم رفتم خونشون. عموم كه هنوز سر كار بود اما زن عموم و دختر عموم طبق روال گذشته منو كلی تحویل گرفتند كلی گپ زدیم بعد رفتم یه چرت خوابیدم تا عموم اومد. بعد با عموم رفتیم باغشون و تا شب اونجا بودیم. فردا صبح من طرفهای ساعت 10 بیدار شدم. طبق معمول عموم سر كار بود و چون دختر عموم دانشجو بود و امتحان داشت رفته بود دانشگاه. خلاصه من بودم و زن عمو. این زن عمویی كه من دارم حرفش رو براتون می زنم اصفهانیه و زن قد بلند و خوش هیكلیه و صورت گندم گونی داره. البته بگم طرفهای 180 هم قد داره و نسبت به قدش هم وزن مناسبی داره و اصلا هم شكم نداره...
البته عموم هم قد بلنده و من خودم 190 قد دارم. من این زن عموم رو اولا خیلی دوست دارم و اون هم منو خیلی دوست داره. طوری كه من هر وقت اونجا هستم خیلی منو تحویل می گیره. خلاصه از خواب پاشدم و رفتم دیدم تو آشپزخونه مشغوله بعد از سلام و این حرفها و خوب خوابیدی یه صبحونه به من داد و من خوردم و اومدم نشستم پای ماهواره. بعد از چند لحظه هم اون اومد با سبد میوه و نشست مبل كناری من. همینجوری كه داشتم شبكه ها رو تغییر می دادم یه شبكه اومد كه داشت فیلم اشكها و لبخند ها رو برای شب تبلیغ می كرد. من این فیلم رو یه بار دیده بودم و همون جایی رو نشون می داد كه جولی اندروز داشت با اون یارو كه الان اسمش یادم نیست می رقصید. یه لحظه شیطنتم گل كرد و به زن عموم گفتم: بیا با هم برقصیم. یه لبخند قشنگی زد و با اون لهجه اصفهانیش گفت: نه زشت منم پر رو پر رو گفتم آره.
یه كم من و من كرد معلوم بود كه روش نمیشه. منم وقت رو تلف نكردم سریع یكی از اون سی دی هایی كه با خودم آورده بودم گذاشتم و ماهواره رو خاموش كردم و دست زن عموم رو گرفتم بلندش كردم تا منو همراهی كنه. زن عموم زن خیلی مهربونیه و تا اونجایی كه من یادمه همیشه لباس های سرتاسری آستین كوتاه می پوشید كه تا سر زانوهاش بود و اگه مهمون هم داشتن یه جوراب پارازین می پوشید. البته همیشه روسری سر می كرد. اون وقتهایی هم كه من اونجا بودم هم روسریش رو بر نمی داشت. البته هر وقت دختر عموم بود از مامانش می خواست كه جلوی من روسری سر نكنه. البته اون هم روسریش رو بر می داشت و بعد از یه مدتی دوباره سر می كرد. انگار كه عادت كرده باشه. اون موقع هم زن عموم روسریش سرش بود اما جوراب پاش نبود. بهش گفتم كه اجازه بده روسریش رو بردارم و اون هم مخالفتی نكرد. البته اینو بگم زیاد به من نگاه نمی كرد. چون خجالت می كشید. اما گفتم منو خیلی دوست داره.
خلاصه تو اون حالت حجب و حیا روسریش رو برداشتم و دست راستم رو روی شونه چپش و دست چپم رو روی پهلوی راستش قرار دارم. بعد بهش گفتم شما هم همین كار رو بكنید .
بخاطر اینكه حرفی زده باشه گفت: چقدر سخته و منم گفتم: راحته زن عمو. زود یاد می گیری. و شروع كردیم. زن عموم تو همون حالت حجب و حیا بود و هی سرش رو پایین می انداخت و وقتی هم منو نگاه می كرد یه لبخندی می زد. من هم یه لبخندی می زدم و تو همون لحظه هم با چشمهام می خوردمش. كار هم به اونجا رسید كه صدای زن عموم دراومد یعنی هر كی تو اون لحظه چشمهای منو می دید می فهمید كه حشر بالا زده. با اون لهجه قشنگ اصفهانیش و با لبخند گفت: چت شده؟ مثل اینكه حالت خوب نیست و من هم كه دیگه تو حال خودم نبودم تو یه لحظه محكم بغلش كردم و بهش گفتم دوسش دارم و شروع به لب گرفتن كردم. دیگه نمی دونستم چی كار می كنم و اون دستم هم كه رو پهلوی راستش بود دیگه روی كونش بود و هی كونش رو می مالیدم . یه لحظه كه لبم از لبش جدا شد گفت چی كار می كنی؟ الان عموت می یاد. من هم سفت بهش چسبیده بودم گفتم اون الان نمی یاد.
البته از این كار من جلوگیری نمی كرد ولی زیاد هم راغب نبود. شاید می ترسید. من دوباره شروع به خوردن كردم و این دفعه از گردنش. و می دیدم كه داره لذت می بره و هی می گفت نكن نكن و از این حرفها و تو همون حالت بردمش تو اتاق خوابشون و انداختمش رو تخت البته هنوز بهش چسبیده بودم. یه لحظه ولش كردم تا زیر پیراهن و شلوار راحتیم رو در بیارم به من گفت: سروش اگه عموت بفهمه منو می كشه و من هم گفتم كه عمو الان نمیاد و هیچ كس نمی فهمه. سریع دست راستمو حلقه كردم دور گردنش و دست چپم رو گذاشتم رو قفسه سینه هاش و خوابوندمش. البته خودش هم جلوگیری نكرد و شروع كردم لب گرفتن و سینه هاش رو می مالوندم كم كم دستمو بردم توی لباسش و سینه هاش رو گرفتم و شروع كردم به مالوندن. چشمهاش روبسته بود ولی صداش در نمی اومد و من هم مشغول كار خودم بودم. از لب گرفتن كه خسته شدم سه تا دگمه لباشسو باز كردم و سینه هاش روكه سفت هم بود درآوردم و شروع به خوردن كردم. تو تموم این لحظات دو تا پاش رو جمع نگه داشته بود و نمی خوابوندش همون جوری كه سینه هاش رو می خوردم پام رو انداختم رو پاش و به زور خوابوندم و كم كم شروع به مالیدن پاهاش كردم ودستم رو كم كم آوردم بالا و از روی شورت توریش گذاشتم روی كسش و یه كم مالیدم و شورتش رو گرفتم و آروم از پاش درآوردمش. نگاهش كردم دیدم داره نگام می كنه. انگاری هنوز باورش نشده بود. من هم همون جوری كه نگاهش می كردم لباسش رو از بالا در آوردم و سوتینش رو هم در آوردم. دیگه لباسی تنش نبود اما من هنوز شورتمو در نیاورده بودم و درش آوردم. زن عموم همینجوری به من نگاه می كرد. پهلوش خوابیدم و بغلش كردم و بوسیدمش و گفتم خیلی دوست دارم و می خوام بكنمت.
اون به من گفت هنوز باورم نمیشه داریم چی كار می كنیم و گفت من شوهر دارم و این كار درست نیست و تو باید بعد از ازدواجت با دختر عموت این كارا رو با اون بكنی و من كه داغ داغ بودم و اصلا این چیزها حالیم نبود گفتم: فقط برای همین یه دفعه. كسی نمی فهمه و شروع به بوسیدنش كردم. گفتم: عمو پایینت رو می خوره؟
گفت: نه!
گفتم من می خوام بخورمش.
گفت: مریض می شی ها.
گفتم: تو به این كارا كاری نداشته باش و پاهاش رو از هم باز كردم و یه كم با انگشت با كسش ور رفتم و شروع به خوردنش كردم. حالا بخور كی نخور. اینقدر خوردم كه دیگه انرژیم داشت تموم می شد. زن عموم اصلا دیگه تو حال خودش نبود و چشمهاش رو دوباره بسته بود و با اون لهجه قشنگش آه و اوه می كرد. منم كه دیگه طاقت نداشتم رفتم روش و یواشی كیرم رو داخل كسش كردم. البته زن عموم اون موقع طرفهای 42 سالش بود و كلی زیر دست عموم رفته بود. اما كس خوبی داشت اما تنگ نبود. همینجوری روش بودم و تلمبه می زدم. من كلا از اون دسته آدمها هستم كه آبم دیر میاد. زن عموم چشمهاش رو باز نمی كرد و هی آه و اوه می كرد.
منم هی بهش می گفتم: دوستت دارم و از این كس و شعرها . احساس كردم آبش اومد من هم همینجوری اینقدر تلمبه زدم تا وقتش شد موقع اومدنش هم چون دوست نداشتم آبم رو بیرون بریزم همون جا خالی كردم تو كسش و اون هم چیزی نگفت و بیهوش همینجوری كنار هم افتادیم. من هنوز تو بغلم داشتمش و ولش نمی كردم بعد كه حال اومدیم با هم رفتیم حموم و دوش گرفتیم و اومدیم بیرون. زن عموم بنده خدا روش نمی شد منو نگاه كنه. من 3روز دیگه اصفهان بودم ولی نشد دیگه اونو بكنم.


     
#35 | Posted: 26 Jun 2010 15:01
روشنک خواهر زنم

سلام من مهرداد 28 ساله از شیراز هستم میخوام براتوت از خاطره سكس با خواهر زنم روشنک بگم. زنم خیلی خشكله و یه خواهر كوچكتر از خودش هم داره كه الان ازدواج كرده من بیرون از شیراز زندگی میكنم و یك ماه به یك ماه خانواده زنم را نمیبینم .عید نوروز امسال كه خانواده خانمم به دلیل مشكلات نتونستن به اینجا بیان فقط روشنک تنها تونست بیاد خونه ما. من از قبل میدونستم كه روشنک یه جورهایی اهل حاله ولی اصلا روم نمیشد هنوز ازدواج نكرده بود . و اندامی مانكنی و پوستی سبزه با قد بلند داشت زن من هم مثل خودم در یك شركت مشغول بكار بود .

یك روز كه من به صورت اتفاقی ظهر بود كه از اداره مرخصی گرفتم رفتم خونه كلید رو انداختم رو در حال و رفتم تو، روشنک خواب بود رفتم تا لباسهامو در بیارم دیدم شورت روشنک افتاده روتخت من هم كه دیدم روشنک با اون وضع خوابیده رفتم نگاهش كردم دیدم لای كسش پیداست كه كیرم شق شد رفتم تو اتاق برگشتم به صورتی كه نفهمه كنارش دراز كشیدم یواش دستمو گذاشتم روی كونش وای چه كونی داشت یه كم با هاش لاس زدم كیرم داشت منفجر میشد بلند شدم برم تو اتاق جق بزنم نتونستم پیش خودم گفتم موقعیت خوبیه تا روشنک رو بكنم رفتم پشت كامپیوتر بشینم فیلم سوپر نگاه كنم دیدم روشنک از خواب بلند شده تا من رو دید گفت مهدی كی اومدی گفتم تو خواب بودی یهو رفت تو اتاق خواب گفت آقا مهدی لباسهای منو ندیدی گفتم چرا گذاشتمش تو كمد یه كم خجالت كشید و رفت وقتی برگشت گفت حوصلم سر رفته تو كامپیوتر فیلم نداری من هم كه دیدم موقعیت خوبیه گفتم چرا فایلی كه فیلمهای سوپر هم توش بود را باز كردم گفتم بیا من میخوام استراحت كنم نشست و من رفتم و پذیرایی دراز كشیدم خودم رو زدم به خوابیدن.

یه 20 دقیقه كه گذشت بلند شدم دیدم در اتاق بسته شده از كنار در كه یه روزنه داشت نگاه كردم دیدم داره یه فیلم سوپر توپ نگاه میكنه و دستش هم گذاشته بود لای كسش جق میزد دوباره كیرم شق شد جلوخودم رو نتونستم بگیرم در رو یواش باز كردم رفتم تو اتاق اینقدر تو حس بود كه متوجه اومدن من نشد وتا منو دید از خجالت داشت آب میشد نمیدونست چی بگه دامنش رو سریع انداخت روی پاهاش و گفت آقا مهدی عجب فیلمهایی داری منم گفتم مگه بده؟ خندید هیچی نگفت. نگاه شلوارم كرد دید كیرم بلند شده سرش رو انداخت پائین دیگه نمیتونستم جلوخودم رو بگیرم بهش گفتم بشین فایل فیلم سوپرها رو باز كردم یكیش رو گذاشنم اولش درست نگاه نمیكرد یواش یواش دستم رو گذاشتم پشت كمرش و از پشت دستام رو گذاشتم رو سینه های كوچیكش دیگه فهمیده بود چی میخوام دستم رو اوردم رو كسش كردم داخل شورتش اولش نذاشت ولی من كار خودم رو میكردم سرش رو آوردم پائین و شلوارم رو در آوردم كیرم رو تا ته كردم تو دهنش. بار اولش بود ولی چون فیلم سوپر دیده بود وارد شده بود همین كه كردم تو دهنش شروع كرد به ساك زدن داشت آبم میومد كه كشیدم بیرون دامنش رودر آوردم یه شورت تنگ مشكی پاش بود موهای كسش هم یه كم بلن بود دستم رو كردم تو شورتش خیس خیس شده بود شورتش رو در آوردم خوابوندمش رو تخت شروع كردم به لیس زدن كسش داشت قش میكرد اصلا حال نداشت حتی میگفت كسم رو بكن برش گردوندم دولاش كردم سوراخ كون تنگی داشت سر كیرم رو با كرم یواش سر كیرم رو كردم تو كونش كه یه جیق بلندی زد و كیرم رو تا ته كردم تو كونش و تا تونستم خیلی محكم شروع به تلنبه زدن شدم روشنک كه دو سه باری ارضا شده بود همین كه تلنبه میزدم آبم اومد و تمام آبم رو ریختم تو كونش بعد از 10 دقیقه دوتامون بی حال تو بغل هم افتادیم از اون به بع تا قبل از ازدواجش هر موقع میدیدمش میكردمش تا الان كه دیگه شوهرش زحمتش رو میكشه البته ناگفته نمونه بعد از ازدواجشهم دو بار تو خونه خودشون كسش رو كردم .


     
#36 | Posted: 26 Jun 2010 15:28
آموزش سکس به خواهرزنم

خواهر خانومم بهار که در شهرستان دانشجو بود یک شب سر زده به خونه اومد و من توی خونه تنها بودم. صدای زنگ که در اومد من فکر کردم پری یا سروره واسه همین با یک شرت اسلیپ چسب رفتم درو باز کردم و منتظر نشدم ببینم کیه و از در دور شدم که ناگهان صدای بهار و شنیدم که گفت محمود سلام.
تا رومو برگردوندم دیدم وای بهار!
اینقدر از دیدنش خوشحال شدم که لخت بودن خودم یادم رفت.
گفتم بهار کی رسیدی؟
گفت همین الان.
گفنم میگفتی بیام دنبالت.
گفت نه بابای یکی از بچه ها رسوندم.
دیدم بهار یک جوری داره نگاه میکنه. گفتم چی شده ؟
گفت راحتی شما ؟
وقتی خودم نگاه کردم که با چه شکلی جلوش واستادم کلی خجالت کشیدم. و سریع رفتم لباس پوشیدم.
وقتی برگشتم بهار گفت مامان و پری کجان؟
گفتم : رفتن مجلس.
اونم گفت من سیرم میرم یک دوش میگیرم و میخوابم.
منم بعدش رفتم خوابیدم و صبح متوجه شدم که بعله آقا دزده اومده خونه بهار و قفل و شکسته ولی خوب چون اینا اونجا دانشجو بودن چیزی برای بردن پیدا نکرده بود ولی خوب اینها هم چون دختر بودن ترسیده بودن و اومده بودن.
بعدش قرار شد من برم براشون توی آپارتمان سوئیت بگیرم.
فردای اون روز با بهار رفتیم شهرستان محل تحصیلش که براش یک جا پیدا کنم و برگردم ولی از شانس ما جا پیدا نشد و مجبور شدم شبو اونجا بمونم. وقتی رفتیم خونه بهار شروع کردیم به جمع کردن وسائلش . بخاریش و براش باز کردم و در کل بجز فرش همه چیزو جمع کردیم.
خیلی عرق کرده بودم و پر خاک شدم. گفتم برم حمام که یادم اومد هیچی لباس با خودم نیاوردم. به بهار که گفتم اون گفت شما برین من از لباسای خودم بهتون میدم.
براتون بگم که این خونه شامل یک اطاق بود که یک حمام و سرویس و یک آشپزخانه کوچک از توش در آورده بودن. حمامش اندازه این بود که فقط توش بایستی واسه همین بهار رفت توی آشپزخانه تا من لباسهام و همون بیرون در بیارم و برم داخل. وقتی دوش گرفتم و بهار صدا کردم گفت دستتو بیار بیرون تا حوله رو بهت بدم. وقتی حوله رو گرفتم دیدم این اندازه اینکه هم دور کمرم ببندم نیست ولی خوب مجبور بودم!
لباسهای دیگمم که شسته بودم از لای در دادم به بهار که برام رو جا لباسی بزاره که تا صبح خشک بشه. وقتی اومدم بیرون دیدم بهار جلومم ایستاده منم که با اون حوله فقط تونسته بودم جلومو
بپوشونم به بهار گفتم این دیگه چه حوله ایه . اونم گفت از اون شرتی که پوشیده بودی که بهتره . بعدم خندید.
منم که دیدم حق با اونه دیگه چیزی نگفتم. چند تیکه لباس برام گذاشته بود. که شامل یک شورت زنانه و یک تی شرت و یک شروال استریچ سفید میشد.
بهار گفت میرم تو حمام تا راحت باشی . بعد از رفتن اون دیدم شورت که پام نمیشه و از خیرش گذشتم. تی شرت رو راحت تنم کردم اما شلوار و خیلی سخت پام کردم. خیلی دیدنی شده بود با اون شلوار سفید و چسب همه چیزم زده بود بیرون. خیلی خجالت کشیدم واسه همین سعی میکردم با پائین تی شرت جلومو بپوشونم. در همین حال دیدم بهار لباسهاشو از توی حمام پرت کرد بیرونو گفت منم یک دوش میگیرم.
چند دقیقه ای گذشت که بهار در حمام و باز کرد گفت محمود جان میشه این طرف و نگاه نکنی.
منم که دراز کشیده بودم رومو کردم اون طرف و گفتم بیا.
چند لحظه ای که گذشت بهار گفت راحت باش پوشیدم. وقتی رومو برگردوندم دیدم یک تاپ دوبنده مشکی و یک شلوارک خیلی کوتاه پاشه.
گفت ببخشید لباسها رو جمع کردم همین لباسها رو بود که به تو دادم و خودم هم پوشیدم.
من با دیدن بهار کوچولوم بزرگ شده بود و دیگه اصلا نمی شد جلوشو گرفت. بهار دوتا پیتزایی که گرفته بودیم که خیلی هم تا حالا سرد شده بود و آورد تا بخوریم.
وقتی نشست دیدم بد بد داره نگاه میکنه واسه همین بهش گفتم. شما خانومها که این لباسهارو میپوشین چیزی برای پوشاندن ندارین ولی خوب ما مردا چکار کنیم. مخصوصا اگه همچین چیزی هم جلمون جولان بده. ( وقتی خم شد تا پیتزاها رو بزاره سینه هاشو کامل دیدم . بهار هم سینه های درشتی داشت و سینه بند هم نبسته بود.)
بهار خنده ای کرد و گفت مخصوصا طرف اگه حیضم باشه.
این حرفش خیلی بهم بر خورد. بهش گفتم حیض منم یا توکه همچین شلواری بهم دادی بپوشم بعدشم اینجوری نگاه میکنی ؟!
بهار گفت : اونت چرا اینقدر بلند شده اگه حیض نیستی ؟
منم یک نگاهی به خودم کردم دیدم واقعا خرابم. این شلوار سفیدم که چند برابر نشونش میداد.
گفتم آخه تورو دیده یاد پری افتاده.
گفت: جلوشو که نگرفتن بیاد یاد پری شو کامل کنه.
بعدشم خم شد تا منو قشنگ حشری کنه.
منم دیدم این بچس شاید حرفاش روی بچگی باشه خواستم ادامه ندم که بهار گفت.
محمود من از بعد ازدواج شما همیشه آرزوی همچین موقعیتی رو میکردم. بیا امشب فکر کن من پریم.
گفتم بهار توهم عروس میشی و با شوهرت همه این کارا رو راحت میکنی.
گفت : من همیشه حرفای پری و مامان و میشنوم که پری چقدر از سکس با تو راضیه خواهش میکنم. فکر کن منم پریم.
دیگه نتونستم چیزی بگم گفتم باشه شاممون و بخوریم بعدش در موردش صحبت میکنیم.
بهار با بی میلی شروع کرد به شام خوردن ولی با دقتم به چیز من نگاه میکرد که حالا یک کمی هم بالای شروال رو خیس کرده بود.
بعد شام بهار وسائل و جمع کرد و من رفتم دستشوئی. وقتی برگشتم دیدم لخت وسط اتاق ایستاده.
روی بهشتش پر مو بود و سینه هاشم یکمی به سمت پائین بود. فکر میکنم از سینه های مامنش و پری بزرگتر بود ولی در کل اندام قشنگی داشت.
بهار گفت من آماده ام.
بهش گفتم بهار تا حالا با کسی سکس داشتی. گفت نه. و راستم میگفت مطمئن بودم. چون واقعا مبتدی بود. بهش گفتم عزیزم یادت باشه قبل از سکس هیچوقت سریع همه لباسهات و در نیار.
اومد جلو و من بوسیدمش. گفت شما لخت نمیشید. گفتم چه عجله ای داری صبر کن.
بغلش کردم و خوابوندمش و شروع کردم با دست نوازش کردن بدنش. اصلا بدنش به بدن پری نمیرسید چون همیشه همه توجه درس خوندن بود. یواش یواش دستم و رسوندم به بهشتش و نوازشش کردم ولی اینجاش دقیقا مثل مامانش و پری جمع ناز بود ولی بر خلاف اونها پر از مو بود.
گفتم بهار آخرین بار کی زدی ؟ گفت 4 ماه پیش.
گفتم خوب چرا کوتاهشون نمیکنی؟
گفت برای کی کوتاه کنم. خودم هم که باهاش کاری ندارم.
گفتم یادت باشه دختر همیشه برای سکس باید آماده باشه. شاید مثل الان همچین موقعیتی پیش بیاد.
یکمی با بدنش بازی کردم. دیدم خیلی مشتاقه تا من کاملا لخت شم. بهش گفتم خودت لباسهامو در بیار. خیلی با خجالت همچین که من لرزش دستاش و احساس میکردم لباسامو در آورد.
گفتم تا حالا فیلم سوپر دیدی؟
گفت چند دفعه نه خیلی زیاد.
فهمیدم که این دیگه خیلی مبتدیه و کارم درومده.
خیلی با تعجب به محمود کوچیکه نگاه میکرد و با احتیاط تمام دستش و گذاشت روش.
بهش گفتم بهار اصلا عجله نکن تا صبح وقت داریم.
خیلی قشنگ نگاه میکرد دقیقا با همون دقتیکه همیشه درس میخوند.
از روی زمین بلندش کردم و گذاشتمش روی پام و خیلی آرام با بدنش بازی میکردم.
چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم بدنش داره میلرزه و ارضاء شد.
بهش گفتم چی شد؟
دیدم بی رمق شده و گفت نمیدونم مثل اینکه تموم شده.
ولی خوب نمیخواست تمومش کنه دوباره شروع کرد به بازی کردن باهاش و این دفعه کردش تو دهنش. خیلی احتیاط میکرد ولی یا اینکه دندوناش کشیده میشد یا اینکه میخورد به ته دهانش و حالش بد میشد.
خوابوندمش روی زمین و پاهاشو باز کردم و خیلی آهسته گذاشتمش لای پاش. (توش نه)
دیگه از این دنیا چیزی نمیفهمید و همش خودشو تکان میداد. منم خیلی داشتم حال میکردم با اینکه توش نکرده بودم اما از لذت بردن اون لذت میبردم. چشاش و بازکرد و گفت نمیشه بکنی تو. گفتم نه ولی اگه بخوای از عقب میشه. گفت باشه اشکال نداره بکن.
دیدم اینجوری که نمیشه گفتم کرمی چیزی نداری. خیلی بی حال پاشد و از توی یکی از ساکها یک کرم در آورد. به من داد منم یکم به سوراخ اون زدم و یکمی هم به خودم. ولی خوب کرمش خوب نبود و با درد زیاد و خیلی سخت بالاخره فرستادیم توش. اولش که از جاش تکون نمیخورد ولی یواش یواش ول کرد و تونستم براش تلم بزنم. بعدشم که دیگه اینقدر باز شده بود که اینگار صد ساله اینکارس.
نفهمیدم چند بار آبش اومد ولی وقتی میخواست آبم بیاد برش گردوندم و گذاشتم لای سینه هاش. و با کلی فشار پاشوندم توی دهانش و صورتش. از این کار من چندشش شد ولی خوب به روی خودش نیاورد.
از روش بلند شدم و دست اونم گرفتم بلندش کردم. خیلی بیحال بود. باهم رفتیم توی حمام. خودتون فکر کنید که دونفری چطور توی اون حمام کوچیک دوش گرفتیم. بعد که اومدیم بیرون خودمون و خشک کردیم و دیگه زحمت پوشیدن لباس به خودمون ندادیم و همین جور لخت تا صبح تو بغل هم خوابیدیم.
فردا صبح هم رفتم براش خونه پیدا کردم و لوازمش و جابجا کردیم و وقت اومدن هم ازش قول گرفتم تا قبل ازدواجش با کس دیگه سکس نکنه و هر زمان لازم داشت به خودم بگه. بوسیدمش و به خونه پیش پری و سرور عزیزم برگشتم.

     
#37 | Posted: 26 Jun 2010 16:22
دوست هات شوهرم

دو سالی بود که ازدواج کرده بودم. از همون اول فهمیده بودم که شوهرم از پس نیاز جنسی من بر نمیاد. من عاشق سکسم اونم با مردای هات . اما شوهرم زیاد هات نیست ..
خلاصه بعد از دو سال یه روز بهم گفت یکی از دوستاش که آلمان بوده اومده ایران و میخواد یه شب دعوتش کنه .(یادم اومد کیو میگه چون قبلا عکسشو بهم نشون داده بود .خیلی خوش تیپ بود). منم گفتم باشه. برای شب جمعه دعوتش کن. شب جمعه شد و منم حسابی به خودم رسیده بودم. یه بلوز یقه باز تنگ و کوتاه قرمز با یه کرست که سینه های درشتمو به هم نزدیک کرده بود و از زیر یقه باز لباسم نشون میداد. با یه شلوار تنگ مشکی که باسنمو به خوبی نمایش میداد و حتی خط شورتمم دیده میشد. زنگ در به صدا در اومد و مجید (شوهرم) رفت آیفونو برداشت و تعارف کرد که بیاد تو. وای خدا در که باز شد بهرام (دوستش) وارد خونه شد اب دهنم حسابی راه افتاد عجب قیافه ای عجب تیپی.
سلام علیک کردیم و نشست. منم شروع کردم به پذیرایی وقتی میخواستم بهش چیزی تعارف کنم طوری خم میشدم که سینه هام دیده بشه. اولش حواسش نبود اما کم کم متوجه شد. یکی دو بار که از کنارش رد میشدم اونقدر نزدیکش میشدم که کنار رون پام به دستش میخورد. بعد به مجید گفتم بساط مشروبو راه بندازم؟ اونا هم از خدا خواسته قبول کردند. وقتی گیلاسو به سلامتی هم بالا میبردیم بهم زل میزد و منم با عشوه بهش نگاه میکردم. سر میز شام از زیر میز پاهامو بهش میمالیدم اونم نامردی نمیکرد و خوب حال میداد حتی یه بار پاشو اورد جلوی کسم و با شصتش با کسم ور میرفت. وای خدا چه حالی داشتم دلم میخواست همونجا بپرم بغلش.
بعد از شام به هوای کمک به من تو سفره جمع کردن چند باری تو اشپزخونه به من نزدیک شد و منم مثلا میخواستم خم شم چیزی از تو کشو ور دارم کونمو قلمبه میکردم طرفش اونم یه لحظه کیرشو که حسابی هم راست شده بود و داشت شلوارشو پاره میکرد مالید به کونم. دوباره اومدیم نشستیم به مشروب خوری که مجید رفت دستشویی. میدونستم ده دقیقه ای کارش طول میکشه یه پرتقالو عمدا انداختم زمین روبروی بهرام دولا شدم طوری که تمام پستونم وکرستم معلوم میشد کمی طولش دادم یهو دیدم نوک یکی از پستونام از تو کرست در اومده دست کردم درستش کنم که دیگه طاقت نیاورد و اومد جلو دستشو کرد تو کرستم و کامل پستونمو از تو کرست کشید بیرونو شروع کرد به لیس زدن و مکیدنش منم که اخ و اوخم در اومده بودم شروع کردم از روی شلوارش کیرشو میمالیدم. دو سه دقیقه ای که گذشت سرشو از لای پستونام در اوردم و گفتم الان مجید میاد بعد خودمونو مرتب کردیمو نشستیم.
گفت کی میتونم ببینمت گفتم پس فردا شب مجید شب کاره میتونی بیا؟
گفت اره! گفتم پس ساعت 10 شب منتظرتم.
مجید اومد و چند دقیقه بعد بهرام که دیگه از شدت شهوت نمیتونست طاقت بیاره بهونه اورد که خونوادش منتظرشن و باید بره و رفت.
اون دو روز برای من مثل دو سال گذشت اما بالاخره اون شب رسید مجید ساعت 8 شب از خونه رفت بیرونو منم سریع پریدم تو حموم و شروع کردم به زدن موهای کسم و خلاصه حسابی تنمو برق انداختم و بعدهم اومدم بیرون و یه تاپ نازک بدون کرست پوشیدم که نوک سینه هام و حتی گردیشون به خوبی معلوم میشد. یه شورت طوری که پشتش فقط یه نخ داشت و اونم لای باسنم گم میشد پوشیدم با یه دامن کوتاه یه وجبی. راس ده شب زنگ خونه به صدا دراومد و بهرام اومد. وارد خونه شد و نشست روی مبل و گفت تو با من چیکار کردی که از اون شب خواب ندارم. گفتم عوضش امشب و خوب میخوابی. گفت امشب که اصلا نمیخوابیم باهات کار دارم خوشگل خانوم. گفتم مشروب میخوری گفت نه میخوام اون پستونات و بخورم که دارن از زیر تاپت منو میکشن. پاشدم رفتم طرفش اونم پاشد وایساد لبمو گرفت تو دهنشو دستشو برد تو لباسم گفتم بیا بریم تو اتاق خواب!
گفتم چقدر عجله داری؟
گفت دارم میمیرم زود باش.
رفتیم تو اتاق خواب و من دراز کشیدم رو تخت و شروع کردم به عشوه گری اونم بلوز شلوارشو در اورد و اومد سراغمو شروع کرد به در اوردن لباسامو لیسیدن بدنو منم مدام اخ و اوخ میکردم.
شورتشو در اوردم وای که چه کیری داشت با دستم اروم هولش دادم رو تخت و شروع کردم به ساک زدنش داد که میزد کسم یه جوری میشد حسابی خیس شده بودم بعد اون اومد و شروع کرد به لیس زدن کسم با دستاشم پستونامو میمالید وای دیگه بلند اخ و اوخ میکردمو میگفتم اوففففففف بهراماااااا جون بخورش ااه ه ه ه. اونم میگفت جونم نازی جون میخورم کس قشنگتو.
بعد بهش گفتم دراز بکش بعد کسمو گذاشتم رودهنشو خودم هم شروع کردم به ساک زدنش(مدل 69) اونقدر ادامه دادیم که داشتیم ارضا میشدیم. بعد دوباره من دراز کشیدم و پاهامو داد بالا و کیرشو کرد تو کسم وای که چه حالی میداد من داد میزدم و میگفتم بهرام جون محکمتر عزیزم!!
اونم محکم و محکمتر منو میکرد تا اینکه دیگه ارضای من شروع شد و من داد میزدم و ناله میکردمو تنشو گاز میگرفتمو میمکیدم. اونم حسابی منو میکرد و قربون صدقم میرفت .
بعد ارضای اون شروع شد و ناله هاش تموم خونرو پر کرد. بعد افتاد روم گفت تا حالا سکس به این خوبی نداشته منم گفتم اره منم همینطور .
اونشب تا صبح 4 بار دیگه هم با همون ابو تاب منو کرد. ساعت 6 صبح هم رفت چون بهرام ساعت 8 صبح میومد خونه. تموم مدتی که ایران بود شبهایی که بهرام شیفت بود با هم بودیم و حسابی حال کردیم یه روز صبح 1 ساعت قبل از رفتنش موقع خوردن صبحونه مربا رو ریخت لای کسمو شروع کرد به لیسیدنش اوف که وقتی زبونشو میرد تو کسم چه حالی میشدم
میگفت این بهترین صبحونه عمرمه بعد با هم رفتیم حمومو تو واونجاهم حسابی با هم حال کردیم.
الان دو سالی هست که از آلمان نیومده ولی حتما وقتی بیاد بازم با هم حال میکنیم.

     
#38 | Posted: 30 Jun 2010 07:23
زن داداش
۲۰ ساله بودم ودانشجو، اونسال وقتي از دانشگاه اومدم فهميدم داداشم بچه دار شده بهشون سر زدم خيلي خوشحال شد چون ميخواست فردابه مأموريت شهرستان برود از من خواست تا اومدنش خونشون بمونم دفعه اول نبود منم قبول کردم. فقط چون زنداداشم جلوي من روسري سر ميکرد ميدونستم براي شير دادن معذب ميشه. با اينکه مثل خواهر باهاش راحت بودم ولي وقتي شير ميداد يواشکي به سينه هاش نيگا مي کردم که يکي دوبار فهميد دفعه اول بروي خودش نياورد و خودش رو جمع وجور کرد ولي دفعات بعدي اول با چشاش و بعد با لبخند ملايمي سرش رو برگردوند.

روز بعد وقتي از خريد اومدم تو اتاق داشت بچه شير ميداد بر عکس هميشه که سرسينه اش رو فقط در مياورد،کاملا دگمه هاي پيراهنش رو باز کرده بود و هردو سينه هاش معلوم بود خيلي دوست داشتم وايسم نگاه کنم ولي روم نشد وزود اومدم بيرون،زنداداش صدام کرد گفت ميشه کمکم کني گفتم چشم.گفت بيا رفتم تو داشت سينه هاش رو ميماليد بچه رو تخت خوابيده بود گفت نميدونم چرا شيرم کم شده گفتم چيکار کنم گفت بيا بنشين نشستم پيشش گفت اين بچه زورش نمي رسه ميتوني محکم مک بزني تا شيرم بياد ودستم رو گرفت ورو سينه اش گذاشت ، انقدر با ناز اينکار رو کرد که فکر نکردم دارم چي کار ميکنم همينطور که سرم رو به سمت سينه اش ميبردم دراز کشيد و من شروع کردم به بوسيدن و ليسيدن سينه هاش .چشاش روبسته بود ويواش يواش شروع کرد به نوازش سر من اول با يه دست سرم رو با يه دست اونيکي سينه اش رو ميماليد کم کم صداش در اومد شروع به ناله و آخ واوخ کرد منم داشتم ديوونه ميشدم نوک سينه هاش رو با زبون تند تند مي ليسيدم بعد ميکردم توي دهنم و محکم مک مي زدم اونقدر مجکم که سرم رو ميگرفت وميکشيد کنار نه من ونه اون همديگر رو نگاه نميکرديم.با اينکه تا اون موقع سکس نداشتم و فقط فيلم ديده بودم همه کارا به خوبي پيش مي رفت يه دفعه نميدونم چي شد که پاشدم وکل لباسام رو در اوردم و بالا سرش وايسادم همينطور که داشت سينه هاش روميماليدچشاش رو باز کرد تقريبا کيرم جلوي صورتش بود يه نگاهي بمن کرد و بدون اونکه چيزي بگه با کمي اخم دستمو گرفت و منو تو بغلش کشيد تو همون حال خيلي خجالت کشيدم و رفتم تو بغلش دوباره با چشاي بسته مشغول همديگه شديم. همونطور که تو بغل هم بوديم و سر و گردن هموميخورديم لباساش رو در اوردم ديگه کاملا لخت لخت بوديم و جايي از تنش نمونده بود که نچلونم.

با اون خرابکاري که کرده بودم نميدونستم چيکار کنم مثل اينکه خودش فهميده بود چون دستش رو اورد و کيرم رو گرفت و شروع کرد ماليدن به کسش خيلي گرم ومرطوب بود يه دفعه بدنم لرزيد لذت جديدوعجيبي احساس کردم همينطور که داشت ميماليد بي اختيار خودم فشار دادم و کيرم رفت تو اونم جيغ کوچکي زد و منو محکم بغل کرد منم محکم گرفته بودمش و عقب وجلو ميکردم هر دوتامون سر وصدامون در اومده بود خسته شده بودم و خيس عرق ولي نميتونستم شل کنم نيروي عجيبي داشتم ولذت تمام تنم رو گرفته بود نميدونم چي شد که يهو ناخناش رو تو بازوهام فرو کرد وچندتا جيغ با ناله قاطي کشيد وشل شد ولي من همينطور داشتم تلمبه ميزدم که يه دفعه احساس کردم داره آبم مياد نميدونم از کجا فهميد با بي حالي گفت نريزي تو منم زود کشيدم بيرون وهنوز يکي دو بار نزده بودم که آبم اومد وريخت رو تنش تا خالا اينفدر آبم نيومده بود کاملا بي حس شده بودم کنارش دراز کشيدمبعد از چند لحظه روم کردم طرفش ديدم داره منو نگاه ميکنه تو چشام نگاه مهربوني کرد ويه لب حسابي و طولاني ..بعد پاشد و نشست رو پاهام به کيرم نگاه کرد ويواش يواش اونو که حالا کوچولو شده بود دستمالي کرد بريده بريده و بدون اينکه تو صورتم نگاه کنه گفت تا حالا اينکارو نکردم حتي واسه داداشت. بدم ميومد يه دفعه تو چشام نگاه کرد و با خنده گفت ولي تو خيلي حال دادي باشه و سرش رو برد پائين و آروم آروم با بوسيدن وماليدن به صورتش شروع کرد، کم کم کرد تو دهنش يواش يواش کيرم بلند ميشد و اونم راحتتر شده بود وبا اشتياق کاملا ميکرد تو دهنش.

احساس کردم مثل اول آمادگي دارم سرش رو به زور از رو کيرم جدا کردم و کشيدمش تو بغلم و براي اينکه تشکر کنم بوسيدمش دوباره شروع کردم به ماليدن وبوسيدنش ا لبته ايندفعه با چشم باز و توچشاش نگاه ميکردم اونم همينطور نگاه مهربوني داشت بعد از کلي ماليدن وبوسيدن پا شد رو کيرم نشست و با دستش اونو تو کسش کرد و اول يواش وبعد تند تر بالا وپائين کرد من شروع کردم به ماليدن سينه ها ش با هر دودست و مستفيم تو چشاش نکاه ميکردم اونم با جشايي که به زور باز ميشد و کاملا خمار بود با يه تبسم مليح به من نيگاه ميکرد بعد از مدتي انگار خسته شد حوابيد رو من وشروع کرد به نوازش وبوسيدن سينه هاي من و رو تنم وول ميخورد بوسيدمش و از رو خودم کشيدمش کنارو رفتم پشتش و همونجوري که تو فيلم ديده بودم از عقب شروع کردم البته با کمک خودش راهش رو پيدا کردم و کردم تو کسش عجب لذتي، خيلي زود از حال طبيعي خارج شدم و آخ واوخم در اومد دوباره خيس عرق شدم وداشتم ديوونه ميشدم اونم کونشو حسابي به عقب هول ميداد وبا دستاش رونم رو محکم از عقب گرفته بود يادم افتاد که نريزم توش و لي انقدر محکم منو گرفته بود که نتونستم وآه ه ه ،،،،،تا آخرش رو ريختم تو ولو شدم روش و همونطور که بهش چسبيده بودم دوتايي خوابيديم.

نميدونم چقدر خوابيديم ولي با صداي نق نق بچه به خودمون اومديم زنداداش رفت بچه رو تکون داد تا بخوابه منم رفتم حموم وقتي اومدم بيرون ديدم زنداداش تو اتاق داره بجه رو شير ميده مثل هميشه روسري سرش بود وفقط سر يکي از سينه هاش رو در اورده بود که تو دهن بجه بود نگاه شيطون و مهربوني بمن کرد و بالبخند گفت مرسي

     
#39 | Posted: 4 Jul 2010 15:13
پسرعمه همه کاره من

سلام این دفعه می خوام قصه من و پسر عمه مو براتون بگم.این پسر عمه من خدا خیرش بده تو همه ضمینها‬

‫فعالیت می کنه.که آخرین فعالیتش رو که من نمی دونستم زدن مخ های توپ و باحال .یه روز هوس کردم برم‬

‫خونه عمم و اونجا بمونم آخه هر وقت که می رم 2 شبی می مونم.و من هم رفتم که پسر عمم از سر کار اومد‬

‫و عصرانه رو خوردیم و گفت جاوید بیا بزنیم بیرون و من هم قبول کردم.ماشینو روشن کردم و منتظر پسر‬

‫عمه شدم .مثل همیشه عادی اومد تو ماشین و حرکت کردیم تو راه هی داشت با من سر یه مطلب و باز‬

‫می کردکه تو تا حالا سکس داشتی نداشتی .می خوای سکس داشته باشی یانه .منم که زیاد با پسر عمم زیاد تو‬

‫این مسائل راحت نبودم سعی نمی کردم جواب شو بدم و حواسم به رانندگی بود . پسر عمم از من 7 سال‬

‫.بزرگتره.تا اینکه با تلفنش شماره داره می گیره.شروع به صحبت کرد فهمیدم پشت خط یه خانومه.دقیقتر شدم‬

‫دیدم داره یه جایی رو مشخص می کنه یا قرار می ذاره به من گفت بپیچ سمت راست من هم پیچیدم .مکالمه‬

‫رو قطع کرد.گفتهمین جا توقف کن منم وایسادم .دوباره برگشت به من گفت که سکس نداشتی منم این دفعه گفتم‬

‫آره نداشتم.دیدم داره دست تکون می ده برای یه نفر .وای چی می دیدم 2 تا هلو داشتن برای پسر عمم دست‬

‫تکون می دادن.من اصلا ماتم برده بود . دخترها چی بودن ظریف تمیز من که یه لحظه حساب کار دستم اومد‬

‫فهمیدم نقشه پسر عمه چیه خودمو جمع و جور کردم .دخترها نزدیک ماشین شدن و پسر عمم تعارف کرد‬

‫.بیاین تو ماشین و اونا از خدا خواسته نشستن . وقتی سوار شدن به من سلام دادن منم با پته پته جوابشون و دادم‬

‫پسر عمه گففت راه بیوفت منم راه افتادم تعد گذشت از چند تا خیابون و کوچه گفت نگه دار. دختر ها پیاده شدن‬

‫و رفتن اونا دم یه آپارتمان وایستادن بعد در باز شد و رفتن بالا ترس برم داشت.پسر عمم گفت ماشینو یه جا‬

‫پارک کن بیا.بعد از پارک ماشین ما هم رفتیم دم در آپارتمان وایسادیم پسر عمم زنگ زد و در بدون سوالی‬

‫.باز شد.من که حسابی تعجب کردم و خیالم راحت بود چون با پسر عمم هستم و خودم و سپرده بودم به اون‬

‫. رفتیم بالا و وارد یکی از خونه ها شدیم.یه پسر جوان هم تیپ پسر عمم درو باز کرد ما هم وارد شدیم‬

‫من با االله یا االله گفتن وارد شدم دیدم همه دارن می خندن پسر عمم پسر جوان و دخترها که با لباس های راحت‬

‫جلو من نشستن.پسر عمم گفت برو گمشو تو بغل اون بعد هلم داد طرف دختره دختره هم سریع منو قبول کرد‬

‫تو بغلش وای خدا.چی می دیدم .2 تا دخترها دور من نشستن و دارن لباسامو در می یارن .کیرم درد عجیبی‬

‫گرفتم.حسابی راست کرده بودم.دخترها فقط با من کار داشتن . پسر عمم و صاحب خانه داشتن مشروب می‬

‫خوردن و گرم صحبت بودن.منم تو حال خودم نبودم که دیدم لخت لختم.یکیشون داشت کیرمو می خورد و اون‬

‫یکی داشت ازم لب می گرفت.گفتم شما چرا لخت نمی شید یکی از دخترها گفت منتظر بودیم شما بگید منم‬

‫حشرم زد بالا شروع کرد لباسای جفتشون رو در آوردم کیرمو از دهن او یکی کشیدم بیرون و لختش کردم‬

‫وای دیگه حالم نمی دونم خوب بود یا بد اما حسابی قاطی کرده بودم.شروع کردم لیسیدن چوچولاشون چقدر‬

‫تمیزه انگار صفر کیلومترن و تا حالا کسی نزده توشونکسشون سرخ شده بود و هیچ مویی هم نداشت.منم‬

‫همین طوریش داشت آبم می یومد.چه بخوام بکنم توش.پسر عممو دیدم که داره دست پره می یاد.با خودش‬

‫اسپره آورده بود اسپره رو زد به کیرم و گفت کاندوم هم هستا منم که می ترسیدم گفتم باید خوش زحمتشو‬

‫بکشه.و اون هم ردیف کرد .کیرم بی حس شده بود دختر کونش رو قنبول کرد طرفم و گفت پارم کن منم‬

‫حشری تا دسته کردم توش راحت رفت.هیچ صدایی از خودش در نیاوراون یکی دختره که سنش پایین تر می‬

‫زد داشت کیر پسر عممو می خورد.منم رفتم تو کار همین سینهاشو گرفتم و تو کونش تلمبه می زدم.کیرمو در‬

‫آوردم گفتم بزنم تو کوست گفت بزن هر جا که دوست داری شما سفارش شده هستید.منم با کمال پر رویی کردم‬

‫توکسش وای چه کسی چه گرم حسابی همدیگرو خیس کرده بودیم که گفتم آبم داره می یاد پسر عمم تا شنید‬

‫اومد بالاسرمون که زود باش می خوام ببینم دختره کیرمو درآورد کرد تو دهنش و من همرو خالی کردم تو‬

‫دهنش . که از حال رفتم به پسر عمم گفتم از کمر افتادم گفت از دل نیفتی..دستش رو گذاشت رو شکمم که‬

‫حسابی داغ کرده بودم.بعد گفت حاضر شو بریم.منم دختر رو چند بار بوسیدم و با دستمال دور کیرمو تمیز‬

‫.کردم و راه افتادیم بریم دختر ها تو خونه موندن و من با پسر عمم زدیم بیرون که تو راه ازش تشکر کردم‬

‫اون هم گفت قابل نداره ولی...............منداشتم دیوونه می شدم که دیدم پسر عمم از تو کیف کوچیکی‬

‫همراهش بودیه دوربین تصویر برداری درآورد و زد صحنه سکس من با دخترها حسابی دیوونه شدم .داغ‬

‫.کردم گفتم چرا فیلم گرفتی دیوونه گفت برای روز مبادا که حسابی ضایت کنم.دیدم عجب سوتیه بزرگی دادم‬

‫من به پسر خوب بودن و اهل نماز و روزه خدا پیغمبر تو فامیل معروف بودم.که فهمیدم پسر عمم چرا این‬

‫کارو کرده.بله این بود که هر چی می گفت می گفتم چشب. ازم کون نمی خواست.ولی ماشینو هر می خواست‬

‫.می گرفت. که بر خودم لعنت فرستادم. هیچ وقت عجله نکنید و حسابی جوانب کارو در نظر بگیرید‬ ‫.

معذرت که خستتون کردم‬ .

     
#40 | Posted: 10 Jul 2010 13:14
آچارفرانسه و زندایی

من اسمم پدرامه ، می خوام ماجرای بهترین سکس زندگم رو که با زنداییم بود براتون تعریف کنم .
من رشتم الکترونیک هست ، الان ترم آخر کاردانی هستم اون موقع تازه ترم یک بودم . تو فامیل من آچار فرانسه هستم و معمولا هرجا برم هر کار فنی که بتونم انجام می دم . تو فامیل همه رو من یه حساب دیگه ای باز می کردن و فکر می کردن که از من بچه مثبت تر وجود نداره (از نظر ادب میگما )

یه روز از دانشگاه رفتم خونه داییم چون نزدیک به یونی (دانشگاه) بود . رفتم دیدم فقط زن داییم هست و داییم رفته تعمیرگاه این زن دایی من حیوونی بچه دار نمیشه ، خیلی هم رابطش با من خوبه البته تا اون روز خیلی چیزا فرق می کرد .
این زن دایی من که اسمش مژگانه 37 سال سن داره و تو فامیل چادر سرش میکنه و همین طور جلوی من حتی وقتایی که تنها بودیم !
خلاصه من رفتم داخل و نشستم رو مبل جلوی تلویزیون شروع به حال و احوال و اونم رفت میوه آورد و ازم پذیرایی کرد یهو چشمم به مهتابی کنار سالن افتاد که گوشش سیاه شده بود و سوخته بود به زنداییم گفتم چرا اینو عوض نمی کنین ؟ اونم گفت من که بلد نیستم داییتم که دست به این چیزا نمی زنه دست خودتو میبوسه ، منم گفتم نه بابا این چه حرفیه رفتم یه مهتابی خریدم و اومدم یه چارپایه بهم داد و رفتم بالا لامپ رو عوض کنم زن دایی پایین وایساده بود و منتظر بود تا مهتابی رو ازش بگیرم من که اومدم لامپو ازش بگیرم یه لحظه سرم گیج رفت ، بله چیزیو که نباید ببینم دیدم چادرش باز شدن بود و من خط سینه های درشتشو داشتم می دیدم
به روی خودم نیاوردم و لامپو ازش گرفتم داشتم می بستمش که یه فکری به سرم زد و انجامش دادم ، موقع اومدن پایین از چارپایه خودمو انداختم زمین که مثلا پام لیز خورده و افتادم ، زندایی هم با دیدن این صحنه رنگش سفید شد و خیل ترسید منم با اون که حواسم بود ولی خیلی کمرم درد گرفته بود خلاصه بهش گفتم که باید به یه جا تکیه بدم و بیاد کمکم کنه تا برم سمت مبل . با اکراه اومد و از کنار منو گرفت و کشون کشون منو داشت می برد که پامو گزاشتم روی چادرش و چادرش از سرش افتاد تا اومد برش داره گفتم زندایی من و شما که این حرفارو با هم نداریم گفت آخه ، گفتم آخه نداره که ولش کن گفت باشه
دوباره اومد کمکم کنه که این دفعه خودمو انداختم روش ، دیگه کفری شده بود داد زد گفت برو گمشو اونور ، منم که با دیدن همون خط سینه گر گرفته بودم گفتم نه و الا که من باید تورو بکنم و خیلی دوست دارم و از این حرفا

اصلا را نمیداد ، منم که بالا بودم و مسلط به ماجرا شروع کردم به خوردن لباش هر هلم میداد ولی من ول کن نبودم ، یه دستمو فرستادم سمت کسش تا حشریش کنم ، از روی شلوار شروع کردم مالوندن چوچولش ، یکم که مالوندم شل شد و مقاومتش رو کم کرد
بهش گفتم دیدی خودتم بدت نمیاد ، کسی که نمی فهمه هم من تو رو دوست دارم هم تو منو اما باز انتخابش رو میزارم به عهده خودت و بلند شدم و لنگ لنگان رفتم نشستم روی مبل .
یه دیقه بعد اومد نشست کنارم و گفت آخه تو ، دیگه چیزی نگفت . گفتم من چی ؟ بچه ام ؟ غریبه ام ؟ چی ؟
یکم نگام کرد و اومد جلو لباشو گذاشت رو لبام ، منم شروع کردم لباشو خوردن خیلی داغ شده بود دستمو از زیر لباسش بردم تو از روی سوتین شروع کردم بازی کردن با سینه هاش ، کنار زدمش و پیرهنش و سوتینش رو درآوردم و سینه هاش که فکر کنم سایزش 85 بود پرید بیرون ، سینه های تپل و رو به بالایی داشت شروع کردم به خوردن وای که چقدر من سینه دوست دارم یه 10 دیقه ای داشتم فقط سینه می خوردم بعدش رفتم سراغ شلوار و شورتش و شروع کردم خودرن کوس زندایی مژگانم دیگه به جیغ زدن افتاده بود . منو کنار زد و اومد سراغ کیرم ، شلوارمو و شرتمو درآورد و کیر قرمزمو یکم نیگاه کرد بعد شروع کرد به ساک زدن ، خیلی عالی این کارو می کرد یکم که خوردش تا ته میکرد تو گلوش ، این کار خیلی بهم حال میداد
کیرمو از دهنش دراوردم و گذاشتم لای سینه هاش ، اگه این کارو نکردین حتا امتحان کنین ، خیلی حال میده
مژگان که دیگه تحمل نداشت بلندم کرد و نشوندم روی مبل خودشم اومد آروم نشست روی کیرم ، کسش خیلی داغ بود جوری که نزدیک بود هومن اول آبم بیاد . کیرمو تا ته کرد تو کس و یکم مکث کرد . بعد شروع کرد بالا و پایین کردن خیلی صحنه قشنگی بود با بالا و پایین رفتم اون سینه هاش که حالا دیگه در حد انفجار بودن هم داشتن می لرزیدن و منو بیشتر حشری می کردن.

یکم بعد دیدم سرعتش کم شده و خسته شده بهش گفتم سگی بشین ، اونم رفت اونورتر و سگی نشست اومدم از پشت بزارم تو کسش که چشمم به کون خوشگلش افتاد ولی معلوم بود که آکه آکه آروم گذاشتم تو کسش و شروع کردم تلمبه زدن ، من معمولا آهسته و پیوسته پیش می رم و یهو مثل خر کل انرژیمو نمیزارم پای کار
بعد از یه 20 دیقه ای که تو کسش تلمبه زدم و اونم یه بار خودشو خالی کرده بود دیگه نزدیک بود آبم بیاد بهش گفتم اونم چون مشکل بچه دار شدن داشت گفت بریز تو کسم. حالا سرعتمو زیاد کردم و با هم ارضا شدیم ، بدون اینکه کیرمو دربیارم روش خوابیدم و شروع کردم دم گوشش ازش تشکر کردن که اونم برگشت گفت فکر نمی کردم انقدر خوش بگذره
از اون به بعد هروقت بخوام میرم و کس زندایی رو میگام چند دفعه بهش گفتم کونتو بکنم که امتناع کرد و نزاشت.
من به همین کس هم قانع هستم !

     
صفحه  صفحه 4 از 91:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  87  88  89  90  91  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites