خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها


صفحه  صفحه 93 از 94:  « پیشین  1  ...  91  92  93  94  پسین »
popx1 زن #921 | Posted: 12 Nov 2019 11:42
کاربر
 
سکس با دوست خالم عجب چیزی بود


من چن روزیه تو دلم افتاده یکی از شهوت انگیز ترین خاطراتمو براتون بنویسم من ایدین هستم الان 18 سالمه پسر جذابی هستم از نظر خودم، خودمو هم خیلی دوس دارم ... دوستان اگه کسی حوصله ی خوندنشو نداره زور نیس نخونه من با همه ی جزئیات میگم بریم سر اصل مطلب من یه خاله دارم که خیلی دوسش دارم اونم همچنین هر چی از دستش بیاد برام میخره کلی قربون صدقه هم میریم. خاله من فیسش خیلی خوبه ادم اپدیتیه ولی اینم بگم همیشه نماز روزه اش سر جاشه این خاله ی قصه ما از اونجایی که پرستاره توی شهر دیگه اونجا خونه داره ما هم هر فرصتی پیدا کنیم میریم پیشش کلی خوش میگذرونیم یا اون زود زود میاد پیش ما ... اسمش نازنین من پارسال که خودم تنهایی رفته بودم خونه خالم کلی هیجان داشتم وقتی رسیدم اونجا از اونجایی که من کلید داشتم درو نزدم کلید انداختم رفتم تو اپارتمان درو خونه رو زدم دیدم کسیی خونه نیس واسه همین زود با کلید وارد خونه شدم وسایل هامو گذاشتم یه گوشه بعد چن بار گفتم نازنین نازنین خاله جون دیدم که خودمم تنهام بعد زنگیدم به مامانم گفتم که رسیدم نگران نباشه و از این حرفا


بعدش ازش پرسیدم پ خاله کو نیستش چرا که گف احتمالا بیمارستانه ...لباسامو عوض کردم داشتم با کنترل ماهواره ور میرفتم که بعد دو ساعت دیدم انگار صدای نازنین داره میاد از پله ها کلیدو انداخت تو اومد وقتی منو دید مثل لال شد ها مونده بود گفت تو کی اومدی مگه قرار بود بیایی اینجا کلی بوس بوس که بهش گفتم میخواستم سورپرایز بشی دیه ... رفت یه شلوارک پوشید دراز کشید پیش من داشتیم باهم شوخی میکردیم وچن نفرو پیش خودمون مسخره میکردیم تو این حین بود که برگشت بهم گفت الان لیلا هم میاد اینجا ها ...ذوق مرگ شدم پیش خودمم گفتم اوووووف... لیلا دوستش بود اونم پرستاره مثل خالم اونو خیلی دوس داشتم باهم صمیمی بودیم خیلی دختر باجنبه ایه اگه از بدنش بگم سینه هاش حدودا 75 بدن کشیده ای داره که اگه یکی ببینه اونو دلش میخواد فقط بغلش کنه خیلی ملوسه....تو دلم عروسی بود که اونم میاد پیش ما چون زیاد خسته بودم یکم با لب تاپ خالم ور رفتم و بعدش گرفتم خوابیدم خیلی اخه خسته بودم تو ذهنم به فکر لیلا بودم و اونجوری تو تصورش بودم که باز دوباره میاد شیطنت می کنیم و کلی میخندیدم....


بعد دو سه ساعت از خواب بیدار شدم هنوز بلند نشده بودم داشتم تو تخت خواب هی این ور اون ور میکردم که دیدم بله لیلا هم اومده صداش داره میاد زود خودم جمع جور کردم موهامو باز خوشگل کردم یکم به خودم رسیدمو رفتم تو بهم گف به به گل پسر خسته نباشی دلاور خخخخخ دختر شوخی هس بعد سلام و احوال پرسی کنارشون نشسته بودم چای میخوردیم شب شد رفتیم بیرون کلی حال میکردم که باهاشون بودم دست نازنین(خالم) تو دستم گرفت بودم پز میدادم تو دلم میگفتم کاش میتونستم دست لیلا رو بگیرم رفتیم کلی گشتیم تو راه یه پیتزا فروشی مهمون لیلا شدیم بعدش اومدیم خونه لیلا تو فیس بوک بود داشت با لب تاپ کار میکرد که منم هی فرصت میخواستم که بهش زل بزنم خیلی تو کف بودم دیدم همونجور که نشسته شلوارش یکم از کون نازش اومده پایین منم از این استفاده کردم هی زیر چشمی از پشت بهش نگاه میکردم که تو همین حال بودم که یهو برگشت بهم نگاه کرد دید زل زدم سرمو انداختم پایین دستشو برد شلوارشو دوباره درس کرد بعد مدتی باز دوباره رفت پایین به خودم که اومدم دیدم بله کیرم داره یواش یواش دیووونه بازی در میاره


زود رفتم تو دسشویی یه جلق حسابی زدم اخر های شب میخواستیم بخوابیم من رفتم تو اتاق اونا هم پیش هم خوابیدن تو حال ... با فکر کردنش شب و صب کردم و خوابیدم صب شد بیدار شدم دیدم نازنین رفته بیمارستان چون شیفت بود اما لیلا تو خونه مونده بود یکم جا خوردم گفتم از این بهتر نمیشه کلی استرس داشتم خوابیده بود یه ربع همش به بدنش نگاه میکردم رفتم یواش پیشش دراز کشیدم با کمی فاصله خودمو زدم به خواب مثلا زیرچشمی حواسم بهش بود یکم بعدش تو خواب خودشو جابجا کرد یهو جوری شد که دستشو گذاشت رو دست من کلی ترس ورم داشت که الان هاس که بفهمه نمیتونستم دستمو تکون بدم یکم بعد کم کم از خواب داشت بیدار میشد که زود خودمو زدم به خواب قلبم داشت از جاش کنده میشد بهم گفت ایدین پاشو پاشو چقدر میخوابی بیدار شدم گفتم خاله کو که بهم گف رفته بیمارستان از این کس و شعرا میگفتم که یادش بره ازم بپرسه چرا اینجا خوابیدی از شانس قهوه ای من این سوالو پرسید نمیدونستم چی بگم یکم منو من کردم اخرش چیزی نگفتم اونم زیاد گیر نداد داشتم خوش حال میشدم که پیش خودم گفتم اخیش سیکتیر کرد بلاخره پاشد رف دس صورتشو شست داشتیم صبحونه میخوردیم که بهم گف دیشب خیلی بلا شده بودی ها منم زود گفتم مگه چیکار کردم خانوم خانوما میدونستم چی منظورشه ...


هی میگف برو خودتی داشت میخندید گفتم لیلا تقصیر خودته من چیکار کنم خودتو برو تو ایینه بین چقد دوس داشتنی هستی نمیدونم چی شد که به دهنم اون جمله اومد بهم گف ن بابا از این حرفا هم بلد بودی من نمیدونستم چیزی نمیگفتم هی یه چیزی میگف که من تعریف کنم از بدنش... میگه زبونتو پیشی خورده خودمو عصبی نشون دادم که باز میخندید میگف عب نداره پیش میاد ولی سعی کن شیطونی نکنی کار دستمون میدی ها دیدم داره میخاره بهش گفتم من شیطونی نکنم اررررره؟؟؟؟ پس خودتو چی میگی ،خودت که از من شیطون تری اون چت روم ها چیه میری توش هان نمیدونس چی بگه که بهم گف حوصلم سر میره میرم مشغول میشم گفتم ن بابا اگه راس میگی برو با یه چیز دیه سرگرم شو اصلا بیا من سرگرمت کنم که گفتو که همیشه نیستی گفتم حالا که ... من منظورم اون نبود که بیا بهت حال بدم ولی اون یه جور دیه برداشت کرده بود یکم نزدیک تر شد گف تو اصلا اونا رو ولش کن تو چرا دوس دختر نداری گفتم از کجا میدونی که ندارم یکم از شیطونی هام بهش گفتم که....که با دوس دخترم چیکارا میکنم ..... گف خیلی خیلی بد شد که دوس دختر داری گفتم وا چرااااااا؟ چیزی نگف ... گفتم چیه نکنه میخواستی من دوس پسرت بشم خخخخخ خب ادم حسودی میکنه دیگه گفتم دیوووونه واسه همین ناراحتی خخخخخخ پاشد رفت


من نمیدونستم چجوری جورش کنم خجالتی نبودم اما میترسیدم پیش خاله بد بشه این لیلا هم که خوراکش شوخی کردنه گفتم نکنه داره سربه سرم میاره خلاصه تصمیم گرفتم یجوری بهش بفهمونم که میخوام باهات حال کنم اما نمیدونستم چجوری ...... یادم افتاد یه بار که پیشش بودم عضله اش گرفته بود که من ماساژ دادم درس شد البته تو خونه بهم گفتن اینکا رو بکن ها چون یه چیزایی از ماساژ بلد بودم بهش گفتم پشتت درد نمیکنه که یادته یه بار ماساژ دادم گفت اره خیلی هم خوب بود دست درد نکنه آیدین... گفتم اگه بازم از اون مورد ها هس من در خدمتم دیه گفت واقعا؟؟ صب کن الان میام اومد گف اگه میشه پشت گردنمو یکم مالش بدی دیروز تا صب کار میکردم ... رفتم یه بالش کوچولو بود دیشب بغلش کرده بودم اونو اوردم بهش دادم که سرشو بذاره رو اون اذیت نشه ...


به پشت دراز کشید و من شروع کردم اولش داشتم گرمش میکردم دستامو میکشیدم الکی به گردنش در حد ناز کردن بود بهم گف اینم تازه یاد گرفتی خخخخخ روش تایلندیه خخخخخخ منم خندم گرفته بود گفتم حالا هر چی ... گف حالا ناراحت نشو استاد خخخ به لیلا گفتم میشه اون لباستو در بیاری من نمیتونم کارمو بکنم جا خوردم بدون معطلی در اورد خودشم گف اخیش داشتم خفه میشدم حالا یه تاپ نازک صورتی تنش بود با یه شلوارک نشستم رو کون نرمش وای مثل پنبه بود با حرکاتم روی پشتش کیرمم داشت میخورد به بدنش خیلی دیه ضایع شده بود خودشم فهمیده بود چیزی نمیگف گردنش تموم شد اومدم پایین تر یکم گفتم اینا هم اشانتیون منه خندید یهو دستم دیگه رسید به کونش ترسیدم دست نزدم یکم این ور اون ورشو ماساژ دادم سریع رفتم پایین داشتم پاهای خوشگلشو میمالیدم سفید و ناز بود مثل همون هایی که شما ها میگین مثل برف بود انقد حال میکردم از سکس هم بالاتر بود برام یهو کنترلمو از دس دادم یواشکی یه بوس کردم از پاهاش چیزی نگف منم بلا تر میشدم به قول خودش از بچگی از پاهای خوشگل حشری میشدم یکی از انگشت های پاشو که لاک سیاه هم زده بود کردم تو دهنم داشتم میخوردم اب از دهنم راه افتاده بود که زود برگشت گف ایدین نکن قلقلکم میاد مگه من ول میکردم دیدم داره اینجوری میگه بیشتری تمایل داشتم بخورم که دستمو گرف نذاشت گفت بیا یه جا دیگه رو بخور اون جا ولی ن قلقلکم میاد دیگه کامل مطمعن شدم دلش میخواد ..... رفتم لبمو چسبوندم بهش انقد خوردم که داشت دیووونه میشد اونم یجوری میک میزد که لبام داش کبود میشد خیلی فوق العاده بود با اینکه من زیاد اهل ممه بازی نیستم ولی اون روز دستمو بردم در اوردمشون خیلی خوشگل بودن 75 سفت هم بود نوکش هم یه حالت صورتی داش یکم که خوردم تازه فهمیدم بابا چرا این همه گیر میدن ممه


بدجور حال میکردم دستموبردم طرف کسش از رو شلوارک میمالوندم اخ و اوخش بلند شد کشیدم پایین یه شرت سفید تنش بود که با رنگ بور خودش اون شرت هم خودنمایی میکرد کسشو در اوردم بیرون مثل یه گل رز بود انگار هیشکی دست نزده حتی خودش چن ثانیه هم نگاه همش میکردم یه عطر زیبایی هم داشت ادم دلش میخواست اون کسو از جاش بکنه با خودش ببره .... اب از دهنم افتاده بود سرمو بردم لای پاهاش کنار کسشو لیس میزدم که زیاد حشری میشد زبونمو کردم تو کسش یه اه کشید که دیووونه شدم ابم اومد داشتم تن تن اینکارو میکردم هی اه اه میکرد صداش خیلی بلند شده بود با یه انگشتم هم سوراخ کونشو میمالیدم کونش فوق العاده نرم بود همش میخواستم بوس کن دلم نمیومد بکنمش که درد بکشه... چون پرده داشت کیرمو در اوردم رو کوسش هی بالا پایین میکردم دوباره مثل سیخ شد ...


. یکم تف مالی کردم سرشو میخواستم هل بدم تو نمیرفت خیلی خیلی خلی تنگ بود تازه کلی هم با دستم باز کرده بودم سریع از اتاق یه کرم اوردم چربش کردم یکمم زدم یه سر کیرم فرستادمش تو نمی خواستم زیاد درد بکشه اخه خیلی دوسش داشتم بعد که یکم از سرش رف تو جیغ کشید گفتم یواش ...یکم خوابیدم روش کیرمو تا ته فرستادم هیچ کاری نمیکردم تا جا باز کنه داشت گریه میکرد ولی بی صدا اشکش در اومده بود از کونش هم خون میومد یه کوچولو خیلی دلم براش میسوخت کارایی هم که اون میکرد باعث میشد خیلی رومانتیک بشه سکس مون یکم تلمبه زدم باز اه اوهش بلند شد میگفت آیدین جان نازنین یواش تر خیلی درد دارم بهش گفتم چرا جان اون تو عشقمی تو رو خیل دوس دارم چشم یکم خنده رو لبش اومد ابم داشت دوباره میومد که همه شو خالی کردم تو کونش


همه ی بدنم عرق کرده بود خیس خیس بودیم اونم بدنش میلرزید ارضا شده بود دوتایی نیم ساعت همون جوری ول بودیم به هم دیگه دوست دارم و حرفای قشنگ میزدیم انگار من دوس پسرشم بهش گفتم پاشو بریم حموم که دو ساعت دیگه خاله میرسه کمکش کردم رفتیم حموم دیگه اونجا کاریش نداشتم فقط بغلش میکردم... یواشکی تو گوشش میگفتم ببخشید درد داشتی زیر دوش محکم بغلم کرد اومدیم بیرون.... چایی دم کردم که الان خاله از کار میرسه خسته هس .... اینم داستان من ببخشید زیاد شد...
      
popx1 زن #922 | Posted: 12 Nov 2019 23:26
کاربر
 
زنداداش چادری و مذهبی خیس

از همون اول زنداداش پرستو ما خیلی مذهبی و چادری خیلی شدید بود این حرکاتش باعث میشد بیشتر حشری کنه منو مخصوصا قد بلندش۱۸۰ و سینه ۸۰ باسن بزرگ و گوشتیش من از ه‍مون اول به دید زدن زنداداشم شروع کردم مادرم فوت شده پدرمو و داداشم صبح ها سرکار میرفتن همین شده بود من زنداداش پرستو رو خیلی دوست داشته باشم و تو فکر کردن کسو کونش باشم اولین حرکتم این بود در حموم رو سوراخ ریزی کردم هر وقت میرفت حموم دید میزدم البته کسی خونه نبود انقد جلق زدم پشت در حموم خیلی کس خوبی داشت بعضی وقتا تو ماشین میچسبیدم بهش خودش فهمیده بود اما کی میتونست به این حاج خانوم بگه داداشم میرفت سر کار منم به زنداداشم تو خونه پیام میدادم از این اطاق به اون اطاق تا رسید به جایی که گفتم کاشکی مال من بودی شکه شد اما چیزی نگفت فقط گفت بسه ادامه نده خلاصه طول نکشید که زنداداش پرستو تیپش تو خونه عوض شد البته فقط دامنش عوض شد چون زیرش فقط شرت یا شلوارک میپوشید وقتی ظهر میشد در اطاق رد میشدم که خوابه میشد بفهمی چی پوشیده لامصب این چادری ها چه شرت های خوشگلی میپوشن شرت مشکی خط سفید کیرم زود پاشد خواستم عکس بگیرم که شانس ما پاشو بست منم زود بیرون رفتم یه روز گوشیش خراب شد گفت میتونی امیر درست کنی منم گفتم چشم زنداداش اول کار سریع رفتم تو گالری وای سه تا عکس بود گفتم این جنده شده این چیه عکس با چادر اما زیرش ساپورت رنگ پا وای کسش زده بود بیرون گفتم برم بهش بگم گفتم زنداداش درست شد اما عجب عکسی گرفتی بابا گفت چیه مگه گفتم قشنگه گفت قشنگه یا تحریک شدی گفتم مردکه تحریک میشه گفت بسه پرو بده من گفتم زنداداش میشه عکستو بفرستی نشون دوستم بدم گفت خاک بر سرت بیغیرت گفتم نه بابا دوست دختر گفت اها باشه اما این چیه اخه میخوای نشون بدی گفتم تو بفرست خلاصه شده بود سوژه جلق من دیگه فایده نداشت نمیشد این پرستو جون رو کرد بیخیال شدم فقط دید میزدم تا یه روز گفت امیر برو تو اطاق چادرمو بیار منم رفتم بیارم دوتا شرت رو چادرش بود اونم اوردم گفت این چیه گفتم چادر نگفتم شرت گفتم زنداداش این به این بزرگی واقعا رون خوته خیلی تو پره گفت اره تو که دیدی رونمو پس چی میپرسی گفتم ندیدم گفت واقعا الان که معلومه ببینی گفتم اها رو شلوار اره دیدم رونتو گفتم حتما لخت میگی که ندیدم البته حالا ندیدم شاید دیدم گفت منظور گفتم هیچی بابا بیخیال رفت تو اطاقش لباسشو عوض کنه از سوراخ در نگاه کردم دیدم اونم داره نگاه میکنه وای چه شد درو باز کرد گفت بیا تو اینجور نگاه نکن اب شدم از خجالت رفتم تو اطاق اومد دنبالم گفت اخه من چی دارم ترو اینجوری کرده گفتم هیچی ببخشی گفت کجا رو دوست داری ببینی هیچ نمیگفتم خودش چادرشو باز کرد گفت دست بزن منم نگاش کردم دستمو محکم گرفت داد زد دست بزن منم دستمو گزاشتم رو کسش دیدم خیس خیس شده گفت بزن جلق منم کیرمو گرفتم دستم ابم اومد چادرشو بست رفت فرداش اومد گفت دباره میخوای منم پرو شدم گفتم اره این بار دستمو بردم رو کونش دکمه شلوارشو باز کرد این بار خیس خیس شده بود شرتش منم دهنمو بردم جلو رو کسش تا زبون زدم ابش اومد قشنگ ابش سرازیر شد بلند شدم هنوز شلوارش تا زانو پایین بود لباسشم تنش بود بیشتر مشکی میپوشید از پشت گرفتمش کیرمو گزاشتم دم کسش از پشت قدش بلند بود راحت میشد کسشو کرد انقد داغ بود من ابم میومد دباره میکردم دو بار ابم اومد اما زنداداشم شیش بار ارضا شد گفتم چته حشری گفت همین جوری هستم من از پشت بکن منم کیرمو گذاشتم سوراخ کونش راحت رفت تو گفت داداشت به خاطر ارضا نشم ار کون میکنه منم اب دیگه نداشتم اما حس میکردم ارضا شدم تو کونش تموم که شد رفت حموم اومد بیرون دباره مذهبی مذهبی گفتم زنداداش چته انقد محجبه هستی گفت اینجوری بهتره دوست دارم هر وقت میخواست بره بیرون جلوشو میگرفتم میومد تو اطاق با چادر واسم میخوردش اما نمیزاشت کسشو بمالم چون خیس میشد زود دیگه هر وقت پیش می اومد از پشت چادر وسط کونش میزاشتم قرار شد ابمو بخوره اما جا زد اما خیلی حال میده همین که انقد چادری و مذهبی باشه اما پاشو واسه من باز کنه حدود سه ماه میشه که کون زنداداشمو میکنم واسش شلوار لی کشی گرفتم اما نمیپوشه بهش میگم من که کستو کردم چرا نمیپوشی دوست ندارم اطمینان داداشت از دست بدم منم خلاصه هر روز دستم تو شلوار زنداداشمه یه روز که داشتم کسشو میخوردم گفت امیر کم کنیم سکسمونو داداشت فهمیده ابم کم شده گفت چرا ابد کم میاد گفتم حشرم اومده پاین اما امیر ارضام نکن منم داغ کردم شلوارشو همیشه تا زانو میارم پایین سر پا اینجور از کون کردم از کون ارضا شد قراره با پایگاه دوستاش برن مشهد حالا قرار شده تو پنجره اطاقم از بالا پوشیده اما از پاین لخت سکس کنم غروب اما به همه دوستا میگم حشر باعث شد زنداداش فوق فوق فوق مذهبی وچادری خودش سینه هاش شده ۸۰ کونش بزرگ


نوشته: امیر
      
popx1 زن #923 | Posted: 15 Nov 2019 19:05
کاربر
 
من و مادر زن دوست دوران خدمتم

ماجرای من از وقتی شروع شد که سعید دوست دوران خدمتم که اصفهانی بود میخواست بیاد خونه ما مشهد ...سعید دوست دوران سربازیم بود ( نیرو انتظامی ) و با هم تو زاهدان خدمت میکردیم سال 74 .من چون دانشگاه رفته بودم گروهبان یک بودم .. و محمد سرباز پشتیبانی و فنی بود ..البته سعید سنش از من کمتر بود من 25 سالم بود و سعید 20 سالش بود چند باری تو مرخصیها اون میومد مشهد و منم میرفتم اصفهان با هم صمیمی شدیم و این دوستی ادامه داشت سعید فنی بود و بعد دوران خدمت هم یک شرکت تاسیساتی زده بود و کارش گرفته بود منم که درس خونده بودم تو یک شرکت استخدام شدم و کار میکردم . سال 80 یود که سعید ازدواج کرد و منم به عروسیش رفتم و خانواده همسرش با من آشنا شدن و مدتی که اونجا بودن خیلی با هم جور بودیم سعید یک خواهر زن داشت و مادرخانم خیلی باکلاس که دبیر دبیرستان بود و نکته جالب این بود که مادر خانم سعید واقعا سن و سال بالایی نداشت حدود 42 سالش بود و زن خیلی با کلاس و جا افتاده که حدود ده سالی بود که همسر تو تصادف فوت کرده بود ..بعد از گذشت دو سالی از ازدواج سعید من هم ازدواج کردم و با اصرار من سعید هم دعوت کردم و سعید با خانواده خانمش اومد ..مادر خانم و خواهر خانم و دختر یک سالش. خیلی خوشحال بودم ..اما تو مجلس حرفی که مادر خانم سعید به من زد واقعا من و تو فکر برد ... وقتی آخر مجلس بود و من داشتم سعید برای اینکه بیاد خونه پدرم و اونجا باشن مادرخانم سعید به منم گفت واقعا چشم دنیا رو کور کردی با این خانمت .. خیلی عجله داشتی زن بگیری و خنده ای کرد ... البته اون حرف اون موقع بهم برخورد و ناراحت شدم اما گذشت زمان باعث شد همیشه حرفش یادم بمونه ..متاسفانه من با زنم به مشکل خورده بودیم و زندگی بدی داشتیم و حتی یکبار که سعید با خانمش اومد مشهد ..زنم با اخلاق بدی رفتار کرد و اونا هم زودتر از موعد رفتن و یکبار عید هم که من رفتم چنان ناراحتی پیش آورد که دیگه روم نشد با سعید تماس بگیرم ..


گذشت زمان و مشکلات زندگیم سعیدو یادم رفت ..سه سال زندگی سخت بالاخره منجر به جدایی شد و من هم درگیر دادگاه و طلاق بودم که تابستون بود سعید به محل کارم زنگ زد و میخواست بیاد مشهد من هم که شرایطخوبی نداشتم و چون با سعید راحت بودم بهش گفتم که شرایط خوبی ندارم و اماده برای پذیرایی نیستم اما سعید اومد ..با خانوم ودخترش و مادر خانومش .. وقتی مادر خانومش فهمید که داریم جدا میشیم خیلی رک و پوسکنده به من گفت که من میدونستم با این زن به جایی نمیرسی و از شب عروسیت فهمیدم و بهتم گفتم چون زن پر مدعا و افاده ای بود ... زیاد سرتون درد نیارم مسیله ای که من و ناراحت کرد سعید بود که با اینکه وضعش خیلی خوب شده بود اما متاسفانه کاری که تو سربازی برامون تفریح بود سعید بهش وابسته شده بود و شیره میزد و خیلی اوضاعش خراب بود و من و ناراحت کرد طوری بود که این مسیله رو خانوادش هم میدونستن .. یکی دو سالی بود که موجهای آبی تو مشهد افتتاح شده بود و خیلی میومدن مشهد برای تفریح ..سعید هم برای کاری باید میرفت سرخس گفتم که سعید تو کار تاسیسات بود و نصب چاهای آب و.. که باید میرفت سرخس برای نصب دو سه تا چاه آب که ربطی به داستان من نداره ..اما بهش گفتم من شریط خونم درست نیست اما چون میخواست از لحاظ نعشه کردن راحت باشه به من گفت من همه چیز خودم میخرم فقط تو بزار من تو خونه تو باشم و چون زن سابقم جهیزیش و برده بود و من هم یکسری وسایل درحد داستانهای طلاق گرفته بودم خوی مخالفتی نکردم اما روحیم فوق العاده خراب بود ... مادر خانم سعید که خیلی خانم جذابی بود و منم شرایط خوبی نداشتم کم کم به من نزدیک شد و من به لحاظ تنهایی همیشه در خدمتشون بودم و سعید هم که باید برای کارش میرفت و میومد خانوادش و به من سپرد ..کم کم این فاصله کم شد و من با مادر خانم سعید خیلی صمیمی شدم .. و اون همیشه من و سرزنش میکرد و ختی یکبار به شوخی گفت اگر عجله نمیکردی خودم دخترم و بهت میدادم ... .من به مادر خانم سعید که اسمش فریده بود خیلی نزدیک شدم و اونم به من که خیلی از مسایل و مشکلات سعید و به من گفت و من هم ناراحت شدم ..سعید معتاد شده بود و به زنش و خانوادش زیاد نمیرسید از لحاظ مالی چرا اما از لحاظ عاطفی و عشقی نه و حتی این برنامه که اونا اومدن مشهد ..فریده خانم اصرار داشته بود و برنامه داشتم حدود یک ماهی اینجا باشن ..من تمام قد در خدمت فریده خانم بودم و متاسفانه این وسط عشق و شهوت و علاقه نیز بوجود اومد حرفای فریده از تنهایی ..از سختیها و زییاییش و اندامش من و وسوسه میکرد که بهش نزدیک بشم و حتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ..اما خانوادم چیکار میکردم اونموقع من 35 سالم بود و فریده من 52 سالش بود .. بالاخره برنامه گذاشتم که به فریده بگم اجمعه بود و من تعطیل بودم شهلا زن سعیدمیخواست بره استخر و باید بچه شو مادرش نگه میداشت ..سعید هم سرخس بود من شهلا رو رسوندم و برگشتم خونه البته ناگفته نمونه من شبها اونجا نمیموندم و میرفتم خونه مادرم تا اونا راحت باشن ..به بهانه لباس برداشتن رفت خونه و در زدم ..فریده درو باز کرد و منم گفتم که میخوام لباس بردارم .. فضا آماده بود من و فریده تنها بودیم ..نگاهش که میکردم لذت میبردم بدن جا افتاده و زیباش بیشتر من و شهوتی کرد و از هدفم دورم کرد . دل و زدم به دریا فریده داشت غذا درست میکرد ساعت 11 صبح بود ..( موجهای آبی مشهد خیلیها از صبح میرفتن تا عصر ) و من خودم باید میرفتم دنبال شهلا.. رفتم تو آشپزخونه ..فریده یک مانتو نازک تابتونی تنش بود و یک شال که بگی نگی رو سرش بود و لباس تو خونش که زیر مانتو بود هم لباس های راحتی بود و اون اندامش وقتی راه میرفت تو لباسها میلرزید منو مست میکرد .. صمیمی تر شدم ..
فریده خانم میخوام چند کلام باهاتون صحبت کنم
بگو چی میخوای بگی
میدونید که من شرایط خوبی ندارم و شرمنده شما هم شدم و این طور از شما پذیرایی کردم
خوب اینا رو که گفتی منم میدونم ..نکنه ناراحتی ما اینجاییم
خدا نکنه نه منظورم اینا نبود
چی پس
میخوام بگم شما از تنهایی خسته نشدی ..از این روش زندگی این همه سختی و تنهایی بدون هیچ همدمی ..هیچی از این همه
حرف و قطع کرد و گفته
چیه برام شوهر پیدا کردی ناقلا
نه نه میخواستم بگم ...من ..من خیلی ..خیلی یه شما وابسته شدم ..
ها یعنی منم مثله مادرت دوست داری
نه مادر که نه مثله یک عشق ..
عشق ..میفهمی چی میگی ... حالت خوبه
اره خوبم تو این دوهفته تو خیلی روی من تاثیر گذاشتی بهت وابسته شدم دوست دارم نمی دونم یه جورایی میخوام داشته باشمت


خندید و گفت عاشق .. عشق ..حالا مطمئنی عشقه ..یعنی واقعا عاشقی یا نه دنبال چیز دیگه ای هستی پسر
تو میدونی چی میگی میخوای با من ازدواج کنی ..پدر و مادرت چی میگن ..من چی بگم به پدر و مادرت. اینهمه از من پذیرایی کردن ..نمیگن من سر پسرشون کلاه گذاشتم
حرفش و قطع کردم ..گفتم نه نمیگن
کلت داغه سینا برو با کارات برس

نه فریده میخوامت دوست دارم
نا خوداگاه دستش و گرفتم هنوز تو اشپزخونه بودیم
نگام کرد و به دستم نگاه کرد من که یکم خجالت کشیدم دستش و یواش رها کردم
ببین سینا من دو تا داماد دارم ..نوه دارم از طرفی من حقوق شوهر سابقم و نمیخوام از دست بدم اگر باتو ازدواج کنم اولین کار حقوق شوهر سابقم قطع میشه .. حقوق خودمم اونقدری نیست که بخواد شرایط زندگیم ودرست کنه بعدشم از همه مهم تر ما نمیتونیم چون خیلی وجهه خوبی نداره
لحن صحبت فریده و گرمی دستاش من و مست کرده بود
خوب یک کاریش میککنیم .. صیغت میکنم
ناراحت شد ..
خیلی پررویی ..مگه من ..
نه فریده من دوست دارم من میخوامت ..من میخوام لمست کنم میخوام ...
حرفم و قطع کرد ..خیلی تند نرو ...یواش الانم وقطش نیست ما شرایطمون به هم نمیخوره سینا ..بعدشم بزار درموردش فکر کنم بهت ج ویدم
اومد بره که دستش خورد به لیوان و شکست ..خم شد که جمعش کنه یقش باز بود از اون بالا چاک سینش و دیدم ..مرمر بود برق میزد نرمیش از همون جا داد میزد
نشستم بهش کمک کردم جمع کنه ..نگام کرد فهمید مستش شدم خورده شیشه ها که جمع شد اومدیم بیرون من رفتم لباس بردارم .فریده هم رفت به بچه سر بزنه ..دم در اتاق خوب نگاهش کردم وقتی خم شده بود ببینه بچه بیداره یا نه ..کونش واقعا زیبا بود ..اندامش مست ترم کرد ..اومد بیرون با لحنی که زیاد خوب نیود گفت
شما ناهار هستید یا نه ؟؟؟
نه مزاحم نمیشم میرم
رفت تو اشپزخونه ...
رفتم دنبالش جای اپن وایستاد تا به خودش اومد از پشت چسبیدم بهش بین دستام نگهش داشتم و فقط سرم گذاشتم رو شونش دستام دور کمرش بود
فریده میخوامت بزار باهات باشم
دم گوشش زمزمه کردم بدنش گرم بود دستم گذاشتم رو شونش نگام کرد گونش بوس کردم
نکن آقا سینا .. شرایط خوبی نیست
فریده تو رو خدا وو بزار من نوکرت باشم میخوامت دوست دارم
نه نمیشه نکن ..نکن سینا
اروم باش فریده شرایط دو تامون مناسبه نه خیانته نه هیچ چیزی دیگه دستام بردم زیر سینه هاش ..سینه هاش لمس کردم برگشت نگام کرد..
لباش گرفتم و چسبیدم بهش دو تامون لب گرفتیم

ادامه نده سینا بسه


فریده بزار این همه تنهایی تو جبران کنم بزار کاری کنم دوباره جوون بشی ..بهم فرصت بده
چه جوری سینا نمیشه اینقدر اصرار نکنم
منم دوست دارم میخوام باهات باشم اما مردم چی میگن
نمیزاریم کسی بفهمه
پس میخوای ازم سوءاستفاده کنی
نه فریده بزار ادامه بدم

ادامه کار دیگه با من بود
شالش و برداشتم دست تو موهاش کشیدم و دوباره لب گرفتیم اینبار نزاشتم حرف بزنه شروع کردم گوشاش و لیش زدم گردنش و بوس میکرد فریده مست شده بود انگار که هنوز یک دختر بیست سالست
سینا نکن سینا
دستش و گرفتم ربردمش تو اتاق ..خوابوندمش رو تخت ..مانتوش و در آوردم ..لباساشو در اوردم ..خودمم در آوردم ..لمس کردم شروع کردم از پاهاش بوس کردن و لیس زدن ..بدن تمیزی داشت بدون مو و تمیز ..کوسش که از توشرتش زده بود بالا رو بوس کردم
سینا نمیدونی چقدر دلم میخواست باهات باشم ..حالاکه شروع کردی زود تموش نکن ...جبران این چند سال و برام بکن شورتش و در اورردم شروع کردم به خو.رد کوسش و اونم باهاش حال میکرد ودست تو موهام میکشید صورتم لمس میکرد
سینا عاشقتم وو بخورم بکنم .. بخور سینا ..خیلی حال میکرد


یکدفعه بوی سوختنی حواس دوتامون پرت کرد ..گوشتا سوخته بود ..بلند شدم برم تو اشپز خونه که گاز خاموش کنم ..رفتم بیرون گازو خاموش کردم و پنجره اشپزخونه رو باز کردم برگشتم ..فریده گفت ببینن بچه خوابه یا نه ..رفتم تو اتاق که دهنم واموند ..
خشکم زده بود .شهلا تو اتاق کنار بچه نشسته بود .. منم لخت یا کیر شق شده جلوش ..شهلا نگام میکرد ..هول کرده بودم ..تا به خودم بیام ..شهلا خوب من و نگاه کرده بود ..سریع برگشتم تو اتاق دنبال لباسام ..فریده هول کرد
چی شده ..چیه ..
هیچی لباس تو بپوش فریده کار خراب شد ..کیه کسی اومده ..مادرت اومده


نه شهلا تو خونست
چس شهلا
مگه استخر نبود
داشتم توضیح میدادم که شهلا اومد تو ..فریده ملافه ای که رو تخت بود و پیچید دورش ..منم شلوارم پوشیدم
شهلا
گفت نپوشید همینچوری وایستید ..ازتون فیلم گرفتم
مامان چرا اینکار و میکنی تو..تو.
وسط حرفاش پریدم گفتم ..کاری نکردیم ..ما میخوایم باهم ازدواج کنیم
خوبه هنوز ازدواج نکردین دارین تمرین میکنید
مادرت گناهی نکرده من بهش اصرار کردم
نه ..نمیشه من نمیفهمم به همه میگم
فریده گفت برو بیرون شهلا منم الان میام باهات حرف میزنم
نه مامان نمیشه
برو شهلا
من که تو خماری کس فریده مونده بودم نمیدونستم چی بگم
فریده لباس و پوشید و منو پوشیدم میخواستم برم که شهلا گفت صبر کن
بشنید من مادرم درک میکنم میفهم .مادرم تنهاست و شرایط سختی داشته
گفتم شرمنده شهلا خانوم ما انتظار نداشتیم شما بیاید
من حالم خوب نبود خسته شدم خودم اومدم ..وقتی اودم دیدم ماشینتون دمه دره مشکوک شدم یواش اومدم توو از وقتی شما رفتید تو اتاق من اینجایم و همه چیزو دیدم
حالا میخواید چیکار کنید
یعنی چی من که گفتم من میخوام با مادرت ازدواج کنم اما یکدفعه کار از کار گذشت و نفهمیدیم چی شدم من مقصرم خیلی به مادرت اصرار کردم
میدونم حالاهم نمیخوام از اینجا بری باید باشی کارت و ادامه بدی مادرم و تنهاش نزار ..اما منم میخوام باشم
نفهمیدم چی شد دهنم وامونده بود .فریده گفت چی میگی دختر بلند شو برو ما یک اشتباهی کردیم برو دختر
نه مامان ..منم تنهایم ..خودت میدونی که چقدر اذیتم چقدر بهت گفتم سعید با هام نیست از بس میکشه که نمیدونه زن چیه ..زن چی میخواد
دکلم سوت کشید نمیدونستم چی بگم ..جر وبحث بین مادر ودختر شهلا میگفت من از همون اولش اینجا بودم الانم حالم خیلی بده مامان اگر من و ول کنی نمیدونم برم بیرون چیکار کنم پس با هم هستیم مامان من و بفهم تشنه ام مامان میخوام
اوجوری که سینا تو رو میخورد من و دیونه کرد ..نمی تونه فراموش کنم ..تو رو خدا بزار من کنارتو باشم ..سینا به من دست نزنه بزار من کنارتون بخوابم حال کنم
نمیدونستم چی بگم زن سعید دوستم ..بکنم ..
شهلا هم کس بدی نبود اما زن دوستم بود ..
فریده گفت فقط کنارمون هستی
من گفتم نه ..نمیشه من نمیتونم به سعید خیانت کنم...
فریده گفت سینا برو در و قفل کن کسی نیاد که باز مشکلی پیش بیاد
با خودم کلنجار میرفتم برگشت دیدم مادر و دختر لخت کردن و رو تخت شهلا کوس و واکرده بود و فریده به پشت خوابیده بود ..
فریده گفت سینا بیا تموش کن
کیرم بدجور بلند شده بود شلوار و در اوردم اومدم رو فریده کیرم گذاشتم رو کونش ..پشتش دست کشیدم .. شهلا دستم گرفت گذاشت رو کوسش وو نگاش کردم و
بمالش سینا فقط بمالش
فریده نگام کرد
سینا به شهلا برس
نمیدونست چیکار کنم رفتم رو کوس شهلا شروع کردم به خوردن .. فریده هم شروع کرد به خوردن کیر من ..
حال و هوایی بود شهوت تو اتاق موج میزد ..شهلا خیلی مست بود خوب که خوردم فهمیدم ابش اومد اما بیقرار کیر بود ..
مامان میخوام کیر سینا رو تو بکنی تو کوسم ..تو بهترین مادری خوابیدم شهلا اومد روم ..فریده کیرم وگرفت گذاشت دم سولاخ شهلا ..شهلا نرم و اهسته نشست رو کیرم و مشغول بالا پایین شدن ومنم فریده رو گفتم بیا رو سرو و کوس و کونش و بزار رو صورتم و براش لیس میزدم حال میکرد و شهلا خیلی حال میکرد و دوسه بار ابش اومد ..صورتم از اب کوس فریده پرشده بود اونا ارضا شده بودن و نوبت من بود
دو تا شون و به پشت خوابوندم و گفتم برن تو حالت سجده و کوس وکونش و بیاد بالا و منم وایستادم ومیکردم تو کوس شهلا و تلم میزدم و باز میکردم تو کوس فریده وو اما سولاخ کون دوتا شون بهم چشمک میزد ..
گذاشتم دم سولاخ کون شهلا ووشهلا خوب کیر میخورد وا داد بود و ابش خیلی اومده بود و اما نوبت فریده بود کون فریده خیلی نرم و مست کننده بود .سر کیرم و گذاشتم دم سولاخ کون فریده ..نرم اهسته فرو کردم ..سولاخ کونش تنگ بود دردش میودم ..شهلا کنار مامانش خوابید و سر مامانش و گرفت رو پاش و به من میگفت سینا یواش تر ..ت و رو خدا زود تمومش کن ..مامان تحمل نداره روش فشاره .. اما من مست بودم و شروع کرد به کردن ..تلم میزدد و نزدیک ارضا شدن بودم ..
کدومتون اب میخوای
برگشتم گذاشت تو کوس شهلا چون خیلی ناز بود شهلا زن نازی بود ..فریده گفت سینا من و بکن بزار حسرتش بهدلم نمونه ودر اوردم کردم تو کوس فریده دیگه نمیتونستم نگه دارم ..در آردوم وایستادم ..مادر و دختر با دهن های باز منتظر ابکیرم بودم ..ریختم رو صورت دوتا فرشته سکسیم ..چه کسایی داشتم دو تا زن اصفهانی مست که من و بدجور سیر کردن و منم خوب بهشون رسیدم ..
ماجا که تموم شد .. رفتیم ناها بیرون .. و بعداز ظهر هم رسوندمشون خونه و خودم رفتم خونه مادرم
فردا بعداز ظهر رفتم خونه ..بالاخره سر صحبت از سکس دیروز باز شد و سه تاییمون با هاش حال کرده بودیم
چند بار دیگه برنامه سکس داشتیم اما فریده نمیزاشت زیاد تو سکس بیاد و میترسید حامله بشه تا اینکه سفر سعید تموم شد و
خداحافظی سختی بود اما خاطرات خوبی بود
بعد از اون من یم بار به اصفهان رفتم و دوباره با مادر و دختر سکس خوبی کردم
اما دیگه بعد از اون نرفتم ولی از محمد فهمیدم که شهلا ازش جدا شده و با مادرش زندگی میکنه ...
      
popx1 زن #924 | Posted: 15 Nov 2019 19:05
کاربر
 
شب زفاف عمه ام

خاطرات کودکی عمه شب زفاف
دوستان این داستان واقعی است و برای دوسال پیش هم است من اتفاقی با این سایت آشنا شدم خواستم شب زفاف عمه ام را همانطور که دیدم بیان کنم


ما یک عمه داشتیم سرکار میرفت دو عمه کوچکتر از او شوهر کردند رفتند ولی این عمه ام داستان داشت در 28 سالگی یک نفر متاهل باهاش آشنا شده الا بلا من این دختر را میخوام چنان خودش را شوهر عمه ام فرض میکرد که آبروی عمه ام رفته بود دیگر نه کسی سراغ عمه ام میامد نه عمه ام قبول میکرد که زن این آقا شود عمه های کوچکتر یکی یکی رفتند ماند عمه بزرگتره خیلی برایش مشکل درست شده بود هم سر کار هم منزل و محل این عمه ما افتاد به شکایت کردن که مزاحمم میشود چندین بار شکایت کرد که هر بار بیشتر اطلاعاتش دست طرفش میداد خانواده هم به اختیار خودش گذاشته بودند طرفش دست بردار نبود از طرفی عمه من هم دیگر گفت اصلا شوهر نمیکند سنش هم داشت بالا میرفت ولی طرفش ول کن نبود تا شده 47 ساله آن بابا هم همسن عمه ام اهل خانواده گفتند چاره نیست از عاقبت این کار میترسیم که عمه من هم داشت بازنشست میشد و مجرد مانده بود پدر بزرگم با عمه ام حرف زد که آخرش چه تنهایی به صلاحت نیست این بابا هم عرفآ شده شوهرت ولو قانونی نه عمه ام گفت بگید بیاد بله شوهر عمه ما امد با گل هردو همسن ولی شوهرش پخته تر بود حرفها را زدند رفتند محضر عقد هم شدند امدند هردو تنها در کنار هم نشسته بودند ما که بچه بودیم زیر زیرکی نگاهشان میکردیم گاهگاهی شوهر عمه ام که تشنه عمه ام بود بوسش میکرد دست عمه مارا چنان بین انگشتانش میفشرد که پدر بزرگ و مادر بزرگ دیدند این تازه داماد تا دلی از عزا در نیارد دست از سبک بازی برنمیدارد ما را فرستادند اتاقی دیگر خودشان هم رفتند منزل عموی کوچکتر ولی ما با سن 12 سال کنجکاو شده بودیم که اینها را نگاه کنیم وقتی تنها شدند شوهر عمه ام دست انداخت گردن عمه چنان لبش را گذاشت روی لب عمه ما که هردو رفتند بغل که شوهر عمه ام دستش را برده داخل شلوار عمه داره بالا پایین میکند یک لحظه صورت عمه را دیدم که لب خودش را گاز میگرفت میگفت نکن که شوهرش رفت یک پتو اورد عمه ام را برد زیر پتو کم کم لباسهای همدیگر را دراوردند عمه ام فقط سوتینش ماند و شوهرش زیپوش پایین تنه هردو را نمیدیدیم چون از جای کلید نگاه میکردیم که دیدم پاهای عمه ام سرشانه شوهرش سعی میکند پایین بیاره ولی نمیتواند یک لحظه دیدم چیزی دست عمه ام داده که عمه ام داره با دست بازی میکند از دستش کشید برد وسط پای عمه ام گفت خودت را شل کن هر وقت درد داشتی بگو عمه ما هم با دو دستش کمر شوهرش را عقب هل میداد میترسید که به یکباره صدای عمه ام بلند شد که وای شوهرش چنان بهش چسبیده بوده لبهای عمه را در دهانش گرفته بود کمرش را آرام عقب جلو میکرد که وقتی کمی فاصله گرفت دیدم کیرش را بیرون کشید که خونی بود حالا نمیدانم دختر 47 ساله هم بکارت دارد که عمه ما داشت با دستمال هم کیر شوهرش را پاک میکرد هم خودش را که دوباره شوهرش رفت داخل بدن عمه ام ولی اینبار چنان عمه ام را در زیرش داشت له میکرد دلم برای عمه ام میسوخت با یک دستش موهایش را میکشید با دست دیگر سینه های افتاده عمه ام را هم ورز میداد هم میخورد که دیدم دستهای عمه ام پشتش قلاب شده گفتم اگر عمه ام درد میکشد چرا دستهاش پشت شوهرش قلاب شد چون ما ان موقع از ارگاسم حشری نمیدانستیم اولش دلمان میسوخت ولی دیدم که عمه ام در زیر شوهرش داره همان کاری میکند که شوهرش میکند دوساعت تمام اینها با هم دربدن هم بودند دیدم عمه ام چشمهایش را بسته پاهایش را سفت داره بهم میچسباند با دستهاش شوهرش را به خودش فشار میدهد و شوهرش گفت هردو با هم که دیدم صورت عمه ام سرخ شده لبش را از شوهرش جدا نمیکند یک لحظه هردو در بغل هم بدون حرکت ماندند وقتی شوهرش داشت بلند میشد عمه ام از زیر باسنش دستمال سفیدی را کشید وسط پاهای خودش شوهرش عمه ام را کشید بغلش خوابیدند بعداز دوسال من فهمیدم چه شیطنتی کرده ام که زفاف عمه ام را دیدم حالا شوهرش هم مثل خودش بازنشسته یک هفته پیش زن اولش یک هفته پیش عمه جان من که خیلی شوهرش را دوست دارد میگه ایکاش همان اوایل قبول میکردم تا فرزند هم داشت میشدم ولی زمانی که عمه ام عروس شد واقعیت را بگم دیگر کسی سراغش نمیامد اگر هم کسی چیزی میگفت یارو 70 یا 80 ساله بود ولی این از 25 سالگی با عمه ام بزرگ شده بود که به نوعی در عمه ام نفوذ کرده بود.
      
popx1 زن #925 | Posted: 24 Nov 2019 13:15
کاربر
 
دخترعمه ی کونی

عروسی عموم بود و همه درگیرخودشون بودن .قراربودعروسی توی روستا گرفته بشه همه برای خریداشون به شهرنزدیکمون میرفتن .منم به خواست بابام یک هفته کارم تعطیل کرده بودم و روزی دوباربه شهرمیرفتم هربارخاله ها وعمه ها وکلا فامیل رو برای انجام خریدای عروسیشون میبردم یه آپارتمان هم توشهرداشتیم که من بیکارکه میشدم اونجا استراحت میکردم از پسرعموبزرگم شنیده بودم که یکی ازدخترعمه هام که اسمش بهارست باچندنفرتاحالا دوست بوده و اونام چندین کردنش و ولش کردن الانم یک ماهه باکسی نیست رفتم توکارش پیج اینستاش هک کردم چندجا پرس وجوکردم بالاخره اسم یکی ازدوستپسراش پیداکردم یه بارکه بامامانش یعنی عمم واون یکی خواهرش میبردمشون شهربرای خریدتوی یکی ازبازارای شهربودیم که بهاره گفت توی یه پاساژ دیگه که ۲۰دقیقه راه بود لباس هست ومیخوادببینه عمم هم زیادخرید داشت به من گفت که ببرمش وهمراهش باشم خیلی خوشحال بودم که بالاخره دارم به آرزوم میرسم توراه باهاش صحبت کردم شماره پسره روگیراورده بودم تا براش خوندم جاخورد خیالم راحت بود که باهاش بوده و بهش داده تهدیدش کردم و یه جوری وانمود کردم که از جزییات کارشونم خبردارم دوساعتی باهم بودیم و اون حسابی بهم ریخته بود و حرف منو قبول نمیکرد ولی از رنگ زرد شدن و لفظ حرف زدنش معلوم بود بهم ریخته .تومسیربرگشت باهاش حرف زدم و گفتم هرکی بوده وهرچز بوده خودم مثل یه راز براش نگه میدارم بشرطی که بیاد بامن باشه انقدرباهاش حرف زدم تابالاخره نرم شد وخندید ۶روز دیگه تاعروسی مونده بود و همش بهش پیام میدادم کلا باهاش لاس میزدم گاهی هم درحد یه بوس یا لب یهویی که بازازم رومیگرفت ولی توی حرف زدن باهام راحت ترشده بود از بهاره بگم که ۱۸سالش بود و قدش کوتاه و یکمی توپربود ولی چاق نبود صورت گرد و قشنگی هم داشت منم علی هستم و۲۲سالمه قدم ۱۸۵ وزنم ۸۰کیلو هست .خوب بریم سرداستان. گذشت تا روز عروسی رسید عمم برای بهاره توی شهر نوبت آرایشگاه گرفته بود منم صبح فرستادن بهاره رو ببرم و تا ارایشگاهش تموم میشه چندتا کارانجام بدم وباهم برگردیم.


توی راه باهم حرف میزدیم ورابطمون خیلی خوب شده بودتوراه براش کلی آبمیوه و خوردنی خریدم سانروف ماشینم بازگذاشتم و آهنگ مورد علاقش براش پخش کردم که حسابی کیف کنه نیم ساعتی مونده بودبه شهربرسیم عمدا دستمو میزاشتم روی رونش و دست میکشیدم میخواستم حسابی حشری بشه اول شهرکه رسیدیم گفتم بهاره بریم خونه ما یه کاری دارم انجام بدم بعدبرسونمت آرایشگاه خودشم گفت آرایشگاه گفتن ساعت ۱۱بیا والان ساعت ۹بود یعنی هنوز وقت داشت و این حرفش نشون میداد خودشم دلش میخواد. لباس مجلسی که برای عروسی میخواست بپوشه هم اورده بود رفتیم خونه ما یکم خودمو توی اتاق مشغول کردم بهاره هم ایستاده بود وبه قاب عکسای دیوارنگاه میکرداز پشت رفتم بغلش کردم اول میخواست خودشو جدا کنه ولی تا سرشو برگردنود لباشو گرفتم وشروع کردم مک زدن بادست کل بدنشو میمالیدم و خودمو محکم بهش چسبونده بودم کیرم راست شده بود قشنگ توچاک کون تپلیش بودبرش گردوندم محکم بغلش کردم این بارسینش به سینم چسبیده بودهی لب میخوردیم یهو من سرم بردم پایین و گردنشو بعدلاله گوشش رو مک میزدم ولیس میزدم آروم لبم گذاشتم دم گوشش طوری که گرمای نفسام با گوشش میخورد گفتم بهارجونم لباس مجلسیتو بپوش برام میخوام تورو توی این لباس ببینم. ازم جداشد و لباسشو برداشت که بره اتاق بغلی عوض کنه دستشو گرفتم گفتم نه همینجا عوض کنخجالت میکشید ولی بالاخره قبول کرد من تالاپ خودمو انداختم روی مبل و به بهاره نگاه میکردم شالش که افتاده بود رو انداخت کنار پیراهن صورتی گلدارش رو از تنش دراورد وانداخت یه گوشه وااااای یه ممه های سفیدوقشنگی توی ممه هابود کیرم داشت شلوارمو پاره میکرد پاشدم رفتم سمتش گفت مگ نگفتی لباس بپوشم صبرکن دیگه رفتم سمتش دوباره لباشو شروع کردم به خوردن بعددرگوشش باصدای خمار گفتم میخوام کمکت بدم شلوارلی تنگ آبی پاش بود دست بردم دکمشو باز کردم جلو پاش زانو زدم دوطرف کمرشو گرفتم و کشیدم پایین وااااای عجب کوسی اومدجلو صورتم وای یه شورت سفید توری که باسوتینش هم رنگ وهم مدل بود انگشت اشارم از روی شورت توز شکاف کوسش گذاشتم یکم مالیدم انگشتم خیس خیس شدسرم بالاگرفتم انگشت خیسمو تودهنم کردم ک خوردم و لیس زدم بهاره یه لبخندزد گفتن نمیخوای درش بیاری ؟شلوارو ازپاش دراوردم لباس مجلسی عروسکی وقرمزشو که تا بالای زانوش بود واقعا خوشکلش کرده بود بهش پوشوندم گفت ساپورتم داره گفتم دیگه نمیخوادبپوشی یه آهنگ باگوشیم گذاشتم وگفتم حالا بیا برقصیم یه ده دقیقه یک ربعی میشد داشتیم باهم میرقصیدیم وهی میومدیم توبغل هم هی تنمون به هم میخورددیدم دیگه نمیتونم توبغلم محکم نگهش داشتم دست انداختم زیرتنش بلندش کردم حالا بااون لباس مثل نی نی توبغلم بود و داشتم بوسش میکردم و راه میرفتم رفتم تواتاق خواب مامان وبابام گذاشتمش توی تخت گفتم بیا لباسو دربیاریم که خراب نشه کمکش کردم دراورد دست کردمکمربند ودکمه شلوارو بازکنم بهاره بااون شورت وسوتین سفید وسکسی گفت میخوام خودم درش بیارم دیگ داشتم دیوونه میشدم شروع کرد دکمه هامو بازکرد پیراهنم دراورد شلوارمم بعدش دراورد من بودم ویه شورت روی تخت دراز کشیدم و گفتم بهارجون نمیخوای اونم دربیاری ؟رفت جلو پام شورتو از پام دراورد یهو کیرکلفت و درازم افتادبیرون یکم موداشتم ولی زیادنبود فقط نوک زده بودیکم بادست باهاش بازی کرد توصورتش نگاه کردم گفتم نکنه میخوای بگی بلدنیستی بخوری یکم انگاربهش برخورد هیچی نگفت دوباره گفتم زودباش دیگه یکی دودقیقه ‌کیرم تودستش بود وفقط نگاش میکردوبالا وپایین میزد یهو لبشو گذاشت رو تخمام شروع کرد لیس زدن تخمام بازهی بادستش باکیرم بازی میکرد تخمم تودهنش بود وهی لیس میزد آروم اومد بالا لبشو گذاشت سرکیرم شروع کرد لیس زدن ومک زدن یه ده وقیقه ای من نگاه میکردم و آه میکشیدم واون میدیم من دارم لذت میبرم هی میخورد دیگ تحمل نداشم دست کشیدم روی لپش سرشو بلندکرد بادست کشیدمش بالا خودشم اومد رو بدنم دراز کشید و شروع کردیم لب گرفتن وخورد بایه حرکت برش گردندن حالا بهار زیربود ومن روش بودم توگوشش گفتم امروز هم زن عمو عروسه هم توعروسی من وعموهم دومادیم اونم خندیدگفتم خوب ببین مثل عروسا ست شورت وسوتینت سفیده سوتینش ازپشت بازکردم وشروع کردم پستونش رو خوردن اوف عجب ممه های قشنگ وخوشمزه ای بودن یکیش تودستم بودیکیش تودهنم سایزشون۷۰بود ولی خیلی عالی بود دیگه تحملم تموم شد رفتم پایین شورتشو از پاش دراوردم باسررفتم توی کسش لبم گذاشتم تودهن کسش و شروع کردم لیس زدن ومک زدن حسابی خیس کرده بود داشتم انگشتمو میکردم توش وبا کسش بازی میکردم بهاره گفت علی انگشت میکنی مواظب باش من پرده دارم ...دیدم ای دادکه کسم نمیتونم بکنم ولی من ولم میخواست رفتم بالا توگوشش اروم گفتم عزیزم خیالت راحت باشه تودختر میمونی سرکیرمو گرفتم یکم دم سوراخ کوسش گذاشتم هی بادست کیرمو دم کسش میمالیدم معلوم بود ترسیده نمیخواستم اذیتش کنم بهش گفتم برگرد اونم به شکم خوابید پاهاشو باز بازکردم اوف چه کون سفیدی عجب بدن گوشتی ونرمی داشت از رو کمدکنارتخت وازلین برداشتمکیرمو چرب کردم یکمم برداشتم دم سوراخ کون بهاره زدم و باانگشت آروم میکردم که جاباز که کیرمن بدجور کلفت بود فکرمیکردم اذیتش کنه تازه دوانگشتی توکونش میکردم که یادم اومد جنده خانم قبلا میداده بیخیال شدم و دیرم گذاشتم دم کونش سرشو فشاردادم تو کون تپلش راااحت تاته رفت بهار فقط آه میکشیدمشخص بود دردش کمه ک بیشتر حال میکنه دوبارِروم جلو عقب کردم ودیگه تندش کردم بیرحمانه تندتندتندتند توکونش میزدم قشنگ ده دقیقه ای بود تند تند می کردمش که موقع ارضا شدنم بود انقدرتلنبه زدم تاآبم اومد و همشو توی کونش ریختم بااخم سرشو برگردوند گفت چرابیرون نریختی باخنده گفتم میخوام آبیاریش کنم که بزرگتربشه وژله ای تربشه اونم خندید دوباره یه اخم کردگفت پس چرا منو ارضا نمیکنی بازباخنده گفتم توروهم ارضامیکنم برش گردوندم رفتم واسه کس لیسی وخوردن کوسش خیلی حشری بود چنگ میزدبه موهام وسرموفشارمیدادتوکسش منم توکسش لیس میزدم یهو محکم تر سرمو فشار داد ویه لرز کوچولو کرد و ارضا شد دوباره هم دیگه روبغلکردیم ک یکم لب بازی کردیم دیگ هردومون رفتیم حمام ولباس پوشیدیم سریع رسوندم آرایشگاه.عصرکه آماده شده بود انقدر خوشکل کرده بودنش دلم میخواست دوباره ببرمش خونه بکنم ولی آرایشش خراب میشدگذاشتم سه نصف شب بعدعروسی که همه رفتن بخوابن دوباره کردمش که داستانش مفصله وبعدا میگم براتون.
دوستون دارم
      
popx1 زن #926 | Posted: 24 Nov 2019 13:15
کاربر
 
کردن خاله سمیرا

سلام.اسم من وحید هست و قضیه برای دو سال پیشه تقریبا.سال اول دانشگاه بودم.یه خاله دارم به اسم سمیرا.یه زن مذهبی و چادری ولی پیشش من فقط یه بچه بودم.و حجابش درمورد خواهرزادش صدق نمیکرد،من خیلی دوستش دارم و زیاد پیشش میرفتم.یچیزی بیشتر از دوست داشتن.همین حجابش برای بقیه و بدون حجاب شدنش برای من برام تحریک کننده بود. دیدن کون بزرگش توی شلوار تنگ و خط سینه هاش موقع خم شدن و گره بند سوتین دور گردنش همیشه کیر منو شق میکرد.موهاشو که دم اسبی میبست هم یاد فیلم سوپرا میفتادم که موهای طرفو تو مشت میگیرن و فوری تحریک میشدم.بقیه نمیتونستن ببینن و من میتونستم،حاصلش شق درد بود و جق.چند سال بود ازدواج کرده بود و شوهرش مهندس توی بوشهره،گاهی بود و گاهی نبود.من وقتایی که خونه بود نمیرفتم چون خیلی معذب میشدم و خاله هم بشدت لباساش پوشیده میشد.خیلی از شوهرش حساب میبرد ولی خب وقتایی که نبود برعکس خیلی لباسهای خشکل میپوشید و راحت بود.منم تو اون سن برا دیدنش،لحظه شماری میکردم.
اندام لاغری داره ولی کمر و باسن پری داره.همین که پاهاش لاغره و کونش درشته خیلی سکسیه و وقتی شلوار تنگ یا لی میپوشید بشدت مشخص بود.سینه هاش هم بخاطر لاغری و کمر باریک بودنش بیشتر به چشم میان و صورت لاغر با چشم و ابرو مشکی که من اگر خواستم زن بگیرم قطعا معیارم خاله سمیرا هست.سی سالی سن داشت اون زمان.
وقتایی که میرفتم سر بزنم بهش بعد مدرسه،باهم از حرفای خاله زنکی صحبت میکردیم و منم چون هم صحبت نداشت گوش میدادم و اونم خوشحال که یه گوش کاملا شنوا پیدا کرده،بدون مخالفت.اون لحظه نزدیک ترین حالتی بود که میتونستم باهاش بشینم و کنار هم تعریف کنیم.حتی توی صحبتاش وقتی پشت سر مامانم غیبت میکرد،من باهاش موافقت میکردم تا ازم دلخور نشه.اگر لباسش بازتر میبود که همزمان باید کیرمم هم یجوری از دیدش قایم میکردم.
بعضی وقتا لباساش باز تر بود و گاهی هم پوشیده تر، اصلا به این چیزا توجه هم نمیکرد و انگار مثلا شانسی یچیزی میپوشید،گاهی خوب گاهی بد ،البته برا من.برعکس من دقیقا برام مهم بود.اصلا میرفتم ک دید بزنم.منم موقع دیدن پورن و جق هام فقط اونو میدیدم.
بعضی وقتا هم پیشش میموندم،خیلی کم البته.یه بار که با شق درد از پیشش میرفتم خونه تصمیم گرفتم یه کاری کنم،یه نقشه ای چیزی که بتونم بیشتر از دید زدن حال کنم.چند روز فکرای مختلف تا اینکه یه فکرهایی به ذهنم رسید ولی هنوز کامل نبود.باید میرفتم شب پیشش میموندم.ولی شوهر خالم برگشت و چند وقتی عقب افتاد نقشم.
یه شیطنت ساده بود.از دوست صمیمیم خواستم یه فیلم رو که خودم براش فرستادم برام توی واتساپ بفرسته.دلیلش هم نگفتم بهش و گفتم میخوام اذیت کنم.یه فیلم ازین تیزر پورن چند ثانیه ای.میخواستم سریع همه چیزو ببینه،مثلا اتفاقی.
آخر هفته ای بود و من قرار شد طبق معمول شب به اصرار خاله بمونم و منم سریع افتادم همونجا و زنگ زدم خونه که شب اونجام.
نشسته بودیم سریال نگاه میکردیم و من خیلی استرس داشتم.سریال که تموم شد مثل همیشه با خاله گرم تعریف درمورد همه جا شدیم.عموما کنار هم روی مبل مینشستیم یا رو بروی هم.ولی برا کاری که میخواستم بکنم باید کنارم مینشست.
یه بلیز آستین بلند سفید نخی تنش بود و یقه هفتی که دور گردنش یکم از بالای قفسه سینش لخت بود و یه زنجیر خشکل طلا اون وسط خودنمایی میکرد و با یه دامن بلند تیره هم پاش بود.
وسط حرفاش گوشیمو باز کردم و الکی گفتم ا دوستم برام کلیپ فرستاده و زدم دانلود بشه و گرفتم جلومون که هردو با هم ببینیم.
خاله هم کنجکاو،سرشو کرد توی گوشی که ببینه چیه.
خیلی لحظه ی جالبی بود،میخواستم با خاله سوپر ببینم و هنوز عکس العملشو نمیدونستم.ولی برای خودم راه های در رفتن از زیرش رو آماده کرده بودم.
سریع دانلود شد و پخشش کردم.چهارتا فیلم تو چهار گوش صفحه داشت پخش میشد و هر کدوم به یه روش داشتن میکردن و صدای همه هم بلند.صدای شالاپ شالاپ کص و کون بگیره تا گریه و آه و نالا زنها.هر ثانیه هم عوض میشد اینجوری که چهارتا پورن از ساک زدن بگیرتا پاشیدن آبشون رو سر و صورت زنها تو چند ثانیه با صدا پخش میشد.من فقط میخواستم واکنش خاله رو ببینم و یکم در این موردا هم با خاله حرف بزنم.شاید اصلا کلید راهگشای رسیدن به خاله همین میشد و میتونستم خیلی باهاش نزدیکتر بشم و حد اقل پنج دقیقه نصیحت کردنش در اینموردا هم برام باحال بود.ولی شایدم بدتر میشد ولی با این ترفند همه تقصیرا گردن دوستی میوفتاد که اصلا خاله نمیشناخت و من کاری نکرده بودم.فقط میتونست از تجدید نظر تو انتخاب دوست برام بگه.
موقع پخش فیلم بعد یه مکث روی صفحه و قفلی زدن،خودشو کشید عقب ولی دیگه تموم شده بود.کوتاه و مفید.
چند ثانیه خونه تبدیل به جنده خونه شد و بعد سکوت.
خاله رو به من کرد و با جدیت گفت این کثافت کاریا چیه تو گوشیت.منم با نگرانی از قبل تمرین شده گفتم نمیدونم همیشه کلیپ مسخره میفرستاد نمیدونم چرا اینو فرستاده.
واقعا هم کلیپ های مسخرش بود و سریع رفتم تو چت هام بالا و تصویر فیلما رو نشونش دادم.گفتم ببخشید من نمیدونستم چی فرستاده شنبه حسابشو میرسم و ازین حرفا.
خاله با عصبانیت گفت اصلا چرا یه دوست باید برات همچین چیزی بفرسته.غیر از اینه که خودتم اهلشی.
منم التماس که اتفاق بوده و تا حالا اولین باره که همچین چیزی فرستاده و رفاقتمو میریزم بهم باهاشو و التماس که به مامانم چیزی نگو.قطعا به کسی چیزی نمیگفت.من عزیز دردونه ی خاله بودم و همدم کصشعر گفتناش.
یه مکث کرد و بعد بهم گفت که پاکش کن همین الان.منم سریع پاکش کردم.یکم مطمعن شد از من و نرم تر شد و شروع شد نصیحتاش.دقیقا دنبال نصیحتاش بودم ولی درمورد دختر و سکس.صحبت کردنش با خاله برام باحال بود.و شاید پلی برای آینده.
خاله نصیحت میکرد و منم همینطور که نگاهش میکردم با چهره ی مغموم ساختگی،به صحنه های فیلم فکر میکردم و هنوز صداشون برام تو اتاق میپیچید.از تلمبه زدنا تو دهن و کص و کون تا کیر سیاه همزمان تو هردو سوراخ و گاییده شدن تو همه پوزیشنها و در آخر آبهایی که میریختن تو دهن زنها.مفید ترین پنج ثانیه ای که میشد نشونش داد.ازینایی که اول بعضی سوپرها نشون میده.
نصیحت تموم شد و خاله رفت تو آشپز خونه ولی برخلاف همیشه ساکت بود و معلوم بود تو فکره.شاید اون فیلمها.من حسابی حشری بودم و دلم میخواست همونجا ترتیب خاله رو بدم ولی زود بود.
خاله ازم پرسید این چیزا که میدونی دیگه حتما؟
منم با خجالت گفتم دیگه تو این سن فکر نکنم کسی باشه که ندونه.
و دیگه چندتا نصیحت ریز و بحث تمام.من پای تلویزیون میخوابیدم همیشه و رخت خوابو همونجا مینداختم.خاله هم میرفت توی اتاق خوابشون.من توی فکر بودم و تلویزیون با صدای کم برا خودش داشت فوتبال پخش میکرد.به این فکر میکردم که چکار کنم؟تموم یا اینکه نه میشه امروز و فردا کاری کرد.تصمیم از قبل طراحی شدم کردن خاله بود ولی تو عمل سخت بود.من قرص انداخته بودم بالا و کیرم آماده رزم بود ولی عقلم که خیلی نقش پررنگی هم نداشت یکم منو دو دل میکرد.هنوز جرات کاریو نداشتم ولی کص همیشه بر عقل برنده هست.با خودم مرور میکردم که اگر اینکارو کنم چه اتفاقایی میوفته و احتمالات چیه.
بعد از تقریبا دو ساعت کلنجار با خودم تصمیممو گرفتم.گفتم میرم بزور خاله رو میکنم و هرچی هم گفت گوش نمیدم و آخرش هم میگم بخاطر فیلمه بوده و تحریک شدم و اونم به کسی چیزی نمیگه آبروش بره.فقط دیگه احتمال زیاد ارتباطم با خاله قطع میشه.
این چیزا تو دو ساعت نتیجه گیری شد.
خلاصه بلند شدم رفتم سراغ اتاق خواب،چراغ خاموش کرده بود و خواب بود ولی نور سالن،اتاقو روشن کرده بود ولی نه خیلی روشن.ساعت تقریبا دو بود.یه نگاه به خاله انداختم و با صدای نفساش متوجه شدم خوابه و نزدیک تر شدم.روی دستش خوابیده بود یه پتوی نازک روش بود.برگشتم آروم اومدم بیرون و یه فکری کردم.کامل هرچی تنم بود رو بیرون آوردم و با یه کیر شق وارد اتاق شدم.آروم رفتم داخل و پتو رو از روی باسنش خیلی آروم آوردم پایین تر.اونجوری که روی بغل خوابیده بود کونش بیشتر گنده بنظر میرسید.خیلی یواش رفتم روی تخت کنارش یکم پایین تر از اون دراز کشیدم و خوشبختانه صدایی هم از تخت بیرون نیومد ولی همین پروسه شاید دو دقیقه طول کشید.میترسیدم زود بیدار بشه.
دیگه حتی اگر بیدار هم میشد میکردمش ولی میخواستم احتیاط بیشتری کنم که بیشتر نزدیک بشم به اصل کار.
دامنشو تا جایی که میشد زدم بالا و پاهای خشکل و سفیدشو میدیدم.و رون های عالیش.کیرمو یکم مالیدم و از استرس کارم نیمه شق شده بود.دوباره راهش انداختم و عزمم جزم کردم ولی اول اینکه دسترسی به کص و کون نبود و باید پاهاشو باز میکردم که نمیشد.دوما یه شرت پاش بود که مزاحم کارم بود.و اینکه از کون اصلا نمیشد چون به این راحتی باز نمیشد و کون خاله کلا منتفی بنظر میومد،حداقل برای شروع.
صدای نفسهاش رو میشنیدم و نظم خاصی داشت،منم کیر سیخ شدمو گرفتم نزدیک باسنش و آروم سر کیرمو هل دادم بین لپهای کونش.از صدای نفسهای بلندش میدونستم هنوز خوابه و اگر بیدار میشد این نفس زدنهای خرو پف مانند قطع میشد.
دلو زدم به دریا و وارد معرکه شدم.زیر یکی از زانوهاشو گرفتم و آروم پاشو باز کردم و سریع کیرمو وسط پاهاش فشار میدادم و خرو پف خاله عوض شد ولی دیر شده بود.کیرم رفته بود تو.دوتا دستامو گذاشتم روی کمرش و وزنمو انداختم روش و شروع کردم به کردن خاله.سریع بیدار شد و با چندتا تلمبه اول چندتا داد کشید و شروع کرد به فحش دادن که چکار میکنی کثافت و من خالتم و ... ولی تکون نمیتونست بخوره.دستامو بردم زیرش و از روی لباس سینه هاشو چنگ مینداختم.
منم دوتا مچاشو گرفتم و وزنمو انداخته بودم روش و بدون حرف زدن تو حال خودم بودم،یک دقیقه اول یکم مقاومت کرد ولی شل شد و منم دستاشو ول کردم و محکم کمرشو گرفته بودم و میکردم.
زورش که به من نمیرسید.چرخوندمش و پاهاشو گرفتم توی سینم و افتادم روش.رودر رو بودیم و وسط آه و ناله هاش بهم میگفت خجالت نمیکشی ازین کارت،چطور روت میشه،چرا امشب کلا خر شدی و ... . منم همزمان سینه هاشو انداختم بیرون و میمالوندم و چنگ میزدم.تا حالا همچین سینه ای نگرفته بودم.
منم فقط تمرکزم روی کاری بود که میکردم.شالاپ شولوپش درومده بود و خاله هم شل کرده بود.کیرمو درآوردم و با دستم انقدر تو کصش انگشتامو تکون دادم که ارضا شد و نیروش انگار تموم شد.پریدم چراغو روشن کردم،دیگه حرفی نمیزد فقط یکم التماس کرد که ولش کنم ولی من هنوز کار داشتم.آبم نمیومده بود. بخاطر قرص بود.بغلش کردم و چرخیدم و خودم رفتم زیر و اون اومد روم.محکم گرفته بودمش و از زیر توی کصش تلمبه میزدم و با یه دستم رفتم سراغ سوراخ کونش.لباشو میخوردم و بعد یکم سینه هاشو مک میزدم.داشت حال میکرد و تو عمرش اینطوری گاییده نشده بود و فقط تند تند نفس میزد و خیلی ریز آه و ناله میکشید.کم کم زبون باز کرد و گفت وحید کی آبت میاد،دیگه نمیتونم،زود تمومش کن.بلندش کردم و دو زانوش کردم و داگی کردم تو کصش و با توف سوراخ کونشو انگشت کردم.فتح قله دوم مدنظر بود،کردن خاله ی نازنینم از کون تا مدتها منو راضی میکرد.بلند شدم ایستادم و کیرمو محکم کردم تو کونش،اونم خودشو پرت کرد روی تخت.درد داشت براش.ولی دیگه توش بود و باید تحمل میکرد.یکم جلو عقب کردم تا اینکه روون تر شد.و دوباره بلندش کردم و کونشو قمبل کردم و گذاشتم تو کونش.ولی اینبار کمرشو محکم گرفتم.با تمام قدرت میکردم تو کون خاله ولی به ارضا شدن نزدیک هم نمیشدم.کیرمو گرفتم جلوش و گفتم برام ساک بزن و اونم گفت نمیزنم.منم مجبور شدم کیرمو کردم تو دهنش،سرشو گرفتم تو دستامو و خودم تو دهنش تلمبه میزدم.غرق عرق بودیم.
حس کردم داره کم کم حالم عوض میشه و سریع روی تخت بلندش کردم که واسته و کیرمو ایستاده کردم تو کونشو دستاشو پشت سرش گرفته بودم.لرزش کونشو میدیدم.روشو برگردوندم که منو نگاه کنه، نفس نفس میزد و نگاهش میگفت زودتر تمومش کن.فهمیده بود که دارم ارضا میشم اونم میگفت جرم بده کثافت،همش همین بود.خودمم خسته شده بودم ولی با این حرفایی که میزد داغتر شدم.انقد سرعتمو بالا بردم که آبم اومد.بدون اینکه بگم همینجوری که تلمبه میزدم آبمو ریختم توی کون خاله.کیرمو کردم تو دهنش و چندتا تلمبه زدم تو دهنشو همون تو ولش کردم.که خاله آروم چندتا ساک برام زد و یکم جلو عقب کرد سرشو.ازین کارش فهمیدم که انگار بدش هم نیومده
که یه مک محکم زد و گفت برو گمشو دیگه عوضی،کدوم بی شرفی خالشو گاییده که تو اولیش باشیو با دستاش کرده بود تو کونش که آب منو خارج کنه.چندتا فحشم داد ولی دیگه ازم عصبانی نبود.منم گفتم اون کلیپو ک دیدم اینجوری شدم.خاله و من نوبتی رفتیم حمام و خوابیدیم.یه مدت بعد خودش بهم زنگ زد که انگار سر نمیزنی دیگه.چندبار دیگه هم کردمش و چند بار هم دختر بردم اونجا کردم تا اینکه شوهر خالم اسباب کشی کردن رفتن کنگان.منم تا کلی وقت اعصابم کیری بود تا اینکه باهاش کنار اومدم.
البته اینو بگم که این تنوع پوزیشنها برای اینکه بیشتر حال کنید بود وگرنه همون اول بعد دو دقه آبم اومد ریختم روی کمر خاله ولی دوباره همون شب کردمش.کلا تو دوتا حالت
شاد و پیروز
      
popx1 زن #927 | Posted: 25 Nov 2019 04:31
کاربر
 
کون خاله جونم رو خون آوردم

سلام، من علیم ۲۶ ساله و ۲ تا خاله دارم که یکیشون ۲سال ازم بزرگتره، بریم سر اصل مطلب. من از قدیم خالمو خیلی دوس داشتم، خیلی ازش خوشم میومد عاشق بدنش بودم، صورت مملو از شهوتش(من اینطوری حس میکردم) تو کل دخترایه فامیل و دوست و آشنا برام تک بود همیشه با خودم کلنجار میرفتم کاش میشد که زندگی یه جوری بود، که اون زنم میشد، اما... خلاصه دیوونش بودم. از ۱۴، ۱۵ سالگیم یادمه که هر وقت میومد خونمون به بهانه مختلف هی بغلش میکردم و میمالوندمش و بعد میرفتم حموم چند دست جق میزدم با فکرش خیلی تو این سالا تو کفش بودم، هر دفعه که اومد یه جوری سعی کنم شهوتیش کنم و یه سنگی بندازم به اوج که میرسید راه نمیداد، یه کاری پیش میومد و میرفت، یا از یه جا به اونور میپیچوند بحثو عوض میکرد. ما ازوناش نبودیم که مثل داستانا که نوشتن، لخت جلوم دور بزنه و با تاپ و اینا، راحت بودیم، ولی نه اینقد


سالها گذشت تا اینکه ۲سال پیش ازدواج کرد، من دیگه قطع امید کرده بودم از کردنش پار سال بود که من رفته بودم کرج به خالم سر بزنم، خلاصه رفتم و روز اول بودمو روز دوم آقاش رفت که بار برا مغازش بیاره بعد گفت خوبه تو هستی مواظب خالت باشی، من دو سه روز دیگه میام منم قرار شد بمونم چند روز، تو دلم همیشه به خالم فک میکردم، اما دیگه که ازدواج کرده بود، فک نمیکردم امکان داشته باشه من همیشه تو حرفام با خالم از دوس دخترام میگفتم، چه طوری مخشون میکنم و تا مرز گاییدنشونم یه کم میگفتم ولی دیگه باز نمیکردم خلااااصه شوهرش رفت و من موندم و یه کس وکووون عشقم صب پا شدم و خالم صبونه ردیف کرده بود و پا ماهواره سفره پهن کرده بود در حال صبونه زدن، از بدن دخترا ایراد میگرفتم، این خوبه، این فلانه، اصلا هواسم نبود، یه نگاه خاصی تو چشاش دیدم به رو خودم نیاوردم و خالم کم کم یکم بام درد و دل کرد، از مشکلاش، از شوهرش که این هیچوقت خونه نیست و فقط یه روز تو هفته پیشمه و من نیاز دارم و من تو این شهر تنهامو داشت بحث نیاز جنسی و اینا رو باز میکرد، منم کیرم هی داشت راست میشد، هی هواسمو به تلویزیون پرت میکردم، بازم کیرم هی بالا پایین میرفت تو شلوارم خلاصه پاشدیم سفره رو جمع کنیم، من تو یه حرکت خواستم کیرمو جابه‌جا کنم که سیخ دیده نشه، که همون موقع سرشو برگردوند و چشمش افتاد بهم. سرخ شدم ینی از خجالت، به تته پته افتادم یه لحظه، خالم خندش گرفته بود صبونه جم شد و من رفتم دسشویی و یه ریکاوری کردم که انقد تابلو نزنم و خیلی طبیعی اومدم بیرون نشستم رو مبل و مثلا به رو خودم نیاوردم گفت، چی شد؟ چرا رفتی دور نشستی؟ فک میکردم جنبت بالاس، فلان، منم زدم به پر رویی نشستم کنارش گفتم ایشون نظرش با من متفاوته، خود سر شده یه بوسم کرد و دستش رو دوشم انداخت و هیچی نگفت بار tv نگا میکرد این حرکتو زد باز چند ثانیه بعد نتونستم خودمو کنترل کنم باز کیرم تکون خورد و داش سیخ میشد برگشت گفت انگار خیلی وقته دوس دختر نداشتی و با خنده تیکه مینداخت و اینا، منم دیگه لاتیشو پر کردم و گفتم آره خوب این طفلی هم چوب بی عرضه گی منو میخوره که نمیتونم نیازشو برطرف کنم، یهو گفت فداش بشم مثله منه آقا دیگه دل تو دلم نبود گفتم اینطوری نگو بچم هوایی میشه، گفت خوب بشه، گفتم پدرمو در میاره من الان چیکارش کنم، گفت خودم فداش میشم یه نگاش کردم، گفتم خالهههه، میشه یکم گفت یکم چییی گفتم خودت میدونی، گفت چیو؟ گفتم بچم با بچتون دوس شه که انقد بی تابی نکنه، یه نگاه بهم کرد اومد جلو لبو چسبوند بهم گفت همیشه میخاستم ولی میترسیدم، لبامو یه لبه ۳۰ ثانیه ای گرفت و رفتیم تو اطاق رفت کاندوم و لیدوکایین آورد یادمه دقیق کاندوم نچ اناری بود، ازون خار دارا که کسو تنگ میکنه و... دادو دیدم لباسشو داره در میاره سوتین نبسته بود، چه سینه ای، چه بدنی، چه کونی، چه پرو پاچه ای، یه عمر حسرتشو خوردم و حتی با فکرش کس گاییدم، ماتم برده بود، همین دست به شرتم شد آبم اومد یکم خجالت کشیدم ولی دیگه تو حالش بودم، نشست جلوم کیرمو گرفت، گفت واقعا به موقه بوده انگار، شیر تخلیت عمل کرد یه میک زد گفت، مزه موز میده آبت، دوباره یکم یکم سرشو بعد تا تهش، تو گلوش میرسید کیرم، لذتش واسم از کس کردن بیشتر بود، لیدوکایین یه پیس زیر و یه پیس روش زدمو کاندوم کشیدم روش دراز کشید رو تخت و منم خابیدم تو بغلش زیاد حرف زدیم که همشو یادم نیس، در حال مالیدنش بودم سینه هاشو میخوردم، به شکلی که خودم بلدم مالیدمش و نقاط حساسشو میک میک، واااای، میگفتم چرا شیر نداره، انقد میخورم یا شیر بیاد یا خون روش دراز کشیدم و کیرمو رو شیکمش میمالیدم، جلو عقب میکردم، پاهاشو چفت میکردم و لا پاش میزاشتم هنوزم وقتی بدنش میلرزید و یادمه پاهاشو دادم بالا، بو کسش در اومده بود که الاهی فداش بشم، نشستم جلوش و کیرمو فشار دادم آروم داخل، آه اوه واای، داغ، نرم، تنگ، خیس، بعد خم شدم روش ده بکن، یه رب میکردم، کیرمم بی حس، خسته شدم اون اومد روم میگفت، علی میخای چیکارم کنی، بکنم، دوست دارم، هی تکرار میزد بعد برش گردوندمش، یه تف زدم سر کیرم، فک میکرد میخام از کس بکنم، دستمو چند لحظه گذاشتم پشت سرشو فشار دادم تو بالش زیر سرش ک صداش در نیاد، کردم با فشار تو کونش -آییییی، خفه شدم، وحشییی آروم، نکن از عقب، عقب نه، نمیشه هیچی نگفتم یواش یواش به کارم ادامه دادم، اونم دید کار خودمو میکنم شل کرد، یک آخو اوخی میکرد که نگو ذره ذره فرو میکردم، جیغ میکشید خیلی تنگ بود، معلوم بود یا از عقب نداده یا کم داده یا شوهرش کیرش کوچیک بود، بعدا واسم گفت مشکل اصلیش همین بوده که شوهرش ارضاش نمیکرده بیست دقیقه شاید نیم ساعت یادمه فقط از کون میکردمش، آروم، بعد یکم یکم تند، کونشو خون آوردم، موهاشو گرفته بودم میکشیدم، چنگ میزدم، میگفت نکن ردش میمونه اشکش در اومده بود و گریه میکرد، برش گردوندم به بغل پاهاشو چفت کردم یکی تو.کون یکی تو کس چه حالی میکردم، عقدمو میخاستم خالی کنم که انقد زجرم داده و زودتر بهم نداده دوس داشتم مثل سگ بکنم که خاطره شه برام، خخخ خلاصه یکم از کس گاییدم آبم اومد، خالم بالایه ۴ دفه ارضا شد خیلی از سکسم خوشش اومده بود بهترین خاطره زندگیمه به خدا، بعد این همه سال تو اوج نا باوری بهش رسیدم ینی تو این ۳، ۴ روز، ده دست بیشتر گاییدم، ولی دیگه از کون نداد، رو تخت، رو مبل، تو حموم، هر شیوه ای که بلد بودم و نبودم ایشالا بعد این ترم دوباره دارم میرم خونشون، کونشو پاره میکنم میام با عکس، خخخ ببخشید اگه طولانی و بد نوشتم من بلد نبودم بهتر بنویسم.
      
sanaazz1373 زن #928 | Posted: 6 Jan 2020 23:48
کاربر
 
من و خاله فیروزه

حدودا ۱۸ سالم بود تازه وارد دانشگاه شده بودم با دختر خالم تازه وارد رابطه شده بودیم اونم همسن من بود ولی هنوز پردشو داشت هرچی اصرار میکردم نمیذاشت بزنمش جریان سکس با دختر خالم خودش یه جریان مفصله که اگه دوستان از این داستان خوششون اومد اونم تعریف میکنم.خلاصه ترمای اول دانشگاه بود اوایل خونه دختر خاله بعضی روزا که خالی میشد قرار میذاشتیم تا اینکه تقریبا خونوادش بو برده بودن و پامون از مکان بریده شد . سر همین موضوع باباش خیلی سختگیری میکرد تا جاییکه حتی تا در دانشگاه میبرد و میووردش .مام راه چاره ای برا قرار گذاشتن نداشتیم جز اینکه یه خاله دیگه داشتیم که تخصصش زبان انگلیسی بود به مونه درس زبان هر جفتمون قرار میذاستیم خونه خاله فیروزه جان اونجا اگه فرصت میشد همو میمالوندیم.اون زمان زیاد شهوانی نمیومدم و اصن حسی رو خاله جون نداشتم اصن تو این فکرا نبودم که بخوام با محارم سکس داشته باشم.خلاصه این خاله ما یه لب تاب داشت که از روی دیکشنری اون هرجا کم میوورد برا ما توضیح میداد .انقد ما دوتا پسر خاله و دختر خاله سر هم لوس بازی در اووردیم که خاله کفری شد گفت خجالت بکشید مام جوون بودیم مث شما میکردیم؟؟؟
طی همون جلسات بود که یه دفه که خاله پای لب تابش قمبل کرده بود ناخوداگاه نگام به قمبلش افتاد یه شلوار ابی اسمونی نخی نازک پاش بود که کون گندش از زیرش معلوم بود یه شرت سیاهم پوشیده بود که از زیر شلوار میشد دیدش زد.اون موقع با اینکه این صحنه رو دیدم ولی چون به عمرم تو فکر سکس با محارم نبودم اصلن تحریک نشدم و تو این فکرا نبودم.خلاصه با بد اخلاقیای خاله اون جلساتو تموم کردیم ولی شروع سکس با خاله فیروزه که استاد زبان بود از همین دید زدن من شروع شد.
حدود دوسال از اون ماجرا گذشته بود و من و دختر خاله به کل قطع رابطه کرده بودیم و آبروی من تو فامیل رفته بود حس میکردم همه نگاها روم سنگین شده.
تو این دوسال خیلی شهوانی میومدم و با خوندن این داستانا کلن نظرم برگشته بود و داعم تو فکر سکس با خاله هام بودم مخصوصن این یکی خالم و بازم داعمن اون صحنه شلوار و کونش میومد تو ذهنم و باش جق میزدم.
زمانای بیکاری مینشستم نقشه میریختم که چجوری تنها گیرش بیارم و حسابشو برسم اینم بگم که این خالم شیطنت خاصی تو نگاش بود و شایدم من اینجوری به خودم تلقین کرده بودم.
رابطه من و خاله فیروزه از بچگی خوب بود خیلی دوسش داشتم اونم منو خیلی میخاست به خودم میگفتم اگه واقعن کردن خاله رو میخای باید بازم بش نزدیک تر بشی.رابطمو با خاله به حد عالی رسونده بودم به هر بهونه ای میدیدمش مخصوصن اینکه مدرس زبان بود و منم دانشجو حتی بعضی وقتا متن بیخودی کپی میکردم که به بهونه اونا برم خونشون .خاله جان یه دختر دبستانی داشت و شوهرشم شغل ازاد بود.مغازه داشت فاصله خونشونم تا مغازه تقریبا زیاد بود منم صبا که دانشگاه نداشتم و دخترش مدرسه بود میرفتم خونشون به بگو و بخند .تو همین حوالی سنی بودم که بابام یه پراید برام خرید .تابستون شده بود و خاله مام مث خودم بیکار و بیعار .را به را زنگش میزدم که بریم بیرون .هزاربار با من میومد بیرون که یبار با شوهرش نمیرفت فقط این وسط دختر کوچیک لجبازش مزاحم بود .رابطمون عالی بود یجورایی به شدت وابستش شده بودم .تابستون اکثر شبا کار ما شده بود تابیدن و چرخ خوردن تو شهر تو پارک یا هرجایی که میشد .خاله جانم وابسته من شده بود شوهرش به کار فنی وارد نبود میگفت که دوس ندارم .اینو بگم که واقعن شوهرش از مرام و معرفت حرف نداشت و همین واسه من شده بود عذاب وجدان که الان اینو بکنم به شوهرش خیانت کردم و این کوس شعرا.خلاصه واسه کارای فنی به من زنگ میزد .خودشم پایه شده بود اوایل بهم میگفت داداچی ولی بعده ها به اسم خودم صدام میزد وقتایی زنگ میزد که خونه تنها بود و این منو بیشتر بفکر فرو میبرد که خودشم میخاد لابد .از بخت بد من باز فصل مدارس رسید و بدتر از اون اینکه یه مغازه ای خریده بودن که خونه بالاش بود و نقل مکان کردن به اون خونه.کار من سخت شده بود چون دیگه از شوهرش خجالت میکشیدم برم خونشون .ولی بازم رابطمو حفظ کرده بودم چون همیشه این شعر به ذهنم میرسید که از دل برود هر آنکه از دیده رود .یجورایی میخواستم بهم وابسته بشه که شده بود .داشتم کارای فنی رو میگفتم را به را زنگ میزد که مثلن بیا دوتا سوراخ تو حموم بزن واسه رخت آویز یا شیشمونو عوض کن و این جور کارا.منم هی تف و لعنت میکردم به خودم که واسه یه کوس باید انقدر خر حمالی کنم یه دفه دم عید بود سر شوهرشم فوق العاده شلوغ زنگ زد گفت بیا یه میل پرده واسم بزن منم خواستم امتحان کنم بینم واقعن پایست یا نه چون هنوز رومون به روی هم وا نشده بود قربون صدقه هم میرفتیم تو پیامکا ولی پیام سکسی به هیچ وجه.خلاصه گفتم بذار بینم واقعن پاییت داداشم و ابجیمو بردم که وقتی دید تنها نیستم خیلی دپرس شد گفتم اینهمه ما باهم تنهاییم خاکوسده اگه میخاستی که یه نشونه محکم میدادی بیخودی ناراحتم نشو البته پیش خودم گفتما...
فهمیدم بلاخره این چندسال کار کردن رو خاله جواب داده و اونم دلش میخاد .
یمدت بعد عید رابطمون کمتر شده بود و منم داشتم کم کم از فکرش در میومدم چون بلاخره یه زمزمه ایم هست که ادمو منع میکنه .که یه روز پیام داد مهندس چرا دیگه نمیای بریم بیرون باز افکار سکسی زد به سرم که اره این میخاد دوباره رابطه رو از سر گرفتم درسم دیگه تقریبا تموم شده بود و نمیدونستم به چه مونه ای باز باید برم خونشون چون از شوهرش خجالت میکشیدم .یه دفه اومد خونمون تازه میرفت باشگاه چون تو اموزشگاه خصوصی تدریس میکرد و بیکار شده بود سرشو گرم باشگاه میکرد دو سه تا حرکت پیلاتس زد که دیوونه شدم خط کوسش واقعا جلو چشم بود رشتم تربیت بدنی بود میخاس که مثلن تایید کنم درسته یا غلط .گذشت و فک کردم باز به زبان که میخام محاوره یاد بگیرم گیر داده بودم هفته ای دو روز یا اون بیاد خونه ما یا وقتایی که تنهاس دخترش خونه نیس شوهرشم کاره در ارامش باهم زبان بخونیم .یه دفه اومد خونمون به مامانم گفتم تو خونه سر صداس ما میریم زیر زمین .حول سده بودم که پسر عجب موقعیتی دیگه موقشه کنار خودم نشسته بود پا لبتاب دستمو گذاستم رو رونش بصورت عادی که مثلن قصدی پست این کارم نیست یه دفه مامانم اومد تو برامون شربت اوورد حسابی کیر خورد به حالم تا اخرشم نشست پیشمون خلاصه گذشت و من رفتم خونشون واسه یه جلسه دیگه.تنها شده بودیم و باهم بگو بخند میکردیم دراز کشیدم و سرمو گذاشتم رو پاهاش اونم توضیح میداد و با موهام بازی میکرد باز لفت لفت کردن و بی عرضگی من کاری از پیش نبرد اونم دیگه فک کنم از این وضع خسته شده بود چند سال میگذشت و ما کاری نمیکردیم زمان تموم شده بود و دخترش میخاست برگرده خونه پاسدم خدافزی کردم و برا اولین بار بغلش کردم و پیشونیشو بوسیدم.لپاش قرمززز شدن و اونم لپمو بوسید خدافزی کردیم.اومدم خونه سه چار باری جق زدم به یادش تا از سرم پرید .اینو بگم که خاله جان سینه های بزرگی نداره مث اکثر زنای ایرانی یه شیکم تپلی اما نه چاق با پاهای گوشتی و بدنی بی مو و سفییییید که واقعن کونش ادمو دیوونه میکنه.قیافشم زشت نیست خوشگلم نیست یه قیافه معمولی از خودمم بگم یه قد متوسط۱۷۵ ولی سنگین وزن ۱۰۰ کیلو هستم اما نه چاق شکم دارم ولی بالاتنه قوی دارم مخصوصن سر شونه و سینه رشته پاورلیفتینگ کار میکنم چار پنج سالیه .قیافم عادیه خوشگل نیستم ولی زشتم نیستم .ولی هیکلن ژنتیکی مردونه و استخوان بندی درشتم.بگذریم از این همه اتفاقات که این چندسال واسه امادگی برای سکس با خاله داشتم که کم نبودن مث یه دفه دیگه که رفتم خونشون دریل کاری از عمد گفتم لباسام خاکی میشن یه لباس کهنه از شوهرت بیار بپوشم میخاستم عضلاتمو لخت ببینه که اتفاقا دید و هاج و واج تماشا میکرد .از اونروز رفتار خوبش باهام هزار برابر بهتر شده بود .نمیدونم چرا چند روز بعدش دوباره رابطمون کم رنگ شد فک کنم وقتایی که شوهرش نمیکردش باهام خوب بود وقتایی که میکردش سرد میشد.دیدم فایده نداره باید محکم تر برم تو کارش.دو سه هفته ای از اخرین دیدارمون گذشته بود زنگش زدم گفتم خاله بی معرفت چرا دیگه سراغی از ما نمیگیری و از این کوس لیسیا و اخرم بش دوروغی گفتم که راستی یه مدرک ماساژ دانشگاه بعد فارغ التحصیلی شرکت کرده بودم الان صادر شده با مدرک معتبر ماساژور خواستی در خدمتتم اونم با روی باز گفت حتمن حتمن.گفتم حتمن که نشد جواب من میخام پز مدرک و رشتمو بدم یروز همین روزا بمن وقت بده بیام هنر نمایی کنم کار دنیا برعکس شده بجا اینکه تو وقت بگیری من باید وقت بگیرم؟؟؟
دو روز دیگه گفت تنهام و اتفاقن دلم یه ماساژ مرتب میخاد بیا یه ماساژم بده.منم تو کونم عروسی شد رفتم یه روغن خر گرفتم گفتم میبرم از رو لباس حال نمیده خرس میکنم لختش میکنم بگذرد که این دو روز هزاربار جق زدم ولی بازم سرد نشدم.روز موتود فرا رسید و رفتم تو خونه بعد پذیرایی و حرف زدن در مورد اینکه چرا دیگه پیگیر زبان نیستی و این خزعبلات گفتم خاله باید برما بیا بشین مساژت بدم .گفت کجا بری دخترم و باباش رفتن با مادرشوهر و پدرشوهرم یه شهر دیگه که اسم نمیبرم دکتر تا شبم من مونه تنهام گفتم سر درد دارم نرفتم که بمونم هنرمندیتو ببینم مهندس.دیگه چراغ سبزمو گرفتم اول رب ساعتی روی لباس ماساژش دادم نوازشی و مالشی بعد گفتم خاله این خوب بود؟؟؟ گفت حرف نداشت دمت گرم.گفتم ولی خاصیتش کمه یه روغن مخصوص خارجی دارم تو ماشین گذاشتم میپرم میارمش پاها و کمرتو مایاژ میدم بری فضا از این روغن این طرفا گیر نمیاد اینو تو دوره واسمون از تهران اووردن .همچن روغن الاغه رو میگفتم ریخته بودمش تو شیشه شربت ..یه شلوار گشاد پاش بود گفت صبر کن ملافه بیارم گفتم ملافه رو اینجا پهن نکن بازم قالیا خراب میشن برو دو لایه پهنش کن تو حموم که اگرم ریخت جاییو خراب نکنه.خلاصه رفتیم تو حموم پاچه های شلوارشو تا بالا کشید بالا گفت اول پاهامو بمال بعد کمرم گفتم چشم ولی اخرش شلوارت خراب میشه درش بیار عب نداره که گفت اخه روم نمیشه بی حیا پسر گفتم نترس مایاژورم مث دکتر محرم ادمه.خلاصه بعد پوزخند زدن که ینی کوسخول چی کوس میگی شلوارشو در اورد منم گفتم یه راست برم سراغ کوسش ضایعه از پایین با روغن مالیدن شروع کردم و اومدم بالا.مث ماهی تو دستم پاهاش لیز میخوردن منکه ماساژ میدادم لذت میبردم خودش که دیگه حتمن واویلا.تا دم باسنش ماساژ دادم و رفتم سراغ کمرش کمرشم مالوندم تا دم باسنش .سرش روی پایین بود و یجوری نفس میکشید که منه سگ حشرو حشری تر میکرد .دلو دیگه زدم به دریا گفتم کوسخول میخای دیگه اون بیاد تو رو بکنه.گفتم خاله گرممه تیشرتمو در میارم و ادامه میدم گفت هرجور خودت راحت تری خاله.خلاصه روغنو خالی کردم از روی روناش و وسط چاک کونش تا رو کمرش اصلن واکنشی نشون نداد یه دست کلی کشیدم از روی روناش تا بالای کمرش که روغن پخش بشه .پاهاشو از هم باز کردم که مثلن دونه دونه جداگونه پاهاشو ماساژ بدم رونای گوشتیم تو دستم بودن و میکالوندم با جفت دستم و تا دم کوسش میرفتم اروم اروم چند باری این کارو کردم ولی دستمو به کوسش نمیزدم اروم دستمو بردم رو بایناش و ماساژ نوازشی میدا م و تا پایین میووردم جووووری نفس میکشید که داشت ابم میومد یه دله دستمو از رو باسنش کشیدم پایین و تا روی کوسش اوردم یه نفس بلند و عمیق کشید چند بار دیگه همین کارو کردم دیگه نفسش تبدیل شد به ناله ....خداااابا ینی خواب میبینم؟؟؟ بعد اینهمه سال جق زدن بخاطر این بلاخره موفق شدم .پاهاشو کاملن باز کرده بودم .شورت نخی پاش بود مث وحشیا پارش کردم و با جفت شصتام روی سوراخ کونش و با انگشتام رو و بغل کوسشو میمالوندم .یه اب لزج مث اب قبل جق از تو کوسش به مقدار خیلی کم بیرون میومد به روانی روغن نبود ولی سفید بود و یه بوی خاص مث بوی شاش و جق و قطره اهن میداد خلاصه یه بوی نامطبوع در عین حال حشری کننده.تیشرتمو برداشتم باهاش دور کوسش و کونشو پاک کردم و با صورت رفتم وسطش چند ثانیه ای کونشو زبون میزدم و کوسشو انگشت میکردم و چند ثانیه ای برعکس .دو سه باری به خودش لرزید تو این چند دقیقه .و یه اه بلند کشید هنوز سرش پایین بود و چشم تو چشم نشده بودیم.تو همون حالت گفت مهرداد لعنت بهت میدونی چند ساله الاف تو عم؟؟؟ دق دادی منو با پخمه بازیات .گفتم لعنت به خودت با این پا دادنت پاره سدم تا فهمیدم خودت راضی یا نه و یه در کونی محکم زدم در کونش یه جیغ اروم کشید و گفت اون کولورو نمیخای بهم نشون بدی؟؟؟ گفتم این نشون دادنی نیست یا باید بخوری یا جا بدی..گفت به عمرم اینجوری ارضا نشده بودم چشم منتتو میکشم.منم شلوار و شورتمو کندم کیرم داشت منفجر میشد گفتم تا داغی بذار بکنم اخر سر ساک گفت هرجور تو بخای مهندس .سرشو مالوندم لب کوسش و اروم کردمش تو کون چندباری کرده بودم ولی کوس نه .کیرم بلند نیس زیاذ حدودن ۱۶ یا ۱۷ ولی قطوره و کلفت هنوز دوبار جلو عقب نکرده بود از شدت شهوت کیرمو در اوردم ابم با فشار خالی شد رو کمرش گفت با این کمر و هیکل همین دو ثانیه؟؟؟ گفتم حوصله کن شوهرت یه دفه میکنه ۱۰ دقیقه من زیر چار پنج بار نمیتونم که برم.دو دقیقه ای کوسشو انگشت کردم حالا دیگه برش گردونده بود و چشم تو چشم شده بودیم انگشتم تو کوسش بود و افتاده بودم روش لباشو میخوردم بهترین لحظه عمرم بود به عشق چندین سالم رسیده بود با دست دیگم سینه های کوچیکشو چنگ میزم تو این دو دقیه باز کیرم راست سده بود دوباره کردمش تو کوسش ولی این دفعه از جلو ناله میکرد و دستشو میکشوند روی سینه هام همن چند ثانیه ای خم میشدم یه لب یا گاز کوچیک میگرفتم.پاهاشو اورده بودم بالا و محکم تلنبه میزدم صدای برخورد پاهام به کونش دیوونه ترم میکرد اینبار پنج دقیقه ای ابم اومد .تو پوزیشن های مختلف سه دفعه دیگه کردمش جفتمون بی حال و بی رمغ افتادیم روی هم با بدبختی جمع کردم خودمو و رفتم بیرون تو راه خونه زنگش زدم و گفتم عاشقت بودم عاشق ترم کردی تا اخر دنیا نمیذارم کسی ازم بگیردت اونم قربون صدقم رفت و گفت بهترین زندگیمو واسم ساختی مگه دیوونم ولت کنم از اون دوران ۷ یا هست ماهی میگذره حد اقل هفته ای یبار یا دوبار باهم رابطه داریم عاشقانه دوسش دارم اونم واسم جون میده ولی هیچ چیز اولین بار ها نمیشه اینم اولین و شیرین ترین سکسم باخاله بود .تو زیر زمین رو کوه خونه ننجون و تو چادرم باهم رابطه داشتیم
hamechiz az sex shoroo shod
      
sanaazz1373 زن #929 | Posted: 17 Mar 2020 05:24
کاربر
 
عمه ی مجرد

سلام میخوام از داستانی که واسم اتفاق افتاده براتون بگم و کاملا واقعیه داستا داستان ما زمان دبیرستان منه. اول از خودم بگم که 24 سالمه قدم 176 قیافه معمولی رو به بالا و عمم که اسمش سحر بود که سنشم 34 بود ولی مجرد بود و من حسابی تو کفش بودم سینه های معمولی ولی رون و باسن بزرگ و خوش فرم داشت و لب های خیلی زیبا. من یه چند وقتی بود که تو کف سحر بدوم ولی هیچ وقت اون زمینه فراهم نشده بود تا این که تعطیلات عید بود با خانواده رفتیم خونه ی مادربزرگم خونه مادر بزرگم تا خونه ی ما دوساعتی فاصله داشت رسیدم خونه مادربزرگ اولین نفر من وارد خونه شدم و اول مادربزرگم به استقبالمون اومد این رو هم بکم که ( سحر با مادر بزرگم تنها تو یه خونه زندگی میکرد ) بعد از روبوسی با مادر بزرگ رفتم به سمت عمه سحر که حسابی به خودش رسیده بوده و با لباس تنگی که پوشیده بود پاها و باسن بزرگش بزرگتر به چش میومد رفتم سمتش دست دادمو و بعدش رفتم به سمت بصورتش صورتشو بوس کردم و همزمان یه دستمم بردم پشت کمرش و رفتم واسه بوس دوم دستممو بردم پایین تر روی باسن نرمش انقدر نرم بود که اصن دلم نمیخواست دستم رو بردارم خلاصه به هر نحوی بود دستم رو برداشتم و از باسن نرم و خوش فرم عمم دل کندم چون تعطیلات بود چند روزی قرار بود اونجا بمونیم
روز اول گذشت و شب موقع خواب شدن شد خونشون یه اتاق خواب بیشتر نداشت که باباومامانم رفتم منو مامان بزرگمو عمه سحر تو حال خوابیدیم جای منو انداخت وسط خودشو مامان بزرگم یه چند دقیقه ای سه نفری صحبت کردیم و بعد خوابیدیم منم خوابم برد و نصف شب یهو بیدار شدم ساعت گوشیو نگاه کردم دیدم ساعت 3:10 صبحه میخواستم بخوابم که چشمم افتاد به عمه سحر که پشتش به من بود و فاصله یه متری باهاش داشتم پاشدم و جامو کشیدم نزدیک تر و یه نگاه به مامان بزرگم انداختم که خواب بود و خیالم راحت شد رفتم نزدیک تر و خیلی اروم یه انگشت با هزار تا ترس خیلی اروم زدم بهش بعد سریع دستمو کشیدم دیدم هیج واکنشی نشون نداد دوباره دستمو اروم از زیر پتو رد کردم رسوندم به باسن نرمش قلبم داشت از ترس از سینم میمومد بیرون اروم دستمو گذاشتن روی باسنش دیدم حرکتی نکرد کم کم ترسم ریخت و دستمو نگه داشتم انگار بهن دنیا رو داده بودن یه ده دقیقه ای تو همو حالت بودم تصمیم گرفتم یه کار دیگه کنم و شروع کردگ به نوازش کردن دیدم بازم واکنشی نداد و از نظم نفس کشیدنش فهمیدم خوابه دستم رو بردم سمت رون پاس و تا اینجا به ارزوی چند سالم رسیده بوده بودم دستنو بردم پایین تر دیدم باز هم واکنش نداره رفتم تزدیک تر و چسبیدم بهش شلوارمو در اوردم و کیرمو خیلی اروم ار زوی شلوارش زدم بهش خیلی حال میداد دستمو برم سمت لاپاش وگذاشتم لاپاش وای که چقدر گرم بود و نرم اینقدر حال میداد که ابم داشت میمومد خواستم یه مرحله برم جلوتر و ترسمم که کاملا ریخته بود دستمو بردم روی بند شلوارش میخواستم شلوارشو دربیارم که یهو یه نفسی بلند کشید و سریع چرخید سمتم منم از ترس چشامو بستم و خودمو به خواب زدم بعد از چند دقیقه دو باره رفتم سمتش دستمو گذاشتم روی بازوی دستش و دستم دیگم اروم سوراخ کونشو فشار میدادم فشار رو یکم بیشتر کردم واکنشی نداد با کیرم یه فشاری تقریبا زیاد وارد کردم دیدم نه انگار خوش هم دلش میخواد صدای نفسش تند شده بود دوباره دستنو بردم و شلوارو یکم دادم پایین به طوری که کونش نصفه بیرون بود یه کوت سفید شروع کردم به لیس زدن میک زدن دیدم داره تکون میخوره و بااعتماد به نفس بیشتری کارمو دادمه دادم دستم بردم رو کصش دیدم خیس خیسه و البته داغ شلوارشو کامل دادم پایین و ارووم یه فشار کیرمو کردم تو کونش ابم داشت میمود که کشیدم بیرون چرخوندمش یه لب محکم ازش گرفتم و همزمان یه انگشتمم تو کصش بود بعد دو انگشت به سه انگشتم و در ازاخر سه انگشتم رو کردم تو کصش بهم گفت بکن تو منم از خداخواسته سریع پاشم کیرمو کردم داخل و باچند تا تلبه ابم اومد و ریختم تو کونش
hamechiz az sex shoroo shod
      
sanaazz1373 زن #930 | Posted: 21 Apr 2020 14:20
کاربر
 
گاییدن کون برادرزاده زنم

سلام خدمت دوستان عزیزم من حسینم 33 سالمه خانمم پریسا30سالشه 5ساله ازدواج کردیم برادرزنم43 سالشه 3تادختر داره دوساله پیش خونه برادرزنم بودیم خانمم صدام زد توی اتاق دیدم کنار نگار برادرزاده بزرگش نشسته نگار واقعا خوشگله مخصوصا با ارایش اون موقع 16سالش بود دیدم سرش پایین گفت نگار مزاحم داره و میترسه به باباش بگه ی کاریش بکن من گفتم شماره اش رو بده زنگ زدم جواب نداد گفتم نگران نباش چند ساعت بعد پیام داد و جواب خودمو پسرعموی پسرنگار جا زدم گفتم قانعش کردم من قصدم ازدواجه بعد کلی پیام دادن گفت ما که سیر کردیم توهم حالشو ببر گفتم دورغ میگی چندتا عکس از کون نگار واسم فرستاد توله سگ عجب کونی داشت بعدشروع کردم به تهدید کردنش و کلی ترسوندمش اون رفت رد کارش. دنبال موقعیت بودم که مخ نگار رو بزنم ی روز خانمم حمام بود نگار زنگ زد شماره اشو ور داشتم چند روز بعدش پیام دادم کلی تشکر کرد گفتم میخوام ببینمت نه میاورد تلگرام عکسشو فرستادم دیدم رام شد و گفت به بابام که نگفتی گفتم نبینمت میگم گفت خبرم کن تا قبل باشگاهمو بینمت.مکانم جور بود ی خونه کلنگی رو کرده بودم انبار .برنامه چیدیم ساعت 3 دم باشگاه سوارش کردم گفتم بریم ی کمی تاب بخوریم رفتیم ی جای خلوت اول کل ماجرا رو ازش پرسیدم گفت دختر خاله ام از سه سال پیش با مسائل جنسی اشنام کرد بعدش باهم لز داشتیم کم کم انگشت میکردیم توی کون هم و بعدش ماژیک واخرشم خیار گفت ی مدت خبر ازش نبود فهمیدم دوست پسر داره یه روز زنگ زد رفتم خونشون باهم لز کردیم اخر کار دوست پسرش از اتاق اومد بیرون و بزور بهم تجاوز کرد.
بهش پیشنهاد دادم اول قبول نمیکرد وقتی تهدیدش کردم رام شد گفت نمیتونم جای بیام تو ماشین ساک میزنم قول دادم هواشو داشته باشم بردمش انبار کیف کوچیک رو باخودم بردم ی کمی دستمالیش کردم دیدم اون حشری تر لبشو بوسیدم مانتوش رو دراوردم سینه های متوسطی داشت ولی سفت بودن حسابی خوردمشون پاشدم لخت که شدم کیرمو با تعجب نگاه میکرد گفت میترسم نمیدم گفتم تو برام ساک بزن من کوستو میخورم با اکراه قبول کرد با اون سن کمش خوب ساک میزد حسابی خورد خوابندمش افتادم بجون کسش و میخوردم سوراخ کونشو کرم مالیدم و انگشتش میکردم معلوم بود چند بار داده ولی کیر مردونه نخورده بود دمر خوابندمش و کیرمو دم سوراخش کشیدم فشار دادم نمیرفت تو حسابی کرم زدم فشار دادم سرش رفت داخل زد زیر گریه ارومش کردم ی ده دقیقه زمان برد تا کامل بکنمش تو کونش اروم اروم تو کونش تلمبه زدم کیرم میکشیدم بیرون سوراخ کونش کشیده میشد اینقدر تنگ بود چند حالت عوض کردیم تمام ابمو تو کونش خالی کردم حالم که جا اومد کوسشو خوردم تا دوباره ارضا شد موقع برگشتن یه مقداری پول تو کارتش ریختم از دلش در اوردم براش سنگ تموم میذاشتم اونم بهم نه نمیگفت ی سال زن دومم بود تقریبا هفته یکبار کونشو میکردم با هم برای دختر خاله اش حمیده برنامه چیدیم و دعوتش کرد خونه وقتی لخت بودن رفتم داخل ترسیده بود نگار رو فرستادم لباسشو پوشید دست کشیدم به کوس وکونش ی کمی سینه هاشو خوردم حسابی برام ساک زد وقتی خوابندمش کونشو بکنم گفت اوپنم کردم تو کسش تنگ بود واسه من حسابی کردمش ابمو ریختم تو دهنش خورد شماره شو گرفته هنوز همه حمیده رو گاهی میکنم نگاربرادرزاده خانمم نامزد کرده و فعلا سکس بااون تعطیله و تابستون عروسیشه ازش قول ی کس توپول بعد عروسیش گرفتم باشوهر منگلی که گیرش اومده فک کنم حالا حالاها نگار جون رو سوارمیشم ....
hamechiz az sex shoroo shod
      
صفحه  صفحه 93 از 94:  « پیشین  1  ...  91  92  93  94  پسین » 
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا