تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

میخواست باهاش بمونم، پس بهم تجاوز كرد

#1 | Posted: 14 Sep 2011 20:42




در این تاپییك داستان نیمه سكسیه میخواست باهاش بمونم، پس بهم تجاوز كرد قرار داده میشود

لوتی جون تولدت مبارک
     
#2 | Posted: 14 Sep 2011 20:43




قسمت اول

بعد از ماجرای کیوان ( داستان عشق آتشین و سکس داغ) یک مدت خیلی داغون بودم البته نه از نظر ظاهری چون نمیخواستم کسی شکستنمو ببینه شاید زیادی مغرورم و یا شاید طبق تعالیم پدرم ضعیف بودن برام مساوی با مرگ بود ولی نمیتونستم منکر بشم که این ماجرا شدید روی من اثر گذاشته. دنیام به هم ریخته بود نمیگم از همه ی پسرها بدم اومد نه بی تفاوت شدم که به نظر من گاهی حس بی تفاوتی حتی از نفرت هم بدتره.
مهدی یکی از دوستان ثمینه ( دختر داییم) مدتها بود رهام نمیکرد یک سال از من کوچکتر بود و ماجرای کیوانو میدونست و وقتی این چیزها پیش اومد مهدی پای کیوانو از تو جمع خودشون برید . چهار ماه از جریان کیوان گذشته بود که یک شب زنگ زد
مهدی: سلام
-سلام مهدی جان ، خوبی؟
مهدی: خوبه شناختی فکر کردم باید معرفی کنم
-کنایه است ؟
مهدی: نه به خدا. تو طوری با من برخورد میکنی که انگار تو جمع هم منو نمیشناسی حالا شناختن صدام تعجب داشت.
مهدی پسر خوش هیکلی بود و فوق العاده دست و دلباز و شدید منو دوست داشت ولی یک کم لات بود و این چیزی نبود که من خوشم بیاد.
-: خوب مشکلی پیش اومده؟
مهدی: چطور؟
-: زنگ زدی و من فکر کردم مشکلی پیش اومده.
مهدی: حتما باید مشکلی پیش بیاد که من بخوام با کسی که دوستش دارم حرف بزنم؟
تعجب کردم اون جریان کیوانو میدونست و تو این چهار ماه واقعا باهام کاری نداشت و فقط ناظر بود گاهی دلم براش میسوخت ولی کاری نمیتونستم بکنم هیچ جوری به دلم نمینشست. ایرادی نداشت ولی حس میکردم با من همسو نیست .
-: اگر قراره حرفهای قدیمی رو تکرار کنی ترجیح میدم هم صحبت نباشیم مهدی. بذار همه چیز سر جای خودش باشه مثل این چهار ماه.
مهدی: اتفاقا این چهار ماه و چهار ماه قبلش هیچی سر جاش نبود. تو دنبال اون چیزی بودی که میخواستی من میخواستم تجربه اش کنی و بفهمی هیچکس من نمیشه.
-: چرا اینطور فکر میکنی؟ فکر کردی اگر من بشکنم یا بهم ثابت بشه کیوان دوستم نداره میام سمت تو؟ فکر کردی از اونام که میگم اگر اون کسی رو که دوست دارم ندارم میرم سراغ اونی که دوستم داره؟ یا تو انقدر بی شخصیتی که میخوای نقش لاستیک زاپاسو بازی کنی؟
مهدی: نه میخوام برات دوست باشم
-: الان هم هستی مگر اینکه بخوای فراتر از این بری.
مهدی: قول میدم کاری کنم که خودت منو جای بالاتری بشونی.
-: مبارزه طلبی وجود نداره اگر فکر میکنی میتونی دوست خوبی باشی بسم الله ولی اگر فکر میکنی میخوای دوست پسرم باشی باید بگم شرمنده ام حوصله این بازیها رو ندارم.
مهدی: خوب با هم دوست میمونیم منم چیز بیشتری نمیخوام ولی قول بده جلوم موضع نگیری و اگر دیدی به دردت میخورم منو بپذیری.
-: اگر دنبال کسی گشتم که به دردم بخوره حتما این کار و میکنم.
مهدی: به موقعش میگردی.
همین موقع مامانم اومد تو اتاق.
-: گوشی دستت. مامان یه لیوان آب پرتقال بهم میدی؟
مامان: تموم شده. عصری میرم بیرون برات میخرم.
-: ممنون.
-: خوب ببخشید معطل شدی فعلا کاری نداری؟
مهدی: فردا بهت زنگ میزنم.
-: باشه.
مهدی: خداحافظ.
-: خداحافظ.
وقتی قطع کردم احساس کردم خیلی عصبیم . دیگه تحمل اینجور حرفها رو نداشتم به نظرم هر چی عشقه آلوده به فریبه. نیم ساعت گذشته بود که زنگ خونمونو زدن .
-: بله؟
...: از پیک مزاحم میشم.
-: الان میام.
وقتی رفتم دم در دیدم یه موتوری با چهار آب پرتقال تکدانه و کلی شکلات و سن ایچ و بیسکویت و تنقلات دیگه دم دره. فهمیدم کار مهدیه. گرفتم و دیدم تا پول پیک و حساب کرده. نمیدونستم بخندم یا عصبانی باشم.
مامان: کی بود؟
-: پیک . کار مهدیه. آب پرتقال و چیزای دیگه.
مامان: من از مهدی خیلی خوشم میاد
-: چشم بابا روشن.
مامان: خجالت بکش منظورم این بود که خیلی دوستت داره.
-: میشه لطف کنید و به من بگید چطور شد که به این نتیجه رسیدید؟ به خاطر یه آب پرتقال. دست بردار مادر من .
مامان: نه خیر. نگاههای مهدی همه چیز و داد میزنه.
-: پس بهتره صدای نگاهشو خفه کنم چون حوصله دادو بیداد ندارم.
وقتی مامان دید همه چیز و به شوخی برگزار میکنم هیچی نگفت و رفت تو آشپزخونه.
رفتم که به مهدی زنگ بزنم و تشکر کنم ولی پشیمون شدم اگر زنگ میزدم میدونستم میخواد یک ساعت حرف بزنه . فقط براش اس ام اس دادم و تشکر کردم.
اونم نوشت خواهش میکنم وظیفه ام بود. منم ادامه اش ندادم چون حوصله نداشتم کشش بدم.
فرداش برای دادن آخرین امتحانم رفتم دانشگاه که دم در دانشگاه با یکی از دوستانم بحثم شد من به خاطر وضعیت روحیم دانشگاه نمیرفتم و با اینکه ترم تابستون بود هر سه استادم اجازه دادند که یکی دو جلسه بیشتر سر کلاسها نیام و بعد شنیدم که دوستم رفته پیش رئیس دانشکده و گفته چرا شکیبا نمیاد ولی نمراتش بالاتر از همه است پس حتما استادها هواشو دارن. رئیس دانشکده هم که خوب منو میشناخت حسابی ویدا رو شسته بود و گذاشته بود کنار. وقتی این جریان و از زبون درنا شنیدم خیلی داغ کردم. چون سر تمام امتحانات من بیچاره باید برگه امو اول از همه به ویدا میدادم والا انقدر میزد پشت صندلیم که فکر میکردم زلزله اومده. وقتی رفتیم سر جلسه نذاشتم دور و بر من بشینه مجید و معصومه و رامونا و مجتبی چهار طرفم نشستن. من عادت ندارم بیشتر از نیم ساعت سر جلسه بشینم. بعد از اینکه تا جایی که تونستم به بچه ها رسوندم اومدم بیرون دم در ماشین ایستاده بود. ( بعد از کیوان سریع ماشین و عوض کردم . البته به اصرار پدرم فکر میکرد رو روحیه ام اثر داره هر چند نداشت) بچه ها دونه دونه اومدن بیرون. همه دم در دانشکده جکع شدیم.
مجید: نمرات شاهنامه رو دیدی شکیبا؟
-: نه کجا زده؟
مجید: طبقه ی پایین. شدی 19.
بعد از مدتها خنده رو لبام نشست.
ویدا از در اومد بیرون.
رامونا: امتحان چطور بود؟
ویدا نه گذاشت و برداشت یه دفعه رو کرد به من و گفت
ویدا: بنده مثل ایشون نیستم که بشینم عین خر درس بخونم تازه خودمو به موش مردگی هم بزنم. همه گفتین حالش خوب نیست این خانوم مریض دو جلد کتاب شاهنامه رو شده 19.
فاطمه: این چه طرز حرف زدنه ویدا؟ مثلا دانشجوی رشته ی ادبیاتی.
ویدا : برو بابا . نمیدونم ایشون با این سر کلاس نیومدناش چطور این نمره ها رو مییره اونقت من ..... پاره میکنم میشم 15 یا 16 .
همه به طرز حرف زدن ویدا مونده بودن. با خنده رو به رامونا کردم و گفتم
-: رامون؟
رامونا: جان؟
-: چادر داری؟
رامونا : نه، برای چی میخوای؟
همینطور که به طرف ماشینم میرفتم گفتم
بده به ویدا از زنای هئچی پایین شهر فقط یه چادر دور کمرشو کم داره .
بچه ها همه زدن زیر خنده یه دفعه ویدا که نمیدونم چرا انقدر از من کینه داشت دوید سمت منو دسته موی منو از پشت گرفت که تا اومدم عکس العمل نشون بدم دیدم موهامو ول کرد وقتی برگشتم دیدم مهدی محکم مچ دست ویدا رو گرفته و ویدا داره مبهوت مهدی رو نگاه میکنه
ویدا: فرمایش؟
مهدی دست ویدا رو پرت کرد و اومد طرف من
مهدی: حالت خوبه؟
-: خوبم.
و بعد رو به ویدا کردم
-: سعی کن زیاد چشمم بهت نیفته . خبر دارم رفتی پیش رئیس دانشکده فقط بدون کاری که تو نتونستی بکنی برای من کار دو دقیقه است انقدر راحت میتونم زیر آبتو بزنم که خودتم نفهمی کی اخراجت کردن.
ویدا عربده زد : مثلا چه غلطی میکنی؟
با آرامش همیشگی خندیدم و گفتم: فقط کافیه بهشون بگم تو کوچه طلایی چه خبره.
یه دفعه رنگ از روی ویدا پرید.
ناصر دوست پسر ویدا یه خونه تو کوچه طلایی داشت که ویدا دائم اونجا ول بود و اگر این خبر به گوش حراست میرسید سر یک دقیقه هر دوشونو بیرون میکردن. ویدا به هیچ کدوم از ما نگفته بود میره پیش ناصر ولی من از اینکه ویدا هیچوقت با ما برنمیگشت تهران تعجب میکردم تا یه روز که رفته بودم کوچه طلایی که پیغام بابامو به دوستش که خونه اش تو همون خیابون بود بدم ناصر و ویدا رو با هم دیدم که رفتن تو خونه بعد هم از یکی از دوستان ناصر شنیدم که اونجا خونه ی ناصره ولی نه به روی ویدا آوردم نه به دوستان دیگرم گفتم و هر وقت هم که ویدا جا نماز آب میکشید هیچ عکس العملی نشون نمیدادم. ولی اینکارش حسابی عصبیم کرده بود.
بچه ها که از حرف من سر درنیاورده بودن هاج و واج نگاهمون میکردن مهدی که تقریبا مسئله رو حدس زده بود یک دفعه زد زیر خنده ویدا با عصبانیت لگدی به ماشین زد و رفت.
بچه ها ریختن دورم.
رامونا: کوچه طلایی کجاست؟
معصومه: منظورت چی بود؟
هر کی یه سوالی میکرد
-: به شماها ربطی نداره .
همه ساکت شدن میدونستن نمیتونن دهن منو باز کنن.
با بچه ها نشستیم تو ماشین
مهدی: اومدم دنبالت که بریم آبعلی
-: حوصله ندارم مهدی.
بچه ها انقدر نق زدن که مجبور شدم برم.
منو رامونا، معصومه، فاطمه، کتایون، درنا، مجتبی، علی، امیر، شهیاد. بر خلاف اونچیزی که فکر میکردم خیلی خوش گذشت. بچه ها خیلی از مهدی خوششون اومده بود. درنا بدون اینکه از من بپرسه مهدی رو برای عروسیش که دو هفته دیگه بود دعوت کردم مهدی هم که انگار عروسی خواهرشه گفت که از صبح برای کمک به علی و درنا میره اونجا. حسابی تو همین مدت کم با علی جور شده بود . واسه خودشون برنامه ریزی میکردن. منم هیچی نگفتم نمیخواستم ناراحتش کنم ولی نمیدونستم تو مهمونی علی چی پیش میاد.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#3 | Posted: 14 Sep 2011 20:53




قسمت دوم

تو تمام این دو هفته مهدی از هیچ محبتی دریغ نکرد ولی من ذره ای به علاقه ام اضافه نشد یعنی اصلا علاقه ای بهش نداشتم چند بار با بچه ها بیرون رفتیم دوستانم واقعا شیفته ی مهدی شده بودن ولی برای من هیچی عوض نشد. یک شب مونده بود به مهمونی که قرار شد دختر داییم برای بار دوم بیاد ایران تمام دوستان من که با سایه ( دختر داییم ) آشنا شده بودن داوطلب اومدن شدن باز هم همه ی فامیل جمع شدن و مهدی هم گفت که میاد . ساعت 12 شب اومد دنبالم دقت که کردم دیدم یه زن و یه مرد هم تو ماشینش هستن.
-: مهدی با کی اومدی؟
مهدی: داییم و نسرین زن داییم
-برای چی اونا رو به زحمت انداختی؟
مهدی: نسرین دوست داشت تو رو ببینه.
-: لطف دارن ولی چرا؟
هنوز مهدی جوابمو نداده بود که نسرین پیاده شد و اومد طرف ما من به رسم ادب چند قدم رفتم طرفش
-: سلام نسرین جان. به زحمت افتادید
نسرین: سلام . خواهش میکنم زحمتی نیست. مهدی هم اومد جلو. بعد از چند دقیقه حرف زدن ( دم در منظر دو تا از دوستان من بودیم) با دایی مهدی هم آشنا شدم.
مهدی: میبینی نسرین چه چشمایی داره؟
نسرین نگاهی به من کرد و گفت چشمات خیلی قشنگه فقط کاش لنز نمیذاشتی. یک دفعه منو مهدی زدیم زیر خنده.
نسرین: چرا میخندید؟
مهدی: چشمای شکیبا این رنگیه لنز نذاشته.
نسرین : پس بیخود نیست تمام شب و روز مهدی شده چشمای تو.
خودمو جمع و جور کردم نمیدونستم چی بگم. نمیخواستم دوستی منو مهدی رسمیتی داشته باشه.
-: مهدی لطف داره.
نسرین متوجه سردی من شد و هیچی نگفت. تو همین شرایط بودیم که دوستان من هم اومن و راه افتادیم هواپیما ساعت دو مینشست. تمام مدتی که تو فرودگاه بودیم نسرین از مهدی تعزیف کرد و منهم فقط گوش کردم . بعد از اومدن سایه همه به طرف خونه ی ما رفتیم. مهدی اینا رفتن و ما اومدیم خونه. طبق روال همیشه که سایه میومد تا صبح بیدار بودیم. فردا شبش با مهدی و سایه و ثمینه ( خواهر سایه) به طرف سالنی که درنا و علی گرفته بودند رفتیم. مهدی از صبح برای کمک رفته بود ولی به موقع رسید . ساعت 8 همه ی دوستا جلوی در سالن بودیم و همه با هم وارد شدیم . به اتاق خانمها رفتیم بعد از اینکه دستی به سرو گوشمون کشیدیم اومدیم بیرون. لباس من سفید بود که چون بدنمو برنزه کرده بودم بد جور تو چشم میزد. وسط سینه اش کمی باز بود و از یک طرف هم دامنم جمع شده بود تا وسط رونم. وقتی وارد سالن شدیم. یک دفعه درنا از جاش پرید قشنگ شده بود. درنا و علی اومدن طرف ما و انگار از قبل با ارکستر هماهنگ شده بودند با ورود ما شروع کردند نواختن درنا دست همه رو گرفت و کشید وسط مثل قطار دانهیل پشت سر هم وارد سالن رقص شدیم . کم کم شلوغ شد و وسط این ماجرا که مهدی به خاطر لباس من حرص میخورد( لباسم زیاد باز نبود) یه پسره هم بند کرده بود به من که بیشتر کفر مهدی در اومد. من اصلا محل مهدی نمیذاشتم یعنی راستشو بخواهید اصلا وجودشو حس نمیکردم و با دوستانم مشغول بودم. یک دفعه مهدی دست منو گرفت و کشید طرف رخت کن. منو برد تو دستشویی که کنار رخت کن بود و قبل از اینکه بفهمم چیکار میکنه لبهاشو رو لبام گذاشت. من سریع پرتش کردم عقب
-: این چه کاریه؟
مهدی بدون اینکه جواب منو بده با عصبانیت گفت
مهدی: میری لباستو عوض میکنی.
-: من لباس دیگه ای اینجا ندارم
مهدی: میریم میاریم.
-: اصلا به تو چه ربطی داره مگه تو وکیل وصی منی؟ لباسم ایرادی نداره که بخوام عوضش کنم اگر داشت هم به تو ربطی نداشت روشنه؟
مهدی چند لحظه منو نگاه کرد و از دستشویی رفت بیرون. نفسی تازه کردمو رفتم میون دوستام مهدی تا آخر شب با من حرف نزد ولی از کنار منهم تکون نخورد وقتی یکی از دوستان علی تقاضای رقص کرد قبل از اینکه من جواب بدم گفت ببخشید شکیبا پاش درد میکنه منم که دیگه حسای کفری شده بودم گفتم نه بهتر شدم و با اون پسر میون بچه ها رفتم دیگه کارد میزدی خون مهدی در نمیومد . ساعت حدود دو نیمه شب بود که رسیدیم خونه. مهدی منو تا دم در آورد و بدون هیچ حرفی خداحافظی کرد و رفت. دو روز زنگ نزد من تازه داشتم احساس آرامش میکردم. دو شب بعد منو امیر تو خونه تنها بودیم_ پسر خاله ام ) سایه رفته بود دیدن خاله اش و پدر و مادرم مهمونی بودن . ساعت 9 شب بود تلفنمون زنگ زد . مهدی بود. شروع کرد حرف زدن
مهدی: سلام
-: سلام
مهدی: خوبی؟
-: ممنون
مهدی: چرا انقدر سر سنگینی؟
-: مستحقشی
مهدی: چرا؟ چون دو روز زنگ نزدم؟
-: نه چون مهمونی رو برام زهر مار کردی
مهدی: نیست هر کاری دوست داشتی نکردی؟
-: مگه قرار بود هر کاری تو دوست داری بکنم؟ کی گفته تو صاحب اختیار منی؟
مهدی: صاحب اختیارت نیستم دوستت که هستم
-: دوستمی نه دوست پسرم. به تو چه ربطی داره که من چی میپوشم با کی حرف میزنم و با کی میرقصم مگه من زن توام.
یک دفعه بغض کرد و آروم گفت : کاش بودی.
شوکه شدم و هیچی نگفتم اونم انگار سر درد دلش باز شده .
مهدی: شکیبا تو رو خدا گوش کن. من نسرین و آوردم تو رو ببینه از خودت نمیپزسی چرا من داییمو زن داییم و راه انداختم آوردم تو رو ببینن؟ من.......من دوستت دارم
بدون اینکه بفهمم چرا زدم زیر خنده نمیتونستم جلوی خنده امو بگیرم تلفنو زدم رو فون و گوشی رو گذاشتم وخوابیدم رو زمین و حالا نخند و کی بخند. مهدی دیگه گریه میکرد.
مهدی: تو رو خدا شکیبا. گوش کن
-: خفه شو مهدی خفه شو. دیگه حالم از این جمله به هم میخوره اگر میخوای این دوستی در این حد هم بمونه دیگه این جمله رو به من نمیگی.
ولی مهدی دست بردار نبود ده بار گوشی و قطع کردم و اون زنگ زد انقدر گریه کرد که دلم به حالش سوخت. امیر که غیرت خاصی رو من داشت دیگه صداش در اومد
امیر: شکیبا انقدر آزارش نده پاشو میخوری.
-: من چیکارش دارم مگه قراره هر کی اومد گفت سلام من بگم علیک؟ من حدو حدودشو معلوم کردم جای گله ای نداره.
مهدی از ساعت 9 شب تا 12 شب تو خیابون بود و با من حرف میزد.
-: ای بابا مهدی برو بعدا حرف میزنیم.
مهدی: نه شکیبا تا امشب به من نگی که مال منی نمیرم.
-: مگه من جنسم؟
مهدی: نه تو گلی هستی که من حسود میخوام فقط خودم گلبرگهاشو نوازش کنم.
-: فردا حرف میزنیم.
گوشی رو قطع کردم و دیگه جواب ندادم نیم ساعت بعد دیدم زنگ در خونه رو میزنن وقتی جواب دادم دیدم مهدیه. دیگه داشت شورشو در میاورد . رفتم دم در که حسابی بشورمش و بذارمش کنار ولی با دیدن چهره اش دلم سوخت. انقدر گریه کرده بود که چشماش باز نمیشد.
-: مهدی جان عزیزم چرا با خودت این کارومیکنی؟ مگه قرارمون این نبود که فقط دوست باشیم.
مهدی: فکر میکردم کنار تو بودن کافیه ولی من سه ساله دارم میکشم شکیبا دیگه نمیتونم دوریتو تحمل کنم. نمیتونم ببینم کنارتم ولی مال من نیستی.
درسته دلم براش میسوخت ولی حتی لحظه ای حسی به عنوان علاقه توی من ایجاد نشد . همینطور سرد نگاهش میکردم و اون حرف میزد که مامان و بابا رسیدن. بابا بعد از سلامی کوتاه رفت بالا و مامان هر چی تعارف کرد مهدی گفت داره میره. اونا رفتن بالا و مهدی ادامه داد وسط حرفش گفتم مهدی برو بعدا حرف میزنیم زشته ساعت یک نیمه شبه من دم درم. یک دفعه انگار طاقتش تموم شده آنچنان سرشو کوید به دخت که گفتم ضربه مغزی شد . دویدم جلو و سرشو بلند کردم دیدم پیشونیش پاره شده و خون میرزه تو چشاش بدون هیچ حرفی دویدم بالا لباسامو پوشید
امیر: چی شد؟
-: هیچی زد خودشو ناکار کرد
امیر هم با من اومد و دوتایی مهدی رو بردیم بیمارستان سرش 14 تا بخیه خورد. هم اعصابم از کارهاش خورد شده بود هم دلم براش میسوخت ولی نمیتونستم چیزی رو که ندارم بهش بدم من حسی نداشتم. اصولا دیگه حسی نسبت به پسر نداشتم.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#4 | Posted: 14 Sep 2011 20:53




قسمت سوم

دو روز از شدت سر درد سر کار نرفت و من هر روز بهش سر زدم. نسرین میگفت که مهدی شب و روز فقط اسم منو میاره و من براش توضیح دادم که با اینکه مهدی پسر خوبیه ولی من نمیتونم بپذیرمش.
نسرین: آخه چرا؟
-: نسرین جان منو مهدی هیچ سنخیت رفتاری و منشی یا حتی گفتاری نداریم. اون فقط منو دوست داره یک مدت که بگذره فراموش میکنه و این تفاوتها بیشتر خودشو نشون میده.
نسرین: اون خوشبختت میکنه
-:والا دیگه نمیدنم چطور حرفمو بزنم.
مادر مهدی که جریان رو شنیده بود روز دوم از ابهر شهر خودشو به تهران اومد و من تو خونه ی دایی مهدی دیدمش. فکر میکردم با دیدن من کلی سرزنشم میکنه ولی وقتی منو دید آنچنان بغلم کر انگار دختر گم شده ی خودشو بغل میکنه. زن چاقی بود و قد بلند داشتم خفه میشدم. خدا رو شکر قد خودم بلنده والا سرم میرفت تو سینه اشو هیجی دیگه همونجا شهید راه سینه میشدم. وقتی ولم کرد صورتم سرخ شده بود انقدر نفسم حبس شده بود. ازش تشکر کردم و اونم نشست و تا آخر شب انقدر حرف زد که من فرصت نکردم دو دقیقه به حال خودم باشم. مهدی به زور حرف مادرشو قطع کرد و گفت من دیرم شده و واقعا اولین بار بود که ازش خوشم اومد که نجاتم داده. سریع از اونجا فرار کردم.
کم کم مهدی سر پاش شد. یکروز قرار شد با تور یک روزه بریم شمال که طبق معمول جلوتر از من مهدی هم دعوت شد صبح ساعت 4 از میدوان آرژانتین راه افتادیم تمام مدت راه مهدی ساکت بود و ما با بچه ها زدیم و رقصیدیم یک سری هم بودن که جلوی اتوبوس بودن و حسابی با ما قاطی شدن. وقتی رسیدیم ساعت 12 بود نم نمک رفته بودیم تا متل قو. ناهارو خوردیمو نشستیم لب آب. باز دریا منو یاد کیوان انداخت. تو خودم بودم که مهدی کنارم نشست و خیره شد بهم اصلا شرایطی نداشتم که اون لحظه بتونم تحملش کنم. مهدی پسر خوش قیافه ای بود و خیلی هم خوش تیپ بود نمیدونم چرا به دلم نمینشست. یکی از پسرهایی که تو اتوبوس باهاشون آشنا شدیم با اکیپشون اومدن طرف ما و قاطی ما شدن. همینطور میگفتیم و میخندیدیم و من مراقب بودم که حد و مرز رو نگه دارم . دوست ندارم زیاد با پسرها قاطی شم.ولی خوب شرایط طوری بود که حسابی همه با هم خو گرفته بودن. یکی از اون پسرها دو سه بار سر به سر من گذاشت و جوابشو دادم. یک دفعه دیدم مهدی نیست. دیدم رفته اونطرف تر و نشسته لب آب. یک لحظه بد جور دلم براش سوخت. عذر خواهی کردم ورفتن پیش مهدی
-: چی شده؟ چرا تنها نشستی؟
وقتی سرشو برگردوند چشماش از عصبانیت برق میزد
مهدی: مگه برای تو فرقی هم داره؟
-: نداشت اینجا نبودم.
مهدی: شما برو به عیشت برس
-: باز شروع کردی ؟اینجا هم دست برنمیداری؟
مهدی: مگه غیرت اینجا و اونجا داره
-: شما کی میخوای بفهمی برای من دوستی نه آقا بالا سر؟
مهدی: هیچوقت
-: پس بهتره زودتز از زندگی من بری بیرون والا خودم میندازمت بیرون
نه گذاشت و نه برداشت و یک دفعه کشیده ای تو صورت من زد که صداش تا دو دقیقه تو گوشم میپیچید. مات مونده بودم من از پدرم یه تشر نخورده بودم. یک دفعه دیدم دوستام دارن میان طرفمون وقی رسیدن بهمون رامونا رفت طرف مهدی هلش داد.
رامونا: چیه هار شد؟
مهدی که خودش از صورتش معلوم بود پشیمونه هیچی نگفت. علی میونه رو گرفت
علی: صلوات بفرستید بابا آشتی کنید بره
من یک دفعه داغ کردم.
-: یا این آقا همین الان میره یا من میرم.
علی : یعنی چی شکیبا این حرفها چیه با هم اومدیم با هم میریم.
-: بگو یک ثانیه هم تحمل دیدنشو ندارم
مهدی: مزاحمتم؟
من که متوجه کنایه اش شده بودم که به خاطر پسرها میگه خندیدم و گفتم
-: چه جورم عیشمو منغش کردی.
قبل از اینکه کسی عکس العملی نشون بده اومد طرف منو دستمو پیچوند درد تو تنم پیچید بچه ها هر کاری میکردن ولم نمیکرد. دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم امو از پشت بردم بالا و محکم زدم وسط پاش. یک دفعه دستمو ول کرد و دستشو گذاشت لای پاشو نشست.
-: از زندگی من برو بیرون مهدی والا بلایی به روزت میارم که عشق و عاشقی بشه بلای جونت. وقتی بهت میگم لاتی میگی نه برو هر وقت آدم شدی یکی و انتخاب کن.
رامونا که حسابی عصبانی بود فریاد زد
-: لقمه گنده تر از دهنت برداشتی آقا جون با این کارها میخوای بهش ثابت کنی دوستش داری؟ به اندازه ی کافی نکشیده که اومدی یه داغ دیگه بزنی و بری؟ فکر کردی چون تو جمع مایی به همون اندازه عزیزی؟ بلند شو برو تا ندادم بچه ها همین جا گورتو بکنن.
مهدی به طرف جاده رفت که علی و آرش دویدن طرفش از این طرف هم مجید و سالار شروع کردن با من حرف زدن خلاصه انقدر مخ هر دوتامونو خوردن که قرار شد مهدی بمونه با ما برگرده ولی من نمیخواستم باهاش حرف بزنم. سفر برای هممون زهر مار شد. برگشنه من جای آرش نشستم و آرش ( نامزد رامونا) نشست کنار مهدی. ساعت یک نیمه شب رسیدیم تهران . مهدی هر چقدر اصرار کرد منو برسونه قبول نکردم و با رامونا و آرش رفتم خونه مون.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#5 | Posted: 14 Sep 2011 20:54




قسمت چهارم

خیلی خسته بودم . مهدی روز و شب تماس میگرفت نمیتونستم تلفن خونه رو بکشم چون مادر بزرگم بیمار بود و هر لحظه ممکن بود بخوان خبری بهمون بدن یا خودش تماس بگیره. فقط میتونستم شبها موبایلمو خاموش کنم. این بچه انگار روز و شب نداشت نمیدونستم کی میخوابه چون تمام بیست و چهار ساعت در حال زنگ زدن به من بود و من جواب نمیدادم تا بعد از 4 روز اومد دم در دانشگاه. وقتی دیدمش بدون هیچ حرفی رفتم طرف ماشین تا برم دوستام هیچی نگفتن انقدر سرو وضعش داغون بود که همه دلشون سوخت رامونا که حی از منم عصبانی تر بود میگفت یه فرصت دیگه بهش بده. با ماشین تا دم در خونه اومد . بدون اینکه چیزی بگه ایستاد نگاهم کرد من اومدم تو و فراموش کردم دیدم تماس نمیگیره گفتم خوب دیده باهاش حرف نزدم دیگه تماس نمیگیره خدا رو شکر خسته شد و رفت رفتم لب پنجره که دیدم هنوز دم دره. 5 شب تمام نشست جلوی پنجره ی اتاقم . شب پنجم مهمون داشتیم گفتم هر کی اینو ببینه فکر میکنه مسئله ای داریم با هم رفتم دم در.
تا منو دید از جاش پرید
مهدی: سلام
-: سلام نمیخوای بری؟
مهدی: تا نگی منو بخشیدی نمیرم
-: بخشیدم برو
مهدی: اینطوری نه میخوام یه فرصت دیگه بهم بدی
-: نشد مهدی من از پدرم تلنگر نخوردم تو جلوی اون همه آدم رو من دست بلند کردی و میگی دوباره بهت فرصت بدم؟
اشکاش مظلومانه میریخت رو گونه هاش. یک دفعه زانو زد جلوی پام و زانوهامو بغل کرد
-: تو رو خدا شکیبا یه فرصت دیگه به من بده. به خدا جبران میکنم. میشم همونی که میخوای. من اشتباه کردم ببخش خیلی عصبانی بودم.
هم دلم سوخت هم حالم ازش به هم میخورد من که دخترم اینجوری عشقو گدایی نمیکردم
-: بلند شو مهدی حالمو به هم زدی یک کم شخصیت داشته باش.
مهدی: میدونم از این کارها بدت میاد اگر بهم میگفتی دوستم نداری و میرفتی این کارها رو نمیکردم ولی حالا فکر میکنم با دستای خودم باعث شدم کسی که سه سال و نیم آرزوی یه نگاهشو داشتم از دستم بره. میخوام تمام تلاشمو بکنم که اگر نشد بتونم تو آینه تو صورت خودم نگاه کنم بگم برای به دست آوردنت هر کاری کردم.
بلندش کردم
-: برو مهدی برو بذار فکر کنم.
مهدی: کی بهم جواب میدی؟
-: فردا
مهدی که انگار دوباره جون گرفته باشه دستمو بوسید و گفت منتظرتم فقط بهم نگو نه و رفت.
دو تا از بچه ها زنگ زده بودن و مامان گفته بود با مهدی دم درم . به هم دیگه خبر داده بودند وقتی اومدم بالا تماسها شروع شد که نتیجه ی مذاکرات رو بدونن منم گفتم همشون میگفتن یه فرصت دیگه بهش بده اون دوستت داره. ولی اگر من فرصتی بهش دادم نه به خاطر علاقه اون که نمیخواستم حس کنه نبخشیدمش و عذاب وجدان داشته باشه میخواستم بهش ثابت بشه به درد هم نمیخوریم و بعد بره چون میدونستم از دست دادن کسی که دوستش داری چه عذابیه و نمیخواستم بانی ضربه خوردن کسی بشم ولی اشتباه کردم و نفهمیدم هر کسی قابل گذشت و بخشش و دلسوزی نیست و این باعث شد یکی از سخت ترین مشکل زندگی یه دختر وکه ممکنه براش پیش بیاد تجربه کنم.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#6 | Posted: 14 Sep 2011 20:54




قسمت پنجم

بخشیدمش و دوباره مهدی جون گرفت دو ماه گدشت و اون انقدر بهم محبت میکرد که من هیچ بهانه ای برای دست به سر کردنش نداشتم. دیگه از محبتهاش هم کلافه شده بودم. دنبال یه راهی میگشتم که زودتر بفرستمش دنبال زندگیش. یه شب که خسته اومدم خونه دیدم مامانم بیش از حد همیشه داره محبت میکنه و دم پر من میگرده

-: چی شده مامان دعامو جهوده آورده؟
مامان: مگه من همیشه بی محبتم که این حرفو میزنی؟
-: نه ولی رنگ محبتهات امشب عوض شده. مشکلت چیه؟
مامان بعد از کلی منو مون به حرف اومد
مامان: راستش شهلا میخواد برای مهرداد بیاد خواستگاریت
-: بیخود
مامان: چرا هیچ وقت خواستگار راه نمیدی؟ بالاخره که چی؟ نمیخوای ازدواج کنی؟
-: 1- من از این مراسمها خوشم نمیاد 2- اگر قرار باشه کسی و ببینم ترجیح میدم بیرون خونه ببینم نه اینکه هر کس و ناکسی رو تو خونه ام راه بدم. -3- من کلی کارو هدف و برنامه برای خودم دارم که دوست ندارم فعلا با ازدواجم آرزو به دل بمونم. و در آخر مادر من، من اصلا از مهرداد خوشم نمیاد. اولا اون بچه ی شیرازه و فرهنگش با ما کلی تفاوت داره دوم اینکه اون 10 سال از من بزرگتره و سوم اینکه اون فقط میخواد زن بگیره و من نمیخوام فقط زن کسی باشم.
مامان: اول اینکه من نمیتونم به شهلا بگم مهرداد و برداره بیاره تو خیابونو ناسلامتی ما بیست ساله دوستیم دوم اینکه میتونی ببینیش و بعد بگی نه.
و من برای اینکه مادرمو ناراحت نکنم قبول کردم. قرار شد دو شب بعد بیان. دوستانم وقتی جریانو فهمیدن فکر کردن من میخوام قبولش کنم که گذاشتم بیاد خونمون چون همشون به اخلاق من آشنایی داشتن که خواستگار تو خونه راه نمیدم. برام دست گرفته بودن . فردا شبش قرار بود همه بریم سینما بعد از فیلم رفتیم رستوران و مشغول غذا خوردن بودیم که علی با یه حرف نسنجیده همه چیز و به هم ریخت
علی: خوب شکیبا خانوم شنیدم داری میری قاطی خانومهای خانه دار کی به سلامتی انشاء الله؟
همه میخ شدیم قرار نبود جلوی مهدی چیزی بگیم. همه بعد از یه سکوت چند لحظه ای شروع کردن به حرف زدن ازدحامی شده بود. رنگ مهدی سرخ سرخ بود آروم گفت جریان چیه؟
من که دیدم نمیشه هیچ جوری مسئله رو درست کرد گفتم بهتره حقیقتو بگم و همه چیز و گفتم. نگاهی بهم کرد و گفت باید صحبت کنیم. بعد از اینکه از بچه ها جدا شدیم ماشین و پارک کرد و چند دقیقه بهم خیره شد
مهدی: جریان چیه؟
-: من که بهت گفتم
مهدی: راستشو بگو
-: وا چرا باید دروغ بگم؟
مهدی: من که خودمو کشتم یک بار بذاری بیام خواستگاریت گفتی من خواستگار تو خونه راه نمیدم؟
-: اول اینکه جریان تو فرق میکنه چون من میشناسمت و اصلا خیال ازدواج با تو رو ندارم که بخوام به عنوان خواستگار راهت بدم. دوم اینکه من حقیقتو گفتم من خواستگار راه نمیدم اینبار هم چون مامانم خواست قبول کردم.
مهدی: به من دروغ نگو شکیبا میخوای قبولش کنی نه؟
-: ای بابا مهدی مگه بخوام قبولش کنم باید از تو بترسم؟ خوب بهت میگم دیگه.
مهدی: تو داری خرم میکنی
فکر کردم شاید این راهی باشه که دست از سرم برداره دیگه از حرفهاش و کارهاش خسه شده بودم داد زدم.
-: آره بابا میخوام قبولش کنم اصلا به تو چه ربطی داره. ضمانت ندادم تا آخر عمرم با تو باشم که. مگه من قولی برای ازدواج بهت دادم یا حدو مرزتو تعیین نکردم که انقدر از من توقع داری به پات بشینم؟
همینطور به من نگاه کرد و ماشین و روشن کرد و منو رسوند وقتی داشتم پیاده میشدم گفت
مهدی: تا روزی که بخوای نامزد کنی که میتونیم دوست بمونیم؟
از اینهمه آرامشش مبهوت شدم
-: آره
مهدی: باشه . فعلا خداحافظ
فرداش دو دفعه بهم زنگ زد بدون اینکه چیزی بپرسه. ساعت 9 شب شهلا و مهرداد و مادرو پدرشون اومدن( شهلا خواهر مهرداد بود ). با اینکه دهها بار ما میزبان اونها بودیم اعصابم ریخه بود به هم که باید جلوی چند تا چشم که نگاه خریداری دارن بشینم. ساعت ده قرار شد منو مهرداد تو اتاق من حرف بزنیم همچین که وارد اتاق شدیم مهدی انگار بو کشیده باشه تماس گرفت رو موبایلم اگر نمیخواستم جواب بدم میدونستم ول نمیکنه و باز زنگ میزنه. جواب دادم.
-سلام
مهدی: سلام عزیزم
-: خوبی؟
مهدی: خوبم تو چطوری؟
-: خوبم
مهدی: چه خبر؟
-: ببخش من مهمون دارم میتونم بعدا باهات تماس بگیرم ؟
حالا مهرداد هم داشت همینطور منو نگاه میکرد انقدر فهم نداشت که بگه شاید نباید اونجا باشه و از اتاق بره بیرون زل زده بود به من.
مهدی چند لحظه ساکت شد و بعد گفت
مهدی: خوب برو تو اتاق
-: هستم
مهدی: خوب چرا نمیتونی حرف بزنی؟
-: ای بابا عزیز من گفتم بعدا باهات تماس میگیرم
مهدی: اون تو اتاقته؟
-: آره
ساکت شد و بعد از یک دقیقه سکوت گوشی رو بدون خداحافظی قطع کرد منم برای اینکه جلوی مهرداد بد نشه الکی خداحافظی کردم وگوشی رو قطع کردم. بعد از اینکه منو مهرداد یک ربعی صحبت کردیم هر دو به این نتیجه رسیدیم که واقعا به درد هم نمیخوریم. اون زنی میخواست که نه شاغل باشه نه قصد ادامه تحصیل داشته باشه که ادامه تحصیل و شاغل بودن اولین هدف زندگیم بود. هر دو مخالفتمونو اعلام کردیم این وسط فقط شهلا خیلی ناراحت شد ساعت 12 دوباره مهدی تماس گرفت و وقتی گفتم هنوز هستن قطع کرد. موقع رفتن مهرداد گفت:
نمیخوام این جریان رو دوستی شهلا و مامنت اثر بذاره در ضمن فکر میکنم میتونیم با هم دوست باشیم از این به بعد فکر کن یه برادر داری
-: این مایه ی مباهات منه.
هر دو خندیدیم و خدا رو شکر بدون اینکه مشکلی پیش بیاد اونا رفتن. مهدی دیگه تماس نگرفت تا فردا ظهر که من سر کلاس بودم .
-: بعدا باهات تماس میگیرم
مهدی: با مهردادی؟
نمیتونستم حرف بزنم وگفتم خداحافظ و قطع کردم. ساعت دو دوباره تماس گرفت
-: تو چی میگی الکی با مهردادی؟ بابا من کلاس دارم تو نمیدونی؟ سر کلاس بودم.
مهدی: باشه باور کردم
-: نکن دست خودته
مهدی : میام دنبالت
-: نه کار دارم
مهدی: دیگه داری زیاده روی میکنی
-: عزیز من مهدی جان کلی کار دارم بذار به کارهام برسم
مهدی: باشه
و قطع کرد . ساعت 5 تماس گرفت و برای شب قرار گذاشتیم. ساعت 8 دم در بودم تا بیاد که مهرداد رسید اومده بود یه امانتی برای خواهرش از مامانم بگیره قرار بود فرداش برن شیراز. داشتم باهاش حرف میزدم که مهدی رسید قلبم داشت از جا کنده میشد. مهدی با سوء ظن به مهرداد نگاه میکرد و با خشم به من. هر دو رو معرفی کردم مهرداد امانتیشو گرفت و رفت.
برام جای سوال بود که مهدی هیچ سوالی نکرد اصلا نپرسید که چه جوابی به مهرداد دادم و من بعدا فهمیدم چرا
؟

لوتی جون تولدت مبارک
     
#7 | Posted: 14 Sep 2011 20:55




قسمت ششم

سه روز گذشت
مهدی: سلام
-: سلام
مهدی:نسرین فردا سفره داره میای کمکش؟
-: آره چه ساعتی؟
مهدی: سفره ساعت دوازده شروع میشه تو ده اینجا باش
-: باشه
تا شب ده بار دیگه تماس گرفت که مطمئن بشه من میرم ساعت 50/9 دقیقه بود که رسیدم وقتی از در رفتم تو فقط مهدی رو دیدم
-: پس نسرین کو؟
مهدی: رفته خرید برمیگرده
یه سر زدم به آشپزخونه هیچی رو گاز نبود.
-: نسرین هیچیزو که آماده نکرده؟
مهدی: غذا ها خونه ی اون داییمه زهره( زن دایی بزرگش ) درست کرده نسرین سر راه میگیره میاره.
لباسمو در آرودمو نشستم شلوار جین پام بود با یه بلوز کمر کرستی که تازه مد شده بود. رفتم تو آشپزخونه و داشتم ظرفها رو از کابینت در میاوردم که حس کردم مهدی از پشت چسبیده بهم. عصبی شدم ولی نمیخواستم عکس العمل شدید نشون بدم
-: نکن مهدی کار دارم
دستمو گرفت و منو کشوند بیرون.
مهدی: ولش کن الان خودش میاد با هم کارها رو بکنید
هیچی نگفتم و رفتم تو اتاق و نشستم رو تخت
-: یه چیزی بذار گوش کنیم.
مهدی: چشم
آهنگ تندی گذاشت و نشست کنارم به هوای دیدن وسایل اتاق از کنارش بلند شدم و شروع کردم دور اتاق چرخیدن دلم شور میزد. خونه ی دایی مهدی یه خونه ی ویلایی بزرگ بود که حیاطشون دست کمی از باغ نداشت.
-: من میرم یک کم تو حیاط قدم بزنم
یک دفعه مهدی پرید و در اتاقو بست
-: چرا اینجوری میکنی؟
اومد طرفمو گفت: به مهرداد چه جوابی دادی؟
من که حسابی عصبانی بودم گفتم
-: به تو ربطی نداره
مهدی: آقاتون خبر دارن الان اینجا با من تنهایید؟
-: نه خیر خبر ندارن ولی حتما بهشون میگم
یک دفعه عصبانی شد و محکم زد تو گوشم پرت شدم رو تخت تا اومدم بلند شم مهدی خودشو انداخت رو من دست و پامیزدم و فریاد میکشیدم . دستامو گرفت و انقدر محکم فشار داد تا دیگه تقلا نکردم .همینطور که رو من خوابیده بود دندوناشو به هم فشار میداد.
مهدی: دختر به بی احساسی تو ندیدم. تو یه کثافتی که فقط با دلو جون آدما بازی میکنی حالا بلایی سرت میارم که دیگه نتونی با کسی اینکار و بکنی تو باید مال خودم باشی والا میکشمت.
از ترس مسخ شده بودم ولی پررو تر از این حرفها بودم که سکوت کنم.
-: هیچ غلطی نمیتونی بکنی.
یک دفعه دستشو انداخت تو یقه ی بلوز منو تا پایین جرش داد. تازه فهمیدم سفره و کمک به نسرین نقشه ای بوده تا منو بکشونه اونجا. صدام به هیچ کس نمیرسید خونه انقدر بزرگ بود که فریاد هم میزدم صدام تا دم در بیشتر نمیرفت . دنبال یه راه فرارمیگشتم دیدم هیچ راهی ندارم سعی کردم باهاش آروم حرف بزنم.
-: مهدی این کارا از تو بعیده. این چه کاریه؟ من مهرداد و رد کردم از اول هم گفتم اونو نمیخوام .
مهدی در حالیکه محکم سینه مو فشار میداد غرید دیگه فرقی نداره شکیبا اون نه یکی دیگه باید امروز کارو تموم کنم
دیدم با آرامش هم کاری از پیش نمیبرم.
-: دوباره شروع کردم دست و پا زدن . هیچی هم دورو برم نبود که بتونم به عنوان سلاح ازش استفاده کنم. انقدر سنگین بود که با تمام تقلای من حتی یک ذره از جاش تکون نمیخورد نمیدونم این همه زورو از کجا آورده بود. لبهاشو گذاشت رو لبهامو محکم فشار داد انقدر که لبم رفت لای دندونم و مزه ی خونو تو دهنم چشیدم
-: کثافت بلند شو حالمو به هم زدی.
باور نمیکردم اون میخواد اینکارو با من بکنه.
مهدی: بلایی به روزت میارم که التماس کنی باهات عروسی کنم.
-: خوابشو ببینی فکر کردی حتی اگر این کارو بکنی میامو خودمو دو دستی میندازم تو بغلت؟ شده تا آخر عمر ازدواج نکنم نمیذارم دستت بهم برسه
مهدی: حالا میبینیم. خفه شو بذار کارمو بکنم.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#8 | Posted: 14 Sep 2011 20:56




قسمت هفتم

دندوناشو فرو کرد تو گردنم حس میکردم الان پوست و گوشتم با هم کنده میشه انقدر فریاد زده بودم صدام دیگه در نمیومد. بلوزشو درآورد یک لحظه بلند شد شلوارشو در بیاره که خودمو از زیرش کشیدم بیرون و همونطور دویدم سمت در که از پشت منو گرفت و دوباره آنچنان زد تو صورتم که گوشم سوت کشید منو پرت کرد رو تخت و لخت خوابید روم . فریاد زد ببین دختر امروز یا جنازه ات از اینجا میره بیرون یا هیچی نمیگی و میذاری من کارمو بکنم و سالم میری بیرون.
-: کور خوندی مهدی امروز یا جنازه ی من میره بیرون یا تو.
بالشو برداشت و گذاشت رو صورتمو شروع کرد فشار دادن که صدام در نیاد لبهاشو گذاشت رو سینه ام محکم بالای سینه مو گاز میگرفت. منو چرخوند که نفسم بالا اومد سوتینمو باز کرد و دوباره منو طاقباز خوابوند. دوباره بالشو گذاشت رو صورتم زیر بالش نفسم بند اومده بود دست و پا میزدم که بتونم نفس بکشم . دیگه مرگ و به چشمم میدیدم چشمام سیاهی میرفت دیگه جون نداشتم دست و پا بزنم از آروم شدن من ترسید و بالش و برداشت داشتم از هوش میرفتم . بی حال شده بودم ولی اون انگار دیگه هیچ رحمی نداشت. نوک سینه منو میگرفت تو دهنشو و با دندوناش میکشید.
مهدی: وای مدتهاست منتظر این بودم که زیر خودم سیاه و کبودت کنم.
من جونی نداشتم که چیزی بگم. انگار تسلیم شده بودم. چشمام سیاهی میرفت و حس میکردم هر لحظه از هوش میرم به سختی نفسم بالا میومد. حسابی که سینه هامو خورد بلند شد و به زور شلوارمو کشید پایین. شورتمم در آورد و چند لحظه نشست و به کسم نگاه کرد حس میکردم با تمام وجود دارم فریاد میزنم ولی صدام در نمیومد. نشست لب تخت و شروع کرد به خوردن کسم
مهدی: جوووووووون. دارم کستو میخورم.
انگار نه انگار من داشتم جون میدادم.
زبونشو میکشید لای کسم و با چوچولم بازی میرد. کسمو باز کرد و زبونشو فرو کرد تو کسم و با انگشتش چوچولمو میمالید. صداش و از یه مسافت دور میشنیدم. انگشتشو میکرد تو سوراخ کونمو زبونشو میکرد تو کسم .بعد از اینکه چند دقیقه کسمو خورد اومد بالا و کیرشو کشید رو لبام که بخورمش من جون نداشتم چشمامو باز کنم چه برسه به اینکه این کارو بکنم. فهمید حالم خوب نیست رفت پایین و پاهامو باز کرد و شروع کرد کیرشو کشیدن لای کسم انگار برق 1200 ولت بهم وصل کردن تمام توانمو جمع کردم و دوباره شروع کردم دست و پا زدن که نامردی نکرد و قبل از اینکه عکس العملی نشون بدم کیرشو تا ته کرد تو کسم. اون موقع واقعا حس کردم جر خوردن یعنی چی حس کردم ذره ذره جرم دادو رفت تو از ته وجودم جیغ کشیدم و اشکام سرازیر شد. دیگه همه چیز تموم شده بود . اون نامرد هم شروع کرد تلنبه زدن با هر جلو عقبی که میرفت حس میکردم بیشتر جر میخورم. نفسم دیگه بالا نیومد . چشمامو بستمو از خدا طلب بخشش کردم و اشهدمو خوندم. اون لحظه آرزوم بود که بمیرم وقتی نفسم بند اومد تو دلم گفتم بهترخدا کنه بمیرم دیگه فایده نداره بودنو موندن.
مهدی: جووووووووون مال خودم شدی. چقدر تنگی شکیبا . چرا قایمش کرده بودی ؟ آآآآآآآآهههههههه
با خودش حرف میزد و کارشو میکرد دیگه نفهمیدم و از هوش رفتم. وقتی به هوش اومدم شب شده بود. دوروبرمو نگاه کردم دیدیم یه ملافه رومه و لخت خوابیدم رو تخت . هیچی یادم نمیومد. یادم رفته بود کجا هستم. نشستم که یک دفعه آنچنان سوختم که یادم افتاد چی شده. اشکم خشکیده بود . آروم از جام بلند شدم و لباسامو پوشیدم که دیدم رو تخت دقیقا جایی که من خوابیده بودم پر خونه. یه چیزی تو دلم مرد.چند دقیقه به تخت خونی نگاه میکردم. از اتاق اومدم بیرون. مهدی تو تاریکی نشسته بود و سیگار میکشید تا منو دید از جاش بلند شد. چشماش از گریه سرخ شده بود ولی من دیگه دلم براش نمیسوخت و اونجا فهمیدم که هر آدمی اول باید دلش به حال خودش بسوزه. باید ازش متنفر میبودم اما بی تفاوت بودم انگار زندگی برام مرده بود. یک کم نگاهش کردم و رفتم سمت در که برم بیرون. اومد جلومو گرفت.
مهدی: غلط کردم شکیبا هیچی نفهمیدم. نمیخواستم اینکارو بکنم فقط میخواستم تنهایی باهات حرف بزنم ولی مثل همیشه سفت و سخت بودی بعد هم میخواستم بترسونمت ولی انقدر بد حرف زدی که دیوونه شدم و نفهمیدم چیکار میکنم.
قط نگاهش کردم و گفتم برو کنار
دوباره جلومو گرفت به خدا جبران میکنم همین امشب میام خواستگاریت اومد بیاد طرفم که رفتم عقب سر جاش ایستاد
مهدی: من دوستت دارم
از در اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و رفتم سمت بام تهران. هر وقت خیلی داغونم میرم اونجا. ساعت 8 شب بود. تا ساعت 10 نشستم اونجا .مهدی انقدر زنگ زد که من گوشی و خاموش کردم . وقتی رسیدم خونه ساعت 11 بود ومادرم داشت دق میکرد. ولی با دیدن صورتم هیچی نگفت بعد از اینکه دراز کشیدم اومد بالا سرم.
مامان: کجا بودی؟
فقط نگاهش کردم انگار یکی دهنمو گرفته بود نمیتونستم حرف بزنم
مامان: شکیبا چته؟
باز فقط نگاهش کردم انگار از نگاه سرد و خالی من ترسید سریع زنگ زد به رامونا دوستم که جریان و بپرسه که اونم گفت از شب قبلش از من خبر نداره. نیم ساعت بعد رامونا خونه ی ما بود. مامانمو رامونا هر چی میپرسیدن هیچی نمیگفتم آخر رامونا زنگ زد به مهدی ومهدی با گریه همه چیز و گفت رامونا جیغ میزد و بهش فحش میداد. رامونا انقدر جیغ زد و گریه کرد که صداش در نمیومد. خوشبختانه مادرم هیچی نفهمید چون اون موقع رفته بود از داروخانه برام قرص اعصاب بخره. رامونا گوشی رو گذاشت و منو بغل کرد و زد زیر گریه من فقط نگاهش میکردم. یکی دوبار زد تو گوشم فکر میکرد شوکه شدم. نمیدونم شاید شده بودم .

لوتی جون تولدت مبارک
     
#9 | Posted: 14 Sep 2011 20:56




قسمت نهم

قسمت هفتم

دو روز تو خونه خوابیدم بدون اینکه با کسی حرف بزنم . مهدی پاشنه ی تلفنو از جا در آورد وقتی دید جواب نمیدم اومد خونمون. مامانم فکر میکرد با دیدن مهدی خوشحال میشم ولی وقتی مهدی رو دیدم تمام صحنه ها دوباره برام زنده شد بعد از دو روز صدام در اومد ولی چه صدایی فقط فریاد میزدم. مادرم که منو اینطور دید با ترس و لرز بغلم کرده بود وقربون صدقه ام میرفت من فقط جیغ میزدم و میگفتم مهدی رو بیرون کنن. پدرم به اتاق اومد و با دیدن من به مهدی گفت که بره و دیگه برنگرده مهدی هر چقدر سعی کرد باهام حرف بزنه نتونست و پدرم بیرونش کرد و گفت اگر یک بار دیگه سر راه من سبز بشه اونو میده دست 110 . بعد از رفتنش تمام تنم میلرزید مادرم سه تا پتو پیچید دورمو بغلم کرد و هی گریه میکرد پدرم چند دقیقه ای نگام کرد و از اتاق رفت بیرون. هنوز وقتی میرفتم دستشویی تمام بدنم میسوخت. روز چهارم رامونا اومد خونه
رامونا: بلند شو شکیبا برات از دکتر زنان وقت گرفتم
-: که چی؟
رامونا: شاید بلایی سرت نیومده باشه
: دلت خوشه رامون. من خودم تخت غرق خونو دیدم بلایی سرم نیومده که هنوز دارم میسوزم؟
رامونا : حالا تو بیا بریم شاید راهی باشه.
به اجبار رامونا رفتم دکتر.
دکتر وقتی داشت معاینه ام میکرد یک لحظه نگاهم کرد و گفت :چی شده؟
-: چی چی شده؟
دکتر: آش و لاش شدی دختر
-: میدونم.
دکتر باز شروع کرد دقیق معاینه کردن
دکتر: کی این بلا رو سرت آورده؟
نمیخواستم کسی چیزی بدونه.
-: شما فقط بگو چی شده.
دکتر: تمام دهانه ی رحمت زخمه معلومه به زور و اجبار این کارو کردن یا خیلی ناشیانه . ولی شانس آوردی که پرده ات حلقویه و هنوز دختری.
یک دفعه از جام پریدم
-: دروغ میگی دکتر
دکتر : برای چی دروغ بگم؟ پرده ی شما حلقوی هلالیه یعنی پرده ات فقط با زایمان پاره میشه.
سریع لباسمو پوشیدمو از اتاق معاینه اومدم بیرون. رامونا پرسید چی شده؟ دکتر هم همه رو توضیح داد
-: ولی دکتر من کلی خونریزی داشتم
دکتر: گفتم که دهانه ی رحمت نیم سانتی پاره شده. هیچوقت نزدیکی نداشتی؟
-: نه
دکتر: خوب به خاطر تنگ بودن دهانه ی رحمت این مشکل پیش اومده اونی که این کارو کرده باید خیلی با آرامش این کارو میکرده تو چطوری زنده ای دختر؟
هیچی نگفتم و با گرفتن برگه سلامت از مطب اومدیم بیرون رامونا خیلی خوشحال بود و من ازش تشکر کردم که باعث شد بیام دکتر ولی در اصل قضیه فرقی نمیکرد چه دختر باشم چه نباشم دست کسی به من خورده بود که من هیچ علاقه ای بهش نداشتم و این به نظر من یعنی کثافت یعنی فاجعه به صرف حفظ شدن پرده کسی دختر نمیمونه . هرچی رامونا میگفت تو مقصر نیستی ولی من فقط خودمو مقصر میدیدم که به مهدی اعتماد کردم هر چند که جز تو عروسی درنا تو سه سال و نیمی که میشناختمش دست از پا خطا نکرده بود برای همین کوچکترین حدسی نداشتم که روزی ممکنه این کار و بکنه.
یک هفته گذشت تا اینکه مادر مهدی زنگ زد و میخواست قرار خواستگاری رو بذاره و من ازش خواستم اول با مهدی حرف بزنم
مهدی: سلام
-: خوب گوش کن ببین چی میگم. با بلایی که تو سر من آوردی باید ازت شکایت میکردم ولی برو خدا رو شکر کن که انقدر عرضه نداشتی تا بتونی بلایی سرم بیاری . برای همین ازت میگذرم نه چیزی به خانواده ام گفتم نه به مادرت میگم ولی اگر یک بار فقط یک بار دیگه سر راهم سبز بشی مطمئن باش قید آبرو و حیثت خانوادمو میزنم و ازت شکایت میکنم. میدونی انقدر هم آشنا دارم که بفرستمت جایی که عرب نی بندازه روشن شد؟
مهدی اصلا انتظار این برخوردو نداشت فکر میکرد الان به خاطر کاری که کرده من بله رو میگم. چند لحظه هیچی نگفت.
-: به خداوندی خدا و به جان مادرم که میدونی چقدر برام عزیزه اینکارو میکنم مهدی وبدون انقدر ازت کینه دارم که تا پای جونم بایستم و زندگیتو سیاه میکنم . حالا برو و سعی کن حتی ده سال دیگه تو خیابون نبینمت.
مهدی فقط گفت: دوستت دارم .خداحافظ
-: به سلامت.

پایان

لوتی جون تولدت مبارک
     
#10 | Posted: 16 Sep 2011 17:47




منبع :

به نقل دوستان آویزون

لوتی جون تولدت مبارک
     
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / میخواست باهاش بمونم، پس بهم تجاوز كرد بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites