تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

Ruin | تباهی

صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین »  
#1 | Posted: 5 Nov 2011 06:52
میهمان


Ruin | تباهی
     
#2 | Posted: 8 Nov 2011 05:43 | Edited By: diereytor
میهمان


تباهی – قسمت اول
باد سردی میومد و با اینکه اصلا" حوصله بیرون اومد از رختخواب رو نداشتم از تخت بلند شدم وپنجره نیم لا رو بستم.وقتی برگشتم توی تخت میدونستم به این زودیها دوباره خوابم نمیبره،یه نگاهی به ساعت که انداختم قصه هام بیشتر هم شد ساعت حدود 2 بود و کمتر از 5 ساعت دیگه باید بیدار میشدم.همیشه فکر کردن به اینکه چقدر کم فرصت خوابیدن دارم اذیتم میکرد و همیشه هم با خودم عهد میکردم که از فردا شب زودتر بخوابم اما نمیشد.
دستمو دراز کردم و از روی پاتختی یه سیگار روشن کردم،توی سکوت، صدای سوختن سیگار موقع کام گرفتن حال عجیبی به آدم میده.دوباره اتفاقی که تو این لحظات معمولا" واسم میوفته داشت تکرار میشد.مرور خاطرات خوشم با ویدا.
استرس عجیبی داشتم، نمیدونم ازخوشحالی بود یا از نگرانی. از وقتی راه افتاده بودم دو یا سه بار بهش زنگ زده بودم ولی جواب نداده بود،معلوم بود که سر جلسه امتحانه.داشتم از نور رد میشدم میدونستم عشقم یه جایی همین نزدیکی ها داره امتحان میده.
"یعنی اونم الان مثل منه" این سوالی بود که داشتم از خودم میپرسیدم،اگه اینجوری باشه خدا کنه بتونه روی امتحانش تمرکز کنه.البته دیشب که باهاش حرف میزدم من چیز خاصی تو صداش ندیده بودم،این عادتم بود، همیشه به جزییات خیلی توجه میکردم و اونم همیشه اینو بهم گوشزد میکرد و اینکه من همیشه بدترین برداشت رو نسبت به موضوعات داشتم.
ولی امروز فرق داشت قرار بود همدیگه رو ببینیم،ولی اینبار تنها و تو ویلا خانه دریا.
برای اینکه از این افکار خارج شم باصدای خواننده همراه شدم:
وقتی رسیدی که شکسته بودم
از همیه آدما خسته بودم
وقتی رسیدی که نبود امیدی
اما تو مثل معجزه رسیدی
وقتی رسیدی که شکسته بودم
از همیه آدما خسته بودم
بعد یه عالم عشق و بغض و فریاد
خدا تو رو برای من فرستاد
این آهنگ مورد علاقمون بود و همیشه مواقع با هم بودن با صدای بلند میخوندیم و هرکدوم به هم اشاره میکردیم.
توی محمود آباد از یه گل فروشی یه دسته گل رز خوشگل براش گرفتم و یه ربع بعد هم ویلا بودم.تازه پیاده شده بودم که موبایلم زنگ خورد،خودش بود
- سلام عزیزکم
- سلام خوبی ؟ کجایی؟
- من تازه رسیدم ویلا تو کجایی؟
- منم امتحانم تموم شده دیگه کم کم میخوام راه بیفتم.
- چی شده چرا بی حالی ؟چرا صدات یه جوریه؟
- نه خوبم،دیشب فکر کنم مسموم شده بودم صبح رفتم درمانگاه
- جدی میگی ، پس چرا به من نگفتی چرا ..
اجازه نداد ادامه بدم
- خیلی خوب سعید شلوغش نکن میام باهم حرف میزنیم
- ببین اگه حالت خوب نیست میخوای برو خونه استراحت کن بعدا" هم میتونی یه وقت دیگه همو ببینیم.
- باز من یه چیزی گفتم تو واسه خودت داستان ساختی. نه خیر دارم میام.میخوام بیام میفهمی؟
- باشه عزیزم
- فعلا" بای
- بای
بعد قطع کردن تلفن یادم اومد که هنوز نرفتم توی ویلا.در و باز کردم و رفتم تو.اولین کار کولر رو روشن کردم چون میدونستم که به گرما خیلی حساسه.یکم خودمو با جمع و جور کردن ویلا سرگرم کردم تا انتظار اذیتم نکنه.با اینکه از نور تا اینجا راه کمی بود اما انتظار داشت منو خفه میکرد.
شده بودم عین پسر بچه های 20 ساله که اولین بار دختر میاد خونشون.خودمم نمیدونم چم بود.صدای تلفن منو به خودم آورد.
- سلام عزیزم کجایی؟
- تو شهرکم کجا بیام ؟
- اولین بریدگی رو دور بزن .......
- اوکی اومدم
دل تو دلم نبود،هر چند ثانیه پرده هال رو کنار میزدم و بیرون رو میدیدم .وقتی ماشینش رو دیدم که ایستاد قلب منم داشت وامیستاد.نرفتم بیرون، توی ویلا دسته گل به دست منتظرش شدم.
درو باز کرد و وارد شد.وای خدای من چقدر این دختر زیبا بود حتی توی مقنعه و مانتوی دانشگاه.دسته گلی رو که پشتم قایمش کرده بودم در آوردم و به استقبالش رفتم.تقدیمش کردم وبغلش کردم و بوسیدمش و باز هم مثل همیشه بوی این عطر بولگاری لعنتی دیوونم کرد.
- خیلی خوب بابا لهم کردی ،فرار نمیکنم که بزار بیام تو
- عاشقتم دختر
بازم مثل همیشه در مقابل این حرفم فقط لبخند بود.
عاشق این لبخندش بودم و از طرفی این بی تفاوتیش جری ترم میکرد.
داشت از دسته گلی که واسش گرفته بودم تعریف میکرد،بعدش طبق معمول از گرمای اتاق شکایت داشت.مقنعه و مانتوش رو درآورد و اومد جلوی کولر ایستاد و من مثل همیشه محو تماشا بودم با این تفاوت که دیگه این بار لازم نبود مراقب نگاههای دیگران باشم.
- به جای اونجا واستادن و خیره شدن، سوییچ ماشین رو بردار و از صندوق کوله منو بیار.
- چشم عزیزکم ،سوییچت کجاست؟
- روی اوپن آشپزخونه
برداشتمش ورفتم سمت ماشین.چشمم که به ماشینش افتاد یاد اولین بوسه عاشقانه افتادم که تو همین ماشین ازش گرفته بودم.کوله رو برداشتم و اومدم داخل.پایین ندیدمش واسه همین از پله ها رفتم بالا،تو اتاقی که تخت دو نفره توش بود ایستاده بود جلوی میز توالت و داشت آرایش میکرد.
کوله رو گذاشتم روی تخت و از پشت بغلش کردم،از توی آیینه میتونستم ببینمش میدونست که عاشق اینجوربغل کردنم،سرش رو کمی به عقب هول داد و من با بوسه های ریز به استقبال گردنش رفتم و دستهامو از زیر تاپش به بدنش رسوندم، از تماس دستم با پوست تنش حال خوبی بهم دست میداد.
در حالی که دستام داشت کاوشگرانه بدنش رو لمس میکرد خودشو از بغلم خارج کرد
- بسه دیگه برو بیرون میخوام لباس عوض کنم
از حرفش خندم گرفت.
- باشه عزیزم میرم تو هم درو ببند
- مسخره
- خوب آره دیگه
- منظورم اینه که من عرق کردم و لباسام بوی عرق میده بزار لباسامو عوض کنم بعد بغلم کن
این آخرشو با لحن خاص بچه گونه ای گفت که همیشه دلم واسش غش میرفت.
- پس منم میرم بساط عیش و نوش رو براه کنم
- مگه اینجا هم چیزی داری؟
- باز تو منو دست کم گرفتی؟
- نه میدونم تو خیلی ناقلایی
با تموم شدن این جمله تاپش رو از تنش در آورد،وای خدای من چی میدیدم یه سوتین قهوه ای،نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و رفتم طرفش و بغلش کردم و شروع به بوسیدن بالای سینه هاش کردم.
- وای سعید نکن،چرا وحشی بازی در میاری به خدا فرار نمیکنم
- بحث فرار نیست دیوونه نمیتونم در مقابل این همه قشنگی بی تفاوت باشم
- خوبه خوبه ، تواگه این زبون رو نداشتی چه میکردی
دوباره خودشو از بغلم خارج کرد وبه سمت کولش رفت.منم از اتاق خارج شدم و رفتم پایین تا بساط عیش و نوش رو راه بندازم.رفتم تو کابینت و از پشت ظرف برنج شیشه شرابی رو که واسه همچین روزی جاسازی کرده بودم بیرون کشیدم.از توی یخچال چند تا شکلات کیت کتی رو که سر راه خریده بودم در آوردم همراه دو تا جام گذاشتم تو سینی که ببرم بالا.
قبل از بالا رفتن از پله ها چشمم به دی وی دی افتاد روشنش کردم و توی کیف فلشم رو درآوردم و زدم بهش تا فضای خونه رمانیک تر بشه میدونستم ویدا هم از موسیقی لذت میبره.
- اگه یه عاشق تو دنیا باشه منم منم منم
- اون که نمیخواد عشقو ببازه منم منم منم
- اون که تو چشماش صد قصه داره تویی تویی تویی
- اون که از این عشق صد گله داره تویی تویی تویی
با همراهی با خواننده از پله ها بالا رفتم،جلوی در اتاق که رسیدم دوباره خوشکم زد.ویدا شلوارش رو هم در آورده بود و نشسته بود جلوی کوله و داشت آهنگ رو زمزمه میکرد.وقتی متوجه نگاه من شد نگاهی به من کرد ودوبارهلبخند ، لبخندی که آتش به جانم میزد.
یه جین از کولش درآورد و پوشید،با یه تاپ دکلته مشکی.کاملا" مسحور زیبایش بودم.سینی وسایلی رو که با خودم آورده بودم روزمین گذاشتم و نشستم .اونم اومد روبروی من نشست .
شیشه رو باز کردم و گیلاسها رو پر کردم.
- اینو از کجا آوردی ناقلا؟
- دزدیدمش دختر بلا
- نه جدی میگم؟
- خوب آی کیو خریدم دیگه!
- اِ راست میگی،منظورم اینه که اینجا داشتی یا با خودت آوردی
- نه اینجا گذاشته بودم واسه همچین روزی!!!!!!
گیلاسو بلند کردم
- به سلامتی خودمون،عشقمون و به سلامتی روزهای خوب در انتظارمون
- به سلامتی
چند جرعه خورد و من شکلات گذاشتم دهانش.چند گیلاس دیگه رو پر و خالی کردیم .من خواستم برم از توی ماشین سیگار بیارم که نذاشت و گفت همراش هست.
- شراب خوبی بود سرم کاملا" گرمه
- نوش جونت جیگر
وقتی داشت به سمت کیفش میرفت نگاهش میکردم،وای خدای من ،من چقدر این دختر رو دوست داشتم یه جور عجیب غریب.
وقتی برگشت گفتم بیا بغلم.اومد رو پاهی من نشست و پاهاش رو گذاشت دو طرفم.منم دستم رو از زیر تاپش رسوندم به بدنش،داغ بود.صورتم رو به صورتش نزدیک کردم ،بینیم رو به بینیش میمالیدم بعد یه بوسه کوچیک از لبش کردم.خندید و من بوسه بعدی رو گرفتم بازم خندید و من اینبار یه بوسه طولانی رو شروع کردم و اون هم با هام همراهی میکرد.عاشق بوسه هاش بودم تو این کار استاد بود.تمام بدنم داغ شده بود،نمیدونم از اثرات شراب بود یا شهوتی که تو وجودم موج میزد.
لب پایینش رو گاز گرفتم،اونم همین کارو با من کرد بعد دستش رو برد تو موهام و باهش بازی میکرد.صورتم رو بردم کنار گوشش
- میدونی خیلی عاشقتم،میدونی بی تو میمیرم
- حرف نزن
- پاشو بریم تو اتاق
- همین جا راحتم
- پاشو بریم تو اتاق
کمک کردم بلند شه ، وارد اتاق که شدیم رفتیم جلوی آینه دوباره من از پشت بغلش کردم و از جلو سینهاش توی دستان بود و آروم نوازشش میکردم گردنش رو میبوسیدم و قربون صدقش میرفتم.برگردوندمش و چسبوندمش به دیوار و یه لب محکم ازش گرفتم اونم معرکه باهام همراهی میکرد.چون قدش از من کوتاه تر بود رو نوک پاهاش بلند شده بود ، من که احساس میکردم داره اذیت میشه بغلش کردم در حالی که هنوز لبهامون به هم قفل بود و انداختمش روی تخت.
- تو چرا بدنت میلرزه ،احساس میکنم استرس داری ،آره ؟
- (من ) نه خوبم،یه ذره گیجم هنوز باورم نمیشه؟
- چی باورت نمیشه
- تو رو ،اینجا رو
منتظر جوابش نشدم و خودم رو ولو کردم روش و بی حرف شروع به خوردن و لیسیدن گردنش شدم ،صدای نفساش کنار گوشم بیشتر تحریکم میکرد آروم اومدم بالا و یه گاز کوچولو از چونش کردم.بعد اومدم بالای سینش رو لیسیدم و بی حرف دست انداختم و تاپش رو بالا کشیدم اونم با حرکت دادن خودش به در آرودنش کمک کرد.وای خدای من، من عاشق این بدن بودم.کمی بدنش رو بوییدم ودوباره با زبونم شروع به کاوش روی تنش کردم.سوتینش رو هم دادم بالا و با زبونم شروع به لیسیدن و زبون زدن به نوک سینه هاش کردم، گه گاهی یه گاز ازشون میگرفتم و اون مثل ماهی زیر من تکون میخورد.با زبونم اومدم پاییت تر تا رسیدم به نزدیک های نافش اول با زبونم دور نافش یه دایره کشیدم و بعد توی نافش فوت میکردم و او همچنان به خودش میپیچید.صداش کمی بلند تر شده بود ولی با گازهایی که از لبش میگرفت معلوم بود که داره خودش رو کنترل میکنه.اومدم بالا ودوباره به لبهاش قفل شدم .
دستم رو فرستادم داخل شلوارش. با دستش دستم رو گرفت .
- میخوام نازش کنم
- نه نمیخوام
- میخوام کل تنت به تنم بخوره
- خوب بزار شلوارم رو درآرم یه شلوارک برمودا...
نزاشتم ادامه بده دکمه شلوارش رو باز کردم و شلوارش رو در آوردم.
- خودت چی پس
تازه فهمیدم لباس تنمه،کمک کرد پیراهنم رو درآرم.شلوارم رو خودم در آرودم و چسبیدم بهش وای خدای من ،اون فقط با یه شرت تو آغوش من بوددر حالی که میبوسیدمش از روی شرت شروع کردم به مالیدن کسش.بعد از کنار شرتش دستم رو بردم داخل،دوباره دستم رو گرفت ولی اینبار بدون هیچ حرفی دستش روبرداشتم و با دستم شروع به لمس کسش کردم.
شرتش روبا کمک خودش درآوردم ولی کاملا" معلوم بود داره خجالت میکشه،وای چی میدیدم یه کس تمیز مومک شده، یه کم نگاه کردم وبا سر بهش حمله کردم. اول یه کم باهاش بازی کردم کاملا" خیس کرده بود.شروع کردم به لیسدن وخوردن کسش،اینجا بود که فهمیدم به چوچولش به شدت حساسه هربار که زبون من بهش میخورد باسنش رو از زمین بلند میکرد معلوم بود داره حال میکنه صداش کاملا"توی اتاق پیچیده بود و حرکات وصداش منو بیشتر تحریک میکرد.
ادامه دارد....
     
#3 | Posted: 8 Nov 2011 06:05 | Edited By: diereytor
میهمان


قسمت دوم :
خیلی اهل خوردن نیستم ولی کس تمیز و اون لوسیونی که اون رو خودش خالی کرده بود جای هیچ شکی رو باقی نمیذاشت.
تو حال خودش نبود دیگه از اون شرم اولیه خبری نبود،ویدا کاملا" تو یه حال دیگه بود اینو از حالت چشاش و حرکات دستش که بالای تخت رو گرفته بود میشد فهمید.از بین پاهاش بالا اومدم وخودم رو نیم تنش بالا کشیدم یه لبخند حاکی از رضایت بهم زد.خودم رو روش میزون کردم و کیرم رو فرستادم داخل.
- وای آروم،آروم تر
هیچی نگفتم فقط با دقت و ملایمت کیرم رو تا ته فرستادم تو، به خاطر ترشح خودش و خوردن من خیلی سخت نبود داغی درونش شهوت وجودم رو دو چندان کرد با ملایمت سرعت حرکاتم رو بیشتر کردم با بالا رفتن سرعت من صدای اون هم بیشتر میشد تا جایی که صداش شبیه ناله و جیغ شد.
ترسیدم وروش ثابت شدم.
- چیه داری اذیت میشی؟میخوای ادامه ندم؟
با تکون دادن سرش به اطراف مخالفتش رو اعلام کرد و من هم به کارم ادامه دادم.دیگه سر و صدای من هم در اومده بود و با صدای ناله و جیغ های اون کل فضا رو پر کرده بود. دو پاش رو دور کمرم حلقه کرد و با کمک اونا من بیشتر به سمت خودش میکشید با اینکار ضرب آهنگ حرکات تو دست اون بود لبام رو به لبش دوختم. تو اون حالت وحشی تر از همیشه لبهام رو میخورد تو این کار استاد بود. از لباش جدا شدم و آروم کنار گوشش گفتم:
- عزیزم من دارم میام چیکارش کنم؟
- تو نریز.
بعد دو انگشتش رو جلو آورد و کرد تو دهن من، بعد کم لیسیدن درش آورد و از بین بدن من و خودش رسوندش به چوچولش و شروع به مالیدنش کرد.کمی خودم رو بالا تر کشیدم تا راحت تر بتونه این کار رو انجام بده با بالا رفتن سرعت من یه جورایی همزمان ارضا شدیم.چون گفته بود تو نریزم در آوردم و ریختم رو شکم و سینش.
بی حال کنارش افتادم، برگشتم که ببوسمش
- سعید اول منو نمیز کن لطفا" اینجوری تکون نمیتونم بخورم.
بلند شدم و با دستمال کاغذی کنار تخت تمیزش کردم و بعد یه بوسه جانانه
- عزیزم مرسی عالی بود
- تو هم عالی بودی،من تا حالا همچین تجربه سکسی نداشتم
- چطور؟
- داشتم جر میخوردم
خندیدم و دوباره لبم رو به لبش چسبوندم..........

سیگارم تموم شده بود این خاطره اولین سکس با ویدا مثل فیلم از جلوی چشمم گذشته بود.باید میخوابیدم ولی کلنجار من با خودم و رختخواب فایده نداشت.
بلند شدم و اومدم توی هال،خدای من این بی خوابی های شبانه داشت کلافم میکرد.از روزی که ویدا رفته بود کارم شده بود فکر و خیال ، بی خوابی هم که شده بود مزید بر علت.یه سیگار دیگه روشن کردم و شروع به قدم زدن کردم،خسته که شدم روی یه مبل لمیدم چشام داشت سنگین میشد،یعنی میشه بخوابم،باز فکر ویدا اومد تو ذهنم یعنی الان کجاست؟
از سرما از خواب بیدار شدم خودم رو، رو مبل جمع کرده بودم ، هوا روشن شده بود، یه نگاه به ساعت انداختم نزدیک هفت بود.بلند شدم و واسه رفتن سر کار حاضر شدم.
ماشین رو روشن کردم بعد پیاده شدم که در رو باز کنم.در رو که باز کردم دیدم آقای رفیعی جلوی درایستاده.بعد از سلام و احوال پرسی تعارف کردم که تا یه جایی برسونمش با اصرار پذیرفت.
- خوب لردی میرید سر کارتون مهندس
- نه بابا من امروز خواب موندم. دیشب خیلی دیر خوابیدم.
- خوب مهندس جان یکم تفریحات رو کم کن
لبخندی زدم.همه توی این آپارتمان فکر میکردند من چه میکنم.اما صدای دهل از دور خوش بود.
- کدوم تفریح آقای رفیعی؟
- بابا شما که تا همین چند وقت پیش هر شب از تو خونتون صدای دالام دلوم میومد.
راست میگفت.تا قبل از رفتن ویدا هر شب خونمون مهمونی بود گاهی با بچه ها و گاهی هم خودمون دو نفر.خودمون دو تا هم قد یه ایل هیاهو داشتیم،چه خوش بودیم چه روزها و شب هایی بود.
دوباره خاطرات اومد سراغم.
- مهندس من جلوی اون دکه روزنامه فروشی پیاده میشم.
با صدای آقای رفیعی به خودم اومدم وکنار زدم اونم بعد از کلی تشکر پیاده شد.حرفای رفیعی روزهای خوش نه چندان دورم رو به یادم آورد.
صدای زنگ اس ام اس توجهم رو به سمت موبایل کشوند.
" در لحظه زندگی کن،در همین لحظه که دلی بیاد شماست"
این شماره چند روز بود که بهم اس ام اس میداد،حتی حوصله اینکه زنگ بزنم و ببینم کیه رو نداشتم.
رسیدم شرکت،از کریدور اصلی که رد میشدم همه زیر چشمی نگاهم میکردند هم به خاطر دیر اومدنم هم به خاطر این چند وقت که اخلاقم خیلی گند شده بود.
- خانم شریفی به آقای رحمانی بگید یه چایی واسم بیاره.
- چشم مهندس
اولین کاری که کردم کامپیوتر رو روشن کردم ، بک گراندش عکس من وویدا بود عکسی که تو آنتالیا گرفته بودیم.
- آقای رییس اجازه هست؟
رضا بود دوست و شریکم.تنها اون بود که میتونست هنوز هم با من اینجوری صحبت کنه.
- بیا تو، بابا تورو خدا جلوی کارمندها اینجوری نکن.
- آخی کارمندها هم اصلا" نمیدونن اون رییس خوش تیپ باحالشون حا لش بده؟
- چطوری تو؟
- من خوبم ولی تو چی؟ تو هم خوبی؟
- بد نیستم بهترم
- د نه د دروغ میگی عین سگ
- نه به خدا خوبم
- سعید به خدا من نگرانتم،اوضاع شرکت هم خوب نیست،من هم که یک نفری نمیتونم همه این کار ها رو بکنم
- باز چی شده؟
- تازه میگه چی شده؟
- بابا مثلا" تو مدیر پروژه ولنجکی،میدونی از کی نرفتی ؟بابا من خسته شدم از اینکه هر روز بیام اینا رو به تو بگم،سعید تو بچه نیستی 33 سالته بده به خدا به خاطر یه زن اینجوری ...
نذاشتم ادامه بده
- رضا میشه خواهش کنم بس کنی.
- چی چی رو بس کنم؟تو داری خودتو نابود میکنی.حالا خودت به درک شرکتم داری به گا میدی.
- میخوای من استعفا بدم؟
- بابا تو کلا" خر شدی.
رفت بیرون و در رو هم به هم کوبید.
راست میگفت این چند وقته من اون سعید همیشگی نبودم.دوباره چشم افتاد به صفحه مانیتور و خاطرات سفر از جلوی چشام رد شد.

تکونهای هواپیما اذیتش میکرد.دست منو محکم گرفته بود از فشاری که به دستم میداد معلوم بود که میترسه.سرم رو بردم کنار گوشش
- نترس الان رو دریا هستیم اگه سقوط کنیم من شنا بلدم نجاتت میدم.
- سعید خفه شو.
صدای مهماندار به بحثمون پایان داد.داشتیم به فرودگاه آنتالیا نزدیک میشدیم.لحظات سخت و نفس گیری رو موقع نشستن پشت سر گذاشتیم.ویدا فقط گریه نکرد البته حال خودم و بقیه مسافرا هم تعریفی نداشت.
بعد از طی تشریفات از فرودگاه اومدیم وبا لیدرمون آشنا شدیم ورفتیم هتل.اولش یه اتاق بهمون دادن که جاش خوب نبود بعد کلی چک و چونه زدن رفتیم یه اتاق دیگه که تراسش رو به دریا بود.
خودم رو روی تخت ولو کردم.ویدا داشت از روی تراس بیرون رو نگاه میکرد.
- سعید اینجا خیلی معرکست.
- آره عزیزم واسه همین باید این چند روز رو بترکونیم
- میدونی میخوام یه چیزی رو همین الان بدونی.
صداش کمی بغض آلود شده بود.
- چی رو باید بدونم خانمی
- من تو این مدت که با تو بودم طعم واقعی بعضی چیزها رو فهمیدم ،حالا بعدا" اگه هرچی بین ما اتفاق افتاد بدون فقط تو نبودی که عاشق شدی.
هنگ کردم از روی تخت پریدم و خودم رو بهش رسوندم از پشت چسبیدم بهش، بعد مثل یه بچه بغلش کردم و آوردمش تو و انداختمش روی تخت.یکم نگاهش کردم و بعد خودمو کنارش ولو کردم.به طرف من برگشت .
- سعید من میفهمم که خیلی دوستم داری همینطور میدونم واسه یه مردی مثل تو دختر کم نیست ،هر زنی آرزوشه یکی مثل تو رو داشته باشه ولی نمیفهمم چرا تو باید با همه اخلاقهای گند و بدقلقی های من بازم واسم سنگ تموم بزاری؟
- خوب خوش شانسی دیگه
- نه دارم جدی باهات حرف میزنم
خودمو بهش نزدیک کردم و چسبیدم بهش.در حالی که لبهامون تو هم قفل شده بود دستم رو از زیر شلوار جینش فرستادم تو و شروع کردم به مالیدن چوچولش. دکمه های پیراهنش رو واکردم و از روی سوتین مشکی توریش شروع به گاز گرفتن نوک سینه هاش کردم.حالت چشاش داشت تغییر میکرد. سوتین رو دادم بالا و شروع به خوردن سینه هاش کردم.دستم رو از شلوارش در آوردم و دکمه جینش رو وا کردم از روی شرت چند ضربه آروم به کسش زدم و بعدش تمومش رو گرفتم تو دستم .بلند شدم شلوارش و شرتش رو کشیدم پایین و برش گردوندم.میدونست این حالت رو خیلی دوست دارم سرش رو گذاشت رو تخت و کمرو کونش رو داد بالا.سریع شلوار و شرتم رو در آوردم واز پشت گذاشتم توی کسش با یه فشار کوچیک رفت تو.صداش در آومده بود میدونستم باید هنگام کردنش چوچولش رو بماله وگرنه ارضا نمیشه واسه همین همینطور که سرعتم رو زیاد میکردم خم شدم روش و چوچولش رو هم میمالیدم.دیگه صداش تبدیل به جیغ های بریده بریده شده بود.
با شنیدن صدای در به خودم اومدم.رحمانی (آبدارچیمون بود).فنجون رو گذاشت و قندون روی میز رو هم گذاشت کنارش.یه نگاهی بهم کرد.
- مهندس دیگه چیزی لازم ندارید؟
- نه مرسی
رفت و در رو پشت سرش بست.بلند شدم و از پنجره دفترم به بیرون خیره شدم و دوباره تو خاطراتم غرق شدم.صدای زنگ موبایل منو به خودم آورد.اس ام اس بود.گوشی برداشتم و بازش کردم.
" برای ماندن باید رفت.گاهی به قلب کسی گاهی از قلب کسی"
نوشتم شما؟بعد چند لحظه جواب داد: یه دوست.
- من دوست ناشناس ندارم
- از کجا میدونی ناشناسم
- چون شماره تموم دوستام رو دارم
- ملاکت واسه دوست بودن یه نفر دفترچه تلفن گوشیته؟
- حوصله ندارم خودتو معرفی کن.
- اگه دوست داشتی ساعت نه بیا به این آدرس .
آدرس برام آشنا بود ولی هرچی فکر کردم یادم نیومد.صدای در اتاق رشته افکارم رو برید.رضا بود.ولی اینبار خیلی جدی.
- سعید مدیر فروش شرکت گاسکو اومده
- خیلی خوب راهنمایش کن دیگه!
- ببین سعید اگه این بار هم گند بزنی من دیگه حاضر نیستم ماله کشی کنم،جواب کارفرما هم با خودت.ok ؟
- باشه بابا ،حالا کجاست؟راهنماییش کن داخل .
رضا به سمت در رفت و بازش کرد و با صدای بلند دعوتشون کرد که بیان داخل. من تو اون جلسه سعی کردم تا تمام حواسم رو جمع کنم تا جلسه رو به یه سرانجامی برسونیم با کمک رضا تونستیم پیش نویس قرارداد رو ببندیم.رضا خیلی خوشحال بود البته حق داشت، چند ماه بود که روی این قرارداد کارکرده بودیم واین اواخر به خاطر بی مبالاتی من زحماتمون داشت نابود میشد.اما خوب حالا موفق شده بودیم و همه اینها به خاطر زحمات رضا بود.ساعت نزدیک پنج جلسمون تموم شد .
- مهندس خدایش حال کردی؟دیدی چطوری شرایطمون رو چپونمدم تو قرارداد.
- آره رضا جون تو کارت خیلی درسته
- سعید بخدا الان وقت این لیلی مجنون بازی ها نیست.بابا اون که معلوم نیست الان کجا داره با پول های من و تو حال میکنه و به ریشمون میخنده
- میدونم حق با توست.
- خوب خوش تیپ اگه بخوای بشینی و همش به اون فکر کنی فقط فرصتهایی مثل امروز رو از دست میدیم ولی در عوض اگه یه کوچولو به خودت تکون بدی میتونیم توپ شیم یه ذره که سرمون خلوت تر شد پیداش میکنیم و خواهرش رو هم میگاییم.
این تیکه آخر رو با حرص بدی گفت.بسته سیگار رو آورد جلو وتعارف کرد.سیگار رو که روشن کردم دوباره چشمم به عکس ویدا افتاد.خدایا با تموم این حرفها من بازم عاشق این دختر بودم،با اینکه رفته بود با اینکه همه بدبختیهای این چند وقتم یه جوری به نبودش مربوط بود.پک عمیقی به سیگارم زدم و به صندلی تکیه دادم ،زندگی این چند وقتم مثل فیلم از جلوی چشمام میگذشت.
ادامه دارد ......
     
#4 | Posted: 8 Nov 2011 07:26
میهمان


قسمت سوم :
تلفنم زنگ میخورد،ویدا بود.
- سلام عزیزم
- سلام خوبی
- مرسی کجایی؟
- دانشگاه تموم شده دارم بر میگردم.
- خوب عالیه.چه خبر؟
- خبری نیست.راستی سعید میخواستم یه سوال ازت بپرسم؟
- بپرس عزیزم
- تو واسه من سنبل عشقی.میخوام بدونم آدم وقتی عاشق میشه چه حالی میشه؟
- چیه عاشق شدی؟
- چرت و پرت نگو،جواب سوال منو بده
- دست پات داغ میشه دمای بدنت میره بالا نمیتونی جلوی خودت رو بگیری دلت میخواد بپری بغلش
- سعید مزخرف نگو
- باشه حالا بیا این قده موقع رانندگی با تلفن حرف نزن.
این حرفش یه جوری تو ذهنم موند.ویدا آدم بی احساسی نبود ولی عادت نداشت راجع به احساساتش حرف بزنه یا اونا رو بروز بده برعکسش من آدم احساسی بودم خیلی راجع به حسم باهاش حرف میزدم و اون همیشه شنونده بود.اما حرف امروزش ..... ، نخواستم خودم رو با این فکرهای مسخره مشغول کنم تصمیم گرفتم منتظرشم تا برگرده.البته از وقتی که دانشگاه قبول شده بود متوجه یه سری از تغییرات تو رفتارش شده بودم اما نمیخواستم به روش بیارم .
من با ادامه تحصیلش خیلی موافق نبودم چون با شرایط کاری که اون داشت و دوری دانشگاهی که قبول شده بود این کار به نظرم نامعقول میامد ولی ذوق و شوق اون واسه ادامه تحصیل باعث میشد که کمی خویشتن دار باشم.
اما بعد ها خودم رو واسه این کار سرزنش کردم.
ساعت نزدیک 6 بود یاد اس ام اس صبح افتادم بلند شدم و موبایلم رو برداشتم و دوباره خوندمش بازم این فکر که این آدرس آشناست اومد سراغم تصمیم گرفتم برم به این آدرس تا ببینم چه خبره؟
یه حسی بهم میگفت این داستان یه جوری به ویدا مربوط میشه.وسایلم رو جمع کردم و از شرکت زدم بیرون. بعداز مدتها یه فکری به جز ویدا ذهنم رو مشغول کرده بود، خیلی حواسم به رانندگی نبود اینجور موقع ها اصلا" نمیفهمم چه جوری راننندگی میکنم و کجا میرم.دوباره صدای موبایل منو به خودم آورد.اس ام اس بود.بازش کردم.
- بالاخره تصمیمت رو گرفتی؟ساعت 9 میای یا نه؟
شمارش رو گرفتم،این داستان داشت اذیتم میکرد.زنگ میخورد ولی کسی جواب نمیداد.بعد از قطع کردن دیدم یه اس ام اس دیگه اومد.
- جوابت رو اس ام اس کن.
واسش نوشتم: من اصلا" حوصله این خاله بازی ها رو ندارم چرا گوشی رو بر نمیداری؟
- جوابت رو اس ام اس کن.
کلافه شده بودم وسط این همه فشار فقط این بازی مسخره قایم موشک رو کم داشتم.تصمیمم رو گرفتم موبایلم رو برداشتم و بهش اس ام اس دادم.
- ساعت 9 اونجام.
به سمت خونه راه افتادم تا زمان قرار دو ساعتی وقت داشتم ضمن اینکه خونم به آدرس توی اس ام اس نزدیک بود. موبایلم رو برداشتم و به رضا زنگ زدم.با دومین بوق گوشی رو برداشت.
- به به برادر سعید
- چطوری رضا جون ؟
- من خوبم ولی تو که زنگ نزدی حال منو بپرسی ؟
- آره، ببین یه داستانی پیش اومده که الان حوصله و وقت توضیح دادنش رو ندارم فقط ساعت نه باش تو این آدرس که واست میفرستم و منتظر تماس من باش.
- به به برادر سعید میبینم که روزه عاشقیت رو شکستی و میخوای بری شیطونی!
- رضا میشه مزخرف نگی فقط نه اونجا باش بعدا" توضیح میدم.
- باشه بابا فهمیدم
- پس میبینمت فعلا" بای
- بای
ماشین دیگه تو نبردم.پیاده شدم و رفتم داخل.در ورودی آپارتمان که باز کردم چیزی از لای در افتاد داخل،خم شدم و برداشتمش.یه تیکه کاغد تا شده بود بازش کردم از چیزی که میدیدم داشتم شاخ در میاوردم.
بدون شک دست خط ویدا بود،شروع به خواندن کردم.
سعید عزیزم سلام
بدون شک وقتی داری این یادداشت رو میخونی من دیگه ایران نیستم پس دست از تلاش بیهوده واسه یافتن من بکش و به
زندگیت برس.تو، تو این مدت زندگیم به من درسهایی رو دادی که من هیچگاه فراموشش نمیکنم.فقط بدون بهت خیانت
نکردم ولی دیگه ادامه این رابطه برای جفتمون خوب نبود،شاید یه روز فهمیدی و بهم حق دادی.منو ببخش ویدا
تمام بدنم شل شده بود نمیتونستم روی پاهام بایستم.نشستم رو مبل و سرم رو،رو تکیه گاهش گذاشتم.خدایا این چه سرنوشتیه که واسم داری رقم میزنی؟مگه من چه گناه کبیره ای کرده بودم که باید این جور مجازات می شدم؟
هرچند این نامه کوهی از فکرهای کثیفی که آدم تو این شرایط میکنه رو پاسخ داده بود ولی به جاش یه دنیا سوال جدید تو ذهنم ایجاد کرده بود.دل میخواست هرچه که دارم بدم تا تمام این علامت سوالها بر طرف شه.
صدای زنگ موبایل منو به خودم میاره.
- سلام رضا جون
- سلامو زهر مار کجایی پس؟
- خونم
- سعید مسخره کردی منو؟ مگه من بیکارم؟
- نه دارم میام
- توضیح که نمیدی،آدمم که میکاری،معلوم هست چه مرگته؟
- دارم میام
- زود باش
- اومدم
یادداشت رو تو جیبم میزارم و راه میفتم.از خونم تا آدرسی که دارم 10 دقیقه راهه.به رضا که میرسم ساعت 9.30 شده خیلی مختصر داستان رو واسش تعریف میکنم و به شماره ناشناس یه اس ام اس میدم.چند لحظه بعد با صدای زنگ گوشیم هر دو ساکت میشیم.آدرس یه دفتر تو طبقه پنجم مجتمع تجاریی که ما توش بودیم رو برام فرستاده بود. قرار شد رضا پایین بمونه و من برم بالا.استرس عجیبی تمام وجودمو گرفته وبه صورت واضحی میلرزم.توی آینه آسانسور به خودم خیره میشم،چقدر داغون شده بودم توی این چند وقته.آسانسور با لرزش بدی متوقف میشه. واحد 560 رو پیدا میکنم اونطرف راهروست.جلوی در که میرسم دو دل شدم.اصلا" من چرا اینجام؟ تنها دلیل اون حسی که بهم میگه یه ارتباطی بین این نفر و ویدا هست.زنگ میزنم.خانمی در رو برام باز میکنه.تازه اونجاست که میفهمم نمیدونم با کی کار دارم.اما زن اصلا" از من چیزی نمی پرسه و منو به داخل راهنمایی میکنه انگار اون میدونه من کی هستم.دفتر بزرگیه چند تا اتاق و سالن انتظار .مبهوت به دور برم نگاه میکنم که یه صدای ظریف زنونه از پشت سرم منو به اسم صدا میکنه.
- خوش اومدید آقای انصاری.
یه زن رو در مقابل خودم میبینم.
- خواهش میکنم اما دوست داشتم قبل از اومدن میدونستم افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم.؟
- هنوز هم دیر نشده؟بفرمایید داخل
دنبالش رفتم داخل،یه دفتر شیک با طراحی مدرن.مبل روبروی خودش رو تعارف کرد که بشینم.
- دیگه داشتم از اومدنتون ناامید میشدم
- مثل اینکه اومدن من واستون خیلی مهم بود؟
- (باخنده)واسه من شاید خیلی نه اما واسه یکی خیلی مهم بود
- خانم محترم من نه شما رو میشناسم نه میدونم اینجا کجاست؟اصلا" معنی این فیلم هندی بازی ها رو نمیفهمم؟
- حق با شماست،اما ما فکر میکردیم شما اینقدر باهوشید که میفهمید واسه چی اینجا هستید.
- ما ، یعنی شما و کی؟
از جاش بلند میشه و میره پشت میز بزرگ کار خودش میشینه.در حالی که سعی میکرد قیافشو جدی تر نشون بده رو به من کرد و گفت:
- سعید خان من دوست ویدا هستم.
- چی؟
هنگ کرده بودم این برای بار دوم بود که امشب دچار هیجان عجیبی شده بودم.با لحنی که ناتوانی و درماندگی از توش کامل هویدا بود بهش گفتم:
- ببین خانم محترم لطفا" با من بازی نکنید یه راست برید سر اصل مطلب.
- (با لبخند)حالا چرا صدات میلرزه خوش تیپ
داشتم عصبانی میشدم دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم،خون تو صورتم دویده بود،اینو از گرمایی که احساس میکردم از صورتم متصاعد میشه می فهمیدم.از جام بلند شدم با شدت کوبیدم رو میزی که پشتش نشسته بود.خودشو کمی عقب کشید.ترسیده بود.
- ببین خانم، من حوصله این قرتی بازی ها رو ندارم تو این چدت وقت این دوست شما به اندازه کافی به من و زندگیم حال داده پس سعی کن به جای مسخره بازی بری سر اصل مطلب.ویدا کجاست؟
- نمیدونم
ترس رو میشد تو صداش حس کرد.خودم رو به پشت میز جایی که اون نشسته میرسونم.قبل از اینکه بتونه حرکتی بکنه دست میندازم یقش رو میگیرم و به سمت دیوار هولش میدم.جیغ بلندی فضای اتاق رو پرمیکنه، بعد خودمو بهش میرسونم دو دستم رو کنارش میزارم.سینه به سینه هم ایستادیم.هنوز تو شوک حرکت منه.دستشو میاره تا منو از خودش دور کنه.اما زورش به من نمیرسه.تو همین لحظه در اتاق باز میشه و سیمای یه مرد تو چهارچوب در نمایان میشه.
ادامه دارد .....
     
#5 | Posted: 9 Nov 2011 08:40
میهمان


قسمت چهارم :
- خانم چیزی شده؟
زن جوان بدون اینکه حرفی بزنه با حرکت دست بهش میفهمونه که بیرون بره.مرد در حالی که نگاه خشنی به من میکنه در رو میبنده.
- دارم خفه میشم برو عقب
- تا وقتی نگفتی ویدا کجاست ولت نمیکنم
- من از کجا باید بدونم
- پس واسه چی این همه کار کردی تا منو بکشونی اینجا،هان؟
- داری خفم میکنی برو عقب، برو بشین تا مثل دو تا آدم متمدن با هم حرف بزنیم
رهاش میکنم و بر میگردم سر جام.اون هم کمی به خودش میرسه و میاد روبروی من میشینه.
- ببین سعید جان...
- یه جوری با من صحبت نکن که انگار با من خیلی صمیمی هستی
- ببین آقای انصاری،من هم مثل شما نمیدونم ویدا کجاست.دو هفته پیش ویدا با من تماس گرفت و داستان شما رو واسم تعریف کرد.بعد هم ازمن خواست همین طوری که اون میگه بیارمت اینجا یعنی با تحریک حس کنجکاویت،واسه خودم هم جالب بود اما چون میدونستم اون هیچ کاری رو بی دلیل انجام نمیده بهش اعتماد کردم.
- ویدا از کجا با شما تماس گرفت؟
- یعنی چی از کجا؟از یه شماره ایرانسل.
- بدش به من
- خودم باهاش تماس گرفتم خاموشه.
- خوب یعنی این همه مسخره بازی درآوردی که همین چیزا رو بهم بگی؟
از جاش بلند میشه و دوباره پشت میز خودش میره،از داخل کشوی میز یه پاکت بزرگ رو بیرون میاره و بعد به سمت من میگیردش.
- این مال شماست،ویدا فرستادش که بدمش به شما
- چی هست؟
- نمیدونم.تاکید کرد حضوری بهت بدمش.همین جا.
پاکت رو از دستش میگیرم،سنگینه.بازش میکنم اولین چیزی که بیرون میارم یه عکسه از ویدا و یه مرد که تو یه رستوران روبروی هم نشستند.صدای زن منو به خودم میاره.
- من هم مثل تو کلی سوال بی پاسخ تو ذهنمه،ویدا گفت خیلی هاش رو تومیتونی جواب بدی،من....
- من باید برم
از جام بلند میشم و به سمت در حرکت میکنم.
- شما حالتون خوبه ؟
جوابش رو نمیدم.بغض سنگینی وجودمو گرفته و داره خفم میکنه.احساس میکنم تحمل این همه فشار رو ندارم.حس بدی دارم حتی نمی تونم درست راه برم.
- آقای انصاری خوبید؟
- خوبم میشه برام یه لیوان آب بیارید
به دیوار کنار در تکیه میدم و آروم به سمت پایین سر میخورم.اون هم به سمت میزش میره و تلفن رو بر میداره و چیزی میگه،صداش رو مبهم میشنوم.حالم خوب نیست،خدای من چی داره به من میگذره.قطرات اشک رو روی گونه هام حس میکنم.انگار توی خوابم.
سالها پیش توی دانشکده فنی باهم بودیم.من ارشد عمران(سازه)میخوندم و اون کارشناسی کامپیوتر.همون جا اولین بار دیدمش.چهار سال ازم کوچکتر بود.ناخواسته جذبش شده بودم امااون اونقدر مغرور و دست نیافتنی نشون میداد که من از نزدیک شدن بهش هراس داشتم.
من اما پسر درسخون و شلوغ دانشکده بودم با تموم دخترها یا دوست شده بودم یا رابطه داشتم یا اونها آمارمو داشتند.اما وقتی ورودی های بهمن 77 اومدند زندگی من وارد یه فاز دیگه شد.سعید انصاری عاشق شده بود.خودم هم باورم نمیشد.من همیشه بچه ها رو مسخره کرده بودم اما حالا خودم گرفتار شده بودم و بدتر از همه اینکه به کسی هم نمیتونستم بگم.اما اوضاع از تابستان 78 بدتر هم شد.
برای گرفتن نمره ها رفته بودم دانشکده،تقریبا تعطیل بود. نمره درس من رو هم نزده بودند داشتم بیرون میرفتم که صدای علی که منو صدا میکرد رو شنیدم.
- سعید، سعید
- سلام
- سلام سعید جون چطوری؟
- خوبم،چه خبر
- هیچ خبری نیست،دکتر خواجوی هم که نمره ها رو نزده
- آره دیدم.کجا میری حالا؟
- میرم خونه
- ماشین داری؟
- نه
- پس بیا با هم قدم زنان بریم
- آره من کارت هم دارم
- چیه ؟ نکنه باز با دوست دخترت گند زدی؟ببین من دیگه حاضر نیستم باهاش حرف بزنم ها!!
- نه سعید جون میخوام واسم یه کار دیگه بکنی
- نه جون علی.نگو که با این دختره هم بهم زدی و باز من باید برم با نفر جدید آقا حرف بزنم
- آره یه چیزی تو همین مایه ها ولی ولی...
- ولی و ذهر مار مگه من بکشتم بچه کونی
- به جون علی این فرق میکنه،عاشقشم به خدا،هر شب خوابش رو میبینم،میخوام باهش ازدواج کنم
من که کمی جلوتر از علی حرکت میکردم با این حرفش ایستادم وبه سمتش برگشتم.یه چیزی تو صداش بود که نشون میداد راست میگه.البته علی کلا" بچه دروغگویی نبود،صمیمی ترین دوستم هم بود.علی از خجالت سرش انداخت پایین.
- میدونی سعید این یه کار فقط از تو بر میاد و بس
- بسه حالا نمیخواد خرم کنی. کی هست این خانم که دل دوست مارو اینطوری برده
- میشناسیش.ویدا وزیری
یه چیزی تو وجودم لرزید.اون روز هم همینطوری حالم بد شده بود.
- آقای انصاری حالتون خوبه؟بفرمایید آب
- مرسی
آب رو یه جرعه سر کشیدم.حالم بهتر میشه، سعی میکنم بلند شم،کمکم میکنه.تو این حال صدای زنگ موبایلم هم فضای اتاق رو پر میکنه،برش میارم.رضاست حتما" نگران شده.سعی میکنم صدامو صاف کنم.
- سلام رضا جون
- سلام ،تو کجایی؟
- چطور مگه؟
- بابا دارن پاساژ رو میبندن خوب.
- آهان دارم میام
- چته خوبی؟
- آره دارم میام.
تماس رو قطع میکنم.نگاهم به زن جوان میفته که روبه روی من نگران داره منو نگاه میکنه. دستم رو به سمتش دراز میکنم.
- از آشنایی با شما خوشحال شدم خانمه؟
- (در حالی که دستش رو به سمت من میاره) لیلا هستم.
- من بابات رفتارم هم ازتون معذرت میخوام واقعا نمیدونید چی بر من داره میگذره.
- من خیلی نمیدونم ولی همون قدی که میدونم قابل درکه.
- مرسی که درکم میکنید.
در رو باز میکنم واز اتاق خارج میشم.همون مردی که وارد اتاق شده بود بیرون اتاق نشسته و داره روزنامه میخونه.نگاهی به من میکنه.دوباره از لیلا خداحافظی میکنم و به سمت در خروجی میرم.
سوار آسانسور که میشم نگاهی به محتویات داخل بسته میکنم به غیر از عکس یه سری دست نوشته ودوتا فیلم ویدویی کوچیک هم هست.دست نوشته ها رو بیرون میکشم.خط ویداست.
در آسانسور که باز میشه رضا رو جلوم میبینم.
- به به بالاخره تشریف آوردید
- ببخشید رضا جون
- همین،تعریف کن ببینم اون بالا چه غلطی میکردی؟
- تعریف میکنم حالا بیا بریم.
به سمت خارج پاساژ حرکت میکنیم.نزدیک ماشین ها میرسیم .
- خوب برادر سعید بگو
- چی بگم؟
- خوش تیپ یک ساعت اون بالا چه میکردی.
- (اشاره به پاکت دستم میکنم)اینا رو ویدا واسم فرستاده.
- اِ ، ایشون هنوز به فکرتونه!! وای که دوراندیشی این جند...
نمیزارم حرفش تموم شه.
- رضا خفه شو
- بابا مگه دروغ میگم.زندگی تو رو که سیاه کرد،تمام زندگیت رو به نامش کردی.ای بهت گفتم سعید نکن،گفتی زندگیمه،نفسمه،همه کسمه پس کو؟؟الان هم که چند وقته شرکت رو بی خیال شدی،مارو بی خیال شدی ............
عصبانی بود.حق داشت،همه حرفاش درست بود.
- رضا گوش کن
- من دارم میرم تا فردا خداحافظ.
به سمت ماشینش رفت.رفتنش رو تماشا میکنم.ماشینش رو از پارک در میاره و از کنارم رد میشه.سوار ماشین خودم میشم.تحمل اینکه تا خونه برسم و دست نوشته های ویدا رو بخونم رو ندارم.کاغذ ها رو از پاکت در میارم و شروع میکنم.

"از امروز تصمیم دارم هر ازگاهی خلاصه ای از اتفاقات و حوادث زندگیم رو بنویسم.شاید روزی با خوندنش خاطرات تلخ و شیرین زندگیم واسم تداعی بشه. اردیبهشت هفتادوهشت- ویدا"

- بیست و یکم اردیبهشت
امروز واسه کلاس داده ها رفتم دانشگاه.از رشتم بدم میاد هیچی نمی فهمم.اما مجبورم که بخونم مثل همه دخترهای دیگه.بعد از ظهر کلاس متون داشتم.جزوء معدود کلاسهایی که با بچه های ترم بالایی و رشته های دیگه دارم.اون پسره هم هست.همون که چشمم رو گرفته،خوشتیپه ،البته به نظر میاد یه ذره بچه پرو باشه یه کم هم تو حسه.بدم نمیاد سر به سرش بزارم.اما ترم بالاییه .
- بیست و نهم اردیبهشت
چند روزی نبودم.خاله مامان فوت شده بود و ما هم درگیر اونجا بودیم.امروز کلاس داشتم بعد کلاس با پردیس رفتیم سلف.دوباره اونجا دیدمش.پردیس فهمید که تو نخشم خیلی ضایع شد.البته من انکار کردم.لعنتی هر بار که میبینمش بیشتر دلم میخواد سر از کارش در بیارم وراجع بهش بیشتر بدونم.اما اون اصلا" منو نمیبینه.
- یکم خرداد
امروز واسه گرفتن برنامه امتحانات رفته بودم آموزش.اون لعنتی هم اونجا بود.خیلی تابلو رفته بود تو کاره یکی از دخترها.دختره هم ناز بود خداییش.بهش حسودیم شد.نمیدونم چم شده دوست ندارم اینجوری باشم.غرور هم اجازه نمیده از پردیس آمارش رو بگیرم آخه پردیس آمار همه رو داره.ولی چون داستان پرویز رو بهش گفتم دلم نمیخواد فکر دیگه ای بکنه.
- دهم خرداد
تو خونه نشستم و دارم درس میخونم.امروز پردیس اومده بود اینجا.صحبت پسرهای دانشکده شد.امروز تازه فهمیدم که اون پسری که چند وقته فکرم رو مشغول کرده کیه.همینطور فهمیدم که پردیس هم ازش خوشش میاد.اینطوری که پردیس میگفت تقریبا" با همه دخترهای دانشکده یه تریپی داشته.ازش بدم اومده.
- بیست و شش خرداد
امروز اولین امتحانم رو دادم.خراب کردم.دیشب با پرویز حرفم شده بود.فکر کنم همین هم باعث شد تمرکزم رو سر جلسه از دست بدم.دیشب بهش گفتم که خواستگار دارم،بهش گفتم که فکر میکنم دیگه وقتشه که بعد یک سال بیاد جلو،اما با کمال وقاهت بهم گفت که در حال حاضر شرایط ازدواج رو نداره و من به خاطر اون شرایط خوب زندگیم رو از دست ندم.دلم میخواست لهش کنم.حالم خوب نیست.
- دوم تیرماه
حالم همچنان بده.کامل با پرویز به هم زدم.حتی فکر کردن به اینکه یک سال از عمرم رو با چه آشغالی گذروندم حالم رو بد میکنه.امروز دوباره این پسره ایرجی تا خونه باهام اومد و دوباره همون حرفهای این دو ماه گذشته رو زد.اینکه عاشقمه و ... حالم از این حرفها بد میشه.نه اینکه بی احساس باشم نه، ولی هیچ انرژیی من از این پسر نمیگیرم .احساس میکنم داره فیلم بازی میکنه،هرچند پردیس میگه بچه خوبیه.امروز هم محترمانه دکش کردم.
راستی امروز اون لعنتی رو هم تو حیاط دانشکده دیدم با یکی از دوستاش بود.زل زده بودند به من ،اونقدر نگاهشون سنگین بود که نمیتونستم راه برم.آخه این چه حسیه؟نمیدونم.
- بیستم تیرماه
خدای من دیروز بد ترین اتفاق زندگیم افتاد.حالم بده.از همه بدم میاد.امروز بد از اینکه از دانشکده اومدم بیرون اون لعنتی و دوستش افتادند دنبالم.وقتی فهمیدم نفسم بالا نمیومد،حالم خراب شده بود.تو گرما داشتم میلرزیدم.من چه مرگم بود.
نزدیک کتابفروشی اومد جلو و بهم گفت میخواد چند دقیقه وقتم رو بگیره.دهنم خشک شده بود زل زده بودم بهش و هیچی نمیتونستم بگم.وای خدای من چقدر جذاب و خوش تیپ بود این پسر.صداش منو به خودم آورد.دوباره جمله اش رو تکرار کرد.گفتم که مزاحمم نشه.خیلی محترمانه بهم فهموند که قصد مزاحمت نداره و واسه یه امر خیر اومده.
گفت که دوستش به من علاقه داره ولی خودش روی حرف زدن رو نداره.داشت حرف میزد ولی من باقی حرفاش رو نمیفهمیدم.بدنم یخ شده بود.بغض گلوم رو گرفته بود.آخر سر یه تیکه کاغذ که شماره روش بود رو داد دستم و رفت.
خدایا ابن چه سرنوشتیه.همیشه دوست داشتم انتخاب کنم نه اینکه انتخاب بشم.حالا هم که یکی رو انتخاب کرده بودم بازم واسه یکی دیگه انتخاب شده بودم.تو تمام مدت دانشگاه هم به تمام درخواستها جواب نداده بودم چون دوست داشتم انتخاب کنم.اما آخرش چی شده بود.
خدایا چرا سرنوشت ما زنها اینجوریه.حالم بده.
اشکام داشت روی دست نوشته های ویدا میریخت.سرم رو گذاشتم روی فرمان و صدای هق هق گریم فضای ماشین رو پرکرد.
ادامه دارد..........
     
#6 | Posted: 10 Nov 2011 09:34
میهمان


قسمت پنجم :
نمیدونم چقدر تو اون حالت بودم که خوابم برده بود.با صدای کوبیدن کسی به شیشه بغل از خواب بیدار شدم.چراغ ماشین رو روشن کردم و قفل مرکزی رو هم زدم.در سمت شاگرد باز شد و من یه مامور نیروی انتظامی رو دیدم که خم شده و داره منو نگاه میکنه.
- آقا شما حالتون خوبه ؟
- بله ،خوبم.
- چرا اینجا خوابیدید؟اتفاقی افتاده؟
- نه قربان،همه چی مرتبه
نگاهی خریدارانه به داخل فضای ماشین میکنه.
- ولی چهره شما چیز دیگه ای رو میگه.
- گریه کردم.چیزی نیست مشکل خانوادگیه.
- میتونم مدارکتون رو ببینم؟
- بله حتما"
خم میشم واز داخل داشبورد کیف مدارک رو درمیارم.کارت ماشین و گواهینامه رو بهش میدم.اون با مدارک به سمت جلوی ماشین میره.چشمم به ساعت جلوی ماشین می افته.وای خدای من ساعت 2:30 صبحه.هیچ ماشینی جلو یا عقب من نیست.از ماشین پیاده میشم وبه سمت مامور میرم.
- مشکلی نیست میتونید برید.
- مرسی جناب سروان
مدارک رو میگیرم و داخل ماشین میشم.به اتفاقات چند ساعت گذشته فکر میکنم.صدای آزیر منو به خودم میاره.شیشه سمت شاگرد رو میدم پایین.
- بازم می خواید اینجا بخوابید؟
- نه دارم میرم.
- میخواهید تا خونه همراهیتون کنیم.
- نه متشکرم
ماشین رو روشن میکنم وراه میفتم.بعد از اون همه بی خبری امشب بمباران اطلاعاتی شده بودم.مغزم قدرت پردازش این همه خبر رو نداره.کم کم این پازل به هم ریخته داره واسم روشن میشه.ماشین رو توی پارکینگ پارک میکنم و سوار آسانسور میشم.به نظر میرسه با خوندن این دست نوشته ها زوایای دیگه زندگی ویدا واسم روشن بشه.مطمئنم با خوندن این یادداشتها میتونم دلیل رفتنش رو بفهمم.
وارد خونه که میشم اول از همه تلویزیون رو روشن میکنم.فیلمهای توی پاکت رو در میارم.اما من که ویدئو ندارم.تازه اگه داشته باشم تبدیلش رو ندارم.تصمیم میگیرم فیلم ها رو فردا ببینم وامشب رو با خوندن خاطرات ویدا سر کنم.
یه سیگار روشن میکنم. راسته که میگن نمیشه از روی چهره و حرکات آدمها پی به قلبشون برد.یاد روزی می افتم که رفتم سراغ ویدا تا بهش بگم علی عاشقشه.یاد وقتی که پا رو دل خودم گذاشتم به خاطر رفیقم و فکر میکردم خیلی با مرامم .اما همون وقت دل یه نفر دیگه رو شکسته بودم.تازه معنی بعضی حرفهاش رو میفهمم.
یاد آخرین هم آغوشیمون می افتم.
مثل همیشه اون جدا می اومد و من هم جدا.ساعت پنج صبح راه افتادم.تو مسیر هرچی بهش زنگ میزدم جواب نمیداد.خیلی نگران نبودم چون میدونستم خونه دوستشه و احتمالا تا وقتی توخونه باشه به تلفن من جواب نمیده.مسیر اون خیلی نزدیک تر از من بود.قرارمون هم همین بود که هروقت من نزدیک شدم اس ام اس بدم.خوشحال بودم چون چند وقت بود ویدا رو ندیده بودم.از وقتی که ویدا ارشد،نور قبول شده بود بیشتر هفته روشمال بود واین من بودم که واسه دیدنش به شمال میرفتم .امروز هم یکی از همون روزهاست.نگاهی به ساعت ماشین میکنم نزدیک هشت شده و من هم نزدیک آمل هستم.میخوام دویاره بهش زنگ بزنم که موبایلم زنگ میخوره.
- به به رضا جون چطوری؟
- سلام سعید.کجایی؟
- کار دارم دیرتر میام شرکت.
- دیرتر میای یا امروز هم اصلا" نمیای
- معلوم نیست
- سعید داری میری شمال؟
دلم نمیخواد بهش دروغ بگم ولی تو حالی که الان دارم اصلا" حوصله نصیحت رو ندارم.
- نه بابا شمال چیه.
- خودتی
- چی؟
- مهم نیست خوش بگذره
- رضا رضا ...
تماس قطع میشه.رابطه رضا و ویدا خیلی خوب نیست.ویدا به شدت با رضا مشکل داره،رضا هم همیشه پیش من داره از رفتارهای ویدا انتقاد میکنه.این وسط من فقط دارم میون داری میکنم تا هم عشقم رو راضی نگه دارم و هم دوست و شریکم رو،هرچند خداییش این میانداری همیشه به نفع ویدا چربیده.صدای زنگ تلفن رشته افکارم رو پاره میکنه.
- سلام عشق من
- سلام عزیزم
- کجایی؟
- من از خونه بچه ها اومدم بیرون،ببخشید که تماسهات رو جواب ندادم.آخه میدونی که خونه خیلی کوچیکه،اون موقع صبح هم بچه ها خواب بودن.
- میدونم عزیزم.
- من دارم میرم سمت ویلا
- من هم آمل هستم تا نیم ساعت دیگه اونجام
- باشه منم همون موقع ها میرسم
- بیا که امروز میخوام تلافی تموم بدقولیهات رو سرت در بیارم
- ببین خودتو قوی کردی؟
- خیلی پررویی دختر
- خداحافظ
- بای جیگر
تلفن رو قطع که میکنم روی پدال گاز فشار میدم تا زودتر از اون برسم.خیلی خوشحالم بعد از دو هفته دارم ویدا رو میبینم.صدای ضبط رو بلند میکنم عاشق این آهنگم.
منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره،که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن ، همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید، به دنیای تو برگردم
هنوز هم میشه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش اگر چه کار سختی نیست
با همه تلاشی که میکنم اون دقایقی زودتر از من رسیده.میرم کنارش واسش دست تکون میدم و با اشاره بهش میفهمونم که بعد از من بیاد.وارد کوچه میشم جلوی در توقف میکنم در رو باز میکنم و ماشین خودم رو میبرم تو،منتظر میشم تا ویدا هم بیاد بعد از اون در رو میبندم.کمک میکنم تا وسایلش رو بیاره داخل.همیشه عادت داره واسه دوساعت همه اگه بخواد جایی بره یه عالم وسیله برداره.18 فروردینه هوای بیرون بهاری و آفتابیست اما داخل ویلا سرده.شومینه رو روشن میکنم.میرم تا پمپ و بقیه تجهیزات رو راه بندازم وقتی بر میگردم میبینم ویدا با مانتو جلوی شومینه ایستاده و داره خودش رو گرم میکنه.
- خیلی سرده سعید
- الان گرم میشه عزیزم
- همیشه بهت میگم تو باید زودتر از من برسی تا اینجا رو آماده کنی
به سمتش میرم و بغلش میکنم.مثل همیشه اول بو میکنمش.از اینکه حدس بزنم چه عطری زده لذت میبرم.
- ویش زدی؟
- آره ،مگه دوست نداری
مثل یه بچه بغلش میکنم.
- عاشقشم
- عاشق چی؟
- بوی تن تو،میدونستی چشم بسه میتونم بین صد نفر فقط از روی بو کردن پیدات کنم؟
- میدونستی منم میتونم تو رو از بین صد تا مرد از روی بوی جورابت تشخیص بدم.
از بغلم بیرون میپره. مثل بچه ها فرار میکنه به سمت اتاق خواب.منم رفتنش رو تماشا میکنم.من عاشق این زنم،کنارش احساس آرامش میکنم.تو آغوشش لذت میبرم و تو وجودش ذوب میشم و این یعنی عشق.به سمت اتاق خواب میرم.تو چهار چوب در میایستم و لباس عوض کردنش رو تماشا میکنم همیشه عاشق این کار بودم.
-اون شورت و سوتین مشکی که گفتم تازه خریدم رو آوردم تا امروز واست بپوشمش.
- من عاشقتم
شلوار جینش رو از پاش در میاره.من به پاهای سفید کشیدش خیره میشم یه شورت مشکی توری با گلهای صورتی پاشه.بلوزش رو هم در میاره یه سوتین ست شورتش تنشه.شکم تخت و باسن زیباش رو نمایان میکنه.کلیپس موش رو باز میکنه و با حرکت سرش موهای مشکیش رو آزاد میکنه.دستش رو به کمرش میزنه.
- چطوره؟
- تو زیباترین زنی هستی که من تو عمرم دیدم
- بسه زبون نریز،به جای چشم چرونی برو صبحانه رو آماده کن.
- و تو چه میکنی؟
- سوپرایزت رو آماده میکنم.
میرم آشپزخونه صدای ویدا رو میشنوم که داره یه آهنگ رو زمزمه میکنه.کتری رو که آب میکنم یه نگاهی به داخل اتاق میندازم ویدا مشغوله.به سمت در خروجی میرم صدای در که میاد صدای ویدا رو میشنوم.
- کجا میری؟
- میرم یه چیزی از تو ماشین بیارم.
از در سمت شاگرد میشینم تو ماشین و در داشبورد رو باز میکنم.جعبه کادو رو در میارم و زیر لباسم قایمش میکنم.برمیگردم توی ویلا.ویدا توی آشپزخونست.یه استرچ مشکی برمودا پوشیده با یه تاپ بندی مشکی روشم یه بافت طوسی نازک.لعبتی شده.
- اون چیه زیر لباست؟
- چی؟
اونقدر مسحور ویدا شده بودم که یادم رفته بود کادو زیر لباسمه و برآمدگیش معلومه.
- این هیچی.
- چیه ،زود باش بگو،فضولی داره خفم میکنه
- هدیست عزیزکم
- واسه من؟
- په نه په! واسه دختر همسایست.
به سمتم میاد منم جعبه رو از زیر لباسم در میارم.زانو میزنم و دودستی کادو رو به سمتش میگیرم.
- تقدیم به نفسم
- مرسی عزیزم
ذوق تو چشماش رو میشه دید میشینه رو صندلی توی آشپزخونه و با دقت شروع به باز کردن میکنه.جعبه رو بیرون میاره.دست به سینه با فاصله دارم تماشاش میکنم.درش رو بازمیکنه.
- وای سعید ،وای خدای من
- مبارکه عزیزم
صداش داره میلرزه.
- سعید من نمیدونم واقعا" چی باید بگم یا چیکار باید بکنم فقط میتونم بگم در مقابل دریای عشق تو هیچم.
- قابل تو رو نداره عزیزم.
- این ست خیلی خوشگله.
با ذوق گردنبندش رو در میاره و میره جلوی آینه.از اینکه از چیزی که براش خریدم خوشحاله لذت میبرم.بهش نزدیک میشم و از پشت بغلش میکنم.گردنش رو میبوسم.کمک میکنم گردنبندش رو ببنده.وقتی کارم تموم میشه پشتش رو میبوسم.بر میگرده و لباش رو به لبام میچسبونه.استادیه تو لب گرفتن.دستم رو به روی باسنش میرسونم بااولین فشار من خودش رو از بغلم میکشه بیرون.
- بی جنبه این فقط بوسه تشکر بود.ولی تو داشتی منو میخوردی.
- آخه کی میتونه در مقابل تو دوام بیاره.
- بسه بیا صبحانمون رو بخوریم بعد،باشه؟
- باشه عزیزم
خودش به سمت گاز میره و دو تا چایی میریزه. توسکوت صبحانمون رو میخوریم . من گه گداری زیر چشمی نگاش میکنم.خوشحالی تو چشاش موج میزنه.من زودتر از پای میز بلند میشم و به اتاق خواب میرم.روی تخت ولو میشم.سنگین شدم .
به خاطر دیر خوابیدن و صبح زود بیدار شدن خستم.صدای ویدا رو میشنوم.
- کجایی پس؟یه وقت کمک نکنی ها؟
- (باصدای بلند) عزیزم مرد واسه کار خونه ساخته نشده!!
دیگه صدایی نمیاد.چند لحظه بعد ویدا رو تو چهارچوب در میبینم در حالی که دست به کمر ایستاده.
- آهان ، میشه حضرتعالی بفرمایند مرد واسه چه کاری ساخته شده
- میخوای بدونی؟
- حتما"
از روی تخت به سمتش حمله میکنم.
ادامه دارد.....
     
#7 | Posted: 12 Nov 2011 10:54
میهمان


قسمت ششم :
بغلش کردم و پرتش کردم رو تخت.تخت یکنفره بود واسه همین نمیتونستم کنارش جا بگیرم.رفتم روش نشستم.فاتحانه نگاهش میکردم. با دستاش به سینه ام فشار می آورد تا بهش نزدیک نشم.مقاومتش رو میشکنم و به لبهاش قفل میشم.دستاش رو تو موهام فرو میکنه.چونه اش رو گاز میگیرم.یه سیلی آروم نثارم میکنه.بالای سینش که لخته رو لیس میزنم.دکمه های بافتش رو باز میکنم،خودش هم کمک میکنه که درش بیارم.با دست راستم پاهاش،باسنش رو نوازش میکنم.از روی استرچی که پاشه لذت بیشتری هم داره.دستمو از زیر تاپش به سینه هاش میرسونم.کمی نوازش و بعد از زیر سوتین لمسشون میکنم.
حالت نفس کشیدن و فرم چشمهای ویدا عوض شده.تاپش رو هم در میارم.شروع به خوردن تنش میکنم.سوتینش خیلی نازه.یه هلال که بیشتر سینه بیرونه.زبونم که به سینه ویدا میخوره،صدای خفته اش هم بیدار میشه.خیلی آروم شروع به خوردن سینه هاش میکنم گه گاهی یه گاز کوچیک هم ازش میگیرم.بعد لحظاتی میام پایین.استرچش رو در میارم از روی شورت یه گاز به کسش میزنم که صداش در میاد.بالای شورت یه بریدگی مثلثی داره،بدون در آوردن شرت از همون شکاف مشغول لیسیدن میشم.
با دو دست شورتش رو به سمت پایین میکشم. طبق معمول دستش رو میزاره جلوی کسش.با بوسه هایی که به دستاش میزنم آروم دستش رو بر میداره.شروع به خوردن ولیسیدن میکنم.ویدا مثل مار به خودش میپیچه.مجبورم با دستام باسنش رو بگیرم.بعد از چند دقیقه خودش منوبالا میکشه.دماغم رو به دماغش میمالم.چشماش به زور بازه.صدای خفش رو کنار گوشم میشنوم.
- بسه سعید دارم میمیرم
کیرم رو با دستم میگیرم و ضرباتی به کسش میزنم.صدای جیغش اتاق رو میگیره.معلومه با این کار خیلی حال میکنه.در واقع دارم با کیرم چوچولش رو میمالم.منو به سمت خودش فشار میده و بدون زحمت کیرم تا انتها میره داخل.مثل کوره داغه.همیشه این صحنه کمی صبر میکنم تا بدنش به کیرم عادت کنه.خیلی آروم شروع به حرکت میکنم.پاهاش به شکل هفت دو طرف من بازه.....
صدای اس ام اس منو از دنیای شیرین،بودن با ویدا بیرون میاره.نگاهی به ساعت میکنم نزدیک 3:30 .نگاهی به دور برم میکنم و از روی روشنی صفحه گوشی جاش رو پیدا میکنم.یعنی کی میتونه باشه این وقت شب.شماره از یه خط اعتباریه.
- هنوز بیدارید سعید خان.؟
حوصله اس ام اس بازی ندارم.شماره رو میگیرم.کی میتونه باشه؟یه سری حدس و گمان تو ذهنم شکل میگیره.با شنیدن صدای طرف مقابل جواب سوالم رو میگیرم.
- شما هنوز بیدارید؟
- سلام خانوم، آره بیدارم،شما چرا نخوابیدید؟
- سلام،خوب منو شناختید.
- مطمئنم زنگ نزدید هوش منو تست کنید.
- مثل اینکه شما همیشه بد اخلاقید؟
- من که بابت رفتار امشبم ازتون عذرخواهی کردم؟
- میتونم باهاتون راحت باشم؟
- بفرمایید.
- بهت گفتم که کلی علامت سوال تو ذهنم هست.
- خوب میپرسیدید.
- به نظرت با اون حالی که تو داشتی میشد ازت سوالی پرسید.نپرسیده داشتی خفم میکردی.
- من بازم معذرت میخوام
- شما چقدر معذرت خواهی میکنید.گفتم که باهم راحت باشیم
- خوب اگه سوالی داری الان میتونی بپرسی؟
- ببین روزیکه ویدا اومد سراغم و اون پاکت رو بهم داد.همه ماجرا رو خیلی سریع واسم تعریف کرد.از ازدواج وزندگیش باعلی،از جدا شدنش وازبعد از جدایش تا اون روز .
- خوب
- اما چیزی که جالب بود شما تو تمام این داستان حضوری پر رنگ داشتید.
- درسته، خوب این چه ربطی داره؟
- خوب من نمیفهمم چرا شما باید همه جا باشید.تو ازدواجش شمانقش اصلی رو دارید،تو مدت زندگی مشترکش همینطور،تو جداییش همینطوربعدش هم که میاد پیش شما.
- خوب ،من بازم متوجه نمیشم
- سعید خان،شما اگه دوسش داشتید چرا گذاشتید با علی ازدواج کنه،اگر هم که گذاشتید چرا نذاشتید زندگیش رو بکنه.
احساس میکنم این حرفها روقبلا" هم شنیدم.دستام میلرزه.سعی میکنم عصبانیتم رو کنترل کنم.
- ببین خانوم عزیز،من شما رو خیلی نمیشناسم اما مثل اینکه باید یه سری چیزها رو واستون روشن کنم.من زندگی کسی رو بهم نریختم.من فقط تو شرایطی که ویدا هیچ کی رو نداشت کنارش بودم.من عاشقشم میفهمی.
- تو اگه عاشقش بودی نمیزاشتی با علی ازدواج کنه،تو اگه عاشقش بودی نمیزاشتی از علی جدا بشه،تو اگه عاشقش بودی نمیزاشتی بره،تو اگه عاشقش ...
نمیزارم جمله اش تموم شه.کنترلم رو از دست دادم.ولی دلم نمیخواد عرصه رو بهش ببازم.
- تو اصلا" اززندگی من و ویدا چی میدونی که نمیزاشتی ، نمیزاشتی میکنی؟تو کجا بودی روزی که من واسه علی رفتم به ویدا شماره دادم و ویدا چند روز بعدش زنگ زد.من اون موقع یکطرفه عاشق بودم اما بازنگ زدنش به علی فهمیدم هیچ حسی به من نداره.تو کجا بودی وقتی تو دوره نامزدی عاشقانه علی وویدا من همیشه همراهشون بودم واز دست رفتن عشقم رو میدیدم و دم نمیزدم،تو کجا بودی وقتی علی آقا بعد عروسی کم کم فیلش یاد هندوستان کرد و دوراز چشم ویدا خانوم بازی میکرد.تو کجا بودی وقتایی که ویدا تو بغل من اشک می ریخت و من بهش قول میدادم که زندگیش رو روبراه میکنم.تو چه میدونی چه کارایی که من نکردم واسه برگردوندن علی به زندگی .تو چه میدونی من چی کشیدم.
- حالا چرا داد میزنی؟
- داد میزنم واسه اینکه همه آدمها فقط بر اساس چیزهایی که می بینند قضاوت میکنن وسعی نمی کنند کمی دور تر رو هم ببینند.
- توکلا" نگاهت خیلی سیاه و تلخ شده به زندگی
- نباید بشه .تو اگه عاشق یکی بودی و بعد چند سال بهش میرسیدی و همه زندگیت رو به پاش میریختی و عشقت در عوض تمام محبت های تو ترکت میکرد و تو رو بایه دنیا سوال بی جواب تنها میزاشت چه میکردی؟اصلا" تو کی هستی؟
- من لیلا شریفیم.دوست دوره دبیرستان ویدا.ما با هم خیلی صمیمی بودیم ،اما خوب بعد از اینکه من دانشگاه شهرستان قبول شدم یک کم بین ما فاصله افتاد بعدش هم که من واسه تخصصم رفتم مالزی و این شد که دیگه در حد میل با هم در تماس بودیم.
- پزشکی خوندی؟
- آره
- پس اون دفتر....
- دفتر برادرمه ، تو کار صادرات و وارداته
- حالا چی زندگی من یا ویدا اینقدر تحریکت کرده که تا 4 صبح بیدار باشی و با من حرف بزنی؟میدونی یه خرده غیر منطقیه؟
- میدونم،اما اون روزی که ویدا اومد پیشم اینقدر داغون بود که واقعا دلم واسش سوخت وقتی هم که داستان پر فراز و نشیب زندگیش رو واسم گفت دیگه دلم کباب شد واسش.اون دختر شلوغ و شیطونی که هرجا میرفت انرژی رو با خودش میبرد مرده بود.اون صورت وهیکل زیبایی که هر روز ده تا پسر رو دنبال خودش می کشوند پژمرده شده بود.اینه که دلم میخواد کل ماجرا واسم روشن شه.
- باشه من کل ماجرا رو واست تعریف میکنم اونوقت خودت قضاوت کن.فقط الان دارم از خواب کور میشم.
- ببخشید واقعا"، که مزاحم شدم.
- نه زدن بعضی از حرفها بعضی وقتا باعث میشه آدم سبک شه.
- باشه پس تا فردا.
- فردا ،مگه فردا چه خبره ؟
- سعید خان به همین زودی یادتون رفت؟مگه نگفتید کل ماجرا رو واسم تعریف میکنی
- آهان باشه،ولی واسه فردا قول نمیدم کلی کار عقب افتاده دارم
- منم فردا کار دارم ولی فردا شب شام مهمون من.
- نه، بهتره یه جایی بیرون همدیگر رو ببینیم.
- حالا کی گفت قراره بیای خونه ما.دیدی تو هم زود پسرخاله میشی.
- نه به خدا منظوری نداشتم
- میدونم داشتم اذیتت میکردم.پس فردا شب میبینمت.
- باشه ولی نگفتی کجا؟
- بهت اس ام اس میدم.
- باشه
- پس فعلا" بای
- خدانگهدار
گوشی قطع میکنم و مثل آوار خراب میشم رو تخت.خدایا این دیگه کیه؟از کجا پیداش شده؟فکر لیلا ذهنم رو پرمیکنه و همراش خواب به من غلبه میکنه.
با صدای زنگ موبایل چشمام رو باز میکنم.کمی طول میکشه که به اوضاع مسلط شم.تا دستم رو دراز میکنم که گوشی رو بردارم تماس قطع میشه.رضاست شمارش رو میگیرم.صدام رو صاف میکنم تا نفهمه هنوز خوابم.
- سلام رضا جون
- سلام مهندس ،معلوم هست کجایی؟
- ببخشید یه کم کارداشتم
- کارداشتی یا خواب موندی؟
- خوب تو که میدونی چرا سوال میکنی
- تو چرا بهم دروغ میگی
- واسه اینکه آدمو مجبور میکنی
- بیخیال حالا کی میای؟
- الان راه می افتم
- بجنب امروز با بچه های وزارت مسکن قرار داریم.دیر نکنی ها؟
- نه
- میبینمت پس
- باش ،فعلا"
بلند میشم و جنگی یه دوش میگیرم واصلاحی میکنم.از خونه میزنم بیرون.به خاطر ساعتی که راه افتادم به ترافیک سنگینی خوردم.همیشه ترافیک عصبیم میکنه.یاد وقتایی افتادم که ویدا بغل دستم بود اون وقتا متوجه گذشت زمان توی ترافیک نمیشدم.یادش بخیر.با صدای بوق ماشین پشت سری میفهمم که باد حرکت کنم.
تلفنم زنگ میخوره.لیلاست.
- سلام سعید خان
- سلام لیلا خانوم
- خوبید شما؟
- مرسی
- مزاحم شدم که بگم امشب تو رستوران مرجان منتظرتون هستم.بلدید دیگه؟
- بله،چه ساعتی اونجایید؟
- حول حوش هشت خوبه؟
- عالیه
- پس تاشب
- مرسی
احساس میکنم حالم از دیروز بهتره نمیدونم به خاطر اتفاقات دیروز و دیشبه یا دلیل دیگه ای داره.دست نوشته های ویدا رو هم آوردم که باقیش رو تو شرکت بخونم.ساعت 10.30 میرسم شرکت.چایی میخورم و واسه جلسه عصر هماهنگی های لازم رو با رضا انجام میدم.سرم خلوت تر که میشه میرم سر وقت کیفم تا یادداشتهای ویدا رو بردارم.
- یکم مرداد ماه
امروز تصمیم میگیرم به اون شماره زنگ بزنم.راستش از دوست اون لعنتی بدم نمیاد یعنی اصلا احساس خاصی بهش ندارم.اما دیگه دوست ندارم بیشتر از این تحقیر شم.ساعت 2 بعد از ظهر بالاخره بهش زنگ زدم بیچاره نزدیک بود سکته کنه.صدای قشنگی داره.یه حس آرامشی به آدم میده.نیم ساعتی با هم حرف زدیم.البته بیست و هشت دقیقش رو اون حرف زد.از خودش خانوادش،احساسش به من حرف زد.قرار شد بیشتر با هم آشنا شیم.
- ششم مرداد ماه
از دوستی من و علی چند روزی میگذره.پسر خوبیه،مودب وباکلاس.مکانیک میخونه.دیروز با اون لعنتی اومده بود سر قرار.اصلا" دوست نداشتم اون باشه،اما وقتی دیدم میگه مثل برادرمه نخواستم بزنم تو ذوقش.دوست نداشتن من نه به خاطر اینکه ازش بدم بیاد باشه بلکه به خاطر اینه که هرجا این پسر هست من نمیتونم تمرکز کنم وناخودآگاه محوش میشم.دوست ندارم علی متوجه بشه.چون چیزی نیست.
- بیستم مرداد
چند روزی ننوشتم چون درگیر عروسی دخترخالم بودم.خیلی خوش گذشت.علی هم بود.بیشتر بهم نزدیک شده .خیلی بهم محبت میکنه.اونجا به خواهرم معرفی کردمش.اما چیزی که خیلی اذیتم کرد این بود که علی گفت روش نمیشه تنها بیاد و میخواد با یکی از دوستاش بیاد.منم چیزی نگفتم اما وقتی توی سالن دیدم که با اون لعنتی اومده دلم میخواست علی رو خفه کنم.ولی چقدر خوش تیپ شده بود این پسر تو کت و شلوار مشکی.قد بلند،چهار شونه با اون موهای بلند مشکی ،همه دخترای مهمونی در حال گرفتن آمارش بودند.هرچند علی تقریبا" هم قد و هیکله اونه ولی اون یه چیز دیگه بود وسط اون مهمونی.موقع رقص برای لحظاتی مجبور شدم باهاش برقصم اما اون اصلا" بهم نگاه هم نکرد.دلم میخواد بزنمش این لعنتی سنگ دل رو.
- یکم شهریور
تقریبا هر روز با علی هستم.تونسته تمام علامت سوالهای ذهنم رو پاسخ بگه.نمیتونم بگمدوسش دارم ولی براش خیلی ارزش قائلم.دیروز سعید ما و دو دیگه از دوستاش رو دعوت کرده بود واسه شام.خوش گذشت.کم کم دارم به حضور این لعنتی و اون چشمهای سیاه گیراش عادت میکنم.دیشب فهمیدم برعکس اون چیزی که من فکر میکردم اصلا سرد و یخ نیست.
- سوم شهریور
امروز یه چیز مهم فهمیدم.داشتم از دانشکده برمیگشتم که یه دوو سیلو افتاد دنبالم.سر سه راه نزدیک دانشگاه پیاده شد که بهم شماره بده من بهش گفتم مزاحم نشه.یهو نمیدونم سعید از کجا مثل اجل معلق رسید و با پسره دست به یقه شد.من هنگ کرده بودم.هنوزم هنگم نمیدونم چرا این کارو کرد.بعدش واسم یه ماشین دربست گرفت منو فرستاد ولی یک کلمه هم باهام حرف نزد.منم مثل طلسم شده ها دستوراتش رو اجرا کردم.وقتی رسیدم سریع به علی خبر دادم.اما اون انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.بی خیالی این پسر بعضی وقتا کلافم میکنه.
صفحه خونده شده رو کنار میزارم.صدای درمیاد.
- بفرمایید
- سلام آقای مهندس
- به به آقای فرحی،بفرمایید
فرحی که سرش رو از در داخل کرده بود وارد میشه و مقابل من می ایسته.
- یه عرضی داشتم مهندس
- بگو عزیزم
- میشه یه وام بهم بدید و از حقوقم کم کنید؟
- چقدر میخوای؟
- دو میلیون
رو سر برگ شرکت دستور پرداخت و کسر حقوق رو واسش مینویسم و میدم دستش که بده قسمت مالی.همینطور که داره تشکر میکنه از اتاق میره بیرون.کاغذ بعدی یادداشتها رو بر میدارم.
ادامه دارد.....
     
#8 | Posted: 13 Nov 2011 10:17 | Edited By: diereytor
میهمان


قسمت هفتم :
- هفتم شهریور
تو این چند روز فکر کار اون روز سعید داره کلافم میکنه.همش از خودم میپرسم نکنه اونم یه حسی بهم داره.اما خوب اگه اینطور بود اون که پسر با تجربه ایه میومد جلو و یه کاری میکرد نه اینکه واسه دوستش بیاد.نه بابا اون اصلا" منو نمیبینه،این کارش هم به خاطر صمیمیتش با علی بوده.روزی صد بار به خودم میگم که اصلا برام مهم نیست اما نمیدونم چرا ناخودآگاه به این لعنتی فکر میکنم.
- دهم شهریور
تولدم نزدیکه.علی هم بهم گیر داده که واسم چی بگیره.همیشه از اینکه یکی ازم بپرسه واست چی بگیرم بدم میومده.دوست داشتم هدیه هایی که میگیرم سوپرایزم کنه.خوب اینم شانس ماست.اما از حق نباید گذشت که این پسر اینقدر نکات مثبت داره که این چیزاشو هم میشه تحمل کرد.وحیده که عاشقش شده.
- پانزدهم شهریور
خیلی خوشحالم.علی قراره برام خونه یکی از دوستاش تولد بگیره.امروز که خبر رو بهم داد داشتم از خوشحالی بال در میاوردم.البته خیلی جلوی علی خودم رو کنترل کردم.نمیدونم چی بپوشم.چیزی که تو این مواقع اذیتم میکنه همین موضوعه.
- بیست ویکم شهریور
امروز با علی رفتیم و واسه تولد لباس خریدیم.خوشحالم.اما یه چیزی داره اذیتم میکنه اونم این موضوع که فهمیدم تولد رو قرارخونه سعید بگیریم.اولش هم مخالفتم رو به علی گفتم اما طبق معمول علی راضیم کرد.نمیدونم این پسر چی تو این زبونش داره که میتونه با دلایلش همه رو راضی کنه.البته مدتهاست که دوست دارم بیشتر راجع به این آدم بدونم.اما اطلاعاتم محدود به همون چیزهاییست که علی گفته یا از پردس شنیدم.
- بیست و هشتم شهریور
دوشب دیگه تولدمه.خیلی استرس دارم.اولین باره که دارم واسه تولدم همچین مهمونی مفصلی میگیرم.واقعا علی داره واسم سنگ تموم میزاره.امروز با وحیده و پردیس لیست مهمونها رو دوباره چک کردیم.نزدیک 40 نفر شدیم. این موضوع یه کم نگرانم میکنه ولی وقتی خونسردی علی رو میبینم، روحیه میگیرم.بهم گفته فقط از مهمونی لذت ببرم.
- سی و یکم شهریور
دیشب تولدم بود.خیلی بهم خوش گذشت.همه چی عالی بود.دیشب وقتی علی من و وحیده رو رسوند خونه ساعت نزدیک 4 بود.علی دیشب خیلی مست بود.البته منم شراب خورده بودم ولی مثل علی خراب نبودم.موقع خداحافظی منو جلوی خواهرم بوسید.من دیروز ساعت 4 با وحیده و علی رفتیم خونه سعید.یه خونه ویلایی بزرگه خونشون.مادر سعید هنوز خونه بود.یه زن مهربون و دوست داشتنی.عاشقش شدم.چقدر به سعید سفارش کرد وقتی داشت میرفت.سعید ساعت 5 بردش خونه خالش.اونجا بود که تازه فهمیدم پدرش فوت شده،یه خواهر داره به اسم سارینا که از خودش بزرگ تره پزشکه و با شوهر و بچه اش کانادا زندگی میکنن.کلا یه خانواده باکلاس هستند.مهمونا از ساعت 7 کم کم اومدن.اولین سری مهمونا که اومدن من داشتم بالا لباس عوض میکردم.علی اومد صدام کنه، وقتی اومدم بیرون بدبخت داشت پس میافتاد،سعیدم اتاق بغل تازه داشت لباس میپوشید.علی اون رو هم صدا کرد و شروع کرد جلوی سعید از من تعریف کردن.البته بعدش فهمیدم سرش گرم بود.اما سعید فقط یه نگاه بهم کرد و گفت خیلی زیبا شدم.یه پیراهن دکلته پوشیدم.مشکیه و تا روی زانومه.
سعید هم یه کتون سرمه ای پوشیده با یه پیراهن سفید و یه کالج مشکی.خیلی شیک شده این لعنتی. با تموم مهمونا رقصیدم به جز سعید.احساس میکردم از من فرار میکنه.نمیدونم دوباره اون حس قدیمی داره میاد سراغم.
به صندلی تکیه میدم و یاد تولد ویدا می افتم.خوندن این خاطرات منو برد به گذشته ها وخیلی از لحظات ناب زندگیم رو واسم تداعی کرد.انگار همین دیروز بود.وقتی ویدا رو تو اون لباس دیدم.وقتی تمام شب رو به سلامتیش خوردم و سعی کردم کنارش نباشم تا حرفی نزنم.چون مطمئن بودم اونشب اگه کنارش قرار میگرفتم تمام حرف دلم رو بهش میزدم.اما وقتی علی رو میدیم و میدیدمش که کنار ویدا چقدر خوشه،سعی میکردم عشق این دختر رو تو دلم بکشم.
کاغذهای روی میزم رو جمع میکنم و تو کیفم میزارم.تلفن رو بر میدارم و به خانم شریفی میگم که رحمانی رو بفرسته اتاقم.چند لحظه بعد رحمانی با همون تیکه پارچه همیشگی میاد داخل.میگم یه لیوان آب برای من بیاره.
همزمان با خروج رحمانی رضا هم میاد تو اتاق.
- مهندس حاضر شو کم کم بریم.
- مگه اونا قرار نیست بیان اینجا
- نه برنامه عوض شد قرار شد تو دفتر مشاور جلسه برگزار شه.
- باشه الان جمع میکنم بریم
- سعید
سرم رو که بالا میارم میبینم بهم زل زده.
- چیه؟
- تو رو جون هرکی دوست داری گند نزن به این جلسه.
- نه بابا خیالت راحت حواسم هست.
- سعید همیشه همینو میگی ولی ...
- ولی چی؟
- دیشب یادته
- بابت دیشب معذرت میخوام.
- من واسه عذر خواهی نمی گم.
- پس چی؟
- ببین سعید، خودت میدونی چقدر دوست دارم و تا آخر عمرم هم مدیونتم.ولی داری تموم چیزهایی که باهم ساختیم رو نابود میکنی.
- رضا حق داری اما بزار این داستان رو ببندم.
- تا کی دیگه باید صبر کنیم
- همین روزا تموم میشه.
- میشه بالاخره یه روز این دروغ تو راست شه.
میخندم.لبخند رضا هم بهم امید میده.رحمانی در اتاق رو میزنه وبا یه پیش دستی و لیوان وارد میشه.میزاره روی میزم و میره.سعی میکنم به خاطر رضا هم که شده واسه چند ساعت از زندگی خودم بیام بیرون.دعوتش میکنم بشینه و اجمالی یه توضیحی از روند پروزه تو این چند وقت بهم بده.رضا هم با ذوق شروع به تعریف میکنه.
جلسه با مشاور و کارفرما ساعت 6 تموم میشه.رضا خیلی خوشحاله حق هم داره بعد از مدتها شده بودم همون مهندس انصاری معروف.کل جلسه حواسم به رضا بود که مثل سابق با نگاه تحسین بر انگیزش مشوقم بود.
- گل کاشتی سعید جون
- مرسی عزیزم
- بیا بریم دنبال سارا،امشب باید جشن بگیریم
- نه رضا ،من امشب دعوتم
- چرت نگو،تو جلسه به سارا اس ام اس دادم،گفتم شام میریم بیرون.
- رضا تو که میدونی باهات تعارف ندارم،شام دعوتم
- خوب مثل آدم بگو داستان چیه
- بابا با خانوم شریفی قراره شام برم بیرون
- چی میگی؟مخ خانوم شریفی رو زدی؟این که نامزد داره.
- چرت و پرت چرا میگی رضا،کدوم شریفی رو میگی تو
- مگه ما چند تا شریفی داریم بلا
- رضا خفه شو،منشی شرکت رو نمیگم که.
- آره جون همون عمت
- به جون سعید به جون مانی راست میگم
اسم مانی رو که میارم باورش میشه میدونه فسم آخرمه جون خواهرزادم.
- خوب کیه این شریفی
- میگم حالا
بازوم رو میگیره و میکشه.تو قیافش دیگی شوخی دیده نمیشه جدیتر میپرسه:
- همین حالا بگو
- این همون زنیه که دیشب رفته بودم دفترش.البته دفتر برادرش
- من که نمیفهمم درست توضیح بده ببینم.
سعی میکنم داستان رو مختصر واسش بگم.آخرای قصه نیشش تا بنا گوش باز شده.
- فهمیدی حالا
- بابا تو دیگه چه جونوری هستی مارو باش که فکر میکردیم راست راسی به خاطر ویدا ناراحتی پس بگو مشکل جای دیگه بوده
- خفه شو رضا
- خیلی خوب خوش بگذره،حالا کی میخوای مارو به خانم دکتر معرفی کنی؟
این تیکه آخررو با لحن خاصی میگه.
- رضا برو گمشو،به سارا هم سلام برسون
از رضا دور میشم و به سمت پارکینگ میرم.صدای رضا رو از پشت سرم میشنوم.
- واقعا" خوشم میاد ازت تو غم و قصه هم تیکه های خوبی تور میکنی
جوابش رو نمیدم.وارد پارکینگ که میشم به کمک ریموت محل ماشینم رو پیدا میکنم.سوارمیشم و راه میفتم.پشت چراغ قرمز ایستادم و تو افکارم غوطه ورم که با صدای ضربه به شیشه بغل به خودم میام.شیشه رو میدم پایین.
- آقا یه فال ازم بخر، تورو خدا
- چنده؟
- هزار تومن
از کیف پولم یه دو تومنی در میارم و میدم بهش .
- دوتا برمیداری؟
- نه یکی.
- خورد ندارم
- (میخندم)باقیش مال خودت
بر میدارم.چراغ سبز میشه و حرکت میکنم.کاغذ فال رو باز میکنم. با این بیت شروع میشه.
یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
در انتهای کاغذ هم نوشته :
"به کسی دل بسته ای و در راه او قدم بر میداری لیکن میترسی او برعهد و پیمان خود استوار نباشد.نگران مباش و در راهت ثابت قدم باش که همه چیز درست میشود."
حافظ هم فهمید که چه دردی دارم.بزرگراه خلوته کمی سرعتم رو بیشتر میکنم تا زودتر برسم خونه.ماشین رو نمیبرم توی پارکینگ.بعد از مدتها تنهایی و ریاضت دوباره داشتم واسه یه مهمونی آماده میشدم.میرم سر کمد لباس هام.یه شلوارکتون کرم با یه پیراهن مشکی و یه کت مخمل کبریتی قهوه ای رو انتخاب میکنم.یه کفش کالج قهوه ای هم باهاش ست میکنم.دارم لباس میپوشم .یاد شبهایی میفتم که تو همین اتاق من و ویدا با هم آماده میشدیم واسه رفتن به مهمونی.من از هر فرصتی استفاده میکردم واسه دید زدن ویدا.چه دورانی بود.بعد از سالها داشتم کنار ویدا طعم زندگی رو میچشیدم.اما انگار هیچ چیزی توی این زندگی برای من ماندگار نیست.
14 ساله بودم که پدرم بر اثر سرطان معده درگذشت.تو اون دوره نوجوانی ضربه بدیه از دست دادن پدر.خواهرم ترم دوم پزشکی بود.از اون به بعد مادرم واسمون هم پدر بود و هم مادر.البته وضع مالیمون خوب بود.پدرم تو کار صادرات فرش بود.اونقدر ملک واملاک داشت که بعد از فوتش ما فقط با اجارشون یه زندگی مرفه داشته باشیم.اما خوب همون موقع مرگ پدر اولین ضربه زندگی رو بهم زده بود. بعد از اون سارینا شد همدم و راهنمام.خیلی چیزها رو از اون یاد گرفتم.بعد از ازدواج سارینا دومین ضربه رو هم خوردم.اون و شوهرش واسه زندگی رفتن کانادا.من موندم و مادرم.اون موقع من ترم ششم دانشگاه بودم.
دستی به موهام میکشم.تقریبا حاضرم.با عطر مورد علاقم یه دوش میگیرم و میزنم بیرون.توی ماشین که میشینم تصمیم میگیرم برم وواسه قرار امشب گل بخرم.ضبط رو روشن میکنم وراه میفتم.
یه حرفایی همیشه هست که از عمق نگاه پیداست
از اون حرفایه تلخی که مثل شعر فروغ زیباست
ازاون حرفا که یک عمره به گوش ما شده ممنوع
از اون حرفای بی پرده شبیه شعری از شاملو
از اون حرفا که میترسیم از اون حرفا که باید زد
از اون درد دلای خوب از اون حرفای خیلی بد
نگفتی و نمیگم ها حقیقت های پنهونی
از اون حرفا که میدونم از اون حرفا که میدونی
به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم
من مثل تو میدونم تو این خونه نمیدونم
عاشق این آهنگم.همراه خوانندهاش میخونم.نزدیک یه گل فروشی نگه میدارم و یه دسته رز خوشگل براش میخرم.نگاهی به ساعتم میکنم.یک ربع مونده به هشت با عجله به سمت رستوران مرجان میرم.
وقتی میرسم ده دقیقه از هشت کذشته.رستوران تقریبا پره.اینجا معمولا همینطوریه.بین مشتری ها دنبال خانم شریفی میگردم.از روی بالکن یکی برام دست تکون میده.لبخندی میزنم و به سمت پله ها میرم.ابتدای پله ها به استقبالم میاد. لبخنی به چهره داره.نسبت به دیشب خیلی تغییر کرده.هم آرایش بیشتری داره و هم خوش تیپ تر شده.تعارف میکنم که بنشینه و من هم روبه روش میشینم.
- چطورید مهندس
- خوبم شما خوبید
با دیدن شاخه گل روی میز یادم میفته که دسته گل رو از داخل ماشین فراموش کردم.فکر کنم از روی حرکاتم متوجه میشه.
- اتفاقی افتاده؟
- نه،ببخشید من یه چیزی رو تو ماشین جا گذاشتم،میرم بیارم
- خواهش میکنم
از جام بلند میشم و با عجله از رستوران خارج میشم.دسته گل رو بر میدارم و بر میگردم.وقتی وارد میشم نگاهش میکنم،حواسش به من نیست.از پله ها بالا میرم.وقتی منو با گل میبینه از جاش بلند میشه.
ادامه دارد..........
     
#9 | Posted: 14 Nov 2011 12:39
میهمان


قسمت هشتم :
- وای سعید خان این چه کاریه،خجالتم دادید.
- خواهش میکنم قابل شما رو نداره.
گلها رو میگیره، بو میکنه وروی میز میزاره.منم فرصت میکنم تا خوب نگاهش کنم.صورت جذابی داره.با آرایشی هم که کرده زیبا تر شده.بینیش به نظر عمل شده میاد البته اگه این کار رو هم کرده خیلی تمیز انجام شده.شال مشکیش با بارونی و چکمه های پاش هم رنگه.متوجه نگاههای من میشه.لبخند میزنه.
- خوب من بی صبرانه منتظر شنیدن حرفهای شما هستم.
- حتما"،ولی بهتر نیست قبلش شام رو سفارش بدیم.
- خوبه
- شما چی میخورید؟
- قزل آلای اینجا معرکست.
- موافقم،معلومه زیاد می آید اینجا
- قبلا" با شوهرم زیاد میومدم
هنگ میکنم،نه خدای من،چرا قبلا" به این مساله فکر نکرده بودم.بعد از جریان ویدا وعلی،عهد کرده بودم با هیچ زن متاهلی رابطه نداشته باشم.حالا این رابطه از هر نوعی که میخواد باشه.
- حالتون خوبه
- خوبم ولی بهتر نبود شوهرتون هم میومد.دلم نمیخواد باعث سوتفاهم بشه
- همسرم مطلعه ولی خوب تهران نیست.
- باشه.
- ناراحت شدید؟
- نه ولی من خودم به عنوان یک مرد دوست دارم در همچین مواردی همسرم رو همراهی کنم.می تونستیم این شام رو یه زمان دیگه بخوریم که همسرتون هم باشه.
- تفکرات شما قابل تقدیره.
لبخندی میزنه و یک جرعه از آب لیوانش رو میخوره.با دست به گارسن اشاره میکنه که بیاد و سفارش غذا رو میده.از اعتماد به نفسش خوشم میاد.خودش رو روی صندلی جابجا میکنه.
- خوب آقای مهندس تا غذا آماده شه بهتر شما هم از خودتون و ویدا بگید.
- نمیدونم چی بگم.شما هر سوالی دارید بپرسید تا من جواب بدم.
- (لبخندی میزنه)چرا ویدا؟چرا عاشق این دختر شدید؟چرا براتون اینقدر مهم شد؟میدونید شما و ویدا خیلی با هم تفاوت دارید.خانوادهاتون،نوع نگاهتون به زندگی، خلاصه همه چی؟
- خیلی خوب مارو میشناسید.البته ویدا طبیعیه ولی در مورد من از کجا میدونید؟
احساس میکنم از حرفم کمی جا خورده.
- من ویدا و خانوادش رو کامل میشناسم،اما در مورد شما هم خیلی چیزها از خود ویدا شنیدم.
- مثلا" چی گفته در مورد من؟
- ببینید آقای انصاری،قرارمون این بود که شما راجع به خودتون بگید.
- آخه خانم شریفی به من هم حق بدهید.یه دوست قدیمی شما میاد پیشتون و از شما میخواد واسش یه کاری انجام بدید،بعد شما کار و زندگیتون رو ول میکنید تا سر از ماجرای زندگیش در بیارید.بیشتر شبیه خلاصه داستان یه فیلمه.نه؟
- اگه شما هم جای من بودید و اون روزی که ویدا اومده بود پیش من رو میدید همین کارها رو میکردید.
با حرف لیلا حالم بد میشه.یهو از درون گرم میشم.
- مگه چطور بود ویدا
- نگران نشو رمئو،ژولیت حالش خوبه.
- (لبخندی میزنم )من عاشقم.عاشق ویدا.قبلش تجربه هیچ عشقی رو نداشتم.البته تجربه های زیادی تو ارتباط با جنس مخالف داشتم.این روابط از دوران دبیرستان و دخترهای فامیل آغاز شد.اما هیچ وقت دلم واسه کسی تنگ نشد،هیچ وقت شب خواب کسی رو ندیدم.اما بهمن 77 مسیر زندگیم رو عوض کرد.میدونید بین من و ویدا هیچ حرفی رد وبدل نشده بود.من تاروزی که واسه علی رفتم با ویدا حرف بزنم حتی صداش رو هم نشنیده بودم.اون روز حالم اونقدر بد بود که وقتی رسیدم خونه نمیدونستم چه مرگمه فقط واسه اولین بار تو زندگیم آرزو میکردم این دختر به علی زنگ نزنه.تا برم و همه حرف دلم رو بهش بزنم.اما تقدیر یه داستان دیگه واسه ما رقم زده بود.ویدا تا سالها بعد هم چیزی نمیدونست.انقدر دوسش داشتم که خوش بودنش و خوشبختیش واسم از خودم هم مهمتر بود واسه همین همیشه کاری کردم که به نفع اون و زندگیش باشه.
سرم رو بالا میارم وبه لیلا که بهم خیره شده نگاه میکنم.
- الان هم مثل اون روزی که ویدا داشت واسم حرف میزد بهش حسادت میکنم.
- چرا ؟
- میدونید من هیچ وقت به عشق اعتقاد نداشتم.همیشه به نظرم عشق یه جور کمبود بوده.کمبود محبت،کمبود مالی و غیره اما هم شما و هم ویدا طوری از این رابطه حرف میزنید که آدم دوست داره تجربه اون رو داشته باشه.
- اینم تعبیریه واسه خودش
میخنده، وقتی میخنده زیبا تر میشه.
- از خودت بگو
- چی بگم ؟حتما" خودت میدونی دیگه.
- اره یه چیزهایی میدونم
- ارشد سازه دارم.با یکی از دوستام شریک شدم و یه شرکت پیمانکاری دارم.ای کار و بارم بد نیست.تو چی نمیخوای از خودت بگی.؟
یه لحظه احساس میکنم باهاش خیلی صمیمی شدم.
- پزشکی خودم.تخصص داخلی دارم
- دیگه؟
- دیگه چی؟
- ازدواج ،شوهر،بچه؟
- میدونی میخوام یه چیزی بهت بگم ولی نمیخوام فکر بدی در موردم بکنی.
بازی با انگشتاش نشون میده بد جور عصبی شده.سعی میکنم کمکش کنم.
- راحت باش،اگه دوست نداری خوب نگو
- نه، من از همسرم جدا شدم
- نه،چی میگی ،تو که همین الان ....
اجازه نمیده باقی حرفم رو بگم.
- میدونی اولش نمیدونستم باید چی بگم، اما الان نظرم راجع بهت عوض شده.
دیگه فرصت واسه ادامه حرف نمیشه چون شام میرسه . بدون هیچ حرفی هر دو شروع میکنیم.تو تمام مدت خوردن شام دارم به اتفاقات دیشب تا الان فکر میکنم.اس ام اس های لیلا.رفتن به دفتر برادرش.چیزهایی که ویدا بهش داده.
اصلا چرا ویدا باید بین این همه دوست بره سراغ لیلا.علاقه لیلا به زندگی ویدا و من.به نظرم این داستان داره لحظه به لحظه پیچیده ترمیشه. سعی میکنم تمرکز کنم .صدای لیلا رشته افکارم رو پاره میکنه.
- قزل آلات چطوره ؟
- (با لبخند) عالیه
دیگه تا پایان غذامون حرفی رد و بدل نمیشه.بعد از دقایقی گارسن رو صدا میکنم تا صورتحساب رو بیاره.
- مهندس خیلی از مصاحبت با شما لذت بردم.
- منم همینطور
گارسن صورتحساب رو میاره،بعد از یه تعارف نسبتا" طولانی پول شام رو حساب میکنه.با هم از رستوران خارج میشیم.
- ماشینتون تو پارکینگه
- من ماشین نیاوردم.راستش خیلی اهل رانندگی نیستم.حوصله ترافیک رو ندارم.
- پس من میرسونمتون
- نه نه من مزاحم نمیشم.با یه تاکسی میرم
- این چه حرفیه،بایستید تا من ماشین رو بیارم
منتظر جوابش نمیشم.به سمت ماشین میرم.دور میزنم و جلوی پاش ترمز میزنم.سوار میشه.
- خوب کجا باید برم
- من واقعا راضی نیستم شما راهتون رو دور کنید.آخه مسیر من به مسیر شما نمیخوره
- مگه شما مسیر من رو میدونید؟
حول میشه.سعی میکنه با خنده شوک توی چهره اش رو قایم کنه.
- نه ولی خوب مطمئن هستم با هم همسایه نیستیم.
- خوی کجا برم حالا
- آجودانیه لطفا"
- اوکی
راه میفتم،توی راه حرفی نمیزنه ، اما احساس میکنم عصبی به نظر میرسه.خودم سکوت ماشین رو میشکنم.
- الان تنها زندگی میکنید
از حرفم جا میخوره،بهم نگاهی میکنه و اون لبخند همیشگی رو بهم تحویل میده.
- آره چطور مگه؟
- هیچی همینطوری پرسیدم
- ببخشید ولی این خیابون رو باید برید داخل.
دو تا کوچه بعد سر یه خیابان نگه میدارم.بعد از کلی تشکر پیاده میشه.
- هوا سرده اجازه می دادید میرفتم داخل کوچه
- نه دیگه این یه خورده رو پیاده میرم.
- هر جور راحتید،می خواهید وایسم
- نه نه تا همین جا هم مزاحم شدم،خونمون همین جاست.
با دست به جای نامعلومی اشاره میکنه.احساس میکنم دوست نداره خونشون رو یاد بگیرم واسه همین بعد از خداحافظی حرکت میکنم.حرکاتش کمی واسم عجیب بود.انتهای خیابان مسیر ورودی به اتوبان بسته است.از خودم میپرسم که چرا لیلا چیزی بهم نگفت.دور میزنم تا از مسیری که اومدم برگردم.سرعتم کمه دارم تو ماشین دنبال سیگارم میگردم.یهو از چیزی که میبینم شوکه میشم.لیلا با یه مرد کنار خیابون منتظر تاکسی ایستادند.سریع میزنم رو ترمز.نمیخوام متوجه من بشن.چند لحظه سوار یک پراید شخصی میشن.منم با فاصله حرکت میکنم.
هنوز تو شوکم.یعنی چی ؟
چرا لیلا باید بهم دروغ بگه؟اصلا" نکنه همه این ماجرا یه نقشه باشه.اما نقشه چی واسه کی؟هر چی بیشتر فکر می کنم کمتر چیزی دستگیرم میشه.سیگارم رو روشن میکنم.خیلی به پراید نزدیک نمیشم اما نمیخوام از جلوی چشام هم دور بشه.ده دقیقه بعد یه جایی تو شریعتی پیاده میشن.بعد هم لیلا از مرده خداحافظی میکنه و وارد یه مجتمع مسکونی میشه.
دیگه اونجا کاری ندارم واسه همین بر میگردم خونه.
توی خونه تموم فکرم رو ماجرای امشب فرا گرفته.سیگاری روشن میکنم.میرم تا از توی کیفم یادداشتهای ویدا رو بردارم که چشمم به فیلم ها می افته.به حواس پرتم لعنت میفرستم.بازم یادم رفته بود واسه این فیلمها مبدل بگیرم.
روی مبل ولو میشم و سعی میکنم آخرین صفحه ای که خوندم رو پیدا کنم.
- دوم مهر ماه
دوباره مهر شده و فصل درس و دانشگاه شروع شده.من هم خیلی پاییز رو دوست دارم.دیروز دوباره شهرام اومد خواستگاری وحیده.نمیدونم این بیچاره تا کی میخواد به خاطر من این بدبخت رو دست به سر کنه.دیشب تا ساعتها داشتم راجع به این موضوعات با علی حرف میزدم.واقعا این پسر آرامش خاصی به آدم میده.حس خوبی بهش دارم.اما علی با همه خوبیهاش مردی نیست که من می خواستم.
- بیست و یکم مهرماه
تقریبا سه هفته است که چیزی ننوشتم.سرما بدی خورده بودم وتو این چند وقت حال و روز خوبی نداشتم.یه کمی هم با علی حرفم شده.اینقدر موضوع مسخره ایه که حوصله ندارم بنویسمش.صبح وقتی داشتم از ماشین جلوی دانشگاه پیاده میشدم، سعید رو دیدم.ایستاد و باهام احوالپرسی کرد.خبر داشت مریض بودم.نمیدونم چرا وقتی با این پسر هم کلام میشم یه حس خاصی بهم دست میده.امروز از پردیس شنیدم که سعید با سارا شکوری دوست شده.نمیدونم حالم بد شده بود.
خدایا کمکم کن بتونم این حس رو از درونم دور کنم چون مطمئنم به زندگیم لطمه میزنه.خدایا نزار احساساتم باعث بشه دل مهربون علی رو بشکونم.خدایا کمکم کن.
یه سیگار از داخل پاکت بر میدارم و آتیشش میزنم.برگ برگ این یادداشتها روزهای تلخی رو به یاد من میاره.روزهایی که من برای فرار از یک عشق پنهان به آغوش دیگران پناه میبردم،شبهایی رو که تا خرخره مست میکردم تا یادم بره.اما نشد.اما نرفت.
این نوشته ها منو به یاد روزهایی میندازه که عشق ویدا مثل یه موریانه تو جون من افتاده بود و من الکی دست و پا میزدم.کام دیگه ای به سیگارم میزنم و صفحه جدیدی رو بر میدارم.
- دوم آبان
خدایا چرا زجرم میدی؟مگه من چه گناهی کردم که باید اینطور عذاب بکشم.دیروز وقتی واسه کار پروزه پایان ترم درس تحلیل داده ها رفته بودم اتاق دکتر محمودی،استاد بعد از کلی صغری کبری کردن تلویحا" ازم خواستگاری کرد.نمیدونم این مردها چی فکر میکنن ؟بعضی وقتها فکر میکنم پردیس درست میگه که میگه مغز مردها تو معاملشونه.مردک احمق جای پدرمه .
موضوع رو به علی گفتم اما باز هم بی خیالی این پسر اذیتم میکنه.نمیدونم بعضی اوقات فکر میکنم علی خیلی بی غیرته و من از مردهای بی غیرت متنفرم.
- سوم آبان ماه
امشب با سعید و سارا رفته بودیم شام بیرون.نمیدونم ولی از این دختر بدم میاد فقط به خاطر علی قبول کردم که بریم.موقع شام علی موضوع دکتر محمودی رو با خنده و شوخی مطرح کرد.دلم میخواست علی رو بکشم.با تمام ادعایی که داره بعضی وقتا قد یه بچه 2 ساله هم عقل نداره.اما چیزی که برام خیلی جالب بود عکس العمل سعید بود برعکس علی خیلی بهش برخورد و به علی گفت که باید باهاش برخورد کنیم.حال کردم.تازه به سارا که داشت میخندید هم با عصبانیت گفت که فکر نمیکنه موضوع خنده داری باشه.وای که دلم میخواست همون جا بغلش کنم.
صدای زنگ موبایلم مجبورم میکنه بلند شم.سیگارم رو تو زیر سیگاری خاموش میکنم و گوشی رو بر میدارم.لیلاست.
- به به خانم دکتر.حال شما؟
- مرسی سعید جان،خوبی شما
- به مرحمت شما،از پیاده روی و هوا خوری تو کوچه لذت بردید؟
سکوتی بر تماسمون حاکم میشه.حالش رو درک میکنم.الان نمیدونه که من چی میدونم.پیدا کردن یه جواب تو این شرایط کار سختیه.
- چطور مگه ؟
- هیچی همینطوری.راستی چرا بهم نگفتید اون خیابون بن بسته و من باید دور بزنم.
- چون شما چیزی نپرسیدید من فکر کردم بلدید.
دیگه مطمئن شدم که اصلا" اونجا رو بلد نبوده.
- راستی امشب یادم رفت آدرس محل کارتون رو بپرسم
- چطور مگه؟
- واسه نوشتن یه سری آزمایش میخواستم مزاحمتون بشم.
- البته خواهش میکنم.من روزهای فرد بیمارستان کسری هستم.
خوب حداقل مطمئن شدم راجع به کارش بهم دروغ نگفته.
ادامه دارد............
     
#10 | Posted: 16 Nov 2011 10:40 | Edited By: diereytor
میهمان


قسمت نهم
بعد از یه تشکر مفصل بابت امشب و گلهایی که بهش داده بودم تماس رو قطع کرد.توی این آشفته بازار زندگی من فقط همین پلیس بازی رو کم داشتم.هر چی فکر میکردم کمتر به جواب میرسیدم.تصمیم گرفتم با این زن برم تا ببینم به کجا میرسم.مطمئن بودم که لیلا فقط به خاطر یه فضولی زنونه وارد زندگی من نشده.موبایلم رو آف لاین کردم و به تختم رفتم.سعی کردم ذهنم رو خالی کنم و به چیزی فکر نکنم.تا خوابم ببره.
با صدای زنگ تلفن خونه از خواب بیدار میشم.از روی پاتختی تلفن رو بر میدارم.
- بله؟
- چطوری عاشق درمانده
- خوبی رضا، یعنی من روز جمعه هم باید با صدای انکرالاصوت تو از خواب بیدار شم.
- جون تودیدم موبایلت خاموشه،نگرانت شدم ،گفتم نکنه اون خانومه یه بلایی سرت آورده باشه؟ کجایی خونه خانم دکتر؟
- رضا چرا شعر و ور میگی، تو زنگ زدی خونه من بعد میگی خونه یکی دیگم.بابا تو نابغه ای هستی واسه خودت ها.
- اِه راست میگی ها.
- خوب چی شده حالا کله صبح زنگ زدی.
- اولا" کله صبح نیست و ساعت 11 .ثانیا" گفتم ناهار بیای اینجا.
- چه خبره مگه اونجا.
- ختنه سورانی منه .
- چیه باز نمکت زده بالا.
- خوب آخه سوالای مسخره میپرسی.چه خبر میخواد باشه.ما تنها بودیم گفتیم شادیهامون رو با یه عاشق شکست خورده قسمت کنیم میگن ثواب داره.
- باشه نمکدون میام.
- زودتر بیای ها.نذاری سه بعد از ظهر بیای.
- نه بابا یه دوش بگیرم میام.
- پس میبینمت
- باشه.فعلا"
تلفن رو قطع میکنم.دوست ندارم از تخت بیام بیرون.یه خورده تو تخت با خودم کلنجار میرم و بالاخره بلند میشم.اول میرم دوش میگیرم وبعد یه صبحانه مختصری میخورم.موبایلم رو بر میدارم و روشنش میکنم.چند لحظه بعد یه اس ام اس میاد.
" بچه که بودیم بستنی مان را گاز میزدند قیامت به پا میکردیم....،چه بیهوده بزرگ شدیم،روحمان را گاز میزنند میخندیم...!! "
لیلا بود. جوابش رو نمیدم. از خونه میزنم بیرون.توی پارکینگ دختر همسایه پایینی با من احوالپرسی میکنه و جویای احوال ویدا میشه. باز هم دروغ این چند وقته رو که به همه میگم به اون هم میگم. ویدا رفته مسافرت.
بعد از جدا شدن ویدا این آپارتمان رو خریده بودم. اوایل خودش تنها اینجا زندگی میکرد اما این اواخر من هم اومده بودم اینجا.
ماشین رو از پارکینگ خارج میکنم و به سمت خونه رضا راه میفتم.توی راه از یه مغازه مبدل فیلم هندی کم رو میگیرم تا امشب فیلمهایی رو که ویدا فرستاده ببینم.
طبق معمول جلوی خونه رضا جای پارک نیست.مجبور میشم یه کوچه پایین تر ماشین رو پارک کنم.پیاده برمیگردم سمت خونه.هوا خیلی سرد شده.زنگ خونه رو میزنم.سارا در رو برام باز میکنه و خودش هم به استقبالم میاد.
- سلام سارا جون خوبی
- سلام چطوری سعید خان،خیلی بی معرفتی
باهاش روبوسی میکنم و میام داخل.
- رضا نیست
- رفته یکم خرت و پرت بخره الان میاد.خوبی ،چه خبر ؟
- قربونت ،خبری نیست،مثل همیشه.
لباسم رو که در آوردم از دستم میگیره و میره سمت اتاق. صداش از توی اتاق میاد
- چه خبر از ویدا
- چه خبری میخواد باشه ، رفته دیگه.
- ولش کن سعید جان،هر چیزی توی این دنیا لیاقت میخواد،ویدا لیاقت خیلی از چیزها رو نداشت.تو اون رو هم مثل خودت میدیدی.
- میدونی سارا اصلا بحث این چیزها نیست میخوام بدونم چرا ؟ فقط همین.
- چرا چی؟
- چرا باید ترکم کنه؟
- خوب میگم دیگه لیاقتش همین بود
- نه سارا خودت هم میدونی اینا همه حرفه.من ویدا رو به زور نگه نداشته بودم که بخواد فرار کنه .خودت بهتر میدونی اون به من پناه آورده بود. یادته که؟
- آره بابا مگه میشه یادم بره.چه روزهایی بود.داستانی داشتیم هر روز.
سارا راست میگفت.اواخر زندگی مشترک ویدا با علی پر بود از فراز و نشیب های عجیب و غریب .من هم درگیر بودم.
- حواست کجاست سعید؟
- داشتم به حرفهای تو فکر میکردم.
رضا با سر و صدا همیشگی میاد داخل.مثل همیشه پر انرژی و شاد.واقعا داشتن یه چنین دوستی تو این دوره و زمونه غنیمتیه بزرگ.
- به به چطوری رئیس
- خوبی رضا
- من که خوبم ،تو چطوری خوش تیپ
- منم بد نیستم
وسایلی که خریده رو تو آشپزخانه پیش سارا میزاره و برمیگرده توی هال پیش من.
- امروز بعد مدتها میخوایم حال کنیم
- خوبه
میره سمت بار کوچیکی که کنج هال درست کرده از زیر کانتر یه شیشه ویسکی در میاره.
- اینم سوپرایز امروز من واسه تو.جانی واکر بلک.
- ایول رضا جون
- یاد بگیر برادر،اینجوری از مهمان پذیرایی میکنن.
- وضع منو که خودت میدونی ولی بازم چشم جبران میکنم.
تو دو تا لیوان یخ میریزه و شیشه رو وا میکنه. مشغول پر کردن لیوان هاست که سارا هم با یه سینی خوراکی به جمع ما اضافه میشه.
- پس من چی؟
- عزیزم این واسه شما یکم سنگینه،در ضمن شما از این خاطره خوبی نداری یادت که نرفته.
- خوب پس واسه من شراب بریز.
- باشه عشق من.
نگاهی به سارا میندازم.چه حالی میکنم وقتی این زن وشوهر رو میبینم.اراده این دو نفر تو ساختن یه زندگی همیشه واسه من قابل تحسین بوده.
- به چی خیره شدی شازده ، به چشم خواهر مادری نگاه کن. دیدی عزیزم ،گفتم این جنبه نداره جلوش از این لباسها نپوش.
بلند میشم و با دست میزنم تو سر رضا.لیوانم رو بر میدارم و اولین شاتمون رو به سلامتی رضا و سارا میزنیم.بعد شات بعدی و بعدی.
برای چند ساعت از خودم و زندگیم جدا میشم. همه تقریبا" مست شدیم.رضا میره که بساط جوجه کباب رو روبراه کنه.سارا مست روی مبل ولو شده.
- میدونی سعید،ویدا خیلی احمقه؟
- چطور مگه؟
- آخه تو دوره و زمونه ای که همه ملاک انتخابشون فقط پوله.یه دختری که یه ازدواج نافرجام داشته میخوره به تور یه پسر خوش تیپه،خوشگل،پولدار،با اصل و نصبه همه چی تموم بعد به جای اینکه شاکر باشه ودو دستی بچسبه به زندگیش جفتک میندازه. به نظر تو به این آدم چی میشه گفت؟
- نمی دونم.جدی نمیدونم.این همون چیزیه که اذیتم میکنه.
رضا میاد تو.یه نگاه به من میندازه.
- چته تو باز
- هیچی داشتیم راجع به ویدا حرف میزدیم.
- اِ ، سارا من یه ساعت اینو ساختم که از این حال و هوا بیارمش بیرون دو دقیقه نبودم دوباره تو شروع کردی.
- این بیچاره که چیزی نگفت.
- خیلی خوب بیاید باقیش رو با کباب رو تراس بخوریم،هوا سرده میچسبه.
همه میریم رو تراس . اونجا دوباره همه چی یادم میره.شاتها یکی بعد هم پر و خالی میشن .سارا که واسه کاری رفته بود داخل با گوشی من بر میگرده.
- داشت خودشو خفه میکرد.
نگاه میکنم هشت تا missed call داشتم.همش مال لیلاست.شمارش رو میگیرم.
- سلام لیلا خانوم
- سلام آقای انصاری
- ببخشید من تلفنم رو جا گذاشته بودم،جانم در خدمتم
- خواهش میکنم.شما ببخشید که من این موقع روز تعطیل مزاحمتون شدم.
- نه خواهش میکنم بفرمایید.
- آقای انصاری میتونم ببینمتون؟
- کی؟
- اگه امکانش باشه هرچه زودتر بهتر
- اتفاقی افتاده؟
- ببینمتون توضیح میدم
- معذرت میخوام ولی یه خورده عجیب نیست.
- میدونم ولی بهتون قول میدم دلیل خوبی برای کارم دارم.
- خوب چرا الان بهم نمیگید چی شده؟
- گفتم که اومدید بهتون میگم.خواهش میکنم به من اعتماد کنید.
سرم گرم گرمه.با این حرفش خندم میگیره.
- باشه حالا کجا باید بیام.
- بیایید به این آدرس....
آدرس رو بلند بلند تکرار میکنم تا هرکدون از بچه ها یه تیکه ازش رو حفظ کنه.تماس رو که قطع میکنم میرم تو آدرس رو یادداشت میکنم.رضا کنجکاوانه اومده دنبالم.
- کی بود؟
- لیلا
- اِ خانوم دکتر بود،تعارف میکردی خوب بیاد اینجا در خدمتش بودیم
- چرت پرت نگو سعید به حرفم گوش کن.
کل داستان رو براش میگم. از رسوندن دیشبش تا تماس الان.سعید هاج و واج منو نگاه میکنه.
- بابا تو دیگه کی هستی؟آخه ندیده و نشناخته چی یکاره پاشدی باهاش رفتی شام بیرون.الان هم زنگ زده که بیا میخوام یه چیزی بگم ولی پشت تلفن نمیشه.
- میدونم اون که گذشت الان رو چیکار کنم.
- چه میدونم چیکار کنی؟ این که مشکوکه خوب
- خوب اینو که خودمم میدونم
- میخوای بری؟
- تو میگی نرم.اونجوری که نمیفهمیم چی تو سرشه.ببین رضا این هرچی هست به ویدا ربط داره.
- خوب این که تابلوِ.
- کمکم میکنی؟
- که چیکار کنم.
- ببین من میرم به این آدرس که لیلا داده تو هم بیا بیرون منتظرم باش.اینجوری هم خیال من راحته هم تو.
- منم میام
اینو سارا میگه که اومده تو چهار چوب در و معلومه به حرفامون گوش داده.سعید قاطی میکنه.
- تو کجا میخوای بیای
- منم میخوام باهات بیام خوب
- یه نگاه به خودت کردی تو آینه.تو اصلا رو پا نیستی چطوری میخوای بیای.
بحث بین این دو تا رو جمع میکنم.قرار میشه که سارا بمونه و ما تا یک ساعت دیگه برگردیم.آدرسی که داده از خونه رضا ده دقیقه راهه.با ماشین من میریم به سمت آدرسی که لیلا داده.سیگاری روشن میکنم.با اولین پک داغی درونم دو چندان میشه. لحظاتی بعد به آدرس میرسیم.خیلی سر راسته.ماشین رو پارک میکنم . رضا توی ماشین میمونه و من میرم سمت خونه.
یه خونه ویلایی بزرگه.زنگ رو میزنم.چند لحظه بعد یه مرد در حالی که زنجیر یه سگ تو دستشه در رو باز میکنه.
- ببخشید با خانم دکتر شریفی کار داشتم.
- بفرمایید خانوم منتظرتونه
میرم داخل.تو آخرین لحظه بر میگردم و نیم نگاهی به رضا میندازم.بودنش همیشه قوت قلبی بوده برام.عمارت بزرگی وسط حیاط ساخته شده.سمت راستم یه استخره که تا نیمه آب توش هست.نزدیک خونه یه تاب دونفره هم هست.گلکاری و درختکاری حیاط هم با سلیقه خاصی انجام شده.همینطور که دارم اطرافم رو برانداز میکنم احساس میکنم از پشت پنجره یکی داره نگاهم میکنه.
- بفرمایید.
میرم داخل خونه.واقعا زیباست.داخل کسی نیست.مستیم هم زده بالا. روی نزدیک ترین مبل میشینم.سیگاری در میارم و آتیش میزنم.
- خیلی خوشحالم کردید که اومدید.
صدا از پشت سرمه.بلند میشم.لیلا تو دو قدمی پشت سرمه.این از کجا اومد.نکنه من مستم و ندیدمش.
- خواهش میکنم.
براندازش میکنم.وای چه جیگری شده.این چرا اینطوری لباس پوشیده.دستم رو به طرفش دراز میکنم.وقتی بهم دست میده یه حالی میشم.سعی میکنم خودمو کنترل کنم که نفهمه که مستم.اما مثل اینکه بو دهانم رسوام کرده.
- میبینم که از یه مجلس لهو و لهب بیرون آوردمتون.
- نه بابا این حرفها چیه.نهار خونه شریکم دعوت بودم.
- اوکی خیلی وقتتون رو نمیگیرم
اومد روبروی من نشست و پاهاش رو انداخت روی هم.شهوت داشت بیچارم میکرد.
هم قد ویداست.با یک مترو هفتاد حدودا.فکر میکنم پنجاه و چهاریا پنچ کیلو وزنش باشه. خوش هیکله.یه پیراهن صورتی تنشه تا روی زانو.واسه همین وقتی جلوم نشست و پاش رو انداخت روی هم یهو دلم ریخت.خیلی وقته سکس نداشتم.آخریش با ویدا بوده.متوجه نگاههای سنگین من شده.
- فکر میکردم خیلی دوست دارید بدونید واسه چی کشوندمتون اینجا،اما مثل اینکه...
- نه نه درسته، ببخشید داشتم به یه موضوعی فکر میکردم.
لبخنده معنی داری میزنه.پاهاش رو جابجا میکنه.با نگاهش کاملا منو زیر نظر داره.
- سعید خان من ویدا رو پیدا کردم.
- چی ؟چی گفتی؟
حالم بده،خون زیادی اومده تو مغزم احساس میکنم گرمای زیادی داره از صورتم میزنه بیرون.میخوام بلند شم.اما تعادلم بهم میخوره.روی پارکت کف ولوو میشم.چشام سیاه میشه یه صدای مبهم میشنوم.
- سعید خان، سعید....
ادامه دارد............
     
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Ruin | تباهی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites