تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان های درخواستی

صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین »  
#1 | Posted: 6 Jun 2010 08:38 | Edited By: jems007




دوستان هر داستانی رو كه مد نظر دارید در اینجا بگید تو در سریع ترین زمان در دسترستون قرار بگیره

برای زودتر پیدا شدن بهتره اسم داستان و حد اقل یك خطه اونو بنویسید

دوستانی كه آرشیو های كامل دارن در این قسمت همكاری كنن

لوتی بزرگترین انجمن سكسی ایرانی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دروود ب همه برو بچ لــــــــــــــوتی

دوستان توجه کنید ک وقتی درخواست ی داستان رو دارید ک مثلا ی قسمتش تو انجمن موجود هست و ادامشو میخواید حـــــــــتما لینک اون داستان رو بدید تا اگه کسی اطلاعی داره بتونه راحت تر راهنمایی کنه

برا این کار اون دسته ا رفقایی ک بلد نیستن لینک دقیق بدن این پست رو مطالعه کنن

روش لینک دادن در انجمن لوتی


با این روش وقتی لینک دقیق بدین داستان درخواستیتون و اطلاعاتش بهتر ب دستتون میرسه

دم همتون گــــــــــــــرم

I'm done with It
     
#2 | Posted: 11 Aug 2010 03:24

فقط قبل خوندن اتاقو تاريک کنين و يه شمع روشن کنين و حتما اهنگ (قسمت) حميد
عسکري رو بزارين . بعدش اروم بخونينش مطمئن باشين اخر داستان حتما پرواز ميکنين
بسوي جزيره ي عشق .دوست دارم بعد خوندن نظرتونو راجع بش بدونم مرسي



--------------------------------------------------------------------------------------------------------
اولين و آخرين داستان :


داستاني رو که ميخوام بنويسم ماجراي زندگي حقيقي خودم و عشقمه اگه در مواردي داستان رو نيمه کاره رها کردم ديگه واقعا قادر به تايپ نبودم. اگه کسي از خوندنش احساس ناراحتي کرد من ازش متشکرم وعذر ميخوام از همدردي همه ممنونم ( در ضمن از آوردن اسم خود داري کردم...).
جريان از يه مراجعه به واحد ساختماني شروع شد من که يک جوان 24 ساله و مهندس الکترونيک بودم از طرف شرکت براي نقشه کشي شبکه بندي واحد 18 طبقه اي رفته بودم و ..
يک لحظه چشمم به يک پري افتاد(دختري 23 ساله بود) اولش فکر کردم خيالاتي شدم از روي کنج کاوي به تعقبش افتادم که ديدم با چند نفر در گوشه اي بحثش شده قفل کرده بودم که ديدم با صدايي به خودم اومدم : آقا ...
وقتي متوجه هنک کردن من شد با لبخندي گفت امرتون. من که تمام وجودم قفل کرده بودم فقط گفتم هان...
گفت اگه کارگر جديديد ما اينجا به کسي احتياج نداريم. من که تازه خودم رو جمع وجور کرده بودم گفتم بزرگترون رو مي خواستم. با تعجب گفت چي...

ديدم که خراب کردم خواستم درستش کنم که گفتم شما اينجا چه کاره ايد. وقتي ديدم دوباره خراب کردم آخه قلبم داشت وا ميساد متوجه خنده کارگرا شدم .گفتم اگه ممکنه لطفا يک لحظه .گفت تشيف داشته باشيد الان خدمت مي رسم دوباره نگاهم نا خوداگاه قفل شده بود که ديدم به کارگرا با باز کردن نقشه يه چيزايي گفت منم از فرصت استفاده کردم حسابي با صد دل ديدمش : درخدمتم .دوباره حول کرده بودم که با لبخندي که ديدم خودم رو جمع کردم وگفتم جهت نقشه برق خدمتتون رسيدم که ديدم زد زير خنده من که ديگه داشتم ميمردم قرمز شده بودم(اين خندهش هيچ وقت از يادم نميره) که با دست جولوي دهنش رو گرفت و ما رو از ديدن اين صحنه محروم کرد و گفت : ببخشيد


وقتي مي خنديد دو چندان زيبا ميشد...


خلاصه فهميدم که مهندسه و نقشه ساختمان از خودشه و باباش مالکه بعد با هم جهت آشنايي من از واحدها به هر طبقه سري زديم و چون سازه در مراحل اوليه بود و واحدها تازه تکميل و از آسانسور خبري نبود حسابي من حال کردم تازه متوجه شدم تو واحد همکفيم دوباره با لبخندي از برخوردش معضرت خواهي کرد و گفت که ديگه بايد بره منم که از ديدن دختري با اين مرتبه وطرح وسيع اجرايي تو کف بودم گفتم که اجازه بديد با ماشين برسونمتون که ديدم در پاسخ گفت ماشين همراهشه بعدش با 206 از کنار پرشيام رد شد...
خلاصه تو بازديد بعدي با پدرش هم ملاقات کرديم که ديدم بعد از پوزش از رفتار دخترش در برخورد اول که تازه دو هزاريم افتاد همه چيز لو رفته حول شده بودم که گفت جووني از اين چيزا داره...
با لبخند وسلام دختره منم سلام کردم که ديدم دستش جولومه منم با هاش دست دادم داشتم نگاش ميکردم که باباش گفت راحت باشيد خلاصه منم نقشه واحدها وجاهايي که بايد کار ميشد رو علامت گذاري کردم و در آخر کار رو قبل از موعد تحويل دادم که پدرش خيلي خوشش اومد و آدرس رو ازم گرفت که از زحمتم تشکر کنه و دختره هم تا دم در همراهيم کرد و رفتم...
دو شب بعد به خونه اومدم گفتم ماماني ماماني ... قفل کردم دختر آرزوهام جولوم بود سلام کرد منم باهاش دست دادم و يه بوس از دستش کردم ديدم دوباره يکي گفت راحت باشيد ديدم بله با خانواده اومدن بعد از سلام دور هم نشستيم اينم بگم که پدرم تو سازمانه و مادرم مديره و خيلي خوش زبان گير دادنن که برو و شامت رو بخور
وقتي که سير برگشتم ديدم که بحث تعريف از منه. خودم رو گرفته بودم که مادر گفت: عروسم خيلي سره ... من گفتم ماماني ... پدر گفت که خانوم مزاح گفتن خودشون گفتن که دخترشون ما رو به زور اينجا کشونده من ديگه ديوونه شده بودم گفتم شوخي بسه من قصد ازدواج ندارم که همه زدن زير خنده مخصوصا عشق گلم... خلاصه همه چيز به همون شب ختم شد ومن در عين اينکه به خواستگاريم اومده بودن به عشق رسيدم...
همه چيز به خوبي گذشت و من روز از روز عاشق تر ديگه پسر 2تا خانواده بودم و...
ازدواج برگذار شد فاصله کمتر و کمتر نمي تونستم چشم از تو چشمش بر دارم دور و وري هام هم که نمي دونم کي بودن گير دادنن ببوسش ببوسش ... به شب رسيديم و خلوت. گفت که دارم تو رويا به سر مي برم منم که ديگه حالش رو نداشتم ولو رو تخت/ گرما رو حس ميکردم نمي تونستم ببينمش عشق بود و عشق. گفتم فقط يک خواهش دارم گفت جون بخواه گفتم جونت مال خودت يه زوري به من بزن که از خستگي مردم با ورتون نميشه که تا نشست روپشتم و دستش به سر شونه هام خورد پريدم هوا خنديد از همنايي که مخصوص چهره ي پرياست و گفت بالاخره برق گرفتت دوباره تکرار شد و من از روي لذت نمي دونم کي خوابم برد...
بيدار که شدم ديدم دستش دور گردنمه با بوسه اي از غنچه ي لبش يواش طوري که بيدار نشه رفتم کنار تازه متوجه شدم که هنوز تو لباس داماديم چشمم که به اون که خورد ديدم عروس قصه هام روي تخت با لباس عروسه و کت منم روش کشيده زنگ که خورد بازم محروميت منو گرفت ماماني ومادرش با خنده تو اومدن و گفتن نوش جونت گفتم چي رو با خنده گفتن خودتي ... منم گفتم تحويل بگيريد در و که باز کردم گفتن يعني خاک حيف که ما جات نبوديم گفتم که خانوما حشري نشيد شما خانوميد و داماد منم... ماماني گفت که ميدونستم بي بخاري ولي نه به اين حد ... ناجيم گفت که آهاي نبينم که عزيزم رو ناراحت کنينا و با بوسه اي تو بغلم جا گرفت بعد کت رو روي شونه هام انداخت و گفت حال کردي منم گفتم ما که فداتيم مامانم اينا صدا شون در اومد که اگه رعايتتون رو کرديم پر رو نشيد منم که يک هفته مرخصي بودم گفتم که خانوما درسهاتون رو بديد و ما که رفتيم شرکت هنوز کامل بر نگشته بودم که لباش رو لبام قفل شد و گفت نرو بلندش کردم بعد از يک دور چرخ گفتم ديگه ديونم نکن که از دست ميرما و زدم بيرون ...
به خونه که رسيدم حالم گرفته شده بود ديدم که بله ميز چيده شده و شر شر آب ... باورتون نميشه که چي ديدم زدم به سيم آخر گفتم شکرت خدا چي ساختي گفت چه فايده که به چشم تو نمياد گفتم که ديگه نذار به جاي غذا تو رو بخورم گفت ما که از خدا مونه حمله کردم که در رفت گفتم چيه ترسيدي گفت اگه که ميترسيدم که عروست نمي شدم دوباره دور ميز رو زد که زنگ خورد گفتم لعنت به هر چي مزاحمه در رو که باز کردم ديدم که بله پدر و پدر شن. ببام گفت که فکر نکني که نشنيديم پدر خانوم هم گفت که داشتيد گرگم به هوا بازي مي کرديد يا خونه خالي گير آورده بودين من به قول خودش گفتم که جوني ديگه که همه زدن زير خنده ...
غروب که شد همه رفتيم سالن که موبايلم زنگ خورد و از طرف شرکت براي رفتن به لندن منتخب شده بودم (چون زبانم کامل بود) که هر چي دليل آوردم نشد بعد از شام موضوع رو که گفتم از همه بيشتر حال عزيزم گرفته شد و خلاصه قرار شد فرداش راهي سفر يک ماهه بشم شبش به خونه مامانم اينا رفتيم و من طرح ها رو جمع کردم و صبحش بعد از خدا حافظي از همه/ بهش گفتم آهاي خيال نکني که در رفتي بعد از برگشت به حسابت ميرسم که گفت از ترست در رفتي پر رو نشو ديگه موبايلوکه رومينگ کردم با خودم بردم و لحظه به لحظه در جريان اوضاع بودم... تلفني خيلي اذيتم مي کرد هر بار که گير ميدادم اي نامرد چرا اذيت مکني ميگفت چون نامردم ديگه...
شب شد و تو فرودگاه بودم که ديدم دريغ از يک نفر که به استغبال بياد پيش خودم گفتم لابد چون دير وقته کسي نيومده رفتم خونه در رو که باز کردم چشمم به قبضهايي پشت در خورد شکه شدم ... چند بار صداش زدم که ديدم نيست مثل ديونه ها اين در و اون در کردم که ديدم داره روبه روم ميخنده نفس عميقي رو کشيدم
و گفتم دختر تو که منو کشتي بازم خنديداز اون خنده ها که صورتش رو زيبا مي کرد... و گفت تو که خيلي وقته کشتمي گفتم اه حالا که اين جور شد بايد تنبيه شي الان خانومت ميکنم...
بعد از يه حال اساسي اونم با زيباترين دختر دنيا تازه ديدم که گفت چيزي نديدي گفتم تورو زد زير خنده که بايد يه چشم پزشکي ببرمت...
خوب که ديدم بله لباس عرسيمون رو پوشيده وحسابي آرايش کرده بود گفتم که اينا الان که خوني ميشه يه مرتبه ديدم که تو بغلم شل شد گفتم نازي ترسيدي
گفت که يه چيزي ازت بخوام قبول ميکني جواب دادم تو جون بخواه که گفت جونت مال خودت... با لبخندي گفتم که منتظرم گفت دلم ميخواد تو طبيعت اين کارو بکنيم که هميشه يادت بمونه جواب دادم کدوم کارو ميگي که خودش رو انداخت تو بغلم و گفت امشب رو به حال قناعت کن تا فردا. منم روي دستام خوابوندمش و انداختمش روي تخت قرار شد که مرتبه اي لخت شيم تا ببينيم کي کم مياره و همين طور هم شد که با در نظر نگرفتن کروات و کمر بند و جوراب براي من و در نظر گرفتن تور و تاج براي اون با هم مساوي شديم کار به جاهاي حساس که رسيد خواست چراغها رو خاموش کنه که من نذاشتم خلاصه سوتين وشرتش ديونم کرده بود
گفتم که اين دو رقم کار خودمه و اونم چشم به شرتم داشت...
تو نخ عروس قصم بودم که خدا چي ساخته سينه هاي سر بالا لب غنچه اي/ ابشار مو/ چشم هاي عسلي/ بيني سر بالا و اندام کشده و تن برنزه که گفت خوب چيزي براي خودت هستي تعريف از خود نشه اما منم وزنم 80 کيلو بدني ورشکار دارم چون 8 سال تخصصي بکس کار ميکردم و قد 188 وموهاي نسبتا متعادل که هميشه صورتم صافه و بينيمم مثل همهيه پسرا(به کسي بر نخوره) ضايع نيست که بين رفيقا به آلن دلون مشهورم ...قفل کرده بودم که گفت هنگت از روز اول بيشتره که گفتم کيه که با ديدنت هنگ نکنه گفت که خيالت راحت تنهاييم گفتم نگو که الان سر ميرسن خنديد وگفت نکنه بازم خسته اي گفتم نه ميخوام اين دفعه خستگي تو رو در کنم که گفت پس چرا معتلي نذاشتم بهونه اي جور کنه و در بره انداختمش رو تخت که شروع به لب گرفتن ازش شدم ديدم حشرش زده بالا خواست زيرم جابه جا بشه که نذاشتم و گفتم نوبت کشف اجزات رسيده سوتين سفيد ست با شرتش رو با دندان کشيدم که آهي کرد وگفت اين جوري دردم مياد گفتم اين لعنتي رو تا نبرم ولش نميکنم که خودش آزادش کرد واي خدا...
تمام بدنم به لرزه افتاده بود که گفت هنگت اساسيه باور کنيد گريم گرفته بود جرعت دست زدن نداشتم که گفت يه ماهه که آتيش گرفتم منم خواستم کامل يکيشون رو بخورم که ديدم به محض خوردن زيرم لرزيد حسابي با شون حال کردم و ليسيدم که صداش در اومده بود همينطور روي هم بوديم که به شرتم دست زد و گفت: هي يه مرتبه من از تو جلوترم حالا نوبت خودته منم گفتم دوست دارم خودت آزادش کني که با ناز کردنش تمام بدنم لرزيد يه هو گفت ترسيدي چيزي نگفتم فقط آهي از ته دل کشيدم خودش رو درست روش جا داد و با سينه هام ور ميرفت منم با لبش . محکم گرفتمش و پستونش رو ميخوردم و اونم هي خودش روبه من ميمالوند و گفت اين از درسهاييه که ياد گرفته گفتم دختر نمي خواي ببينيش که گفت حالا که تمام وجودم حسش کردم ميبينمش با زبون سعي به تحريکش داشت و انصافا هم موفق شد و گفت اين چقدر بزرگ ميشه ميگفتنا ولي باور نمي کردم گفتم معلومه خوب آموزش ديدي يه هو کشيدش بيرون و با تعجب به هش نگاه ميکرد گفت حيووني واقعا بزرگه من گفتم حيووني به تو که چه طور مي خواي تحملش کني انگار که برق گرفتش و رفت عقبو در حين نشستن پاهاش رو تو سينه جمع کرد که اين منظره واقعا منو حشري کرد
منم يه هو شرتش رو از پاش بيرون کشيدم و گفتم حالا مساوي شديم سعي کرد خودشو با پتو بپوشونه ولي من نذاشتم بعدش دوباره تو اون حالت قرار گرفت و ...
دوسه باري که برق گرفته بودم اما تا حالا اينطور نشده بودم به خودم اومدم و سعي کردم آرومش کنم با ناز کردن موهاش به اون نزديک شدم. گفت خيلي درد داره...
با بوسيدن لبش گفتم لذت داره همين. اونم گفت مگه نميدوني دختري که اظطراب داشته باشه حشري نميشه پيشش نشستم و سعي کردم با نوازش آرومش کنم اونو خوابوندم و دستم رو زير سرش گذاشتم گفتم هنوزم باورم نميشه که به دستت آوردم متوجه شدم سينه هاش سفت شدن مدتي تو اين حال بوديم که گفت ميخواد به اوج لذت(اورگاسم) برسه و حس همسر داشتن رو بفهمه منم که نمي خواستم بترسه آروم دست به کار شدم با لب گرفتن حس اطمينان رو بهش دادم و برش گردوندم اولش ترسيد که مي خوام...
ولي وقتي روي پشتش قرار گرفتم و مالشش دادم دوباره شل شد بعد از يه مشت و مال حسابي گفتم دختر خستگيات در رفت که گفت چرا خانومي(مثل ماماني) نمي گي که گفتم اخه هنوز خانوم نشدي...خنديد از اون هايي که منو ديوونه مي کرد و چيزي نگفت ...به رو خوابوندمش و بعد از لب گرفتن پستوناش رو تودست گرفتم چشامون به هم دوخته شده بود يه لرزش ضعيفي کرد و يه بوس ازش گرفتم دوباره خوردنش شروع شد که با آهش همراه بود کارم ادامه داشت تا به نافش رسيدم با اشکي که از گوشه چشمش راه افتاده بود گفت يالا ديگه منم ديوونه کرد نمي فهميدم دارم چي ميکنم رفتم پايين به خودش مي پيچيد بد جوري خوشش اومده بود به هدف زندگيم رسيدم نمي دونم چي شد که يه بوس کوچيک به هش زدم که پاشو بست دستاش رو گذاشت روش نگاهش کردمو گفتم زن و شوهر از اين چيزا ندارن گفت من زن نيستم دخترم...از روي لذت داد مي زد ...
با لبخندي که بهش زدم پاهاش رو باز کرد و منم کنجکاو به کاووش پرداختم اين بزرگترين پروژه عمرم بود... چوچول > لپ > کس > پرده بکارت > آب>>>...
چون خدايش صاف وتميز بود بد جوري وسوسه مي کرد بعد از کلي خوردن با فرياد و ناله و تکون شديد وآهو و اوم به ارگاسم رسيد منم کيرم رو به کسش مالديم و مي گفت سوختم فقط روش خوابيدم ولب ازش گرفتم بعد که حالش خوب شد ازم تشکر کرد و تو بغلم آروم گرفت منم که گفتم نا مرد پس من چي که بلند شد اولش خودش رو تميز کرد و بعد روم نشست/ گفتم باز که داري خودت رو ارضاع مکني که زد زير خنده که من نامردم ديگه اين دفعه که ترسش ريخته بود خودش رو مماس با من کرد و مستقيم روم نشست که غنچه اش رو حس کردم واي که چه گرم بود محکم بغلش کردم و پستونش رو مي خوردم / که گفت بازم که داري منو ارضاع مکني ...
اين بار اون سينه هام و لبم رو خورد ومن بي حرکت بودم با دستش کيرم رو لمس مي کرد و ما رو حالي به حالي گفت که ميشه ببوسمش گفتم مال خودته عزيزم
يه بوس از سرش که کرد رفتم هوا وقتي که خوردش مردم ديگه با عقب زدنش فهميد نبايد ديگه ادامه بده وقتي فهميد دارم ميام با خوشحالي از موفقيتش گفت که بايد به ارگاسم برسم و روم خوابيد با عقب و جلو کردن خودش آبم رو در آورد منم چند لحظه محکم گرفتمش که گفت ترکيدم بعد که ولش کردم با تعجب به من نگاه مي کرد...
اينو ببين اه چه لزجه خيلي داغه همش رو به کسش ماليد و پستوناش و کمي رو مزه کرد...
با هم به حموم رفتيم که بعد حسابي هم رو ماليديم و يه بار ديگه از خجالت هم در اومديم واقعا تو رويا بودم بعد که بيرون اومديم از فرط خستگي هر دومون لبامان به هم دوخته و بدنامونم به هم تا صبح تو آغوش هم خوابيديم بدون تعارض من از قولم.
صبح با صبحونه خوبش تقويت شدم و قرار شد براي عصر به {طبيعت} بريم چيزي که خيلي انتظارش رو هر دومون مي کشيديم وتا عصر خودمون رو به هم ميماليديم. کاش که نمي رفتيم...
ساعت 4 راه افتاديم ودو ساعت بعدش به بهشت رسيديم يه جاي توپ و بکر. نهري که خروشش ميومد درختايي که سايه انداخته بودن و بادي که توي علفزارمي پيچيد وخورشيدي که چشمو نمي زد همه چيز واقعا عالي پيش مي رفت ...
(از اين جا به بعد رو مي خواستم ننويسم چون ميدونستم حالم بد ميشه وچشام گريون در حالي که دستام روي کي بورد مي لرزن بد جور يادش افتادم آخه خدا چرا اون..........................)
صداي ضبط رو بلند کرده بوديم و آهنگ{ قسمت} از حميد عسگري رو گذاشته بودم ...

لاي درختا بود حس اينکه يه پري تو قاب يه دختر بود بد جورمخمو زده بود ...
لباس سر تا پا صورتي پوشيده بود ...
گفت که نمي خواي وارد بهشت بشي جوابش دادم بهشت بي حوري درد نمي خوره...
لبخندي زد...

تو علفا پر مي زد ...

وارد بهشت اون شدم هر چي جلو ميرفتم اون دور تر مي شد ...

بهش که رسيدم لبخندي نصيبم کرد ...

گفتم معرکه اي دختر ...

نفسام بلند شده بود رو علفا خوابيديم نفسم که جا اومد گفت حالا وقتشه با بوسه اي دور شد داد زد مي خوام زنم کني بلند شدم گفتم پس کجا در رفتي گفت بايد به دستم بياري توي رودخونه مدويد منم دنبالش ...
شرايط بهشت و نزديکي به خدا و خوشبختي..........................

چند قدمي فاصله نداشتيم که تو آب افتاد بهش رسيدم طوريت که نشد ... نه... بلندش کردم به سمت پرشيا رفتيم در حالي که دستش حلقه دور گردنم و تنش رو دستم بود گفت که اذيت نمي شي گفتم نه اينکه خيلي سنگيني ...
هنوز نرسيده بوديم که حس کردم شل شد...

دستاش از گردنم رها شد منم لبش رو بو سيدم و گفتم ديگه لوس نشو...
جوابي نداد ...
کمي نگران شدم تکونش دادم ...

وقتي فهميدم موضوع جديه بد جوري حول کرده بودم اشک تو چشام موج مي زد خودمون رو به ماشين رسوندم...

رو صندلي جلو خوابوندمش دندهها رو پر کردم در حالي که با دستم مدام تکانش مي دادم از زور اشک جولوم رو نمي ديدم ...

به جاده که رسيديم تا 200 تا پر کرده بودم...از ايست پليسم رد شدم که يه سمند دنبالم کرد خودمون رو به نزديک ترين بيمارستان رسوندم در حالي که اون رو تو آغوش گرفته بودم به اورزانس رسوندمش که بلا فاصله به بخش مراقبت هاي ويژه بردنش خواستم با هاش برم که مانعم شدن مدام خدا خدا ميکردم منو به بخش پذيرش فرستادن يارو اصلا عين خيالش نبود و دري وري ميگفت که جريان رو اعتراف کنم منم زدم بيرون که گفت هزينتون حالم دست خودم نبود يقشو چسبيدم که مرتيکه زنم داره مي ميره ...

يه پير مرده سعي مي کرد آرومم کنه... دکتر به سمتم اومد که اينجا بيمارستانه و منم ولش کردم و يک چک سفيد امضا تو صورتش زدم و گفتم هزينتو بنويس ...

پليسم سر رسيد که راننده يه پرشيا خودمو که معرفي کردم منو از پشت گرفتن منم يه مشت راست تو صورتش خوابوندم که ولو شد در ماشينو بستم همه جمع شده بودن ...

سربازه ايست داد و من بي خيال رفتم تو... گريم راه افتاده بود با خدا خدا عرض سالنو ميرفتم ديگه داشتم ديونه ميشدم تازه يادم اومد که بايد خبر بدم که کجاييم...

نيم ساعت بعد با اسلحه در حال بازداشت بودم که سر رسيدن ... چي شده جريان چيه ماشينو چرا دارن ميبرن و...

منم مقاومت مي کردم که حکم بازداشت نداريد و قاضيکشيک همراتون نيست. اون مامور که زده بودم از راهنمايي بود وبنده خدا که جريان رو فهميد و علت سرعتم و درگيري با خودش چون پدر به اون گفته بود اگه خودت اين شرايط رو داشتي چي ميکردي ضمن عذر خواهي شخصي از من رظايت داد و بازداشت منم منتفي شد...

همه که حالم رو درک مي کردن چيزي نمي پرسيدن ... پدر خانومم سعي داشت آرومم کنه که چيزي نيست يکم حالش بد شده و ...

{ادامشو با گريه و خون دل مينويسم چون فقط اين مي تونه ارومم کنه}

علت رو تومور مغزي تشخيص دادن دکتره مستقيم به خودم گفت ديگه ناي ايستادن نداشتم شونم رو گرفت :خيلي پيشرفت کرده کاري از دست ما بر نمياد خدا صبرتون بده...
داغون شدم گوشه اي نشستم و دو دستم نا خوداگاه رو صورتم قفل شد ...
با هزار بد بختي رو سرش رفتم تاريک و روشن بود... فقط دستش رو گرفتم و گريه کردم ...
مي خواستم تا ابد اونجا بشينم تختش رو خيس کرده بودم ...
فهميدم که چشاش بازه از ديدن من انگار که همه چيز رو فهميد ...
اکسيژن رو کنار زد و لبخندي به من...
نمي تونستم تو اين حال بمونم اشکهامو پاک کردم ولبخند تلخي بهش زدم که هق هق گريم راه افتاد ...
چشامون تو چشاي هم قفل شده بود که نتونستم خودمو نگه دارم از ترس اينکه گريم رو ببينه رومو برگردوندم شيون پشت درحالم رو بدتر ميکرد...

با نوازشي به دستم عشق رو از چشام تمنا ميکرد ...

ديگه نتونستم خودم رو نگه دارم داد زدم خدا ..........................

اخ که چه پشيمونم منو که ميخواستن بيرون کنن نذاشتم اما با آمپولي نفهميدم چي شد...

به هوش که اومدم همه رو سرم بودن و کيلويي به من وصل تا چشام باز شد منو تو آغوش گرفتن و با شيون گفتن که همه چيز تمام شد ...

بلند شدم...

واقعا ديونه شده بودم گفتم کجاست داد زدم کجاست... از زور گريه جلومو نمي ديدم...
تو آغوش باباش بودم که با گريه ميگفت خودت رو کنترل کن...

سرد خونه بوديم ...


بالاي سرش بودم جرئت کنار زدن پارچه رو نداشتم ...


گفتم که ميخوام تنها باشم ولي توجهي نکردن داد زدم ميخوام تنها باشم...


دستام رو پارچه مي لرزيد...


اونو که کنار زدم خدا حدا ميکردم که اون نباشه...


سيل اشکام راه افتاده بود...


مثل اين که خواب بود ولي يه خواب عميق چشماش بسته بود لبخندي گوشه ي لبش نقش بسته بود ...


دوباره قفل کرده بودم ولي اين بار ديگه رفع شدني نبود ...


با تمام وجودم توي آغوش گرفتمش بدنش سرد بودصداي گريه هام بلند شده بود بد جور ميلرزيدم ...


درآهسته کنار رفت صدام زدن/ داد زدم که ميخوام تنها باشم ...


بالا رو نگاه کردم: آخه خدا چرا اون با تمام وجودم فرياد زدم ...


پدر دستش رو شونم بود ديگه بايد بريم گفتم که تنهاش نمي زارم دستش رو کنار زدم دوباره اسرار کرد ولي مگه ميشد ...


گفتم ديگه نمي خوام اين جا بمونه توبغلم گرفتمش و بلندش کردم ...


از جلوي همه رد شدم رو صندلي جلو ماشين بابا گذاشتمش يارو داد زد کارهاي ترخيص که گازش رو گرفتم ...


نمي دونستم کجا برم جولوم رو نمي ديدم تمام حواسم به اون بودمدام تکونش مي دادم سرش روي شونه هاش رها شده بود ...


موبايلم دائم زنگ ميخورد که پرتش کردم بيرون ...


به محلي که آرزوش رو داشت بردمش بهشت خودش ...


درها رو باز کردم رو دستام گذاشتمش حرفهاي دلمو بهش مي گفتم ...
پاک اومد وپاکم رفت...
به غروب زل زده بودم داغم رو تازه تر مي کرد...

اخرين بوسمو از لبهاش گرفتم بد جوري دوباره گريم گرفت..

نمي دونم با چه حالي به خونه برگشتم وساعت چند شده بود ...
روي تخت خوابوندمش مدام موهاش رو نوازش مي کردم اختيارم دست خودم نبود سرم رو روي سينش گذاشتم زدم زير گريه ...
تلفن زنگ خورد بايد خبري ميدادم پدرش بود از حالم پرسيد که گفتم خوبم گفت که تا صبح کسي مزاحمتون نميشه ...
تمام طول شب رو مدام نگاهش ميکردم دستش رو ميفشردم صداشمي زدم تکونش ميدادم و هر مرتبه بدتر از پيش گريه مي کردم ...
صبح که شد ديدم رو سرم اند تو آغوش گرفته بودمش همه يه طوري مي خواستن آرومم کنن ...
مقدمات رو انجام داده بودن

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#3 | Posted: 11 May 2011 21:11 | Edited By: hassen
خاطرات پيرمرد ( زيرشلواري )

خاطره اول _ خواهر زن ( نسترن)

خاطره دوم _ عروس خاله ( نسرين)

خاطره سوم _سكس خانوادگي

خاطره چهارم_خانواده رضائي

خاطره پنجم _ چرخش روزگار

خاطره ششم_ـ توفیق اجباری

خاطره هفتم _ــ مهمانی خواهر زن

خاطره هشتم _ـــــــ مهمونی منیر

خاطره نهم _____ ( دوستان صمیمی)

خاطره دهم ______( صعود تا سقوط )

خاطره یازدهم _____( زندگی جدید )

خاطره دوازدهم ( مهمونی میترا)

قول کاملشو بهتون نمیدم

معلوم هم نیست همهٔ خاطراتشو بتونم پیدا کنم

تا اونجای که پیدا کنم و زمان و درسم اجازه بده براتون میزارم

لیست کامل داستانهاشو گذشتم که بدونید اگه چیزی نبود تقصیر از من نیست

آرشیوش کمیابه

از مدیران اگه کسی‌ این پست‌های منو انتقال داد یه اطلاع بدید، ممنون

هر بی‌لیاقتی رُ تو قلبتــــون جا ندید!!
جای آفتـــابه تو بــوفه نیست . . .
     
#4 | Posted: 11 May 2011 21:27
سكس هاي خانوادگي فروغ چادري


بعد از ازدواج ما با پدر شوهرم تو يه ساختمون زندگي مي كرديم. من تازه عروس بودم و مورد توجه همه. در خانه من لباس هاي خيلي باز مي پوشيدم و آرايش غليظ مي كردم و عطرهاي تند به خودم مي زدم. يه برادر شوهر دارم كه از شوهرم كوچكتر است و آن وقت مجرد بود. بعضي وقت ها كه شوهرم خانه نبود و به سر كار مي رفت و خانواده شوهرم با من داشتند برادر شوهرم به در خانه ما مي آمد من كه در آن فرصت كم نه مي توانستم آرايشم را پاك كنم و نه لباسم را عوض كنم فقط چادرم را سرم مي كردم و در را باز مي كردم. چون چادر خانه ام نازك بود مي فهميد كه چه لباسي زير چادر تنم است و مبهوت بدنم مي شد. من اوايل از نگاه هاي هيزش كه مي خواست از لاي چادر يك چيز هائي ببيند ناراحت مي شدم ولي كم كم اذيت كردنش برايم تفريح شده بود يعني وقتي تنهائي به در خانه مي آمد به داخل خانه مي آوردم و چادرم را خيلي محكم نمي گرفتم و موقع راه رفتن چادرم را باد مي دادم تا پر و پاچه و سينه ام را تماشا كند و چ مي دانستم جرات انجام كاري را نداشت بيشتر لذت مي بردم كه تحريكش كنم. ديگر به هر بهانه اي سعي مي كرد به در خانه ما بيايد تا ديدي بزند. خانه ما طبقه چهارم و آخر بود چند بار كه رخت ها را در بالكن پهن مي كردم حس كردم كسي دارد نگاهم مي كند بالا را كه نگاه كردم ديدم برادر شوهرم از بالا پشتبان آويزان شده است من هم چادرم را ول كردم تا يك لحظه از سرم ليز بخورد چون تاپ تنم بود و سينه هاي درشتي دارم مي دانستم با ديدن سينه هاي من از بالا ديوانه مي شود كه شد. يك شب لباس خواب پوشيدم و چراغ ها را خاموش كردم و آباژور را روشن چون از سكس در تاريكي اصلا خوشم نمي آيد. طبق معمول شوهرم دير و خسته از سر كار برگشته بود و حال سكس نداشت و روي تخت پشتش را به من كرده بود تا بخوابد ولي من كه از صبح به خودم رسيده بودم و حشري بودم دلم مي خواست حجم كيرش را درون كسم حس كنم دلم آب كير مي خواست از پشت چسبيدم بهش و با دست شروع كردم به تحريكش كه يك صدائي از داخل بالكن شنيدم البته خيلي خفيف بود ولي چون يك سايه هم ديدم نظرم جلب شد چند لحظه بعد كه زير چشمي بالكن را نگاه كردم ديدم برادر شوهرم از لاي پرده دارد ديد مي زند اين قضيه مرا حشري تر كرد. يك لباس خواب كوتاه صورتي رنگ حرير تنم بود كه يه كمي پائين تر از باسنم را مي پوشاند با يك شورت توري قرمز لامبادائي سوتين هم نبسته بودم. شوهرم اصلا راه نمي داد براي همين رويش دولا شدم و سرم را بردم لاي پايش و شرتش را پائين كشيدم و شروع به خوردن كير و تخم هايش كردم براي اين كار مجبور بودم پشت به بالكن و به حالت سگي دولا شوم و چون ران هاي توپر و باسن بزرگي دارم لباس خواب بالا رفته بود و پاهايم كاملا لخت شده بود. كم كم كير شوهرم بلند شد و با بي رغبتي تمام رو به من برگشت و شروع كرديم به لب گرفتن. از پشت باسنم را مي ماليد و به خودش فشار مي داد و از اينكه برادرش دارد ما را نگاه مي كند بي خبر بود. مي دانستم كه از ديدن اينكه با خودم ور مي روم حشري مي شود براي همين طاق باز خوابيدم تا سينه هايم را بخورد و با دست شروع كردم به ور رفتن با خودم. كمي كه سينه هايم را خورد افتاد روي كسم كه آنرا بخورد من هم رفتم سراغ كيرش و به حالت 69 كمي حال كرديم بعد طبق معمول كه حال تلنبه زدن نداره به پشت خوابيد و من رويش خوابيدم سر كيرش را تنظيم كردم و با يك فشار تا ته كسم رفت. و شروع كردم به تلنبه زدن و با سينه هام ور رفتن زير چشمي هم حواسم به بالكن بود سعي مي كردم جهتم را طوري تنظيم كنم كه شوهرم حواسش به بالكن نره و برادر شوهرم هم صحنه هاي جالبي ببينه. ده دقيقه تلنبه مي زدم و سعي مي كردم هيكلم خيلي تكان بخورد مخصوصا سينه هايم و مثل جنده ها بيش از حد معمول آه و اوه مي كردم و خودم را حشري نشان مي دادم تا برادر شوهرم يك فيلم سكسي زنده و جذاب ببيند. تا آب شوهرم آمد و همه را داخل كسم خالي كرد من هم با هيجان بيشتري بالا پائن مي رفتم ولي ارضا نشده بودم. شوهرم پاشد برود خودش را بشورد من هم چون ارضا نشده بودم پاهايم را تا جائي كه مي توانستم باز كردم و البته رو به بالكن و شروع كردم ب د ارضائي بعد دمرو خوابيدم و دستم را از زير شكمم بردم لاي پايم و با شدت بالا پائين مي رفتم تا ارضا شدم همانطور خوابيده بودم كه شوهرم آمد و كون گنده مرا ديد كه دمرو خوابيده بودم همانطور با حوله و بدن خيس خوابيد رويم و كمي كيرش را بين لپ هاي كونم ماليد و بعد گرفت خوابيد

هر بی‌لیاقتی رُ تو قلبتــــون جا ندید!!
جای آفتـــابه تو بــوفه نیست . . .
     
#5 | Posted: 11 May 2011 21:28
سكس هاي خانوادگي فروغ چادري

از فردا شب كار برادر شوهرم اين شوده بود كه قايمكي به روي تراس ما بيايد و سكس من و شوهرم را ديد بزند. يك روز مادر شوهرم زنگ زد كه بيا پائين سبزي خريدم با هم پاك كنيم من هم رفتم. يك دامن قرمز گشاد و رو زانو تنم بود و يك تي شرت چسبان زرد رنگ. هر وقت مي خواستم خانه مادر شوهرم بروم آرايشم را پاك مي كردم چون به من گير مي داد كه من دو تا پسر مجرد در خانه دارم. اما آن روز آرايشم را كامل پاك نكردم و فقط كم رنگش كردم. حسابي خوش تيپ شده بودم. رفتم پائين برادر شوهرم در را باز كرد سلامي كردم با چشم داشت همه هيكلم را مي خورد از كنارش رد مي شدم دستم را زدم به كيرش گنده بود. كلا از شوهر من قد بلندتر و خوش تيپ تر بود. رفتم روبروي مادر شوهرم روي زمين نشستم و شروع كردم به كمك كردن برادر شوهرم هم در زاويه اي پشت من نشسته بود كه مادرش او را نمي ديد و او پشت مرا مي ديد. كم كم چادرم را از روي ساق پام كنار زدم تا تماشا كند. به بهانه دستشوئي بلند شدم و به توالت رفتم و زيپ دامنم را باز گذاشتم شورتم را هم كمي پائين دادم تا موقع نشستن چاك كونم ديده شود و برگشتم باز روي زمين نشستم كم كم چادرم را ول دادم تا به دورم بيافتد چون روسري سرم بود مادر شوهرم هيچ نگفت و نمي دانست پشت من چه خبر است. زير چشمي حواسم به برادر شوهرم بود كه دستش را تفي كرد و داخل پيژامه اش برد و با كيرش بازي مي كرد. كار سبزي كه تمام شد مادر شوهرم آن را برد در آشپزخانه تا آن را بشويد . من رفتم به اتاق برادر شوهرم به هواي كامپيوتر و گفتم بيايد به اينترنت وصلش كند. من نشستم روي صندلي و باز چادرم را ول دادم و برادر شوهرم بالاسرم داشت از روي كارت اينترنت اطلاعات را وارد مي كرد يك دستش را گذاشته بود پشت من روي صندلي كمي آمدم عقب طوري كه انگار نفهميدم دست او است و با صندلي اشتباه گرفته ام او هم دستش را برنداشت و من شروع كردم به ماليدن پشتم به دست او. او هم از پشت زيپ باز شده دامنم را ديد مي زد. كمي كه حشري تر شد جرئاتش بيشتر شد و دستش را پشت من حركت داد كمي ماليد بعد كم كم پائين رفت منم خودم را زده بود به نفهمي و با او حرف مي زدم تا دستش را از زيپ باز دامنم كرد تو و داغي دستش را روي پوست بدنم حس كردم ديگر نفهميدم چه شد لب هايم را روي لب هايش گذاشتم. او هم دستش را گذاشت روي پستانم صداي مادر شوهرم ما را به خودمان آورد سريع خودمان را جمع و جور كرديم و من پا شدم كه برم گفتم نيم ساعت ديگر منتظرت هستم و رفتم بالا. چون مي دانستم دفعه اولش است و زود ارضا خواهد شد و من مي مانم شروع كردم به ور رفتن با خودم و تا مرز ارضا خودم را رساندم. زنگ خانه كه به صدا درآمد با چادر به جلوي در رفتم تا ديدم خودش است در را باز كردم تا به داخل بيايد تا در را بستم شروع كرد. هي خودش را به من مي ماليد و با دستش روي بدنم مي كشيد داشتم ارضا مي شدم و مي دانستم او هم دارد منفجر مي شود بردمش به اتاق خواب هلش دادم روي تخت با عجله شلوار و شرتش را درآوردم و كير شق شده اش را هل دادم تو كسم از كير شوهرم كلفت تر و بلند تر بود براي همين به بخش هاي بيشتري از كسم فشار مي آورد و لذتم دو چندان مي شد. حس كردم كيرش دارد نبض مي زند منم بلا چهار پنج تلنبه اول ارضا شده بودم سريع از رويش بلند شدم چون دوست نداشتم غير از آب شوهرم تو كسم خالي شود با اينكه قرص مي خوردم ولي اينجوري راحت تر بودم. آبش فوران كرد و ريخت روي تخت و رو تختي خيلي عصباني شدم و سرش داد زدم كه چرا كثافت كاري مي كني و بلند شو برو گم شو. بيچاره هنوز مي خواست يه حالي بكنه كه ضد حالا خورده بود پا شد شورت و شلوارشو پوشيد و رفت بيرون. من رو تخت دراز كشيدم و تازه فهميدم چه كار زشتي تو عصبانيت انجام داده ام بوي آب كيرش رو تخت ديوانه ام مي كرد و دلم نمي خواست لباسم را تنم كنم و از رو تخت بلند شوم

هر بی‌لیاقتی رُ تو قلبتــــون جا ندید!!
جای آفتـــابه تو بــوفه نیست . . .
     
#6 | Posted: 11 May 2011 21:34
من و مریم و پرستار دخترم



بعد از سه سال بالاخره تصمیم گرفتیم بچه دار شیم خدا یک دختر خوشگل بهمون داد کلی باهاش کیف میکردیم و تمام وقتمون چه در روز و چه شب درگیر کارهای خانم کوچولو شده بود من و مریم (زنم) از بچه داری هیچی بلد نبودیم برای همین خیلی برامون سخت بود بچه داری ولی یواش یواش یادگرفته بودیم چطوری تر و خوشگش بکنیم که به کارهای خودمونم برسیم من و مریم خیلی حشری هستیم و 3 ساله اول ازدواجمون همه جا همدیگرو میکردیم تو اطاق خواب آشپزخانه سالن حتی بیرون توی درکه وسط جاده چالوس بقل جاده خلاصه همه جا یک دفعه هم توی مهمانی توی اطاقی که مانتوها را میزارن که یکی از خانمهای مهمان هم وسط کار وارد اطاق شد و در پشت سر خودش پیش کرد دنبال مانتوش میگشت که حس کرد ما داریم چی کار میکنیم مریمو خم کرده بودم و دستاشو روی دسته صندلی گذاشته بود و از عقب دامنشو زده بودم بالا و شورتشو دراورده بودم و داشتم محکم میکردم تو کسش من که خیلی حشری شده بودم که یک زن داره مارو نگاه میکنه مریم هم معلوم بود اتیشش زده بالا و اه و نالش بلند شده بود و خانمه هم مات مونده بود بعد از چند دقیقه که به خودش امد در حالی که داشت میرفت بیرون گفت دارین چی کار میکنین مریم هم گفت توکه کلی دیدی بیرون نرو و بقیه اش را هم نگاه کن من هم همان موقع از شنیدن حرف مریم دیگه نتوانستم جلوی خودم را بگیرم کیرم را از کسش کشیدم بیرون و ابمو ریختم رو کمرش و دامنش بعد هم به خانمه گفتم دستمال کاغذی را از انطرف تخت بندازه برای من از خودم تعجب کرده بودم که چه پر رو شده بودم کیر بدست جلوی مریم و یک زنه دیگه در حال حرف زدن بودم بعد ان شب که امدیم خانه به مریم گفتم تا حالا انقدر اتیشم تند نشده بود و از اینکه یکی مارو نگاه کرده خیلی حال کردم مریم هم گفت تو همون چند دقیقه 2 دفعه آبش آمده و خیلی خوشش امده
حالا دخترم امده بود و وضع بکن بکن خراب بود من هم هر روز یک دست جلق را حتما میزدم به یاد گذشته تا اینکه به خاطر کار من و مریم مجبور شدیم پرستار برای دخترم بگیریم بعد از هفت نفر که بهمان معرفی شده بود و از کارشون خوشمان نیامده بود یک شرکت که پرستار معرفی میکنه بهمان زنگ زد که یک دختر دیپلمه که چند ساله با این شرکت همکاری میکنه برامون میفرسته که باهاش مصاحبه کنیم این کارها با مریم بود شب که امدم خانه گفت از فردا یک دختر دیگه میاد فرداش دیدم یک دختر خوش هیکل و خوشگل آمد و خودشو معرفی کرد راحله و شروع به کار کرد چند ماه گذشت و مریم ازش خیلی رازی بود فقط نمیدانستیم چرا غمگین بود بعدا فهمیدیم که از خانشون تو اردبیل فرار کرده و تو اتوبوس یک خانمی بهش این شرکت را معرفی کرده بود و انها هم همان روز برای مصاحبه فرستاده بودن خانه ما شانس اوردیم که دختر خوبی بود ولی همینجا بگم به حرف این شرکتها گوش نکنید که دروغ میگن شدید. دختر جالبی بود میخواست گذشته اش را فراموش کنه و تهرانی بشه برای همین از مریم همش سئوال میکرد که چطوری رفتار بکنه و چه حرفی را کجا بزنه و کجا نزنه لباس پوشیدنش هم یواش یواش عوض شد و از مانتو و روسری به شلوار مشکی و تی شرت گشاد رسید روسری را هم بیخیال شد چند ماه دیگر هم گذشت و همه با هم خوب بودیم حسابی راه افتاده بود و همه فکر میکردن دوست مریم است یک شب که همه با هم نشسته بودیم داشتیم فیلم نگاه میکردیم پاشو انداخت رو پاش و ساقه پاش معلوم شد دیدم از من بیشتر مو داره یهو گفتم چرا موی پاتو نمیزنی خجالت کشید و قرمز شد فهمیدن حرف بدی زدم به مریم گفتم بهش یاد بده چطوری موهاشو بزنه یک کم هم شیطونیم گل کرد و دامن مریم که پهلو من نشسته بود را زدم بالا و تا بالای روناش معلوم شد گفتم ببین مریم چه پاهایی داره هیچ جاش هم مو نداره فردا تو هم همینطوری موهاتو بزن اخرش هم تاکید کردم که البته مریم هیچ جاش مو نداره مریم هم خندیدو زد به دستم که دیگه بسه بعدش هم گفت فردا خودم تو حمام نشونت میدم باید چیکار بکنی از این حرفها کیرم سفت شد و ان شب مریمو حسابی کردم بعدش مریم گفت چه شده امشب داشتی با راحله لاس میزدی نبینم بگیری بکنیش من هم گفتم اگر هم بخوام کاری بکنم حتما تو هم باید باشی من تنهایی هیچ کاری باهاش نمیکنم مریم هم رفت تو فکر و گفت فقط باهاش لاس خوشگه میزنیم من هم نفهمیدم منظورش چیه ولی گفتم به خاطر این حرفت کستو میخورم تا حال کنی و شروع کردم به خوردن کسش ولی برخلاف شبهای گذشته که داد و بیداد نمیکرد کلی اه و ناله راه انداخت بهش گفتم راحله اطاق بقل خوابیده و میشنوه بلند گفت بزار همه بشنون تو داری کسمو میخوری باید تا ته بخوری بعدش کیر کلفته تو بکنی تو کسسسسسسم و با صدای بلند شروع به اه وناله کرد
فرداش مریم راحله را برده بود خرید و مومک و تشکیلات را با هم خریده بودن و از همان پاساژ مریم به راحله گفته بود برات یک کادو دامن خوشگل میخرم تا حالا که موهای باهات را میزنی بپوشی و مهندس (من) هم نتواند بهت متلک بگه بدشم یک دامن گل دار خوشگل که جنسش فکر کنم نخ بود و تا یک کم بالای زانوش بود خریده بود با یک تیشرت استین کوتاه که به دامن میامد .شب بود من هم یک فیلم گذاشته بودم و به مریم و راحله گفتم بیان فیلم ببینیم مریم گفت من میام ولی راحله میخواهد بره حمام و موهایش را بزنه بعد شنیدم تو راهرو به راحله میگه بعد از اینکه خودتو حسابی شستی نیم ساعت بخواب تو آب داغ که پوستت نرم بشه که دفعه اول دردت نیاد بعدش منو صدا کن بیام بهت بگم چیکار باید بکنی و خودش هم آمد نشست تا فیلم را ببیند منم که در حال تجسم کردن راحله بودم هیچی از فیلم نفهمیدم بعد راحله مریمو صدا زد مریم بلند شد که بره من گفتم منم میام نگاه کنم مریم هم چپ چپ منو نگاه کرد و گفت بیخود تو اینجا بمون من خودم هواتو دارم ورفت
فیلم تمام شد و داشتم اخبار نگاه میکردم که صدای در حمام امد و فهمیدم مریم وراحله کارشون تمام شده دارن میان راحله همان لباس تازه را پوشیده بود حسابی خوشگل شده بود پاهاش هم که تا زانو معلوم بود مثل برف سفید بود تا حالا ساق پا به این سفیدی ندیده بودم گفتم چقدر با این لباس خوشگل شدی وحیف این پاهای خوشگل نبود تو تا حالا میپوشوندیشون مریم گفت کارم چطور بود خوب شده بعد خم شد و دامن راحله را تا بالای رون کشید بالا داشتم بیهوش میشدم عجب پاهای کشیده و بلندی داشت گفتم عالی شده و دستمو از پایین پاش یواش کشیدم بالا تا بالای زانوش وگفتم مورچه روش بکسوبات میکنه مریم دامن راحله را ول کرد و گفت تازه خبر نداری تمام موهاشو زده مثل من همه جاش مثل بلوره بعد هم گفت ولی کاره سختی بود چون دفعه اولش بود اطراف لباش حسابی قرمز شده منگه تازه داشتم سرمو بلند میکردم که به صورت راحله نگاه کنم دیدم حسابی سرخ شده وگفت من میرم چایی بزارم و زود رفت تو اشپزخانه یکی دو هفته گذشت و راحله هم دیگه با دامن راحت بود و خجالتش جلوی من ریخته بود بعضی وقتها هم پاشو مینداخت رو پاشو یک کم از ان رونهای خوشگلش معلوم میشد من هم هر دفعه بهش میگفتم خوب شد به حرف من گوش کردی خیلی پاهات خوشگل هستن اونم کیف میکرد تو چشاش میتوانستم ببینم وقتی ازش تعریف میکنم کیف میکنه
یکی از دوستامون زنگ زد و برای اخر هفته خونشون دعوت کرد من هم میدانستم که این رفیق ما سالی یک مهمانی میگیره ولی تمام تهران را دعوت میکنه خوبه خونشون یک حیاط بزرگ داره و همه میریم بیرون میشینیم و فقط برای رقص میریم تو ولی کلا خوش میگذره خبره مهمانی را به مریم دادم و گفت ریحانه و بچه را هم ببریم بچه را طبقه بالا میخوابونیم و خودمون میریم پایین و میرقصیم بعدش هم به ریحانه گفت رقص بلدی گفت روزا که ماهواره نگاه میکنه یاد گرفته بعدش من گفتم فکر کنم باید برات یک لباس مهمانی بخریم چون لباس مهمانی نداری مریم هم تایید کرد و فرداش رفتیم خرید این مریم شیطون هم از ان همه لباس یک لباس چسبون مشکی و کوتاه انتخاب کرد و به راحله گفت برود پرو بکنه راحله از اطاق پرو مریمو صدا کرد که ببین چطوره مریم رفت پیشش و بعد منو صدا کرد که بیا نظر بده من هم از خدا خواسته سرمو از در کردم تو چشام چهارتا شد عجب هیکلی عجب سینه های قشنگی داشت یک کم از دست من بزرگتر و معلوم بود که سینه بند نداره اون کون خوشگلش داشت تو لباس میترکید تا حالا فکر میکردم هیکلش خوبه ولی نمیدانستم که هیکلش عالیه و دهن همه را آب میندازه همان موقع مریم گفت از قیافت معلومه لباس خوبه نمیخواهد چیزی بگی فقط از این شورتها نباید بپوشه و باید براش شورت جی سترینگ ( مثل خط میمونه این شورتها که لای کون میرود)بخریم تا خط شورتش معلوم نشه گفتم باشه امدم بیرون و از این تعجب کرده بودم که راحله اصلا خجالت نمیکشید بلکه برعکس دلش میخواست من هم چیز را کامل ببینم بعد از نیم ساعت توی لباس زیر فروشی بودیمو مریم به فروشنده گفت ما چی میخواهیم فروشنده هم چند مدل گذاشت جلومون مریم هم یکی یکی ور میداشت میگرفت جلوی کس ریحانه به من میگفت این خوبه من هم که حشری شده بودم گفتم این سه تا خوب است و خریدیم رفتیم خانه آن شب حسابی با مریم حال کردم تا صبح نگذاشتم بخوابه آخرش بهم گفت بهتره هر روز برای راحله بریم شورت بخریم و زد زیر خنده
شبه مهمانی شد و رفتیم و همانطور که انتظار داشتم خر تو خر عجیبی بود بعد از کلی سلام و احوال پرسی مریم گفت بریم برقصیم گفتم من دارم حرف میزنم تو با راحله برین من هم بعدش میام پیشتون از همان دور دورا دیدم که دوتایی دارن میرقصن تعجب کردم راحله حسابی خوب میرقصید بعد از کلی صحبت کردن با دوستام رفتم پیش مریم وراحله تا باهاشون برقصم حسابی تو گرم بود و هر دوتاشون خیس عرق شده بودن و اصلا هم جا نبود باید در حقیقت یک جا وامیستادی و خودتو تکان میدادی از یک جهت هم خوب بود چون این چور جاها من حسابی با مریم ور میرم و کلی دست مالیش میکنم شروع به همین کار هم کردم و دستمو گذاشته بودم دور کمرش و قر میدادیم هی دستم سور میخورد میرفت روی کونش مریم هم از هر ده دفعه یک دفعه میگفت نکن مردم میبینن من هم میگفتم بزار ببینن مال خودمه بعدم میزدم روی کونش یواش یواش احساس کردم که راحله فکر میکنه که انجا اضافه است برای همین یک دسمو انداختم دور کمر مریم یکی هم دور کمر راحله و سرامونو چسبوندیم به هم و شروع کردیم به رقصیدن من هم از فرصت استفاده کردمو شروع کردم به لاس زدن دستمو بردم روی کون هر دوتاشون بعد بدون اختیار گفتم راحله تو شورت نپوشیدی راحله هم گفت چرا از همونا که با هم خریدیم پوشیدم گفتم کدوم یکی رو گفت زرشکی را گفتم ببینم مریم گفت چی میگی اینجا که نمیشه بعدا که رفتیم بالا به بچه سر بزنیم میبینیم بهش میاد یا نه بعدش هم هر سه تا زدیم زیر خنده و به رقصمان ادامه دادیم من که دیگه از رقص خسته شده بودم و از بس این دوتا رو مالونده بودم شق درد گرفته بودم رفتم نشستم و شروع کردم به حرف زدن با برو بچه ها ولی این دو تا تا نیم ساعت بعدش هم رقصیدن من نمیفهمم چرا دخترها انقدر رقصیدن را دوست دارن
روی صندلی ولو نشسته بودم داشتم حرف میزدم که راحله آمد و با خنده گفت من دارم میرم بالا بچه را نگاه کنم شما هم میخواهید نگاه کنید من هم در حال بلند شدن گفتم ببخشید حال بچه ام زیاد خوب نیست یک نگاه میکنم و دست بزنم ببینم حرارتش چقدر است !!!!؟ و زود میام پایین توی راپله بودیم راحله گفت قرار نبود دست بزنی گفتم مریم کو گفت رفت دستشویی گفتم میخوام ببینم حرارتش چقدره بعد زیر لب خندیدو دوید از پله ها بالا توی اطاق گفتم ببینم شورتی که خریدم بهت میاد یا نه و اونم یا یک قر کمر یواش یواش پایین لباسشو گرفت و کشید بالا تا دم شورتش گفتم من که هیچی نمیبینم و میخوام سینه بندت که با شورتت ست است را با هم ببینم راحله که یک کم قرمز شده بود با صدای لرزان گفت که اینطوری باید تمام لباسمو دربیارم گفتم لازم نیست زود لباستو بکش بالا تا بالای سینه هات بعدش هم رفتم سمت در که مواظب باشم کسی تو نمیاد راحله هم لباسشو کشید بالای سینه هاش من که دهنم آب افتاده بود گفتم بیا نزدیک یواش یواش امد من اول دستمو گذاشتم دور کمرش احساس کردم زیر دستم بدنش لرزید و یواش یواش دستمو بردم بالا روی سینه هاش و از روی سینه بند شروع کردم به مالوندن هر دوتاش بعد یکی از دستامو بردم پایین روی شرتش و فشار دادم وسط پاش یک کم پاشو باز کرد و دستمو بردم آن وسط بیشتر از اینکه داغ باشه خیس بود چشماشو بست و تکان نمیخورد یک کم کسشو مالوندم و چوچولشو از روی شورت بین دو تا انگشتم گرفتم و مالوندم دستاشو انداخت روی شونه هام تا از افتادن جلوگیری کنه من دیدم زیادی رفتم جلو بهش گفتم بهتره بریم پایین و لباسشو کشید پایین و مرتب کرد و پشت سر من امد پایین رفتیم توی حیاط دیدم مریم با دوستاش دارن غیبت میکنن تا ما رو دید امد جلو گفت از منظره خوشت آمد شورت و سوتینش بهش میامد گفتم اره خیلی خوب چیزی خریدیم مریم گفت پس با این حساب من هم باید ببینم من گفتم بهتره بگذاری برویم خانه همه مال هم را ببینیم مریم هم با دست ضد به بازوی من گفت شیطون شدی و دست راحله را گرفت و کشید سمت خودش و گفت بیا بریم
توی ماشین که میامدیم شروع کردیم به حرف زدن در باره لباسهای دخترها مریم گفت یک دفعه باید همین لباسو بدون شورت توی مهمانی بپوشم آخه نیلوفر امشب زیر لباسش هیچی نپوشیده بود منو میگی دهنم باز مونده بود که این دخترها که چه کارها که نمیکنن و چه چیزها که به هم نمیگن بعدش هم مریم همینطور که روی صندلی شاگرد بقل من نشسته بود دو سه دگمه مانتشو باز کرد و کونشو از روی صندلی بلند کرد و شورتشو از آن زیر دراورد شروع کرد به چرخوندنش دور یک انگشتش راحله هم از ان پشت میخندید مریم گفت جلوتو نگاه کن نکوشی مارو بدون شورت بعد گفت راحله اگه قراره بمیریم بدون شورت تو هم شورتتو دراور راحله هم چند دفعه نه گفت بعد از چند دقیقه دیدم شورتشو انداخت روی فرمون این دفعه دیگه داشتم میرفتم تو جدول من هم کرمم گرفته بود و گفتم قبل از خانه یک اب میوه هم بزنیم در همان موقع هر دو تا شورتو گذاشتم زیرم میخواستم این دو تا بدون شورت تو خیابان راه برن آن هم با این دامنهای کوتاه زیر مانتوشون من رفتم یک معجون برای خودم و دو تا اب میوه برای انها گرفتم و بردم دم ماشین مریم وراحله هم امده بودن بیرون ماشین ایستاده بودن مریم گفت این باد میپیچه وسط پام نه ریحانه ریحانه هم گفت آره آدم لرزش میگیره من گفتم اینطوری که از لای دگمه ها باد نمخوره به کوساتون دگمه هاتون را باز کنید لباستونم تا کمر بکشید بالا تا یک حال حسابی بکنین اگه مردین مریمم یک نگاه به ریحانه انداخت و سه تا دگمه پایین مانتشو باز کرد و لباسشو تا کمر کشید بالا ریحانه هم از نگاه مریم فهمید همین کار را بکنه باورم نمیشد که ساعت 2 نصف شب با دو تا کس لخت داشتم آب میوه میخوردم شانس اوردم که انجا که ما بودیم تاریک بود من هم به زور این دو تا کس بدون مو را میدیدم بعد رفتم جلوی مریم قاشق پلاستیکی که تو دستم بود را کشیدم به کسش یک کم هم فشار دادم رفت تو بعدش کردم تو دهنم و گفتم تو خوشمزه ترین کس دنیا را داری بعد راحله گفت برای همینه هر شب میخوریش و همه زدیم زیر خنده معلوم شد تمام اه و ناله های مریم شبها صداش به راحله میرسیده وقتی رسیدیم خانه دخترم که بد خواب شده بود شروع به گریه کرد و تمام حشریتممون خوابید

هر بی‌لیاقتی رُ تو قلبتــــون جا ندید!!
جای آفتـــابه تو بــوفه نیست . . .
     
#7 | Posted: 12 Oct 2012 17:49




نازگل


سلام دوستان اسم من نازگله خیلی وقته داستان ها و خاطرات شمارو اینجا میخونم و خواستم منم داستان زندگیم رو بنویسم سکس نداره ولی یه دردو دله کوچیکه برا سبک شدنم.
32 سالمه و11ساله که ازدواج کردم شوهرم 18سال ازم بزرگتره و اسمش محموده.وقتی 22سالم بود مثل بیشتر دخترا خواستگارای داشم و اون موقع ها کمتر کسایی دوست پسر داشتن منم دختر شیطونی بودم ولی با هیچ پسری دوست نمیشدم تا اینکه بین همه ی خواستگارام محمودو انتخاب کردم /سنش زیاد بود و پخته تر از همه دخترام تو سنای 20 عاشق مردای بزرگتر از خودشون میشن منم استثنا نبودم بدجور عاشق محمود شده بودم شب و روزم محمود بود هرچی همه میگفتن دیوونه شدی حالیم نمی شد دوست صمیمیم میگفت آخه نازگل دیییوووونهه الان داغی بهد چند سال تو تازه میخوای از زندگی لذت ببری باید بشینی تو خونهی محمود که مثل خانه ی سالمندانه اما امان از دل عاشق و کله ی خراب خلاصه اینکه با پافشاری های من با محمود ازدواج کردم زندگی برام بهشت بود. محمود آدم سردی نبود ولی خیلی هم هوای سکس نداشت برعکس من انگار تشنه تر میشدم ولی اون عاشق ناز کردن و حرف زدن بود باهام تو تخته خواب نه سکس!

اوایل حس نمیکردم ولی بعد چند سال احساس کمبود داشتم مخصوصا بعد از اینکه محمود بهم گقته بود که به هیچ وجه بچه نمیخواد صبح تا شب گریه میکردم ..هرشب به زور مجبورش میکردم باهام سکس کنه بعضی اوقات قبول میکرد ولی هم از کاندوم استفاده میکرد هم برا محکم کاری مجبورم میکرد قرص بخورم محمود خودش وقتی بچه بوده باباش فوت کرده بوده برا همین بچه نمیخواست هرچی هم سعی کردم بهش نشون بدم که ربطی نداره و اینا از حرفش کوتاه نمیومد میگفت براچی یه بچه بیگناه بیاد تو ای جهنمو...7سال گذشت و من تسلیم شدم و محمودم دست از من کشید انگار که خستهشده باشه دیگه و جون نداشته باشه ولی من هروز حالم بدتر میشد زندگیم خیلی خالی بود خالی از همه چی و تنها بودم از صبح بیکار شاید کارای خونه رو انجام میدادم عصر هم محمود از دانشگاه میومد یادم رقت بگه استاد دانشگاهه محمود.تا ای اواخر روی آوردم یه سایت های سکسی و خود ارضایی میکردم تا اینکه چند ماه پیش به خاطر رفت و آمد های دانشجوهای محمود به خونه برا گرفت اوراقو ...یه پسری بین دانشجوهاش بود اسمش سیاوش یود پسر جذابی بود و نگاهاش کلی حرف داشت یه روز که برا دانشجو های محمود شربت میبردم سیاوش به بهانه ی دستشویی آمد بیروناز اتاق و پشت سرم آمد گفت ببخشید یه کار کوچیک داشتم !منم گفتم بفرمایید بهم گفت ببخشید اینجا نمیشه ازتون کمک میخواستم اگر لطف کنید شماره موبایلتون رو لطف کنید ممنون میشم.
گفتم آخههه/گفت خواهش میکنم ضروریه منم به عقلم نرسید یه لحظه چیکار میتونه داشته باشه منم دادم شمارمو و بهد از 2روز دیدم تماس گرفت و خودشو کامل معرفی کرد و گفت که به نظرش من خیلی خانوم بودم و صمیمی میتونستم به دوست دخترش کمک کنم منم پرسیدم چه کمکی گفت متوجه میشین میتونین فردا بیاین منزل ما باهاش صحبت کنین منم مثل احمقا گفتم باشه و رفتم خونشون..برام شربت آورد و گفت یه 10دقیقه دیگه میرسه دوست دخترش بهد شروع کرد به حرف زدن و ...بهد یه مدت به ساعت نگاه کردم دیدم 30دقیقه گذشته گفتم مثل اینکه نمیان اونم گفت اصلا قرار نبود بیاد !!!گفت ببین نازگل من روز اول تو چشمات همه چیو خوندم!!!من چشمام 4تا شده بود ..گفت میخوای بگم چند وقته یا اصلا چند ساله سکس نداشتی؟؟از جام پریدم گفتم مراقب حرف زدنت باش جای مامانتم و کیفمو برداشتم برم که دستشو انداخت دور کمرم تمام بدنم انگار آتیش گرفته باشه شالمئ از سرم برداشت شرو کرد به لیس زدن گردنم میتونم بگم تا به حال همچین لذتی نبرده بودم اما تو یه لحظه همه چیز از جلوی چشمام گذشت وقتی 21 سالم بود محمود زندگیم حتی تنهایی هام و عشقم به محمود ..سری برگشتم سیاوشو حول دادم عقب شالمو سرم کردم و دویدم ووتمام کوچه رو دویدم و گریه کردم ...به خونه که رسیدم رفتم حمام آب و باز کردم داغه داغ رفتم زیرش لیفو برداشتم با تمام قدرت رو گردنم میکشیدم و گریه میکردم احساس میکردم یه خیانتکار بیشتر نیستم گریه میکردم گریه میکردم ...شب وقتی محمود آمد خونه با چشمای قرمزم رفتم پیشش گفتم :تمام زندگیم عاشقت بودم با اینکه خیلی وقته تنهام گذاشتی و با تنهایی ها زندگی میکنم بازم دوست دارم .رفتم تو اتاق خواب چراغ و خاموش کردم رو تخت خوابیدم و چشمامو بستمو از زیر پلکام اشک میومد.....

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#8 | Posted: 6 Feb 2014 18:49
alireza_famili:
ب کردن فرشته در کیفش رو باز کرد و عارف گفت،تشکر مهمون من هستید.در ضمن اونها با هم قول و قرار شام گذاشته بودند که ما بایستی حدود یک

من تقريبا از سن 12 سالگي فهميدم كه سكس چيه و علاقه شديدي به سكس پيدا كردم ولي هميشه مي ترسيدم با كسي سكس داشته باشم فقط يك بار اونم توسن 15 سلگي با دوست پسرم يه كمي عشقبازي كردم كه بعدا نمي دونم چرا اون با من رابطشو قطع كرد خلاصه بگذريم اين ماجرايي را كه مي خوام براتون تعريف كنم به 2 ماه پيش برميگرده. من يه داداش دارم به نام نيما دارم.اون خيلي وقت بود كه منو ديد مي زد منم چون خوشم مي اومد كاري مي كردم كه بيشتر منو ديد بزنه مثلا جلوش خم ميشدم كه چاي براش بذارم يا كارهاي ديگه كه سينه هامو ببينه و يا يه شلوارك نازك مي پوشيم و شورت هاي رنگي تنم مي كردم كه معلوم بشه اونم كم لطفي نمي كرد و قشنگ ديدم مي زد تا اينكه يه روز كه از خريد اومدم خونه و چون آچار داشتم آيفون نزنم ورفتم تو كه ديدم داداشم يه فيلم سوپر گذاشته و داره تماشا ميكنه و داره جلق ميزنه كه يه فكري مثل برق به ذهنم رسيد سريع رفتم بيرون وآيفون زدم بعد از چند لحظه دادشم در باز كرد وقتي رفتم تو بد جوري عصبي بود آخه نذاشته بودم جلقشو تموم كنه منم چون مي دونستم خيلي حشريه سريع لباساموعوض كردم و يه لباس خواب توري پوشيدم و رفتم به داداشم گفتم كه من خيلي خستم و ميرم يه كم بخوابم داداشمم كه داشت منو با چشاش مي خورد منم رفتم رو تخت دراز كشيدم و لباس خوابمو تا بالاي رونام كشيدم و كونم دادم عقب و منتظر داداشم موندم بعد از 3-4 دقيقه داداشم آروم در اتاقمو باز كرد و اومد سمت من منم خودمو به خواب زدم داداشم براي اينكه مطمئن بشه كه من خوابم منو آروم چند بار صدام كرد و منم الكي نشون دادم كه مثل يه خرس خوابيدم بعد ديدم داداشم دستاشو آروم كشيد به رونام و كمي نوازشش كرد و زير لب يه چيزهاي گفت بعدش هم آرموم دستاشو رو سينم كشيد و يه كم مالوندش سپس سريع شلوارشو در آورد ودوباره دستشو كشيد به رونام و اين بار كمي ليسيد منم كه داشتم آتيش مي گرفتم بعد لباس خوابم كمي داد بالا و باسنم كي ليسيد سپس به هزار زحمت لباسمو تا كمرم كشيد البته منم يه جورايي كمكش مي كردم تا سريع تر كارشو انجام بده بعدش در حدود 5 دقيقه طول كشيد كه شورتمو پايين كشيد منم چون كونمو داده بودم عقب كسم از پشت افتاده بود بيرون بنابرين داداشم هم كم لطفي نكرد و شروع كرد با نوك زبونش ليسيدن منم كه ديگه تاب نداشتم به زور خدمو نگه داشتم تا صدام در نياد ولي ديگه واقعا تاب نداشتم و بايد كاري ميكردم كه يه هو برگشتم تا داداشم ديد كه من بيدار شدم و دارم اونو نگاه ميكنم خودشو پرت كرد عقب منم يه نگاه به كيرش كردم و گفتم بيشعور داشتي چه غلطي مي كردي بيچاره داداشم داشت سنگ كوب مي كرد و كم مونده بود كه گريه كنه و در يك لحظه كيرش خوابيد منم چون نخواستم زياد اذيت بشه با لبخند گفتم خوب زياد هم اشكالي نداره ولي تو كه مي خواستي حال كني خوب به منم ميگفتي با هم حال مي كرديم ديدم داداشم يه ذره رنگو روش باز شد و با صداي لرزون گفت راستش خيلي وقته مي خوام بگم ولي مي ترسيدم عصباني بشي و به مامانو بابا بگي منم پستنامو تو دستم گرفتم وگفتم حالا كه عصباني نشدم اونم از زمين بلند شد و اومد كنارم نشست وگفت واقعا اشكالي نداره كه ما با هم حال كنيم منم با عشوه گفتم اشكال كه داره ولي نه براي تو اونم گفت قربون آبجيه با حالم برم و يك دستشو گذاشت رو سينم و با دست ديگش كوسمو مالوند و شروع كرد به لب گرفتن يه 2-3 دقيقه اي لب داديم سپس شروع كرد به خوردن گردن و گوشم منم لباسامو در آوردم اونم پيراهنشو در آورد و شروع كرد به خوردن ممه هام نوك پستونامو ميك ميزد دورشو مي ليسيد و گاهي همشو مي كرد تو دهنش يه حس خيلي خوبي داشتم وقتي يادش مي افتم آب از كسم جاري ميشه خلاصه بعدش رفت سراغ كسم وحسابي خوردش از كسم سيل جاري شده بود انگاري داشتم مي شاشيدم داداشمم همشو مي خورد بعد از كلي كس خوري كيزشو آورد جلوي من و گفت بخور منم مثل كير نديده ها افتادم به جون كيرش آن قدر محكم ميمكيم كه داشت لبام پاره مي شد صداي داداشمم رفته بود آسمان منم چون ديدم خوشش مي ياد زياد مي مكيدمش كه يه دفعه داداشم كيرشو از دهونم بيرون آورد و گفت بسه داره آبم مياد سپس گفت قنبل كن منم كردم اونم حسابي در كونمو ليسيد و گفت مي خواي از بكنمت با وجود اينكه مي دونستم درد داره ولي با تمام وجودم قبول كردم اونم رفت از تو كمدم يه كم كرم آورد و ماليد رو كيرش يه كمي هم به كون من زد سپس آروم سر كيرشو فرو كرد تو كونم يه لحظه احساس كردم جر خوردم، چشام سياهي رفت و يه جيغ بلند كشيدم بيچاره داداشم ترسيد و زود كيرشو بيرون آورد ولي من گفتم بكنه اونم باز آروم فرو كرد باز دردم اومد ولي زود خوب شد داشتم لذت مي بردم و التماس ميكردم كه تند تند بزنه اون هي تند و تندتر ميكرد بعد از 5 دقيقه داداشم يه آه بلند گفت و تمام آبشو ريخت تو كونم و يه كمي كيرشو تو كونم نگه داشت سپس بيرون كشيد و شروع كرد به مالوندن كسم كه يه دفعه تمام عضلات بدنم گرفت و ارضا شدم هر دومون خسته شده بوديم و رو تخت دراز كشيديم و يه كمي از هم لب گرفتيم كه يه دفعه يه صدايي گفت خسته نباشيد سريع به طرف در نگاه كرديم بابام بود داشت مارو همون جوري نگاه مي كرد ما هم خشكمون زد و رنگمون عين گچ شد من كه اصلا نمي تونستم جوم بخورم انگار دنيا تو سرم خراب شد داداشمم عين من بود ولي پدرم بدون اينكه حرفي بزنه در بست و رفت داداشم با عجله لباسشو پوشيد و به منم گفت تو هم زود باش بايد فرار كنيم وگرنه بابا هر دو مونو ميكشه و خودش زود از خونه در رفت ولي من اصلا نمي تونستم از جام تكون بخورم و شروع كردم به گريه كردن.بعداز يكي دو ساعت مامانم اوم و وقتي اومد تو اتاقم وديد دارم گريه ميكنم پرسيد چرا داري گريه مي كني من بيشترگريم گرفت و نتونستم حرف بزنم سپس رفت به اتاق خودشون بعد از چند دقيقه با خنده وارد اتاقم شد و گفت پس بگو چي شده من كه از تعجب شاخ در آوردم بعد اومد منو بغل كرد و گفت دخترم مگه شما چيكار كرديد كه داري اين طوري گريه مي كني فقط يه كم با حال كرديد من كه ديگه گريم قطع شد وداشتم هاج و واج مامانمو تماشا كردم بعد از چند لحظه دو باره گريم گرفت و گفتم بابا ما رو مي كشه مامانم دو باره خنديد و گفت نترس اون از اينكه با هم سكس داشتيد خوشحالم است آخه مي گه سكس براي همه لازمه در ثاني با آشنا حال كردن بهتر از اينه كه بري با غريبه حال كني اونم بره به همه بگه و آبروت بره منكه يه كم دلگرم شده بودم ديگه گريه نكردم بعد بابا اومد تو اتاقم وگفت به به دختر سكسي من ديگه واسه خودت خانومي شدي به به چه پستونايي جون ميده واسه خوردن بعد نشست كنارم و منو بوسيد و گفت ببين دخترم تو كه كار بدي نكردي كه كسي بخواد اذيت كنه فقط از نعمتي كه داري هم خودت استفاده كردي و هم برادرتو سيراب كردي حالا هم پاشو به برادرت زنگ بزن بگو هم چيز روبه راست بيا خونه دير وقت منم همون كارو كردم ولي داداشم هنوز مي ترسيد و با چند بار زنگ زدنه مامانم اومد توخونه و مامانو بابام همون چيزهايي را كه به من گفته بودند به اونم گفتند خلاصه اون شب اون طوري گذشت و از فرداي اون روزخونه ما شده بود عين سكس خونه بابامو مامانم هم براي اينكه خجالت ما بريزه جلوي ما سكس ميكردندو منو داداشموتشويق ميكردند كه باهم سكس كنيم خلاصه بالاخره ما هم از خجالت افتاديم و جلوي مامانو بابام حال ميكرديم بعد از چند روز هم به پيشنهاد مامانم تصميم گرفتيم 4 تايي سكس كنيم ما هم قبول كرديم اون شب اولش داداشو بابام مامانمو خوب كردند و سپس اومدند سراغ من، بابام خودش پردمو زد و گفت هر وقت خواستي ازدواج كني ميريم پيش دكتر و ميگيم از يه جايي افتاديو پردت پاره شده اونم با چند تا بخيه درستت ميكنه سپس بابام دراز كشيد و به من گفت روش بشينم منم نشستم و كيرشو تو كونم فرو كردم بعدش داداشم اومد و كيرشو كرد تو كسم و دو تايي منو خوب كردند من اون بار 2 دفعه ارضا شدم بعد از چند لحظه بابامو داداشم منو ول كردند و بابام جلوي صورت من و داداشم جلوي صورت مامانم شروع كردند به جلق زدن منو مامانمم هم تمام آبشونو خورديم و با هم لب داديم ديگه ناي بلند شدن نداشتيم همون جا تا فردا صبح توبغل هم خوابيدم الان چند ماه كه ما با هم سكس مي كنيم و از قبل هم زندگيمون شادتر شده.
     
#9 | Posted: 14 Feb 2014 11:08
اولین خاطره سکسی من
من 14 يا 15 سالم بود پدرم مغازه داشت و من هميشه مواقع بيكاري پيشش بودم پدرم از اين قيافه هاي حزب الهي داشت و با بچه هاي اون موقع سپاه و كميته خيلي رفيق بود نميدونم چطور شد كه براي يكي از اين بچه هاي كميته اي يه خونه اجاره كرد البته خونه دايي خودش رو كم كم يادمه كه با هم رفت امد خانوادگي رو شروع كرديم اسم خانومش منيژه بود دو تا بچه داشت كه يكيش 4 سالش بود و او يكي 1 سال بود خانوم خوشگل بود نميخوام بگم كه توي نخش رفتم و از اين حرفها چون اون موقع من شاهكارم اين بود كه يه جق بزنم همين و اصلا توي نخ اين حرفها و كس كردن نبودم زدو اين بنده خدا رو كه شوهر اين خانوم بودو دادن به يكي از اين شهراي نزديك ما كه يك ساعت با ما فاصله داشت اونجا اين بنده خدا با داشتن مدرك دبيرستاني كلاس 10 شد فرمانده كميته اون شهر (خر تو خر رو كيف ميكني)و اونا مجبور شدن از اون خونه بلند بشند
اونا از شهر ما رفتن يك روز اين بنده خدا به پدرم زنگ زده بود كه بابا بيايد اينجا كه زنم بد جور مريضه و بد حال و كسي رو ندارم اينجا اخه اصليتشون مال اطراف همدان بود .
پدرم هم اومد خونه وبه مادرم گفت بلند شو بريم بهشون يه سر بزنيم اينها رفتن من خونه موندم يادمه يه ويدو بتا مكس از اين فيلم كوچكها داشتيم كه اندازه يك تراكتور بود ما هم يه فيلم داشتيم كه يكم لختي پختي توش بود هر وقت خونه خالي بود يكي از اين بچه خوشگل هاي كوچمون رو به بهونه ديدن فيلم ميارودم خونه وجاتون خالي كونش ميزاشتيم البته ساك زدن اينها رو كه ما اون موقع نميفهميديم فقط شلوارو نصف و نيمه پايين ميكشيديم و يه تف يا خيلي مرام ميزاشتيم از روغن نباتي استفاده ميكردم و با چندتا تكون كمر ابمو تو كونش خالي ميكردم اون روز هم همين كار رو كردم نزديكهاي غروب بود كه ديدم پدر و مادرم و منيژه خانوم و شوهرش و بچه هاش اومدن مادرم يه طرف منيژه رو گرفته بود و شوهرش هم يك طرفشو آورن اونو خوابوندن رو تخت خوابپرسيدم چي شده مادرم گفت بردنش دكتر و گفته كه بهش شك وارد شده و بايد تحت مراقبت باشه گفتم خوب چرا اورديش اينجا گفت خودت كه ميدوني اينا اينجا كسي رو ندارند غريبن مادر ثواب داره گفتم بابا چرا اورديش تو اتاق من گفت به خاطر اينكه اينجا تخت داره راحتره اخه فقط من توي خونه تخت داشتم زير لب يه فحشي دادم كه مادرم فكر كنم متوجه شد و يك پس گردني ابدار خوابوند بيخ كلم شوهرش صبح ساعت 6 ميرفت و ساعت 10 شب ميومد گفتم كه فاصله چنداني نداشت و ماشين مفت دولت هم كه زير پاش بود كه حتي پول بنزينشو دولت ميداد

بنده خدا مادرم شده بود پرستار بي جيره مواجب اين خانوم و دايه مفتكي بچه هاش يه روز رفتم تا از اتاقم وسايل بردارم اول در زدم بعرد رفتم تو ديدم بيداره يه سلام كردم و رفتم داخل بيدار بود يه ملحفه نازك روش بود كه تا بالاي روناش بالا رفته بود من بدبخت حريص داشتم باچشام قسمت لخت پاهاشو ميخوردن پرسيد امير جان چيزي ميخواي كه به خودم اومدم گفتم شما خوبيد خنديد گفت من اره اما مثل اينكه تو خوب نيستي گفتم چطور مگه گفت هيچي چي ميخواي گفتم اومدم ساكم رو بر دارم ( بخدا من اصلا ساك نميخواستم يادم رفته بود اومدم چي ببرم ) اومدم بيرون همش اون سفيدي و تپولي پاهاش جلوي چشمم بود رفتم توي توالت جاتون خالي يه جلق درست حسابي زدم واي چقدر اب تو كمرم بود
از اون روز دوست داشتم كه يه جورهاي بدنشو ديد بزنم ولي يه ترس داشتم كم كم منيژه خانوم از تخت ميومد پايين و راه ميرفت زياد با من شوخي ميكرد مخصوصا مواقعي كه تنها بوديم ديگه صبح كه شوهرش ميرفت من اون باهم با اجازه پدر و مادرم به پارك نزديك خونه ميرفتيم تا هم رو حيه اش بهتر بشه هم پياده روي داشته باشه تا اينكه كامل خوب شد و برگشتن به شهري كه شوهرش اونجا بود ديگه هر پنج شنبه جمعه يا ما خونه اونا بوديم ا اونا خونه ما ديگه پيش من رو سري سر نميكردمنم هر وقت ميديمش سريع به يادش يه جلق اساسي ميزدم يروز پدرم اومد به خونه گفت فلاني زنگ زده و براي يه ماموريت قرار بره به يكي از شهراهاي جنوبي خواسته كه تو بري پيش زنو بچه اش تا بياد (البته به مادر گفت) مادر بنده خدا گفت كه نميتونه تا بستون بود بهش گفتم خوب بگو اون خانموش رو برداره بياره اينجا پدرم گفت بهش گفتم اما گفته كه شهر امنيت زيادي نداره امكان داره وسايلشون رو بدزدن مادر گفت خوب امير رو بفرستيم پيشش كه پدرم گفت نه بابا زشت زن جوان مادر گفت بابا اينكه بچه است (مثبت مثبت بودم به جون خودم)
پدرم گفت بزار بهش ميگم اگه قبول كرد ميفرستيمش غروب بود با بچه ها رفته بوديم فوتبال ديدم كه ماشين كميته اومد واي همه تخمامون فر خورد گفتيم حتمي يكي از اين همسايه هاي ديوس گزارش دادن كه ما اينجا سر وصدا و اذيت كرديم ديدم پدرم از ماشين پياده شدمنو صدا كرد گفت بيا كه فلاني اومده دنبالت تا تورو با خودش ببره خونشون اونجا اذيت نكني بدو لباسهاتو بپوش خدايش دوست نداشتم برم اخه براي تابستانم كلي برنامه داشتم و حالا همه برنامه هام پر
رفتيم خونه مقداري لباس وسايل برداشتم پدرم هم مقداري پول بهم داد (دمش گرم هيچوقت منو لنگ نميزاشت)با سفارش پشت سفارش با فلاني رفتيم خونشون اونم كلي سفارش كرد كه فردا من ميرم اينجا زياد توي شهر نرو هر چي خواستيد زنگ بزنيد به فلاني براتون مياره اينجا ديدشون به مامور بده از اين حرفها شب من توي اتاق خوابيدم نصفه هاي شب بود كه با صداي زمزمه مانندي از خواب بيدار شدم انگار يكي داشت گريه ميكرد يا شايد هم التماس ميكرد كي بود ترس و دلهره داشتم خوب گوش دادم فهميدم صداي منيژه است يكم جلوتر رفتم و به در نزديك شدم داشت ميگفت اروم تو رخدا اروم واي پاره شدم درش بيار اخ بزارش جلو واي
قلبم داشت ميومد بيرون
شوهرش ميگفت بزار خوب بكنمت يه يك ماهي ديگه نميتونم اين كس كون رو ببينم منيژه ميگفت اروم تر الان امير بيدار ميشه زشته گفت نه رفتم بهش سر زدم مثل خر خوابيده (ديوس خر پدرو مادرت من بيدارم) فقط صدا بود كه ميشنيدم وا صداي ناله هاي شهوت نا منيژه كيرم قد كشيده بود دستم خود به خود رفت سمت كيرم و شروع كردم به ماليدن و صداهاي ناله هاي منيژه منو هم تو ي عالم ديگه برده بود داشت ابم ميومد هيچي جز لنگه جورابمو پيدا نكردم (اينجا همونجاست كه ميگند لنگه كفش هم در بيابان نعمت ) ابمو روش خالي كردم رفتم خوابيدم صدا ها كم شده بود معلوم بود اون يابو هم كارشو كرده بود خوابم برد صبح بيدار شدم ديدم كه منيژه بيداره بخدا دورغ نميگم ولي درست راه نميرفت پرسيدم چيزي شده گفت نه صبح كه شوهرم داشت ميرفت دم در پام پيچ خورده من خر هم باورم شده بود نگو ديشب خانوم از كون داده داره گشاد گشاد راه ميره پرسيدم مگه رفت گفت اره تو خواب بودي نزاشتم بيدارت كنه الان ديگه تو مرد اين خونه اي ببينم مرد شدي يا نه
منيژه هر وقت كه بچه يكسالش شير ميداد يه رو سري يا دستمال روي سينه هاش ميزاشت تا سينه هاش معلوم نباشه ولي اون روز داشت به پسرش شير ميداد در حالي كه سفيدي پستونش رو براي اولين بار ديدم واي كه چه حالي داشتم داشتم نگاهش ميكردم پرسيد چيه چيرو نگاه ميكني بازم خودمو به خريت زدم يعني روم نميشد كه گفتم هيچي خندهاي كرد وگفت اين سعيد ناقلا تازه دندون در اورده پدر منو در اورد نوك پستونامو داغون كرده هروقت بهش شير ميدم سينه هامو گاز ميگيره بيا ببين واي خداي من .... گفتم من ببينم گفت اره ديگه ببين زن گرفتي نزار به بچه اش شير خودشو بده پستوناش از فرم ميفته چي داشت ميگفت ؟؟

گفت بابا بيا ببين رفتم جلو پستونش رو از دهن پسرش در اورده بود واي چه خوشگل بود يه نوك قهوه اي با يه حاله كم رنگ دورش منكه صدبار با ياد اين پستونها جلق زده بودم حالا داشتم ميديمشون يه لحظه متوجه بالاي پستنش شد كه جاي كبودي كبود گفتم اين چيه كه گفت اينو ديگه باباي پسرم كرده و لباسشو كشيد پايين و پستوناشو جا ساز كرد واي چه حالي داشتم گفت نميخواي بري حموم گفتم چرا گفت پاشو برو منم شب بايد برم و بچه ها رو هم ببرم رفتم تو حمام سينه هاش جلو چشمم بود كيرمو تو دستم گرفته بودم و چشمام رو بسته بودم داشتم با كيرم ور ميرفتم كه در حموم باز شد خشكم زده بود كيرم توي دستم منيژه روبروم واي ...

يه نگاهي بهم كرد و رفت بيرون ديگه اصلا روم نميشد برم بيرون چي ميگفتم
اگه به شوهرش ميگفت حتمي از كير دارم ميزد . بابام ميفهميد حتمي تخمهام رو در مياورد ميداد دستم تا برم توي انجمن بيخايگان عضو بشم خاك بر سرم شد
شايد باور نكنيد ولي يه چيزي حدود نيم ساعت توي اون حالت بودم كيرم شده بود اندازه يك سنجد ميخواستم بيام بيرون و از او خونه بزنم بيرون برم تهران خونه يكي از فاميلها اومدم بيرون ديدم با تلفن داره حرف ميزنه خاك بر سرم شد حتما زنگ زده خونه ما آره حدسم درست بود با مادرم داشت حرف ميزد خدايش مغزم خواب رفته بود يك دفعه ديدم بهم ميخنده گفت ها چيه كجاي بيا مادرت باهات كار داره رفتم گوشي رو ازش گرفتم نفسم در نميومد مادر چند بار صدا م زد زبونم چوب شده بود بابا بدبختي جواب مادرمو دادم چيزي بهم نگفت فقط گفت مواظب منيژه خانوم و بچه هاش باشم اخه اونا امانت بودن دست من بعد خداحافظي كرد يه نفس راحتي كشيدم كه چيزي نگفته .
گوشي رو كه گذاشتم منيژه اومد پيشم گفت خسته نباشي چكار ميكردي يه ساعت اون تو سرخ شده بود م داغ داغ انتظار داشتم به فحشم بكشه و جد و ابادم رو جلو چشمم بياره ولي باز همون لبخند مهربان گفت بخواب تا پشتت رو بمالن آخه هر وقت حموم ميرفتم و از حموم بيرون ميومدم مادرم پشتم رو با پا ميماليد گفتم نه نميخواد (اون چند وقت كه خونه مون بود ديده بود) گفت بخواب بابا ميدونم عادت داري خوابيدم پاهاي نازشو روي پشتم قرار داد بود داشت ارو اروم پشتم رو ماساژ ميداد گفت اينجور اذيت نميشي گفتم نه گفت بزار با دست ماساژت بدم گفتم نه نميخواد ولي اون شروع كرده بود به ماساژ دادن پشتم يه تي شرت تنم بود لباسم رو يكم بالا داده بود داشت ماساژ ميداد واي چه حاي ميداد بازم كيرم بلند شده بود ديگه ماساژم نميداد بلكه داشت بدنم رو فشار ميداد و من هيچي نميگفتم خيل داشتم خر كيف ميشدم كه صداي بچه هاش بلند شد و مجبور شد كه بلند بشه و بره به اونها برسه

رفتم توي شهر يه كس چرخي زدم چه شهر دل تنگي بود بنده خدا حقش بود كه اينجا مريض بشه با اينكه نزديك شهرمون بود و بارهاي بار اسمشو شنيده بودم ولي بار اولي بود
     
     
#10 | Posted: 14 Feb 2014 11:10
اولین خاطره سکسی من
ادامه
كه داشتم اونجا رو ميديدم خيلي كيري بود برگشتم خونه داشت با بچه هاش بازي ميكرد واي چي ميديدم منيژه يه لباس باز سكس تنش بود كه وقتي ديدمش من روم نميد تو چشاش يا به بدنش نگاه كنم گفت چيه خوشگل شدم يكدفعه نميدونم چطور شد گفتم خيلي ماه شدي خنديد بازم همون خندها اومد جلو گفت گوشتو بيار جلو يه چيزي بهت ميگم ولي به كسي نگي ها گفتم خوب همونجا بگو گفت نه بيا جلو گوشمو جلو بردم كه حرفشو بهم بگه كه نرمي دوتا لب ناز رو رو گونه ام احساس كردم و گفت مرسي

واي منيژه منو بوسيد چه حالي داشتم بازم اين لرزش لعنتي تو بدنم غذا رو با هم خورديم گفت من بچه ها رو ميبرم حموم تو هم بشين تلويزيون نگاه كن اون موقع درست يادم نيست فقط فكر كنم تلويزيون يه شبكه 2 و 1 رو داشت اون رفت حموم و بچه ها رو بر اول دختر كوچكش رو فر ستاد بيرون من لباسهاشو تنش كردم اينقدر خسته بود كه همونجا كنار من خوابيد بعد چند دقيقه ديدم كه منيژه صدام ميكنه رفتم پشت در گفت امير جان بيا اينو ازم بگير (بچه كوچكش رو ميگفت در حموم رو باز كرد باز هم همون لبخند اما اينبار من بجز اون لبخند نصفي از بدن سفيد و تپل منيژه رو نيز ميديدم واي بازم داغ شده بودم بچه رو گرفتم نصفي از بالا تنه اش رو ديده بودم بند سوتين كرمي رنگشو اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ خخخ

بچه شو به ارامي با حوله خشك كردم ولباسهاشو تنش كردم يكم تو بغلم تكونش دادم و راهش بردم كه اونم خوابيد بچه رو گذاشتم توي جاش و نشستم كه منيژه در حموم باز كرد و گفت امير جون يه زحمت بهت ميدم گفتم چي كه تلفن زنگ خورد رفتم گوشي رو برداشتم صداي شوهرش بود كه با من داشت احوال پرسي ميكرد سارغ زنشو گرفت خواستم بگم حمومه كه منيژه كه دم در حموم وايستاده بود دستش رو به علامت هيس جلوي لبش گرفت و دويد سمت گوش گوشي رو از من گرفت شروع كرد به حرف زدن با شوهرش واي تازه متوجه شده بودم كه منيژه لخت لخت جلوم وايستاده با يه شرت مشكي و سوتين كرم اون پشت كرده بود داشت حرف ميزد ومنم با خيال راحت داشتم نگاهش ميكردم بخدا كيرم داشت ميتركيد ميخواستم بدوم برم توي دستشوي خودم رو تخليه كنم اصلا به شوهرش نگفت كه حموم بوده گفت ديگه داشتيم ميخوابيديم بچه هارو خوابوندم و بعد كلي حرف زدن گوشي رو قطع كرد كه برگشت سمت من تازه متوجه شده بود با چه وضعيتي جلوم وايستاده باز هم يه لبخند گفت چيه چشم چرون چيو نگاه ميكني من كه زبونم بند اومده بود گفتم هيچي باز خنده گفت پاشو بيا پشتم رو يه ليف بزن بيايم بخوابيم دير وقته گفتم من ؟؟

گفت اره ديگه تو كه همه چيز منو ديدي بلند شدم يعني به خودم جرات دادم گفتم بلند شو امي خره بزار يبار هم شده به بهونه ليف زدن بتوني به بدن يه زن دست بزني تا كي بد بخت ميخواي از قافله عقب بموني رفت تو حموم گفت يالا ديگه مگه ميخواي بري كوه بكني بلند شدم و پشت سرش راه افتادم
با همنو لباس شلوار رفتم تو برگشت يه نگاهي بهم كرد بازهم همون خنده زيبا گفت چيه ميترسي منم بدنتو ببينم در بيار خيس ميشه توهم بيا تو يه دوش بگير بيرون رفتي هوا گرم بوده بدنت عرق كرده .

لخت شدم و باشورت رفتم تو شايد خجالت يا نميدونم يه استرس لعنتي كه حتي با ديدن بدن كسي كه با رها به يادش جلق زده بودم كيرم سنجد شده بود يا همون پاپيون رفتم تو هنوز داغ بودم داغي گوشهام شرمم رو يادم مياورد گفت چرا وايستادي نميخواي بياي زير اب رفتم زير اب با يه كاسه كه تو حموم بود بهم داشت اب ميپاشوند بيشتر به روي شرتم همون كير كوچكم هم نمايان شده بود چون شرتم خيس شده بود گفت بيا پشتم رو ليف بزن ليف رو دستم كردمو صابون رو توي ليف شروع كردم به ليف زدن گفت امير گفتم بله گفت چقدر ميتونم بهت اعتماد بكنم و زبونت چقدر چفت وبست داره گفتم در چه مورد گفت كلي گفتم اخه تا چه موردي باشه گفت در مورد همين كه با هم اومديم حموم وتو داري منو لخت ميبيني ميدوني كه من شوهر دارم و موقعيت شغليشو ميدوني ميدوني اگه بفهمه چه بلاي سرت مياره گفتم خوب تو خودت گفتي كه بيام برات ليف بكشم گفت صبح چي من بهت گفته بودم كه با اونجات ور بري؟؟

ديگه داشتم سكته ميكردم به خودم گفتم كره خر اين ميخواسته تورو امتحان كنه تو بي پدر و مادرم مثل گاو سرتو انداختي پايين اومدي توي حموم كه اينو ليف بكشي آخه كره خر مگه تو دلاك حمومي هيچي نگفتم گفت نترس من دهنم چفت وبس داره و به كسي چيزي نميگم گفتم بخدا منم چيزي نميگم من برم بيرون گفت كجا بابا بيا منو بشور شروع كردم به شستن بدن نازش اما هيچ حسي نداشتم گفت چرا فقط داري يه جاي بدنم رو ميشوري گفتم چكار كنم پس گفت اين سينه بندمو باز كن گفتم من بلد نيستم گفت بابا كاري نداره دوتا گيره داره بازش كن
گيره سوتينشو براش باز كردم واي بازم داغ شدم اگه كسي يه كاسه اب سرد روم ميريخت ميتونم بگم كه اون موقع بخار از من بلند ميشد داشتم ميسوختم كيرم داشت بلند ميشد گفت خوب ديگه ليف بزن شروع كردم به ليف زدن چه حالي ميداد تمام فكر م پيش ممه هاي خوشگلش بود گفت بسه ديگه بزار منم پشت تو رو ليف بزنم گفتم نميخواد گفت بشين بابا از پشت داشت بادستهاش بدون ليف پشتم رو ماساژ ميداد دستشو صابوني كرده بود واي ديگه روي ابرهابودم يه لحظه پستونهاشو روي پشتم حس كردم از پشت خودشو بهم چسبونده بود پشت صابوني من ليزي بدنم رو كامل كرده بود و من داشتم از هوش ميرفتم شايد باورتون نشه اما يه لحظه گرماي دوتا لب رو رو ي گوشهام حس كردم داشت با لبش با گوشهام بازي ميكرد دستش بيكار نبود كيرم بلند شده بود و ديگه شرم و حيا حاليش نبود آخخخخخخخخخخخخخخخ
دستشو كه تا كنارهاي شرتم ميومد وميرفت رو حس ميكردم يك لحظه كيرمو رو از روي شرت تو دستش گرفت ديگه نفسم بالا نميومد .

منيژه اومد جلوم باز هم همون لبخند انگار كه هيپنوتيزم شده بودم لال لال شده بودم شرتمو كشيد پايين گفت واي عجب چيزي داري ناقلا چرا پنهونش كردي
كيرمو گرفته بود توي دستش براي اولين بار در زندگيم يه زن داشت كيرمو با دستش لمس ميكرد يه حالت سبكي خوشي داشتم سرشو بر جلو يه بوس به كيرم و اون كرد توي دهنش واي هنوز هم گرماي دهنشو به ياد دارم لباشو دور كيرم حلقه كرد بود برام ساك ميزد من اون موقع اصلا اسم ساك رو هم بلد نبودم يا نميدونستم چرا اين كار رو كرده .


دستشو به باسنم گرفته بود و اونو به سمت خودش فشار ميداد يه حالت خوب كه هنوز هم توضيح دادن اون حالت كم ميارم با نوك زبونش دور كلاهك كيرمو نوازش ميداد بلند شدو لباش رو لبام گذاشت شروع كرد لبم رو ميك زدن واي چه شيرين بود ومن منگول هنوزهم فقط يه نزاره گر

چي ميكشيدم آخ دستمو گرفت برد گذاشت روي سينه هاش و با همون دستشت دستهاي منو به سينه هاش فشار ميداد
گفت چرا خودت رو اذيت ميكردي اينهمه امير دوست دارم با اين جمله يه اه كشيد و باز هم لباشو رو لبام قفل كرد بعد چند لحظه گفت خودت رو بشور بريم بيرون اون رفت بيرون تازه داشت يخهاي من باز ميشد (يخ توي حموم همينه ديگه) به خودم اومدم گفتم خاك برسرت بيشعور چرا مثل گاو وايستادي زود باش اين خودش داره بهت پا ميده اينهمه رفتي به يادش جلق ميزدي حالا لخت جلوت وايستاده داره كيرتو ميماله و تو گاو شدي .
اومدم بيرون ديدم با حوله نشسته توي رختخواب بازم خنديد گفت چرا منتظري بيا بخواب ديگه گفتم كجا دستاشو باز كرد گفت تو بغل من بده؟ گفتم آخه . گفت چيه حالا من بايد بيام نازتو بكشم؟
گفت داري مياي اون برق رو خاموش كن با يه زير شلوار و يه تيشرت بودم كه اومدم پيشش دراز كشيدم حوله رو زد كنار پستوناي سفيد و گرد آخ جوووووووووووووووووووون
زير نور قرمز شب خواب چقدر بدنش زيباتر شده بود

خودشو به چسبوند دستشو برد توي شرتم وباز با كيرم داشت بازي ميكرد بازم لبهاشو گذاشت رو لبهام سرشو بالا اورد گفت تو چرا لبهاي منو نميبوسي دوست نداري گفتم چرا اما ميترسم كه تو بدت بياد .
خنديد گفت بدم بياد نه بخور لبامو من از امشب مال توام به شرطي كه دهنت چفت و بس داشته باشه

ولبهاشو بازم روي لبهام گذاشت منم اروم داشتم ميبوسيدمش سرمو به سمت سينه هاي سفيدش هدايت كرد نوك قهوه اي و خوشگل سينه اش رو به دهن گرفتم شنيده بودم كه بايد ميك بزنم منم يه ميك محكم زدم كه ديدم واي يه چيز گرمي اومد توي دهنم كه صداي ناله منيژه بلند شد ميگفت جووووون داري شير ميخوري بخور شير من مال ت
حالا منم لخت لخت توي آغوش منيژه بودم آخه منيژه تمام لباسهاي منو در اورده بود گفت صبر كن
اومد روي بدن من شروع كرد لب گرفتن اشكارا هر دوتا مون داشتيم ميلرزيديم توي اون هواي گرم داشت كل بدنم رو ليس ميزد تا حالا كسي برام اينكار ها رو نكرده بود و همين تازگي برام يك دنيا لذت داشت نميدونستم چكار بايد بكنم اما نا خواسته مثل مار به خودم ميپيچيدم نوك سينه هامو ليس ميزد و گاگاهي يك گاز كوچولو تجربه اي زيبا حالا كيرمو تا ته توي دهنش كرده بود و داشت برام ساك ميزد من نا خوداگاه دستم رو بردم روي سرش شرو كردم به نوازش كردنش با دستش با تخم هام بازي ميكرد و ناله هاي من بلند شده بود منيژه همينطور كه داشت كيرمو ميخورد قربون صدقه خودمم و كيرم ميرفت يك لحظه حس كردم تمام خون بدنم داره از كيرم ميزنه بيرون بهش گفتم دستشو دور كيرم حلقه كرده بود داشت برام جلق ميزد صورتش رو جلو اورده بود سرعت دستشو بيشتر كرده بودد دستمو بردم گذاشتم روي يكي از سينه هاش شروع كردم به ماليدن واي آبم بافشار پاشيد رو صورت منيژه ولي من ديگه چشمهامو بسته بودم و صداي منيژه بود كه ميومد و ميگفت جون چه آب داغي داري نه بابا تو ديگه مرد شدي يه لحظه چشمهامو باز كردم ديدم تمام صورتش رو آب كيري كردم بازم لبخند زد و گفت راحت شدي با اشاره بهش گفتم اره . بازم همون لبخند گفت پس من چي ؟؟ گفتم چكار كنم گفت صبر كن من برم صورتم رو بشورم الان ميام
بعد از چند لحظه برگشت بدنم سست شده بود بچه اش از خواب بیدار شده بود اومد کنارش دراز کشید و پشتش به طرف من بود کون لختش منو بازم تحریک کرده بود یه دستش رو اورده بود عقب و داشت با کیر من بازی میکرد نمیدونم چطور شد که خودمو بهش چسبوندم و بهم گفت پشت گردنمو لیس بزن موهاشو جمع کردم توی دستم و شرو ع کردم به لیس زدن کیرم رفته بود لای کپلهای کونش و در عالمی دیگه سیر میکردم و داشتم اروم اروم تلمبه میزدم خودش دستشو برده بود پایین و از همون جا کیرمو رو کسش هدایت میکرد وای چقدر خیس بود و لزج و داغ کیرم برای اولین بار با جای در تماس بود که همیشه آرزو میکردم برگشت سمت من و بازهم همون لبخند گفت تا حالا با کسی سکس داشتم که بازم من زبونم گرفت گفت دیگه داری از چی خجالت میکشی تو که ابتو ریختی روی صورت من گفتم نه گفت پس باید من مردت کنم

ولی اول تو هم باید مال منو لیس بزنی بعد پاهاشو باز کرد وگفت زود باش منو بسمت وسط پاهاش هدایت کرد داشتم کسش رو که زیر نور قرمز لامپ میدرخشید رو نگاه میکردم

سرمو گرفت برد روي كسش خيس بود من بخاطر اينكه فكر نكنه كه بچه ام زبونم به خيسيش زدم يه طعم خواصي داشت با برخورد زبانم به كس منيژه ناله منيژه بلند شد اون داشت منو تشويق ميكرد كه بيشتر بهتر بخورمش ديگه مزه اي در كار نبود خودمم خوشم اومده بود اون از من ميخواست كه زبونم رو بيشتر تو كسش بكنم و من هم همينكار رو ميكردم از من خواست كه بر عكس بشم هموني كه بهش الان ميكن69 واون داشت كير منو ميخورد و من وحشي تر از اون داشتم كسش رو ميخورم و با دستم با سوراخ كونش بازي ميكردم صداي ناله هاش منو بيشتر تحريك ميكرد گفت بسه بيا بخواب به پشت خوابيدم اومد روم كيرمو گرفت توي دستش و اونو گذاشت دم سوراخ كسش با يه فشار كيرمو تا ته كرد توي كسش و شروع كرد به تلمبه زدن واي چه داغ بود لباشو روي لباهام گذاشته بود گاهي با لاله گوشم باز بونش بازي ميكرد گاهي گردنمو ليس ميزد منم همرا با بالا و پايين رفتنهاش تلمبه ميزدم داشت ميلرزيد و ميگفت كه من تكونم بدم و من هم با تمام سرعت داشتم تلبمه ميزدم درست مثل موقعي كه كون يكي از بچه محل هامون گذاشته بودم واي چه حالي داشتم گفت خواستي بياي بهم بگو گفتم دارم ميام بلند شد و كيرمو توي دهنش گرفت گفتم درش بيار دارم ميام گفت بيا همينجا ابم با فشار داشت بيرون ميومد بدونه اينكه يك زره از ابم بيرون بياد منيژه وقتي ديد من اروم شدم كيمو از دهنش در اورد ابي كه توي دهنش بود رو روي شكمم خالي كرد با همون لبهاش اومد ببوستم ول من نزاشتم خنديد باز هم از اون خندها گفت تو امشب مرد شدي و تا وقتي شوهرم بياد تو مرد مني گفت تا حالا يه همچنين سكسي نداشته بلندم كردو با هم رفتيم حموم
حموم اومديم بيرون لخ توي بغلش خوابم برد نميدونم كي خوابم برد صبح با فشار دوتا لب بر رو لبام چشمهامو باز كردم باز هم همون لبخند ديوانه كننده وزيبا چشامو باز كردم گفت پاشو عزيز بيا با هم صبحونه رو بخوريم بچه هاش بيدار شده بودن يه لباس باز پوشيده بود ديگه اون ترس اضطراب هميشگي رو نداشتم بلند شدم رفتم دست صورتم رو شستم با حوله صورتم رو خشك كردم اومد جاتون خالي صبحانه رو زديم توي رگ گفت بايد اين چند روز خودتو خوب تقويت كني عسل بخور گفتم براي چي گفت مگه تو مرد من نيستي من از مردم هيچوقت سير نميشم و ميخوام هميشه اماده باشي خيلي خوش ميگذشت در طول روز با بچه ها بازي ميكردم با خود منيژه شوخي ميكردم گاهي بهش كولي ميدادم نميدونم امتحان كردي يا نه كسش روي پشت ادم پستوناش چسبيده بهت خيلي حال ميده بازم شب شد بچه ها خوابيدن منيژه اومد پيشم گفت دوستم داري سرمو پايين انداختم و گفتم خيلي زياد گفت منم از همون اول كه ديدمت ازت خوشم اومد اما هيچوقت فكر نميكردم باهات سكس كنم .
بلند شد رفت يه نايلون اورد از توش يه پماد بيرون اورد گفتم چيه جايت درد ميكنه خنديد گفت اره گفتم كجات بار اولين بار ازش اين اسم رو ميشنيدم گفت كسم درد ميكنه و فقط كير امير ميتونه خوبش بكنه بازم شرم لعنتي
اتاق روشن بودو منيژه لبش رو لبهام گذاشت و دستش برد و از روي شلوارم داشت كيرمو نوازش ميكرد ومن در حال هواي ديگري بود آخ چه حالي ميداد.
     
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های درخواستی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2017 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites