تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خانم مهندس روشنک

صفحه  صفحه 1 از 10:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#1 | Posted: 1 Aug 2012 18:54
نویسنده : ایرانی از وبلاگ امیر سکسی
خانم مهندس قسمت اول
بهرام انقدر خنگ بازی درنیار اون کلمپ میتر رو بذار دور کابل بعد بهم بگو چندآمپره؟؟؟ احمقتر ازاین آدم تاحالا توی عمرم ندیدم.3ماه پیش خواهرش بهاره که صمیمی ترین دوستمه آوردش پیش من وگفت روشنک جون این داداش منم داره مثل خودت مهندس برق میشه دوست دارم قبل ازاینکه درسش تمومشه پیش تویه کم کار یادبگیره.منم ازاونجاییکه هیچوقت روی بهاره رو زمین نمیندازم قبول کردم ولی کاش هیچوقت همچین خریتی نمیکردم.نمیدونم کدوم احمقی میخواد به این پسره خنگ لیسانس بده؟؟ اینهمه پیش من کارکرده ولی حتی فرق آمپرو از ولت نمیفهمه.یه بچه21ساله که همش سرش تودختر بازی ولش بازیه.پولداریه باباش باعث شده اینجوری لوس و بدون مسئولیت باربیاد.اگه بچه من بود حالیش میکردم چجوری باید زندگی کنه.یه ماه پیش که تولد27سالگیمو گرفتیم بابام گفت برای کادوت یه لقمه چرب پیدا کردم.تاسیسات یه استخر بود نسبت به کارای قبلیم همچین کار بزرگی هم نبود ولی پولش حتما بیشتر بود.صاحب استخرهم ازدوستای بابام بود و روی حساب آشنایی کار تاسیسات برقی و روشناییش رو داده بود بمن.استخرِ خیلی شیکی درست کرده بود.منم حتما باید تمیزترین کارم رو اونجا انجام میدادم.تازه کارای بنائیش داشت تموم میشد که یه روز با بهرام رفتیم اونجا تاببینیم قضیه چجوریه.بعداز سلام و احوال پرسی با صاحب استخر بهرام رو بهش معرفی کردم وگفتم آقا بهرام دستیارمه.میشد ازنگاه آقای کاراپتیان به بهرام متوجه تعجبش شد برای اینکه خرابکاری نشه و درمورد منم اشتباه فکرنکنه گفتم آقای کاراپتیان به ظاهر و تیپش نگاه نکنید پسر با استعداد و کاری ای هست شاگرد اول دانشگاشونم هست.آقای کاراپتیان هم بعلامت تایید سرشو تکون داد و گفت روشنک جون اگه شما تاییدش میکنی حتما همینطوره و ادامه داد دخترم قراره استخر تا20روز دیگه افتتاح شه پس سعیکن زودتر کارا رو جمع کنی.شیرینیت هم پیشم محفوظه.منم قول دادم حتما کارا رو بموقع تحویل میدم ولی خودم میدونستم قول بیخودی دادم.این استخر به این بزرگی کار20روزه نبود.بعداز رفتن کاراپتیان به بهرام گفتم ببین بهرام من الان بخاطر این ظاهر مسخرت مجبور شدم کلی دروغ بگم لطفا آبرومو دیگه اینجا نبر.ازفردا مثل یه مهندس لباس میپوشی تنبلی و از زیرکار دررفتنم نداریم.دیگه تواین یکی پروژه من فقط میخوام نظارت کنم و همه کارا رو توانجام بدی.مامانت هردفعه داره بمن زنگ میزنه و میگه بهرام کارش چجوریه؟؟ منم زیرآبتو نمیزنم و میگم عالیه ولی اگه ایندفعه هم بخوای مثل قبل باشی همه چیومیگم.یخورده با اون قیافه توقسش نگام کرد وگفت مگه تاحالا بدبودم؟؟؟ گفتم روتم به خواهرت رفته امشب میری خونه و برام نقشه تابلوی استخر رو میکشی.میخوام ببینم توی این مدت چی حالیت شده فردا عصر وقتی میام دنبالت قبل ازاینکه خودت سوارشی باید نقشه رو ببینم وگرنه دیگه نمیذارم باهام بیای سرکار.ایندفعه جدیه بهرام.شب خودم برای احتیاط یه نقشه طراحی کردم تا اگه بازبهرام تنبلی کرد لنگ نمونم ولی عصرکه رفتم دنبالش دیدم یه نقشه خوب طراحی کرده با اینکه ایراد زیاد داشت ولی ازبهرام همچین چیزی بعید بود.ازصبح تا 4 بعد ازظهر کارای بنایی انجام میشد برای همین ما مجبور بودیم بعداز ساعت 4 که کارگرها میرن بیایم سرکار و چون قراربود کار20روزه تموم شه معمولا تا 12 شب سرکار بودیم.2 شب اول کارا خوب پیش میرفت و بهرام هم کارش خوب بود و ازش راضی بودم شب سوم نزدیکای ساعت10 بود که وسط کار موبایل بهرام زنگ خورد و بعد ازچند ثانیه صحبت کردن دیدم دوید بسمت درخروجی و چند لحظه بعد با یه دختری وارد شد.خودش و دختره اومدن جلو.بهرام گفت این دوست دخترم شیواست اومده ببینه کارم چیه بعد روکرد به شیوا و گفت ایشون هم روشنک خانم همکارم هستن.پسره بوزینه نگفت رئیسمه گفت همکارمه.شیوا دختر خیلی خوشگل و خوش برخوردی بود ازرفتارش معلوم بود دختر سنگینی هم باید باشه.تعجب کردم که چجوری با این پسره جلف دوست شده؟؟ گذاشتم دوتایی باهم راحت باشن.به بهرام هم گیر ندادم وخودم مشغول کار شدم بهرام هم داشت درمورد کارش و استخر به شیوا توضیح میداد و گوشه کنارای استخر رو بهش نشون میداد.همینطور سرگرم کارم بودم که احساس کردم خبری ازبهرام و دوست دخترش نیست.از نردبون پایین اومدم و اینور اونور سرک کشیدم ولی خبری ازشون نبود نزدیکای سونا که رسیدم یهو صدای صحبت کردن به گوشم رسید.بله صدا از توی سونا میومد ولی درش بسته بود.یه درچوبی که وسطش یه شیشه مات داشت و نمیشد ازپشتش چیزی دید.وقتی گوشمو به درنزدیک کردم به وضوح میشد صدای جفتشون رو شنید.ش:بهرام نکن زشته بخدا آبروی جفتمون میره؟؟ب: زشت پیرزنه که با مینی ژوپ بره خیابون ولشکن روشنک وقتی کارمیکنه دیگه هیچی حالیش نیست.ش:بهرام جون اصلا بیا بریم خونه ما ولی اینجا این کار رونکن بخدا من خجالت میکشم.تو چرا هیچی حالیت نیست؟؟؟ ب:شیوا اذیت نکن دیگه من الان میخوام.تا خونه شما برسیم شاید دیگه نخوام.بین همین صحبتها بود که صدای داد شیوا توی سالن پیچید.اولش گفتم ولشکن جوونه بذار حالشوکنه.این چند روزهم که خوب کار کرده چرا بیخودی بزنم توذوقش و شبشو خراب کنم ولی بعد بفکرم رسید اگه یه وقت کاراپتیان بیاد سرکشی و این وضعیت رو ببینه چی؟؟؟ دیگه نه پیش اون آبرو برام میمونه نه پیش خونوادم.برای همین ازسونا فاصله گرفتم و گفتم بهرام؟؟؟؟ بهرام جان کجایی؟؟؟؟ مثلا میخواستم نفهمه که من متوجه کارش شدم و تازه دارم میام سمت سونا.یهو دیدم درسونا رو بازکرد و هول و بلا پرید بیرون داشت دکمه های پیرهنشو میبست که منو دید رنگش ازگچ هم سفیدتر شده بود دکمه های شلوارش هم باز بود و فقط آخریشو بسته بود.گفتم کجا بودی؟؟؟ چرا سرو وضعت اینجوریه؟؟؟ به تته پته افتاده بود و نمیتونست درست حرف بزنه.فقط پشت سرهم آب دهنش رو قورت میداد.وقتی این وضعیتش رو دیدم دلم واقعا براش سوخت نباید اینجوری میکردم پسره بیچاره ازترس حتی نمیتونست حرف بزنه.انگار زیاده روی کرده بودم و نباید تواین وضعیت گیرش مینداختم.برای همین خواستم جبران کنم و بهش گفتم بهرام جان اگه الان جای من آقای کاراپتیان اینجا بود چی؟؟؟ میدونی چه آبرویی ازجفتمون میرفت؟؟؟ البته میدونم تو چیزی از آبرونمیدونی چون اگه میدونستی جلوی منم حتی این کار رو نمیکردی ولی یخورده هم بفکر من باش.بهرام که تازه تونسته بود خودشو جمع وجور کنه فهمید دیگه راهی برای بهونه آوردن و خالی بستن نداره براهمین سرشو انداخت پایین و باخجالت گفت ببخشید روشنک خانم نمیدونم چی بگم فقط میتونم بگم ببخشید.گفتم بهرام بمن مربوط نیست که تو با دوست دخترت چی کار میخوای کنی ولی درست نبود که اینجا کارتوکنی.دوباره سرشو انداخت پایین.دلم واسش سوخت که شبشو خراب کردم.گفتم خوبه خوبه بچه پررو نمیخواد واسه من ادای خجالتی ها رو دربیاری تو اگه خجالتی بودی ازاول این کارو نمیکردی حالا بخشیدمت ناراحت نباش.سرشو بالا آورد و خندید و گفت مرسی روشنک خانم و دوباره رفت طرف سونا.گفتم کجااااااا؟؟؟ به درسونا اشاره کرد و گفت اون تودیگه.گفتم بهرام؟؟؟ من به تو میگم یوقت کاراپتیان میاد بعد تو میخوای بری بقیه کارتو انجام بدی؟؟؟ گفت روشنک خانم تروخدا اذیت نکن آخه مگه کاراپتیان دیوانست که اینموقع شب بیاد اینجا؟؟؟ بخدا چیزی نمیشه تروخدا همین یه باره فقط قول میدم.خوب میتونم حس یه آدم حشری رو درک کنم حسی که خودمم زیاد بهش دچار میشم ولی کار بهرام هم درست نبود.تا اومدم حرف بزنم دیدم شیوا خیلی مرتب و صاف و صوف از درسونا بیرون اومد و گفت وای شما اینجایید؟؟؟ بهرام داشت داخل سونا رونشونم میداد.چقدر روشناییش رو خوب انجام دادی روشنک جان.ازسونای ساختمون ما بهتر کارشده.بهرام داشت ملتمسانه منو نگاه میکرد نمیخواستم جلوی دوست دخترش ضایعش کنم گفتم کارمن نبوده بهرام جان زحمتش رو کشیدن الانم یه سوال فنی داشتم اومدم ازبهرام بپرسم که چی کارکنم.چشمای بهرام ازخوشحالی داشت به اندازه چراغ های هالوژن میدرخشید.جلوی دوست دخترش ضایع نشد که هیچی کلی هم بهش حال دادم بعدهم گفتم بهرام کاراتو به شیوا جان نشون بده منم میرم اونطرف استخر تا کابل های پمپ رو وصل کنم.بعد کشیدمش سمت خودم و گفتم هرکاری میخوای بکن ولی فقط درسونا رو نصفه باز بذار تا اگه کاراپتیان اومد صداشو بشنوی.رفتم مشغول کارخودم شدم و پیش خودم گفتم عیبی نداره بذار امشبو حال کنه فقط امیدوارم کاراپتیان پیداش نشه.اما یه چیزی داشت قلقلکم میداد.فضولیم بود که هی داشت بهم سقلمه میزد.یعنی الان بهرام چی کار داره میکنه؟؟؟ اون دختر به اون خوشگلی الان چه حالی داره؟؟؟ خیلی باخودم کلنجار رفتم که توکارشون فضولی نکنم ولی اشتیاق اینکه عشق بازیه بهرامو ببینم داشت اذیتم میکرد.دیگه روی کارم هم تمرکز نداشتم. پیش خودم گفتم میرم یه نگاه کوچولو میکنم و بعد که حس فضولیم ارضا شد دوباره میام سرکارم.رفتم سمت سونا همونجورکه گفته بودم بهرام در رونصفه بازگذاشته بود.رسیدم دم درش.صدای ناله بخوبی شنیده میشد سرمو بردم جلوترکه ببینم چه خبره ولی حواسم هم بود که یه وقت بهرام منو نبینه.فقط سایه بهرام روی دیوار چوبی سونا دیده میشد.جلوتر رفتم بهرام رو دیدم.پشت به من ایستاده بود شلوارش تا نصفه پایین اومده بود.پاهای شیوا روهم با دستش بالا گرفته بود.نمیتونستم شیوا رو ببینم اما با اون ناله هایی که میکرد میتونستم احساسش رو خوب درک کنم.احساس وقتیکه با هرعقب جلو توی دل آدم انگار داره خالی میشه.اون لذت رو باهیچ چیزی توی دنیا نمیشه عوض کرد.نمیخواستم زیاد نگاشون کنم چون خودمو خوب میشناختم و میدونستم که ممکنه حالم خراب شه ولی دوست داشتم صورت شیوا رو توی اون لحظه ببینم.برای همین لای در رویخورده بیشتر بازکردم صدای قیژ قیژ لولاهای در باصدای آه ه ه و ناله های شیوا مخلوط شد و بگوش بهرام رسید.یهو برگشت و منودید.زود خودمو عقب کشیدم نمیدونستم چیکار کنم نکنه شیواهم فهمیده باشه؟؟؟ خیلی بد شد.اگه خودم هم بودم خیلی ناراحت میشدم که یکی فضولیموکنه.باهمون حس بد پشیمونی رفتم سرکارم.پیش خودم همش فکر میکردم اگه بهرام بیاد چی باید بهش بگم؟؟ تواین فکرا بودم که دیدم بهرام و شیوا درحال کر کر و خنده اومدن تومحوطه استخر.معلوم بود شیوا تازه صورتشو آرایش کرده بهرام هم چیزی به روم نیاورد و ماجرا رو عادی جلوه داد.اومدن پیشم.سرمو پایین انداختم و خودمو مشغول کارم کردم.ازخجالت نمیتونستم حرفی بزنم تااینکه بهرام گفت روشنک خانوم همه جا رو نشون شیوا دادم.خوشش اومد ازکارمون.شیواهم با سر ولبخند تایید میکرد.گفتم چه خوب؟؟؟ بعد بهرام اومد پیشم و گفت میشه سوییچ ماشین رو بدید من اینو ببرم برسونمش؟؟؟ منم سوییچ رو دادم و گفتم زودبرگرد چون کارم داره تموم میشه و باید بریم خونه.اونم یه لبخندی زد وگفت جیک ثانیه دیگه برمیگردم.تقریبا20دقیقه بعد بهرام برگشت حتما خونه دختره نزدیک بود.انتظار نداشتم بهرام چیزی به روم بیاره چون کارخودش از کارمن اشتباه تر بود ولی حداقل انتظار داشتم حالتش ناراحت باشه.اصلا اینجوری نبود و خیلی عادی رفتار میکرد.کارمون که تموم شد بهرامو رسوندم خونشون.توی راه یک کلمه هم حرف نزدیم.وقتی رسیدم خونه ازخستگی داشتم بیهوش میشدم ولی فکر اتفاقات اونشب نمیذاشت راحت بخوابم.با اینکه میدونستم بهرام خیلی دختربازی میکنه ولی نمیتونستم باورکنم به این راحتی میتونه دخترا رو بخوابونه.اونکه فقط یه بچه است دختره هم ازاون بچه تر.شاید حسودیم میشد بهشون.اونا به این راحتی میتونن باهم باشن ولی من چی؟؟؟ فردا صبحش هرچی خواستم جلوی خودمو بگیرم نتونستم و زنگ زدم به بهاره خواهر بهرام و کل قضیه دیشبو براش گفتم.نمیدونم چرا اینکار رو میکردم شاید دوست داشتم ازبهرام بیشتربدونم.بعداز صحبت های من بهاره خندید و گفت ببخش روشنک جون.این داداشم شعورنداره بخدا دست خودش نیست.توخونه هم زیاد ازاین کارا میکنه.هرچی هم بهش میگم انقدر خره که حالیش نمیشه.دیگه بریده بودم.بهرام دخترا رو خونه خودشونم میبره و تازه خواهرشم میدونه؟؟؟عصر رفتم دنبال بهرام و باهم اومدیم سرکار.مثل همیشه من لباس کارمو پوشیدم و بهرام باهمون لباسهای خودش بود.من معمولا زیر لباس کارم چیزی نمی پوشم.یه لباس کار آبیه یسره.قراربود امشب پروژکتورهای بالای استخر رو وصل کنیم.استخر رو هم برای آب بندی پر ازآب کرده بودند تا ببینن نشتی داره یا نه.پروژکتورها دقیقا بالای استخر بود و باوجود آب توی استخر نمیشد ازنردبون یا بالابراستفاده کرد برای همین به بهرام گفتم تواینجا بمون وکلیدها رو تست کن و خودم هم بابدبختی رفتم بالای میله های متصل به سقف تا ازاونجا پروژکتورها رو ببندم.ارتفاعش از زمین زیاد بود.حداقل7متری بود از ارتفاع ترسی ندارم ولی واقعا وقتی ازاون بالا پایین رو نگاه میکنی و میدونی هیچ حفاظی هم نداری ته دلت خالی میشه.با طناب یکی ازپروژکتورها رو بالا کشیدم و بستمش ولی موقع سفت کردم یکی از پیچاش تعادلم بهم خورد.دستمو به هرجا که میتونستم انداختم اما همه چی توی دستم سر میخورد و آخرشم نتونستم خودمو نگه دارم.وقتی آخرین امیدم هم ازدستم سر خورد و مطمئن شدم دارام میوفتم توی آب تموم بدنم سست شد هیچ حسی نداشتم دیگه تقریبا داشتم ازترس بیهوش میشدم.سوزش بدنم ازبرخورد با آب رو احساس کردم ولی باز توی همون حالت نیمه هشیاری بودم و نمیتونستم تکون بخورم.دستای بهرام که منو از آب بیرون میکشید رو بخوبی حس میکردم.حتما وقتی دیده من افتادم اونم پریده توی آب.کاری ازدست خودم برنمیومد انگار قفل کرده بودم و فقط چشمام کار میکردن.بهرام منو از آب بیرون کشید و روی زمین بحالت دراز کش گذاشت.میدیدم که بالای سرمه و داره صحبت میکنه ولی حرفاش گنگ بودن و نمیشنیدم.کاملا توی شوک بودم.دیدم داره بدنمو ماساژ میده که حالم سرجاش بیاد.کارش بی تاثیرم نبود.کم کم بدنم شلتر شد و بهتر میتونستم حرفای بهرامو بشنوم.ب: روشنک خانوم؟؟؟ تروخدا یه چیزی بگو؟؟؟ میخوای زنگ بزنم اورژانس؟؟؟ پس چرا هیچی نمیگی؟؟؟حالا میتونستم بدنمو تکون بدم بهرام وقتی دید دارم تکون میخورم ذوق زده شد و گفت بهتری؟؟؟ انگار شوکه شدی زنگ بزنم اورژانس بیاد؟؟؟ بااینکه بدنم تکون میخورد ولی نمیتونستم حرف بزنم زبونم گرفته بود با دست بهش اشاره کردم که لازم نیست زنگ بزنی.بعد خودمو کشیدم سمت دیوار و تکیه دادم. پاهامو توی شکمم جمع کردم.سردم شده بود و تموم بدنم ازسرما می لرزید.بهرام جلوم دوزانو نشست و گفت روشنک خانوم سردته؟؟؟ با سر تایید کردم که آره.اینور اونور رو یه نگاهی کرد که ببینه چیزی گیرمیاد روم بندازه ولی اونجا جز گچ و سیمان و بیل و وسایل کار چیز دیگه ای نبود.گفت اینجا چیزی نیست بندازم روتون تا گرم شید لباسهای خودم هم که خیس شده یه خورده تردید کرد و بعد ادامه داد باید لباسهای خیستون رو دربیارید وگرنه زاتوریه میکنید میخوای حداقل لباس کارتون رو دربیارم؟؟؟عین بید داشتم میلرزیدم خودم که قدرتش رو نداشتم لباسو دربیارم ازطرفی هم توی اون وضعیت اصلا برام مهم نبودکه بهرام بدن لختمو ببینه فقط میخواستم زودتر گرم شم برا سرما خوردن هم اصلا وقت نداشتم چون باید زودتر کار رو تحویل میدادم.بهرام هم فکر میکرد من زیر لباس کارم تی شرتی چیزی تنمه.سرمو به علامت تایید تکون دادم که لباسمو دربیاره.دستش رو آورد جلو و یخورده از زیپ لباس رو پایین کشید که چشماش گرد شد تا دید چیزی زیرش نپوشیدم دوباره زیپ رو بالا کشید و گفت:ببخشید انگار همنجوری سرجاش باشه بهتره؟؟؟ باز با دست اشاره کردم که عيبي نداره درش بيار.بهرام يخورده نگام کرد و با ترديد دستشو به زيپ لباسم رسوند و آروم کشيدش پايين.تا چشمش به سينه هام و سوتينم افتاد روشو برگدوند تا نبينه.بعداز اون کاريکه ازش ديده بودم فکر نميکردم انقدر پسر باحيايي باشه؟؟.زيپ رو تا آخرپايين کشيد و با دست يقه لباسو گرفت که ازتنم درش بياره.بالا تنه لباس دراومد.رفت پايين تر و پاچه هاي لباسو گرفت که ازپام درش بياره باسنم رو يخورده بالا آوردم تا راحتتر دربياد.چشماشو ميديدم که چجوري به شرتم خيره شده يه دست شرت و سوتين نارنجي تنم بود.باز به خودش اومد و سرشو برگردوند وکاملا لباسو درآورد.هنوز داشتم ميلرزيدم دوباره پاهام رو توي شکمم جمع کردم و دستامو دور زانوهام بصورت قلاب انداختم.بهرام هم پاشد و رفت بيرون محوطه استخر.خودم بازوهام رو ماساژ ميدادم که يخورده گرمم شه تقريبا از اون حالت شوک داشتم بيرون ميومدم.چند تا سرفه شديد کردم صدام هم داشت بازميشد.بهرام رو ديدم که مانتوم دستش بود و داشت ميومد سمتم.براي اينکه من ازنگاه کردنش به بدن لختم ناراحت نشم زمينو نگاه ميکرد و گفت روشنک خانوم فعلا اينو روي خودتون بندازيد تا بدنتون خشکشه و بعد لباساتونو بپوشيد.مانتو رو دورخودم پيچيدم.گفتم دستت درد نکنه.با خنده گفت انگار صداتون هم بازشده.منم يه لبخند شول و ول زدم و سرمو تکون دادم که يعني آره.گفت منم لباسام خيس شده و ميترسم سرما بخورم ميرم اتاق کارگرا و لباسامو اونجا درميارم تا خشکشن.اگه کاري داشتيد فقط صدام کنيد.بعد ازچند دقيقه که حالم بهتر شد مانتو رو پوشيدم و ازجام بلند شدم تمام بدنم درد ميکرد ولي اگه همينطوري هم ميشستم بدنم خشک ميشد و استخون درد ميگرفتم.دستام ميلرزيدن و نميتونستم دکمه هاي مانتو رو ببندم فقط يکيش رو به زور بستم و تلو تلو خوران رفتم سمت اتاق کارگرا که ببينم بهرام کجاست؟؟.يه اتاق کثيف و گچي با يه زيرانداز و لباساي خاکي کارگرا بود.ديدم بهرام لباساشو درآورده تا خشکشن و فقط شرتش پاشه.داشت با موبايلش حرف ميزد.حتما همون دختره شيوا بود.نميتونستم زياد روي پاهام بايستم دستمو تکيه دادم به چارچوب در وگفتم بهرام ميشه منو برسوني خونه؟؟؟ سرشو برگردوند و منو ديد از هولش پريد شلوارشو انداخت روپاش و گفت ببخشيد حواسم نبود اومديد اينجا.به اوني هم که پشت خط بود گفت عزيزم بعدا بهت زنگ ميزنم و قطع کرد و دوباره روشو بطرفم برگردوند و گفت حالتون خوب نيست؟؟؟ فکر نميکنم انقدرهم حالتون بد باشه ها فقط افتاديد توي آب همين يخورده ديگه هم که خشک شدين حالتون مياد سرجاش تازه منم لباسام خيسه هنوز.گفتم باشه تا لباساي تو خشکشن منتظر ميمونيم اگه منم بهتر شدم که کارو ادامه ميديم اگرم که نه ميريم.نميتونستم ديگه سرپا بايستم همون دم درنشستم رو زمين و به ديوار تيکه دادم.دقيقا روبروي بهرام.زانوهامو هم خم کردم تا راحتر باشم.بهرام گفت راستي روشنک خانوم فلاسک چاي يادمون رفت.چاي حتما گرمتون ميکنه.اومد پاشه که يادش افتاد شلوارش روپاشه و هنوز نپوشيده خواست اون شلوار خيسو پاش کنه که گفتم نميخواد بهرام راحت باش اونو اگه پات کني کليه هات سرما ميخورن؟؟ گفت آخه اينجوري جلوي شما زشته؟؟ گفتم عيبي نداره توهم مثل برادرمي.يخورده مردد بود ولي آخر پاشد رفت تا فلاسک چاي رو از محوطه استخر بياره.من که خودم عاشق چاي هستم بعدش هم بايد يه سيگار بکشم.سيگار بعد ازچاي يه چيز ديگست.فلاسک روآورد و يخورده براي خودش و من چاي ريخت و رفت سرجاش نشست روبروي من.داشتم ليوانمو فوت ميکردم که ديدم بهرام زول زده به وسط پاي من.حتما چون دکمه هاي مانتوم رو نبسته بودم و زانوهام رو هم خم کرده بودم وسط پاهام معلوم شده بود.گفتم اِواااااا؟؟؟ بهرامممممم؟؟؟ کجا رو نگاه ميکني؟؟؟ هول شد و سرشو بالا آورد و گفت هيجا بخدا.رنگش پريده بود.گفتم پسر جون حيا هم خوب چيزيه و پاهامو بستم.گفت ببخشيد ولي بخدا منظوري نداشتم.نميدونم چرا باز ياد ديشب و کاراي بهرام افتادم.گفتم اون دختره چند سالشه؟؟؟ گفت کدوم دختره؟؟؟ گفتم همون دوست دخترت.گفت شيوا روميگين؟؟؟ هم سن خودمه.21سالشه چطور مگه؟؟؟ گفتم هيچي همينطوري.چقدر زمونه عوض شده از دختر21ساله بعديه اين کارا.گفت روشنک خانوم حالا ما يه اشتباهي کرديم لابد تا آخر شما هي ميخواي اينو چماغ کني توي سرما؟؟؟ گفتم نه فقط واسم جالب بود به من ربطي نداره که تو و دوست دخترت چيکار ميکنيد.دوباره فضاي اتاق ساکت شد.نميدونم چرا کرمم گرفته بود بيشتر درمورد بهرام و کاراش بدونم.شايد حسوديم ميشد نميدونم؟؟ ازطرفي هم نميخواستم بهرام بفهمه من درموردش کنجکاوم و يه وقت روش به روم بازشه که خود بهرام به حرف اومد و گفت روشنک خانوم ميشه يه سوالي کنم؟؟؟ گفتم تا چه سوالي باشه؟؟؟ گفت شما درمورد اين چيزا تجربه داريد؟؟؟ خيلي جدي گفتم منظورت چيهههههه؟؟؟ گفت منظوري ندارم بخدا آخه ما يه مشکلي پيدا کرديم.گفتم چه مشکلي؟؟؟ گفت شيوا از ديشب که رفته خونه کمرش درد ميکنه ميگه مامانم شک کرده خواستم ببينم شما ميدونيد ازچيه؟؟؟ يا چه جوري ميشه کمر دردش بهترشه؟؟؟ گفتم نه من از اين چيزا هيچي نميدونم توهم بجاي اين حرفا کمک کن من لباسامو بپوشم که يواش يواش داري مشکوک ميشي.شلوار و پيرهنم روآورد که بپوشم.چشمم افتاد به شرتش و برآمدگي پشتش بيشتر دقت کردم که ببينم يه وقت بي جنبه بازي درنياورده باشه ولي نه عادي بود از اون پشت که به نظر بزرگ ميرسيد ولي معلوم بود راست نشده.خواستم مانتو رو خودم دربيارم ولي دستام قدرت نداشتن گفتم بهرام کمک ميکني درش بيارم؟؟؟ همونجور با شرتش اومد جلوم متوجه نگاهم به شرتش شد گفت ببخشيد الان ميرم شلوارمو ميپوشم.گفتم نميخواد اگه کمک کني من زودتر لباسامو بپوشم مشکلي پيش نمياد.گفت چه مشکلي؟؟؟ بهش چشم غره رفتم و خودش فهميد.مانتوم رو درآورد و دوباره خيره شد به بدن لختم و سينه هام.گفتم به چي نگاه ميکني؟؟؟ زودباش پيرهنمو بيار.تا خواست پيرهنو تنم کنه گفت اون چيزتون که خيسه لباستون خيس ميشه ها بعدشم ممکنه سرما بخوريد.فهميدم منظورش شرت و سوتينمه.راست ميگفت.موندم چيکارکنم؟؟ گفتم خوب برو بيرون تا من اينا رو دربيارم خودمم يجوري لباسامو ميپوشم.بعد از رفتنش اول شرتمو به زور درآوردم ولي موقع درآوردن سوتين هرچي زور زدم نتونستم.دستم درد ميگرفت و به پشتم نميرسيد حتي نميتونستم دستمو بالا بيارم.عضله هام کاملا گرفته بود.خواستم بهرامو صدا کنم ولي ديدم شرت پام نيست و نميتونم دوباره پام بکنمش.مانتومو انداختم روي پام و گفتم بهرام ميشه يه لحظه بياي اينجا؟؟؟ با همون شرتي که پاش بود اومد تو.گفتم ببين اي

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#2 | Posted: 1 Aug 2012 18:56 | Edited By: aredadash
ادامه قسمت اول
گفتم ببين اين بندشو ازپشت باز ميکني و بدون نگاه کردن زود ميري بيرون.ازاينکه انقدر راحت جلوي هم نيمه لخت بوديم و هيچکدوم هم حسي بهمون دست نميداد خوشم اومده بود.يه احساس راحتي و آزادي داشتم.تا بند رو بازکرد نتونستم با دستم بگيرمش و سوتين افتاد و سينه هام معلوم شد.بهرام با تعجب به سينه هام نگاه ميکرد.يه لحظه جفتمون شوکه شديم.با دست جلوي سينه هامو گرفتم و گفتم به چي نگاه ميکني؟؟؟ زود بروبيرون.بهرام همينطورکه چشمش به سينه هام بود آروم ازاتاق رفت بيرون.حس بدي نبود گاهي اوقات آدم خوشش مياد يه پسر رو ببينه که اونجوري با حسرت بهش نگاه ميکنه ولي بشرط اينکه پسره هم باجنبه باشه.انگار مشکل من حل نشدني بود حالا درد دستام و بازوم اجازه نميداد که پيرهنمو بپوشم.دستام رو روي سينه هام گذاشتم و بهرام رو صدا کردم.تا اومد تو و منو توي اون حالت ديد سرشو پايين انداخت که به من نگاه نکنه.گفتم من نميتونم پيرهنمو تنم کنم ميشه کمک کني؟؟؟ گفت باشه و پيرهن سفيدمو آورد جلوم يخورده نگاه کرد.گفتم چي شد؟؟؟ بجنب ديگهههههههه.گفت آخه بايد آستينش رو اول بپوشيد.ادامه دارد.....ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#3 | Posted: 1 Aug 2012 19:45
نویسنده : ایرانی
خانم مهندس قسمت دوم

منظورش اين بودکه دستاتو بايد از روي سينت برداري و آستين لباس رو تنت کني.گفتم باشه نگاه نکنيااااااا.دست راستمو آروم برداشتم و بهرام دوباره زل زد به سينه هام چشمم افتاد به شرتش انگار مثل چند دقيقه قبل نبود و يه چيزي داشت زيرش وول ميخورد.تعجب کردم واقعا انگار چيزش داشت راست ميشد.به روي خودم نياوردم حالا مثلا راست بشه کاري نميتونه کنه.گفتم بهرام قرارشد پيرهن رو تنم کني نه شيطوني؟؟؟.گفت ببخشيد و دستمو گرفت تا توي آستين پيرهنم کنه يهو يه درد شديد توي بدنم پيچيد و داد زدم آرومممممممم ولش کننننننن دستم درد گرفت.يخورده بازوم رو ماساژ داد و گفت بهتر شد؟؟؟؟؟ گفتم خوبه خواست دوباره پيرهن رو تنم کنه گفتم صبرکن تا دردش آرومترشه.گفت ميخوايد تا دستتون خوب ميشه شلوار رو بپوشين؟؟؟؟ گفتم آره.يهو يادم افتاد شرت پام نيست ولي ديگه دير شده بود و بهرام مانتو رو از روي پام برداشت.چشماش زد بيرون.تازه اصلاح کرده بودم و کوسم سفيد سفيد شده بود.کیر بهرام مثل يه تيکه چوب بلند و صاف بنظر ميرسيد و سرش از پشت شرتش زده بود بيرون.من چشمم به اونجاي بهرام بود و بهرام چشمش به اونجاي من.بعداز چند لحظه دستمو جلوي خودم گرفتم و داد زدم بهراااااممممممممممم؟؟؟؟؟ بخودش اومد سرشو بالا آورد و چشم به چشم من دوخت بخاطر اخمي که بهش کرده بودم گفت بخدا نميدونستم از قصد اينکار رو نکردم.به شرتش اشاره کردم و گفتم پس چرا اين اينجوري شده؟؟؟؟ يه نگاه به شرتش کرد و دستشو جلوش گرفت تا معلوم نشه.نميدونستم بازم بهش اجازه بدم کمک کنه يا نه از طرفي هم اگه بهرام کمک نميکرد نميدونستم چيکار بايدکنم.خودمم ديگه خسته شده بودم و ميخواستم زودتر برم خونه براي اينکه بهرام هم پررو نشه با اخم گفتم بهرام زود بيا اينا رو تنم کن تا بريم.گفت کجاااا بريم؟؟؟ من که هنوز لباسام خيسه دوباره باهمون اخم گفتم عيبي نداره توي راه خشک ميشن.با تعجب نگام کرد و گفت روشنک خانوم چرا عصباني ميشي من که عذرخواهي کردم خودتونم ميدونيد تقصيرم نبود.خيلي ناراحت شده بود انگار من تند رفته بودم گفتم خوب عيبي نداره حداقل بيا زودتر کمکم کن لباسامو بپوشم زشته اينجوري جلوي هم ايستاديم.با ناراحتي گفت باشه ولي درست نيست شماهم انقدر بمن شک داريد دستتون رو از روي بدنتون برداريد تا منم راحت و سريع لباسو تنتون کنم خيالتون هم راحت من هيچ نظري بشما ندارم.خيلي ناراحت و عصباني بنظر ميرسيد حقم داشت اون همه کمکم کرده بود اونوقت من باهاش اينجوري رفتار کردم؟؟؟ دستمو از رو سينه هام و کوسم برداشتم و با لبخند گفتم خوب شد الان؟؟؟؟؟ هيچ جوابي نداد و با همون اخم اومد جلو تا پيرهن رو تنم کنه.براي اينکه از اون حالت ناراحتي و اخم درش بيارم و باهاش شوخي کرده باشم با پشت دست زدم به شرتش و چيزش و با خنده گفتم ميدونم منظوري نداشتي ولي انگار اين منظور داشت؟؟؟ خودشو عقب کشيد و با تعجب نگام کرد چقدر بي جنبه بود دوباره کیررررررش بلند شد.گفتم وااااااااااا بهرااااااممممممممم؟؟؟؟؟ باز که اينجوري شدي؟؟؟ گفت خوب مگه تقصير منه؟؟؟؟ شما همش يکاري ميکني که اينجوري ميشه ديگه.گفتم خوبه حالا بي جنبه بازي خودتو تقصير من ننداز بچه مگه تو ديشب خالي نشدي؟؟؟ الان که نبايد اينجوري شي.براي اين باهاش اينطور راحت صحبت ميکردم که هم از اون حالت ناراحتي در بياد و هم فکر نکنه من آدم خشک و بسته اي هستم.سرشو از خجالت پايين انداخت و دوباره دست چپم رو آروم کرد تو آستين پيرهن مثل چند دقيقه قبل نبود دستش داشت ميلرزيد.خواست آستين رو کاملا تا شونم بياره بالا که دستش خورد به سينه هام نميدونم اتفاقي بود يا از قصد؟؟ گفتم آرومترررر چيکار ميکني؟؟؟؟ با صداي لرزون گفت تقصير ايناست که بزرگ و دست و پا گيرن.منظورش سينه هام بود.گفتم نخير تقصير توئه که نميتوني خودتو کنترل کني؟؟؟ با صدايي که لرزشش بيشتر شده بود گفت هشتاد هستن؟؟؟؟؟ گفتم يه چيزي تو اين مايه ها حالا تا منو بيشتر از اين بي آبرونکردي زودتر پيرهن رو تنم کننننننن.ازجاش بلند شد و جلوم ايستاد تا اون يکي آستن رو از پشتم به اينور برسونه.چون تکيه داده بودم پيرهن رو نميتونست بياره اينور براهمين يخورده خودمو کشيدم جلو که صورتم دقيقا اومد جلوي شرتش و کیر راست شدش اونم هي لفتش ميداد و خودشو جلوتر ميکشيد تا کیررررررش بخوره به صورتم.چيزي بهش نگفتم ولي ول کن نبود و اونجاش رو ميماليد به صورتم.گفتم بهرااااااامممممممم اينو بکش کنارررررررر چيکار ميکني؟؟؟ مثلا داري لباسمو تنم ميکني؟؟؟؟ راستش خودمم حالم بهتراز بهرام نبود ولي نميتونستم با برادر صميميترين دوستم کاري کنم.متوجه شدم پيرهن رو ول کرده و دستاشو گذاشته روي ديوار پشت سرم و خودشو با دست تکيه داده به ديوار.منم چون کمرم خسته شد دوباره تکيه دادم به ديوار و پاهام رو دراز کردم دستاش دقيقا بالاي سرم بود.چون من رفتم عقب و تکيه دادم اونم خودشو بيشتر جلو کشيد و دوباره کیرش رو به صورتم و لبام ميزد.چيزي بهش نميگفتم زبون خودمم بند اومده بود.پيش خودم فکر ميکردم شايد خودش بيخيال شه ولي نميشد.گفتم بهراااااااااممممممممم.سرمو بالا آوردم و نگاش کردم از بالا بهم زل زد و با صداي لرزون گفت يخورده فقط؟؟؟؟ لبخندي زدم و سرمو به علامت منفي بودن جوابم تکون دادم.ميخواست که براش ساک بزنم ولي من نميخواستم کارمون به اينجا بکشه.دوباره بلندتر گفت بخدا همين يدفعه است توروخداااااااااا؟؟؟؟ دوباره کیرش رو آورد نزديک صورتم.گفتم پررو نشو بهراااااامممممم تا همينجام خيلي شيطوني کردي گفت همين يه بار؟؟؟ داشتم تحريک ميشدم ناخود آگاه دستمو گذاشتم پشت باسنش و يه ماچ از روي شرتش به کیرش زدم بعد بخودم اومدم و براي اينکه بهرام فکر نکنه خبريه گفتم فقط تا همينجا تونستم کمکت کنم.ولي انگار اينکارم داغترش کرد و با دستش کيرش رو از شرتش درآورد و گرفت جلوم.خيلي بزرگ بود سرش خيس بود با تعجب نگاه کردم نتونستم حرفي بزنم.خودش شروع کرد به ماليدن کيرش و هي ميزدش به لبم ولي من دهنمو بسته بودم.خودمم داغ شده بودم خيلي بزرگ بود دوست داشتم مزش رو امتحان کنم ولي نميتونستم.آخر با دستم گرفتمش و گفتم بهرام ببرش اونور يه وقت کثيفم ميکني؟؟؟؟.گفت روشنک خانم پس تو روخدا يخورده بمالش بخدا همين يه باره.خودم هم نميخواستم ولش کنم ولي نميخواستم بهرام فکر کنه منم تحريک شدم براهمين با صحبت کردن خواستم لفتش بدم تا بيشتر تو دستم بمونه.گفتم بهرام خودتم ميدوني کارت درست نيست حالا اگرم داري ادامش ميدي لطفا ببرش اونور؟؟؟ ملتمسانه داشت نگام ميکرد بي اختيار شروع کردم به بازي کردن باهاش بهرام هم دستشو آورد پايين و شروع کرد به ماليدن نوک سينه هام.خيلي تحريک شده بودم نميدونستم دارم چيکار ميکنم؟؟؟ کير بهرام رو آوردم جلوتر و چند بار سرش رو ماچ کردم يهو بهرام سينمو محکم فشارررررررررر داد که دادم رفت هوااااااااااا.آ خ خ خخخخخخخ.اونم ازموقعيت سو استفاده کرد و وقتي دهنم از درد باز مونده بود سرکيرش رو کرد تودهنم اولش مقاومت کردم ولي انقدر فشاررررررر داد که مجبور شدم دهنمو بازترکنم و تا نصفه رفت توش.چند بار آروم عقب جلو کرد تا آخر منم باهاش همراه شدم باز داشت با نوک سينه هام بازي ميکرد و منم دستمو گذاشتم پشت باسنش و اونو توي دهنم عقب جلو ميکردم که ديدم داد و بيداد بهرام رفت هوا و گفت داره ه ه ه مياااااااددددددد منم حرکتمو تندتر کردم.احساس کردم يه چيز گرمي توي دهنم خالي شد.خود بهرام زود کشيد بيرون و بقيش ريخت گوشه لبم و سينه هام.صداي آ ه ه ه ه ه و اوهش همه جا رو برداشته بود.منم دوست داشتم ارضا شم ولي جلوي بهرام نميشد.بعداز چند دقيقه بهرام بخودش اومد چيزي نگفت و فقط شورتشو کشيد بالا و رفت يه گوشه نشست.منم به روش نياوردم و گفتم يه دستمال بده اينا رو پاک کنم؟؟؟؟ يکي از حوله هاي کارگرا رو داد دستم سرش همش پايين بود معلوم بود خجالت ميکشه.با حوله خودمو تميز کردم ديدم بهرام به گوشه لبم اشاره کرد زبونمو زدم گوشه لبم و فهميدم يخوردش اونجا ريخته.زبونم رو دور لبم چرخوندم تا اگه چيزي مونده پاک شه.بعد از چند دقيقه بالاخره بهرام به حرف اومد و گفت نميدونم چي بايد بگم شايد ديگه از فردا نذارين باهاتون بيام سرکار يا به بهاره خواهرم بگيد ولي اگه دست خودم بود حتما جلوي خودمو ميگرفتم.گفتم کاريه که شده حالا بعدا درموردش فکر ميکنم فعلا اون مانتو رو بده بندازم رو خودم که داره سردم ميشه.مانتو روآورد و خودش انداخت روم گفت انگار حالتون بهتر شده؟؟؟ گفتم آره بهترم.گفت روشنک خانم چرا اون کار رو کرديد؟؟؟ گفتم کدوم کار؟؟؟ گفت همون که با زبونتون آب گوشه لبتونو خورديد؟؟ جوابي ندادم و يه نگاهي بهش کردم که يعني خيلي پررو شدي.باز ادامه داد خوشتون مياد مگه نه؟؟؟ گفتم نه اصلاهم اينطور نيست گفت ولي من مطمئنم خوشتون مياد چون قبلشم يخوردشو خورديد.ايندفعه با اخم بهش نگاه کردم و گفتم بهرام لطفا بس کن ديگه.تا همينجاشم خيلي باهات کنار اومدم.گفت ببخشيد روشنک خانم اگه اونطوری حرف زدم ولي من نمي فهمم چرا شما ميخواي چيزيکه بهش علاقه داري رو توي خودت سرکوب کني؟؟ يه نگاهي بهش کردم و گفتم بهرام اين روش مخ زني که تو درپيش گرفتي به درد همون دختراي هم سن و سال خودت ميخوره با اين چرنديات که نبايد احساست رو سرکوب کني و امل نباش و از اينجور چيزا نميتوني منو خر کني ميفهمي چي ميگم؟؟؟ يه خنده اي کرد و سرشو پايين انداخت گفتم ديگه هم نميخواد کمک کني الان حالم بهتره و ميتونم خودم لباسامو بپوشم پس برو بيرون.ازجاش بلند شد و وقتي خواست از در بره بيرون گفت اگه دوست داريد لباستونو بپوشيد ولي بنظر من بدنتون بوي خوبي نميده اگه بريد خونه شايد کسي شک کنه بهتره قبلش يه دوش بگيريد.براي اينکه باهاش مخالفت کرده باشم گفتم اونش بخودم مربوطه دوست دارم باهمين وضعيت برم خونه حالا زود برو بيرون.بعداز رفتنش خودمم احساس کردم بوي آب مني ميدم اگه ميرفتم خونه کسي بيدار بود و ميفهميد چي؟؟؟خودمم داشت حالم بهم ميخورد تازه بخاطر آب استخر وهم بخاطر آب مني بهرام بدنم يه جورايي بد بو شده بود.مانتو رو پوشيدم تا اول برم يه دوشي بگيرم و بعد برم خونه.تا ازاتاق اومدم بيرون ديدم بهرام باهمون شرت يه گوشه ايستاده و داره با گوشيش بازي ميکنه.منوکه ديد گوشي رو گرفت پايين و گفت به اين زودي آماده شدي؟؟؟ بعد چشمش به پايين مانتو افتاد که چيزي پام نبود گفت شلوار نپوشيدي؟؟؟ اينجوري ميخواي بياي؟؟؟ گفتم نخير ميخوام اول دوش بگيرم توهم بجاي اس ام اس دادن و بازي کردن با گوشيت تا من بيام بيرون زود برو وسايلو جمع کن.رفتم زير يکي از دوشها بدنم هنوز کوفته بود ولي خيلي بهتراز 1 ساعت قبل بودم آروم شروع کردم به شستن خودم که احساس کردم يکي داره از جلوی درسالن دوشها نگاه ميکنه مطمئن بودم بهرامه.چون لخت بودم بدون اينکه سرمو بالا بيارم و نگاش کنم پشتمو به در کردم و گفتم چي ميخواي؟؟؟ همه وسايلو جمع کردي؟؟؟ گفت بله همشو مرتب کردن پروژکتورهم افتاده بود کف استخر آوردمش.سرمو بطرفش برگردوندم ديدم باز باهمون شرت تکيه داده به چارچوب در گفتم پس چرا ايستادي منو نگاه ميکني؟؟؟ برو آماده شو تا منم بيام.گفت آخه بدنم به کلر حساسيت داره و اگه دوش نگيرم پوستم خشک ميشه ميخواستم اگه ميشه منم دوش بگيرم؟؟؟ گفتم خجالت بکش اين سوسول بازيا چيه مگه تو دختري که ميترسي پوستت خشک شه؟؟ گفت آخه اگه خشک شه همش ميخواره.گفتم تقصير باباته که انقدر سوسول و بچه ننه و پررو بارت آورده زودبيا دوشتو بگير.خنديد و اومد دقيقا دوش سمت راست من و آب روباز کرد به شرتش يه نگاه کردم عادي بود با اينکه من لخت بودم ولي چيزش تکون نخورده بود.ديدم داره صابون ميزنه به بدنش گفتم اينو از کجا آوردي؟؟؟ صابونو جلوم گرفت و گفت ازاتاق کارگرا شماهم ميخواي؟؟؟ از دستش صابونو گرفتم و گفتم با آب خالي تميز نميشه.بالا تنم رو راحت شستم ولي پاهامو نميتونستم بشورم وقتي خم ميشدم کمرم درد ميگرفت خواستم بجاش پاهامو بالا بيارم که ديدم بازم نميشه.بهرام همونجورکه داشت خودشو ميشست انگار متوجه تقلا کردن هاي منم شده بود.سرشو برد زيردوش و گفت ميخواي کمکت کنم؟؟؟ اول با ترديد بهش نگاه کردم ولي رفتار عاديش يخورده اطمينانم رو بهش بيشتر کرد.گفتم اگه ميشه پاهامو با صابون تميزکن يخورده از آبت روشون ريخته.هيچ عجله اي نشون نداد بعداز اينکه کاملا خودشو شست صابونو گرفت و جلوي پام روی زانوهاش نشست و شروع کرد به کفي کردن پاهام.بعدکه کاملا کفي شد صابونو يه گوشه انداخت و دستاشو از بالاي رونم تا مچم پايين ميکشيد تا تميزشه.از تماس دستاش با پاهام که بخاطر صابون ليز ميخورد خوشم اومده بود ولي نميخواستم باز اتفاقي بيوفته براهمين گفتم بهرام فکر ميکنم تميز شد ممنون.ولي بدون اينکه توجهي بحرفم کنه بکارش ادامه ميداد.گفتم بهراااااامممممم؟؟؟ گفت چرا صدات ميلرزه؟؟؟ گفتم نخير صدام عاديه توهم لطفا بس کن.دوست داشتم بکارش ادامه بده ولي ميترسيدم تحريکم کنه.باز گفتم بهرام لطفا بس کن ميخوام بدنمو آب بکشم تا بريم.باز توجهي نکرد و ايندفعه دستشو برد پشتم و شروع کرد به ماليدن باسنم.نميدونستم چي بايد بهش ميگفتم.زور زدم تا دستاشو از روي باسنم بکشم کنار ولي زورم نميرسيد.گفت روشنک خانم چيکار ميکني؟؟؟ خودت گفتي تميزتون کنم.گفتم من فقط خواستم پاهامو تميز کني نه اين پشت رو.گفت فکر کردم شايد اينجاهم نياز به تميز کردن داشته باشه زياد طول نميکشه اگه شما بذاريد زود تموم ميشه.دستمو کنار کشيدم و گفتم پس زودتر تمومش کن.بعداز چند دقيقه ماليدن باسنم دستشو آورد جلو فکر کردم تمومش کرد ولي يهو دستش رو از پايين به بالاي کوسم کشيد.توي يه لحظه تموم بدنم لرزيد

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#4 | Posted: 1 Aug 2012 19:47
ادامه قسمت دوم
تا بخودم اومدم ديدم داره با شستش روي چوچولم رو ميماله.لذتش اجازه هيچکاري رو بهم نميداد.آروم گفتم بهرام لطفا بذار برم.گفت آخه شما اونموقع ارضا نشدي؟؟؟ گفتم اون بخودم مربوطه بهرام کارت درست نيست؟؟ باز بدون توجه بحرفام بکارش ادامه داد.با هرمالش شستش روي چوچولم بدنم تکون ميخورد.دست راستمو گرفتم زير سينه هام که تکون نخورن و اون يکي دستمو هم تکيه دادم به ديوار.بهرام گفت من فقط ميخوام لطف شما رو جبران کنم همين.کار بدي دارم ميکنم؟؟؟ گفتم منکه ازتو چيزي نخواستم.شستش رو بيشتر فشار داد که دردم گرفت گفتم آرووووووومممممممم محکم فشارررررر نده ه ه ه دردم گرفت.سرشو برد جلو شروع کرد زبون زدن روي چوچولم.داد زدم بهررراااااااممممممم نميخوام اينکار روکنيیییییییییی.گفت فقط يه دقيقه طول ميکشه.ديگه نميتونستم سر پا بايستم.پاهام ميلرزيدن.دستامو گذاشتم روي سرش تا تعادلمو حفظ کنم.گفتم نککککککننننننن بهرررررراااااااامممممممم من خجالت ميکشم توکه ارضا شدي ديگه چيکار بمن داري؟؟؟؟ گفت اگه خجالت ميکشي چشماتو ببند.هي چوچولمو مي مکيد.گفتم حداقل آرومتر داري ميکنيش.گفت مزش خيلي خوبه نميشه ازش دست کشيد.ديگه توحال خودم نبودم سرشو بيشتر فشار دادم به کوسم.نميفهميدم توي اون لحظه دارم چيکار ميکنم.بهرام هنوز داشت با زبونش با چوچولم بازي ميکرد سرم رو بردم درگوشش و آروم گفتم لطفا بخورشششششششش و دوباره سرشو فشار دادم به کووووووووسم.با زبونش از پايين تا بالا رو ليس ميزد و چوچولمو زير لباش فشاررررر ميداد.نميتونستم روي پاهام بايستم زانوهام خم شده بودن.بهرام دستشو دور کمرم گرفت و آروم منو کف سالن خوابوند و دوباره سرشو برد لاي پاهام.آب دوش کاملا ميريخت روشکمم و به اينور و اونور ميپاشيد.هنوز داشت کوسمو ميخورد دستمو روي سرش فشار دادم تا بيشتر احساسش کنم.چشمامو بسته بودم و قدرت هيچکار ديگه اي رو نداشتم.بعداز چند دقيقه ديدم يه چيزي به لبم خورد؟؟ چشممو بازکردم و ديدم بهرام انگشت اشارش رو گرفته جلوي دهنم گفت بخورشششششش.دهنمو باز کردم و انگشتشو کرد تودهنم مثل آب نبات مي مکيدمش که انگشتو کشيد بيرون.چند لحظه بعد احساس کردم يه چيز گرمي ميخوره به سوراخ عقبم.بهرام بود که همون انگشتو داشت ميکرد سوراخ عقبم.خودش نميدونست با اين کارش ديگه داشت منو به اوج لذت ميرسوند.من عاشق سکس ازعقبم.انگشتش کاملا تا آخر رفته بود توعقبم و هي عقب جلوش ميکرد و از اينورهم جلومو ميخورد.داشتم ديوونه ميشدم.سرشو بالا آورد و گفت بازه؟؟؟؟ با سرجواب مثبت دادم و دوباره رفت پايين.ايندفعه انگشت اون يکي دستشو کرد توي کوسم.داد زدم تندتررررررر بيشتر فشارررررررر بده ه ه ه.هنوز چندبار عقب جلو نکرده بود که انگار يه چيزي توبدنم خالي شد.اين لحظه ارضا شدن هميشه بهترين لحظه زندگي هر آدميه.تموم بدنم شروع کرد به لرزيدن.صداي جيغم توي محوطه سالن مي پيچيد.بهرام خودشو عقب کشيد و داشت منو نگاه ميکرد.خودم دستمو بردم روي کوووووسم و شروع کردم به ماليدن تا کاملا ارضا شم.نفس عميقي کشيدمو کف سالن ولو شدم.بهرام اومد جلو و دستشو گذاشت روي کوسم که دستشو پس زدم.هميشه وقتي ارضا ميشم تاچند دقيقه بدم مياد کسي بياد طرفم يا لمسم کنه.خود بهرام هم فهميد و ازجاش بلند شد.رفت زير دوش و بعداز چند لحظه آب رو بست و از سالن رفت بيرون.به زحمت ازجام بلند شدم و روي زمين نشستم.آب دوش ميريخت روي سرم.نميتونستم باورکنم امشب چيکار کردم؟؟ اصلا امشب برام باورنکردني بود.اول اون اتفاق پرت شدنم توي آب استخر بعدم اونکار با بهرام و الانم اينکار بهرام که باهام کرد.هيچکدوم باورکردني نبود.توي اين فکرها بودم که بهرام صدام کرد.سرمو بالا آوردم ديدم لباساشو پوشيده.گفت روشنک خانم لباساتونو گذاشتم کنار در.من ميرم ماشينو گرم کنم شما هم زودتر آماده شيد تا بريم دير وقته.توي راه خونه هيچکدوم حرفي نزديم.بهرام منو رسوند درخونه گفتم ماشينو با خودت ببر گفت نه نميخواد سر خيابون آژانس هست با آژانس ميرم.وقتي رسيدم خونه ديدم بابا داره با تلفن حرف ميزنه ساعت از 2 گذشته بود نميدونم با کي حرف ميزد ولي حتما مسئله کاري بود.با همون کوفتگي و شل و ولي کيفمو يه گوشه گذاشتم و خواستم برم تواتاقم که بابا تلفنش تموم شد و گفت روشنک چرا اينجوري تلو تلو ميخوري؟؟؟ چيزي شده؟؟ قضيه افتادنم تواستخر رو براش تعريف کردم.خيلي ناراحت شد و گفت بنظرم ديگه نبايد اين پروژه رو ادامه بدي فردا خودم با کاراپتيان صحبت ميکنم و ميگم يکي ديگه رو بفرسته سرکار.خيلي خورد تو ذوقم.گفتم بابا من ميخوام اينو تمومش کنم بچه که نيستم ميدوني اگه اينکارم بگيره بعدش چقدر پروژه هاي ديگه گيرم مياد؟؟؟؟ قول ميدم از فردا مراقب باشم.گفت نه نميشه اينجا استخره و هرلحظه ممکنه يه اتفاقي برات بيافته.گفتم بابا من خسته ام و نميتونم باشما بحث کنم پس لطفا اذيتم نکن منکه قول دادم از فردا بيشتر مراقبم.گفت فردا هيچ جا نميري تا من با دوستم صحبت کنم.منم چون حوصله نداشتم گفتم چشم و رفتم تواتاقم.تا افتادم روي تخت خوابم برد و فرصت نکردم به جريانات اونشب فکر کنم.فرداش وقتي ازخواب بيدار شدم ساعت رو نگاه کردم و ديدم 2 بعد ازظهر شده باعجله ازجام پريدم.بدنم هنوز درد ميکرد ولي خيلي بهتر از ديشب شده بودم.تا آماده ميشدم به مامان گفتم يه چيزي آماده کنه بخورم تا زودتر برم داشت ديرم ميشد.بابا خونه نبود.مامان گفت بابام گفت که امروز نميري سرکار؟؟ منم براي اينکه بپيچونمش گفتم استخر نميرم ميرم جاي ديگه کار دارم.ساعت 3:30 بود که رسيدم در خونه بهرام اينا چند بار زنگ زدم به موبايلش ولي جواب نميداد.آخر زنگ زدم خونشون که بهاره گوشي رو برداشت.گفتم پس بهرام کجاست؟؟؟ چرا نمياد پايين؟؟؟ گفت بذار صداش کنم خودت باهاش حرف بزن.بهرام گوشي رو گرفت و گفت بله؟؟؟ گفتم پسر جون کجايي پس؟؟؟ يه ساعته دارم زنگ ميزنم زود بيا پايين که کارمون عقبه.بهش فرصت ندادم جواب بده و زود قطع کردم.10 دقيقه بعد درخونشون بازشد و بهرام اومد بيرون با ترديد در ماشينو باز کرد و سوار شد.زود گازشو گرفتم و گفتم پس چرا دير کردي؟؟؟؟ چرا گوشيتو جواب نميدادي؟؟؟ گفت خواب بودم گوشي رو هم سايلنت کرده بودم آخه فکر نميکردم ديگه بياي دنبالم؟ گفتم خودمم نميخواستم بيام دنبالت ولي هم کار عقبه هم نميدونستم براخواهرت چه بهونه اي بيارم حالا اينکار که تمومشه خيالت راحت باشه ديگه باهات کار نميکنم.بهرام خنديد و گفت هرچي شما بگی.وقتي رسيديم کارگرهاي ساختموني رفته بودن ولي آقاي کاراپتيان اونجا بود بعداز سلام وعليک گفت دخترم بابات گفت ديشب چي شده و منم فکر ميکنم اينکار برات خطرناک باشه اگه چيزيت بشه من ديگه نميتونم توي روي بابات نگاه کنم.کلي خواهش و التماس کردم تا راضي شد بذاره بقيه کار رو انجام بدم.بعداز رفتن آقاي کاراپتيان به بهرام گفتم همون پروژکتورهاي ديشبي رو نصب ميکنيم.بهرام گفت ميخواي ايندفعه من برم بالا؟؟؟ گفتم لازم نکرده ديگه تو نميخواد با من مثل احمق ها رفتارکني خودم ميتونم.نزديکاي 9 شب بود که نصف پروژکتورها رو وصل کردم و براي خستگي درکردن اومدم پايين.بهرام برام چايي ريخت يه نخ سيگار درآوردم و روشن کردم.ديدم بهرام نگاه ميکنه گفتم ميخواي؟؟؟ با سر گفت آره و پاکتو جلوش گرفتم و اونم يه نخ برداشت.نزديکاي 9:30 بود که پاشدم تا برم سراغ بقيه کارا از لبه استخر که رد ميشدم احساس کردم بهرام داره پشت سرم مياد.سرمو برگردوندم و گفتم چيزي شده؟؟؟ چرا دنبال من مياي؟؟؟ برو اونور پروژکتور رو با طناب ببند تا بکشمشون بالا.گفت يه کاري داشتم باهات؟؟ ايستادم و گفتم چيکار؟؟؟ همينطورکه به چشمام زل زده بود به سمتم اومد و دقيقا جلوم ايستاد.چند قدم رفتم عقب که اونم باز اومد جلوتر من عقبتر ميرفتم و اونم هي جلوتر ميومد تا اينکه پشتم خورد به ديوار و ديگه نتونستم عقبتر برم.بهرام هم دوباره چند قدم اومد جلوتر.گفتم بهرام باز داري چيکار ميکني؟؟؟ بخدا ايندفعه زنگ ميزنم به بهاره.خنديد و گفت منکه کاري ندارم شما داري درميري؟/؟ من خواستم يه چيزي بگم که شما هي در رفتي.خندش يخورده آرومم کرد و متوجه شدم قضيه زياد جدي نيست.گفتم خوب حرفتو بزن؟؟ همونطورکه جلوم ايستاده بود دست چپشو گذاشت روي ديوار پشتم دقيقا کنار گوشم يخورده خودمو جمع کردم.گفت بخدا فقط ميخوام بابت اتفاقهاي ديشب عذرخواهي کنم.گفتم هميشه وقتي ميخواي از يکي عذرخواهي کني اينجوري گوشه ديوار گيرش ميندازي؟؟؟ گفت ناراحت شدي؟؟؟ گفتم خوب عذرخواهي کردي ديگه حالا برو.گفت نه بايد بوست کنم تا از ته دلت دربياد.خندم گرفت و گفتم بچه پرو بوس کردن من چه ربطي به عذرخواهي داره؟؟؟گفت خوب من اينجوري عذرخواهي ميکنم ديگه.دوباره خنديدمو لپمو جلو گرفتم تا بوسم کنه.گفت نه بوس از اينجا که براي عذرخواهي نيست بوس از لپ براي تشکرکردنه.گفتم پس منظورت چه بوسيه؟؟؟ بچشماي همديگه خيره شده بوديم که انگشت شست اون يکي دستشو کشيد روي لبم و گفت بوس ازاينجا براي عذرخواهي کردنه.گفتم بيخود کردي بچه پرو مگه خوابشو ببيني من بخشيدمت نيازي به بوس کردن نيست.گفت نميشه من فقط اينطوري مطمئن ميشم ديگه ازدستم ناراحت نيستي.ديگه نميتونستم توچشماش نگاه کنم خنده اي کردم و سرمو انداختم پايين.با دستش زير چونمو آروم گرفت و صورتمو بالا آورد بعد آروم لبشو گذاشت روي لبم.من هيچ عکس العملي نشون ندادم و مثل يه تيکه چوب ايستادم ولي بهرام لب گرفتنش داغتر ميشد تا اونجا که منم نتونستم تحمل کنم و لبشو خوردم.احساس کردم دستشو برد پشت باسنم و خودشو بيشتر بهم چسبوند.خيلي قشنگ لب ميگرفت وقتي بخودم اومدم ديدم زبونمون بهم گره خورده و بهرام هم داره باسنمو ميمالهههههههههه.ادامه دارد.....ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#5 | Posted: 1 Aug 2012 19:51 | Edited By: aredadash
نویسنده : ایرانی
خانم مهندس قسمت سوم


دستمو روي سينش گذاشتم و آروم از خودم جداش کردم.يخورده رفت عقب و يه لبخندي بهم زد گفتم بهرام تروخدا بذار امشب کارمونو انجام بديم.دوباره کار دستمون نده.خنديد و گفت الان از ته دل منو بخشيدي؟؟؟ گفتم آره خيالت راحت بعد يه چشمکي بهش زدم و رفتم سمت پروژکتورهاي اونور استخر.ساعت 12 بود که خسته شدم و اومدم پايين تا کابل هاي پروژکتورها رو لخت کنم چون کابل ها گرون بودن نذاشتم بهرام لختشون کنه ميترسيدم نتونه و کابل حروم شه.دولا شده بودم تا کابل ها رو از جعبشون بکشم بيرون ديدم بهرام خودشو ازپشت چسبوند بهم و دستشو دور کمرم قلاب کرد.عکس العملي نشون ندادم و گفتم بهرام نکن بذار کارمو کنم؟؟ باز دير ميشه هااااا.گفت فقط ميخوام خستگيتون دربره.بدون اينکه سرمو برگردونم و نگاش کنم گفتم لازم نکرده اينجوري بيشتر خسته ميشم.روي من دولا شد و وزنش رو انداخت روي کمرم گفتم آروم کمرم شکست بهرام جون من نه دوست دخترتم و نه هيچ سنمي با تو دارم لطفا بمن بند نکننننن.من واقعا دوست ندارم رابطه کاريمون خراب شه.گفت شما که از پروژه بعدي با من کار نميکني پس من چيزي ندارم که ببازم.با اينکه لباس کار تنم بود ولي ميتونستم کیر راست شده بهرامو که همش به کونم ميماليد احساس کنم.گفتم نه دروغ گفتم پروژه بعدي هم با من کار ميکني.گفت خوب الان که کار بدي نميکنم فقط دارم خستگيتو درميکنم؟؟ گفتم اينکار خستگي درکردن نيست تو باز داري شيطوني ميکني که من خوشم نمياد.گفت خوب بهترهم خستگي شما درميشه و هم من يخورده شيطوني ميکنم؟؟ گفتم بيخود کردي برو با دوست دخترات شيطوني کن من هم سن و سال تو نيستم بچه.گفت خوب بخشش از بزرگترهاست پس شماهم اين شيطوني منو ببخشيد بجون خودم فقط يخورده شيطوني ميکنم.گفتم يخورده ي تو حد و مرز نداره و معلوم نيست بکجا ميکشه؟؟ يهو دستشو از روي لباس کارم گذاشت روي سينه هام که داد زدم بهراااااااممممممممم؟؟ گفت فقط خواستم حد شيطونيم رو نشون بدم که درهمين حده.گفتم بهرام مطمئن باش از پروژه بعدي ديگه با من کار نميکني.خنديد و گفت اگه بخاطر اين کاريه که ميکنم عيبي نداره ميارزه ه ه.شروع کرد به ماليدن سينه هام و فشار دادن خودش به کونم.توجهي نکردم و مشغول لخت کردن کابل ها شدم.ايندفعه دستشو برد تولباس کارم و از روي سوتينم سينمو گرفت.قبلا گفته بودم من زير لباس کار فقط شورت و سوتينمو ميپوشم.خودمو ازش جدا کردم و گفتم بهراااااامممممم ديگه داري شورشو درمياري قرارت اين نبود ديگهههههه.گفت خوب چرا ناراحت ميشي؟؟؟ گفتم معلومه که ناراحت ميشم همين کارت رو هم نبايد انجام ميدادي چه برسه بخواي جلوتر بري؟؟.گفت پس يه خواهشي ميکنم نه نگو اگه قبول کني منم قول شرف ميدم ديگه دست بهت نزنم؟؟ گفتم اولا براي من شرط و شروط نذار دوما چي ميخواي؟؟؟ گفت اگه ميشه فقط امشب بدون لباس کارت کارکني همين يعني لباسو دربيار.با تعجب نگاش کردم و گفتم يعني چي؟؟؟ من زير اين چيزي تنم نيست که؟.گفت خوب منم براي همين گفتم درش بياري ديگه.گفتم مثلا درش آوردم چي به تو ميرسه؟؟؟ گفت خوب اينطوري جالبتره فکرشو بکن ميتونيم جلوي هم راحت باشيم منم ديگه اينجوري همش کنجکاو نميشم که ببينم پشت اين لباس چه خبره.باز با تعجب نگاش کردم و گفتم بهرام خجالت بکش يخورده شرم و حيات به خواهرت نرفته اين چرت و پرت ها چيه ميگي؟؟؟ اومد جلو و زيپ لباس کارمو يخورده پايين کشيد.دستمو گذاشتم روي دستش و نذاشتم ادامه بده.گفت روشنک خانم من و شما که ديشب همه چيزو ديديم ديگه خجالت و اين چيزا واسه چيه؟؟؟ گفتم ديشب هراتفاقي افتاد تموم شده و ديگه نميخوام درموردش چيزي بشنوم اينکار توهم الان هيچ معني اي نداره.ولي توجهي نکرد و به زور زيپ رو تا پايين پام کشيد پايين لباسو بخودم چسبوندم که بدنم معلوم نشه.گفتم بهرام تروخدا باز شروع نکننننن؟؟ گفت روشنک خانم اذيت نکن ديگه منکه قول دادم حتي دستم هم بهت نميخوره اين اداها چيه درمياري؟؟؟ مگه شما بچه 18 ساله هستی که خجالت ميکشي؟؟ گفتم اين قضيه ربطي به خجالت نداره ربط به اين داره که تو داري زياده روي ميکني.لباسو ازدستم بيرون کشيد و کاملا درش آورد.بدنمو که ديد چشماش گرد شد و از تعجب و حيرت يه خنده اي کرد و گفت حيف اين بدن نيست توي لباس بمونه؟؟؟ يه نگاهي بهش کردم که گفت قول دادم ديگه حالا بريم سرکارمون نه من کاري به شما دارم و نه شما کاري بمن.راستش زياد هم بد نيست آدم آزادي داشته باشه و بتونه خودشو به همه نشون بده يعني من کلا خوشم مياد ديگران بهم توجه کنن و هميشه تو کفم باشن فکر ميکنم همه دخترا همچين حسي دارند.بهش گفتم بهرام اگه حتي سر انگشتت بمن بخوره با همين چاقوي کابل لخت کني دستتو قطع ميکنم.خنديد و گفت خيالتون راحت من دستمو بيشتر دوست دارم.دوباره دولا شدم تا کارمو ادامه بدم.بهرام هم پشتم بود و داشت سر سيم هاي تابلو برق روجا ميزد.چند تا کابل ببشتر نمونده بود که بهرام با انگشت شرتمو کنار زد مطمئنم توي اون لحظه هر دوتا سوراخمو ديده بود.انگار برق گرفته باشتم ازجام پريدم و داد زدم چيکار ميکني؟؟؟ خنديد و گفت ببخشيد دستم خورد با ابروم به چاقوي توي دستم اشاره کردم که خودش گفت ازقصد نبود دستم خورد.دوباره پشتمو بهش کردم و دولا شدم تا کارم روکنم ولي ايندفعه زيرچشمي به پشتم نگاه ميکردم تا ببينم باز بهرام کاري نکنه.همينکه سرم گرم کارم شد دوباره شرتمو کنار زد ولي اينبار شرتمو توي همون حالت با دستش نگه داشت چون دولا شده بودم حتما هردو سوراخم معلوم بودن.عکس العملي نشون ندادم و فقط گفتم بهرااااااممم اگه کنترل دستتو نداري و همش بي اختيار ميخوره بهم من ميتونم برات کنترلش کنماااااا.خنديد و گفت نه دارم سعي ميکنم کنترلش کنم.گفتم پس شرتمو برگردون سرجاش.يه لحظه احساس کردم دست راستشو گذاشت روي رون راستم و يه چيزي سوارخ کونمو قلقلک داد.خودمو جمع کردم و دستمو گذاشتم روي دستش که روي رونم بود و گفتم بهرام ول کن وگرنه با همين چاقو نصفت ميکنمااااااا.گفت شما گفتي دستمو کنترل کنم منم الان با دستم کاري ندارم و دارم با زبونم کارمو انجام ميدم ما که توافقي سر زبون نداشتيم داشتيم؟؟؟ حرفش که تموم شد زبونشو دور سوراخم چرخوند و يخورده فشارش داد توي سوارخ.بدنم شل شد دستشو بيشتر فشار دادم خودمم نميخواستم بيشتراز اين جلوش مقاومت کنم ميخواستم قيد همه چي رو بزنم و خودمو بندازم توبغلش ولي غرورم همچين اجازه اي بهم نميداد براي همين خودمو به بيخيالي زدم و دوباره مشغول کارم شدم.بهرام همينطور سوارخمو ميخورد و گاهي اوقات زبونشو ميکرد توش.گفتم بهرام از فردا ديگه باهات تنها نميام اينجا بهاره هم بايد باشه.خنديد و گفت نه بهاره نبايد بياد آخه من جلوي بهاره خجالت ميکشم کاري کنم.گفتم هرغلطي که امشب خواستي داري ميکني ولي فردا بدون بهاره نمياييم سرکار.کارش با ليس زدن سوراخ کونم تموم نشد و ايندفعه دستشو هم گذاشت روي کوسم و شروع کرد به ماليدنش.وقتي ديد من هيچ توجهي بهش نميکنم و کارش نميتونه تحريکم کنه شرتمو ازپام درآورد.درسته که نشون نميدادم تحريک شدم ولي حتما از روي کوسم که خيس شده بود فهميد حالم زياد خوب نيست.يه کم وسط پاهام رو زبون زد و ازجاش بلند شد.فکر کردم کارش تموم شده و منتظر بودم آبشو بپاشه بيرون.توهمين فکر بودم که احساس کردم يه چيزي رفت لاي پام اول فکر کردم دستشه ولي وقتي هولش داد توي سوراخ کوسم تازه فهميدم کيرش بوده.خودمو جمع کردم تا نتونه تلمبه بزنه کارهاي قبليشو ميتونستم تحمل کنم و بحساب جوونيش و داغ بودنش بذارم ولي اينکارش ديگه برام باورکردني نبود.وقتي ديد خودمو سفت کردم سينمو از روي سوتين گرفت و شروع کرد به ماليدن.ديگه نميتونستم کارکنم.انقدر شل شده بودم که کابل و چاقوي کابل لخت کني از دستم سرخوردن بي اختيار بدنم سست شد و بهرام بيشتر فشارررر آورد تا کيرش بره توشششش ولي من دستمو گذاشتم روي بدنش تا نتونه.هنوز پشتم بهش بود و دلم نميخواست برگردم تا ببينم چيکار ميکنه.ديگه قدرت نداشتم جلوشو بگيرم.به خوبي احساس ميکردم که کيرررررش داره بيشتر ميره داخل کووووووسممم.تموم بدنم به سوزش افتاد.با صداي آروم گفت اگه اذيت نکني نه تو دردت ميگيره و نه من مجبورم بيشتر فشار بدم.نميتونستم مقاومت کنم براي همين ولش کردم تا کارشوکنه.چندبار آروم عقب جلو کرد تا اينکه جاش بازتر شد.با هرعقب جلويي که ميکرد انگار يه چيزي توي دلم خالي ميشد.سوزش زيادي داشتم.توي اون لحظه داغترين نقطه بدنم کووووووسم بود که همش توش پر و خالي ميشد.پاهام ديگه قدرت نداشتن براي اينکه نيافتم دستمو روپاهاي بهرام گذاشتم.بهرام روم خم شد و سرشو آورد کنار گردنم با هرضربه اي که ميزد صداي نفسش توي گوشم ميپيچيد.شروع بخوردن و ليس زدن گردنم کرد.از ته دل يه آهي کشيدم که باعث شد بيشتر حشري شه و تندتر تلمبه بزنه.اونم انگار خيلي حشري شده بود و نميتونست خودشو کنترل کنه.هرچند دفعه که تلمبه ميزد کيرش از کوسم ميپريد بيرون دوباره با دستش ميذاشت توشششش.روم خم شد و سينه هامو گرفت تو دستش و تندتر تلمبه زد که باز کيرش پريد بيرون.اينبار نتونست سوراخمو پيدا کنه و همش به رونم ميزد.خودم با دست کيرشو گرفتم و گذاشتمش روي سوراخ کونم.متوجه شد که ميخوام از عقب باهام سکس کنه.صداي تف کردنشو ميشنيدم.داشت کيرشو خيس ميکرد.يخورده هم به سوراخ کونم ماليد و آروم سرشو گذاشت در سوراخ کونم و فشارررررر داد.وایییییییییییی.سرش که رفت توش دردش توي همه بدنم پيچيد.از درد داد زدم آ خ خ خخخخخخ بهرااااااااممممممممم.گفت عزيزم آروم باش الان دردش آروم ميشه خانمي.يخورده بيشتر دولاشو تا دردش کمترشه.منم کمرمو پايين تر بردم که يهو تموم کيرررررشو تا تههههههههههه کرد توکووووووونم.نفسم بالا نميومد حتي قدرت نداشتم داد بزنم.من زياد ازعقب سکس کردم ولي هردفعه همين برنامه رو دارم.هنوز دردش آروم نشده بود که شروع کرد به تلمبه زدن.گفتم آرومترررر درد ميکنههههه.سرعتشو کمتر کرد و گفت دردش کمتر شدعزيزم؟؟؟ سرمو به علامت تاييد تکون دادم و گفتم اووووووهوم.انگشت دستشو کرد توي دهنم و گفت اگه دردت گرفت اينو گاز بگير.هربارکه سرعتشو بيشتر ميکرد منم بي اختيار انگشتشو گاز ميگرفتم تا از شدت دردم کم شه.بعد ازچند دقيقه عقب جلو کردن از کونم درآورد و گذاشت توي کوسم.يه انگشتش تودهنم بود و با اون يکي دستش سينمو ميماليد و از اونورم توي کوسم تلمبه ميزد داشتم ديوونه ميشدم يه لحظه تموم بدنم لرزيد ارضا شده بودم.ديگه نتونستم سرپا بايستم و روي زانوهام افتادم روي زمين.به حالت سجده افتاده بودم.بهرامم روي پاهاش نشست و دوباره کيرشو کرد توي کونم.با اينکه ارضا شده بودم ولي از تلمبه زدن هاي بهرام لذت ميبردم.سرمو گذاشتم لاي دستام و کاملا کمرم رو دادم تو تا کيرررررررش تا تهههههههه بره توششششششش.از تلمبه زدن هاي بهرام معلوم بود آبش داره مياد.يهو ازم کشيد بيرون و اومد کنارم روي زانو نشت.موهامو محکم کشيد و سرمو بالا آورد.کيرشو گرفت جلودهنم و گفت بخورش ششش.دهنمو باز کردم و فشاررررررش داد تو.قدرت ساک زدن نداشتم براهمين خودش توي دهنم عقب جلو ميکرد.هنوز داشت موهامو ميکشيد تا سرم بالا بمونه.از سرعتش فهميدم آبش داره مياد که يهو ازدهنم کشيد بيرون و همشو روي صورتم خالي کرد.جفتمون بي حال يه گوشه افتاديم.سرمو بطرفش برگردوندم که ديدم داره نگام ميکنه.متوجه شدم روي صورتم پر از آب کير شده بوی آبش همه جا رو برداشته بود.يه کمشو با انگشت از روصورتم برداشتم و گذاشتم تودهنم.بهرام داشت با تعجب نگام ميکرد.بهش خنديدم و گفتم ديشب نشد کامل بخورمش عوضش امشب زياد دارم.اومد کنارم نشست و شروع کرد نوازش کردنم.بنظرم برام خيلي جذابتر شده بود البته نميتونست دوست پسرم باشه ولي برام خيلي دوست داشتني تر شده بود.لباشو رولبم گذاشت و منو کشيد توبغلش.ديگه ديروقت شده بود هم خسته بودم و هم خيلي خوابم ميومد.از بغلش پاشدم دستمو گرفت و گفت کجا ميري؟؟؟ گفتم دير شده روم نميشد توروش نگاه کنم.خجالت ميکشيدم ولي بهرام عين خيالش نبود.انگار نه انگار که چيزي شده.اين خونسرد بودنش ناراحتم ميکرد.يه حس بدي داشتم.انگار هدفش اين بود که منو تصاحب کنه و الانم به هدفش رسيده و خيلي راحت داره از فتح خودش لذت ميبره.احساس ميکردم منو وسيله ارضا کردن خودش کرده مخصوصا که 6 سالم ازم کوچکتر بود ولي ازطرفي باورم نميشد اون بهرام ساده و غد همچين شخصيتي داشته باشه...

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#6 | Posted: 1 Aug 2012 19:55
ادامه قسمت سوم
به صورتش نگاه کردم هرلحظه برام جذابتر ميشد.تو همين فکرا بودم که بهرام گفت خوب شب رو ميتونيم همينجا بمونيم پيش هم ميتونيم بگيم کار زياد بود مجبور شديم تا صبح کار کنيم؟؟؟ پيشنهادش بد نبود ولي نميتونستم قبول کنم.يه جورايي عذاب وجدان داشتم الکي بهونه آوردم.گفتم شب بايد خونه باشم يه مقدار کار دارم.بهرام باز اصرار کرد ولي آخر با بهونه هاي من قرارشد بريم خونه.لباسمو پوشيدم و رفتم بيرون منتظر شدم تا بياد.توی راه خونه هيچکدوم حرفي نزديم شايد بهرام هم خجالت ميکشيد.پشت يه چراغ قرمز ترمز کردم.بهرام گفت نصفه شبه خبري نيست که چراغ رو رد کن؟؟ گفتم بهرام ميفهمي امشب چيکار کرديم؟؟؟ سرشو برگردوند و از پنجره ماشين بيرونو نگاه کرد.گفتم با تو بودماااااا.گفت بهتره درموردش صحبت نکنيم يه اتفاقي افتاد و جفتمونم لذتشو برديم.گفتم تو ازکجا ميدوني من لذت بردم؟؟؟ جوابي نداد.وقتي رسيديم درخونشون موقع پياده شدن گفت روشنک خانم فکر ميکنم مقصر من بودم اگه بخواي ديگه ازفردا نميام سرکار؟؟ گفتم ولش کن بهرام هراتفاقي که افتاده جفتمون توش دخالت داشتيم فقط اميدوارم ديگه اينجور مسائل پيش نياد؟؟؟ با لبخند يه نگاهي بهم کرد و گفت منم همينطور بعدش لبشو آورد جلو.نميدونستم بايد ببوسمش يا نه؟؟ بي اختيار منم لبمو بردم جلو يکي از داغترين بوسه هايي بود که تا حالا تجربه کرده بودم.موقع پياده شدن آروم گفت خيلي دوست دارم.صبح با صداي مامانم بيدار شدم نزديکاي 11 بود مامانم گفت روشنک تلفن بهرامه.سيم تلفن اتاقمو وصل کردم و گوشي رو برداشتم گفتم بله؟؟؟ بهرام گفت خواب بودي؟؟؟ چرا موبابلتو برنميداري؟؟؟ گفتم ديشب خيلي خسته بودم براهمين گوشيمو سايلنت کردم و تلفن اتاقو قطع کردم حالا چيکار داري؟؟؟ گفت ميشه امروز ببينمت؟؟؟ با همون حالت خواب آلود گفتم معلومه که ميشه ساعت 3 ميام درخونتون.گفت نه منظورم قبل از اونه اگه ميشه ميخوام ناهار رو باهم بخوريم.گفتم قضيه چيه؟؟؟ ناهار واسه چي؟؟؟ گفت همينطوري دوست دارم ناهار رو مهمونم باشي.يخورده هم ميتونيم گپ بزنيم و از اونجا بريم سرکار.نميدونستم چي بگم؟؟ قرارمون ساعت 1 توي يکي از رستوارن هاي فشم بود.وقتي رسيدم ديدم يه گوشه نشسته و داره سيگار ميکشه.رفتم جلو تا منو ديد ازجاش بلند شد و باهام دست داد.يخورده دور و برمو نگاه کردم همه به من زل زده بودن.خيلي حس بدي داشتم.يه جوري بود.لابد همه تودلشون ميگفتن اين دختره با اين سنش خجالت نميکشه دوست دختر اين بچه شده؟؟؟ تا نشستم بهرام گفت چي ميخوري؟؟؟ گفتم بهرام من اينجا احساس خوبي ندارم جوش ناراحتم ميکنه ميشه بريم جاي ديگه؟؟؟ گفت چرا؟؟ مگه اينجا چيش بده؟؟؟ گفتم نميدونم ولي داره اذيتم ميکنه گفت خوب کجا بريم؟؟؟ رستوران ديگه اي درنظر داري؟؟؟ پيش خودم گفتم هرجا بريم همه فکر ميکنن ما دوست دختر و دوست پسريم و اونجا هم همين برنامست.گفتم نه اصلا نميشه رستوران و کافي شاپ و اينجور جاها نريم؟؟؟ گفت خوب کجا بريم؟؟؟ موندم چي بگم ميدونستم بهرام اينا توي فشم ويلا دارن و اونم حتما الان از ويلاشون اومده اينجا.گفتم ويلاي خودتون بهتر نيست؟؟؟ با تعجب نگام کرد و بعد زد زير خنده.گفتم چرا ميخندي؟؟؟ گفت هيچي چيز مهمي نيست آخه از اول ميخواستم بگم بريم اونجا ولي ترسيدم بهم شک داشته باشي و قبول نکني واقعا هم بهش شک داشتم ولي هرجا ميرفتيم بهتر ازاين بود که توچشم مردم باشيم.گفتم نه من به تو کاملا اعتماد دارم بريم ويلاتون.اول بهرام راه افتاد و بعد من پشت سرش رفتم.جلوي ويلاشون که رسيديم بهرام ماشينش رو برد توحيات ولي من همونجا جلوي در پارک کردم.وقتي رفتم تو ويلا گفت ماشينو نمياري تو؟؟ گفتم نه بيرون بهتره.رفتيم توساختمون قبلا چندبار با بهاره اينجا اومده بودم يدفعه هم اينجا مهموني داده بود ولي يه مقدار نسبت به قبل دکورش عوض شده بود.بهرام گفت توي تراس بشينيم بهتر نيست؟؟ يه لبخندي زدم و گفتم من که همون اول گفتم بهت اطمينان دارم توي سالنم بشينيم مشکلي نيست.بهرام خنديد و درحاليکه داشت از يخچال خرت و پرت بيرون مياورد گفت شما به من اعتماد داري ولي من که به خودم اعتماد ندارم پس بهتره بريم توي تراس.يخورده ميوه آورد با يه تيکه کيک گفت قهوه؟؟ چاي؟؟ آب ميوه؟؟ مشروب؟؟ گفتم خودت ميدوني که من چاي ميخورم.يه سيگار روشن کردم و بهرام با دوتا فنجون چاي اومد و نشست روبروم.گفتم خوب چي شده که منو تا اينجا کشيدي؟؟ چاي رو جلوم گذاشت و نشست روي صندليش.قبل از اينکه جوابي بده از جيبش پاکت سيگارشو درآورد و به من اشاره کرد تا سيگارم رو بهش بدم تا سيگار خودشو روشن کنه.گفتم بهرام پاکتي ميکشي؟؟؟ قبلا که چيزي بهت نميگفتم واسه اين بود که نخي ميکشي ولي ايندفعه شک نکن با بهاره صحبت ميکنم.گفت مشکلي نداره خودشم ديگه داره پاکتي ميکشه و بعد ادامه داد روشنک خانم نميدونم ازکجا شروع کنم راستش يه چيزي از ديشب داره اذيتم ميکنه راستش ازديشب که نه الان چند وقته که توفکرمه.گفتم خوب چيه؟؟؟ بمن مربوط ميشه؟؟؟ يه کام از سيگارش گرفت و سرشو انداخت پايين گفت تقريبا بله.راحت ميتونستم حدس بزنم چي ميخواد بگه از اون خجالت کشيدنش و مِن و مِن کردنش معلوم بود ميخواد درمورد پيشنهاد دوستي حرف بزنه.خيلي مسخره بود که من با يه بچه 21 ساله دوستشم و روابط عاطفي داشته باشم.بايد يجوري اينو حاليش ميکردم ولي نميدونستم چجوري.بهرام داشت همينطور صحبت ميکرد ولي من بيشتر تو فکر اين بودم که يجوري دست رد به تقاضاش بزنم.واقعا نه دوست پسر ميخواستم و نه ميتونستم با يه پسر بچه که چند سال از خودم کوچيکتره رابطه اي داشته باشم.بهرام داشت ميگفت:من ميدونم که تقاضام مسخرست ولي دلم ميخواست شماهم نظرتو بگي.گفتم بهرام جون اول اينکه من وقت دوست پسر و اين چيزا رو ندارم ديگه حوصلشم ندارم دوما ميدوني من چند سال ازت بزرگترم؟؟؟ بنظر خودت اين يخورده غيرعادي نيست؟؟؟ ميدونستم الان ميخواد باز اصرارکنه براهمين ادامه دادم ولي چون خيلي پسر خوبي هستي و دوستت دارم روي پيشنهادت فکر مکينم.يهو قيافش يه جور ديگه شد.انگار خيلي خوشحال شده بود بيچاره فکر ميکرد واقعا ميخوام روي حرفش فکر کنم.پريد ماچم کرد و گفت مرسي ميدونستم قبول ميکني.گفتم کي گفته قبول کردم؟؟؟ گفتم فکر مکينم.گفت همينم خوبه و بعد تلفنو برداشت و به يکي از رستوران ها سفارش غذا داد.يخورده ديگه صحبت کرديم که موبايلم زنگ خورد.آقاي کاراپتيان بود گفت امروز کارگرا ميخوان کارشونو تموم کنن براهمين تا آخر شب کار ميکنن و ما امروز نميتونيم بريم اونجا.قطع که کردم بهرام گفت کي بود؟؟؟ گفتم کاراپتيان بود ميگه امروز نميتونيم بريم سرکار.بهرام داد زد ايول.گفتم چي چي ايول؟؟؟ عوضش فردا بايد دوبرابر کارکنيم.گفت ولش کن فعلا امروز رو استراحت ميکنيم فردا هم خدا بزرگه.گفتم پس ناهار رو که خورديم بريم خونه.گفت روشنک خانم حالا امروز رو همينجا استراحت ميکنيم چه عيبي داره؟؟؟ اصلا زنگ ميزنم بهاره هم بياد که شمام تنها نباشي و حوصلت سر نره.بدم نميگفت واسه استراحت کردن چه جايي بهتر از اينجا تازه بهاره هم که ميومد کلي خوش ميگذشت؟؟ گفتم باشه بهرام داد زد هوراااااااااا.بعد زنگ زد به بهاره و گفت من و روشنک خانم فشم هستيم توهم پاشو بيا که تنها نباشيم.ناهار رو که خورديم بهرام گفت روشنک خانم ميخواي بريم تو استخر؟؟؟ ويلاشون دوتا حياط داره يکي جلوي ساختمون و يکي هم پشت ساختمون. توي هردوتاش هم استخر هست ولي از استخر جلوي ساختمون چون از اطراف ديد داره استفاده نميکنن و هميشه تواستخر پشتي شنا ميکنن.گفتم نه هوا سرده.گفت آبش گرمه بخدا تازه بعد ازناهارم ميچسبه هاااااا.گفتم آخه بهاره مياد زشته.گفت چرا زشته؟؟؟ خوب به بهاره هم ميگيم بياد توي آب.گفتم اصلا من مايو ندارم.خنديد و گفت تا دلتن بخواد تواتاق بهاره مايو هست.هرکدومو خواستي بردار و بعد دستمو گرفت و کشيد سمت ساختمون.گفتم آخهههههههه.که حرفمو قطع کرد و گفت آخه نداره امروز بايد کلي استراحت کنيم تا فردا بتونيم دو برابرکار کنيم.منو برد اتاق بهاره و در يکي از کمدها رو بازکرد.توش چندتا مايوي دوتيکه و يه تيکه بود.گفت هرکدومو ميخواي انتخاب کن و ادامه داد منم ميرم يه مايو واسه خودم پيدا کنم.چند دقيقه بعد با دوتا مايوي مردونه که دستش بود برگشت و گفت شما هنوز آماده نشدي؟؟؟ منم يکي از مايوهاي يه تيکه رو برداشتم و گفتم همين خوبه.اومد سمتم و گفت نه يه تيکه خوب نيست.دوتيکه بهتره و خودش يه دست آبيش رو برداشت و بهم داد.يه نگاهي بهش کردم و خنديدم و گفتم چه اينو بپوشم و چه يه تيکه فرقي براي تو نداره چون بهاره مياد و کاري نميتوني کني خنديد و گفت قرارم نبود کاري کنم فقط فکر ميکنم دوتيکه بيشتر بهت مياد.بعد دوتا مايوي خودشو گرفت جلوم و گفت کدوم بهتره؟؟/ يه نگاهي کردم و گفتم اين نارنجيه بهتره.يهو ديدم همونجا شلوارشو درآورد.خواست شرتشو هم دربياره گفتم بهراااااممممممم؟؟؟ اينجا ميخوای مايوتو عوض کني؟؟؟ گفت شما که ديدني ها رو ديدي ديگه عيبي نداره.بعد شرتشو هم خيلي راحت درآورد.چيزي نگفتم اگه به پررو بازي بود من از اون پرروتر بودم منم همونجا تاپمو درآوردم.به بهرام نگاه کردم که ببينم داره نگام ميکنه يا نه؟؟ داشت مايوشو پاش ميکرد يه نگاهي بهم کرد و خنديد.منم لباسمو درآوردم و مايو رو پوشيدم.بند سوتينش رو نميتونستم ببندم که بهرام اومد ازپشت گرفتش و گفت بذار کمکت کنم.وقتي برگشتم گفتم مرسي بهرام يه نگاهي سرتا پامو کرد و گفت ببين خدا چي ساخته.بعد دستشو به حالت دعا برد بالا و گفت خدايا همه ما رو به راه راست هدايت کن.خنديدم و گفتم گمشو بچه پررو.از ساختمون که رفتيم بيرون يه مقدار باد ميومد و يخورده هوا سرد بود.حولمو دور خودم پيچيدم.بهرام گفت زود بپر تواستخر که گرمت شه.منم حولمو انداختم روي يکي از نيمکت هاي کنار استخر و پريدم توي آب.راست ميگفت آبش خيلي گرم بود.بهرام هم پريد توي آب و اومد طرفم.گفت گرماي آب خوبه؟؟ سرمو به علامت آره تکون دادم و گفتم اوووووهوم.يمقدار شنا کرديم و يخورده هم آب بازي.بهرام هم گاهي اوقات به بهونه آب دادن سينمو ميگرفت يا باسنمو فشار ميداد.خودم ميفهميدم ازقصد اينکارارو ميکنه ولي چيزي بهش نميگفتم.ديگه از شنا کردن خسته شدم و خواستم از آب بيام بيرون.پامو روي نردبون استخر که گذاشتم بهرام ازپشت پهلوهامو گرفت و گفت کجا ميري؟؟ گفتم ول کن بهرام خسته شدم خستگيم که دررفت دوباره ميام توي آب.گفت اگه بري بيرون سرما ميخوري تازه من ميتونم توهمين آب خستگيتو درکنم.بعد منو کشيد پايين و ازهمون پشت بهم چسبيد.گفتم بهرام ول کن بيرون بهتر خستگيم درميره.گفت اگه يخورده تحمل کني متوجه ميشي که همينجا توي آب بهتره.سرشو آورد پشت گردنم و شروع کردن گردنمو ليسيدن دستاش داشتن ميلرزيدن.شايد سردش شده بود شايدم تحريک شده بود.گفتم بهرام جون عاقبت اينکاري که شما ميکني هم منو بيشتر خسته ميکنه و هم وقتي بهاره بياد آبرو واسه جفتمون نميمونه؟؟ گفت من که کار بدي نميکنم دارم خستگيتون درميارم نگران نباش کار بجاي باريک نميکشه.دوباره شروع کرد به ليسيدن گردنم.چيزي بهش نگفتم ميدونستم چون بهاره هرلحظه ممکنه بياد کاري نميکنهههههههه.ادامه دارد...ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#7 | Posted: 1 Aug 2012 19:58 | Edited By: aredadash
نویسنده : ایرانی از وبلاگ امیر سکسی
خانم مهندس قسمت چهارم


همينطورکه گردنمو مي ليسيد دستشواز زير بردطرف سينه هام و سينه سمت چپمو گرفت.گفتم بهرام اونجاييکه گرفتيش خسته نيستاااااااا ميتوني ولش کنيییییییی.گفت روشنک خانم شما نميدوني اونجام خسته شده.ايدفعه بيشتر فشاررررررش داد.براي اينکه بيشتر فشارنده دستمو گذاشتم رودستش.يخورده که گذشت احساس کردم کیرش داره به کونم ميخوره.کیرررررشو هي به کوووووووننم ميکشيد وبالا پايين ميکرد.دستمو بردم پشتم و کیرشو گرفتم و محکم فشاررررررش دادم.حسابي دردش اومد داد زد آییییییییییییییی.گفتم نوچ نوچ ايندفعه ازاين خبرا نيستاااااا.سعيکن خودتو کنترل کني.داد زد بااااااااشه باااااااااشه فقط ولش کننننننننن کندیشششششششش.ولش کردم و برگشتم بصورتش نگاه کردم.گفتم قرارشد من بعدا جواب بدم که ميتونيم باهم باشيم يا نه تا اونموقع هم چون هيچ چيز خواصي بينمون نيست اينکارها معني نداره منکه جنده خيابوني نيستم هروقت هوس کردي بياي سراغم؟؟ قيافش نشون ميداد خيلي حشري شده.گفت ببخشيد ولي يکدفعه کنترلشو ازدست داد و لبمو گرفت.منم يخورده تحريک شده بودم.ازاين بوسه هاي داغ بهرام هم خوشم اومده بود ازطرفي هم ميخواستم با اين چيزا راضيش کنم تا بازسراغ جاهاي ديگه نره براي همين موقع لب گرفتن باهاش همراه شدم.زبونمو تودهنش ميچرخوندم واونم لبامو ميخورد.خيلي خوب کارشو انجام ميداد.خودمو ازش جداکردم رفتم عقبتر بازم لبشوآرود جلو منم يه بوس رولبش زدم و دوباره رفتم عقبتراونم هي ميومد جلوتر ومنم فقط يه بوس رولبش ميزدم.خندم گرفته بود چه دست و پايي ميزد تا بتونه لبمو بگيره.دستمو گذاشتم روشونه هاش وفشارش دادم پايين فقط سرش ازآب بيرون بود سرمو بردم بالاسرش وگفتم دهنتو بازکن؟؟؟ دهنشو بازکرد منم از بالا آب دهنمو آروم فرستادم پايين تا رسيد بدهنش.همشو قورت داد.خنديدم و لبمو بردم طرفش و بهم گره خورديم با دستاش محکم پشتمو ميماليد و منو بخودش فشاررررررر ميداد.توهمين حال بوديم که يدفعه ديدم يکي ميگه: به به ببين اينجا چه خبره ه ه ه؟؟؟ سرمو بالا آوردم واییییییی بهاره بود.آروم خودمو ازبهرام جدا کردم با پشت دستم دهنمو پاک کردم.زير لب به بهرام گفتم ديدي بالاخره آبرومون رو بردي؟؟؟ گفت ولش کن روشنک خانم بهاره چيزي نميگه خودمونيه.بهاره عينک آفتابيشو ازچشمش برداشت وهمراه کيف وسوييچ ماشينش گذاشت روي ميز کناراستخر.گفتم سلام چطوري؟؟ باخنده گفت سلام.منکه خوبم ولي انگار شما بهترين دارين خوش ميگذرونين؟؟.گفتم انگار به برادر کوچيکه ي شما بيشتر داره خوش ميگذره؟؟ خنديد و گفت اونکه معلومه بعد روبه بهرام کرد و گفت بهرام راند چندمه؟؟؟؟ گفتم بهارررررره ه ه؟؟؟ خجالت بکشششششش.بهرام خنديد و سرشو پايين انداخت.زير لب گفت ديدي گفتم بهاره از خودمونه.بعد به بهاره گفت هنوز شروع نشده منتظر داورش بوديم که تازه الان رسيده؟؟؟ بهاره زد زير خنده گفت من ميرم يه تلفن به مامانم اينا بزنم بگم که رسيدم.وقتي رفت به بهرام گفتم انگار خواهر و برادر چيزي ازحيا نميدونين؟؟ بهرام خنديد و شنا کنان رفت طرف عميق استخر.منم يخورده سردم شده بود براهمين رفتم زيرآب تا گرمترشم.چند دقيقه بعد بهاره اومد يه مايو دوتيکه دستش بود.گفت اجازه هست منم بيام؟؟؟ گفتم آره اينطوري من از دست داداشت راحت ميشم.بهاره خنديد و گفت پس الان ميام بعد همونجا کنار استخر تاپ و شلوارشو درآورد داشتم ازتعجب شااااااخ درمياوردم.جلو داداشش داشت لخت ميشد؟؟.شرتو سوتينشم درآورد و بعد مايو رو پوشيد و پريد توآب؟؟ اومد سمت من و گفت داداشم که اذيتت نکرده؟؟؟؟ اگه کرده بگو خودم همينجا توآب خفش کنم؟؟.گفتم نه بابا ولش کن گناه داره زياد اذيت نکرد فقط يه کم شيطونه.با خنده يه چشمک زد و گفت حتما به خواهرش رفته؟؟ بعد به بهرام گفت اگه من مزاحم کارتون بودم ميخواي برم بيرون؟؟؟؟ من پريدم وسط حرفش و گفتم واااااه ه ه بهاررررررر ه ه ه؟؟؟ ما کاري نميکرديم چرا الکي حرف درمياريییییییی؟؟.بهرام اومد جلو و گفت روشنک خانم راست ميگه ما کاري نميکرديم بخداااااااا.يه کم شنا و آب بازي کرديم من ديگه واقعا خسته شدم و از آب رفتم بيرون.يکي از نيمکت هاشون برقي بود.يعني با برق داغ ميشد.رفتم روي اون ازجلو دراز کشيدم.بهاره گفت قدم من بد بود روشنک؟؟؟ چرا رفتي؟؟؟ همينطورکه روتخت دارز کشيده بودم گفتم الان يه ساعته توآبم خسته شدم.بهرام هم از آب بيرون اومد و گفت منم خسته شدم بعد اومد روتخت کناريه من دراز کشيد.گفت سيگار ميکشي؟؟؟ گفتم بدم نمياد.رفت از کيف بهاره که روميز بود پاکت سيگارشو آورد.بهاره هنوز داشت توآب شنا ميکرد.بهرام ازجاش بلند شد و اومد پشتم.گفت ميخواي ماساژت بدم؟؟؟ بعداز شنا ماساژ خيلي حال ميده.چشمامو بسته بودم چيزي نگفتم.اومد روي باسنم نشست و شروع کرد به ماساژ دادن شونه هام.گفتم بهرام توروخدا ولکن ديگه جلوبهاره برام آبرو نمونده يه وقت شک ميکنه بهمون؟؟.گفت روشنک خانم منکه قبلا گفتم بهاره از اينجور آدمها نيست تازه مگه الان داريم کار بدي ميکنيم؟؟؟ ماساژ دادن مگه سکس کردنه؟؟؟ گفتم آخه من عاقبت کارتو ميدونم.اولش با ماساژ شروع ميشه و آخرش خدا ميدونه چيکار ميکني؟؟ خنديد و گفت نه قول ميدم خودمو کنترل کنم و به ماساژ دادنش ادامه داد.دستشو برد پايين تر و کمرمو ميماليد.وقعا راست ميگفت اين ماساژ بعداز شنا خيلي مي چسبيد مخصوصاکه بهرام هم انگار دکتراي ماساژ دادن داشت.احساس کردم دستشو از کنار بدنم بسمت سينه هام برد تا اومدم بگم بهرااااااممممممم دستشو آروم گذاشت رودهنم و گفت هیسسسسسسسس خودم حواسم هست قول ميدم جلوترنرم.بعد دستشو از رودهنم برداشت و سينه هامو ماليد ميترسيدم با اين کاراش هم کنترل خودشو ازدست بده و هم منو تحريک کنه ولي با وجود بهاره تقريبا مطمئن بودم که چيزي نميشه.درحين اين مالشها ميتونستم برخورد کیرشو به کونم حس کنم معلوم بود دوباره سفت شده.کیررررشو هي به کووووووونم ميکشيد تا اينکه صداي آه ه ه ه و اوهشو شنيدم يدفعه سينه هام رو ول کرد و ازپشت روم خوابيد صداي نفس نفس زدن هاش توگوشم مي پيچيد سنگيني بدنش يه کم ناراحتم ميکرد ولي گرماش لذت بخش بود.باخودم گفتم اينطوري بهتره زودتر ارضا ميشه و ولم ميکنه ازطرفي خودم هم داشتم تحريک ميشدم.آروم گفتم بهرام بهاره ببينه ديگه يه لحظم اينجا نميمونم؟؟؟ درگوشم آروم گفت چيزي نمونده الان تموم ميشه.گفتم يوقت پشتم کثافت کاري نکنيهااااااااا.گفت نترس حواسم هست.فقط خدا خدا ميکردم زودتر کارش تمومشه چون خودمم حالم بدشده بود و ميترسيدم يوقت ناخودآگاه کاري کنم.توهمين حين بود که يدفعه بهاره داد زد آهایییییییی بهرررررراااااااامممممممم چيکار ميکنيیییییی؟؟؟ با روشنکم چيکار داري؟؟؟ اذيتش نکننننننن ولش کننننن بذار راحت باشه حالا يه روز اومده اينجا مهمونمون شدهاااااااااااا.انگار بهاره متوجه نشده بود بهرام دقيقا داره چيکار ميکنه و فکر کرده بود فقط داره باهام شوخي ميکنه.بهرام عين برق گرفته ها ازجاش پريد و بخودش اومد.گفت کاريش ندارم فقط دارم ماساژش ميدم يخورده هم سردش شده بود.بهاره گفت سردته روشنک؟؟؟ ميخواي برو توساختمون که يوقت سرما نخوري؟؟؟.گفتم اگه اين داداشت بذاره حتما ميرم ازجام بلند شدم و حولمو از روميز برداشتم و دورخودم پيچيدم.بهرام داشت ملتمسانه نگام ميکرد آروم طوريکه بهاره نشنونه گفتم تقصيره خودته منکه بهت گفتم شروع نکن حالا خماريشو بکش تا آدم شي.رفتم توساختمون و حولمو بازکردم خواستم برم آشپزخونه براي خودم چایي بريزم که يکي ازپشت محکم منو گرفت سرمو برگردوندم ديدم بهرامه.گفتم بچه پررو انگار توآدم بشو نيستي؟؟؟ گفت اگه تو همونموقع ميذاشتي من کارموکنم الان ديگه تموم شده بود.از اين پرروبازياش خندم گرفته بود با خنده گفتم تو اصلا غلط کردي که بخواي کارتو با من کني مگه من جندمممممممم؟؟؟ همونطورکه ازپشت منو محکم گرفته بود کیرررررررشو به کوووووووونم چسبوند و گفت من غلط کنم همچين فکري درموردت کنم فقط نميتونم جلوت مقاوت کنم.گفتم حالا باشه براي يوقت ديگه الان ديگه ولکننننننن.گفت توروخدا روشنک خانم دو دقيقه بيشتر طول نميکشه.گفتم يعني ارضاشي ديگه ولم ميکني؟؟؟ گفت آره بخدا.گفتم پس ولمکن تا يه کاري کنم سريعتر کارت تمومشه.نميخوام بيشتر ازاين آبروم بره ولم کرد و برگشتم سمتش يه نگاه به مايوش کردم ديدم کیرش حسابي قلبمه شده.دستمو کردم تومايوش و کيرشو گرفتم دستم.يه آهي کشيد.توهمون مايوش براش کيرشو ماليدم تازودتر ارضاشه ولي مگه آبش ميومد؟؟؟ با اون دستم از رومايو تخماشو ماليدم که دستشو گذاشت روسينه هام و سوتينو کشيد پايين.سينه هام بزرگتر شده بودن و تا سوتين اومد پايين پريدن بيرون.گفتم خجالت بکش بچه پررو قرار نبود اينا رو ببيني؟؟ گفتم منم نميخوام ببينمشون ميخوام بخورمشوننننننننننن.گفتم غلط ميکنيییییییی.گفت مگه نميخوايي زودتر آبم بياد؟؟؟ اگه با اينا بازي کنم زودتر ارضا ميشمااااااااا.چيزي نگفتم اونم نوک سينه هامو ميمکيد.واقعا داشت حالمو بدترميکرد.گفتم پس چرا آبت نميااااااااااادددددددد؟؟؟ سرشو بالا آورد و گفت اينجوري فايده نداره همونجور مثل قبل برگرد فکر کنم اونجوري زودتر آبم بياد.دستمو از مايوش درآوردم و پشتمو بهش کردم.گفتم زودتر تمومش کنننننننننن.يدفعه بند سوتينمو بازکرد و درش آورد تا خواستم حرفي بزنم مايوم رو هم ازپام پايين کشيد گفتم چيکار ميکني ديوونهههههههههههه؟؟؟ گفت لاپايي زود تموم ميشه.نميدونستم ديگه چي بهش بگم.خودش با دست لاپامو بازکرد و کيرررررشو گذاشت لاش و شروع کرد عقب جلو کردن.حس خيلي خوبي داشت وسط پاهام داغ شده بودن.با هرعقب جلويي که ميکرد کيررررررش به لبه هاي کووووووووسم کشيده ميشد و ديوووووونم ميکرد.دستشو گذاشت روکمرم و فشارررررم داد پايين و گفت دولاشوووووو.هم دستاش ميلرزيدن و هم صداش البته خودمم وضعم بهتر از اون نبود.گفتم يوقت بهاره ميادااااااا؟؟؟ گفت نه فعلا داره شنا ميکنه.تا دولاشدم کيرررررشو از وسط پاهام بيرون کشيد.فکر کردم آبش اومده سرمو برگردوندم تا ببينم آبشو کجا ريخت ولي ديدم روی دوزانوش نشست پشتمو گفت همينجور دولابمون بعد با دستاش لاي کوووونمو بازکرد و زبونشو کشيد روسوراخ کووووووووونم.اوووووووووووفففففف.حتما از سکس قبليمون فهميده نقطه ضعفم کجاست خودمو جمع کردم يه لحظه بدنم لرزيد.ديگه نميتونستم خودمو کنترل کنم يخورده جلوتر رفتم تا بتونم دستمو بذارم رومبلي که جلوم بود.چندبار زبونشو کرد توسوراخ کووووووونم و بعد با انگشت بازش کرد صدام درنميومد.هرقدر خواستم خودمو کنترل کنم که جلوي اين لذت بايستم نتونستم.صداي نالم رفت هوا.گفتم آخرکار خودتو کردي ديووووووونه؟؟؟ گفت مگه الان بده؟؟؟؟ بشماکه بيشتر از من داره خوش ميگذره ايندفعه دوتا انگشتشو کرد توسواخم و گفت خوبه خانميیییییییی؟؟؟ گفتم بجاي اينحرفا کووووووسمو بخوررررررررر.گفت چشششششششم چرا که نه.همونطورکه انگشتاش توسوراخ کووووووونم بود سرشو برد زير پاهام و شروع کرد بخوردن کوووووووووووسسسسسمممممممممم.وااااایییییییییی...

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#8 | Posted: 1 Aug 2012 20:01
ادامه قسمت چهارم

چشمامو بسته بودم و توحال خودم نبودم.حتي ديگه ياد بهاره هم نبودم که ممکنه پيداش شه.يخورده که کوسمو خورد گفت حالا نوبت منه.ازپشتم پاشد و اومد جلوم.هنوز دستم رومبل بود و بحالت دولا ايستاده بودم.کيرشو جلوصورتم گرفت و چندبار با دستش تکونش داد بعد آوردش جلوتر و سرکیرشو هي به لبم کشيد.خندم گرفت يه بوس به سرکیرش زدم.يمقدار آب سرش جمع شده بود گفت نميخوريشششششششش؟؟؟ يه کم سرکيرشو ليس زدم تاآبش بره و بعد دهنمو بازکردم.خودش کيررررررشو فرستاد تودهنم.ازشدت حشريت ميخواستم اون کيررررررررو قورت بدم.توي اون حالت که ايستاده بودم نميتونستم براش ساک بزنم براهمين جلوش زانو زدم و کيررررررشو گرفتم دستم.معلوم بود تازگي ها اصلاح کرده ولي روتخماش يه کم پشم داشت.گفتم بهرام اينا روهم بزن ديگه آدم حالش بد ميشه.بعد گذاشتمش دهنم و شروع کردم به ساک زدن.دستامو گذاشتم پشت کونش تا بتونم تعادلمو حفظ کنم.کيرررررش تا تهههههههه تودهنم ميرفت و برميگشت.خود بهرام هم دستشو گذاشت روسرم و سرمو به کيرررررررررش فشارررررررر ميداد.چشماشو بسته بود و صداي آه ه ه ه ه و اوه ه ه ه کردنش تموم سالن رو پرکرده بود.از دهنم درش آوردم و گفتم داره مياد؟؟؟؟ گفت نه ولي هروقت خواست بياد خودم ميکشمش بيرون گفتم نميخواد بذار تودهنم بريزه.دوباره کيرشو کردم تودهنم.يه کم که ساک زدم سرمو محکمتر بخودش فشاررررررر داد و بعداز چند تا تکون آبش تموم دهنمو پرکرد.جاااااااااااااااان.خيلي زياد بود براهمين همشو قورت دادم.بهرام دستشو دورکيرش گرفت تا ازدهنم درش بياره ولي دستشو پس زدم لبامو دورکيرش محکم حلقه کردم و از ته کیرررررررش تا سرکیررررررش پايين کشيدم تا کاملا خالیشه.بهرام آههههههههه بلندي کشيد معلوم بود از ته دل ارضا شده.دلم نميخواست کيرشو ازدهنم دربيارم.دوست داشتم هميشه تودهنم بمونه و ازش لذت ببرم ولي خودش کشيدش بيرون و گفت برگرد.با اينکه آبش اومده بود ولي کيرش هنوز راست بود.اولش مردد بودم ولي ديگه ازمغزم فرمون نميگرفتم.دوباره ايستادم و دستامو رومبل راحتي گذاشتم و به سمتش قمبل کردم.کيرشو گرفت جلوم.گفت خيسش کننننننننن ميخوام کووووووونتو جرررررررررششششش بدممممممم.يه تف سرش انداختم و با زبونم تفمو دورکيرش چرخوندم تاکاملا خيس شه.بعد رفت پشتم خودشم يه تف انداخت روسوراخ کونم و با انگشت تفش رو فشارررررر داد توسوراخم.سر کيرررررررشو گذاشت دم سوراخ کووووونمممممم گفتم بهررررررررااااااااامممممممم جووووووووون فقط آرومممممممممم دفعه قبلی خيلي دردم گرفت.گفت چشششششمممممم خانمی و آورم کيرشو فشار داد.درد تموم بدنمو گرفت ولي خوب ميدونستم بعداز اين درد چه لذتي بهم ميرسه.گفت دردت گرفت؟؟؟؟ گفتم نههههههههههههه بيشترررررر فشارررررررررر بده ه ه ه.اونم بيشتر فشاررررررر داد.فکر کنم نصف کیررررررششششش رفت توششششششش.يه آخ خ خ خخخخخخخخخخ بلند کشيدم که یدفعه بهرام کشيد بيرون.گفتم چيکاررررررررررر ميکني احمق بکنننننننننن توووووشششششششششششش.دستپاچه شد و بيشتر کرد توش و بيشتر فشار داد.با همون وضعيت شروع کرد به تلمبه زدن گفتم جووووووووووون تا تهههههههههه بکننننننننننننننن جررررررررررم بدههههههههه.محکمتر تلمبه ميزد و کيررررررررش تا تهههههههههه رفته بود تو کوووووووونمممممممم واییییییییییییییی.با هرعقب جلويي که ميکرد تموم بدنم ازحراراتش ميسوخت.دوست داشتم هيچوقت اون حس ازبين نميرفت.دستمو بردم طرف کووووووووسم و با چوچولم بازي کردم بهرام گفت خوبههههههه يا بيشترررررررر بکنمتتتتتتتتتتتت؟؟؟؟ با اون حالت حشري داد زدم کوچيکههههههههههههههه تموم کووووووووووونمو پر نميکنهههههههههه.انگشت شصتشو از زيرکيرش کرد توسوراخم و گفت حالا بهتر شدددددددددد؟؟؟؟؟ گفتم آرههههههههههههههه بکنننننننننننننن تندترررررررررر تندترررررررر جررررمممممممم بدههههههههه تا تهههههههه بکننننننننننننننننن توششششششششششش میخارهههههههههههههه.بعداز چند دقيقه کشيد بيرون و نشست رومبل.گفت من ديگه خسته شدم بيا تو بشين روکيرم.رفتم رومبل و پاهامو گذاشتم دوطرفش و کيرشو تنظيم کردم روسوراخ کونم.گفت نه ميخوام از کوس بکنمت.کيرشو کشيدم جلوتر دقيقا زير کوسم.آروم نشستم روش آیییییییي درد داشت.دستمو گذاشتم روسينش و آروم آروم خودمو روکيرش بالا پايين کردم.هم دردش کمترشد هم جاش بازتر.همزمان که بالا پايين ميکردم سرمو بردم طرفش لبشو گرفتم.اونم با دستاش داشت سينه هامو ميماليد.جاااااااااااان کيرررررررشو توبدنم کاملا احساس ميکردم تموم کووووووووووووسمو پر کرده بود.چندبار کيرش دراومد که خودم دوباره گذاشتم توکوسم.سرمو بلند کردم و با خنده گفتم خوب بهت کوووووووس ميدمممممممممم؟؟؟؟ گفت عاليههههههههههههه.گفتم تا حالا دوست دخترات اينطوري بهت کوووووووووووی دادن؟؟؟؟ اونم با صداي لرزون گفت نههههههههههههه هيچکسي کوووووووووووسش کوووووووووس تو نميشهههههههه جووووووووووون.خنديدم و آروم زدم توصورتش و گفتم ديووووووووونه.شايد توي اون لحظه با اون وضعيت هيچکدوم نميفهميديم داريم چي بهم ميگيم.ايندفعه دستمو دورگردنش حلقه کردم تا راحت تر بالا پايين شم.همينموقع بود که صداي بسته شدن درپشتي ساختمون اومد.سرمو بطرف درسالن برگردوندم وایییییییی بهاره بود.باهمون مايوش اومد توسالن تا ما روديد گفت اوووووووه ه ه ببخشيدددددددد حواسم نبود.بعد روشو برگردوند و رفت طرف آشپزخونه.توي راه که ميرفت گفت ديووووووونه ها مگه جا قحط بود؟؟؟؟ خوب مي رفتين تويکي از اتاقها.توهمون حالت ثابت موندم و روکيرش نشستم.سرمو بردم طرف گوشش و گفتم بهرررررراااااامممممممم من جلوبهاره خجالت ميکشممممممم بيا بريم تواتاق؟؟؟ گفت ميخواي بيخيال شيم؟؟؟؟ گفتم گوه خوردي اگه بکشي بيرون فقط بريم تواتاق؟؟ گفت ولش کن بهاره کاري نداره الان خودش ميره بيرون.راستش خودمم دوست نداشتم از اون حالت دربياييم و ميخواستم همونجا کارمونوکنيم.آشپزخونه ويلاشون اوپن بود و به سالني که ما توش بوديم کاملا ديد داشت.برگشتم ديدم بهاره پشتش به ماست و داره از تويخچال چيزي برميداره.بعد گفت چيزي لازم ندارين؟؟؟؟؟ بهرام گفت نه فقط روشنک جلوي تو خجالت ميشکه اگه ميشه برو تواستخر الان ماهم مياييم.بهاره گفت غلط کرده من تاحالا ده دفعه لختشو ديدم خجالت براچيییییییییی؟؟؟؟ مونده بودم به اين خواهر و برادر پررو چي بگم؟؟؟ با صداي بهرام بخودم اومدم:روشنک داره ميخوابه هاااااااااااا.دوباره روکيرش بالا پايين کردم.سينمو بردم طرف دهن بهرام تا برام بخورشون.بهرام هم نوکشونو هي گاز ميگرفت.از شدت حشري بودن تموم بدن بهرامو چنگ انداختم.دوباره برگشتم تا ببينم بهاره رفته يا نه؟؟؟ ديدم به اوپن آشپزخونه تکيه داده و داره به يه سيب گاز ميزنه و ما رونگاه ميکنه.تا ديد دارم نگاش ميکنم با خنده گفت خوش ميگذره؟؟؟؟ گفتم تو نميخواي بري بيرون؟؟؟؟؟ گفت نههههههههه شما کارتونو کنين منکه کاريتون ندارم؟؟؟ گفتم عين اين داداش خرت عوضي هستي.بهرام با دست صورتمو بطرف خودش چرخوند و گفت ولش کن.منم دوباره رفتم سراغ لباش.پاهام از بالا پايين کردنها خسته شد.گفتم بهرام من خسته شدم.گفت چهار دست و پا بشين روي زمين.منم به حالت سگي نشستم طوريکه سمت راستم بطرف آشپزخونه و بهاره بود سرمو بطرف بهاره برگردوندم.بهم خنديد و گفت روشنک عجب جنده اي بودي و من اين همه سال خبر نداشتم؟؟؟ گفتم خفه شووووووو بهارررررررههههههههه ميخواي جلوي داداشت بگم جنده کيهههههههه؟؟؟؟ خنديد و گفت غلط ميکني.بهرام گفت بابا اونو ولش کن بکنم تو کونتتتتتتتت؟؟؟؟ گفتم آرههههههههه ولي با تف نههههههههه با تف ميسوزههههههههه برو يه کرم بيار.بهرام روکرد به بهاره و گفت ميشه يه کرم بياري؟؟؟؟ بهاره خنديد و گفت چشششمممم داداشییییییی بعد رفت سمت اتاق هاي طبقه دوم.سرمو برگردوندم و گفتم بهرام تو جلوخواهرت با اين وضعيت خجالت نميکشي؟؟؟؟ گفت نه منو بهاره از بچگي باهم راحت بوديم خيلي وقتها سکس منو دوست دخترهامو توخونه ديده.گفتم الحق که خواهر و برادر عوضي و بي حيا هستين اين همه ساله که با بهاره دوستم ولي نميدونستم اينجوريه.همينموقع بهاره با کرم اومد پايين.همينطورکه بسمت ما ميومد يه مقدار از کرمو سرانگشتش ميزد.رفت پشت سرم.گفتم چيکار ميکني؟؟؟ گفت مگه برا کارتون کرم لازم ندارين؟؟؟؟ خوب منم ميخوام کرم بزنم ديگه.گفتم بهاره من همينجوريش دارم از خجالت ميميرم ديگه تو بدترش نکن بده خود بهرام ميزنه؟؟؟ گفت تو اگه خجالت حاليت بود با برادرم اينکار رو نميکردي حالا برگرد و سوسول بازي درنيار.بهرام زد زي خنده و منم گفتم مرررررض فردا که تا شب ازت کار کشيدم ديگه نميخندي.بهاره با کف دستش يکي زد درکونم و گفت بيشتر قمبل کن مگه تاحالا نداديیییییییییییی؟؟؟ اينجوريکه سوراخت معلوم نيست.کمرمو دادم پايين تر و کونمو بيشتر دادم بيرون.سرماي کرم که به سوراخم ماليده ميشد لذت باورنکردني برام داشت.احساس کردم بهاره داره انگشتشو ميکنه توکونم زود دستشو گرفتم و گفتم نکننننننننننن بهاررررررررررهههههههههه خوشممممممممم نميااااااااااددددددد.خنديد و گفت باشه چرا عصباني مشي؟؟؟ گفتم حالا اگه ميشه برو بيرون تا راحت باشيم؟؟؟ خنديد و گفت من قول ميدم مثل يه بچه خوب اينجا بشينم و کاريتون نداشته باشم فقط نگاه ميکنم.گفتم اذيت نکن بهاره؟؟؟ گفت تو داري اذيت ميکني مگه اينجا بشينم چي ميشه؟؟؟؟ تا اومدم جوابشو بدم بهرام کيررررررررشو تا تههههههههه کرد توکووووووووونم اوووووووووووووووف با اينکه همين چند دقيقه قبل ازعقب سکس کرده بودم ولي باز دردم گرفت و يه آآآآخخخخخخخخخخخ بلند کشيدم.بهاره هم رفت رومبل روبرويي مون نشت و پاشو انداخت روپاش.باهمون مايويي که تنتش بود.اينبار خيلي وحشيانه تر تلمبه ميزد احساس درد و لذت باهم قاطي شده بودن شدت ضربه هاي بهرام بقدري شديد بود که حتي نفسم بالا نميومد تا بتونم داد بزنم.سرمو پايين انداختم و خواستم از اين درد بيشترين لذت رو ببرم.بهرام هم معلوم بود ازمن بيشتر حشري شده.ديگه کم کم عقب جلو کردنهاش با عربده کشي همراه شده بود.هي داد ميزد بهاررررررررههههههه بيا ببين دوستت چه کووووووووووووني دارههههههههه جوووووووووووووون بيا ببين وقتي تلمبه ميزنم چجوري کوووووونش ميلرزه.از شدت درد دهنمو باز ميکردم ولي صدام درنميومد.سرمو آوردم بالا تا ببينم بهاره چيکار ميکنه؟؟.موبايلش دستش بود فکرکنم داشت اس ام اس ميداد.بعداز چند لحظه موبايلو گذاشت روميز عسلي کنار دستش و گفت بهرام چرا وحشي بازي درمياري؟؟؟؟ آروم باشششششششش.بهرام گفت آخه توکه نميدوني چه کووووووني دارهههههههه.بهاره خنديد و گفت راست ميگه روشنک؟؟؟؟ دهنم خشک شده بود آب دهنمو به زور قورت دادم و گفتم خفه شووووو بجاي اين چرت و پرتا بيا جلوداداشتو بگير داره پاااااررررررمممممممم ميکنههههههه.گفت توهم کولي بازي درنيار ديگه صبرکن دردش آروم ميشه.گفتم اگه اين کيررررررر اينجوري توکووووووووونت ميرفت بهت ميگفتم کي کولي بازي درميارهههههههههه؟؟؟ بهاره خنديد و گفت منکه خواهرشم هيچوقت تو کونم نميره.گفتم اين برادرت رو که من ديدم به توهم رحم نميکنه بعد داد زدم يواااااششششششش حيوون جررررررررررر خوردممممممممم.بهرام يه کم سرعتشو کم کرد.گفت ولش کن بهاره حرف مفت ميزنه اين وقتي حشري شه کير اسبم براش کمه هنوز کامل حشري نشده.بهاره خنديد و گفت خودم ميدونم 12ساله دوستمه.يواش يواش داشتم داغ ميشدم که بهرام کشيد بيرون.توهمون حالت سگي که بودم سرمو بطرفش برگردوندم و گفتم چي شد؟؟؟ چرا کشيدي بيرون؟؟؟؟ با دستش يخورده کيرشو ماليد و گفت داشت آبم ميومد نميخوام به اين زودي بياد يخورده صبر کن.بعد با کيرش هي ضربه زد روکونم و رولبه هاي کوووووووسم ميکشيد.گفت خوشت مياااااااادددددد؟؟؟؟ نتوسنتم جوابشو بدم و فقط آه ه ه ه ه کشيدم.احساس کردم با دستاش لاي کووووونمو بازکرد ولي ايندفعه چيزيکه روي کووووووسم کشيده ميشد کيرررررررررش نبود داشت با زبون ليس ميزد.ووووووااااااااایییییییییییییییي خدااااااااااا داشتم ديووووووووونه ميشدم.براي اون لذت فقط ميتونستم چشمامو ببندم و آههههههههههه بکشم.بهاره که قيافه حشري منو ديده بود با همون خندش گفت بهرام بذار توشششششششش يوقت ارضا ميشه ديگه بهت نميده هااااااااااا؟؟؟ بهرام گفت آخه اگه باز بکنمش آبم مياد.بهاره جواب داد خوب بذار بياد مگه چي ميشه چند دقيقه بعد دوباره ميکنيش.منم گفتم راست ميگههههههه بذار توووشششششششششش.بهاره گفت اينبار ازجلو بکنش.بهرام هم که دوباره داغ شده بود کونمو ول کرد و آروم کيرشو گذاشت روکوسم و فشارش داد توش.دوباره همون سوزش قبلي.داد زدم وااااااااااییییییییییي مااااااماااااااننننننننن.بهاره گفت باز داري کولي بازي درمياريااااااااا حالا خوبه کيررررررش همچين کلفت نيست؟؟ بهرام همينطور تلمبه ميز احساسي که داشتم عالي بود ولي بازکم داشتم ميخواستم تموم بدنم از اين سکس لذت ببرن.دوست داشتم اونموقع يه کير ديگم توکونم بود.اولش جلوبهاره خجالت ميکشيدم اينحرفو بزنم ولي آخر تصميممو گرفتم و گفتم بهرااااااممممممم جووووووووون انگشتتو بکننننننننن توسوراخ کوووووووووونم ميخوام دوتا سوراخم پرشهههههههه.بهاره باز خنديد و گفت وااااییییییی چه خوش اشتها.بهرام انگشتشو تفي کرد و آروم گذاشت تو سوراخم ولي چون بدنش تکون ميخورد نميتونست خوب دستشو جلو عقب کنه.آخر خودش گفت ببخش روشنک اينجوري نميوتنم تعادل ندارم.گفتم عيبي نداره.یدفعه بهاره ازجاش پاشد و اومد پشتم.اول چند تا درکوني بهم زد و گفت بهرام راست ميگه ها ببين چجوري داره کونت ميلرزه؟؟؟.گفتم چيکار ميکنيیییییییی؟؟؟؟؟ گفت مگه نگفتي ميخواي دوتا سوراخت پرشه؟؟؟؟ بذار بهرام کارشوکنه من خودم برات پرش ميکنم بعدش دوتا انگشتشو جلودهنم گرفت و گفت خيسشون کن.نميتونستم قبول کنم که بهاره هم بخواد با من کاري کنه نگاش کردم خودش گفت خجالتو بذار کنار روشنک ميدونم که دوست داري.انگشتاشو با ترديد ليس زدم و خيسشون کردم.وقتي دستشو از دهنم درآورد گفت حالا شدي يه دختر خوب.بخوبي ميتونستم انگشتاي بهاره رو توسوراخم احساس کنم ولي چون تازه ازعقب داده بودم برام دردي نداشت.خودشم اينو فهميد و اينبار سه تا انگشتشو کرد تودهنم و بعد تو کوووووونم.گفت الان خوبههههههههه؟؟؟ گفتم آرهههههههههه فشاررررررشششششش بدههههههههه بيشترررررر فشاررررررر بدهههههههههه جاااااااااااااااان.گفت ديگه اين آخرشه.بهرام هرچندبار که تلمبه ميزد ميکشيد بيرون تا يوقت آبش نيادددددددد.ادامه دارد... ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#9 | Posted: 2 Aug 2012 17:22
از وبلاگ امیر سکسی
خانم مهندس قسمت پنجم

بارآخري که کشيد بيرون گفت ديدي راست گفتم بهاره؟؟؟ الان کير اسبم براش کمهههههههه.بهاره گفت آرههههههه بعد ر بمن برگشت و گفت انگار تو کارت با اين چيزا راه نميافته يه لحظه صبرکن الان ميام؟؟؟.يه سرماي لذت بخشي رو روي سوارخ کونمم احساس کردم بهاره بود که داشت به سوراخم کرم ميزد.بهرام داشت نگامون ميکرد که بهاره گفت چي رو نگاه ميکني؟؟؟ تو کارتو بکن چيکار به کار ما داري؟؟؟ بهرام هم دوباره کيررررررشو گذاشت توکووووووسم.گفتم بهاره چيکار ميخواي کني؟؟؟ گفت سه تا انگشت کم بود ميخوام بيشترش کنم شايد تا مچ بره توشششششش.ترسيدم و از زير جفتشون در رفتم يه گوشه خودمو جمع کردم و گفتم بسهههههه ديگههههههه من نيستم.بهاره اومد پيشم و گفت مگه خودت بيشتر نميخواستي؟؟؟ نترس درد نداره.بجون روشنک اگه دردت گرفت خودم درش ميارم.گفتم بهاره من اين يه کارو نيستم مگه من جندم که اين کارا رو باهام ميکني؟؟؟ دستي بسرم کشيد و گفت خانمي تو صميمي ترين دوستمي مگه ميشه من بخوام اذيتت کنم يا باهات بدرفتاري کنم؟؟.بهرام از اونطرف گفت بابا هرکاري ميخواين بکنين فقط زودباشين اين خوابيد بخداااااااا.بهاره برگشتو به بهرام گفت اه بهرام بميري توچه مرگتههههههه؟؟؟ ميکني توش ميگي آبم زود مياد ميکشي بيرون ميگي خوابيد؟؟؟ بعد دوباره رو بمن برگشت و گفت پاشو خانمي پاشو بشين رو مبل و تکيه بده پاهاتو بده بالا تا يه حال حسابي بکني.خودش دستمو گرفت و منو نشوند رومبل.با دستش پاهامو بالا نگه داشت و به بهرام اشاره کرد بياد.بهرام اومد جلوم ايستاد و دوباره کيررررررشو گذاشت توکوووووووسممممم.چون نميتونست خوب تعادلشو حفظ کنه يخورده هم روم خم شد.بهاره هم رفت پشت سربهرام و از اون پايين سوراخمو ماليد.گفتم بهاررررررره ه ه ه توروخداااااا آروم ترررررر.گفت خيالت راحت باشه.بعد چهارتا انگشتشو جمع کرد و فشارشون داد توکووووووونم.آییییییییییییییی اولش درد نداشت ولي همزمان که بيشتر دستشو ميکرد تو دردشم شروع ميشد.توي اون لحظه فقط لبامو گاز ميگرفتم و سينه هاي بهرام رو چنگ مينداختم.يمقدار دستشو عقب جلو کرد تا جا باز کنه.چون بهرام جلوم ايستاده بود نميتونستم ببينم دقيقا داره چيکار ميکنه ولي از درد شديد که تموم بدنمو گرفت فهميدم دستش تا نزديکاي مچ داره ميره توکوووووووونم.شروع کردم داد زدن واااااااییییییییي خدااااااااا جررررررررر خورررررددددممممممممم ديگهههههههههه.بهاره گفت ميخواي بکشم بيرون؟؟؟؟؟ همونطورکه نفس نفس ميزدم گفتم نههههههههه بذار توشششششش باشههههههه.بهاره گفت آره اگه يخورده ديگه تحمل کني دردش کم ميشهااااااااا؟؟؟.فقط داد ميزدم ماااااامااااااااانننننننن جررررررررررر خوردددممممممم.ديگه حتي جون نداشتم لبامو گاز بگيرم.با دستم نوک سينمو ميماليدم داد ميزدم اوووووووووووففففففف مردمممممممممم. بهرام هم که از اونور تلمبه ميزد.بهاره شروع کرد دستشو توکونم عقب جلو کردن.گفت خوبهههههههههههه؟؟؟؟؟ گفتم آرهههههههههههههه داره ديووووووووونممممممم ميکنهههههههههه کووووووووونم اندازه يه غااااااااارررررر گشاد شدهههههههه.يدفعه دستشو کشيد بيرون.گفتم چيکار ميکنيییییییییییی بهاااااااااااره؟؟؟؟ بکننننننننن توشششششششششش.با خنده گفت ايندفعه بايد ازم خواهش کني وگرنه نمکنم.گفتم توروخدااااا بکنننننننن توششششششش خواهش ميکنممممممممم التماس ميکنمممممممم فقط بکننننننننننن توششششششششش.بهرام که دوباره کيرشو کشيده بود بيرون تا آبش نياد گفت اذيت نکن بهاره.بهاره خنديد و گفت حالا دختر خوبي شدي و دوباره دستشو کرد توکوووووووووووووونم.آ خخخخخخخخخخخخخ جوووووووووووون.بعداز چند دقيقه بهرام کشيد بيرون و کيرشو گرفت جلودهنم.گفت بخورش آبم داره مياااااااااااادددد.کيرشو گرفتم و براش ساک زدم.وقتي دستم دور کيرش بود احساس کردم يه چيزي هي ميخوره به دستم پايين رو نگاه کردم ديدم بهاره با اون يکي دستش داره از زير تخم هاي بهرامو ميماله؟؟؟.توهمين حين بود که بهرام کيرشو از دهنم کشيد بيرون و همزمان که آه ه ه ه ه ميکشيد آبشو ريخت روصورتم يه مقدارش دور دهنم ريخت که با زبونم ليسيدمش بعد دوباره کيرشو کردم دهنم تا هرچي آب سرش مونده بخورم.بهرام کارش تموم شد رفت اونور سالن و از خستگي رويکي از مبل ها دراز کشيد.بهاره هنوز داشت دستشو توکوووونم عقب جلو ميکرد.يه نگاهي به کوسم کرد و گفت اوه اوه ببين چقدر خيس شده کوست؟؟؟.ميخواي برات يخورده بخورمششششششش؟؟؟؟ گفتم واقعا ميخوري؟؟؟ جوابي نداد و سرشو برد طرف کوسم و شروع کرد به ليسيدن و مکيدن چوچولم بعداز چند لحظه سرشو بالا آورد و گفت روشنک خيلي دوستت دارم نگاهش کردم و گفتم منم خيلي دوستت دارم عزيزم.ديدم لبشو آورد جلولبم.به هم گره خورده بوديم.بعد لبمو ول کرد و شروع کرد به ليسيدن آب کيرايي که روصورتم ريخته بود.گفتم نکن بهاره اينا آب داداشته خنديد و گفت ميدونم فقط دوست داشتم بدونم مزش چجوريه؟؟.چندلحظه بعدشم مثل هميشه انگار يه چيزي تودلم خالي شد و به يکي بهترين لحظه هاي زندگيم رسيدم.بعداز ارضا شدنم رفتم پيش بهرام و گفتم چرا اينجوري شدي تووووو؟؟؟ حالت بده؟؟؟؟چشماشو باز کرد و گفت نه عزيزم فقط يه کم خسته شدم.گفتم آخه چندروزه پشت سرهم مياي فکر کردم شايد اذيت شدي؟؟؟.گفت دستت درد نکنه ديگه؟؟؟ آقا بهرام از ايناست که واسش آب قند بيارن؟؟؟؟ خنديدم و گفتم نه بهرام کارش درسته و همونجور لخت پريدم بغلش دستمو روسرش کشيدم و لبمو گذاشتم رولبش باورش نميشد باهاش اينجوري رفتار کنم.اول تعجب کرد ولي بعدش خودش باهام همراه شد.لبشو ول کردم و بدنشو دستمالي کردم چشمم افتاد به کيرش که شل و آويزون شده بود.گرفتمش دستم و يخورده تکونش دادم و گفتم ببين چقدر دودولت کوچيک شده؟؟؟؟.گفت مگه ميخواي بزرگ شه؟؟؟؟ گفتم مگه ميتونه الان بزرگ شه؟؟؟؟ گفت اگه تو بخواي شايد بزرگ شد.لبمو بردم در گوشش و آروم گفتم برام بزرگش ميکني عزيزممممممم؟؟؟؟ با تعجب نگام کرد و گفت بابا تو دست هرچي جندست ازپشت بستي توکه تازه همين الان ارضا شدي؟؟؟؟.خنديدم و گفتم جنده ي خالي اون خواهرته من يه خانم مهندس جنده هستم.سرشو به اطراف چرخوند و گفت راستي بهاره کجاست؟؟؟؟ دوباره درگوشش آروم گفتم اون جنده رو ولش کن رفته دستاشو بشوره.ايندفعه ميخوام من و تو تنها باشيم فقط من و تو؟؟؟؟.احساس کردم کيرش تودستم داره بزرگ ميشه.همونطورکه لبم درگوشش بود دوباره آروم گفتم داري برامن راست ميکني؟؟؟؟ انگار کنترلشو ازدست داده بود گفت آرههههه عزيزممممممم همششششش براتو.گفتم پس بيا بريم توحموم هم يه دوش ميگيريم که تميزشيم هم يه دست حسابي منو ميکنيیییییی.بعد کيرشو محکم گرفتم و دنبال خودم بطرف حموم کشيدمش.تو راه داد زد باشه بابا اومدمممممممم کنديششششششش.شير آب رو بازکردم تا وان پراز آب شه.بهرام بيرون وان ايستاده بود و داشت کيرشو ميماليد.رفتم دودولشو گرفتم دستم و اون يکي دستموهم بردم پشتش.انگشتمو آروم روسوراخ کونش گذاشتم و باهاش بازي کردم.خودشو جمع کرد و گفت چيکار ميکني؟؟؟؟ گفتم چيز بدي نيست حتما خوشت مياد.بعد جلوپاهاش زانو زدم و کیررررشو گذاشتم دهنم با انگشتمم سوراخ کونشو ميماليدم.انگار خوشش اومده بود يه آهيیییییییییی کشيد و سرم رو بخودش فشاررررررررر داد.توهمين حين بود که بهاره درحموم رو بازکرد و با يه حوله اومد تو.لختِ لخت بود.تا مارو ديد گفت بابا شما ديگه کي هستين؟؟؟؟؟ خوبه همين الان توبغل هم بودين؟؟؟.گفتم بهاره اگه شد يجا مارو راحت بذاري؟؟.گفت کاريتون ندارم فقط ميخواستم يه دوش بگيرم بعدزود ميرم بيرون.توجهي بهش نکردم و به ساک زدنم ادامه دادم.وقتي داشت از کنارمون رد ميشد يکي زد درکون بهرام و گفت زياده روي نکن پسر مريض ميشي هاااااااااا.بعدرفت زيردوش.بهرام کيرشو ازدهنم درآورد و گفت خوبه ديگه.حالا ميخوام بکنمت جر بخوری؟؟؟؟.منم رفتم يه پامو گذاشتم رولبه وان و خودم با دستم لبه ي کوسمو براش بازکردم.بهاره تووان زيردوش بود.منو که ديد گفت ماشاالله به اين اشتهااااااااا.خنديدم گفتم حسوديت ميشهههههه؟؟؟؟ گفت داري خودتو به کشتن ميديااااااااا آخه به چيت حسوديم بشه؟؟؟.بعدازچند دقيقه که بهرام توکوووووووووسم تلمبه زد کشيد بيرون و گفت حالا نوبته کووووووونته.منم پامو گذاشتم زمين و دستامو رو وان قرار دادم و کووووووونمو طرفش قمبل کردم يه توف به سرکيرررررررش زد ولي نکرد توششش.گفتم چي شد پس؟؟؟؟ گفت خشکه نميره توششششششش؟؟؟.بهاره از وان بيرون اومد و گفت بذار من برات درستش ميکنم.برگشتم ديدم چند تا توف انداخت کف دست خودش و يهو کيرررررررر بهرامو گرفت دستش و هر چي توف بود روش ماليد بهرام کف کرده بود باورش نميشد بهاره همچين کاري براش کنه.انگار دفعه اولي بود که انقدر بهش نزديک شده بود.بهاره چند دفعه دستشو روکيررررررر بهرام کشيد تا خوب ليزشه و بعد دوباره يکي زد درکونش و گفت حالا بکننننننن توشششششششش.دوباره قمبل کردم ايندفعه کيرررررش خيلي راحت رفت توششششش.بعدازچند دقيقه بهاره خودشو آب کشيد و رفت بيرون.من و بهرام هم نزديک يه ربع سکس داشتيم و اومديم بيرون.وقتي اومدم بيرون ديدم بهاره يه شلوار ورزشي آبيه پوما با يه تاپ به همون رنگ تنشه.به ساعت نگاه کردم. تازه 6 عصر بود.هنوز کلي تا شب وقت داشتيم.انگار بهاره يه مقدار آت و آشغال براخوردن آورده بود که داشت اونا رو روي ميز ميچيد.وقتي ما رو ديد گفت خسته نباشين؟؟؟؟.خنديدم و گفتم بهاره لباس داري بمن بدي؟؟؟ يه نگاهي کرد و گفت از هميني که تن خودمه يه دست صورتيشو دارم ميخواي؟؟؟؟ گفتم آره خوبه.رفتيم تواتاقش و لباسو بهم دادمثل لباس خودش يه شلوار ورزشي پوما با يه تاپش ولي صورتي.وقتي اومديم پايين بهرام همونجور لخت رومبل نشسته بود و داشت با گوشيش ور ميرفت.بهاره تا بهرام رو ديد گفت بهراااااااامممممممم؟؟؟؟ گمشو برو لباس بپوش خجالتم خوب چيزيه.بهرام دستشو تکون داد و گفت فعلا خسته ام بعد ميرم ميپوشم.بهاره بهش چشم غره رفت و گفت بهت ميگم همين الان شنيدي یا نهههههههه؟؟؟ بهرام يه نگاهي بهش کرد و پاشد رفت سمت اتاقش.انگار خيلي از بهاره حساب ميبرد.رفتيم با بهاره نشستيم روي مبل راحتي هاي سالن دم دستيشون يمقدار هله هوله آورده بود گفت چايی يا قهوه؟؟؟ گفتم مثل هميشه چايی.چند لحظه بعد با دوتا فنجون چايی اومد و نشست رومبل روبروييم.همينطورکه فنجون چایی منو جلوم ميذاشت گفت امروز زيادکه اذيت نشدي؟؟؟ گفتم راستش آخريش با عليرضا بود بعداز اينهمه مدت خيلي چسبيد ولي کاش..حرفمو قطع کرد و گفت راستي ازعليرضا ديگه خبر نداري؟؟؟ خاک برسرت که ولش کردي.هردختري آرزوش بود که با همچين پسري باشه؟؟؟.گفتم همه چيزش عالي بود ولي خيلي عصبي بود نميتونستم تحملش کنم.گفت خوب خيلي پسرا عصبي هستن بايد سياست داشته باشي و رامشون کني اينا زود خر ميشن اگه ديوونه هم باشن با سياست ميشه آدمشون کرد.يه نگاهي بهش کردم و گفتم تو ديگه چرا اين حرفو ميزني؟؟؟ توکه خودت شاهد بودي دفعه آخري چجوري کتکم زد.تا يه هفته دست راستمو نميتونستم تکون بدم؟؟.سرشو پايين انداخت و چيزي نگفت.همين موقع بود که بهرام با يه شلوارک و يه رکابي اومد پايين هنوز سرش تو گوشيش بود.اومد کنارم نشست.يه سيگار از سيگاراي بهاره روشن کردم و رو به بهرام گفتم داري با اون دختره اس ام اس بازي ميکني؟؟؟؟ همينطورکه سرش پايين بود گفت آره.گفتم بهراااااااممممممممممم؟؟؟؟ اينطوري ميخواستي بامن باشي؟؟؟؟؟ جلومن داري با يکي ديگه اس ام اس بازي ميکني هاااااااان؟؟؟ يهو سرشو بالا آورد و به ته ته پته افتاد.بهاره خنديد و گفت مگه داداشم ازت خواستگاري کرده؟؟؟؟ با خنده گفتم بلهههههههه اصلا امروز منو براهمين اينجا کشيده بعد داره جلومن با يکي ديگه لاس ميزنه.بهرام آب دهنشو قورت داد و گفت خوب دارم بخاطر تو ميپيچونمش ديگه الانم دارم حاليش ميکنم که ميخوام بهم بزنم باهاش.گفتم خر خودتي نيم وجبي.گفت بخدا راست ميگم.به جون روشنک من فکر نميکردم قبول کني وگرنه حتي شماره اين جنده رو هم پاک ميکردم.گفتم حالا کي گفته من قبول کردم؟؟؟ من فعلا زيرنظر دارمت که ببينم پسر خوبي هستي يا نه ولي تا الان که چند تا نمره منفي داشتي.سريع گوشيشو خاموش کرد و گفت بيا اينم گوشيم بخاطر تو خاموشش کردم.گفتم اگه راست ميگي بهش زنگ بزن و چند تا فحش حسابي بهش بده تا باورم شه ديگه نميخواي باهاش باشي؟؟؟؟.گوشيشو روشن کرد و گفت باشه.ديدم جدي جدي داره زنگ ميزنه به اون دختره بيچاره فحش بده.گفتم نميخواد زنگ بزني همينکه جلومن چند تا فحش بهش بدي بسه.گفت آخه اون جنده ي هرزه آدمه که من بخوام بهش فحش بدم؟؟ اون مادرجنده بايد زيرخر بخوابه اصلا لياقتمو نداره با اون سينه هاي کيريش و کون گشادش.بعد يه نگاهي بهم کرد و گفت خوبههههههههههه؟؟ الان باورت شد ازش خوشم نمياد؟؟؟ خنديدم و گفتم اينم يه نمره منفي ديگه.تو بخاطر اينکه بامن باشي هرچي دلت خواست به اون دختر بيچاره گفتي پس حتما فردا اگه يکي بهتر ازمن به پستت بخوره همينا رو ميخواي بمن بگي؟؟؟؟.تا اومد جواب بده بهاره خنديد و گفت پسره خنگ اين داره اوُسکلت ميکنه اونوقت تو باورت شده و هي گولشو ميخوري؟؟؟ ديگه بهرام چيزي نگفت ولي از قيافش معلوم بود خيلي عصباني شده.دستمو روسرش کشيدم و گفتم آخي نازي حالا چرا اخم کردي؟؟؟؟ دستمو پس زد و دوباره اخم کرد.از اونور بهاره هم زد زير خنده.ساعتو نگاه کردم داشت 7 ميشد.گفتم بهاره من ديگه يواش يواش برم که زود برسم خونه.يدفعه دوتاييشون باهم گفتن کجااااااااا؟؟؟؟ بهاره گفت نميشه کجا بري؟؟؟ امشبو ميموني اينجا.گفتم نميتونم بخدا ميخوام برم خونه فردام که بايد برم سرکار.بهرام باخواهش گفت خوب امشبو بمون ديگه فردا باهم ميريم سرکار.الکي نگو منکه ميدونم خونه کاری نداری؟؟؟؟...ادامه دارد/....

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#10 | Posted: 2 Aug 2012 17:25
از وبلاگ امیر سکسی
خانم مهندس قسمت ششم

خلاصه بعداز کلي اصرار قرارشد شبو بمونم.بهرام داد زد هورررررراااااااااا تازه من براشب کلي برنامه چيده بودم.گفتم توغلط کرديیییییی شب نزديکم نميشي هااااااا ميخوام شبو ديگه راحت باشم.مثلا اومديم اينجاکه استراحت کنيم ولي خستگيمون دوبرابر شد؟؟؟.يه نيش خندي زد و گفت خوب من يجورميکنمت تا خسته نشي.گفتم منکه خسته نيستم ولي انگار تو ديگه جوون نداري دلم بيشتر براتو ميسوزه؟؟؟.گفت کي گفته؟؟؟ حالا شب نشونت ميدم تا ببيني کي جوووون نداره.به بهاره يه چشمک زدم فهميد ميخوام سر به سر بهرام بذارم.گفتم آخه براچي داري زور ميزني؟؟؟؟ شب خودتم بکشي ديگه کیرت راست نميشه.يه نيشخندي زد و گفت خوب شب ميبيني.گفتم ببين تو همين الانم نميتوني بلندش کني چه برسه به شب؟؟؟؟.گفت کي گفته هااااااان؟؟؟ من هروقت بخوام شق ميشه.گفتم نميشه خودتو مسخره نکن آخه ديگه جوني برات نمونده بچه؟؟.بهاره داشت اونطرف ازخنده ريسه ميرفت.انگار بهرام غيرتي شده بود گفت شرط ميبندي؟؟؟؟ گفتم معلومه من بچه سوسولاي مثل تو رو ميشناسم.سر هرچي بخواي شرط ميبندم الان نميتوني راست کني؟؟؟.بهرام گفت شرط سراينکه اگه راست شد بايد شب پيشم بخوابي؟؟ گفتم قبولههههه.بهاره گفت روشنک ولش کن انقدر اين برادرمو اذيتش نکن.بهرام که عصباني شده بود گفت کيو اذيت نکنه هااااان؟؟؟؟ منو؟؟؟؟ منکه اذيت نميشم خودش اذيت ميشه.کل کل ميکنه منم کلش رو ميخوابونم.خودمم خندم گرفته بود.با چشمم به جلوش اشاره کردم و گفتم خوب کلمو بخوابون ديگههههههه.بهرام با عصبانيت ازجاش بلند شد و زيپ شلوارکشو کشيد پايين و گفت نشون ميدمااااااا.گفتم خوب نشون بده ديگه.بهاره باز با همون خندش گفت من ميرم باز شما بي حيا شدين همون دفعه هم اشتباه کردم باهاتون موندم.گفتم نه بشين و ببين اين بچه پررو چه جوري ضايع ميشه؟؟.بهرام زده بود به سيم آخر.شلوارشو کشيد پايين کیرررررش عين فنر پريد بيرون.ديگه منو بهاره داشتيم از خنده غش ميکرديم.کیرشو با دستش گرفت و شروع کرد ماليدن.يواش يواش داشت شق ميشد.براي اينکه خودم ضايع نشم گفتم اينجوري فايده نداره آبشم بايد بياداااااا.گفت اين تو شرط نبوداااااا؟؟ گفتم نخير منظورم از اول همين بود منکه ميدونم ديگه زورت نميرسه؟؟؟.گفت داري جرميزنيااااااااااا؟؟ گفتم اگه بتوني آبتو بياري من تا خود صبح تو بغلت ميخوابم هرکاريم خواستي باهام بکن.اينبار انگار خيلي بهش برخورده بود گفت آبشم ميارم که شب تا صبح حسابتو برسممممم؟؟؟.بهاره که انگار خوشش اومده بود گفت روشنک راست ميگه نميتوني آبتو بياري.بهرام زده بود به سيم آخر و تندتر کيرشو ميماليد هي بدنشو ميکشيد و رو پنجه پاهاش پا ميشد.بهاره با تعجب گفت داره مياد؟؟؟؟؟ بهرام گفت نههههه ولي یه کم ديگه مياد نترسسسسس يدفه بهاره جيغ زد و گفت يوقت اينور اونور نپاشيش هاااااااااااا همه جا رو به کثافت ميکشيییییییییییی.من فنجون چايي که خورده بودمو برداشتم و جلوکيرررررر بهرام گرفتم و گفتم اينکه آبش نمياد ولي من اينو جلوش نگه ميدارم تا اگه اومد بريزه اين تو.بهاره گفت واي بحالت بهرام اگه جايي بپاشه وادارت ميکنم همشو خودت ليس بزني تا تميزشه.منم گفتم ولش کن من خودم حواسم هست.بهرام داشت زور ميزد منو بهاره هم منتظر بوديم بهاره همينطورکه زل زده بود به کيررررررر بهرام داد زد بهراااااااممممممممم صبرکننننننننن ، يه فکر خوب نياريش هاااااااااا.يه دقيقه صبرکن الان ميام. بعد دويد طبقه بالا سمت اتاق خوابها وقتي اومد پايين يه دوربين ديجيتال دستش بود.بمن گفت بذار فيلم بگيريم از جلق زدنش خوراکه بلوتوثه.خنديدم و گفتم آره خوبهههههههه.بهرام چيزي نميگفت انگار روکيرررررش تمرکز کرده بودآبشو بياره.بهاره دوربين رو گذاشت روميز و اومد جلوبهرام و شلوارکو کاملا کشيد پايين.گفت بايد لباساشو دربياره اينجوري بهتر ميشه.بعد خودش کمک کرد تا رکابيشو هم دربياره.دوربينش رو روشن کرد و رو دوتا زانوهاش دقيقا نشست جلو بهرام.شروع کرد به فيلم گرفتن از بدن بهرام ولي يه جوري فيلم ميگرفت که صورتش معلوم نشه.همينطورکه فيلم ميگرفت هي با خنده ميگفت آقا چقدر مونده آبتون بياد؟؟؟؟ آقا شما عذاب وجدان نميگيری که بچتونو داري حروم ميکني؟؟؟؟ بهرامجواب نميداد و فقط کيرررررررشو تند تند ميماليد.بعداز چند دقيقه گفتم چي شد پس؟؟؟؟ ديدي نمياااااااااااادددد؟؟ يدفعه دستشو جلو آورد و يکي از سينه هامو از روتاپ گرفت.فهميدم اينکار رو برا اينکه حشري ترشه ميکنه.خودم تاپمو با دست دادم بالا تا سينمو بگيره.گفتم بيا اينم دوپينگ ولي بازم نميااااااددد؟؟؟ همينطورکه داشت تند تند کيرررررررشو ميماليد گفت صبرکن الان مياااادددددددد.بهاره اون يکي دستشو برد زير تخماي بهرام و بالا پايينشون کرد.با خنده گفت توی اينها که اصلا آب جمع نشده شل و آويزونههههههههه؟؟؟ گفتم آرهههههه ببين اصلا خايه هاش آب ندارهههههههه؟؟؟؟.ديگه دلم داشت براش ميسوخت برا اينکه زودتر آبش بياد وهيجانش بيشترشه ازجام پاشدم و رفتم سمت راست بهاره شلوارمو يه کم کشيدم پايين و پشتمو بسمت بهرام قمبل کردم.ميدونستم تواون لحظه حتما کوووووووووسم معلومههههههه يه کم کوووووووونمو جلوش قر دادم.گفتم اينم يه دوپينگ ديگههههههههه؟؟؟ بهرام زل زده بود به خط کوووووووووسم معلوم بود خيلي حشري شده ولي آبش نميومد.گفتم بهرام يه کمک ديگم بهت ميکنم بعد رفتم پشت بهاره به صفحه دوربينش نگاه کردم دقيقا زوم کرده بود روکيرررررر بهراااممم.ازهمون پشت يدفعه شلوار بهاره رو کشيدم پايين بي حيا شرتم پاش نبود.بهاره با خنده جيغغغغغغغغغ زد خره چيکار ميکنيیییییییی؟؟؟؟؟ گفتم دارم کمک اون بدبخت ميکنم.توی اون حالت دوزانو که بهاره جلوبهرام نشسته بود تقريبا کووووووووسش معلوم بود.ازهمون پشت دستمو جلوی کووووووسش گذاشتم و با دستم لای کوووووووسشووو بازکردم.بهاره دوباره جيغغغغغغغغغ زد گفت نکننننننننننن زشتههههههههههه؟؟؟.چون داشت فيلم ميگرفت نميتونست دستمو پس بزنه.همينجورکه لاکووووووووسش رو با انگشتام بازکرده بودم گفتم بهراااااامممممم جوووووون نگاه کن ببين چه کووووووووسي دارههههههه آبجیتتتتتتتت؟؟؟؟.بهرام يه نگاهي کرد و گفت اووووووووووووووفففففففففففف جااااااااااان يه کم ديگه کوووووس بهاره رو مالیدم.بهرام سرشو بالا گرفت و چشماشو بست.انگار رفته بود تو فضااااااااا حتما داشت تو ذهنش يه فانتزي رو طراحي ميکرد.شلوار بهاره رو دادم بال او دوباره رفتم سرجام نشستم.دست بهرامو گرفتم و گذاشتم رو سينم.گفتم بمالش شاید فرجي شه آبت بياد.بهاره دوربين رو بسمت من چرخوند و از سينه هام فيلم گرفت.گفت خانم شما وظيفتون اينجا چيه؟؟؟ گفتم بنده وسيله دوپينگ اين آقام.داره به وسيله سينه هام يه کاري ميکنه تا آبش بياد ولي نمياااااادددددد؟؟؟ بعد دوباره با خنده پرسيد نسبت شما با اين آقا چيه؟؟؟؟ گفتم بنده زير خواب ايشونم.چندبار از کووووووووس و کووووووووووون بنده رو کرده ولي انگار ايندفعه عرضه نداره و ديگه آبش نمياااااادددددد.با اين حرفها بهرام خيلي حشري شده بود.داد زد وایییییییییییییییی داره آبممممممم مياااااااااددددددد.رو پنجه هاش داشت خودشو ميکشيد.فنجون رو دقيقا زيرکيررررررررش بردم.گفتم بريز تو اين.بهاره هم دوربينو چرخوند سمت کيررررررررشششششششش.بهرام شروع کرد آه ه ه ه و اوه ه ه ه کردن.سينمو محکمتر فشاررررررررر داد.ايندفعه داد زد و آبش ريخت توفنجون.يخوردشم اينور اونور پاشيد.گفتم ماشاالله چه آبي دارههههههههههه.از اونور بهاره جيغغغغغغغغ زد گفت کثافت ريختيش رویییییییی منننننننننن.بهرام چشماشو بسته بود و داشت محکم کيرررررررشو ميماليد تا آبش کاملا خالي شه.بهاره دوربينو نزديکتر برد و با انگشت اون يکي دستش آبي که سر کيرررررر بهرام مونده بود روي سرکيرررررررششششششش پخش کرد.گفت چقدررررر داغههههههههههه حتما دوقلو ميشهههههههه.با انگشتش سرکيرررررررشو ماليد بعد دوربين رو خاموش کرد.بهرام کیرشو جلو آورد.گفت يکي بیاد بخورش داره ميسوزهههههههه؟؟؟.بهاره به کيرش يجوری نگاه ميکرد.انگار ميخواست تا تهههههههه بکنش تودهنش ولي بخودش اومد و گفت روشنک زحمتشو بکشششششششش منم لبخند زدم و سرمو بردم جلوششششش.اول با دستم گرفتم گفتم آخ خ خخخخخ ببين چقدر قرمز شدههههههه بچه مگه مجبوريیییییییی؟؟؟؟ بعد آروم کردمش دهنمو براش خوردممممممم وقتي درش آوردم گفتم ببرش دستشويي زير آب سرد خوب ميشه.بهرام همينطورکه بسمت دستشويي ميرفت گفت ديدی شرط رو باختي؟؟؟؟ حالا تا صبح توبغل خودمياااااااااااا؟؟؟؟؟.گفتم خاک تو سرت بازم گول خورديیییی حالا اگر امشب يه بار ميتونست آبت بياد الان ديگه همون يه بارم نمياد.بهرام گفت حالا ميبينيمممممممم.ادامه دارد.....

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
صفحه  صفحه 1 از 10:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خانم مهندس روشنک بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites