تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

زن نامرئی

صفحه  صفحه 36 از 36:  « پیشین  1  2  3  ...  34  35  36  
#351 | Posted: 25 Dec 2015 09:15
زن نامرئــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ۲۹۳

سعی داشتم همچنان خودمو مخفی نگه داشته باشم . این جوری خیلی بهتر بود ..
-نه من که چیزی رو نمی بینم . من می ترسم
-نیازی نیست که تو چیزی رو ببینی . همین که من می بینم کفایت می کنه . امید وارم که اینو خوب توی گوشات فرو کنی . حالا تا می تونی به من حال میدی . ویادت باشه دیگه دور و بر نسترن نمی پلکی . اون زن یک روح شیطانی داره . اگه بری طرف اون به نظرت میاد یکی می خواد جونتو بگیره . فوری روح من در قالب یکی از نزدیکان اون ظاهر میشه .
از جاش پا شد و می خواست فرار کنه ..
-کجا می خوای در بری آقا پسر . تو که می دونی یک جسم از دست یک روح نمی تونه در ره .. کارت رو بکن ...
خنده ام گرفته بود . خوب بود که منو نمی دید . اونو رو تخت خوابوندم و افتادم روش . دیگه از دستش خسته شده بودم . ترس سبب شده بود که کیرش حرکتی نداشته باشه . کیرو گذاشتم توی دهنم با سرعت و گاه به آرومی میکش می زدم . اما انگار با صاحبش عهد بسته بود که نباید شق شه .
-پسر حواست هست ؟ اگه نتونی منو ردیفم کنی همون بلایی رو که گفتم سرت میارم .. و اگه ازت خوشم بیاد ولت می کنم و نمی کشمت . فقط حواست باشه که نسترن دیدی ندیدی ..
دست و پا شو گم کرده بود .. ولی با همه اینا لحظاتی بعد متوجه شدم که حرفمو باور کرده و هیچ اعتراضی هم نداره .
-باشه قبوله من که تورو رو نمی بینم ..
-همون بهتر که نمی بینی . من می بینم و کارمو انجام میدم . یا این که راهنمایی ات می کنم تا به خوبی فعالیت کنی . من هم فرشته میشم و هم شیطان . قالب انسانی من نا مرئیه .
می دونستم از حرفام چیزی نمی فهمه . ولی بازم خوب بود که تا حالا سنکوب نکرده بود .
روش نشستم .. دستامو گذاشتم رو شونه هاش و به آرومی خودمو حرکت می دادم . اولش کیر یه حس سردی خاصی داشت ولی پس از چند حرکت و تماسی که با اون داشتم ظاهرا فهمیده بود که کس این فرشته ی شیطان همون کس انسانه و می تونه حال بده بهش .. دستا شو گذاشته بود دور کمرمو و به آرومی خودشو حرکت می داد . مراقب بودم که لذت زیاد کار دستم نده .
-آخخخخخخخخ پسر پسر ..تو دیگه کی هستی . من نمی دونم بهت چی بگم .. خیلی داغی .
لباشو به سینه هام چسبونده بود . و منم دستامو گداشته بودم پشت سرش تا حرکتشو روسینه هامو تنظیم کنم ..
-ووووووویییییی کیوان .. تند تر .. بکوبونش .. شیطون .. شیطون .. خیلی بلایی .
و با خودم می گفتم پدرت رو در میارم اگه یک بار دیگه بخوای نظرخاصی به خواهرم داشته باشی . نادیا اگه خودشو خراب کنه نمی ذاره زندگی خواهر اونو خراب کنی .
پهلو به پهلوی هم قرارگرفته بودیم و اون از پهلو کیرشو کرده بود توی کسم . چیزی که نمی دید . من با دستم کیرشو گرفته اونو به طرف کسم هدایت کرده بودم . چند بار وسوسه شه که خودمو نشون بدم ولی بر شیطون لعنت فرستادم که این کارو نکنم چون اون اگه منو می دید شاید نمی تونستم بعدا روی اون نفوذ داشته باشم . دیگه یواش یواش این کیوان خان ما شجاع تر شده بود . دوست داشت که در یه حالت سگی منو بکنه و بعدش هم هوس کون منو کرده بود
-پسر .. آخخخخخخخخخ پسسسسسسر کسسسسسسم داره می ترکه .. ولی کون خیلی درد داره ...
دیگه چاره ای نبود . این فرشته شیطانی باید به حرف دل این پسره گوش می داد . با این که کون منو نمی دید ولی طوری سوراخ کونمو با کیرش تنظیم کردم که اون بتونه پس از کرم مالی به سادگی و با فشاری آروم سر کیر و قسمتی از تنه رو بفرسته توی کونم .. دستشو گذاشته بود رو سینه هام و از فشار اون خیلی خوشم میومد .لذت می بردم .
- بکن .. اووووووففففففف آروم .. آروم .. چقدر خوشم میاد . چقدر تو شیطونی پسر .. آخخخخخخخخخ که چه حالی میدی به آدم ..
کیف می کردم حرکت کیرشو توی کونم حس می کردم . باورم نمی شد بدون این که چیزی به سوراخ کونم مالیده باشه کیرشو کرده باشه توی کونم . شاید به خودش چیزی مالیده ولی من که چیزی ندیدم و دم دستش هم چیزی نبود . چشامو بسته بودم تا به حرکات آروم و لذت بخش کیر توی کونم فکر کنم .. در همین افکار بودم که پرشهای لذت بخشی رو در کونم حس کردم و بعدش گرمی عجیبی که نشون می داد کون من یک بار دیگه آبیاری شده و با لذت داره آب کیر کیوان رو جذبش می کنه . آههههههه دیگه هلاک شده بودم . خیلی آروم پا شدم و رفتم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#352 | Posted: 1 Jan 2016 17:02
زن نامرئــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ۲۹۴

می دونم کیوان خیلی جفت کرده بود . سریع بر گشتم پیش نسترن .. فر هاد کوچولو هم اون جا بود .
-عزیزم نترس .. نگران نباش . من پویا رو درستش می کنم . اون اگه بخواد کوچک ترین اقدامی بکنه علیه اون یه کارایی انجام میدم که از به دنیا اومدنش پشیمون شه .
آخخخخخخخخ که این نادیا چه شیطون بود ! زنگ زدم خونه و به بابام گفتم که تا یه دو سه روزی رو پیش نسترن می مونم .. این خواهرمونم یه چیزیش می شد همش در آپارتمانو باز می کرد و یه نگاهی به خونه کیوان مینداخت تا ببینه سر و صدایی می شنوه یا نه ؟ منم ولش نمی کردم .
-نسترن تو مرض داری ؟ باز میگی پسر مردم افتاده دنبالت . این قدر اطوار نریز ..
کیوان درو باز کرد .. ولی خیلی سرد و خشک نشون می داد .
نسترن : این چرا این جوری شده ...
منم واسه این که یه خورده خایه های اون پسره رو جفت کنم گفتم هیچی خواهرم بعضی ها با شیطان همدستن دیگه نمی دونن که دست بالای دست بسیار است .
این حرفو که زدم نسترن هی به غر می زد و می گفت که زشته بده .. این حرفا چیه ... یک لحظه بهم گفت نادیا بیا ببین این پسره چشه همین جور داره تو رو نگات می کنه چشاش از حدقه در اومده ...
-حتما تو رو ول کرده حالا عاشق من شده . بیا نسترن تحویلش نگیر . این جوونا همه شون همینن . مگه میشه به عشق اینا امید وار بود وبهشون دل بست ؟
خلاصه خوب میونه دو تایی شونو به هم زدم .
-ببین نسترن تو برو به فر هاد برس منم حسابی حال این پویا رو می گیرم . من جات باشم یکی دو شب رختخوابمو جدا می کنم بهش حق بیرون رفتن از خونه رو هم نمیدم . تا بدونه یه من ماست چقدر روغن داره . اون که نمی دونه چه خبره !
-می زنی کا ر رو خراب می کنی
-نسترن تو کاریت نباشه . ببین تو از طلاق صحبت کن . اگه گفت که من طلاقت نمیدم و تو مهرت رو ببخش و از من جدا شو .. حرفی نزن . من این جا وارد میشم و حسابی حالشو می گیرم .
-ببینم تو چیزی می دونی که به من نمیگی
-کاریت نباشه . من پویا رو حریفم .
راستش خیلی دلم می خواست که دامادم دیگه خواهرمو اذیت نکنه ولی می دونستم که نباید خوشبین باشم . اون دیگه عادت کرده بود همون جوری که خواهر زنش که من باشم عادت کرده بودم . نمی خواستم خواهر پاک من هم پاش به این ماجرا کشیده شه . خیلی سخته تو این دوره زمونه درست زندگی کردن و شرافت خود رو حفظ کردن . خلاصه پویا که اومد خونه اونو کشیدم به گوشه ای و گفتم ..
-ببینم نبینم که داری سر خواهرم بلا میاری . من اونو خیلی دوستش دارم . تو قع ندارم که بخوای با زنای دیگه رابطه داشته باشی .
-ببینم نادیا شوخیت گرفته ؟ داری سر به سرم میذاری ؟
-نه خیلی هم جدی میگم ...
پویا رفت پیش نسترن . نسترن اونو شست و گذاشت افتاب . همون جوری که من تعلیمش دادم تقاضای طلاق کرد . پویا صداشو برد بالا . ولی من اونو کشوندم سمت خودم .
-عوضی با خواهرم این طور حرف نزن . من مدرک دارم و می دونم که چه جوری باید رفتار کنم که تو رو از خط خارج کنم . ببینم خوشت میاد که چند صد میلیون پول مهریه بدی ؟ این جوری از دست زنت خلاص میشی ؟ .. ببین من مدرک دارم که تو در حال عشقبازی با زنای دیگه هستی ...
-نادیا اگه تو بخوای همچین بلایی بر سرم بیاری منم به نسترن میگم که ما با هم بودیم ..
-بگو برای من فرقی نمی کنه .. اولا باید ثابت کنی .. مدرک نداری .. چی می خوای بگی ؟
حسابی حالشو گرفته بودم ..
-من حالا باید چیکار کنم . آخه از من چه کاری بر میاد ..
-هیچی میری از خواهرم عذر خواهی می کنی و میگی اشتباه شده و بعد خلاصه روشهای زیادی هست که بتونی اونو خوشحالش کنی ...
می خواستم بگم مراقب باش که دیگه اون از کارات هیچی نفهمه که حس کردم این جوری خیلی پررو میشه . چاره ای نبود .
-فقط امشبو جدا از اون می خوابی . من ملک الموت تو هستم . دیدی یه وقتی نصف شب اومدم تا قبض روحت کنم . شب یکی یکی لباسامو در آوردم .. پویا ظاهرا حال منو نداشت . به شدت از دست من عصبی بود . درست در همون لحظات که می خواست در اتاقو قفل کنه تا از شر من خلاص باشه من خودمو وارد اتاقش کردم . دیگه کاملا بر هنه بودم . می خواستم بهش نشون بدم که نادیای نا مرئی همیشه پیروزه .. زیر لب شروع کرد به غرولند ... به آرومی رفت زیر ملافه .. منم خودمو یهو نشون دادم و تا قبل از این که جیغ بکشه دستمو گذاشتم رو دهنش -حالا واسه ما در قفل می کنی ؟ بهت گفته بودم که حالت رو می گیرم . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#353 | Posted: 7 Jan 2016 11:48
زن نامرئــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ۲۹۵

پویا : نه تو یک روح هستی من باورم نمیشه که تو این جا باشی . من خودم دیدم که در قفله . امکان نداره تونسته باشی بیای این جا .
-در عصر حاضر همه چی امکان داره . عصر تکنولوژی و پیشرفت علم و دانشه . حالا می خوام درست و حسابی با هات حرف بزنم . ببین تو مدتیه به نسترن خوب نمی رسی اون خواهرمه و من انتظار یسشتری ازت دارم . اگه نخوای این کارو انجام بدی هر چی دیدی از چش خودت دیدی .
پویا دهنش از تعجب وا مونده بود انتظار نداشت که من این واکنش رو نسبت به کارای اون انجام بدم .
-تو که خودت از من بد تری نادیا .
-چه جوری ! چشمت هشت تا.. یا بهتره بگم چشمت کورت دندت نرم که با من نباشی من مگه زورت کردم ؟! این جاست که نشون میده تو در مقابل زنا چه اراده ای باید داشته باشی . وگرنه من که همون آدمم . یا زنای دیگه ای که تو با اونا هستی همون خصلت رو دارن . از طرفی من جنبه خودمو می دونم . می دونم کی از کار دست بکشم و کی ادامه بدم . متوجه هستی که ..
-فکر می کنم اگه متوجه هم نباشم باید کاری کنم که نشون بدم می تونم متوجه باشم .
-آفرین بچه چیز فهم . حالا من کنارت می خوابم . خیلی هم خوابم میاد . هر کاری که دوست داری می تونی انجام بدی . فقط باید بچه خوبی باشی .. باشه ؟ ..
ولی از همون اول شروع کرد به ور رفتن با من و من هم کسمو به سر و صورتش می مالوندم تا خودمو داغ و سر حالش کنم . برای دقایقی فراموش کردم که اون با خواهرم چه کرده و اتفاقا در همون دقایق این من بودم که داشتم شریک جرم اون می شدم . شاید اگه خو دمو در اون لحظات جای نسترن می ذاشتم از خواهرم نادیا متنفرمی شدم ولی من جنبه و ظرفیت خودمو می دونستم و می دونستم که تا چه حد می تونم کنترل خودمو داشته باشم . در هر حال یه پهلو کرده پا هامو طوری باز کردم که اون سرشو گذاشت لای پام .
-ببینم نادیا نکنه نسترن بخواد بیاد این طرف ...
-اولا در که قفله . بعد این که این جوری که من اونو آب بندیش کردم تا بهش نشون ندی که آدم شدی و دلشو به دست بیاری اون یک قدم عقب نشینی نمی کنه .
-بابا تو دیگه کی هستی . واقعا زن که میگن شیطونو درس میده به همین میگن .
- پس چی خیال کردی . فقط آروم حرف بزن . و منم باید حواسم باشه که زیاد شلوغش نکنم که ممکنه کار دست خودمون بدیم . همون جوری که من نسترن رو آب بندیش کردم هر لحظه ممکنه حسادت زنانه اونو وادار کنه که فالگوش وایسه و کار دستمون بده .
ولی پویا دیگه دستپاچه و حریصانه افتاده بود رو من زبونشو در آورد و خیلی راحت داشت با کسم ور می رفت . آخیششششش جونم .. چه حالی می کردم . تازه می تونستم یه مدت اونو این جوری زیر نظر داشته باشم و نذارم که سر و گوشش بجنبه . عجب چیزی شده بود . از یک طرف رابطه با کیوان که اونو نذارم بیاد طرف نسترن و از طرف دیگه رابطه با پویا واسه این که نذارم اون بره طرف زنای دیگه . نادیا تو دیگه کی هستی . چشامو بسته بودم و غرق در افکار خودم که ناگهان حس کردم ضربات کیر آشنای پویا رو بر بدن خودم . آخخخخخخخخ پسر پسر بزن بزن .. آروم تر .. بهم چسبیده بود . دستاشو دور گردنم حلقه زده بود . دهنمو گذاشتم زیر گوشش و آروم و زمزمه وار بهش گفتم
- چیکار کردی پویا . باورم نمیشه که این کیر تو باشه ...
پویا : مگه تا حالا چند تا کیر نوش جون کردی ؟
منم با پر رویی و طوری که از رو ببرمش گفتم فکر کنم بیشتر از کس هایی که تو کردی ...
اینو خورد و دم نکشید . آشغال فکر می کرد که داره جنده می کنه . خودمو سپرده بودم دست اون تا هر کاری که دوست داشت انجام بده . کیرش خیلی نرم و داغ و پر حرارت وارد کسم می شد و بر گشت می کرد . یک آن حس کردم که یه چیزی داره از من می ریزه . نتونستم جلو خودمو بگیرم . آب هوسم خالی شده بود و در همون لحظه هم دستامو حلقه زدم دور کمر پویا قفلش کرده نذاشتم در ره و اونم چاره ای نداشت جز این که آبشو توی کسم خالی کنه . .. یه چند دقیقه که گذشت زیر گوشش گفتم
-ببین این دور و بر ت همه پر از لکه های آب کیرته . یه وقتی حواست باشه نسترن نیاد و اینا رو نبینه . هر چند با این درسایی که بهش دادم سر و کله اش پیدا نمی شه . اسم نسترن رو که می آوردم عین سگ می ترسید .
صبح زود زن و شوهر رو به حال خودشون گذاشتم و تصمیم گرفتم که برم یه هوایی بخورم ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
#354 | Posted: 13 Jan 2016 04:32
زن نامرئــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ۲۹۶

همه جا تظاهرات بود . مردم برای احقاق حقشون تلاش می کردند . اما دولتهای بیگانه و مافیای پشت پرده عین خر چنگ افتاده بودند به جان ملت . اونا می خواستند که هر طوری شده مسیر انقلاب ملت رو عوض کنند . رژیم و بیت رهبری که قبلا به نوعی همراه امریکا بود این بار می خواست علنا با اونا پیمان ببنده . کار به جایی رسیده بود که اونا حتی حاضر بودند که فتوا بدن که برای حفظ اسلام میشه تقیه زد و با امریکا هم رابطه بر قرار کرد . اما در این جا شیطان بزرگ می تونست منافع خودشو ببینه اگه متوجه می شد که رژیم فاسد ایران نفعی براش نداره خودشو می چسبوند به گروه انقلابی جدید . همون کاری رو انجام می داد که در سال 57 انجام داده بود . بلایی که بر سر شاه آورده بود . نشون داد که رفاقت و همراهی برای امریکای کثیف و پست هیچ مفهومی نداره و اونا تنها منافع خودشونو در نظر می گیرن . و من چند روزی می شد که از دور و بر این بر نامه ها خارج بودم . اما ول کن معامله نبودم .. اون روز وارد مجلس شدم .. در جلسه غیر علنی منم غیر علنی شدم و یه گوشه ای نشستم که این پفیوز های مثلا ضد امریکایی چه جوری دارن از امریکا حرف می زنن . از این که در این شرایط بحرانی برای حفظ اسلام باید با امریکا سازش کرد .. در حالی که سازش وجود داشته و اونا کار تازه ای نمی خواستند انجام بدن .. از طرفی همه بر این عقیده بودند که مردم نباید از این سازش چیزی بفهمند . چون موضع ضد امریکایی ضد امپریالیستی رژیم از بدو انقلاب تا حالا بوده و اگه سیاستی غیر این اتخاذ بشه مردم دیگه حرفای اونا رو باور نمی کنن . در خانه رهبری هم همین اراجیف موج می زد .. از اونا هم فیلم بر داشته .. و خوشبختانه وجوه مشترک بین این فیلمها و این جریانات زیاد بود . یه صحنه ای بود که حضرت آقا می خواست واسه گروهی از بزرگ عمامه داران صحبت کنه .. قبلش صحبتاشو به گونه ای انجام داد که فیلمی گرفته نشه بعدش صحبتایی رو انجام داد که مخصوص فیلمبرداری باشه .. ازتمام اون صحنه ها فیلم بر داشتم . خیلی نکات امنیتی رو رعایت می کردند . من به زور وارد شدم و به زور خارج ... ولی اون شب باز هم کولاک کردم . دیگه با این جریانی که توی سایت گذاشتم نهایت رسوایی اونا رو به تصویر کشیدم . طوری که دیگه زبون همه شون لال شده بود . هر چند مدام دشمن .. دشمن می کردند ولی مردم دیگه به این مزخرف گویی اونا توجهی نداشتند . منتظر بودم که این عین بمب همه جا بترکه . حتی امریکا هم که تا چند روز پیش حامی کامل رژیم آخوندی بود داشت به این فکر می کرد که بهتره هوای هر دو طرف رو داشته باشه تا ببینه زور کدوم طرف می چربه . ولی مردم باید خودشون امور خودشونو در دست می گرفتند . خیلی سخت بود . توانایی مالی زیادی می خواست . وجدان کاری .. عشق به وطن و ایمان و درستکاری .. همه اینا شروط لازم برای بر قراری یک حکومت ساده و مردمیه و اگه سود جویی شخصی و بی وجدانی و رشوه و جاه طلبی , حاکم بر حکومتی بشه دیگه از همون اول عین موریانه پایه های اون حکومت خورده میشه . حالا اسمشو هر چی میشه گذاشت . فرقی هم نمی کنه . خیلی خسته بودم . واسه همین اصلا نفهمیدم پویا کی اومد سراغ من ...
-آهای مردیکه . حواست هست اومدی توی اتاق من ؟
-با این بر نامه ای که تو برای من ردیف کردی نسترن دیگه پیش من نمی خوابه . تو هم که منو تهدید کردی که نباید دست از پا خطا کنم . نمی دونم چرا هر کاری هم که می کنم تو متوجه میشی . یا خودت جنی یا این که با اجنه در ار تباطی .
-کدوم جن از تو جن تر. انگار تو آستینت همیشه یکی رو داری . این نمی تونه خیلی خوب باشه .خیلی درب و داغونم پویا !
-خیلی خسته ای نادیا ولی امشب خیلی خوشگل تر از هر وقت دیگه ای نشون میدی
-هندونه زیر بغلم نذار . بگو تحریم نسترن باعث شده که بد جوری بهت فشار بیاد . من که سد شکن نیستم . ولم کن داماد شیطونم .
-می خوام که باشی
- نه نمی خوام . من نمی تونم .
-تو می تونی من می خوام .
-فقط خستگیمو در کن . اصلا حالشو ندارم . در ضمن سر و صدا نباشه . اگه یه وقتی فر هاد یا نسترن با من کار داشته باشن چیکار کنم ؟
-خودمو توی جا رختخوابی پنهون می کنم .
-ولی اگه نسترن منو ببینه متوجه میشه که شهوت داره از سر و روم می باره .
پویا به من امون نداد . یکی یکی لباسامو در آورد . طوری نرم لختم کرد که دلم می خواست خودم می رفتم روش . یه لذت و هوسی همراه با خواب اومده بود به سراغم که با حرکات لباش روی کسم به اوجش رسیده بود ..... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی
     
#355 | Posted: 17 Jan 2016 15:54
به به نادیا زبل خسته نباشی برم یه سر به ویدا و‌مانی بزنم

     
#356 | Posted: 17 Jan 2016 23:05
mahsabax:
به به نادیا زبل خسته نباشی برم یه سر به ویدا و‌مانی بزنم

این نادیا مثل آتنا خستگی نا پذیره
     
#357 | Posted: 18 Jan 2016 20:19
زن نامرئــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ۲۹۷

دو تا پا هامو به صورتش فشار می دادم . دلم می خواست که با شور و حرارت بیشتری منو در اختیار خودش بگیره . همین حسو هم داشت . با توجه به این که اونو تر سونده بودم که موضوع رو به نسترن میگم خیلی هم جا رفته بود . برای همین با شور و حال زیادی سعی می کرد که همه جای منو تحت اختیار خودش داشته باشه ..
-اوووووووههههههه پویا .. درش بیار ... کیرت رو درش بیار . حالا اونو می خواد . یک ضرب بکنش تو . خیلی دلم می خواد ....
-یواش تر نادیا . تو خودت به من میگی یواش تر و اون وقت بلند تر حرف می زنی ؟ -باشه عزیزم .
دستامو دور گردنش حلقه زده و پا هامو دور پهلوش قفل کردم . کاملا به هم چسبیده بودیم . کیرش تا به انتها رفته بود توی کسم . همون اول آبشو خالی کرد توی کس .. بعد منو در یه حالت سگی نشوند ... و اون قدر کیرشو فرو کرد توی کسم و بیرون کشید که ار گاسم شدم . به این هم بسنده نکرد و رفت سوراخ کونم . راستش دلم می خواست تا صبح با من سکس می کرد و امونم نمی داد . می خواستم شکار لحظه های اون باشم . با خودم می گفتم خواهرم نسترن عزیزم .. با ور کن من به تو خیانت نمی کنم . تو چیزی نمی دونی . من فقط در حد همین چند دقیقه با پویا هستم . دلبستگی دیگه ای به اون ند ارم . همه این حرفا رو در خیال به اون می زدم . وگرنه نسترن سر سوزنی می فهمید که من با شوهر اون رابطه دارم باید خودمو می کشتم .. کیرش کمی شل تر شده بود .. ولی همونشم به کونم لذت می داد . به خصوص وقتی که دستاشو گذاشته بود رو سینه هام و گونه هامو می بوسید .. یه بار دیگه اما این بار در کونم به نرمی خیس کرد ...
همون جا کنارش خوابیدم و نیمه های شب وقتی چش باز کردم پا شدم رفتم .. هنوز لذت سکس در تمام بدنم نشسته بود . باید همچنان مراقب اوضاع و احوال می بودم . کاملا مراقب اوضاع سیاسی و وضعیت مبارزات مردم بودم . این بار دیگه نباید این مسیر به انحراف کشیده می شد . همون انحرافی که جهت تاریخ رو در سال 57 تغییر داد . و تنها با نوعی تغییر لباس , خر همان خر شد و پالان همان پالان . بد تر شد که بهتر نشد . هر کاری که رژیم و شیطان بزرگ امریکا انجام می داد من فورا اونو خنثاش می کردم . هیچ راهی نداشتند جز این که بخوان راه ارتباطات رو به روی مردم ببندن . اما نمی شد . اینترنت از طریق ما هواره ها هم به خانه بیشتر مردم راه داشت . دیگه گذشته بود اون دورانی که از هوا و زمین بخوان ایجاد خفقان کنند . نادیا دیگه بهشون اجازه نمی داد که خود نمایی کنن . گوشه و کنار تظاهرات دخترا و پسرایی رو می دیدم که دست در دست هم دارن بر علیه رژیم خفقان شعار میدن . برام جالب بود . خسته شده بودم از بس تظاهرات فر مایشی رو دیده بودم که مردا یک طرف و زنا یک طرف دیگه شعار می دادند ... ملت دیگه بیدار شده بود . دیگه نمی خواست که دیکتاتوری دینی مثل چماق بر سرش فرود بیاد . اما باید مراقب خرچنگ امپریالیسم می بود که مثل بهمن پنجاه و هفت عمل نکنه . ..
نسترن با هام مشورت می کرد که چه رفتاری رو با شوهرش در پیش بگیره . اگه اونو از دست بده چی میشه ؟ خوشبختانه فکر این پسره از سرش خارج شده بود . یکی دوبار هم کیوان رو اذیتش کرده بودم و مخشو کار گرفتم . یه بار در خونه شونو زدم و با همون صدایی که اون روز پدرشو در آوردم چند جمله ای با هاش حرف زدم بالاخره یه بهانه ای پیدا کردم و مخشو کار گرفتم . تنش مثل بید می لرزید . منم هر وقت می دیدم که به این مرحله می رسه دلم می سوخت .
بالاخره یه جای کار زن و شوهرو با هم آشتی دادم . می دونستم که این پویا بازم یه جورایی سر و گوشش می جنبه و نمیشه بهش اعتماد کرد . ولی دیگه زندگی خواهرم بود و منم دیگه باید تخفیف میومدم و از خطر شیطون پیاده می شدم . فکر کنم من برای اونا از یک قاضی هم قدرتمند تر شده بودم . هر دو شون به حرف من توجه داشتند و جالب این جاست که هر چی می گفتمو قبول می کردن . وقتی بر گشتم خونه خیلی خسته بودم . باید اخبارو چک می کردم . ظاهرا انقلابیون دیگه رسیده بودن به خونه های آخر . رژیم پوشالی پایه هاش در حال از هم ریختن بود ... و نزدیک بود اون روزی برسه که ساختمونش از بالا به ناگهان سقوط کنه و خرد و خاکشیر شه . یه عده در حال فرار کردن و خروج از کشور بودند . روز به روز اسناد چپاولگری های خیلی ها میومد بیرون . این بود اون حکومت عدل الهی که حدود چهل سال پیش قصد پیاده کردن اونو داشتند ..... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#358 | Posted: 23 Jan 2016 12:13
زن نامرئــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ۲۹۸

دیگه وقت اون بود که ضربات آخرمو بر پیکره این رژیم بزنم . این طاعون , این غده سرطانی فقط به وسیله یک غده سرطان کش بود که می تونست نابود شه و من باید تمام تلاشمو به کار می گرفتم که این راه با موفقیت کامل به انتها برسه . انتهایی که می تونست یک شروع دیگه باشه . باید تلاشمو می کردم . خودمو وارد صف تظاهرات می کردم . به همه خط می دادم . با پیشرفت علم و تکنولوژی و ار تباطات دیگه کسی نمی تونست واقعیات رو پنهون کنه . و من می تونستم تمام تلاشمو به کار بگیرم تا بتونم در این زمینه موفق شم . رژیم پلید به آخرین روز های عمر کثیفش رسیده بود . هر روز بیشتر از روز قبل مردم رو در فشار می ذاشتن . این دمل چرکین می رفت تا سر باز کنه . دیگه مردم جونشون به لبشون رسیده بود ... زمانی بود که دروغ ها رو باور می کردند بعد یواش یواش کار به جایی رسیده بود که باید با دروغ ها کنار میومدن . باید می ساختند . و خود دروغگویان هم این انتظارو داشتند که با دروغ ها شون باید کنار اومد . باید برای بعد از مرگ این رژیم بر نامه ریزی هایی صورت می گرفت . نه این که هاج و واج همه به هم نگاه کنند و خیلی ها این انتظار رو داشته باشند که وارث تاج و تخت عمامه داران شن . این نکبت ها دیگه چیزی باقی نذاشته بودند . هر چه بود با خودشون بر ده بودند به خارج از کشور و مترصد فرصتی بودند که بقیه رو هم با خودشون ببرن . اما بانکها دیگه هوشیار شده بودند . دیگه کسی کاری به این کارا نداشت که این دولته که داره رو این سر مایه انگشت می ذاره یا ار گان دیگه ایه . خلاصه من به اندازه کافی به اسرار و پر ونده های محر مانه دسترسی داشته و همه اونا رو رو کرده بودم . بی صبرانه منتظر لحظاتی بودم که بتونم این راه سخت را به انتها برسونم . به انتهایی با یک شروعی سخت . که این تازه اول کار می بود . این قسمت کار یعنی اوایل بعد از پیروزی خیلی سخت تر نشون میده تا مبارزه برای پیروزی . هر چند کمتر کسی ممکنه به این نکته توجه کنه ... در همین افکار بودم که رسیدم به نز دیکی های خونه . دو تا پسر بودند که با ماشین زانتیایی تعقیبم می کردند . سر در نیاوردم که اونا کی هستن . راستش اصلا اونا رو نمی شناختم . قبلا هم اونا رو ندیده بودم . نادیا دیگه واسه خودش یکه بزنی شده بود . هم قدرت نامرئی داشتم و هم این که به موقعش می تونستم از خودم دفاع کنم . دیدم جلو پام تر مز زدن ..
-بیا بالا .. بیابالا بینم ...
-تو چیکاره ای که به من دستور میدی ؟
-گفتم بیا بالا . روت زیاد شده . حالا برای ما انقلابی میشی و با نظام مقدس الهی در میفتی ؟ تمام فتنه و فساد تویی . خوب داشتی فیلم و فلش پخش می کردی . تمام تحریکات از جانب توست . ببینم از موساد دستور می گیری .. یا از سیا ...
-آشغالای کثافت شما که خودتون با امریکا سرتون توی یک طویله هست ...
پس این دو نفر از برادران خایه مال حزب الشیطانی بودند که می خواستند دم جنبانی کنن . باید خد متشون می رسیدم . ولی حالا جاش نبود . باید همراهشون می رفتم تا ببینم چه مرگشونه ....
توی راه سر منو بردن دیگه از بس داشتن در مورد امام و انقلاب و از این کس شرات حرف می زدند . که چقدر درپیشرفت و رفاه اقتصادی به سر می بریم دنیا آرزو داره جای کشور ما باشه . اگه فردا پس فردا این انقلاب عوض شه امنیت ملی و مردمی به خطر میفته ...
من نمی دونم این دیگه چه صیغه ای بود که تازگی ها ملت رو این طوری می تر سوندن که یه وقتی نخوان از پایه یه حکومت جدیدی رو درست کنن . همراه این نسناس ها از ماشین پیاده شدم . وارد مقری شدم که مشخص بود مال سپاهی یا یه چیزی از این ار گان های دستمال کش باید باشه . یعنی اینا هنوزم با پر رویی هر چه تمام تر امید به بقا ء داشتن ؟! واقعا خیلی پر رو بودن ... نزدیک اتاق که شدیم یه لحظه خودمو غیب کردم و رفتم یه گوشه ای سریع لباسامو در آوردم ... این کارو درست در لحظه ورود به اتاقی که می خواستن منو به اون جا ببرن انجام دادم . دو تایی شون به تکاپو افتادند . نمی دونستن که من کجا غیبم زده . لباسامو در آورده .. یه چشم بندی رو که همرام داشتم گذاشتم رو چشم ... با همون بدن لخت فوری شروع کردم به جیغ و داد کشیدن ..
- ای ملت .. این چه وضعشه .. این چه بد بختیه که واسه ما درست شده ... این دو تا عوضی لختم کردن .. می خواستن بهم تجا وز کنند ...
زنای قنداق مشکی پیچ تا منو می دیدن جیغ می کشیدند .. یه عده از مردا دورم کرده بودن .. خانوما فریاد می زدند حرامه ..ما خودمون ردیفش می کنیم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
     
#359 | Posted: 24 Jan 2016 18:29
زن نامرئــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ۲۹۹

زنا اومدن به سراغم . دست و پا مو داشتند و به زور می خواستند منو از اون جا دور کنند . ولی من تکون بخور نبودم . می خواستم هر طوری که شده کاری کنم که حال اونا رو بگیرم . خودمو رسوندم به اتاقی که یک روحانی در اون قرار داشت . از اون کله خرای اون جا بود ... چند تا استغفر استغفر گفت وبعدش هم گفت
-خواهرا لطفا یه چادر مشکی بیارین بندازین سر این خواهر محترمه و مکرمه تا ببینم تکلیف این با کیه . اون دو تا مردی که منو تا اون جا آورده بودند خایه ها شون جفت شده بود و نمی دونستن که باید چیکار کنن . خیلی خوشم میومد از این تو طئه ای که چیده بودم . دوست داشتم تاآ خر خطو برم که ببینم چی میشه و اونا تا چه حد تنبیه میشن .
-خواهرا چادر گلدار نباشه . چادر مشکی تمیز باشه من با این خانوم کار دارم . خواهرا شما بفر مایید ...
حاجی در ظاهر که مرد محترمی نشون می داد که حدود شصت سالی سنش می شد .... زنای دیگه رو فرستاد که برن ... . اون دو نفری هم که منو آورده بودند اون جا از ترس مثل بید می لرزیدند ... حاجی که اسمش بود محمود خان اشاره کرد به اون دو نفر و گفت شما به چه حقی این بانوی بزرگوار و محترمه رو بر هنه اش کردید . دو تایی شون که قفل کرده بودند شروع کردند به قسم خوردن که روح ما از این جریان مطلع نبود . ما گناهی نداریم و نمی دونیم چی شد که این طور شد .
محمود : شما مگه اقرار ندارین که این خانوم سیاسی بوده محارب با خدا و دین و انقلاب کار می کرده .. شواهدی هم دال بر این قضیه دارین . گیریم حرف شما درست باشه .. دیگه نباید در شرایطی این کارا رو صورت بدین که دشمن سوء استفاده کنه و گزک به دست دشمنان رهبر و انقلاب بدین ..
اینو که گفت من جوش آوردم و گفتم حاج آقا پس می فر مایید باید چه جوری منو لختم می کردند ؟ می بردند به یه جای خلوت و هر بلایی که دوست داشتند بر سرم می آوردند و کسی هم نمی فهمید و من نمی تونستم شکا یت کنم ؟ مگه شما نمی فر مایید نظام مقدس اسلامی نظام عدل الهیه ...
محمود خان ریش و سبیل خودشو می جوید به من گفت آبجی شما خیال بد نفر مایید . من منظورخودمو بد به عرض رسوندم ... و رو کرد به اون دو نفر و گفت
-پوست از سر شما دو نفر می کنم . شما رو میندازم به جایی که عرب نینداخت . مگه این زن با شما نبوده . حتما می خواین بگین که خودش خودشو لخت کرد . پیش شما این کارو کرد ....
-نمی دونیم چی شد یه لحظه غیبش زد . انگاری جن بود . وقتی که بر گشت دیدیم که لخته داره هوار می کشه .
-بس کنید . من شما ها رو بزرگتون کردم . می دونم دارین چیکار می کنین . این کارا در این شرایط به ضرر انقلابه ..
اونا رو کشوند به سمتی ..
-ببخشید خواهر من با این دو نفر حرفی خصوصی دارم . مجبورم از کلماتی استفاده کنم که درست نیست یک زن بشنوه
-حاج آقا شما یک روحانی هستید . باید برای ما الگو باشید . اصلا درست نیست ..
-خواهر این هم درست نیست که شما این جور مورد هتک حرمت و تعرض دو جوان از خدا بی خبر قرار بگیرید . جمهوری اسلامی حافظ جان و مال و ناموس مردمه . اون نگاه نمی کنه که گناهکار چه مقامی داره . ما مجری عدالت هستیم . ..
اون شیخ اون دو تا جوونو کشوند به پستویی . منم همراهشون رفتم تا ببینم اونا چی دارن میگن .. خودمو از دیدشون پنهون کردم تا ببینم حرفشون چیه .
شیخ محمود : چند بار باید بهتون بگم که این جور بند به آب ندین .. ولی هیکل تمیزی داره . ببینم این شوهر داره ؟ وای اگه شوهر داشته باشه ما بیچاره ایم ..
-نه ما تحقیق کردیم اون بیوه هست .
محمود : اندام درستی داره . شاید من برای جلو گیری از مفسده و مصلحت اجتماعی و حفظ نظام صیغه اش کردم .
-حاج آقا ثواب می فر مایید . الان برای این کارتون حوریان بهشتی از شما خیلی خوشحال و راضی میشن ... با ما چیکار می کنین ..
محمود : کاریتون نباشه . من پیش اون زن سر و صدا و های و هوی می کنم . و میگم که باز داشتین ...
اینو که گفت شروع کرد به داد و بیداد و هوار کشیدن ... بعد بر گشت سمت من و از من عذر خواهی کرد ...
-من با کسی شوخی ندارم . ما مقلد رهبر معظم هستیم و به ایشون اقتدا می کنیم . من یک پیشنهاد دارم که برای این که این لکه ننگ پوشیده بشه شما رو به صیغه خودم در بیارم .
راستش من داشتم به این فکر می کردم که به پیشنهاد اون چه جوابی بدم .... ادامه دارد ... نویسنده ..... ایرانی
     
#360 | Posted: 24 Jan 2016 18:32
زن نامرئـــــــــــــــــــــــــــــــــــی ۳۰۰ (قســـــمت آخـــــر)

داشتم فکر می کردم که به این حاجی چی بگم . یه چیزی هم بگم که به نفع ملت تموم شه ...
-حاج آقا من نمی خوام پدر و مادر و خواهر و برادرم متوجه شن ..
محمود : اتفاقا ملت همه دیگه می دونن که ما در مخفی کاری حرف نداریم . من خودم الان یه چیزی می خونم به هم حلال میشیم .
-با اون دو نفر چیکار می کنین .
-اونا باز داشتن . هر کس علیه نظام اسلامی حر کتی کنه دیگه جایی در دل ملت نداره ..
-ملت یا امت حاج آقا ..
-فرقی نمی کنه ..
-حاج آقا این جا ؟
-یه اتاق دارم این جا عین فیلمهای خارجی یه تخت لا دیواری داره ..
-حاج آقا خوب با پول ملت داری حال می کنی ها ..
-اگه تو هم بخوای می تونی حال کنی . ولی من حلال و حرام سرم میشه .
-میگم حاج آقا اگه من ازت بخوام که بدون صیغه با هم باشیم و این جوری حال و صفاش بیشتره چی میگی ...
-راستش همین که من و تو بخواهیم و قلبمون همدیگه رو بپذیره این از همه چی بالاتره . مهم اینه که دلمون بخواد . راستش این مدل صیغه رو من تا حالا ندیده بودم . همچین توجیهی رو دیده بودم که عشاق واسه خودشون بکنن . .. -حالا میشه اون چشم بندت رو در بیاری ؟
-نه حاج آـقا ..
به نظرم میومد اونو قبلا یه جایی دیده باشم ... انگار یکی از اون عوضی هایی بود که توی مجلس دیده بودم . ولی نمایده مجلس این جا چه غلطی می کرد ! نه حتما اشتباه می کنم . یادش به خیر .. چه سر کاری گذاشته بودم اون بی شر ما رو ... این یکی دیگه آتیشش خیلی تند بود ... اصلا معلوم نبود من واسه چی خودمو در اختیارش گذاشته بودم . دیگه اونا داشتن آخرین نفسها شونو می کشیدن . شاید این می تونست آخرین رویای این مرد باشه که من بتونم اونو به واقعیت تبدیلش کنم . داشتن زنی که حدود چهل سال ازش جوون تر باشه . ولی باید یه چیزایی ازش در می آوردم ..
-حاج آقا دلم می خواد تو به یه جای بالا برسی . حق توست . خیلی زحمت کشیدی .. من اگه یه وقتی بخوام زنت بشم می خوام به شوهرم افتخار کنم ...
محمود آخوند که مثل الاغ کیف می کرد گفت هیشکی نمی دونه خیلی از اسرار و اطلاعات محرمانه دست منه .. من شخصیت خیلی مهمی هستم . با سران همه کشور های بزرگ دست دارم .. جریان مذاکرات چند ساله اخیر همه توی گاو صندوق منه ....
-نههههههه باورم نمیشه ... راست میگی ؟ ...خیلی دلم می خواد یکی از اون بر گه ها رو بیاری من بخونم تا ببینم حرف حقو می زنی و بهت افتخار کنم ...
-این جا باش تکون نخور الان میام .... هیشکی نمی دونه ...
در حالی که با کیرش بازی می کردم و اونو کاملا مستش کرده بودم اون برای نشون دادن قدرت بیشتر از جاش پا شد ..
-محمود خان تا بیای من میرم دستشویی ..
-باشه ...
ولی با استفاده از قدرت خودم پشت سرش راه افتادم و رمزشو کشف کردم ... حالا واسه این که بخوام خودم دست به کار شم باید اونو خوابش می کردم و خامش .. کافی بود مدارک به دستم برسه .. در رفتن خیلی راحت بود ... حاجی یکی از بر گه ها رو نشونم داد . این که مذاکره کنندگان چه جوری سر ملت خودشون شیره می مالیدند و همه رو گذاشته یودن سر کار . نشون می داد که اونا با هم از اول تفا هم داشته اختلافی بین اونا نبود . اختلاف فقط بر سر چاپیدن بیشتر بود . وقتی حاجی بر گشت بهترین حالت این بود که من اونو خوابش کنم بعد کارمو انجام بدم . و برای این که خوابش کنم باید اول خوب بهش حال می دادم ... دیگه چشم بندمو هم در آوردم . ...
-خیلی خوش اندامی محمود خان .. تر و تازه و جوان و با تجربه . ..
کاملا اون شیطانو بی حسش کرده بودم . کیرش با این که کوچیک بود ولی خوب سفت شده بود . حس کردم که قلبش داره از جاش در میاد . نمی خواستم بهش فشار بیارم و بکشمش . ولی کاملا توی چنگم بود .. رفتم رو بدنش نشستم .. آروم آروم به موهای سینه اش چنگ انداختم . چنگی به دل نمی زد ... دستامو گذاشتم رو کیرش ... نقطه ضعفش بود .. از قرار معلوم قبلا زیاد جلق زده بود ... همزمان با پرشهای آب کیرش چشاشو باز و بسته می کرد و بعد طوری خوابید که صدای خر ناسش رفت به آسمون . خبری از اون دو باز داشتی نداشتم .. سریع در گاو صندوقو باز کرده .. و هر آت و آشغالی بود رو خالیش کرده و بعد که اومدم بیرون در یکی از اتاقا لباسامو پوشیدم و رفتم . دیگه این مدارک مکملی شد برای این که پیکر در هم شکسته رژیمو خاکش کنم .
فشار تظاهرات زیاد تر شد ... مردم به ساختمونای دولتی ریختند اما دیگه مثل چهل سال پیش غارت نکردند . دیگه هر بچه ای اسلحه ای به دست نگرفت .. دیگه بیگناهان را به دار نیاویختند .. دیگه نگفتند پیروز شدیم که صحنه رو ترک کنند و دوباره ریش و قیچی رو به دست آرایشگران سابق بدن ... مردم پیروز شدن ... دیگه وقت انتقامجویی نبود ...
تاریخ بزرگترین تو دهنی رو به اونایی زده بود که می خواستند به نام دین , دین و ملت و وطنو خاکش کنند . اینک وقت سازندگی بود .. نه وقت آن که بر ویرانه ها اشک بریزیم .. اینک باید حلبی آباد ها را آباد می کردیم .. نه این که با حسرت خوردن از اعمال پلید رژیم پلید خودمونو هم خواب وخراب کنیم و اینک زمان بیداریست .. اینک وقت آن نیست که بگیم ای برادر ! ای خواهر ! چرا نتونستی وظیفه سازندگی خودت رو به نحو احسن انجام بدی .. اگه می تونیم خودمون بریم کمکش . اینک وقت محکوم کردن و تحقیر دیگران نیست . ما پیروز شدیم .. رهبران نا مسلمان رژیم اسلامی ضد ایرانی و اسلامی محو شدند .. فرار کردند ..کشته شدند .. اما ایران جاودان همچنان پا بر جا مانده .. چشم امیدش به من و توست . نه فقط به نادیای نا مرئی .. و من همچنان مراقب وطنم خواهم بود .. می توانیم ایران را از نو بسازیم . شیاطین نرفته اند .. شیاطین وسوسه گر فرار کرده اند تا به دلهای وسوسه جوی ما بر گردند ... حالا دیگه ترانه های دلنشین ملی و میهنی از رادیو ملی ایران داره پخش میشه ... دیگه مجبور نیستیم اونو ازبنگاههای انگلیسی و امریکایی گوش کنیم ... نگاهمو به آسمان ایران می دوزم .. اما این آسمان آسمان دنیاست این آسمان فقط آسمان ایران نیست . ... به خاک وطنم می نگرم .. اما این دماوند ماست . خلیج پارس ماست .. مازندران ماست , تخت جمشید ماست .کارون ماست زاینده رود ماست ... این خاک ارزنده تر از طلا , جان ماست نفس ماست . .. به صدای پیروزی و جشن و پایکوبی ملت گوش میدم ... و به صدای داریوش , همون شعر زیبای سیمین بهبهانی که از رادیو ملی ایران پخش میشه : دوباره می سازمت وطن .. اگر چه با خشت جان خویش .. ستون به سقف تو می زنم اگر با چه استخوان خویش .... پایان ... نویسنده ... ایرانی
     
صفحه  صفحه 36 از 36:  « پیشین  1  2  3  ...  34  35  36 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زن نامرئی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites