تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

نقاب انتقام

صفحه  صفحه 2 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#11 | Posted: 5 Sep 2012 15:17

نقاب انتقام 11


ببینم سها فکر می کنی کدومش بیشتر مزه بده . حال کردن مرد با زن شوهر دار یا حال کردن زن شوهر دار با یه غریبه .. -چی داری میگی من که دارم کیف می کنم حالا اندازه لذت طرفو دیگه باید از تو پرسید . غرقم کن . آتیشم کن جرررررم بده . بزززززن پارررررم کن . حشری که سها داشت اگه کیرم مثل یه اره کون و کمرشو از وسط هم نصفش می کرد عین خیالش نبود . کف دستامو رو شونه هاش گذاشته و با آخرین نیرو چنگشون می گرفتم . می خواستم از درد ناله کنه ولی اون از هوس فریاد می زد فریاد می زد و می گفت سهراب بازم فشارم بگیر . میون دستات و زیر کیرت لهم کن . نذار تکون بخورم نذار از زیر کیرت در برم . با پاهات بهم فشار بیار . لگدم کن . سنگینی خودتو بنداز رو من . موهای سرمو بکش . دردم بیار دردم بیار بذارتا آتیش هوسم بخوابه و حواسم پرت شه . خواهش می کنم . خوشت میاد سهراب ؟/؟ از کونم خوشت میاد ؟/؟ اگه دوست داری چاقالو ترش می کنم . -خوبه سها خوشگله خودتو به زحمت ننداز . فکر نمی کردم که این جور گاییدن زبونشو تا این حد باز کنه . همیشه دوست داشتم در سکس نهایت تلاشمو بکنم تا اون ازم راضی شه و به ار گاسمش برسونم . این کارو با عشق انجام می دادم ولی حالا می خواستم که این کار رو برای انتقام انجام بدم . دستامو از پهلوهاش به سینه هاش رسونده و اونو به حشر اعلا رسوندم . یه خورده از دست زدن به پهلوها و سینه هاش حس کردم که نسبت به زمانی که با من بوده چاق تر شده ولی خوش ترکیب بود . اون به بدن خودش سختی نمی داد . حس کردم هنوز گرسنه اون تن و بدنشم . وقتی که از ور رفتن با ناحیه کونش یه دلی از عزا در آوردم با مالیدن رونهای هوس انگیز پاش هر لحظه داغی کیرمو تو کوس سها بیشتر احساس می کردم . اونم خیلی خوب متوجه این موضوع شده و با چرخشهایی که به کونش می داد مجبورم می کرد که واسه جلو گیری به خودم فشار بیارم . کیف می کرد و لذت می برد از این که منو مجبورم کرده که جلو گیری کنم و با لذت بردن من حال می کرد . حالا نوبت بازوهاش بود . این کارا رو براش انجام می دادم . یه حالتی بهم دست داده بود که دلم می خواست احساسات خالصانه امو موقع سکس طوری بروز بدم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده . هر یک ازدستا شو تو دستام گرفته و از نوک انگشتا تا ابتدای شونه ها و آخر بازوشو می لیسیدم و ماساژش می دادم . اون با این حرکات خیلی کیف می کرد . -سهراب اگه بدونی چقدر حال میدی و کارهات چقدر شگفت انگیزه ؟/؟ -چی شده بازم یاد اون یکی سهراب همون شوهر سابقت افتادی ؟/؟ هیچی نمیشه . باید یه روز منو به اون معرفی کنی تا متوجه شم که دیگه به چه چیزی علاقه داری -عزیزم دیگه از این شوخیها نکن . می دونی که چقدر دوستت دارم و عاشقتم و واست می میرم .-همین یه روزه ؟/؟ -خب آدمای خوبو میشه از رو پیشونیشون شناخت . چه اشکالی داره که جونمو واسه یه آدم خوب که جونشو واسم به خطر انداخت بدم . فقط حواست باشه شوهر سابقم یه نامردیه که اگه پاش بیاد آدم هم می کشه . پس سعی نکن هیچوقت باهاش روبروشی . کثافت از این می ترسید که گند کاریهاش لو بره . دیگه نتونست طاقت بیاره . یه صد و هشتاد درجه ای برگشت و خودشو انداخت تو بغلم و با یه حرکت سریع منو خوابوند و سرشو گذاشت رو سینه ام . خیلی ور رفتن با سینه و موهای اونو دوست داشت . همیشه این کارو برام انجام می داد . وقتی این کارو با انگشتاش انجام می داد و با موهای سینه ام ور می رفت حرکت خالصانه اشو با تمام وجودم حس می کردم . یعنی چه حالا و چه در گذشته هر دو احساس یکی بود .. یا هر دو بی ریا بود یا ریا کارانه .. پس اگه خالصانه بود چرا بهم خیانت کرد وچرا هنوز داره به این کار کثیفش ادامه میده . بازم وقتی که لبامو می بوسید سختم بود ولی طوری با حرارت شیطانی این کارو انجام داد که نه تنها وسوسه ام کرد بلکه منو به این وضعیت طوری عادت داد که خودم لبامو رو لبای عشق و همسر سابقم به حرکت در می آورد م . احساس آرامش می کردم از این که اونو تسخیر کرده و تحت تسلط خودم در آوردم ولی این باور رو هم داشتم که در خیلی از زمینه ها و هنگام سکس تحت تاثیر حرکات اون قرار دارم . شاید هنوزم دلم میخواد یه وضعی پیش بیاد که فکر کنم همه اینا یه خواب و خیالی بوده و اون هنوز به سهراب سوخته وفاداره . حاضر بودم همون چهره سوخته رو می داشتم و دلم نمی سوخت . چطور آدما می تون پست و ظالم و سنگدل باشن . .من که دوستت داشتم . من که برات می مردم . به زور به حال طبیعی بر گشتم تا سکس بهم مزه بده و اونم مشکوک نشه . دیگه از هر چی زن بود داشت بدم میومد . یعنی بدم اومده بود . دستای سها دور کمرم قفل شده بود و اون با حرکات کوس خودش کنترل سکس را در دستش گرفته بود . ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

درد من حصار برکه نیست
درد زیستن با ماهی های است که فکر رود خانه به ذهنشان خطور نکرده
     
#12 | Posted: 8 Sep 2012 18:31
نقاب انتقام 12

سها را دیوونه اش کرده بودم . اگه نگم لذت نمی بردم دروغ گفتم ولی نه لذتی باعشق . شاید داشتم یک سکس حیوانی را روش پیاده می کردم . -نههههه نههههههه سهراب .. -آره سها .. آره .. بچش طعم این کیر رو.. تو دلم گفتم بچش که این اولین کیر نیست و آخریش هم نخواهد بود . تو تا کجا می خوای بری بد بخت تا کجا . تو به یک یتیم که در چند دقیقه کل خونواده شو از دست داد رحم نکردی . خشم من رو آب کیرم اثر گذاشته و فریاد های سها نشون می داد که چقدر هوس داره .. پنجه هامو گذاشته بودم رو شونه هاش .. هرکاری کردم صدای دردشو بشنوم نشد .. سهراب دیوونه بر خودت مسلط شو . این جوری اگه بخوای پیش بری خودتو نابود می کنی به هدفت نمی رسی . سها از حال رفته بود . پشت به من بود و نمی تونست به جایی از بدنم چنگ بندازه واسه همینم دستاشو به ملافه ها و بالش روبروش رسونده و به اونا پیله کرده بود . انگار بازم می خواست شدید تر بکنمش . خودشو از پشت می زد به بدنم . واسه یه لحظه دیگه از هم پاشید . کمرشو صاف کرد تا رو زمین قرار بگیره و منم با اون خودمو صاف کردم -سهراب عالی بود . عالی بود . تا به این حد ار گاسمی نداشتم .. -حتی از شوهر قبلی ات که در حقت نامردی کرد ؟/؟ -عزیزم اسم اون آشغالو نیار . اون که اصلا چیزی نداشت . منظورش کیر بود . ولی آشغال عوضی بهم می گفت یعنی به سهراب قدیمی که وقتی منو ارگاسم می کنی به اوج لذت و اون بالابالاها می رسم . جایی که دیگه بالاتر از اون وجود نداره . به سمیر هم فکر کنم یه همچین چیزایی گفته بود . یه دور برگشت و طاقباز روبروم قرار گرفت . دوباره کیرمو کردم تو کوسش . دلم می خواست هر جوری شده دردسرشو زیاد کنم . با چند ضربه ای که تو کوسش زدم آبمو ریختم تو کوس سها و اون چشاشو بسته بود و زیر لب تند تند می گفت دوستت دارم دوستت دارم عاشقتم .. -نمی دونم اون عاشق کیرم شده بود یا عاشق پولم . شایدم یه معشوق خوش تیپ می خواست . شایدم می خواست پولاشو دلار کنه بره خارج . کسی چه می دونست .. دوباره هم این جمله هاشو تکرار کرد .. عزیزم دوستت دارم عاشقتم عاشقتم ..عاشقتم .. سرم داشت گیج می رفت . به این جمله اش حساس شده بودم . جمله ای که واسم یه دروغ بود . از هرچه دوستت دارم گفتنهای دنیا از هر چی عشق تو دنیا بیزار شده بودم . عشق یعنی هوس یعنی پول . خون جلو چشامو گرفته بود چقدر دورنگی .. دستامو گذاشتم دور گردنش ..-آهههههه عزیزم .. چه رویایی چقدر باحال .. چه هارد سکسی .. سهراب چیکار می کنی . داری خفه ام می کنی .. دستامو شل کرده و به خود اومدم . واسه یه لحظه می خواستم تا آخر گلوشو فشار بدم و خفه اش کنم ولی من آدمکش نبودم -عزیزم منو ببخش . از هوس زیاد به هیجان اومده بودم . نمی دونستم دارم چیکار می کنم . -تو خوشگل و خوش تیپ من .. به خودم دارم امیدوار میشم که تو رو این جور به هوس آورده باشم . حس کردم که دیگه باید از این خونه برم . چون اسیر تضاد ها شده بودم . تضاد هایی از بیگانگی و آشنایی . خونه ای که مال من بود وعشقی که به نفرت تبدیل شده بود . -سهراب عجب ریسکی کردی نگران نباش . من قرص می خورم بار دار نمیشم ....ولی خیلی دلم می خواست که نمی خورد و بار دار می شد . سرشو گذاشته بود رو سینه ام و باهام ور می رفت . بازم با اون قدرت شیطانی خودش داشت آرومم می کرد . با مهره ماری که داشت . یه فکرایی تو کله ام بود ولی هدف و مسیری رو که از اونجا باید به هدفم می رسیدم دقیقا مشخص نکرده بودم . اون هنوز سیر نشده بود .کیرمو گذاشته بود تو دهنش و واسم ساک می زد . . دستمو به کونش مالیده و سرمو خم کردم تا با تماشای کون تپل و قشنگش هیجان و هوسم بیشتر شه . می خواستم بکنم تو کونش و دردش بیارم . ولی یه حسی بهم می گفت که خونسردی خودمو حفظ کنم و این قدر عجول نباشم . خود نگه دار باشم . هنوز تا آخر خط زیاد راهه . شاید موفق نشم . شاید شکست بخورم . همون کون همون سوراخ .. انگاری بهتر و خواستنی تر شده بود . مال حرام بهش می ساخت . منم کیرحرامو حلالش کرده و کردمش تو کونش .. -آخخخخخخ سهراب سهراب کونم کونم .. تنگی رو حس می کنی ؟/؟ درد داره درد داره .. واسه تو و عشق تو هر دردی رو تحمل می کنم .. با حرفاش رو دلم رو جیگرم کارد می کشید . می دونستم که جلسه بعدی خونسرد تر میشم . واسه همین تو کونش زیاد مانور ندادم . با چند حرکت کششی تند و آروم دریک لحظه دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم -حریص حریص سهراب حریص . بالاخره کار خودتو کردی و تو کونم خالی کردی . ببین چون پسر خوبی بودی با رضایت گفتم منو از کون بکنی . تو استثنایی هستی .. می خواستم بگم مگه چند مورد داشتی که بازم پشیمون شدم . در هر حال اون روز کلی با هم حال کردیم و به خیر و خوشی با هم خداحافظی کردیم . باید خوب فکر می کردم تا اشتباهی نکنم . .. سوار بنزم شدم . از خیابونای خلوت می رفتم . حس کردم چند دقیقه ایه که یک پژو در تعقیبمه .. ... ادامه دارد ... نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#13 | Posted: 12 Sep 2012 23:21
نقاب انتقام 13

نمی دونستم کیه که در تعقیبمه . می تونستم یه جورایی معطلش کنم و به پلیس مخفی هام بگم که یه جورایی تعقیبش کنند و ترتیبشو بدن ولی حال و حوصله اشو نداشتم . یه جورایی حس می کردم که باید سمیر باشه . منم تو خیابونا واسه خودم می گشتم . با خودم گفتم من که بنزینم پره و کار و کاسبی خاصی که حتما باید خودم انجام بدم ندارم . تو حالا دور خودت بگرد . دوساعت دور خیابونا در حال گشتن بودم . نمی خواستم برم هتل یا جایی که متوجه هویت اصلی من شه . چند تا خونه و آپارتمان تو گوشه کنارای شهر ردیف کرده بودم ولی بازم از این که تعقیبم کنه و به نحوی متوجه هویتم شه سخت بود . ولی اون خونه ای رو که تو تقاطع بلوار وکیل آباد وبلوار دانشجو داشتم از طریق بنگاههای دور و بر معامله نکرده بودم و همسایه هام هم منو نمی شناختند . تصمیم گرفتم برم اونجا .. یه خونه ویلایی بزرگ و شیک در یه جای دنج و آروم بود . گاهی وقتا می بینی پول و سرمایه واسه آدم خوشبختی نمیاره . حتی زیبایی که حالا بهش رسیده بودم . من تنهای تنها بودم . عمه و خاله و دایی و.. اینا که دردی رو ازم دوا نمی کردند . هرکی این دوره زمونه به فکر خودش بود . دلم گرفته بود و رفتم تو پارک گلها نشستم . نمی دونم چرا از دیدن آدما دلم می گرفت . هرروز که می گذشت احساس غم بیشتری می کردم . وقتی که سها باهام خوب بود رنج کمتری رو احساس می کردم . به زندگی امیدوار شده بودم . چند جفت پسر و دختر یه گوشه ای با هم حرف می زدند و منم با دل خودم حرف می زدم . سعی کردم فقط به گلها و آسمون و درختا نگاه کنم . . دلم می خواست فقط راه برم . قدم بزنم . با قدم زدن غمهای خودمو لگد کنم . خودمو رسوندم به بلواروکیل آباد . دست راست می رسید به وکیل آباد و دست چپ به طرف پارک ملت و وسطای شهر . راه چپو انتخاب کردم . یادم میاد ازبس با ماشین این ور و اون ور می رفتم دیگه تنبل شده بودم . اما حالا با حرص می رفتم بدون خستگی .. لحظه به لحظه حس می کردم که دارم آروم تر میشم .. شاید هفت هشت کیلومتر راه رو یک ساعته رفته باشم . به در پارک ملت که رسیدم هوس کردم که برم یه گشتی اون داخل بزنم . می خواستم خودمو از زندان خاطره ها خلاص کنم . واسه همین سعی می کردم به هیچی فکر نکنم . انتقام و انتقام جویی حس خوبی نیست ولی اگه من حقمو ازش نگیرم به خودم خیانت کردم . چقدرحوصله ام سر اومده بود . ترجیح دادم برم یه قسمت از پارک بشینم که خلوت خلوت باشه . هیشکی رو اونجا نبینم . نمی دونم چرا یه جا آروم و قرار نداشتم . یه حسی بهم می گفت که قراره یه اتفاقی واسم بیفته . شاید دلم می خواست بمیرم و خودمم نمی دونستم که چقدر به مرگ علاقه دارم . حتی این چهره زیبا در این روز غمبار به دادم نرسیده بود . شایدم آمیزش با سها و همه اون خاطرات تلخ .. خاطرات تلخ تر زندگیمو به یادم آورده بود . سرمو انداخته بودم زمین و به چمنهای سبز خیره شده بودم که دیدم دو تا دست رو شونه هام قرار گزفت . یکی شون سمیر بود و یکی دیگه رو نشناختم . سمیر نمی دونست که من کیم . همون زشت سوخته ام . یکی سمت راستم و دیگری سمت چپم نشست . -ببخشید آقایون کاری داشتن ؟/؟ سمیر موهای سرمو تو دستاش جمع کرد و به طرف بالا بد جوری کشیدشون که فوری با یه مشت اونو از خودم دورکردم . -آشغال کی بهت گفته امروز بری خونه خواهرم . اون تازه ازدواج کرده و تو می خوای زندگی دومشم خراب کنی ؟/؟ بهت اجازه همچین کاری نمیدم . من که می دونستم سها خواهرش نیست ولی می خواستم جیگرشو آتیش بزنم .. گفتم که من خواهرتو همون سها رو تا دسته گاییدم . از عقب از جلو تو دهنی کردمش . اون موقع که یه شوهر دیگه به اسم سهراب داشت اون موقع هم می کردمش . الیته به غیر از من دو سه تا دیگه معشوقه هم داشت . من الان دوساله با خواهرت رابطه دارم . اصلا به تو چه مربوطه . خواستم با این حرفا بهش نشون بدم که اگه به عشق یا دوستی یا رابطه خالصانه با سها دل بسته خودشو بی جهت دلخوش نکنه . اون دوست نامردش منو از پشت گرفت و سمیر از جیبش یه چاقویی در آورد و اونو به سمت شکمم هدف گرفت درهمین لحظه چند تا دختر و پسرو دیدم که با داد و هوار دارن به این سمت میان . پسره از اون قلچماق ها بود . دیگه چیزی یادم نمیومد تا این که بعدا فهمیدم یه ضربه چاقو زدند به شکمم . یعنی بعد از به هوش اومدن در بیمارستان متوجه شدم . وقتی چشامو باز کردم خودمو رو تخت بیمارستان دیدم . یه پرستار و دو تا دختر و یه پسرو اونجا دیدم . . حال حرف زدن نداشتم .فقط شنونده بودم . همینارو فهمیدم که یه تیکه از روده ام زخمی شده اونو بریدند و دیگه جراحی شدم . درباز شد و مدیر هتلمو دیدم اونی که کارا رو بهش سپرده بودم . ظاهرا از موبایل جیب من یه تماس با یکی از شماره ها می گیرند که خوشبختانه با اکبر تماس گرفتند . من زندگیمو در اصل مدیون شهامت اون پسره و تیمار یکی از اون دخترا بودم که دانشجوی پرستاری بود و اسمشم بود بهشته . وقتی که توی پارک ازم خون می رفت تا اونجایی که می تونست تلاش می کرد که خون کمتری ازم بریزه ولی با همه اینها خیلی ضعیف شده بودم . سمیر و دوستش فرار می کنن و اون پسره هم به خاطر کمک به من دست از تعقیب اونا بر میداره . فقط با تکون دادن سر ازشون تشکر می کردم . اکبر می خواست به فامیلام اطلاع بده ولی من نذاشتم ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#14 | Posted: 15 Sep 2012 22:43
نقاب انتقام 14

اکبر اگه هویت اصلی منو اعلام کردی پیش اینایی که منو آوردن اینجا چیزی نگو . نمی خوام بفهمن که من کی هستم و وضع مالی ام چه طوره .. بهشته دختر زیبایی بود . شاید یه سالی ازم کوچیک تر بود و شایدم هم سن بودیم . نمی دونم ولی اون لحظه یه حس بدی نسبت به همه دخترای دنیا داشتم . دخترا و زنای جوونو همه شونو خائن می دیدم . همه رفتند و من موندم و اکبر و بهشته که خیلی ساکت بود ولی بهش نمیومد که دختر ساکتی باشه . اکبر ازم انتظار داشت که از اون دختر تشکر کنم . ولی من راستش به این موضوع اهمیتی نمی دادم . مرگ و زندگی واسم فرقی نمی کرد . انگار خودمو فقط در دایره زندگی می دیدم . آدمای دیگه واسم اهمیتی نداشتند . هی بهم چشمک می زد که از بهشته یه تشکری کنم . -سهراب جان اگه بهشته جلوی خونریزی تو رو نمی گرفت یا کمش نمی کرد حالا دیگه در این دنیا نبودی .. اونم از اتاق رفت بیرون . فکر می کرد که من پیش اون سختمه که از این دختر خوشگل تشکر کنم . بهشته یه نگاهی بهم انداخت و گفت خب سهراب خان بهترین دیگه .. باور کنین صورتتون پوست تنتون سفید سفید شده بود . دیگه همه می گفتن تو تموم کردی . -واسه چی نذاشتی من بمیرم .. یه نگاهی بهم انداخت و فکر کرد که دارم شوخی می کنم . -ببینید آقا سهراب وظیفه انسانی من این طور حکم می کرد که من اون لحظه هر کاری که از دستم بر میاد انجام بدم تا شما زنده بمونی . -ولی وظیفه انسانی شما این بود که بذارین من بمیرم . بهشته به حالت تاسف چند بارسرشو تکون داد و با چهره ای بر افروخته و ناراحت از اتاق خارج شد .. کاش میذاشت من بمیرم ولی اگه می مردم چطور می تونستم انتقام بگیرم . پس این که الان زنده هستم خیلی بهتره . ولی اون واسه چی نجاتم داده . یعنی اون فهمیده که من وضعم خوبه ؟/؟ .. بهشته رو ناراحتش کرده بودم . نه تنها ازش تشکری نکرده بودم بلکه اونو از خودم رونده بودم . من اصلا این جوری نبودم . چند روز گذشت و بهتر شدم . فامیلام اومدن ملاقاتم . خاله ام داشت خودشو می کشت . ولی من خونواده امو می خواستم . من اون عشقی رو می خواستم که فکر می کردم خاکستر زندگی منو دوباره آتیش می کنه ولی منو به خاک سیاه نشوند . یه خورده با احتیاط راه می رفتم ولی خیلی بهتر شده بودم . بهشته دیگه نیومده بود به دیدنم . اون دانشجوی پرستاری بود و ازیه خونواده طبقه متوسط و تو تهرون زندگی می کرد . محل زندگیش هم در مشهد خوابگاه دانشجویان نزدیکی پارک ملت بود . من بهش مدیون بودم . رفتار بدی باهاش داشتم . از اون کارایی که هیچوقت نمی کردم . می دونستم زندگی دانشجویی خیلی سخته و اونایی که چند تا چند تا میان تو خوابگاه زندگی می کنن شاید وضع تغذیه خیلی خوبی نداشته باشن . یه چک آماده یه میلیونی داشتم که هر وقت بهشته رو دیدم به عنوان قدر دانی بدم بهش . اتفاقا درست در لحظه ای که از اومدنش نومید شده بودم اونو دیدم . بازم اکبر ما رو تنها گذاشت و من ازش تشکر کردم ولی اون ساکت بود . حس کرده بود که تشکر من خیلی بی موقع و دیر بوده . چک رو گرفتم طرفش -به پاس محبتی که در حق من کردین . ارزش کار شما خیلی بیشتر از ایناست . واسه ادامه تحصیلتون به درد می خوره . چکو جلو چشام ریز ریز کرد و گفت متاسفم براتون . فکر کردین من این کارو برای پول انجام دادم ؟/؟ اگه می دونستم شما با مردن خوشحال تر میشین میذاشتم که بمیرین . این بار با عصبانیتی بیشتر از دفعه پیش سرشو انداخت پایین و رفت و منو هاج و واج به حال خود گذاشت . بی خیالش شدم . دختره پررو به جای دست شما درد نکنه چک منو پاره می کنه . ولی نباید اونو ناراحت می کردم . می خواستم برم دنبالش و بهش بگم من که حرف بدی نزدم ولی دیگه زیاد شلوغش نکردم . موبایلمو روشن کردم . به محض این که خطم آزاد شد سها واسم تلفن زد .-کجایی سهراب نگرانتم . چند روزه که موبایلت خاموشه .. یه فکرای وحشتناکی به سرم افتاده بود . فکر می کردم تو رو از دست دادم . .. میای اینجا ببینمت ؟/؟ شوهرم واسه دوروز رفته سفر .. -سها من حالم خوب نیست . چاقو خوردم .. -چی ؟/؟ -میام داستانو واست میگم . برام سخت بود رانندگی کنم . با تاکسی تلفنی رفتم خونه سابقم . اونو بغلش کردم و با آمیزه ای از عشق و نفرت بوسیدمش . شاید هنوز نمی خواستم باور کنم که اون فریبم داده . پیرهنمو در آوردم و شکم لختمو بهش نشون دادم و گفتم دونفر بهم حمله کردند فقط از حرفایی که با هم می زدند فهمیدم که اسم یکی از اونا سمیره . -چی سمیر ؟/؟ -مگه می شناسیش ؟/؟ نکنه اونم دوست پسرت بوده ؟/؟ -سهراب عشق من چی داری میگی . من که جز تو دوست پسر دیگه ای ندارم .. سها خیلی دستپاچه و عصبی به نظر می رسید . جوش آورده بود . شاید انتظار نداشت که عشق قدیمش این بلا رو سر عشق جدیدش بیاره . از اونجایی که من نمی تونستم حرکت بدنی سختی داشته باشم واسه همین فشاری رو من نیاورد . شلوارمو کشید پایین و کیرمو واسم ساک زد و بعدش خودش رفت رو کیرم نشست و پشت به من قرار گرفت و منم دستامو زیر کونش قرار داده بودم که به شکمم نخوره . چند روز بود که سکس نداشتم و تماس کیرم با پوست و گوشت داغ کوس اون لذت شدیدی بهم می داد و همزمان با جاری شدن آب کیرم و ریخته شدن اون به کوس سها حس کردم که از چشامم داره اشک جاری میشه .... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#15 | Posted: 19 Sep 2012 00:25
نقاب انتقام 15

سعی کردم که اون اشکمو نبینه ولی نشد .. درد شکمو بهونه کردم -عزیزم من که امروز کاریت نداشتم و بهت فشار نیاوردم . -می دونم ولی خب می سوزه -یه حسی بهم میگه اونی که این بلا رو سرت آورده به سزاش می رسه . من برات دعا می کنم .-سها من بد کسی رو نمی خوام . با نگاش بهم می گفت که یه جورایی قصد داره حال سمیر رو بگیره . می گفت که عاشقمه . ولی بوی پول و ثروت و مفت خوری به مشامش خورده بود . دستاشو گذاشته بود زیر چشام و با محبت خاصی اشکامو پاک می کرد . خیلی ماهرانه می تونست فیلم بازی کنه . اون می تونست یه هنر پیشه موفق شه . یه آدم منفی در نقش مثبت . بدون این که بهم فشار بیاره منو غرق بوسه کرد ساعتی بعد آرام از خونه اومدم بیرون . یکی دوتا از بادی گاردا رو دم در مامور کردم تا اگه رفت و آمد های مشکوکی رو اون اطراف دیدن همونجا وایسن . ظاهرا خبری نبود . راستش حس می کردم که شاید این سمیر بخواد گرد و خاک بلند کنه . شایدم از اونجایی که می ترسید تحت تعقیب باشه تا یه مدتی آفتابی نمی شد . وقتی که از خونه می رفتم بیرون واسه یه لحظه با سمانه روبرو شدم . -ببخشید شما ؟/؟ -شما می خواین وارد خونه شین من باید خودمو معرفی کنم ؟/؟ همون شیطنتو تو چهره سمانه خواهر سها می دیدم و تو چشاش می خوندم .خیلی گستاخ و بی پروا بود . -اینجا خونه خواهرمه و اونم شوهر داره -خب منم می دونم که اون شوهر داره . خودشم می دونه . منظورتون چیه خانوم . بی مقدمه از این حرفا زدن نشون دهنده چی می تونه باشه ؟/؟ -اینو باید از شما پرسید حضرت آقا . نمی دونم دامادم می دونه که شما امروز اینجا تشریف داشتید ؟/؟ ظاهرا خواهره خوب از کارای خواهرش با خبر بود و می خواست هرطوری شده با من بلاسه . علت این کار نفع مالی بود یا حال کردن .. دیگه اینو باید حوصله می کردم و یواش یواش متوجه می شدم . تحویلش نگرفتم و بدون توجه به نق زدنهای سمانه سرمو انداختم پایین و رفتم ولی پنجشنبه بعد از ظهر بود و دلم می خواست برم سرخاک پدر و مادر و برادر و خواهرم . می تونستم با راننده ام برم ولی دلم نمی خواست شناخته شم . هویت پنهان شده من بعدا به دردم می خورد . با یه شخصی دربست رفتم آرامگاه خواجه ربیع . چقدر شلوغ بود . مخصوصا اون قسمتایی که خونواده ام بودند .اصلا دوست نداشتم اونا رو در یه مقبره خانوادگی محصورشون کنم . بذار آزاد باشن . دلم می خواست دور و برم خلوت باشه بتونم باهاشون حرف بزنم . بهشون بگم که چرا منو با خودشون نبردن . هنوز رو سنگشون ننشسته احساساتی شده نتونستم جلو خودمو بگیرم . جعبه شیرینی و خرما رو گذاشتم روسنگ قبر تا هرکی که دوست داره برداره . دلم می خواست فریاد بزنم اشک بریزم . حس می کردم که اگه آروم باشم شاید که خدا صدای منو نشنوه .. اون گوشه کنارا یه برادر خواهری با مامانشون اومدن رو سر قبر پدرشون . اشک می ریختند و فریاد می زدند . دلشون گر فته بود . دلم می خواست برم پیششون و بهشون بگم که کاش حداقل یکی از این چهار تایی که زیر پامه زنده بودن تا امروز یه هم دردی داشتم . یکی که سرمو بذارم رو سینه اش . یکی که راز دلمو بهش بگم ولی سرم روسنگ قرار داشت . شکمم درد گرفته بود . هنوز نخ بخیه رو شکمم بود . مجبور شدم یه خورده وایسم ..مامان ! بابا ! داداش ..خواهر خوشگلم چراهمه تون با هم رفتین و تنهام گذاشتین ..بی انصافا یکی تون هم پیشم نموندین ؟/؟ -آقا سهراب ؟/؟.. نمی دونم کی صدام می کرد . نشناختمش .. یه دختر بود . دو تا دختر بودند . یکیشون لهجه مشهدی ها رو داشت . هر دو تاشون مانتو تنشون بود . مشهدیه رو نشناختم ولی اون بهشته بود همونی که اومده بود رو پیکر زخمی من و آخرشم دلخور اونو فرستادم پی کارخودش . می دونستم ازم دلخوره .. با این حال شرایط فرق می کرد . یه مرد از این که یه زن اشکاشو ببینه سختشه . ولی من اون لحظه به این چیزا فکر نمی کردم . جعبه خرما و شیرینی رو به طرف اون دو تا دختر دراز کرده و تعارفشون کردم . دختر مشهدیه که اسمش بود زهرا رفت یه طرفی پیش خونواده اش . ظاهرا همکلاس بهشته بود . اون کنار من ایستاده بود . می دونم می خواست یه چیزی بگه ولی سکوت کرده بود . با این که یه حساسیت خاصی نسبت به دخترا پیدا کرده بودم ولی حس می کردم که درمورد کار شایسته اون درحقش ظلم کردم -بهشته خانوم واسه همه چی ازتون ممنونم . من اصلا قصد توهین به شمارو نداشتم . -آدم تو زندگی هر کاری رو به خاطر پول انجام نمیده آقای پولدار -من اون قدرا هم که فکر می کنی پولدار نیستم . ولی این روزا پول حرف اولو می زنه . تا پول نباشه دوستی و محبت مفهومی نداره . -شما پولدارا می خواهین از این فکرا بکنین بکنین ولی من طور دیگه ای فکر می کنم . -اگه می دونستی وضعم خوبه میذاشتی خون زیادی ازم بره و بمیرم ؟/؟ -نمی دونم چرا این حرفا رو می زنین ولی حس می کنم حالتون خوب نیست . ببینم این خدا رحمتی ها نسبتی باهاتون دارن ؟/؟ نمی دونستم چی بگم . من که دیگه باهاش کاری نداشتم . تازه اون دوستش هم که واسم غریبه بود -ما پنج تا بودیم .. تو یه ماشین ..فکرمی کنم همون ترمی که تو درس پرستاری رو تو دانشگاه شروع کردی منم تو همون دانشگاه دو سه ترم قبلش باید پزشکی رو شروع می کردم . ما پنج نفر بودیم . از تهرون داشتیم بر می گشتیم . گریه امونم نداد .. فقط من موندم . من .. یه خورده بهم مهلت داد تا آروم بگیرم . ....ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#16 | Posted: 22 Sep 2012 01:16
نقاب انتقام 16

درد شکم امونمو بریده بود . نمی خواستم جلو بهشته ضعف نشون بدم . رنگم پریده بود . هم حرص کرده بودم هم به شکمم فشار اومده بود . -ببینم حالتون خوب نیست .. شما چرا اصلا به این زودی راه افتادین .. سریع رفت با دوستش خداحافظی کرد و دنبالم راه افتاد . نمی خواستم باهام بیاد . از دخترایی که نمی شناختم هراس داشتم . یه حساسیت خاصی نسبت به اونا پیدا کرده بودم . یه ماشین دربست گرفتیم . بهشته جلو نشست ومن پشت ماشین دراز کشیدم . نذاشتم منو ببره درمانگاه .. جای بخیه رو یه نگاهی انداخت . حس کرد که نیازی به پزشک ندارم ولی درد داشت منو می کشت . -ببین تو همین میدون اول بلوار پیاده شو . من خونه ام وسطای بولوار وکیل آباد ه اوایل خیابان دانشجو از طرف بلواره . شاید ندونی کجاست . حالم خوبه .. دختره لجباز به حرفم توجه نکرد . یه لحظه به ذهنم رسید که اگه بیاد خونه من , ماشین بنز جیگری منو می بینه . نمی خوام بفهمه که وضعم خیلی خوبه . ولی اون که یه میلیونو ازم نگرفت . شاید اونو کم می دونست . -برو خوابگاه من خودم میرم . حالم خوبه . بلند شدم نشستم تا قانعش کنم حالم خوبه .. -آقا سهراب اگه حالت خوب بود صد سال دیگه هم باهاتون نمیومدم . ولی وظیفه انسانی من حکم می کنه که تنهاتون نذارم . به آخرای راه که رسیدیم یه مشت اسکناس که می دونم بیشتر از مبلغ کرایه بود در آورده و دادم به راننده -قبلا حساب شد خانوم زحمتشو کشیدن .. از خجالت داشتم آب می شدم . دستمو طرف بهشته دراز کردم .. -من اگه می خواستم بگیرم دیگه پرداخت نمی کردم . با کسی هم تعارف ندارم . زبونمو بسته بود . وقتی وارد خونه شدیم و ماشینو تو حیاط دید یه نگاهی بهش انداخت و چیزی نگفت . .. چرا چیزی نمیگه .. حتما اونم یه جورایی نقشه داره . می دونم چه جوری تو ذوقش بزنم .. -اون دار و نداری رو که بهم ارث رسیده بود فروختم و این ماشینو خریدم .. چیکار کنم عشق ماشینه دیگه . ولی اون جوری هم پولدار نیستم .. سکوت کرد و چیزی نگفت . همین سکوت اون منو بیشتر آزار می داد . چرا چیزی نمیگه تا یه جورایی حالشو بگیرم . فکر نکنه می تونه سرم شیره بماله .. دوباره حالم بد شد .. سریع رفت از دارو خونه یه آمپول تهیه کرد و بهم تزریق کرد تا حالم بهتر شد . یه سری خرت و پرت تو خونه داشتم و یه مقدار هم از بیرون واسم تهیه کرد و یه سوپی رو هم رو هم روگاز گذاشت تا واسم بپزه و آماده شه . یه مشت اسکناس گذاشتم جلوش ..اونا رو پس زد . -آقا سهراب هر موقع یه میلیونو گرفتم اینو هم می گیرم . -می دونم بهت توهین کردم . این مبلغ کم بود . ارزش کار تو خیلی بیشتر از اینا بود . -چرا فکر می کنی همه چی رو باید با پول سنجید ؟/؟ -اینو من نمیگم . بیشتر آدما یا همه آدما در عمل میگن . -ببینم مشهد چقدر جمعیت داره ؟/؟ ایران چقدر ؟/؟ دنیا چقدر ؟/؟ تو چند نفر از این جمعیتو دیدی ؟/؟ چند نفر از این آدما بهت خیانت کردند ؟/؟ چرا به همه توهین می کنی ؟/؟ چرا به من توهین می کنی ؟/؟ دوباره اونو رنجوندم . بااین که هنوز بهش اطمینان نداشتم ولی نمی خواستم ناراحتش کنم . برای دومین بار مدیونش بودم وشدم -خواهش می کنم نرو تنهام نذار .. حداقل این جوری نرو عکس تک تک اعضای خونواده ام رو دیوار بود .. ببین این چهار تا تنهام گذاشتند و رفتند تو با دلخوری نرو .. اشک بهشته رو در آورده بودم . یه لحظه رفته بود آشپزخونه . خواستم یه چک تضمینی پنجاه یا صدی بذارم تو جیب مانتوش که آویزون بود ولی می دونستم اگه بفهمه شاید اونو بر گردونه .. در تردید بودم ولی با این حال یه پنجاهی رو گذاشتم .. حالم بهتر شده بود . تصمیم گرفتم اونو برسونم خوابگاه . البته نه با ماشین خودم . می تونستیم یه مسیر سیصد چهار صد متری رو پیاده بریم با یه تاکسی مستقیم خودمونو برسونیم اول پارک ملت ولی پیاده روی برام خوب نبود . با آژانس رفتیم . -سهراب خان من خودم تنها می رفتم -نه حالم خوب شده دستت درد نکنه . راستش هم دلم می خواست شماره موبایلشو به من بده هم نده . روم نمی شد ازش بخوام . در بد وضعیتی گیر کرده بودم . شده بودم یه آدم بهانه جو . در هر دوحالت یه چیزی واسه ناراحت شدن داشتم . اگه شماره شومی داد این امیدو داشتم که بازم باهاش حرف بزنم و اون جوری که دلم میخواد ازش تشکر کنم . اگرم نمی داد می تونستم دلمو خوش کنم به این که اون به فکر تیغ زدن من نیست . چون دیگه همدیگه رو نمی دیدیم . اصلا ولش بهتره زیاد بهش فکر نکنم . تازه به خونه برگشته بودم که دیدم موبایلم زنگ خورد . صدای زنی میومد که واسم خیلی آشنا بود ولی هرچی فکرکردم چیزی به ذهنم نرسید . -ببخشید شما ؟/؟-بیا به این آدرس تا همدیگه رو از نزدیک ببینیم تا در مورد یه مسئله ای با هم حرف بزنیم . -من با شما حرفی ندارم .. -اگه شما حرفی ندارین من با دامادم حرف دارم که با زنش رابطه داری ..لعنتی سمانه بود . چرا دست از سرم ور نمی داره . از جون من چی می خواد . اگه بره بگه که من با خواهرش رابطه دارم ..از این آشغال هیچی بعید نیست . تمام نقشه ام به هم می ریزه .. چقدر به این عوضی باج بدم . تازه درد شکمم داشت خوب می شد . یه آدرسی طرفای آزاد شهر و قاسم آباد به من داده بود .-ببخشید خونه تونو عوض کردین ؟/؟ -ببینم معشوق جون جونی سها خانوم شما از کجا منو می شناسین ؟/؟... لعنت بر تو سهراب که بازم سوتی دادی .. -هیچی اگه فکر می کنی با خواهرت صمیمی هستم حتمااون اینا رو بهم گفته ..-اون دهن لق نیست -مثل تو نیست ؟/؟ -خیلی پررو شدی پسر .زود باش بیا منتظرتم . یه خورده می ترسیدم . به دونفر ازگماشته هام آدرسو دادم که اون پایین مراقب باشن و چند دقیقه یه تماس باهام داشته باشن و اگه موفق به صحبت باهام نشدن بیان داخل خونه .. با یه تاکسی تلفنی دیگه راه افتادم طرف قاسم آباد .. یه خونه ویلایی کلنگی بود . اونم یه چیزایی رو چاپیده بود . بیشتر سها رو تیغ زده بود و دراصل مال منو خورده بود .. ظاهرا تنش می خارید ولی اگه جاهای مخصوصش می خارید من فعلا کاره ای نبودم .. اگرم باج می خواست به این سادگیها هم ول کن نبود .. وقتی درو به روم باز کرد این اطمینان رو پیدا کردم که اونجاش می خاره ولی درمورد باج خواهی رو هنوز چیزی نفهمیده بودم ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#17 | Posted: 27 Sep 2012 14:44
نقاب انتقام 17

شده بود عین جنده های تازه کار . هرچند من تو این خطها نبودم ولی چند تاشونو دیده بودم . خیلی به خودشون می رسیدند . اشاره به لباسش می کردی جرمی خورد . ورم سینه های داخل بلوزش نشون می داد که سوتین نبسته . وقتی هم که پشت به من راه افتاد طرف داخل خونه داشتم دقت می کردم ببینم زیر دامن تنگ و چسبونش میشه خط شورتی پیدا کرد یا نه . از قرار معلوم شبو خونه تنها بود . من با این حال ناخوشم چه طور می تونستم دردشو درمون کنم . یکی باید میومد و درد منو درمون می کرد . روی کاناپه کنار هم نشستیم . وقتی که صحبت می کرد مرتب با موهای سرش ور می رفت و می خواست نشون بده که خیلی خوشگله و موهای خوش مدلی داره . هنوز همون غرور و گستاخی گذشته رو داشت . می خواست بگه حرف حرف منه و هرچی من میگم درسته . پس از یه سری مقدمه چینی و تعارف و احترام و مهمان نوازی یهو همه چی بر گشت -این زندگی دوم خواهرمه . اون شوهر نامردش که الهی از جوونی خودش خیر نبینه اون بلا رو سرش آورد و سهای خوشگل و خواهر خوبمو که واقعا احمق هم هست واگذار کرد به یه پیرمرد ی که از دوبرابر خودشم بیشتر سن داره .. -شوهر اولش چش بود -یه مرد گدا و خسیس و زشت و زن باز .. یه خورده دستش به دهنش می رسید ولی طبع گدایی داشت . -به شما هم می رسید -اون به زنش نمی رسید و هواشو نداشت من که خواهر زنش بودم . دلم می خواست با دستای خودم دامادمو خفه اش می کردم . در هر حال راحت شدیم .. بگذریم من این اجازه رو به شما نمیدم که زندگی اونو خراب کنین . -شما چیکاره این خانوم مگه وکیل وصی اون هستین . یه دگمه بلوزشو باز کرد و گفت چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی .. شوهر اون هوای زنشو داره .. خطرناکه من هم خواهرمودوست دارم هم تو رو . می دونم تو اونو به خاطر خودش دوست نداری . ازبس شما مردا هوس بازین و دنبال تنوع هستین و مدام دلتون می خواد یه جنسای تازه ای در اختیارتون باشه . خواهر خنگم هیچی حالیش نیست . من که حالیمه باید کمکش کنم . شما هم که می دونم به خاطر هوستونه که باهاشین .. -از شما چه کاری بر میاد -همون کاری که از خواهرم بر میاد .. نمی دونستم با این سمانه چیکار کنم . اون خیلی در حق من بدی کرده بود و خواهرشو تحریک می کرد . شاید سها یه مقدار از اموال منو هم به اون بخشیده باشه ولی کثافت و دزد اصلی سهاست . اما فعلا که موی دماغم شده یه جوری باید باهاش کنار میومدم . می دونستم برای شکمم خوب نیست . دستمو گذاشتم رو شکمم .. -ببخشید چند وقت پیش چاقو خوردم . حالم خوب نیست .. اومد نزدیک من . روپاهام نشست و با کمال پررویی تو چشام زل زد . نمی دونستم واسه پولمه یا ظاهر من و هوس خودشه که این طور بهم چسبیده . در هر حال می دونستم که آدم سالمی نیست و این برام از همه چی روشن تر یود . منو از شکم لختم کرد -عزیزم ما می تونیم به تفاهم برسیم . هوس از سر و روش می بارید و با نگاههای هیز خودش و اون نگاهی که به قسمت بالای شلوارم انداخته بود دیگه تا آخر خطو رفتم . من نباید به این صورت می نشستم . باید دراز می کشیدم . اینو به سمانه گفتم .. دیگه از اون تهدیدات خبری نبود . منم حوصله شنیدن حرفای مفت این خواهر حسود و چشم تنگ سها رو نداشتم . کاش حالم بهتر بود و می تونستم اون جوری که دلم می خواد باهاش سکس کنم . کیرمو بکوبم تا ته کونش . جرش بدم . روده هاشو پاره کنم . فقط این می تونست قوی ترین انتقام من باشه .اگه سها باهام خوب تا می کرد آدمایی مثل سمانه و مادرش هیچ غلطی نمی تونستن بکنن . -سمانه خانوم امروزه رو شل بگیرین دفعه دیگه رو قول میدم که وقتی حالم خوب شد سنگ تموم بذارم -ببینم امروز که پیش سها بودی همین حرفا رو بهش می زدی ؟/؟ -باورکن کاری باهاش نداشتم . -من حواسم هست همه چی رو زیر نظر دارم . دقایقی بعد هر دومون لخت رو تخت قرار داشتیم . فکر همه چی شو می کردم جز این که خواهر زن اسبقم تا این حد پست و خیانت کار باشه . من چه گناهی کرده بودم که باید نصیب این خونواده می شدم . اونم مثل سها اومد رو من . یه خورده بیشتر مراعات منو می کرد . به خصوص این که گفته بودم نکنه یه کاری کنه که نتونم به این زودیها خوب شم و بهش سر بزنم . حدسم درست بود اون سوتین نبسته بود و یه نخ دراز مثلث شکل رو به عنوان دکور رو کوس و کونش گذاشته بود که مثلا شورت پاش کرده . اگرم اونو در نمی آورد مسئله ای نبود . کیرمو گذاشت تو دهنش . خیلی مهربون تر شده بود . هوس آروم ترش کرده یود . دیگه از اون شر و شور و تشر رفتن دقایقی قبل خبری نبود . خیلی خوشم میومد از طرز ساک زدنش چشامو بسته بودم و کیف می کردم -بخواب تا صبح وقت هست .. تا هرچقدر دوست داشته باشی کیرتو واست می خورم . .... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#18 | Posted: 29 Sep 2012 01:36
نقاب انتقام 18

نمیگم که زنا نباید به ظاهر مردا بی توجه باشند یا اونو ملاک و یکی از گزینه های آشنایی قرار ندن . همین جوری که مرد از زن زیبا خوشش میاد خودشم باید حداقل آراسته و تمیز باشه . اما اول این زیبایی درونی آدماست که ارزش داره . ولی سمانه هم مثل خواهرش به این موضوع توجهی نداشت . اصلا من واسه چی اینجام . واسه این که اسیر باج خواهیهای تو نشم ؟/؟ شباهت ظاهری و باطنی اون با سها آزارم می داد . دستام رو کمر سمانه قرار داشت و داشتم با خودم فکر می کردم . حتی بعضی وقتا اون حسو نداشتم که کیرم تو دهن خواهر زن سابقمه و داره واسم ساک می زنه . داشتم به این فکر می کردم که جنده بودن ژنتیکی هم می تونه باشه ؟ /؟ اگه این طور باشه احتمال این که مادر زن اسبق ما هم جنده باشه خیلی زیاده و هیچ بعید نیست که اونم به دیدن من یه حال و هوایی مث دختراشو پیدا کنه . اگه ازوضعیت درد شکمم مطمئن بودم کیرمو محکم می کوبیدم به سقف دهن سمانه تو اون فضارو زخمی کرده دلمو خنک کنم . دیگه واسه این یه چیز که نمی تونست گیرم بده . اون بد جوری داشت با کیرم حال می کرد . مثل زنایی که چند ساله نگاییده باشنشون همین جور واسه میک زدن کیرم داشت حرص می زد . -نهههههه .. سمانه جااااااان .. نههههههه دهنشو باز کرد و با صدای خفه و کلفتی که به خاطر وجود کیر عظمای من در دهانش بود گفت آرررررره من میگم آره .. بذار بیاد بیاد .. مثل یه فواره پر جهش و بلند , کیرم آبشو پرتاب کرد طرف سقف دهن و حلق سمانه .. -اوووووووووخخخخخخ ..... واااااااااییییییییی سماااااانه ... خواهرزن لعنتی سابق دهنشو طوری تا ته کیرم سوار کرده بود و میکش می زد که به خاطر بند اومدن نفسش داشت عقش می گرفت ولی همین طور می خواست حداکثر حالشو ببره . بالاخره رضایت داد که به کیرم استراحت بده .. شکمم هنوز درد نگرفته بود .. . یه جورایی محافظانم مطلع شده بودند که امنیت بر قراره . سمانه هم به سبک سها اومد رو کیرم نشست . اون با سرعت بیشتری به کیرم ضربه می زد . طرز حرکاتش طوری بود که خودشم بیشتر لذت می برد و به من هم آسیبی نمی رسید . اینم یه ناباوری دیگه .. مگه من با چند ماه پیش از نظر فکری و فر هنگی چه فرقی کرده بودم که اون حالا این قدر راحت داره خودشو در اختیار من میذاره ؟/؟ هر چند اون وقتا ازش این توقع رو نداشتم و اونو مث ناموس خودم می دونستم . -سمانه جون می دونم امشب نمی تونی خوب سر حال بیای . ببین زیر نافمو ببین . هنوز تیر می کشه و می سوزه . -هر وقت دردت گرفت بگو . پشت به من کرد و به همون صورت سوار بر من دو تا دستاشو محکم به میله های تخت فشرد و با هوس خودشو رو من بالا و پایین می کرد . در این حالت کونش روبروی من قرار داشت و با تماشای جفت قاچای کونش هوس منم بیشتر می شد . عین فیل نعره می زد . کونشو دور کیر من می گردوند تا کوسش بیشتر به کیر بچسبه و با اون در تماس باشه . -اوووووووففففف خیلی خوشم میاد ولی هر کاری می کنم نمی تونم ار گاسم شم . نمی دونم چرا نمی تونم . کمکم کن ... -راستش زیاد حوصله شو نداشتم که چند روز دیگه بر گردم و با این باجگیر طرف شم . هر چند می دونستم که بازم باهاش از این بر نامه ها خواهم داشت . و این زن به این سادگی دست از سرم ور نمی داره ولی حالا در این چند روز حوصله این کارو نداشتم . -سمانه جون اگه پاهات درد نمی گیره کوستو بنداز رو دهنم تا واست میکش بزنم شاید این جوری زودترار گاسم شی .. می خواستم روش سوارشم و از روبرو کوس لیسی کنم به جا بخیه ام فشار میومد . یه خورده پهلو کردم و اونم کوسشو از بغل انداخت رو دهنم . با یه خورده احساس لذت کردنا و نشون دادن اون سعی کردم اونو هم بیشتر به هیجان بیارم و یه جورایی به ارضا شدن نزدیک ترش کنم. همچین بد چیزی هم نبود .. اینم به سلامتی با جناق عزیزمون که دارم زنشو میگام و سر حالش میارم . البته با جناق اسبق . از اون کثافتای روز گار که بد جوری حالمو گرفته بود و همش از این کثافتا حمایت می کرد . این جوری نیم پهلو کردن هر چند مثل از روبرو خوردن نمی شد ولی از اون جایی که سمانه تکیه گاه داشت کمتر خسته اش می شد و بیشتر می تونست حال کنه . تازه دو سه تا از انگشتامو هم کرده بودم تو کوسش و آتیش به جونش زده بودم . با اون انگشتاهم چوچوله وبالای کوسشو بیشتر به دهنم چسبونده و با فشار بیشتری میکشون می زدم . -سهراب داره میاد داره می ریزه آبم .. جوووووووون .. چند بار اومد طرفم تا خودشو بهم بچسبونه ولی خیلی هم مراقب بود که بهم آسیبی نرسونه . خیلی دلش می خواست توی کوسش خالی کنم ولی ترس برم داشته بود . بااین حال با خودم حساب کردم این که نمیره به شوهرش نمیگه که یه غریبه تو کوسم آب ریخته . راضی شدم که اونو هم به یه نوایی برسونم . در هر حال خودمو از شر خواهر افعی که در واقع افعی خطرناک تر و مرموز تری به نظر می رسید خلاص کردم . وقتی که رسیدم خونه از بس خسته نبودم نفهمیدم کی خوابم برد . صبح به صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم صدای یک زن بود که برام آشنا بود ولی از بس خسته بودم متوجه نشدم کیه . شماره موبایل طرف هم مال تهران بود .. -ببخشید منزل تشریف دارین ؟/؟ -بفرمایید شما .. اشتباه گرفتین .. در همین موقع زنگ در خونه هم به صدا در اومد . بهشته بود . عین برج زهر مار شده بود منتها کله اش عین برج ایفل بلند شده و ورم کرده بود . فقط شمشیر دستش نگرفته بود . وارد خونه نشد . همونجا وایساده بود . دستشو طرف من دراز کرد و در حالی که سرشو به سمت دیگه ای بر گردونده بود گفت بفر مایید اینم پول شما .... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#19 | Posted: 3 Oct 2012 02:00
نقاب انتقام 19

حالا چرا این قدر چوب می زنین شما یه خورده واسم هزینه کردین .. دستتون درد نکنه کلی زحمت برام کشیدین . من خواستم یه سر سوزنی از زحمات شما رو جبران کرده باشم -یعنی من نباید در جریان باشم ؟/؟ اگه می دونستی این کار درست نیست چرا پنهونی این کارو کردی . چرا ؟/؟ .. دیگه خیلی صمیمی تر با هم حرف می زدیم ولی در یه حالت تند . یا بهتره بگم به نوعی احترام گذاری در یه حالت لرزشی قرار گرفت . زدم بدتر کردم .. -به خاطر این که گفتم شاید پیش من خجالت بکشی .. -که این طور . پس من یه دختر پول پرست خجالتی هستم که روم نمیشه ولی پول پرستا خیلی پررو هستند .. -منظورت اینه که من پول پرست پررو هستم ؟/؟ جوش آورده بود . -ببین من از یه میلیونت گذشتم .. بسه نمی خوام ونمی خواد بهم توهین کنی .. -چرا این قدر سخت می گیری . من که بهت توهین نکردم . فشار عصبی بود یا چه چیز دیگه ای یه لحظه به ناحیه شکمم فشار آورد نمی خواستم اون اینو بفهمه .. ولی درد شدید رنگمو مثل گچ سفید کرده بود . انگار دوباره توی شکمم کاردکشیده بودند . دلم نمی خواست اون دختر این جور ازم بدش بیاد با این که من خودم از همه دخترا بدم میومد . دید که من پولو بر نمی دارم یه خورده جلوتر اومد و اونو گذاشت تو جیبم . همون تراول چک پنجاه تومنی رو . حالم بد شده بود . بی اختیار رو زمین نشستم . -چی شده ؟/؟ چرا رنگت پریده .. -چیزیم نیست .. نگران شده بود می خواست بره یه آب قندی واسم درست کنه نذاشتم .. -حالم خوبه بهشته . الان میرم قرصامو می خورم . ازت معذرت می خوام . قصد نداشتم ناراحتت کنم . -ولی کردی . -به من حق بده . -می دونی اگه یکی از اونا زنده بود یه غمم کمتر می شد هیچ تازه یه شریک غم هم داشتم ولی حالا دیگه هیچی برام نمونده . همه رفتند .. منو ببخش .. زیر لب آروم آروم می گفتم همه رفتند و اونایی که موندن بهم خیانت کردند . اون حرفامو نمی شنید .. -حالت خوبه سهراب ؟/؟ من دانشگاه دارم و باید برم . دلم می خواست بدونم تو حالا به چی نیاز داری .. -به هیچی .. به هیچی .. فقط به اونایی که تنهام گذاشتن نیاز دارم .. به یکی که باورهامو به من برگردونه . به یکی که به من بگه من زنده هستم . من دارم نفسم می کشم . نیاز مالی ندارم . ولی زندگی فقط پول نیست . آدما می خوان از هم بدزدن . فقط پوله که نقش بازی می کنه .. اما اینا برامن هیچ ارزشی نداره -واسه همین افکاره که می خوای هوامو داشته باشی و بهم پول بدی ؟/؟ -بهشته من ازت معذرت می خوام منو ببخش ولی قبول کن دختر مغروری هستی -خب مغرور بودن بهتر از اینه که خیلی ساده باشم -آره ولی سادگی اگه به معنای صمیمیت و یکدلی باشه خودش خیلی قشنگه .. بهشته باهام خداحافظی کرد و رفت . دیگه نه من گفتم که بیاد پیشم و نه اون گفت که بازم بهم سر می زنه . دلم گرفته بود . خوابیدم تا غروب .. یه چیزی خوردم و توپارک قدم زدم . وارث یه سرمایه شوم بودم . سرمایه ای که به کسی وفا نکرد . به من هم وفا نمی کرد . چقدر خسته و کوفته بودم . دلم می خواست خودمو بکشم ولی باید انتقاممو از سها می گرفتم . اون یه جورایی منو به زندگی امید وارم کرده بود ولی عذابی که اون بهم داده بود دوباره تمام اون رنجها رو واسه من زنده کرده بود . هرچی سها واسم زنگ زد گوشی رو نگرفتم . حوصله شو نداشتم . حتما بازم می خواست بگه که برم و باهاش سکس کنم . نه جسمم ردیف بود نه روانم . حتی حال انتقام گرفتن رو هم نداشتم .. در عوض زنگ زدم واسه بهشته .. خیلی دلم می خواست اون حالا در کنارم بود . با این که از جنس دختر بدم میومد ولی دلم می خواست یه خورده اونو در کنار خودم حس کنم . شاید واسه این که حس می کردم بهش بدهکارم و نتونستم بدهی خودمو بهش بدم . من چه اون وقتی که بابام بود و چه حالا که همه چی دست خودمه اصلا دوست نداشته و ندارم به کسی بدهکار باشم . دوست دارم سرم بالا باشه .. اگه یه کسی ازم چیزی بخواد یا طلب داشته باشه خوابم نمی بره . وقتی تو این فکرا بودم یهو یادم اومد که اگه من این جوریم باید اونایی رو که این جورین بتونم تحمل کنم . بهشته رو .. اگه بهشته هم این جوری باشه حتما اونم دختر خود ساخته ایه .. ولی من دیگه به هیچ دختری اعتماد ندارم . زنگ زدم براش .. نمی دونستم بهش چی بگم . دلم می خواست اونو ببرم بیرون بگردونمش . باهاش حرف بزنم . درددل کنم . با همه بد بینی هام یه جورایی بهش نیاز داشتم . مجبور شدم بهش دروغ بگم .. اون با دوستاش بیرون بود . طوری باهاش حرف زدم که فکر کرد حالم بده . فیلم اومدم که نمی خوام زحمتتو زیاد کنم .. ولی اون خواست بیاد پیشم . نمی دونم چرا این قدر دلش به حالم می سوخت . شاید می دونست که من خیلی سرمایه دارم و توقعش خیلی بیشتر از اینا بود . حالا وقتی که اومد پیشم چه جوری واسش بگم که باهم بریم بیرون یه دوری بزنیم . هوا هم گرم شده بود و کوهستان پارک وکیل آباد فعال بود . دلم می خواست اونو ببرمش اونجا . یادم اومد که خواهرم خیلی اونجا رو دوست داشت .. نتونستم جلو گریه مو بگیرم . بازم بغضم ترکیده بود و یاد خواهر خوشگلم افتاده بودم ... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#20 | Posted: 6 Oct 2012 01:42
نقاب انتقام 20

بهشته اومد بهم سر بزنه که ببینه حالم چطوره .. نمی دونم چرا اون تا این حد نگرانم بود . شاید دلش می خواست اون کاری رو که در حق من انجام داده نهایت خوشی داشته باشه .. ممکنه بهم علاقه پیدا کرده باشه ؟/؟ من که دیگه عشق هیچ دختری رو باور ندارم . تازه اونم که نمی دونه وضعم خوبه . یعنی میدونه ؟/؟ اگه خوب باشه .. نه .. نه .. همه دخترا مثل همن . ولی خواهر ناز و دوست داشتنی من که این طور نبود . مامان منم که این طور نبود . وقتی که سها همدمم بود و یه جورایی اونو شریک و مرهم خودم می دونستم تا حدودی تونسته بودم با درد هام کنار بیام ولی حالا یه چیزی همش به قلبم چنگ مینداخت . -بهشته میای با هم بریم بیرون ؟/؟ من دلم گرفته ؟/؟ -من روانشناس نیستم . -خیلی خشنی دختر -ولی نه به سختی تو -مگه من چه حرکتی انجام دادم که فکر می کنی خیلی سختم -بگو چه حرکتی انجام ندادی -میای ؟/؟ -درس دارم -میریم وکیل آباد .. شاندیز .. طرقبه .. هرجا که بخوای -تا وکیل آبادو باهات میام .. خواستم که با بنز بریم ولی اون گفت بهتره معمولی تر بریم من این جوری راحت ترم -دختر! همه دخترا آرزوشونه که اینجوری برن بیرون -ولی من بیشتر به صاحب ماشین فکر می کنم تا خود ماشین .. یه لحظه این حرفش منو به فکر فرو برد . چرا این حرفو زده . چرا . شاید می خواست کلی بگه که ارزش و شخصیت انسانها رو در خودشون باید جست نه در امکانات مالیشون . -ببین سهراب خان .. -بگو سهراب این جوری بهتره - از اینجا تا سه راه و بلوار وکیل آباد سیصد چهار صد متره .. میریم و با اتوبوس شرکت واحد میریم .. اون موقع تازه ریل های آهنو وسط بلوار کار گذاشته بودند و هنوز راه آهن شهری و مترو واز این بر نامه ها نبود . -حالا میشه نه حرف تو باشه نه حرف من ؟/؟ من با این وضعیتم که اتوبوس سوار بشو نیستم .. با تاکسی تلفنی میریم .. کاش یه ماشین دیگه میاوردم که خانوم خانوما سختش نباشه . ببینم بهشته چطوره این دفعه با شتر بریم بیرون -این آخرین باره .. چون دوست دارم تو حالت خوب شه دارم میام . با هم رفتیم .. خیلی ازشهر بازی خوشش میومد . من به خاطر حالم نتونستم زیاد همراهیش کنم . در یکی از این رستورانهای داخل پارک و در فضای بیرونی اون شام خوردیم . اون از خونواده اش واسم گفت . از این که پدرش کارمنده و مادرش خونه دار . دو تا برادر داره از خودش کوچیکتر که هر دو تاشون دبیرستان درس می خونند . یه خونه کوچیک هم تو وسط شهر تهرون دارند . -خب این جوری که میگی با این شرایط زندگی تو تهرون باید خیلی سخت باشه -آره ولی بابام اون وقتا که اتوبوس ارزون تر بود از گوشه و کنار وام گرفت مامان طلاهاشو فروخت و نصف یه اتوبوسو واسه خودش ردیف کرد و اونو داد دست راننده .. پیش می بریم . وقتی تو صورت بهشته خیره شدم حس کردم یه صداقتی تو چهره اش وجود داره که نمی تونه گرایش منفی به چیزی پیدا کنه و یا نقش و هدف بدی داشته باشه .. یه خورده که فکر کردم دیدم همین عقیده رو در مورد سها هم داشتم ولی درمورد سها خیلی زود قضاوت کرده تصمیم گرفته بودم اما بهشته رو روز ها می شد که به یک حالت می دیدم . اون همونی بود که چند روز پیش دیده بودمش . شاید اون فرستاده ای از بهشت بود . آرایش صورتش خیلی ملایم بود . وقتی که می خندید انگار تمام صورتش می خندید . براش چند تا جوک تعریف کردم با این که حوصله جوک گفتن نداشتم . ولی واسش گفتم تا از خنده هاش لذت ببرم . وقتی از بالای تپه ها به طرف پایین میومدیم یه دختری رو دیدم که در حال دویدن به طرف پایین بود .. یه پسری هم که ازش کو چیکتر بود و با فاصله از اون آروم تر میومد فریاد می زد لیلی یواش تر زمین می خوری .. .. یادم میومد همچین موقعیتی رو من و خواهرم لیلی هم داشتیم منم بهش همین جمله رو گفتم .. سرمو به درختی در همون نزدیکی تکیه دادم و دوباره به یاد خواهرم اشک ریختم . نمی دونم چرا بیشتر اونو به خاطرم می آوردم . شاید واسه این که عزیز بابام بود . شاید واسه این که فکر می کردم اون یه خورده حسادت رو هم نباید نسبت بهش می داشتم .. -چی شده سهراب یاد چیزی افتادی ؟/؟ -منم به لیلی خودم همینو گفته بودم . خودم متوجه نبودم دارم چیکار می کنم سرمو گذاشته بودم رو شونه های بهشته و زار زار گریه می کردم . یه وقتی به خود اومده و حس کردم که شاید سختش باشه . حالا این بهشته بود که با تیکه پراکنی های خودش می خواست شادم کنه . خلاف اونچه که فکر می کردم اونم دختر شاد و اهل بگو بخند بود . با هم از ستاره ها گفتیم . از قصه های شب سیاه .. از غصه های ناتموم .. از شادیهایی که می تونه این سیاهی ها و غصه ها رو ازبین ببره . احساس کردم که اون می تونه آرومم کنه . ولی هنوز یه احساسی بهم می گفت که شاید مهربونی هاش یه کلک باشه .. .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
صفحه  صفحه 2 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / نقاب انتقام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites