تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

فراموشی

صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#1 | Posted: 14 Jan 2013 20:27




فراموشی

سلام خدمت دوستای گلم...این داستانی که مینویسم حاصل ذهن خودمه....میخوام هر نظر یا انتقادی دارین بدین که من با روحیه بهتری داستانو ادامه بدم.


منبع: آرشیو

لوتی جون تولدت مبارک
     
#2 | Posted: 17 Jan 2013 11:24 | Edited By: jems007




قسمت اول

علیرضا مامان بیا ناهار امادس...-باشه مامان الان میام.قربونش برم که با اینکه مریضه هیچی برامون کم نمیذاره
-داداش محمد اون کامپیوترو ول کن بیا بریم ناهار بازی در نمیره
-باشه داداشی الان سیو کنم میام
همینجور شاد میرم اشپزخونه میبیم وسیله ها رو اپنه سفره رو پهن میکنم بابا هم که تازه از سر کار اومده بود لباسشو عوض کردو نشست دور سفره
-خب بابا چطوری امروز چه خبر
بابا- هیچی سلامتی فردا انگار مدیر مدرسه از مکه میاد همه معلما رو شام دعوت کرده
-ایول پس یه شام افتادیم دیگه
مامان-قضیه چیه شام چیه
-هیچی مامان فردا شب شام ولیمه ی مدیر باباشون دعوتیم
مامان-ااا! چه خوب
ناهارم با همین حرفا و شوخی مثه همیشه ناهارو خوردیم واقعا به همچین خانواده ای افتخار میکنم....همینجور رو تختم بودم دیدم یه صدای قیژ قیژی میاد یکم فکر کردم یه دفعه یاد موبایلم افتادم که رو ویبره بود
سریع رفتم از رو میز گرفتمش دیدم پدرامه..دوست صمیمیم
پدرام-اه کونی چرا جواب تلفونو نمیدادی 1ساعت دارم جر میدم خودمو
-اولا سلام دوما رو سایلنت بود خوبه میدونی همیشه گوشیم سایلنته ..حالا تا بیشتر جر نرفتی بگو کارت چیه؟
پدرام-کون گلابی امروز غروب میای بریم یکم دور بزنیم؟
-تو که میدونی چقد سرم شلوغه همه تو نوبتن مثه تو
پدرام-کس نگو جان من میای یا نه؟
-اوکی هر موقع اماده بودی زنگ بزن منم اماده شم میام سر کوچتون که بریم.
پدرام-اوکی اوکی پس کسخل فعلا
-لقبتو به من نچسبونا خدافظ داداش
گوشیو انداختم یه گوشه نشستم پای کامپیوتر تا بازم با تنها همدمم یعنی اهنگ حال کنم..خسته بودم دیگه از تنهایی از بی کسی..هیچوقت دنبال دختری برا دوستی نرفتم اما دلم یه همدم میخواس که الان جا این اهنگ با اون حرف میزدم اما....
غروب پدرامم زنگ زد و من داشتم لباسمو میپوشیدم که بریم یه کم کس کلک بازی در بیاریم پدرامم که تو اینکارا درجه 1 بود مثلا 2ماه دیگه قرار بود دانشجو شیم اونم چه جایی دانشگاه ازاد
.رسیدم سر کوچشون یه 5دیقه ای منتظر موندم تا اقا تشریفشونو اوردن
-الدنگ میگی بیا بعد خودت دیرتر میای؟
پدرام-وقتی میخوای با شخصیت مهمی مثه من بری بیرون این چیزا رو باید تحمل کنی دیگه
-گه نخور راه بیوفت ولت کنم تا فردا همینجور پرت و پلا میگی
پدرام-خب حالا دور از شوخی کدوم قبرستونی بریم
-خیر سرت نظر تو بود بیایم بیرون حالا نمیدونی کجا بریم؟
پدرام-میخوای بریم همون پارک که هفته پیش بودیم؟
-راهش دوره حسش نی
پدرام-خب تاکسی میگیریم
-پولشو عمت میده؟
پدرام-پس تو رو همرا خودم اوردم چه غلطی کنه؟
-گمشو مگه من عابر بانکم که هر دفعه صحبت پول میشه اویزون من میشی
پدرام-تو که عشقمی نفسمی قربونت برم
-عر عر..باشه سگ خور اما اخریه ها
پدرام-به تو میگن رفیق توووپ
..رفتیم یه تاکسی گرفتیم به سمت پارک تو راه از شیشه ماشین بیرونو نگاه میکردم ملت همینجور میان بیرون بدون اینکه هدفی داشت باشن..یه زنو شوهر جوونم که دست همو سفت چسبیدم دارن عرض خیابونو رد میکنن
واقعا که این زندگی برا هر کسی یه معنی میده
همینجور تو حال خودم بودم که پدرام رشته افکارمونو به فاک داد
پدرام-علی میگم تیپم چطوره
-گوه
-نه جدی بگو
-مگه میخوای بری خواستگاری اخه
-یه چیز تو همین مایه ها
-چی؟؟!!یعنی چی این حرفت
-راستش علی با یکی قرار دارم استرس داشتم گفتم تو ام بیای
-کونده مگه باباتم من.من بیام اونجا چه غلطی کنم اخه
-هیچی فقط هوامو داشته باش تر نزنم
-عمتو گاییدم که کاراتم مثه خودت تخمیه
..دیگه تا اونجا حرف خاصی نزدیم تا رسیدیمو منم حساب کردم رفتیم سمت قراره این اقا..

لوتی جون تولدت مبارک
     
#3 | Posted: 18 Jan 2013 19:27 | Edited By: jems007




قسمت۲

از در پارک رد شدیم واقعااا شلوغ بود پسرا دنباله دخترا ..بعضیا هم با هم رو نیمکت نشسته بودن که معلوم بود دوستن..بعضیا هم تنها بودنو تو یه فکر
پدرام داشت با موبایل حرف میزد بعد چند دقیقه قطع کرد
-این شاهزاده خانوم کو پس
-الان گفت نزدیکن دارن میان
-مگه چند نفرن؟
-کسخل اونم داره با دوستش میاد دیگه ببینم میتونی مخ دوستشو بزنی
-غلط کردی بابا..میدونی اهلش نیستم
باز گوشیه پدرام زنگ خورد جواب داد زود قطع کرد
-کی بود؟
-بزن بریم که رسیدن
همینجور ب سمت جنوبیه پارک میرفتیم که خلوت ترو دنج تر بود
-علیرضا
-ها
-استرس دارم
-به کیرم
-مرسی از دلداریت واقعا استرسم کم شد
کسخل انگار اولین بار بود میخواس ببیندش
100 متر جلو تر دیدم 2تا دختر رو نیمکت نشستن
-همینان؟
-اره علی سمت چپیه سمیراس عشق من
-گوه بخور
دیگه رسیده بودیم بشون بعد از سلامو احوال پرسیو اشنایی رو یه قسمت از چمن نشستیم
اسم دوسته سمیرا مریم بود انگار هر دوتا خوشگل بودن سمیرا با مانتو مشکی با شال قرمز مریم با مانتوی سفیدو شال ابی
سمیرا-اقا علیرضا چه عجب دیدیمتون
من- این پدرام ایندفعه نگفت که میخوایم بیایم پیشتون وگرنه دست خالی نمیومدیم
پدرام متعجب داشت از دروغی که گفته بودم نگام میکرد
سمیرا-این پدرام کشت ما رو اینقد از شما تعریف کرد
پدرام-حالا به خودت نگیریا علی.تعریف میکردم که حداقل تا قبل دیدنت ازت تصور خوبی داشته باشن وگرنه الان دیدنت فهمیدن چه گهی هستی
من-خب دیگه اینجوریه؛من فک کنم پول کرایه برا 2نفر دیگه برا برگشت نداشته باشم داداش
پدرام-علی قربونت برم حرفامو جدی نگیریا یه مرد اگه تو دنیا باشه اونم تویی
دخترا هم که همینجور میخندن یکم دیگه همینجور تو سر کله هم زدیم بعدشم پدرام با سمیرا رفتن یه گوشه دیگه تا ازین کسشرای عشقولانه بگن و من و مریم تنها شدیم
مریم-شما امسال دانشگاه میرین؟
-اره چطور
-هیچی همینجوری.منم سال دیگه کنکور دارم
-موفق باشین
-مرسی
میدونستم چی تو ذهنشه اما نمیخواستم بش نزدیک شم اصلا حوصله این بازیا رو نداشتم..یه چند دیقه ای ساکت بودیم که فضا خیلی سنگین شده بود
من-خیلی وقته که با سمیرا دوستین؟
-از اول دبیرستان
-خوبه..منو پدرام از ابتدایی رفیقیم
-پس باید خیلی صمیمی باشین
-اره بابا مثه خواهره نداشتمه
مریم خندش گرفته بود
یکم دیگه ازین مزخرفا گفتیم تا صحبت اقا پدرام با خانومش تموم شد
تا یه جایی با هم راه افتادیم بعد هم از هم خدافظی کردیم
پدرام-تونستی مخ مریمو بزنی؟
-گمشو 100 بار گفتم اهلش نیستم
-خاک تو سرت واقعا
سوار ماشین شدیم
پدرام-چطور بود علی؟
-پارک قشنگی بود
-شاسکول سمیرا رو میگم
-اها دختر خوبی بود البته اگه تو مثه قبلیا بگاش ندی
-نه دیگه علی اینو واقعا میخوام
-سر قبلیم همینو گفتی
-کونی
-عمته
دیگه تا اخر راه ساکت بودیم تا رسیدیم سر کوچه پدرام خدافظی کردیم منم رفتم سمت خونه....
درو اروم باز کردم ساعت از 7 گذشته بود رفتم تو خونه دیدم مامان داره فیلم میبینه اصن متوجه اومدنم نشده
-سلاااااام بر مامان خوشگلم
-اوف علیرضا تویی!مامان این چه وضعه سلام دادنه!زهرم ترکید
-قربونت برم من
همینجور رفتم به سمت یخچال یه خیار برداشتم خوردم طبق معمولا یه شربته ابلیمو یخ درست کردم و خوردم که واقعا جون گرفتم
-مامان محمد کجاست؟
-رفته کلاس نیم ساعت دیگه میاد
-اها...بابا چی اون کو؟
-رفته شهر یکم خرید کنه
بلند شدم رفتم سمت اتاقم کامپیوترو روشن کردم نشستم پی اس(بازی فوتبال) بازی کردم تیمای حریفو بگا دادم بعضی وقتا هم اونا ما رو بگا میدادن
یهو دیدم صدای زنگ میاد پاشدم درو وا کردم دیدم محمده
من-سلام داداشی کلاس خوب بود؟
محمد-اره داداشی املا داشتیم 20 شدم
-ا باریکلا به خودم رفتی دیگه
محمد هم تا اومد نشست پا کامپیوتر منم بیکار بودم گفتم به پدرام یه زنگ بزنم
-سلام داداش چطوری؟
-سلام کسکش چطوری؟
-پدرام کیرم بیاد تو احوال پرسیت .2تا کلمه نمیتونی مث ادم بحرفی
-فدات بشم
-کسخل شدیا
-اره نفسم تو چی منو دوس داری؟
-کله کیری این کسشرا چیه؟
-باشه عشقم بعدا خودم بت زنگ میزنم بابای
-اه اه اه مردیکه جلف چته
تق زد گوشیو قطع کرد
5مین بعد دیدم یه اس ام اس اومده پدرامه:بابا وسط حرفمون یکی از دوستام اومد میخواستم پز بدم بگم دوس دخترمه
واقعا که کسخلی جوابشو ندادم گوشیو انداختم یه گوشه رفتم تو حال که بابامم اومده بود
-سلام بابا
-سلام
-چه خبر
-هیچی فقط گرونی.. مرغی که تا 2ماه پیش 3500 بود شده 6 تومن نمیگن ملت از کجا باید بیارن
-بیخیال بابا.حرص خوردن نداره
شامو خوردیمو بعد شامم نشستیم فیلم دیدیم یکم دور هم حرف زدیمو خندیدم بعدم هرکی سر جاش خوابید
بازم یه شب تخمیه دیگه..همیشه موقع خواب دلم میگیره اصن با شب حال نمیکنم هر جور بود اون شبم خوابیدم

لوتی جون تولدت مبارک
     
#4 | Posted: 19 Jan 2013 12:22




قسمت۳

علیرضا پاشو مامان پاشو لنگ ظهره
-مامان بیخیال دیگه ..تابستونم ما رو ول نمیکنی!
-بابا ساعت 12شده چقد میخوای بخوابی
-باشه الان بلند میشم
یه 5 دقیقه ای رو تخت این ور اون ور کردم تا پاشدم رفتم تو حال دیدم همه اونجان
من-سلام بر اهل بیت
بابا-سلام بابا
محمد-سلام داداشی
مامان-چه عجب اقا از خواب سیر شدن!صبحانه میخوری؟
-نه دیگه یه ساعت دیگه ناهاره
سر ظهر شد ناهارو خوردیمو یه چرتی زدیم ساعت 4 از خواب پا شدم -مامان من دارم میرم باشگاه
-باشه عزیزم فقط زود بیا شام دعوتیما
-اخ اره خوب شد یادم اوردی؛اوکی زود میام پس فعلا
-به سلامت
یه 1ساعتی تو باشگاه بودیمو یه تمرینی کردیم اومدم خونه سریع پریدم حموم یه دوش اب سرد گرفتم که حالم جا اومد
-سلام عافیت باشه پسرم
-فدات مامانی.سلام بابا چطوری
-سلام پسرم یالا اماده شو که زود تر بریم اگه دیر بریم زشته
-اوکی تا شما اماده شین منم امادم
خودمو خشک کردم رفتم سر وقت کمدم مثه همیشه بهم ریخته بود یه تی شرت ابی با یه شلوار لی ابی پر رنگ تر پوشیدم یه تیپ حسابی زدیمو به همراه خانواده راهی این مهمانی شدیم که تو یه تالار پذیرایی بود و هر دبیری با خانوادش دعوت بود
-فدا 2تا پسرم بشم که اینجور تیپ زدن
مامانه دیگه همیشه قربون صدقمون میره
بابا-بپا شما ها رو ندزدن حالا
هممون خندیدیم
رسیدیم به اون تالار از ماشینای پارک شده معلوم بود که حسابی شلوغه اون داخل....
کلی ادم اونجا بود ,هر خانواده ای دور یه میز نشسته بودن بعضیا میگفتنو میخندیدن بعضیا سلام و احوال پرسی میکردن منم جز چند تا از همکارای بابا دیگه هیچکیو نمیشناختم همینجور الکی به همه سلام میدادم.یه میز خالی طرف راست بود که رفتیم اونجا نشستیم..
مامان-خوب شلوغه ها ماشالا
بابا که همینجور با همکارا خوش و بش میکرد محمد هم با بقیه بچه ها رفتن دم تالار بازی میکردن منم اینور اون ورو نگا میکردم...یکم بعد مدیر باباشون(که مکه بود)اومد به ما خوشامد گفت...دیگه تقریبا نزدیک شام بود..گارسونا میوه هارو از رو میزا جمع میکردنو وسیله های غذا رو میچیدن..
-خدا کنه شام مرغ باشه نه گوشت
محمد-اما من میخوام گوشت باشه
مامان-بچه ها زشته اینجا دیگه فکر شکم نباشین
بابا-هر چی اوردن دستشون درد نکنه
به در اشپز خونه خیره شده بودم که بفهمم غذا چیه یهو احساس کردم یکی نگام میکنه یکم سرمو چرخوندم که دیدم یه دختر واقعا زیبا نگام میکنه
یه لحظه چشم تو چشم شدیم اما اون سریع روشو برگردوند من اصن عادت نداشتم به یه دختر زیاد نگاه کنم اما نمیدونم چرا همش میخواستم اینو نگاش کنم..چشمای مشکی پوسته سفید با شال قرمزو مانتوی مشکی کوتاهش واقعا زیباش کرده بود(اینا رو تو یه ثانیه دیدما) اما بخاطر زیبایی نبود که اینجور میخواستم نگاهش کنم....بالاخره بیخیالش شدم
شامو اوردن خوشبختانه زرشک پلو با مرغ بود منم که حسابی از خجالت شکمم درومدم
همش میخواستم به بابام درمورد خونواده ای که اون دختر توش بود بپرسم که میشناسه یا نه اما تابلو بود
دیگه میزو جمع کردن کم کم باید میرفتیم
دوباره یواشکی به اون دختر نگا کردم داشت با یه زن که فکر کنم مادرش بود حرف میزد
به خودم گفتم من که اهل اینکارا نیستم پس همون بیخیال شم بهتره دیگه همه داشتن میرفتن
بابا-خب دیگه همه بلند شین که بریم
رفتیم سمت در که از مدیرشون تشکر کردیمو رفتیم تو ماشین که دوباره همون احساس اومد سراغم یکم اینور اونورو دیدم که دیدم باز همون دختر از توی یه ماشین شاسی بلند بم زل زده ایندفعه دیگه هیچکدوم سرمونو برنگردوندیم یه 15 20 ثانیه ای بهم دیگه خیره بودیم که ماشین راه افتاد...
اومدیم خونه از خستگی رفتم تو اتاق افتادم رو تخت میخواستم به پدرام زنگ بزنم اما دیر وقت بود بلند شدم هندزفریمو گرفتم گذاشتم تو گوشم اتفقای امشب اومد تو ذهنمو مثه شبای دیگه با همون حالت خوابیدم....
-اوف صدای چیه این موقع صبح..
چشامو وا کردم دیدم محمد داره بازی میکنه صدا رو هم زیاد کرده
-محمد اونو کم کن اه
-باشه داداشی
دیگه هرکار کردم خوابم نبرد پاشدم ساعت 9 بود رفتم اشپز خونه به مامان سلام کردم یه کم صبحونه زدم بالا
-بابا کو؟
-جلسه داشتن دبیرا امروز رفت اونجا
-اها
پا شدم رفتم پای تلویزیون یکم کانالارو اینور اونور کردم هیچ گوهی نداشت یهو یاد دیشب افتادم یاد اون دختره واقعا اولین دختری بود اینقد بش فکر میکردم به خودم گفتم بابا اون به اون خوشگلیو پولداری سگشم نمیده بات دوست شه چه برسه خودش
همینجور تو فکر بودم یه اس به پدرام دادم اونم بهم سریع زنگ زد
-سلام اقای خسیس اس میدی که من بزنگم لاشی؟
-پدرام چطوری؟
-کونی بحثو عوض نکن
-جان تو شارژ نداشتم
-اره جون عمت
-خب حالا چطوری؟
-خوبم فدات علی میگم که 1ماه و نیم دیگه دانشگاه شروع میشه بیا یه مسافرت تا اون موقع بریم
-کسخل اخه بدون ماشینو خونه کجا بریم
-هنوز داداش پدرامتو نشناختیا ماشینو از بابام میگیرم خونه هم ردیفه ویلای عموم اینا تو بابلسر هست
-واقأ راس میگی ؟کس که گیر نیوردیم؟
-نه بابا خدایی راس میگم.پایه ای؟
-ایول اره داداش هر موقع جور شد ندا بده پس
-باشه علی پس تا بعد
-فعلا داداش
-فعلا
خیلی خوشحال بودم واقعا به یه مسافرت نیاز داشتم دیگه زندگیم یکنواختو تکراری شده بود...
شب به بابام اینا هم درباره مسافرت گفتم اونا هم خوشحال شدن از این قضیه
اون شبم به همین منوال گذشت... فردا حدودای 6 غروب بود پدرام بم زنگ زد:
پدرام-سلام داش علی
-سلام دادا چه خبر مسافرت چی شد
-ردیفش کردم 5شنبه راه میوفتیم یعنی 2روز دیگه
-خوبه عالیه پس اماده شیم دیگه کم کم
-اره دادا من برم مامانم صدام میزنه
-باشه فدای تو خدافظ
-فدا خدافظ

لوتی جون تولدت مبارک
     
#5 | Posted: 10 Feb 2013 15:33




قسمت ۴

تو اون فرصت 2روزه تا مسافرت خودمو اماده کردم یه سری وسیله با یه مقدار خراکیو ازین چرت و پرتا..
5شنبه هم رسید..روز شروع مسافرتمون
مامان-علیرضا مامان مراقب خودت باشیا
-چشم مامانی..داداشی خدافظ شیطونی نکنیا من نیستم
-باشه داداشی
بابا-خدا به همرات پسرم اروم برین جاده خطرناکه
-باشه بابا فدای تو
با همه خدافظی کردمو رفتم سر کوچه تا پدرام بیاد دنبالم..
تو فکر بودم یهو صدای تکاف ماشین منو از جا پروند..میدونسم پدرامه
-بچه کونی این چه وضع رانندگیه اینجوری تا اونجا بگا میریما
-غلط کردی همینم از سرت زیاده
-خدا بخیر کنه
سوار ماشین شدمو راه افتادیم سمت شمال
پدرام-بریم چندتا داف تور کنیم تنها نباشیم این مدت
-بیخیال بابا؛من که حالشو ندارم
-خب بگو خجالت میکشم.دیگه این حرفا چیه
-برو گمشو کیری..میدونی که راحت میتونم مخ بزنم
-ببینیمو تعریف کنیم..
دیگه جوابشو ندادم صدای ماشینو زیاد کردمو سرمو دادم عقب تا یکم بخوابم
-علی پاشو یه چی کوفت کنیم
پاشدم دیدم کنار یه رستوران تو راهی نگه داشته
-بزن بریم منم حسابی گشنمه
-اره علی..مهمونه من به حساب تو
-کونی هستی دیگه
- یه دونه ای
2 پرس جوجه کباب سفارش دادیم داشتیم میخوردیم دیدم پدرام همش به پشت سر من نگاه میکنه سرمو برگردوندم دیدم اوه اوه 2تا داف پشتمونن
-پدرام اون چشاتو درویش کن
-علی بابا ببین چه تیکه ای هستن
-دیدم اما من از هر دختری به این راحتیا خوشم نمیاد تا خوشمم نیاد تو نخش نمیرم
-جان من بیا این 2تا رو تور کنیم این چند روز اینجاییم تنها نباشیم
-به من چه تو خودت برو مخ کن
-تنهایی نمیشه که
-به کیرم
-کیرت تو حلقشون
-پدرام یه ذره ادب بد نیستا
دیدم پدرام غذاشو برداشت داره بلند میشه
-پدرام کجا؟چه غلطی میخوای بکنی؟
دیدم یه صندلی برداشت دقیقا کناره میز اون دخترا نشست همه اونجا داشتن پدرامو نگاه میکردن اون 2تا دختر که انگار هنگ کرده بودن همینجور زل زده بودن به پدرام منم چون 2 3 تا میزی باشون فاصله داشتم صداشونو نمیشنیدم اما معلوم بود دخترا دارن بش میگن اینکارا چیه از قیافشون تابلو بود جدیه جدی بودن پدرامم یه ریز داشت فک میزد 3 4 دیقه بعد دیدم چجور 2تا دختره دارن میخندن؛حتما باز این پدرام یه کسشر گفته بود ببین چه راحت خرشون کرد
دیدم داره با دست بم اشاره میکنه تا منم برم پیششون منم دیگه غدامو تموم کرده بودم پاشدم رفتم سمت اونا
-اینم رفیق گل ما اقا علیرضا
-علی اینا هم دوستای ما ایشون فرناز و ایشون هم عاطفه
فرناز-سلام اقا علیرضا خوشحالم دوستایی مثه شما پیدا کردیم
-سلام خواهش میکنم منم همینطور سلام عاطفه خانوم
-سلام علی اقا خوشبختم
-منم همین
هر دو قیافه خوبی داشتن اما عاطفه خوشگلتر بود اما فرناز شیطون تر بودو به پدرام حسابی میخورد
پدرام-بچه ها دیگه پاشیم بریم
فرناز-اره دیگه بریم که حتما داییم الان نگران میشه
پدرام-دایی؟
فرناز-اره منو عاطی میریم اونجا
پدرام-مگه ما مردیم؟بابا بیاین با هم میریم ویلای ما با هم خوش میگذرونیم این مدت
فرناز معلوم بود حسابی ازین پیشنهاد خوشش اومده
-اره پدرام راس میگه ما هم تنهاییم بیاین بریم با هم
فرناز-اما زشته نمیخوایم مزاحم باشیم
پدرام-مزاحم چیه مراحمین
فرناز-عاطی تو نظرت چیه
عاطفه-من که خوشحالم میشم خیلی احساس راحتی میکنم پیششون
من-پس پاشین بریم تا شب نشده
پول رستوران حساب کردمو راه افتادیم به سمت ویلا اما دیگه تنها نبودیم....
ما با پژوی پدرام راه افتادیم اون 2تا دختره هم با ام وی ام که داشتن پشت ما راه افتادن فرناز قرار شد زنگ بزنه به داییش بگه ما با دوستامون میریم ویلاشون..
-پدرام تو مگه نگفتی عاشق سمیرا هسی
-اره داداش الانم میگم.
-پس اینا کین؟
-علی من یه تار موی سمیرا رو به 100تا ازین دخیا نمیدم الانم اگه میبینی مخشون کردم چون این چند روزه تنها نباشیم توام گیر نده دیگه همین چند روز با همیم بعد دیگه اونا میرن دنباله کار خودشون ما هم همین
-چمیدونم..شاید حق با تو هس
منم دیگه تصمیم گرفتم فاز منفی ندمو با جمع یکی شم
ساعت از 7 گذشته بود که دیگه رسیدیم یه ویلای واقعا شیک که یه استخر هم گوشه ی باغه اون ویلا داشت که تمیز بود..
فرناز-به عجب جای با صفاییه
عاطفه-من که خدایی حال کردم شما رو نمیدونم
پدرام-ما اینیم دیگه
منم یه چشمکی به پدرام زدم..
وسیله هارو بردیم داخل ویلا که واقعا دکور قشنگی داشت
یه اتاق رو من و پدرام گرفتیم یه دونه رو هم اون 2تا
-اهاااای دخترا کجایین پاشین بیاین یچی بپزین کوفت کنیم
عاطفه از اتاق اومد بیرون که من یه لحظه هنگ کردم یه شلوارک قهوه ای که تا بالای زانوش بود با یه تاپ بندی سفید که ارم ادیداس داشت چه ریلکس بود..
عاطفه-علی مگه کلفتیم ما مثلا مهمون ما هسیما
فرنازم از در اتاق اومد اونم مثه عاطی تاپ و شلوارک زده بود اما عاطی بازم خوشگلتر بود
فرناز-اره عاطی راس میگه ما اومدیم خوشگذرونی تازه ما خونه خودمون دس به سیاه سفید نمیزنیم چه برسه اینجا
من-پس ما کسخل بودیم شما رو دعت کنیم؟واسه همینا بود
فرناز-بی تربیت
این لحظه هم پدرام بعد یک ربع تلاش در توالت اومد بیرون
پدرام-بچه ها این علی خان یکم منگول تشریف دارن حرفاشو جدی نگیرین
عاطی-بله,معلومه
-پدرام دسمال اگه کم داری بت بدما
پدرام-بی ادب
-گمشو
فرناز-مثلا 2تا خانوم اینجا نشستنا
پدرام-اینارو بیخی شام چه غلطی کنیم
-بلند میشی میری به تعداد غذا میگیری میای
پدرام-باشه پس پول بده
-مگه من پدرتم که پول میخوای 1قرون بت نمیدم
پدرام-منم که دیگو پولی در بساط ندارم میدونین که
-اره ارواح عمت خسیس
عاطی-بابا دعوا نیوفتین من حساب میکنم
پدرام-واقعا خانومی عاطی,,حرف نداری,گلی
-بسه دیگه کمتر بخور وگرنه سیر میشی
پدرام-توام که هی چرت بگو
دخترا که داشتن میخندیدن پدرامم رفت شامو گرفت همه نشستیم خوردیم شستن ظرفا رو هم انداختن گردن من بدبخت..
فرناز-نمیدونم چرا خیلی خسته ام من میرم بخوابم که فردا زودتر بریم بگردیم..
پدرام-منم همین منم میرم بخوابم شما هم بگیرین بتمرگین صبح زود پاشین.
من با پدرام رفتیم تو اتاق خودمون خوابیدیم دخترا هم تو اتاقشون رفتن بخوابن..
بعد 5مین پدرام خوابش برد واقعا خسته بود اما من هرکار کردم خوابم نبرد ساعت 1شب شده بود بلند شدم رفتم رو ایوون نشستم هنذفریمو گذاشتم گوشم داشتم همینجور اهنگ گوش میکردم یهو دیدم یه دستی اومد بین دستام سرمو برگردوندم دیدم عاطیه
-تو چرا هنوز بیداری؟
-به همون دلیل که تو بیداری
-من هرشب همینم راحت خوابم نمیبره
-چرا؟
-نمیدونم
-علی راستش نمیدونم چرا اما یه چیزی توی تو دیدم که پیشت احساس ارامش میکنم
وااای اینو دیگه کجای دلم بذارم اصلا دوس نداشتم باش رابطه ی عاطفی برقرار کنم بدون جواب دادن هنذفریمو دوباره گذاشتمو به اهنگ گوش دادنم ادامه دادم شونه هام سنگین شده بود دیدم عاطی سرشو گذاشت رو شونه ی من خوابیده
ای خدا این چند روز بخیر بگذره بعد نیم ساعت اونو بلند کردم گفتم برو سر جات بخواب منم میخوام بخوابم اونم همینجور تو خوابو بیداری رفت سمت اتاقش منم با کلی فکر رو تخت دراز کشیدمو اروم خوابم برد...

لوتی جون تولدت مبارک
     
#6 | Posted: 11 Feb 2013 11:43 | Edited By: jems007




قسمت ۵

کسخل پاشو لنگ ظهره
-علی بیخیال بذار بخوابیم
-بابا همه بیدار شدن فقط تو خوابی
-باشه بابا برو منم الان میام
رفتم پایین توی حال یهو یکی پرید تو بغلم
عاطی-سلام عزیزم خوبی؟
من همینجور با بهت بش نگاه میکردم
-این چه وضعشه دیگه پاش پاشو پام له شد..
-بداخلاق
-فرناز کو؟
-رفته دوش بگیره
-پس تا در نیومده منم برم
-تو بیجا میکنی
خندم گرفته بود ازینکاراش میدونستم چی تو دلشه منم تصمیمو گرفتم که تو این چند روز بش حال بدمو ضد حال نزنم اما بعد این سفر همه چی تموم
-چشم
-افرین پسر خوب
پریدو یه ماچ از لپم کرد..
-به به اینجارو نگاه من برمیگردم تو اتاق شما عملیاتو ادامه بدین
من-پدرام خفه شو کاری نمیکردیم
عاطی-علی راس میگه
-بله دیدم
همین موقع فرنازم اومد بین ما
فرناز-سلامممم بچه ها میگم زود تر اماده شین بریم یکم دور بزنیم
پدرام-اره راس میگه شما 2تا هم عملیاتو بذارین برا بعد سفر
کوسن مبلو طرفش پرت کردمو پاشدم رفتم تو اتاق که اماده شم
-علی این دختره انگار خاطرخوات شده ها
-خودم میدونم
-میخوای چیکارش کنی
-هرکاری هست تو همین سفر میکنم بعد سفر همه چی تمومه
-اره داداش همین کار خوبه
اماده شدیم که بریم تو شهر بچرخیم ..هممون با ماشین پدرام گفتیم که بریم...
راه افتادیم سمت شهر..شهر کوچیکی بود دخترا میرفتن تو پاساژا واسه خرید منو پدرامم الاف اونا بودیم
من-خب خریدتون تموم شد به سلامتی؟
فرناز-نه علی بریم یجا دیگه لباس زیر باید بخرم
من-نمیخواد بابا من همرام 3دست شرت اوردم یکیشو میدم به تو
پدرامو عاطی زدن زیر خنده
فرناز-خیلی بی شعوری..ایشش
پدرام-بابا حق داره علی زیر پای ما علف درومد
عاطی-واقعا که همه آرزوشونو 2تا خانوم باشخصیت مثه ما همراشون باشه
اینو که گفت رفتم سر جاده یه ماشین که توش 1پسرو دختر جوون بودنو دیدم اروم داره میاد
-داداش یه لحظه
-بله داداش
-اقا اون 2تا خانوم که اوجانو میبینی
فرنازو عاطی با پدرامم اومدن نزدیک من
-اره داداش چطور مگه
-داداش این 2تا چسبیدن به ما ولمونم نمیکنن اگه این 2تا رو ببری همراه خودت اون پسره که کنارشونه هم به عنوان اشانتیون بت میدم
پسرو دختره حسابی خندشون گرفته بود سرمو برگردوندم حالت بچه ها رو ببینم..اوخ اوخ عجب غلطی کردم عاطی دس به کمر داشت با حرص نگام میکرد فرناز که خون از چشاش میبارید پدرامم که از بس کسخله اصن فک نکنم فهمیده باشه موضوع چیه
اون 2تا پسر دختره هم رفتن من موندمو با این 3تا که الان تو ذهنشون دارن پاره پارم میکنن
فرناز اروم به عاطیو پدرام یه چی گفتو رفتن تو ماشین
من-ایس کنین منم اومدم
تا نزدیک ماشین شدم پدرام گازو گرفتو رفت..ای نامردا چقد بیجنبن حالا این همه راهو کی میخواد بره عجب کاری کردیما
وای گل بود به سبزه نیز اراسته شد هوا شروع به بارون کرده بود رفتم سر خیابون
-اقا دربست
-بفرما
سوار تاکسی شدمو برگشتم خونه اونا تا منو دیدن زدن زیر خنده اخه اون مدت که منتظر ماشین بودم حسابی خیس شده بودم
-واقعا که نامردین
عاطی-حقت بودددد اقای بی ادب
فرناز-همینقدر نکشتیمت برو خدا رو شکر کن
پدرام-حق با فرناز جونمه
-تو حرف نزن که میام جورابامو میکنم تو حلقت
پدرام-روانی
رفتم اتاقو یه دس لباس برداشتمو رفتم حموم
-از حموم اومدم شام اماده نباشه من میدونمو شما 3تا
منتظر جواب نشدمو در حمومو بستم..دوش اب گرمو وا کردمو رفتم زیرش..چه ارامشی داشت..یاد کارای امروز افتادمو خندم گرفت..تا اینجا که همه چی خوب بود خدا بقیشم بخیر کنه

لوتی جون تولدت مبارک
     
#7 | Posted: 15 Feb 2013 13:14




قسمت ۶

از حموم اومدم دیدم ایول شام آمادس..یه دل سیر خوردمو رفتم تو حیاط نشستم دیگه اخر شب بود همه رفتن بخوابن..رو تخت داخل حیاط که به شکل تاب بود نشستمو حسابی حال میکردم تو این سکوت..که باز 2تا دست از پشت بغلم کرد
عاطی-تو تنها تنها ایجا چیکا میکنی؟ها؟
اینو نگا چه زود پسر خاله شد با ما
-خوابم نمیبرد گفتم یکم فکر کنم
-به چی؟
-همه چی
-حتی به من؟
باز جوگیر شد این دختره
جوابشو ندادم اومد کنارم نشست به پهلوم تکیه داد
-علیرضا
-بله
-دوست دارم
که یه دفعه لباشو گذاشت رو لبامو مثل قحطی زده ها میمکید از خودم جداش کردم
-عاطی میدونی داری چیکار میکنی اخه
-اره علی.تو رو خدا بذار یه امشبو راحت باشم
تو دلم گفتم بعد این سفر که دیگه نمیبینمش حداقل یه حال کنیم بد نیس
بغلش کردمو چسبوندمش به خودم لبامو گذاشتم رو لباش هر 2 داغ کرده بودیم لباشو کامل میگرفتم تو دهنم واقعا شیرین بودن کمرشو میمالیدم همیجور تاپ قهوه ایش رو دادم بالا با کمرش بازه میکردم دهنمو بردم رو گردنش واقعا خوشمزه بود
-علی من مال خودتم جوون.عاشقتم
منم حالم بهتر از عاطی نبود حسابی راست کرده بودم دستمو گذاشتم رو سینه هاش که متوسط بود اما تو اون لحظه برا من بهترین سینه بود
-علی ارومتررر دردم گرفتم
سینه هاشو همینجور محکم میمالیدم تاپشو از تنش درواوردم واقعا بدن خوشگلی داشت دیگه افتادم به جونش
سینشو حسابی خوردم یهو دستشو برد پایینو گذاشت رو کیرم یه لحظه از لذت زیاد کلم صوت کشید کیرم از رو شلوار گرفته بود بالا پایینش میکرد
-علی میخوااااام
-چی میخوای
-کیرتو نفسم اوففففف
شلوارمو سریع دراوردم عاطی تو یه لحظه رفت پایینو کیرم گذاشت تو دهنش چه گرمای لذت بخشی وجودمو گرفته بود.خیلی قشنگ ساک میزد زبونشو دور سر کیرم میچرخوند تخممو با دستش میمالید منم سرشو به کیرم فشار میدادم
ناله ی هردومون درومده بود ترسیدم پدرامو فرناز بیان ما رو ببینن برا همین گفتم زودتر تمومش کن
-عاطی بسه دیگه ابم میادا
کیرمو ول کردو به پشت خوابید
-علی بذار تو کونم بدو دارم میمیرم
-کیرمو که خیس بود گذاشتم سر کونش با یه فشار نصفش رفت تو عاطی که دیگه داشت جیغ میکشید دستمو گذاشتم جلو دهنش شروع کردم به تلمبه زدن همزمان سینه هاشو میمالیدم
-عاطی دارم میام
-بریز همون تو عزیزممم
سرعتمو بیشتر کردمو با یه ناله ابمو ریختم تو کونش اما عاطی هنوز ارضا نشده بود رفتم لای پاش زبونمو کشیدم رو کسش که واقعا خوشگل بود دیگه ناله هاش بلند شده بود زبونمو کردم تو کسش اون تو میچرخودمش با دستم با کونش بازی میکردم که عاطی یه جیغ زدو بیحال شد منم ولش کردم
عاطی-علی خیلی دوست دارم
من چیزی نداشتم بگم یه بوس از لبش کردمو لباسمو پوشیدم رفتم سمت خونه ..دیدم همه چی عادیه
-خسته نباشی پهلوون
پدرام بود کونی فهمیده بود
-خایمالی نکن
-کیف کردی دیگه ما که ازین شانسا نداریم
-همین قدر که داریم از سرت زیاده بگیر کپه مرگتو بذار
-باشه بابا تو عملیات داشتی خسته ای به من چه
از خستگی جوابشو ندادمو خیلی زود اون شب خوابم برد.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#8 | Posted: 16 Feb 2013 12:42




قسمت ۷

-پاشو بابا یه کس کردیا کوه که نکندی اینقد میخوابی!
-پدرام بلند میشم چکو لقدت میکنم
-کیرمو بخور
-سیرم
-بچه کونیو میبینیا بابا ساعت 1 ظهره
-واقعا؟چه حالی داد
-کس کرنتو میگی
-نه خوابو میگم
-پاشو فرناز رفته ناهار بگیره الان میرسه
-چه دستو دل باز
-دید تو با عاطی دیشب زدین تو جبهه و عملیات گفت یکم بتون انرژی بده
-اونم فهمیده؟
-بابا کجای کاری صبح پاشدم دیدم یکی برام اس داده نوشته سلام اقا لطف کنین به دوستتون بگین ولومو کم کنه کس میکنه نوش جونش اما صدا دیگه چیه با سپاس خواجه حافظ شیرازی
-ای کونی مگه گیرت نیارم
پدرام فرار کرد رفت تو حال منم رفتم پیشش
پدرام-برو عروس خانومو بیدار کن
-عروس چیه پدرام الکی شورشو در نیار اون باورش میشه
-میخواستی نکنی.حالا کردی باس پاش واستی
-گمشو
بلند شدم رفتم سمت اتاقی که عاطی خوابیده بود
-عاطی بیداری؟
جواب نداد درو وا کردم رفتم تو دیدم هنوز خوابه
-عاطی پاشو لنگه ظهره
یکم تکونش دادم
-سلام علی جونم
پرید یه ماچ گنده از لبام کرد
-بابا چه خبرته اول صبحی
-مال خودمه به تو چه؟
یا علی..خدا این قضیه رو بخیر بگذرون
-لباساتو بپوش بیا بیرون پیش بقیه
-باشه عزیزم
رفتم پیش پدرام که داشت تلویزیون نگاه میکرد نشستم
-پدرام
-هوم؟
-باید زودتر برگردیم تهران
-علی تازه 3روزه اومدیما
-میدونم پدرام اما...اما این دختره هر روز داره وابسته تر میشه باید یه بهانه ای بیاریمو بریم
-یعنی دورشون بزنیم دیگه؟
-اخه راه دیگه ای نمونده منم خوشم نمیاد اینکارو کنم
-باشه علی اما اگه تهران بت زنگ زد چیکارش میکنی؟
-بابا خطو عوض میکنم
-عجب
-دودوله مش رجب
-تو کونت
-پدرام دور از شوخی فرناز اومد میگیم حال داداش من خوب نیس مامانم زنگ زده زود باید برگردین..اوکی؟
-باشه قبول..
فرناز اومد ناهار چلو کباب گرفته بود ناهارو خوردیمو فرنازو پدرامم همش برا قضیه دیشب تیکه مینداختن
بعد ناهار برای اینکه بگم موبایلم زنگ خورد رفتم تو حیاط بعد با چهره نگران برگشتم
-پدرام زود باش وسیله هاتو جمع کن باید برگردیم
عاطی-چرا علی چی شده؟
پدرام-چرا داداش؟
-بابا مامانم زنگ زده میگه داداشم تصادف کرده زود باید برگردیم
فرناز-وای!پس ما هم برمیگردیم
-نه بابا فرناز نمیخواد سفرتونو خراب کنین..اخر هفته هروقت برگشتین زنگ بزنین اونجا همدیگرو میبینیم
عاطی-دلم برات تنگ میشه علی
-عزیزم چند روز دیگه که برگشتین همدیگرو میبینیم(عمرا)
رفتیم ساکو بستیمو آماده حرکت شدیم
عاطی-اروم برینا.رسیدی زنگ بزن علی
-چشم
نشستم تو ماشینو پدرام گازو گرفت..یه خاطره ی خوب دیگه هم گذشت..واقعا دلم براشون تنگ میشد اما نمیتونستم برا عاطی اون کسیکه میخواس باشم..ایشالا هرجا هستن شاد باشن
-داداش نبینم دمغ باشی؟
-نه پدرام داشتم به این چند روز فکر میکردم چه خوب بود
-اره علی دخترای خوبی بودن دلم همین الان براشون تنگ شد
-منم همین..راسی از سمیرا چه خبر خوب پیچوندیشا
-چند بار بهش زنگ زدم این مدت دلم براش یه ذره شده
-هوای عشقتو داشته باش پدرام
-دارم علی
هندزفریمو گذاشتمو باز رفتم تو فکر
کاش همه روز زندگی شاد بود..شادیا چه زود خاطره میشن..تابستونم دیگه نصف شده بود چیزی به دانشگاه نمونده بود
-علی پاشو رسیدیم.چقد میخوابی تو امروز
-ا ا ا ا !چه زود رسیدیم
-زود نرسیدیم شما همش تو چرت بودی
رفتم از پشت ماشین ساکمو گرفتم با پدرام یه خدافظی کردمو رفتم سمت خونه
زنگو زدم
-بله؟
-سلام محمد منم داداشی
درو زد رفتم بالا محمد تا منو دید پرید بغلم دلم براش یه ذره شده بود
-سلام مامانی چطوری؟
-سلام عزیزم فدات شم تو خوبی؟
-اره مامان.به سلام بابا چطوری تو؟
-سلام اقا علیرضای گل چه زود برگشتین بابا
-برا پدرام کار پیش اومد برگشتیم دیگه
مامان-برو لباساتو عوض کن بیا برات چایی بیارم مامان
رفتم تو اتاقم دلم برا اتاقم تنگ شده بود
ساک گذاشتم رو تخت تا بعدا جابه جا کنمش
لباسامو عوض کردمو برگشتم تو حال اون شبم سوغاتیایی که براشون خریده بودمو دادمو تا نصف شب از سفر گفتمو خندیدیم بعدش باز هم خواب اما ایندفعه با ارامش...

لوتی جون تولدت مبارک
     
#9 | Posted: 19 Feb 2013 13:03




قسمت ۸

بازم یه روز معمولیه دیگه دوباره اومدیم اول خط
-سلام مامان چطوری؟
-خوبم..الان خالت زنگ زد شام دعوتمون کرد
-بابا با محمد کجان
-رفتن خونه بابابزرگ
-اهوم
رفتم نشستم پای کامپیوتر مودمو روشن کردم تا یکم تو اینترنت بچرخم ..مرتضی پاشایی اهنگاشو دانلود کردم خیلی دوسش دارم یکمم تو چت روم با بچه ها گفتیمو خندیدیم دیگه باباو محمد اومدن ناهارم آماده بود ناهارو خوردیم تا غروب به همین منوال بود دیگه باید آماده میشدیم که بریم خونه خالم .خالم فقط یه دخت داره که تازه میرفت اول دبیرستان منو خیلی دوس داشت اما من اونو مث خواهرم میدونستم نه چیزه دیگه...
دیگه راه افتادیم یه 15 دقیقه ای تو ترافیک بودیم تا رسیدیم خونه خالم.
-سلام عمو رضا(به شوهرخالم میگم عمو)
-سلام شاه پسر خوبی؟
-قربونت عمو.سلام خاله جون چطوری؟
-سلام عزیزم نامرد یه سر نمیزنیا
-ما که همیشه مزاحمیم
-سلاااااا علی رضااااااا (این صدای دختر خاله سحر بود که نمیدونس ما دعوتیم) سریع اومد قبل اینکه با بقیه احوال پرسی کنه یه ماچ گنده کرد منو.همه بعد احوال پرسی رفتیم تو پذیرایی نشستیم
-خب علی اقا درس و مشق چه خبر
-عمو درس که فعلا ندارم تا مهر که دانشگاه شروع شه
-پس الافی دیگه
-تو همین مایه ها
مامانو خاله رفتن تو آشپزخونه تا طبق معمول برا هم درد ودل کنن..
بابا هم که با عمو داشتن راجع به سیاستو ای کسشعرا حرف میزدن منم ساکت داشتم آهنگی که تلویزیون میداد رو میدیدم
-علی بیا اینجا
-باشه سحر الان میام
رفتم پیش سحر تو اتاقش اوه دکورو عوض کرده بود رنگو ست اتاقشم بنفش کرده بود.
-قشنگه علی؟
-تو 6ماه نشده که دکورو عوض کرده بودی باز تغییر دادی؟
-خب اونو دوس نداشتم
-عجب.بچگی عالمی داره
-بچه خودتی
رفت رو تختش سرشو گذاشت بین پاهاش که مثلا قهر کرده تا من نازشو بکشم
-سحر
-ها؟من بچم باهام حرف نزن
عجب لوسیه این دختر عجب گیری افتادیما
-سحری؟
-چیه؟!
-قربون دخترخالم برم بخند بینم
یه دفعه گل از گلش شکفتو خر شد
-ایششش.داداشه بد
-فدا اجی سحرم
یه ماچ از لپش کردم که بیشتر ذوق کرد
-علی بیا عکسایی که تو اردوی مدرسه انداختمو ببینیم
-باشه بیار این دوستای خوشگلتو یه نگا بندازیم
-ا ا ا ا علی هیز بازی در نیار دیگه
-چشم
عکساشو نشون دادو یکی یکی دیدیم بعدم رفتیم شامو که زرشک پلو هم بود زدیم تو رگ تا 12 شب اونجا موندیم از هر دری حرف زدیم که دیگه راضی شدیم که برگردیم.
-مامان بابا من رفتم بخوابم شب بخیر
-شب بخیر عزیزم
امروز با اینکه فکر میکردم روز بیخودیه اما روز خوبی شده بود خدا رو شکر..خدا تا فردا شبت بخیر

لوتی جون تولدت مبارک
     
#10 | Posted: 20 Feb 2013 00:26




قسمت ۹

روزا تند تند میگذشت به دانشگاه نزدیک تر میشدیم دیگه از بیکاریو الافی خسته بودم دوس داشتم زودتر دانشگاه شروع شه 10 روز مونده بود به دانشگاه با پدرام رفتیم اونجا ببینیم اوضاع از چه قراره هر 2تا رفتیم رشته معماره واحدامونم مثه هم برداشتیم.محیط دانشگاه 360 درجه با دبیرستان فرق داشت همه جور ادم پیر جوون دختر پسر همه جوره بود.
-علی چه کس هایی بزنیم اینجا
-کسخل هنو نیومده فکر کردنی?
-نکنی میکننت
-چه ربطی داشت اخه
-نمیدونم والا..راسی امروز با سمیرا میرم کافی شاپ توام بیا
-باشه وقتش شد بزنگ..فعلا من برم داداش خدافظ
-باشه داداش
رفتم خونه یکم چرت زدم تا غروب پدرام اومد دنبالم راه افتادیم به سمت قرارش
-پدرام سمیرا نمیگه این کیه همرا خودت هی میاریش?
-نه بابا تازه تو کیرمی همه جا آویزونمی
-آویزون عمته لاشی
رسیدیم به اون کافی شاپ سمیرا طبقه بالا نشسته بود برامون یه دست تکون داد ما هم رفتیم بالا دور هم نشستیم سلام احوال پرسیو کردیم
سمیرا-علیرضا کجایی نیستی
پدرام-تو کون خر
-پدرام بی ادب نشما
سمیرا-خیر سرتون من اینجاما
پدرام-به من چه تو سوالت بد بود
سمیرا-پدرام خب حالا بی ادب نشو
-سمیرا با این چی جوری تا میکنی اخه?خدا تو خلقتش مونده
سمیرا-علی ا ا ا این چه حرفیه?خیلیم ماهه عزیزم
قیافه پدرام اون لحظه دیدنی بود مثه خری که بش تیتاب بدی دقیقا همون
-چه کسشعرا
پدرام-خوب پش شدیا
-من?برو عمو
سمیرا-بجا جروبحث یه چی سفارش بدین بخوریم گلومون خشک شد
پدرام رفت 3تا بستنی میوه ای سفارش داد پدرامو سمیرا همینجور با هم حرف میزدن که گوشیم زنگ خورد..

لوتی جون تولدت مبارک
     
صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / فراموشی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites