تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

پیرزن حشری

#1 | Posted: 2 May 2011 12:30
مادرجون حشري1
امروز چهلم رستم خدا بیامرز بود. بیشتر از اینکه امروز واسه اون گریه کرده باشم واسه خودم گریه کردم. حالا تنهایی چه خاکی تو سرم می ریختم...هر کی نگام می کرد و می دید اونجوری دارم آبغوره می گیرم فکر می کرد دارم واسه رستم گریه می کنم دیگه نمی دونستن که من دارم واسه بدبخت شدن خودم گریه می کنم... حدود نیم قرن با هم زندگی کرده بودیم. من 15 سال داشتم و رستم 18 ساله بود که با هم ازدواج کردیم. تو این 51 سالی که با هم زندگی کرده بودیم خوب اخلاق هم دستمون اومده بود.. رستم مرد ساکت و صبوری بود منم تقریبا مثل خودش بودم.. توی اکثر چیزا نظرمون یکی بود اگرم یکی مخالف بود اون یکی کوتاه می اومد. به ندرت با چیزی مخالف بودیم.. کینه نداشتیم و به هر چیزی که داشتیم قانع بودیم و با همون دلخوشی های کوچیکمون از زندگیمون لذت می بردیم.. زمان چه قدرزود می گذره انگار همین دیروز بود که من و رستم با هم عروسی کردیم. به همین زودی گذشت...اون روزا که توی یه اتاق کوچیک و تنگ زندگیمونو شروع کردیم و حالا این خونه بزرگ که واسه هر دوی ما بزرگ بود و توش گم می شدیم.... بعضی وقتا دلمون واسه همون اتاق کوچیکمون تنگ می شد. روزگار خوشی با رستم گذرونده بودم و از زندگی که باهاش داشتم راضی بودم. حالا که دیگه بچه ها رفتن سر خونه زندگیشون من و رستم بیشتر احساس می کردیم به همدیگه احتیاج داریم. اما خب دیگه مرگ هم بخشی از زندگی ما آدماست... از همدیگه بدی ندیده بودیم و هر چی تو ذهنمون مونده بود خوبی بود.. فرق زیادی بینمون نبود و این علت اصلی ارتباط خوبمون هم همین بود. بذارید یه کم از اون موقع ها بگم. ما یه خونواده 6 نفره بودیم. چهار تا بچه بودیم که 2 تامون دختر بودن و 2 تامون پسر. من بچه دوم بودم.خونواده متوسطی بودیم و خب مثل الان نبود که بچه ها همه کاره باشن حرف اول و آخررو تو خونه ما پدرم می زد. اون موقع ها تو خونه ها کاملا مرد سالاری بود و مثل الان نبود و اصلا واژه ای به نام زن ذلیلی وجود نداشت. حرف حرف مرد خونه بود و کسی هم جرات نداشت نه و نو بکنه. ما هم از همون خونواده ها بودیم و پدر رییس خونه محسوب می شد . دوران بچگیمون که به سرعت برق و باد گذشت. اون وقتا تو شهرما دخترا تا ابتدایی هم به زور درس می خوندن وقتی دوره ابتدایی رو تموم می کردن کلی پز می دادن. کمتر کسی می تونست مدرک ابتداییش رو بگیره چون یا شوهر می کردن یا کمک پدر مادرشون بودن. من یه دختربا نمک و به قول مادرم ناز نازی بودم. بیشتر به عمه ام شبیه بودم تا پدر و مادرم. بور بودم و موهام و ابروهام بیشتر به قهوه ای متمایل بود. پوست سفیدی داشتم و چشمام به مادر رفته بود. درشت و سبز... قدم متوسط بود شاید 165 یا یه کمی این ور اون ور می شد. اما چیزی که دوست نداشتم این لاغریم بود. البته همه می گفتن زیاد لاغر نیستم اما خودم به نظرم میامد خیلی لاغرم. الان دخترا دوست دارن لاغر باشن اما قدیما دخترایی رو که یه ذره گوشتی بودن رو سالم تر می دونستن. خب عقلشون به چشم بود و فکر می کردن کسی که درشت تر باشه یعنی سالمتره و بدنش قویتره... خلاصه دختر خوشگلی بودم که از 13 سالگی واسه خودم یه عالمه خواستگار داشتم. اما شانسی که آورده بودم پدر خیلی دوست داشت درسم تموم شه بعد شوهرم بده. منظورم همون دوره ابتداییه ها.. بالاخره درسم تموم شد و اومدم ور دل مادرم نشستم. یه خصوصیت دیگه هم داشتم که خیلی آزارم می داد. هم قبلها خیلی اذیتم می کرد هم موقعی که با رستم ازدواج کردم هم موقعی که رستم مرد و من تنها شدم. اگه گفتین چی بود ؟!!! بعضی وقتا این خصوصیتم رو خیلی دوست داشتم اما یه موقعی هایی که می دیدم نمی تونم کنترلش کنم برعکس.. خیلی بدم میامد... اون خصوصیتم شهوت بسیار زیادم بود. نمی دونم چی تو وجود من بود که اصلا آروم نمی شدم. خونمون هم مثل این خونه های امروزی نبود که هر کدوم یه اتاق جدا داشته باشیم و هر کاری دلمون خواست بکنیم. امکاناتمون هم مثل شما جوونا نبود که بشینیم پای ماهواره و کامپیوتر و نمی دونم سی دی و.. از این چیزا.. یه اتاق داشتیم که هممون همون جا بودیم و یه اتاق کوچیک دیگه هم بود که به عنوان پستو ازش استفاده می کردیم و خرت و پرتامون رو گذاشته بودیم اونجا... غیر از من 3 تا بچه دیگه هم بودن که هی دور ورم بودن و تو خشتک همدیگه بزرگ شدیم. کی وقت گیر میاوردم به خودم برسم. اطرافم همیشه شلوغ بود و فقط می تونستم این نیروی عجیبی که تو وجودم بود رو شبا زیر پتو تخلیه کنم. نمی دونستم این کارم چیه.. درسته غلطه... خوبه..بده.. هر چی بود چون حس خوبی بهم دست می داد و این میلم رو ارضا می کرد دوستش داشتم و ادامه اش می دادم. با دستم خودمو می مالیدم یه حسی بهم دست می داد که خیلی خوب بود... دعا می کردم زودتر شوهر کنم تا از این وضع خلاص شم. دست خودم نبود بدجوری اذیت می شدم. عقلم هم به کارای دیگه ای قد نمی داد و فقط باید می شستم ببینم کی از این وضع نجات پیدا می کنم.روزها گذشت تا اینکه یه روز مادرم بهم گفت یکی از فامیلای دور آقات تو رو واسه پسرش خواستگاری کرده و آقات هم قرار گذاشته تا بیان و صحبت کنن. از خوشحالی چند تا سکته ناقص زدم. دلم می خواست داد بزنم : شوووووووهر... ما اونجوری پوز می زدیم تو دخترای فامیل... نه با ماشین و موبایل و دانشگاه و این اداها... وقتی فهمیدم اسمش رستمه خیلی ذوق کردم.. گفتم حتما مثل اسمش یه مرد قوی و کت کلفته... ولی وقتی شب خواستگاری دیدمش پشمم ریخت.. یه پسر ریزه میزه و فسقلی.. جثه کوچیکی داشت تقریبا سفید بود پوستش.. یه دست لباس سورمه ای پوشیده بود و موهاشو فرق کج باز کرده بود و کلی هم ژست گرفته بود. چشماش به قهوه ای می زد و ابروهای مشکی و پرپشتی داشت مثل موهاش... رویه هم رفته از نظر قیافه بدک نبود و می شد گفت متوسطه. اولش اصلا خوشم نیومد آهسته درگوش مادرم گفتم این چیه دیگه..چرا اینجوریه... آب رفته..مادرم چشم غره ای رفت و گفت رو حرف آقات حرف نمی زنیا..خیره سر.. اگه آقات بفهمه سرتو می بره... دیدم راست میگه..... مادرم هم بدون اجازه آقام آب نمی خورد. منم جرات نداشتم چیزی بگم واسه همین لال شدم. رستم لوله کش بود و پدرش هم همین شغل رو داشت...آروم زمزمه کردم : این لوله کشه ؟ لوله باید اینو بکشه... مادرم یه دونه از اون نگاها بهم انداخت که برق از کون آدم می پره خودشون بریدن و دوختن و چند روز بعد ما به عقد هم دراومدیم. روزای اول که چندشم می شد ازش هی بهش می گفتم ترو خدا یه ذره به خودت برس.. من یه مرد قوی می خوام.. بنده خدا فکر می کرد از سر دلسوزی واسه اون می گم می گفت فدات بشم... چشم به خودم بیشتر می رسم.. چند دفعه خواستم بگم تو که خودت این قدری هستی وای به حال کیرت.. حتما باید بهش بگم دودول... شبا موقع خواب به خودم می گفتم خاک بر سرت فروزان.. آخه این چه شوهریه .. تو باید اینو بکنی نه این تو رو.. زمان ما فاصله ای بین عقد و عروسی نبود. بیشتر پسرا وقتی عروسی می کردن زنشونو می بردن خونه پدرشون. خونه اون موقع پدر رستم هم از این خونه های قدیمی آجری بود که مثل کاروانسرا می مونه و دور تا دورش اتاقه. البته اتاقاش خیلی کوچیک بودن شاید دور حیاطشون یه 4 یا 5 اتاقی بود اما همش اندازه جای خواب دوتا آدم بود... با اون اتاقای کوچیک جالب بود که هر خونواده کم کمش 4 و 5 تا بچه رو داشت حالا فکر کنید اگه جای بیشتری داشتن چی میشد.وقتی رفتیم زیر یه سقف و چند وقت از زندگیمون گذشت به رستم علاقه مند شدم.. به خاطر مهربونی و خوش اخلاقیش بود که روز به روز بیشتر بهش علاقه مند می شدم... ما خونه پدر رستم زندگی می کردیم.. 6 تا بچه داشتن که رستم بچه اولشون بود و بقیه مثل توله همه جای خونه ولو بودن... کوچکترینشون 5/2 داشت. قد و نیم قد و شیطون... انگار ننه رستم سالی یه دونه زاییده بود.. رستم روزا با پدرش می رفتن و شبا خسته و کوفته برمی گشتن... نسل در نسل لوله زاده بودن. من خجالت می کشیدم به رستم بگم که من آتیشم تنده و یه بار کردنش منو راضی نمی کنه.. با اینکه اینجوری بودم ولی حجب و حیام خیلی زیاد بود و هر کاری می کردم نمی تونستم بهش حالی کنم که چه جوریم و چی می خوام...از همه بدتر این بود که رستم صبح تا شب خونه نبود و من باید چند بار تخلیه می شدم. دیگه بعضی وقتا دلم می خواست خودمو بمالم به دیوار.. دیگه ور رفتن با خودم بهم لذتی نمی داد و دلم می خواست با رستم باشم. هی به خودم می گفتم امشب که اومد خونه بهش می گم.. اما همین که رستم میامد خونه لال می شدم. ما خورد و خوراکمون هم با خونواده رستم یکی بود. یعنی وقتی رستم می رفت سرکار من تا شب پیش مادرش بودم و بچه ها... وقتی رستم و پدرش شب میامدن شام می خوردیم و من بعد از جمع و جور کردن ظرف و ظروفا با رستم می رفتیم تو اتاق خودمون.. اوایل زندگیمون رستم منو خوب راضی نمی کرد بیچاره دست خودش نبود زود ارضا می شد و من همیشه به همون زمان کم قانع بودم.. یعنی مجبور بودم.خلاصه با گذشت سالها دیگه همه چیز واسه هر دومون روشن شده بود. اون فهمیده بود من شهوتی ام و منم فهمیده بودم اون کیر خشکه و هفته ای یه بار هم واسش زیاده.. اوایل به خاطر من سعی می کرد هفته ای چند بار منو بکنه اما بعد از یه مدت دیگه شد هفته ای یه بار... روزها به همین ترتیب گذشت و ما تبدیل به پدر و مادر شدیم. ترو خشک کردن بچه ها یه طرف و این مرض شهوتی که من داشتم یه طرف دیگه. چاره ای نبود باید با وضعیت کنار می اومد. شاید باورتون نشه اما بعد از زایمان اولم نمی تونستیم کاری انجام بدیم من داشتم می مردم. حاضر بودم دردم دو برابر بشه اما این شهوتی که تلنبار شده بود تو تنم یه جوری خارج بشه. دلم می خواست تا رستم و گیر میارم بپرم روش... به هر حال بچه ها بزرگ شدن و ما هم پیرتر. خدا به ما 4 تا بچه داده بود. به ترتیب محمود ، معصومه ، هانیه، هادی بودن که همه دارایی ما بودن.چند سالی گذشت ما دیگه عروس دار و داماد دار شده بودیم... به قول نوه ها مادربزرگ و پدر بزرگ شده بودیم... من هیچ تغییری نکرده بودم جز اینکه چند تا فوت و فن جدید یاد گرفته بودم...امروزی تر شده بودم و امکانات واسم جور بود.. خونه بچه هام که می رفتم همشون ماهواره داشتن و کلی از این قرتی بازیا تو خونشون فراهم بود...بار اولی که با رستم رفته بودیم خونه پسر بزرگم ماهوارشو که روشن کرد چند تا خانوم بودن که داشتن می رقصیدن..رستم که انگار فنر قورت داده باشه.. یهو پرید هوا و گفت استغفرالله... اینا کین دیگه... خاموش کنید بابا..یه عمرسرمون تو لاک خودمون بوده حالا این آخر عمری می خواید همه رو خراب کنید.. نوه هام زدن زیر خنده و گفتن آقا جون این شو..منم که اینقدر خوشم اومده بود از شکل و لباس اون خانوما خیره شده بودم به تلویزیون و حتی پلک هم نمی زدم.. از شانس گنده من رستم از این چیزا خوشش نمیامد... حتی یه دفعه بهش گفتم بریم برام از این سرخاب سفیدابا بخره به صورتم بزنم... چنان آتیشی شد که از گفته ام پشیمون شدم ..می گفت سر پیری یاد بزک کردن افتادی. وقتایی که می رفتم خونه بچه ها نوه ام منو می برد توی اتاق خودشو آرایشم می کرد.. این قدر خوشم میامد که مثل کنه می چسبیدم به آینه... ساناز نوه ام هم که 18 سالی داشت اینقدر سر به سرم می ذاشت و شوخی می کرد شعر می خوند واسم : عروسکی عروسکی... تو خوشگل و با نمکی... خودشم می خندید... توی نوه هام یکی این سانازو خیلی دوست داشتم یکی هم اشکان رو نوه هام که اخلاق منو می دونستن و منو خیلی دوست داشتن. به زور میامدن دنبالمو منو می بردن خونشون و آخرشم به زور منو برمی گردوندن...رستم خیلی حسودیش می شد. تقصیر خودش بود از بس به قول بچه ها گیر می داد بهشون واسه همین بچه ها کمتر دمپرش بودن.با اینکه دیگه پیر شده بودیم اما من هفته ای یه بار واسم کم بود... خوبیش این بود که با این سن و سالی که ما داشتیم هر کاری دلمون می خواست می تونستیم بکنیم خیالمون هم راحت بود من دیگه حامله نمیشم. البته به نسبت این خوبی هزار تا بدی هم داشتیم... مثلا من موقعی که رستم می خواست تلمبه بزنه زیاد نمی تونستم پامو باز کنم یا بالا نگه دارم چون زود خسته می شدم.

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#2 | Posted: 2 May 2011 12:31
مادرجون حشري2
اینم بگمااا فکر نکنید من از اون مادربزرگهایی بودم که کیفشون مثل دارو خونه می مونه و همیشه یه مشت قرص پا درد و کمردرد و کون درد و ازاینا تو کیفشونه هاا.. نه خیر..من خیلی هم سرو حال بودم. تازه با نوه هام فوتبال بازی می کردم و اساسهای خونه ام رو خودم جابه جا می کردم و هیچ جای بدنم هم درد نمی کرد.. اوایل شاید یه ذره لباسام یا به قول شما جوونا تیپم بد بود اما یواش یواش با گذشت زمان منم دیگه مثل جوونا تیپ می زدم.. یه مانتو شلوار کرمی می پوشیدم و یه روسری خوشگل گلدار که دخترم واسه خریده بود سرم می کردم.. هیچ کس جرات نداشت واسه من چیزای سن بالا بخره..همیشه رنگهای روشن و خوشگل مشگل می پوشیدم.بر عکس من رستم بود که اصلا به خودش نمی رسید. من تو خونه یه پیرهن کوتاه می پوشیدم و موهامو همیشه مرتب می بستم و شیک و پیک می کردم اما اون هی سربه سرم می ذاشت و می گفت دختر خانوم ندزدنت. اون قدر کفری می شدم وقتی اون پیژامه های گل و گشادشو می پوشید. دوست داشتم اونم مثل جوونا تیپ بزنه. صبح ها ی زود بیدار می شدم و چایی دم می کردم و خودم می رفتم توی پارکی که نزدیکمون بود می دویدم. آخه اشکان می گفت ورزش آدمو جوون نگه می داره. خودشم باشگاه می رفت و ماشاالله خیلی خوش هیکل بود. روز اولی که لباس ورزشیهایی که اشکان واسم خریده بود و پوشیدم و اومدم به رستم نشون دادم اون قدر خندید که نزدیک بود خودشو خیس کنه. یه پیرهن ورزشی با شلوارش بود که به مغز پسته ای می زد و بغلاش هم خط های سفید داشت خودم که خیلی خوشم اومده بود. اشکان سلیقه اش خیلی خوب بود یه جفت کتونی سفید هم واسم گرفته بود که با پوشیدن اونا احساس جوونی می کردم. هر چه قدر رستم بهم خندید تو تصمیم من هیچ اثری نذاشت. تصمیم خودمو گرفته بودم می خواستم ورزش کنم. دفعه اول که توی پارک شروع به دویدن کردم یه کمی معذب بودم همش فکر می کردم خنده دار شدم. ولی اهمیت ندادم و شروع کردم به آرومی دویدن... دور دوم بود که چند تا پسر جوون رو دیدم که دارن می دون از کنار من که رد شدن هم می خندیدن هم تعجب کرده بودن یکی شون برگشت بهم گفت جوووووون چه کشمش سر حالی.. اومدم برم دنبالش گوششو بگیرم که با خنده های بلندشون ازم دورشدن.. روزای اول از این چیزا زیاد می دیدم اما دلسرد نمی شدم. خدا رو شکر می کردم که خوبه حالا از این مادربزرگای قلمبه سلمبه نیستم که شکمم از خودم جلوتر باشه. تازه کمبود وزن هم داشتم باید یه 4 کیلویی چاق می شدم. هر چه قدر تو جوونی به قول نوه هام کمبود داشتیم می خواستم جبران کنم. مگه ما چند سال زنده ایم ؟ چرا نباید از زندیگمون لذت ببریم؟ سعی کردم رستم رو هم با خودم ببرم اما اون یه دنده تر بود و نمیامد می گفت بمیرم هم با این تیپ نمیرم بیرون.زندگیمون می گذشت و من با نوه هام خوش بودم و خیلی با اونا احساس خوبی داشتم.. نشست و برخاست با اونا باعث می شد سن و سالم یادم بره و من همین رو می خواستم.. نتایج خوبی هم گرفته بودم. واقعا سرحال و شاداب بودم و هر کی منو می دید سنم رو یه چند سالی کمتر حدس می زد و منم از خوشحالی سر گیجه می گرفتم. تازه داشتیم خوش می گذروندیم که اون اتفاق افتاد و زهرمارمون کرد. رستم چند سالی می شد که یکی از رگهای قلبش گرفته بود و هر کاری می کردیم نمی رفت عمل کنه و می گفت می ترسم زیر عمل بمیرم. بالاخره اون اتفاقی که دکترا پیش بینی کرده بودن افتاد یعنی خون توی رگش لخته شد و رستم رو کشت. بعد از مرگ رستم انگار هر چی رو جوون شدنم کار کرده بودم یهو فرو ریخت. همه چیز یهو به هم ریخت... همون جور که گفتم مرگ هم بخشی از زندگی آدماست و نمیشه باهاش سر ناسازگاری گذاشت. گریه زاری و غصه یه چند وقتی باهام بود..خدا واسه آدما یه چیز خوب گذاشته اونم قدرت فراموش کردنه... اگه این قدرت نبود ما آدما شاید با اولین غم و غصه می مردیم. خب منم مثل همه این قدرت رو داشتم که بعد از چند هفته به حالت نیمه عادی خودم برگشتم و سعی کردم با شرایط جدید کنار بیام و به فکر خودم باشم. یه مدت که از مرگ رستم گذشت بیشتر به خودم فکر کردم. به خودم گفتم خب بابا اون خدابیامرز که رفت و من موندم تنها... حالا من.. یه پیرزنه تنها چی کار باید می کردم... از همه لحاظ تامین بودم رستم دیگه مثل قبل یه شغل لنگ در هوایی نداشت که من نگران باشم بلکه خیلی سال پیش پسر داییش واسش یه کار دولتی جور کرده بود که من از لحاظ مالی و خورد و خوراک و پوشاک هیچ مشکلی نداشتم... تنهاییم هم چاره داشت.. بچه هامو نوه هام مثل پروانه دورم بودن.. شاید به نظر مسخره بیاد اما واقعیت داشت..من به اینم فکر می کردم که کی می تونست منو ارضا کنه؟ هیچ کس.. یه مدت که گذشت و روحیه ام یه ذره عادی شد به خودم گفتم دیگه از هفته ای یه بار هم خبری نیست... تا قبل از چهلم رستم یه روز هم تنها نبودم.. مدام بچه ها منو به نوبت می بردن خونشونو دور ورم رو شلوغ می کردن تا تنها نباشم... الحق که خوب بار آورده بودمشون و حسابی هوامو داشتن و چیزی واسم کم نمی ذاشتن... خدا حفظشون کنه..همه چیز این جوری پیش رفته بود تا امروز که چهلم رستم بود... بعد از مراسم دیگه حال راه رفتن هم نداشتم.. بچه ها دورمو گرفته بودن و دلداریم می دادن... به زور از سر خاک رستم بلند شدم. دوست و فامیل زیادی اومده بود ن و حسابی دور و ور رستم شلوغ شده بود. فامیلای نزدیک رسم بود بیان خونه و چند دقیقه ای بشینن و بعد برن. نا نداشتم قدم بردارم... فشارم انگار اومده بود پایین...بچه ها کمکم کردن تا سوار ماشین هادی پسر کوچیکم بشم... تا رسیدم کنار ماشین از توی آینه بغل ماشین یه نگاه به خودم انداختم... واااااااای چقدر روسری مشکی بهم میومد.. ولی یه ذره چشمام سرخ بود چون آبغوره گرفته بودم... دیگه روم نشد بیشتر از این خودمو تو آینه نگاه کنم سوار شدم و سرمو تکیه دادم به صندلی ماشین. هادی و زنش هم سوار شدن.. طفلیها اینقدر هوامو داشتن که نبود رستم رو احساس نمی کردم جز در بعضی مواقع !!!مراسم چهلم رستم به خوبی تموم شد و من نشسته بودم روی مبل و داشتم به خودم فکر می کردم.. به اینکه حالا باید چی کار کرد.. جای رستم خیلی توی خونه خالی بود. هنوز هیچی نشده دلم واسش تنگ شده بود. بغض اومد توی گلوم خواستم گریه کنم که به خاطر بچه ها خودمو کنترل کردم. اشکای توی چشمم رو با گوشه دستم پاک کردمو چشمامو بستم. یه نفس عمیق کشیدم و چشمامو باز کردم. بعد از رفتن مهمونا آتنا زن محمود اومد طرفمو گفت مادرجون همه کارا تموم شد.. همه جا رو مرتب کردیم. آماده شید بریم خونه ما.. بچه ها همه اومدن دورمو نشستن.. غیر از هادی همشون بچه داشتن...به تک تکشون نگاه کردمو با چشمامو لبخندم ازشون تشکر کردم . ساناز اومد کنارمو دستمو گرفت و گفت پاشو دیگه مادرجون... باید بیای خونه ما. دستمو روی صورت خوشگلش کشیدمو گفتم نه عزیزم.. من خونه ام اینجاست..تو این مدت هم که پیش شما بودم روحیه ام خیلی بهتره شماها برید به امون خدا من اینجا می مونم.. محمود گفت : یعنی چی مادر من ؟ می خوای تنها تو این خونه بمونی که چی آخه ؟ شاید شبی نصفه شبی چیزی شد.. کاری داشتی... چه می دونم.. هزارو یک اتفاق میوفته... درست نیست با وجود ما همه بخوای تنها باشی.. به طبع محمود بقیه هم شروع کردن هر کی یه چیزی می گفت.. آره مادر جون محمود راست میگه.. پس ما چی هستیم.. مگه ما مردیم ؟ ما هم تنهاییم بهتره بیای پیش ما..سرم داشت گیج می رفت.. ااااااااااه ول نمی کردن.. اعصابم خورد شد و گفتم الهی من قربون همتون برم.. برید بذارید من تنها باشم عزیزای من.. من هیچ مشکلی ندارم از شماها هم روبه راه ترم..خیلی هم ممنونم به خاطر این مدت... دیگه چیزی نگید برید به امون خدا من اینجوری راحت ترم. دوباره لبها به اعتراض باز شد... انگار اینا حرف تو کله اشون نمی رفت. گفتم : بابا اگه ننتونو دوست دارید برید دیگه.. من اینجا راحتم.. مگه نمی خواید من راحت باشم؟ می دونستن اگه بخوان کفریم کنن بد می بینن چون من حرفم یکی بود اگه می گفتم نه یعنی نه. یه کمی تعارف کردن و آروم آروم هر کی رفت سمت وسایلش تا عزم رفتن کنن. موقع خدافظی هر کدوم بوسم کردن و کلی سفارش کردن انگار من بچه اونام.. حامد پسر معصومه می خواست پیشم بمونه تا تنها نباشم اما به هر زحمتی بود اونم فرستادم بره. بچه ها که رفتن برگشتم توی خونه سوت و کورم. رفتم کنار آینه و یه نگاه به خودم انداختم.. نه.. بد نبودم.. می شد گفت هنوز سر پا هستم و مشکلی ندارم.. یهو یه حس امیدواری عجیبی بهم دست داد.. هر چی بود باید به این تنهایی عادت می کردم. چون خواه نا خواه تنها شده بودم... هر چه قدر هم که بچه و نوه و اینا داشتم بازم شوهر و سایه سر نداشتم. رفتم سمت اتاق خواب و در رو که باز کردم چشمم به قاب عکس رستم افتاد. آهسته گفتم خدا رحمتت کنه.. رفتم طرف کمد و لباس خوابمو برداشتم که بپوشم.. هانیه دخترم اولین بارکه این لباس خوابمو دیده بود خیلی تعجب کرده بود. یه لباس حریر صورتی بود که تا زیر باسن بود و بالاش هم دو تا بند نازک بود که حالت توری داشت.. جلوی سینه هام هم توری بود. خیلی خوشگل بود وقتی خریدم و به هانیه که تو این چیزا مهارت داشت نشون دادم فکر کرد واسه اون خریدم تا نشونش دادم گفتم ببین این قشنگه.. پرید بوسم کرد و گفت واااااااای مامان چه قدر خوشگله دستت درد نکنه... چرا زحمت کشیدی.. گفتم چی می گی بچه مگه واسه تو گرفتم ؟ ماله خودمه می خواستم ببینم نظرت چیه ؟....نمی دونم چرا به نظر بقیه این کارام خنده دار بود. مگه سن که میره بالا ما هم از آدمیت درمیاییم ؟ خب منم دوست داشتم چیزای قشنگ داشته باشم.. کی گفته همه چیزای خوشگل مال جووناست ؟ لباسمو عوض کردمو رفتم جلوی آینه و مثل تو فیلمای خارجی موهامو باز کردمو سرمو به دو طرف تکون دادم تا موهام پریشون بشه.. بعد به خودم گفتم واسه چی اینکارا رو می کنی ؟ اون موقع که رستم زنده بود این کاراتو می دید به جای اینکه شهوتی بشه می خندید و مسخرت می کرد حالا که اون نیست می خوای درو دیوار رو شهوتی کنی... یکی هم ببینه فکر می کنه دیوونه شدی...خودمو دلداری دادمو گفتم خب واسه خودم می خوام اینکارا رو بکنم. رفتم تو تخت و دراز کشیدم. خونه چقدر ساکت بود. ترس اومد سراغم. سعی کردم بخوابم.. چشمامو بستم و به پهلو خوابیدم.چشمامو که باز کردم هوا روشن بود... دستمو دراز کردمو ساعت بالای سرمو برداشتمو نگاه کردم 8:12 بود.. نتونسته بودم بیدار شم و برم پارک بدوم. اصلا امروز حوصله اش هم نداشتم... بلند شدمو نشستم تو جام به عادت همیشگیم اول پشت گردنمو یه کم خاروندم و بعد یه خمیازه کش دار و بلند.... روز آغاز شده بود و باید گذشته ها رو فراموش می کردم هرچه زودتر بهتر.. پتو رو کنار زدمو اومد پایین از تخت.. همون طورکه داشتم میرفتم سمت دستشویی فکر می کردم حالا باید چی کار کرد ؟ دیگه رستم هم که نیست ؟ پس تکلیف من چیه ؟ این همه شهوت که تمومی هم نداره رو باید چی کار کنم ؟ خدایا قربونت برم آخه من این همه میل جنسی رو می خوام چی کار ؟ باید یه فکری به حال خودم می کردم یه ماه و خورده ای بود یعنی از مرگ رستم به بعد من خالی نشده بودم و این یعنی فاجعه... داشتم دست و صورتم رو می شستم که صدای زنگ تلفن رو شنیدم.. زودی دستمو خشک کردمو و رفتم سمت تلفن... معصومه بود زنگ زده بود حالمو بپرسه.. یه کمی احوال پرسی کرد و دوباره شروع کرد به اصرار که بیا خونه ما این کارا چیه که تنها موندی تو خونه... گفتم دنیا همینه.. تنهایی رسم روزگاره مادر...بعد از تلفن معصومه رفتم تو آشپزخونه و یه چایی واسه خودم دم کردم و اومدم تلویزیون رو روشن کردم... ای بابا. ای بابا... برنامه های تلویزیون کجا و اون برنامه ها که خونه محمود و بقیه می دیدم کجا... دیگه به این آشپزی و ملیله بافی و...علاقه نداشتم.. شو می خواستم.. حالا که رستم نبود منم می خواستم ماهواره داشته باشم.. وقتی فکر کردم دیدم خیلی کارا هست که دیگه الان می تونم بکنم و کسی هم نیست که غربزنه بهم...تا ظهر خودمو سرگرم کردم بعد از ظهر اومدم یه چرت بزنم که زنگ زدن. اه حالا مگه می ذاشتن یه دقیقه استراحت کنم حدس زدم باز بچه ها هستن.. اشکان بود قربون قد و بالاش برم که همه دخترا حسرت یه نگاش رو داشتن... درو که واسش باز کردم اومد بوسم کرد و گفت سلام مادر جون...خوبی ؟

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#3 | Posted: 2 May 2011 12:31
مادرجون حشري3
 تنهایی صفا می کنی واسه خودتا... گفتم سلام عزیز دلم... ای نفسی میاد و میره چه خوب کردی اومدی... اشکان پسر محمود بود و 22 سالش بود درس می خوند و حسابی به خودش می رسید و هوای خودشو داشت... این قدرم هوای منو داشت که نگو..هر چی می گفتم نه نمی گفت...اومد تو نشست رو مبل خواستم واسش غذا گرم کنم که گفت بیرون یه چیزی خوردم اشتها ندارم... گفتم پس بذار میوه بیارم واست.. شروع کرد به شوخی کردن : نمی خواد خانوم خوشگله بیا بشین اومدم ببینمت.. طفلی اشکان هر کاری کرد منو ببره خونشون راضی نشدم...نمی خواستم وبال این و اون باشم... بهش گفتم هر وقت بیای اینجا منو خوشحال می کنی...خودشم می دونست چقدر دوسش دارم..یه خورده که با هم حرف زدیم بهش گفتم اشکان من اینجا خیلی حوصله ام سرمیره چی کار کنم ؟ نگی بیا خونمون که دوباره از اول باید همه حرفامو بزنما.. خندید و گفت باشه.. باشه.. خب بایدم حوصله ات سر بره... برو بیرون یه گشتی بزن.. دوست و آشنایی رو دعوت کن... نمی دونم یه جوری سرگرم باش دیگه...فکری کردم و گفتم نه..اینا که هرروز نمی شه.. یه مدتی میشه این کار رو کرد بعدش چی ؟ نه مادر... نمی شه... چشمکی زد و گفت چی تو فکرته شیطون بلا ؟ چی می خوای پس ؟ خنده ای کردمو گفتم اشکان خدا بگم چی کارت کنه... من دارم از تو می پرسم ابرویی بالا انداخت گفت نه دیگه نشد.. با ماهم آره ؟ بگو ببینم چی می خوای ؟ گفتم این اشکان که منو می شناسه پس دیگه حاشیه نرم و بگم و گفتم : اشکان یه ماهواره واسه من جور کن.. چشاش گرد شد و گفت چییییییییی ؟!!! مادر جون ما رو گرفتی ؟!! گفتم : وا.. نه مادر جون... من که اینجا نشستم .. استکان چاییشو گذاشت رو میزو گفت آخه به این زودی که نمی شه.. حداقل بذار یه کمی از مراسم چهلم دور شیم بعد...الان اگه حرف ماهواره بیارم حساب خودمم می رسن... از جام بلند شدمو گفتم می دونم عزیزم منم که نگفتم همین امروز... حالا فقط خواستم در جریان باشی... بعدش به خودم گفتم این بچه عقلش از تو که مادربزرگشی بیشتره..آخه این چه حرفی بود.. نا سلامتی تو دیروز اون قدر آبغوره گرفته بودی که داشتی غش می کردی حالا امروز می گی من ماهواره می خوام... هول نشو بابا.. یه کمی صبر داشته باش..تو هنوز عزاداری... حالا خوبه اشکان دهنش قرص بود..اشکان که رفت تا شب بچه ها یه ده باری هر کدوم زنگ زدن بهم.. باز دوباره شب شده بود. این میل عجیب من انگار شبا نیرو می گرفت و از خواب بیدار می شد.. می خواستم شام نخورم که یاد اون 4 کیلو افتادم که پایین بود پس رفتم سراغ یخچال تا یه چیزی بخورم... بعدشم اومدم نشستم جلوی تلویزیون و یه کم کانال عوض کردم و دیدم چیز بدرد بخوری نیست.. یاد اون وقتا افتادم که با رستم سر کانال تلویزیون دعوا می کردیم.. اون میخواست اخبار گوش کنه و من سریال و فیلم می دیدم...نمی دونم با این برنامه ها آب بندی ما اون موقع واسه چی اصلا دعوا می کردیم.. البته الان اینجوری فکر می کردم از اون وقتی که خونه بچه ها از اون برنامه های قشنگ دیده بودم دیگه به قول هادی مدم رفته بود بالا...گفتم اگه الان ماهواره داشتم تا صبح می شستم و برنامه ها رو می دیدم. رفتم تو اتاق خواب و پیرهنمو دراوردمو لباس خوابمو پوشیدم و دوباره برگشتم جلوی تلویزیون..خوابم پریده بود.. هیچی نداشت...تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم توی بالکن و دستامو گذاشتم روی لبه دیوار بالکن و دولا شدم سمت پایین تا کوچه و خیابون رو تماشا کنم. فاصله ام خیلی کم بود چون طبقه دوم بودیم اما چون هوا تاریک بود زیاد دید نداشت... یه مدتی همین جوری سرم گرم بودم تا دیدم از بالکن طبقه بالا سرو صدا و خنده میاد... حدس زدم شاید بچه های آقای عراقی همسایه طبقه بالایی هستن اومدن تو بالکن. یه چند دقیقه که گذشت دیدم صدا ها بیشتر شده.. یکی از اون بالا گفت بخورمت هلوووووووو...سرمو برگردوندم بالا ببینم چه خبره که دیدم سه تا کله یهو رفت عقب و فقط صدای خنده میاد... گفتم : بیا بخور ببینم پدر سوخته... بازم صدای خنده.. خیلی خوشم اومد.. هلووو... پس هلو هم بودم.. آقای عراقی همسایه طبقه بالایی ما بودن که دو تا پسر شیطون و هیز داشت اینو وقتی فهمیدم که هر وقت پدر و مادرشون نبود ورود و خروج دخترا به خونشون دیده می شد. پسر بزرگش 21 سال داشت و کوچیکه هم یه 14 و 15 سالی داشت. سرو صدای خنده اشون رو می شنیدم ولی نفهمیدم اون یکی کی بود. همین جوری داشتم بالا رو نگاه می کردم که دیدم یکیشون سرشو آروم آورد جلو تا پایینو نگاه کنه تا منو دید کله اش رو کشید عقب. نمی دونم چی می گفتن که هی می خندیدن... یه چند دقیقه بعد خسته شدم و راه افتادم از بالکن رفتم بیرون و درو بستم. نه خوابم میامد نه کاری داشتم که بخوام بیداربمونم.. لعنتی این شهوتم که خاموش شدنی نبود.. خیلی وقت بود دیگه مثل اون زمانا که دختر بودم خودمو انگولک نکرده بودم دیگه این کار رو رستم واسم انجام می داد اما حالا انگار خودم باید دست به کار می شدم. اما چی کار ؟!!! یعنی بازم برم تو رختخوابم و شروع کنم به مالوندن خودم... نه دیگه این کارا راضیم نمی کرد.. پر توقع شده بودم... این کارا مال دختراست نه من که زن هستم... اما انگار چاره ای غیر از این کار نداشتم چون می ترسیدم چیزی تو خودم فرو کنم... چند سال پیش یه همسایه داشتیم که خیلی با هم عیاق بودیم.. زن خوبی بود اسمش سهیلا بود... از برنامه های شبانه اش با شوهرش که واسم می گفت خیلی تعجب می کردم شوهرش آدم شهوتی بود... بعضی وقتا که واسم تعریف می کرد می گفتم به جای رستم باید زن شوهر سهیلا می شدم... یه وقتایی می گفت شوهرم واسه تنوع دوست داره من خودمو با یه چیزی جلوش ارضا کنم... فرقی نمی کنه چی همینقدر که با خودم ور برم واسه اون کافیه... می گفت یه شب اینقدر با انگشتم ترتیب خودمو دادم که ارضا شدم شوهرمم دو بار ارضا شد... تا حالا نشنیده بودم کسی اینجوری بتونه خودشو خالی کنه..اما امشب می خواستم خودمم امتحان کنم.. از فرو کردن چیزای دیگه بهتر بود.. می ترسیدم چیزی فرو کنم تو بدنم و گیر کنه و در نیاد.. آخه رستم همیشه می گفت تو خیلی تنگی فروزان.. بعضی وقتا این کیر لامصب گیر می کنه این تو.. باز خوب بود می گفت تو تنگی و نمی گفت من کلفتم.. خلاصه رفتم تو تخت و خوابیدم.. لباس خوابمو درآوردم و انداختم یه گوشه.. سوتین نداشتم و یه شورت نارنجی پام بود...رفتم جلوی آینه اول یه نگاه به خودم انداختم... از یاد آوری بخورمت هلو قند تو دلم آب شد... طاقباز خوابیدم رو تخت و پاهام رو دراز کردم و از هم بازشون کردم..حالا دیگه راحت بودم و لازم نبود مثل اون وقتا تا خرخره برم زیر پتو و بدون اینکه لباسم رو دربیارم فقط دستمو ببرم تو شورتم بعدم از زور لذت پتو مو گاز بگیرم و صدام درنیاد... پتو رو انداختم کنار و گفتم ببینم چی کار می کنی فروزان... دستامو گذاشتم روی سینه هام و شروع کردم به آرومی مالیدن..چه نرمه.. مثل بالشم می مونه.. یه کمی نوکشو گرفتم و فشار دادم بین انگشتام زیاد درد نداشت.. یه کمه دیگه فشار دادم حالا بهتر شد یه کمی درد گرفت.. شهوتم داشت شروع می شد..رستم همیشه می گفت پستونات مثل اون موقع ها سرحاله...منم می گفتم خودمم سرحالم تازه دیگه هم نگو پستون.. پستون ماله گاو و گوسفنده نه آدمیزاد بگو سینه.. آخه یه دفعه رفته بودم از این سوتینا بخرم از بس گفته بودم پستون بند عادت کرده بودم وقتی به فروشنده گفتم بی زحمت اون پستون بند سفیده رو بیارید.. هم خودش هم مشتریایی که تو مغازه بودن زدن زیر خنده.. فروشنده گفت مادر بگو سوتین... پستون بند که به آدمیزاد نمی خوره... گفتم والا زمان ما می گفتن پستون و پستون بند حالا شده سوتین.. غش کرده بود از خنده و گفت الان دیگه جوونا می گن سوتین.از اون موقع منم یاد گرفته بودم.. سعی می کردم همون جوری که رستم سینه هامو می مالید بمالم... می گرفتم تو دستمو فشار می دادم بعد به حالت چرخشی می مالیدم.. می خواستم بخورمش اما نمی رسید به دهنم... پاهامو بلند کردم و از هم بازشون کردم زیر رونامو یه ذره دست کشیدم ومالیدم یه نیشگونم گرفتم مثل رستم.. خوشم اومد... یکی دو بار دیگه هم نیشگون گرفتم... حس خوبی بود دستمو بردم تو شورتم و یه کمی بالای کسم رو مالیدم وااای داشت مورمورم می شد همیشه به اینجا که می رسیدم چشمام بسته می شد دستم رو بردم پایین ترو کسم و گرفتم تو مشتم و فشار دادم ولش می کردم و دوباره می گرفتم و فشار می دادم یه کمی بالاتر یه قسمت گوشتی بود که می دونستم حساسترین جا همین جاست اسمشو گذاشته بودم مرکز.. مرکز لذتم همون جا بود که وقتی خیلی می مالیدمش به حد انفجار می رسیدم از لذت..لذتم سه برابر شده بود دیگه وقت درآوردن شورتم بود دو طرفشو گرفتم و آروم کشیدم پایین... تا روی مچ پام اومد و یکی از پاهام رو از توش درآوردم و اون یکی رو گذاشتم بمونه.. شورتم آویزون بود تو مچ پای چپم..دو تا دستامو بردم و گذاشتم روی کسم با دست راستم کسم رو از هم باز کردم و با دست چپم کشیدم روش وای نزدیک بود داد بکشم.. عجب حس و حالی بودااا.. تنهایی هم نعمته بعضی موقع ها اون قسمت مرکز رو گرفتم بین انگشتام و به طرف بالا و پایین می مالیدم... آخ آخ نفسم داشت بند میومد.. ترسیدم زیر این همه شهوت دووم نیارم و سکته کنم.. اما اون لحظه دیگه آدم به هیچی نمی تونه فکر کنه فقط به این فکر می کنه که چه جوری بیشتر لذت ببره منم اینجوری شده بودم.. دستمو محکمتر مالیدم ضربان قلبم تند شده بود و انگار یه چیزی تو کل بدنم پخش می شد.. یه چیزی مثل گرما انگشت اشاره دست چپم رو کشیدم روی چاک کسم و یه کمی از سرشو فرو کردم تو کسم.. کم بود یه کمی دیگه فرو کردم رفت تو تا آخر...باریک بود انگشتم زیاد حس نمی کردمش انگشت وسطی ام رو هم بهش اضافه کردم.. تو کسم خیس شده بود.. انگشتام روان عقب و جلو می رفتن.. خیلی بهم خوش می گذشت سر وصدایی راه انداخته بودم واسه خودم.. چشمامم که اصلا باز نمی شد.. همین طور انگشتامو عقب جلو می کردم همزمان با اونا خودمو هم تکون می دادمو عقب جلو می کردم... دست راستم رو بردم روی سینه ام گذاشتم و شروع کردم به مالیدن.. وای وای وای تا حالا اینجوری لذت نبرده بودم راست میگن لذت هایی که آدم بار اول از امتحان کردنه یه کار می بره دفعه های بعدی ممکنه فرق بکنه و کمتر بشه.. چون بار اول بود اینجوری خودم رو خالی می کردم عجیب لذت می بردم اون پای چپمو که شورتم توش بود رو بردم بالا اصلا یادم نبود شورتم رو از مچم پام درنیوردم یهو دیدم مچ پام قلقلک اومد چشمامو باز کردم دیدم شورت نارنجیم تو پامه دیدن اون صحنه نمی دونم چی بود که اونجوری داغم کرد... پای راستم یه کمی بالا بود و پای چپم هم بیشتر از اون یکی پام بالا بود و تو هوا تکون می خورد در حالی که یه شورت هم بهش آویزون بود خودم که داشتم سر گیجه می گرفتم.. یه انگشت دیگه هم اضافه کردم و محکم عقب جلو می کردم و خودمم هم عقب جلو می شدم همون جوری هم زل زده بودم به پام و شورتم که اونجوری تو هوا تکون می خورد.. دیگه نتونستم تحمل کنم...انگشتامو تا ته فشار می دادم و خودمم جیغ می کشیدم و نفسهام بالا نمی آمد تا بالاخره خالی شدم.. لرزیدم و انگار یه چیز سنگینی که تو تنم بود اومد بیرون دلم نمی خواست انگشتام رو دربیارم.. آروم و به نوبت یکی یکی در آوردمشون حسابی خیس شده بودن پاهامو آوردم پایین و داشتم نفس نفس میزدم...از کارم راضی بودم انگار سبکم کرده بود اما اینقدر خسته شده بودم که نا نداشتم تکون بخورم... یه چند دقیقه بعد که حالم جا اومد بلند شدم رفتم دستشویی دستام و خودم رو شستم و اومدم تو جام.. شورتم رو برداشتم پوشیدم می خواستم لباسمم بپوشم اما دیدم دوست دارم امشب رو این جوری با یه شورت بخوابم. همون جوری خوابیدم رو تخت و پتو رو تا نصفه یعنی تا بالای نافم کشیدم روم. به پهلو شدم باز چشمم خورد به سینه هام که افتاده بودن روی هم. تو نور کم اتاق به خوبی می دیدمشون..پتو رو زدم کنار حالا پاهامم افتاد بیرون.. شورتم چه می درخشید دست کشیدم روی کونم و یه کمی مالیدمش... بازم می خواستم شروع کنم کارمو اما خسته بودم... خیلی خوابم گرفته بود..

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#4 | Posted: 2 May 2011 12:32
مادرجون حشري4
ولی دوست نداشتم پتو رو بکشم روم همون جوری که به خودم نگاه می کردم می گفتم خب فروزان امشب خودتو کردیا.. از رستم هم بهتر خودتو کردی.. بلند شدم ساعت رو واسه 6 صبح کوک کردم تا بتونم دوباره برم پارک و ورزش کنم.. بعد دوباره خوابیدم و به خودم نگاه کردم..نمی دونم چقدر به خودم نگاه کردم تا خوابم برد..چه خوابهایی هم دیدم.. یا خودم داشتم با خودم ور می رفتم یا چند نفر بودن که داشتن باهام ور می رفتن... تا خود صبح از اینا دیدم.. ساعت 6 بود که ساعت زنگ خورد... از خواب که بیدار شدم گفتم خدایا من خودم کم شهوتیم از این خوابها هم می بینم.. زنگ ساعت رو قطع کردم و یه کمی پشت گردنمو خاروندم و بعد از یه خمیازه بلند شدم... خواب آلود بودم دست وصورتم رو که شستم یه چایی دم کردم و خودم رفتم آماده شم همون لباس ورزشیه که دوسش داشتم رو پوشیدم و رفتم بیرون جلوی در یه نفس عمیق کشیدم و راه افتادم وسطای کوچه که رسیدم حسن آقا رو دیدم خونشون دو تا خونه با ما فاصله داشت دوست رستم بود و خیلی با هم جور بودن یه سنگک گرفته بود و داشت میامد به من که رسید انگار اولین باره منو می بینه وایساد و گفت فروزان خانوم شمایی ؟ گفتم بله... پس کیه.. رستمه ؟ گفت سلام علیکم صبح بخیر... دارید می رید پارک ؟ گفتم علیک سلام.. آره یه چند وقتی میشه ورزش نکردم واسه سلامتیم خوب نیست.. یه جوری نگام می کرد انگار گفتم دارم میرم بدم چند وقته ندادم واسه سلامتیم خوب نیست... اخم کردم و گفتم با اجازه از لجش همون جا شروع کردم به آرومی دویدن.. سرشو برگردوند و همون جوری داشت نگام می کرد حتما تعجب کرده بود که من چه سرحال و دل زنده ام... همه کوچه می دونستن من صبحا می رم ورزش خدا نکنه یکی آدمو ببینه دیگه همه شهر خبر می شن رسیدم سر کوچه دیگه ندویدم آروم راه میرفتم تا برسم به پارک بعد شروع کنم هنوزم بعد از این همه مدت به نگاههای بعضیا عادت نداشتم اصلا از طرز نگاه کردنشون خوشم نمیامد ولی اهمیت نمی دادم و کار خودمو می کردم یه 20 دقیقه بعد رسیدم به پارک و وارد که شدم مثل همیشه اول یه ذره سرعتم رو بیشتر کردم بعد رفتم سمت همون مسیری که ازش شروع به دویدن میکنم بعد حالت دویدن تو مسیر افتادم اااااه چقدر شلوغ بود امروز بیشتریا مرد بودن موقع ورزش کمتر خانوما رو می دویدم تو این چند وقت چند تا دوست پیدا کرده بود اما گاهی وقتا میومدن واسه ورزش امروزم انگار نبودن خودم باید تنهایی ورزش می کردم...یه دور و به خیر و خوشی سپری کردم و بالاخره تو مسیرم رسیدم به اون آقایی که همیشه می دیدمش تو پارک و یه جوری به آدم نگاه می کرد که انگار می خواد بخوره آدمو اونم تنها بود و از دور منو دید و وقتی رسید به پیچ انگار منو که دید دوباره مسیر مستقیم رو ادامه داد داشتیم بهم نزدیک می شدیم... وقتی رسیدیم بهم من رومو برگردونم و به یه جهت دیگه نگاه کردم که یهو انگار خورده باشم به دیوار شوت شدم رو زمین اصلا نفهمیدم چی شد فقط یهو دیدم افتادم زمین و اون آقاهه سریع دولا شد و گفت خانوم ببخشید...متوجه نشدم شرمنده ام اصلا حواسم نبود. می خواست کمکم کنه بلند شم گفتم برو کنار خودم می تونم بلند شم تو منو از بیست کیلومتری می بینی اون وقت الان می گه متوجه نشدم ! نیشش باز شد و گفت آخه ماشالا شما رو همه پارک می شناسن کیه که شما رو نشناسه ؟ حالا طوریتون نشده می خواید کمکتون کنم ؟ به خودم گفتم تو به گورت خندیدی که متوجه من نشدی خواستی فقط بهم یه تنه بزنی که زیادی محکم زدی و من ولو شدم خودمو تکوندم و گفتم خوبم دستشو برد سمت باسنم و گفت بذارید بتکونم پشتتونو تا اومدم خودم و بکشم کنار یه بار دستش خورد بهم و نیشش تا پشت گوشش باز شد گفتم آقا مگه من نمی گم چیزیم نیست خودم دست دارم می تونم خودمو بتکونم شما بفرمایید پی کارتون دیگه جلوتونم نگاه کنید معلوم بود کرم داره وایساده بود منو نگاه می کرد سن و سالش مثل رستم بود شاید یه ذره پایین تر یه لباس ورزشی سورمه ای تنش بود و موهاشم یه کمی بلند بود و پشت گردنش بود چه سیبیلایی هم داشت می تونست گره اش بزنه قیافه اش کلا مثل مردای قدیمی بود ولی عجب هیکلی داشت همونجوری که همیشه دوست داشتم یه غول واقعی بود...دیدم این از رو نمیره گفتم بذار من کوتاه بیام راه افتادم و رفتم دوباره شروع کردم به دویدن... چند نفر ما رو دیده بودن و هی به من نگاه می کردن و می خندیدن... دیگه حال ورزش کردنم پریده بود راه افتادم طرف خونه خیلی هم گشنم شده بود از پارک که خارج شدم دیگه آروم راه می رفتم که دیدم یکی از پشت سر میگه : خانوم... خانوم... برگشتم دیدم همون یارو که تو پارک بهم تنه زد رامو کشیدم که برم دیدم محل رو گذاشته رو سرش هی داد میزنه خانوم صبر کنید... وایسادم تا برسه بهم اومد و گفت شما مسیرتون از این طرفه ؟ گفتم بله چطور ؟ گفت چه جالب آخه مسیر منم از این طرفه من همون جوری داشتم چپ چپ نگاش می کردم گفت اشکالی نداره من این مسیر و با شما باشم منم تنهام کسیو ندارم... خودم تنهای تنها زندگی می کنم گفتم آقا خیلی هم اشکال داره یکی منو با شما ببینه خوب نیست حرف درمیارن واسم گفت مگه شما تو کوچه فلان نمی شینید ؟ جا خوردم ولی گفتم : نه خیر اصلا این کوچه رو نمی شناسم خنده ای کرد و گفت من از دوستای نزدیک حبیب هستم همون که تو کوچه شماست و مغازه خشکبار داره گفتم آها حبیب آقا رو میگید ؟ خب ؟ گفت خب من می دونم شما تو اون کوچه هستین چرا از من پنهون می کنید به خدا منم تنهام و کسی رو ندارم همسرم رو یه 8 سالی میشه از دست دادم و بچه هام هم سال تا سال بهم سر نمی زنن لااقل یه همصحبت که می تونیم باشیم... گفتم آقا من دیرم شده کتریم رو گازه الان دیگه باید ترکیده باشه گفت خواهش می کنم بریم بریم تا شما هم دیرتون نشه... بریم !!!!؟ چه رویی داشت این من راه افتادم برم اینم دنبالم اومد نمی تونستم هم چیزی بگم چون منو می شناخت باید مواظب رفتارم بودم همین جوری داشت حرف میزد و از گذشته اش و تنهاییش می گفت منم زیاد جواب نمی دادم فقط گوش می کردم ولی بعضی از نکات زندگیش مثل من بود : مثلا همسرشو از دست داده بود و تنها زندگی می کرد... بعضی وقتا از بی کاری نمی دونه چی کار کنه و چه جوری خودشو سرگرم کنه...یه همصحبت خوب می خواست که همیشه به حرفاش گوش کنه... این چیزا باعث شد تا منم زیاد نتونم جلوی خودمو بگیرم و باهاش حرف بزنم بالاخره یه کمی از خودم گفتم و اینکه منم تنهام و تازه همسرم فوت کرده واز این چیزا اسمش مجید بود منم اسممو بهش گفتم تا گفتم فروزان.. گفت به به چه اسمی فروزان... واقعا زیباست داشتیم به کوچه ما نزدیک می شدیم که گفت واسه اینکه شما رو ناراحت نکنم دیگه از همین جا خداحافظی می کنم و میرم چون ممکنه کسی ما رو ببینه و واسه شما بد شه خونه من چند تا کوچه با شما فاصله داره خوشحال شدم از اینکه یه همصحبت خوب پیدا کردم موقع خداحافظی گفت فروزان خانوم مواظب خودتون باشید... چقدر مهربون بود به فکر منم بود... دلم می خواست برم خونش بعضی وقتا که حوصله ام سر میره به نظر آدم بدی نمیامد اما الان خیلی زود بود.وارد خونه شدم و یه راست رفتم آشپزخونه تا ببینم این چایی چیزی ازش مونده یا نه خوشبختانه زیاد دیر نرسیده بود لباسامو عوض کردمو یه چایی واسه خودم ریختم و نسشتم سر میز چقدر امروز سرحال بودم.. احساس می کردم آقا مجید می تونه یه همصحبت خوب واسم باشه همین جور که صبحونه می خوردم هی به حرفاش فکر می کردم ..جلوی افکارم رو نمی تونستم بگیرم که حتی تمام اعضای بدنش رو به خاطر میاوردم... شونه های بزرگشو دستای قویشو صورت مردانه اشو کلا هیکل درشت و گنده اش توی ذهنم بود داشتم به اینا فکر می کردم که تلفن زنگ زد و یه متر پریدم هوا..حدس می زدم باز بچه ها باشن هادی بود نگران شده بود..می گفت صبح هر چی زنگ زدم گوشی رو برنداشتی می خواستم بیام خونه ات گفتم رفته بودم پارک مادر..نگران نباش من هیچیم نمی شه بعد از احوالپرسی هادی دوباره رفتم تو فکر مجید چه جوری می شد باهاش گرم گرفت ؟ چه جوری می شد بیشتر باهاش ارتباط داشت ؟ اصلا چه جوری می شد با اون همصحبت شد ؟ تو پارک و خیابون ؟!! نه.. یه جای بهتر که بشه یه کمی راحت بود و بدون ترس از این و اون صحبت کرد... عقلم به هیچ جا قد نمی داد گفتم حالا یه مدتی بگذره ببینم چی پیش میاد صبحونه رو خورده بودم ساعت نزدیک 9 بود حالا تا ظهر چی کار می کردم ؟ وای چقدر تنهایی سخته کجا می رفتم آخه کاش اشکان زودتر دست به کار شه و ماهواره بخره واسم خسته شدم دیگه من نمی دونم وقتی یکی از دنیا میره چرا ما باید تا 1 سال خودمونو عذاب بدیم خب درسته که دوستش داشتیم و عزیزمون بوده اما بهتره به جای این کارا حداقل یه مدت کوتاهتری رو عذادار باشیم... چقدر طرز فکرم فرق کرده بود !!! شاید به خاطر این بود که عجله داشتم زودتر از این وضعیت نجات پیدا کنم آخه تا قبل از این می گفتم نمیشه به این زودی مرگ کسی رو فراموش کرد اما حالا !!! واقعا که امکانات داشتن هم جنبه می خواد نشستم رو مبل و به دیشب فکر کردم... چقدر لذت برده بودم بعد از این همه مدت بالاخره دیشب موفق شده بودم از پس این میل عجیب غریب بربیام خیلی شب خوبی بود خیلی راضی بودم اما به نظرم لذت اینجوری هر چقدر هم که خوب باشه به پای لذت دونفره نمی رسه چون می دونستم که به مرور از این کارم خسته می شم و دیگه ور رفتن هم جواب نمی ده زمانی که دختر بودم هم بعد از یه مدت اینجوری می شدم و دیگه دوست نداشتم خودم به خودم حال بدم می خواستم یکی دیگه این کارو بکنه...بازم از هیچی بهتر بود واسه من... یه ظرف میوه برداشتم و بردم تو بالکن نشستم همونجا که هم سرگرم باشم هم بیرون رو ببینم بالکن خونه پشت اتاقا بود یعنی من خیابونه پشت کوچه رو می دیدم وقتی می شستم رو صندلی زیاد دیده نمی شدم فقط ماشینایی که عقب تر بودن می تونستن منو ببینن اما ماشینای جلوی نمی تونستن چون دیوار حفاظ بالکن جلو رو می گرفت بعضی ها شون که منو می دیدن حتما فکر می کردن خلم آخه با یه لباس توری نازک و یه شلوار نشسته بودم نمی دونم چقدر نشستم که حوصله ام سر رفت و وسایلها رو برداشتم و رفتم تو اتاق هنوز ظهر نشده بود چقدر دیر می گذشت حالا تا شب چی کار می کردم دیگه طاقت نداشتم.. دفترچه تلفن رو باز کردم و دنبال شماره اشکان گشتم بچه ها همشون شماره هاشونو واسم نوشته بودن دلم هوای اشکان رو کرده بود... فهمید منم گفت سلام خانوم خوشگله... خوبی؟ گفتم سلام عزیز دلم بد نیستم مادر جون تو خوبی قربون قدت برم ؟ قربونش برم هر وقت باهاش حرف می زدم سرحال می شدم و بی حوصلگی هام یادم می رفت گفتم دلم واستون تنگ شده حوصله ام حسابی سر رفته... گفت غصه نخور خانوم خانوما میام دنبالت بعد از ناهار الان یه ربع مونده کلاسم شروع بشه بعد از کلاس خونتونم شال و کلاه کن یه چند روز بیا خونه ما... هر وقت خواستی برت می گردونم چطوره ؟ دلم نیومد چیزی بگم گفتم باشه عزیزم منتظرتم.تا ظهر خودمو با کارای خونه سرگرم کردم اصلا میل به ناهار نداشتم آخه صبح از بس سرحال بودم حسابی صبحونه خورده بودم... از خوشحالی رفتم تو اتاقمو شروع کردم به جمع کردن لباسام و آماده شدن چند تا از لباسایی که خیلی دوست داشتمو برداشتم و خودمم رفتم جلوی آینه چقدر دلم می خواست مثل ساناز آرایش کنم اما وسیله های اونو نداشتم باید اینا رو هم سر فرصت می خریدم فقط یه کرم داشتم با یه مداد مشکی که می زدم تو چشمم همونا رو استفاده کردم واینقدر خودمو جلوی آینه سرگرم کردم تا صدای زنگ اومد خودمو رسوندم به آیفون و پرسیدم کیه ؟... منم خانوم خوشگله...اومدم ببرمت یه جای خوب..در رو باز کردم و منتظر شدم بیاد تو... اومد بالا و گفت سلااااااام چطوری ؟ بغلش کردمو بوسیدمش گفتم سلام اشکان عزیزم قربونت برم دیگه سراغی از من نمی گیری ها بغلم کرد و از زمین بلند کرد گفت من که تازه اینجا بودم گفتم ااااخ بذارم زمین مادر جون لهم کردی منو گذاشت پایینو گفت بریم که ماشینو بد جایی پارک کردم شما هم که خدا رو شکر آماده ای رفتم وسایلهامو برداشتم و راه افتادیم با اشکان

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#5 | Posted: 2 May 2011 12:33
مادرجون حشري5
یه ساعت بعد خونه محمود اینا بودیم. ساناز نبود رفته بود خونه دوستش محمود هم که سرکار بود فقط خانومش خونه بود که خیلی خوشحال شد من اومدم خونه اشون من رفتم تو اتاق ساناز هر وقت می رفتم خونه اشون می شدم همخونه ساناز می دونستم اگه بیاد ببینه من اومدم خونه اشون بال درمیاره وسایلامو گذاشتم و لباسامو عوض کردم...یه پیرهن سفید خوشگل پوشیدم با دامن و رفتم پیش اون دو تا... یه خوش و بش حسابی با هم کردیم اینقدر که دیگه چونه هامون درد گرفته بود زن محمود خیلی خوش تعریف بود اگه به اون بود تا شب حرف می زد... اشکان منو برد و گفت بیا مادرجون واست ماهواره روشن کنم زن محمود که انگار برق گرفته باشدش گفت اشکااااااان مادرجون الان عزاداره...گفتم ای مادر دلم پوسید به خدا.. دلم عزاداره خودم که نه..خدا رحمتش کنه روشن کن ببینم اشکان باز از اون خانوما می دیدم که خوشگلن و می رقصن یا همون شو من نگاه می کردم و اشکان سربه سرم می ذاشت و می خندید و زن محمود هم داشت شاخ درمی آورد دیگه واسم مهم نبود کی چی میگه.. خسته شده بودم می خواستم خودم باشم من که مثل بچه کوچولویی که واسش کارتون گذاشته باشن تا شب می شستم و نگاه می کردم زن محمود هم رفت آشپزخونه و اشکان هم رفت یه استراحتی بکنه... یه مدتی که گذشت ساناز هم اومد.. از در اومد تو من و که دید پرید بغلم طفلی کلی ذوق کرد که من رفتم خونشون چند روز بمونم
از ذوقش همونجوری با مانتو و روسری نشسته بود پیشم گفتم برو لباساتو عوض کن من که حالا حالاها اینجام.. تا شب با ساناز و اشکان سرگرم بودم ساناز عوض کردن کانال و کم وزیاد کردنه صداشو خاموش روشن کردن ماهواره رو بهم یاد داد و گفت هروقت دوست داری نگاه کن اینقدر اینجا سرگرم بودم با بچه ها که وقتی محمود اومد به خودم گفتم چه زود شب شد اونم از دیدنم خوشحال شد ولی از اینکه دید دارم شو نگاه می کنم جا خورد و گفت مادر خوب نیست الان از اینا نگاه کنیم.. تازه چهلم آقاجون تموم شده زشته.. گفتم برو مادر کجاش زشته ؟ مگه من دارم می رقصم ؟ این خانوما می رقصن و من نگاه می کنم اشکان و ساناز خندیدند و گفتند بابا اذیتش نکن مادر جونو..محمود سری تکون داد و رفت لباساشو عوض کنه...شب که شام خوردیم به همه گفتم من و ساناز می خوایم تو پذیرایی بخوابیم مگه نه ساناز؟ ساناز تعجب کرد و گفت چرا اونجا ؟ گفتم آخه من می خوام بازم ماهواره ببینم اشکان داشت آب می خورد زد زیر خنده و آب پرید گلوش داشت خفه می شد بازم می خندید گفتم چیه مادرجون ؟ جوک گفتم ؟ همون طوری که می خندید گفت خیلی باحالی... خوش بگذره... بازم می خندید من که نفهمیدم واسه چی می خنده ولی محمود و زنش که نتونستن چیزی بگن ساناز هم که هر چی من می گفتم قبول داشت...بالاخره پتو و بالشهامونو برداشتیم و با ساناز جلوی تلویزیون پهن کردیم و خوابیدیم... اشکان که هی منو می دید و می خندید منم گیج شده بودم این بچه به چی می خنده ! یه مدت که گذشت همه رفتن تو اتاقشونو خونه ساکت شد..منو ساناز داشتیم فیلم می دیدیم اما خارجی بود من هیچی نمی فهمیدم گفتم ساناز تو چیزی می فهمی ؟ اینا به چه زبونی حرف میزنن ؟ گفت مادرجون این کانال آلمانه... گفتم بزن یه جایی که به درد بخوره اینا نه میرقصن نه می فهمیم چی می گن... خندید و گفت باشه داشت کانال رو بالا پایین می کرد که یه لحظه یه خانوم رو دیدم که یه شورت پاش بود فقط نفهمیدم داره چی کار می کنه چون ساناز سریع کانال عوض می کرد گفتم وایسا ببینم... اون زنه چرا لخت بود ؟ گفت ولش کن مادرجون اونا کانالای زشت هستن اشکان یادش رفته قفلش کنه... گفتم بذار ببینم چین اینا ساناز خندید و گفت مادرجون هرچی نشون داد به من ربطی نداره ها... گفتم باشه بابا بزن ببینم تا نرفته خانومه.. خندید و زد رو همون کاناله.. جل الخالق... چه چیزا که آدم نمی بینه.. واه واه واه... خانومه یه گوشی تلفن دستش بود ولو شده بود و پاهاش رو باز کرده بود و هی گوشی رو می کشید رو خودش از سینه هاش می کشید تا روی کسش... بعدم هی حرف میزد.. گفتم این چرا اینجوری میکنه ؟ ساناز به زور سعی می کرد نخنده گفت مادر جون من نمی تونم توضیحی بدم... فقط باید خودتون نگاه کنید.. مواظب هم باشید کسی نبینه وگرنه خیلی ضایع میشیم گفتم وا ! این خانومه داره اینجوری می کنه ما ضایع میشیم ؟!یه کمی با تلفن صحبت کرد تا مدل برنامه عوض شد و یه خانومه اومد که می رقصید و خودش و پیچ و تاب میداد بعد یکی یکی لباساشو درمی آورد.. گفتم ساناز اینا کین ؟ چه بی حیاست... تو تلویزیون رفته لخت میشه... ساناز فقط می خندید گفتم چته دختر ؟ چرا می خندی هی ؟ خدا مرگم بده نگاه کن شورتشم در آورد.... وااااااای نگاه کن چه جوری کسشو انداخته بیرون واسه ملت ! ساناز بین خنده گفت اِ اِ مادرجون زشته... گفتم آره اگه تو پسر بودی زشت بود اما چون دختری عیبی نداره... اصلا باورم نمی شد چی دارم میبینم..تاحالا از این چیزا ندیده بودم.. چشام اندازه یه کف دست باز شده بود اگه فیل هم از کنارم رد می شد نمی فهمیدم... خانومه که کامل لخت شد یه آقایی اومد پیشش و نمی دونم چی بهش می گفت بعد دستاشو گذاشت رو سینه های زنه و شروع کرد به مالیدن... هم می خواستم نگاه کنم هم به خاطر ساناز نمی خواستم نگاه کنم... به خودم گفتم اگه می دونستم برنامه هاش اینجوریه به ساناز می گفتم بخوابه تو اتاقش خودم تنها اینجا می خوابیدم.. تا حالاش چون یه زن داشت از این کارا می کرد نگاه کردم اما چون یه مرد اومده بود تو فیلم ممکن بود چیزای دیگه نشون بده که ساناز هنوز بچه بود و خوب نبود از این چیزا نگاه کنه در حالیکه خیلی کنجکاو بودم ببینم چی نشون میده به خاطرساناز از خیرش گذشتم و گفتم ساناز یه چیز دیگه بیار مادر من هیچی نگم می خوای نگاه کنی ؟ گفت ای بابا مادر جون خودت گفتی می خوای ببینی... گفتم خب دیگه اصلا خاموش کن بخوابیم دیر وقته صبح می خوای بری مدرسه خواب می مونی راستی این کانال شماره چنده ؟ با شیطنت خندید و گفت 87 میخوای چی کار مادر جون ؟ ! گفتم می خوام به اشکان بگم چفتش کنه صدای خنده ساناز بلند شد و گفت چفت چیه مادر جون قفلش کنه گفتم خب حالا هیسسس چفت و قفل چه فرقی می کنه بگیربخواب دیگه صبح شد..مثلا اومدم بخوابم... ساناز که بعد از اینکه اونا رو خاموش کرد شب بخیر گفت و خرو پفش رفت هوا اما من تازه نیروی عجیبم داشت بیدار می شد با این چیزایی هم که دیده بودم دیگه صد برابر قوی شده بود عجب چیزیه این ماهواره رستم روحت شاد چی می شد تا زنده بودی یه دونه از اینا می گرفتی آخه اونوقت من الان تو خونه خودم راحت می شستم و از اینا میدیدم... ساناز پیشم خوابیده بود و نمی تونستم کاری بکنم مثل زمانهای دختریم دستمو بردم تو شورتم و کسمو گرفتم تو مشتم و ده بمال نفسم بالا نمی آمد از همه بدتر اینکه هیچ صدایی هم نباید ازم در می آمد.. پتوم به شدت تکون می خورد و خودمم داغ شده بودم اینقدر خودمو مالیدم تا بالاخره خالی شدم نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم بازم احساس می کردم کامل خالی نشدم ااااااااه لعنتی هیچ کاری نمی تونستم بکنم خواستم برم تو دستشویی راحت همه لباسامو دربیارم گفتم ناجوره چون اگه برم یه نیم ساعتی باید اون تو باشم بعدم نور اونجا می افته تو اتاق بچه ها ممکنه بیدار شن بدتر میشه.. دستمو گذاشتم رو کسم و همونجوری که آروم می مالیدم چشمامو بستم به امید فردایی بهتر!صبح زود به عادت همیشگیم بیدار شدم کسی دور و برم نبود خودم تنها بودم ساناز که مدرسه بود اشکانم دانشگاه داشت محمود که سرکاره پس خانومش کجاست ؟ هیچ سرو صدایی نمیاد بلند شدم و رفتم یه آبی به سر وصورتم زدم یه چرخ تو خونه زدم تو اتاقها آشپزخونه صدا زدم بچه ها نیستین ؟.. کسی جواب نمی داد نه انگار کسی خونه نبود تو آشپزخونه صبحونه ام آماده بود اما میل نداشتم یه چایی خالی خوردم و بقیه چیزا رو گذاشتم سرجاش بعد رفتم پتو و بالشم رو جمع کردم و گذاشتم سر جای خودش... یعنی عروسم کجا رفته بود بی خبر ؟ یه کمی فکر کردم و گفتم خب حتما رفته جایی کار داشته ولی کجا ؟ این وقت صبح یه نگاه به ساعت کردم ساعت 8و 20 دقیقه بود... دلم واسه دویدن تو پارک تنگ شد کاش پارک نزدیک خونمون به اینجا هم نزدیک بود و می تونستم برم خودم خوب می دونستم که دارم خودمو گول می زنم اون چیزی که باعث شده بود من دلم هوای دویدن بکنه مجید بود دلم می خواست بیشتر باهاش آشنا شم آخه اون همونی بود که من دوست داشتم حداقل ظاهرش که خیلی خوب بود... نمی دونم چقدر نشسته بودم و فکر می کردم که یهو چشمم افتاد به ماهواره خب الان که بهترین فرصت بود برم و نگاه کنم چون اینجا همیشه یکی تو خونه هست الان شانس آوردم که عروسم رفته بیرون... رفتم سراغش و همون کارایی که ساناز بهم یاد داده بود رو انجام دادم کدوم کانال بود ؟... 78 ؟ نه این نیست که اینجا که فیلم داره میده... پس چند بود ؟ ااااااااه...87 ؟ آآآآآآها خودشه... عجب چیزایی می بینه آدم تا حالا ندیده بودم دو تا زن با هم دیگه ور برن... می دونستم به زودی این کانال رو اشکان قفل می کنه پس نباید از دست می دادمش خیره شدم به تلویزیون و نگاه می کردم چقدر هم خوشگل بودن... من که زن بودم داغ کرده بودم وای به حال این مردا
چه لباسای خوشگلی تنشون بود به به آدم از هوش می رفت... داشتم به پرو پاچه و کاراشون نگاه می کردم و خودمو می مالیدم که یکی گفت مادر جوووون !!!!!! از هولم کنترل تلویزیون رو که دستم بود رو گرفته بودم جلوی ماهواره و هی فشار می دادم دکمه هاشو...بالاخره دیدم فایده نداره خودم بلند شدم و رفتم با دستم دکمه تلویزیون رو زدم تا بلکه این خاموش شه برگشتم دیدم زنه محموده پشت سرم ایستاده و داره منو بر و بر نگاه می کنه خشکش زده بود خودمم که اینقدر خجالت کشیدم عروسم منو تو اون وضعیت دیده نمی دونستم چی کار کنم داشتم آب می شدم ولی خودمو حفظ کردمو با پررویی گفتم : تو اینجا چی کار می کنی ؟ مگه اومدی دزد بگیری که اینجوری بی سرو صدا وارد خونه می شی ؟ هنوزم گیج بود با من من گفت خب من رفته بودم پایین تو انباری کار داشتم فکر نمی کردم بیدار شده باشین گفتم واسه همین میز صبحونه رو واسه من آماده کرده بودی ؟ گفت آماده ؟ مادرجون بچه ها صبحونه خوردن دیگه میز آماده بوده به خدا من فکر نمی کردم به این زودی بیدار شید... تازه من که.. پریدم وسط حرفشو گفتم خب حالا خب... رومو برگردوندم و از جام بلند شدم رفتم سمت اتاق ساناز رفتم تو و درم بستم.. لعنتی آبروم رفت این چه کاری بود من کردم آخه چرا نگفتم ممکنه یکی بیاد تو آبروم بره خیلی اشتباه کردم واقعا آبروریزی شده بود اگه به محمود می گفت چی ؟! وای خدایا آبروم حسابی می رفت طاقت نیوردم رفتم بیرون از اتاق و دیدم عروسم تو آشپزخونه است و داره میز رو مرتب می کنه شروع کردم با لحن ملایم حرف زدن : عزیزم تو یهو اومدی پشت سرم من هول کردم ببخشید دخترم لبخند زورکی زد و گفت مهم نیست... دوباره گفتم خب حالا انباری چیکار داشتی ؟ گفت هیچی یه ذره خرت و پرت تو خونه بود استفاده نمی کردیم برده بودم بذارم تو انباری روم نمی شد بهش خیره نگاه کنم اگه زل می زد بهم خیلی خجالت می کشیدم همونجوری که کاراشو می کرد یه نگاه بهم انداخت و دوباره سرشو انداخت پایین.. نتونستم چیزی بگم آخه چی می تونستم بگم ؟ ببخشید که من داشتم با خودم ور می رفتم ؟! خیلی خیطی بالا آورده بوده بودم رفتم تو اتاق ساناز... تا ظهر از اتاقش بیرون نیومدم نشسته بودم فکر می کردم و بعدم خسته شدم و دراز کشیدم رو تختش تا خوابم برد...نزدیکای ناهار بود که سر وصدا اومد چشمام و باز کردم دیدم صدای ساناز میاد... باز خونه رو گذاشته بود رو سرش بس که این بچه شلوغ بود چند تا ضربه به در اتاق زد و گفت مادر جون... مادر جون گفتم جانم مادر بیا تو اینجا اتاقه خودته. در رو باز کرد و اومد تو گفت سلام مادر جون خوابیده بودی ؟ گفتم نه مادر دراز کشیده بودم خوابم برد یهو یه کمی با ساناز حرف زدیم تا اون لباساشو عوض کردو رفتیم واسه ناهار..دیگه دلم نمی خواست اونجا بمونم خجالت می کشیدم با عروسم چشم تو چشم شم.. اگه شب محمود میامد و بهش می گفت باید چی کار می کردم ؟ دیدم بهترین راه اینه که در برم بعد از ناهار به عروسم گفتم من دیگه عصر می رم خونه...خیلی عادی گفت چرا مادر جون اینجا بد می گذره ؟ ساناز اخم کرد و گفت شما که تازه دیروز امدی ؟

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#6 | Posted: 2 May 2011 12:34
مادرجون حشري6
گفتم خیلی هم خوش می گذره من که نیومده بودم اینجا چند روز بمونم دوباره میام عزیزم... ساناز با ناراحتی گفت نمی خوام قرار بود چند روز بمونی... به خودم گفتم با این گندی که من زدم بهتره دیگه آفتابی نشم جایی همون خونه خودم باشم سنگین ترم گفتم قربونت برم عزیزم بازم میام دیگه ناراحت نشو که منم غصه می خورما... با نارضایتی گفت باشه زود به زود بیایا عروسم گفت مادرجون حالا چه عجله ایه چند روز دیگه می موندین ؟ گفتم نه دیگه ممنون عصر که اشکان اومد اینقدر چرت و پرت سر هم کردم تا منو ببره خونه می گفت فردا می برمت حالا زوده بری گفتم نشد دیگه خودت گفتی هر وقت خواستم منو میبری بالاخره عصر اون روز برگشتم خونه طفلی اشکان که عجله داشت دیگه تو نیومد منو رسوند خونه و خودش رفت... از در اتاق که رفتم تو یه نفس راحت کشیدم انگار همه نگرانیهام از بین رفت لباسمو عوض کردم و رفتم یه ذره میوه بخورم دیدم خبری از میوه نیست... دوباره لباس پوشیدم و راه افتادم سمت مغازه که یه خورده میوه بخرم...وارد مغازه که شدم جا خوردم آقا مجید داشت با صاحب مغازه حرف می زد و میوه ها رو زیرو رو می کرد نمی دونم چرا هول شدم و خواستم برم بیرون که یهو بهرام خان که صاحب مغازه بود گفت بفرمایید فروزان خانوم ؟ دیگه دیر شده بود چون مجید برگشت من و نگاه کرد منم مجبور شدم برم جلو و سر صحبت باز شد : بهرام خان که داشت میوه هایی که من می خواستم رو آماده می کردم مجید هم مرتب حرف می زد و می گفت چرا صبح نیومدین پارک ؟ کلافه شده بودم آخه اگه کسی می فهمید این اینجوری خودمونی با من حرف می زنه خیلی بد می شد میوه ها رو گرفتم و از مغازه اومدم بیرون وارد کوچه که شدم دیدم باز صدای مجید میاد : فروزان خانوم...فروزان خانوم برگشتم و گفتم بله ؟ خودشو رسوند بهم و گفت بارتون سنگینه بذارید من واستون بیارمش... گفتم نمی خواد ممنون خودم می تونم ببرم فکر کردید زورم نمی رسه ؟ خندید و گفت ماشالا شما چیزی از جوونا کم ندارید اجازه بدین کمکتون کنم یه کمی هم با هم صحبت کنیم اینقدر اصرار کرد که کوتاه اومدم خودمم بدم نمیامد باهاش حرف بزنم میوه ها رو گرفت و شونه به شونه من راه افتاد البته تا خونه من راهی نبود میوه فروشی تقریبا یه کوچه با خونه ام فاصله داشت هر کاری کردم دیگه نمی خواد بیارید و اینجا کوچمونه و زشته و فلان گوش نمی کرد و داشت میامد بالاخره تا جلوی در ساختمون اومد و میوه ها رو گذاشت زمین منم یه غلطی کردم گفتم خیلی ممنون بفرمایید داخل اصلا فکر نمی کردم با یه تعارف ساده و خشک و خالی بگه متشکرم یه چایی می خورم و رفع زحمت می کنم دیگه نمی دونستم چی بگم به خودم گفتم لال می شدی چیزی می شد ؟! اما کار از کار گذشته بود با اکراه و بی میلی در حالیکه کاملا واضح بود خوشم نیومده از این کارش در رو باز کردمو خودم راه افتادم جلو میوه ها رو برداشت و پشت سرم اومد فقط دعا می کردم کسی رو تو راهرو نبینیم در خونه رو باز کردم و رفتم تو اونم یه بند پشت سرم حرف می زد و تعریف می کرد : به به عجب خونه ای شما چقدر خوش سلیقه هستید... واقعا اینجا قشنگه میوه ها رو ازش گرفتم و گذاشتم تو آشپزخونه یه چایی هم دم کردم.. چقدر بد شد حالا باید صبر کنم چایی دم بکشه کاش زودتر بره می ترسیدم کسی بیاد با این گندی هم که امروز زده بودم همش منتظر یه اتفاق بد بودم و دلهره امونمو بریده بود مجید رفت نشست رو مبل و گفت زحمت نکشید من یه چایی می خورم فقط گفتم برو بابا همون چایی هم زود بخور برو تا کسی نیومده پررو رفتم نشستم تو اتاق چه مدلی هم نشسته بود پاهاشو باز کرده بود و برجستگی بزرگی دیده می شد نمی دونم چرا تا نشستم چشمم به کیرش افتاد بعد خجالت کشیدمو سرمو انداختم پایین اونم فهمید من کجا رو نگاه کردم واسه همین یه لبخند زد و یه ذره دیگه پاهاشو باز کرد نمی دونستم چی کار کنم خیلی وضعیت عجیب غریبی شده بود من که با دیدن اون صحنه دوباره داشتم قاطی می کردم و خود به خود صحنه هایی که تو ماهواره محمود دیده بودم می آمد تو ذهنم از این ور مجید که انگار به مقصدش رسیده و خوشحاله از یه طرف هم ترسی که بابت آوردن یه مرد غریبه تو خونه به جونم افتاده بود درسته که منظوری نداشتم از این کار اما انگار داشت منظور دار می شد چون مجید بدجوری داشت منو برانداز می کرد بیشتر به خاطر اینکه کسی بفهمه می ترسیدم و گرنه خب من که دختر 14 ساله نبودم که بخوام چیزی رو از دست بدم هر دو ساکت بودیم خواستم یه چیزی بگم که از این سکوت دربیاییم گفتم خب شما چند تا بچه دارید ؟ همون جوری که با چشمای هیزش منو برانداز می کرد گفت 3 تا گفتم بله خدا حفظشون کنه .... بازم سکوت....ای بابا چی بگم دیگه آخه واسه چی بهش تعارف زده بودم خب من به خیلیا تعارف می زدم اما کسی دیگه اینقدر پررو نبود که با یه تعارف کشکی بیاد تو پاشدم رفتم سمت آشپزخونه ببینم چایی دم کشیده یا نه الکی یه ذره با استکانا ور رفتم و گذاشتم تو سینی یهو دیدم یکی از پشت سرم گفت ببخشیدا افتادین تو زحمت برگشتم دیدم پشت سرم ایستاده خب من سن و سالی ازم گذشته بود و دیگه فهمیده بودم این منظورش از این کارا چیه بخصوص که چند دفعه هم با زیپ شلوارش الکی ور می رفت و دستشو می زد به کیرش منم زدم به پررویی و گفتم خواهش می کنم انگار زیپتون خرابه نه ؟ چشاش گرد شد وگفت نه نه... ببخشید چپ چپ نگاش کردمو به خودم گفتم من خودم آخر شهوتم تو حالا می خوای منو شهوتی کنی حالا نوبت منه از اینجا به بعد گفتم دم نکشیده چایی بفرمایید بریم بشینیم من راه افتادم و اونم پشت سرم اومد اون رفت نشست تو اتاق و منم رفتم تو اتاق خودم و لباسامو عوض کردم یه پیرهن نازک داشتم که مثل تور بود و زیرش هم سوتین نبستم برجستگی نو ک سینه هام خیلی معلوم بود اما گفتم بهتر این یارو باید آدم شه بذار راست کنه و همونجوری از در خونه بره بیرون یه شلوار طوسی هم پوشیدم و گره روسریمو باز کردم و همونجوری گذاشتم رو سرم باشه بعد رفتم بیرون از اتاق مجید تا چشمش به من خورد یهو بلند شد ایستاد خودش فهمید گند زده دوباره نشست منم خودمو زدم به اون راه که نفهمیدم این بلند شده و دوباره نشسته اومدم نشستم روبه روش و گفتم کاش واستون میوه آورده بودم زبونش بند اومده بود و زل زده بود به نوک سینه هام که اونجوری زده بود بیرون از لباسم منم دیگه نمی تونستم جلوی چشمام رو بگیرم نگاهم هی می رفت بین پاهاش و به اون برجستگی بزرگ... دیگه معلوم بود تو این خونه قراره چه اتفاقی بیفته هر دو هم خودمون رو زده بودیم به اون راه و مثلا می گفتیم چیزی متوجه نشدیم مجید بالاخره زبونش حرکت کرد و گفت نه ممنون میلی به میوه ندارم از جام بلند شدم و گفتم دیگه باید چایی دم کشیده باشه اجازه بدین می دونستم الان که برم داره به دقت کونمو نگاه می کنه آخه این مردای ایرانی اکثرا عاشق کون هستن من که بلد نبودم قرو قمزه بیام اما یه ذره باسنمو دادم عقب موقع راه رفتن رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به ریختن چایی که مجید گفت ببخشید... فروزان خانوم... خیلی زحمت دادم گفتم ای بابا این چه رویی داره هی راه می افته دنبال من برگشتم دیدم یه قدم با من فاصله داره یه ذره هول شدم و گفتم اشکالی نداره نمی دونستم چی بگم هول شده بودم شهوت و دلهره با هم قاطی شده بود اومد جلوتر وای داشتم سکته می کردم سینی چایی دستم بود برگشتم و خواستم برم که گفت بدین من می برم تا اومدم حرف بزنم سینی رو ازم گرفت عمدا هم جوری گرفت که دستش خورد به نوک سینه ام... من که دیگه داشتم می مردم می خواستم بپرم روش اصلا هیچی حالیم نبود اونم وایساده بود منو نگاه می کرد با سینی به دست صورتش سرخ شده بود و یه جوری نگام می کرد دوباره نگاهم رفت سمت کیرش که دیگه به خوبی دیده می شد چه قدر بزرگ شده بود از کنارش رد شدم که برم تو اتاق یه جوری با نگاهش دنبالم می کرد که قلبم داشت کنده می شد رفتم و نشستم اونم با یه کمی تاخیر از تو آشپزخونه اومد و سینی چایی رو گذاشت رو میز و خودشم نشست کنارم یکی از دکمه های بالای پیرهنش رو باز کرد و یه نفس عمیق کشید و دوباره داشت منو می پایید منم که دیگه به هدفم رسیده بودم می خواستم یه جوری راست کنه که دیگه خودشو نچپونه تو خونه کسی اینجوری شده بود چون دیگه داشت پاهاشو جمع می کرد که معلوم نباشه ولی حالا خودمم شهوتی شده بودم بد جوری هر دو منتظر بودیم یه اتفاقی بیفته تا ترتیب همدیگرو بدیم اما نمی دونستیم چه جوری شروع کنیم بالاخره اون جرات به خرج داد و دستشو گذاشت رو پام و قبل از اینکه من حرفی بزنم گفت ما هر دو مثل هم هستیم تنها می تونیم همدیگرو از تنهایی دربیاریم نه ؟ من که نمی تونستم جوابی بدم فقط می خواستم زودتر کارشو شروع کنه اینم خوب می دونستم که داره مقدمه چینی می کنه تا با اصطلاح من آماده بشم بعد شروع کنه اما من خودم آماده بودم با این کارش منم جرات پیدا کردمو دستمو گذاشتم رو دستش که روی پام بود اونم شروع کرد به حرکت دادن دستش روی پام این شاید یه کار کوچیک و عادی باشه اما واسه یه زن حشری مثل من یه کار خیلی بزرگه که نمی ذاره من جلوی خودمو بگیرم برگشتم سمتشو و رو به روی اون نشستم اونم برگشت طرفم و دوباره خیره شد به سینه هام که حسابی تو دید بود...این دفعه با جرات بیشتری دستشو می کشید روی پاهام دیگه خیالش راحت بود من استقبال کردم از کارش پس خیلی شجاع تر شده بود دستشو از روی پاهام آروم می برد به سمت بالا رفت روی شکمم به آرومی دست کشید و رفت بالاتر دستش که به سینه هام برخورد کرد انگار خودشم جوون گرفت نفس بلندی کشید و فشار بیشتری به سینه هام داد..حال و روز منم خیلی دیدنی بود داشتم خفه می شدم اما این حس دلهره لعنتی که افتاده به جونم ولم نمی کرد دلم می خواست فقط لذت ببرم ولی حیف که این دلهره بعضی وقتا منو از تو اون حالت می کشید بیرون... دلهره اون اتفاق لعنتی که صبح افتاده بود ولم نمی کرد ته دلم احساس دلشوره داشتم اما نمی خواستم لذتم رو از بین ببرم... من دیگه بچه نبودم که بخوام از رفتار احتمالی بچه هام بترسم پس نباید فکرشو می کردم مجید دو تا دستاشو گذاشت رو سینه هامو زل زده بود بهشون منم روسریمو از سرم کشیدم و انداختم رو زمین نگاهی به صورتم کرد و دوباره نگاهش برگشت سمت سینه هام... اومد نزدیکتر دلم می خواست بگم بلند شو بریم رو تخت رو مبل که نمی شه اما دلم می خواست اون از من بخواد... تمام تنم رو با دستاش لمس می کرد غیر از پاهام رو چون باید یه کمی دولا می شد واسه همین بالاتنم رو راحت می تونست دست بکشه و آروم بماله... دیگه به هیچی نمی خواستم فکر کنم بالاخره بعد از سالها همون مدل مردی که می خواستم و دوست داشتم داشت بهم لذت می داد منم می خواستم نهایته لذت رو ببرم پس دست به کار شدم دستمو گذاشتم رو همون برجستگی که داشت شلوارشو پاره می کرد و به آرومی شروع کردم به مالیدن...مجید نفسش بالا نمی آمد می فهمیدم که هر لحظه داره بیشتر بهش فشار میاد حالا دیگه محکم تر سینه هامو فشار میداد دستشو انداخت زیر پیرهن نازکم و سریع درآوردش..تا چشمش به تنم افتاد یه آآآه کشید و سرشو آورد جلو یه لیس به نوک سینه ام زد و یه بوس به بالای سینه هام صورتش قرمز شده بود بالاخره طاقت نیوورد و گفت عزیزم اتاق خوابت کجاست ؟ اینجا که نمی شه با دستم بهش نشون دادم اونم دستمو گرفت و راه افتادیم سمت اتاق خواب پیرهن و شلوارشو درآورد و با یه شورت مشکی که پاش بود اومد رو تخت و روی من دراز کشید نفس کم آوردم گفتم اااااخ خفه شدم... فوری بلند شد و گفت ببخشید اصلا حواسم نبود دو تا دستاشو گذاشت اطراف من و یه کمی از وزنش گرفته شد واسه همین منم بهتر شدم سرشو دولا کرد و صورتم رو بوسید..تمام صورتم رو بوسید و با زبونش می کشید روی گونه هام قلقلکم میومد ولی چیزی نمی گفتم اولین بار بود که من خوابیده بودم و مرد مقابلم داشت کارشو می کرد همیشه با رستم اون خسته می شد و حریف من نمی شد بعدش من شروع می کردم... اما مجید انگار برعکس بود جوری منو خوابونده بود خودش داشت کار می کرد که من احساس میکردم قرار نیست من کاری انجام بدم..

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / پیرزن حشری بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites